آخرین مطالب بلاگ قاب توسط امیربهادر بهاری

آخرین دیدگاه ها

کلیپ موفقیت یا پول آنتونی رابینز
کلیپ آموزشی
05:18 دقیقه

کلیپ موفقیت یا پول آنتونی رابینز

آنتونی رابینز (Tony Robbins) در 29 فوریه‌ی سال 1960 در آمریکا به دنیا آمد. آنتونی رابینز در کودکی و جوانی، زندگی سختی را تجربه کرد. وضعیت خانواده‌ی او از نظر اقتصادی بد بود و او در 20سالگی در خانه‌ای 40متری زندگی می‌کرد و از اضافه‌وزن رنج می‌برد. هر چند وضع زندگی او چندان مناسب نبود، آنتونی رابینز در خیال خود زندگی بهتر و راحت‌تری را تصور می‌کرد و همین موضوع باعث می‌شد که سختی‌ها را تحمل کند.

آنتونی رابینز در قدم اول برای اصلاح زندگی خود به سلامتی‌اش پرداخت. او تصمیم گرفت که وزن خود را کم کند، اما مطالعه‌ی کتاب‌های مختلف به او کمکی نمی‌کرد. آنتونی رابینز رژیم غذایی ورزشکاران پرورش اندام را الگوی خود قرار داد و از آن پیروی کرد و به‌زودی توانست به وزن مطلوب برسد. سپس با اعتمادبه‌نفس بیشتری، دیگر اهداف خود را دنبال کرد.

آنتونی رابینز در جوانی متوجه شد که سخنران بسیار خوبی است و می‌تواند به‌سرعت توجه دیگران را به سخنان خود جلب کند. او تحصیلات خود را نیمه‌تمام رها و در کنار جیم ران، برای برگزاری سمینارهای انگیزشی کار کرد. او در این برهه، به موفقیت و باورهای مثبت علاقه‌مند شد. همچنین آنتونی رابینز مدتی را در کنار جان گریندر، زبان‌شناس آمریکایی، به کارآموزی پرداخت. 

3 هفته پیش
ادامه مطلب
دلایل خیانت در زنان واکاوی روان‌شناختی
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 4 دقیقه

دلایل خیانت در زنان واکاوی روان‌شناختی

مقدمه: خیانت یکی از پدیده‌های پیچیده و چندبعدی در روابط انسانی است که همواره توجه پژوهشگران، روان‌شناسان و جامعه‌شناسان را به خود جلب کرده است. در طول تاریخ، روایت‌های فرهنگی بیشتر بر خیانت مردان تمرکز داشته‌اند، اما مطالعات جدید نشان می‌دهد که زنان نیز به دلایل خاص خود وارد روابط موازی یا پنهانی می‌شوند. شناخت دلایل خیانت زنان نه برای قضاوت یا سرزنش، بلکه برای درک بهتر نیازهای روانی، عاطفی و اجتماعی آنان اهمیت دارد. این شناخت می‌تواند راهگشای بهبود روابط زناشویی، کاهش آسیب‌های خانوادگی و ارتقای کیفیت زندگی مشترک باشد.

۱. دلایل روان‌شناختی
۱-۱. خلأ عاطفی

بسیاری از زنان خیانت را نه از سر لذت جنسی، بلکه برای پر کردن شکاف‌های عاطفی تجربه می‌کنند. وقتی زنی احساس کند در رابطه‌اش نادیده گرفته می‌شود، نیازهایش شنیده نمی‌شود یا محبت کافی دریافت نمی‌کند، ممکن است به فرد دیگری پناه ببرد که این کمبودها را جبران کند.

۱-۲. نیاز به توجه و دیده‌شدن

زنان اغلب ارزش خود را از میزان توجهی که دریافت می‌کنند بازتاب می‌دهند. اگر همسرشان به مرور بی‌تفاوت یا مشغول شود، دریافت تحسین یا توجه از سوی فرد دیگری می‌تواند به‌عنوان منبعی برای بازیابی عزت‌نفس عمل کند.

۱-۳. بحران هویت و خودشناسی

برخی زنان در میانه زندگی (به‌ویژه در دوران میانسالی) با بحران هویت مواجه می‌شوند. این بحران می‌تواند آن‌ها را به سمت تجربه روابطی ببرد که در ظاهر حس تازگی، جوانی یا آزادی به آن‌ها می‌دهد.

۱-۴. انتقام یا واکنش متقابل

گاهی خیانت زنان پاسخی به خیانت یا بی‌وفایی همسرشان است. در این حالت، خیانت نه از روی میل، بلکه از سر خشم، رنجش و احساس بی‌عدالتی شکل می‌گیرد.

۲. دلایل اجتماعی
۲-۱. تغییر ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی

در جوامع سنتی، محدودیت‌های سنگینی بر زنان تحمیل می‌شد. اما با تغییر هنجارهای اجتماعی و افزایش آزادی‌های فردی، زنان امروز بیش از گذشته امکان ورود به روابط خارج از ازدواج را دارند.

۲-۲. فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی

امروزه ارتباطات آنلاین زمینه‌ای فراهم کرده که زنان می‌توانند بدون محدودیت جغرافیایی یا زمانی با افراد جدید آشنا شوند. این فضا غالباً احساس صمیمیت و امنیت کاذب ایجاد می‌کند و می‌تواند جرقه آغاز روابط پنهانی باشد.

۲-۳. فشارهای اقتصادی و اجتماعی

در برخی موارد، زنان برای فرار از فشار مالی یا اجتماعی ممکن است وارد روابطی شوند که در ابتدا جنبه مادی دارد، اما به مرور به خیانت عاطفی یا جنسی تبدیل می‌شود.

۳. دلایل زیستی و جنسی
۳-۱. نارضایتی جنسی

یکی از عوامل اصلی خیانت زنان، عدم رضایت از رابطه جنسی در زندگی زناشویی است. زنانی که نیازهای جنسی‌شان نادیده گرفته می‌شود، گاهی به دنبال تجربه‌ای متفاوت و ارضاکننده‌تر می‌روند.

۳-۲. تفاوت در میل جنسی

میل جنسی زنان در طول زندگی تحت تأثیر چرخه‌های هورمونی، بارداری، شیردهی و یائسگی قرار دارد. در مواقعی که همسر نتواند این تغییرات را درک کند، احتمال بروز فاصله و در نتیجه خیانت افزایش می‌یابد.

۳-۳. جستجوی تنوع و هیجان

هرچند این ویژگی بیشتر به مردان نسبت داده می‌شود، اما زنان نیز ممکن است به دلیل یکنواختی زندگی مشترک و نیاز به هیجان، به روابط خارج از ازدواج گرایش پیدا کنند.

۴. دلایل فردی و شخصیتی
۴-۱. کمبود عزت‌نفس

زنانی که اعتمادبه‌نفس پایینی دارند، ممکن است از طریق رابطه با فرد دیگری به دنبال تأیید و ارزشمندی باشند.

۴-۲. اختلالات روانی یا شخصیتی

اختلالاتی مانند اختلال شخصیت مرزی، هیستریونیک یا خودشیفته می‌تواند زنان را به سمت رفتارهای پرخطر و خیانت سوق دهد.

۴-۳. ماجراجویی و نیاز به تجربه‌های جدید

برخی زنان ذاتاً جستجوگر هستند و برای شکستن قواعد یا تجربه ناشناخته‌ها، وارد روابط خارج از چارچوب می‌شوند.

۵. پیامدهای خیانت زنان

خیانت، فارغ از جنسیت، تبعات گسترده‌ای دارد:

آسیب روانی به همسر و خانواده

تأثیر منفی بر فرزندان (اضطراب، بی‌اعتمادی و مشکلات هویتی)

ازهم‌پاشیدگی ساختار خانواده

احساس گناه و عذاب وجدان در خود فرد

۶. راهکارهای پیشگیری

شناخت دلایل خیانت باید مقدمه‌ای برای یافتن راه‌حل باشد. برخی راهکارهای کلیدی عبارت‌اند از:

تقویت گفت‌وگو و صمیمیت زوجین

توجه به نیازهای عاطفی و جنسی زن

مشاوره خانوادگی و درمانی در زمان بحران

افزایش آگاهی مردان از تغییرات روانی و زیستی زنان

تقویت عزت‌نفس فردی و آموزش مهارت‌های زندگی

جمع‌بندی

خیانت زنان پدیده‌ای چندعلتی است که نمی‌توان آن را به یک عامل واحد تقلیل داد. ترکیب خلأهای عاطفی، فشارهای اجتماعی، نیازهای زیستی و ویژگی‌های شخصیتی می‌تواند زمینه‌ساز این رفتار شود. قضاوت اخلاقی درباره این موضوع ساده است، اما راهکار واقعی درک عمیق، همدلی و تلاش برای ترمیم روابط است. تنها با شناخت ریشه‌ها می‌توان از تکرار این چرخه جلوگیری کرد و کیفیت زندگی مشترک را ارتقا داد.

3 هفته پیش
ادامه مطلب
استادی در عشق
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 18 دقیقه

استادی در عشق

کتاب استادی در عشق یک راهنمای کاربردی برای برقراری ارتباطه و به بهبود روابطتون کمک میکنه. دونمیگوئل روئیز توی این کتاب درباره این گفته که چطور دوست داشتن خودمون، میتونه روی درست دوست داشتن اطرافیانمون تاثیر بذاره. این کتاب به ما یاد میده که چطور دنیا رو از زاویه‌ی عشق ببینیم و زخم‌های احساسمون رو با عشق و بخشش و دعا التیانم ببخشیم. چطور از معیارها و قضاوتهای ذهنی نادرست که باعث رنجش خاطر ما میشه اجتناب کنیم و خودمون رو همینطور که هستیم بپذیریم و دوست داشته باشیم.
در واقع این کتاب یک راهنما برای هدایت رابطه در زندگی شماست

تالتک‌ها (toltecs) از اقوام باستانی در قاره آمریکا بودن، مردمی که باور داشتن کل جهان رویایی بیش نیست. اونا باور داشتن که تک تک ما رویای شخصی خودمون رو داریم، و اکثر مردم در چیزی زندگی میکنن که تالتک‌ها بهش میگفتن رویای جهنم، با شاخصه‌های ترس، رنج، خشونت و بی عدالتی. این رویا به ما یاد میده که چطور احساسات منفیمون رو مدیریت کنیم. شاید درکودکی یاد بگیریم که خشم به ما کمک می‌کنه به چیزی میخوایم برسیم. بعد اون کار رو بارها و بارها تکرار می کنیم تا وقتی که توش حرفه‌ای بشیم.

به همین ترتیب توی حسادت، ناراحتی و... هم استاد میشیم، بنابراین این احساسات، زندگی و روابط ما رو کنترل می کنن. اما این بهترین رویایی که میتونیم داشته باشیم نیست، بجاش ما باید توی عشق حرفه‌ای بشیم. بذار این اصول راهنمای تو باشه.

این‌ها اصولیه که توی این کتاب بهتون یاد میده تا راهنماتون باشه:

    چطوری یک سم عاطفی روی همه ما تاثیر میذاره؟
    چرا سگت، میتونه در سگ بودن بهترین باشه؟
    برای التیام زخم‌های عاطفی خودت به چه ابزاری  نیاز داری؟  

ما در کودکی شروع به انباشته شدن از زخم‌های عاطفی میکنیم

تصور کنید شما روی یک سیاره‌ای زندگی می‌کنید که در اون یک بیماری یکسان شایع شده. مردم پوست‌هاشون پر از زخم‌های باز عفونی و دردناک شده. این بیماری از سن سه یا چهارسالگی شروع میشه و همه باور دارن که داشتن این بیماری کاملا نرمال و عادیه.

خیلی بد و وحشتناک بنظر میاد؟ نه؟

خب. این موقعیت در واقع وضعیت فعلی بشریته. البته که پوست آدما پر از زخم نیست. اما همونطور که «دان میگل» در کتاب احساسات بدن میگه، ذهن آدما پر از زخمه. و اون زخم‌ها با یک سم عاطفی که بهش میگیم «ترس» آلوده شدن.  بقیه احساسات منفی، حسادت و ...از ترس انشعاب میگیرن.

زمانی که بچه‌ها به دنیا میان، هیچ سم عاطفی‌ای ندارن، اما خیلی طول نمیکشه که شروع به انباشته شدن از سم عاطفی میکنن. زمانی که ما سه یا چهار سال سن داریم، زخم‌های عاطفی ما شروع به پدیدار شدن می‌کنند. قبل ازون ما کاملاً سالمیم. بچه‌های دو و سه ساله در ابراز عشق نترسن، اغلب وقتشون رو به خندیدن و بازی کردن میگذرونن. البته زمانی که اونا درد رو تجربه کنن یا چیزای بدی براشون اتفاق بیفته، واکنش نشون میدن. اما این معمولاً فقط تا وقتی طول میکشه که دوباره به بازیشون برگردن.

این وضعیت نرمال و سالم ذهن انسانه. اما به محض اینکه بچه‌ها بزرگتر میشن، شروع میکنن به یاد گرفتن از بزرگسالایی که مدت زیادیه به سم عاطفی آلوده شدن. اونا یاد میگیرن که از تنبیه بترسن و بدنبال پاداشن باشن. اونا میترسن پذیرفته نشن، اونا میترسن اونی که هستن به اندازه کافی خوب نباشه. همهاینها سم‌های عاطفی‌اند.

در نتیجه این احساسات، بچه‌ها از خودشون یه تصویری میسازن که دقیقا چیزیه که فکر میکنن دیگران ازشون میخوان. اونا تصویری خلق می‌کنند برای ارائه در مدرسه، توی خونه و وقتی بزرگ شدن سر کارشون. بعد وقتی که یکی ازین تصاویر به ناچار به چالش کشیده بشه، بی‌اندازه احساس درد میکنن.

برای مثال پسر نوجوونی رو تصور کنین که تصورش از خودش اینه که خیلی باهوشه. یک روز اون در یک مناظره شرکت می‌کنه و یه دانش آموز دیگه‌ای برنده اون مناظره میشه. اون پسر شروع میکنه به احساس احمق و بی‌ارزش بودن. اون احساس درد می کنه چون حالا بین تصور ذهنی از خودش و تصویری که سعی داره از خودش ارائه بده اختلاف وجود داره. تک تک ما این روابط بین خودمون و جهان رو در کودکی گسترش میدیم، و سپس باقی عمرمون توسط اونها اداره میشه و در نتیجه باعث رنج ما میشه.
سم عاطفی باعث میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن

یه لحظه به عقب برگردید و به دوران کودکی تون فکر کنید. شما دو یا سه سال دارید، دارید توی اتاق پذیرایی خونه تون بازی می کنید، شما چشمتون میفته به گیتار پدرتون، بنابراین اونو برمی‌دارید و مشغول بازی کردن باهاش میشید. بعد پدرتون میاد خونه  و شما رو می بینه. اون روز بدی رو سر کارش گذرونده و بخاطر اینکه به گیتارش دست زدید از دست شما عصبانی میشه. اون حتی شما رو کتک می زنه.

از زاویه دید شما، گیتار فقط یک اسباب بازی بود، و پدرتون در حق شما یک بی عدالتی بزرگ انجام داده. اون کسی بود که شما بهش اعتماد داشتید و ازش انتظار داشتید که مراقبتون باشه. اما الان شما می بینید که اون می تونه به شما آسیب بزنه. بدون اینکه متوجه بشید،  شما کمی از پدرتون می ترسید. در طول زمان، شما یاد می گیرید که خیلی امن و مطمعن نیست که خودتون و تمایلاتتون رو بطور کامل ابراز کنید و کم کم خجالتی میشید.

اینجا یک پیام اصلی وجود داره: سم عاطفی باعث این میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن. زمانی که ما بزرگتر میشیم، همینطوربه انباشتن سم عاطفی در پاسخ به چیزهایی که بی عدالتی تلقی می کنیم ادامه میدیم. سپس ما، یکبار که پر از اون سم عاطفی هستیم، احساس نیاز به تخلیه کردنش رو می کنیم. و ما چطور این کارو انجام میدیم؟ اغلب با تلاش برای تخلیه سم عاطفی مون روی شخص دیگه!

یک زن و شوهر رو در نظر بگیرید.زن مقدار زیادی سم عاطفی رو از یک بی عدالتی که حس میکنه شوهرش در حقش اعمال کرده، حمل میکنه. زمانی که اون دوباره با شوهرش مواجه میشه، بلافاصله شروع میکنه به حمله به اون. زن فریاد میزنه که اون آدم مزخرف، احمق و بی انصافیه. مرد عصبانی میشه و زن احساس بهتری پیدا می کنه، چون تونسته سم عاطفیش رو تخلیه کنه. اما الان شوهر علاوه بر سم عاطفی خودش سم عاطفی زنش روهم در خودش انباشته داره. هر دو این انباشتن و تخلیه کردن رو تا وقتی که میزان سم عاطفی شون زیاد بشه، انجام میدن.

گاهی اوقات این تمایل به تخلیه سم عاطفی منجر به روابط آسیب زا میشه. ممکنه یک شخص سم عاطفیش رو  از شخصی گرفته باشه که از خودش یک سر و گردنقدرتمندتره. بنابراین نمیتونه به این راحتیا این سم عاطفی رو به اون شخص برگردونه. بنابراین اون میگرده به دنبال شخصی که بتونه سم عاطفیش رو روش تخلیه کنه، شخصی ضعیف تر یا بی دفاع تر.

