نوشته: ریچل هالیس
کتابِ صورتت را بشور، دختر، درباره یه حقیقتِ خیلی مهمه و اون اینکه تو و تنها تو مسئولِ زندگی و شادیِ خودت هستی. دروغهایی که دربارهت میگن رو باور نکن، تا تبدیل به همون کسی بشی که میخوای. تا حالا شده به این باور برسی که هیچوقت شغلِ موردِ علاقهتو پیدا نمیکنی و در نتیجه مجبوری به کمتر از اون راضی بشی؟ شده به این نتیجه برسی که باید به یه رابطهی جنسیِ نسبتاً خوب ولی نه عالی تن بدی؟ یا اینکه فکر کنی هیچوقت نمیتونی لاغر بشی؟ یا اینکه تغییرِ شرایط غیرممکنه؟ خب، در این مورد تنها نیستی. میلیونها زن توی دنیا این دروغها رو هرروز به خودشون میگن، و باورشون میکنن. اما جاش که برسه، مجبور میشی به این حقیقتِ ساده ایمان بیاری که: تو و فقط تو هستی که کنترلِ زندگیتو در دست داری. تو قدرتِ اینو داری که پیِ رؤیاهات بری، که یه مادرِ عالی باشی و بههمریختگیهای خونه و زندگی رو در آغوش بگیری، نه اینکه با دیدنشون ناامید بشی. تو میتونی هر روز یه رابطهی جنسیِ عالی داشته باشی.
هرانسانی قدرت و اشتیاقِ اینو داره که از چرخهی نامطلوبِ زندگی بیرون بیاد و زندگیِ دلخواهِ خودشو انتخاب کنه. اما بعضی وقتا، تو به یه قدری انگیزه نیاز داری، و این خلاصهکتاب قراره این انگیزه رو بهت بده. این خلاصهکتاب بهت نشون میده که چطور با انگیزه گرفتن از تجربههای شخصیِ خودِ نویسنده و قدری هم کمک از خداوند میتونی از همین امروز در جهتِ رؤیاها و اهدافت گام برداری و قدرت و انگیزهی اینو پیدا کنی که زندگیِ عزتمندانهتر، شادتر و دلپذیرتری رو در پیش بگیری. نه از فردا، نه از سالِ بعد، بلکه از همین امروز.
توی این خلاصهکتاب میفهمی که:
چرا باید همین حالا از بدقولی کردن به خودت دست برداری؟
چرا هرگز نباید از رؤیاها و آرزوهات کوتاه بیای؟؛ و
چطور یه کیفِ هزار دلاری باعث شد نویسنده شبانهروز روی موفقیتش تمرکز کنه؟
از بدقولی کردن به خودت دست بردار، همین امروز به سمتِ اهدافت گام بردار
تاحالا چند بار با خودت عهد بستی اما بهش وفا نکردی؟ شاید به خودت قول داده باشی که بعد از کارت، بری بُدُویی، اما از شانس، همکارت تو رو به صرفِ عصرونه دعوت میکنه و بیخیالِ دویدن میشی. یا شاید خیلی اشتیاقِ یادگیریِ زبانِ فرانسه داشته باشی، اما بعد از چند جلسه رفتن به کلاس، کتابات توی قفسه شروع میکنن به خاک خوردن.
ما اغلبِ اوقات به قولایی که به خودمون میدیم پایبند نیستیم. برای اینکه بدونی چقدر این کار مضرّه، بیا از یه زاویه ی دیگه بهش نگاه کنیم.
یه دوستِ فرضی رو در نظر بگیر. مثلاً اسمشو بذاریم سارا. هربار که با سارا قرار میذاری تا یه کارِ مهمو با هم انجام بدید، اون توی دقیقهی نود کنسلش میکنه. و از اون بدتر اینکه معمولاً بهانههای مضحکی میاره؛ مثلاً میگه: «خیلی دوست داشتم طبقِ قرارمون با هم پینگپنگ بازی کنیم، اما تلویزیون یه برنامهی خیلی خوب داره و من باید قسمتِ بعدیشو ببینم.» سارا همیشه ادعا میکنه که تو رژیمه، اما چند روز بعد، میبینیش داره یه پیتزای پرمخلفات رو همراه با یه نوشابهی بزرگ میزنه به بدن.
به احتمالِ زیاد خیلی زود از سارا دلخور میشی و میذاریش کنار، درسته؟
تو هربار که زیرِ قولت میزنی دقیقاً همین رفتارو با خودت انجام میدی. اعتنا نکردن به نرمشِ عصرگاهی یا کلاسِ فرانسوی یا رژیمِ کمکالری اگرچه در زمانِ خودش ممکنه خیلی مهم به نظر نرسه، اما واقعاً مهمه، چون وقتی مدام قول میدی و زیرش میزنی، دائم داری خودتو ناامید میکنی.
پس سعی کن عادت کنی سرِ قولات وایسی. اگه قولایی که میدی واقعبینانه باشه کارت راحتتر میشه. اگه قصد داری برای اولین بار توی مسابقاتِ نیمهماراتون شرکت کنی، به خودت قول نده که میرم تو مسابقات ثبتنام میکنم و میدوم. نه. اول به خودت قول بده که روزی یک و نیم کیلومتر بدوی، 4 روز در هفته. این تعهدیه که احتمالاً میتونی بهش پایبند باشی. و وقتی که به خودت ثابت کردی که میتونی انجامش بدی، بعد به خودت قول بده که هر بار سه کیلومتر بدوی، چهار بار درهفته. اینجوری زیاد سخت نمیشه.
سرِ قولت بمون. اینجوری، به ذهنت خوشقول بودنو یاد میدی و یه انتظارِ جدید و بالاتر از خودت میسازی که باعث میشه عمل کردن به قولای بعدی برات آسونتر بشه. این خیلی بهتر از اینه که مثلِ سارا باشی.
رؤیاهات به عهدهی کسِ دیگه ای نیستن، پس ازشون دست نکش.
معمولاً از نویسندهی این کتاب میپرسن رازِ موفقیتش چیه؟ هر روز ساعت پنجِ صبح بیدار میشه و میره سرِ کار. از اینکه از کسی کمک بخواد نمیترسه. هر بار که شکست میخوره از شکستش خوشحال میشه. خب، خیلی از آدما همین کارا رو انجام میدن، اما موفق نیستن. پس رازِ این موفقیت چیه؟
نویسنده موفقه چون هیچوقتِ هیچوقت از رؤیاها و آرزوهاش دست نمیکشه و ولکنشون نیست.
دست کشیدن از آرزوها کارِ آسونیه. اغلبِ اوقات ما گوش میدیم ببینیم بقیه چی میگن. شاید والدینت بهت گفته باشن واسه دانشگاه هاروارد درخواست نده، احتمال داره موافقت نکنن باهاش. یا شاید اولین رئیست بهت گفته باشه تو واسه شغلِ رؤیاییت ساخته نشدی، و برای همین تو به کم راضی شده باشی.
خودِ نویسنده همیشه رؤیای نویسنده شدن و چاپِ کتابو توی سرش داشته. اولین رمانی که نوشت درباره ی یه مسئولِ تدارکاتِ مهربون و باحیا بود که دستِ سرنوشت اونو راهیِ لسآنجلس میکنه. وقتی این رمانو به ناشرا عرضه کرد، همهشون یه چیز گفتن: اگه داخلِ کتابش مسائلِ جنسی وارد نکنه، هیچکس اونو نمیخره. این کتاب زیادی پاستوریزه بود. نویسنده به هیچوجه قصد نداشت این کارو بکنه. اما از اون طرف دلش نمیخواست از رؤیای چاپِ کتابش، صرفاً به خاطرِ جوابِ ردِ صاحبنظرا دست بکشه. و بالاخره خودش کتابشو چاپ کرد، به همون صورت که دلش میخواست. نتیجهش این شد که تا امروز، رمانِ دخترِ مهمانی بالای صدهزار نسخه فروخته.
دلیلِ دیگه ای که مردم معمولاً از رؤیاهاشون صرفِ نظر میکنن کمصبریه. اما حقیقت اینه که چیزای بزرگ نیاز به زمان دارن، پس دور و دراز بودنِ رؤیاهات نباید تو رو از ادامهی راه منصرف کنه.
جولیا چایلد (Julia Child) نویسندهی برجستهی کتابای آشپزی، برای نوشتنِ کتابِ «تسلط بر هنرِ آشپزیِ فرانسوی» 10 سالِ تمام وقت گذاشت. اما سالِ 1961 وقتی کتابش چاپ شد تبدیل به یه کتابِ پرفروش شد و اونقدر محبوب شد که هنوزم، بعد از گذشت، نیم قرن، همچنان داره چاپ میشه. کارگردانِ مشهور، جیمز کامرون (James Cameron) برای ساختِ آواتار 15 سال وقت گذاشت، اما فیلمش موفقترین فیلمِ تاریخِ سینما شد.
میتونم شرط ببندم که کلی آدمِ جورواجور رؤیاهای چایلد و کامرون رو زیرِ سؤال بردهن. اما چایلد و کامرون به راهشون ادامه دادن، علیرغمِ اینکه سالها وقت برد تا به مقصد برسن.
پس یادت باشه، اگه واقعاً میخوای پیِ رؤیاهات بری، هرچقدرهم زمانبر باشه، هرچقدرم که مردم بگن نمیتونی بهش برسی، تو پا پس نکش.
هرکی هستی، این دروغو باور نکن که باید به یه رابطهی جنسیِ کسالتبار بسنده کنی
وقتی نویسنده اولین بار با شوهرش ملاقات میکنه، توی رابطهی جنسی همونقدر تجربه داشته که توی شکارِ شیر و کرگدنِ آفریقایی؛ صفر. و مثلِ خیلی از ازدواجها، تا مدتها رابطهی جنسیشون افتضاح بوده. نه با تمایلاتِ جنسیش آشنایی داشت، نه هیچوقت آموزشی در این زمینه دیده بود. برای همین، با انجامِ رابطه موافق بود اما ازش استقبال نمیکرد، و چون احساس میکرد اشتیاقی به این کار نداره، شوهرش هم زیاد از رابطه لذت نمیبرد.
اما حالا چطور؟ حالا زندگیِ جنسیش بینظیره و روابطِ جنسیش بیش از اون مقداریه که از یه مادرِ چهار فرزنده انتظار میره! چطور تونسته این کارو بکنه؟
اول از همه اینکه بدنشو همونجوری که هست کاملاً پذیرفته. اعتماد به نفسِ پایین نسبت به شکل و شمایلِ بدنِ برهنهت، نمیذاره از رابطهی جنسیت لذت ببری و فاتحهی رابطه رو میخونه. به نظرت هربار که خانمِ نویسنده لباساشو درمیاورد و از این نگران بود که مبادا شکمش زیادی شُل باشه یا بدنش ایرادی داشته باشه.
حالا شوهرش چه فکری میکرد؟؟ هیچی، شوهرش مسلماً از اینکه قراره با هم برهنه بشن هیجانزده بود. همین. عیب و نقصهایی که زنش واسه خودش تصور کرده بود، اصلاً براش اهمیتی نداشت.
اگه به جذابیتِ خودت شک کردی، شروع کن به تلقیناتِ مثبت. به خودت بگو: پاهای من خیلی ظاهرِ عالییی دارن. یا: من خیلی سکسیام. خودِ نویسنده اینقدر این تلقیناتو انجام داد تا بالاخره باورشون کرد.
خیلی از زنا فکر میکنن ارگاسم مثلِ تزئیناتِ روی کیک میمونه. اما حقیقت اینه که ارگاسم واسه زن یه پاداشِ اضافهبرسازمان نیست. بلکه تمامِ هدفِ رابطهی جنسیه! بنابراین، کارِ بعدییی که نویسنده انجام داد این بود که به ارگاسمِ خودش متعهد شد و تصمیم گرفت هیچوقت هیچ سکسِ بدونِ ارگاسمی انجام نده. شوهرش به شدت از این ایده استقبال کرد. هرچی باشه، طرفِ مقابلت عاشقِ اینه که تو رو به لذت برسونه. و اگه هردو طرف از همون اول به ارگاسمِ زن متعهد بشن، این اتفاق میفته.
و بالاخره اینکه اگه به انگیزه ی بیشتری نیاز داری، خودتو متعهد کن که تا یه ماه هر روز رابطهی جنسی داشته باشی. هیچ بهانه ای هم پذیرفته نیست. نویسنده این روش و به کار بست و توی این مدت، خیلی چیزای جدیدی یاد گرفت و تجربه کرد. و در کمالِ تعجب، به این نتیجه رسید که هرچی بیشتر رابطهی جنسی داشته باشه، باعث میشه هم خودش و هم شوهرش هی رابطهی بیشتر و بیشتری بخوان. پسشما هم بیاین یه اردیبهشتِ جذاب یا یه شهریورِ هیجان انگیز رو تجربه کنید، چرا که نه؟ شاید جوری بهش عادتکردید که بعد از پایانِ یک ماه هم ادامه پیدا کنه.
