کتابِ «چرا اینقدر خستهام؟» برای کساییه که میخوان بر خستگیهای مفرط و مزمنشون غلبه کنن. راهِ این کار برقراریِ رابطه بینِ سیستمِ گوارش، سیستمِ ایمنی و هورمونهاست، که بهشون سهراهیِ انرژی هم میگن. این کتاب بهمون نشون میده که چطور با تغییر توی سبکِ زندگی و رژیمِ غذایی و مدیریتِ استرس سطحِ انرژیمونو بالا ببریم.
اگه میخوای سطحِ انرژیتو متحول کنی رژیمِ غذایی و سبکِ زندگیتو تغییر بده.
آیا شما هم معمولاً بیش از حد احساسِ خستگی و استرس میکنین؟ اگه دائماً بیانرژی هستین و راهی برای این معضل پیدا نمیکنین، بدونین که تنها نیستین.
کاشف به عمل اومده که سطحِ انرژیِ شما بستگی به رابطهای داره که بینِ هورمونها و سیستمِ ایمنی و دستگاهِ گوارشتون برقراره، که اصطلاحاً بهش سهراهیِ انرژی هم میگن. ازاونجا که این سه تا سیستم شدیداً به هم مرتبطن، زیاد پیش میاد که از تعادل خارج بشن. وقتی این اتفاق افتاد، سطحِ انرژیِ شما یهو افت میکنه.
خوشبختانه میشه با ایجادِ تغییراتی توی سبکِ زندگی، با ضعف و خستگیِ مزمن مبارزه کرد. توی بخشای بعدی علتِ دقیقِ اینکه چرا انرژیتون تخلیه میشه رو میفهمین، و یاد میگیرین که چطور با رژیمهای غذاییِ عملی و مدیریتِ استرس، انرژیِ ازدسترفته رو برگردونین.
در ادامه، به این سه تا سؤالم جواب میدیم:
چرا 18 ساعت رژیم فستینگ در روز برای شما مفیده؟
کدوم برنامهی غذاییِ پنج ساله تونست سلامتیِ شرکتکنندههای یه آزمایشو ارتقا بده؟
و چرا قدم زدن توی طبیعت از ورزشهای سنگین انرژیبخشتره؟
داشتنِ انرژیِ زیاد مستلزمِ تعادل بینِ هورمونها، سیستمِ ایمنی و سیستمِ گوارشه.
شاید برای شما هم پیش اومده باشه که صبحها با خستگی از خواب بیدار شده باشین. هرقدر هم که قهوه میخورین، بازم نمیتونین انرژیتونو بالا ببرین. در طولِ روز تمرکز روی کار براتون سخت میشه. وقتی یکی از همکاراتون یه سؤالِ ساده ازتون میپرسه، بهش میتوپین، بلافاصله بعدشم احساسِ عذاب وجدان میکنین. چرا اینجوری میشین؟ جریان چیه؟
اگه کارای روزانه شما رو هم کامل از پا در میارن، بدونین که تنها نیستین. طبقِ تحقیقاتی که اخیراً مرکزِ کنترل و پیشگیری از بیماری انجام داده، 15 درصدِ زنا و 10 درصدِ مردا دائماً احساسِ بیانرژی بودن میکنن. البته خداروشکر مجبور نیستین به این وضعیت تن بدین.
خب پس چیکار کنم که انرژی داشته باشم؟ نویسندهی این کتاب که خودش پزشک و متخصصِ تغذیهست، کشف کرده که اگه ما رابطهی تنگاتنگی که بینِ هورمونها و سیستمِ ایمنی و دستگاهِ گوارشمون برقراره رو درست بشناسیم و ازش به درستی استفاده کنیم، میتونیم سطحِ انرژیمونو تقویت کنیم.
زمانی که شما احساسِ بیرمقی میکنین، دلیلش اینه که این سهراهیِ انرژی از تعادل خارج شده. زنا خیلی بیشتر در معرضِ این بیتعادلی قرار دارن، که دلیلِ اصلیش عادتای ماهانهشونه. عادتِ ماهانه باعثِ نوساناتِ هورمونی میشه. نوساناتِ هورمونی هم باعثِ پایین اومدنِ سطحِ انرژی میشه. شاید اسمِ هورمونهایی مثِ استروژن یا کورتیزول رو شنیده باشین، ولی هورمونا خیلی بیشتر از اینان و هرکدومشون نقشِ مهمی توی پرانرژی بودن و حسِ خوبِ ما دارن.
زمانی که مدام احساسِ خستگی و ضعف و استرس میکنین، منابعی که باعث میشن سیستمِ هورمونیِ شما با نهایتِ گنجایشش کار کنه تخلیه میشن، و این شما رو در برابرِ بیماریها آسیبپذیرتر میکنه. این حقیقت نشوندهندهی رابطهایه که بینِ نوساناتِ هورمونی و بیماریها و انرژی وجود داره.
در همین حال، 100 تریلیون میکروب توی بدنتون وجود داره که بخشِ عمدهشون توی رودهی شما زندگی میکنن. به این مجموعه اصطلاحاً میکروبیوم میگن. زمانی که میکروبیومِ شما متعادل باشه، سطحِ ایمنی و هورمونیِ شما هم تقویت میشه. همه چیز به هم مرتبطه، پس بهبودِ یه سیستم، به نفعِ بقیه هم هست و باعثِ بالا رفتنِ انرژیتون میشه.
تا اینجای کار دونستین که تعادل توی سهراهیِ انرژی باعث میشه از خستگیِ مفرط و بیماری و عفونت در امون بمونین... ولی سؤال اینه که چجوری به این تعادل دست پیدا کنیم؟
نویسندهی این کتاب با مطالعهی تحقیقاتی که دربارهی هورمونها و التهابها و دستگاهِ گوارش وجود داشت، به یه استراتژیِ دو هفتهای رسیده که هدفش غلبه بر خستگی از طریقِ تعادل توی سهراهیِ انرژیه. اسمِ این برنامه دبلیو.تی.افه (WTF) و مهمترین ویژگیش، تغییریه که توی سبکِ غذاییِ شما ایجاد میکنه.
تغییر تو سبکِ غذایی، تعادلِ هورمونی و سیستمِ گوارشیِ شما رو به شدت تقویت میکنه.
سیلویا (Sylvia) یکی از بیمارای نویسنده بود که اصلاً نمیدونست خسته نبودن چه حسی داره. اون هرشب بعد از یه شامِ دیرهنگام میخوابید و هنوز ساعت سهی صبح نشده بیدار میشد. وقتی با هر زحمتی دوباره میخوابید، دیگه صبح شده بود و وقتِ رفتن به سرِ کار. در طولِ روز، به شدت میلش به شیرینیجات میکشید، به خصوص عصرا. این چرخهی معیوب هرروز تکرار میشد و درست قبل از عادتِ ماهانهش تشدید میشد.
هرچند علایمِ بیماریِ سیلویا در ظاهر با هم نمیخوندن، ولی همهشون حاکی از یه منشأ بودن: عدمِ تعادلِ هورمونی.
بیاین به مشکلاتِ سیلویا از دریچهی فعالیتهای هورمونی نگاه کنیم. اون شبا با شکمِ پر میخوابید که باعث افزایشِ غیرعادیِ هورمونِ کورتیزول تو بدنش میشد و همین باعث میشد چند ساعت بعد از خواب بپره. تا عصرِ روزِ بعد سطحِ کورتیزولش فروکش میکرد و منجر به ضعفِ شدید میشد. اونم چون مجبور بود سرِ کار هوشیار بمونه، دست به دامنِ شیرینیجات میشد. در عینِ حال، این نوساناتِ هورمونی که توی اختلالِ پیش از قاعدگیش هم دخیل بود باعثِ تشدیدِ این علایم میشد.
هورمونها چراغهای راهنمای بدنن. اونا روی بیشترِ عملکردهای اساسیِ بدن نظارت دارن. سیستمِ هورمونی علیرغمِ پیچیده بودنش، خیلی هم حساسه. حتی کوچیکترین اختلالی توی محورِ هورمونی، حالا چه به خاطرِ رژیمِ غذاییِ نامناسب باشه یا خوابِ ناکافی یا هرچیزِ دیگه، میتونه بدنو نامیزون کنه. متعادل نبودنِ هورمونها اگه درمون نشه، میتونه انواعِ مشکلاتِ ناخوشایندو به بار بیاره، از بیثباتیِ خلقوخو گرفته تا افزایشِ وزن تا بیماریهای مزمن.
متأسفانه در حالِ حاضر آزمایشی وجود نداره که به طورِ قطع نامتعادلبودنِ هورمونا رو نشون بده. البته برای چک کردنِ سطحِ هورمونها آزمایش وجود داره ولی سیستمِ هورمونی به دلیلِ پیچیدگیهایی که ذاتاً داره عیبیابیِ دقیقش کماکان غیرممکنه. بنابراین بهترین راه برای امتحانِ اینکه محورِ هورمونیِ شما میزونه یا نه، اینه که ببینین سطحِ انرژیتون چقده. یکی از نشونههای متعادل نبودنِ هورمونها اینه که آدم احساسِ بیرمق بودن یا سردرگمی میکنه یا اینکه مدام استرس داره.
هرقدر تشخیصِ نامتعادل بودنِ هورمونا سخته، اصلاحش کارِ آسونیه. طبقِ گفتهی خانمِ نویسنده، تنها کاری که باید بکنین اینه که یه سری تغییرات توی سبکِ زندگیتون ایجاد کنین. اولیش و مهمترینش اینه که باید توی تغذیهتون دقت کنین. تو خیلی آدما غذاهای خاصی باعثِ التهاب میشه. یادتون هست گفتیم سیلویا هرروز عصر سراغِ شیرینیجات میرفت؟ واقعیتش اینه که این کار ریشهی مشکلاتشو حل نمیکرد، چون شکر خودش باعثِ عدمِ تعادلِ هورمونهای استروژن و پروژسترون میشه. ولی خوشبختانه از اونجا که سیستمِ هورمونی و سیستمِ گوارش کاملاً با هم درارتباطن، اون تونست صرفاً با تغییرِ رژیمِ غذاییش باعثِ تعادل در هورمونهاش بشه. شما هم میتونین.
برای بهبودِ سطحِ انرژی مقدارِ زیادی سبزیجات و غذاهای فیبردار بخورین. قندم فقط قندِ طبیعی مصرف کنین.
تا حالا اسمِ آزمایشِ تحقیقاتیِ پرِدایمد (PREDIMED) رو شنیدین؟ این آزمایش پنج سال طول کشید و 7 هزار شرکتکننده داشت که همهشون آدمای 55 تا 80 ساله ای بودن که شدیداً در معرضِ بیماریای قلبی قرار داشتن. یه دسته از این شرکتکنندهها از یه رژیمِ غذاییِ خاص پیروی میکردن که سرشار از میوهجات و سبزیجات و فیبر و قندِ طبیعی بود. اونا هیچنوع غذای فرآوری شده ای مثِ شکرِ تصفیهشده یا گوشتِ قرمز مصرف نمیکردن.
در پایانِ آزمایش، محققا شروع کردن به ارزیابیِ سلامتیِ شرکتکنندهها. نتایج خیرهکننده بود. کسایی که از اون رژیمِ غذایی پیروی کرده بودن، 30 درصد کمتر از دیگران در معرضِ حملات و سکتههای قلبی قرار داشتن.
برنامهی WTF هم یه برنامهی غذاییِ مشابهه که تغذیهی مبتنی بر گیاهخواری رو توصیه میکنه، که ثابت شده هم ریسکِ بیماریای قلبی رو کاهش میده و هم کلسترول رو پایین میاره، در عینِ حال انرژیِ شما رو هم بالا میبره.
توصیهی برنامهی غذاییِ WTF مصرفِ زیادِ سبزیجاته، یعنی 6 تا 8 وعده در روز. چرا؟ چون سبزیجات صدها مادهی مغذیِ گیاهی یا هورمونِ گیاهی تو خودشون دارن. این مواد توی بدنِ انسان باعثِ تعادلِ هورمونی میشن. ضمناً گیاهان بهترین منبعِ فیبرن، که ثابت شده عاملِ کاهشِ بیماریهای قلبی و پایین اومدنِ کلستروله.
یکی از چیزایی که توی برنامهی WTF توصیه میشه، اینه که تا میتونین غذاهای حاویِ فیبرو توی رژیمِ روزانهتون بگنجونید. فیبر سرشار از پریبیوتیکه (prebiotic) که برای سلامتِ روده و دستگاهِ گوارش حیاتیان، با این حال اکثرِ مردمِ آمریکا در روز فقط 10 تا 15 گرم فیبر مصرف میکنن، در حالی که میزانِ موردِ نیازِ فیبر برای زنا 25 گرم و برای مردا 35 گرمه! این سبزیجاتی که اسم میبریم فیبرِ زیادی دارن:کلمِ بروکلی، مارچوبه به خصوص انتهاش، ساقههای کلمبرگ، سیبزمینی شیرین، تره فرنگی و حبوبات.
توصیهی دیگهی برنامهی WTF کاهش یا حذفِ غذاهایی مثلِ لبنیات و گوشت و شکرِ فرآوریشدهست که باعثِ التهاب میشن. اگه نمیخواین این غذاها رو کلاً حذف کنین، لااقل محدودشون کنین و فقط 10 تا 15 درصدِ تغذیهتونو به اونا اختصاص بدین. مثلاً میتونین یک یا دوبار در هفته تخم مرغ یا همبرگرِ ارگانیک بخورین. مصرفِ قندتون رو هم میتونین به خوردنِ یک تا دو تیکهی کوچیکِ شکلات در روز محدود کنین. به جای قندِ فرآوری شده، بهتره از قندِ طبیعییی که توی آجیلها و میوهجات هست استفاده کنین.
وقتی رژیمِ غذاییتونو از یه برنامهی پر از شکر به یه برنامهی پر از فیبر تغییر بدین، خیلی زود بهبود رو توی انرژی و الگوی خوابتون خواهین دید. البته همونطور که در ادامه خواهیم گفت، فقط مهم نیست که چی بخوریم، اینکه کِی بخوریم هم مهمه.
با روزهی متناوب انرژیتونو افزایش بدین
شاید شمام تاحالا اسمِ روزهی متناوبو شنیده باشین. توی این روزهداری که یکی از محبوبترین سبکهای غذاییِ دههی اخیره، شما کلِ غذایی که در طولِ روز میخورینو محدود به یه بازهی زمانیِ خاص میکنین که معمولاً یه بازهی 8 یا 10 ساعتهست، مثلاً از ساعتِ 12 ظهر تا 8 شب، و خارج از این بازه هیچ غذایی مصرف نمیکنین به جز آب. نویسندهی کتاب با الهام از روزهی متناوب، روزهی شبانهروزی رو پیشنهاد میکنه که اساسِ برنامهی WTF رو تشکیل میده.
تکتکِ سلولهای بدنِ شما بر اساسِ ریتمِ شبانهروزیِ طبیعیشون کار میکنن. مشکل وقتی به وجود میاد که ما با خوردنها و خوابیدنهای وقتوبیوقت و بیموقع این ریتمِ طبیعی رو به هم بزنیم. ثابت شده که روزهداری ساعتِ طبیعیِ بدنو بازتنظیم میکنه و ریتمِ سلامتی رو به جریان میندازه. یکی از دلیلاش اینه که روزهداری به سیستمِ گوارشِ شما هرروز استراحت میده، استراحتی که گوارشِ ما خیلی بهش نیاز داره، و در نتیجه تواناییِ این سیستم برای دور زدنِ استرس و بیماریا بالا میره.
برای اینکه یه نمونهی عملی از روزهی شبانهروزی به دست داده باشیم، برنامهی روزانهی خودِ نویسنده رو مثال میزنیم. ایشون در هفته سه روزشو روزههای 16 ساعته میگیره و بقیهی روزا رو هم روزهی 12 ساعته میگیره. به علاوه، اون رژیمِ غذاییِ مبتنی بر گیاهخواری رو که قبلاً گفتیم هم رعایت میکنه. در مجموع، برنامهی غذاییِ نویسنده در طولِ روز به این صورته:
ساعتِ 10 صبح یه صبحونهی مختصر میخوره شاملِ یه بسته پسته و یه فنجون نوشیدنیِ کامبوجا که سرشار از پروبیوتیکه. ظهر که شد یه کاسهی بزرگ عدس، یه مقدار دوغِ گیاهی و یه خرده سیبزمینیِ شیرینو با اسفناج میخوره. ساعتِ 5 و نیمِ عصرم شام میخوره که شاملِ یه کاسه لوبیا سیاهِ مکزیکی و یه آووکادوی کامل و یه مقدار برنجِ گلکلمه. برا دسر هم خودشو با چند تیکه شکلات یا چند تیکهی کوچیک شکلاتِ تلخ مهمون میکنه. دیگه بعدش هیچی نمیخوره تا ساعتِ 10 صبحِ روزِ بعد.
البته ممکنه رژیمی که برای نویسنده جواب میده برای ریتمِ شما مناسب نباشه. یادتون باشه، کلیدِ روزهی شبانهروزی اینه که برای شما جواب بده. به مدتِ دو هفته تواناییِ بدنتونو محک بزنین. این کارو خیلی آهسته انجام بدین تا از پا در نیاین. با روزههای 12 ساعته شروع کنین. مثلاً میتونین از ساعتِ 7 شب تا 7 صبحِ فرداش روزه بگیرین. آروم آروم زمانشو زیاد کنین، تا جایی که به 15 تا 18 ساعت در روز برسه. هرچی بیشتر برین جلو، براتون آسونتر میشه.
برای حفظِ سلامتی و انرژی، استراحتم به اندازهی ورزش مهمه.
سارا یه خانم دکترِ 45 سالهست که سه تا بچه داره. اون میبینه در طولِ روز انرژیِ لازم برای انجامِ وظایفِ روزمرهشو نداره. توی یه مجله میخونه که ورزش سطحِ انرژی رو بالا میاره. برای همین شروع به ورزش میکنه.
تنها وقتی که برا ورزش داره صبحِ زود قبل از رفتن به سرِ کاره. برای همین، ساعتشو روی 4 و نیمِ صبح کوک میکنه و سرِ ساعت پا میشه میره کلاسِ تناسب اندام. اون این کارو شیش روز در هفته انجام میده. آخرِ هفتهها هم توی خونه وزنه میزنه یا حرکاتِ ایروبیک انجام میده. فکر میکنه با این کارا تغییراتِ مثبتی توی زندگیش داره ایجاد میکنه، اما در نهایت دچارِ خستگیِ مفرط میشه و دست به دامنِ نویسندهی کتاب.
ورزش برای عملکردِ درستِ بدن ضروریه. و اگه صبحا قبل از اینکه روزهتونو باز کنین انجامش بدین فایدهش چندین برابر میشه، چون تمریناتِ ورزشی دستگاهِ متابولیکِ بدنو روشن میکنه و این کار منابعِ سوختِ بدنو تبدیل به مولکولهای چربیسوز میکنه. ولی همونقدر که ورزش کردن مهمه، از نقش و اهمیتِ استراحتم به هیچ وجه نباید غافل شد.
هربار که ورزش میکنین، بدنتونو برای حرکاتِ ورزشیِ بعدی قویتر میکنین. به عبارتِ دیگه، بدنتونو برای تحملِ فشارهای بیشتر آموزش میدین. ولی این وسط بدن به فرصتِ تجدیدِ قوا هم نیاز داره. توی همین فرصتهای استراحته که ماهیچههاتون قویتر میشن. اگه فرصتِ تجدیدِ قوا به خودتون ندین، بدنتونو از فوایدِ ورزش محروم کردین. حتی در مواردِ حاد ممکنه باعثِ ضعفِ شدید و آسیب به بدن بشه.
خانمِ نویسنده برای اینکه مشکلِ ضعف و خستگیِ سارا رو حل کنه بهش پیشنهاد میکنه ورزشِ صبحگاهیشو به دو روز در هفته کاهش بده، و چهار روزِ دیگه رو تو رختخواب بخوابه. ضمناً روزانه بیست دقیقه پیادهروی توی طبیعتو بهش توصیه میکنه تا فعال بمونه، ولی نه در حدی که خودشو از پا دربیاره. برنامهی WTF هم توصیهش اینه که ورزشای سنگینی مثلِ بدنسازی و تناسب اندام رو به سه بار در هفته محدود کنیم.
برای بقیهی هفته، برداشتنِ 8 هزار تا 12 هزار قدم در روز یه راهِ واقعاً سادهست تا ورزشو توی برنامهی روزانهمون گنجونده باشیم. به خصوص مواقعی که روزههای طولانی میگیرین، سعی کنین ورزشهاتون از یه ساعت بیشتر نشه، به جاش فعالیتهای سبکتری مثلِ حرکاتِ ملایمِ یوگا انجام بدین. همیشه بهترین راه برای تنظیمِ هورمونها اینه که به بدنتون آسون بگیرین.
استرستونو کم کنین و شبا حداقل هشت ساعت بخوابین تا به سلامتیِ مطلوب دست پیدا کنین.
نویسنده قبل از اینکه برنامهی WTF رو طراحی کنه دائم احساسِ ضعف و بیرمقی میکرد. به عبارتِ علمیش، سطحِ کورتیزولش از تعادل خارج شده بود و خوابِ کم و استرسهای سرِ کار و توی خونه اوضاعو بدتر میکرد. تا اینکه تصمیم گرفت خوابِ درست و مدیتیشن و یوگا رو توی برنامهی روزانهش بگنجونه. تازه اینجا بود که احساس کرد سهراهیِ انرژیش داره یواش یواش به تعادلِ کامل میرسه.
برای اینکه بدنِ شما همیشه درست کار کنه، مدیریتِ استرس ضروریه. استرسِ بیش از حد کورتیزولِ خیلی زیادی ترشح میکنه که نهایتاً باعث میشه انرژیِ شما تخلیه بشه. حتی اگه همهی چیزای دیگهتون درست باشه، باز سطحِ بالای کورتیزول در بلندمدت میتونه انرژیتونو تحلیل ببره.
خوشبختانه با یه سری تغییراتِ کوچیک میتونین این بیتعادلیِ هورمونی رو تنظیم کنین. همونطور که دیدیم، علاجِ التهابات بیشتر به تغذیهی مناسب مربوطه، اما کاهشِ آگاهانهی استرس و داشتنِ استراحتِ کافی هم نقشِ مهمی داره.
رفتن تو طبیعت و تنفسِ هوای تازه فقط برای روح خوب نیست، ثابت شده که ضدِ کورتیزول هم هست، و به عبارتِ دیگه، هم استرسو کم میکنه هم خوابو بهتر میکنه. یکی دیگه از کارایی که میتونه موادِ شیمیاییِ حالخوبکن تولید کنه و کورتیزولِ ما رو تنظیم کنه، فعالیتهای خلاقانهست، مثلِ نوشتن، کارهای داوطلبانه و تدریس.
در کنارِ اینا، باید تصمیم بگیرین عواملِ استرسزا رو هم تا جایی که میتونین توی زندگیتون کم کنین. مثلاً نویسندهی این کتاب قبلنا یه باشگاه میرفت که خیلی از محلِ زندگیش دور بود. ولی بالاخره فهمید ورزش کردن به استرسِ رفتوبرگشتش نمیارزه. شمام باید سبک سنگین کنین ببینین چه کارایی ارزشِ حرص و جوش خوردنو داره، و تا جایی که ممکنه استرسهای منفی رو از زندگیتون حذف کنین، به خصوص که استرس قندِ خونو هم بالا میبره.
بالاخره، برای اینکه سهراهیِ انرژیتونو کامل پاکسازی کنین، باید خوابِ کافی داشته باشین. ثابت شده که داشتنِ حداقل هشت ساعت خواب در شب، انسدادهای هورمونی و نامیزونیِ هورمونها رو به میزانِ قابلِ توجهی برطرف میکنه. سالِ 2010 دانشگاهِ پزشکیِ اِموری (Emory) یه آزمایش کرد که نشون داد کسایی که در شبانهروز کمتر از شیش ساعت میخوابیدن بالاترین میزانِ هورمونهای مضرو داشتن.
بنابراین اگه میتونین، شبا به جای 6 الی 8 ساعت، 9 الی 10 ساعت بخوابین و بعد از یه مدت ببینین چه احساسی دارین. ضمناً وقتی بیشتر بخوابین، روزهداری هم یه کوچولو سریعتر میگذره!
به این برنامهی غذایی و ورزشیِ جدید به چشمِ یه سبکِ زندگیِ جدید نگاه کنین، نه یه تغییرِ آنی.
دوهفتهی اولِ برنامهی WTF خیلی مهمه. بعد از دو هفته روزهداریِ شبانهروزی و خوردنِ غذاهای عمدتاً گیاهی و پرفیبر و کمشکر، و بعد از اینکه برنامهی سالمِ خواب و ورزشتون روی غلتک افتاد، به احتمالِ زیاد متوجهِ بهبودیِ چشمگیری توی سطحِ انرژی و روحیه و گوارشتون خواهید شد.
ولی نیازی به توقف نیست. وقتی میشه تا آخرِ عمر انرژی رو اینطوری بالا نگه داشت، چرا که نه؟
وقتی دو هفتهی اولِ برنامهی WTF رو به پایان رسوندین، به توصیهی نویسنده سه ماهِ دیگه هم ادامهش بدین و بعد دوباره سطحِ انرژیتونو ارزیابی کنین. اگه چیزی که میبینین و احساس میکنینو دوست داشتین، سه ماهِ دیگه هم انجامش بدین، و همینطور برین تا آخر.
برنامهی سهماهه ی شما بسته به سبکِ زندگی و برنامهی ورزشیتون میتونه متفاوت باشه. مثلاً ممکنه بخواین چار روز در هفته روزههای 12 تا 16 ساعته بگیرین، و دو روزِ دیگه رو روزههای 16 تا 18 ساعته. اینجوری یه روز کلاً آفین. البته برنامهی مادام العمرتون ممکنه کاملاً فرق کنه. همونطور که هدفِ روزهداریِ شبانهروزی دستیابی به سلامتیِ کامله، هدفِ برنامهی WTF هم اینه که در خدمتِ سلامت و آرامشِ شما باشه. بنابراین اگه استرسِ روزهداری رو به خودتون راه بدین، نقضِ غرض میشه.
یادتون باشه، اینکه هر از گاهی برنامهی روزهداریتونو تغییر بدین تا با شما سازگاریِ بهتری داشته باشه هیچ اشکالی نداره. مثلاً اگه قراره جمعهشب مهمونی برین، میتونین زمانِ روزهتونو یه ساعت عقب بندازین، و صبحِ روزِ بعد هم یه ساعت دیرتر افطار کنین. یا اگه یه شب شامو قراره بیرون بخورین، میتونین بر همون اساس زمانِ صبحانهی فرداتونو هم تنظیم کنین.
درسته که توی کوتاه مدت یه سری نتایجِ مثبتو تجربه میکنین، ولی تمامِ تغییراتِ این سبکِ زندگی یه شبه حاصل نمیشن. تحقیقات نشون داده تغییراتِ اصلی توی وضعِ سلامتِ شما از جمله کاهشِ سطحِ کولسترول، کاهشِ فشارِ خون و کاهشِ وزن فقط وقتی ایجاد میشه که روزهی متناوبو توی بلندمدت تمرین کنین. پس یادتون نره: هرقدر بیشتر توی مسیر بمونین، بیشتر ازش سود میبرین.
کتابِ «شغلِ مناسبِ شما» اولین بار سالِ 1992 چاپ شد و سالِ 2014 متناسب با تغییراتِ جدیدی که دائماً توی بازارِ کار صورت میگیره، بهروزرسانی شد و یه راهنمایی کلاسیک محسوب میشه که میلیونها نفر در سراسرِ دنیا رو با تیپهای شخصیتیِ منحصربهفردشون آشنا کرده و بهشون کمک کرده تا شغل و حرفهی مطلوب و دلخواهِ خودشونو پیدا کنن و همون کاری رو انجام بدن که با طبیعت، علایق، استعدادها و شخصیتشون بیشتر سازگاره. پس برای اینکه بفهمید چه تیپِ شخصیتی دارید و چه جور شغلی مناسبِ شماست، با ما همراه باشید.
تا حالا شده سرِ کار، وظیفهتون رو با کلّی جون کندن انجام بدید
در کمالِ تعجب متوجه بشید که همکارتون همون کارو خیلی راحت انجام میده و تازه یه لبخند هم روی لبش هست؟ احتمالاً اونجاست که متوجه میشید شخصیتِ شما روی شغلِ شما چقدرتأثیرگذاره. واقعیت اینه که هیچ دو نفری توی دنیا، حتی دوقلوها، شخصیتِ یکسانی ندارن. بر همین اساس، کاری که یه نفر از انجامش لذت میبره، ممکنه برای یه نفر دیگه خستهکننده و ملالانگیز باشه.
نکتهی جالب اینه که فهمیدنِ اینکه چه کارهایی رو دوست نداریم خیلی راحتتره تا فهمیدنِ اینکه چه کارایی رو دوست داریم. خوشبختانه، شناختنِ شخصیتتون میتونه بهتون کمک کنه تا همون شغلی رو پیدا کنید که ازش لذت میبرید و از شغلی که متنفرید دوری کنید.
به لطفِ تحقیقاتی که در زمینهی علاقهمندیها و نفرتها و خصلتهای رفتاریِ آدمای دنیا انجام گرفته، همهمون دربارهی تفاوتِ تیپهای شخصیتی کمابیش یه چیزایی میدونیم. درسته که هیچ دو نفری کاملاً مثلِ هم نیستن، اما از نظرِ نحوهی تعامل با دنیا، کسبِ اطلاعاتِ جدید، طرزِ تصمیمگیری و چارچوبهای زندگی، اشتراکاتی بینِ انسانها وجود داره. برای اینکه بفهمید چه تیپِ شخصیتییی دارید و چه جور شغلی مناسبِ شماست، با ما همراه باشید.
مفهومِ "تیپهای شخصیتی" قدمتِ زیادی داره
دلیلِ نارضایتیِ شما از شغلتون هم احتمالاً تیپِ شخصیتیِ شماست.آیا شما هم از اینکه هر روز صبح باید هلک و هلک خودتونو برسونید سرِ کارتون، دلهره دارید؟ آیا احساس میکنید هر روز دارید جون میکَنید و سگدو میزنید و عصر که میرسید خونه مثلِ یه جنازهاید؟ اگه اینطوریه، پس به احتمالِ زیاد شخصیتِ شما با شغلی که دارین سازگار نیست.
فکر نکنید که مفهومِ تیپهای شخصیتی یه حقهی جدید هستش. برعکس، یه مفهومِ سنجیده و صحیح که قدمتش به یونانِ باستان میرسه و شاید یکی از کسایی که بیش از همه بهش پرداخته، روانشناسِ مشهور، کارل یونگ (Carl Jung) باشه.
با فاصلهی کمی بعد از یونگ، یه زنِ پرتلاشِ آمریکایی به اسمِ کاترین بریگز (Katherine Briggs)، با کمکِ دخترش، ایزابل مایرز (Isabel Myers) این مفهوم رو گسترش دادند. این مادر و دختر بعد از سالها تحقیق و آزمایش، توی دههی 1940 بالاخره تستِ شخصیتشناسیِ مایرز-بریگز رو طراحی کردن، که مبتنی بر چهار مقیاسه و شاملِ 16 تیپِ شخصیتیِ مختلف میشه، که در ادامه بیشتر به جزئیاتش میپردازیم.
ممکنه بگید، خوب، این درسای تاریخی چه ربطی به شغلِ من داره؟ببینید، تیپهای شخصیتی نشونگرِ این حقیقتند که هر شخصی برای تعامل با دنیای پیرامونش، اولویتهای مخصوصِ خودشو داره. بنابراین، رضایتبخشترین شغل برای شما اون شغلیه که با اولویتهای شما و شخصیتِ مخصوصتون بیشترین سازگاری رو داشته باشه.
کار کردن توی شغلی که با تیپِ شخصیتیِ شما سازگار نیست مثلِ نوشتن با دستیه که در حالتِ عادی ازش موقعِ نوشتن استفاده نمیکنید. مسلماً اون متنو بالاخره مینویسید، اما برای نوشتنِ هر حرفی حس میکنید جونتون داره درمیاد.
واقعیت اینه که شغل الزاماً نباید خستهکننده و ناخوشایند باشه. وقتی شغلِ شما با شخصیتتون تناسب داشته باشه، برای انجامِ اون لحظهشماری میکنید و حتی از انجامش انرژی میگیرید!
بیاید یه مثال بزنیم. فرض کنیم دو نفر به اسمِ آرتور و جولی توی یه مؤسسهی کاریابی به افرادِ جویای کار مشاوره ارائه میدن. کارشون طبیعتاً یه کارِ رقابتیه؛ باید هر روز به کلّی آدم زنگ بزنن و از اکثرِ اونا جوابِ رد بشنون. آرتور یه شخصِ پرحرف و پرانرژی و پوستکلفته، در حالی که جولی یه شخصیتِ کند داره، از درگیری و یکیبدو بدش میاد و ترجیح میده روی جزئیات تمرکز کنه.
از اونجایی که آرتور دوست داره مدام توی گفتوگو از این شاخه به اون شاخه بپره و جوابهای ردی که از مشتریا میشنوه رو به خودش نمیگیره، توی این شغل پیشرفت میکنه و طولی نمیکشه که جولی استعفا میده. این مثال دقیقاً نشوندهندهی اهمیتِ زیادِ تیپِ شخصیتی تو موفقیت و رضایتِ شغلیه.
برای پیدا کردنِ تیپِ شخصیتیِ خودتون
اول از همه ببینید با دنیا و آدماش چجوری تعامل میکنید و از چه طریقی اطلاعات کسب میکنید.خب، حالا از کجا بفهمیم کدوم یکی از این 16 تا تیپِ شخصیتی به ما بیشتر نزدیکه؟ همونطور که توی بخشِ قبلی گفتیم، شاخصِ امبیتیآی (MBTI) یا همون شخصیتشناسیِ مایرز-بریگز چهار مقیاس یا طیف داره و هر طیف دو سر یا دو جهت داره و این تست از شما میخواد جای خودتونو روی هر کدوم از این چهار طیف یا مقیاس مشخص کنید.
اولین مقیاس، مشخصکنندهی اولویتهای شما در تعامل با دنیاست و از شما میخواد روی طیفِ برونگرایی و درونگرایی، جایِ خودتونو مشخص کنید. حرفِ اختصاریِ برونگرایی E و حرفِ اختصاریِ درونگرایی I هست. به طورِ خلاصه، برونگراها کسایی هستن که به دنیا نگاه میکنن و از خودشون میپرسن: «من چه تأثیری روی دنیا دارم؟»، اما درونگراها به دنیا نگاه میکنن و از خودشون میپرسن: «دنیا چه تأثیری روی من داره؟»
یه وجهِ اشتراکِ اونایی که توی این طیف، به سمتِ برونگرایی تمایل دارن اینه که با حرف زدن فکر میکنن. مثلاً دانشآموزای برونگرا سرِ کلاس، معمولاً قبل از اینکه جوابشون کامل توی ذهنشون شکل بگیره دست بالا میبرن. اگه معلم بهشون اجازه بده، با صدای بلند فکر میکنن و راهی که اونا رو قراره به جواب برسونه به زبون میارن تا برسن به جوابِ نهایی. اما درونگراها معمولاً خوب توی ذهنشون جوابو سبکسنگین میکنن تا به یه نتیجهی قطعی برسن و بعد به زبونش بیارن. ضمناً آدمای درونگرا معمولاً برای اینکه انرژی بگیرن نیاز دارن لحظاتی تنها بمونن، در حالی که آدمای درونگرا از حضور بینِ مردم انرژی میگیرن.
توی همهی این مقیاسها باید به این نکته توجه کنیم که هیچکس به طورِ مطلق فاقدِ ویژگیهایی که گفتیم نیست. منتها هر کسی به یک سرِ این طیف بیشتر گرایش داره، حالا بعضیا این گرایششون شدیدتره و بعضیا خفیفتر. اگه شک دارید که به کدوم مقیاس و سمت بیشتر گرایش دارید، از خودتون بپرسید: «اگه قرار بود تا آخرِ عمرم توی یکی از این وضعیتها زندگی کنم، کدوم رو ترجیح میدادم؟»
مقیاسِ بعدی مقیاسِ حسی-شهودیه، که مربوطه به نحوهی کسبِ اطلاعاتِ جدید
آدمای حسی، با حرفِ اختصاریِ S، به حواسِ پنجگانهشون یعنی لامسه، چشایی، بویایی، بینایی و شنوایی متکیان، و بیشتر به چیزای قابلِ اندازهگیری و چیزایی که اینجا و اکنون اتفاق میفته اهمیت میدن. به علاوه، به تجربههای شخصی اعتماد دارن و توجه و حافظهی خوبی دارن. در مقابل، آدمای شهودی (با حرفِ اختصاریِ N) به حدس و گمان اعتماد دارن و توی دریافتِ ایده ها و الهامات استعداد دارن و میتونن از یه وضعیتِ موجود، تبعاتِ آیندهشو متوجه بشن.
پس حسیها یه وضعیتو میبینن و روی اینکه «چه چیزی هست» تمرکز میکنن، در حالی که شهودیها همون وضعیتو میبینن و روی اینکه «چه چیزی میتونه باشه» متمرکز میشن. شهودیها برای تصور ارزشِ بیشتری قائلن و به جای تمرکز روی ارزشِ ظاهریِ چیزها، تلاش میکنن اطلاعات رو تفسیر کنن تا مفهومِ باطنیِ هرچیزو کشف کنن.
یکی از تفاوتهای ظریف بینِ حسیها و شهودیها نحوهی سرِ هم کردنِ چیزهاست. حسیها به کلِ اجزاء نگاه میکنن و بر اساسِ دستور العمل جلو میرن. اما شهودیها معمولاً شروع میکنن به سرِ هم کردن بر اساسِ شهودِ خودشون.
دو مقیاسِ بعدی، مربوط به نحوهی تصمیمگیریهای شما و چارچوب-محور بودن یا فیالبداهه بودنِ شماست
تا اینجا به خوبی متوجه شدید که درونگرایید یا برونگرا، حسی هستین یا شهودی. حالا بریم سراغِ دو جنبهی دیگه از شخصیتِ شما.مقیاس یا طیفِ بعدی شاملِ دو سبکِ تصمیمگیریه؛ یعنی منطقی و احساسی. حرفِ T نشونگرِ منطقی بودن و حرفِ F نشونگرِ احساسی بودنه.
آدمای منطقی همونجور که از اسمشون برمیاد به منطق و واقعیاتِ عینی و نتیجهگیریهای تحلیلی گرایش دارن و توی تصمیمگیری، احساساتشون رو دخیل نمیکنن. برعکس، آدمای احساسی ارزشهای شخصیشونو هم دخیل میکنن و کاری رو انجام میدن که احساس میکنن درسته. پس، اگه شما یه آدمِ منطقی باشید، ممکنه به خاطرِ اینکه تصمیمگیریهاتون زیادی خشک و بیروحه سرزنش بشید، و اگه یه فردِ احساسی و دلسوز و دلرحم باشید، ممکنه شما رو به خاطرِ اینکه بیش از حد احساساتی هستین سرزنش کنن.
قبل از اینکه مشخص کنید که به کدوم سمتِ این طیف گرایش دارین، اینو به یاد داشته باشین که جامعه معمولاً سوگیریِ جنسیتی داره و مردا رو منطقی و زنا رو احساسی میدونه. پس اگه میخواید بدونید واقعاً به کدوم سمت تعلق دارید، به این نگاه نکنید که مردم از شما چه انتظاری دارن. ببینید خودتون کدوموری هستین.
نمونهی بارزش داستانِ اون دانشجوی سالاولیه که توی خوابگاه در حالِ مصرفِ ماریجوانا مچشو گرفتن. طبقِ قوانینِ اون دانشگاه، هرکس که ماریجوانا مصرف میکرد یک ترم از تحصیل محروم میشد. با این حال، دانشجوی قصهی ما سوابقِ تحصیلیِ درخشانی داشت و هیچ سوءِ سابقهای هم نداشت ولی توی خوابگاه با دو تا دانشجوی ترمبالایی هماتاق شده بود که قبلاً مشکلساز شده بودن و سابقهی خوبی نداشتن. به علاوه، این دانشجوی ما با تمامِ وجود ابرازِ شرمندگی میکرد و از اینکه والدینش بفهمن یه ترم تعلیق شده شدیداً نگران بود.
رئیسِ دانشگاه یه آدمِ منطقی بود و عقیده داشت که قانون قانونه، و طبقِ مقررات باید این دانشجو تعلیق بشه. اما معاونش که مسئولِ تصمیمگیری در موردِ مجازات بود، یه فردِ احساسی بود که عقیده داشت تحصیلِ مشروط برای این دانشجو کافیه. به نظرِ اون، تقصیرِ دانشگاه بود که یه دانشجوی سال اولی رو با دوتا دانشجوی بدسابقه هماتاق کرده بود و احساس میکرد تعلیقِ این فرد اونم همین اولِ کار، میتونه روی آیندهی تحصیلیش تأثیرِ منفی بذاره.
حالا خودتون انتخاب کنین: به نظرِ شما حق با رئیسِ دانشگاه بود که مجازات رو طبقِ مقررات در نظر گرفته بود، یا کارِ معاونش درست بود که تمامِ عواملِ بیرونی رو هم برای تصمیمگیری در این خصوص در نظر گرفته بود؟ اگه جوابتون اولی باشه، احتمالاً آدمِ منطقییی هستین، اگه دومی باشه پس به احتمالِ زیاد احساسی تشریف دارین.
و بالاخره میرسیم به آخرین مقیاس که یه سمتش قضاوتگر بودنه و یه سمتش ادراکی بودن
اولی با حرفِ J مشخص میشه و دومی با حرفِ P. این مقیاس مربوط به اینه که شما چه چارچوب یا ساختاری رو برای زندگیتون میپسندید؟ یه چارچوبِ سفتوسخت و ازپیشتعیینشده یا یه مسیرِ فیالبداهه و بیقیدوبند؟
اگه دوست دارید همیشه همه چیز نظم داشته باشه و از اینکه چیزی حل نشده باقی بمونه نفرت دارید، پس احتمالِ زیاد قضاوتگرید. اما اگه انعطافو دوست دارید و ترجیح میدید تاحدِامکان گزینههاتون نامحدود باشن، پس جزءِ دستهی ادراکی هستید.
اینجوری به قضیه نگاه کنید: آیا ترجیح میدید شرکتتون هر ماه بدونِ در نظر گرفتنِ شرایط حتماً یه نشریه منتشر کنه، یا اینکه ترجیحتون اینه که انعطاف وجود داشته باشه و هروقت محتوای مجله راضیتون نکرد منتشر نشه و به تأخیر بیفته؟ فردِ قضاوتگر شفافیت در زمانبندی رو ترجیح میده، اما شخصِ ادراکی ترجیح میده انعطافپذیر بمونه.
یادتون نره که هیچ تیپی ذاتاً بهتر نیست
با کنارِ هم چیدنِ ویژگیهایی که گفتیم، تیپِ شخصیتیتون به دست میاد و این میتونه به شما نگرشهای مفیدی بدهد.
حالا وقتش رسیده که تمامِ گزینههایی که تا الان توی هر مقیاس انتخاب کردین را کنارِ هم بذارین تا تیپِ شخصیتیتان را پیدا کنین. اگه یادتون باشه هر گزینهای یه حرفِ اختصاری داشت. بنابراین تیپِ شخصیتیِ شما یه ترکیبِ چهارحرفیه. مثلاً ممکنه INFP باشه که نشوندهندهی تیپِ درونگرا-شهودی-احساسی-ادراکیه. یا ممکنه ESTJ باشه که معناش اینه که شما یه شخصیتِ برونگرا-حسی-منطقی-قضاوتگر دارین. در مجموع 16 تا تیپ به دست میاد که میتونه شما رو از نقاطِ ضعف و قوتتون بیشتر آگاه کنه و توی پیدا کردنِ شغلِ مناسب و مطلوبتون بهتون کمک کنه.
برای مثال، شخصیتِ ENFJ یا برونگرا-شهودی-احساسی-قضاوتگر معمولاً فردِ اجتماعی و مردمداریه که یکی از بزرگترین دغدغههاش آسایشِ دیگران و برقرار کردنِ روابطِ قویِه. این باعث میشه این افراد برای رهبری خیلی مناسب باشن، چرا چون معمولاً افرادِ پرجذبه ای هستن و مذاکرهکنندههای خوبیان. با این حال ممکنه زیادی درگیرِ هیجانات بشن و خودشونو غرقِ در مشکلاتی کنن که هم وقتشونو هدر بده هم زحمتشونو.
شخصیتِ ISFP یا درونگرا
حسی-احساسی-ادراکی معمولاً آدمِ صبور، مهربون، خوشاخلاق و منعطفیه که اشتیاقِ زیادی به قدرت یا سلطه نداره. این ویژگیها اونو تبدیل به یه همتیمیِ کارآمد و وفادار میکنه اما در عینِ حال، احتمال داره جروبحثها و درگیریهای شدیدی راه بندازه چون از این راه، میخواد به طورِ غیرمستقیم ابرازِ وجود کنه اما اغلب باعثِ سوء تفاهم میشه.
شخصیتِ INTJ یا درونگرا
شهودی-منطقی-قضاوتگر یه فردِ کمالگرا و نابغهست که میلِ به خودکفایی و استقلال داره، به طرحها و ایدههاش اعتمادِ کامل داره و بعضاً آدمِ آیندهنگر و بابصیرته. از این جهت، شخصیتِ INTJ معمولاً از انتقاد ناراحت نمیشه و تمرکز و انرژی و ارادهش عالیه. با این همه، انتظاراتی که داره معمولاً خیلی سطحِ بالاست و اونقدر اعتمادبهنفسش بالاست که معایبِ ایدههاشو نمیبینه و از دیگران کمک نمیگیره و نظر نمیخواد.
همونطور که میبینید، هر کدوم از تیپهای شخصیتی نقاطِ قوت و نقاطِ ضعفی دارن. اما متأسفانه توی بعضی از فرهنگها اینجوری جا افتاده که برونگرا بودن و اجتماعی بودن بهتر از درونگرا بودنه. برای همین، مردم خیال میکنن افرادِ برونگرا شانسِ موفقیتشون بیشتره در حالی که این تصور بیمعناست.
حقیقت اینه که هیچکدوم از تیپهای شخصیتی بر اونیکی برتری ندارن. برای مثال، تیپِ ESTP یا برونگرا-حسی-منطقی-ادراکی معمولاً اهلِ عمله و توی مذاکره کردن و حلِ مسأله عالی عمل میکنه. اما گاهی اوقات زیادی روی اینجا و اکنون تمرکز میکنه و از برنامهریزیِ درستوحسابی برای آینده عاجز میمونه.
برعکس، تیپِ ENTP معمولاً توی برنامهریزی برای آینده و تفکرِ استراتژیک عالی عمل میکنه، اما اونم گاهی زیادی منعطفه و در برابرِ تعهدات مقاومت میکنه. از همه مهمتر، گاهی اونقدر شتابزده عمل میکنه که اصلاً فرصت نمیکنه به توصیهی دیگران گوش بده یا احساساتِ دیگران رو هم در نظر بگیره.پس مبادا مرتکبِ این باورِ اشتباه بشید که یه تیپ بر بقیه ارجحیت داره.
تیپهای شخصیتی در چهار مزاج اصلی خلاصه میشن
دو مزاجِ اول عبارتن از سنتگرایی و تجربهگری.
درسته که هیچ دو نفری کاملاً شبیهِ هم نیستن، اما به لحاظِ کلی، اونایی که تیپِ شخصیتیِ یکسانی دارن، یا حتی دو یا سهتا از ترجیحاتشون یکسانه، احتمالِ اینکه اشتراکاتِ زیادی داشته باشن خیلی زیاده؛ به خصوص توی حوزهی کاری. بنابراین، درسته که ما 16 تا تیپِ شخصیتی داریم، اما کسایی که ترجیحاتِ مشترکِ خاصی دارن توی یکی از این چهار مزاج دستهبندی میشن.