بدن عاطفی افراد بد رفتار و سواستفاده گر، بیمار هست. آلوده به سم عاطفی ست، که موجب خشونتشون میشه. ما نمیتونیم مردم دیگرو از شر سم عاطفی شون خلاص کنیم، ولی می تونیم با آگاهی ازین مشکل شروع کنیم به غلبه بر سم عاطفی خودمون. اذعان به وجود این سم درون شما و تمام محیط اطرافتون،تمام اون چیزیه که لازمه.
خوشبختی شما نمی تونه به افراد دیگه بستگی داشته باشه

زمانی مردی بود که به عشق اعتقاد نداشت. اون در اطراف خودش این دیدگاه رو تبلیغ کرد که عشق چیزی بیش از یک ماده مخدر نیست، می تونه در شما احساس شگفت انگیزی ایجاد کنه، اما در عین حال اعتیاد آورهم هست. شما برای اطمینان از دوزهای روزانه خودتون، نسبت به فردی که اونها رو برای شما تامین می کنه کنترلگر میشید و حس مالکیت پیدا می کنید.

روزی اون مردی که به عشق اعتقاد نداشت داشت توی پارک قدم می زد. با زنی روبرو شد که نشسته بود و گریه می کرد. اون زن بهش گفت ازین ناراحته که فهمیده عشق وجود نداره. مرد مشکلات اونو کاملا درک کرد و شروع به دلداری دادنش کرد. اونا به سرعت تبدیل شدن به بهترین دوستان همدیگه. اون مرد و زن هر وقت که با هم بودن کاملا خوشحال بودن. اونا هیچوقت نسبت به هم حسادت نمی کردن. هیچ بدبینی ای بینشون وجود نداشت، و همچنین هیچکدومشون در قبال دیگری احساس مسئولیت نمی کرد.

یک شب مرد چیزی رو تجربه کرد که تصور میکرد یک معجزه ی خارق العاده س. اون به ستاره ها زل زده بود، زمانی که ناگهان یکی از زیباترین ستاره ها اومد پایین و افتاد توی دستش، همونطور که اونو نگه داشته بود، ستاره با بدن اون یکی و ادغام شد. بلافاصله، اون رفت پیش زن و ستاره رو گذاشت توی دست اون تا عشقش رو به اون ثابت کنه. اما زن لحظه ای شک کرد. اون ستاره رو انداخت، ستاره افتاد و تکه تکه شد. حالا دیگه هم زن و هم مرد از همدیگه فاصله دارن. مرد یکبار دیگه قسم خورد که عشق وجود نداره، و زن به حال ستاره ای که از دستش افتاد گریه کرد.

درباره اتفاقی که برای این زوج افتاد فکر کنید. واقعا کدومشون مرتکب اشتباه شده؟ این اشتباه زن نبود، بلکه اشتباه مرد بود، کسی که معتقد بود میتونه ستاره اش رو به زن بده. ستاره نماد و نشانگر خوشبختی اونه و دادن اون به زن به معنای تلاش او برای مسئول دونستن زن برای خوشبختی خود بود.

در زندگی واقعی، ما به هم ستاره ها رو نمیدیم. اما حلقه ازدواج رد و بدل می کنیم. با انجام این کار، انتظارمون ازینکه پارتنرمون ما رو خوشبخت میکنه و برعکس رو نشون میدیم. اما این یک رویای غیر ممکنه چون ما هیچوقت بطور کامل نمیتونیم ذهن، نتظارات، یا رویاهای پارتنرمون رو بشناسیم. و این به این معنیه که دیر یا زود، پارتنرمون ما رو ناامید میکنه  و خوشبختیمون رو درهم میشکنه. در واقعیت، فقط شما می تونید مسئول خوشبختی خودتون باشید. اجازه بدید این ایده رو در نکته ی بعدی کمی بیشتر بررسی کنیم.
همه روابط در طول یکی  از این دو مسیر جلو میرن، عشق یا ترس

تمامی روابط شما بین شما و یک فرد دیگه ست، و هرکدوم از شما مسئول نیمه ی رابطه ی خودتون هستین.

گرچه اغلب اوقات مردم طوری رفتار می کنن که علاوه بر نیمه ی خودشون مسئول نیمه ی دیگران هم هستن. اونا سعی می کنن رفتار پارتنرشون رو کنترل کنن. بهش بگن چیکار بکنه یا چیکار نکنه. اما اگر شما توی این جنگ کنترلگری شرکت می کنین، این به این معنیه که شما پارتنرتون رو دوس ندارین، شما فقط خودخواه هستین و این ترسه که تصمیمات شما روکنترل میکنه. در واقع ما میتونیم روابطمون رو به سفر کردن در طول این دو مسیر تشبیه کنیم. مسیر عشق یا مسیر ترس. بیشتر افراد روابطشون بر اساس مسیر ترس جلو میره و ما باید مسیر عشق رو انتخاب کنیم.

خصوصیت مسیر ترس چیه؟ دو چیز اصلی، تعهدات و انتظارات. در مسیر ترس همه چیز بر اساس حس تعهد انجام میشه، اما هر وقت ما احساس می کنیم مجبوریم کاری رو انجام بدیم، شروع به مقاومت و عقب نشینی می کنیم. در نهایت این باعث رنج ما میشه و ما سعی می کنیم ازش فرار کنیم.

همزمان وقتی ما در مسیر ترس رابطه رو جلو می بریم، از طرف مقابلمون انتظاراتی داریم. بعد وقتی که فرد مقابلمون تعهدات خودش رو انجام نمیده، ما احساس درد می کنیم، احساس می کنیم ناعادلانه ست و شروع می کنیم به سرزنش طرف مقابل. بنابراین همونطور که می بینین انتظارات فقط می تونه به رنج کشیدن ختم بشه.

از طرفی دیگه در مسیر عشق چیزی به اسم انتظارات و تعهدات وجود نداره، ما کاری رو می کنیم که خودمون دوس داریم انجامش بدیم و همین مساله برای طرف مقابل هم صدق می کنه. شما اعمال یا کرده ها و نکرده های طرف مقابلتون رو مثل حمله ای برای خودتون نمی بینید و در نتیجه هیچ دردی رو متحمل نمیشین. برای حرفه ای شدن در هر رابطه ای شما باید ازین دو مسیر آگاه باشین، آگاه باشین که کی دارین در مسیر ترس قدم میذارین و خودتون رو تو مسیر عشق قرار بدین.

با تمرین و تکرار این تغییر مسیر شما در هر رابطه ای به نیمه ی خودتون مسلط میشید. دیگه نیازی نیست رفتارهای پارتنرتون رو کنترل کنید چون متوجهین که شما فقط مسئول نیمه ی خودتون هستین و در انتها به راحتی با همدیگه همه چی رو به اشتراک میذارین، از زندگی لذت میبرین و رابطه تون رو میسازین.
پارتنرت رو طوری انتخاب کن که نیازی به تغییرش نداشته باشی

شما ممکنه سگ داشته باشی یا گربه یا شایدم یک حیوون خونگی دیگه. اگر داری رابطه ت رو با اون تصور کن. حیوون خونگیت مثلا سگت ممکنه هرروز خونه منتظرت باشه. وقتی میای خونه پارس میکنه، دمشو برات تکون میده. اون نیمه ی مربوط به خودش توی رابطه رو که همون سگ بودنه بطور بی نقصی انجام میده و تو هم سگت رو بدون هیچ قید و شرطی دوس داری و معتقدی یک سگ بی عیب و نقص و پرفکته و هیچ نیازی به تغییرش به یک حیون دیگه نمیبینی. پس چرا وقتی وارد  رابطه با یک انسان دیگه ای میشی، دوس داری تبدیلش کنی به کسی که نیستش؟ مثل سگت، هرکسی برای خودش پرفکت و بدون عیب و نقصه. نکته ی اساسی اینه که بعضی از مردم ممکنه برای تو بی عیب و نقص نباشن، و هیچ مشکلی توی این قضیه نیست.

همیشه پیدا کردن کسی که از نظر تو نیازی به تغییر نداشته باشه ساده نیست ولی انجام این امر خیلی مهمه. پیدا کردن فرد مناسب برای تو نیازمند آگاهی کامل در مورد ذهن و بدنت هست.نیازمنده اینه که تو با خودت درباره اون نیازها کاملا صادق باشی.

فکر کن تو توی بازاری و میخوای خودت رو بفروشی، برای انجام این کار تو باید خود واقعیت رو به مردم نشون بدی. همزمان توی اون بازار میخای یک نفر دیگه رو هم بخری. اگر اون فردی که تو قراره بخری اون چیزی نیست که تو میخای، نخرش. از دروغ گفتن به خودت بر حذر باش. خیلی از مردم وانمود میکنن کالاها نیازهاشون رو برآورده می کنن، ولی در اعماق وجود خودشون میدونن چنین چیزی درست نیست. حالا تصور کنین که شما توی یک رابطه سرمایه گذاری کردین و هستین، اگر مشکل شما اذیت و آزار نیست و انتخاب کردین که توی این رابطه بمونین چطورمیشه این کارو کرد؟

اول با قبول کردن و دوست داشتن خودت همونطور که هستی که در نتیجه باعث میشه خودتو همونجور که هستی نشون بدی، بعد ازون شما میتونی پارتنرت رو همونجوری که هست قبول کنی و دوست داشته باشی. اگر رابطه راهی به جایی نمیبره، رفتن از اون رابطه لطفیه به خودت و پارتنرت. موندن توی یک رابطه ناکارآمد جز از روی خودخواهی نیست، چون باعث میشه نه تو نه پارتنرت با کسی که شما رو همونطوری که هستین بخواد، آشنا نشید.
برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین

تصور کنید شما با زن رویاهاتون سرقرار هستین و قراره بهش بگین که عاشقشین، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودتون بالاخره این حرف رو میزنین، ولی اون به بدترین شکل ممکن به این ابراز احساساتتون پاسخ میده و میگه: خیله خب، ولی من اصلا تو رو دوست ندارم.

جواب اون باعث ناراحتی شما میشه، اون شما رو پس زده و شما شروع به پس زدن خودتون می کنین، ولی آیا این منطقیه؟ فقط چون اون فرد شما رو دوست نداره دلیل براین نیست که هیچکس دیگه ای هم دوستون نداشته باشه. شما نباید ارزش خودتون رو بر اساس احساسات بقیه نسبت به خودتون،بسنجین. بجاش روی جذابترین و جالبترین رابطه ای که می تونین داشته باشین تمرکز کنین،رابطه تون با خودتون.

پیام اصلی اینه که: برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین.

اعتقادات ما مانع دوست داشتن خودمون میشه، برای مثال زیبایی رو در نظر بگیرید. زیبایی درباره ی اعتقاد به کیفیت چیزیه. ولی باطن طبیعی اونو تشریح نمی کنه. فقط یک مفهومه که یک نفر به شما داده که بعضی چیزا خوبن و بعضی چیزا بد. در واقع هر چیزی که وجود داره بطور ذاتی بدون نقص و زیباست. شاید شما یکسری باورها و نقدهایی رو به زیبایی خودتون دارین که این باور و نقدها باعث رنجش خاطر زیادی در شما شده، بطور مثال تصور می کنیم که شما فکر می کنید زیبا نیستید. شما بخاطر این اعتقاد حاضرین هر نوع درد و رنجی رو از طرف کسی که به شما میگه زیبایین تحمل کنین، فقط بخاطر اینکه نیازمند شنیدن اون کلمه هستین. درحالی که شما نیازی ندارین! تمام چیزی که شما نیاز دارین دوست داشتن خودتونه. شما در حال حاضرهم زیبا هستین.

یکی از بهترین راه هایی که میتونین برای تمرین دوست داشتن خودتون انجام بدین انجام مراسم روزانه پوجاست. پوجا یک مراسم مذهبی توی هند هست که در اون مردم هند برای الاهه هاشون گل و غذا میذارن تا اونا رو پرستش کنن. شما میتونین همین پوجا رو هرروز برای بدنتون اجرا کنین.

دوست داشتن خودمون و قبول کردن خودمون خیلی مهمه، چون شما وقتی این دوتا رو داشته باشین، زندگی تون رو به سبک دیگه ای جلو می برین. شما دیگه هیچ اذیت و آزاری رو از طرف خودتون یا دیگران قبول نمی کنین و افراد دیگه ای رو که مثل شما با خودشون رفتار می کنن رو به خودتون جذب میکنین.
ما برای پذیرفتن جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم.

بدن انسان ها یک اورگانیسم زنده است و برای سکس طراحی شده، در حالی که ذهن ما توسط باورهای بسیار غلط و اشتباه در این مورد احاطه شده. ما یکسری اعتقادات اشتباه درمورد رفتارهای جنسی زن و مرد داریم. بدنشون باید به چه شکلی باشه یا چه کاری باید انجام بدن که مردونه بنظر بیان یا زنونه. بخاطر تمام این دروغ ها ما نمی تونیم از سکس لذت ببریم. فکر میکنیم سکس شیطانیه و گناهه یا از نیازهای جنسیمون خجالت می کشیم، برای این که متوجه بشیم تمام این باورها اشتباهه و درست نیست، نیاز داریم که فرق بین نیازهای عقلانی و جسمانی مون رو متوجه بشیم و بفهمیم. وقتی که این نیازها با همدیگه همخوانی نداشته باشن، جنگ درونی انسان با خودش شروع میشه.

پیام اصلی اینه که: ما برای پذیرش جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم. فرض کنید شما یه کاتولیک بزرگ شدید، در طول زمان بزرگ شدنتون به شما یاد دادن که قبل از سکس حتما باید با اون شخص ازدواج کرده باشین. شما ازدواج می کنید ولی یک روز وقتی دارین توی خیابون راه میرین یک مرد جذاب و خوشتیپ رو میبینین، حس جنسی بهش پیدا می کنین ولی همون لحظه  خودتون رو بخاطر احساسی که داشتین قضاوت میکنین. فکر میکنین یک ادم بد و گناهکارین و سعی می کنین  این احساسات رو سرکوب کنین، اما این کار باعث میشه این احساسات قوی و قوی تر بشنو در انتها شما به همسرتون خیانت می کنین.

حالا چی میشه اگر شما خودتون رو بابت این احساسات قضاوت نکنین. اگر این قضاوتها رو رها کنین و متوجه بشین که  این فقط یک نیاز جسمانیه ،شاید خیلی سریعتر حستون نسبت به اون مرد جذاب رو از دست بدین. و مشکل همینه. بدن شما یکسری نیازها داره. اما این ذهنتونه که داره نحوه ی پاسخ به اون نیازها رو کنترل میکنه.

بذارین یک مثال دیگه بزنیم. شما نیاز دارین بدنتون رو بپوشونین، از بدنتون در مقابل گرما، باد و سرما محافظت کنین. ممکنه یک کمد پر از لباس هم توی خونه داشته باشین، ولی با خودتون فکر کنین: من که هیچی ندارم بپوشم. این ذهن شماست که این نیازها رو درست می کنه و شما هیچوقت نمیتونین پاسخگوی این نیازها باشین.

برای جلوگیری از این اتفاق چه کاری می تونیم بکنیم؟ نیازهای بدنتون رو با نیازهای عقلانی تون قاطی نکنین. اونها رو بشناسین. بطور مثال وقتی بدنتون سکس میخاد، بفهمید این نیاز شیطانی نیست. کاملا نرمال و طبیعیه. در انتها شما کم کم متوجه میشین که شما نه بدتونین نه ذهنتون. شما زندگی هستین، نیرویی که با تمامی کائنات به اشتراک گذاشته میشه.
زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین

دکتر چطور زخم های عفونی رو درمان می کنه؟ احتمالا اول روی زخم رو باز می کنه، تمیزش می کنه، یکم دارو و پماد بهش میزنه و از شما می خواد که زخم رو تا موقعی که درمان نشده تمیز نگه دارین. روند درمان زخم های احساسی مون فرقی با روند درمان زخم های فیزیکی مون نداره. برای این کار ما از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم استفاده می کنیم تا دروغ ها بر ملا بشه، بعد عفونت ها و چرک ها رو به وسیله ی بخشش پاک می کنیم، و در انتها تا زمانی که زخم خوب بشه اونو بوسیله عشق تمیز نگه می داریم.

نکته کلیدی اینه که: زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین.

دنیا پر از دروغ و سرابه که میتونه پیدا کردن حقیقت رو خیلی سخت کنه. علاوه بر اون  حقیقت اغلب اوقات تلخه. بطور مثال میشه گفت ده سال پیش به شما تجاوز شده، این واقعیتیه که برای شما اتفاق افتاده ولی دیگه در حال حاضر این واقعیت نیست. احتمالا شما هنوز دارین بابتش رنج می کشین، و ممکنه سال ها درمان نیاز باشه تا به این رنج غلبه کنین. در هر صورت مساله ای که در حال حاضر باعث رنجش شما میشه دیگه صحت نداره و در گذشته ی شما اتفاق افتاده.

اینطوریه که شما می تونین از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم های احساساتتون استفاده کنین و اونا رو از یک زاویه ی دیگه ببینین. وقتی این کارو کردین از بخشش استفاده کنین و عفونت های داخل اون زخم رو پاک کنین. بخشش کار آسونی نیست ولی لازمه. نیاز داره شما همه ی کسایی که توی زندگی به شما ضربه زدن رو ببخشین. نه به خاطر اینکه اونا لیاقت بخشیده شدن رو دارن، بلکه به این خاطر که شما سزاوار این نیستین تا بابت کاری که اونا در حق شما کردن همچنان عذاب بکشین.

خب اول یه لیست از افرادی که باید ازشون طلب بخشش کنین، درست کنین. بهشون زنگ بزنین و ازشون معذرت خواهی کنین، اگر بهشون دسترسی ندارین تو دعاهاتون این بخشش رو طلب کنین. بعد یه لیست از افرادی که به شما آسیب زدن و شما می خواین که اونا رو ببخشین درست کنین. این ممکنه براتون سخت و زمانبر باشه، ولی همیشه بخاطر داشته باشین افرادی که به شما ضربه زدن و شما رو اذیت کردن، خودشون مقصر نیستن، بلکه این یه ری اکشنی از سم احساسی اوناست. و در انتها زخم هاتون رو به وسیله عشق تمیز نگه دارین، تمرین کنین دنیا رو از دریچه  عشق ببینین. زیبایی رو در هر چیز پیدا کنین. این کارها شما رو در مقوله ی عشق حرفه ای میکنه و کم کم اطرافیان شما رو هم به حرفه ای تر شدن در عشق ترغیب میکنه.