تو نمیتونی بههمریختگیهای خونه-زندگیت رو کنترل کنی. پس به استقبالشون برو.
اگه شمایی که داری اینو میشنوی یه مادرِ شاغل باشی، یا نه، فقط یه مادر باشی، میدونی که شلوغی و بهمریختگی چه حسی داره. با یه بچهی پنجساله روی دستت، نوبتِ دکتر داری و همزمان باید بچههای بزرگترتو از مدرسه بیاری خونه. ماشینِ لباسشوییت هم خراب شده.
ما معمولاً در مواجهه با اینجور بههمریختگیا مستأصل میشیم.
دلیلش اینه که فکر میکنیم باید به تمامِ شرایط مسلط باشیم و اوضاعِ درهموبرهم رو نشونهی ضعف و ناتوانی میدونیم. اما واقعیت اینه که تو نمیتونی به تنهایی روی همه چیز تسلط داشته باشی. پس به جای اینکه سعی کنی اوضاعِ بههمریخته رو کنترل کنی، به استقبالشون برو. شنا کردن در جهتِ آب خیلی آسونتره تا بر خلافِ جهتِ آب، درسته؟ توی خونهداری هم همین واقعیت صدق میکنه.
اولین مرحله برای استقبال از بههمریختگیا اینه که بهشون بخندی. زمانی که نویسنده و شوهرش قصد داشتن فرزندخونده قبول کنن، یه مددکارِ اجتماعی با بچههاشون مصاحبه کرد. همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه پسرشون به اسمِ فورد گفت وقتی باباش شب اومده تو اتاقش و سرش داد کشیده، از دستش ناراحت شده. نویسنده تو اون لحظه به نفس نفس افتاده بوده و با خودش فکر کرده: نه تنها بهمون فرزند خونده نمیدن، بلکه الآنه که همین بچههای خودمونم ازمون بگیرن. خدارو شکر، معلوم شد که فورد دربارهی شبِ گذشته حرف میزده که به خاطرِ اینکه حاضر نمیشده بره تو تختِ خودش بخوابه، باباش عصبانی شده بوده. و این رفتار مانعی برای مجوزِ فرزندخوندگی محسوب نمیشد.
اون لحظه، زمانِ خودش سخت به نظر میومد، اما الآن، همهشون بهش میخندن. هرقدر شرایط مسخرهتر باشه، جا برای شوخی و خنده بیشتر داره.
دومین کار اینه که به تمامِ کمکای پیشنهادی جوابِ مثبت بدی. میگن یه مردی موقعِ غرق شدن، داشت دعا میکرد که خدایا نجاتم بده. سه تا آدمِ مختلف با قایقهاشون به طرفش اومدن تا کمکش کنن، اما مرد به هر سه تاشون گفت: «نه متشکرم، خدا نجاتم میده.» اون مرد مُرد و توی اون دنیا خدا بهش گفت: «این چه کاری بود کردی؟ من سه تا قایقِ نجات برات فرستادم!»
خدا همیشه برات قایقِ نجات میفرسته. بعضیاشون بزرگن (مثلِ زمانی که مادرشوهرت بهت پیشنهاد میده یه هفته از بچههات نگهداری کنه. بعضیاشونم کوچیکن؛ مثلِ وقتی که شوهرت بهت پیشنهاد میده که توی شستنِ لباسا کمکت کنه.
به همهشون جوابِ مثبت بده، حتی اگه فکر میکنی شوهرت توی تا کردنِ لباسا مهارتی نداره.
وزنت رو ملاکِ تعریفِ خودت قرار نده
اگه با بدنت، با وزنت، یا با غذاهای مختلف مشکلی نداری که خوش به حالت! اما اگه یکی از میلیونها زنی هستی که توی دنیای امروزی نگرانِ وزنشون یا ظاهرِ بدنشون هستن، تعجبی نداره. توی جامعهی کمالگرای امروزی که غرقِ در شبکههای اجتماعیه، نگران نبودن از بابتِ سلامتی و ظاهرِ بدنی کارِ سختیه.
اما اینم راهِ حل داره. به گفتهی نویسنده ی این کتاب، اضافهوزن از اون مسائلی نیست که بگیم ازش استقبال کن یا خودتو همونجوری که هستی دوست داشته باش.
البته که تو همونطور که هستی شگفتانگیزی
البته که خالقت تو رو همونطور که هستی دوست داره. اما همون خالق بهت یه بدن امانت داده، با تمامِ توانمندیها و قابلیتهاش. آیا درسته که با این امانت بدرفتاری کنی؟ پس اگه از بدنت راضی نیستی، و واقعاً میخوای خودتو دوست داشته باشی، باید حسابی تلاش کنی تا در خودت تغییر به وجود بیاری.
اگه به نظرت کارِ سختی میاد، نگران نباش. مجبور نیستی که حتماً بینقص باشی. مجبور نیستی لاغر باشی یا بدونِ لباس، حتماً خوشفرم به نظر بیای. اما مجبوری یه ذره هم که شده بدویی یا از پله ها بالا بری بدونِ اینکه وسطِ راه نفست بگیره. راهش خیلی سادهست: باید کالریِ مصرفیِ هرروزت کمتر از کالرییی باشه که میسوزونی. همینو رعایت کنی، به راحتی وزن کم میکنی.
البته در پیش گرفتنِ سبکِ زندگیِ سالم ممکنه سخت باشه. نویسنده دو تا توصیهی عالی برات داره که میتونه راهگشا باشه:
اول، عادتهای مجازیتو اصلاح کن. اگه هر بار که اینستاگرامتو چک میکنی یه مدلِ سایزِ صفر و کمرباریک با موهای براق ببینی، احتمالاً افسردگی یا استرس یا هردو بیاد سراغت. تو باید سعی کنی روی خودت کار کنی، نه اینکه دائم چشمت دنبالِ ایدهآلهای مسخره باشه. پس دست از فالو کردنِ مدلا توی اینستاگرام بردار. هر کاری جایی و وقتی داره. الآن وقتش نیست.
توصیهی دوم: از قبل همه چیزو آماده کن. میخوای مطمئن باشی که فقط سراغِ میانوعدههای سالم میری و به شیرینیهای بچههات دستدرازی نمیکنی؟ اولِ هفته یه مقدار میانوعدهی سالم آماده کن و اونا رو توی یخچال نگه دار. میخوای فردا صبح بروی ورزش؟ لباسای ورزشیتو قبل از اینکه بخوابی مرتب کن تا فردا صبح راحت بیدار شی و ساعتِ شیش بزنی بیرون، نه اینکه هی زنگِ ساعتو عقب بندازی.
اگه میخوای یه زندگیِ جالب و پربار داشته باشی، تفاوتها رو درآغوش بگیر
نویسنده از تربیتِ خیلی پاستوریزه ای برخوردار بوده و توی یه شهرِ کوچیک و مذهبی توی کالیفرنیای جنوبی با مردمی سفیدپوست و محافظهکار بزرگ شده. برای همین، توی نوجوانی زمانی که با گروهِ سرودشون یه سفر به دیزنیلند میره، با دیدنِ تفاوتِ مهمونا شوکه میشه. مردایی رو میبینه که دستِ همو گرفته بودن، افرادی رو میبینه که از نژادهای مختلف با هم دوستن، آدمایی رو میبینه با لباسای عجیب و غریب و تتوهای احمقانه. نمیدونسته چیکار کنه جز اینکه جوری بهشون خیره بشه انگار که داخلِ باغِ وحشه!
از اون زمان به بعد، یاد میگیره که توی جامعه همه شبیهِ خودش نیستن،، همه مثلِ خودش فکر نمیکنن، مثلِ خودش اعتقاد ندارن و علایقشون فرق میکنه. قبولِ این واقعیت ظرفیتِ انسانو بالا میبره و باعثِ رشدش میشه.
یکی از بهترین دوستای نویسنده یه زنِ همجنسگرای آفریقایی-آمریکایی و مکزیکی-آمریکاییه. دوستی با این زن به رشدِ نویسنده کمک کرده، چون باعث شده تا هم اونو درک کنه و هم از تفکراتش چیزی یاد بگیره. یاد گرفته که بعضی چیزایی که قبلاً میگفته یا میپرسیده میتونه آزارنده باشه. یادگرفته که تعصباتِ ناآگاهانه ای که در طولِ زندگی کسب کرده رو زیرِ سؤال ببره، هرچند این کار کمی هم براش ناخوشایند باشه. این دوتا خیلی با هم خوشن، شبا تا دیروقت با هم حرف میزنن، با هم به گردش میرن و توی کنسرتهای بریتنی اسپیرز (Britney Spears) شرکت میکنن. اگه تصمیم نمیگرفت از اون پیله ای که توش بزرگ شده بود پاشو بیرون بذاره، چه بسا هیچ وقت این تجربههای مشترکو با هم نمیداشتن.
پس از خودت بپرس آیا هنوز توی اون محدودهی امنی هستی که همه مثلِ خودت فکر میکنن، مثلِ خودت تیپ میزنن، مثلِ خودت رفتار میکنن؟ آیا توی زندگیت از تفاوتها استقبال میکنی؟ برای انجامِ این کار راههای آسونی وجود داره. برای خودِ نویسنده، اصلیترین مرحله تغییرِ کلیساش بوده. یه روز، اون و همسرش متوجه میشن که 99 و 9 دهمِ درصد از شرکتکنندههای کلیساشون توی محلهی ثروتمندِ بل اِیر (Bel Air) رو افرادِ سفیدپوست تشکیل میدن، در حالی که جامعهی مسیحیت این شکلی نیست. برای همین تصمیم میگیرن بگردن دنبالِ کلیسایی که از فرهنگهای مختلف با صلح و دوستی کنارِ هم گرد اومده باشن و نمایندهی واقعیِ امتِ مسیح باشن.
برای ایجادِ تغییر، اول از همه باید از زندگی توی جمعِ محدودی که شبیهِ خودتن و مثلِ خودت فکر میکنن دوری کنی. تفاوت رو با آغوشِ باز بپذیر. به زندگیت به چشمِ یه کتاب نگاه کن. چقدر یکنواخت میشد اگه همهی شخصیتهای کتاب مثلِ هم بودند!
تجسمِ آرزوها و رؤیاها باعث میشه همیشه متمرکز باشی و رو به جلو حرکت کنی
نویسنده توی نوجوونی عاشقِ یه بازیگر میشه به اسمِ مت دیمون (Matt Damon). بارها و بارها فیلمِ ویل هانتینگِ نابغه (Good Will Hunting) رو تماشا میکنه و خودشو مجاب میکنه که یه روزی باهاش ازدواج خواهد کرد. مراسمِ ازدواجشون و حتی اینکه بچههاشون چه شکلی هستن رو با تمامِ جزئیاتش تصور میکنه.
چند سال بعد، وقتی به لس آنجلس نقلِ مکان میکنن، داشته برای یه مؤسسهی مکزیکی به عنوانِ مسئولِ تدارکات کار میکرده که متوجه میشه مت دیمون از اونوَرِ اتاق داره به سمتش میاد. قلبش شروع میکنه به تپیدن. انگار واقعاً توی تقدیرش این اتفاق نوشته شده بوده! وقتی دیمون بهش میرسه، باهاش صحبت میکنه. نویسنده با خودش میگه: «تصوراتم داره محقق میشه!» و بعد دیمون میگه: «ببخشید، میشه لطفاً بگید سالنِ مراسم از کدوم طرفه؟»
خب، ظاهراً خیالبافیهای نوجوونیش جواب نداده بود. اما داشتنِ یه هدفِ واضح طوری که بتونی کامل تجسمش کنی یه راهِ خیلی عالیه برای موندن توی مسیر.
نویسنده اوایلِ شروعبهکارش، فانتزیش شده بود خریدِ یه کیفِ برندِ لوئی ویتان اسپیدی (Louis Vuitton Speedy). قیمتِ این کیف بالای هزار دلار بود و اونم اون موقع وضعِ مالیش خراب بود. اما این کیف نمادِ همهی چیزایی بود که دلش میخواست؛ یعنی جذابیت، شیکپوشی و موفقیت. برای همین به خودش قول داد که با اولین دستمزدِ 10 هزار دلارییی که بابتِ مشاوره از کسی بگیره، اون کیفو بخره.
سالهای اول از مشتریا 700 دلار میگرفت، بعد شد 1500 دلار، بعد هم کمی بیشتر. هربار که با کسی قرارِ مشاوره میذاشت، یا طرحِ کسبوکار ارائه میداد یا تدارکِ مراسمی رو برعهده میگرفت، فکرِ کیفِ لوئیس ویتان بهش انگیزهمیداد. روزی که برای اولین بار یه چکِ 10 هزار دلاری دستمزد گرفت، یکراست رفت سمتِ مغازه. وقتی کیفِ دلخواهشو روی دوشش مینداخت و قدم میزد، بیشتر از هر زمانی احساسِ غرور و افتخار میکرد.
تمرکز روی کیفِ موردِ علاقهش بهش کمک کرده بود تا به رؤیاش برسه.