اولین مزاج، شاملِ سنتگراها میشه، یعنی آدمایی که توی تیپِ شخصیتیشون ویژگیهای حسی بودن و قضاوتگر بودن رو دارن. به عبارتِ دیگه، قضاوتگرهای حسی، جماعتِ سنتگرا رو تشکیل میدن. از این میون، بعضیاشون برونگران و بعضیاشون درونگرا، بنابراین تفاوتهای چشمگیری بینشون وجود داره. اما میشه مزاجهای چهارگانه رو به اجراهای بیکلام توی یه ارکستر تشبیه کرد. ما صداهای متمایزی رو توی این اجراها میشنویم که هر کدوم متعلق به یکی از سازهاست، اما با این حال، همهشون یه نوع اشتراک و هارمونی با هم دارن.
شعارِ بارزِ سنتگراها اینه: زود بخواب تا زود پاشی، چون نظم و انضباط و تبعیت خوراکِ این آدماست. سنتگراها آدمای باثبات و راسخیان و هر وظیفهای که بهشون محول بشه رو به انجام میرسونن. اما از تغییر و سازگاری با شیوههای جدید ناتوانن و به علاوه، از فکر کردنِ طولانیمدت گریزونن.
با توجه به اینکه سنتگراها شیفتهی نظمن، تعجبی نداره که حدودِ 50 درصدِ پلیسها سنتگران. مخلصِ کلام اینکه آدمای سنتگرا جون میدن برای کار توی چارچوبهای سفتوسختِ سازمانی که روشهای اجرایی و انتظاراتشون کاملاً واضحه و صفر تا صدِ دستورالعملها مشخصه. هرچی شفافتر، بهتر.
مزاجِ بعدی تجربهگرهان، یا همون حسی-ادراکیها و همهی کسایی که توی تیپِ شخصیتیشون حروفِ S و P رو دارن. شعارِ این مزاج اینه: «بخورید و بیاشامید و شاد باشید». این افرادْ ماجراجو و خوشمشرب و خیلی هم خوشگذرونن.
تجربهگرها دوست دارن تا توی دنیا تغییری ایجاد کنن، و نقاطِ قوتشون شهامت و تدبیر و بداههپردازی و اشتیاق به تغییره. با شرایطِ جدید سازگاریِ خوبی دارن و اهلِ ریسکن. ضمنِ اینکه دست به ابزارشون هم معمولاً خوبه.
اما نقطهضعفهاشون: تجربهگرها گاهی اونقدر بوالهوسانه و هیجانی عمل میکنن که رفتارشون کودکانه و سهلانگارانه به نظر میرسه. ضمناً توی فهمِ الگوها و همکاری با دیگران هم چندان چنگی به دل نمیزنن.
این دسته از آدما رو هم توی نیروهای پلیس زیاد میبینیم، البته با این تفاوت که هیجان و پیشبینیناپذیربودنشون اونا رو به این شغل سوق داده. آتشنشانی و بقیهی مسئولیتهای اورژانسی هم بابِ میلشونه. این جور شغلها و کلاً هر شغلی که توش تنوع و استقلال و بِداههکاری وجود داره، براشون عالیه.
دو مزاجِ دیگر عبارتند از :کمالگراها و مفهومگراها
مزاجهای مختلف میتوانند یه تیمِ متعادل را تشکیل بدهند.سومین مورد از مزاجهای چهارگانه، کمالگراها یا ایدهآلیستها هستن که همون شهودی-احساسیها باشن، یا همهی تیپهای شخصیتی که حروفِ N و F توی عنوانشون هست.
شعارِ این گروه اینه: «با خودت صادق باش!»، تمامِ هم و غمِ کمالگراها رشدِ فردی و کسبِ دانشه و صداقت و شرافت بهشون احساسِ رضایت میده. کمالگراها شیفتهی کارهاییان که معنا و مفهومی پشتشون باشه و پنجرههای جدیدی جلوی چشمشون باز کنه و با مفاهیمِ فلسفی و معنوی سروکار داشته باشه.
نقطهی قوتِ آدمای کمالگرا یکیش اینه که از همه جور آدمی استقبال میکنن و آغوششون به روی همه بازه. این توانایی بهشون این امکانو میده تا از دیگران به نحوِ احسن استفاده کنن و برای حلِ مشکلات، راهکارهای خلاقانه ارائه بدن. عیبشون هم اینه که ثبات ندارن و بیش از حد احساساتیان و انتقادپذیر نیستن و با نظم و انضباط میونهی خوبی ندارن. و ضمناً بیش از حدْ ایدهآل فکر میکنن و چندان اهلِ عمل نیستن.
اگه شما یه آدمِ کمالگرا هستین و دنبالِ کار میگردین، بهتره از محیطهای رقابتی دور بمونین و دنبالِ کارهایی برین که جوِ همدلانه و مسالمتآمیزی دارن. شغلهایی که باعثِ رضایتِ کمالگراها میشن عبارتن از: شغلهای هنری و کارهایی که به دیگران کمک میکنه، مثلِ معلمی، مشاوره، وکالت، منابعِ انسانی و مددکاریِ اجتماعی.
و بالاخره میرسیم به مزاجِ مفهومگرایی، شاملِ شهودیهای منطقی؛
یعنی همهی کسایی که توی تستِ شخصیتشناسی، هر دو حرفِ N و T رو به دست آوردن
شعارِ مفهومگراها اینه: «توی همه چیز عالی باش». مفهومگراها عاشقِ اینن که همه جا فرصتهای عالی رو ببینن و شکار کنن و برای استفادهی بهینه از اون فرصتها دست به کار بشن.
اما نقاطِ قوتشون: مفهومگراها راهکارهای خلاقانهای رو طراحی میکنن؛ اعتماد به نفس و هوشِ بالایی دارن و از الگوها و جریانهای پیچیده سردرمیارن. در اشاره به نقطهضعفهاشونم باید از غرور و سرکشی و تمرّدشون نام ببریم و اینکه زیادی پیچیدهان و دیگران ازشون سردرنمیارن. ضمنِ اینکه به جزئیاتِ کوچیک بیعلاقهان و به احساساتِ دیگران بیتفاوت.
شغلِ ایدهآلِ آدمای مفهومگرا کاریه که پرچالش باشه و ضمنِ حفظِ استقلالشون، هوش و فراستِ اونا رو درگیر کنه. این جور آدما معمولاً توی پستهای مدیریتی یا توی عرصههایی مثلِ علم و دانش، تکنولوژی، پزشکی و حقوق موفق ظاهر میشن. مشاغلِ دانشگاهی هم میتونه فرصتِ ترقیِ خوبی براشون باشه، چون با همکارای کاربلد سروکار دارن.
این نکته رو هم نباید از یاد برد که با وجودِ تفاوتهایی که بینِ این چهار مزاج وجود داره، وقتی که در کنارِ هم باشن تعادل و هماهنگی ایجاد میشه.
فرض کنید یه بیمارستانِ بزرگ قراره راهاندازی بشه. بخشِ مالیش نیاز به یه شخصِ بسیار دقیق و سنتگرا داره. بخشِ بازاریابی و برنامهریزیش نیاز به یه شخصِ آیندهنگر و مفهومگرا داره. منابعِ انسانیش نیاز به یه کمالگرا داره تا پیشرفتِ فردی رو توی پرسنل محقق کنه. و مدیرِ اجرایی هم باید یه تجربهگر باشه، کسی که روی اینجا و اکنون تمرکز کنه و همیشه گوشبهزنگ باشه تا بحرانها رو مدیریت کنه.
شناختِ نقشِ غالب، شما رو در پیدا کردنِ شغلِ مطلوبتون یاری میکنه
اینکه بدونید تیپِ شخصیتیتون چیه خیلی خوبه، اما تازه اولِ راهه. شما هر تیپِ شخصیتییی که داشته باشید، باید یه چیزای دیگهای رو هم توی وجودتون پیدا کنید، از جمله «نقش غالب»، یعنی قویترین جنبهی شخصیتیتون، و همچنین نقش فرعی، به اضافه ی سومین و چهارمین نقشی که توی زندگیتون به ترتیب تأثیرگذارن.
به نفعتونه که از نقش غالبِ شخصیتتون آگاه باشید، چون وقتی توی شغلتون از این نقش استفاده کنید، کار براتون آسون و لذتبخش میشه. به عبارتِ دیگه، انگار از استعدادها و قریحههای ذاتیِ خودتون آگاه میشید.
اگه تیپِ شخصیتیِ شما ISTJ یا ISFJ یا ESTP یا ESFP باشه، حسی بودن توی شما غالب و حاکمه و به عبارتِ دیگه، شما غالباً حسی هستین. به این معنا که احتمالاً واقعیتهای خشک و بیروح رو ترجیح میدید: هرچی دقیقتر، بهتر. علاوه بر این، احتمالاً از حافظهای برخوردارید که دوستاتون بهش حسادت میکنن. افرادِ غالباً حسی، توی جمعآوریِ اطلاعات، تحلیلِ اونها و به کار بستنشون خوش میدرخشن. شاید مثلاً یه پُستِ تحقیقاتی بتونه همون شغلِ رؤیاییشون باشه.
اگه تیپِ شخصیتیتون INFJ، INTJ، ENFP و یا ENTP باشه، نقشِ غالبتون شهودیه. بنابراین، ترجیح میدید به جای واقعیاتِ خشک و بیروح، روی معانیِ ضمنی تمرکز کنید، یعنی اون معانی تلویحی و پنهانی که پشتِ نقابِ ظاهریِ هرچیز وجود داره و دیگران قادر به دیدنش نیستن. ضمناً به احتمالِ زیاد قوهی خلاقیتتون قویه و از اینکه بتونید قدرتِ تخیل و نوآوریتون رو شکوفا کنید به وجد میاید. شاید بهتر باشه به یه شغلِ تبلیغاتی فکر کنید!
اگه تیپِ شخصیتیتون ISFP یا INFP یا ESFJ یا ENFJ باشه، معناش اینه که احساسی بودن درِتون غالبه و توی شغلهایی خوش میدرخشید که ارزشهای فردیتون رو منعکس کنن. ویژگیهای رایج و مشترک بینِ شما دلسوزی، وفاداری و همدلیه. بنابراین رضایتِ شما وقتی حاصل میشه که یه شغلِ شخصی داشته باشید که روی تجربههای انسانی و انساندوستانه متمرکز باشه. این شغل میتونه یه شغلِ هنری باشه، یا کاری باشه که هدفش حمایت از مشتری یا مردمِ نیازمنده.
و بالاخره میرسیم به گروهِ چهارم شاملِ تیپهای ISTP، INTP، ESTJ و ENTJ که همگی منطقی بودن توشون غالبه. این معناش اینه که این افراد احتمالاً به راحتی میتونن قیدِ مسائلِ احساسی و عاطفی رو بزنن و تصمیماتِ منطقی و سفتوسخت بگیرن. اگه شما هم جزءِ این دسته از آدما هستین، موقعیتهایی بهتون احساسِ رضایت میدن که نیازمندِ فردی باشن که بتونه تصمیماتِ قاطع و سخت بگیره. برای همینه که افرادِ منطقی رهبرای فوق العاده ای میشن.
شما در طولِ زندگی، علاقههاتون تغییر میکنه
مسیرِ شغلیِ خوب اونیه که نسبت به تغییرات شما منعطف باشد،متأسفانه به دلایلِ مختلفی ممکنه شغلِ شما رضایتبخش از آب درنیاد. به خاطرِ انتظاراتی که توی سنینِ پایین به شما تحمیل شده، ممکنه ناخواسته توی یک مسیری قرار گرفته باشین که هیچ علاقه ای بهش ندارین. اما خیلی از مردم به این دلیل توی مسیرِ اشتباه قرار میگیرن که آموزشهای سنتی اونا رو توی سنینِ نوجوونی در جایگاهِ انتخابِ شغل قرار میده.
مهارتها و تواناییهای ما دائماً در حالِ شکلگیری و تکامل و تغییرن، و برای اینکه یه شخصیتِ جامع در ما شکل بگیره و احساسِ رضایت داشته باشیم، باید برای حرفه و شغلی برنامهریزی کنیم که همراه با ما تغییر کنه.بیاید ببینیم اصلاً این تکامل چطور اتفاق میفته.
توی شیش سالِ اولِ زندگی، تیپِ شخصیتیِ شما شروع به شکلگیری میکنه، و بینِ سنینِ 6 تا 12 سالگی، نقش غالبِ شما خودشو نشون میده. اگه احساسی بودن توی شما غالب باشه، علایمِ بارزِ همدلی رو از خودتون بروز میدید. اگه قضاوتگری توی شما غالب باشه، یکی از اولین نشونههاش اینه که با زبانِ منطق، خودتون رو از مجازاتها تبرئه میکنید.
از سنِ 12 تا 25 سالگی، نقش فرعیِ شما، یعنی مهارتِ ثانویهی شما، خودشو یواش یواش بروز میده. اگه شخصیتتون ISTJ یا ESTP باشه، معناش اینه که حسی بودن در شما غالبه و قضاوتگر بودن اولویتِ فرعی و دومِ شماست. برای همینه که رفتهرفته متوجه میشید نه تنها توی جمعآوری و تحلیلِ اطلاعات کارتون درسته، بلکه توی تصمیمگیری هم توانمند ظاهر میشین. توی این بازهی سنی، نقشهای سوم و چهارمتون هم به ظهور میرسن، هرچند شاید هنوز اونقدرا بارز نباشن.
از 25 سالگی تا 50 سالگی، نقش سومتون، یعنی سومین مهارتی که توش از همه بیشتر قدرت دارین، تماموکمال شکل میگیره. این اتفاق معمولاً بعد از تولدِ چهلسالگیتون رخ میده و ممکنه مصادف بشه با بحرانِ میانسالی. اینجاست که شما تمایلِ شدیدی به تغییرِ حرفهتون پیدا میکنید. به هرحال اگه 20 سالِ تمام روی یه مهارت یا علاقهی واحد وقت صرف کرده باشید، طبیعیه که احساس کنید میخواید اولویتهاتون رو تغییر بدید. احساس میکنید چندصباحی رو هم باید صرفِ علاقههای دیگهتون کنید، خواه اون علاقه، نقش فرعیتون باشه یا نقش سوم و یا حتی چهارمتون که معمولاً بعد از پنجاه سالگی شکل میگیره.
یه مثال میزنم: مارتی (Marty) تیپِ شخصیتیش ISFP یه، و این باعث شده احساسی بودن نقشِ غالبش باشه و حسی بودن نقشِ فرعیش. نقشِ سوم و چهارمش هم به ترتیب شهود و منطقه. حسیها معمولاً به ظاهرِ همه چیز توجه میکنن، اما مارتی، وقتی که سی و هشت سالش میشه، نقشِ سومش شروع میکنه به بروز و ظهور و مارتی هم شروع میکنه به کشفِ معنای باطنیِ چیزها.
البته این تغییرِ علایق که در طولِ زندگیِ انسان رخ میده، همیشه به تغییرِ حرفه منجر نمیشه، گاهی وقتا صرفاً یه سرگرمیِ جدید برای آدم ایجاد میکنه. اما به هر حال عقل حکم میکنه که از این تغییرات آگاه باشیم و بدونیم که چرا اتفاق میفتن.
شغلِ دلخواهتون رو متناسب با شخصیتتون انتخاب کنید
زمانی که دنبالِ کار میگردید همه چیزرا در نظر بگیرید.بهترین مسیرِ حرفهای اونیه که دوتا ویژگی رو با هم داشته باشه: هم توش استعداد داشته باشین، هم بهش علاقه داشته باشین. و تنها راه برای جمعِ نقطهقوتها با ارزشها و علایقتون اینه که خودتون رو بشناسید، و لازمهی این خودشناسی، شناختِ تیپِ شخصیتیتون و هرچیزیه که مرتبط با اونه.
مطمئناً احتمالش خیلی کمه که یهو یه نفر بهتون زنگ بزنه و شغلِ ایدهآلتون رو بهتون پیشنهاد بده. این شمایید که باید شغلو شکار کنید. برای این کار باید هراونچه که دربارهی تیپِ شخصیتیِ خودتون یاد گرفتیدو به کار ببندید و با استفاده از این دانش، یه جستوجوی اساسی رو شروع کنید.
مسلماً اولین مرحله شناختِ تیپِ شخصیتیِ چهارحرفیِ خودتونه، که نشوندهندهی نقاطِ قوت و نقاطِ ضعف شماست. تیپِ شخصیتیتون رو که شناختید، باید چهار نقشِ اصلیِ خودتون که پیشتر بهش اشاره کردیم رو هم بفهمید و بر همین اساس، یه فهرست درست کنید از شغلهایی که بیشترین تناسب رو با شما دارن.
مرحلهی بعدی اینه که به این اطلاعات نگاه کنید و ببینید چی برای شما از همه مهمتره. اگه شخصیتتون ENFP یه، یعنی یه آدمِ برونگرا، شهودی، احساسی و ادراکی باشین، پس به احتمالِ زیاد به کارهای چالشبرانگیز و متنوعی علاقه دارین که به شما فرصتِ آشنایی با آدمای جدید و یادگیریِ مهارتهای جدید رو بدن و بابتِ قدرتِ تخیلتون تشویق بشین.
حالا، وقتی که نقاطِ قوت و ضعفتون رو گذاشتید کنارِ علاقههاتون و به شغلهای خلاقانهی متناسب با خودتون نگاه کردید، متوجه میشید که مشاغلی مثلِ مدیرِ هنری یا طراحِ لباس میتونه براتون مناسب باشه. با شایدم علاقهتون شما رو به شغلهای بازاریتر مثلِ کارشناسِ روابط عمومی یا تحلیلگرِ بازار سوق بده. اگه بیشتر به آموزش یا مشاوره علاقه دارید، میتونید پیشنهادهایی مثلِ مشاورِ توانبخشی یا معلمِ مدارسِ استثنائی یا مددکارِ اجتماعی و یا مردمشناسی رو بررسی کنید.
حالا کاری که باید بکنید اینه که اونایی که به نظرتون از همه بهتر میان رو اولویتبندی کنید و از بینِ اونا، روی پنج اولویتِ اول تمرکزِ ویژه ای بکنید. شاید بهتر باشه از خودتون بپرسید: اگه پول مهم نبود و قرار بود مجانی کار کنم، کدوم شغل بیشتر منو خوشحال میکرد؟
وقتی فهرستتون رو تهیه کردید، قدمِ بعدی اینه که از خودتون بپرسید چطور میتونم تواناییها و نقاطِ قوتِ خودمو توی این شغلها به کار بگیرم؟ هر راهی که به ذهنتون رسیدو یادداشت کنید. اینجوری، آماد میشید تا به کارفرما توضیح بدید که چرا گزینهی خوبی برای این کار هستید. ضمناً میتونید فهرستی تهیه کنید از تجربههایی که در گذشته از این نقاطِ قوت و تواناییها به خوبی استفاده کردید، به علاوهی نمونههایی که نقاطِ ضعفتون توشون دخیل بودهن. اینجوری، به کارفرماتون میفهمونید که به نقاطِ ضعفتون هم واقفید.
و بالاخره، دربارهی شغلهای احتمالیتون یه تحقیق انجام بدید. کسی رو پیدا کنید که در حالِ حاضر به این شغل اشتغال داره و ازش دربارهی واقعیتهای این شغل بپرسید. بعضی وقتا تصوراتی که دربارهی شغلِ رؤیاییتون دارید اون چیزی نیست که توی واقعیت وجود داره.
برای تغییرِ شغل و شروعِ یه کارِ جدید و رضایتبخش هیچوقت دیر نیست
آدم هرقدر سنش بالاتر میره و هزینههای درمانی و انتظاراتش از زندگی افزایش پیدا میکنه، بیشتر به شغلی که داره وابسته میشه. جالبه بدونید 40 درصدِ مردمِ آمریکا قصد دارن اونقدر کار کنن تا ازکارافتاده بشن.
اما اگه شما از اون دسته آدمایی هستید که میخوان یه شروعِ تازه رو تجربه کنن، بدونید که برای پیدا کردنِ یه شغلِ جدید که با شخصیتتون سازگاریِ بیشتری داشته باشه هیچوقت دیر نیست.
وقتی که توی سنِ بالا شغلِ جدیدی رو شروع میکنید، هرچند شاید خودتون اسمشو بذارید «سرِ پیری و معرکهگیری»، اما تازه میشید مثلِ متولدینِ 1946 تا 1964 ِ آمریکا معروف به بیبیبومرها (Baby Boomers) که همین وضعو دارن. اگه شما هم یکی از این آدما هستین، مطمئن باشین که شناختِ تیپِ شخصیتی و نقشِ غالبتون باعث میشه این معرکهگیری به بهترین نحو انجام بشه!
فرقی نمیکنه چندسالتونه، تغییرِ شغل و حرفه هوای تازه ای رو واردِ ششهای زندگیتون میکنه، به شرطی که همون کاری رو شروع کنید که براش ساخته شدید.
فرض کنیم جِی (Jay) یه سنتگرا ست که توی دانشگاه، علوم سیاسی خونده و بعد واردِ شغلِ روزنامهنگاری شده و یه مدتی هم مشاورِ روابطعمومی بوده. موقعِ گرفتنِ فوق لیسانس، شغلش تحلیلگریِ مالی بوده اما مدتی بعد واردِ یه تجارتِ خونوادگی میشه و به تولیدِ قطعاتِ چرخخیاطیهای صنعتی مشغول میشه. جی رئیسِ کارخونه میشه اما از این اتفاق چندان خوشحال نیست.
همزمان که مشغولِ این تجارتِ خونوادگیه، مربیگریِ ورزشی رو هم شروع میکنه و اینقدر از این حرفه لذت میبره که توی 46 سالگی تصمیم میگیره کلاً بزنه تو کارِ معلمی و تدریس. حالا جِی توی دبیرستان، تاریخ و مطالعات اجتماعی تدریس میکنه و هرچند این تغییر چالشهایی رو هم به دنبال داشته، اما آرزو میکنه ای کاش زودتر انجامش میداد.
شخصیتِ ISTJ باعث شده که حسی بودن نقشِ غالبِ جِی باشه. بنابراین جای تعجب نداره که به تدریسِ تاریخ علاقهمند باشه، چون این درس پر از وقایع و جزئیاتیه که میتونه با دانشآموزاش درمیون بذاره. سنتگراهایی مثلِ جِی دنبالِ شغلیان که بهش ایمان داشته باشن و نتایجِ زحماتشون رو واضح ببینن. برای همینه که جی بعد از سالها سرگردونی توی عالمِ تجارت، حالا در جایگاهِ مطلوبِ خودش قرار گرفته، چون میتونه نتیجهی زحماتش رو هرروز توی دانشآموزاش به وضوح ببینه.
پس فرقی نمیکنه که شما پشتِ کنکوری باشید یا توی سنینِ بازنشستگی قرار داشته باشید. مهم اینه که از شناختِ شخصیتِ خودتون میتونید نفع ببرید.
با گوش دادن به این خلاصه کتاب یاد میگیرین که زنستیزی تا کجا ریشهداره و براش چیکار میشه کرد. تو نوامبر 2016، هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) تو رقابت برای برای ریاست جمهوری ایالات متحده شکست خورد. وقتی از رای دهندهها پرسیدن که چرا بهش رای ندادن، اکثرشون گفتن چون اون شبیه یه رییس جمهور نیست. همزمان، مخالفاشم این داستان رو گفتن که وضعیت سلامت اون ضعیفه و از نظر بدنی اونقدر قوی نیست تا بتونه نقش یه رییس جمهور رو بازی کنه.
خیلی ازین نظرا، ناامید کننده و توهین آمیز بود. متأسفانه، همونطورکه مری بیرد نشون میده، همچین تصورایی از زنان و قدرت از دوران باستان تو زندگی بشر وجود داشته.
همونطور که بیرد نشون میده، مشکل فقط این نیست که ما به دیدن زنا تو راس قدرت عادت نداریم، بلکه تعریف ما از معنای مرد یا زن بودن یا قدرت داشتن به چه معنیه. این تعریفا چندین قرنه که بر اساس همون پارامترهای غیر منعطف تعریف شدن.
اما این کتاب نه یه سوگواری برای اتفاقات گذشتهس و نه حمله به مرداست. این یه تشویقه برای اینکه تعریف و درکمون از قدرت رو تغییر بدیم، و از جایگاه زنا تو گفتمان عمومی حمایت کنیم.
با گوش دادن به خلاصه کتاب زنان و قدرت، به این سوال ها جواب میدیم که:
• چرا پوشیدن کت و شلوار بین سیاستمدارای زن اینقدر طرفدار داره؟
• کدوم کمدی کلاسیک یونانی نشون میده که آتن توسط زنا اداره میشد؟
• چه چیزی رئیس جمهور ترامپ رو در مورد وزیر مطبوعاتش ناراحت کرد؟
این ایده که زنا میتونن با موفقیت قدرت رو اداره کنن، برای یونانیها و رومیها خندهدار یا آزاردهنده بود.
با اینکه دنیای یونان و روم کلاسیک به زمان گذشته و خیلی دور برمیگرده، اما بدون شک تأثیرش روی جوامع مدرن غربی فراگیره. اگه سطح ماجرا رو کندوکاو کنین و به عمقش برسین، زیربنای کلاسیک خیلی از نهادها و پیش فرضای فرهنگی رو، به خصوص وقتی صحبت از زنا میشه، میبینین.
نکته قابل توجهی که توی سنت فرهنگی یونان– و به طور خاص درام آتنی –وجود داره اینه که کلی شخصیتای زن قدرتمند تو خودش داره.
با این حال، این شخصیتا معمولا شخصیت مثبتی نیستن. این زنا بهعنوان هیولاهای دورگهای شناخته میشن که ویژگیهای مردانه دارن و قدرتی که معمولا در اختیار مردا بوده رو غصب کردن. بجز این، تصاحب قدرت توسط شخصیتای زن تو این داستانها معمولا عاقبت خوشی نداره و تهش فاجعه به بار میاره که انعکاس برداشت فرهنگی از زنا و «توجیه» حذف اونا از حوزه سیاسیه.
فقط نمایشنامه آگاممنون (Agamemnon) که مال 458 سال قبل از میلاده رو نگاه کنین. داستانش زمان جنگ تروجان اتفاق میافته: شاه آگاممنون به جنگ میره و همسرش کلیتمنسترا (Clytemnestra) رو به عنوان حاکم بجای خودش مینشونه. نشون میده که، قرار دادن یک زن تو راس امور نتیجه خوبی نداره. بعد از اینکه آگاممنون برمیگرده، کلیتمنسترا اونو تو حمام میکشه. نظم "طبیعی" پدرسالارانه فقط وقتی برقرار میشه که بچههای کلیتمنسترا اونو سرنگون کنن و به قتل برسونن.
فقط این نبود که باعث شده بود زنا به عنوان حاکمای نامشروع تلقی بشن، بلکه وقتایی هم که افسار قدرت رو به دست داشتن، یونانیها اونا رو کاملاً غیر زنانه تصور میکردن.
بیایین به کلیتمنسترا برگردیم. وقتی آیسخلوس (Aeschylus) رو با صفت «اندروبولون» (androboulon,) توصیف می کنه، عمداً از زبان مرد محور استفاده میکنه، که تقریباً به معنای چیزی شبیه «با هدف مردانه» یا «مثل یک مرد فکر کردن» ترجمه میشه.
برعکس، الهه جنگجو آتنا، خدای حامی آتن، معمولا به عنوان نمونه مثبت یک شخصیت زن قدرتمند تعریف شده. اما تصویر اونم مشکلداره. این به این خاطره که تو فرهنگ یونانی جنگجویی مخصوص مردا بود. علاوه بر این، آتنا به طور سنتی یک باکره بود، به این معنی که اون از نقشی که معمولاً مختص زنا بود، یعنی همون زاییدن شهروندای جدید، خیلی متمایز بود.
در واقع، از دیدگاه یونانی، آتنا اصلاً یک زن نبود!
از دوران باستان،زنایی که تو گفتمان عمومی شرکت میکردن با دشمنی روبرو میشدن.
"خفه شو!" چه تو ملاء عام باشه و چه تو خلوت، این دستورتوهینآمیزهمیشه مثل یه چاقو برنده ست.
و به عنوان وسیلهای برای نشوندن زنا سرجاشون، سابقه طولانیای داره.
در واقع، ادیسه هومر، یکی از بزرگترین و اولین آثار ادبیات کلاسیک، مثالی از زنی رو میزنه که دقیقا همین توهین بهش شده.
موضوع مهم ادیسه، بزرگ شدن تله ماکوس پسر اودیسه و پنه لوپه و تبدیل شدنش از یه بچه به یک مرده. یه روز، یه آوازخوان تو خونه پنه لوپه شروع به آواز خوندن درباره مشکلاتی که اودیسه و ارتش یونان در حال برگشتن از تروا دارن میکنه. پنه لوپه که خیلی مضطرب شده بوده، ازش میخاد یه چیز شادتری اجرا کنه.
این درخواستش باعث میشه که تله ماکوس جوون به مادرش دستوربده که اتاق روترک کنه. اون با گفتن این جمله که "سخنرانی کار مردانه س" با یه لحن انتقادی، بهش میگه که بره سراغ همون کار بافندگیش.
ادیسه یکی از آثار متعدد تو دوران باستان بود که جایگاه زنا رو تحقیر کرد و از سرکوب صدای اونا تو عرصه عمومی حمایت کرد.
بیایین به کمدی اوایل قرن چهارم پیش از میلاد آریستوفان، زنان مجلسی (The Assemblywomen) نگاه کنیم. تو این کمدی، این ایده که زنا به طور گروهی میتونن یه شهر رو بخوبی اداره کنن، تمسخر میشه.
در واقع، طنز نمایشنامه رو این ایده مانور میده که زنا نمیتونن طرز صحبت خودشون رو با الزامات حوزه عمومی تطبیق بدن. و حتی، به نظر میرسه که اونا نمیتونن صحبت در مورد رابطه جنسی رو تموم کنن!
حماسه اساطیری اوید (Ovid) ، که درباره دگردیسیهاست رو در نظر بگیرین. توش چند تا شخصیت زن وجود داره که توانایی صحبت کردنشون ازشون گرفته شده. مثلا، آیو توسط سیاره مشتری به یه گاو تبدیل میشه، و مجازات اکو اینه که محکوم به تکرار حرفای بقیهست.
همه اینا نشون میده که توفرهنگ کلاسیک به زنایی که تو انظار عمومی صحبت میکنن انتقاد میکردن، و حتی اونا رو غیرطبیعی تلقی میکردن.
به همون اندازه که صدای زنا محدود شده بود، مهارت صحبت تو جمع، یه مهارت مردانه تعریف شده بود.
زنا توی دنیای یونانی-رومی از حقوقی که خیلی از مردا ازش برخوردار بودن، مثل رای دادن، محروم بودن. این به این معنیه که اونا انگیزه کمتری برای شرکت تو گفتمان عمومی داشتن. اما این قضیه به همینجا ختم نشد، سخنوری خودش یه جنبه مهم و اساسی از معنای مرد بودن بود.
مثلا، شهروند ایدهآل رومی قرار بود، «یه مرد خوب و توانمند تو صحبت کردن» باشه. علاوه بر این، صداهای مردانه – در مقابل زنانه – خیلی تو نوشتههای اون دوره با اقتدار همراه بود.
یه نظریه علمی معتقد بود که صداهای بلند مردانه به طور ذاتی با شجاعت مرتبطه، در حالی که صداهای بلند زنانه با بزدلی مرتبطه. در واقع، بعضی از نویسندهها حتی ادعا کردن که صدای زنا به سلامت کشور آسیب میرسونه!!
خطیب قرن دوم، دیو کریزوستوم (Dio Chrysostom) ، تو یکی از سخنرانیهای خودش، سناریویی رو مطرح کرد که تو اون مردای یه شهر خاص یکدفعه صداشون تبدیل به صدای زنانه میشه. این به این معنی بود که اونا دیگه قادر به گفتن چیزای مردانه نبودن. دیو حتی اینجوری گفت که تحمل طاعون برای یه شهر آسونتر از همچین مصیبتیه!
به عبارت دیگه، گفتار جدی و سنگین به عنوان چیزی تلقی میشد که فقط مردا می تونستن به درستی بیانش کنن.
بیایین دوباره به اودیسه نگاه کنیم. یادتون میاد که چجوری تله ماکوس با گفتن این که "سخنرانی بهتره که به مردا واگذار بشه چون یه کار مردونهس"، به مادرش گفت که ساکت بشه؟ خوب، کلمه یونانی خاصی که اون استفاده میکنه، موتوس muthos هست.
این کلمه به معنی یه نوع خاصی از سخنرانی عمومیه که مقتدرانه بیان میشه. مثلا با یه گفتار سطحیای مثل شایعات فرق داره. اما مثلا قیل و قال، یه نوع صحبتی بود که فقط کار زنا بود.
به طور خلاصه بخوایم بگیم، از اونجایی که سخنوری یک صفت مردانه تعریف شده بود و صدای مرد پیش نیازش بود، زنی که علنی صحبت میکرد، بنا به تعاریف، واقعاً یک زن نبود.
گهکداری صدای زنا تو نوشتههای کلاسیک به چشم میخورد، اما فقط درباره موضوعات محدودی بود.
شکی نیست که صدای زنا به ندرت تو گفتمان عمومی تو دوران باستان تحمل میشد. استثناهایی وجود داشت، اما درکل، سخنوری یه حوزه منحصراً مردانه باقی موند.
در واقع، والریوس ماکسیموس (Valerius Maximus) ، جنگ نگار رومی قرن اول، حتی تا اونجایی پیش رفت که سه تا زن رو پیدا کرد تا تو مجموعه «اعمال و گفتههای به یادماندنی» ازشون نام ببره. اون ادعا میکرد که اونا زنایی بودن که "شرایط طبیعیشون نتونست اونا رو تو انجمن ساکت نگه داره."
اول از همه، مایسا (Maesia) بود. اون با موفقیت تو دادگاه از خودش دفاع کرد. والریوس این پیروزی رو با این ادعا توجیه میکنه که ماهیت واقعی اون در اصل یه مرد بوده. اون حتی بهش لقب «آندروژن»-ینی یک خنثی، یه بدون جنسیت_ میده.
نفر دومی که ازش نام میبره افرنیا (Afrania) ست. برای والریوس، افرانیا یک «عجیب الخلقه غیرطبیعی» بود که جرأت کرده بود پاشو تو دادگاه بذاره.
آخرین نفر هم هورتنسیا (Hortensia) بود. اون علناً برای مقاومت در برابر مالیات جنگی که از زنا گرفته میشد سخنرانی کرد. اون معمولا اجازه نداشت به نمایندگی از جامعه صحبت کنه. اما این استثنا مجاز بود چون اون صرفاً داشت به عنوان نماینده زنا صحبت میکرد.
گاهی اوقات به زنا اجازه داده میشد که حرفای خودشون رو با صدای بلند بیان کنن. ولی بهاش بالا بود چون معمولا داشتن به عنوان قربانی یا محکوم این کار رو انجام میدادن.
بیایین لوکرتیا (Lucretia) رو در نظر بگیریم، که داستانش توسط خیلی از نویسندههای رومی و یونانی که آغاز تاریخ روم روبازگو میکنن، از جمله لیوی (Livy) ، روایت میشه. اون توسط یه شاهزاده از خانواده سلطنتی حاکم بر رم مورد تجاوز قرار گرفته.
در حالی که هیچ راهی برای دونستن جزئیات دقیق وجود نداره، بعضی از گزارشا اونو درحالی نشون دادن که داشته برای متهم کردن صریح متجاوز به عنفش تلاش میکرده و حتی اعلام کرده که خودشو میکشه.
اما تو این داستان، شاهزاده خانم فیلوملا (Philomela) حتی از این فرصت هم محروم شده بوده. چون متجاوزش زبان اونو بریده بوده تا نتونه اونو محکوم کنه.
این مثالا نشون میده که زنا فقط بهعنوان سخنران «مسائل زنا» یا بهعنوان شاهدهای همدردی یا نمونههای غیرطبیعی تلقی میشدن.
متأسفانه، این استعارهها اینروزا هم برای ما خیلی آشنا بنظر میان.
در روزگار مدرن، صدای زنا بیشتر شنیده میشه، اما فقط به عنوان استثناء قاعده.
شاید اگه بگیم یونان و روم هنوز تو فرهنگ غربی مهم هستن، بنظر بیاد که داریم زیادی بزرگش میکنیم. بااینکه تأثیرات زیادی از جوامع دیگه، غرب رو شکل داده. اما سخنرانی عمومی هنوزم حوزهایه که نمیتونه از تفکر کلاسیک فرار کنه.
فقط به سخنرانیهای تکان دهنده باراک اوباما توجه کنین. شکی نیست که نویسندههای سخنرانیهاش بعضی از ترفندای بلاغی خودشون رو از سخنوران افسانهای رومی مثل سیسرو الگو گرفته بودن.
متأسفانه، سایه بلند دوران باستان به این معنیه که زنایی که تو جمع صحبت می کنن هنوز به عنوان ناهنجاری طلقی میشن.
مثالی رو در نظر بگیرین که به هر دانش آموز بریتانیایی آموزش داده میشه. وقتی که ناوگان اسپانیایی تو سال 1588 تهدید به حمله کردن، الیزابت اول برای سربازای خودش تو تیلبری سخنرانی کرد. اونجا اعلام کرد که "قلب و شکم یک پادشاه، پادشاه انگلستان" رو داره، با وجود داشتن "بدن زنانه ضعیف و ناتوان"!
این موضوع، هم تأییدی بر شکنندگی ذاتی زنا تو عرصه عمومی بود، هم به استثنایی بودن اون اشاره میکرد.
اما حرفای اون فقط نتیجه یه شاهد غیرقابل اعتماده که تقریباً 40 سال بعد از صحبتش نوشته شده. اون الیزابت رو به عنوان آندروژن معرفی کرد تا اینجوری اقتدارش رو توجیه کنه.
بیایین از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه کنیم. گلچین سخنرانیای معروف!
عجیب نیست که این سخنرانیا شامل سخنرانیای زنا هم باشه. اما کم کم متوجه میشیم که موضوعات این سخنرانیا خیلی محدوده. اونا به جای اینکه گستره وسیعی از دانش بشری رو شامل بشن، به مسائل زنا محدود میشدن.
متاسفانه این سخنرانیا معمولا به صورت مصنوعی ساخته میشدن.
جمله معروف سال 1851 سوجورنر تروث (Sojourner Truth)، مخالف و مبارز، تو سخنرانی «و آیا من یک زن نیستم؟» رو در نظر بگیرین.
اون جملههای معروفی که الان به اون نسبت داده میشه از نسخه ایه که نویسنده دیگهای حدود یک دهه بعد نوشته.
همه اینا این موضوع رو ثابت میکنه: اگه صدای زنا فقط تو دسته بندیهای خاصی مجاز باشه، هر گونه تخطی از این هنجارا کاملاً ناهماهنگ تلقی میشه.
سرکوب و تحقیر صدای زنا توسط مردا به دلایل ساختگی همچنان پابرجاست.
ممکنه با خودتون فکر کنین که دیگه تا الان ما عادت کردیم که به زنا اجازه بدیم درباره موضوعات مختلف صحبت کنن. اما دارین اشتباه میکنین. سناتور دموکرات ایالات متحده الیزابت وارن اینو به خوبی نشون میده.
تو سال 2017، وارن (Warren) سعی کرد نامهای رو که فعال کورتا اسکات کینگ (Coretta Scott King) درباره این مناظره نوشته بود، تو صحن مجلس سنا بخونه. اما جمهوری خواها چندبار صحبتشو قطع کردن و ازش خواستن که ساکت بشه، ظاهراً بهونهشون این بودکه اون قوانین سنا رو نقض میکرد.
در نهایت، همکارای مرد وارن ازش حمایت کردن و نامه رو خوندن. اونا دست برنداشتن.
پس میبینیم که حتی وقتی زنا تریبون دارن، بازم ممکنه که طرد بشن. حتی الانم مثل قرن نوزدهم و بیستم، این قضیه کاملا صادقه .
در واقع، واکنش زنا به صحبت کردن تو ملاء عام معمولا شبیه وقتاییه که مبارزا نسبت به استانداردها تو سخنرانی عمومی اعتراض میکنن.
رمان بوستونیها (The Bostonians) اثر هِنری جیمز (Henry James’s) رو که تو اواخر قرن نوزدهم نوشته شده، در نظر بگیرین. این رمان درباره ورنا تارانت (Henry James’s)، مبارز جوان فمینیسته. اون متوجه میشه که وقتی به خواستگارش باسیل رانسوم (Basil Ransom) که اتفاقا خیلی صدای خوبی داره، نزدیک میشه، تواناییش برای صحبت تو جمع ضعیفتر میشه.
مقالههای جیمز ازینم شفافتره. دقیقا مثل رومیها، اونم صدای زنا رو تهدیدی برای جامعه میدونست. از نظر اون، خود زبان تو خطر تبدیل شدن به «غرغر، همهمه، شوریدگی و یا ناله بود».
باقی آدمای قدیمی محافظه کار ویکتوریایی به گروه کر پیوستن. ریچارد گرانت وایت (Richard Grant White) و ویلیام دین هاولز(William Dean Howells) به «تُنهای نازک صدای زنان و «صداهای تودماغی، سوتزدنا، صدای نفس و نالههایشان» اعتراض کردن.
زنا بعد ازینکه به عرصه عمومی ورود پیدا کردن، بارها با تلاشهای مکرر اونا برای ساکت کردنشون مواجه شدن.
قوانین و رویههای مجلس عوام بریتانیا رو در نظر بگیرین. اینا رومردای قرن نوزدهمی که تحصیلکرده و متعصب تو سنتهای کلاسیک بودن، نوشتن. در نتیجه، تا الان، نمایندههای مرد معمولا موقع مناظرهها برای شنیده نشدن صدای نمایندههای زن، هیاهو و همهمه میکنن.
یا مثلا پارلمان افغانستان رو در نظر بگیرین. اونجا میکروفونهای خانمها رو همکارای مردشون هروقت که صلاح بدونن قطع میکنن.
اغلب اوقات، این محتوای سخنرانی زنا نیست که توهین آمیز تلقی میشه، بلکه توهین آمیز اینه که اونا اصلا صحبت نمیکنن.
تو سال 2017، حملات توهین آمیز اینترنتی اشکال مختلف و جدیدی پیدا کرده بود. خود نویسنده هر دفعه که تو رادیو یا تلویزیون صحبت میکرد مورد حمله و سو استفاده آنلاین قرار میگرفت.
شکی تو این نیست که بیشتر زنا هستن که بهشون حمله میشه و مردا عامل اصلی این حملههان. این پرخاشگریا از یه الگوی تثبیت شده پیروی میکنه: زنایی که میخوان تو حوزه «سخنرانی مردانه» صحبت کنن، رو به طرز وحشیانهای ساکت میکنن.
به همه تهدیدهای خشونت آمیز از سمت ترولها و کاربرای ناشناس میشه. اما این زنان که واژههای خاصی براشون استفاده شده. نه فقط بخاطر اینکه این القاب جنسیت دارن، بلکه به این خاطر که تلاش میکنن توانایی زنا تو صحبت کردن رو از بین ببرن. چیزی مثل "خفه شو، هرزه" هر دو کارو انجام میده.
نویسنده تو توییتر تهدیدهایی مثل "سرتو میبرم و بهش تجاوز می کنم" داشته. یا دیده که مردا، زنا رو تهدید میکنن که زبونشون رو میبرن. این انعکاس عجیبی از داستان دگردیسیهای اوید هست که توش، همونطور که قبلا دیدیم، متجاوز فیلوملا زبانش روبریده تا جلوی افشای جنایتی که در حقش شده، رو بگیره.
واکنش توییتر به این قضیه خیلی ضعیف بوده : راه حلی که معمولاً پیشنهاد میشه «نادیده گرفتن سوء استفاده» ست. اما این فقط باعث میشه که سو استفاده کنندهها به چیزی که میخان برسن: سکوت زنان.
تجربه دیگهای که زنا با هر پیشینهای تجربهش کردن، تلاش برای مشارکت تو بحثیه که فقط میخواد نظرات اونا رو نادیده بگیره.
یک کارتون فوق العاده به اسم پانچ (Punch) مربوط به حدود 30 سال پیش هستش که به طور خلاصه همین موضوع روبیان میکنه. یه پنل، یک جلسه کاری رو نشون میده که توش فقط یه زن حضور داره. متن بیانگر سخنان صندلیه: "این یک پیشنهاد عالیه، خانم تریگز. شاید یکی از مردای اینجا بخواد انجامش بده."
نویسنده تاکتیکی رو یادش میاد که برای مقابله با چنین رفتاری ازش استفاده کرده : اون دوست داره برای مصاحبههای دانشگاهی جوراب شلواری آبی بپوشه. اون استدلال میکنه که اگه مصاحبه کنندهش که مرد هم هست اونو بهعنوان یک «جوراب آبی» در نظر بگیره – که یک لغت عامیانه بریتانیایی تحقیرآمیز برای یک زن تحصیلکرده و شلخته است – ممکنه مانعش بشه!
ما یه الگوی اصلی که نشون بده یه زن قدرتمند چه شکلیه، نداریم.
از بعضی نظرا، وضعیت فعلی به وضوح برای زنا بهتر شده: زنا بیش از هر وقت دیگهای تو موقعیتای قدرت حضور دارن. مثلا، درصد نمایندههای زن بریتانیایی از 4 درصد تو دهه 1970 به 30 درصد طبق آخرین آمار منتشر شده رسیده.
اما هنوز اختلافای زیادی بین مردا و زنا وجود داره. زنا فرصت کمتری برای بالا رفتن از این نردبان رو دارن.
تا حدی به این خاطره که تصویر پیش فرض ما از یک ادم قدرتمند تو جامعه ، هنوز تصویر یک مرده. چه یک رئیس باشه، چه یک استاد، اون همیشه مرده. حتی نویسنده هم این کار رو انجام میده، در حالی که خودش یه پروفسور مشهوره!
جستجوی تصویریای که اون برای «پروفسور کارتونی» اخیرا تو گوگل انجام داد، فقط یک شخصیت زن رو تو 100 تای اول نشون داد. اون پروفسور هالی از یک اسپین آف بازی ویدیویی پوکمون بود.
جالب اینجاست که نگاه فرهنگی ضعیفانه به زنا به قدری ریشه دوانده که میشه ازش بعنوان طنز هم استفاده کرد.
وقتی ملیسا مککارتی (Melissa McCarthy)، کمدین، نقش شان اسپایسر(Sean Spicer)، سخنگوی سابق کاخ سفید رو در برنامهی زنده شنبه شب بازی کرد، رئیسجمهور ترامپ خوشش نیومد. ظاهراً اون احساس کرده بود که به تصویر کشیدن اعضای هیئتش توسط زنا اونا رو ضعیف جلوه میده.
ازونجایی که زنا معمولا تو حوزه عمومی تحقیر میشن، زنایی که موفق میشن، معمولا مجبورن خودشون رو بیشتر شبیه تصویر پذیرفته شده از قدرت از دیدگاه مردا جلوه بدن.
تصادفی نیست که زنایی مثل آنگلا مرکل (Angela Merkel) و هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) اینقدر طرفدار پوشیدن کت و شلوارن. مطمئنا، این کار جواب میده، اما تضمین میکنه که اونا شبیه پارادایم مرد قدرتمند هستن. مشهوره که مشاورای مارگارت تاچر، نخستوزیر بریتانیا، حتی بهش پیشنهاد کردن که تو کلاسای آواز شرکت کنه تا بتونه زیر بودن صداشو کمتر کنه. اینجوری وقتی صحبت میکرد، قدرت بیشتری داشت.
به نظر میرسه که حتی الان، زنایی که آرزوی قدرت دارن، باید پیرو مدلها و ساختارهای قدرت باشن، که به طبع اونا رو از زنانگی طبیعیشون دور میکنه.
اگه قدرت ذاتاً زنا رو مستثنی میکنه، پس خود قدرت باید بازتعریف بشه.
جایگاه زنا تو حوزه عمومی بهبود کمی داشته. اما این دلیل نمیشه که به این مقدار راضی بشیم. منتظر تغییرات ناگهانی نباشین. بجاش، ما باید در مورد خود قدرت متفاوت فکر کنیم.
برای شروع، ما نباید مدلهای استانداردمون رو، به سلبریتیها، مدیران اجرایی یا رهبران سیاسی محدود کنیم. اگه قدرت رو تو این پارامترها تعریف کنیم، اساساً داریم دامنه بحث رو محدود میکنیم.