در پایان میشه کتاب رو اینطوری خلاصه کرد:

همه توی این دنیا به زخم های عاطفی ای دچارن که با سم عاطفی آلوده شده. این زخم ها باعث میشه که ما از راههای دردناکی با همدیگه ارتباط بگیریم و روابطمون سرشار از نیازمندی، حسادت و حس مالیکت باشه. ما مسئول درمان این زخم ها هستیم، با دارویی تشکیل شده از حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودمون. وقتی این کارو بکنیم می تونیم رابطه ای رو تشکیل بدیم که توش شخص مقابلمون رو بدون هیچ قید و شرطی دوست بداریم.

3 هفته پیش
ادامه مطلب
چراغ‌های سبز
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 19 دقیقه

چراغ‌های سبز

کتاب چراغ‌های سبز زندگینامه شگفت‌انگیز و غیر عادی بازیگر مطرح سینما، متیو مک‌کانهیه که به قلم خودش نوشته شده. توی این کتاب متیو از سرگذشت خودش، نحوه ورودش به سینما، سفرهاش، ازدواجش و همه تصمیم‌های مهمی که گرفته صحبت کرده و درباره راز موفقیتش یا همون چراغ‌های سبز، توضیح داده که میتونه برامون الهام بخش باشه.
چراغ سبز یعنی چی؟‌

توی صنعت سینما، چراغ سبز یعنی موافقت استودیو فیلمسازی با پروژه شما، یعنی اینکه با شما موافقت میشه و شما می‌تونید کار روی پروژه رو پیش ببرید.

برای متیو مک‌کانهی، چراغ‌های سبز همه جای زندگی وجود داشتن. از یه هدیه غافلگیر کننده بگیر، یا یه دلگرمی یا یه شروع تازه. متیو در طول زندگیش متوجه شد که با کمک انتخاب مسیر درست و داشتن دید خوب میشه چراغ‌های سبز رو به وجود اورد. به قول خودش، همه چیز با آشنا شدن با چیزهای اجتناب ناپذیر شروع میشه.  توی زندگی چیزهایی وجود دارن که اجتناب ناپذیرن و هیچ نقشه ای قرار نیست که بدون عیب و نقص اجرا بشه اما اینکه ما چطور با مشکلات روبه‌رو میشیم نسبیه و به خودمون بستگی داره. با داشتن طرز فکر درست میشه همیشه یاد گرفت و رشد کرد، مهم نیست که قراره با چی مواجه بشیم.

توی این خلاصه درباره اینکه:

    چطور یک شب مصرف نوشیدنی اولین موفقیت متیو رو رغم زد
    چطور یه رویا زمینه ساز سفر اون به کل دنیا شد
    و چطور متیو سر از یه مسابقه کشتی تو افریقا در اورد

صحبت میکنیم.
خاندان مک‌کانهی انواع و اقسام خلافکار رو به خودش دیده: از دزد و قمارباز بگیر تا بادیگارد خلافکار معروف ال کاپونه.

خانواده متیو اصالتش به بندر لیورپول توی انگلستان برمی‌گرده. پدر متیو متولد لویزیانا و مادرش اهل پنسیلوانیا بود اما خانواده اونا ساکن تگزاس بودن. پدر و مادر متیو هر دو تفکرات ارتودوکس داشتن و دلشون می‌خواست باورهاشون به بچه‌ها هم منتقل بشه، از طرفی هم رابطه اونا سراسر دعوا ولی همراه با عشق بود.

متیو یکی از دعواها رو خوب به یاد داره. یه بار وقتی ۵ سالش بود پدرش خیلی دیر برگشت. مادرش ظرف غذای پدر رو گرم نگه داشته بود. پدر موقع خوردن غذا گفت که سیب زمینی بیشتری می‌خواد اما یدفه مادرش با عصبانیت گفت:

    مطمئنی سیب زمینی بیشتری می‌خوای خیکی؟!  

اول پدرش چیزی نگفت. مادرش به غر زدن ادامه داد و چنتا سیب زمینی توی بشقاب انداخت و گفت بیا بخور خیکی! اینو که گفت پدر از کوره در رفت و بشقاب رو از پنجره بیرون پرت کرد. دعوا انقد بالا گرفت که مادر متیو با تلفن دماغ پدرش رو شکست و با چاقو تهدیدش کرد که می‌زنتش!! اما ماجرا همیشه اینجوری بود که وقتی خون همه جا رو برمی‌داشت و کار حسابی بالا میگرفت یدفه دو تاشون کوتاه میومدن و بعدش هم دوباره عاشق هم میشدن.

پدر و مادر متیو دوبار از هم طلاق گرفتن و سه بار با هم ازدواج کردن، بارها هم دست و دماغ و سر و کله هم دیگه رو شکستن ولی خب، واقعا عاشق هم بودن! توی اون سال‌ها متیو به خاطر دو چیز خیلی بد تنبیه شد، یکی اینکه به برادرش گفت که ازش متنفره و دومی گفتن عبارت «نمی تونم» به خاطر همینم متیو یاد گرفت که اول از کسی متنفر نباشه، دوم، هیچ وقت نگه نمی‌تونم.
سال هفتم مدرسه، متیو می‌خواست توی یه مسابقه شعر شرکت کنه اما به جای اینکه شعری از خودش رو بفرسته، به توصیه مادرش شعر یه شاعر به نام ان اشفورد (Ann Ashford)‌ رو فرستاد

منطق مادر متیو این بود که اگه کسی شعری رو بخونه، متوجه بشه و ازش لذت ببره دیگه اون شعر متعلق به خودشه. حالا اگه می‌فهمیدن که شعر مال متیو نیست چه اتفاقی می‌افتاد؟ نهایتا جایزه رو ازش پس می‌گرفتن و قرار نبود اسمون به زمین بیاد. پس متیو شعر رو فرستاد و حدس می‌زنید چی شد؟ متیو برنده مسابقه شد.

شاید فک کنید که این منطق عجیبه ولی مادر متیو توی شرایط سختی بزرگ شده بود. شرایطی که اصلا منصفانه و عادلانه نبود به خاطر همینم اون برای خودش منطق و ارزش های خودش رو داشت. منطقی که متیو بهش منطق یاغی می‌گه. از طرف دیگه نگاه متفاوت مادر، به متیو کمک کرد تا توانایی قصه گویی به عنوان یه بازیگر رو درون خودش پرورش بده.متیو و برادرها با همین منطق بزرگ شدن اما منطق پدرشون به مراتب دراماتیک تر بود، چون باور داشت هر پسری باید یه روزی توی روی پدرش واسته تا اعلام کنه که مرد شده.

برای برادر بزرگتر متیو یعنی مایک، این اتفاق توی ۲۲ سالگی افتاد. مایک با پدرشون کار می‌کرد و تا اون زمان همیشه به حرفش گوش میداد اما یه شب وقتی توی حیاط با هم صحبت می‌کردن بحثشون شد. بحثی که در نهایت به درگیری فیزیکی بین پدر و پسر رسید و تا جایی که می‌تونستن همدیگرو کتک زدن. انقدر همدیگه رو زدن که دیگه رو پاهاشون نمی‌تونستن واستن. وقتی مایک اخرین مشت رو توی صورت پدرش زد، در حالیکه اشک توی چشمای پدر جمع شده بود سمت مایک اومد و سفت بغلش کرد، از نظر پدر، حالا مایک تبدیل به یه مرد شده بود!
در سال ۱۹۸۸، متیو توی مسیر پیشرفت قرار داشت

توی مدرسه به عنوان خوشتیپ ترین پسر شناخته میشد و با زیباترین دختر مدرسه قرار گذاشت. مجموعه این ها، برای یه سال بالایی توی دبیرستان عالی حساب  میشد

متیو هر روز صب با وانتش به مدرسه می رفت و با بلند گویی که روی وانت نصب کرده بود با دوستاش شوخی می کرد. مثلا بلند می‌گفت: ببینید فلانی چه شلوار قشنگی امروز پوشیده!

اما با پایان مدرسه اوضاع تغییر کرد. متیو برای یه دوره آموزشی توی استرالیا ثبت نام کرد. وقتی به استرالیا رسید خانواده دالی که قرار بود متیو پیش اونا اقامت کنه برای استقبال ازش به فرودگاه رفتن. متیو قرار بود با اونا توی سیدنی زندگی کنه ولی وقتی سوار ماشین شدن و راه افتادن اقای دالی خروجی اتوبان به سمت سیدنی رو رد کرد. دالی گفت که اونا در واقع توی شهر گاسفورد (Gosford )‌ ساکنن اما نه تنها از خروجی گاسفورد هم عبور کرد بلکه حتی دیگه درختای شهر هم از دور دیده نمیشدن. اقا دالی همینطور روند و روند تا به روستایی دور از تمدن به اسم تاکلی Toukley)‌رسید و بالاخره توقف کرد و بر گشت رو به متیو و با لبخند گفت : به استرالیا خوش اومدی! مطمئنم که عاشقش میشی. متیو میگه کل اون سال براش مثل یه کابوس بود.

متیو هیچ وقت اون مقدار از تنهایی رو که توی استرالیا تجربه کرد تصور هم نمی کرد اما کم نیاورد و دوره خودش رو تموم کرد. برای اینکار اون متوجه شد که باید برای زندگیش نظم داشته باشه پس خودش رو به چالش کشید. متیو گیاه خواری رو شروع کرد و مشروبات الکلی رو کنار گذاشت. حتی به این فکر کرد که یه راهب بشه و زندگیش رو صرف ازادی نلسون ماندلا بکنه.

تجربه استرالیا با همه تجربه‌های قبلی متیو فرق داشت اما در نهایت، رنج و تنهایی اون مدت تبدیل به یه تجربه مثبت شد. تا پیش از اون هیچوقت متیو مجبور نشده بود که به درون خودش نگاه کنه و از خودش بپرسه که واقعا کیه. این سفر به متیو کمک کرد که شخصیت خودش رو شکل بده.
بعد از برگشتن از استرالیا تصمیم متیو، سکونت در دالاس بود

در واقع اون می‌خواست به عنوان چالش بعدی زندگیش به دانشگاه ساترن متُدیست ( Southern Methodist University )‌توی دالاس بره با این حال پدرش اصرار داشت که متیو توی همون تگزاس به دانشگاه بره.

متیو از قبل برای دانشگاه یو تی در شهر آستین ایالت تگزاس اپلای کرده بود اما از اونجاییکه می‌خواست وکیل بشه، دالاس شهری بود که موقعیت‌های بیشتری پیش پاش قرار میداد. از طرفی برادرش بهش مشورت‌های بهتری داد. پدر اونا توانایی پرداخت شهریه دانشگاه نداشت، از اون ور هم دانشگاه دالاس خصوصی بود اما یو تی یه دانشگاه دولتی بود از طرف دیگه به نظر برادرش آستین شهر بهتری برای متیو برای اقامت حساب میشد.  البته خود متیو هم اونقدی به وکالت علاقه نداشت و به این فک می‌کرد که نکنه بعد از کلی درس خوندن نتونه ادم موفقی بشه و عمر خودش رو هدر بده.

توی همین زمان یکی از دوستاش به اسم راب، ایده دیگه ای رو توی ذهن متیو انداخت. راب چنتا از داستان کوتاه های متیو رو خونده بود و بهش پیشنهاد داد که درباره رفتن به مدرسه فیلمسازی فک کنه. ایده‌ای که خیلی زود ذهن متیو رو تسخیر کرد و وادارش کرد به پدر خودش زنگ بزنه.البته این تلفن کار ساده‌ای نبود. متیو کلی فکر کرد و در نهایت ساعت هفت و نیم شب که مطمئن باشه پدرش شام خورده و در حال استراحته رو برای زنگ زدن بهش انتخاب کرد.

متیو با ترس و تردید تلفن زد و تصمیمش رو برای پدرش توضیح داد، بعد از یه مکث طولانی پدرش جواب داد، اگه این تصمیمته پس شک نکن! این بهترین جوابی بود که می‌تونست بشنوه. یه چراغ سبز واقعی.
متیو به محض اینکه تحصیل تو رشته فیلمسازی توی يو تی رو شروع کرد و متوجه تفاوت های این مسیر شد

دیگه نمره‌ها مهم نبودن بلکه خروجی کار مهم بود، اون باید چیزی می ساخت که توجه مردم رو جلب کنه.

با اینکه اون هیچوقت دانشجوی خوبی نبود اما میل فراوانی از ابتدای کار برای موفقیت داشت تا اینکه با یه فرصت بزرگ مواجه شد.متیو برای اوغات فراغت معمولا به هتلی می‌رفت که دوستش سم، اونجا باریستا بود و بهش نوشیدنی مجانی می‌داد. یک شب، همونجا متیو مردی به نام دن فیلیپس رو دید (‌ Don Phillips)‌ که قصد تدارک ساخت فیلمی توی آستین رو داشت.

از قضا، دن عاشق گلف و نوشیدنی بود، چیزایی که متیو هم خیلی خوب بهشون وارد بود. اخرش شب، توی تاکسی وقتی از هتل برمی‌گشتن، دن به متیو گفت که نقشی توی فیلم سراغ داره که ممکنه به متیو بیاد، پس ادرسش رو داد تا صب روز بعد هم رو ببینن و فیلمنامه رو بهش بده.

اسم فیلم گیج و منگ بود که قرار بود توسط ریچارد لینک‌لتر (  Richard Linklater  )‌ساخته بشه. نقش متیو کاراکتری به نام وودرسون (  Wooderson  ) بود. یه پسر بیست و چند ساله که توی شهر ول میگشت و با دبیرستانی ها مهمونی می‌رفت. وودرسون توی فیلم‌نامه اصلی تنها ۳ تا صحنه داشت اما متیو باعث شد که اون نقش بیشتر بشه.کارگردان انقد از متیو خوشش اومد که کلی ایده جدید به ذهنش رسید.

لینکلتر برای نقش وودرسون یه صحنه جدید در نظر گرفت که توی اون قرار بود با یه دختر مو قرمز رابطه برقرار کنه. لینکلتر از متیو پرسید به نظرت وودرسون از همچین دختری خوشش میاد؟ متیو جواب داد که شک نکن، وودرسون از همه دخترا خوشش میاد! در نهایت چیزی که قرار بود یه صحنه کوچیک باشه به کاری سه هفته‌ای تبدیل شد. با این حال همون هفته اول یه خبر بد شکه کننده به متیو رسید. پدرش در اثر ایست قلبی در گذشت.
با وجود اینکه فیلم گیج و منگ پای متیو رو به هالیوود باز کرد اما یه فیلم دیگه اون رو به شهرت رسوند

  فیلم "زمانی برای کشتن" ساخته جوئل شوماخر (‌Joel Schumacher)   

شوماخر متیو رو برای نقشی فرعی در نظر گرفته بود اما خود متیو دوست داشت که کاراکتر اصلی وکیل رو توی فیلم بازی کنه. متیو وقت زیادی صرف تمرین و آماده سازی کرد و با وجود اینکه خود شوماخر هم راضی بود اما به نظر نمی رسید که استودیو با تغییر این نقش موافقت کنه.

در همین حال یه اتفاق عجیب افتاد. استودیو برای نقش اصلی وودی هارلسون ( Woody Harrelson  )‌ رو انتخاب کرده بود اما یه زن و مرد توی می‌سی‌سی‌پی که به جرم قتل های سریالی بازداشت شده بودن اعتراف کردن که ایده‌ کارشون رو از فیلم قاتل بالفطره که هارلسون توی اون بازی میکرد گرفتن، به خاطر همین هارلسون خیلی ناگهانی از گزینه‌های بازی نقش کنار گذاشته شد!

شوماخر که به متیو اعتماد داشت پیشنهاد داد که از متیو تست بازی توی نقش گرفته بشه. متیو تو تست خیلی خوب بود اما عالی نبود، توی تست شوماخر به کمک متیو اومد و کمکش کرد که بهترین عملکر ممکن رو داشته باشه، شوماخر توی اون روز چراغ سبز متیو بود.

بعد از تست متیو انقد خسته شده بود که روی زمین افتاد. دو هفته بعد شوماخر بهش زنگ زد. متیو برای نقش انتخاب شده بود.این نقش زندگی متیو رو تغییر داد. بعد از اون دیگه نمی‌تونست برای خودش توی خیابون قدم بزنه و ناشناس بره ساندویچ بخوره. حالا متیو دیگه مشهور شده بود.
یک هفته قبل از اکران فیلم "زمانی برای کشتن" شرایط جوری بود که متیو دیگه هر فیلمنامه ای رو که  دوست داشت می‌تونست انتخاب کنه

همه چیز مثل رویا شده بود اما وقتی که شهرت اینطور ناگهانی سراغ شما میاد باید کاری کنید که مطمئن بشید هنوز پاهاتون روی زمینه یا نه.متیو برای اینکار تصمیم گرفت به کلیسایی در بیابان سفر کنه. به مکانی مقدس در نیو مکزیکو. جایی که بتونه از بیرون به خودش نگاه کنه. متیو برای کشیش توضیح داد که شهرت کارش رو برای اینکه ادم خوبی باشه سخت کرده. حس‌هایی مثل شهوت یا استفاده ابزاری از دیگران توی وجودش شعله ور شدن و انگار کاملا از گذشته ش منفصل شده و نمی تونه که راه درست رو پیدا کنه.