اگه دربارهی ثروتمند شدن و موفق شدن خیالپردازی میکرد، شاید احساسِ بیعرضگی بهش دست میداد. اما هدفِ خریدنِ یه کیفِ خاص در کنارِ تعیینِ مسیرِ رسیدن به اون هدف، یعنی دستمزدِ 10 هزار دلاری، به این معنا بود که این فانتزی واقعاً بهش انگیزه داده بوده تا جلو بره.
بنابراین، اگه هدفی برای خودت داری، تا میتونی واضح و ملموسش کن. اونو با جزئیاتِ تمام بنویسش. روش تمرکز کن. تجسمش کن. چه احساسی داری وقتی که به وزنِ دلخواهت میرسی و لباسِ موردِ علاقهت دوباره به تنت میخوره؟ اولین روزِ کاریت توی شغلِ رؤیاییت چجوریه؟
وقتی اوضاع سخت میشه، روی اون هدف تمرکز کن تا یادت بمونه که باید به حرکت ادامه بدی.
تو فقط یه بار فرصتِ زندگی کردن داری. پس اگه احساس میکنی عمرت داره میگذره دست نگه دار. دست نگه دار از کنار اومدن با کمتر از چیزی که واقعاً مستحقشی. دست نگه دار از این تفکر که اگر من فلان شغل، فلان همسر، فلان خونه یا ماشینو میداشتم، میتونستم تبدیل به همون شخصی بشم که توی رؤیاهام تصور میکردم. به جای این "اگر" ها، زندگیتو به دست بگیر و اتفاقاتِ بعدی رو به کنترلِ خودت دربیار. فقط تویی که قدرتِ تعیینِ سرنوشتتو داری.
نوشته: ریچل هالیس
نوشته: باراک اوباما
سالِ دوهزاره. توی لسآنجلس، مجمعِ ملیِ دموکراتیک قراره شروع به کار کنه، و باراک اوباما هفتهی مزخرفی داشته. همین تازگیا بدترین شکستِ عمرِ کوتاهِ سیاسیش رو تجربه کرده و با اختلافِ سی درصد، از رقیبش توی مجلسِ نمایندگان شکست خورده. از همه بدتر اینکه وقتی واردِ لسآنجلس میشه، آژانسِ کرایهی ماشین، کارتِ اعتباریشو قبول نمیکنه. و وقتی بالاخره خودشو به مجمع میرسونه، به مدارکش مشکوک میشن و حتی نمیتونه پاشو داخلِ مجمع بذاره. تیرِ خلاص وقتی بهش میخوره که توی یک مهمونیِ آخرِ شب راهش نمیدن. اینجاست که اوباما از خیرِ لسآنجلس میگذره و برمیگرده سمتِ فرودگاه.
داستانِ اوباما میتونست همینجا تموم بشه. اون زمونا، اوباما صرفاً یه سناتورِ ساده از ایالتِ ایلینوی (Illinois) بود. اما غیر از کارتهای اعتباریِ پر از بدهی و اعتبارِ نهچندان کافی برای حضور توی مهمونیهای لسآنجلس، چیزای دیگه ای هم داشت: رؤیای اینو داشت که آمریکاییها رو از هر حزب و مسلک و نژاد و قشر و طبقه ای که هستند با هم متحد کنه. سالِ 2000 کم مونده بود از این رؤیاش دست بکشه. اما نکشید.
و چهار سالِ بعد، توی مجمعِ بعدیِ دموکراتها، سخنرانِ اصلیِ مجلس بود. چهار سالِ بعد، اولین مردِ سیاهپوستی بود که حاضر شده بود از حزبِ دموکرات نامزدِ ریاستجمهوری بشه.
شاید فکر کنید که بقیهش دیگه تکرارِ مکرراته. اما زندگیِ واقعیِ اوباما خیلی پرفرازونشیبتر از اون چیزیه که اکثرِ مردم تصور میکنن.
پسربچهی معمولیِ دیروز که موادِ مخدر مصرف میکرد و نمرههای متوسط میگرفت، حالا به عنوانِ اولین رئیس جمهورِ سیاهپوستِ آمریکا انتخاب شده بود و جاش توی کاخِ سفید بود و دستور به شبیخونی داده بود که منجر به مرگِ اسامه بن لادن شده بود.
این کتاب، که ما اینجا براتون خلاصهش کردیم، برای اولین بار سرکی میکشه به خصوصیترین افکار و رویدادهای زندگیِ باراک اوباما، از همون کودکی تا سالِ 2011.
توی این خلاصهکتاب به این سؤالات هم پاسخ میدیم:
وقتی که اوباما اطلاعاتش درباره ی فوکو و مارکس رو به رخ میکشید، دقیقاً سعی داشت چجور زنایی رو جذبِ خودش کنه؟
اوباما توی کاخِ سفید، روزی چندتا سیگار میکشید؟ و چی باعث شد که ترکش کنه؟ و؛
میچ مککانل (Mitch McConnell) توی صحنِ سِنا چه حرفِ تندی به جو بایدن گفته بود که بایدن هیچ وقت فراموشش نمیکرد؟
باراک حسین اوباما بچه ی بدی نبود
سالِ 1961 به دنیا اومد و با مادرش و پدربزرگ و مادربزرگش توی شهرِ هونولولو، مرکزِ ایالتِ هاوایی، زندگی میکرد. اما نه مادرش و نه پدربزرگ و مادربزرگش، هیچکدوم فکرشم نمیکردند که یه روزی حتی شغلِ اداری پیدا کنه، چه برسه به اینکه بخواد رئیس جمهور بشه. باراک یه دانشآموزِ متوسط بود و بسکتبالش هم بد نبود. تنها چیزی که واقعاً بهش علاقه نشون میداد پارتی و مهمونی رفتن بود.
اما از یه مقطعی توی دبیرستان شروع کرد به پرسیدنِ سؤالایی که پدربزرگ و مادربزرگش نمیتونستن از عهدهی جواباش بربیان. مثلاً: چرا اکثرِ بسکتبالیستهای حرفهای سیاهپوستن؟ اما هیچ کدوم از مربیاشون سیاهپوست نیستن؟ چرا کسایی که به نظرِ مادرش آدمای خوب و محترمیان، این همه به لحاظِ مالی مشکل دارن؟ برای گرفتنِ جوابِ این سؤالا، رفت سراغِ کتابها.
همین عادتِ سیریناپذیرش به مطالعه باعث شد تا وقتی که سالِ 1979 واردِ کالجِ اُکسیدنتال (Occidental) در لسآنجلس شد، یه حسِ احترام نسبت به سیاست پیدا کنه. توی کالج کماکان به مطالعاتش ادامه داد اما هدفش بیشتر تحتِ تأثیر قرار دادنِ دخترا بود.
درباره ی میشل فوکو مطالعه میکرد تا با اون دخترِ زیبای سراپا مشکیپوش ارتباط برقرار کنه. دربارهی مارکس مطالعه میکرد تا اون دانشجوی دخترِ لاغراندامِ جامعهشناسی رو که همخوابگاهیِ خودش بود تحتِ تأثیر قرار بده.
اگرچه با این کارا توفیقِ زیادی توی جذبِ دخترا حاصل نکرد، اما درباره ی تئوریِ سیاست چیزایی یاد گرفت.
وقتی واردِ دانشگاهِ کلمبیا شد تمامِ فکر و ذکرش سیاستِ عملی بود. علاقهی مفرطش به سیاست باعث شده بود آدمی نباشه که بشه باهاش خوش گذروند. اینو، معدود دوستایی که داشت هم بهش یادآوری کرده بودند. اما خودش تنهایی با ایدههای خودش خوش بود. فقط به جایی نیاز داشت که اونها رو عملی کنه.
بعد از فارغ التحصیلی، یه شغل توی شیکاگو پیدا کرد
با یه گروه کار میکرد که سعی داشتن ثبات رو به مردمی که از تعطیلیِ کارخونههای فولاد ضرر دیده بودند، برگردونن. این کار بالاخره باعث شد سرش از توی کتابای تئوری بیرون بیاد و به صدای مردمِ واقعی گوش بده تا مشکلاتِ واقعیشونو بشنوه. ضمناً بهش کمک کرد تا هویتشو به عنوانِ یه مردِ سیاهپوستِ دورگه قبول کنه.
با این وجود، از تأثیرگذاریِ خودش هنوز راضی نبود. تغییرات خیلی کند انجام میشد. قدرتِ بیشتری میخواست، قدرتِ اختصاصِ بودجه و تدوینِ سیاستهایی که به این مردمِ آسیبدیده، واقعاً بتونه کمک کنه.
تصمیم گرفت برای دانشکدهی حقوقِ دانشگاهِ هاروارد درخواست بده. و قبول هم شد. پاییزِ سالِ بعد، روانهی بوستون شد تا مرحلهی جدیدی از زندگیِ خودشو شروع کنه.
اما از قرارِ معلوم، تجربهی اوباما توی دانشکدهی حقوق هم شبیهِ تجربهش توی کالج از آب دراومد. تمامِ وقتشو میذاشت روی مطالعه دربارهی اجتماع و تمدن.
منتها این بار، نتیجهی بهتری گرفت: به عنوانِ سرپرستِ نشریهی قانونِ دانشگاهِ هاروارد انتخاب شد؛ اولین کتابشو تونست منتشر کنه، و پیشنهادهای شغلیِ پردرآمد و سطح بالا به سمتش سرازیر شد.
این پیشنهادها رضایتبخش بودند، اما دستِ تقدیر، اوباما رو به مسیرِ دیگه ای سوق داد.
اولین نقطهی عطفِ واقعیِ زندگیِ اوباما سالِ 200 بود
به نظر میومد که زندگیش روی رواله: با یه وکیلِ تیزهوش و خوشسیما، اهلِ شیکاگو، به نامِ میشل، ازدواج کرد و صاحبِ یه دخترِ زیبا به اسمِ مالیا (Malia) شدند.
دوتا شغل توی شیکاگو داشت: یکی حرفهی وکالت و یکی هم تدریسِ وکالت. تازه، برای مجلسِ سنا هم نامزد شد و رأی آورد، اونم دوبار.
اما این چیزا قانعش نمیکرد. علیرغمِ اینکه میشل بارها بهش گفته بود که به حضورش بیشتر نیاز داره، اما اوباما تصمیم گرفته بود این بار شانسش رو توی مجلسِ نمایندگان امتحان کنه. این کار جسارتِ زیادی میخواست؛ چون رقیبش یه نمایندهی محبوب بود که از چهار دوره پیش توی مجلسِ نمایندگان جا خوش کرده بود.
اوضاع بر وفقِ مراد پیش نرفت و با اختلافِ 30 درصدی، از این رقیبِ کلهگندهش باخت.
وقتی با دقت به انتخابهاش نگاه کرد، متوجه شد به این مسیری که توش افتاده علاقه ای نداره: توی رقابتی که معلوم بود نمیتونه پیروز بشه، با کلهشقی شرکت کرده بود و از اون بدتر اینکه خونوادهشو به امونِ خدا رها کرده بود.
با همهی اینا، نتونست خودشو مجاب کنه که از سیاست به طورِ کامل کنار بکشه. اتحادِ مردمِ آمریکا با هر سلیقهی سیاسی و از هر طبقهی اجتماعی و اقتصادی و از هر نژادی، هنوزم آرزوی شب و روزش بود. مشکل اینجا بود که این نوع سیاست در قد و قوارهی رقابتهای محلی نبود.
حداقل جایگاهی که میشد این رؤیا رو توش محقق کرد چیزی در حدِ مجلسِ سنا بود. برای همین، عزمش رو جزم کرد تا یه بارِ دیگه هم تلاش کنه. اگه این بار هم شکست میخورد، کلاً برای همیشه دست از سیاست میکشید. میشل با بیمیلی براش آرزوی موفقیت کرد.
این بار، اوباما به یک اسلحهی سری دست پیدا کرده بود به نامِ دیوید اکسلراد (David Axelrod)، روزنامهنگار و مشاورِ سیاسی و رسانهای
مشورت با اکسلراد خیلی زود نتیجه داد: قبل از اینکه اوباما حتی اعلامِ کاندیداتوری بکنه، سخنرانیش در مخالفت با جنگِ عراق، توی وبسایتها و شبکههای اجتماعی دست به دست شد. اون موقع، زیاد سری توی فضای مجازی نداشت. اما به لطفِ ستادِ انتخاباتیش، واردِ دنیای آنلاین شد.
حرکتِ رو به جلو شروع شده بود. کمکهای مالی و داوطلبانه به سمتشون سرازیر شد. اوباما و ستادش متوجه شدند که یه برگِ برنده دستشونه: سخنرانیهای اوباما از مشکلاتِ واقعیِ مردم میگفت و کاندیداتوریش نورِ امید رو که توی دلِ مردم خاموش شده بود، دوباره زنده میکرد.
سالِ 2004، قبل از انتخابات، یک فرصتِ تکرارنشدنی نصیبش شد. به مجمعِ ملیِ دموکراتیک دعوتش کردند تا نطقِ اصلی رو ایراد کنه.