علاوه بر این، موقعیتهای معتبر همیشه اونقدر قدرتمند نیستن. تو شورای ملی عربستان سعودی نسبت زنان نسبت به کنگره آمریکا بیشتره و حدود 60 درصد از قانونگذارا تو مجلس ملی رواندا (Rwandan) زنن، در حالی که این رقم تو بریتانیا 30 درصده. این قضیه نویسنده رو متعجب کرد: اگه تعداد زنای زیادی توی مجلس حضور دارن، شاید این به این معنیه که اونا به خودی خود اونقدر قدرتمند نیستن!
واضحه که عناوین و نمادهای وضعیت، وقتی که مقامات یا کارشناسای زن مجبورن تقلا کنن تا جدی گرفته بشن، بی معنیان. این نویسنده که یک کلاسیک نویس مشهور جهانیه، هنوز هم مورد حمله و تمسخر افراد هوسباز توییتری قرار میگیره که پیش خودشون فکر میکنن که صرفاً بیشتر از یه زن درباره تاریخ روم میدونن. اگه قدرت چیزیه که باید تصاحب یا به کار گرفته بشه، مثل شمشیر یک جنگجوی یونانی، فقط عده کمی می تونن اونو به اهتزاز دربیارن، و مردا همیشه به جلوگیری از مشارکت و پیوستن زنا به مجامع عمومی رای میدن.
پس چرا قدرت رو به شکل متفاوتی تعریف نکنیم؟
ما میتونیم به جای پیوند دادن قدرت با وضعیت، اونو با تاثیرگذاری پیوند بدیم. مثلا، سه زنی که جنبش تأثیرگذار" زندگی سیاهپوستان مهم است" رو پایهگذاری کردن، خیلی شناخته شده نیستن. اما قدرتشون به جای اسمشون، از روی دستاوردهاشون قابل اثباته، بنابراین میشه اونو به عنوان توانایی انجام کارها و حق جدی گرفتنشون در نظر گرفت.
به جای اینکه قدرت رو مثل یک شیئی که باید به چنگش بیاریم، تلقی کنیم، باید اونو به عنوان یک صفت یا یک فعل تصور کنیم.
و اگه این تعریف جدید از قدرت رو دنبال کنیم، فضایی برای تفکر مشارکتی ایجاد میکنیم، جایی که پیروان و رهبران رو هم میشه قدرتمند به حساب آورد. به طور خلاصه، اگه زنا به این خاطر که ساختارهای قدرت به مدل مردانه کدگذاری شدن، نتونن تو این ساختارها قرار بگیرن، پس لازمه که این ساختارها رو در هم بشکنیم.
کتاب جرات بسیار نوشته برنی بروان برای ما توضیح میده که چطور پذیرفتن ضعفها و نواقص، میتونه بهمون کمک کنه زندگی و روابط بهتری داشته باشیم. پذیرش این ضعفها به ما کمک میکنه از پس احساس شرم بر بیاییم و فردی خلاقتر و کارامدتر بشیم. توی این کتاب درباره این که شرم چیه و از کجا میاد صحبت شده. همینطور درباره اینکه چطور شرم به انسان احساس بیارزش بودن میده و مثل یه بیماری واگیر داره، حرف میزنه.
آسیب پذیری یعنی اماده بودن برای اعتراف به شکست و ضعف.
چیزی که به شما کمک میکنه از شرم کردن فاصله بگیرید و با هر چیزی که دارید، شاد باشید. اگه بتونید طرز فکر آسیبپذیر بودن رو هر جایی، از محل کار گرفته تا مدرسه و خونه پیاده کنید اون وقت از شر شرم راحت میشید و میبینید که نتیجهش، داشتن خلاقیت بیشتر، دوستیهای بیشر و خانوادهای سالم تر خواهد بود.
شرم، ترس از جدا افتادگی اجتماعیه؛ مشکلی که فقط منحصر به انسانهاست. ما شرم رو تجربه کردیم و میدونیم که اکثرا علتش اینه که از خودمون میپرسیم دیگران درباره ما چه فکری میکنن؟
اما برای اینکه دقیق تر به شرم نگاه کنیم، باید بریم سراغ پایهای ترین نیازهای انسان برای ارتباط، عشق و تعلق. ما، به عنوان حیواناتی اجتماعی، همواره به دنبال معاشرت با دیگرانیم. برای ما تعلق داشتن به یک گروه، از نظر تاریخی امری حیاتی برای بقا محسوب میشده. در عصر هجر، به عنوان مثال، اعضا یک گروه برای مراقبت از همدیگه به هر مهاجمی حمله میبردن.
این نیاز درون ما به حدی جدیه که هر گونه جدا افتادگی اجتماعی برای ما ایجاد درد میکنه، اتفاقی که عصبشناسان نشون دادن ناشی از ساختار شیمیایی مغز ماست. خب، پس پشت این احساس شرم چیه؟ میشه گفت باور به اینکه ما لیاقت عشق، ارتباط و تعلقی که برای بقا به اون نیاز داریم رو نداریم. مادامی هم که ما این حس رو داشته باشیم هر کاری برای موفقیت توی زندگی انجام بدیم کافی به نظر نمیاد.
بین شرم و احساس با ارزش بودن رابطهای وجود داره که به وضوح قابل رویته. مثل وقتیکه ما چیزی خلق میکنیم یا متنی می نویسیم و به دیگران نشونش میدیم تا بهمون نظر بدن. اکثر مواقع ما ارزش خودمون رو به واکنش ادما به اون چیز گره میزنیم. نتیجهش چیه؟ ترس از انتقاد و پس زده شدن توسط اونا. پر واضحه که شرم برای ما مضره. شرم ما رو از تلاش کردن باز میداره و ما رو از بقیه جدا میکنه.
شرم باعث میشه ما از نشون دادن خودمون به دیگران خجالت بکشیم. حالا میتونه نشون دادن کارمون باشه، نشون دادن احساساتمون باشه یا امتحان کردن کاری جدید. اما اگه ما، از این حس ناخوداگاهه ارزشگذاری آگاه باشیم، وقتی بخوایم کار جدیدی رو امتحان کنیم، جرات پیدا میکنیم. نویسنده کتاب در پژوهشش به این پی برده که شرم توانایی و باور ما برای پیشرفت رو ضعیف میکنه. سایر محققان هم نشون دادن که شرم ما رو به سمت رفتارهای منفی و مخرب میکشونه. به طور خلاصه شرم هیچ وجه مثبتی برای ما نداره.
شرم بخشی از فرهنگ معاصر ماست و درون ما مدام ترس از بیارزش بودن رو یاداوری میکنه؛ ترس از کافی نبودن رو!
توی دنیایی که توسط شبکه های اجتماعی تسخیر شده ما دائما داریم خودمون و زندگی مون رو برای همه پرزنت میکنیم. عکس تعطیلاتمون رو تعداد دوستامون رو، موفقیتهای حرفهای مون رو، همه چیز رو برای همه به اشتراک میذاریم تا حسودی کنن. این حسادت منبع همون درماندگیایه که ما ها هر چند وقت یه بار احساس میکنیم. مثلا وقتیکه به خاطره سفر ماجراجویانه یه دوست گوش میدیم یا به چیزایی خیره میشیم که توان خریدشون رو نداریم. این همون فرهنگِ هیچ وقت کافی نبودنه: ما همیشه با این ترس زندگی میکنیم که کافی نیستیم یا به اندازه کافی نداریم.
اتفاقهای وحشتناک سالهای گذشته مثل حادثه ۱۱ سپتامبر، اقدامات خشونت امیز شهری و فاجعههای طبیعی همگی این فرهنگ کافی نبودن رو درون ما تقویت کردن، فرهنگی که تاثیر اون رو نه فقط توی جامعه بلکه توی خانوادهها، محل کار و حتی مدرسهها هم میشه دید. وقتی نتونیم خودمون رو نجات بدیم، حس درماندگی ما رو احاطه میکنه و استرس ناشی از اون توان کار رو از ما میگیره.
ریشه این رفتار ما، این باور غلطه که جمع کردن چیزهای مختلف یا توسعه فردی بی پایان قراره ما رو نجات بده. باوری که ما رو توی یه چرخه بی پایان از مقایسه، شرم و بی انگیزگی زندانی میکنه.
برای مثال، ما خودمون رو با ستارههای هالیوودی، مدلها و میلیونر ها مقایسه میکنیم، حتی با خودمون در گذشته. معیار این مقایسهها هم چیزهایی هست که ما هرگز نمیتونیم بهشون برسیم. مقایسه باعث شرم میشه و ترس ما از کافی نبودن رو نشون میده. شرم هم باعث بی انگیزگی ما میشه و ما رو از تلاش کردن باز میداره چون بهمون القا میکنه که تلاش کردن بی فایده است، ما هیچ وقت به اندازه کافی خوب نخواهیم بود.
احساس شرم و جدا افتادگی توی جوامع ما رایج و البته مضر ند. اما چطور میتونیم از این مسیر مضر رهایی پیدا کنیم؟ در ادامه درباره غلبه بر شرم با کمک گرفتن از حس آسیب پذیری صحبت میکنیم.
آسیب پذیری، هسته مرکزی همه احساساته و به هیچ وجه نشانه ضعف نیست
اگه از ادما بپرسی که درباره آسیب پذیری چی فک میکنن، احتمالا تعداد کمی از اونا نظر مثبتی دربارهش داشته باشن. ما توی جوامعی بزرگ شدیم که آسیب پذیر بودن توش به معنی شکست و نا امیدی بوده و موفقیت و قدرت مهمتر از احساسات ما تلقی میشدن.
اما اگه بررسی کنیم که آسیب پذیری یعنی چی، به نتیجه کاملا متفاوتی میرسیم. اول از همه آسیب پذیر بودن نه خوبه و نه بد، بلکه صرفا به معنی اماده بودن برای تجربه های عاطفیه. از طرفی اگرچه ممکنه اسیب پذیری توی ذهن ما احساسات منفیای مانند ترس، اندوه و غم رو تداعی کنه اما در واقع ریشه بسیاری از احساسات مثبت مثل عشق، شادی، همدردی و ... هم هست.
از نظر نویسنده آسیبپذیر بودن یعنی عدم قطعیت، ریسک کردن و بروز عاطفی. برای مثال ممکنه شما عاشق کسی باشید پس از نظر عاطفی خودتون رو بروز میدین در حالیکه مطمئن نیستید واکنش طرف مقابل مثبت باشه پس یعنی ریسک طرد شدن رو به جون میخرید. مثل همه احساسات دیگه، عشق هم درون خودش نوعی آسیب پذیری داره. دوم اینکه، اگه به خودت اجازه بدی که آسیب پذیر باشی نشانهای از قدرت و جرات توئه نه ضعف.
اگه ما خودمون رو بروز بدیم یعنی خودمون رو آسیب پذیر کردیم. این یعنی که ما جرات کردیم چرا که کار ساده تر این بود که هیچ کار نمی کردیم. وقتی هم که کاری نکنی طبیعتا احتمالی برای شکست وجود نداره. مثلا نویسنده کتاب میگه از اینکه توی جمع درباره پژوهشش سخنرانی کنه وحشت داشت اما با انجام اینکار و استقبال از آسیب پذیریش کار شجاعانهای رو انجام داده.
همه ما توی زندگی هامون دنبال عشق و روابط میگردیم. چیزی که باید بفهمیم اینه که چنین چیزهای مثبتی ریشه در آسیب پذیری ما دارن. اگه ما بتونیم این واقعیت و ضعفهای خودمون رو بپذیریم، میتونیم ازشون به نفع خودمون بهره ببریم.
به جای نادیده گرفتن آسیبپذیریمون باید بپذیریمش تا بتونیم خودمون و روابطمون رو بهتر کنیم
آسیبپذیری توی باور عوام یه ویژگی منفی به حساب میاد، با این وجود برای همه ما ضروریه، بخش از وجود ما و چیزیه که هستیم.
خب حالا ما چطور میتونیم از این آسیبپذیری به شکلی مثبت و سازنده استفاده کنیم؟ خیلی ساده است: بپذیریمش!پذیرش آسیبپذیری به ما کمک میکنه که هم یاد بگیریم هم از نظر حرفه ای و اجتماعی پیشرفت کنیم.
از نظر توسعه اجتماعی، پذیرش آسیبپذیری به ما کمک میکنه تا احساساتمون رو به صورت واقعی تجربه کنیم، با دیگران همدردی داشته باشیم و باهاشون ارتباط برقرار کنیم. همونطور که اگه دیگران سفره دلشون رو برای ما باز کنن و با ما صادق باشن حس خوبی به ما دست میده، این کار از طرف ما هم حس مثبتی برای اونها ایجاد میکنه. در واقع بیشترین احساس نزدیکی با دیگران زمانی به ما دست میده که شروع کنیم با صداقت باهاشون صحبت کنیم. از نظر شغلی هم، تنها از طریق ریسک کردن و جرات داشتن برای ارائه کارها و ایدههامونه که میتونیم پیشرفت کنیم. اگه فقط کاری که توش خوب هستی رو انجام بدی قطعا ریسک شکست رو تجربه نخواهی کرد اما شانس موفقیت رو هم از دست خواهی داد. یادت باشه شکست خوردن یعنی یادگرفتن چیزهای جدید.
اما اگه آسیبپذیریمون رو نپذیریم چی؟
خب اگه نا دیده ش بگیری ازش بی خبر خواهی بود و ممکنه که اون تو همین حال افزایش پیدا کنه. نتایج یه تحقیق نشون داد افرادی که ادعا میکردن درباره قدرت تبلیغات کمترین آسیبپذیری رو دارن، در واقع از همه ضعیف تر بودن. افرادی که میگفتن تبلیغات روی اونا تاثیری نداره اتفاقا بیشتر به حرف همون تبلیغات گوش میدادن!به طور واضح، آسیبپذیری چیزی نیست که ما بخوایم باهاش بجنگیم بلکه بخشی محوری در زندگی عاطفی ماست که اگه ما قبولش کنیم میتونه تبدیل به ابزاری مفید برای ما بشه.
از سوی دیگه، شرم راهیه که ما برای مقابله با آسیبپذیری خودمون انتخاب میکنیم. پس برای پذیرش آسیبپذیریمون، اول از همه باید بدونیم که چطور از شر شرم راحت بشیم.
با فهم و بیان شرممون میتونیم باهاش کنار بیایم و همدردی دیگران رو تجربه کنیم
از اونجایی که شرم، ترس از بیان خوده، پس احساسی نیست که ما به سادگی بخوایم با دیگران در میون بذاریمش.
برای همه ما پیش اومده که دلمون بخواد بدون اینکه قضاوت بشیم یا مورد تمسخر قرار بگیریم درباره چیزهایی حرف بزنیم. احساس شرم، اغلب از خود اون چیزی که بابتش شرمندهایم برامون دردناک تره.
شرم میتونه وحشتناک باشه، اما چطور میشه از شرش خلاص شد؟
صحبت کردن درباره شرم میتونه قدرت اون رو کم کنه، به عبارت دیگه حرف زدن دربارهش کمک میکنه تا باهاش کنار بیایم.علت اینه که شرم، از اینکه نمیشه دربارهش صحبت کرد قدرت میگیره. هر چی کم تر درباره ش حرف بزنیم اون بیشتر کنترل ما رو بدست میگیره.
مشکل اینجاست که ما عادت کردیم شرممون رو برای خودمون نگه داریم. شرم حتی به حضور دیگران هم نیازی نداره. اکثر ما، خودمون به تنهایی سرسخت ترین منتقد برای خودمون هستیم.با این وجود اگه بتونیم به اندازه کافی با خودمون مهربون باشیم، می تونیم از پس تجربه های شرم اور بر بیایم و نه تنها آسیب نبینیم بلکه شجاع تر و جسور بشیم.
به عبارت دیگه از این طریق ما خودمون رو نسبت به شرم مقاوم میکنیم.توی این حالت به جای اینکه احساس شرم کنیم میتونیم حس همدردی اطرافیان رو تجربه کنیم.
از اونجایی که ما از ترس نظرهای دیگران احساس شرم میکنیم، با بیان شرم، میتونیم باهاش کنار بیاییم، اینجوری، دیگران متوجه ترس و احساس بد ما میشن و سعی میکنن که با ما همدردی کنن و ما هم خودبهخود شرم رو با احساس مثبت جدید جایگزین میکنیم.همه ما حس خوب درد و دل کردن با دیگران رو تجربه کردیم؛ وقتی میبینیم کسی ما رو میفهمه مشکلمون شروع به حل شدن میکنه. این قوی ترین سلاح علیه شرمه.
کنار اومدن با شرم اولین قدم برای پذیرش آسیب پذیری و داشتن یه زندگی با انگیزهتر با روابط بیشتره.
وقتی ما نسبت به چیزی که هستیم و چیزهایی که داریم احساس رضایت کنیم، مخفی کردن آسیب پذیریهامون رو متوقف میکنیم
اینکه بخوایم پیشرفت کنیم و چیزهای بیشتری بدست بیاریم کاملا طبیعیه. این خواسته نه تنها از یه رقابتجویی ذاتی تو همه ما ناشی میشه بلکه ریشه در نیاز ما از مراقبت از خودمون هم داره.ما به خودمون میگیم که اگه پولدار، موفق یا معروف بودیم دیگه درد و نا امیدیای نداشتیم. در واقع پشت پرده این بیشتر خواستن ها، امید ما به رهایی از چنگال اسیب پذیری هامونه.ولی اسیب پذیری قابل درمان شدن نیست، تنها میشه اون رو مخفی کرد. بیشتر ادم نسبت به آسیب پذیر بودن خودشون به حدی حساسن که دائم تلاش میکنن از دیگران و حتی از خودشون مخفی ش کنن.
چجوری؟ مثلا از طریق رفتارهایی مثل کمالگرایی یا مصرف بیش از حد الکل.همه ما لحظههای شیرینی رو تجربه کردیم که صرفا به خاطر تصور اتفاق افتادن یه چیز بد خراب شده باشن. این تصورات به خاطر اینه که ما به جای اینکه از شادی لحظه لذت ببریم میخوایم از خودمون در مقابل اتفاقی که هنوز نیوفتاده مراقبت کنیم.کمالگرایی هم دقیقا همینجوری کار میکنه؛ عطش ما برای بی نقص بودن به خاطر اینه که می خوایم از خودمون در مقابل احتمال شکست محافظت کنیم.
اما اگه به جای ترس از ناکافی بودن، قبول کنیم که کافی هستیم، میتونیم ماسک ها مون رو کنار بذاریم و آسیبپذیریهامون رو آشکار کنیم.
مثلا به جای حرکت به سمت مسیر دست نیافتنی کمالگرایی، میتونیم خودمون رو نسبت به شنیدن نقد دیگران یا حتی شکست پذیرا کنیم، بدون اینکه بخوایم خودمون رو به واسطه اون ها تعریف کنیم.همینطور به جای خراب کردن شادی لحظه حال، از ترس اتفاقی در اینده، قبول کنیم که ما مستحق اون شادی هستیم. ما باید بابت اون لحظه شکرگزار باشیم نه اینکه از تراژدی نیومده بترسیم.پس با رضایت از چیزهایی که داریم میتونیم با آسیب پذیری خودمون کنار بیایم و ماسکهامون رو کنار بذاریم.
در ادامه میریم سراغ اینکه چطور فرهنگ آسیب پذیری میتونه به ما تو محیط کار، مدرسه و خونه کمک کنه.
فضای مملو از شرم، برای هر محیط کاری یا آموزشیای مسموم کنندهست
همه ما درباره استراتژیهای مبهم رسیدن به موفقیت توی مدرسه و محیط کار شیندیم. استراتژیهایی که شامل مقایسه عملکرد فرد با یه سری آمار و نمره و البته سرزنش کردن و شرمنده کردن اون در صورت شکست میشن. کارمندهای فروش باید میزان مشخصی بفروشن تا سودشون رو دریافت کنن، توی مدارس معلمها نمره دانش اموزا رو با صدای بلند میخونن و دانشگاهها فقط به نفرات به اصطلاح برتر اجازه میدن که از تسهیلات مقاطع بالاتر استفاده کنن.
این وسط تنها کسی که توی جمع و مقابل همه تحقیر شده میفهمه که چقدر حس بد ناشی از اون، روی خلاقیت و عملکرد یه انسان تاثیر منفی داره.اول از همه شرم، باعث بی انگیزگی میشه.
وقتی مجبور باشیم توی یه محیط شرم محور یادبگیریم یا کار کنیم، یه جایی از نظر انگیزشی کم میاریم چرا که شرم ما رو از محیط جدا میکنه. در نتیجه دیگه سخت کار نمی کنیم، حتی ممکنه کاملا بی انگیزه بشیم.
دوم اینکه، بی انگیزگی قاتل خلاقیت، نو اوری و یادگیریه
چه توی مدرسه چه توی محیط کار اگه بخوای که ایدههای جدیدی داشته باشی یا بتونی راهکار نویی پیشنهاد بدی باید غرق توی کاری که میکنی باشی. اگه شرم باعث بشه که تو بی انگیزه بشی، نتیجه ش بی علاقگی و در نهایت کار نکردن خواهد بود. این اتفاق نه تنها تو رو از کارت دور میکنه بلکه جلوی یادگیری و رشد تو رو هم میگیره.هیچ مدرسه یا محیط کاری بدون خلاقیت نمیتونه درست کار کنه.ایا می تونید مدرسه ای رو بدون خلاقیت تصور کنید؟ اموختن شامل مستقل فکر کردن، پیدا کردن سوال های شخصی و جواب دادن به اونها یا به طور خلاصه، خلاق بودنه.
همینطور کسب و کارها هم نمیتونن که بدون خلاقیت کار کنن. هر روز محصولات نواورانه جای محصولات قبلی رو میگیرن و توی این بازار در حالت تغییر، هیچ شرکتی بدون خلاقیت دووم نمییاره.پس همونطور که میبینید فضای مملو از شرم برای محیط های کاری و آموزشی مضره. بنابراین مدارس و کسب و کارها اگه میخوان که کارامد و پر بازده باشن باید روی استراتژیهای خودشون تجدید نظر کنن. مثلا سراغ تشویق و حمایت از اسیب پذیر بودن برن.
رهبران در حوزه آموزش، کار و به طور کل جامعه، باید از طریق تشویق آسیبپذیری در مقابل شرم، به مقابله با بیانگیزگی برن
تغیرر الگوهای کلی توی یه جامعه نیازمند شروع تغییر توی تکتک اعضای اونه. کارفرماها، مدیرا، معلما و حتی پدر و مادرها میتونن به معرفی فرهنگ آسیبپذیری توی جامعه کمک کنن.توی هر محیط کاری یا اموزشی که برید نشونههای فرهنگ شرم محور رو به وضوح میتونید ببینید. بارها پیش اومده که دیدیم یا شنیدیم توی محیطها چطور افراد رو تحقیر و در مقابل همه شرم زده میکنن.
اما میشه این الگو رفتاری رو تغییر داد و ادم ها رو تشویق کرد تا آسیبپذیری خودشون رو بپذیرن. چنین فرهنگی که مبتنی بر ارزشمند بودن و بروز دادن خود باشه میتونه مشکلات ناشی از شرم رو بر طرف کنه. وقتی ما با آسیبپذیری خودمون کنار بیایم میتونیم ارزش ها و ایدههای زیادی رو هم به محیط کار، مدرسه یا خونه مون ببریم.
قدرت تبلیغ آسیبپذیری توی سطح حرفهای و اجتماعی توی دست مدیرانه. افرادی که توی موقعیتهای مهم و تاثیرگذار هستن و می تونن از این طریق محیطهای کاری و اموزشی رو انسانی تر کنن. مثلا اگه شما رییس یه بخش باشید خیلی بیشتر از کارکنان اون بخش توانایی این کار رو دارید.
از طرفی اگه توی چنین جایگاهی شما شروع کنید به صحبت کردن درباره مشکلاتتون یا درخواست کمک کنید، خود به خود بقیه اعضا هم به شما اعتماد میکنن.کار، خانواده، مدرسه، همه اینا از نشانههای شرم و بی انگیزگی رنج میبرن، رنجی که میتونه به واسطه فرهنگ با ارزش بودن و پذیرفتن آسیبپذیری، از بین بره.
بزرگ کردن بچهها همراه با دادن انگیزه و توجه به اونها توی یه محیط بدون شرم، کمکشون میکنه که حس ارزشمند بودن خودشون رو پرورش بدن
همه ما برای بچه هامون بهترینها رو میخوایم. پس اگه میخوایم کمکشون کنیم زندگی با انگیزه و پر از روابطی داشته باشن باید اصول ارزشمند بودن و آسیبپذیری رو بهشون یاد بدیم.اول از همه باید بدونیم که بچه ها شرم رو به صورت تروما تجربه میکنن. اتفاقات شرم اور تو دوره کودکی نه تنها همون زمان بلکه تا بزرگسالی اونها رو تحت تاثیر قرار یده. به زمانهایی که توی کودکی احساس شرم کردی فک کن، هنوز توی ذهنت واضحن، درسته؟
از طرف دیگه اگه بچه ها از شرم در امان بمونن، احساس ارزش میکنن چرا که بدون قید و شرط دوست داشته میشن. این بچهها احساس تعلق پیدا میکنن. خانواده جاییکه ما می تونیم خود واقعی مون باشیم. برای بچه هامون برای اینکه بتونن با حس ارزشمند بودن بزرگ بشن وظیفه ماست که محیطی عاری از شرم فراهم کنیم. توی محیطی که پر از عشق بی قید و شرط باشه برای بچهها هم راحت تره که یادبگیرن خودشون رو دوست داشته باشن.
به خاطر همینم هست که ما به عنوان والدین باید راه مقابله با شرم رو به بچههامو یاد بدیم. برای اینکار ما باید بهشون توجه کنیم و انگیزه بدیم، همینطور حواسمون به ارزشمند بودن خودمون هم باشه.ایجاد چنین فضایی تو خونه نیازمند اینه که والدین خودشون الگو بچه هاشون باشن و بر اساس ارزش هایی رفتار کنن که دوست دارن بچههاشون اونا رو یاد بگیرن.
اگه بخوایم سادهش کنیم، میشه گفت اگه والدین میخوان که بچههاشون احساس ارزشمندی کنن باید اول ارزشمندی خودشون رو به حساب بیارن. هیچ بچهای نمیتونه از والدینش ویژگیای رو یادبگیره که خود اونا فاقدش باشن. این کار البته تنها بخشی از یک تصویر بزرگتره:
اگه شما بر اساس چنین اصولی زندگی کنید، خودتون و اونهایی که اطراف شما هستن، از دوست و خانواده گرفته تا همکار، همگی از منافعش بهرهمند خواهید شد.
حالا خلاصه برای اینکه بتونیم از شر احساس شرم توی زندگیمون راحت بشیم باید یاد بگیریم که خودمون رو بی قید و شرط دوست داشته باشیم و موقع معاشرت با خانواده، دوستان و همکاران حس ارزشمند بودن خودمون رو گوشه ذهنمون نگه داریم. برای اینکار باید جرات کنیم که آسیبپذیر باشیم چرا که شکستها و طرد شدنها تاثیری روی ارزشمندی ما ندارن. با پذیرش این آسیبپذیری، با بروز دادن خودمونو با انگیزه داشتن میتونیم روابط عمیقتری با دیگران بسازیم و زندگی خصوصی و کاری خودمون رو تغییر بدیم.
اگه به مدیریت پول علاقه دارین، این خلاصه کتاب برای شماست!کتاب روانشناسی پول برای کسایی که میخوان تصمیمهای مالی منطقی بگیرن و موقعیت مالی خودشون رو بهبود بدن، خیلی مفیده؛ همچنین برای مدیران مالی و صاحبین کسب و کارها، نکات ارزشمندی برای رشد و پیشرفت مالی داره. این کتاب به ما میگه که چرا تصمیمهای مالی بدی میگیریم و در کنارش کلی راهکار برای گرفتن تصمیمهای درست بهمون میده.
یه آقایی بوده تو آمریکا به اسم رونالد رید
این آقا تو یه فروشگاه زنجیرهای کار میکرده و اونجا سرایدار بوده.
البته یه سرایدار خیّر! داستان خیّر بودن رونالد خیلی جالبه. بذارید براتون تعریف کنم که یه سرایدار چطوری میتونه انقدر پول داشته باشه که به خیر بودن معروف شه.
رونالد رید 25 سال تو یه پمپبنزینی مکانیکی میکرد، بعدشم سرایدار یه فروشگاه زنجیرهای شد. خونه زندگی خیلی سادهای هم داشت.
خیلی از دوستا و آشناهاش میگفتن کار مورد علاقش هیزم شکستن بوده. آقای رید سال 2014 تو سن 92 سالگی به دیار باقی شتافت.
البته بعد از مرگش، تیتر همه روزنامهها شد!
رونالد 2 میلیون دلار ناقابل برای بچههاش به ارث گذاشت و 6 میلیون دلار رو به بیمارستان و کتابخونه شهر خودش اهدا کرد.
کسایی که میشناختنش، مونده بودن که این آدم این همه پول رو از کجا آورده. چون نه بلیط بخت آزمایی برنده شده بود نه ارث و میراثی بهش رسیده بود.
اون فقط تا جایی که میتونسته پولش رو پسانداز کرد، تو بورس سرمایه گذاری کرد... و بعد...فقط صبر کرد.
انقدری صبر کرد تا پساندازهای کوچیکش روی هم به 8 میلیون دلار رسیدن.
درست تو همون سال، اریک ویلیامز، بازیکن بسکتبال که 40 میلیون دلار از بسکتبال در میاورد، بیخانمان شد و هزاران دلار بدهی بالا آورد.
جالب اینجاس که موردهای این شکلی تو دنیای بورس و سرمایه گذاری کم نیستن
اما تو کدوم صنعت دیگهای شما کسی رو پیدا میکنید که بدون هیچ تحصیلات یا پارتی بازی بتونه از یه نفر با بالاترین درجه تحصیلات و ارتباطات، جلو بزنه؟ کجا پیدا میشه؟ هرچی بیشتر فکر کنید، کمتر به نتیجه میرسید. :)
مثلاً شما عمراً سرایداری رو پیدا نمیکنید که بتونه یه عمل جراحی رو بهتر از یه جراح انجام بده.
اما تو دنیای بورس و سرمایهگذاری یا هرچی که به پول مربوط میشه، این مورد زیاد پیش میاد. اما چجوری؟
مورگان هاوسهولد، نویسنده این کتاب، میگه دلیل این اتفاق، ریشه تو روانشناسی داره.
پس امروز، باهم 6 تا ایده برتر کتاب روانشناسی پول رو بررسی میکنیم.
ایده شماره 1
رفتار شما با پول از هوشتون مهم تره
ما تو مدرسه با یه شیوه مکانیکیای درسامون رو یاد گرفتیم.
مثلاً تو ریاضیات و فیزیک بهمون گفتن برای هرچیزی یه قانون وجود داره و همه چیز باید منطقی به نظر بیاد. برای همین وقتی که بزرگ میشیم هم، به مسائل مالی مثل ریاضیات فکر میکنیم.
به خودمون میگیم، اگر بخوایم موقع بازنشستگی، میلیونها دلار تو حسابمون باشه، باید حساب و کتاب کنیم. مثلاً باید هرماه 20 درصد از پولمون رو پسانداز کنیم تا بعد از 25 سال، فلان قدر تو حسابمون باشه!
ما یاد گرفتیم که اعداد رو بذاریم تو فرمول و به اون فرمول اعتماد کنیم که مارو به نتیجه خوبی برسونه.
اشتباه برداشت نکنید! اشکالی نداره که ما جنبه ریاضی قضیه رو هم ببینم اما مشکل اینجاست که بُعد ریاضی قضیه، نمیذاره ما بفهمیم موقعی که واقعاً میخوایم این فرمولارو عملی کنیم، تو مغزمون چی میگذره.
مثلاً، بیشتر آدما میدونن واسه این که لاغر شن باید چیکار کنن، اما انجامش نمیدن.
دلیلشم ربطی به این نداره که آدما چقدر در مورد لاغری اطلاعات داشته باشن.
گفتیم که اتفاقاً اکثر اوقات میدونن باید چیکار کنن. واسه همین باید ببینیم که تو اون لحظه چی تو سرشون میگذره که این کارو نمیکنن؟
مورگان هاوسهولد میگه: ما یاد گرفتیم با پول مثل ریاضی و فیزیک برخورد کنیم و اصلاً به جنبه روانی این مسئله دقت نمیکنیم.
ما هرچقدر هم تلاش کنیم نمیتونم بفهمیم که آدما چرا بدهی بالا میارن، به جاش باید بفهمیم که چی تو ذهن آدما میگذره که باعث میشه انقدر خرج کنن که بدهی بالا بیارن. هاوسهولد میگه که موفقیت مالی اصلاً کار سختی نیست.
فقط یه مهارت نرمه. (اینجا داخل پرانتز توضیح بدم: مهارتهای نرم به مهارتهایی هستن که با درونیات و خلقوخوی شما سر و کار دارن.
مثل: وقتشناسی، خلاقیت، دقت، توانایی ارتباط) مدیریت کردن پول اصلاً به باهوش بودنتون ربطی نداره، اتفاقاً فقط مهمه که چطوری با پولتون رفتار میکنید.
به خاطر همینه که اگه یه آدم پولدار رفتار اقتصادی بلد نباشه، میتونه مثل آب خوردن خودش رو بدبخت کنه.
در حالی که یه نفر با وضع مالیِ معمولی، میتونه بعد یه مدت پولدار بشه. به خاطر این که اولی بلد نیست باید با اون همه پول چیکار کنه ولی دومی خوب بلده.
ایده شماره 2
منطق همیشه جواب نمیده
ببینید، آدم با یه دو دوتا چهارتای ساده ثروتمند نمیشه. شخصیت و رفتار شما خیلی رو این مسئله تاثیر گذاره.
آره، یک سری راحل حلها وجود داره که خیلی منطقی به نظر میان ولی انقدر بهتون استرس میدن که شبا حتی نمیتونید پلک رو هم بذارید.
خیلیها میان از «استراتژی اهرم یا Leverage» استفاده میکنن. به عنوان مثال، شما 1 دلار تو یه صندوق پول میذاری که 2 دلار ازش وام بگیری. بعد میری این 2 دلار رو یه جا سرمایه گذاری میکنی، اما بازار بیثباته و یهو میبنی که کل سرمایهات تو بازار سقوط کرده و حالا یه ورشکستهای که تازه 2 دلارم بدهکاره!
ببینید، هدف اینه که شما قراره تا جایی که میشه تو بازار بمونی و سود کنی.
واسه همینه که مورگان هاوسهولد میگه بهتره که تو مسائل مالی معقول و بهصرفه قدم برداری و صرفاً چون یه کاری منطقی به نظر میاد انجامش نده.
ولی اگه به اندازه کافی ریسکپذیر نیستید و قراره خیلی سریع جا بزنید سراغ این روشها نرید.
به جاش برید سراغ روشهایی که براتون راحتتره. اینجوری بیشتر هم سود میکنید، چون خیالتون راحته و بدون استرس و نگرانی، تا مدتها دست پولتون نمیزنید.
سودتون ممکنه کمتر باشه ولی عوضش خیالتون راحته و این خیلی مهمتره.
شاید الان این حرف به نظرتون عجیب بیاد، ولی اگر نتونید ریسکش رو بپذیرید، استرس میگیرید.
بعدش تصمیمای احساسی میگرید و اینم بگم که احساسی تصمیم گرفتن تو دنیای سرمایهگذاری، میتونه ورشکستتون کنه. پس سعی کنید خودتون رو خیلی خوب بشناسید تا ببینید چه روشی واستون راحتتره.
ایده شماره 3
هر چیزی قیمتی داره
بازار سهام آمریکا توی 30 سال گذشته، 946 درصد رشد داشته.
فقط کافی بود که 30 سال پیش پولتون رو تو این بازار سرمایهگذاری میکردید تا الان حسابی به سود برسید.
از دور که به این مسئله نگاه کنی، میگی ای بابا کاش منم این کارو کرده بودم...چقدر آسونه! اما شما اون زمانی که بازار سقوط کرده و همه نمودارا قرمز بودن رو که ندیدی...واسه همین فکر میکنی آسونه! یه لحظه به اون شخصی فکر کن که از کار بیکار شده بوده و بعد اومده دار و ندارش رو تو بازار بورس سرمایهگذاری کرده. اون فرد قطعاً روزای سختی رو گذرونده و راحتی الانش رو مدیون اون موقع است.
شما هم اگه دنبال راحتی هستید، باید هزینهاش رو هم بپردازید.
منتهی هزینش به دلار و تومان و اینا نیست دیگه.. مدام حس میکنید بلاتکلیفید، میترسید و خلاصه شما هم با نوسانات بازار بالا پایین میشید.
فکر کن تصمیم گرفتی یه ماشین جدید بخری.
یا باید بری 30 هزار دلار پول بدی یه ماشین نو بگیری، یا میری به ماشین کارکرده میخری که قیمتش پایینتر باشه و در بدترین حالت هم میری یه ماشین میدزدی که برات مجانی تموم شه :)
خب اکثر آدما راه سوم، یعنی دزدی رو انتخاب نمیکنن. چون میدونن که تهش زندانه.
خب الان، من جای شما بودم میگفتم: این الان چه ربطی به سرمایهگذاری و اینا داره؟
آقای هاوسهولد میگه، فکرکن یه مقدار پول سرمایهگذاری کردی و میخوای 20 درصد سود کنی.
شدنیِ ولی آسون به دست نمیاد. درست مثل اون ماشین 30 هزار دلاری. برای رسیدن بهش باید سختیهایی زیادی رو تحمل کنی.
آدمای کمی هستن که حاضر باشن این هزینه رو بپردازن تا به چیزی که میخوان برسن. بیشتر آدما میرن سراغ ماشین کارکرده. یعنی میرن تو اون بازارایی سرمایهگزاری میکنن که نوساناتش کمتره.
اینحوری سود کمتری میگیرن اما خب درآمدشون ثابته.
بعضیها هم تصمیم میگیرن ماشین رو بدزدن.
یعنی رَه صد ساله رو یه شبه برن! میان تو یه موقعیت حساس سرمایشون رو میارن تو بازار و درست زمانی که نمودار سبز شد و رشد کرد، سرمایشون رو میفروشن و میکشن بیرون. اشتباه برداشت نکنیدا...آقای هاوسهولد نمیگه این دسته از آدما دزدن، فقط داره میگه، تعداد خیلی کمی هستن که اینجوری موفق میشن
اصلاً بیشتر سرمایشون رو از دست میدن!
پس شما الان باید انتخاب کنید که جزء کدوم دستهاید؟ سختیهای کدوم دسته براتون قابل تحمله؟
ایده شماره 4
حتی اگه ببازی، بازم شانس برنده شدنت هست
وقتی اسم کمپانی دیزنی میاد به چی فکر میکنید؟ حتماً شما هم یاد انیمیشنها یا دیزنیلند میفتید.
ولی جالبه که بدونید، کمپانی دیزینی همه چیزش رو مدیون کارتون سیندرلا ست.
چون اون موقعها دیزنی حسابی تو قرض بود و خیلی از فیلمایی که ساخته بود هم فروش نرفت. بعدش دیزنی اومد با آمریکا قرارداد بست که یه سری انیمیشن کوتاه بسازه و برای جنگ جهانی دوم تبلیغات منفی کنه.
اما دیزنی قبل از اینکه به این قرارداد عمل کنه، سیندرلا رو میسازه و تو 6 ماه، 8 میلیون دلار میفروشه و نه تنها قرضهاش رو پس میده، بلکه چندتا انیمیشن دیگه هم میسازه و در آخر به کمک همه اینا دیزنیلند و دیزنی ورلد افتتاح میشه.
پیام این داستان اینه: شما قرار نیست همیشه موفق بشید. همه افراد ثروتمند، شکست رو تجربه کردن. در واقع شکست، بخشی از مسیر ثروتمند شدنه.
مارک کوبان، میلیاردر آمریکایی، یه جملهای داره که میگه:
از شکست خوردن نترسید، چون فقط کافیه یکبار برنده بشید. بعدش دیگه همه شکستهاتون رو فراموش میکنید.
ایده شماره 5
ثروت واقعی رو نمیشه دید
وقتی اسم ثروت میاد، همه فکرمون میره سمت تجملات و خونه و ماشین لوکس و این چیزا. اما همونجور که مورگان هاوسهولد میگه، ثروت واقعی رو نمیشه دید.
ما فکر میکنیم، پودار بودن یعنی خونه یا ماشین خفن داشتن...اما در واقع ما هیچی در مورد اون شخصی که صاحب این خونه و ماشینه نمیدونیم.
شاید واقعاً ثروتمند باشه...شایدم داره همه پولشو خرج میکنه، تازه کلی هم قرض بالا آورده. ما چه میدونیم؟
وقتی یه نفر ماشین 200 هزار دلاری سواره، ما تو بهترین حالت فقط میتونیم دو تا حدس بزنیم:
طرف یا 200 هزار دلارش رو خرج کرده یا 200 هزار دلار زیر قرضه.
ثروت واقعی رو نمیشه دید. ثروت دقیقاً اون خونه و ماشینی که نمیخریش! اون سفریه که نمیری! ثروت واقعی رو آدم به چیزایی فیزیکی تبدیل نمیکنه. بعضی از آدما شاید پول داشته باشن، اما ثروتمند نیستن.
کسی که یه ماشین 200 هزار دلاری سوار میشه، فقیر نیستا! بالاخره یه پولی تو حسابش داره که ماه به ماه قسطای ماشینش رو بده دیگه.
پیدا کردن اینجور آدما خیلی هم سخت نیست، چون خودشون خودشون رو تو چشم بقیه میکنن. اما ثروت رو نمیشه دید، چون ثروت اون چیزیه که خودش، خودش رو به سود دهی میرسونه و نمیشه خرجش کرد.
وقتی یه پولی داریم و میخوایم سود کنیم، فعلاً بهش دست نمیزنیم.
میزاریم قشنگ به سود برسه، بعد هرچی خواستیم میخریم. البته خیلی از آدمای ثروتمند هم هستن که با پولشون، خونه و ماشین خفن میخرن، اما بازم این چیزا نشون دهندۀ پولداریشونه نه ثروتمند بودنشون.
شما ماشین رو میبینید، نه میزان سهامی که سرمایه گذاری کردن. شما خونهای رو میبینید که یه بخشی از پولشون خریدن، نه خونهای که میتونستن با همه پولشون بخرن.
خیلیا گول میخورن و دلشون میخواد پولدار شن. چون پولدار که بشن، میتونن پولشون رو به همه نشون بدن.
ولی چیزی که آدما عمیقاً بهش نیاز دارن، احساس رها بودنه! یعنی هروقت دوست داشتن، هرکاری که دوست داشتن رو انجام بدن. راستش، فقط با ثروت به این درجه از راحتی میرسید.
ایده شماره 6
کی راضی میشیم؟
ما تو دنیایی زندگی میکنیم که حد و حدود نداره!
جداً شما نمیتونید بفهمید که یه آدم چقدر میتونه پول در بیاره که خب یه کم قضیه رو سخت میکنه.
چون آدم بالاخره یه جایی از خودش میپرسه: پس کی بسه؟ کی راضی میشم؟
دنیای این روزا، 2 تا کار رو خیلی خوب بلده انجام بده:
ایجاد ثروت
و ایجاد حسادت
ببینید اینکه ما یه شخص موفق رو الگو خودمون قرار بدیم خوبه. اصلاً بهمون انگیزه میده که رویامون میتونه واقعی بشه. اما یه وقتایی ممکنه، این حس به حسرت تبدیل بشه و ما حس کافی نبودن بهمون دست بده. (حالا داریم همه تلاشمون رو میکنیما...ولی بازم حس میکنیم کافی نیستیم!)
اینجارو گوش کنید:
یه نفر واسه اینکه تو آمریکا پولدار به حساب بیاد، باید 500 هزار دلار تو سال دربیاره.
مثال میزنم، جان یه جراحِ که سالی 500 هزار دلار درآمدشه.
جان پولدار به حساب میاد. زندگی خوبی داره، ماشین خوبی سوار میشه، کارگر میگیره که کارای خونش رو انجام بدن مسافراتای خفن میره. کلاً حس میکنه به هرچی میخواسته رسیده دیگه.
اما یه روز وقتی میره مسافرت، تو ساحل یا یه آقایی آشنا میشه به اسم دنیل که مدیرعامل شرکته و درآمدش سالانه 25 میلیون دلاره. دنیل درآمد کل سال جان رو زیر یه هفته در میاره.
حالا شما تصور میکنی که دنیل الان خیلی از درآمدش راضیه ولی کور خوندید!
دنیل یه دوستی داره به اسم جورج لوکاس که کارگردان سینماس و دارایی خالصش 10 میلیارد دلاره و درآمد دنیل کنار اون واقعاً خیلی کمه. این چرخه همینجوری ادامه داره، اگه ایلان ماسک و جف بزوس و اینار و هم بهش اضافه کنیم درامد جان که یه جراح بود واقعاً دیگه هیچی حساب نمیشه.
میبینید؟ همیشه یکی وجود داره که از شما ثروتمندتره. مقایسه تو این چیزا هیج معنایی نداره. شما اصلاً نباید خودتون رو وارد بازی این چرخه کنید. به جاش تمرکزتون رو بذارید رو اینکه چی میخواید؟ چی خوشحالتون میکنه؟
پول فقط یه ابزاره که باعث میشه شما به راحتی برسید. همین. حالا برید ببینید که راحتی از نظر شما چیه؟
همه ما تو زندگیمون به نوعی با خلاقیت سر و کار داشتیم. گاهی برای خودمون شعر گفتیم، آهنگی نواختیم، چیزی نوشتیم. اما خلاقیت، چیزی بیشتر از یک سری فعالیتهای هنریه. خلاقیت یعنی پیدا کردن الهامی که در دنیا وجود داره، یعنی طوری زندگی کنیم که ترسمون، مانعی برای دریافت الهاماتی که تو دنیا هست نباشه، یعنی کنجکاو بمونیم. تو این پادکست، میخوایم ببینیم الیزابت گیلبرت که کتابهاش تو سالهای اخیر حسابی سر و صدا کرده، در مورد جادوی بزرگ خلاقیت، ایدهها و الهام گرفتن از دنیای اطرافمون چی فکر میکنه.
میلیونها آدم خلاق در سراسر جهان با این ایده بزرگ شدن که «آموزش خوب» و پیدا کردن «شغل جدی» تنها مسیریه که به خوشبختی میرسه
خیلیها شکست رو تجربه کردن و برای خلق هنرهاشون سختی کشیدن. نتیجه؟ بیشمار آدمی که روح خلاقیت از بدنشون پر کشیده و به چیزی که تو زندگیشون میخواستن نرسیدن.
تو دنیای دیدنی ما، اینکه انتخاب کنیم که به دنبال خلاقیت خودمون بریم، یکی از ترسناکترین تصمیمهاییه که میتونیم بگیریم. اما لزوما قرار نیست اینطوری باشه. داشتن یه زندگی خلاقانه به معنای وقف کردن ذهن، بدن و روح برای هنری که داریم نیست، مسئله خیلی سادهتر از این حرفاست. خلاقانه زندگی کردن یعنی به جای ترس، فرمان زندگیمون رو بدیم به کنجکاوی.
علاوه بر این، خلاقیت میتونه در هر چیزی باشه. یعنی هیچ چارچوب قطعی و دقیقی وجود نداره که تعیین کنه یه چیز خلاقانه هست یا نه. شاید دیگران کار خلاقانه شما رو دیوانگی بدونن، اما مهم اینه که این کار بتونه بهتون شجاعت بده؛ بهتون بال پرواز بده.
فرقی نداره کارتون نقاشیه، نوشتن شعره، صخره نوردیه یا حتی آشپزی. کافیه اون چیز خاصی باشه که کنجکاوی رو در شما به جریان میندازه.
آیا مسیر خلاقانه زندگیتون رو پیدا کردید، اما همچنان تردید دارید؟ خب، باید از ترسهاتون تشکر کنید! اگه نگران هستید که به اندازه کافی مهارت ندارید، برای شروع کردن خیلی دیره، هیچ کسی به کاری که میخواید بکنید یا چیزی که میخواید بگید اهمیتی نمیده، یا حتی پول و زمانی کافی براتون نمونده، میتونید به مغزتون تبریک بگید که خیلی خوب تونسته جلوی شما رو بگیره و اجازه نده کاری که عاشقش هستید رو انجام بدید!