متیو همینطور که از خودش حرف میزد غرق اشک شده بود. پیش خودش فک میکرد که کشیش احتمالا کلمات تکان دهنده ای بهش خواهد گفت اما بعد از اینکه حرفهاش به پایان رسید کشیش بهش گفت: منم همینطور.نمیشه گفت که این عبارت، عبارتی تکان دهنده بوده اما چراغ سبز مهمی برای متیو بود. گاهی فهم متقابل و دونستن اینکه تنها نیستیم می‌تونه خیلی بیشتر به ما کمک کنه.

اما این کافی نبود و متیو برای اینکه مطمئن شه پاهاش هنوز روی زمینه و بتونه درست تمرکز کنه، تصمیم دیگه‌ای هم گرفت. اون یه خونه سیار خرید و برای مدت سه سال به همراه سگش، زد به جاده. از کانادا بگیر تا گواتمالا. چه می‌خواست بره نیویورک و یه بازی تنیس رو ببینه چه بیاد دیترویت یا سر صحنه فیلمبرداری اسپیلبرگ، فرقی نداشت، خونه ش رو سر خیابون پارک میکرد و می‌رفت. همینطور میتونست به بارهای مختلف بره، نوشیدنی های مختلف بخوره و با ادمهایی گپ و گفت کنه که بهش حس صداقت بدن و پاهاش رو روی زمین نگه دارن.
اوایل قرن ۲۱ متیو به همراه جنیفر لوپز توی یک کمدی رمانتیک به نام برنامه‌ریز عروسی (The Wedding Planner) درخشید

بعد از اون متیو به محله سانست بلوار که یک منطقه افسانه‌ای به حساب میاد و ستاره‌های بیشماری از دنیای هنر اونجا سکونت داشتن نقل مکان کرد. یه موتور گرون قمیت خرید و مشغول زندگی شد ولی خیلی طول نکشید که دوباره به همون سبک زندگی قبل برگشت. شاید شما فک کنید که متیو یه بحران درونی داشته اما در واقع اون دنبال یه چالش درونی بوده.

همزمان با این اتفاق، یه نقش جذاب برای بازی به متیو پیشنهاد شد. کاراکتر دنتون ون زان Denton Van Zan)  تو فیلم قلمرو آتش.

برای این نقش متیو تصمیم گرفت که موهاشو از ته بزنه. برای اینکار دوتا دلیل داشت، اول اینکه به کاراکتر میومد، دوم اینکه برای درمان ریزش موهاش از محلولی به نام رژنیکس ( Regenix  )‌استفاده میکرد که روی موی  کوتاه بهتر جواب میداد. متیو دو ماه خودش رو توی خونه برادرش قرنطینه کرد تا بتونه روی ذهن و بدن خودش تمرکز کنه.

این قرنطینه با دو لیوان نوشیدنی در صبح شروع میشد. به نظر متیو، ون زان برای کشتن اژدها باید اول خودش تبدیل به یه اژدها میشد. مرحله بعد این بود که با پای پیاده توی صحراهای تگزاس قدم بزنه، به هر حال ون زان باید زمین سفت و سخت بیابون رو با پاهای خودش لمس کنه. قدم سوم ترک ترس شخصی از ارتفاع بود. برای اینکار متیو روی لبه بلندی‌ها می‌ایستاد. قدم چهارم هم این بود که خودش رو برای دست و پنجه نرم کردن با اژدها اماده کنه، به خاطر همین شب‌ها سراغ گاوها می‌رفت و باهاشون درگیر میشد.

همونطور که می‌تونید حدس بزنید این قرنطینه خیلی طول نکشید. قبل از شروع صبح ششم، مصرف زیاد نوشیدنی به متیو حالت تهوع داده بود، پاهاش تاول زده بود، ترسش از بلندی کم نشده بود و یکی از گاوها هم جوری زده بودتش که بفهمه بهتره این کار رو متوقف کنه :))

با این وجود، در نهایت سختی و تنهایی دوران قرنطینه به همراه سختی فرایند فیلم برداری به متیو کمک کرد تا از پوچی ای که احاطه ش کرده بود خلاص بشه؛ حالا نوبت رفتن سراغ مرحله بعد بود.
متیو در طول زندگیش سه تا خواب خیلی عجیب دید

اولی در سال ۱۹۹۴ بعد از اکران فیلم زمانی برای کشتن بود. توی خوابش متیو روی رودخونه امازون شناور بود و انواع کروکدیل ها، مارهای پیتون و اناکوندا و کوسه ها احاطه ش کرده بودن. کنار رودخانه ردیفی بی پایان از بومی های افریقایی ایستاده بودن.این رویا برای متیو به اندازه یه کابوس ترسناک، قدرتمند بود اما یه چراغ سبز به حساب میومد، چطور؟ متیو بلافاصله سراغ یه اطلس جغرافیایی رفت و دنبال رودخونه امازون گشت، اول تو افریقا، بعد توی امریکای جنوبی و بالاخره پیداش کرد.

متیو خیلی سریع فهمید که اینجا همون جاییه که باید بهش سفر کنه. پس لباساشو جمع کرد و همراه با یه دوربین و چنتا وسیله دیگه سفری سه هفته ای به پرو (  Peru ) رو شروع کرد. چیزی درون اون بهش میگفت که باید روی امازون شناور باشه. توی این مقطع از زندگی، متیو از ادمی که بهش تبدیل شده بود خوشش نمی اومد. ساعت ها توی چادرش می نشست و از خودش سوال می پرسید. یه شب متیو همه لباس هاش رو در اورد، همینطور هر شی نمادینی که همراه خودش داشت، گذاشت کنارو

دیگه خبری از هیچ نوع غرور، محافظت یا هویتی  نبود. اون با مشت توی صورت خودش  زد و انقد بالا اورد تا دیگه هیچی توی شکمش نبود و بعد بیهوش شد.

صبح روز بعد وقتی بیدار شد انگار دوباره متولد شده باشه. لباسش رو پوشید، چایی خورد و برای پیاده روی رفت، درحالیکه انگار انرژی جدیدی رو درون خودش حس میکرد. همینطور که جلو رفت به گوشه ای از جنگل رسید. اول به چشمش رسید که انگار چراغ‌های نئون روی زمین گلی جنگل روشن شده باشن اما متوجه شد دسته بزرگی از پروانه‌ها اونجا در حال پروازن.

متیو در حالیکه این صحنه فوق العاده رو تماشا میکرد صدایی درون ذهن خودش شنید:تمام چیزی که من می‌خوام همین چیزیه که الان دارم تماشا میکنم.درست پشت پروانه‌ها، رودخونه امازون بود، همونجایی که متیو برای شناور شدن روش اومده بود.
رویای دوم پنج سال بعد، یعنی ۱۹۹۹ سراغ متیو اومد

متیو توی ایرلند بود و فیلمبرداری قلمرو اتش به تازگی تموم شده بود که دوباره عینا همون خواب رو دید. شناور، روی رودخونه امازون با انواع مارها و تمساح ها کنارش و البته صف بی پایان بومی‌ها کنار بستر رود. متیو این بار تصمیم دیگه ای گرفت. باید به افریقا می رفت. جایی که هیچ اطلاعاتی ازش نداشت. پس دوباره اطلس رو برداشت و شروع به گشتن کرد تا مقصد خودش رو انتخاب کنه. اینبار شهر نیافونکه  (  Niafunké  ) در کشور مالی جایی بود که باید سراغش می‌رفت.

متیو با پرواز به پایتخت مالی رفت و اونجا یه راهنما به اسم عیسی پیدا کرد. عیسی اون رو به تماشای رودخونه نیجر برد و بهش درباره دوگون‌ها ( Dogon  ) یا همون مردم جادویی مالی گفت. مردمی که گفته میشد از سال‌ها پیش از اخترشناسی نوین امروزی، دانش خودشون رو از ستاره ها می‌گرفتن. اونجا متیو خودش رو به عنوان یه بوکسر و نویسنده معرفی  کرد تا شناخته نشه اما خیلی زود همه دهکده از این شایعه پر شد که مرد سفیدپوست نیرومندی به اونجا اومده و در نتیجه، متیو توسط یک کشتی‌گیر قدرتمند به اسم مایکل که اونجا ساکن بود به چالش کشیده شد.

اما متیو نتونست به این چالش نه بگه. بلافاصله مسابقه برگزار شد. مردم محلی دورتا دور داد می زدن و رییس قبیله هم داور بازی بود. متیو و مایکل با هم گلاویز شدن و چندین بار همدیگه رو زمین زدن. مسابقه دو راند طول کشید تا اینکه سر انجام هر دو مرد ناتوان روی زمین افتادن. توی این لحظه رییس قبیله جلو اومد، پایان مبارزه رو اعلام کرد و دست هر دو رو بالا برد.

نکته جالب این بود که متیو متوجه شد جمعیت همگی اسم اون رو صدا می‌زنن، رییس قبیله بهش گفت که تو از قبل این مبارزه رو پیروز شده بودی چون چالش رو پذیرفته بودی.
پنج سال بعد رویای بعدی به سراغ متیو اومد

تا حدود سال ۲۰۰۵ متیو توی چندین کمدی رمانتیک درخشیده بود. نه اینکه از این کار خوشش نیاد یا خوب نباشه اما انگار زمانِ تغییر توی زندگیش بود. و خب، سومین رویا درست سر موقع، سر و کله ش پیدا شد. البته متفاوت از دفعات قبل. اینبار توی رویا، متیو ۸۸ ساله بود، روی ایوانی نشسته و رو به روش رد بزرگی از جای پای اسب ها دیده میشد. ۲۲ تا زن به همراه ۸۸ تا بچه از راه رسیدن. همه اونا بچه ها، بچه‌های خودش بودن و دورش جمع شدن! همینکه دوربین روی بچه‌ها واستاد اون از خواب بیدار شد!

برای متیو اون رویا یاداروی این واقعیت بودن که همیشه دلش می خواست پدر باشه. حالا اواسط سی سالگیش بود و میشد گفت که وقت مناسبی بود، اما متیو تصمیم گرفت به جای گشتن دنبال زن رویاهاش اجازه بده که هر چی قرار پیش بیاد اتفاق بیوفته. همین موقع بود که کامیلا ( Camila  )  از راه رسید.

میشه گفت ملاقات اولشون یکی از اون لحظه‌های خاص بود که توی فیلما جلوی رستوران‌ها نشون میدن. متیو همون لحظه فهمید که باید سراغ کاملیا بره پس جلو رفت و بهش پیشنهاد داد که براش یه مارگارتیا ویژه درست کنه.بعد از پایان قرار اولشون متیو مطمئن بود همون زنی رو دیده که می‌خواد باهاش ازدواج کنه. زنی که تا به امروز هم معشوقه متیو به حساب میاد.

کنار کامیلا، متیو یه تغییر اساسی هم توی کارش ایجاد کرد. اون به مدیر برنامه ش گفت که دیگه نمی‌خواد توی کمدی های رمانتیک بازی کنه. این کار خیلی خطرناکه چون هالیوود کسی رو که پیشنهادهاش رو رد کنه، خیلی زود فراموش میکنه. متیو توی تصمیمش هیچ تردیدی نداشت و حتی پیشنهادهای بیشتر از ۱۴ میلیون دلار رو هم برای کمدی‌ها رد کرد.

متیو برای دو سال بیکار موند و این تو این مدت دوبار پدر شد. در نهایت هالیوود اون رو به عنوان یه ستاره جدید دوباره صدا زد و متیو با فیلم‌هایی مثل وکیل لینکلن (The Lincoln Lawyer)، جو قاتل (   Killer Joe )  و مایک جادویی(Magic Mike)‌ به هالیوود برگشت.
باشگاه خریداران دالاس فیلم بعدی متیو بود که به کل با فیلم‌های قبلی فرق می‌کرد

فیلم قرار بود درباره یک شخصیت واقعی به اسم ران وودرف (Ron Woodroof)‌ ساخته بشهکه توی مرحله چهار ابتلا به بیماری ایدز بود. از طرفی متیو همیشه توی نقش هاش کاراکتر یه ادم جذاب، سالم و بی نقص رو بازی کرده بود به خاطر همین کارگردان فیلم درباره مناسب بودن متیو برای نقش تردید داشت.

برای بازی توی این نقش، از حدود ۵ ماه مونده به شروع فیلمبرداری، متیو رژیم سنگین خودش رو شروع و به شدت وزن کم کرد. توی همین بازه هم چند روز توی فیلم گرگ وال استریت مارتین اسکورسزی حضور پیدا کرد و قسمت مربوط به خودش رو ظبط کرد.

خانواده وودرف هم که ادمای مهربونی بودن توی این مدت اون رو به خونه خودشون راه دادن و اجازه دادن که ازشون درباره کاراکتر اصلی هر چیزی که می‌خواد رو یاد بگیره.این مسیر با تمام سختی هایی که داشت به متیو کمک کرد علاوه بر بردن جایزه‌های زیاد از کار خودش هم لذت ببره و بتونه برای فیلم‌های بعدی شخصیت‌های منحصر به فرد و عمیقی بسازه و به کمک اونها قصه‌هایی بکر و البته ضروری رو روایت کنه. به عبارت دیگه خودش رو توی مسیر چراغ های سبز بذاره و ازشون استفاده کنه.

متیو معتقده که راز موفقیتش، نزدیک شدن به چیزهای اجتناب ناپذیره. تنها چیزی که برای همه ما به طور مشترک اجتناب ناپذیره مرگه اما اینکه ما چطور زندگی کنیم به خودمون بستگی داره.

این قصه زندگی متیو مک‌کانهی تا اینجا بود. حالا نوبت شماست که برای زندگی خودتون قدمی بردارید.

3 هفته پیش
ادامه مطلب
ثروتمندترین مرد بابل
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 11 دقیقه

ثروتمندترین مرد بابل

این کتاب یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های دنیا در زمینه مدیریت پول و مسائل مالی محسوب می‌شه که پیشنهاد می‌کنیم حتما خلاصه صوتیش رو گوش کنین. کلاسون توی این کتاب کلی نکات کاربردی و عملی یاد میده تا بتونیم هزینه‌هامون رو کنترل کنیم، دارایی‌هامون رو بیشتر کنیم و در نهایت به پیشرفت مالی برسیم.
"با بی‌پولی خداحافظی کنید."

شاید شمام بعد از شنیدن این جمله یاد شعارهای تبلیغاتی افراد ثروتمند بیفتید که بدون هیچ راهکار و تخصص خاصی فقط شعار میدن، و گاهی هم مارو خسته وکلافه می کنن.

اما جورج کلاسون بی دلیل از این جمله توی کتابش استفاده نکرده و در کنارش کلی راهکار ارائه داده که می تونیم ازشون بهره ببریم.

پول ابزاری برای رسیدن به اهداف و آرزوهامونه و تقریبا هممون به این موضوع آگاهیم که ما به کمک پول می‌تونیم به آرزوهامون برسیم. ولی سوال اینجاست: چطور می‌تونیم با درآمدمون به آرزوهامون جامه عمل بپوشونیم؟

عجله نکنید و تا آخر این پادکست همراهمون باشید.

کمی با نویسنده کتاب آشنا بشیم.

جورج ساموئل کلاسون، نویسنده آمریکایی در سال ۱۹۲۶ جزوه هایی رو درباره راه ‌های رسیدن به ثروت منتشر کرد که بعدها با ادغام کردن این جزوه ها کتاب ثروتمندترین مرد بابل شکل گرفت. حکایت ‌ها و داستان های کوتاه این کتاب برای افرادی زیادی الهام‌ بخش بوده که باعث شده اون ها رفتار مسئولانه و اقتصادی تری داشته باشند. از جمله این افراد می تونیم به رابرت کیوساکی، نویسنده کتاب پدر پولدار پدر بی‌پول  و دونالد ترامپ اشاره کنیم. بانک ها و شرکت های بیمه، مقاله های کلاسون رو با هدف آموزش مزایای صرفه جویی و سخت کوشی انتشار دادن و همین اتفاق باعث به شهرت رسیدن نویسنده شد.

احتمالا شما هم مثل ما بعد از شنیدن اسم کتاب این سوال براتون پیش اومد که چرا جورج کلاسون، نام ثروتمندترین مرد بابل رو برای کتابش انتخاب کرده؟

بابل یکی از ثروتمندترین شهرها در عهد باستان بوده

اصول اولیه اقتصادی توی این شهر پایه‌ریزی شده و البته هنوز هم توی دنیا از این اصول استفاده میشه. واقعیت اینه که بابل هیچ منابع طبیعی نداشته و توی مسیرهای تجاری هم نبوده پس چطور چنین سرزمینی تونسته به یه ثروت عظیم برسه؟

جواب این سوال توی این خلاصه پادکسته ، قرار پنج تا قانون از نویسنده یاد بگیریم تا ما هم بتونیم ثروتمندترین مرد بابل بشیم.
قانون شماره یک: ️اول به خودت پول بده!

کلاسون با جمله‌ی "اول به خودت پرداخت کن" شگفت ‌انگیزترین نصیحت امروزی رو در کتاب ثروتمند‌ترین مرد بابل بیان کرده. معنی این شعار اینه که پس‌انداز کردن حتی وقتی که در حال پرداخت کردن بدهی ها و صورت حساب ‌ها هستین اهمیت زیادی داره. خیلی از ما عادت کردیم وقتی آخر ماه حقوقمون رو می‌گیریم میشینیم و حساب کتاب می‌کنیم که باید به چه کسایی پول پرداخت کنیم.

پول اجاره

پول قبض ‌ها

پول اینترنت

قسط های بانک و کلی پرداختی‌های دیگه که آخرش پولی واسه خودمون باقی نمیمونه.