در حالی که توی هتلش در شهرِ اسپرینگفیلدِ (Springfield) ایالتِ ایلینوی لم داده بود، شروع کرد به نوشتنِ متنِ سخنرانی روی دفترچه یادداشتِ زردرنگِ مخصوصِ وکلا. سعی کرد سیاستهایی که از دورانِ کالج تا به امروز دنبالشون رفته بود رو خلاصه کنه و درسهایی که از والدین و پدربزرگ و مادربزرگش یاد گرفته بود رو هم چاشنیِ کار کنه.
تصمیم گرفت عنوانِ سخنرانیش رو چیزی بذاره که زمانی که شیکاگو بود، از یک کشیش شنیده بود: «شهامتِ امید».
لحظه، لحظهی سرنوشتسازی بود. آخرین باری بود که میتونست به صورتِ ناشناس واردِ یه اتاق بشه. چند هفته بعد با کسبِ اکثریتِ آراء، پیروزِ انتخاباتِ سنا شد.
بعد از سخنرانیش توی مجمع، خیلی زود هجمههای تبلیغاتی براش مشکلساز شد و زندگیِ عادی و روزمره رو براش مشکل کرد
یه روز بعد از یه بازدیدِ پرحاشیه از باغوحشِ پارکِ لینکلن (Lincoln Park) دخترش مالیا بهش پیشنهاد داد که یه اسمِ مستعار مثلِ جانی مکجان (Johnny McJohn) برای خودش انتخاب کنه تا ناشناس بمونه.
میشل با حاضرجوابی گفت: اگه بابات بخواد واقعاً ناشناس بمونه تنها راهش اینه گوشاشو عمل کنه و بده عقب!
درست از روزی که توی مجمعِ ملیِ دموکراتِ پشتِ تریبون رفت، همه بهش میگفتند که یه روزی رئیس جمهور میشه. البته باورِ قلبیِ خودش این نبود.
اما رفته رفته فهمید که کاندیدا شدن برای ریاست جمهوری اونقدرا هم غیرممکن نیست. رسانهها دست از سرش برنمیداشتند، با اینکه بارها این پیشنهادو رد کرده بود.
وقتی هری رید (Harry Reid)، سناتورِ ایالتِ نوادا بهش گفت باید روی این پیشنهاد فکر کنه، موضعِ سرسختانهش نرم شد. اما اتفاقی که در نهایت نظرشو تغییر داد ملاقاتش با سناتور تد کندی (Ted Kennedy) بود.
تِد کِنِدی، که چهرهش یادآورِ دو برادرِ معروفش یعنی جان اف کندی و رابرت کندی بود، توی چشمهای اوباما نگاه کرد و بهش گفت: «لحظههایی مثلِ این دیگه تکرار نمیشن. شاید فکر کنی آمادگیشو نداری. اما تو نیستی که زمانو انتخاب میکنی، زمان تو رو انتخاب میکنه.»
بالاخره، اوباما اعلام کرد که فوریهی 2007 برای انتخاباتِ ریاست جمهوری نامزد میشه، بعد یکراست رفت ایالتِ آیووا (Iowa) تا هزینهی شرکت توی انجمنهای حزبیِ این ایالت رو که نقشِ خیلی مهمی توی انتخاباتِ مقدماتی داشتند پرداخت کنه. هزاران نفر از مردم اومده بودند تا ببیننش. یکی از سیاستمدارای کهنهکارِ ایالتِ آیوا گفته بود: «این اصلاً عادی نیست.»
اما اوباما گزینهی مطمئنی نبود
یه کاندیدای جوان و بیتجربه بود و از همه بدتر اینکه استادِ دانشگاه بود. به جای اینکه مخلصِ کلامو بگه، سعی میکرد به سؤالاتِ خبرنگارا «جوابهای مفصل» بده، در حالی که بقیه ی کاندیداها که باتجربهتر بودند سعی میکردند از مصاحبههاشون به عنوانِ تریبونی برای انتقالِ پیامهای خودشون استفاده کنن.
کمپینِ اوباما دو مزیتِ خیلی برجسته داشت. اول اینکه یه تیمِ کارکشته به سرپرستیِ دیوید اکسلراد اونو اداره میکردند. و دوم اینکه پول داشت.
هرقدر کمپین گسترده تر میشد، ماهیتِ حامیهای مالیش تغییر میکرد و خیّرینِ بزرگ جای خودشون رو به حامیهای کوچیک و مردمی میدادند. به علاوه، لشکری از داوطلبای جوون و مشتاق هم پشتشون بودند که گروه گروه برای کمک به کمپین اعلامِ آمادگی میکردند.
همزمان با اوباما کاندیداهای دیگه ای هم فعالیت میکردند، از جمله هیلاری کلینتون که خیلیا حدس میزدند نمایندهی نهاییِ دموکراتها باشه.
بعد از جروبحثِ پرسروصدای اوباما و کلینتون روی باندِ فرودگاهِ شهرِ دِ موین (Des Moines)، خصومتها بینِ کمپینهای این دو تا کاندیدا به اوجِ خودش رسید.
اما تاکتیکهای زیرپوستیِ کمپینِ کلینتون و اون مشاجره ی پرسروصدا تأثیرِ چندانی نداشت. اوباما با رأی قاطع و اختلافِ هشت درصد، توی ایالتِ آیووا پیروز شد. رقابت آغاز شده بود.
طعمِ خوشِ پیروزی توی آیوا دوومی نداشت
اوباما توی رقابتِ انتخاباتیِ بعدی ایالتِ نیوهمپشایر (New Hampshire) رو واگذار کرد. اما این بار به این باخت به دید یکی از مهمترین لحظاتِ رقابتش نگاه میکرد. حالا فهمیده بودند که کار اونقدرها هم که به نظر میرسه آسون نیست. تیمِ اوباما دوباره واردِ صحنه شد.
موانع یکی دوتا نبود. از یکی از دوستای قدیمیِ اوباما که کشیشی بود به اسمِ جرمیا رایت (Jeremiah Wright)، یک فایلِ صوتی بیرون اومد که توی اون، خطاب به حضارِ کلیسا اظهاراتِ نسنجیده ای درباره ی برتریِ سفیدپوستا و زیردستیِ سیاهپوستا به زبان آورده بود.
این اتفاق روی روابطِ اوباما با جامعهی سیاهپوستای آمریکا تأثیرِ منفی گذاشت. یه عدهشون به این نتیجه رسیدند که آمریکا برای روی کار اومدنِ یه رئیس جمهورِ سیاهپوست آمادگی نداره؛ بعضیاشونم عقیده داشتند که اوباما به اندازه ی کافی سیاه نیست که بخواد نماینده ی این جامعه باشه.
فقط جامعهی سیاهپوستا نبودند که با اوباما مشکل داشتند. مطبوعاتِ جناحِ راست هم به یه مشت شایعاتِ احمقانه دامن میزدند و متهمش میکردند که فروشندهی موادِ مخدره یا یه همجنسبازِ تنفروشه.
هجمههای موذیانهتری هم بود که هم خودش و هم میشل رو نشونه رفته بود. از جمله، خبرگزاریِ فاکس نیوز توی یکی از بخشها گفته بود: میشل همسرِ سابقِ اوباماست.
اما با همه ی اینها، اوباما همچنان پیروزِ میدون بود
توی کارولینای جنوبی، با دیدنِ مشارکتِ بیسابقهی سیاهپوستا روحیه گرفت. مردم از هر طیفی، توی کاروانهای تبلیغاتیِ اوباما به هیجان میومدن.
بعد از هر بار سخنرانیش توی جمع، هواداراش فریاد میزدن و اشک میریختن، دست به سر و صورتش میکشیدن و ازش میخواستن هواشونو داشته باشه.
این تجمعات به اوباما و تیمش انرژی میداد. اما از طرفی هم، از اینکه میدید داره تبدیل به روزنهی امیدِ میلیونها نفر از مردمش میشه احساسِ نگرانی میکرد. نکنه امیدشون رو ناامید کنه؟
و اینجا بود که دوباره کشیش رایت خبرساز شد. یه کلیپ بیرون اومد که تمامِ اظهاراتِ تحریکآمیزی که این شخص توی این سالها گفته بود رو کنارِ هم چیده بود، از جمله این حرف که «خدا آمریکا رو لعنت کنه».
این فیلم بابِ دندونِ رأیدهندههای جمهوریخواه بود که از تصورِ اینکه یه سیاهپوست بخواد رئیس جمهورِ آمریکا بشه هم حالشون بد میشد. حتی خوشبینترین اعضای کمپین هم اعتراف کردند که دیگه از این یکی نمیتونن جونِ سالم به در ببرن.
اوباما تصمیم گرفت دل به دریا بزنه. چند روز فقط روی یه سخنرانی دربارهی بحثِ نژاد کار کرد. میخواست به آمریکایی ها اعلام کنه که کشیش رایت فقط بخشی از داستانه، نه همهی داستان.
مادربزرگِ سفیدپوستش هم، که گاهی اوقات از رد شدن از کنارِ سیاهپوستای توی خیابون میترسید فقط بخشی از داستان بود، نه همهش. اوباما عزمش رو جزم کرده بود که به هر قیمتی که هست حرفاشو بزنه، چه سخنرانیش بگیره چه نگیره.
نیازی هم نبود نگران باشه، سخنرانیش گرفت
در عرضِ 24 ساعت، یه میلیون نفر تماشاش کردند، که در زمانِ خودش رکورد محسوب میشد.
موفق شده بود آبِ ریختهشده رو جمع کنه. با پیروزیهایی که توی دورِ بعدیِ انتخاباتِ مقدماتی نصیبش شد، مسلّم شد که اوباما نمایندهی دموکراتها هست.
وقتی اوباما میخواست برای خودش دستیار انتخاب کنه، جو بایدن اولین گزینهش نبود. در ظاهر، این دو نفر، نقطهی مقابلِ هم بودند. بایدن، که نوزده سال از اوباما بزرگتر بود، یه سناتورِ حرفه ای و باتجربه بود، درحالی که اوباما تازهکار و جوون بود.
خونگرمی و شوخطبعیِ بایدن زمین تا آسمون با رفتارِ سرد و رسمیِ اوباما تفاوت داشت. با این حال، آدمِ باهوش و دلسوزی بود، شنوندهی خوبی بود و از همه مهمتر اینکه احساسات داشت. برای همین، برای اوباما تصمیمگیری زیاد سخت نبود.
وقتی جان مککین (John McCain)، نمایندهی جمهوریخواهها هم دستیارِ انتخاباتیشو معرفی کرد، اوباما توی نظرسنجیها دستِ برتر رو داشت.
وقتی جو بایدن اسمِ دستیارِ مککین رو شنید، پرسید: «سارا پالین (Sarah Palin) دیگه کیه؟». طولی نکشید که هم مردم و هم بایدن جوابِ این سؤالو گرفتند.
سارا پالین فرماندارِ ایالتِ آلاسکا بود، یه دخترِ کاملاً محافظهکار، اهلِ یه شهرِ کوچیک با شخصیتی خجالتی و روحیهی کارگری. توی خیلی از مسائل، نمیدونست داره درباره ی چی حرف میزنه، اما برای رأیدهندهها که از دیدنِ کسی مثلِ اون به هیجان میاومدند، این چیزا اهمیتی نداشت.
وقتی پای وفاداریِ حزبی و دسیسههای سیاسی مطرح بود، همه چیز رنگ میباخت.
جان مککین مردِ خوبی بود. اوباما توی مجلسِ سنا شاهدِ شجاعت و جسارتش بود. اما حزبِ جمهوریخواه و احساساتِ پوپولیستیِ هواداراش، رفته رفته داشت اونو از تعادل خارج میکرد.
با این حال، مککین و پالین بزرگترین مشکلِ اوباما نبودند. سیستمِ اقتصادِ جهانی داشت از هم میپاشید و هیچ معلوم هم نبود که کِی دوباره ترمیم بشه. اصلاً آیا ترمیم میشه یا نه.
اواخرِ سالِ 2007، وقتی بزرگترین بانکهایی که وامهای مسکنِ بیپشتوانه میدادن شروع کردند به اعلامِ ورشکستگی، همه چیز یهو از هم پاشید
مؤسسههای مالی میلیاردها دلار اعلامِ خسارت کردند، بازارهای مالی ریزش کردند، و بهارِ سالِ 2008 آمریکا واردِ دورهی رکود شد.
کمپینِ مککین از همون اول گیج و سردرگم بود. و وقتی مککین با یک حرکتِ مذبوحانه، کمپینش رو به حالتِ تعلیق درآورد تا ظاهرا به بحرانِ مالی رسیدگی کنن، تقریباً برای همه روشن شد که اوباما برندهی انتخاباته.
یکی از هنرمندای آمریکایی به اسمِ شفرد فِیری (Shepherd Fairey) پوستری طراحی کرده بود با نامِ امید که توی این پوستر، صورتِ اوباما با رنگهای قرمز و سفید و آبی تصویر شده بود و پایینِ پوستر کلمهی «امید» درج شده بود.