حالا، احتمالا براتون سوال شده که چطوری میتونید با این ترسها مقابله کنید. خیلیها بهمون گفتن که کافیه ترس هامون رو کنار بذاریم، اما صادقانه بگیم، همیشه نمیشه این کارو کرد، چون قضیه به این سادگیها نیست. اصلا قرار نیست ترسی رو کنار بذاریم یا نادیده بگیریم، در عوض، بهترین کاری که میتونیم بکنیم اینه که با ترسهامون راحت باشیم! باهاشون کنار بیایم و به این فکر کنیم که ترسها بخشی از طبیعت ما هستن.
تو یه زندگی خلاقانه، شور و اشتیاق با ترس همزیستی داره. هیچ اشکالی نداره که ترسهاتون رو سوار ماشینتون کنید و بهشون توجه کنید، مسئله مهم اینه که اجازه ندید فرمون رو از دست شما بگیرن و دور بزنن یا چرخ شما رو قفل کنن. ترسها چیزی بیش از مسافران صندلی عقب ماشینتون نیستن، مسافرانی که شما رو همراهی میکنن و بهتون یادآوری میکنن که چه چیزهایی براتون اهمیت داره.
انسانها، گیاهان و حیوانات تنها موجوداتی نیستن که تو این سیاره زندگی میکنن
ایدهها هم موجودات زندهای هستن که در اطراف ما نفس میکشن و رشد میکنن! ایدهها به خالصترین شکل ممکن در کنارمون وجود دارن و منتظرن تا بفهمیمشون.
این حس رو تجربه کردید که یه فکری به سرتون میزنه و دیگه رهاتون نمیکنه؟ اگه این فکره همیشه و همه جا تو ذهنتون هست و تو لحظاتی که ارام هستید، قلقلکتون میده، میشه گفت که شما یه ایده فوقالعاده دارید. اجازه ندید خرید کردن، تلویزیون یا هر چیزی دیگهای شما رو از این ایده منحرف کنه. اینکه ایدهای رو بپذیرید و روش کار کنید، کاملا بر عهده شماست.
در غیر این صورت، این ایده در هوا معلق میمونه، تا زمانی که فرد دیگهای پیداش کنه و عملیش کنه. احتمالا براتون پیش اومده که مدتها قبل ایدهای داشتید، اما یه روز میبینید که ایده شما توسط فرد دیگهای پیاده شده و به خودتون میگید: عه، من این ایده رو داشتم...
نویسنده کتاب الیزابت گیلبرت، این تجربه رو با یکی از دوستاش داشته. یه روز ایده نوشتن یه مجموعه رمان تو جنگل آمازون به سر گیلبرت میزنه. البته این ایده رو از همسر برزیلیش الهام گرفته بود. بنا به دلایلی، این ایده هیچ وقت به نتیجه نرسید و گیلبرت مجبور شد رمان رو رها کنه و رو سایر پروژههاش وقت بذاره.
تو همین حین گیلبرت با یک رمان نویس به نام آنا پاچت (Anna Patchett) دوست شد. باورنکردنی بود اما پاچت نوشتن یه مجموعه رمان تو آمازون رو شروع کرده بود! درست همون ایدهای که گیلبرت تو ذهنش داشت. هر دو نویسنده شوکه شده بودن که چطور یه ایدهای که تا این حد خاص هست، به ذهن هر دوشون خطور کرده. امروز هر دوتاشون عمیقاً معتقد هستن که اون ایده در هوا معلق موند تا در نهایت یه نفر پیداش کنه و بهش زندگی بده.
منابع الهام بخش همه جا در اطراف شما هستن و شما به اندازه کافی استعداد برای عملی کردنشون دارید
با این حال، همیشه نصفه کاره رهاش میکنید یا حتی هیچ وقت شروعش نمیکنید. مشکل کجاست؟
واقعیت اینه که اکثر آدمای خلاق، بزرگترین مانع بر سر راه خودشون هستن. دنبال کردن کار هنری و خلاقانه شجاعت و جسارت میخواد و ما معمولا به خودمون میگیم که از پس این چالشها بر نمیایم. وقتی به خلق چیزای منحصر به فرد فکر میکنیم یا میخوایم ایدههامون رو به واقعیت تبدیل کنیم، صداهایی در درونمون هست که مسخرمون میکنن.
اگه میخواید مانعی که بر سر راه خلاقیتتون وجود دارد رو بردارید، لازمه در برابر صداهای درونتون بایستید. شما شایسته خلق کردن هستید، پس به خودتون اجازش رو بدید! با صدای بلند به خودتون بگید: «من یک نویسنده هستم»، یا «من بازیگرم»، یا «من عکاسم». اینطوری به گوش خودتون و عالم هستی میرسونید که دارید علاقه خودتون رو دنبال میکنید و هیچ چیزی نمیتونه شما رو متوقف کنه. هیچ چیزی، حتی پذیرفته نشدن هم نمیتونه مانع راهتون بشه.
بله، عدم پذیرش مثل یه قرص بزرگیه که قورت دادنش سخته، اما نباید قضیه رو شخصی کنید. باید بپذیرید اونایی که کار شما رو قضاوت میکنن انسان هستن. قبل از اینکه نویسنده کتابی رو به نام خودش چاپ کنه، یه مقاله برای مجله استوری (Story) فرستاد که توسط سردبیر مجله رد شد. نویسنده میدونست داستانی که نوشته خوبه، اما کوتاه اومد و چیزی نگفت.
سالها بعد، وقتی چندین کتاب پرفروش داشت و حسابی معروف شده بود، مدیر برنامههاش دقیقاً همون داستان رو برای همون مجله فرستاد. این بار همون سردبیر مجله گفت که این داستان بینظیره! همون نوشتهای که بار اول ردش کرده بود.
در نهایت، قرار نیست هنر شما در خدمت ویراستار یا حتی مخاطباتون باشه. بلکه کاملا برای شماست و قراره بهتون آرامش و انرژی بده. اگه داستانهایی که کشف میکنید بهتون کمک میکنن تا با مشکلاتتون کنار بیاید، دیگه اهمیتی نداره که جدید یا بدیع باشن. به صدها نویسندهای فکر کنید که در 500 سال گذشته از شکسپیر (Shakespeare) پیروی کردن.
بین اصیل بودن و معتبر بودن تفاوت وجود داره. معتبر بودن در نهایت ارزشمندتره. بنا بر این، شور و شوق داشته باشید و هرچی که واقعا دلتون میخواد رو با بقیه به اشتراک بذارید.
آدمای خلاق معمولا با احساس «جدی گرفته شدن» درگیرن
معمولا هنرمندا از سمت دوستا، والدین، پارتنرها یا فامیلهاشون احساس فشار میکنن، چون میخوان تعهدی که نسبت به علاقشون دارن رو به حق و منطقی نشون بدن. خیلی از آدمای خلاق حتی سالهای زیادی رو صرف تحصیلات آکادمیک میکنن تا اینطوری در نظر بقیه اعتبار پیدا کنن. اما واقعا چنین کارهایی لازمه؟
واقعیت اینه که شما برای انجام کاری که عاشقش هستید، به هیچ مدرکی نیاز ندارید. این تجربیات زندگیه که دانش لازم برای دنبال کردن علاقتون رو در اختیارتون قرار میده. کتاب پرفروش نویسنده با نام «بخور، عبادت کن، عشق بورز» نتیجه تلاش نویسنده برای پیدا کردن لذت در زندگیه، اونم بعد از طلاق دشواری که تجربه کرده بود.
میشه گفت تجربیات و درسهایی که نویسنده یاد گرفته بود رو در هیچ کلاسی جز زندگی بهش یاد نمیدادن.
علاوه بر این، همین تجربیات بودن که بهش قدرت دادن تا اولین کتاب پرفروشش رو بنویسه. درسی که اینجا میگیریم اینه که خلاقیت تو دنیای واقعی متولد میشه. کافیه درهای ذهنتون رو برای پذیرشش باز کنید.
به جای اینکه تلاش کنید تا ثابت کنید که یه هنرمند جدی و حرفهای هستید، بازیگوش و پر انرژی بمونید. تام ویتس (Tom Waits) آهنگش رو مثل جواهری بر گوش شنوندههاش توصیف میکنه. شما میتونید هنری خلق کنید که عجیبه، آرامش بخشه، سرگرم کنندست یا حتی خشم رو برانگیخته میکنه. بالاخره آدمایی پیدا میشن که دوستش دارن و خب تعدادی هم ممکنه ازش متنفر باشن. و این کاملا اوکیه.
هممون هنرمندای کلیشهای رو میشناسیم که از زندگی بی قید و بند لذت میبرن و دائما در حال جشن گرفتن و هیچ کار درست و حسابی ندارن
با این وجود، خیلی از هنرمندایی که خارج از این کلیشهها هستن، برای پرداخت اجازه و هزینههاشون از راه هنر مجبورن خلاقیتشون رو خفه کنن. با این وجود، یه راه بهتری هم هست.
به جای اینکه صرفا یه فروشنده بشید، میتونید همزمان با اینکه خلاقیت خودتون رو پرورش میدید، کار روزانه هم داشته باشید. شاید فکر کنید که اینطوری نمیتونید صفر تا صد رو علاقه خودتون متمرکز بشید. اما نکته اینه که اگه بتونید کار روزانه خودتون رو با علاقه هنریتون به تعادل برسونید، اتفاقا الهامات بیشتری هم دریافت میکنید: کافیه تصور کنید که یه رابطه پنهانی با هنرتون دارید!
قبل از اینکه تونی موریسون (Tony Morrison) و جی کی رولینگ (J. K. Rowling) تو دنیای ادبیات کار دائمی پیدا کنن، با نویسندگیشون به شدت در رابطه بودن. اینطوری که چند ساعت از روز رو به هر ترفندی که بود کنار میذاشتن و برای خودشون فرصت و فضای نوشتن رو فراهم میکردن. چنین برنامهای میتونه بخشی از سبک زندگی ما بشه و بهمون کمک کنه تا وقتی کارهای روزانه خستمون کرد، بتونیم به مسیر هنریمون ادامه بدیم.
علاوه بر این، حفظ کردن یه شغل روزانه، میتونه بهتون احساس امنیت بده، چون خاطرتون جمع میشه که بیش از حد درگیر دخل و خرجتون نیستید و میتونید برای خلاق بودن زمان بذارید.
برای موفقیت تو هنر، هیچ تضمینی وجود نداره، پس چرا به هنرتون فشار بیارید تا بتونید ازش پول در بیارید یا به شهرت برسید؟ انتظارات بیش از حد میتونه شیره لذت بخشی که تو خلاقیت وجود داره رو کامل بمکه. اگه میخواید آزادانه خلق کنید و از نا امید شدن نترسید، یه شغل ثابت پیدا کنید تا احساس امنیت داشته باشید و بتونید امورات زومره خودتون رو باهاش بگذرونید.
اسکار وایلد (Oscar Wilde) زندگی یه هنرمند رو اینطوری توصیف میکنه: «یک خودشکی طولانی و دوست داشتنی»
به نظر میرسه که وایلد اعتقاد داشت که زندگی خلاقانه یه رنج خود خواسته هست. هنرمندای بیشماری امروز داریم که خودشون رو فدای پیشه و هنر خودشون میکنن.
با این حال، یه راه دیگه هم هست که بتونید روح خلاقانه خودتون رو تغذیه کنید، بدون اینکه مجبور باشید به مرز جنون برسید. اینجا نویسنده از اصطلاح «زیرکی» استفاده میکنه و میگه به جای فدا شدن برای هنر، چرا زیرک نباشیم؟ فرقشون چیه؟ یه فدایی حاضره به هر قیمتی که شده، با هر هزینهای که ممکنه، بر سر اصول خودش بمونه. اما یه هنرمند زیرک کمتر به خودش سخت میگیره.
زیرکها به راحتی حرکت و تغییر میکنن و با انعطافی که از خودشون نشون میدن، میتونن از لحظات سخت، جان سالم به در ببرن. چرا؟ خب، تصور کنید یه هنرمند زیرک مثل خرگوش معروف کارتونی، باگز بانیه (Bugs Bunny). باگز بانی همیشه خونسرده و تو هر شرایطی که باشه، یه کار بامزه برای انجام دادن پیدا میکنه. باگز بانی میدونه که نمیتونه از گلوله شکارچی فرار کنه، اما مطمئنه که گلوله شکارچی به خطا میره.
وقتی به فرایند پر از چالش یه کار خلاقانه نگاه میکنیم، به راحتی متوجه میشیم که چرا افراد زیرک جون سالم به در میبرن. دوست نویسنده، برن براون (Brene Brown) با ترکیب کردن اعتماد تو فرایند نوشتنش، ارزش زیرکی رو فهمید.
داستان گفتن همیشه کار آسونی برای براون بوده، اما تولید یه رمان براش سخت و طاقت فرسا بود. به خصوص که مجبور بود یه طرح نامه خیلی خوب براش در بیاره. در نهایت نا امیدی، برن خواست یه فرصت دوباره به خودش بده و حقه بازی کنه.
چطوری؟ اومد و از دو نفر از همکاراش خواست که وقتی داستانهایی که قراره تو کتابش چاپ بشن رو براشون تعریف میکنه، بهش گوش بدن. همکاراش از داستانهایی که تعریف میکرد، نکته برداری کردن. بعد براون رفت پشت کامپیوترش نشست تا نوشتهها رو به داستانش تبدیل کنه.
اینجا براون به همکاراش اعتماد کرد که نکات و جزئیات مهم داستانهاش رو یادداشت کردن. اینطوری، خودش رو از شر سختیهای طرح نامه نویسی بی عیب و نقص راحت کرد و خیلی راحت تونست برای داستانهای خودش چارچوب ایجاد کنه. در نهایت براون تونست خیلی سریعتر بنویسه و با موانع کمتری سر راشه مواجه بشه. در عین حال که از کارش هم لذت میبرد.
به عنوان جمع بندی، یادتون باشه که برای شروع خلاقیت هیچ وقت دیر نیست. کافیه با ترسهاتون کنار بیاید و انتظارات دیگران از خودتون رو فراموش کنید. شما اجازه دارید که به خودتون آزادی بدید و به دنبال هنری که همشیه دنبالش بودید برید. کنجکاوانه زندگی کنید، مسائل رو بیش از حد لازم جدی نگیرید و اینطوری، میبینید که خلق هنر هیچ وقت ساده تر از این نمیشه.
به خلاقیت خودتون فضا بدید، بذارید در شما رشد کنه و به بلوغ برسه، هرچیزی که هست، میتونه دنیا رو برای همه ما جای قشنگتر و دوست داشتنیتری بکنه. امیدواریم از این پادکست لذت برده باشید.
توی این خلاصه کتاب، ما با روشی آشنا میشیم که مت هِیگ برای درمان خودش ابداع کرد. روشی که به ما یاد میده با ترس به جنگ ترس بریم و از مخفی شدن توی دایره امن خودمون دست برداریم. در ضمن، میبینیم که چطور کتابها تبدیل به طناب نجات مت شدن و کمک کردن که توی تنهاترین روزهای خودش، دوستی داشته باشه که زبونش رو میفهمه.
چی میشد اگر توی یک لحظه، کاملاً ناگهانی، بدون هیچ اخطار قبلی، به خودت میومدی
و میدیدی ذهنت نمیتونه جهان اطراف رو درک کنه؟ انگار که افکارت ناگهان تموم شدن و دیگه حتی توانایی فکر کردن هم نداری؟
این دقیقاً اتفاقی هست که برای نویسنده افتاد. مت هِیگ وقتی که هنوز 24 سال سن داشت، دچار یک پنیک اتک یا همون حمله عصبی وحشتاک میشه. اونقدر وحشتناک که دیگه حتی نمیتونسته خونه رو ترک کنه. نویسندۀ ما در نهایت چیکار میکنه؟ به جای اینکه توی دایره امن خودش مخفی بشه یا خودش رو با الکل و مواد آروم کنه، برای اولین بار توی زندگی به احساسات درونش اجازه میده که کامل بروز پیدا کنن و اینجوری کمکم با مشکلش کنار میاد.
توی یک صبح آفتابی و گرم توی شهر ایبیزا (Ibiza)، واقع در کشور اسپانیا
نویسنده داستان ما یعنی مت هِیگ، دچار یک حملۀ عصبی میشه. این حمله انقدر شدیده که حتی نمیتونه از تخت خودش بیرون بیاد. مت تازه 24 سالش شده بود و توی یک ویلای زیبا با دوستدختر خودش زندگی میکرد. یک شغل هم توی یک کلوب شبانه برای خودش دست و پا کرده بود و شبهای تابستون رو اینجوری سپری میکرد.
درسته که مت زیاد الکل میخورد و گاهی هم نگرانی درباره آینده به سراغش میومد و از خودش میپرسید که میخواد با زندگیش چیکار کنه، اما تا الان هیچوقت احساس افسردگی جدی نکرده بود. اما با اینحال، به دلیلی نامشخص، امروز دچار حمله عصبی شده بود.
برای 3 روز، مت نه میتونست بخوابه، نه میتونست از تخت بیرون بیاد. حملههای عصبی به صورت مداوم ادامه داشت و ولش نمیکرد. قلبش انقدر سخت میزد که همش حس میکرد الانه که بمیره.
حتی یکبار درد انقدر زیاد شد که حس کرد دیگه نمیتونه این فشار رو تحمل کنه و اینجا بود که یک فکر خیلی جدی به سراغش اومد. اینکه خودش رو بکشه و از شر این وضع خلاص بشه. به هر زوری بود خودش رو به لبۀ یک صخره در نزدیکی ویلا رسوند و سعی کرد جرات پریدن رو توی خودش پیدا کنه. اما فکر کردن به دردی که این مرگ برای عزیزانش به جا میگذاشت، کمک کرد که جلوی خودش رو بگیره.
آندریا (Andrea)، دوست دختر مت، توی این مدت کنارش بود و حسابی هم نگرانش شده بود. پس اصرار کرد که حتما پیش یک دکتر برن و این دکتر هم برای قرصهای آرامبخش تجویز کرد. این قرصها خیلی فایده نداشتن. اما حداقل باعث شدن مت برای مدتی نسبت به درد بیحس بشه. به لطف همین قرصها بود که مت تونست به کشور خودش یعنی انگلیس برگرده. جایی که پدر و مادرش با اضطراب منتظرش بودن.
برای یکی که از بیرون ماجرا رو نگاه میکرد، احتمالاً زندگی مت خیلی آروم به نظر میومد. روی یک مبل دراز میکشید، روزنامه میخوند و آشپزی میکرد. توی ذهن مت اما... آشوبی به پا بود. ذهنش درست وسط یک ترکیب سمی از افسردگی و اضطراب گیر کرده بود. افسردگی ذهنش رو پر از افکار تاریک و مسموم میکرد، بهش احساس بیارزش بودن میداد و امیدش رو از بین میبرد. از اون طرف اضطراب باعث میشد مدام حملههای عصبی بهش دست بده.
حتی اینکه بخواد تا سر خیابون هم بره، براش بیش از حد سخت بود. مت گهگاه برای مقابله با ترسی که داشت، برای خودش یک هدف ساده میذاشت. میگفت میرم بیرون یک شیشه شیر میخرم. اما به محض اینکه پای خودش رو از خونه بیرون میذاشت، نفسهاش تند میشد. توهم میزد که شیاطین دارن نگاهش میکنن یا احساس میکرد که قراره یک اتفاق خیلی بد بیافته.
اگر هم به این احساسات غلبه میکرد، شروع به قدم زدن میکرد و وارد مغازه میشد، باز اضطراب بدتر از قبل به سراغش میومد. دیدن کلی محصول و کالای مختلف با برچسبهای رنگی و متنوع، براش مثل یک کابوس بود. انقدر گیجش میکرد که باید کلی زور میزد تا شیشه شیر رو بین این همه جنس تشخیص بده. و بدتر اینکه کابوس اینجا تموم نمیشد. بعد از این باید با یک صندوقدار ارتباط برقرار میکرد و تظاهر میکرد که حالش کاملاً خوبه.
آیا واقعا اضطراب و افسردگی شدید میتونه ناگهان مثل یک صاعقه بزنه وسط زندگی ما؟
ظاهرا که اینجور بود. مثل این میموند که یکی رفته باشه داخل مغزش، یک دکمه رو زده باشه و ناگهان همهچیز از کار افتاده باشه. اما این واقعیت ماجرا نبود. مت میگه بعداً که درست به گذشته نگاه کرد، فهمید که اضطراب خیلی قبلتر از این حملههای عصبی به سراغش اومده بوده.
اولین خاطره مت از اضطراب، مربوط میشه به 10 سالگیش. تصویری توی ذهنش هست از شبی که بابا مامانش برای شام بیرون رفتن، اون هم نشسته توی خونه، با اضطراب منتظره که برگردن و مدام بدترین فکرها سراغش میان. نکنه تصادف کرده باشن؟ نکنه سگهای وحشی بهشون حمله کرده باشن؟ واقعاً از وقتایی که پدر و مادرش شب ها بیرون میرفتن، متنفر بود.
هر چقدر مت بزرگتر شد، ترسش از تنهایی هم بدتر شد. مثلاً وقتی که 13 سالش بود، مدرسه براشون یک اردو برگذار کرد. همه بچهها با هم به یک مزرعه رفتن و شب رو توی انبار کاه گذروندن. این وضعیت انقدر مت رو مضطرب کرده بود که شب توی خواب شروع به فریاد زدن کرد، بلند شد رفت کنار پنجره و با مشت شیشهاش رو شکست.
حتی وقتی که به دانشگاه هم رفت، اضطراب همچنان باهاش باقی مونده بود. درسته که الان دیگه به کمک الکل کمی کنترلش میکرد. اما وقتی قرار میشد یک ارائه 20 دققهای در مورد تاثیر کوبیسم در تاریخ هنر بده، اینجا بود که دیگه حتی چندین و چند پیک نوشیدنی هم فایده نداشت و اضطراب کار خودش رو میکرد. مت از ترسِ خودش دقیقاً قبل شروع کلاس به دستشویی پناه میبرد و با انگشتای لرزان نوشتههایی که آماده کرده بود رو بالا پایین میکرد.
در نهایت همین فشار وحشتناک هم کار خودش رو کرد. مت برای اولین بار از واقعیت فاصله گرفت. احساس کرد که کاملاً از بدن خودش جدا شده، انگار که داره از بیرون خودش رو تماشا میکنه. این واکنش طبیعی ذهن ما به اضطراب زیاده. شاید این اتفاق در ظاهر خوب باشه و کمک کنه استرس خودمون رو کنترل کنیم. اما باعث میشه از خودمون فاصله بگیریم و زندگی رو درست تجربه نکنیم.
البته، راحته که بعد یک اتفاق مثل حمله عصبی، به گذشته خودت نگاه کنی و بفهمی نشونههای این حمله خیلی قبلتر از خودش نمایان شده بودن. اما توی خود اون لحظهای که با یک نشونه روبرو میشی، احتمالاً اهمیتش رو درک نمیکنی. تمام اتفاقهایی که تا اینجا گفتیم، در زمان خودشون برای مت کاملاً طبیعی بودن. اصلاً حس نمیکرد که اتفاق خیلی عجیبی داره براش میافته. برای ما هم احتمالاً طبیعی باشن. همه ما اضطراب رو توی زندگی تجربه میکنیم. اما لزوماً این اضطرابها باعث یک حمله عصبی و فلجکننده نمیشن.
اصلاً چی میشه که اضطرابها تبدیل به فروپاشی تمام عیار آدم میشن؟ مت معتقده که اضطرابش به این دلیل بدتر شد که همش تلاش میکرد سرکوبش کنه. دلیلش هم این بود که میخواست اطرافیان قبولش کنن. پس فکر میکرده لازمه این اضطراب رو مخفی کنه و الکل توی این کار بهش کمک میکرد.
علم پزشکی تونسته برای بیماریهایی درمان پیدا کنه، که همین یکی دو دهه پیش فکر میکردیم درمانی ندارن
بیماری ایدز الان دیگه حکم مرگ قطعی رو نداره. زایمان هم میتونه خیلی راحتتر انجام بشه. خلاصه ما دیگه عادت کردیم که علم بیاد و جواب تمام مشکلات ما رو پیدا کنه.
اما متاسفانه، تحقیقات علمی هنوز در مورد افسردگی خیلی به قطعیت نرسیدن. چی باعث افسردگی میشه؟ چطور میشه درمانش کرد؟ واقعاً جواب مشخص نیست. کلی نظریه در این مورد وجود داره که با هم جور در نمیان.
تا مدتها، دانشمندها فکر میکردن که افسردگی به دلیل عدم تعادل شیمیایی توی مغز ما اتفاق میافته. میگفتن که دلیل افسردگی اینه که سطح سروتونین مغز کاهش پیدا میکنه. سروتونین یک انتقالدهنده عصبی هست که دانشمندها معتقدن کارش مدیریت حس و حال ما هست. همین تصور بوده که یک بازار 6 میلیارد دلاری از داروهای ضدافسردگی ایجاد کرده.
اما قضیه به همین سادگی نیست. شاید این داروها تونسته باشن به آدمهای زیادی کمک کنن. اما کلی آدم دیگه هم هستن که این داروها هیچ کمکی بهشون نکردن. حتی کسایی هم هستن که وقتی به سراغ داروهای دیگه رفتن، داروهایی که روی بخش دیگهای از فعل و انفعالات مغز تاثیر میگذارن، بیشتر براشون موثر بوده.
یک سری از دانشمندهای دیگه هستن که باور دارن سطح سروتونین هیچ ربطی به افسردگی نداره. این دسته میگن که افسردگی به خاطر درست عمل نکردن یک بخش از مغز به اسم «نوکلئوس آکامبنس» (Nucleus Accumbens) اتفاق میافته. یک بخش کوچیک در وسط مغز که حدس میزنیم مسئول دو حس لذت و اعتیاد باشه.
انتقادی که به هر دوی این نظریهها وارده، اینه که مغز رو جدا از بدن میبینن. فقط کافیه به برخی از علائم افسردگی و اضطراب نگاه کنیم تا بفهمیم این دو تا اصلا از هم جدا نیستن. خیلی از علائم نویسنده، یعنی مت هاگ، فیزیکی بودن. اضطراب خودش رو به شکلهای مختلف نشون میداد. مثلاً حس سوزن سوزن شدن روی پوست یا نفس نفس زدن مت. افسردگی یک درد فیزیکی بود که روی قفسه سینه مت سنگینی میکرد.
اگر باز هم به کاوش خودمون ادامه بدیم، با یک واقعیت دیگه هم روبرو میشیم. اینکه بدنهای ما از جهان اطراف هم جدا نیستن. یک روانشناس تکاملی به اسم جاناتان راتنبرگ (Johnathan Rottenberg) معتقده که محیط جامعۀ ما هم به اندازه مواد شیمیایی داخل ذهنمون، روی سلامت روانی ما تاثیر داره.
همه اینها رو گفتیم که بفهمید شناسایی ریشۀ افسردگی واقعا کار سختیه. هیچ راهکاری وجود نداره که برای همه آدمها جواب بده. خبری هم از یک داروی جادویی نیست که افسردگی رو یک شبه خوب کنه. اما شما هم میتونید مثل نویسنده کتاب، راه خروج از دنیای تاریک افسردگی رو پیدا کنید. اما قبلش لازمه که پیچیدگی ذاتی این وضعیت رو قبول کنید و حاضر باشید وقت بگذارید و به دنبال ابزارهای مناسب بگردید.
اگر پای شما بشکنه، میرید گچش میگیرید
آدمهای دیگه هم با دیدن این گچ، سریع متوجه موضوع میشن و به شما کمک میکنن. وقتی سوار اتوبوس میشید، غریبهها صندلی خودشون رو به شما میدن و دوستهای شما میرن خریداتون رو انجام میدن. درسته که این وضعیت راحت نیست، اما حداقل دیگران حواسشون به شما هست.
افسردگی و اضطراب اما ماجراشون فرق میکنه. نه تنها کنار اومدن باهاشون سخته. بلکه نامرئی هم هستن. وقتی که مت دچار حمله عصبی میشده، از بیرون که نگاه میکردی، فقط به نظرت میومد که یکم کند شده و انگار حواسش پرته. حالا اگر خیلی آدم حواسجمعی بودی، شاید این هم میفهمیدی که مردمک چشمهاش بزرگ شده. اما هیچکی درست نمیفهمید که درونش چی میگذره.
مت توی یکی از بدترین روزهایی که بعد از فروپاشی ذهنش داشت، ناگهان توی اتاق پدر و مادرش میزنه زیر گریه. پدرش که صدا رو میشنوه، میاد توی اتاق و محکم بغلش میکنه. برای یک لحظه مت احساس آرامش و راحتی میکنه. اما بعد پدرش زمزمه میکنه که «خودت رو جمع و جور کن.»
البته که پدر مت فقط قصد کمک کردن داشته. واقعاً هم میخواسته که حال پسرش خوب بشه. اما اینکه از یک آدم افسرده بخوای خودش رو جمع و جور کنه، واقعاً شدنی نیست. اینجا مت احساس میکنه که ذهنش داره از هم میپاشه. کنترل کافی هم برای جلوگیری از این احساس نداشته. مت نیاز داشته آدمها بهش اجازه بدن خودش رو خالی کنه و ازش حمایت کنن، نه اینکه بهش بگن خودش رو جمع و جور کنه.
متاسفانه توی جامعه ما، به مردها فضای کافی برای صحبت درباره احساساتشون داده نمیشه. و این موضوع میتونه عواقب وحشتناکی به بار بیاره. درسته که زنها دو برابر بیشتر از مردها دچار افسردگی میشن، اما احتمال اینکه مردها توی این حالت دست به خودکشی بزنن بیشتره. توی بریتانیا، مردها سه برابر بیشتر از زنها دست به خودکشی میزنن. توی یونان، وضع از این هم خرابتره. مردها 6 برابر بیشتر از زنها خودکشی میکنن.
این آمار واقعاً نگرانکننده است. ظاهرا خیلی از مردها باور دارن که خودکشی تنها راه خلاص شدن از وضعشونه. مت معتقده که تا وقتی ما یاد نگیریم درباره افسردگی صحبت کنیم، اوضاع قرار نیست عوض بشه. برای خودش 10 سال طول کشید تا بتونه راحت با همه در مورد اتفاقی که افتاده صحبت کنه. اما توی این مدت همیشه با آندریا میتونسته صحبت کنه و باور داره که همین زندگیش رو نجات داده.
صحبت درباره افسردگی و اضطراب نباید برای ما مثل یک لکۀ ننگ باشه. درست مثل صحبت درباره یک پای شکسته میمونه. ما باید بفهمیم که این مشکلات کاملاً طبیعی هستن و نباید ازشون خجالت بکشیم. واقعاً هر کسی ممکنه دچارشون بشه، پس نباید خودمون رو به خاطرشون قضاوت کنیم. وقتی هم با کسی روبرو میشیم که دچار افسردگی و اضطرابه، باید ازش حمایت کنیم و حواسمون بهش باشه.
فرض کنیم که شما با یک دوست خوبتون دور یک میز نشستید و دارید سعی میکنید چیزی رو براش توضیح بدید
شما دهن خودتون رو باز میکنید و کلمات رو شکل میدید. اما دوست شما حرفتون رو نمیفهمه. شما دوباره و دوباره تلاش میکنید. اما انگار که فقط یک مشت صدای بیمعنی تولید میکنید، چون دوست شما فقط با بهت و سردرگمی بهتون خیره شده.
این حسی بود که نویسندۀ کتاب بعد از بحران روحی خودش داشت. احساس میکرد که اصلاً نمیتونه برای خانواده و دوستاش حسش رو توضیح بده. جهانِ این آدمها انقدر با جهان خودش فرق داشت که انگار بخواد درباره زمین برای فضاییها توضیح بده. بدتر اینکه خودش هم درست نمیتونست این تجربه رو در قالب کلمات بیان کنه. انقدر توی منجلاب افسردگی و اضطراب گیر کرده بود که اصلاً نمیتونست دید درستی نسبت به وضعیتش داشته باشه.
وسط این همه فشار بود که یک طناب نجات پیدا کرد: یعنی کتاب. کتاب خوندن معمولاً به عنوان راهی برای فرار از واقعیت دیده میشه. اما برای مت دقیقاً برعکس بود. کتابها راهی بودن تا خودش رو دوباره پیدا کنه.
وقتی که کتاب «ناطور دشت» رو میخوند و با بدبینی شخصیت اصلی کتاب یعنی هولدن کالفیلد روبرو میشد، یا وقتی که کتاب بیگانۀ کامو رو میخوند و قهرمان جدا افتادۀ اون رو میدید، برای اولین بار کمتر حس تنهایی میکرد. براش مشخص بود که نویسندۀ این کتابها خوب میدونن جدا افتادن از جامعه و درد کشیدن یعنی چی.
زبان ادبی میتونه عجیب باشه. نویسندهها ممکنه برای ضرورت شعری به دنیا رنگ و بوی متفاوتی بدن. اما همین زبان بود که به مت کمک میکرد تجربههای خودش رو درک کنه. هر چی نباشه، نگاه مت به دنیا الان خیلی با نگاه آدمهای «عادی» فرق داشت. زبان شاعرانه راهی بود برای اینکه بتونه تجربه خودش رو به خودش توضیح بده.
کتابها کار دیگهای هم برای مت کردن: بهش اجازه دادن که حس هدف داشتن رو تجربه کنه. درسته که زندگی خودش الان مسیرش رو گم کرده بود و معلوم نبود چه اتفاقی قراره براش بیافته. اما قهرمانهای کتابها یک زندگی هیجانانگیز و پر حادثه داشتن. اونا به سرزمینهای دور سفر میکردن، به جنگ میرفتن و عشقهای زیبا رو تجربه میکردن. افسردگی عمیق مت باعث شده بود حس کنه آینده نداره، پس وقتی درباره آدمهایی میخوند که آینده داشتن، احساس آرامش میکرد.
مت چهارده سال بعد از بحران روحی خودش، بالاخره کلمات مناسب رو برای توضیح اضطراب و افسردگیاش پیدا کرد. کلماتی که تبدیل به این کتاب شدن. کتابی که خودش تبدیل شده به یک راهنما که دیگران میتونن برای نجات از افسردگی ازش استفاده کنن. کتابی که در واقع مدرکی هست از اینکه آدمهای افسرده هم میتونن آیندۀ روشنی داشته باشن، حتی اگر این آینده رو توی لحظات تاریک افسردگی نبینن.
چند ماه بعد از ماجرای بحران روانی، یک روز مت از خواب بیدار شد و خیلی عادی به روزی که در پیش داشت فکر کرد
در کمال ناباوری متوجه شد که این افکار باعث نشده احساس اضطراب کنه. فکرهاش کاملاً خنثی بودن. این اولین بار بود که در طول این ماهها، احساس آرامش میکرد.
چند روز بعد، متوجه شد که داره از گرمای تابش خورشید روی صورت خودش لذت میبره. این هم یک تجربه جدید بود. مدتها بود که نتونسته بود هیچ لذتی رو تجربه کنه. این لحظات کوتاه آرامش و خوشی باعث شدن کمی امیدوار بشه. انگار نشونههای کوچیک اما امیدبخشی بودن درباره اینکه قراره کمکم حالش بهتر بشه.
ولی مساله اینجا بود که این لحظات خیلی خیلی کم بودن و همین دوباره تبدیل به بهونهای برای افکار تاریک شد. مت همش نگران بود که افسردگی و اضطراب باعث بشه عقلش رو کامل از دست بده. اسم این حالت «فرا اضطرابه». یعنی ما از نگران بودن خودمون هم نگران میشیم. فرا اضطراب میتونه آدمها رو توی یک دور باطل گیر بندازه. برای مت هم همینطور شد. حداقل تا وقتی که راهی پیدا کرد تا از همین فرا اضطراب برای بهتر شدن حال خودش استفاده کنه.
مت از تنها بودن، بیرون رفتن یا ارتباط با بقیه آدمها واقعاً وحشت داشت. به مرور زمان، دنیاش داشت کوچیک و کوچیکتر میشد.
تقریباً 4 سال بعد از شروع بحران بود که دوستدخترش، آندریا، با یک هدیه تولد متفاوت غافلگیرش کرد: یک سفر به پاریس. حتی فکر به این موضوع هم حسابی مت رو میترسوند. وقتی تو با راه رفتن توی خیابون هم دچار حمله عصبی میشی، چطور قراره به یک کشور دیگه سفر کنی؟
اما بعد به این فکر کرد که نرفتنش چه معنایی میتونه داشته باشه. یک صدای وحشتزده بهش گفت که اگر به این سفر نره، یعنی قبول کرده که یک آدم روانیه. پس، از ترس اینکه یک فروپاشی کامل ذهنی رو تجربه کنه، تصمیم گرفت با ترس خودش از فضاهای عمومی روبرو بشه و به این سفر بره.
درسته که در تمام طول مدت سفرش، احساس اضطراب میکرد. اما اینبار دچار حملۀ عصبی نشد. بهتر از چیزی که فکرش رو میکرد، از پس این سفر بر اومد. و بودن توی یک جای جدید، کمک کرد که از یک زاویه جدید به زندگیش نگاه کنه. واقعاً باعث شد که جهانش بزرگتر بشه و بهش اجازه داد که فکرهای خودش رو یکم کمتر جدی بگیره.
روبرو شدن مت با ترسهاش، باعث شد کم کم بفهمه که باورهاش لزوماً درست نبودن. اشکالی نداشت اگر توی یک مغازه از خودش رفتار عجیبی نشون میداد. دنیا اینجوری تموم نمیشد. چیزی نمیشد اگر وسط یک قطار بهش حمله عصبی دست میداد. هیچکی قرار نبود دربارهاش فکر عجیب غریبی کنه. کم کم داشت میفهمید که واقعاً خیلی سرسختتر از چیزی هست که فکر میکرده.
احتمالاً براتون عجیب باشه وقتی بفهمید که حتی آبراهام لینکلن هم توی زندگیش دچار افسردگی شده
وینستون چرچیل هم همینطور. هر دوی این آدمها به شدت جاهطلب بودن و کارهای بزرگی کردن. با اینحال توی بخشهای زیادی از زندگیشون، دچار اضطراب و افسردگی بودن.
بعضیها دوست دارن اینجوری بگن که این آدمها، با وجود افسردگی خودشون، تونستن کارهای بزرگی کنن. اما میشه یک جور دیگه هم قضیه رو دید. شاید همین افسردگی و اضطراب باعث شده که این آدمها بتونن کارهای بزرگ کنن.
حالا شاید این حرف به نظرتون متناقض بیاد. ما این همه وقت گذاشتیم که بگیم افسردگی باعث میشه فلج بشید و ذهنتون پر از افکار منفی بشه. آخه همچین چیزی چطور میتونه به یه آدم توی ادارۀ کشور کمک کنه؟
افسردگی شما رو به شدت نسبت به زجر و درد زندگی آگاه میکنه. شاید همدردی عمیق لینکلن با بردههای سیاهپوست، به لطف همین تجربه افسردگی ایجاد شده. چرچیل هم یکی از اولین رهبران اروپا بود که خطر نازیها رو حس کرد. واقعاً احتمالش هست که شناخت جنبههای تاریکتر زندگی بهش درکی رو داده باشه که بقیه رهبرها نداشتن.
تجربۀ افسردگی و اضطراب میتونه شما رو پوست-نازک کنه و همین باعث میشه همیشه حواستون به دنیای اطراف باشه. این موضوع فقط برای سیاستمدارها مفید نیست. خیلی از نویسندههای بزرگ هم تونستن درک حساس خودشون از دنیا رو تبدیل به هنر کنن. اگر نقاشی معروف جیغ اثر ادوارد مانچ (Edvard Munch) خلق شده، به خاطر اینه که این نقاش موقع پیاده روی در غروب خورشید، ناگهان دچار حمله عصبی میشه.
مت تا مدتها در مقابل عمقِ احساسات خودش مقاومت میکرد. از اینکه انقدر حساس باشه و انقدر راحت گریه کنه، متنفر بود. اما بعد از حمله عصبی، کم کم یاد گرفت با این پوست-نازک بودن خودش کنار بیاد. درسته که حساسیت بالاش اذیتش میکرد، اما همین حساسیت هم بود که کمک کرد تبدیل به یک نویسنده بشه. همین حساسیت بود که باعث شد بتونه انقدر کامل توی لحظۀ حال زندگی کنه و از بودنش لذت ببره.
پوست-نازک بودن مت باعث میشد احساسات خیلی روش اثر بذارن. در طول بحرانش، این احساسات اغلب منفی بودن. اما بعدها تونست احساسات شدیدا مثبتی هم تجربه کنه. احساساتی مثل یک شادی عمیق موقع بازی کردن با بچهها، یا اشک ریختن موقع خوندن یک کتاب خوب.
در واقع اینکه مت اضطراب و افسردگی رو تجربه کرده، باعث شده که از لحظات زندگی سرسری نگذره. نه از خوبیها، نه از بدیهاش – نه از تاریکیهاش، نه از روشناییهاش.
اغلب مردم فکر میکنن که مسیر بهبودی یک مسیر خطیه
شما قراره خیلی آروم از استرس ذهنی به سمت سلامت ذهنی حرکت کنید و در نهایت خوب بشید.
اما واقعیت خیلی در هم بر هم تره. 14 سال بعد از حمله عصبی ، مت دیگه از خیر درمان کامل گذشت. چون فهمید که قراره مدام حس و حالش بالا و پایین بشه و خوب و بد رو تجربه کنه. قرار نیست که همیشۀ خدا حالش خوب باشه. اما اینم فهمیده که استرس و اضطراب گذراست. و اینکه زندگی میتونه خیلی غنیتر و لذتبخشتر از اون چیزی باشه که توی تاریکترین لحظات زندگیش فکر میکرده.
مت به جای اینکه دنبال یک درمان جادویی بره، روزانه از یک سری ابزار استفاده میکنه تا حال خودش رو بهتر کنه. بعضی از این ابزارها خیلی سادهان. مثلاً اینکه غذای سالم بخوری، به اندازۀ کافی بخوابی و لباسهای تمیز بپوشی.
مت میدونه که وقتی حواس به بدنش هست، ذهنش هم احساس خوبی داره. پس هر روز صبح برای دویدن بیرون میره. و بعد از یک دوی طولانی چی میشه؟ دیگه نفسش بالا نمیاد، حسابی عرق کرده و مهم تر اینکه خیلی احساس آرامش بیشتری داره.
مت برای اینکه ذهن مضطرب خودش رو آروم کنه، شروع کرده به تمرین یوگا و مدیتیشن. چون وقتی که حرکات بدن و تنفسش رو آروم میکنه، افکارش هم آروم میشن.
زمانی هم که توی شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام و توئیتر میگذرونه رو محدود کرده. به جاش، سعی میکنه وقت بیشتری رو با کسایی بگذرونه که دوستشون داره. یعنی با آندریا که الان باهاش ازدواج کرده و دو تا بچهای که دارن.
البته مت هنوز هم بزرگترین اعتیاد خودش رو هم حفظ کرده: یعنی مطالعه کردن. مطالعه و سفر دو تا چیزی هست که بهش اجازه میده از ذهن خودش بیرون بیاد و بره توی ذهن آدمهای دیگه. مهارتی که توی نویسندگی هم حسابی کمکش کرده.
اما احتمالاً مهمتر از همه اینها، اینه که مت نسبت به خودش خیلی صبور و بخشنده است. یک بار توی یک مهمونی که کلی نویسنده دیگه هم توی اون حضور داشتن، متن دچار یک حمله عصبی میشه و پا به فرار میذاره. اما خیلی خودش رو بابت این موضوع سرزنش نمیکنه. به جاش، خودش رو تحسین میکنه از اینکه اصلاً جرات رفتن به این مهمونی رو داشته، یعنی کاری که در گذشته از نظرش کاملاً غیر ممکن بوده.
درسته که یک درمان قطعی و یکسان برای افسردگی تمام آدمها وجود نداره. اما مت تونسته راهکارهایی پیدا کنه که زندگی رو با وجود اضطراب و افسردگی براش راحتتر کردن و دلایل زیادی هم برای زنده موندن کشف کرده.
بذارید صحبتمون رو با یک پیشنهاد عملی از دل کتاب تموم کنیم:
دنبال چیزایی باشید که باعث میشن شما حالتون بهتر بشه. هر آدمی از چیزای متفاوتی خوشحال یا ناراحت میشه. یکی ممکنه از رقصیدن وسط جمعیت لذت ببره. یکی هم ممکنه عاشق مدیتیشن و سکوت باشه. پس حتماً یک لیست از کارهایی درست کنید که باعث حال خوبتون میشن و هر روز حداقل یکی از اونها رو انجام بدید.
روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب دربارهی خود-انگارهی انسانه، یعنی تصوری که آدم دربارهی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایتبخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشتهتونو توی گذشته رها کنید
شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتییی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟
همهی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاریتون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.
اگه میخواید بدونید که: چطور همهی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصهکتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم
هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربههای گذشتهمون و پیروزیها و شکستهایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگارهی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکستخورده بدونید، مثلِ شکستخورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.
اصلاً چرا این باورها و خودانگارههای سرنوشتساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکستخورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحتتر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادیشون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانشآموزِ ضعیفی که نمرههای افتضاح میگیری. برای همینه که شکلگیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.
یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسندهی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگارهی منفیِ خودش بود که باعث شده بود اینطور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخهی معیوب شده بود، البته چرخهای که میتونست با کنار گذاشتنِ خودانگارهی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کردهن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.
شاید شما با شنیدنِ کلمهی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همهی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.
قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.
آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره. و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
آدلر با باورِ غلطی که دربارهی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانشآموزای اصطلاحاً تنبله.
ما آدما همهمون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیلهی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیشفرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.
باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربههای شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.
برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ: «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که رانندهش تصوراتِ ماست.
خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.
نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعهی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.
ما با استفاده از نظریهی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافتههای جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافتهها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.
یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربهی قبلییی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظهش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباببازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجهی موفقیتآمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظهش ذخیره میکنه برای استفادههای بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکستهاشو فراموش میکنه.
توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعالسازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوهی تصورمون استفاده کنیم.
سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربههایی که ما تصورشون میکنیم با تجربههایی که واقعاً اتفاق میافتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.
دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دههی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژههایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشییی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.
یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر، توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلفبازها و تیراندازها هم نمونههایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوهی خلاقیتمون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم
در مسیرِ انجامِ پروژههای خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکلهشون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.
این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانهست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقهمند بشیم و راههای برونرفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمعآوری کنیم. بعد وقتی که به اندازهی کافی با مشکل دستپنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزهی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایدههایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.
نمونهش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.
بنابراین زمانی که قوهی خلاقیتمون درست کار نمیکنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عملمون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله دربارهی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:
اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.
اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفیها رو رها کنیم.
اینجا بازم ادیسون نمونهی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاریشو توی آتیشسوزی از دست داد و هیچ بیمهای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.
نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجهی عواملیان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.
هرکدوم از این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:
اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همهی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قلهی دیگه پیش برید.
دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمیان. مردم معمولاً ادراکهای حسیشون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواستههاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفتوگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن دربارهی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.
سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانهست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حسابشده، چون فقط در این صورته که میتونید ایدههاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به هیچ جا نمیرسید.
چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تکتکِ انسانها اهمیت میدن.
پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.
ششمین عامل، اعتمادبهنفسه که از تجربههای موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزیهای گذشتهتون رو به خاطر داشته باشید و شکستهاتونو فراموش کنید، چون خاطرهی شکست اعتمادبهنفستون رو تضعیف میکنه.
و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیبونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.
این هفتتا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفتتا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفتتان:
اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.
عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیتهای شکستخورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.
سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایدهآلِ دستنیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچوقت احساسِ اعتمادبهنفس نمیکنید.
چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.
پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیشفرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجهی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیمگیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون میمونید اما به موفقیت هم نمیرسید.
ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکستهای فردیتونو قابلِهضم و توجیهپذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.
و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالتباره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.
اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید
وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیهی آسیبدیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیبدیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیبِ بیشتر محفوظ بمونه.
آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.
با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.
بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.
بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفیتونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونیتونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعیشونو بروز بدن.
برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.
این یه نمونهی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.
برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کردهن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکتهی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.
تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشیتون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.
توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشیتون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.
از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیطتون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.
به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچهها از غریبهها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم میمونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبهها رو ایجاد میکنه.
غریبهها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.
با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بیخیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.
یکی از راههای آسونِ تمرینِ بیخیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.
یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقهتون. حالا هر وقت که فرصتِ بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.
کتاب جنس دوم، نوشته سیمون دوبوار، یکی از معروفترین کتابها با موضوع فمنیسم و حقوق زنانه، که توضیح میده زنان چطور به "دیگری" و "جنس دوم" تبدیل شدن. نویسنده این کتاب سعی کرده با بررسی تاریخ، افسانه ها، زیست شناسی و تجربیات زندگی زنان، تصویری واضح از چگونگی تحت سلطه دراومدن زنان ارائه بده و در انتها میگه که زنان برای مبارزه با این وضعیت باید چیکار کنن؟
سیمون دوبوار میگه: آدم زن به دنیا نمیاد! بلکه تبدیل میشه به زن!
شاید الان که تو قرن 21 هستیم، این تفکر که "زنانگی و مفهوم زن بودن ماحصل فرهنگه"، خیلی بدیهی به نظر برسه اما وقتی کتاب جنس دوم منتشر شد، سال 1949 میلادی بود و اون زمان چنین ادعایی خیلی بحث برانگیز و جنجالی محسوب میشده. حالا درسته که الان وضعیت زنان در بسیاری از کشورها نسبت به 60 سال قبل بهتر شده اما ایدههایی که اون زمان دوبوار مطرح کرد همچنان مورد توجه قرار میگیره.
توی این خلاصه کتاب سیمون دوبوار از تاریخ نقش زن در جوامع بشری از دوران ماقبل تاریخ تا زمان خودش رو بررسی میکنه و توضیح میده که مفهوم زن چطور شکل گرفته و چطور باعث شده زنان یه زندگی منفعلانه داشته باشن و زیر سایه مردان زندگی کنن.
قبل از شروع، بیایید یه نگاهی بندازیم به تعریف چندتا از مفاهیمی که نویسنده ازش برای استدلالهای خودش توی این کتاب استفاده کرده:
-مفهوم اول دیگریه: یا همون “the Other”. برای اینکه درک درستی از مفهوم دیگری توی این کتاب به دست بیارین به ادامه جملات توجه کنین:
هر چیزی یا هر تِزی، متضاد خودش رو داره که بهش میگن آنتیتز. بدون تز هیچ آنتیتزی وجود نخواد داشت یا برعکس. مثلا بدون برده، ارباب وجود نداره و بدون ارباب هم بردهای. بردگان همون "دیگری" هستن که باعث به وجود اومدن اربابها میشن. به همین ترتیب، زن برای مرد "دیگری" حساب میشه؛ چون بدون وجود زن که مرد روش اعمال قدرت کنه، هیچ مردی وجود نخواهد داشت.
-مفهوم بعدی تعالیه که به وضعیت قلمرو مردان در دنیا اشاره میکنه، خلاق، فعال، مولد، قدرتمند و در حال گسترش به جهان بیرونی.
-سومین مفهوم، انفعال یا ایستاییه: که در مقابل تعالی قرار میگیره و مفهومیه که وضعیت زنان رو توصیف میکنه: یه قلمرو منزوی که توش زنان منفعل، وابسته، ایستا و غرق در خودشون هستن.
حالا که با این مفاهیم آشنا شدین، بریم سراغ کتاب.
در بین همه گونه های جانوری، مادهها با نرها تفاوتهایی دارن اما این تفاوت، وضیعیت زندگیشونو تحت تاثیر قرار نمیده.
این تفاوتهای نر و ماده در مورد انسانها هم صدق میکنه. ولی خیلیا همین تفاوت رو به عنوان عاملی میدونن برای اینکه زنها و مردها شرایط و موقعیت اجتماعی متفاوتی رو داشته باشن. اما این استدلال قابل قبول نیست. درسته که تفاوتهای بیولوژیکی بین زن و مرد وجود داره، ولی با این حال، این تفاوتها، قوانین تبعیض آمیز و تحت سلطه بودن زن رو توجیه نمیکنه!
مردها اغلب از نظر جسمی قویتر هستند، توده عضلانی بیشتر، گلبولهای قرمز بیشتر و ظرفیت ریه بیشتری دارن. اما این ویژگی های مردانه فقط در جامعهای مهمه که توش زور بازو ارزشمنده!
بعضی از فرهنگها خشونت رو ممنوع کردن و به همین دلیل، مردها صرفا بخاطر داشتن قدرت عضلانی بیشتر نسبت به زنان، ارزشمندتر محسوب نمیشن. در واقع مردها تنها زمانی میتونن به واسطه نیروی بدنیشون اعمال قدرت کنن که این باور برتری، بین مردم وجود داشته باشه.
علاوه بر بحثهای زیست شناختی، یه سری توضیحات روانکاوانه هم برای نابرابری زن و مرد ارائه شده که خب خیلی اظهار نظرهای قدرتمندی هم نیستن. مثلا زیگموند فروید مرحله بلوغ جسمانی و تناسلی بدن رو، آغاز ایجاد تفاوت بین زن و مرد میدونه، یعنی وقتی که انسان در زمان بلوغ بخشی از لذت های خودش رو با شخص دیگری و معمولا با جنس مخالف پیوند میزنه.
فروید همچنین معتقده که آلت تولید مثل مردانه از ابتدا ابزار لذت مردان بوده و در زنان این موضوع از کلیتوریس به واژن تغییر کرده و لذت رو برای زنان با دخول همراه کرده. اینجا فروید مفهومی به اسم "حسادت آلت تناسلی" رو بیان میکنه و میگه همین قضیه به تدریج باعث شده که زنان در برابر مردان احساس ناقص بودن و حقارت داشته باشن.
اما نظریه فروید یه نقص اساسی داره، اونم اینه که این نظریه به صورت پیشفرض، اندام تناسلی مردانه رو نرمال در نظر گرفته و اندام تناسلی زنانه مفهوم "فاقد چیزی بودن" یا "نداشتن" رو تداعی میکنه.
حالا اگه زیستشناسی یا روانشناسی باعث تفاوت وضعیت زن و مردها نیست پس چیه؟ بریم که در ادامه دربارش حرف بزنیم.
بشر در طول حیات خودش از یه سیستم زن سالارانه رسید به یه سیستم مرد سالارانه که توش زن در درجه دوم قرار میگیره.
اکثر جوامع امروزی مردسالار هستن، یعنی اکثر مناصب قدرت در اختیار مرداست. همین الان رهبران، سیاستمداران و سرمایهدارای بزرگ دنیا رو ببینید! اکثرا مرد هستن! هرچند که به نظر میرسه همیشه به همین شکل بوده اما باید بدونین که نه! اینطور نیست. شاید جالب باشه بدونین که یه زمانی مخصوصا توی جوامع ماقبل تاریخ، زنها قدرت بیشتری نسبت به مردا داشتن و به اصطلاح زن سالاری توشون حاکم بوده. اقتصاد این جوامع عمدتا بر پایه کشاورزی بود و مردم دارایی های خودشون رو با هم به اشتراک میذاشتن. توی این جوامع، کودکان به عنوان دارایی ارزشمند و وسیله ای برای تداوم و بقا جامعه به حساب میومدن و از اونجایی که زنان قدرت باروری داشتن، مقدس شمرده میشدن. در واقع به خاطر همین ارزشی که به زن داده میشد، بچه ها معمولا نام خاندان مادر رو میگرفتن. بر خلاف امروز که نام خانوادگی پدر به فرزند داده میشه.
این تقدس زنان و اهمیتی که جوامع، برای باروری قائل بودن، بعدا خودش رو در قالب پرستش خدایان زن نشون داد، مثل الهه ایشتار در بابل و گایا الهه زمین یونان که توسط مردم به عنوان نمادهایی از زایش و زندگی پرستش میشدن. تمام این مدت، مردان از زنان میترسیدن و بهشون احترام میذاشتن و همین شرایط باعث شد که مردان زن رو به عنوان یک "دیگری" بشناسن. این "دیگری" قلمداد شدن زن، زمانی که پدرسالاری ظهور پیدا کرد، تشدید هم شد.
در کنار این موضوع، گسترش برده داری هم بیشتر باعث به حاشیه راندن زنها شد و از اونجایی که بازارکار دیگه به زنان احتیاج نداشت، کم کم زنان از کارها کنار گذاشته میشدن.
کم کم مردها به مشاغل و اندیشههای دنیا مسلط شدن و سرانجام دیگه زن یه آفرینندهی اسرارآمیز و عرفانی به حساب نمیاومد و صرفا به گیرندهی منفعل نطفهی زندگیبخش مردان تنزل پیدا کرد.
ارسطو، فیلسوف یونانی بعدتر اومد این تفکر رو رواج داد که مردان نیروی محرکهی اصلی آفرینش جهان هستن. همین اصل مردانه کم کم باعث گسترش تفکری شد که میگه: جنس مونث یه موجود منفعله که فقط دریافت میکنه و خلق نمیکنه.
پدرسالاری نمیتونست الهههای زن رو به طور کامل حذف کنه، اما جایگاه اونا رو به خدایان منفعل تنزل داد. به عنوان مثال، الهه گایا به یه خدای منفعل تبدیل شد، درحالی که خدایان مذکر مانند زئوس نمادی از اراده متعالی و قدرت برتر بودن.
وقتی مرد دنیا رو تسخیر کرد، زن قدرت خودش رو از دست داد و زن به موجود ایستا، منفعل و غوطهور در خودش تبدیل شد. قدرت مرد روزبه روز بیشتر میشد و هرچه بیشتر میگذشت، دنیا رو بیشتر به تسخیر خودش درمیاورد.
در طول تاریخ، ساختارهایی مثل قوانین ارث و ازدواج، مردسالاری رو تشدید میکرد.
از زمانی که مردها به عنوان نیروی فعال جامعه در نظر گرفته شدن، قوانین جامعه هم به نفع قدرت گرفتن اونها تغییر کرد. یکی از این تغییرات بزرگ، تغییر قوانین مالکیت خصوصی و ارث خانوادگی بود که با قوانین جوامع اولیه که همه دارایی ها به صورت اشتراکی در اختیار همه قرار میگرفت در تضاد بود.
اما جوامع مردسالار و فرهنگ مردانه، مالکیت خصوصی رو باب کردن و طی اون امکان انباشت سرمایه در یک خانواده فراهم میشد. از اونجایی که مرد عهدهدار خانواده و داراییهاش محسوب میشه، زن از هرگونه ارث محروم شد. برای زنان هیچ حق تملک بر اموالی قائل نبودن و به جای انسان دارای اختیار، خودش به یه دارایی و یک "شی" تبدیل شد. این گذار از مالکیت مشترک به خصوصی و مالکیت مردانه، نه تنها زن رو با مرد بیگانه کرد بلکه اون رو با کل جامعه بیگانه کرد و باعث به حاشیه رفتنش شد.
ازدواج یکی از راههایی بود که باعث میشد که مردها میراث خانوادگی رو در کنترل خودشون دربیارن. و همین ازدواج نه تنها واقعا برای کنترل میراث کارساز بود بلکه کلا باعث شد که جایگاه زن از انسانیت خارج بشه و زن تبدیل بشه به یه دارایی! برای مثال، وضعیتی رو تصور کنین که دختران جوان در یک خونواده، به شدت توسط پدر یا بزرگِ خاندانشون کنترل میشن و بعد از ازدواج، این کنترل کردن توسط شوهراشون انجام میشه.
حتی بعضی جاها قوانین ازدواجشون اینجوریه که زن از حق مالکیت بعد از فوت شوهرش هم محروم میشه. مثلا اصول حقوقی یونان باستان، زن بیوه رو مجبور میکرد که بعد از مرگ همسر، با اقوام خانواده شوهرش ازدواج کنه تا اموال و میراث در دست همون طایفه باقی بمونه!
یا حتی یه مثال فاجعه تر! توی یکی از متون رومی گفته شده که توی تاریخ بریتانیای صغیر یه قانونی بوده که اون موقع خیلی رواج هم داشته. اونم اینکه مردان یک خانواده، زنان رو به عنوان دارایی با هم اشتراک میگذاشتن و اگر هم مردی میمرد، زن از دارایی اون مرد ارث نمیبُرد.
همه این نمونه ها مربوط به دوران باستانه و مطمئنا امروزه خیلی چیزا عوض شده! مگه نه؟!! بیاید ببینیم در ادامه چی میشه!
هرچی تاریخ جلو میره، نقش و جایگاه زن بهتر میشه ولی همچنان زن مقهور قدرت مرده!
ما فکر میکنیم تاریخ همیشه یه روند پیشرفت ثابت داره و مجموعهای از پیشرفتهاست که باعث میشه شرایط بهتر بشه و زندگی روز به روز شادتر شه! اما آیا این قضیه درمورد شرایط زنان هم صدق میکنه؟ نه! قطعا نه! هرچند که به نظر میرسه جایگاه زنان کمی بهبود پیدا کرده.
از قرن پانزدهم به بعد، زنان نقش مهمتری توی زندگی و فرهنگ جوامع ایفا کردن. زندگی زنان همچنان تحت سلطه ی قوانین مردانه و ازدواج بود اما با این حال بعضی از زنان کم کم راه هایی پیدا کردن که وارد قلمرو مردان بشن.
به عنوان مثال، در قرن هفدهم زنان در فرانسه، بحث در مورد فلسفه، ادبیات و هنر رو در سالن های ادبی شروع کردن. توی همین وضعیت، با اینکه زنان اجازه رفتن به دانشگاه نداشتن، نویسندگانی مثل ماری دو گورنای (Marie de Gournay) و مادام دو لا فایِت (Madame de La Fayette) ظهور کردن و از همسران خودشون هم مشهورتر شدن. اونم در حالی که تحصیلات رسمی نداشتن.
علاوه بر اون زنان حتی تونستن پای خودشون رو به سیاست هم باز کنن. دوشس داگویلون (Duchesse d’Aiguillon) به خاطر نفوذ و اعمال قدرتی که بر کاردینال ریشیلیو (Cardinal Richelieu) داشت معروف شد و از اونجایی که وزیر ارشد لویی سیزدهم بود، از سوی خیلیها به عنوان فرمانروای واقعی فرانسه شناخته میشد. زنان دیگری هم در اون تاریخ بودن، مثل الیزابت اول، ملکه انگلستان و ایرلند و یا کریستینا (Christina) ملکه سوئد که تونستن بالاترین مقام کشورشون رو از آن خودشون بکنن.
اونها با مجرد موندن، مطیع اراده و خواست شوهر نبودن و چون پدرانشون هم فوت کرده بودن، قدرتی نبود که محدودشون کنه و تونستن به اوج آزادی دست پیدا کنن. آزادی ای که قبلا دست قدرتمندترین مردان بود!
ولی با وجود این تحولات، اکثریت زنان دنیا همچنان تحت سلطه و مطیع باقی موندن. تا جایی که حتی توی اوایل قرن بیستم میلادی، جایگاه زن از مرد پایینتره. در سال 1918 در ایالات متحده، دستمزد زنها کمتر از نصف دستمزد مردها بود! جالبه بدونین همزمان در آلمان، کارگران زن معادن، با حجم کار یکسان با مردها، یک چهارم کمتر از اونا درآمد داشتن. علاوه بر این، زنهایی که به جای کارکردنِ بیرون از خانه، بچه دار شدن و خواستن که تو خونه بمونن، جایگاه اجتماعیشون در مقابل مردانی که شاغل بودن پایینتر رفت. در ادامهی این شرایط، از اونجایی که به خونهداری دستمزدی تعلق نمیگرفت، زنان خانهدار از نظر مالی به شوهراشون وابسته شدن؛ میشه گفت یه نوع اسارت دو طرفه!
دین نقش مهمی توی "دیگری" قلمداد شدن زن ایفا کرد.
در طول تاریخ بشر، دین همیشه روی تفکر و عمل آدما تاثیر داشته. به خصوص روی نحوه نگرش به زن. در واقع بسیاری از ادیان از همون اول زن رو در جایگاه پایینتری نسبت به مرد قرار میده.
به ریشه ی دین مسیحیت و یهود نگاه کنین؛ مخصوصا ماجرای آدم و حوا. همونطور که می دونیم، آدم برای لذت بردنِ آزادانه از نعمتهای باغ عدن آفریده شد اما چون تنها بود، خداوند برای آدم همدمی خلق میکنه و از دنده چپ مرد، زنی به نام حوا رو میسازه.
بعداً حوا آدم رو متقاعد می کنه که از میوه درخت ممنوعه بخوره و به خاطر ترغیب آدم به خوردن میوه سرزنش میشه. پس این حوا ست که مسئول سقوط انسان و اخراجش از بهشت بوده!
اینجا میبینیم که زن به "دیگری" تبدیل میشه و در مقابل مرد که صاحب روح آزاد و خلاقه، به عنوان یه جسم و مایه گناه شناخته میشه!
در مسیحیت، این جسم گناهکار همواره گناه اصلی رو بازتولید می کنه و هر نوزادی را حتی قبل از تولد میتونه گناهکار کنه. اما این دیدگاه فقط توی دین مسیحیت نیست! به عنوان مثال در امپراطوری روم اینکه سربازا قبل از رفتن به جنگ با همسرانشون رابطه داشته باشن، کاری تابو و زشت محسوب میشد! رومی ها معتقد بودن که نیروی سرباز توسط جسم مونث تخلیه میشه و این جسم ماده، اون انرژی رو میبلعه! حالا جالبه که این نگاه درباره همه ی زنان صدق نمیکرد! مثلا دختران نابالغ یا پیرزن ها و افرادی که از نظر زناشویی فعال محسوب نمیشدن، توی این دایره قرار نمیگرفتن!
یکی دیگه از چیزهایی که باعث شد زن نقش "دیگری" داشته باشه، افسانههاییه که درباره زنها وجود داره.
اگه فکر میکنین که دین تنها چیزیه که عقاید ما رو نسبت به زنان شکل داده، اشتباه میکنین. چون که کلی افسانهی غیرمذهبی هم وجود داره که باعث شده جایگاه زن تنرل پیدا کنه.
افسانههای زیادی درباره پریود زنان وجود داره، چیزی که فقط زنان تجربه ش میکنن. مثلا اواخر دهه 1940 بسیاری از مردم جنوب فرانسه معتقد بودن که اگر یه زن در دوران پریودش به خوک ها غذا بده، گوشت اون خوک ها برای ژامبون یا بیکن بد میشه!
یا مثلا الان برای ما خیلی پوچ و بیمعنی به نظر میرسه، ولی زنها بارها براشون پیش اومده که وقتی عصبانی میشن، بهشون میگن که "عه پریودی؟!" یا " وقت پریودته!" و این باور رو القا میکنن که پریود باعث میشه زنان نتونن رفتارشون رو کنترل کنن!
این افسانه های به ظاهر خیرخواهانه درباره زنان، به طور نامحسوس باعث شده زن "بیگانه" یا "دیگری" به حساب بیاد.
الهههای زن اساطیر یونانی رو در نظر بگیرید؛ زنان اغلب توی این اساطیر صرفا موجوداتی الهام بخش هستن نه خلق کننده! زن منفعله و صرفا وجود داره تا الهامبخش قدرت و اراده متعالی مردها باشه.
و اکثرا الههها و نمادهای زن در افسانهها، ماهیت مرموز و مبهمی دارن که باعث میشه مردها نتونن زن رو در زندگی واقعی درک کنن. همین موضوع هم به "دیگری" محسوب کردن زنان دامن میزنه. حالا این نمادها میتونن یه نماد مثبت باشن، مثل مادر باکرهی عیسی مسیح، یا حتی منفی باشن مثل اون حشرهای که جفت مذکر خودش رو بعد از رابطه، میبلعه!
این نمادهای بیش از حد ساده، باعث میشه مردها پیچیدگیهای انسانی زن رو نادیده بگیرن. بعد چه اتفاقی میافته؟ مرد به جای اینکه بخواد بفهمه که چی باعث شده زن آزار ببینه، خشم و عصبانیت زن رو با این توجیه که "زنها معمولا موجودات غیرقابل درکی هستن"، نادیده میگیره.
پروسه ی "زن شدن" از کودکی شروع میشه.
اگه این عقیده درست باشه که: زن بودن در طول تاریخ و با مذهب و اسطورهها تعریف شده، پس چه چیزی باعث میشه که در زمان حال، یه انسان، به زن تبدیل بشه؟
برای جواب دادن به این سوال باید بگیم که این روند درست بعد از تولد شروع میشه. بچهها وقتی به دنیا میان، ذهنشون یکسانه، اما وقتی جامعه اونا رو به دو دستهی دختر و پسر تقسیم میکنه، دو روش برای حضور در دنیا رو پیش روشون میذاره.
نوزادها رفتار یکسانی دارن، جفتشون از سینه مادرشون تغذیه میشن، از پوشک استفاده میکنن و زیاد میخوابن. اما درست وقتی که تایم شیردهی مادرا به نوزادا تموم میشه، همه چیز شروع میکنه به عوض شدن! به پسرا گفته میشه که مرد باشید و مستقل و قوی! در حالی که با دخترا برای مدت بیشتری مثل نوزادا رفتار میکنن و تا چند سال ناز و نوازش بیشتری بهشون میدن و مثل یه حیوون خونگی دائما بهش محبت میکنن.
حالا این تمایز بین دختر و پسر زمانی به بیشترین حد خودش میرسه که بچهها نسبت به اندام تناسلی خودشون آگاه میشن. پسرها اجازه دارن - و حتی تشویقم می شن – که با خودشون بازی کنن و توانایی ادرار کردن در حالت ایستاده بهشون حس اختیار میده. از یه طرف دیگه، دخترا باید بشینن یا چمباتمه بزنن، و معمولا بهشون گفته میشه که موقع ادرار کردن احتیاط کنن. اینا همه باعث میشه که دخترا باور کنن اندام تناسلیشون تابو و مایه شرمه. و همین مسئله احساس شرم از بدن خودشون رو تو دخترا ایجاد میکنه.
همین شکافی که ایجاد میشه، تو کل دوران کودکی رو دخترها تاثیرشو میذاره و اونها رو سمت منفعل شدن سوق میده. مثلا در حالی که پسر چیزی به اسم آلت تناسلی "داره" و باهاش بازی میکنه، دختر اون رو "نداره" و به جاش یه عروسک میدن دستش تا بازی کنه! این عروسک یه جور التیامه روی زخم روانی اون بچه.
داشتن یه عروسک توی اون سنین به دختر این پیام رو القا میکنه که نقش تو توی زندگی اینه که برای مراقبت از بچههای آینده آماده بشی و از مادرت الگوبرداری کنی. ولی بیاین در ادامه ببینیم این روند چطوری شکل میگیره؟
دخترا با ورود دخترا به دوران نوجوانی، بیشتر به "زن" یا "دیگری" تبدیل میشن.
وقتی دخترا بزرگتر میشن چه اتفاقی می افته؟ با افزایش سن، هرچی تمایز بین دختر و پسر بیشتر خودش رو نشون میده، زن ها بیشتر توی موقعیتی که جنسیتشون براشون ایجاب میکنه، غرق میشن.
بعد فکر میکنن که بچه دار شدن چیز خوبیه چون از بچگی دارن تاثیر مثبت مراقبت مادر از فرزند رو میبینن. ولی وقتی که بزرگتر میشن و وابستگیشون به مادرشون کم میشه، محدود شدن توی خونه رو دوس ندارن و به نقشی که پدرها دارن علاقهمند میشن. پدر همیشه دارای قدرت و اختیاره!
یه آمار عجیب و غریب در این باره وجود داره: یه پزشک انگلیسی به اسم هاولاک الیس (Havelock Ellis) طی تحقیقاتش به این نتیجه رسید که بیش از 75 درصد دخترا دوس دارن پسر باشن درحالی که تنها یه درصد از پسرا دوست داشتن دختر باشن. این میل به زن نبودن، با تغییر بدن دختر و ظهور نمادهای فیزیکی زنانه همواره بدتر میشه.
مثلا وقتی سینه های زن شروع به شکل گرفتن میکنه، این جسمشه که بیشتر مورد توجه قرار میگیره و اونو چیزی به جز یه جسم نمیبینن! این ویژگی های فیزیکی زنانه بیش از پیش اونو از پسران متمایز میکنه و توی نقش "دیگری" فرو میبره!
با شروع عادت ماهانه، این تغییر بیشتر خودشو نشون میده، اولین پریود یه دختر معمولا یه تجربه دردناکه. حالا این تجربه دردناک وقتی با حس و حال شرم و تابویی که از دوران کودکی اندام تناسلی دختر رو احاطه کرده، ترکیب میشه، شرایط رو بدتر میکنه.
علاوه بر این، شروع عادت ماهانه این موضوع رو به دختر یادآوری میکنه که سرنوشتش مثل سرنوشت مادرش خواهد بود: اینکه اون به صورت بالقوه یه دستگاه فرزندآوریه و باید سنگینی عواقب رابطه رو به دوش بکشه.
تمایلات و رابطه زناشویی جزو آخرین مراحل ورود کامل یک زن به نقش "زن" محسوب میشه.
اولین رابطه زناشویی برای زن ها و مردها، آغاز ورودشون به دنیای بزرگسالی محسوب میشه. اما برای زنان، این اتفاق یک نشونه برای قرار گرفتن در سمت مسیر دردناک بلوغ هم هست.
زن جوان در ابتدا تصور وحشتناکی از این قضیه داره: اینکه اون با مردها رابطه زناشویی خواهد داشت!
فکر کردن به این موضوع وجودشو پر از نفرت میکنه. چرا؟ چون اندام های زنانهش مثل سینهها، باسن و در کل بدنش، نمادهایی از تحت سلطهی مردان بودنه!
جالب اینجاست که خیلی از دخترا این نفرت رو با آسیب زدن به خودشون ابراز میکنن. اینطوری هم خودشون رو تنبیه میکنن و روی بدن خودشون اعمال قدرت میکنن.
این تصور که توی روابط زناشویی، مردها همیشه فاعلن و زن منفعل، در باور عموم به شدت رایجه. ادبیاتی که برای تمایلات مردانه استفاده میشه، اکثرا به صورت فعال و پیش رونده هستن: این مرده که زن رو تسخیر میکنه. مثلا به این جملات گوش کنین:
-مرد مایع منی خودش رو "تخلیه" میکنه.
-دختر رو به رختخواب "میکشونه"
و جملاتی از این دست...
زن، اول تسخیرِ نگاهِ مرد روی بدن خودش میشه و بعد تحت تسلط اندام تناسلی مرد قرار میگیره. اما برخلاف تصور عامه مردم، خیلی از زنها از رابطه زناشویی لذت نمیبرن و حتی برای خیلی از زنها دردناکه. با اینکه خیلی از زنها تمایل دارن رابطه کلیتورال داشته باشن، اما در هر صورت رابطهی واژینال زمانی اتفاق میافته که مرد روی زن تسلط داشته باشه. این موضوع یعنی اینکه جسم زن با ماهیتی منفعل، فقط وقتی میتونه از رابطه واژینال لذت ببره که مرد از نظر زناشویی قوی باشه و روی جسم زن تسلط داشته باشه.
مادر شدن، مرحله نهایی "تبدیل شدن به یک "زن"ه اما میتونه رهایی بخش هم باشه
همه مون میدونیم که وقتی زن و مرد همدیگه رو خیلی دوس دارن چه اتفاقی می افته: بچه به وجود میاد.
و این موضوع برای انسان های مونث، گذر به مرحله نهایی زن شدن محسوب میشه. توی یه جامعه مردسالار، حاملگی و فرزندآوری نماد قدرت بی چون و چرای مرد در کاشت نطفه انسان در بدن زن به حساب میاد.
اما بارداری، انفعال و ایستایی زن رو بدتر میکنه چون باعث میشه نیازهای زن تابع نیازهای جنین داخل شکمش بشه. حتی قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد، نیازهای جنین در اولویت قرار داره. توی این شرایط هر احساس تعالی یا حس خلق کردنی که باید تو وجود زن باشه، بلافاصله جای خودش رو به ویار، حالت تهوع و درد سینه میده!
در این باره، روانشناسی به اسم ویلهلم استکل (Wilhelm Stekel) تا اونجا پیش رفته که کلا تهوع صبحگاهی در بارداری رو "تجلی اراده ناخودآگاه زن برای بیرون کردن جنین، مثل یه غذای بدهضمشده" توصیف کرده!
بسیاری از زن ها توی دوران بارداری، با بچهشون احساس یکی شدن میکنن و این حس، بعد از به دنیا اومدن بچه میتونه باعث منزویتر شدن مادر بشه. تازه مادر به این نتیجه میرسه که کودک مثل قبل دیگه فقط به اون تعلق نداره؛ ولی مادر به بچه تعلق داره و باید تسلیم نیازهای بچه بشه و تمامِ وقتِ خودش رو صرف پرورش و تغذیه اون بکنه.
با این حال مادر شدن میتونه زن رو از بند یه کالای زناشویی بودن برای مرد تا مدتی رها کنه. این وضعیت خودش رو با تغییر در عملکرد سینه زن نشون میده. تا قبل از به دنیا اومدن بچه، سینه زن یه عضو مربوط به رابطه زناشویی بود ولی با اومدن بچه به ابزاری برای مراقبت و غذا دادن و آسایش بچه تبدیل میشه. حالا توی این شرایط که دیگه سینه کارکرد زناشویی نداره، باعث میشه که زن بخاطر شیر دادن به بچه خودش در ملا عام از بدن خودش احساس شرم نداشته باشه.
سنت ازدواج در حالی که امنیت مالی به زن میده، اون رو در اسارت نگه میداره.
ما در طول تاریخ دیدیم که ازدواج چطور باعث به بند کشیدن زنان شده. اما ازدواج در دوران معاصر چه تاثیراتی توی وضعیت زنان گذاشته؟ درسته که کمی تغییر توی این وضعیت ایجاد شده اما همچنان ازدواج باعث میشه زن توی جامعه به حالت انفعال دربیاد و در همون وضعیت باقی بمونه. هنوزم مثل گذشته، مردها معمولا به عنوان سرپرست خانوار در نظر گرفته میشن و توی بسیاری از کشورها نام و دین شوهر به زن بهش تحمیل میشه.
یه آمار تکان دهنده میگه که تا اواخر سال 1942 فرانسه هنوز قوانینی داشت که زن رو ملزم به اطاعت از شوهر خودش میکرد! درحالی که در خیلی از کشورهای دنیا دیگه این قانون منسوخ شده و تغییر کرده. ولی هنوز کشورهایی هستن که توشون زن باید مطیع اختیارات شوهرش باشه. حتی در خیلی از جوامع لیبرال که ازدواج چندان مطرح نیست هم، تشکیل نهاد خانواده همچنان زن رو توی قفس انفعال میندازه.
هنوز از زن انتظار میره که اکثر کارهای خونه رو انجام بده و انجام میده! در سال 1947 نتایج تحقیقات نشون میداد که زنان در هفته 30 ساعت رو صرف کارای خونه میکنن. با اینکه الان وضعیت بهتر شده اما همچنان این زنان هستن که بیشترین زمانشون رو برای انجام این کار اون هم بدون دستمزد انجام میدن. همین بدون دستمزد بودن کارهای منزل یکی از دلایل ایجاد شکاف جنسیتی درآمد محسوب میشه. چرا زنان درآمد کمتری دارن؟ چون وقتی اکثر وقتشون صرف کارهای خونه میشه، طبیعتا زمان کمتری به کار بیرون از منزل میتونن اختصاص بدن. توی این شرایط وقتی زن میبینه درآمدش کمه، پس تصمیم میگیره کنار مردی زندگی کنه که درآمد زیاد داشته باشه و بتونه امنیت اقتصادی خونواده رو تامین کنه!
حالا زنی که توی این شرایط گیر کرده، یه زندگی منفعلانه، وابسته و یکنواخت رو میگذرونه. این زن وقت نداره برای خودش چیزی بسازه، در عوض باید همیشه از شوهر و بچه هاش مراقبت کنه؛ همچنین از جامعه، کار و دنیای بیرون جدا میشه. مراقبت از خانواده ممکنه باعث شه که خیلی از خلاءهای درونیش پر بشه اما زنی رو تصور کنین که همه ی زندگیش رو صرف خونوادش کرده ولی وقتی متوجه میشه که شوهر و بچه هاش میتونن بدون اون زندگی کنن، احساس رهاشدگی و تنهایی بهش دست میده.
پوشش زنان یکی دیگه چیزاییه که باعث میشه محدود بشن و این قضیه تا زمانی که پیر بشن ادامه داره!
محبوس شدن و در بند بودن و محدود شدن فقط توی پول و مسائل مالی خلاصه نمیشه، بلکه شکلهای دیگهای هم داره. مثلا زن برای اینکه لباسش خوشآیند مرد باشه، از طرف جامعه تحت فشار قرار میگیره و مجبور میشه طوری لباس بپوشه که نگاه مرد رو راضی کنه، حتی اگه خودش با اون لباس احساس راحتی نکنه. دامنهای کوتاه نسبت به شلوار آزادی حرکت کمتری به زن میدن و کفش های پاشنه بلند باعث تاول زدن پا و فشار اومدن به کمر میشن. لباس زیر های باریک و کوچیک هیچ کاربردی ندارن و کرستها تنفس رو دشوار میکنن. اما گاهی تاثیر نگاه جامعه به زنان ها اونقدر قویه که زنا فکر میکنن خوب لباس پوشیدن بهشون حس خوبی میده! در صورتی که این نوع نگاه مردها و جامعهست که وادارشون میکنه تا خواستنی باشن و احساس دلخواه بودن بکنن!
هرچی زن بزرگتر میشه این فشار هم قوی تر میشه چون زن تلاش میکنه تا خواستنی بودن خودش رو در طول زمان حفظ کنه. معیارهای مردانه ای به اسم قوهی مردانگی، با افزایش سن مردان همچنان پابرجاست و حتی افزایش هم پیدا میکنه اما معیارهای زنانه مثل جوانی و باروری که معیار مطلوبیت و خواستنی بودن زنها برای مرداست، با افزایش سن در زنان کاهش پیدا میکنه. در نتیجه خیلی از زنان چون میخوان در برابر این شرایط مقاومت کنن و تسلیمش نشن، هر کاری با ظاهرشون میکنن تا دیرتر به مرحله ی پیری برسن! مثلا زنان سالخوردهای که مثل جوونترها لباس میپوشن. اونا اینکارو میکنن چون میخوان هنور خواستنی بمونن و مهر تاییدی بزنن به اینکه زمانی خاستنی بودهن. این مبارزه درونی تا زمان مرگ ادامه داره مگه اینکه زنی خودش بخواد تسلیم اثرات پیری بشه.
اگه زن به خودش اجازه بده که پیر بشه، میتونه خودش رو از این نگاه مردانه که بهش تسلط پیدا کرده، رها کنه. این رهایی اتفاق میافته چون اون نگاه کالا انگارانه از زن برداشته میشه و دیگه زن به چشم یه شیء دیده نمیشه. از طرفی هم زنی که پیر شده وظیفه مراقبت از شوهر و فرزندان رو نداره. در نتیجه اگه پیری خودش رو بپذیره و در برابر گذر زمان مقاومت نکنه، میتونه خودش رواز یوغ "زن بودن" رها کنه. اما خب متاسفانه این موضوع اینقدر دیر توی زندگی بیشتر زنا اتفاق می افته که دیگه فرصت چندانی برای استفاده از آزادی ندارن.
فاحشگی، به ازدواج مشروعیت میبخشه اما شکل دیگری از انقیاد زنان محسوب میشه.
گفتیم که ازدواج و مادر شدن دخترها رو وارد دنیای "زنها" میکنه ولی زنان مجرد چی؟ به نظرتون پس مجردا الان از دام فرهنگ مردانه آزادن؟ قطعا نه!
بسیاری از زن هایی که به نظر میرسه آزادن، در واقع در بند یه غل و زنجیر نامرئی هستن. مثلا زنان روسپی رو در نظر بگیرید، خیلیا فکر میکنن که روسپی ها مظهر نوعی از آزادی جسمی هستن اما فحشا خودش شکل دیگری از بردگیه که استثمار زنان رو در پی داره. در واقع فحشا راهی برای جداسازی زنان از هم محسوب میشه، تا غلبه بهشون آسونتر باشه. زن هایی که مجبورند از بدنشون به عنوان سرمایه برای کسب درآمد استفاده کنن، مورد اهانت و استثمار قرار میگیرن. توهین هایی که بخاطر رابطه داشتن با چندین نفر بهشون میشه، یه جورایی ازدواج تک همسری رو مطلوبتر نشون میده. بعضی ها فکر میکنن که روسپی ها خودشون این شغل رو انتخاب کردن در حالی که این کار بیشتر نشون دهندهی ناامیدی و سرکوبه.
ضمنا خیلی وقتا افراد از روی فقر و برای زنده ماندن حاضرن هرکاری بکنن. سال 1836 یه پزشک فرانسوی به نام پارنت دوشالته (Parent-Duchâtelet) توی کتاب "روسپی گری در شهر پاریس" در این باره مینویسه: " از بین دلایل فحشا، هیچ کدومشون از بیکاری و فقر و فلاکت، قویتر نیست." با وجود اینکه حدود 200 سال از تحقیقات این پزشک میگذره، اما هنوز "فقر" نیروی محرکه اصلی برای روسپیگری محسوب میشه. توی دوره ای که نویسنده زندگی میکرد، بسیاری از زنهایی که به روسپیگری رو میاوردن، خدمتگذار طبقه اشراف و طبقه متوسط بودن. دلیلش اینه که از وقتی که دیگه مسئولیت نگهداری از خدمتکار از دوش طبقه اشراف و متوسط برداشته شد، هزاران زن، بی سرپناه و بیکار شدن! اواخر قرن نوزدهم، 50 درصد از زن هایی که روسپیگری رو انتخاب کردن، قبلا به عنوان خدمتکار کار میکردن.
موقعیتی که زن ها توش زندگی میکنن، شرایط رو برای اعتراض زنان سختتر میکنه.
برای خیلیا سوال پیش میاد که اگه وضعیت زنان تا این حد بده، پس چرا زنا اعتراض نمیکنن؟
زمانی که سیمون دوبوار مشغول نوشتن این کتاب بود، بحث حقوق زنان هنوز تبدیل به یه جنبش مردمی نشده بود. حتی امروزه هم با وجود اینکه زنان بسیاری برای احقاق حقوق خودشون مبارزه میکنن، اکثریت زنان همچنان در شرایطی زندگی میکنن که حتی نمیتونن برای موقعیتی که توش گیر کردن احساس مسئولیت کنن و از طرفی این باور بهشون قبولونده شده که هیچ قدرتی برای تغییر دادن شرایط ندارن.
زن ها واقعا باور کردن که قدرتی ندارن. چونکه از سنین جوانی بهشون اینو القا کردن که نمیتونن زندگی خودشون رو، خودشون تعیین کنن و همیشه یه نیروی خارجی باید وجود داشته باشه. مثلا اینکه یه عمر تو گوش زنا خوندن که برای خوشحال بودن به یه مرد نیاز دارن! حالا با وجود این باور، چطوری زن ها رو قانع کنیم که خودشون مسئول ناراحتی خودشونن؟ باوری که معتقده مرد فعال و زن منفعله، در نهایت به یه حقیقت روزمره برای زنان بدل میشه.
هنوز کشورهای زیادی وجود دارن که زن ها توشون حق رای محدود دارن یا اجازه راه اندازی یه کسب و کار بهشون داده نمیشه!
یکی دیگه از عواملی که از رسیدن زن ها به آزادی جلوگیری میکنه، وضعیت اقتصادی اوناست. تا وقتی که زنان از لحاظ مالی به شوهراشون وابسته ان، اعتراض و قیام علیه اونها، مساویه با از دست دادن زندگیشون. به همین دلیل خیلی مهمه که زن ها به وضعیت اقتصادی همه ی زنان تمرکز کنن و روی این موضوع به همبستگی برسن. تنها راه رسیدن به آزادی اینه که به کنشهای جمعی روی بیارن و فقط به فکر آزادیهای فردی نباشن.
بعضی از زنا فکر میکنن که با جا پای مردها گذاشتن و رسیدن به موفقیتهای مردا و رشد در زمینه تجارت و سیاست، به اندازه کافی مبارزه کردن! اما یادتون باشه اگر هم این اتفاق بیوفته، زن ها همچنان دارن توی دنیایی زندگی میکنن که توسط مردها اداره میشه.
خودشیفتگی و عشق راههاییه که زنان با استفاده اونها خودشون رو برای به بند کشیده شدن در برابر مرد توجیه میکنن.
چندتا فیلم تو سبک رمانتیک-کمدی دیدین که توش یه دختر، رابطهی خودشو با یه پسر با جمله ی "ولی من دوسش دارم" توجیه میکنه؟
اصلا چرا این کارو میکنه؟ در جواب باید بگیم که عشق نیروی قدرتمندیه که به زن اجازه میده در بند بودن خودش رو توجیه کنه. وقتی دختر به این نتیحه میرسه که از پسرا متفاوته و هیچوقت به جایگاه ارزشمندی که متعلق به اوناست نمیرسه، آرزونه میکنه که حداقل از طرف اونا دوست داشته بشه. از طرفی هم زن میبینه که هر کدوم از نقشهای تعریف شده برای زن مثل مادر شدن یا همسر بودن، تنها در صورتی به دست میاد که زن بتونه یه مردی رو پیدا کنه. اگه بخوایم عوامل دیگه رو بذاریم کنار، میتونیم بگیم که زن از احساس قدرتمندی به اسم عشق استفاده میکنه تا خودشو متقاعد کنه قفسی که داخلش قرار میگیره ارزش اینهمه رنج رو داره.
توی حالت دیگه، وقتی زن خودشو به هدف یه مرد تبدیل میکنه، ممکنه همه چیز به طور وحشتناکی اشتباه پیش بره. بعضی وقتا زن ها خودشیفته میشن و در بند بودن خودشون رو با پرداختن بیش از حد به خودشون توجیه میکنن. چطوری؟ تو این حالت، زنان به نوع نگاه مردانه به زن اعتبار میدن، به طوری که خودشون رو به چشم یه شی و یه جسم میبینن. پس عاشق خودشون میشن و تماما از زیبایی و جسم خودشون لذت میبرن. مثلا یه مجسمه ساز اوکراینی به اسم ماری باشکرتسف Marie Bashkirtseff جوری عاشق خودش بود که میخواست زیبایی خودش رو در تمام مجسمه هایی که از مرغوبترین سنگ مرمرها میساخت، نشون بده. زندگی ماری هم نشون داد که این ذهنیت خودشیفته، میتونه زن رو به مرد وصل کنه. چطوری؟: ماری برای اینکه بتونه سنگ مرمر و امکانات کافی برای ساخت مجسمه هاش فراهم کنه، مجبور شد با یه مرد ثروتمند ازدواج کنه.
تا زمانی که زن و مرد همدیگر رو هم شان و رفیق و همدل ندونن، برابری جنسیتی هرگز اتفاق نمی افته.
تا اینجا فهمیدیم که چه نیروهایی طی یه فرایند تلخ، نقش زن رو به زنان تحمیل میکنن. اما آینده چی؟ آیا به برابری میرسیم؟
برای رسیدن به برابری واقعی، زن و مرد باید همدیگر رو همشان بدونن و برای رسیدن به این نقطه، زن و مرد متقابلا باید از هم شناخت پیدا کنن. نه مرد میتونه به زن هویت ببخشه و نه زن به مرد. مثلا یه تبلیغ لباس زیر رو در نظر بگیرید که توش از بدن مرد برای جذب زنان استفاده شده. این تغییرِ جایگاهِ قدرت، شاید برای زنان لذت بخش باشه اما نه تنها هیچ کمکی نمیکنه بلکه به این تضاد و شکاف بین جنسیت تداوم میبخشه.
زن همچنین باید یاد بگیره که متعلقاتی که بهش چسبیده رو رها کنه تا به تعالی برسه و جایگاه واقعی خودش رو پیدا کنه. بعضی از زنان میخوان اون امنیتی که منفعل بودن براشون ایجاد میکنه رو حفظ کنن. اما اگه زن بخواد که از این بند "جنس دوم بودن" فراتر بره، باید این حاشیه امنیت رو رها کنه و موضع شجاعانه تر، جدید و فعالی رو برای خودش انتخاب کنه.
مهمتر از همه اینه که، هم زن و همه جامعه به این درک برسه که این نقش تعریف شده برای زنان، صرفا یه نوع ساختار اجتماعیه و زن بودن به معنای امروز، یه هویت ذاتی نیست بلکه چیزیه که جامعه ما رو به اون تبدیل میکنه. اگه قراره به برابری برسیم، لازمه که این ساختار منفعلانه رو درک کنه و نسبت بهش آگاه بشه تا بتونه ازش گذر کنه. برای انجام این کار، زن باید همون اخلاق کاری و شجاعتی که از مرد انتظار داره رو از خودش بخواد.
ولی اینم در نظر داشته باشید که زن به تنهایی نمیتونه تمام این ساختارهارو تغییر بده، کل جامعه باید تغییر کنه تا آزادی زن محقق بشه. یعنی چی؟ یعنی قانون باید از حقوق زنان حمایت کنه. مثلا باید دسترسی قانونی به اقلام کنترل بارداری به زن داده بشه و در صورت لزومِ سقط جنین، این امکان رو بهش بده. بدن زن مال خودشه و تنها خودش میدونه که چی براش بهتره.
خدمات رایگان مراقبت از کودک و مرخصی استحقاقی هم باید برای زنان در دسترس باشه تا اون دسته از زنانی که قصد بچه دار شدن دارن، مجبور نباشن به خاطر تداوم نسل بشر، رایگان کار کنن. در آخر، برای اینکه جامعه به برابری جنسیتی برسه، هم زن و هم مرد باید عمیقا به این برابری باور داشته باشند.
هیچ کسی زن به دنیا نمیاد. زن بودن چیزیه که شما بهش تبدیل میشید. زن بودن قبل از اینکه یه مقوله ی بیولوژیکی و زیستی باشه، زاده ی تاریخ و مذهب و اسطوره هاییه که دائما توسط نیروی اجتماعی مردانه بازتولید میشه. برای آزاد شدن زنان بند تمام نابرابری ها، همه ما باید بدونیم که زن بودن، چیزی بیشتر از یه ساختار اجتماعی نیست!
همه ما توی کار یا زندگیمون کلی ایده به ذهنمون میرسه که ممکنه در نگاه اول جذاب نباشن اما جالب اینجاست که میتونیم جذابشون کنیم!کتاب ایده عالی مستدام، میگه که چطور به صورت تاثیرگذار، ایدهمون رو بیان کنیم، توجه مخاطب رو بهش جلب کنیم و در مسیر اجرا شدن قرارش بدیم. این کتاب همچنین با لحن ساده و روانش، پیامهایی برامون داره که بتونیم مدیر، کارافرین یا کارمند بهتری باشیم.
چرا بعضی ایدهها موفق میشن و بعضی از اونها شکست میخورن؟
همین سوال کافیه تا ما به اهمیت کار برادران هیث، یعنی چیپ هیث و دُن هیث پی ببریم. پس اگر کلی ایده تو سرت داری و میخوای طوری اونا رو ارائه بدی که نظر کارفرما، همکار یا دوستت رو جلب کنی و ایدههات رو ماندگار کنی، این کتاب رو از دست نده.
به عبارتی دیگه، میشه حتی کلیتر به قضیه نگاه کرد و گفت «ایدهي عالی مستدام» یکی از بهترین کتابها برای برقراری ارتباطتاثیرگذار با دیگرانه.
تصور کن امروز غروب با یه دوست برای خوردن شام توی یه رستوران قرار گذاشتی. موقع شام، از دوستت میپرسی که «میخوای یه ایده رو امتحان کنی؟» دوستت میپرسه که «خب اون ایده چیه؟» و تو بهش میگی که میخوای برای ده ثانیه، یکی از آهنگهای خیلی معروف رو با زدن انگشتهات روی میز اجرا کنی و اون باید بتونه حدسش بزنه.