شما با خودتون فکر می کنید که حقوق می‌گیرید برای اینکه بتونید لباس بخرید، غذا بخورید، خرید کنید و وسایل ضروری تون رو بخرید

درسته همه‌ی ما برای خرید کردن به پول احتیاج داریم اما اگه یکی از شما بپرسه برای نشون دادن درآمد ماه گذشته تون، به جز خریدایی که کردین و چیزایی که خوردین چه چیزی برای ارائه دارین چی جواب میدید؟ برای درآمد یکسال گذشته چطور؟

به همه پرداختی داشتید به جز خودتون!
نویسنده میگه این همون مانعیه که باعث میشه شما همیشه به دنبال پول بدویید و بهش نرسید!

کلاسون، داستان رو اینجوری بیان می‌کنه که شما دائما در حال کار کردن هستین برای اینکه در نهایت این پول رو به بقیه بدین

به فروشنده لباس

به صاحب مغازه کفش فروشی

به صاحب رستوران

و افراد دیگه

اما آخر ماه اگه یه نگاهی به لیست پرداختی ها بندازین، شما فقط به بقیه پول دادین و جیب بقیه رو پر کردین.

با یه مثال موضوع رو ساده تر کنیم.  اگه درآمد شما توی ماه ۱۲ میلیون باشه و شما ۴ میلیون اجاره ماهانه  بدین پس در واقع شما یک‌ سوم از ماه رو برای صاحب خونتون کار کردید.

حالا دونه دونه این کار رو برای مابقی هزینه ها و پرداختی های ماه انجام بدین متوجه میشید که در واقع کل ماه رو برای بقیه کار کردین!

وحشتناکه نه؟!! هر روز صبح از خواب بیدار بشین و برای بقیه کار می کنید.

‌پیشنهاد نویسنده اینه که شما بعد از گرفتن حقوقتون حداقل 10  درصد از اون رو به خودتون پرداخت کنین.

اینطوری قبل از پرداختی به بقیه این حق رو به خودتون دادین تا از یک ماهی که کار کردین، سهم خودتون رو بردارین.
قانون شماره دو: مردان اهل کار و عمل، مورد علاقه الهه شانس هستن

اکثر مردم وقتی افراد موفق رو دوروبر خودشون می‌بینن ، موفقیت این افراد رو به شانس نسبت میدن و میگن که این افراد آدمای خوش شانسی بودن و بخت باهاشون یار بوده که به این جایگاه و مرتبه رسیدن و مدام در حال غر زدن هستن که چرا توی موقعیت مشابه اونها قرار نگرفتن و البته هزارتا دلیل و بهونه هم واسه این عدم موفقیت دارن. معمولا بقیه اینطور مواقع میگن که افراد موفق استعداد ذاتی داشتن، موقعیت‌های خوبی سر راهشون بوده، با آدمای خوبی روبرو شدن و هزار و یک دلیل که این موفقیت اطرافیان رو توجیه کنن.

درسته ما هم قبول داریم که شاید این اتفاق برای بعضی از افراد موفق بیفته ولی برای اکثریت اونها این درست نیست و صدق نمی‌کنه. این موقعیت های خوب ممکنه سر راه هر آدمی قرار بگیره اما کسی که بی توجه باشه و مدام در حال بهونه آوردن باشه چیزی رو نمی ‌بینه.

 اما یکی دیگه میاد و از این فرصت استفاده می‌کنه و اون رو تبدیل به یک موقعیت خوب برای رشد و پیشرفتش می کنه. کسی که بی اهمیته و دنبال فرصت نمیره با کسی که اهل عمله و فرصت ها رو دنبال میکنه شانس یکسانی دارن، اما این عمل کردن و درجا نزدنه که اون فرد رو‌ موفق می کنه.

آدم موفق با شکست خوردن دست از کار و تلاش نمی کشه و به تلاشش ادامه میده تا به ایده آل هاش برسه اما کسی که توی زندگی عادت کرده به بهونه آوردن، یک جا میشینه و فقط از شانس بدش گلایه و شکایت می کنه.

مثل:

من امروز اصلا روز خوبی نداشتم!

کارای امروز خیلی سخت و خسته کننده بود!

من احساس خوبی به این اوضاع ندارم!

و خب طبیعیه که هیچ کس با این حرف‌ها به جایی نمی رسه...
شما تا حالا کسی رو دیدین که با غر زدن و شکایت کردن موفق شده باشه؟

در عوض آدم موفق کاری به اینکه ستاره ها توی چه مسیری قرار گرفتن و شانس و اقبال چی میگه نداره

واسش مهم نیست چقدر اون کاری که باید انجام بده سخت و خسته کننده س ، مهم ‌نیست روز خوبی رو توی شرکت داشته یا نه ؟ اون فقط از هر فرصتی برای بهتر شدن استفاده می کنه.

پس دلیل اینکه اون فرد موفق میشه شانس و اقبال نبوده، استفاده از فرصت ها بوده و طبیعیه که از صد تا فرصت یکیش به نتیجه برسه و بشه همون فرصت طلاییه که فرد رو به اون نقطه ایده آلش می رسونه.

کسی که صدتا راه میره در نهایت بهترین راهو پیدا می کنه اما کسی که هیچ راهی رو امتحان نمی کنه این تصور رو داره که اون آدم موفقه اتفاقی توی اون مسیر قرار گرفته.
قانون شماره سه: ثروت تابعی از درآمد نیست.

یه اشتباهی که خیلی از ما در مورد درآمدمون می‌کنیم اینه که اون‌ رو با ثروتی که داریم اشتباه می‌گیریم

مثلا وقتی کسی رو می بینیم که ثروت زیادی داره یا خانواده ای داره که حمایتش می کنن به اشتباه تصور می کنیم اون فرد درآمد بالایی داره که این یک تصور اشتباهه که توی جامعه رواج پیدا کرده.

نکته بعدی که می خوایم بگیم برای هممون تقریبا ملموسه.

حتما شما هم این جمله رو بارها گفتید یا از اطرافیانتون شنیدین: این ماه بیشتر درآوردم اما به همون ‌اندازه خرجام بیشتر بود یا حقوقم بیشتر شده ولی نمی دونم چرا بازم آخر ماه پولی واسم نمیمونه؟!

این یه حقیقته که البته اسمش میذاریم حقیقت غیرعادی!

هزینه های ضروری همیشه به اندازه درآمد ما رشد داره و افزایش پیدا می کنه.

ما آدمای باهوش و با استعداد زیادی رو دوروبرمون داریم که پول خوبی هم درمیارن اما هیچ وقت توی حساب های بانکی شون پولی ندارن.

این افراد هر زمان که حقوقشون زیاد میشه به همون اندازه مخارجشون رو هم افزایش میدن و یجورایی واسه خودشون خرج تراشی میکنن.

گوشی شون رو عوض میکنن، لباس های گرونتری میخرن ، وسایلی رو میخرن که شاید حتی یکبار هم ازشون استفاده نمی کنن، ولی انگار عادت کردن که به اندازه افزایش حقوقشون باید یه هزینه ای رو برای خودشون ایجاد کنن.

اینکار آسیب های زیادی بهمون میزنه که در ادامه با هم مهم ترینش رو بررسی می‌کنیم.

تصور کنید همیشه تموم حقوقتون‌ رو تا آخر ماه خرج می کنید و منتظر گرفتن حقوق جدید هستین.
بزرگترین ریسکی که شما با انجام دادن اینکار می‌کنید اینه که خودتون رو ۱۰۰ درصد به شغل فعلی تون وابسته  می کنید و باید همیشه دست به عصا حرکت کنید.

حتی تصور اینکه یک ماه حقوق نگیرید واستون عذاب آوره چون شما کاملا خودتون رو وابسته به کار و اون حقوق کردین.

جدای از این ماجرا خودتون رو توی این موقعیت تصور کنید.

مدیرمون مدام درخواست های غیر منطقی توی کار ازمون داره یا کارهایی رو بهمون محول می کنه که مربوط به وظایف ما نیست و ما از انجام دادنشون احساس خوبی نداریم.

چیکار می خواید بکنید؟

میگید این وظیفه شما نیست و انجامش نمیدین، فکر می کنید وسایلتون جمع کنید و شرکت ترک کنید

اما نه صبر کنید!!!

یاد حقوقی میفتین که سر ماه بهتون داده میشه و کاملا بهش وابسته این.

یادتون میفته که هیچ پس اندازی ندارید و در واقع بدون اون مبلغ دستتون کاملا خالیه.

مجبورید اون کارهای اضافه رو انجام بدین فقط برای اینکه نمی تونید استعفا بدین یا اعتراض بکنین.

چاره ای جز گفتن بله چشم قربان ندارین.

مهم نیست چه کسی هستین و چه مدرکی دارین شما بدون درآمدتون هیچ حرفی واسه گفتن ندارید.

پس یادتون باشه همیشه بخشی از درآمدتون رو پس انداز کنید تا در مواقع اینجوری به دادتون برسه.

فرقی هم نمی کنه مدیر باشید یا یک کارمند ساده شما باید قانون درآمد، هزینه و پس انداز رو‌ هر ماه اجرا کنید.
قانون شماره چهار: توی زمان مناسب اقدام کنید.

برای شروع هر کاری قطعا تحقیق و مشورت با بقیه نیازه. شما می تونید از نظرات بقیه استفاده کنین اما یادتون باشه نترسید و شروع کنید. فرصت های بزرگ نادر هستن و نباید از دست بره پس توی انجام دادن کارها دست دست نکنید و نذارید فرصت ها از دستتون بره.

توی زمان درست باید اقدام کنید.

یک مثال از اقدام در زمان مناسب اینه که فرض کنید سهام یه شرکت توی بازه ای از زمان نزولی شده و احتمال اینکه صعودی بشه وجود داره، پس این زمان همون فرصت طلاییه که شما باید ازش استفاده کنید و پولتون رو سرمایه گذاری کنید چون سود خوبی توی ماه های بعدی در انتظارتونه.

قانون شماره پنج: قدرت درآمد غیرفعال

قانون شماره یک رو که یادتونه "به خودتون پرداخت کنید"

با این کار به مرور پس انداز شما زیاد میشه و به مبلغ قابل توجهی می رسه.

همین موضوع به خودی خود احساس خوبی رو به شما میده و‌ در کنارش اگه اون پول رو به صورت ارزی یا طلا پس انداز کنید با گذشت زمان ارزش پول شما هم بیشتر میشه و در واقع شما یک درآمدی از پس اندازتون دارید. حتی می تونید کم کم شروع به سرمایه گذاری توی سهام شرکت ها کنید.

خوبی این موضوع اینه که شما حتی توی تایم های استراحت ‌تون حتی وقتی توی باشگاه هستین یا دارید فیلم مورد علاقتون رو تماشا می کنید، هم درآمد دارید و این احساس خوبی به شما میده.
در واقع سرمایه گذاری باعث میشه پول شما به صورت تصاعدی رشد داشته باشه و با گذشت زمان اون 10 درصدی که پس انداز کردین یه جایی به کمکتون بیاد.

خلاصه که اگه این پنج تا قانون رو توی زندگیتون رعایت کنید خیلی راحت می ‌تونید پولداربشید و در کنار شغلتون از زندگی لذت ببرید و دائما حسرت گذشته رو نخورید.

به آخر پادکست رسیدیم یکبار دیگه با هم قانونا رو‌ به صورت خلاصه مرور می کنیم:

همیشه اول به خودتون پرداخت کنید  و بدونید که افراد اهل عمل در دراز مدت شانس بیشتری دارن.

نکته بعدی اینه که ثروت تابعیه که هزینه ها مهم ترین عامل در اون هستن نه درآمدها و یادتون باشه توی زمان درست اقدام کنید، از شروع کردن نترسید و خودتون ‌رو به درآمد ماهانه وابسته نکنید.

و در نهایت قدرت درآمد غیرفعال رو دست کم نگیرید.

امیدوارم در کنار درآمدتون سعی کنید از زندگی لذت ببرید و بدونید آرامش از هر چیزی مهم تره

پس این قانونا رو خوب به خاطر بسپرین تا شما هم ثروتمند ترین مرد بابل بشید.

3 هفته پیش
ادامه مطلب
پرواز تا اوج
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 17 دقیقه

پرواز تا اوج

کتاب پرواز تا اوج یه گنجینه بزرگ از دیدگاه‌های با ارزش راجع به موفقیته. این کتاب به شما یاد میده که چطور به ترس‌هاتون غلبه کنید و بتونید به موفقیت دائمی برسید. «هندریکس» توی این کتاب به شما نشون میده که چجوری خودتون به دست خودتون رویاهاتون رو خراب می‌کنید و در مقابل، روش‌های کاربردی برای دوری از خودتخریبی رو هم بهتون ارائه می‌کنه تا بتونید به راحتی به هر آرزویی که دارید برسید! بدترین دشمن خودتون نباشید و از اون چیزی که زندگی بهتون میده، لذت ببرید! تا حالا یه غواص رو دیدید که از صخره‌های بلند شیرجه می‌زنه تو دل دریا، سطح آب رو می‌شکافه و بعدش با یه لبخند میاد بالا؟ اگه دیدید، پس می‌دونید که انجام پرش بزرگ دقیقا چه جوریه. حتما وقتی همچین غواصایی رو می‌بینید با خودتون فکر می‌کنید من که عمرا همچین کاری انجام نمیدم. اما با وجود این، مردم هر روز دارن از این پرش‌ها می‌کنن و از زندگیشون بیشترین بهره رو می‌برن. با این حال، یه عده دیگه هم وجود دارن که می‌ترسن و همینجوری سر جاشون ایستادن. اینا مدام از زندگیشون شکایت می‌کنن و غر می‌زنن. حالا وقتش رسیده که کنترل زندگیتون رو به دست بگیرید و یه بار برای همیشه با هرچی بهونه‌ست خداحافظی کنید. قسمت خوب ماجرا اینه که حتی نیازی نیست برای این کار از یه صخره 30 متری یه شیرجه مرگبار بزنین! تنها چیزی که می‌خواین، یکم اعتماد به نفس و اراده برای تموم کردن همه عادتای بَدِه.

توی این کتاب یاد می‌گیرید که:

    چجوری چند تا نفس عمیق شما رو به مسیر درست برمی‌گردونه؟
    چرا نگرانی یه نشونه‌ای از خود‌‌ تخریبیه؟
    چطور ممکنه که نیاز داشته باشید توی محل کار رژیم شکایت بگیرید و اصلا از چیزی شکایت نکنید؟

افراد معمولا در برابر خوشحالی مقاومت می‌کنن اما کنترل نفس کشیدن می‌تونه کمکمون کنه که به این ترس غلبه کنیم

هیچ کسی نگفته که زندگی قرار آسون باشه و بعضی وقتام واقعا زندگی مثل یه باتلاق بی پایان از مشکلات می‌مونه. اما از خودتون بپرسید که آیا واقعا برای یه زندگی پر از شادی و خوشحالی آماده‌اید؟ حتی می‌تونید یه روز کامل رو تصور کنید که توش هیچ چیزی برای شکایت کردن و غر زدن نباشه؟

هرکسی یه مقاومت درونی در برابر خوشحالی داره که یه صفت انسانی واقعا عجیبه و باید دقیق بررسی بشه.

با وجود اینکه بشر، زمان و انرژی زیادی رو صرف رسیدن به شادی می‌کنه اما خب ما توی داشتن احساس خوب یا آرامش، نه استعدادی داریم و نه حتی با داشتن همچین حسای خوبی، راحتیم! مدرسه به ما خیلی چیزای زیادی یاد میده اما هیچ کلاس دبیرستانی وجود نداره که بهمون یاد بده چجوری با موفقیت و شادی کنار بیایم.

اگه تونستید زمان بذارید بررسی کنید که چرا در برابر شادی مقاومت می‌کنید، جوابش احتمالا به یه ترس مربوط میشه، ترس از اینکه به پتانسیل و توانایی کامل خودتون برسید. چون اینجا یه نکته خیلی مهم وجود داره که قبلا هم بهش اشاره کرده بودیم: وقتی به بهترین نسخه خودتون تبدیل بشید، این یعنی دیگه هیچ بهونه‌ای واسه نرسیدن به رویاها و آرزوهاتون وجود نداره.

یه ترس هست که اگه می‌خواید واقعا خوشحال و موفق باشید، باید بهش غلبه کنید. انجام پرش بزرگ به سمت یه زندگی پر از شادی به اعتماد به نفس خیلی زیادی نیاز داره.

پس بذارید راه‌هایی رو بهتون بگیم که از طریق اونا می‌تونید یاد بگیرید چجوری بر این ترس غلبه کنید و انواع درست ریسک‌ها رو بپذیرید.
اولین تکنیک برای شکست سد ترس، نفس کشیدنه! بله به همین راحتی

در اواسط دهه 1900، «فریتز پرلز» (Fritz Perls) روان پزشک، گشتالت تراپی (Gestalt thereapy) یا درمان گشتالت رو به وجود آورد. گشتالت تراپی به این پی برد که ترس اساسا یه نوعی از هیجانِ خالی از نفس کشیدنه. پس شما می‌تونید با کشیدن چندتا نفس به صورت متمرکز، ترس رو به هیجان مثبت و قدرتمندی تبدیل کنید و اونو به کار ببرید تا چیزای خیلی خوبی براتون اتفاق بیوفته.

مثلا فرض کنید قراره چند دقیقه دیگه یه اجرایی رو صحنه داشته باشید یا سخنرانی کنید. یکی از واکنشای همیشگی به همچین وضعیت ترسناکی اینه که نفس کشیدنمون محدود میشه و همین باعث میشه که ترسمون قوی‌تر شه. اما اگه یه دقیقه نفس عمیق بکشید، می‌تونید کنترل همه چیزو به دست بیارید و ترس رو به انرژی قدرتمندی تبدیل کنید که به شما اجازه بده صحنه رو به دست بگیرید و مخاطبا رو عاشق خودتون کنید.