این پوستر همه جا به چشم میخورد. والِری جارت (Valerie Jarrett)، دوستِ قدیمیِ اوباما بهش گفته بود: «تو یک پدیدهی جدیدی.»
روزِ انتخابات، اوباما به بازیِ بسکتبال مشغول شد، بعد خیابونهای خلوتِ شیکاگو رو به سمتِ هتلِ مرکزِ شهر پشتِ سر گذاشت، جایی که خودش و خونوادهش قرار بود نتایج رو از اونجا شاهد باشن. وقتی اعلامِ نتایج شروع شد، اوباما کنارِ مادرزنش به اسمِ ماریان رابینسون (Marian Robinson) نشست.
ماریان متعلق به همون نسلی بود که تصورِ رئیس جمهور شدنِ یک سیاهپوست براشون مثلِ پروازِ پنگوئنها بود. وقتی دید ایالتها یکی یکی دارن آبیرنگ میشن، گفت: «مگه میشه همچین چیزی؟»
یه رئیس جمهور از لحظه ای که رأی میاره، سرش خیلی شلوغ میشه
اما زمستونِ 2008، فقط یه چیز برای اوباما واقعاً مهم بود: جلوگیری از فروپاشیِ اقتصاد. بازارِ سهام 40 درصد ریزش کرد. برای دو میلیون و سیصد خونه که اقساطِ وامِ مسکنشون پرداخت نشده بود، دستورِ توقیف صادر شده بود.
میزانِ داراییِ خانوادهها پنج برابرِ دورانِ رکودِ بزرگ کاهش پیدا کرده بود. اینقدر اوضاع خراب بود که اوباما دوباره رفت سمتِ سیگار، روزی تا 10 نخ میکشید.
اولین چیزی که باید انجام میداد تصویبِ یه لایحهی تشویقی بود که پول رو به اقتصاد تزریق کنه تا زمانی که دوباره بتونه به جریان بیفته.
توی این لایحهی پیشنهادی، مزایای متعددی در نظر گرفته شده بود: بستههای معیشتیِ بیشتر، گسترشِ چترِ بیمهی بیکاری، معافیتِ مالیاتیِ قشرِ متوسط، و کمکِ مالی به ایالتها برای جلوگیری از تعدیلِ معلما، آتشنشانها و بقیهی کارکنان. اما احتمالِ رأی آوردنش توی کنگره پایین بود.
حقیقت این بود که کنگره اون زمونا عملکردِ چندان خوبی نداشت. از فراجناحی بودن فقط یاد و خاطرهش باقی مونده بود. حتی توی یک چنین شرایطی، اکثرِ سیاستمدارای مطرح، دودستی به صندلیهای قدرتشون چسبیده بودن.
نسلِ جدیدی از سیاستمدارا روی کار اومده بودند که دنبالهروِ امثالِ سارا پالین و نوت گینگریچ (Newt Gingrich) و راش لیمبو (Rush Limbaugh) بودن و هیچ جوره سازش نمیکردند.
سردستهی اینا میچ مککانل بود، رهبرِ جمهوریخواهانِ مجلسِ سنا
مککانل یه آدمِ گوشتتلخ و نچسب بود که بیشتر به حزب و حزببازی علاقه داشت تا جزئیاتِ سیاست.
ضمنِ اینکه ادبِ درست و حسابییی هم نداشت: جو بایدن به اوباما گفته بود یه بار توی صحنِ سنا، وقتی رفته بود سمتِ مککانل تا باهاش درباره ی بخشی از قوانین صحبت کنه، باهم بگومگو کرده بودند و مککانل مثلِ پلیسِ سرِ چهارراه، دستاشو بالا برده بود تا ساکتش کنه.
بعد گفته بود: «من برات نگرانم، احتمالاً ذهنتو شستوشو دادهن.»
اوباما قول داده بود که با هر دو حزب کار کنه. اما هرچی بیشتر میگذشت، همکاریِ جمهوریخواها کمتر میشد. شنیده بود که میچ مککانل حزبشو مجاب کرده تا درباره ی لایحهی تشویقی، با اعضای کاخِ سفید حتی صحبت هم نکنن، تا از این راه مانع از موفقیتِ اوباما بشه، حالا هر پیامدی که میخواد برای کشور داشته باشه مهم نیست.
بالاخره روزِ رأیگیری رسید و هیچ کدوم از جمهوریخواهها به این لایحه که اسمش قانونِ ریکاوری بود رأی ندادند.
البته توی مجلسِ نمایندگان، به قدرِ کافی نمایندهی دموکرات وجود داشت که تصویبش کنن، و تصویب هم شد، اما این سنگاندازیِ دستهجمعیِ جمهوریخواها در حکمِ شیپورِ جنگ بود، جنگی که مککانل و دوستای جونجونیش به مدتِ هشت سال با اوباما ادامه دادند.
این مخالفتها و مقاومتهای جمهوریخواهها، توی همون چند هفتهی اولِ ریاستجمهوریِ اوباما شدت گرفت و باعث شد دیدِ رسانهها و افکارِ عمومی نسبت به این لایحه تغییر کنه. علاوه بر اون، چنان تفرقه و دودستگییی توی سیاست و جامعهی آمریکا ایجاد کرد که هنوز که هنوزه با پیامدهای بیسابقه و گستردهش دست به گریبونیم.
اوباما صد روز بعد از شروعِ ریاستجمهوریش، یه روز با تیم گیتنر (Tim Geithner)، وزیرِ خزانهداری دیدار کرد
اوباما همیشه با نگاه به صورتِ گینتر میتونست بفهمه که اوضاع چقدر وخیمه. اما این بار ظاهراً فرق میکرد: به نظر میرسید گشایشی توی اقتصاد حاصل شده.
تا اون لحظه، بحرانِ اقتصادی به تمامِ گوشهوکنارِ عالَم سرایت کرده بود و توی اجلاسِ سرانِ g20 که سالِ 2009 توی لندن برگزار شد، به موضوعِ اصلیِ گفتوگو تبدیل شده بود.
اوباما میبایست کلِ سرانِ g20 به خصوص کشورهای سرکشی مثلِ چین و روسیه رو قانع کنه که طرحِ «مشوقِ مالی» اقدامِ صحیح و بهجاییه. توی اروپاییها، آنجلا مرکل و نیکولا سارکوزی چهرههای جدیدی محسوب میشدند.
مرکل یه رهبرِ صبور و دقیق بود با چشمای آبیِ روشنی که گاهی وقتا عواطف و احساساتش رو برملا میکرد. اون و اوباما خیلی زود با هم روابطِ حسنه برقرار کردند.
اما سارکوزی فورانِ خشم و هیجان بود. اوباما از اینکه فهمید سارکوزی کفشِ پاشنهمخفی پوشیده خندهش گرفته بود.
بعد از تملّقاتی که توی اینجور نشستها مرسوم بود، بالاخره سرانِ G20 روی مشوّقِ مالی توافق کردند. سارکوزی اینقدر ذوق کرده بود که با اسمِ گیتنر شروع کرد به ریتم گرفتن، جوری که باعثِ ناراحتیِ مرکلِ کمحرف شد.
وقتی اوباما به آمریکا برگشت، تد کندی بهش یه هدیه داد: یه سگِ پرچگیز واترداگ (Portuguese water dog)
اونا اسمِ این پشمالوی سیاهوسفیدِ بازیگوش رو بو (Bo) گذاشتند و خیلی زود به یکی از اعضای دوستداشتنیِ خونواده ی اوباما تبدیل شد.
تد کندی به یک تومورِ مغزیِ لاعلاج مبتلا شده بود. مسألهی خدماتِ درمانی، خواب و خوراک رو از اوباما گرفته بود. دهها سال بود که سیستمِ درمانیِ آمریکا معیوب بود.
سالِ 2009، بالای 43 میلیون آمریکایی بدونِ بیمه بودن، و حقِبیمهی خونوادگی از سالِ 2000 نود و هفت درصد افزایش پیدا کرده بود و هزینههای درمانی سر به فلک کشیده بود.
تیمِ اوباما نگرانِ این بودن که نکنه اوباما با یک حرکتِ انقلابی، بحثِ خدماتِ درمانیِ همگانی رو مطرح کنه و طرحش شکست بخوره. توی اون آشفتهبازارِ کنگره، به تصویب رسوندنِ قانونِ خدماتِ درمانی خیلی بعید بود.
اما از طرفی، به خاطرِ وضعیتِ رکود، محبوبیتِ اوباما توی نظرسنجی ها داشت پایین میومد. اوباما توی فکرِ این بود که میلیونها نفر از مردم رو از خدماتِ درمانی برخوردار کنه و از اینکه ترسش بخواد مانعِ این کار بشه احساسِ عذاب وجدان میکرد.
توی یه کنفرانسِ خبری در همین زمینه، کنِدی کنارِ اوباما بود. این تقریباً آخرین حضورش در ملأِ عام بود.
سیاستگذاریهای یک چنین قانونی طبیعتاً بسیار پیچیده بود، برای همین اوباما اصرار داشت که لایحهش به گونه ای تدوین بشه که لااقل بخشی از جمهوریخواهها ازش حمایت کنن. اما جمهوریخواهها طرحهای دیگه ای داشتن.
جمهوریخواها از همون اول با طرحِ درمانِ مقرونبهصرفه که به قانونِ «اوباماکِر» معروف بود مخالفت میکردند
بعد از کلی افکارسنجی به این نتیجهرسیدند که اگه توی اذهانِ عمومی این طرح رو تلاشی برای تسخیرِ ارکانِ حاکمیت جا بندازن، رأیدهندههای جمهوریخواه خونشون به جوش میاد. مککانل دقیقاً با استفاده از همین تعبیر شروع کرد به هجمه علیهِ این لایحه.
تلاشهای جمهوریخواها برای تحریکِ مردم داشت جواب میداد. تابستونِ 2009، تیپارتی (Tea Party) یا همون حزبِ چای روی کار بود.
حزبِ چای دستپختِ جناحِ راست بود برای اینکه از طریقِ بولد کردنِ ترسها و نگرانیهای رأیدهندهها، اونا رو جذب کنه. اسمِ «اوباماکر» رو هم همینا روی این طرح گذاشته بودن.
سرانِ حزبِ چای با استفاده از همون ابزارِ شبکههای اجتماعی که زمانی خودِ اوباما برای به قدرت رسیدن ازش استفاده کرده بود، هواداراشون رو علیهِ این قانون شوروندن.
یکی از صحبتایی که دائم روش انگشت میذاشتن یه شایعهی قدیمی بود که میگفت اوباما در اصل توی کنیا به دنیا اومده و بنابراین صلاحیتِ قانونی برای ریاستجمهوری رو نداره.
اوباما توی خودش نمیدید که بتونه یک تنه با این موجِ مخالفتها مقابله کنه. اما میدونست که میتونه به دموکراتهای کنگره کمک کنه تا یه خرده احساسِ قدرتِ بیشتری کنن.
بنابراین، تیمش ترتیبی دادند که قبل از شروعِ جلسهی مشترکِ کنگره، سخنرانی کنه. اما یه اتفاقِ بیسابقه این سخنرانی رو به هم زد: نمایندهی کارولینای جنوبی وسطِ حرفای اوباما یهو داد زد: «دورغ میگی!»
اما با همهی اینا، شبِ کریسمسِ سالِ 2009، اوباما بعد از 24 ساعتِ تمام مناظره و بحث و گفتوگو، موفق شد قانونِ درمانِ مقرونبهصرفه رو به تصویبِ سنا برسونه
چند ماه بعد، بعد از کشمکشهای فراوون، توی مجلسِ نمایندگان هم تصویب شد. اوباما و تیمش از این پیروزی سرمست بودند. وعدهشون عملی شده بود.
ظاهراً برای ترکِ سیگار هم زمانِ خوبی بود. اوباما از اون موقع، دیگه لب به سیگار نزد.
از لحظه ای که اوباما تحلیف شد، تیمش میدونستن که انتخاباتِ میاندورهایِ سختی در پیشه. توی این دو سال خیلی سعی کردند تا حزبِ دموکرات بتونه کنگره رو تسخیر کنه و اکثریتِ سنا رو بگیره.
دستاوردهاشون کم نبود: از نجاتِ اقتصاد از رکود گرفته تا ثباتِ سیستمِ اقتصادِ جهانی. و از همه مهمتر، تصویبِ یه لایحهی درمانیِ بیسابقه. همین یه قلم به تنهایی تمامِ دستاوردهای کنگره توی چهل سالِ گذشته رو میکرد تو جیبش. اما اقتصاد هنوز فلج بود.
اینکه اگه اوباما نبود اوضاع میتونست بدتر باشه برای مردم اهمیتی نداشت. اونا هنوز توی رنج و سختی بودن. اون سال، دموکراتها 63 کرسی رو توی مجلسِ نمایندگان از دست دادند، و این فجیعترین شکستی بود که از دههی 1930 به اینور نصیبِ این حزب شده بود.