بعد تو شروع میکنی ملودی یا ریتم آهنگ «تولدت مبارک» رو با زدن انگشتهات روی میز اجرا کنی. (اینجا گوینده میتونه همین کار رو با زدن انگشت روی میز و ملودی تولدت مبارک بکنه: هوم هو هوم هوم هوم ...).
حالا فک میکنی، اگر این بازی رو با ده تا از دوستات انجام بدی، چند نفر از اونها میتونن که آهنگها رو به درستی حدس بزنن؟ یکی از هر ده تاشون؟ ۵ تا از هر ده تاشون؟
تو سال ۱۹۹۰، روانشناسی به نام الیزابت نیوتن، این کار رو روی دانشجوهای دانشگاه استنفورد آزمایش کرد
نتیجه اینکه از هر ۴۰ دانشجو تنها یک نفر قادر بود موسیقی معروفی که داشت با ضربهي انگشت روی میز اجرا میشد به درستی حدس بزنه! عجیبه نه؟ اما چرا؟
اونهایی که داشتن موسیقی رو با ضربههای انگشت روی میز اجرا میکردن، فک میکردن حداقل نیمی از شنوندهها باید بتونن موسیقی رو تشخیص بدن، چون خودشون موسیقی رو میشناختن و توی اون لحظه، اون موسیقی داشت توی ذهنشون اجرا میشد! بنابراین انتظار داشتن که دیگران هم بتونن با ریتم و ملودی ضربهها ارتباط برقرار کنن. این چیزی هست که روانشناسا به اون میگن:
«طلسم دانش!»
اکثر مواقع، وقتی ما ایدههامون رو با دیگران به اشتراک میذاریم، در واقع خودمون رو به عنوان مخاطب فرض میکنیم و این رو در نظر نمی گیریم که شنوندهی ما، دانشی که درون ذهن ما هست رو نداره. به همین خاطر، ممکنه حرفهامون برای اون گیج کننده یا حوصله سربر بشن.
طلسم دانش در واقع همون چیزیه که باعث میشه مردم نوشتهها و حرفهای دانشمندان بزرگ رو درست متوجه نشن، چون به ندرت کسی با سطح دانش اونها پیدا میشه. طلسم دانش چیزیه که باعث میشه وقتی به یه همکار، دستورالعمل واضحی برای انجام یه کار میدیم، اون دستورالعمل براش گیج کننده به نظر بیاد. همون چیزی که باعث میشه کنفرانس جذابی که ساعتها براش وقت گذاشتیم تا توی کلاس ارائه بدیم، برای دیگران کسالتاور باشه.
اگه نتونی ایدههات رو به وضوح با دیگران به اشتراک بذاری، زمان و انرژیای که بابت پرورش اون ایدهها گذاشتی به کل هدر خواهد رفت. چیپ هیت و دن هیت لیستی از تکنیکهای غلبه بر طلسم دانش جمعاوری کردن که کمک میکنن ایدههات رو به بقیه بچسبونی! درست شنیدی! بچسبونی!
ایدهها برای چسبناک شدن به سه ویژگی نیاز دارن:
جالب باشن
قابل اجرا باشن
و به یادموندنی باشن
حالا بریم سراغ سه تا داستان از کتاب «ایدهی عالی مستدام» که به شما کمک میکنن ایدههاتون رو چسبناکتر کنید:
۱.یک روز بعد از ظهر، روانشناسی به نام رابرت چیالدینی به کتابخونهی دانشگاهی رفت تا اونجا، کتابی علمی برای تدریس به دانشجوهاش پیدا کنه. اما همهی کتابهایی که برمیداشت به شکل غیرقابل تصوری کسالتاور بودن تا اینکه درنهایت، یک کتاب دربارهی نجوم نظرش رو جلب کرد. کتابی که با یک سوال آغاز میشد:
«چطور میتوان منحصر به فردترین شیء تو منظومهی شمسی، یعنی حلقهی زحل رو توضیح داد؟»
واقعا حلقهي زحل از چه چیزی تشکیل شده؟ و چطور ممکنه که سه گروه از معتبرترین دانشمندان دنیا، یعنی دانشمندان کمبریج، ام آی تی و کال تِک سه جواب کاملا متفاوت برای این سوال داده باشن؟ جواب داشت به ارامی و مثل یه رمان معمایی برای چیالدینی مشخص میشد. چیالدینی قبل از برداشتن اون کتاب، هیچ علاقهای به حلقهي زحل نداشت اما حالا، با سرعت صفحات اون کتاب رو ورق میزد. دلیلی که اون، کتاب رو پایین نمیذاشت دقیقا همون دلیلی بود که باعث میشه ما یک فیلم بد رو تا انتها ببینیم: اینکه میخوایم بدونیم تهش چی میشه!
اگه میخوای که ایدهات چسبناک بشه، نباید همه چیز دربارهی اون رو یکجا مطرح کنی، به جاش باید از نوعی حس معمایی استفاده کنی. چیپ و دن هیت توی کتاب ایدهی عالی مستدام میگن که هدف اینه که مخاطبتون رو مجبور کنید با خودش فکر کنه:
بعدش چی میشه؟
و: چطور قراره به پایان برسه؟
با کمک این دو سوال میتونی مخاطبترو درگیر کنی و اینجوری شانس بیشتری داری که ایدهت رو به اون بچسبونی. اوه، راستی، جواب سوال دربارهی حلقهی زحل داشت یادم میرفت: گرد و خاک! درسته گرد و خاک! حلقهی زحل از یخهای پوشیده شده با گرد و خاک تشکیل شده.
۲. در سال ۲۰۰۱، یک آگهی تبلیغاتی تلویزیونی برای معرفی مدل جدیدی از یک مینیون توی آمریکا پخش شد. توی آگهی، دوربین نماهایی از جاده، عبور مینی ون از مسیر و ویژگیهای جدید ماشین مثل درهای کشویی اتوماتیک و سقف تماما شیشهای که میشد آسمون رو از اون نگاه کرد نشون میداد. مینی ون درون جاده حرکت میکرد و یک خانوادهی ۵ نفرهی خوشحال توی اون مشغول خنده و شادی بودن. بعد مینی ون توی یه تقاطع متوقف میشد و دوربین روی صورت پسر بچهای که روی صندلی عقب نشسته بود و به بیرون پنجره خیره شده بود، به آروی زوم میکرد و ناگهان ... : بوم!
ماشینی با سرعت از طرف دیگر تقاطع میامد و به شدت به مینیون برخورد میکرد. مینیون پرتاب و خرده شیشهها همهجا پخش میشدند. سپس صفحه به ارامی سیاه میشد و پیامی روی ان میامد:
«اون ماشین رو ندیدی که داشت میومد، درسته؟ هیچ کس دیگهام ندید. پس کمربند ایمنیت رو ببند.»
این تبلیغ برای یه ماشین نبود، در واقع تبلیغی برای بستن کمربند ایمنی توسط پلیس راهنمایی و رانندگی امریکا بود. تبلیغی که توجه میلیونها نفر رو تو اون سال به خودش جلب کرد و تونست به شکلی کاملا موثر، پیام بستن کمربند ایمنی رو که برای اکثر ادمها صحبت کردن دربارهش کسالتاور به نظر میرسید، منتقل کنه. این تبلیغ به شدت تاثیرگذار بود، چون به شدت غیر منتظره بود! هیچکس انتظار این رو نداشت که توی یه تبلیغ تلویزیونی برای یه ماشین، سرنشینهای اون ماشین کشته بشن!
قبل از اینکه بخوای ایدهت رو برای کسی بگی، باید تلاش کنی توجه اون رو از طریق غیر منتظره کردن بخشی از پیامت جلب کنی
البته لازم نیست این تلاش به اندازهی کشته شدن سرنشینها تو تبلیغ ماشین غیر منتظره باشه، میتونه مثل همین اتفاقی باشه که چند دقیقه پیش برای خودت افتاد. من ازت پرسیدم که فک میکنی چند نفر بتونن اون اهنگ اشنا رو حدس بزن؟یکی از ۵ نفر؟ یکی از ده نفر؟ و یه دفعه جواب درست که میگفت: یکی از هر ۴۰ نفر!
بهترین راه برای غیر منتظره کردن پیام ایدهت اینه که عنوان رو مشخص کنی و بعد از خودت بپرسی که خب، مخاطبهای من انتظار دارن چه چیزی دربارهی این عنوان بشنون؟ و بعد از خودت بپرسی، چه چیزی دربارهی این عنوان میتونه اونها رو غافلگیر یا متعجب کنه؟ با کمک این سوالا میتونی از تلهي این تصور که همه از ایدهی من خوششون میاد چون خودم از اون ایده خوشم میاد، فرار کنی.
۳. تصور کن کسی پشت در ایستاده و در میزنه. در رو باز میکنی و یه خانم جوون رو میبینی که با یونیفرم قرمز ایستاده و یه سطل هم تو دستشه. خودش رو معرفی میکنه: اون برای حمایت از کودکان کار میکنه و تلاش داره برای کودکان گرسنه توی آفریقا پول جمع کنه. حالا با شنیدن کدوم یک از دو پیام زیر حاضری مبلغی رو به عنوان کمک بهش پرداخت کنی؟
- کمبود غذا و گرسنگی نزدیک به سه میلیون کودک رو تو افریقا با خطر مواجه کرده، لطفا کمک کن تا بتونیم این ۳ میلیون نفر رو نجات بریم.
یا هر مبلغی که بتونی به ما کمک کنی، به دختری به نام روکیا داده خواهدشد. یه دختر ۷ ساله توی کشور مالی. روکیا با سؤهاضمه دست و پنجه نرم میکنه و توی وضعیت خیلی بدیه. کمک شما قطعا باعث میشه که اون شانس زندگی بهتری پیدا کنه.
در سال ۲۰۰۴، ریچارد جوزف، استاد دانشگاه، دقیقا همین سناریو رو مورد بررسی قرار داد
افرادی که به اونها اطلاعات کلی دربارهی کمبود غذا و گرسنگی توی افریقا داده شده بود، به طور میانگین یک دلار و ۱۴ سنت کمک کرده بودن. اما افرادی که به اونها اطلاعات شخصی و قصهي افراد نیازمند مثل روکیا و طریقهي کمک بهشون داده شده بود به طور میانگین ۲ دلار و ۳۸ سنت کمک کرده بودند، یعنی چیزی بیشتر از دوبرابر!
اغلب مواقع که شما موضوعی رو با دیگران در میون میذارین انتظار دارید که اونها هم به همون میزان که شما اهمیت میدین به اون موضوع اهمیت بدن، اما اونها اینکار رو نمیکنن مگه اینکه شما یه داستان شخصی رو براشون تعریف کنید.
قصههای شخصی برای ذهن انسان مثل دستگاه شبیهساز پرواز عمل میکنن. قصههای شخصی به مخاطب این امکان رو میدن تا خودش رو مو به مو به جای شخصیت قصه تصور کنه و چیزی که اون شخصیت احساس میکرده رو احساس کنه. به همین دلیل افرادی که قصهی شخصی روکیا رو میشنیدن حاضر بودن که مبلغ بیشتری کمک کنن. اونها رنج روکیا رو احساس میکردن پس حاضر میشدن که بهش کمک کنن.
اگه میخوای که دیگران به ایدههات گوش کنن و به اونا اهمیت بدن، برای گفتن اون ایدهها از قصههای شخصی استفاده کن. یه قصههای شخصی خوب باید این ویژگیها رو داشتهباشه:
- جایی که اون قصه اتفاق افتاده
- یه شخصیت اصلی
- چالشی که اون شخصیت درگیرش بوده
- و یه روند منطقی برای رویدادهایی که اون شخصیت، برای غلبه به مشکلات پشت سر گذاشته.
هدف شما باید این باشه که ایدهتون رو به عنوان راهحلی که شخصیت قصه برای غلبه به مشکلش از اون استفاده کرده جا بزنید. این شخصیت میتونه خود شما، کسی که شما میشناسید یا کسی که جایی دربارهش شنیدید یا خوندید باشه.
در نهایت، برای اینکه ارتباط ما با دیگران موثرتر باشه و بتونیم ایدههامون رو به دیگران بچسبونیم، برادران هیت ۶ اصل رو پیشنهاد میدن:
اصل اول: سادگی
سادگی به معنی این نیست که ایدهمون رو تا حد احمقانهای پایین بیاریم، بلکه به معنی اولویتبندی تو بیان اونهاست. اگه چیزی که میخوای بگی ۱۰ بخش داره، نباید انتظار داشته باشی که مخاطبت همهی اون ده بخش به یادش بمونه.
اصل دوم: غافلگیری
چطور توجه مخاطبمون رو به ایدهای که میخوایم باهاش در میون بذاریم جلب کنیم؟ خب اول یه شکاف توی دانش اون ایجاد میکنیم و بعد به صورت غافلگیر کنندهای اون شکاف رو پر میکنیم. ماجرای کشته شدن سرنشینها توی تبلیغ مینی ون رو که هنوز یادته؟ به همین سادگی.
اصل سوم: قابل لمس بودن
چطور ایدههامون رو به صورت واضح بیان کنیم؟ باید تلاش کنیم اونها رو ملموس کنیم. چیزهای قابل لمس و قابل تصور سادهتر به مغز انسان میچسبند تا مفاهیم انتزاعی که مثالی ازشون تو دنیای واقعی نداریم.
اصل چهارم: اعتبار بخشیدن
ایدههای شما زمانی شروع به گسترش میکنن که از نظر مخاطب شما، معتبر باشن؛ قابل باور بودن اون ایده و قابل اعتماد بودن شما عواملی هستن که به ایدهی شما اعتبار میبخشن.
اصل پنجم: استفاده از احساسات
چطور انتظار داشته باشیم که دیگران ایدهی ما رو به خاطر بسپارن؟ باید کاری کنیم که اونها چیزی رو احساس کنن! خوشحالی، غم، نفرت، شرمندگی، نوعدوستی. به یاد داشته باشین که انسانها، به انسانها اهمیت میدن نه عدد و رقمها و دادههای علمی و آماری.
اصل ششم: داستانها
همونطور که دربارهی گرسنگی و زندگی سخت روکیا توی آفریقا گفتیم، استفاده از داستان باعث میشه که مخاطب خودش رو جای شخصیت داستان تصور کنه و هر چیزی رو با تصور خودش لمس کنه.
در پایان، باید اشاره کنم که منظور برادران هیت از چسبندگی اینه که ایدهی شما فهمیده بشه، توی ذهن بمونه و اثر طولانی مدتی داشته باشه. خب، حالا ایدهای دارین که بخواین اون رو به کسی بچسبونید؟
توی کتابِ گذرانِ زمستانهای زندگی، نویسنده یعنی خانمِ کاترین مِی با لحنی جذاب و درسآموز، راویِ یکی از فصلهای غمبار و پرمشتقتِ زندگیِ شخصیِ خودش شده و اون رو به زمستون تشبیه کرده. پدیدههایی مثلِ حمامِ بخار، شنای آبِ سرد، گرگها و انقلابِ زمستانی، خانمِ می رو به این فکر فرو برد که حیوانات، گیاهان و فرهنگها در طولِ تاریخ چطور تونستن از پسِ تاریکترین ایامِ سال بربیان و حتی رشد کنن.
اگه میخواین بدونین زمستونو چطور میشه سپری کرد، به طبیعت نگاه کنین.
بعد از هر پاییزی، خواه ناخواه زمستونی درکاره، همونطور که بعد از هر بهار تابستون میاد. توی طبیعت، زمستون فصلِ استراحته. توی اون سرما و تاریکی، گیاهان و حیوانات ترجیح میدن انرژیشونو ذخیره کنن، و به استراحت و تجدیدِ قوا بپردازن. ظاهراً فقط انسانها هستن که در برابرِ این مقتضیاتِ زمستون مقاومت میکنن.
توی زندگی هم یه روزای زمستونییی میاد که مثلِ زمستون اجتنابناپذیره، منظورم همون روزای سرد و غمزده و خالی از امیده. بیماریها، مرگِ عزیزان، بیکاری، شکستهای عاطفی و هر چیزی از این دست، همون زمستانهای زندگیِ شخصیِ ماست که مجبوریم تحملشون کنیم.
فصلِ زمستون درسهای زیادی برای تحملِ روزهای تاریکِ زندگی به ما میده. وقتی بینِ مشکلاتِ خودمون با ریتمهای جهانِ طبیعت ارتباط برقرار کنیم، به راهکارهای مؤثری میرسیم که ما رو تا فصلِ بهار سرِ پا نگه میدارن.
توی این خلاصهکتاب منتظرِ جوابِ این چندتا سؤالم باشید:
چرا آمادگی برای روزای زمستونی ضروریه؟
شنای آبِ سرد چطور میتونه آغوشِ ما رو به روی زمستون باز کنه؟
مورچه ها و زنبورهای عسل چه درسی دربارهی دووم آوردن تو زمستون به ما میدن؟
دورههای سختِ زندگی هم درست مثلِ زمستون، طبیعی و اجتنابناپذیرن.
شوهرِ کاترین می، نویسندهی این کتاب، یه هفته قبل از تولدِ 40 سالگیِ نویسنده، از حسِ بیماری شکایت داشت. اولش هیچکدومشون جدی نگرفتنش، ولی در طولِ روز، رفتهرفته بیماریش شدت گرفت.
بعدازظهرِ اون روز، ایشونو به بخشِ اورژانسِ بیمارستان منتقل کردن. دکترا گفتن مشکوک به آپاندیسه. درمانش به صبحِ فردا موکول شد اما در طولِ شب، آپاندیسش ترکید. تا یه هفتهی تمام، زندگیش به مویی بند بود. فرایندِ ریکاوریش هم همونقدر کند و دردناک بود.
ولی برای نویسنده، این تازه شروعِ یه فصلِ سخت و مشقتبار بود.
اون همینجوری هم زندگیش پرافتوخیز بود. همین چند روز پیش بود که روزنهی امیدی برای بیرون اومدن از شغلِ روتینش و گرفتنِ یه شغلِ فرهنگی پیدا کرده بود. یه کم بعد از بیماریِ شوهرش، خودشم با علایمِ بیماری مواجه شد. بعد از چندماه انجامِ آزمایشهای طاقتفرسا و تحملِ علایمِ جانفرسا، مشخص شد که بیماریِ کرون داره، که یه جور سندرومِ ورمِ رودهست. چون کاراییِ قبلو نداشت، هم شغلِ فعلیشو از دست داد و هم امیدِ رسیدن به شغلِ موردِ علاقهشو.
پسرِ 6 سالهش هم، از یه طرف توی درساش به مشکل خورده بود و از طرفی توی مدرسه همکلاسیاش بهش زور میگفتن، و برای همین، تحتِ فشار و آسیبِ روانی قرار داشت. بنابراین نویسنده یه تصمیمِ سخت گرفت و بچهشو از مدرسه بیرون آورد تا خودش بهش درس بده.
بیماری، اضطراب و رنج، زندگیِ خانمِ می رو از حالتِ روتین خارج کرد. اون شروع کرد به استراحت. سرعتشو کند کرد. به خودش فرصت داد تا غم و ناراحتی رو احساس کنه. به دنیای اطرافش توجهِ بیشتری نشون داد. حتی رفتهرفته متوجه شد که از این سبکِ جدیدِ زندگی داره لذت میبره.
اون همیشه به طبیعت و ریتمِ خاصش علاقهمند بود. برای همین، درست در روزهایی که مثلِ زمستون سرد و سخت و غمزده بود، شروع کرد به درس گرفتن از این فصلِ طبیعت. اون متوجه شد که گیاهان و حیوانات، برخلافِ انسانها، در برابرِ زمستون مقاومت نمیکنن. اونا میدونن که زمستون با تابستون خیلی فرق میکنه. برای همین خودشونو با این فصل وفق میدن و به خوابِ زمستونی میرن. اونا بعد از ذخیرهی منابعِ موردِ نیاز، شروع به استراحت و تجدیدِ قوا میکنن. وقتی زمستون تموم میشه، اونا هم با یه تحولِ جدید، به استقبالِ بهار میرن.
اون به این نتیجه رسید که زمستون برای انسانها هم درست مثلِ حیوانات و گیاهان میتونه ضروری باشه.
وقتی زمستون داره از راه میرسه، خودتونو آماده کنید
توی زبانِ فنلاندی یه کلمه هست به اسمِ تالویتلات (talvitelat) که معادلِ دقیقی توی زبانهای دیگه نداره. معنیش میشه آمادهشدنِ فنلاندیها برای زمستون. زمستون توی فنلاند سخت و سریع از راه میرسه، و میتونه فصلِ طولانی و دشواری برای فنلاندیها باشه. برا همین، فنلاندی ها با شنیدنِ صدای اولین قدمهای سرما، خودشونو آماده میکنن. اونا لباسای تابستونیشونو توی گنجه میذارن و ژاکتها و چکمههای زمستونیشونو بیرون میارن. هیزم جمع میکنن. برای ماشیناشون لاستیکهای زمستونی میخرن و از استحکامِ سقفِ خونههاشون مطمئن میشن تا زیرِ بارِ برفهای سنگین پایین نیاد.
بعضی وقتا این آمادهسازیها از همون ماهِ آگوست یعنی اوجِ تابستون شروع میشه.
اگه شما جایی مثلِ فنلاند با اون زمستونای سخت زندگی نمیکنین، ممکنه فکر کنین این آمادهسازیها چندان ضرورتی نداره. ولی حتی توی مناطقِ معتدل هم ایدهی تالویتلات جواب میده.
توی پاییز شروع کنین به آماده کردنِ خودتون. مثلاً میتونین نون و کیک بپزین و توی فریزر نگهداری کنین. یا با شمع و ریسه، گرما رو به خونههاتون بیارین، یا میتونین میوهها و سبزیجاتِ تابستونو ترشی بندازین و نگهداری کنین.
البته اینم بگم که ذخیرهی موادِ غذایی به این معنی نیست که همه چیزو یکجا از آمازون سفارش بدین. نه. هدف اصلاً اینه که خودتون با آگاهی و طمأنینه، کاراتونو انجام بدین و فرصتی برای تأمل و تفکر ایجاد کنین. کارایی مثلِ ورز دادنِ خمیر یا باز کردنِ ریسهها این فرصتو براتون ایجاد میکنه.
ضمناً اینجور کارا که هم نیاز به تلاشِ جسمی دارن هم تمرکزِ ذهنی، باعث میشن تغییراتِ فصلی به زندگیِ روزمرهی ماها برگرده. چون زندگیهای امروزیِ ما دچارِ یه جور بیفصلی شده، به خصوص از نظرِ کاری و استراحت. شغلهای امروزی، ریتمشون هیچ افت و خیزی نداره. کارفرما ازمون انتظار داره با یه ریتمِ مداوم و طاقتفرسا کار کنیم و حتی توی ساعتهای استراحت هم دردسترس باشیم. ولی این فعالیتهای کند و آرامی که گفتیم، میتونه مثلِ یه مراقبهی تأثیرگذار، به شما این سیگنالو بده که زمان، زمانِ آرام گرفتن و استراحته.
البته دقت داشته باشین که آماده شدن برای زمستون به این معنا نیستش که سایهی سرما رو با تیر بزنین. سرما خواصِ درمانی داره، مثلِ یخ روی جای سوختگی. فنلاندیها با اینکه این همه برای اومدنِ زمستون آمادگی کسب میکنن، ولی خودشون با آغوشِ باز زمستانو میپذیرن. یکی از سنتهای محبوبِ زمستونی اینه که بعد از گرفتنِ یه حمامِ بخارِ حسابی، با بدنِ برهنه توی برفها غلت بزنن، یا شیرجه بزنن وسطِ یه دریاچهی یخزده.
پس آمادگی به معنای دوری کردن از زمستون نیست، بلکه به معنای جمعآوریِ منابع برای مواجهه با اونه.
زمستون زمانِ استراحت و تفکره.
برای آدما، سرما و تاریکی مایهی عذابه و انسان با پوشیدنِ لباسای گرم و استفاده از وسایلِ گرمایشی و لامپهای برقی و نورهای مصنوعی، با این دو پدیده مقابله میکنه.
ولی حیواناتی مثلِ موشِ زمستانخواب، در طولِ فصلِ زمستون، توی لونههایی که از خزه و پوستِ درخت ساخته شده، به خواب میرن. بعضی حیواناتِ دیگه مثلِ گورکَنها یا قورباغهها، هرچند خوابِ زمستانیشون این همه طولانی نیست، ولی توی روزای سرد واردِ یه جور حالتِ خمودگی و رِخوت میشن که باعث میشه دمای بدنشون پایین بیاد و ضربانِ قلبشون کند بشه.
برای این جانورا، زمستونِ سرد و تاریک مایهی عذاب نیست، علامتِ استراحته. شاید ما هم باید به این پدیده از همین زاویه نگاه کنیم.
زمستون فرصتیه برای خوابِ بیشتر. هوای سردِ بیرون، خوابِ زیرِ پتو رو وسوسهانگیز میکنه و تاریکیهای سرِ صبح هم جون میده برای موندن تو رختخوابِ گرم و نرمِ خودمون. ولی متأسفانه اغلبِ اوقات ما در برابرِ این حسِ شیرین مقاومت میکنیم. به واسطهی لامپهای برقی و ساعتهای هشدارِ الایدی دار که توی دلِ تاریکی با نورهای مصنوعی روشن میشن و ما رو هوشیار میکنن، دیگه نیازی به تغییرِ الگوی خوابمون توی زمستون نمیبینیم.
ولی همیشه اینجوریا نبوده.
اونطور که یه مورخ به اسمِ ای. راجر اِکِرچ (A. Roger Ekirch) میگه، قبل از انقلابِ صنعتی، ما آدما توی شبهای طولانی و تاریک در دو نوبت میخوابیدیم. یعنی بعد از غروبِ آفتاب میخوابیدیم و توی ساعتهای اولیهی صبح دوباره بیدار میشدیم. دستشویی میرفتیم، زغالها و هیزمهای شومینه رو بررسی میکردیم، با هم حرف میزدیم، و عبادت و تفکر میکردیم. بعد از این وقفه، دوباره میخوابیدیم تا طلوعِ خورشید.
به نظر میرسه که این خوابهای طولانی که با وقفههایی از بیداری همراه بود، هم موافق با ساختارِ زیستی و بدنیِ ماست، و هم برای سلامتیمون مفیده. سالِ 1996 عده ای از دانشمندا خواستن شرایطِ خوابِ زمستانیِ دورانِ ماقبلِ تاریخو شبیهسازی کنن. اونا طیِ یک آزمایش، شرکتکنندهها رو در طولِ شب به مدتِ 14 ساعت از نور محروم کردند. بعد از چند روز، شرکتکنندهها خودبخود وسطِ خواب بیدار میشدند تا بعد از یه وقفه، دوباره بخوابن. جالبیش اینجاست که توی این وقفه، اونا در آرامش و تفکر به سر میبردند.
حالا اگه الگوهای خوابِ اجدادمون رو نادیده بگیریم و در مقابلِ نیازِ طبیعیِ بدنمون به خوابِ بیشتر توی زمستون، مقاومت کنیم، چی رو از دست میدیم؟ معلومه، فرصتِ استراحت رو! غیر از این، خودمونو از عالمِ شیرینِ رؤیا هم محروم کردیم، همونجا که آدم وقتی واردش میشه، از تمامِ نگرانیها و غمها جدا میشه. ضمناً بینِ خواب و بیداری یه حالتِ مراقبه و خلسه به آدم دست میده که هرچی استراحتمون بیشتر باشه، این حالتها بیشتر رخ میده، و ما خودمونو ازش محروم کردیم.
آداب و رسومِ مختلف، نیازِ ما به همبستگی و دورِهمی رو توی روزای تاریک برطرف میکنه.
توی تقویمِ جامعهی سکولارِ غرب به نظرتون چه مناسبتای مهمی وجود داره؟ یکیش عیدِ کریسمسه، یکیشم شبِ سالِ نو. توی تابستونم اکثرِ مردم ترجیح میدن یکی دوهفته مسافرت برن. همین.
حالا اینو مقایسه کنین با تقویمِ قومِ دروئید (Druidic) که هر شیش هفته، یه مراسم دارن که به گذرِ زمان و فصل مربوط میشه. مثلاً اوایلِ ماهِ فوریه مناسبتی دارن به اسمِ ایمبولک (Imbolc) که نشونهی شروعِ بهاره. مناسبتِ بعدیشون آلبان ایلیره (Alban Eilir) که مصادف با اعتدالِ بهاریه، و بعدش هم بلتِین (Beltane) رو دارن، یعنی همون روزِ اولِ ماهِ می.
توی چلهی زمستون، درویدها مراسمِ آلبان آرتان (Alban Arthan) رو دارن که با انقلابِ زمستانی منطبقه و شبیهِ یلدای ایرانیاست، یعنی کوتاهترین روز و طولانیترین شبِ ساله.
در طولِ تاریخ، توی فرهنگها و مذاهبِ مختلف، انقلابِ زمستانی با جشنهای مهمی همراه بوده. مثلاً توی اسکاندیناوی، خیلی از مردم روزِ سَنت لوسی (St. Lucy’s day) رو در اواسطِ دسامبر جشن میگیرن. طبقِ افسانهها، توی روم یه دخترِ جوون به اسمِ لوسی بود که میرفت دیدنِ مسیحیای ستمدیده ای که توی دخمههای شهر مخفی شده بودن، و یه تاج پر از شمع روی سرش میذاشت تا جلوی پاش روشن باشه. توی مراسمِ سَنت لوسی که امروزه برگزار میشه، دخترا هم تاجهای مشابهی میپوشن. این تاجها علاوه بر اینکه یادآورِ داستانِ اصلیِ لوسی هستن، نمادِ گذر از تاریکی به روشنایی هم هستند که با انقلابِ زمستانی شروع میشه.
چه روزِ سنت لوسی، چه شبِ یلدا، چه آلبان آرتان، و چه کریسمس، همهشون بیانگرِ اهمیتِ انقلابِ زمستانی هستند. کلاً تمامِ مراسمی که با مناسبتهای خاصی توی تقویم در ارتباطه، فرصتِ مناسبیه برای ما تا هم گذرِ زمان رو متوجه بشیم و هم کمی درنگ کنیم. مراسمِ تابستانی بیشتر جنبهی جشن و گرامیداشت دارن، ولی مراسمِ زمستانی بیشتر روی همبستگی و همنشینی متمرکزن، و این نشون میده که زمستون فصلِ سخت و بیرحمیه، و اگه میخوایم از پسش بربیایم، باید دست به دستِ هم بدیم و راهی برای روشن کردنِ تاریکیها پیدا کنیم.
نیازی نیست حتماً متعلق به یه قومِ خاص یا حتی مذهبِ خاصی باشید تا توی مراسمِ زمستونی شرکت کنید. گاهی وقتا، مهمترین مراسم اوناییان که شما خودتون اختراعشون میکنین. میتونین زمستونا توی طبیعتِ خلوت، پیادهرویهای دستهجمعی برگزار کنین. یا میتونین خونواده و دوستاتونو دعوت کنین و توی شبای سردِ زمستون، شامو دورِ هم باشین و همه با هم غذا درست کنین و غذا بخورین. نکتهی کلیدی اینه که ارتباطتونو با دنیا حفظ کنین و تاریکترین لحظاتِ سالو به تنهایی نظارهگر نباشین.
گرگها به عنوانِ درندگانِ زمستونی اسمشون بد در رفته.
توی فرهنگِ عامه، گرگها رو معمولاً با زمستون تداعی میکنن، و این تداعی، تداعیِ مثبتی هم نیست. نمونهشو توی ادبیات زیاد داریم. مثلاً توی کتابِ ماجراهای نارنیا اثرِ سی.اس لوئیس (C. S. Lewis) گرگها پیادهنظامهای شرورِ جادوگرِ سفیدن، کسی که با قدرتِ شیطانیش، سرزمینِ نارنیا رو به زمستانِ ابدی فروبرده. یا توی مجموعهکتابِ «نغمهی آتش و یخ»، نوشتهی جورج آر. آر. مارتین (George R. R. Martin) ، داستان با حضورِ پنجتا تولهگرگِ ترسناک شروع میشه. بزرگ شدنِ این گرگها نشونهی شومیه از فرارسیدنِ یه زمستونِ مصیبتبار که قراره کلِ سرزمین رو نابود کنه.
توی اروپای معاصر، گرگها رو بیشتر توی داستانها میبینید تا توی واقعیت. ولی قبلاً اینجوریا نبوده.
در حالِ حاضر، جمعیتِ گرگهای جهان حدودِ 300 هزار قلادهست که حدودِ دوازده هزارتای اونا توی اروپا ول میچرخن. ولی توی دورانِ پیشاصنعتی، گرگها همهجای بریتانیا و قارهی اروپا پراکنده بودن. توی انگلستانِ عهدِ انگلوساکسونها (Anglo-Saxon)، اولین قرصِ کاملِ ماه که توی برجِ ژانویه دیده میشد، به ماهِ گرگ یا Wolf Moon معروف بود، و این زمانی بود که گرگها، به دلیلِ گرسنگی و کمبودِ شکار، به صورتِ گلهای از جنگلها بیرون میومدن تا گاو و گوسفندای روستاها رو شکار کنن.
این رفتارِ اونا باعث شد همه جا منفور باشن. شکارِ گرگ توی قرونِ وسطی یه تفریحِ رایج بود. حتی مستأجرها به جای کرایهخونه، میتونستن پوستِ گرگ به صاحبخونهشون بدن. یکی از جریمههایی که افرادِ مجرم باید پرداخت میکردن، زبونِ بریدهی گرگها بود. تا اینکه بالاخره سالِ 1272، شاه ادوارد دستور داد گرگهای انگلستان رو قلعوقمع کنن، جوری که تا سالِ 1509، نسلِ گرگهای انگلستان تقریباً منقرض شد.
با این حال، همچنان گرگ نمادِ زمستان و درندهخویی و حریص بودنه. البته این کلیشه که گرگها ذاتاً وحشی و پستفطرتن غلطه. اونا برای خونوادهشون به شدت فداکارن و همیشه با خانوادهشون زندگی و سفر میکنن. گرگها عاشقِ همسر و بچههاشونن. و معمولاً فقط زمانی به دامها حمله میکنن که غذا به شدت کمیاب باشه.
پس چی باعث میشه ما از گرگها بترسیم؟ یه طبیعیدان به اسمِ بری لوپز (Barry Lopez) متوجه شد که گرگها همیشه یا در حالِ ریاضتن یا در حالِ ضیافت. برای همینه که بیشتر از حدِ نیازشون میکُشن و تلف میکنن، چون همیشه به قحطیِ بعدی نظر دارن.
به جز گرگ، فقط "یه" حیوونِ دیگه هست که بیشتر از نیازش میکُشه: انسان!
ماها تصور میکنیم که پول خرج کردن خواستههامونو برطرف میکنه، و وقتی برطرف نمیشن، پولِ بیشتری خرج میکنیم. تأثیری که ما روی محیطِ زیستمون گذاشتیم، به معنای واقعی فاجعه بوده.
شاید تنفرِ ما از گرگها ریشه در این حقیقت داشته باشه که ما بازتابِ حرص و طمعِ خودمونو توی اونها میبینیم. به جای اینکه تمامِ زمستونو توی ترس از گرگها سپری کنیم، میتونیم این بار با گرگِ درونِ خودمون روبهرو بشیم.
آبوهوای سرد و سخت به نفعِ ماست.
برف، با اینکه زیباست، ولی از نظرِ خیلیا مایهی زحمته. و وقتی روی هم انباشته میشه کلِ سیستمو به هم میزنه، البته بگذریم از اینکه توی خیلی از نقاطِ دنیا دیگه به ندرت شاهدِ انباشته شدنِ برف هستیم. بهرحال، توی دنیایی که تقریباً همهی کارها با یک کلیکِ سادهی موس یا کشیدنِ کارت انجام میشه، مواجهه با آبوهوایی که همه چیزو تعطیل میکنه بهمون احساسِ ناتوانی میده.
برفِ سنگین میتونه راهها رو ببنده، جلوی ترددِ قطارها رو بگیره، و راهِ ارتباطیِ روستاها رو با دنیای خارج مسدود کنه. ولی از طرفی، همین برف باعث میشه حتی افرادِ عبوس و بزرگسال هم کودکِ درونشون زنده بشه؛ شاید دلیلش این باشه که برف ما رو به آرامش و کُندی و توجهِ بیشتر به اطرافمون وادار میکنه. یه چیزی توی برف هست که حتی آدمبزرگا رو هم وسوسه میکنه روی برفا دراز بکشن، شکل بکشن و آدمبرفی بسازن.
سرمای شدیدِ دریاها و دریاچهها هم مثلِ برف، به ما درسِ کندی و آهستگی میدن. خیلی از ماها شنا توی دریا و آببازی توی دریاچهها رو مخصوصِ روزای تابستون میدونیم. توی زمستون، سرمای منجمدکنندهی این آبها ما رو فراری میده. ولی شنا توی آبای سرد هم یه جور فعالیته که نباید از ارزشش غافل شد.
فوایدِ جسمیِ زیادی برای شنا در آبِ سرد ذکر شده. غوطه خوردن توی آبِ سرد دوپامینِ بدنِ ما رو 25 درصد افزایش میده، و همونطور که میدونیم، دوپامین هورمونِ لذته. تحقیقاتی که سالِ 2000 انجام شد نشون داد که شنای آبِ سرد تنشها و خستگیها رو به اندازهی قابلِ توجهی کاهش میده و روحیهمونو عوض میکنه.
به علاوه، کسایی که توی آبِ سرد شنا میکنن میگن در حینِ شنا شدیداً احساسِ حضور در لحظهی حال و آگاهی میکنن. توی آب، حسرتها و نگرانیهایی که دربارهی آینده دارن از بین میره؛ چون دمای شدیداً پایین ما رو مجبور میکنه روی لحظهی حال توجه کنیم و فقط بر تأثیرِ سرما روی بدن متمرکز بشیم. از این نظر، شنای آبِ سرد یه تمرینِ خوب برای ذهنآگاهیه، ضمنِ اینکه مقاومت و استقامتِ انسانو افزایش میده، چون خودِ این کار یه فعالیتِ استقامتیه. بنابراین، شنای مداوم توی آبِ سرد اعتماد به نفسِ ما رو بالا میبره و باعث میشه خودمونو آدمِ مقاومی بدونیم.
کُند بودن، شوخ و شنگ بودن، آگاه بودن و مقاوم بودن نه تنها زحمت نیست، بلکه رحمتیه که آبوهوای سختِ زمستون برای ما به ارمغان میاره تا بدونیم همچین قابلیتهایی هم توی خودمون داریم.
زمستون ما رو اجتماعی میکنه.
اِزوپ (Aesop)، داستانسرای معروفِ یونانِ باستان، توی یکی از حکایتهاش، داستانِ مورچه و ملخ رو نقل میکنه. ملخ، تنبله و عاشقِ فصلِ تابستون و روزای آفتابیه. از طرفی، مورچه توی تابستون سخت تلاش میکنه تا برای زمستون دونه و آذوقه جمعآوری کنه.
وقتی روزای سرد از راه میرسن، ملخ که هیچی برای خوردن نداشته، به ناچار از مورچه میخواد از غذاهاش به اونم بده. ولی مورچه با تمسخر بهش میگه: ملخی که توی تابستون کار نمیکنه، لیاقتِ زنده موندن توی زمستونو نداره.
پندی که ازوپ میخواد به ما بده اینه که ما هم مورچهی آیندهنگر رو الگوی خودمون قرار بدیم. اما این داستان هرچی باشه، یه داستانِ خشنه. توی بعضی از فصلهای زندگیمون، ما هم خواه ناخواه مثلِ ملخ رفتار میکنیم و به خوشی و راحتطلبی میگذرونیم و فکرِ فردا رو نمیکنیم. یه وقتایی هم با اینکه خیلی دلمون میخواد پسانداز کنیم، ولی چیزی نداریم که پسانداز کنیم.
ولی وقتی متوجه باشیم که همهی ما یه ملخِ درون توی خودمون داریم، میتونیم از مورچه هم درس بگیریم. مورچهها زندگیشون بر اساسِ همکاری پیش میره و با هم یه اجتماعِ بزرگ رو تشکیل میدن. زنبورهای عسل هم همینن.
زنبورهای عسل به خصوص توی تابستون خیلی آفتابی میشن، چون میخوان شهدِ گلها رو جمع کنن. ولی بخشِ عمدهی کارشون آمادهسازی برای زمستونه، که از اکتبر تا آوریل طول میکشه و توی کندوهاشون انجام میشه. شهدی که از گلها جمعآوری کردهن، با یه آنزیم که داخلِ شکمشون ترشح میشه ترکیب میشه و به شکلِ عسل توی شبکههای شیشضلعیِ کندو ذخیره میشه. حالا اگه یه زنبور با شکمِ پر از شهد به کندو برگرده و ببینه هیچ حفرهی خالییی توی این شبکهها باقی نمونده، یه واکنشِ شیمیایی توی بدنش اتفاق میفته که باعث میشه شهد تبدیل به موم بشه و از این موم برای ساختِ شبکههای بیشتر استفاده کنه.
وقتی زنبورها حسابی برای زمستونشون عسل ذخیره کردن، حالا وقتِ اونه که خودشونو گرم کنن. برای این کار، بالهاشونو از قسمتِ ماهیچه جدا میکنن، چفتِ هم میرن و اون ماهیچهها رو به کار میگیرن تا دمای بدنشون بالابره. وقتی زنبورهای گرمکننده که وسطِ جمعن، خسته شدن، جاشونو با زنبورهای دیگه عوض میکنن. اینجوری، حتی توی سوزناکترین سرماها هم این حشراتِ خونسرد توی کندوهاشون در دمای 35 درجهی سانتیگراد زندگی میکنن.
یه زیستشناس به اسمِ ای. اُ. ویلسون (E. O. Wilson) زنبورها و مورچه ها رو جزءِ موجوداتِ فرا-اجتماعی میدونه که نوعِ پیشرفتهای از همکاری رو برای رسیدن به یک هدفِ مشترک از خودشون نشون میدن. به عقیدهی ویلسون، انسانها هم ذاتاً فرا-اجتماعیان، ولی مجموعهای از عواملِ سیاسی و اقتصادی باعث شده از ذاتِ خودشون فاصله بگیرن.
بزرگترین درسی که میتونیم از این موردِ اخیر بگیریم اینه که ما انسانها هم میتونیم توی زمستونهای سرد و سخت زندگیمون، به شرطِ همکاری با هم، دووم بیاریم.
برای تحملِ زمستونهای زندگیِ شخصیمون باید از طبیعت درس بگیریم
نویسندهی این کتاب بعد از اینکه دربارهی فصلِ زمستون توی طبیعت تحقیق کرد و یاد گرفت که چطور فرهنگهای مختلف و جاندارانِ گوناگون خودشونو با این فصل وفق میدن، برای دستوپنجه نرم کردن با دورانِ سخت و تاریکِ زندگیِ شخصیش هم به یه رویکردِ جدید رسید.
بیماری، تغییرِ شغل، و تنشهای خانوادگی، اونو به این نتیجه رسوند که باید درسهایی که از این فصلِ سال گرفته رو روی زندگیِ فردیش هم اعمال کنه.
در ادامه، به چندتا از درسهایی اشاره میکنیم که نویسنده از زمستون یاد گرفته و اعتقاد داره توی زندگیِ شخصیِ همهی ما به کار میاد.
اولین درس اینه که زندگیِ انسان، مثلِ همهی زندگیهای طبیعی، فصلبندیه. ولی ماها یادگرفتیم که این حقیقتِ ساده رو انکار کنیم و حتی توی بدترین شرایطِ زندگی هم ژستِ مثبت به خودمون بگیریم. خلاصه اینکه به ما اینجوری القا شده که باید در برابرِ زمستون مقاومت کنیم و جوری رفتار کنیم که انگار زندگیمون فقط یک فصل داره و اون تابستونه.
توی شبکه های اجتماعی، با سِیلی از جملات و نقلقولهای انگیزشی مواجه میشیم که ما رو به «همیشه مثبت بودن» تشویق میکنن، مثبت بودنی که چه بسا سمّی باشه. تمامِ تمرکزِ جامعه روی اینه که چطوری در مواجهه با چالشها دووم بیاره و پیشرفت کنه. پیامِ این دیدگاه چیزی نیست جز اینکه ما باید به هر قیمتی که شده از پسِ مشکلاتمون بربیایم.
ولی توی طبعیت، بعد از فصلِ برداشت، زمینها باید یک سال اصطلاحاً آیِش بشن و بدونِ کاشت بمونن تا قوتِ زمین تحلیل نره و حاصلخیزیشو از دست نده. ما هم درست مثلِ زمینِ کشاورزی نیاز به آیِش داریم. زمستونهای زندگیِ ما هم فرصتیه برای اینکه توی لاکِ خودمون فرو بریم، یه مقدار به خودمون بیایم و روی سلامتی و بقای خودمون تمرکز کنیم.
زمستونهای زندگیهم درست مثلِ زمستونهای طبیعت، چیزی نیستن که بخوایم بهشون به یکباره غلبه کنیم یا فراموششون کنیم. فصلهای سرد و گرمِ زندگی مثلِ یک چرخهی بیپایانِ بازگشتپذیر میمونن. برای اونی که توی چلهی یه زمستونِ سخت گیر کرده، شنیدنِ این جمله شاید سخت باشه. ولی این حقیقت جنبههای مثبتی هم داره. گذرانِ زمستون یه مهارتِ اکتسابیه. هربار که شما از پسش بربیاین، برای زمستونهای بعدی آمادهتر میشین.
با تمرین و تکرار، یاد میگیرین که از قبل خودتونو برای اومدنِ زمستون آماده کنین. بدنِ شما و ریتمهای اون به طورِ خودکار شروع به کند شدن میکنه و شما یاد میگیرین که از این فصل هم در سکوت و سکون، لذت ببرین. حتی ممکنه خودتون به استقبالش برین. درست همونطور که یه پیادهرویِ طولانیِ زمستونی یا شیرجه زدن توی دریاچهی منجمد آغوشِ شما رو به روی لذتهای زمستون باز میکنه، استقبالِ شما از دورههای آیِشِ زندگی هم میتونه آغوشِ شما رو به روی موهبتهای نیروبخشِ این دورهها باز کنه.
یادتون باشه که چالشهای سختِ مخصوصِ زمستون چیزی از لذتهای منحصربهفردِ اون کم نمیکنه. و مواقعی که زمستونِ زندگیِ شما دیگه غیرقابلِ تحمل میشه، به یاد داشته باشید که سختیهای زمستون، شما رو برای تولدِ دوبارهی بهار آماده میکنه.
کتاب استادی در عشق یک راهنمای کاربردی برای برقراری ارتباطه و به بهبود روابطتون کمک میکنه. دونمیگوئل روئیز توی این کتاب درباره این گفته که چطور دوست داشتن خودمون، میتونه روی درست دوست داشتن اطرافیانمون تاثیر بذاره. این کتاب به ما یاد میده که چطور دنیا رو از زاویهی عشق ببینیم و زخمهای احساسمون رو با عشق و بخشش و دعا التیانم ببخشیم. چطور از معیارها و قضاوتهای ذهنی نادرست که باعث رنجش خاطر ما میشه اجتناب کنیم و خودمون رو همینطور که هستیم بپذیریم و دوست داشته باشیم.
در واقع این کتاب یک راهنما برای هدایت رابطه در زندگی شماست
تالتکها (toltecs) از اقوام باستانی در قاره آمریکا بودن، مردمی که باور داشتن کل جهان رویایی بیش نیست. اونا باور داشتن که تک تک ما رویای شخصی خودمون رو داریم، و اکثر مردم در چیزی زندگی میکنن که تالتکها بهش میگفتن رویای جهنم، با شاخصههای ترس، رنج، خشونت و بی عدالتی. این رویا به ما یاد میده که چطور احساسات منفیمون رو مدیریت کنیم. شاید درکودکی یاد بگیریم که خشم به ما کمک میکنه به چیزی میخوایم برسیم. بعد اون کار رو بارها و بارها تکرار می کنیم تا وقتی که توش حرفهای بشیم.