خیلیا باور دارن که فقط لایق شادی‌های محدودن و وقتی یه زمانایی توی زندگیشون همه چیز خیلی خوب پیش بره، خودشونو تخریب می‌کنن

احتمالا شما هم یه رویاهایی دارین که فقط پیش خودتون نگهشون داشتین چون فکر می‌کنید که اصلا قابل اجرا نیستن یا هیچوقت قرار نیست بهشون برسید.
به این احساس که احتمالا همه تجربش کردن میگن «ذهنیت حد بالا» و این مانع بعدیه که باید بهش غلبه کنید

ذهنیت حد بالا مثل اینه که یه سیستم هشدار داشته باشیم که بهمون بگه می‌تونیم فقط یه مقدار مشخصی از شادی رو داشته باشیم، نه بیشتر! شما ممکنه با این ذهنیت یه دوره‌ای از موفقیت رو داشته باشید که توش همه چیز داره خوب پیش میره اما بعضی از بخش‌های شما از داشتن این رگه‌های پیروزی، احساس ناراحتی می‌کنن. پس برای اینکه همه چیزو به حالت طبیعی برگردونید، شروع می‌کنید به ساختن موانع و ناراحتیای غیرضروری توی زندگیتون.

این یه شکل روتین از خودتخریبیه و معمولا اینجوریه که مشکلاتی رو توی بقیه بخشای زندگیتون جدا از اون بخشی می‌سازید که الان توش موفقید. مثلا اگه زندگی عشقیتون داره خوب پیش میره، ممکنه تصمیم بگیرید که یه سرمایه‌گذاری پر ریسک انجام بدید که زندگی مالیتون رو دچار بحران کنه.

اما خب اصلا نیازی نیست همچین کاری بکنید! معمولا، مشکل حد بالا فقط زمانی خودشو نشون میده که بعد از یه دستاورد بزرگ، گاردتونو بیارید پایین.

یکی از مشتریای نویسنده به اسم «لوییس» رو در نظر بگیرید. لوییس تو دهه پنجاه زندگیشه و یه کار موفقیت آمیز داشته اما خب تجربش توی روابط عاطفی، خیلی خوب نبوده. اون حالا باور داره که عشق چیزی نیست که بتونه بهش برسه. اما بعد از چند جلسه درمان با نویسنده این کتاب، لوییس تصمیم گرفته که یه شانس دیگه به روابط عاشقونه خودش بده.

حالا مطمئنا یه رابطه عاشقونهوارد زندگیش شده. اما بعدش همین طور که لوییس هم از زندگی عشقی و هم حرفه‌ایش راضی بوده، تصمیمی می‌گیره که گاردشو بیاره پایین و جلسات تراپیشو متوقف می‌کنه. لوییس با خودش فکر می‌کنه که پیشرفتی رو که دنبالش بوده به دست آورده و احساس می‌کنه که دیگه به کمک احتیاج نداره. فقط در عرض شش ماه، حالا رابطه عشقیش هم در معرض از هم پاشیدنه.

خوشبختانه، لوییس دوباره درمان رو از سر می‌گیره و موفق میشه که رابطشو نجات بده. اینجاست که اون تازه باور می‌کنه که هم لیاقت عشق رو داره و هم موفقیت. برای همینم حالا مصممه که توی هر دو تا زندگیش، هم حرفه‌ای و هم عاشقونه سخت تلاش کنه.
نگرانیای به درد نخور رو ول کن و زندگیتو بهتر کن

این روزا ما بیش از حد حواس پرتی داریم و واسه همینه که شاید مهم‌تر از هرچیزی باید به این توجه کنیم که دقیقا داریم کجا میریم؟ حتی بیشتر از وقتی که داریم توی جاده رانندگی می‌کنیم، باید حواسمون به جاده زندگیمون باشه. باید همین طور که توی جاده زندگیمون پیش میریم، بفهمیم که چه وقتایی توی راهمون هستیم و چه وقتایی میزنیم به جاده خاکی.

یه راه خوب برای اینکه بفهمید چه وقتایی ذهنیت حد بالا داره سعی می‌کنه ترقی و پیشرفت شما رو خراب کنه اینه که وقتی نگرانیتون شروع میشه، به خودتون بیاید و ببینید که منبع نگرانیتون چیه.

دفعه بعدی که نگران شدین، این سوالو از خودتون بپرسین: آیا این چیزی که براش نگرانم، کنترلی هم روش دارم؟ بیشتر وقتا، نگرانیای ما بی موردن چون مربوط به یه چیزی‌ان که هیچ کنترلی روش نداریم.

وقتی هم که روی مشکل کنترل دارید، دیگه بیشتر از اون چیزی که باید، کشش ندید. به جاش عمل کنید و نگرانی رو بذارید کنار!

وقتی نگرانیاتونو می‌برید زیر سوال، سریع می‌فهمید که بیشترشون اصلا حتی به مشکلات واقعی هم هیچ ربطی ندارن.

مثلا، نویسنده این کتاب یه مشتری میلیاردر داشت که همیشه نگران پول و چیزای جزئی مثل قیمت دستمال توالت بود و بابتشون استرس می‌کشید. حتی با اینکه این میلیاردر یه زندگی شیک و مجلل داشت، یه چیزی از درونش نمی‌گذاشت که از پول‌هاش لذت ببره. به جاش، میلیاردها دلار پول تبدیل شده بودن به یه منبع ثابتی از نگرانی و بدبختی این آدم. این یه مثال دقیق و واضح از سندروم حد بالاست.

حرف ما اینه که فرقی نداره چه موفقیتایی توی زندگی به دست بیاریم. بازم موفقیت‌ها نمیتونن مشکلات عمیقی رو که شاید در درونمون وجود داره، تغییر بدن و این مشکلات همین طور حل نشده باقی می‌مونن.

در مورد میلیاردری که بهتون می‌گفتیم، اون با مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنه که از مادر و پدرش ریشه می‌گیرن که حتی با اینکه خیلی هم پولدار بودن اما هر روز سر پول با همدیگه دعوا می‌کردن. در نتیجه، میلیاردر نه تنها احساس می‌کرده لیاقت پولی رو که به ارث برده، نداشته، بلکه مدام زنش رو هم بخاطر اینکه فشار ناسالمی روی رابطشون می‌ذاشته، سرزنش می‌کرده.

توی یه جلسه ازش می‌خوان که یه هفته زنش رو سرزنش نکنه تا ببینن چی میشه. وقتی جلسات هفته بعد شروع شد، اون ده سال جوون‌تر به نظر میومد. نه تنها ازدواجش توی موقعیت بهتری قرار داشت بلکه تونسته بود توی پذیرش ثروتش هم پیشرفت زیادی کنه و دیگه با پول مشکلی نداشته باشه.
 موفقیت در گرو منطقه نبوغه؛ پس بفهمید که دوست دارید چه کاری رو انجام بدید

آخرین باری که خیلی تو یه چیزی غرق شده بودید و اونقدری غرقش بودید که گذر زمان رو نفهمیدید، کی بوده؟ هر چقدر هم که ازش گذشته باشه و قدیمی باشه، احتمالا دوست دارید که زمان بیشتری رو برای لذت بردن از اون کار بذارید.

برای اینکه همچین چیزی اتفاق بیوفته و بتونید پرش بزرگ رو داشته باشید، باید خودتونو موظف کنید که توی منطقه نبوغ خودتون کار کنید. منطقه نبوغ در واقع همون کاریه که شما براش ساخته شدید.

پیدا کردن همچین کاری می‌تونه ترسناک باشه چون دیگه هیچ بهونه‌ای ندارید که سر کار، بهترینِ خودتون نباشید. برای کمک به غلبه بر این ترس، یه عبارتی هست که هی باید تکرارش کنید تا شجاعت و قدرت بیشتری به دست بیارید. اون عبارت اینه: «من موظفم همه هدف و انرژیم رو برای منطقه نبوغ شخصی خودم بذارم که از طریق اون می‌تونم بیشترین کمک رو به دنیا بکنم.»

شما می‌تونید اول این عبارت رو که یه تأییدیه‌ست به آرومی پیش خودتون تکرار کنید و بعدش بلند و با اعتماد به نفس بگیدش. جوری که انگار می‌خواید قصد و نیتتون رو به کل جهان فریاد بزنید! با انجام این کار، ممکنه خیلی زود همه چیز براتون سر جاش قرار بگیره درست جوری که انگار جادو و معجزه شده باشه.

حتی اگرم مطمئن نیستی که قراره تو این زندگی چیکار کنی، بازم نسبت به منطقه نبوغت وفادار باش تا حتما چیزی رو که می‌خوای، به صورت واضح پیدا کنی. شاید بین رشته‌های مختلف مثل پزشکی، روان‌پزشکی و مهندسی گیر کردی و نمی‌دونی کدوم راه رو انتخاب کنی. خب اگه به درسات توجه کنی قطعا متوجه میشی کدوم موضوعه که اون حالت جریان نبوغت رو برات داشته که خیلی راحت و بی دردسره و ازش لذت می‌بری. هر چی زمان بیشتری تو این زمینه بذاری، به شغل واقعی که باید تو این دنیا انجام بدی، نزدیک‌تر میشی.

زمانی که بفهمی چه کاریه که بیشترین علاقه رو برای انجامش داری، می‌فهمی که چقدر درگیر کار شدن آسونه. اونقدری که حتی دیگه حس نمی‌کنی که داری کار می‌کنی! این همون منطقه نبوغه.

مثلا نویسنده این کتاب وقتی که ایده‌های پرمعنا و تحول برانگیز زندگی رو می‌گیره و اونا رو در دسترس همه قرار میده، بیشتر از همیشه توی منطقه نبوغش قرار داره. برای هرکسی این منطقه فرق داره. برای یکی ممکنه پیدا کردن یه راهی باشه که مثلا دور همیاشو با دوستاش بامزه‌تر کنه. برای یکی می‌تونه این باشه که خودشو موظف کنه هر روز پیانو تمرین کنه اونقدری که حرفه و شغلش بشه. احتمالات خیلی زیاد و نامحدودی تو این زمینه وجود داره که حتما خودتون هم می‌دونید.
از مانترای (mantra) موفقیت استفاده کنید تا توی مسیر درست باقی بمونید

هیچکس از احساس اسیر بودن خوشش نمیاد. خیلی بهتره که به جای اسیر بودن، خودمونو از هر جهت آزاد کنیم و شروع کنیم به بالا رفتن از یه نردبون موفقیت که هیچ پایانی نداشته باشه.

وقتی منطقه نبوغ خودتونو پیدا کنید، تازه حقیقت زندگی رو می‌فهمید و واقعا زندگی می‌کنید و برای اینکه بتونید به حرکتتون توی این راه ادامه بدید، داشتن یه مانترای موفقیت خیلی کمک کننده‌ست.

تکرار مانترا یه شکل ساده از مدیتیشن کردنه. همینجور که کلمات رو تکرار می‌کنید، شروع می‌کنید به اینکه توجه، انرژی و کل ذهن و بدنتون رو روی چیزی که می‌گید، متمرکز کنید. تمام اینا در حالیه که دارید هم زمان پیام و قصد مانترا رو هم برای خودتون تصور می‌کنید. می‌تونید مانترا رو یه برنامه نرم افزار خاص در نظر بگیرید که دارید توی هارد درایو ذهنتون دانلودش می‌کنید.

اگه می‌خواید واقعا جدی بشید و بهترین نتیجه‌های ممکن رو بگیرید، می‌تونید هر روز چند ساعت مدیتیشن کنید. اما خب حتی اگه 30 دقیقه صبح و عصر هم وقت بذارید، باز نتیجه‌های مثبت این کار رو می‌بینید.

احتمالا الان با خودتون می‌گید این مانترای موفقیت دقیقا چیه که می‌تونه به من کمک کنه به رویاهام برسم؟ فقط یه نفس عمیق بکشید و این عبارتی رو که میگم تکرار کنید: «من هر روز نعمت، موفقیت و عشق رو بیشتر و بیشتر می‌کنم، همونجوری که به اطرافیانم هم انگیزه میدم تا این کار رو انجام بدن.»
بعد از اینکه این مانترا رو حفظ کردید، می‌تونید با تمرین «نه‌ی روشنی‌ بخش» یه قدم جلوتر برید

نه‌ی روشنی بخش یه روش خیلی خوب برای دوری از چیزاییه که با منطقه نبوغ شما توی یه راستا نیستن و قرار نیست بهتون کمکی کنن.

مثلا، تصور کنید که یکی از همکاراتون با یه فرصت سرمایه‌گذاری میاد پیشتون. شما می‌تونید با یه قیمت مناسب که در حد بودجه شماست، از یه محصول جدید که پتانسیل اینو داره که خیلی کارا انجام بده، 50,000 دلار درآمد داشته باشید. مثلا فرض کنید این محصول یه ماشین بیوفیدبکه (biofeedback) که به افرادی که فلج شدن کمک می‌کنه.

تکنیک نه‌ی روشنی بخش یه راه خیلی خوبه برای اینکه تمرکزتون رو روی مسیرتون حفظ کنید. شما می‌تونید برای استفاده از این تکنیک از خودتون بپرسید که آیا این فرصت با منطقه نبوغ من هم راستاست؟ اگه منطقه شما مثلا علوم عصبیه، پس بله هم راستاست ولی اگه مثلا منطقه شما تنظیم موسیقیه، پس باید خیلی مؤدبانه این درخواست رو رد کنید چون هیچ ربطی به راه شما نداره.

به این ترتیب شما از مسیر اصلیتون منحرف نمیشید و خودتونو درگیر چیزی نمی‌کنید که حواس شما رو از هدفتون پرت کنه.

برای اینکه روی زمان تسلط پیدا کنید، دیگه شکایت نکنید و نذارید مشکلاتتون بزرگ و بزرگ‌تر بشن

اوایل قرن بیستم بود که آلبرت اینشتین با فرضیه نسبیتش تاریخ ساز شد. این فرضیه توضیح می‌داد که چجوری زمان و مکان به همدیگه ربط دارن. اما خب لزومی نداره که همه جزئیات قانون اینشتین رو بدونید تا بتونید ازش استفاده کنید و روی زمان تسلط پیدا کنید.

شما نه تنها می‌تونید تحت کنترل زمان و در معرضش باشید، بلکه می‌تونید کنترل اون رو هم به دست بگیرید. فقط کافیه که بفهمید شما مسئول زمانتون هستید و این مسئولیت رو بپذیرید.

یادتون میاد که چه توصیه‌ای راجع به نگرانی و رها کردن چیزایی که از کنترلتون خارجن بهتون می‌گفتیم؟ این توصیه در اصل راجع به صادق بودن با خودتون و مسئولیت‌هاتون و گرفتن کنترل وجه‌های مختلف زندگیتون توی دستای خودتونه که ممکنه قبلا ازشون فرار هم کرده باشید.

وقتی از مسئولیت‌هاتون فرار می‌کنید، چیزایی که شاید به عنوان مشکلات کوچیک شروع شده باشن فقط و فقط هی بدتر میشن. هرچی زمان بیشتری می‌گذره، استرس این مسائل فقط بالا و بالاتر میره. اما ترفندی که باید به کار ببریم اینه که تمام این چیزا رو برعکس کنیم.

مثلا فرض کنید بچه شما مشکل الکل خوردن داره. شما ممکنه این مشکل رو نادیده بگیرید و با خودتون فکر کنید حتما بچه‌م می‌تونه از این مشکل بگذره و حلش کنه. اما هرچی بیشتر از حل کردن این مشکل دوری می‌کنید، اونم بزرگ و بزرگ‌تر میشه. نه تنها بچه شما مدت طولانی‌تری رنج میکشه بلکه خود شما هم باید بعدا زمان بیشتری رو برای حل اون بذارید. لحظه‌ای که کنترل رو به دست می‌گیرید و با مشکل مواجه میشید، لحظه‌ایه که مشکل شروع می‌کنه به کوچیک و کوچیک‌تر شدن و شما هم دیگه نیازی نیست بعدا زمانی روش بذارید.
یه راه دیگه برای کنترل زمانتون اینه که یه رژیم شکایت بگیرید

به این چیزایی که میگیم فکر کنید: چقدر هر روز دارید وقتتون رو برای شکایت راجع به موضوعات مختلف تلف می‌کنید؟ برای اینکه مقدار واقعیش رو به دست بیارید، یه هفته وقت بذارید و گفت و گوهای همکاراتونو زیر نظر بگیرید و ببینید چقدرش راجع به شکایت کردن و غر زدنه. فرقی هم نداره راجع به چی باشه، می‌خواد راجع به مشتری باشه، همکار باشه یا کمبود خواب. همه رو زیر نظر بگیرید.

وقتی غر زدنای همکاراتون رو می‌شنوید بهشون بگید و براشون توضیح بدید که غر زدن چیزی رو حل نمی‌کنه. خیلی بهتره که مسئولیت مشکل رو بر عهده بگیریم و درستش کنیم.

اما در عین حال یادتون نره که ببینید چه زمانایی خودتون هم دارید غر می‌زنید و شکایت می‌کنید. یه شکایت همیشگی که باید سریعا ازش دست بکشید اینه که بگید زمان کافی برای انجام یه چیزی رو ندارید. چون شما نه تنها زمان دارید، بلکه اگه به جای اینکه به بعدا موکولش کنید همین الان انجامش بدید، می‌تونید زمان بیشتری هم برای خودتون نگه دارید. به طور کلی، هر چی بیشتر چیزا رو به تعویق بندازیم، زمان بیشتری از ما می‌گیرن.