توی سنا هم اکثریت رو واگذار کردن، و این معناش این بود که کار از این به بعد خیلی سختتر میشد.
اوباما از همون سالهای اولِ ریاستجمهوریِ خودش فهمید که اساساً فردیه که به دنبالِ اصلاحاته، نه تغییراتِ رادیکال
بعضی از سیاستهای خارجیش هم این دیدگاه رو تأیید میکردن. اما یه سری از اتفاقاتِ خارجی هم مجبورش میکرد توی ارزشهاش تجدیدِ نظر کنه و خلافِ اونها عمل کنه.
جنگِ افغانستان یه نمونه از مواردیه که با رویکردِ رادیکال میتونست فاجعهبار باشه. اوضاع و احوالِ این کشور، از حکومتِ فاسد و ناکارآمدش گرفته تا مردمی که اکثراً بابِ میلِ طالبان زندگی میکردن، جوری بود که خروجِ کاملِ نیروهای آمریکایی اصلاً جزءِ گزینهها نبود.
جالب اینجاست که فرماندههای ستادِ مشترک حتی پیشنهادِ استقرارِ نیروهای خیلی بیشتری رو داده بودند و توصیه کرده بودن هفتاد هزار سربازِ دیگه برای مقابله با طالبان به کار گرفته بشه.
تقریباً بلافاصله بعد از اینکه اوباما مجوزِ بهکارگیریِ سربازهای بیشتر رو صادر کرد، فرماندهانِ ستادِ مشترک و فرماندهِ نیروهای آمریکاییِ مستقر در افغانستان درخواستِ چهل هزار سربازِ دیگه رو دادن! این برای یه رئیس جمهورِ ضدِ جنگ خیلی زیاد بود. اما گزینههای دیگه از این بدتر بودن.
توی همین گیر و دار، از کمیتهی نوبل هم باهاش تماس گرفتن و گفتن که میخوان جایزهی صلحِ نوبل رو به اوباما بدن. اوباما جا خورده بود. وقتی این خبر رو شنید از معاونش پرسید: «جایزه؟ برای چی؟!».
اون اصلاً صلحی ایجاد نکرده بود! فقط یه مشت جوونِ دیگه رو به جنگ فرستاده بود! این نشون میداد که بینِ واقعیتِ ریاستجمهوریِ اوباما و انتظاراتی که دیگران از اون دارن یه شکافِ بزرگ در حالِ شکلگیریه.
چند وقتِ بعد، یه تحولاتی توی خارج اتفاق افتاد که باز مجبورش کرد با شکافی که بینِ واقعیت و ارزشهاش وجود داره مواجه بشه.
سالِ 2010 بود که مصر غرقِ در اعتراضات شد
هزاران معترض توی میدونِ تحریر ریختند و خواستارِ کنارهگیریِ حسنی مبارک، دیکتاتورِ پیرِ مصر شدن.
اگه اوباما کاندیدا بود یا سناتور بود، تصمیمگیری درموردِ حمایت از اصلاحاتِ دموکراتیک آسون بود. اما از اونجا که رئیس جمهور بود، مجبور بود با این حقیقت مواجه بشه که منفعتِ آمریکا توی مصرِ باثباته، یعنی همون مصری که حسنی مبارکِ دیکتاتور توش سرِ کاره، ولو اینکه با دموکراسی در تضاد باشه.
از اون طرف، تشکیلاتِ اخوان المسلمین هم قدرتمندترین گروهِ سیاسیِ مصر بود. اگه این گروه به قدرت میرسید، توی روابطِ آمریکا و خاورمیانه مشکل ایجاد میکرد.
در نهایت، اوباما تصمیم گرفت به ندای وجدانش عمل کنه: در حمایت از معترضها حرف بزنه و از مبارک بخواد کنارهگیری کنه، البته اول توی یک مکالمهی تلفنیِ خصوصی، و بعد در ملأِ عام. کنارهگیریِ حسنی مبارک در واقع پایانی بود بر یک دورهی تاریخی توی خاورمیانه.
اما تبعاتی به دنبال داشت که کلِ منطقه رو غرقِ در فاجعه و بلا کرد. هزاران معترض توی سوریه و بحرین به میدون اومدن و چند سالِ بعد هم، آمریکایی ها واردِ لیبی شدند.
اسامه بن لادِن، معمارِ حملاتِ یازدهِ سپتامبر، از دسامبرِ 2001 مفقود شده بود
اوباما همون اوایل که روی کار اومده بود، به تیمش گفته بود میخواد شکارِ بن لادن رو در اولویت قرار بده. میدونست که آزاد بودنِ بن لادن توی این همه سال باعث شده بود قدرتِ آمریکا به سُخره گرفته بشه و نمکی بود روی زخمِ بازموندههای یازدهِ سپتامبر.
سالِ 2010، بالاخره آرزوش محقق شد. تحلیلگرای سازمانِ سیا توی ایبْتآبادِ پاکستان (Abbottabad) پناهگاهی رو ردیابی کردند و از این پناهگاه، اطلاعاتی دربارهی یک مردِ قدبلندِ 1 و 80 سانتی به دست آوردند که هیچوقت از محدودهی پناهگاه بیرون نمیرفت و زبالههاشو به جای بیرون انداختن، میسوزوند.
تعدادِ زنها و بچههاش با اسامهبنلادن همخونی داشت. برای ورزش کردن، توی باغِ دایرهای شکلِ همون پناهگاه پیادهروی میکرد. سازمانِ سیا 60 تا 80 درصد احتمال میداد که این شخص خودِ بنلادن باشه.
از این به بعدش، بستگی به اوباما داشت که تصمیم بگیره که آیا دستورِ حمله صادر بکنه یا نه، و کیفیتش به چه شکلی باشه. چون این حمله باید بدونِ اطلاعِ پاکستان یا هر غیرِ خودیِ دیگه ای انجام میشد.
اگه کوچکترین اطلاعاتی به بیرون درز میکرد، عملیات شکست میخورد، چرا؟ چون بن لادن به محضِ اینکه بو میبرد که آمریکایی ها هدف گرفتنش، مسلماً جوری ناپدید میشد که هیچ ردی ازش نمونه.
اوباما بعد از اینکه دو سال این رازِ بزرگ رو مخفی کرد، بالاخره تصمیم گرفت مجوزِ یک عملیاتِ نظامیِ ویژه رو صادر کنه
قرار بود تیمی از یگانِ ویژهی نیروی دریایی، با هلیکوپتر از افغانستان به پاکستان پرواز کنن تا به این پناهگاه شبیخون بزنن و بن لادنو بُکُشن و بعد، قبل از اینکه پلیس یا ارتشِ پاکستان متوجهِ حضورشون بشن، بزنن به چاک.
هر روزی که میگذشت استرسها بیشتر میشد.
روزِ حمله، اوباما نتونست زیاد کار کنه. با حالتِ عصبی شروع کرد به ورقبازی کردن با تیمش تا زمان بگذره و شب توی پاکستان سایه بندازه. وقتی شبِ پاکستان فرارسید، همراه با تیمش چپیدند توی یک اتاقِ کوچیک و دورِ یک متخصصِ نظامی که اونجا بود حلقه زدند.
این اولین باری بود که از نزدیک شاهدِ یک عملیاتِ نظامی بود. 20 دقیقهی بعدی، بسیار نفسگیر بود. اما تموم که شد، همون چیزی رو شنیدن که منتظرش بودن: بِن لادِن توی سکونتگاهش کشته شده بود.
وقتی خبر پیچید، جمعیتِ زیادی بیرونِ کاخِ سفید تجمع کردند تا این پیروزی رو جشن بگیرن و فریادِ یو.اس.آ، یو.اس.آ سر میدادن، که نشون میداد روحیهی کشور تا حدودی تغییر کرده، لااقل به طورِ موقتی. درست مثلِ سه سالِ پیش که اوباما رأی آورده بود، مردم از اینکه میدیدن کشورشون یه پیروزیِ تاریخی رو تجربه کرده احساسِ رضایت میکردن.
این اولین بار در طولِ دورهی ریاستجمهوریش بود که مجبور نبود بابتِ کاری که کرده دیگران رو قانع کنه.
اوباما بعد از اینکه به تیمِ یگانِ ویژه بابتِ موفقیتشون تبریک گفت، به کاخِ سفید برگشت
و در حالی که از بالا به رودخونهی موّاج و پرپیچوتابِ پوتوماک (Potomac) خیره شده بود، یک نفسِ راحت کشید. اون به یک دستاوردِ مهم و تاریخی نایل شده بود.
البته هنوز راهِ طولانییی در پیش داشت. مطمئناً تنشها با مککانل و کنگرهی کلهشقش بیشتر از قبل میشد، راهِ سختی برای پیروزیِ مجدد توی انتخابات در پیش داشت و معلوم نبود باید با چه تصمیماتِ سخت و حقایقِ تلخِ دیگه ای مواجه بشه. اما لا اقل اون شب، میتونست سرِ راحت روی بالش بذاره.
ریاست جمهوریِ اوباما اصلاً قابلِ پیشبینی نبود. مسیری که از نوجوونی تا تبدیل شدن به اولین رئیس جمهورِ سیاهپوستِ آمریکا طی کرد، پر از لغزشها، ناامیدیها و حماقتهای محض بود.
اوباما با خودخواهی، خودبرتربینی و پیشداوری جنگید، جنگی که تا به امروز هم ادامه داره.اما وقتی یادگرفت که چطور بینِ جنبههای متضادِ وجودیش هماهنگی برقرار کنه، هم تونست توی زندگیِ شخصیش بر این موانع غلبه کنه و هم به پیشرفتِ ملتِ آمریکا امیدوار باشه.
هم بینِ اصالتِ سیاهپوست و سفیدپوستش سازگاری برقرار کرد، هم بینِ ارزشهای کارگریِ خونوادگیش و کمالگراییِ دانشگاهیش. اینا بهش یاد داد که یک شخص، و یک رئیس جمهور، کِی و چطور باید سازش کنه، و کِی باید محکم روی چیزی که بهش اعتقاد داره وایسته.
نوشته: باراک اوباما
نوشته: سیلویا نسار
دانشمندا و فلاسفه بزرگی مثل رنه دکارت، لودویگ ویتگنشتاین، امانوئل کانت، تورستین وبلن، آیزاک نیوتون و آلبرت انیشتین (Albert Einstein) شخصیتهای منزوی و عجیب و غریبی داشتن.اما جان نش (John Nash)، برنده جایزه نوبل در اقتصاد، شخصیتی داشت که روی شغل و زندگیش بیش از همه این دانشمندا موثر بود. در واقع، امکان نداره بتونیم عشق بی پایان پروفسور نش به ریاضیات رو از اختلال اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی پارانوئید (Paranoid Schizophernia) جدا کنیم. اختلالی که تو فارسی به «از هم گسیختگی روان» یا «روان گسیختگی» هم ترجمه میشه.شاید خیلیهامون با زندگی جان نش به واسطه فیلم سینمایی «ذهن زیبا» با بازی تماشایی راسل کرو (Russell Crowe) که برنده 4 جایزه اسکار هم شده، تا حدودی آشنا باشیم. اما زندگی جان نش جزئیات و فراز و نشیبهای جالب بیشتری هم داره که تو این فیلم بهش پرداخته نشده. تو پادکست امروز، وارد عمق بیشتری از زندگی شگفت انگیز پروفسور جان فوربز نش جونیور (John Forbes Nash Jr) میشیم.
بی اغراق میشه گفت که جان نش یکی از بزرگترین ریاضی دانای قرن بیستمه
نش تو بلوفید (Bluefield) در ویرجینیای غربی (West Virginia) در 13 ژوئن سال 1928 متولد شد. پدر نش به مهندس الکتریک و مادرش، مارگارت (Margaret)، یه معلم بود.
اطلاعات چندانی درباره دوران کودکی جان نش نداریم، اما به نظر میاد که خانوادش به شدت دوستش داشتن و زندگی نسبتا مرفهی رو سپری میکردن.
اما ویژگیهای شخصیتی نش خیلی زود اون رو از بقیه متمایز کرد. تو دوران ابتدایی، نش به شدت منزوی بود و همیشه کتابها رو به آدما ترجیح میداد.
پدر و مادر نش به شدت نسبت به مهارتهای ارتباطیو اجتماعیش ابراز نگرانی میکردن و همه تلاششون رو میکردن تا نش بیشتر با فعالیتهای اجتماعی درگیر بشه. البته این اقدامات چندان هم موثر نبود.
وقتی نش به سن 13 یا 14 سالگی رسید، نشانههایی از نبوغ ریاضیاتش رو میشد تو رفتارش دید. علاقه و اشتیاق شدید نش به ریاضیات تو کتاب «مردان ریاضیات» از ای تی بل (E. T. Bell) به خوبی نشون داده شده.