به همین ترتیب توی حسادت، ناراحتی و... هم استاد میشیم، بنابراین این احساسات، زندگی و روابط ما رو کنترل می کنن. اما این بهترین رویایی که میتونیم داشته باشیم نیست، بجاش ما باید توی عشق حرفهای بشیم. بذار این اصول راهنمای تو باشه.
اینها اصولیه که توی این کتاب بهتون یاد میده تا راهنماتون باشه:
چطوری یک سم عاطفی روی همه ما تاثیر میذاره؟
چرا سگت، میتونه در سگ بودن بهترین باشه؟
برای التیام زخمهای عاطفی خودت به چه ابزاری نیاز داری؟
ما در کودکی شروع به انباشته شدن از زخمهای عاطفی میکنیم
تصور کنید شما روی یک سیارهای زندگی میکنید که در اون یک بیماری یکسان شایع شده. مردم پوستهاشون پر از زخمهای باز عفونی و دردناک شده. این بیماری از سن سه یا چهارسالگی شروع میشه و همه باور دارن که داشتن این بیماری کاملا نرمال و عادیه.
خیلی بد و وحشتناک بنظر میاد؟ نه؟
خب. این موقعیت در واقع وضعیت فعلی بشریته. البته که پوست آدما پر از زخم نیست. اما همونطور که «دان میگل» در کتاب احساسات بدن میگه، ذهن آدما پر از زخمه. و اون زخمها با یک سم عاطفی که بهش میگیم «ترس» آلوده شدن. بقیه احساسات منفی، حسادت و ...از ترس انشعاب میگیرن.
زمانی که بچهها به دنیا میان، هیچ سم عاطفیای ندارن، اما خیلی طول نمیکشه که شروع به انباشته شدن از سم عاطفی میکنن. زمانی که ما سه یا چهار سال سن داریم، زخمهای عاطفی ما شروع به پدیدار شدن میکنند. قبل ازون ما کاملاً سالمیم. بچههای دو و سه ساله در ابراز عشق نترسن، اغلب وقتشون رو به خندیدن و بازی کردن میگذرونن. البته زمانی که اونا درد رو تجربه کنن یا چیزای بدی براشون اتفاق بیفته، واکنش نشون میدن. اما این معمولاً فقط تا وقتی طول میکشه که دوباره به بازیشون برگردن.
این وضعیت نرمال و سالم ذهن انسانه. اما به محض اینکه بچهها بزرگتر میشن، شروع میکنن به یاد گرفتن از بزرگسالایی که مدت زیادیه به سم عاطفی آلوده شدن. اونا یاد میگیرن که از تنبیه بترسن و بدنبال پاداشن باشن. اونا میترسن پذیرفته نشن، اونا میترسن اونی که هستن به اندازه کافی خوب نباشه. همهاینها سمهای عاطفیاند.
در نتیجه این احساسات، بچهها از خودشون یه تصویری میسازن که دقیقا چیزیه که فکر میکنن دیگران ازشون میخوان. اونا تصویری خلق میکنند برای ارائه در مدرسه، توی خونه و وقتی بزرگ شدن سر کارشون. بعد وقتی که یکی ازین تصاویر به ناچار به چالش کشیده بشه، بیاندازه احساس درد میکنن.
برای مثال پسر نوجوونی رو تصور کنین که تصورش از خودش اینه که خیلی باهوشه. یک روز اون در یک مناظره شرکت میکنه و یه دانش آموز دیگهای برنده اون مناظره میشه. اون پسر شروع میکنه به احساس احمق و بیارزش بودن. اون احساس درد می کنه چون حالا بین تصور ذهنی از خودش و تصویری که سعی داره از خودش ارائه بده اختلاف وجود داره. تک تک ما این روابط بین خودمون و جهان رو در کودکی گسترش میدیم، و سپس باقی عمرمون توسط اونها اداره میشه و در نتیجه باعث رنج ما میشه.
سم عاطفی باعث میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن
یه لحظه به عقب برگردید و به دوران کودکی تون فکر کنید. شما دو یا سه سال دارید، دارید توی اتاق پذیرایی خونه تون بازی می کنید، شما چشمتون میفته به گیتار پدرتون، بنابراین اونو برمیدارید و مشغول بازی کردن باهاش میشید. بعد پدرتون میاد خونه و شما رو می بینه. اون روز بدی رو سر کارش گذرونده و بخاطر اینکه به گیتارش دست زدید از دست شما عصبانی میشه. اون حتی شما رو کتک می زنه.
از زاویه دید شما، گیتار فقط یک اسباب بازی بود، و پدرتون در حق شما یک بی عدالتی بزرگ انجام داده. اون کسی بود که شما بهش اعتماد داشتید و ازش انتظار داشتید که مراقبتون باشه. اما الان شما می بینید که اون می تونه به شما آسیب بزنه. بدون اینکه متوجه بشید، شما کمی از پدرتون می ترسید. در طول زمان، شما یاد می گیرید که خیلی امن و مطمعن نیست که خودتون و تمایلاتتون رو بطور کامل ابراز کنید و کم کم خجالتی میشید.
اینجا یک پیام اصلی وجود داره: سم عاطفی باعث این میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن. زمانی که ما بزرگتر میشیم، همینطوربه انباشتن سم عاطفی در پاسخ به چیزهایی که بی عدالتی تلقی می کنیم ادامه میدیم. سپس ما، یکبار که پر از اون سم عاطفی هستیم، احساس نیاز به تخلیه کردنش رو می کنیم. و ما چطور این کارو انجام میدیم؟ اغلب با تلاش برای تخلیه سم عاطفی مون روی شخص دیگه!
یک زن و شوهر رو در نظر بگیرید.زن مقدار زیادی سم عاطفی رو از یک بی عدالتی که حس میکنه شوهرش در حقش اعمال کرده، حمل میکنه. زمانی که اون دوباره با شوهرش مواجه میشه، بلافاصله شروع میکنه به حمله به اون. زن فریاد میزنه که اون آدم مزخرف، احمق و بی انصافیه. مرد عصبانی میشه و زن احساس بهتری پیدا می کنه، چون تونسته سم عاطفیش رو تخلیه کنه. اما الان شوهر علاوه بر سم عاطفی خودش سم عاطفی زنش روهم در خودش انباشته داره. هر دو این انباشتن و تخلیه کردن رو تا وقتی که میزان سم عاطفی شون زیاد بشه، انجام میدن.
گاهی اوقات این تمایل به تخلیه سم عاطفی منجر به روابط آسیب زا میشه. ممکنه یک شخص سم عاطفیش رو از شخصی گرفته باشه که از خودش یک سر و گردنقدرتمندتره. بنابراین نمیتونه به این راحتیا این سم عاطفی رو به اون شخص برگردونه. بنابراین اون میگرده به دنبال شخصی که بتونه سم عاطفیش رو روش تخلیه کنه، شخصی ضعیف تر یا بی دفاع تر.
بدن عاطفی افراد بد رفتار و سواستفاده گر، بیمار هست. آلوده به سم عاطفی ست، که موجب خشونتشون میشه. ما نمیتونیم مردم دیگرو از شر سم عاطفی شون خلاص کنیم، ولی می تونیم با آگاهی ازین مشکل شروع کنیم به غلبه بر سم عاطفی خودمون. اذعان به وجود این سم درون شما و تمام محیط اطرافتون،تمام اون چیزیه که لازمه.
خوشبختی شما نمی تونه به افراد دیگه بستگی داشته باشه
زمانی مردی بود که به عشق اعتقاد نداشت. اون در اطراف خودش این دیدگاه رو تبلیغ کرد که عشق چیزی بیش از یک ماده مخدر نیست، می تونه در شما احساس شگفت انگیزی ایجاد کنه، اما در عین حال اعتیاد آورهم هست. شما برای اطمینان از دوزهای روزانه خودتون، نسبت به فردی که اونها رو برای شما تامین می کنه کنترلگر میشید و حس مالکیت پیدا می کنید.
روزی اون مردی که به عشق اعتقاد نداشت داشت توی پارک قدم می زد. با زنی روبرو شد که نشسته بود و گریه می کرد. اون زن بهش گفت ازین ناراحته که فهمیده عشق وجود نداره. مرد مشکلات اونو کاملا درک کرد و شروع به دلداری دادنش کرد. اونا به سرعت تبدیل شدن به بهترین دوستان همدیگه. اون مرد و زن هر وقت که با هم بودن کاملا خوشحال بودن. اونا هیچوقت نسبت به هم حسادت نمی کردن. هیچ بدبینی ای بینشون وجود نداشت، و همچنین هیچکدومشون در قبال دیگری احساس مسئولیت نمی کرد.
یک شب مرد چیزی رو تجربه کرد که تصور میکرد یک معجزه ی خارق العاده س. اون به ستاره ها زل زده بود، زمانی که ناگهان یکی از زیباترین ستاره ها اومد پایین و افتاد توی دستش، همونطور که اونو نگه داشته بود، ستاره با بدن اون یکی و ادغام شد. بلافاصله، اون رفت پیش زن و ستاره رو گذاشت توی دست اون تا عشقش رو به اون ثابت کنه. اما زن لحظه ای شک کرد. اون ستاره رو انداخت، ستاره افتاد و تکه تکه شد. حالا دیگه هم زن و هم مرد از همدیگه فاصله دارن. مرد یکبار دیگه قسم خورد که عشق وجود نداره، و زن به حال ستاره ای که از دستش افتاد گریه کرد.
درباره اتفاقی که برای این زوج افتاد فکر کنید. واقعا کدومشون مرتکب اشتباه شده؟ این اشتباه زن نبود، بلکه اشتباه مرد بود، کسی که معتقد بود میتونه ستاره اش رو به زن بده. ستاره نماد و نشانگر خوشبختی اونه و دادن اون به زن به معنای تلاش او برای مسئول دونستن زن برای خوشبختی خود بود.
در زندگی واقعی، ما به هم ستاره ها رو نمیدیم. اما حلقه ازدواج رد و بدل می کنیم. با انجام این کار، انتظارمون ازینکه پارتنرمون ما رو خوشبخت میکنه و برعکس رو نشون میدیم. اما این یک رویای غیر ممکنه چون ما هیچوقت بطور کامل نمیتونیم ذهن، نتظارات، یا رویاهای پارتنرمون رو بشناسیم. و این به این معنیه که دیر یا زود، پارتنرمون ما رو ناامید میکنه و خوشبختیمون رو درهم میشکنه. در واقعیت، فقط شما می تونید مسئول خوشبختی خودتون باشید. اجازه بدید این ایده رو در نکته ی بعدی کمی بیشتر بررسی کنیم.
همه روابط در طول یکی از این دو مسیر جلو میرن، عشق یا ترس
تمامی روابط شما بین شما و یک فرد دیگه ست، و هرکدوم از شما مسئول نیمه ی رابطه ی خودتون هستین.
گرچه اغلب اوقات مردم طوری رفتار می کنن که علاوه بر نیمه ی خودشون مسئول نیمه ی دیگران هم هستن. اونا سعی می کنن رفتار پارتنرشون رو کنترل کنن. بهش بگن چیکار بکنه یا چیکار نکنه. اما اگر شما توی این جنگ کنترلگری شرکت می کنین، این به این معنیه که شما پارتنرتون رو دوس ندارین، شما فقط خودخواه هستین و این ترسه که تصمیمات شما روکنترل میکنه. در واقع ما میتونیم روابطمون رو به سفر کردن در طول این دو مسیر تشبیه کنیم. مسیر عشق یا مسیر ترس. بیشتر افراد روابطشون بر اساس مسیر ترس جلو میره و ما باید مسیر عشق رو انتخاب کنیم.
خصوصیت مسیر ترس چیه؟ دو چیز اصلی، تعهدات و انتظارات. در مسیر ترس همه چیز بر اساس حس تعهد انجام میشه، اما هر وقت ما احساس می کنیم مجبوریم کاری رو انجام بدیم، شروع به مقاومت و عقب نشینی می کنیم. در نهایت این باعث رنج ما میشه و ما سعی می کنیم ازش فرار کنیم.
همزمان وقتی ما در مسیر ترس رابطه رو جلو می بریم، از طرف مقابلمون انتظاراتی داریم. بعد وقتی که فرد مقابلمون تعهدات خودش رو انجام نمیده، ما احساس درد می کنیم، احساس می کنیم ناعادلانه ست و شروع می کنیم به سرزنش طرف مقابل. بنابراین همونطور که می بینین انتظارات فقط می تونه به رنج کشیدن ختم بشه.
از طرفی دیگه در مسیر عشق چیزی به اسم انتظارات و تعهدات وجود نداره، ما کاری رو می کنیم که خودمون دوس داریم انجامش بدیم و همین مساله برای طرف مقابل هم صدق می کنه. شما اعمال یا کرده ها و نکرده های طرف مقابلتون رو مثل حمله ای برای خودتون نمی بینید و در نتیجه هیچ دردی رو متحمل نمیشین. برای حرفه ای شدن در هر رابطه ای شما باید ازین دو مسیر آگاه باشین، آگاه باشین که کی دارین در مسیر ترس قدم میذارین و خودتون رو تو مسیر عشق قرار بدین.
با تمرین و تکرار این تغییر مسیر شما در هر رابطه ای به نیمه ی خودتون مسلط میشید. دیگه نیازی نیست رفتارهای پارتنرتون رو کنترل کنید چون متوجهین که شما فقط مسئول نیمه ی خودتون هستین و در انتها به راحتی با همدیگه همه چی رو به اشتراک میذارین، از زندگی لذت میبرین و رابطه تون رو میسازین.
پارتنرت رو طوری انتخاب کن که نیازی به تغییرش نداشته باشی
شما ممکنه سگ داشته باشی یا گربه یا شایدم یک حیوون خونگی دیگه. اگر داری رابطه ت رو با اون تصور کن. حیوون خونگیت مثلا سگت ممکنه هرروز خونه منتظرت باشه. وقتی میای خونه پارس میکنه، دمشو برات تکون میده. اون نیمه ی مربوط به خودش توی رابطه رو که همون سگ بودنه بطور بی نقصی انجام میده و تو هم سگت رو بدون هیچ قید و شرطی دوس داری و معتقدی یک سگ بی عیب و نقص و پرفکته و هیچ نیازی به تغییرش به یک حیون دیگه نمیبینی. پس چرا وقتی وارد رابطه با یک انسان دیگه ای میشی، دوس داری تبدیلش کنی به کسی که نیستش؟ مثل سگت، هرکسی برای خودش پرفکت و بدون عیب و نقصه. نکته ی اساسی اینه که بعضی از مردم ممکنه برای تو بی عیب و نقص نباشن، و هیچ مشکلی توی این قضیه نیست.
همیشه پیدا کردن کسی که از نظر تو نیازی به تغییر نداشته باشه ساده نیست ولی انجام این امر خیلی مهمه. پیدا کردن فرد مناسب برای تو نیازمند آگاهی کامل در مورد ذهن و بدنت هست.نیازمنده اینه که تو با خودت درباره اون نیازها کاملا صادق باشی.
فکر کن تو توی بازاری و میخوای خودت رو بفروشی، برای انجام این کار تو باید خود واقعیت رو به مردم نشون بدی. همزمان توی اون بازار میخای یک نفر دیگه رو هم بخری. اگر اون فردی که تو قراره بخری اون چیزی نیست که تو میخای، نخرش. از دروغ گفتن به خودت بر حذر باش. خیلی از مردم وانمود میکنن کالاها نیازهاشون رو برآورده می کنن، ولی در اعماق وجود خودشون میدونن چنین چیزی درست نیست. حالا تصور کنین که شما توی یک رابطه سرمایه گذاری کردین و هستین، اگر مشکل شما اذیت و آزار نیست و انتخاب کردین که توی این رابطه بمونین چطورمیشه این کارو کرد؟
اول با قبول کردن و دوست داشتن خودت همونطور که هستی که در نتیجه باعث میشه خودتو همونجور که هستی نشون بدی، بعد ازون شما میتونی پارتنرت رو همونجوری که هست قبول کنی و دوست داشته باشی. اگر رابطه راهی به جایی نمیبره، رفتن از اون رابطه لطفیه به خودت و پارتنرت. موندن توی یک رابطه ناکارآمد جز از روی خودخواهی نیست، چون باعث میشه نه تو نه پارتنرت با کسی که شما رو همونطوری که هستین بخواد، آشنا نشید.
برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین
تصور کنید شما با زن رویاهاتون سرقرار هستین و قراره بهش بگین که عاشقشین، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودتون بالاخره این حرف رو میزنین، ولی اون به بدترین شکل ممکن به این ابراز احساساتتون پاسخ میده و میگه: خیله خب، ولی من اصلا تو رو دوست ندارم.
جواب اون باعث ناراحتی شما میشه، اون شما رو پس زده و شما شروع به پس زدن خودتون می کنین، ولی آیا این منطقیه؟ فقط چون اون فرد شما رو دوست نداره دلیل براین نیست که هیچکس دیگه ای هم دوستون نداشته باشه. شما نباید ارزش خودتون رو بر اساس احساسات بقیه نسبت به خودتون،بسنجین. بجاش روی جذابترین و جالبترین رابطه ای که می تونین داشته باشین تمرکز کنین،رابطه تون با خودتون.
پیام اصلی اینه که: برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین.
اعتقادات ما مانع دوست داشتن خودمون میشه، برای مثال زیبایی رو در نظر بگیرید. زیبایی درباره ی اعتقاد به کیفیت چیزیه. ولی باطن طبیعی اونو تشریح نمی کنه. فقط یک مفهومه که یک نفر به شما داده که بعضی چیزا خوبن و بعضی چیزا بد. در واقع هر چیزی که وجود داره بطور ذاتی بدون نقص و زیباست. شاید شما یکسری باورها و نقدهایی رو به زیبایی خودتون دارین که این باور و نقدها باعث رنجش خاطر زیادی در شما شده، بطور مثال تصور می کنیم که شما فکر می کنید زیبا نیستید. شما بخاطر این اعتقاد حاضرین هر نوع درد و رنجی رو از طرف کسی که به شما میگه زیبایین تحمل کنین، فقط بخاطر اینکه نیازمند شنیدن اون کلمه هستین. درحالی که شما نیازی ندارین! تمام چیزی که شما نیاز دارین دوست داشتن خودتونه. شما در حال حاضرهم زیبا هستین.
یکی از بهترین راه هایی که میتونین برای تمرین دوست داشتن خودتون انجام بدین انجام مراسم روزانه پوجاست. پوجا یک مراسم مذهبی توی هند هست که در اون مردم هند برای الاهه هاشون گل و غذا میذارن تا اونا رو پرستش کنن. شما میتونین همین پوجا رو هرروز برای بدنتون اجرا کنین.
دوست داشتن خودمون و قبول کردن خودمون خیلی مهمه، چون شما وقتی این دوتا رو داشته باشین، زندگی تون رو به سبک دیگه ای جلو می برین. شما دیگه هیچ اذیت و آزاری رو از طرف خودتون یا دیگران قبول نمی کنین و افراد دیگه ای رو که مثل شما با خودشون رفتار می کنن رو به خودتون جذب میکنین.
ما برای پذیرفتن جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم.
بدن انسان ها یک اورگانیسم زنده است و برای سکس طراحی شده، در حالی که ذهن ما توسط باورهای بسیار غلط و اشتباه در این مورد احاطه شده. ما یکسری اعتقادات اشتباه درمورد رفتارهای جنسی زن و مرد داریم. بدنشون باید به چه شکلی باشه یا چه کاری باید انجام بدن که مردونه بنظر بیان یا زنونه. بخاطر تمام این دروغ ها ما نمی تونیم از سکس لذت ببریم. فکر میکنیم سکس شیطانیه و گناهه یا از نیازهای جنسیمون خجالت می کشیم، برای این که متوجه بشیم تمام این باورها اشتباهه و درست نیست، نیاز داریم که فرق بین نیازهای عقلانی و جسمانی مون رو متوجه بشیم و بفهمیم. وقتی که این نیازها با همدیگه همخوانی نداشته باشن، جنگ درونی انسان با خودش شروع میشه.
پیام اصلی اینه که: ما برای پذیرش جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم. فرض کنید شما یه کاتولیک بزرگ شدید، در طول زمان بزرگ شدنتون به شما یاد دادن که قبل از سکس حتما باید با اون شخص ازدواج کرده باشین. شما ازدواج می کنید ولی یک روز وقتی دارین توی خیابون راه میرین یک مرد جذاب و خوشتیپ رو میبینین، حس جنسی بهش پیدا می کنین ولی همون لحظه خودتون رو بخاطر احساسی که داشتین قضاوت میکنین. فکر میکنین یک ادم بد و گناهکارین و سعی می کنین این احساسات رو سرکوب کنین، اما این کار باعث میشه این احساسات قوی و قوی تر بشنو در انتها شما به همسرتون خیانت می کنین.
حالا چی میشه اگر شما خودتون رو بابت این احساسات قضاوت نکنین. اگر این قضاوتها رو رها کنین و متوجه بشین که این فقط یک نیاز جسمانیه ،شاید خیلی سریعتر حستون نسبت به اون مرد جذاب رو از دست بدین. و مشکل همینه. بدن شما یکسری نیازها داره. اما این ذهنتونه که داره نحوه ی پاسخ به اون نیازها رو کنترل میکنه.
بذارین یک مثال دیگه بزنیم. شما نیاز دارین بدنتون رو بپوشونین، از بدنتون در مقابل گرما، باد و سرما محافظت کنین. ممکنه یک کمد پر از لباس هم توی خونه داشته باشین، ولی با خودتون فکر کنین: من که هیچی ندارم بپوشم. این ذهن شماست که این نیازها رو درست می کنه و شما هیچوقت نمیتونین پاسخگوی این نیازها باشین.
برای جلوگیری از این اتفاق چه کاری می تونیم بکنیم؟ نیازهای بدنتون رو با نیازهای عقلانی تون قاطی نکنین. اونها رو بشناسین. بطور مثال وقتی بدنتون سکس میخاد، بفهمید این نیاز شیطانی نیست. کاملا نرمال و طبیعیه. در انتها شما کم کم متوجه میشین که شما نه بدتونین نه ذهنتون. شما زندگی هستین، نیرویی که با تمامی کائنات به اشتراک گذاشته میشه.
زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین
دکتر چطور زخم های عفونی رو درمان می کنه؟ احتمالا اول روی زخم رو باز می کنه، تمیزش می کنه، یکم دارو و پماد بهش میزنه و از شما می خواد که زخم رو تا موقعی که درمان نشده تمیز نگه دارین. روند درمان زخم های احساسی مون فرقی با روند درمان زخم های فیزیکی مون نداره. برای این کار ما از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم استفاده می کنیم تا دروغ ها بر ملا بشه، بعد عفونت ها و چرک ها رو به وسیله ی بخشش پاک می کنیم، و در انتها تا زمانی که زخم خوب بشه اونو بوسیله عشق تمیز نگه می داریم.
نکته کلیدی اینه که: زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین.
دنیا پر از دروغ و سرابه که میتونه پیدا کردن حقیقت رو خیلی سخت کنه. علاوه بر اون حقیقت اغلب اوقات تلخه. بطور مثال میشه گفت ده سال پیش به شما تجاوز شده، این واقعیتیه که برای شما اتفاق افتاده ولی دیگه در حال حاضر این واقعیت نیست. احتمالا شما هنوز دارین بابتش رنج می کشین، و ممکنه سال ها درمان نیاز باشه تا به این رنج غلبه کنین. در هر صورت مساله ای که در حال حاضر باعث رنجش شما میشه دیگه صحت نداره و در گذشته ی شما اتفاق افتاده.
اینطوریه که شما می تونین از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم های احساساتتون استفاده کنین و اونا رو از یک زاویه ی دیگه ببینین. وقتی این کارو کردین از بخشش استفاده کنین و عفونت های داخل اون زخم رو پاک کنین. بخشش کار آسونی نیست ولی لازمه. نیاز داره شما همه ی کسایی که توی زندگی به شما ضربه زدن رو ببخشین. نه به خاطر اینکه اونا لیاقت بخشیده شدن رو دارن، بلکه به این خاطر که شما سزاوار این نیستین تا بابت کاری که اونا در حق شما کردن همچنان عذاب بکشین.
خب اول یه لیست از افرادی که باید ازشون طلب بخشش کنین، درست کنین. بهشون زنگ بزنین و ازشون معذرت خواهی کنین، اگر بهشون دسترسی ندارین تو دعاهاتون این بخشش رو طلب کنین. بعد یه لیست از افرادی که به شما آسیب زدن و شما می خواین که اونا رو ببخشین درست کنین. این ممکنه براتون سخت و زمانبر باشه، ولی همیشه بخاطر داشته باشین افرادی که به شما ضربه زدن و شما رو اذیت کردن، خودشون مقصر نیستن، بلکه این یه ری اکشنی از سم احساسی اوناست. و در انتها زخم هاتون رو به وسیله عشق تمیز نگه دارین، تمرین کنین دنیا رو از دریچه عشق ببینین. زیبایی رو در هر چیز پیدا کنین. این کارها شما رو در مقوله ی عشق حرفه ای میکنه و کم کم اطرافیان شما رو هم به حرفه ای تر شدن در عشق ترغیب میکنه.
در پایان میشه کتاب رو اینطوری خلاصه کرد:
همه توی این دنیا به زخم های عاطفی ای دچارن که با سم عاطفی آلوده شده. این زخم ها باعث میشه که ما از راههای دردناکی با همدیگه ارتباط بگیریم و روابطمون سرشار از نیازمندی، حسادت و حس مالیکت باشه. ما مسئول درمان این زخم ها هستیم، با دارویی تشکیل شده از حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودمون. وقتی این کارو بکنیم می تونیم رابطه ای رو تشکیل بدیم که توش شخص مقابلمون رو بدون هیچ قید و شرطی دوست بداریم.
کتاب چراغهای سبز زندگینامه شگفتانگیز و غیر عادی بازیگر مطرح سینما، متیو مککانهیه که به قلم خودش نوشته شده. توی این کتاب متیو از سرگذشت خودش، نحوه ورودش به سینما، سفرهاش، ازدواجش و همه تصمیمهای مهمی که گرفته صحبت کرده و درباره راز موفقیتش یا همون چراغهای سبز، توضیح داده که میتونه برامون الهام بخش باشه.
چراغ سبز یعنی چی؟
توی صنعت سینما، چراغ سبز یعنی موافقت استودیو فیلمسازی با پروژه شما، یعنی اینکه با شما موافقت میشه و شما میتونید کار روی پروژه رو پیش ببرید.
برای متیو مککانهی، چراغهای سبز همه جای زندگی وجود داشتن. از یه هدیه غافلگیر کننده بگیر، یا یه دلگرمی یا یه شروع تازه. متیو در طول زندگیش متوجه شد که با کمک انتخاب مسیر درست و داشتن دید خوب میشه چراغهای سبز رو به وجود اورد. به قول خودش، همه چیز با آشنا شدن با چیزهای اجتناب ناپذیر شروع میشه. توی زندگی چیزهایی وجود دارن که اجتناب ناپذیرن و هیچ نقشه ای قرار نیست که بدون عیب و نقص اجرا بشه اما اینکه ما چطور با مشکلات روبهرو میشیم نسبیه و به خودمون بستگی داره. با داشتن طرز فکر درست میشه همیشه یاد گرفت و رشد کرد، مهم نیست که قراره با چی مواجه بشیم.
توی این خلاصه درباره اینکه:
چطور یک شب مصرف نوشیدنی اولین موفقیت متیو رو رغم زد
چطور یه رویا زمینه ساز سفر اون به کل دنیا شد
و چطور متیو سر از یه مسابقه کشتی تو افریقا در اورد
صحبت میکنیم.
خاندان مککانهی انواع و اقسام خلافکار رو به خودش دیده: از دزد و قمارباز بگیر تا بادیگارد خلافکار معروف ال کاپونه.
خانواده متیو اصالتش به بندر لیورپول توی انگلستان برمیگرده. پدر متیو متولد لویزیانا و مادرش اهل پنسیلوانیا بود اما خانواده اونا ساکن تگزاس بودن. پدر و مادر متیو هر دو تفکرات ارتودوکس داشتن و دلشون میخواست باورهاشون به بچهها هم منتقل بشه، از طرفی هم رابطه اونا سراسر دعوا ولی همراه با عشق بود.
متیو یکی از دعواها رو خوب به یاد داره. یه بار وقتی ۵ سالش بود پدرش خیلی دیر برگشت. مادرش ظرف غذای پدر رو گرم نگه داشته بود. پدر موقع خوردن غذا گفت که سیب زمینی بیشتری میخواد اما یدفه مادرش با عصبانیت گفت:
مطمئنی سیب زمینی بیشتری میخوای خیکی؟!
اول پدرش چیزی نگفت. مادرش به غر زدن ادامه داد و چنتا سیب زمینی توی بشقاب انداخت و گفت بیا بخور خیکی! اینو که گفت پدر از کوره در رفت و بشقاب رو از پنجره بیرون پرت کرد. دعوا انقد بالا گرفت که مادر متیو با تلفن دماغ پدرش رو شکست و با چاقو تهدیدش کرد که میزنتش!! اما ماجرا همیشه اینجوری بود که وقتی خون همه جا رو برمیداشت و کار حسابی بالا میگرفت یدفه دو تاشون کوتاه میومدن و بعدش هم دوباره عاشق هم میشدن.
پدر و مادر متیو دوبار از هم طلاق گرفتن و سه بار با هم ازدواج کردن، بارها هم دست و دماغ و سر و کله هم دیگه رو شکستن ولی خب، واقعا عاشق هم بودن! توی اون سالها متیو به خاطر دو چیز خیلی بد تنبیه شد، یکی اینکه به برادرش گفت که ازش متنفره و دومی گفتن عبارت «نمی تونم» به خاطر همینم متیو یاد گرفت که اول از کسی متنفر نباشه، دوم، هیچ وقت نگه نمیتونم.
سال هفتم مدرسه، متیو میخواست توی یه مسابقه شعر شرکت کنه اما به جای اینکه شعری از خودش رو بفرسته، به توصیه مادرش شعر یه شاعر به نام ان اشفورد (Ann Ashford) رو فرستاد
منطق مادر متیو این بود که اگه کسی شعری رو بخونه، متوجه بشه و ازش لذت ببره دیگه اون شعر متعلق به خودشه. حالا اگه میفهمیدن که شعر مال متیو نیست چه اتفاقی میافتاد؟ نهایتا جایزه رو ازش پس میگرفتن و قرار نبود اسمون به زمین بیاد. پس متیو شعر رو فرستاد و حدس میزنید چی شد؟ متیو برنده مسابقه شد.
شاید فک کنید که این منطق عجیبه ولی مادر متیو توی شرایط سختی بزرگ شده بود. شرایطی که اصلا منصفانه و عادلانه نبود به خاطر همینم اون برای خودش منطق و ارزش های خودش رو داشت. منطقی که متیو بهش منطق یاغی میگه. از طرف دیگه نگاه متفاوت مادر، به متیو کمک کرد تا توانایی قصه گویی به عنوان یه بازیگر رو درون خودش پرورش بده.متیو و برادرها با همین منطق بزرگ شدن اما منطق پدرشون به مراتب دراماتیک تر بود، چون باور داشت هر پسری باید یه روزی توی روی پدرش واسته تا اعلام کنه که مرد شده.
برای برادر بزرگتر متیو یعنی مایک، این اتفاق توی ۲۲ سالگی افتاد. مایک با پدرشون کار میکرد و تا اون زمان همیشه به حرفش گوش میداد اما یه شب وقتی توی حیاط با هم صحبت میکردن بحثشون شد. بحثی که در نهایت به درگیری فیزیکی بین پدر و پسر رسید و تا جایی که میتونستن همدیگرو کتک زدن. انقدر همدیگه رو زدن که دیگه رو پاهاشون نمیتونستن واستن. وقتی مایک اخرین مشت رو توی صورت پدرش زد، در حالیکه اشک توی چشمای پدر جمع شده بود سمت مایک اومد و سفت بغلش کرد، از نظر پدر، حالا مایک تبدیل به یه مرد شده بود!
در سال ۱۹۸۸، متیو توی مسیر پیشرفت قرار داشت
توی مدرسه به عنوان خوشتیپ ترین پسر شناخته میشد و با زیباترین دختر مدرسه قرار گذاشت. مجموعه این ها، برای یه سال بالایی توی دبیرستان عالی حساب میشد
متیو هر روز صب با وانتش به مدرسه می رفت و با بلند گویی که روی وانت نصب کرده بود با دوستاش شوخی می کرد. مثلا بلند میگفت: ببینید فلانی چه شلوار قشنگی امروز پوشیده!
اما با پایان مدرسه اوضاع تغییر کرد. متیو برای یه دوره آموزشی توی استرالیا ثبت نام کرد. وقتی به استرالیا رسید خانواده دالی که قرار بود متیو پیش اونا اقامت کنه برای استقبال ازش به فرودگاه رفتن. متیو قرار بود با اونا توی سیدنی زندگی کنه ولی وقتی سوار ماشین شدن و راه افتادن اقای دالی خروجی اتوبان به سمت سیدنی رو رد کرد. دالی گفت که اونا در واقع توی شهر گاسفورد (Gosford ) ساکنن اما نه تنها از خروجی گاسفورد هم عبور کرد بلکه حتی دیگه درختای شهر هم از دور دیده نمیشدن. اقا دالی همینطور روند و روند تا به روستایی دور از تمدن به اسم تاکلی Toukley)رسید و بالاخره توقف کرد و بر گشت رو به متیو و با لبخند گفت : به استرالیا خوش اومدی! مطمئنم که عاشقش میشی. متیو میگه کل اون سال براش مثل یه کابوس بود.
متیو هیچ وقت اون مقدار از تنهایی رو که توی استرالیا تجربه کرد تصور هم نمی کرد اما کم نیاورد و دوره خودش رو تموم کرد. برای اینکار اون متوجه شد که باید برای زندگیش نظم داشته باشه پس خودش رو به چالش کشید. متیو گیاه خواری رو شروع کرد و مشروبات الکلی رو کنار گذاشت. حتی به این فکر کرد که یه راهب بشه و زندگیش رو صرف ازادی نلسون ماندلا بکنه.
تجربه استرالیا با همه تجربههای قبلی متیو فرق داشت اما در نهایت، رنج و تنهایی اون مدت تبدیل به یه تجربه مثبت شد. تا پیش از اون هیچوقت متیو مجبور نشده بود که به درون خودش نگاه کنه و از خودش بپرسه که واقعا کیه. این سفر به متیو کمک کرد که شخصیت خودش رو شکل بده.
بعد از برگشتن از استرالیا تصمیم متیو، سکونت در دالاس بود
در واقع اون میخواست به عنوان چالش بعدی زندگیش به دانشگاه ساترن متُدیست ( Southern Methodist University )توی دالاس بره با این حال پدرش اصرار داشت که متیو توی همون تگزاس به دانشگاه بره.
متیو از قبل برای دانشگاه یو تی در شهر آستین ایالت تگزاس اپلای کرده بود اما از اونجاییکه میخواست وکیل بشه، دالاس شهری بود که موقعیتهای بیشتری پیش پاش قرار میداد. از طرفی برادرش بهش مشورتهای بهتری داد. پدر اونا توانایی پرداخت شهریه دانشگاه نداشت، از اون ور هم دانشگاه دالاس خصوصی بود اما یو تی یه دانشگاه دولتی بود از طرف دیگه به نظر برادرش آستین شهر بهتری برای متیو برای اقامت حساب میشد. البته خود متیو هم اونقدی به وکالت علاقه نداشت و به این فک میکرد که نکنه بعد از کلی درس خوندن نتونه ادم موفقی بشه و عمر خودش رو هدر بده.
توی همین زمان یکی از دوستاش به اسم راب، ایده دیگه ای رو توی ذهن متیو انداخت. راب چنتا از داستان کوتاه های متیو رو خونده بود و بهش پیشنهاد داد که درباره رفتن به مدرسه فیلمسازی فک کنه. ایدهای که خیلی زود ذهن متیو رو تسخیر کرد و وادارش کرد به پدر خودش زنگ بزنه.البته این تلفن کار سادهای نبود. متیو کلی فکر کرد و در نهایت ساعت هفت و نیم شب که مطمئن باشه پدرش شام خورده و در حال استراحته رو برای زنگ زدن بهش انتخاب کرد.
متیو با ترس و تردید تلفن زد و تصمیمش رو برای پدرش توضیح داد، بعد از یه مکث طولانی پدرش جواب داد، اگه این تصمیمته پس شک نکن! این بهترین جوابی بود که میتونست بشنوه. یه چراغ سبز واقعی.
متیو به محض اینکه تحصیل تو رشته فیلمسازی توی يو تی رو شروع کرد و متوجه تفاوت های این مسیر شد
دیگه نمرهها مهم نبودن بلکه خروجی کار مهم بود، اون باید چیزی می ساخت که توجه مردم رو جلب کنه.
با اینکه اون هیچوقت دانشجوی خوبی نبود اما میل فراوانی از ابتدای کار برای موفقیت داشت تا اینکه با یه فرصت بزرگ مواجه شد.متیو برای اوغات فراغت معمولا به هتلی میرفت که دوستش سم، اونجا باریستا بود و بهش نوشیدنی مجانی میداد. یک شب، همونجا متیو مردی به نام دن فیلیپس رو دید ( Don Phillips) که قصد تدارک ساخت فیلمی توی آستین رو داشت.
از قضا، دن عاشق گلف و نوشیدنی بود، چیزایی که متیو هم خیلی خوب بهشون وارد بود. اخرش شب، توی تاکسی وقتی از هتل برمیگشتن، دن به متیو گفت که نقشی توی فیلم سراغ داره که ممکنه به متیو بیاد، پس ادرسش رو داد تا صب روز بعد هم رو ببینن و فیلمنامه رو بهش بده.
اسم فیلم گیج و منگ بود که قرار بود توسط ریچارد لینکلتر ( Richard Linklater )ساخته بشه. نقش متیو کاراکتری به نام وودرسون ( Wooderson ) بود. یه پسر بیست و چند ساله که توی شهر ول میگشت و با دبیرستانی ها مهمونی میرفت. وودرسون توی فیلمنامه اصلی تنها ۳ تا صحنه داشت اما متیو باعث شد که اون نقش بیشتر بشه.کارگردان انقد از متیو خوشش اومد که کلی ایده جدید به ذهنش رسید.
لینکلتر برای نقش وودرسون یه صحنه جدید در نظر گرفت که توی اون قرار بود با یه دختر مو قرمز رابطه برقرار کنه. لینکلتر از متیو پرسید به نظرت وودرسون از همچین دختری خوشش میاد؟ متیو جواب داد که شک نکن، وودرسون از همه دخترا خوشش میاد! در نهایت چیزی که قرار بود یه صحنه کوچیک باشه به کاری سه هفتهای تبدیل شد. با این حال همون هفته اول یه خبر بد شکه کننده به متیو رسید. پدرش در اثر ایست قلبی در گذشت.
با وجود اینکه فیلم گیج و منگ پای متیو رو به هالیوود باز کرد اما یه فیلم دیگه اون رو به شهرت رسوند
فیلم "زمانی برای کشتن" ساخته جوئل شوماخر (Joel Schumacher)
شوماخر متیو رو برای نقشی فرعی در نظر گرفته بود اما خود متیو دوست داشت که کاراکتر اصلی وکیل رو توی فیلم بازی کنه. متیو وقت زیادی صرف تمرین و آماده سازی کرد و با وجود اینکه خود شوماخر هم راضی بود اما به نظر نمی رسید که استودیو با تغییر این نقش موافقت کنه.
در همین حال یه اتفاق عجیب افتاد. استودیو برای نقش اصلی وودی هارلسون ( Woody Harrelson ) رو انتخاب کرده بود اما یه زن و مرد توی میسیسیپی که به جرم قتل های سریالی بازداشت شده بودن اعتراف کردن که ایده کارشون رو از فیلم قاتل بالفطره که هارلسون توی اون بازی میکرد گرفتن، به خاطر همین هارلسون خیلی ناگهانی از گزینههای بازی نقش کنار گذاشته شد!
شوماخر که به متیو اعتماد داشت پیشنهاد داد که از متیو تست بازی توی نقش گرفته بشه. متیو تو تست خیلی خوب بود اما عالی نبود، توی تست شوماخر به کمک متیو اومد و کمکش کرد که بهترین عملکر ممکن رو داشته باشه، شوماخر توی اون روز چراغ سبز متیو بود.
بعد از تست متیو انقد خسته شده بود که روی زمین افتاد. دو هفته بعد شوماخر بهش زنگ زد. متیو برای نقش انتخاب شده بود.این نقش زندگی متیو رو تغییر داد. بعد از اون دیگه نمیتونست برای خودش توی خیابون قدم بزنه و ناشناس بره ساندویچ بخوره. حالا متیو دیگه مشهور شده بود.
یک هفته قبل از اکران فیلم "زمانی برای کشتن" شرایط جوری بود که متیو دیگه هر فیلمنامه ای رو که دوست داشت میتونست انتخاب کنه
همه چیز مثل رویا شده بود اما وقتی که شهرت اینطور ناگهانی سراغ شما میاد باید کاری کنید که مطمئن بشید هنوز پاهاتون روی زمینه یا نه.متیو برای اینکار تصمیم گرفت به کلیسایی در بیابان سفر کنه. به مکانی مقدس در نیو مکزیکو. جایی که بتونه از بیرون به خودش نگاه کنه. متیو برای کشیش توضیح داد که شهرت کارش رو برای اینکه ادم خوبی باشه سخت کرده. حسهایی مثل شهوت یا استفاده ابزاری از دیگران توی وجودش شعله ور شدن و انگار کاملا از گذشته ش منفصل شده و نمی تونه که راه درست رو پیدا کنه.
متیو همینطور که از خودش حرف میزد غرق اشک شده بود. پیش خودش فک میکرد که کشیش احتمالا کلمات تکان دهنده ای بهش خواهد گفت اما بعد از اینکه حرفهاش به پایان رسید کشیش بهش گفت: منم همینطور.نمیشه گفت که این عبارت، عبارتی تکان دهنده بوده اما چراغ سبز مهمی برای متیو بود. گاهی فهم متقابل و دونستن اینکه تنها نیستیم میتونه خیلی بیشتر به ما کمک کنه.
اما این کافی نبود و متیو برای اینکه مطمئن شه پاهاش هنوز روی زمینه و بتونه درست تمرکز کنه، تصمیم دیگهای هم گرفت. اون یه خونه سیار خرید و برای مدت سه سال به همراه سگش، زد به جاده. از کانادا بگیر تا گواتمالا. چه میخواست بره نیویورک و یه بازی تنیس رو ببینه چه بیاد دیترویت یا سر صحنه فیلمبرداری اسپیلبرگ، فرقی نداشت، خونه ش رو سر خیابون پارک میکرد و میرفت. همینطور میتونست به بارهای مختلف بره، نوشیدنی های مختلف بخوره و با ادمهایی گپ و گفت کنه که بهش حس صداقت بدن و پاهاش رو روی زمین نگه دارن.
اوایل قرن ۲۱ متیو به همراه جنیفر لوپز توی یک کمدی رمانتیک به نام برنامهریز عروسی (The Wedding Planner) درخشید
بعد از اون متیو به محله سانست بلوار که یک منطقه افسانهای به حساب میاد و ستارههای بیشماری از دنیای هنر اونجا سکونت داشتن نقل مکان کرد. یه موتور گرون قمیت خرید و مشغول زندگی شد ولی خیلی طول نکشید که دوباره به همون سبک زندگی قبل برگشت. شاید شما فک کنید که متیو یه بحران درونی داشته اما در واقع اون دنبال یه چالش درونی بوده.
همزمان با این اتفاق، یه نقش جذاب برای بازی به متیو پیشنهاد شد. کاراکتر دنتون ون زان Denton Van Zan) تو فیلم قلمرو آتش.
برای این نقش متیو تصمیم گرفت که موهاشو از ته بزنه. برای اینکار دوتا دلیل داشت، اول اینکه به کاراکتر میومد، دوم اینکه برای درمان ریزش موهاش از محلولی به نام رژنیکس ( Regenix )استفاده میکرد که روی موی کوتاه بهتر جواب میداد. متیو دو ماه خودش رو توی خونه برادرش قرنطینه کرد تا بتونه روی ذهن و بدن خودش تمرکز کنه.
این قرنطینه با دو لیوان نوشیدنی در صبح شروع میشد. به نظر متیو، ون زان برای کشتن اژدها باید اول خودش تبدیل به یه اژدها میشد. مرحله بعد این بود که با پای پیاده توی صحراهای تگزاس قدم بزنه، به هر حال ون زان باید زمین سفت و سخت بیابون رو با پاهای خودش لمس کنه. قدم سوم ترک ترس شخصی از ارتفاع بود. برای اینکار متیو روی لبه بلندیها میایستاد. قدم چهارم هم این بود که خودش رو برای دست و پنجه نرم کردن با اژدها اماده کنه، به خاطر همین شبها سراغ گاوها میرفت و باهاشون درگیر میشد.
همونطور که میتونید حدس بزنید این قرنطینه خیلی طول نکشید. قبل از شروع صبح ششم، مصرف زیاد نوشیدنی به متیو حالت تهوع داده بود، پاهاش تاول زده بود، ترسش از بلندی کم نشده بود و یکی از گاوها هم جوری زده بودتش که بفهمه بهتره این کار رو متوقف کنه :))
با این وجود، در نهایت سختی و تنهایی دوران قرنطینه به همراه سختی فرایند فیلم برداری به متیو کمک کرد تا از پوچی ای که احاطه ش کرده بود خلاص بشه؛ حالا نوبت رفتن سراغ مرحله بعد بود.
متیو در طول زندگیش سه تا خواب خیلی عجیب دید
اولی در سال ۱۹۹۴ بعد از اکران فیلم زمانی برای کشتن بود. توی خوابش متیو روی رودخونه امازون شناور بود و انواع کروکدیل ها، مارهای پیتون و اناکوندا و کوسه ها احاطه ش کرده بودن. کنار رودخانه ردیفی بی پایان از بومی های افریقایی ایستاده بودن.این رویا برای متیو به اندازه یه کابوس ترسناک، قدرتمند بود اما یه چراغ سبز به حساب میومد، چطور؟ متیو بلافاصله سراغ یه اطلس جغرافیایی رفت و دنبال رودخونه امازون گشت، اول تو افریقا، بعد توی امریکای جنوبی و بالاخره پیداش کرد.
متیو خیلی سریع فهمید که اینجا همون جاییه که باید بهش سفر کنه. پس لباساشو جمع کرد و همراه با یه دوربین و چنتا وسیله دیگه سفری سه هفته ای به پرو ( Peru ) رو شروع کرد. چیزی درون اون بهش میگفت که باید روی امازون شناور باشه. توی این مقطع از زندگی، متیو از ادمی که بهش تبدیل شده بود خوشش نمی اومد. ساعت ها توی چادرش می نشست و از خودش سوال می پرسید. یه شب متیو همه لباس هاش رو در اورد، همینطور هر شی نمادینی که همراه خودش داشت، گذاشت کنارو
دیگه خبری از هیچ نوع غرور، محافظت یا هویتی نبود. اون با مشت توی صورت خودش زد و انقد بالا اورد تا دیگه هیچی توی شکمش نبود و بعد بیهوش شد.
صبح روز بعد وقتی بیدار شد انگار دوباره متولد شده باشه. لباسش رو پوشید، چایی خورد و برای پیاده روی رفت، درحالیکه انگار انرژی جدیدی رو درون خودش حس میکرد. همینطور که جلو رفت به گوشه ای از جنگل رسید. اول به چشمش رسید که انگار چراغهای نئون روی زمین گلی جنگل روشن شده باشن اما متوجه شد دسته بزرگی از پروانهها اونجا در حال پروازن.
متیو در حالیکه این صحنه فوق العاده رو تماشا میکرد صدایی درون ذهن خودش شنید:تمام چیزی که من میخوام همین چیزیه که الان دارم تماشا میکنم.درست پشت پروانهها، رودخونه امازون بود، همونجایی که متیو برای شناور شدن روش اومده بود.