موفقیت همیشه با مشکلات رابطه عشقی همراهه، مخصوصا وقتی هر دو نفر از مسئولیت‌هاشون فرار می‌کنن

وقتی توی یه رابطه عاشقونه هستید، ممکنه با خودتون فکر کنید که «این رابطه انقدر خوبه که نمی‌تونه واقعی باشه!» اما بعضی از افراد واقعا یه جوری رفتار می‌کنن که انگار رابطشون زیادی خوبه و نمی‌تونه واقعی باشه و شروع می‌کنن به شک کردن به ارزش رابطشون و خراب کردنش.

چه توی بقیه بخش‌های زندگیتون موفق باشید و چه نه، مشکلات رابطه عاطفی کاملا عادی‌ان. آمار و ارقام نشون میده که موفقیت مالی می‌تونه فشار زیادی روی عشق بذاره.

حدودا 20 سال پیش، محققایی به اسم «جان کیوبر» (John Cuber) و «پگی هروف» (Peggy Harroff) یه تحقیق تأثیرگذار انجام دادن که نشون می‌داد چجوری 80 درصد از آدمای خیلی موفق توی روابط عاطفیشون اصلا خوشحال نیستن. خیلی از این زوج‌ها همچنان با هم زندگی می‌کردن با اینکه دیگه هیچ عشقی به هم نداشتن در حالی که یه عده‌شون اصلا از اول هم عاشق هم نبودن و احساس می‌کردن که رابطشون بیشتر یه قراره کاریه تا عاشقونه. بقیه هم که روابطشون کلا جنگ و دعوا بود.

با اینکه این تحقیق مال دهه‌ها قبله، اما هیچ دلیلی وجود نداره که فکر کنیم حالا چیزی نسبت به اون موقع تغییر کرده و نتایج این مقاله الان فرق می‌کنن. هنوزم آدمای خیلی موفق احساس می‌کنن که انگار باید بین کار و عشق، یکیو انتخاب کنن و معمولا کار این وسط برنده میشه. اما خب هنوز برای اونایی که تصمیم دارن یه زندگی نسبتا متعادل داشته باشن، یه امیدی هست.
یکی از راه‌های مهم برای بهبود روابط اینه که مشکلاتمون رو گردن بقیه نندازیم

همچین چیزی زمانی اتفاق میوفته که شما مسئولیت‌هاتون رو قبول نمی‌کنید و دیگران رو به خاطر مشکلات شخصیتون، سرزنش می‌کنید. مثلا، یه زن ممکنه خوشحال نبودنش رو بندازه گردن بی ارادگی شوهرش. اما اگه دقیق‌تر نگاه کنیم می‌بینیم که اتفاقا این زن از اینکه شخصیت غالب توی رابطشون باشه لذت می‌بره و همیشه مردایی رو انتخاب می‌کنه که بی ارادن.

از طرف دیگه، ممکنه یه مرد هم شکایت کنه که زن سلطه گرش همیشه جلوی اونو می‌گیره و نمی‌ذاره خودش رو ابراز کنه. اما اگه این مرد بخواد نسبت به فرافکنی خودش صادق باشه، می‌فهمه که با پذیرش مسئولیتش برای اینکه کنترل زندگیش رو در نهایت خودش به دست بگیره، مشکل داره.

برای اینکه یه رابطه بتونه شکوفا بشه، هر کدوم از طرفین باید مسئولیت زندگی خودش رو به عهده بگیره و بقیه رو برای هر کم و کاستی که دارن، سرزنش نکنه.

در آخر هم زندگی خیلی کوتاه‌تر از اونیه که بخوایم با این دعواهای کوچیک همدیگه رو اذیت کنیم. باید تمرکزمون رو بذاریم روی اینکه برای انجام چیزایی که دوست داریم از هم حمایت کنیم و به بهترین شکل ممکن، شکوفا بشیم.

پیام اصلی کتاب:

بیشتر افراد توی زندگی باور دارن که فقط می‌تونن یه مقدار محدودی از شادی و موفقیت رو داشته باشن. این اصلا درست نیست! وقتی اولین پرش بزرگ رو به سمت توانایی‌های کاملتون انجام میدید، اون موقع‌ست که می‌فهمید هیچ محدودیتی وجود نداره و یه منبع ناتموم از شادی و موفقیت برای تک تک کسایی وجود داره که مصمم هستن به ترس‌هاشون غلبه کنن!

3 هفته پیش
ادامه مطلب
فیلم ذهنی من روح هستم!
کلیپ آموزشی
04:05 دقیقه

فیلم ذهنی من روح هستم!

تمام امراض جسمی از مشکلات روحی سرچشمه می گیرد تخلیه تنش ها ی روح و التیام آن، راهی است جهت رهایی از هرگونه اختلال ارگانی جسمی در بدن واینکه هاله ی انسان به معنای واقعی بتواند بدون مواجه شدن با مانع و سدی آزادانه به هر طرف حرکت کند. در این جاست که می توانیم بگوییم هاله ی خود را بیدار کرده ایم . این بدان معنی است که : هر چه قدر انرژی معنوی و روحی که  از طریق چاکرای فوقانی سر (در هاله انسان مراکزی برای ورود و خروج انرژی وجود دارد که چاکرا نامیده می شود) به ما وارد می شود بیشتر باشد ، هاله ما پررنگ تر است .

3 هفته پیش
ادامه مطلب
آثار مخرب فیلم‌های پورن و مستهجن
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 4 دقیقه

آثار مخرب فیلم‌های پورن و مستهجن

مقدمه: فیلم‌های پورنوگرافیک یا مستهجن در چند دههٔ اخیر به یکی از پرمصرف‌ترین محصولات رسانه‌ای در جهان تبدیل شده‌اند. در دسترس بودن این محتوا به واسطهٔ اینترنت، تلفن‌های همراه هوشمند و شبکه‌های اجتماعی، باعث شده حتی نوجوانان در سنین پایین با آن مواجه شوند. در نگاه اول ممکن است این محصولات تنها نوعی سرگرمی جنسی تلقی شوند، اما پژوهش‌ها و تجربه‌های بالینی نشان می‌دهند که پیامدهای عمیق و مخربی بر روان فرد، روابط خانوادگی، ساختار اجتماعی و حتی اقتصاد دارند. در این مقاله به بررسی مهم‌ترین اثرات منفی فیلم‌های پورن می‌پردازیم.

۱. تأثیرات روان‌شناختی
۱-۱. اعتیاد رفتاری

پورن می‌تواند همانند مواد مخدر عمل کند. تماشای مداوم آن باعث ترشح دوپامین در مغز شده و فرد را در چرخه‌ای از تحریک و ارضای موقت گرفتار می‌سازد. در نتیجه، فرد به مرور برای رسیدن به همان سطح لذت، نیازمند محتوای افراطی‌تر و جدیدتر می‌شود. این فرایند همان سازوکار اعتیاد است که می‌تواند زندگی روزمره، کار و تحصیل فرد را مختل کند.

۱-۲. کاهش اعتماد به نفس

افرادی که به تماشای این محتوا عادت می‌کنند، غالباً تصویر غیرواقعی از بدن و عملکرد جنسی پیدا می‌کنند. مقایسهٔ خود با بازیگران حرفه‌ای فیلم‌های مستهجن، به کاهش عزت نفس، اضطراب عملکرد و حتی ناتوانی جنسی منجر می‌شود.

۱-۳. اختلال در تمرکز و حافظه

مطالعات عصب‌شناسی نشان داده‌اند که مصرف مداوم پورن می‌تواند بخش‌هایی از مغز که مسئول حافظهٔ کاری و تصمیم‌گیری هستند را تضعیف کند. این امر باعث کاهش توانایی یادگیری و کاهش تمرکز در محیط‌های آموزشی و کاری می‌شود.

۲. اثرات بر روابط عاطفی و خانوادگی
۲-۱. تضعیف پیوند عاطفی

فیلم‌های پورن روابط جنسی را صرفاً به یک عمل فیزیکی فرو می‌کاهند. در نتیجه، کسانی که بیش از حد به آن وابسته می‌شوند، در زندگی واقعی دچار ناتوانی در ایجاد صمیمیت عاطفی و احترام متقابل با همسر خود می‌گردند.

۲-۲. افزایش خیانت و نارضایتی زناشویی

مصرف‌کنندگان پرمصرف پورن به تدریج از روابط واقعی خود ناراضی می‌شوند و برای تجربهٔ هیجانات تازه، به خیانت یا روابط خارج از چهارچوب روی می‌آورند. این امر یکی از علل فروپاشی خانواده‌ها در جوامع مدرن محسوب می‌شود.

۲-۳. سردی روابط جنسی واقعی

تماشای بیش از حد پورن باعث می‌شود فرد نسبت به همسر خود بی‌میل گردد، زیرا مغز او شرطی شده تا تنها به تحریک‌های تصویری و اغراق‌شده پاسخ دهد. این مسئله در درازمدت به مشکلات جدی در زندگی مشترک منتهی می‌شود.

۳. پیامدهای اجتماعی
۳-۱. تضعیف ارزش‌های اخلاقی

گسترش پورنوگرافی سبب عادی‌سازی روابط نامشروع، بی‌تعهدی و بی‌بندوباری جنسی می‌شود. چنین نگرشی به مرور بنیان اخلاقی جامعه را سست کرده و قبح خیانت، تجاوز و سوءاستفاده جنسی را کاهش می‌دهد.

۳-۲. افزایش جرائم جنسی

پژوهش‌ها نشان می‌دهد که بخشی از افرادی که مرتکب تجاوز یا خشونت جنسی می‌شوند، سابقهٔ مصرف مداوم محتوای پورن داشته‌اند. زیرا این محتوا اغلب همراه با نمایش صحنه‌های تحقیر، اجبار یا خشونت است و ذهن مخاطب را نسبت به آن بی‌حس می‌کند.

۳-۳. استثمار و تجارت سیاه

صنعت پورن یکی از بزرگ‌ترین تجارت‌های زیرزمینی جهان است که با قاچاق انسان، سوءاستفاده از کودکان و بهره‌کشی از زنان گره خورده است. مصرف این محتوا به صورت غیرمستقیم به تداوم این چرخهٔ غیرانسانی کمک می‌کند.

۴. تأثیرات زیستی و جسمی

کاهش کیفیت اسپرم و بروز اختلال در هورمون‌های جنسی در مردان.

ایجاد اختلال در چرخهٔ قاعدگی و مشکلات روان‌تنی در زنان مصرف‌کنندهٔ افراطی.

افزایش احتمال ابتلا به زودانزالی و اختلال نعوظ در مردان.

افزایش رفتارهای پرخطر جنسی و ابتلا به بیماری‌های مقاربتی.

۵. اثرات فرهنگی و نسلی
۵-۱. تغییر نگرش نسل جوان

تماشای پورن در نوجوانی سبب می‌شود دیدگاه آنان نسبت به جنس مخالف غیرواقعی و صرفاً ابزاری شود. این نگاه نسل آینده را از درک صحیح عشق، احترام و تعهد بازمی‌دارد.

۵-۲. بحران هویت جنسی

نمایش اغراق‌شده و غیرطبیعی از بدن‌ها و نقش‌های جنسی، باعث ایجاد سردرگمی در هویت جنسی نوجوانان می‌شود و حتی می‌تواند زمینه‌ساز گرایش‌های ناسالم و خطرناک گردد.

۶. راهکارهای مقابله

آموزش صحیح جنسی در خانواده و مدارس برای پیشگیری از کنجکاوی ناسالم.

تقویت ایمان و معنویت برای ایجاد بازدارندگی درونی.

محدودیت دسترسی به سایت‌های مستهجن از طریق قوانین و فناوری.

درمان تخصصی برای افرادی که دچار اعتیاد به پورن شده‌اند، از طریق مشاورهٔ روان‌شناسی و گروه‌های حمایتی.

 

نتیجه‌گیری

فیلم‌های پورنوگرافیک در نگاه سطحی ممکن است تنها نوعی سرگرمی باشند، اما در واقع همچون سم خاموشی عمل می‌کنند که آرام‌آرام روان فرد، روابط خانوادگی و سلامت جامعه را تخریب می‌سازند. اگرچه صنعت پورن به دلیل سودهای کلان خود به شدت در حال گسترش است، اما آگاهی‌بخشی، آموزش و مراقبت خانوادگی می‌تواند از قربانی شدن نسل‌های آینده جلوگیری کند.

3 هفته پیش
ادامه مطلب
به دنبال کسی باش که کنارش ...
عکس نوشته
تعداد 6 عکس نوشته

به دنبال کسی باش که کنارش ...

این یک توصیه است که در روابط به دنبال کسی باشید که در کنار او بتوانید خودتان باشید و نیازی به تظاهر یا پنهان کردن خود واقعی تان نباشد. به این معنی که با او احساس راحتی و امنیت کنید و بتوانید آزادانه و صادقانه با او رفتار کنید.

عکس عاشقانه

عکس نوشته عاشقانه

عکس نوشته عاشقانه

متن عاشقانه

متن عاشقانه

عکس عاشقانه

 

1 ماه پیش
ادامه مطلب
دلایل پنهان و چندلایه خیانت مردان
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 4 دقیقه

دلایل پنهان و چندلایه خیانت مردان

خیانت همیشه یک رفتار ناگهانی و بدون ریشه نیست؛ معمولاً حاصل یک زنجیره پیچیده از عوامل فردی، محیطی و حتی ناخودآگاه است. برای فهم آن باید از نگاه سطحی «او آدم بدی بود» فراتر برویم و ببینیم چه مکانیسم‌هایی باعث می‌شوند یک مرد وارد رابطه‌ای موازی شود.
۱. گسست هویت و بحران خودشناسی

بسیاری از مردان در دوران میانسالی یا حتی زودتر، وارد مرحله‌ای می‌شوند که روانشناسان آن را «بحران هویت ثانویه» می‌نامند. این بحران، نتیجه تضاد بین آن چیزی است که مرد در جوانی از خود تصور می‌کرد و آنچه اکنون هست.
در چنین حالتی، خیانت گاهی نه برای لذت جنسی، بلکه به عنوان یک «تجربه بازتعریف خود» اتفاق می‌افتد. رابطه جدید به او حس جوانی، جذابیت یا حتی قدرت می‌دهد، هرچند موقتی.
۲. فرهنگ پنهان مردسالاری و عادی‌سازی چندهمسری احساسی

در بسیاری از جوامع (حتی مدرن)، به طور ضمنی به مرد آموخته می‌شود که ارزش او با تعداد زنانی که جذب می‌کند، سنجیده می‌شود. این باور، ریشه در الگوهای تاریخی بقا و تکثیر دارد که امروز دیگر ضروری نیست، اما همچنان در ناخودآگاه فرهنگی باقی مانده است.
نتیجه؟ حتی مردانی که ظاهراً مخالف خیانت‌اند، ممکن است در شرایط خاص، تحت تأثیر این «هنجار پنهان» قرار گیرند.
۳. خلأهای کوچک، نه بحران‌های بزرگ

برخلاف تصور رایج، بسیاری از خیانت‌ها در روابطی رخ می‌دهد که ظاهراً سالم و بدون بحران جدی است. اما مجموعه‌ای از خلأهای کوچک — مثل عدم توجه به تغییرات ظاهری، بی‌تفاوتی به علایق جدید مرد، یا کاهش گفتگوهای صمیمانه — در طول زمان، یک «زمین لغزنده» می‌سازد که اولین تماس عاطفی بیرون از رابطه را خطرناک می‌کند.
۴. میل به تجربه “خودِ بدون مسئولیت”

زندگی زناشویی، فارغ از عشق، مسئولیت‌های سنگینی دارد: تأمین مالی، تعهد عاطفی، مراقبت از فرزندان و… . بعضی مردان با خیانت، نه صرفاً به دنبال هیجان جنسی، بلکه در پی لمس دوباره نسخه‌ای از خود هستند که آزاد از این مسئولیت‌ها بوده است.
در رابطه موازی، او می‌تواند فقط «معشوق» باشد، نه «شوهر و پدر و تأمین‌کننده».
۵. فرار از آسیب‌پذیری عاطفی

برای بعضی مردان، نزدیکی عاطفی واقعی با همسر به معنای پذیرش آسیب‌پذیری و ترس از قضاوت است. خیانت راهی می‌شود برای داشتن ارتباطی که در آن نیاز نیست لایه‌های عمیق‌تر احساساتشان را نشان دهند. این رابطه سطحی‌تر است، اما برایشان امن‌تر به نظر می‌رسد.
۶. تأثیر محیط‌های مدرن بر تحریک مداوم

شبکه‌های اجتماعی، پیام‌رسان‌ها و فضای کاری مختلط، دائماً محرک‌های بصری و عاطفی ایجاد می‌کنند که در گذشته به این شدت وجود نداشت. این محرک‌ها، اگر با ضعف مهارت کنترل تکانه ترکیب شوند، احتمال لغزش را افزایش می‌دهند.
۷. الگوی دلبستگی ناسالم

پژوهش‌های روانشناسی نشان می‌دهد مردانی که در کودکی والدینی غیرقابل پیش‌بینی یا عاطفاً دور داشته‌اند، بیشتر در روابطشان به دنبال چند منبع محبت می‌گردند. خیانت برای این افراد، تلاشی ناخودآگاه برای «پر کردن مخزن عاطفی» است، حتی اگر هیچ‌وقت پر نشود.
۸. میکروخودخواهی (خودخواهی نامحسوس)

برخی مردان ظاهراً مهربان و مسئول، در عمق وجودشان باور دارند که نیازها و خواسته‌هایشان باید مقدم باشد. این خودخواهی به قدری ظریف است که حتی خودشان هم متوجهش نیستند، اما در شرایط مناسب، می‌تواند زمینه‌ساز خیانت شود.
۹. پدیده «هیچ‌چیز اتفاق بدی نمی‌افتد»