البته نشانههای نبوغ نش بر خلاف انتظار، تو نمراتش دیده نمیشد. مثلا تو ریاضی کلاس چهارم، نمره B منفی گرفته بود. اما خب این نمرات پایین رو میشه به حساب این گذاشت که نش دوست نداشت خودی نشون بده. این مسئله تا دبیرستانش هم ادامه پیدا کرده بود و نش معمولا سوالات ریاضی رو تو ذهنش حل میکرد و به روشهای متعارفی که بقیه سوالات امتحانی رو حل میکنن، اعتقادی نداشت.
بعد از ورود به دانشگاه بود که نش تصمیم گرفت ریاضی رو جدی دنبال کنه و یه ریاضی دان بشه. البته هدف اولیهش این بود که مثل پدرش مهندس برق بشه. به همین دلیل تمام تمرکزش رو تو دانشگاه کارنگی ملون (Carnegie Mellon) گذاشت روی رشته مهندسی الکترونیک. اما خیلی زود از کارهای آزمایشگاهی خسته شد. ریاضیات تنها چیزی بود که همیشه قلب نش رو به تپش مینداخت.
اساتید ریاضی نش وقتی دیدن که چطوری میتونه مسائل پیچیده ریاضی رو به سادگی حل کنه، حیرت زده شدن و متقاعدش کردن که از سال دوم تحصیلش رشته ریاضیات رو ادامه بده. اینجا بود که سرنوشت نش رقم خورد. ریاضی!
نش انتخابهای زیادی برای ادامه تحصیلاتش داشت
پرینستون (Princeton)، هاروارد (Harvard)، شیکاگو (Chicago) و میشیگان (Michigan) گزینههایی بودن که نش میتونست از بینشون انتخاب کنه و خب گزینه اولش هم هاروارد بود. اما دانشگاه پرینستون در نهایت پیشنهاد بهتری بهش داد و اینطوری بود که نزدیک به 6 دهه همکاری نش با این دانشگاه شروع شد.
مزیت پیشنهاد پرینستون نسبت به سایر دانشگاهها این بود که دانش آموزاش میتونستن با آزادی عمل زیادی در هر حوزهای از ریاضیات که دوست داشتن کار کنن و این چیزی بود که نظر نش رو جلب کرد.
از زمان جنگ جهانی دوم، شهرت دانشگاه پرینستون به عنوان قطب ریاضیات هر روز بیشتر و بیشتر میشد. اسمهای بزرگی مثل آلبرت انیشتین در سالنهای این دانشگاه سخنرانی کرده بودن و مهمتر از همه، کادر مدیریتی پرینستون آزادی عمل خیلی بالایی به دانشجوهاشون میدادن.
به عنوان مثال، تو همون اولین روز دانشگاه، به دانشجوها میگفتن که نمرات و حضور و غیاب در کلاسها اهمیتی ندارن. تنها کاری که باید بکنن اینه که بیان دانشگاه، برای خودشون چای بریزن و آزادانه با اساتیدشون گفت و گو کنن و ایدههای خودشون رو به اشتراک بذارن.
نش خیلی خوب از این آزادی عملش بهره برد: هیچ وقت سر هیچ کلاسی حاضر نشد!
در عوض، در سالن قدم میزد و مسائل ریاضی رو تو ذهنش نشخوار میکرد. گاهی هم چیزی یادداشت میکرد و گاهی هم حین کارش، قطعه «هنر فوگ» (Fuge) از باخ رو مینواخت و باعث میشد همکلاسیهاش دورش جمع بشن.
میشه گفت که حداقل در اوایل حضورش در پرینستون، نش محبوبیتی نداشت. تو پرینستون معمولا دانشجوهای جوان با سر و وضع نامناسب وارد میشدن، اما خیلی زود تو گروههای اساتید مختلف عضو میشدن و معمولا باهاشون به کافه میرفتن.
اما نش یک تنهای به تمام معنا بود و هیچ وقت توسط هیچ کسی دعوت نمیشد. در واقع، سبک زندگی نش اینطوری بود و خیلی دوست نداشت به هیچ استادی نزدیک بشه، چون فکر میکرد که ممکنه اساتیدش روی ایدههاش تاصیر منفی بذارن.
همکلاسیهای نش رفتارهاش رو ضد اجتماعی میدونستن و تعداد خیلی کمی ازشون حاضر بودن باهاش وقت بگذرونن.
البته وقتی نش یه بورد گیم یا همون بازی فکری جالب طراحی کرد، ورق تا حدود زیادی برگشت و محبوبیشت زیاد شد. طولی نکشید که بازی نش که اسمش هم «نش» بود، تو اکثر اتاقهای دانشجوها بازی میشد.
البته این اختراع تصادفی نبود. این بازی بعدها با نام هگز (Hex) وارد بازار شد و نقطه شروعی بود برای فعالیت نش تو زمینه مورد علاقش از ریاضیات، یعنی: تئوری بازی.
نش تو دانشگاه پرینستون تحت نظر جان فون نویمان (John von Neumann)، پدر تئوری بازیها به تحصیلاتش ادامه داد
تئوری بازیها به دنبال اینه که از تصمیمگیریهای منطقی انسانها، یه مدل ریاضی بسازه. به طور خاص، این تصمیمگیریها تو بازیهایی اتفاق میوفتن که توشون نوعی درگیری یا همکاری وجود داره، مثل شطرنج و پوکر.
فون نویمان تحقیقات اولیه رو در این زمینه انجام داده بود، اما هنوز نتونسته بود تو عمل تئوری رو به نمایش بذاره. این نش بود که تونست تئوری بازیها رو پرورش بده.
یه مشکل بزرگ تئوری نویمان این بود که اثبات ریاضیش صرفاً به بازیهای دو نفره و مجموع-صفر محدود میشد. مجموع-صفر یعنی میزان برنده شدن بازیکن اول، معادل میزان بازنده شدن بازیکن دومه. به عبارتی دیگه، سود یا زیان یک شرکت کننده، دقیقاً متعادل با زیانها یا سودهای شرکتکننده های دیگه هست. علاوه بر این، تو بازیهای مجموع-صفر، همکاری بین دو بازیکن، هیچ سودی نداره و مسئله صرفاً تضاد و درگیری دو طرف هست. بازی پوکر یه مثال خوب از یه بازی مجموع-صفر هست.
مشکل فون نویمان هم این بود که نمیتونست تئوری بازیهای خودش رو برای بازیهای مجموع-ناصفر با دو یا چند بازیکن تعمیم بده. نش این مشکل و شکاف رو برای خودش به عنوان یک چالش در نظر گرفت و تو رساله دکترای خودش به حل این مسئله پرداخت. رساله 27 صفحهای نش تونست یک اثبات ریاضی برای بازیهای مجموع-ناصفر ارائه بده.
این دستاورد نش، یه قدم بزرگ برای مرتبط کردن تئوری بازیها با دنیای واقعی و به ویژه زمینههایی مثل اقتصاد بود. چون تو اقتصاد ما بیشتر از اینکه به درگیری نیاز داشته باشیم، همکاری لازم داریم.
در نهایت، میشه گفت که هرچند کار نویمان در اثبات ریاضی بازیهای دو نفره و مجموع-صفر مفید بود، اما تو دنیای واقعی نمیشد از این مدل خیلی استفاده کرد. چون حتی در جنگ هم اینطور نیست که فقط تضاد و درگیری وجود داشته باشه و خیلی وقتها، همکاری و سود دو طرف باید در نظر گرفته بشه.
دستاورد نش این بود که تونست بین بازیهایی که توشون همکاری مهمه و بازیهایی که همکاری توشون جایی نداره، تمایز ایجاد کنه. این دستاورد نشون میده که میشه به صورت ریاضی، رفتارهای منطقی آدما رو بر اساس منافع مشترکشون پیش بینی کرد.
به عبارت دیگه، تو یه بازی مجموع-ناصفر، یه بازیکن میتونه مستقلاً پرسودترین واکنش رو نسبت به پرسودترین استراتژی رقیبش نشون بده و همچنان هر دو طرف نتیجه بگیرن و یه معامله دو سر برد داشته باشن. همین معادله که به تعادل نش معروف شده، تضمین کننده جایزه نوبلی بود که 50 سال بعد بهش رسید.
رساله نش به قدری حیرت انگیز بود که خیلی زود تونست تو دنیا سری از سرا در بیاره
البته همچنان چنین دستاوردی برای به دست آوردن شغل رویایی نش، یعنی کرسی استادی دانشگاه پرینستون کافی نبود. اما خب چنین مسئلهای با توجه به ویژگیهای شخصیتی عجیب و غریب نش مثل مردم گریزی، خیلی هم دور از انتظار نبود.
البته نش تونسته بود تو دانشگاه MIT یه فرصت شغلی به دست بیاره. به همین دلیل در سال 1951 رفت به شهر بوستون (Boston) تا به عنوان یه استاد در زمینه دلخواهش فعالیت کنه.
اما، باز هم ویژگیهای شخصیتی و انزواطلبی بیش از حدش به چشم همه اومد و باعث شد اونجا هم محبوبیت چندانی پیدا نکنه. سخرانیهای نش پیچیده بود و نمیشد به راحتی حرفاش رو دنبال کرد. اما مسئله فقط این نبود، نش امتحانای خیلی سخت با کلی نکات انحرافی میگرفت و در نهایت هم به شدت بد نمره بود. یه روز تعدادی از دانشجوهاش تا حدی از دستش شاکی شده بودن که روی همه تخته سیاهها در دانشگاه نوشتن: «امروز، روز تنفر از جان نشه».
با وجود همه اینها، جان نش در نهایت سعی کرد تا زندگی اجتماعی خودش رو در بوستون بسازه. برای اولین بار، نش به طور مرتب با آدمای دیگه به کافه یا رستوران میرفت.
نزدیکترین دوست نش، دونالد نیومن (Donald Newman)، فارغ تحصیل رشته ریاضیات از دانشگاه هاروارد بود. بوستون جایی بود که نش اولین تمایلاتش به جنس مخالف رو از خودش نشون داد.
نش با الینور استیر (Eleanor Stier) در دوران نقاهتش به خاطر یه جراحی کوچک آشنا شد. استیر یه پرستار بود و به صورت پنهانی با نش رابطه برقرار کرد و نتیجه این رابطه شد اولین فرزند نش. با این حال، هرچند نش به استیر علاقه نشون میداد، اما وقتی فهمید که ازش بارداره و تصور کرد که چه انتظاراتی قراره رو سرش خراب بشه، پیشنهاد ازدواج بهش نداد. این احتمال هم وجود داشت که شاید نش سطح هوش استیر رو خیلی پایینتر از خودش میدید و اینطور تصور میکرد که مناسب همدیگه نیستن.
استیر وضع مالی چندان خوبی نداشت و نش هم برای حمایت مالی از بچه همکاری نمیکرد. به همین دلیل، جان دیوید استیر (John David Stier) پسر اول نش، سالهای ابتدایی زندگیش رو تو پرورشگاه سپری کرد.
با این وجود، نش گه گداری به ملاقات استیر و فرزندش میرفت و استیر همیشه به این امید بود که یه روزی محبتی که بینشون هست باعث بشه نش بهش درخواست ازدواج بده.
خیلی مشخص نبود که نش تو رابطه با الینور و پسرش، دنبال چی بود و چرا با دست پس میزد و با پا پیش میکشید
این وسط، یکی از دانشجوهای فیزیک نش به نام آلیشیا لارده (Alicia Larde) هم روی نش کراش داشت و روابط نش رو مبهم تر کرده بود.
در اون زمان، تعداد خانمهایی که تو MIT دانشجوی فیزیک بودن کم بود و تو این محیط، هیچ بعید نبود که یه استاد جوان، جذاب و نابغه ریاضیات مثل نش مورد توجه قرار بگیره. در نهایت تو بهار 1955 نش از لارده خواست که با هم بیرون برن و از اون موقع مرتباً همدیگه رو میدیدن.
برای نش، لارده دو برتری نسبت به استیر داشت. اول اینکه از جایگاه اجتماعی و مالی بالاتری برخوردار بود و دوم، که برای نش خیلی مهمتر بود، سطح تحصیلات بالایی داشت.
در هر صورت، نش درباره رابطهای که با لارده داشت، خیلی با استیر صادق نبود. در بهار 1956، حدودا یک سال بعد از زمانی که نش و لارده رابطه خودشون رو شروع کرده بودن، استیر تصمیم گرفت که بره بوستون و با نش دیدار کنه. اونجا بود که نش و لارده رو با هم رو تخت خواب دید.
اینجا بود که دیگه طاقت استیر تمام شد و کاری رو کرد که هیچ وقت جرات انجامش رو نداشت. استیر به پدر و مادر نش اطلاع داد که از نش یه پسر داره و یه وکیل هم گرفت تا از نش برای پسرش کمک خرجی بگیره. همچنین نش رو تهدید کرد که به MIT میگه که با لارده رابطه داره؛ این مسئله میتونست به قیمت نابود شدن موقعیت شغلی نش تمام بشه.