رویای دوم پنج سال بعد، یعنی ۱۹۹۹ سراغ متیو اومد
متیو توی ایرلند بود و فیلمبرداری قلمرو اتش به تازگی تموم شده بود که دوباره عینا همون خواب رو دید. شناور، روی رودخونه امازون با انواع مارها و تمساح ها کنارش و البته صف بی پایان بومیها کنار بستر رود. متیو این بار تصمیم دیگه ای گرفت. باید به افریقا می رفت. جایی که هیچ اطلاعاتی ازش نداشت. پس دوباره اطلس رو برداشت و شروع به گشتن کرد تا مقصد خودش رو انتخاب کنه. اینبار شهر نیافونکه ( Niafunké ) در کشور مالی جایی بود که باید سراغش میرفت.
متیو با پرواز به پایتخت مالی رفت و اونجا یه راهنما به اسم عیسی پیدا کرد. عیسی اون رو به تماشای رودخونه نیجر برد و بهش درباره دوگونها ( Dogon ) یا همون مردم جادویی مالی گفت. مردمی که گفته میشد از سالها پیش از اخترشناسی نوین امروزی، دانش خودشون رو از ستاره ها میگرفتن. اونجا متیو خودش رو به عنوان یه بوکسر و نویسنده معرفی کرد تا شناخته نشه اما خیلی زود همه دهکده از این شایعه پر شد که مرد سفیدپوست نیرومندی به اونجا اومده و در نتیجه، متیو توسط یک کشتیگیر قدرتمند به اسم مایکل که اونجا ساکن بود به چالش کشیده شد.
اما متیو نتونست به این چالش نه بگه. بلافاصله مسابقه برگزار شد. مردم محلی دورتا دور داد می زدن و رییس قبیله هم داور بازی بود. متیو و مایکل با هم گلاویز شدن و چندین بار همدیگه رو زمین زدن. مسابقه دو راند طول کشید تا اینکه سر انجام هر دو مرد ناتوان روی زمین افتادن. توی این لحظه رییس قبیله جلو اومد، پایان مبارزه رو اعلام کرد و دست هر دو رو بالا برد.
نکته جالب این بود که متیو متوجه شد جمعیت همگی اسم اون رو صدا میزنن، رییس قبیله بهش گفت که تو از قبل این مبارزه رو پیروز شده بودی چون چالش رو پذیرفته بودی.
پنج سال بعد رویای بعدی به سراغ متیو اومد
تا حدود سال ۲۰۰۵ متیو توی چندین کمدی رمانتیک درخشیده بود. نه اینکه از این کار خوشش نیاد یا خوب نباشه اما انگار زمانِ تغییر توی زندگیش بود. و خب، سومین رویا درست سر موقع، سر و کله ش پیدا شد. البته متفاوت از دفعات قبل. اینبار توی رویا، متیو ۸۸ ساله بود، روی ایوانی نشسته و رو به روش رد بزرگی از جای پای اسب ها دیده میشد. ۲۲ تا زن به همراه ۸۸ تا بچه از راه رسیدن. همه اونا بچه ها، بچههای خودش بودن و دورش جمع شدن! همینکه دوربین روی بچهها واستاد اون از خواب بیدار شد!
برای متیو اون رویا یاداروی این واقعیت بودن که همیشه دلش می خواست پدر باشه. حالا اواسط سی سالگیش بود و میشد گفت که وقت مناسبی بود، اما متیو تصمیم گرفت به جای گشتن دنبال زن رویاهاش اجازه بده که هر چی قرار پیش بیاد اتفاق بیوفته. همین موقع بود که کامیلا ( Camila ) از راه رسید.
میشه گفت ملاقات اولشون یکی از اون لحظههای خاص بود که توی فیلما جلوی رستورانها نشون میدن. متیو همون لحظه فهمید که باید سراغ کاملیا بره پس جلو رفت و بهش پیشنهاد داد که براش یه مارگارتیا ویژه درست کنه.بعد از پایان قرار اولشون متیو مطمئن بود همون زنی رو دیده که میخواد باهاش ازدواج کنه. زنی که تا به امروز هم معشوقه متیو به حساب میاد.
کنار کامیلا، متیو یه تغییر اساسی هم توی کارش ایجاد کرد. اون به مدیر برنامه ش گفت که دیگه نمیخواد توی کمدی های رمانتیک بازی کنه. این کار خیلی خطرناکه چون هالیوود کسی رو که پیشنهادهاش رو رد کنه، خیلی زود فراموش میکنه. متیو توی تصمیمش هیچ تردیدی نداشت و حتی پیشنهادهای بیشتر از ۱۴ میلیون دلار رو هم برای کمدیها رد کرد.
متیو برای دو سال بیکار موند و این تو این مدت دوبار پدر شد. در نهایت هالیوود اون رو به عنوان یه ستاره جدید دوباره صدا زد و متیو با فیلمهایی مثل وکیل لینکلن (The Lincoln Lawyer)، جو قاتل ( Killer Joe ) و مایک جادویی(Magic Mike) به هالیوود برگشت.
باشگاه خریداران دالاس فیلم بعدی متیو بود که به کل با فیلمهای قبلی فرق میکرد
فیلم قرار بود درباره یک شخصیت واقعی به اسم ران وودرف (Ron Woodroof) ساخته بشهکه توی مرحله چهار ابتلا به بیماری ایدز بود. از طرفی متیو همیشه توی نقش هاش کاراکتر یه ادم جذاب، سالم و بی نقص رو بازی کرده بود به خاطر همین کارگردان فیلم درباره مناسب بودن متیو برای نقش تردید داشت.
برای بازی توی این نقش، از حدود ۵ ماه مونده به شروع فیلمبرداری، متیو رژیم سنگین خودش رو شروع و به شدت وزن کم کرد. توی همین بازه هم چند روز توی فیلم گرگ وال استریت مارتین اسکورسزی حضور پیدا کرد و قسمت مربوط به خودش رو ظبط کرد.
خانواده وودرف هم که ادمای مهربونی بودن توی این مدت اون رو به خونه خودشون راه دادن و اجازه دادن که ازشون درباره کاراکتر اصلی هر چیزی که میخواد رو یاد بگیره.این مسیر با تمام سختی هایی که داشت به متیو کمک کرد علاوه بر بردن جایزههای زیاد از کار خودش هم لذت ببره و بتونه برای فیلمهای بعدی شخصیتهای منحصر به فرد و عمیقی بسازه و به کمک اونها قصههایی بکر و البته ضروری رو روایت کنه. به عبارت دیگه خودش رو توی مسیر چراغ های سبز بذاره و ازشون استفاده کنه.
متیو معتقده که راز موفقیتش، نزدیک شدن به چیزهای اجتناب ناپذیره. تنها چیزی که برای همه ما به طور مشترک اجتناب ناپذیره مرگه اما اینکه ما چطور زندگی کنیم به خودمون بستگی داره.
این قصه زندگی متیو مککانهی تا اینجا بود. حالا نوبت شماست که برای زندگی خودتون قدمی بردارید.
این کتاب یکی از محبوبترین کتابهای دنیا در زمینه مدیریت پول و مسائل مالی محسوب میشه که پیشنهاد میکنیم حتما خلاصه صوتیش رو گوش کنین. کلاسون توی این کتاب کلی نکات کاربردی و عملی یاد میده تا بتونیم هزینههامون رو کنترل کنیم، داراییهامون رو بیشتر کنیم و در نهایت به پیشرفت مالی برسیم.
"با بیپولی خداحافظی کنید."
شاید شمام بعد از شنیدن این جمله یاد شعارهای تبلیغاتی افراد ثروتمند بیفتید که بدون هیچ راهکار و تخصص خاصی فقط شعار میدن، و گاهی هم مارو خسته وکلافه می کنن.
اما جورج کلاسون بی دلیل از این جمله توی کتابش استفاده نکرده و در کنارش کلی راهکار ارائه داده که می تونیم ازشون بهره ببریم.
پول ابزاری برای رسیدن به اهداف و آرزوهامونه و تقریبا هممون به این موضوع آگاهیم که ما به کمک پول میتونیم به آرزوهامون برسیم. ولی سوال اینجاست: چطور میتونیم با درآمدمون به آرزوهامون جامه عمل بپوشونیم؟
عجله نکنید و تا آخر این پادکست همراهمون باشید.
کمی با نویسنده کتاب آشنا بشیم.
جورج ساموئل کلاسون، نویسنده آمریکایی در سال ۱۹۲۶ جزوه هایی رو درباره راه های رسیدن به ثروت منتشر کرد که بعدها با ادغام کردن این جزوه ها کتاب ثروتمندترین مرد بابل شکل گرفت. حکایت ها و داستان های کوتاه این کتاب برای افرادی زیادی الهام بخش بوده که باعث شده اون ها رفتار مسئولانه و اقتصادی تری داشته باشند. از جمله این افراد می تونیم به رابرت کیوساکی، نویسنده کتاب پدر پولدار پدر بیپول و دونالد ترامپ اشاره کنیم. بانک ها و شرکت های بیمه، مقاله های کلاسون رو با هدف آموزش مزایای صرفه جویی و سخت کوشی انتشار دادن و همین اتفاق باعث به شهرت رسیدن نویسنده شد.
احتمالا شما هم مثل ما بعد از شنیدن اسم کتاب این سوال براتون پیش اومد که چرا جورج کلاسون، نام ثروتمندترین مرد بابل رو برای کتابش انتخاب کرده؟
بابل یکی از ثروتمندترین شهرها در عهد باستان بوده
اصول اولیه اقتصادی توی این شهر پایهریزی شده و البته هنوز هم توی دنیا از این اصول استفاده میشه. واقعیت اینه که بابل هیچ منابع طبیعی نداشته و توی مسیرهای تجاری هم نبوده پس چطور چنین سرزمینی تونسته به یه ثروت عظیم برسه؟
جواب این سوال توی این خلاصه پادکسته ، قرار پنج تا قانون از نویسنده یاد بگیریم تا ما هم بتونیم ثروتمندترین مرد بابل بشیم.
قانون شماره یک: ️اول به خودت پول بده!
کلاسون با جملهی "اول به خودت پرداخت کن" شگفت انگیزترین نصیحت امروزی رو در کتاب ثروتمندترین مرد بابل بیان کرده. معنی این شعار اینه که پسانداز کردن حتی وقتی که در حال پرداخت کردن بدهی ها و صورت حساب ها هستین اهمیت زیادی داره. خیلی از ما عادت کردیم وقتی آخر ماه حقوقمون رو میگیریم میشینیم و حساب کتاب میکنیم که باید به چه کسایی پول پرداخت کنیم.
پول اجاره
پول قبض ها
پول اینترنت
قسط های بانک و کلی پرداختیهای دیگه که آخرش پولی واسه خودمون باقی نمیمونه.
شما با خودتون فکر می کنید که حقوق میگیرید برای اینکه بتونید لباس بخرید، غذا بخورید، خرید کنید و وسایل ضروری تون رو بخرید
درسته همهی ما برای خرید کردن به پول احتیاج داریم اما اگه یکی از شما بپرسه برای نشون دادن درآمد ماه گذشته تون، به جز خریدایی که کردین و چیزایی که خوردین چه چیزی برای ارائه دارین چی جواب میدید؟ برای درآمد یکسال گذشته چطور؟
به همه پرداختی داشتید به جز خودتون!
نویسنده میگه این همون مانعیه که باعث میشه شما همیشه به دنبال پول بدویید و بهش نرسید!
کلاسون، داستان رو اینجوری بیان میکنه که شما دائما در حال کار کردن هستین برای اینکه در نهایت این پول رو به بقیه بدین
به فروشنده لباس
به صاحب مغازه کفش فروشی
به صاحب رستوران
و افراد دیگه
اما آخر ماه اگه یه نگاهی به لیست پرداختی ها بندازین، شما فقط به بقیه پول دادین و جیب بقیه رو پر کردین.
با یه مثال موضوع رو ساده تر کنیم. اگه درآمد شما توی ماه ۱۲ میلیون باشه و شما ۴ میلیون اجاره ماهانه بدین پس در واقع شما یک سوم از ماه رو برای صاحب خونتون کار کردید.
حالا دونه دونه این کار رو برای مابقی هزینه ها و پرداختی های ماه انجام بدین متوجه میشید که در واقع کل ماه رو برای بقیه کار کردین!
وحشتناکه نه؟!! هر روز صبح از خواب بیدار بشین و برای بقیه کار می کنید.
پیشنهاد نویسنده اینه که شما بعد از گرفتن حقوقتون حداقل 10 درصد از اون رو به خودتون پرداخت کنین.
اینطوری قبل از پرداختی به بقیه این حق رو به خودتون دادین تا از یک ماهی که کار کردین، سهم خودتون رو بردارین.
قانون شماره دو: مردان اهل کار و عمل، مورد علاقه الهه شانس هستن
اکثر مردم وقتی افراد موفق رو دوروبر خودشون میبینن ، موفقیت این افراد رو به شانس نسبت میدن و میگن که این افراد آدمای خوش شانسی بودن و بخت باهاشون یار بوده که به این جایگاه و مرتبه رسیدن و مدام در حال غر زدن هستن که چرا توی موقعیت مشابه اونها قرار نگرفتن و البته هزارتا دلیل و بهونه هم واسه این عدم موفقیت دارن. معمولا بقیه اینطور مواقع میگن که افراد موفق استعداد ذاتی داشتن، موقعیتهای خوبی سر راهشون بوده، با آدمای خوبی روبرو شدن و هزار و یک دلیل که این موفقیت اطرافیان رو توجیه کنن.
درسته ما هم قبول داریم که شاید این اتفاق برای بعضی از افراد موفق بیفته ولی برای اکثریت اونها این درست نیست و صدق نمیکنه. این موقعیت های خوب ممکنه سر راه هر آدمی قرار بگیره اما کسی که بی توجه باشه و مدام در حال بهونه آوردن باشه چیزی رو نمی بینه.
اما یکی دیگه میاد و از این فرصت استفاده میکنه و اون رو تبدیل به یک موقعیت خوب برای رشد و پیشرفتش می کنه. کسی که بی اهمیته و دنبال فرصت نمیره با کسی که اهل عمله و فرصت ها رو دنبال میکنه شانس یکسانی دارن، اما این عمل کردن و درجا نزدنه که اون فرد رو موفق می کنه.
آدم موفق با شکست خوردن دست از کار و تلاش نمی کشه و به تلاشش ادامه میده تا به ایده آل هاش برسه اما کسی که توی زندگی عادت کرده به بهونه آوردن، یک جا میشینه و فقط از شانس بدش گلایه و شکایت می کنه.
مثل:
من امروز اصلا روز خوبی نداشتم!
کارای امروز خیلی سخت و خسته کننده بود!
من احساس خوبی به این اوضاع ندارم!
و خب طبیعیه که هیچ کس با این حرفها به جایی نمی رسه...
شما تا حالا کسی رو دیدین که با غر زدن و شکایت کردن موفق شده باشه؟
در عوض آدم موفق کاری به اینکه ستاره ها توی چه مسیری قرار گرفتن و شانس و اقبال چی میگه نداره
واسش مهم نیست چقدر اون کاری که باید انجام بده سخت و خسته کننده س ، مهم نیست روز خوبی رو توی شرکت داشته یا نه ؟ اون فقط از هر فرصتی برای بهتر شدن استفاده می کنه.
پس دلیل اینکه اون فرد موفق میشه شانس و اقبال نبوده، استفاده از فرصت ها بوده و طبیعیه که از صد تا فرصت یکیش به نتیجه برسه و بشه همون فرصت طلاییه که فرد رو به اون نقطه ایده آلش می رسونه.
کسی که صدتا راه میره در نهایت بهترین راهو پیدا می کنه اما کسی که هیچ راهی رو امتحان نمی کنه این تصور رو داره که اون آدم موفقه اتفاقی توی اون مسیر قرار گرفته.
قانون شماره سه: ثروت تابعی از درآمد نیست.
یه اشتباهی که خیلی از ما در مورد درآمدمون میکنیم اینه که اون رو با ثروتی که داریم اشتباه میگیریم
مثلا وقتی کسی رو می بینیم که ثروت زیادی داره یا خانواده ای داره که حمایتش می کنن به اشتباه تصور می کنیم اون فرد درآمد بالایی داره که این یک تصور اشتباهه که توی جامعه رواج پیدا کرده.
نکته بعدی که می خوایم بگیم برای هممون تقریبا ملموسه.
حتما شما هم این جمله رو بارها گفتید یا از اطرافیانتون شنیدین: این ماه بیشتر درآوردم اما به همون اندازه خرجام بیشتر بود یا حقوقم بیشتر شده ولی نمی دونم چرا بازم آخر ماه پولی واسم نمیمونه؟!
این یه حقیقته که البته اسمش میذاریم حقیقت غیرعادی!
هزینه های ضروری همیشه به اندازه درآمد ما رشد داره و افزایش پیدا می کنه.
ما آدمای باهوش و با استعداد زیادی رو دوروبرمون داریم که پول خوبی هم درمیارن اما هیچ وقت توی حساب های بانکی شون پولی ندارن.
این افراد هر زمان که حقوقشون زیاد میشه به همون اندازه مخارجشون رو هم افزایش میدن و یجورایی واسه خودشون خرج تراشی میکنن.
گوشی شون رو عوض میکنن، لباس های گرونتری میخرن ، وسایلی رو میخرن که شاید حتی یکبار هم ازشون استفاده نمی کنن، ولی انگار عادت کردن که به اندازه افزایش حقوقشون باید یه هزینه ای رو برای خودشون ایجاد کنن.
اینکار آسیب های زیادی بهمون میزنه که در ادامه با هم مهم ترینش رو بررسی میکنیم.
تصور کنید همیشه تموم حقوقتون رو تا آخر ماه خرج می کنید و منتظر گرفتن حقوق جدید هستین.
بزرگترین ریسکی که شما با انجام دادن اینکار میکنید اینه که خودتون رو ۱۰۰ درصد به شغل فعلی تون وابسته می کنید و باید همیشه دست به عصا حرکت کنید.
حتی تصور اینکه یک ماه حقوق نگیرید واستون عذاب آوره چون شما کاملا خودتون رو وابسته به کار و اون حقوق کردین.
جدای از این ماجرا خودتون رو توی این موقعیت تصور کنید.
مدیرمون مدام درخواست های غیر منطقی توی کار ازمون داره یا کارهایی رو بهمون محول می کنه که مربوط به وظایف ما نیست و ما از انجام دادنشون احساس خوبی نداریم.
چیکار می خواید بکنید؟
میگید این وظیفه شما نیست و انجامش نمیدین، فکر می کنید وسایلتون جمع کنید و شرکت ترک کنید
اما نه صبر کنید!!!
یاد حقوقی میفتین که سر ماه بهتون داده میشه و کاملا بهش وابسته این.
یادتون میفته که هیچ پس اندازی ندارید و در واقع بدون اون مبلغ دستتون کاملا خالیه.
مجبورید اون کارهای اضافه رو انجام بدین فقط برای اینکه نمی تونید استعفا بدین یا اعتراض بکنین.
چاره ای جز گفتن بله چشم قربان ندارین.
مهم نیست چه کسی هستین و چه مدرکی دارین شما بدون درآمدتون هیچ حرفی واسه گفتن ندارید.
پس یادتون باشه همیشه بخشی از درآمدتون رو پس انداز کنید تا در مواقع اینجوری به دادتون برسه.
فرقی هم نمی کنه مدیر باشید یا یک کارمند ساده شما باید قانون درآمد، هزینه و پس انداز رو هر ماه اجرا کنید.
قانون شماره چهار: توی زمان مناسب اقدام کنید.
برای شروع هر کاری قطعا تحقیق و مشورت با بقیه نیازه. شما می تونید از نظرات بقیه استفاده کنین اما یادتون باشه نترسید و شروع کنید. فرصت های بزرگ نادر هستن و نباید از دست بره پس توی انجام دادن کارها دست دست نکنید و نذارید فرصت ها از دستتون بره.
توی زمان درست باید اقدام کنید.
یک مثال از اقدام در زمان مناسب اینه که فرض کنید سهام یه شرکت توی بازه ای از زمان نزولی شده و احتمال اینکه صعودی بشه وجود داره، پس این زمان همون فرصت طلاییه که شما باید ازش استفاده کنید و پولتون رو سرمایه گذاری کنید چون سود خوبی توی ماه های بعدی در انتظارتونه.
قانون شماره پنج: قدرت درآمد غیرفعال
قانون شماره یک رو که یادتونه "به خودتون پرداخت کنید"
با این کار به مرور پس انداز شما زیاد میشه و به مبلغ قابل توجهی می رسه.
همین موضوع به خودی خود احساس خوبی رو به شما میده و در کنارش اگه اون پول رو به صورت ارزی یا طلا پس انداز کنید با گذشت زمان ارزش پول شما هم بیشتر میشه و در واقع شما یک درآمدی از پس اندازتون دارید. حتی می تونید کم کم شروع به سرمایه گذاری توی سهام شرکت ها کنید.
خوبی این موضوع اینه که شما حتی توی تایم های استراحت تون حتی وقتی توی باشگاه هستین یا دارید فیلم مورد علاقتون رو تماشا می کنید، هم درآمد دارید و این احساس خوبی به شما میده.
در واقع سرمایه گذاری باعث میشه پول شما به صورت تصاعدی رشد داشته باشه و با گذشت زمان اون 10 درصدی که پس انداز کردین یه جایی به کمکتون بیاد.
خلاصه که اگه این پنج تا قانون رو توی زندگیتون رعایت کنید خیلی راحت می تونید پولداربشید و در کنار شغلتون از زندگی لذت ببرید و دائما حسرت گذشته رو نخورید.
به آخر پادکست رسیدیم یکبار دیگه با هم قانونا رو به صورت خلاصه مرور می کنیم:
همیشه اول به خودتون پرداخت کنید و بدونید که افراد اهل عمل در دراز مدت شانس بیشتری دارن.
نکته بعدی اینه که ثروت تابعیه که هزینه ها مهم ترین عامل در اون هستن نه درآمدها و یادتون باشه توی زمان درست اقدام کنید، از شروع کردن نترسید و خودتون رو به درآمد ماهانه وابسته نکنید.
و در نهایت قدرت درآمد غیرفعال رو دست کم نگیرید.
امیدوارم در کنار درآمدتون سعی کنید از زندگی لذت ببرید و بدونید آرامش از هر چیزی مهم تره
پس این قانونا رو خوب به خاطر بسپرین تا شما هم ثروتمند ترین مرد بابل بشید.
کتاب پرواز تا اوج یه گنجینه بزرگ از دیدگاههای با ارزش راجع به موفقیته. این کتاب به شما یاد میده که چطور به ترسهاتون غلبه کنید و بتونید به موفقیت دائمی برسید. «هندریکس» توی این کتاب به شما نشون میده که چجوری خودتون به دست خودتون رویاهاتون رو خراب میکنید و در مقابل، روشهای کاربردی برای دوری از خودتخریبی رو هم بهتون ارائه میکنه تا بتونید به راحتی به هر آرزویی که دارید برسید! بدترین دشمن خودتون نباشید و از اون چیزی که زندگی بهتون میده، لذت ببرید! تا حالا یه غواص رو دیدید که از صخرههای بلند شیرجه میزنه تو دل دریا، سطح آب رو میشکافه و بعدش با یه لبخند میاد بالا؟ اگه دیدید، پس میدونید که انجام پرش بزرگ دقیقا چه جوریه. حتما وقتی همچین غواصایی رو میبینید با خودتون فکر میکنید من که عمرا همچین کاری انجام نمیدم. اما با وجود این، مردم هر روز دارن از این پرشها میکنن و از زندگیشون بیشترین بهره رو میبرن. با این حال، یه عده دیگه هم وجود دارن که میترسن و همینجوری سر جاشون ایستادن. اینا مدام از زندگیشون شکایت میکنن و غر میزنن. حالا وقتش رسیده که کنترل زندگیتون رو به دست بگیرید و یه بار برای همیشه با هرچی بهونهست خداحافظی کنید. قسمت خوب ماجرا اینه که حتی نیازی نیست برای این کار از یه صخره 30 متری یه شیرجه مرگبار بزنین! تنها چیزی که میخواین، یکم اعتماد به نفس و اراده برای تموم کردن همه عادتای بَدِه.
توی این کتاب یاد میگیرید که:
چجوری چند تا نفس عمیق شما رو به مسیر درست برمیگردونه؟
چرا نگرانی یه نشونهای از خود تخریبیه؟
چطور ممکنه که نیاز داشته باشید توی محل کار رژیم شکایت بگیرید و اصلا از چیزی شکایت نکنید؟
افراد معمولا در برابر خوشحالی مقاومت میکنن اما کنترل نفس کشیدن میتونه کمکمون کنه که به این ترس غلبه کنیم
هیچ کسی نگفته که زندگی قرار آسون باشه و بعضی وقتام واقعا زندگی مثل یه باتلاق بی پایان از مشکلات میمونه. اما از خودتون بپرسید که آیا واقعا برای یه زندگی پر از شادی و خوشحالی آمادهاید؟ حتی میتونید یه روز کامل رو تصور کنید که توش هیچ چیزی برای شکایت کردن و غر زدن نباشه؟
هرکسی یه مقاومت درونی در برابر خوشحالی داره که یه صفت انسانی واقعا عجیبه و باید دقیق بررسی بشه.
با وجود اینکه بشر، زمان و انرژی زیادی رو صرف رسیدن به شادی میکنه اما خب ما توی داشتن احساس خوب یا آرامش، نه استعدادی داریم و نه حتی با داشتن همچین حسای خوبی، راحتیم! مدرسه به ما خیلی چیزای زیادی یاد میده اما هیچ کلاس دبیرستانی وجود نداره که بهمون یاد بده چجوری با موفقیت و شادی کنار بیایم.
اگه تونستید زمان بذارید بررسی کنید که چرا در برابر شادی مقاومت میکنید، جوابش احتمالا به یه ترس مربوط میشه، ترس از اینکه به پتانسیل و توانایی کامل خودتون برسید. چون اینجا یه نکته خیلی مهم وجود داره که قبلا هم بهش اشاره کرده بودیم: وقتی به بهترین نسخه خودتون تبدیل بشید، این یعنی دیگه هیچ بهونهای واسه نرسیدن به رویاها و آرزوهاتون وجود نداره.
یه ترس هست که اگه میخواید واقعا خوشحال و موفق باشید، باید بهش غلبه کنید. انجام پرش بزرگ به سمت یه زندگی پر از شادی به اعتماد به نفس خیلی زیادی نیاز داره.
پس بذارید راههایی رو بهتون بگیم که از طریق اونا میتونید یاد بگیرید چجوری بر این ترس غلبه کنید و انواع درست ریسکها رو بپذیرید.
اولین تکنیک برای شکست سد ترس، نفس کشیدنه! بله به همین راحتی
در اواسط دهه 1900، «فریتز پرلز» (Fritz Perls) روان پزشک، گشتالت تراپی (Gestalt thereapy) یا درمان گشتالت رو به وجود آورد. گشتالت تراپی به این پی برد که ترس اساسا یه نوعی از هیجانِ خالی از نفس کشیدنه. پس شما میتونید با کشیدن چندتا نفس به صورت متمرکز، ترس رو به هیجان مثبت و قدرتمندی تبدیل کنید و اونو به کار ببرید تا چیزای خیلی خوبی براتون اتفاق بیوفته.
مثلا فرض کنید قراره چند دقیقه دیگه یه اجرایی رو صحنه داشته باشید یا سخنرانی کنید. یکی از واکنشای همیشگی به همچین وضعیت ترسناکی اینه که نفس کشیدنمون محدود میشه و همین باعث میشه که ترسمون قویتر شه. اما اگه یه دقیقه نفس عمیق بکشید، میتونید کنترل همه چیزو به دست بیارید و ترس رو به انرژی قدرتمندی تبدیل کنید که به شما اجازه بده صحنه رو به دست بگیرید و مخاطبا رو عاشق خودتون کنید.
خیلیا باور دارن که فقط لایق شادیهای محدودن و وقتی یه زمانایی توی زندگیشون همه چیز خیلی خوب پیش بره، خودشونو تخریب میکنن
احتمالا شما هم یه رویاهایی دارین که فقط پیش خودتون نگهشون داشتین چون فکر میکنید که اصلا قابل اجرا نیستن یا هیچوقت قرار نیست بهشون برسید.
به این احساس که احتمالا همه تجربش کردن میگن «ذهنیت حد بالا» و این مانع بعدیه که باید بهش غلبه کنید
ذهنیت حد بالا مثل اینه که یه سیستم هشدار داشته باشیم که بهمون بگه میتونیم فقط یه مقدار مشخصی از شادی رو داشته باشیم، نه بیشتر! شما ممکنه با این ذهنیت یه دورهای از موفقیت رو داشته باشید که توش همه چیز داره خوب پیش میره اما بعضی از بخشهای شما از داشتن این رگههای پیروزی، احساس ناراحتی میکنن. پس برای اینکه همه چیزو به حالت طبیعی برگردونید، شروع میکنید به ساختن موانع و ناراحتیای غیرضروری توی زندگیتون.
این یه شکل روتین از خودتخریبیه و معمولا اینجوریه که مشکلاتی رو توی بقیه بخشای زندگیتون جدا از اون بخشی میسازید که الان توش موفقید. مثلا اگه زندگی عشقیتون داره خوب پیش میره، ممکنه تصمیم بگیرید که یه سرمایهگذاری پر ریسک انجام بدید که زندگی مالیتون رو دچار بحران کنه.
اما خب اصلا نیازی نیست همچین کاری بکنید! معمولا، مشکل حد بالا فقط زمانی خودشو نشون میده که بعد از یه دستاورد بزرگ، گاردتونو بیارید پایین.
یکی از مشتریای نویسنده به اسم «لوییس» رو در نظر بگیرید. لوییس تو دهه پنجاه زندگیشه و یه کار موفقیت آمیز داشته اما خب تجربش توی روابط عاطفی، خیلی خوب نبوده. اون حالا باور داره که عشق چیزی نیست که بتونه بهش برسه. اما بعد از چند جلسه درمان با نویسنده این کتاب، لوییس تصمیم گرفته که یه شانس دیگه به روابط عاشقونه خودش بده.
حالا مطمئنا یه رابطه عاشقونهوارد زندگیش شده. اما بعدش همین طور که لوییس هم از زندگی عشقی و هم حرفهایش راضی بوده، تصمیمی میگیره که گاردشو بیاره پایین و جلسات تراپیشو متوقف میکنه. لوییس با خودش فکر میکنه که پیشرفتی رو که دنبالش بوده به دست آورده و احساس میکنه که دیگه به کمک احتیاج نداره. فقط در عرض شش ماه، حالا رابطه عشقیش هم در معرض از هم پاشیدنه.
خوشبختانه، لوییس دوباره درمان رو از سر میگیره و موفق میشه که رابطشو نجات بده. اینجاست که اون تازه باور میکنه که هم لیاقت عشق رو داره و هم موفقیت. برای همینم حالا مصممه که توی هر دو تا زندگیش، هم حرفهای و هم عاشقونه سخت تلاش کنه.
نگرانیای به درد نخور رو ول کن و زندگیتو بهتر کن
این روزا ما بیش از حد حواس پرتی داریم و واسه همینه که شاید مهمتر از هرچیزی باید به این توجه کنیم که دقیقا داریم کجا میریم؟ حتی بیشتر از وقتی که داریم توی جاده رانندگی میکنیم، باید حواسمون به جاده زندگیمون باشه. باید همین طور که توی جاده زندگیمون پیش میریم، بفهمیم که چه وقتایی توی راهمون هستیم و چه وقتایی میزنیم به جاده خاکی.
یه راه خوب برای اینکه بفهمید چه وقتایی ذهنیت حد بالا داره سعی میکنه ترقی و پیشرفت شما رو خراب کنه اینه که وقتی نگرانیتون شروع میشه، به خودتون بیاید و ببینید که منبع نگرانیتون چیه.
دفعه بعدی که نگران شدین، این سوالو از خودتون بپرسین: آیا این چیزی که براش نگرانم، کنترلی هم روش دارم؟ بیشتر وقتا، نگرانیای ما بی موردن چون مربوط به یه چیزیان که هیچ کنترلی روش نداریم.
وقتی هم که روی مشکل کنترل دارید، دیگه بیشتر از اون چیزی که باید، کشش ندید. به جاش عمل کنید و نگرانی رو بذارید کنار!
وقتی نگرانیاتونو میبرید زیر سوال، سریع میفهمید که بیشترشون اصلا حتی به مشکلات واقعی هم هیچ ربطی ندارن.
مثلا، نویسنده این کتاب یه مشتری میلیاردر داشت که همیشه نگران پول و چیزای جزئی مثل قیمت دستمال توالت بود و بابتشون استرس میکشید. حتی با اینکه این میلیاردر یه زندگی شیک و مجلل داشت، یه چیزی از درونش نمیگذاشت که از پولهاش لذت ببره. به جاش، میلیاردها دلار پول تبدیل شده بودن به یه منبع ثابتی از نگرانی و بدبختی این آدم. این یه مثال دقیق و واضح از سندروم حد بالاست.
حرف ما اینه که فرقی نداره چه موفقیتایی توی زندگی به دست بیاریم. بازم موفقیتها نمیتونن مشکلات عمیقی رو که شاید در درونمون وجود داره، تغییر بدن و این مشکلات همین طور حل نشده باقی میمونن.
در مورد میلیاردری که بهتون میگفتیم، اون با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنه که از مادر و پدرش ریشه میگیرن که حتی با اینکه خیلی هم پولدار بودن اما هر روز سر پول با همدیگه دعوا میکردن. در نتیجه، میلیاردر نه تنها احساس میکرده لیاقت پولی رو که به ارث برده، نداشته، بلکه مدام زنش رو هم بخاطر اینکه فشار ناسالمی روی رابطشون میذاشته، سرزنش میکرده.
توی یه جلسه ازش میخوان که یه هفته زنش رو سرزنش نکنه تا ببینن چی میشه. وقتی جلسات هفته بعد شروع شد، اون ده سال جوونتر به نظر میومد. نه تنها ازدواجش توی موقعیت بهتری قرار داشت بلکه تونسته بود توی پذیرش ثروتش هم پیشرفت زیادی کنه و دیگه با پول مشکلی نداشته باشه.
موفقیت در گرو منطقه نبوغه؛ پس بفهمید که دوست دارید چه کاری رو انجام بدید
آخرین باری که خیلی تو یه چیزی غرق شده بودید و اونقدری غرقش بودید که گذر زمان رو نفهمیدید، کی بوده؟ هر چقدر هم که ازش گذشته باشه و قدیمی باشه، احتمالا دوست دارید که زمان بیشتری رو برای لذت بردن از اون کار بذارید.
برای اینکه همچین چیزی اتفاق بیوفته و بتونید پرش بزرگ رو داشته باشید، باید خودتونو موظف کنید که توی منطقه نبوغ خودتون کار کنید. منطقه نبوغ در واقع همون کاریه که شما براش ساخته شدید.
پیدا کردن همچین کاری میتونه ترسناک باشه چون دیگه هیچ بهونهای ندارید که سر کار، بهترینِ خودتون نباشید. برای کمک به غلبه بر این ترس، یه عبارتی هست که هی باید تکرارش کنید تا شجاعت و قدرت بیشتری به دست بیارید. اون عبارت اینه: «من موظفم همه هدف و انرژیم رو برای منطقه نبوغ شخصی خودم بذارم که از طریق اون میتونم بیشترین کمک رو به دنیا بکنم.»
شما میتونید اول این عبارت رو که یه تأییدیهست به آرومی پیش خودتون تکرار کنید و بعدش بلند و با اعتماد به نفس بگیدش. جوری که انگار میخواید قصد و نیتتون رو به کل جهان فریاد بزنید! با انجام این کار، ممکنه خیلی زود همه چیز براتون سر جاش قرار بگیره درست جوری که انگار جادو و معجزه شده باشه.
حتی اگرم مطمئن نیستی که قراره تو این زندگی چیکار کنی، بازم نسبت به منطقه نبوغت وفادار باش تا حتما چیزی رو که میخوای، به صورت واضح پیدا کنی. شاید بین رشتههای مختلف مثل پزشکی، روانپزشکی و مهندسی گیر کردی و نمیدونی کدوم راه رو انتخاب کنی. خب اگه به درسات توجه کنی قطعا متوجه میشی کدوم موضوعه که اون حالت جریان نبوغت رو برات داشته که خیلی راحت و بی دردسره و ازش لذت میبری. هر چی زمان بیشتری تو این زمینه بذاری، به شغل واقعی که باید تو این دنیا انجام بدی، نزدیکتر میشی.
زمانی که بفهمی چه کاریه که بیشترین علاقه رو برای انجامش داری، میفهمی که چقدر درگیر کار شدن آسونه. اونقدری که حتی دیگه حس نمیکنی که داری کار میکنی! این همون منطقه نبوغه.
مثلا نویسنده این کتاب وقتی که ایدههای پرمعنا و تحول برانگیز زندگی رو میگیره و اونا رو در دسترس همه قرار میده، بیشتر از همیشه توی منطقه نبوغش قرار داره. برای هرکسی این منطقه فرق داره. برای یکی ممکنه پیدا کردن یه راهی باشه که مثلا دور همیاشو با دوستاش بامزهتر کنه. برای یکی میتونه این باشه که خودشو موظف کنه هر روز پیانو تمرین کنه اونقدری که حرفه و شغلش بشه. احتمالات خیلی زیاد و نامحدودی تو این زمینه وجود داره که حتما خودتون هم میدونید.
از مانترای (mantra) موفقیت استفاده کنید تا توی مسیر درست باقی بمونید
هیچکس از احساس اسیر بودن خوشش نمیاد. خیلی بهتره که به جای اسیر بودن، خودمونو از هر جهت آزاد کنیم و شروع کنیم به بالا رفتن از یه نردبون موفقیت که هیچ پایانی نداشته باشه.
وقتی منطقه نبوغ خودتونو پیدا کنید، تازه حقیقت زندگی رو میفهمید و واقعا زندگی میکنید و برای اینکه بتونید به حرکتتون توی این راه ادامه بدید، داشتن یه مانترای موفقیت خیلی کمک کنندهست.
تکرار مانترا یه شکل ساده از مدیتیشن کردنه. همینجور که کلمات رو تکرار میکنید، شروع میکنید به اینکه توجه، انرژی و کل ذهن و بدنتون رو روی چیزی که میگید، متمرکز کنید. تمام اینا در حالیه که دارید هم زمان پیام و قصد مانترا رو هم برای خودتون تصور میکنید. میتونید مانترا رو یه برنامه نرم افزار خاص در نظر بگیرید که دارید توی هارد درایو ذهنتون دانلودش میکنید.
اگه میخواید واقعا جدی بشید و بهترین نتیجههای ممکن رو بگیرید، میتونید هر روز چند ساعت مدیتیشن کنید. اما خب حتی اگه 30 دقیقه صبح و عصر هم وقت بذارید، باز نتیجههای مثبت این کار رو میبینید.
احتمالا الان با خودتون میگید این مانترای موفقیت دقیقا چیه که میتونه به من کمک کنه به رویاهام برسم؟ فقط یه نفس عمیق بکشید و این عبارتی رو که میگم تکرار کنید: «من هر روز نعمت، موفقیت و عشق رو بیشتر و بیشتر میکنم، همونجوری که به اطرافیانم هم انگیزه میدم تا این کار رو انجام بدن.»
بعد از اینکه این مانترا رو حفظ کردید، میتونید با تمرین «نهی روشنی بخش» یه قدم جلوتر برید
نهی روشنی بخش یه روش خیلی خوب برای دوری از چیزاییه که با منطقه نبوغ شما توی یه راستا نیستن و قرار نیست بهتون کمکی کنن.
مثلا، تصور کنید که یکی از همکاراتون با یه فرصت سرمایهگذاری میاد پیشتون. شما میتونید با یه قیمت مناسب که در حد بودجه شماست، از یه محصول جدید که پتانسیل اینو داره که خیلی کارا انجام بده، 50,000 دلار درآمد داشته باشید. مثلا فرض کنید این محصول یه ماشین بیوفیدبکه (biofeedback) که به افرادی که فلج شدن کمک میکنه.
تکنیک نهی روشنی بخش یه راه خیلی خوبه برای اینکه تمرکزتون رو روی مسیرتون حفظ کنید. شما میتونید برای استفاده از این تکنیک از خودتون بپرسید که آیا این فرصت با منطقه نبوغ من هم راستاست؟ اگه منطقه شما مثلا علوم عصبیه، پس بله هم راستاست ولی اگه مثلا منطقه شما تنظیم موسیقیه، پس باید خیلی مؤدبانه این درخواست رو رد کنید چون هیچ ربطی به راه شما نداره.
به این ترتیب شما از مسیر اصلیتون منحرف نمیشید و خودتونو درگیر چیزی نمیکنید که حواس شما رو از هدفتون پرت کنه.
برای اینکه روی زمان تسلط پیدا کنید، دیگه شکایت نکنید و نذارید مشکلاتتون بزرگ و بزرگتر بشن
اوایل قرن بیستم بود که آلبرت اینشتین با فرضیه نسبیتش تاریخ ساز شد. این فرضیه توضیح میداد که چجوری زمان و مکان به همدیگه ربط دارن. اما خب لزومی نداره که همه جزئیات قانون اینشتین رو بدونید تا بتونید ازش استفاده کنید و روی زمان تسلط پیدا کنید.
شما نه تنها میتونید تحت کنترل زمان و در معرضش باشید، بلکه میتونید کنترل اون رو هم به دست بگیرید. فقط کافیه که بفهمید شما مسئول زمانتون هستید و این مسئولیت رو بپذیرید.
یادتون میاد که چه توصیهای راجع به نگرانی و رها کردن چیزایی که از کنترلتون خارجن بهتون میگفتیم؟ این توصیه در اصل راجع به صادق بودن با خودتون و مسئولیتهاتون و گرفتن کنترل وجههای مختلف زندگیتون توی دستای خودتونه که ممکنه قبلا ازشون فرار هم کرده باشید.
وقتی از مسئولیتهاتون فرار میکنید، چیزایی که شاید به عنوان مشکلات کوچیک شروع شده باشن فقط و فقط هی بدتر میشن. هرچی زمان بیشتری میگذره، استرس این مسائل فقط بالا و بالاتر میره. اما ترفندی که باید به کار ببریم اینه که تمام این چیزا رو برعکس کنیم.
مثلا فرض کنید بچه شما مشکل الکل خوردن داره. شما ممکنه این مشکل رو نادیده بگیرید و با خودتون فکر کنید حتما بچهم میتونه از این مشکل بگذره و حلش کنه. اما هرچی بیشتر از حل کردن این مشکل دوری میکنید، اونم بزرگ و بزرگتر میشه. نه تنها بچه شما مدت طولانیتری رنج میکشه بلکه خود شما هم باید بعدا زمان بیشتری رو برای حل اون بذارید. لحظهای که کنترل رو به دست میگیرید و با مشکل مواجه میشید، لحظهایه که مشکل شروع میکنه به کوچیک و کوچیکتر شدن و شما هم دیگه نیازی نیست بعدا زمانی روش بذارید.
یه راه دیگه برای کنترل زمانتون اینه که یه رژیم شکایت بگیرید
به این چیزایی که میگیم فکر کنید: چقدر هر روز دارید وقتتون رو برای شکایت راجع به موضوعات مختلف تلف میکنید؟ برای اینکه مقدار واقعیش رو به دست بیارید، یه هفته وقت بذارید و گفت و گوهای همکاراتونو زیر نظر بگیرید و ببینید چقدرش راجع به شکایت کردن و غر زدنه. فرقی هم نداره راجع به چی باشه، میخواد راجع به مشتری باشه، همکار باشه یا کمبود خواب. همه رو زیر نظر بگیرید.
وقتی غر زدنای همکاراتون رو میشنوید بهشون بگید و براشون توضیح بدید که غر زدن چیزی رو حل نمیکنه. خیلی بهتره که مسئولیت مشکل رو بر عهده بگیریم و درستش کنیم.
اما در عین حال یادتون نره که ببینید چه زمانایی خودتون هم دارید غر میزنید و شکایت میکنید. یه شکایت همیشگی که باید سریعا ازش دست بکشید اینه که بگید زمان کافی برای انجام یه چیزی رو ندارید. چون شما نه تنها زمان دارید، بلکه اگه به جای اینکه به بعدا موکولش کنید همین الان انجامش بدید، میتونید زمان بیشتری هم برای خودتون نگه دارید. به طور کلی، هر چی بیشتر چیزا رو به تعویق بندازیم، زمان بیشتری از ما میگیرن.
موفقیت همیشه با مشکلات رابطه عشقی همراهه، مخصوصا وقتی هر دو نفر از مسئولیتهاشون فرار میکنن
وقتی توی یه رابطه عاشقونه هستید، ممکنه با خودتون فکر کنید که «این رابطه انقدر خوبه که نمیتونه واقعی باشه!» اما بعضی از افراد واقعا یه جوری رفتار میکنن که انگار رابطشون زیادی خوبه و نمیتونه واقعی باشه و شروع میکنن به شک کردن به ارزش رابطشون و خراب کردنش.
چه توی بقیه بخشهای زندگیتون موفق باشید و چه نه، مشکلات رابطه عاطفی کاملا عادیان. آمار و ارقام نشون میده که موفقیت مالی میتونه فشار زیادی روی عشق بذاره.
حدودا 20 سال پیش، محققایی به اسم «جان کیوبر» (John Cuber) و «پگی هروف» (Peggy Harroff) یه تحقیق تأثیرگذار انجام دادن که نشون میداد چجوری 80 درصد از آدمای خیلی موفق توی روابط عاطفیشون اصلا خوشحال نیستن. خیلی از این زوجها همچنان با هم زندگی میکردن با اینکه دیگه هیچ عشقی به هم نداشتن در حالی که یه عدهشون اصلا از اول هم عاشق هم نبودن و احساس میکردن که رابطشون بیشتر یه قراره کاریه تا عاشقونه. بقیه هم که روابطشون کلا جنگ و دعوا بود.
با اینکه این تحقیق مال دههها قبله، اما هیچ دلیلی وجود نداره که فکر کنیم حالا چیزی نسبت به اون موقع تغییر کرده و نتایج این مقاله الان فرق میکنن. هنوزم آدمای خیلی موفق احساس میکنن که انگار باید بین کار و عشق، یکیو انتخاب کنن و معمولا کار این وسط برنده میشه. اما خب هنوز برای اونایی که تصمیم دارن یه زندگی نسبتا متعادل داشته باشن، یه امیدی هست.
یکی از راههای مهم برای بهبود روابط اینه که مشکلاتمون رو گردن بقیه نندازیم
همچین چیزی زمانی اتفاق میوفته که شما مسئولیتهاتون رو قبول نمیکنید و دیگران رو به خاطر مشکلات شخصیتون، سرزنش میکنید. مثلا، یه زن ممکنه خوشحال نبودنش رو بندازه گردن بی ارادگی شوهرش. اما اگه دقیقتر نگاه کنیم میبینیم که اتفاقا این زن از اینکه شخصیت غالب توی رابطشون باشه لذت میبره و همیشه مردایی رو انتخاب میکنه که بی ارادن.
از طرف دیگه، ممکنه یه مرد هم شکایت کنه که زن سلطه گرش همیشه جلوی اونو میگیره و نمیذاره خودش رو ابراز کنه. اما اگه این مرد بخواد نسبت به فرافکنی خودش صادق باشه، میفهمه که با پذیرش مسئولیتش برای اینکه کنترل زندگیش رو در نهایت خودش به دست بگیره، مشکل داره.
برای اینکه یه رابطه بتونه شکوفا بشه، هر کدوم از طرفین باید مسئولیت زندگی خودش رو به عهده بگیره و بقیه رو برای هر کم و کاستی که دارن، سرزنش نکنه.
در آخر هم زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که بخوایم با این دعواهای کوچیک همدیگه رو اذیت کنیم. باید تمرکزمون رو بذاریم روی اینکه برای انجام چیزایی که دوست داریم از هم حمایت کنیم و به بهترین شکل ممکن، شکوفا بشیم.
پیام اصلی کتاب:
بیشتر افراد توی زندگی باور دارن که فقط میتونن یه مقدار محدودی از شادی و موفقیت رو داشته باشن. این اصلا درست نیست! وقتی اولین پرش بزرگ رو به سمت تواناییهای کاملتون انجام میدید، اون موقعست که میفهمید هیچ محدودیتی وجود نداره و یه منبع ناتموم از شادی و موفقیت برای تک تک کسایی وجود داره که مصمم هستن به ترسهاشون غلبه کنن!
آخرین دیدگاه ها