وقتی مرد چندین بار در موقعیت مرزی قرار می‌گیرد و هیچ پیامد جدی نمی‌بیند، مغز او به تدریج مرزهای اخلاقی را جابه‌جا می‌کند. به بیان ساده، ذهن یاد می‌گیرد که خیانت «ممکن است بی‌ضرر باشد»، مخصوصاً اگر دوستان یا اطرافیان هم چنین تجربه‌هایی داشته باشند.
۱۰. دلیل مشترک اما نادیده‌گرفته‌شده: ناتوانی در گفت‌وگوی صادقانه

بسیاری از خیانت‌ها ریشه در این دارد که مرد نمی‌تواند (یا نمی‌خواهد) به همسرش بگوید دقیقاً چه کم دارد. گاهی حتی خودش نمی‌داند چه کم دارد، چون هیچ‌وقت این مکالمه را با خودش هم نکرده.
جمع‌بندی

خیانت مردان، برخلاف برداشت ساده‌انگارانه «کمبود عشق یا تنوع‌طلبی»، محصول مجموعه‌ای از نیروهای پنهان روانی، اجتماعی و زیستی است که در لحظه خاصی به هم می‌رسند. پیشگیری از آن، نه با کنترل و محدودیت صرف، بلکه با گفت‌وگوهای عمیق، بازنگری نقش‌های فرهنگی، و شناخت بهتر خود ممکن می‌شود.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
از چی میترسی؟
کلیپ آموزشی
03:16 دقیقه

از چی میترسی؟

ترس یک احساس طبیعی و غریزی است که در پاسخ به تهدیدات بالقوه یا واقعی در ما ایجاد می‌شود. ترس می‌تواند از چیزهای مختلفی ناشی شود، از جمله ترس از ارتفاع، ترس از تاریکی، ترس از مار، یا ترس از ناشناخته‌ها. همچنین، ترس می‌تواند به صورت یک واکنش طبیعی به موقعیت‌های خاصی مانند مواجهه با یک فرد غریبه یا تجربه یک رویداد ناخوشایند باشد.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
فواید روحی ورزش، از کاهش استرس تا افزایش شادی
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 3 دقیقه

فواید روحی ورزش، از کاهش استرس تا افزایش شادی

ورزش تنها ابزاری برای تقویت عضلات و بهبود ظاهر فیزیکی بدن نیست، بلکه تأثیرات عمیق و پایداری بر سلامت روان و روحیه انسان دارد. امروزه پژوهش‌های علمی متعدد ثابت کرده‌اند که فعالیت بدنی منظم می‌تواند سطح استرس، اضطراب و افسردگی را کاهش داده و حس رضایت، اعتمادبه‌نفس و انرژی را افزایش دهد.
۱. کاهش استرس و اضطراب: هنگام انجام فعالیت‌های ورزشی، بدن هورمون‌هایی به نام اندورفین و دوپامین ترشح می‌کند که به عنوان "هورمون‌های شادی" شناخته می‌شوند. این مواد شیمیایی طبیعی باعث ایجاد حس آرامش و کاهش تنش‌های عصبی می‌شوند. همچنین ورزش سطح هورمون کورتیزول (هورمون استرس) را پایین می‌آورد و به فرد کمک می‌کند بهتر با فشارهای روزمره کنار بیاید. مثال: حتی یک پیاده‌روی سریع ۲۰ دقیقه‌ای در فضای باز می‌تواند میزان اضطراب را به‌طور محسوس کاهش دهد.

۲. بهبود خلق‌وخو و جلوگیری از افسردگی: فعالیت بدنی جریان خون به مغز را افزایش می‌دهد و موجب تحریک بخش‌هایی از مغز می‌شود که مسئول کنترل احساسات و انگیزه هستند. ورزش منظم نه تنها به بهبود علائم افسردگی کمک می‌کند، بلکه می‌تواند مانند یک درمان مکمل در کنار روان‌درمانی و دارودرمانی عمل کند. مطالعات نشان داده‌اند که حتی ورزش‌های سبک مانند یوگا و حرکات کششی نیز می‌توانند سطح انرژی و شادی را افزایش دهند.
۳. تقویت اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس: با پیشرفت تدریجی در مهارت‌های ورزشی یا بهبود ظاهر جسمانی، فرد احساس موفقیت و رضایت بیشتری پیدا می‌کند. این حس توانایی و پیشرفت، به‌طور مستقیم اعتمادبه‌نفس را بالا می‌برد. حتی افرادی که هدفشان از ورزش لزوماً تناسب‌اندام نیست، از حس کنترل بر بدن و توانایی انجام فعالیت‌ها لذت می‌برند.
۴. بهبود کیفیت خواب: ورزش با تنظیم ریتم شبانه‌روزی بدن، کیفیت خواب را بهبود می‌بخشد. خواب بهتر باعث عملکرد ذهنی بالاتر، تمرکز بیشتر و کاهش تحریک‌پذیری می‌شود.
البته، توصیه می‌شود ورزش سنگین را چند ساعت قبل از خواب انجام دهید تا بدن فرصت کافی برای آرام شدن داشته باشد.
۵. افزایش تمرکز و عملکرد ذهنی: فعالیت‌های ورزشی جریان اکسیژن و مواد مغذی به مغز را افزایش داده و موجب رشد سلول‌های عصبی جدید می‌شود. این فرآیند که به آن نوروجنز گفته می‌شود، می‌تواند حافظه، سرعت پردازش اطلاعات و توانایی حل مسئله را بهبود دهد.ورزش‌هایی مثل دویدن، شنا و دوچرخه‌سواری در بهبود عملکرد شناختی بسیار مؤثر هستند.
۶. افزایش حس تعلق اجتماعی: ورزش گروهی یا فعالیت در باشگاه‌ها و تیم‌ها، فرصت ایجاد روابط جدید و تعاملات اجتماعی را فراهم می‌کند. این حس تعلق و ارتباط، به‌ویژه برای کاهش احساس تنهایی و بهبود روحیه بسیار مهم است. حتی ورزش‌های انفرادی نیز اگر در محیط‌های اجتماعی انجام شوند، اثرات مشابهی دارند.
۷. ایجاد حس معنا و هدف: داشتن یک برنامه ورزشی منظم می‌تواند به زندگی ساختار و هدف بدهد. تلاش برای پیشرفت در مسیر ورزشی، حتی اگر کوچک باشد، به فرد انگیزه و دلیل برای ادامه مسیر زندگی می‌دهد.
۸. کمک به کنترل احساسات: ورزش به تنظیم هورمون‌ها و متعادل کردن سیستم عصبی کمک می‌کند. این تعادل شیمیایی باعث می‌شود فرد در مواجهه با چالش‌های زندگی، واکنش‌های منطقی‌تری نشان دهد و کمتر دچار انفجار احساسی شود.
نتیجه‌گیری: ورزش نه تنها به بدن، بلکه به روح و روان ما جان تازه‌ای می‌بخشد. با انجام منظم فعالیت بدنی، می‌توان از فواید گسترده آن در کاهش استرس، بهبود خلق‌وخو، تقویت اعتمادبه‌نفس، بهبود خواب و ارتقای عملکرد ذهنی بهره‌مند شد.
حتی اگر زمان یا امکانات محدودی دارید، فعالیت‌هایی ساده مثل پیاده‌روی، حرکات کششی یا یوگا می‌تواند شروعی عالی باشد.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
زندگی مینیمال
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 3 دقیقه

زندگی مینیمال

در جهانی که هر روز با تبلیغات، شبکه‌های اجتماعی و موج بی‌پایان محصولات جدید بمباران می‌شویم، انتخاب سادگی یک تصمیم شجاعانه است. مینیمالیسم یا زندگی مینیمال، تنها یک سبک دکور یا مد نیست؛ بلکه یک فلسفه‌ی زیستن است که به ما یاد می‌دهد از اضافه‌ها دل بکنیم و برای چیزهایی که واقعاً اهمیت دارند، جا باز کنیم.

ریشه‌های مینیمالیسم

مینیمالیسم در ابتدا یک جنبش هنری و معماری در قرن بیستم بود، اما به تدریج وارد سبک زندگی شد. در فرهنگ ژاپنی، مفاهیمی مانند وابی-سابی و ما قرن‌هاست که بر سادگی، فضای خالی و زیبایی در کم بودن تأکید دارند. این فلسفه در غرب هم با آثاری از هنرمندان مینیمالیست و سپس نویسندگانی که به «هنر زندگی ساده» پرداختند، گسترش یافت.

فلسفه‌ی زندگی مینیمال

زندگی مینیمال بر سه اصل کلیدی استوار است:

   1. کاهش اضافات: حذف وسایل، عادات و حتی روابطی که ارزشی به زندگی نمی‌افزایند.

   2. تمرکز بر کیفیت: به جای داشتن ده‌ها وسیله بی‌ارزش، چند وسیله‌ی باکیفیت و ماندگار داشتن.

   3. اولویت‌بندی ارزش‌ها: شناخت آنچه واقعاً برایت مهم است و صرف انرژی و زمان در همان مسیر.

مینیمالیسم در زندگی روزمره
۱. خانه و وسایل

یک خانه مینیمال پر از فضای خالی، نور طبیعی و وسایل کاربردی است. هر وسیله جای مشخصی دارد و چیزی صرفاً به خاطر «داشتنش» خریداری نمی‌شود.
۲. کمد لباس

«کمد کپسولی» یکی از مفاهیم محبوب در مینیمالیسم است؛ مجموعه‌ای کوچک اما هماهنگ از لباس‌ها که ترکیبشان آسان و بی‌دردسر است.
۳. زمان

مینیمالیسم فقط درباره اشیا نیست؛ بلکه درباره زمان هم هست. حذف تعهدات غیرضروری و گفتن «نه» به کارهایی که با ارزش‌های شخصی‌ات هم‌راستا نیستند، بخش مهمی از این مسیر است.
۴. روابط

مینیمالیسم به معنای داشتن روابط کمتر ولی عمیق‌تر است. به جای جمعیت زیاد اطراف، حلقه‌ای کوچک از افراد با ارتباطات معنادار انتخاب می‌شود.

مزایای زندگی مینیمال

    آرامش ذهنی: محیط مرتب و بدون شلوغی، ذهن را آرام‌تر می‌کند.

    صرفه‌جویی مالی: خرج کمتر برای چیزهای غیرضروری.

    آزادی حرکتی: سبک زندگی مینیمال جابه‌جایی و سفر را آسان‌تر می‌کند.

    تمرکز بیشتر: وقتی حواس‌پرتی‌ها کم می‌شوند، توجه به اهداف اصلی بیشتر می‌شود.

چالش‌های مسیر

پذیرفتن مینیمالیسم در دنیای مصرف‌گرای امروز آسان نیست. فشار اجتماعی، عادت‌های قدیمی و ترس از دست دادن، از موانع اصلی هستند. اما با شروع کوچک و گام‌های تدریجی، این تغییر ماندگار می‌شود.

چگونه شروع کنیم؟

    از یک بخش کوچک شروع کن (مثل کشوی میز یا کیف).

    هر چیز غیرضروری را اهدا یا بازیافت کن.

    قبل از هر خرید از خودت بپرس: «آیا واقعاً به این نیاز دارم؟»

    زمان و انرژی‌ات را همان‌قدر جدی بگیر که پولت را.

    هر چند ماه یک‌بار بازبینی کن تا دوباره چیزهای اضافی جمع نشوند.

نتیجه‌گیری

زندگی مینیمال یک مقصد نیست، بلکه یک سفر است؛ سفری به سوی آزادی، آرامش و تمرکز بر چیزهایی که واقعاً مهم‌اند. در این مسیر، کم‌تر داشتن به معنای بیش‌تر بودن است. مینیمالیسم به ما یاد می‌دهد که ارزش زندگی در تعداد وسایل یا مشغله‌ها نیست، بلکه در کیفیت تجربه‌ها و عمق ارتباطات است.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
افراد احساساتی
عکس نوشته
تعداد 7 عکس نوشته

افراد احساساتی

افراد احساساتی کسانی هستند که به طور کلی بیشتر تحت تاثیر احساسات خود قرار می گیرند و عواطف و احساسات خود را با شدت بیشتری تجربه می کنند. این افراد معمولاً حساس تر، همدل تر، و خلاق تر از دیگران هستند، اما ممکن است بیشتر در معرض استرس و فشار روحی قرار گیرند و در برقراری ارتباط با دیگران دچار مشکل شوند.

 

 

 

1 ماه پیش
ادامه مطلب
۱۰ راهکار برای افزایش روحیه و شادابی
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 3 دقیقه

۱۰ راهکار برای افزایش روحیه و شادابی

۱۰ راهکار علمی و عمیق برای افزایش روحیه و شادابی در زندگی روزمره،  شادابی و روحیه‌ی بالا چیزی فراتر از یک احساس لحظه‌ای است؛ این حالت نتیجه‌ی تعادل ذهن، جسم و ارتباطات اجتماعی است. بسیاری از ما برای بالا بردن روحیه به سراغ تفریحات لحظه‌ای می‌رویم، اما راهکارهای پایدار نیازمند شناخت عمیق‌تر مغز و روان انسان هستند. در این مقاله به ۱۰ روش اثبات‌شده و کمتر شناخته‌شده می‌پردازیم که می‌توانند زندگی شما را از درون متحول کنند.
۱. تنظیم «ریتم زیستی» با نور صبحگاهی

تحقیقات نشان داده‌اند که قرار گرفتن در معرض نور طبیعی صبح (بین ساعت ۶ تا ۹ صبح) ترشح هورمون سروتونین را تحریک می‌کند و به تنظیم ساعت بیولوژیک کمک می‌کند. این کار نه‌تنها خواب را بهبود می‌بخشد، بلکه انرژی و انگیزه را در طول روز افزایش می‌دهد.
 تمرین عملی: هر روز ۱۰ دقیقه پیاده‌روی در فضای باز قبل از شروع کار.
۲. تنفس «۴-۷-۸» برای آرام‌سازی سیستم عصبی

روش تنفس ۴-۷-۸ که توسط دکتر Andrew Weil معرفی شده، با فعال کردن سیستم پاراسمپاتیک باعث کاهش اضطراب و ایجاد حس آرامش می‌شود:
۱. ۴ ثانیه دم از بینی
۲. ۷ ثانیه حبس نفس
۳. ۸ ثانیه بازدم آرام
 تکرار این تمرین قبل از خواب یا هنگام استرس باعث بهبود خلق‌وخو می‌شود.
۳. میکرولذت‌ها؛ شادی‌های کوچک روزانه

بسیاری به دنبال شادی‌های بزرگ هستند، اما تحقیقات نشان می‌دهد «لذت‌های کوچک و مکرر» اثر بیشتری بر شادی پایدار دارند. مثل نوشیدن یک فنجان چای با تمرکز، شنیدن موسیقی موردعلاقه یا یک پیام محبت‌آمیز به دوست.
 این کار باعث آزاد شدن مقادیر کم اما مداوم دوپامین می‌شود.
۴. پروتکل «کمک بی‌انتظار»

کمک کردن به دیگران بدون انتظار جبران، سطح اندورفین و اکسی‌توسین را بالا می‌برد. این هورمون‌ها احساس امنیت، صمیمیت و رضایت ایجاد می‌کنند.
 حتی یک کار کوچک مثل کمک به همکار یا دادن اطلاعات مفید در یک گروه می‌تواند اثرگذار باشد.
۵. ورزش با تمرکز ذهنی (Mindful Movement)

ورزش فقط برای جسم نیست؛ اگر هنگام ورزش روی حرکات و نفس خود تمرکز کنید، اثر ضدافسردگی آن چند برابر می‌شود. یوگا، تای‌چی یا حتی پیاده‌روی آگاهانه از بهترین گزینه‌ها هستند.
۶. نوشتن «نامه‌ی قدردانی»

تحقیقات دانشگاه پِنسلوانیا نشان می‌دهد نوشتن یک نامه‌ی قدردانی (حتی اگر ارسال نشود) می‌تواند تا یک ماه روحیه‌ی فرد را بهبود دهد. این کار باعث تمرکز بر جنبه‌های مثبت زندگی می‌شود.
۷. موسیقی با ریتم هم‌ضرب با قلب

آهنگ‌هایی با ضربان بین ۶۰ تا ۸۰ BPM هم‌زمان با ریتم قلب در حالت آرامش هستند و باعث ترشح سروتونین می‌شوند. شنیدن این موسیقی‌ها هنگام مطالعه یا استراحت حس تعادل و شادی ایجاد می‌کند.
۸. پروتکل «سه دقیقه آفتاب»

سه دقیقه ایستادن زیر نور آفتاب در هر ساعتی از روز (بدون عینک آفتابی) باعث افزایش ویتامین D و بهبود خلق می‌شود. حتی در روزهای ابری، نور طبیعی اثرگذار است.
۹. جایگزینی شبکه‌های اجتماعی با «شبکه‌های انسانی»

ارتباط واقعی چهره‌به‌چهره، اکسی‌توسین را چند برابر بیشتر از ارتباط مجازی آزاد می‌کند. حتی یک گفت‌وگوی کوتاه با یک همکار یا فروشنده می‌تواند روحیه را بالا ببرد.
۱۰. تکنیک «پایان‌بندی مثبت روز»

پیش از خواب، سه اتفاق مثبت روز را بنویسید. این کار ذهن را برای خواب آرام و شروع پرانرژی روز بعد آماده می‌کند و مسیر عصبی «دیدن نکات خوب» را تقویت می‌کند.
جمع‌بندی

افزایش روحیه و شادابی نیازمند تغییرات کوچک اما مستمر در سبک زندگی است. با ترکیب روش‌های علمی مثل نور صبحگاهی، تنفس آگاهانه، میکرولذت‌ها و روابط انسانی عمیق، می‌توان شادی پایدار و واقعی را تجربه کرد. این راهکارها ساده به نظر می‌رسند، اما اثرشان بر ذهن و بدن شگفت‌انگیز است.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
feature