نش همه تلاشش رو کرده بود که بتونه به صورت موازی دو تا زندگی رو پیش ببره، اما همه چیز به هم ریخت. در نهایت، نش مجبور شد یه تصمیم بگیره. اینکه از بچه حمایت مالی میکنه. اما ازدواج با استیر به هیچ وجه جزو گزینههاش نبود.
در همین زمان، نش به یه فرصت مطالعاتی در نیویورک (New York) رفت
لارده هم برای پیدا کردن کار، رفت پیش نش. اطلاع دقیقی نداریم که نش قبل از اینکه لارده بره پیشش بهش درخواست ازدواج داده بود یا بعدش. در هر صورت، در اکتبر 1956، لارده در شام شکرگزاری (Thanksgiving) به عنوان نامزدنش حضور پیدا کرد و اینطوری ازدواجشون رو عمومی کردن. در فوریه 1957، نش و لارده به صورت رسمی با هم ازدواج کردن.
تو سال 1958 و در آستانه سی سالگی، نش احساس کرد که اضطراب و تشویش ذهنیش به شدت در حال افزایشه. دلیل اصلی نگرانی نش این بود که هنوز نتونسته بود کرسی دائمی تو MIT پیدا کنه و بعد از رساله دکتراش، دستاورد قابل ملاحظهای تو ریاضیات ارائه نکرده بود.
همه اینها باعث شد تا نش تصمیم بگیره روی فرضیه ریمان (Riemann) کار کنه. یه مسئله بسیار دشوار و حل نشده ریاضی که مرتبط با بحث توزیع اعداد اول بود.
درست وقتی نش همه توان و استعدادش رو متمرکز رو حل این مسئله کرده بود، همسرش بهش خبر داد که ازش بارداره. این خبر فقط باعث شد اضطراب نش بیشتر بشه.
تو همین زمانها بود که مردم متوجه تغییراتی تو رفتارهای نش شدن. رفتارهایی که تا همون موقع هم به اندازه کافی عجیب و غریب بود. مسئله، از تمرکز و سرگرم شدن با فرضیه ریمان گذشته بود.
تا اون زمان، نش تو مسائل اقتصادی به شدت محتاط بود، اما دوستاش متوجه شدن که نش بدجوری درگیر خرید سهام تو بورس شده و همه پس اندازهای مادرش رو تو بورس سرمایه گذاری کرده و حسابی از این مسئله شگفت زده شدن.
اضطراب و تشویش ذهنی نش تا جایی پیش رفت که همکاراش رو متهم میکرد که اونو به شدت تحت نظر دارن و میخوان سر از کارهاش رو فرضیه ریمان در بیارن. تو ژانویه 1959، نش وارد سالن تجمعات عمومی MIT شد و بدون اینکه کسی رو خطاب قرار بده، اعلام کرد که آدم فضاییها با پیامهایی رمزگذاری شده در روزنامه نیویورک تایمز (New York Times)، باهاش ارتباط برقرار میکنن و فقط خودش میتونه بفهمه که چی میگن!
همه چیز داشت عجیبتر میشد. تو فوریه همون سال، دوست قدیمی و هممدرسهای نش یه نامه عجیب ازش دریافت کرد. نش تو این نامه که با چهار رنگ مختلف نوشته بود، ادعا کرد که آدم فضاییها میخوان موقعیت شغلیش رو از بین ببرن.
اوایل این ماجراها، همه فکر میکردن که این ادعاها ناشی از جامعه گریزی و ناتوانایی نش تو شوخی کردنه. اما خیلی زود مشخص شد نه، خبری از شوخی نیست و قضیه خیلی هم جدیه و این قضیه داره روز به روز جدیتر میشه.
همه این اتفاقات، در بدترین زمان برای نش افتاده بود
درست زمانی که MIT میخواست بهش کرسی استادی دائمی بده و علاوه بر اون، دانشگاه شیکاگو (Chicago) هم میخواست به عنوان پروفسور از حضورش بهره ببره.
با این وجود، مودبانه درخواست دانشگاه شیکاگو رو رد کرد. البته مودبانه که چه عرض کنیم؛ نش تو یه نامه اعلام کرد که نمیتونه پیشنهاد شیکاگو رو قبول کنه، چون امپراتور قطب جنوب شده!
آلیشیا اونجایی متوجه حال وخیم نش شد که دید نش نصفه شب میخواد بره واشنگتن تا نامه اعلام مدیریت جهانی خودش رو به چندتا از سفارتها برسونه. آلیشیا فهمید که نش به کمک پزشکی فوری نیاز داره. به همین دلیل علی رغم میل نش، از یه بیمارستان روانپزشکی خواست تا نش رو تحت نظر داشته باشه.
در آوریل 1959، بعد از سه هفته مشاهده و بررسی توسط بیمارستان، پزشکان بیمارستان هارواردز مک لین (Harvard’s McLean) تشخیص دادن که نش دچار اختلال روانگسیختگی یا اسکیزوفرنی شده است.
این بیماری که گاهی بهش سرطان مغز هم گفته میشه، در فرد مبتلا توهم ایجاد میکنه و تفکرات و احساساتش رو به هم میریزه. این بیماری در نش خودش رو به صورت اعتقاد به وجود موجودات بیگانه، مشکوک شدن به آدمایی که اطرافش بودن و انزوا طلبی افراطی نشون داده بود. بعد از تشخیص، نش بر خلاف خواسته خودش تو بیمارستان مک لین تحت درمان قرار گرفت و علاوه بر جلسات تراپی، داروهای ضد روان پریشی دریافت کرد.
پس از 50 روز تعهد به برنامه درمانی، بیمارستان اعلام کرد که نش دیگه مشکلی نداره و میتونه ترخیص بشه. هرچند که همه اینها ساختگی بود! در واقع نش بهبودی خودش رو تظاهر میکرد تا صرفا از وضعیتی که داره خلاص بشه و کادر درمان دست از سرش بردارن.
بعد از این ماجراها، نش تصمیم گرفت که هر طور شده به اروپا مهاجرت کنه. با این وجود، آلیشیا نسبت به بهبودی نش تردید داشت و تصمیم گرفت همراهش به اروپا بره تا وضعیتش رو تحت نظر داشته باشه. آلیشیا فرزند تازه متولد شده خودش رو هم به اروپا برد.
شک و تردیدهای آلیشیا کاملا به جا بود. مشخص شد که نش داره با سفارتها و کنسولگریهای آمریکا در سراسر اروپا دیدار میکنه و در تلاشه تا پاسپورت آمریکایی خودش رو باطل کنه و به عنوان یک شهروند جهانی معرفی بشه و در نهایت بتونه رهبری دنیا رو بر عهده بگیره.
تقریبا یک سالی طول کشید تا نش به سفارتهای آمریکا در کشورهای مختلف اروپایی سفر کنه
اما در نهایت دیپورت شد و به آمریکا برگشت. وضعیت نش بهبودی نداشت. تقریبا در اکثر سالهای دهه 1960، نش تو یک دور باطل افتاده بود. به این صورت که بستری میشد، دارو دریافت میکرد و به ظاهر حالش بهتر میشد، در صورتی که بهتر شدنش همیشه ساختگی بوده تا باز هم بتونه فرصتی پیدا کنه و بره اروپا.
بعد از چند بار طی کردن فرایندهای درمانی، الیشیا دیگه نمیتونست به این وضعیت ادامه بده و در اوایل سال 1963 درخواست طلاق داد و نهایتا در ماه می همون سال، تونست از نش جدا بشه.
با رفتن آلیشیا، نش دیگه درآمدی نداشت و مجبور شد برای امرار معاش و ادامه زندگیش به سراغ دوستا و اعضای خانوادش بره. سال 1967، به ویرجینیای غربی (West Virginia) نقل مکان کرد تا پیش مادر و خواهرش زندگی کنه. اما تحمل وضعیت روانی نش برای خواهرش هم قابل تحمل نبود. اینجا بود که خواهرش از نش خواست به درمان متعهد باشه و یک بار برای همیشه از شر این اختلال روانی خلاص بشه.
نش یک بار دیگه بستری و نهایتا در فوریه 1970 ترخیص شد. نش بین سالهای 1970 تا 1980 رو در راهروهای اتاق خودش در پرینستون (Princeton) سپری کرد. این اتاق تنها جایی بود که نش میتونست کمی خلوت داشته باشه و در تنهایی اوقات خودش رو سپری کنه.
در پرینستون و در دپارتمان ریاضیات، نش پیامهای عجیب و غریبی روی تختههای سیاه مینوشت. دانشجوهای جدید کاملا گیج شده بودن و نمیدونستن قضیه از چه قراره، تا زمانی که فهمیدن همه این پیامها، کار این آقای ساکته که همیشه راهروها رو بالا و پایین میکنه. این کار نش باعث شد تا بهش لقب «شبح راهرو» رو بدن. خیلیها اعتقاد داشتن که نش مثال بارزی از اتفاقیه که وقتی یه ریاضی دان بیش از حد رو یه مسئله حل نشدنی تمرکز میکنه و اصطلاحا بیش از اندازه به خورشید نزدیک میشه، براش میوفته.
ظاهرا همه چیز از دست رفته بود
اما به طرز معجزه آسایی، نش روند بهبودش از این بیماری رو شروع کرده بود. بهبودی نش در چندین مرحله اتفاق افتاد و نمیشه مطمئن بود که دقیقا چه زمانی اختلالات شیزوفرنی در نش فروکش کرد. تقریبا چند سال زمان برد تا بقیه بفهمن که حال نش داره بهتر میشه.
به عنوان مثال، در اواخر دهه 1980، ریاضی دانان پرینستون متوجه شدن که نش تحقیقات عجیب و غریبش رو کنار گذاشته و دیگه خبری از اعداد مبهم و نامعلوم نیست. در واقع، نش به ریاضیات برگشته بود.
در سال 1992، یکی از دوستان نش که هم کلاسی دوران تحصیلش در پرینستون هم بود، متوجه شد که مکالماتش با نش واقعی و شفاف شده. بعدها خود نش رهایی از بیماریش رو توصیف کرد. نش فهمید که هرچند افکار پارانویدی و متوهمانه همچنان اذیتش میکنن، اما به مرحلهای رسیده که میتونه از وجودشون آگاه بشه و پسشون بزنه.
اخبار خوب دیگهای هم نشون میداد که حال نش رو به بهبوده. این مرحله از مبارزاتی که نش با شیزوفرنی داشت، همراه شد با اولین باری که نش نهایتا به خاطر کارهایی که روی تئوری بازیها انجام داده بود، در سطح جهان شناخته میشد. نه تنها ژورنالهای اقتصادی بارها از نظریات نش نقل قول میکردن، بلکه نش به عنوان یکی از نامزدهای دریافت نوبل مطرح شده بود.
نهایتا، در سال 1994، نزدیکترین دوست نش در دانشگاه، هارولد کیون (Harold Kuhn)، از نش خواست تا با هم قدمی در جنگل بزنن. اونجا بود که نش خبردار شد. قرار بود غروب اون روز از آکادمی سوئدی علوم باهاش تماس گرفته بشه. نش، برنده جایزه نوبل در اقتصاد شده بود.
برنده شدن جایزه نوبل به طرز شگفت آوری، آغازکننده مرحله جدیدی در زندگی شغلی نش بود. پس از حدود 30 سال غیبت از امورات آکادمیک، نش که دیگه درمانش هم کامل شده بود، به عنوان یه پروفسور در دانشگاه پرینستون پذیرفته شد. علاوه بر این، نش این فرصت رو داشت تا یک بار دیگه با همه دوستان و افراد خانوداش که به خاطر بیماری ازشون دور شده بود، ارتباط برقرار کنه.
در نهایت، نقطه عطف قضیه در سال 2001 اتفاق افتاد. بعد از گذشت 40 سال از طلاق، نش و آلیشیا یک بار دیگه با هم زندگیشون رو شروع کردن. پرینستون خانه نش و آلیشیا بود و باقی عمرشون رو هم اونجا با همدیگه سپری کردن.
تو این خلاصه صوتی، داستان زندگی جان نش و مراحل مختلفش رو بررسی کردیم. از نبوغ گرفته تا شیزوفرنی و نهایتا درمانش. جان نش بعد از کارهایی که روی تئوری بازیها انجام داد و دستاوردهایی که داشت، به شهرت جهانی رسید. در همین دوران بود که نش به اختلال شیزوفرنی دچار شد و حدود 30 سال با این بیماری دست و پنجه نرم کرد. پس از یه بهبود معجزه آسا، نش تونست جایزه نوبل اقتصاد رو ببره. امیدواریم از شنیدن این پادکست و تعریف زندگی یکی از برترین نوابغ ریاضی در قرن بیستم، لذت برده باشید.
نوشته: سیلویا نسار
نوشته: هال الرود
اگه میخوایی یه زندگی کامل و شاد داشته باشی، برنامه صبحگاهیتو تغییر بده. خیلی از افراد موفق، مولتی میلیونرها، مدیران معروف شرکت ها و ستاره های سینما و تلویزیون، احتمالاً قبل از اینکه اولین قهوه شون رو دم کنن، کارهای مهمتری دارن که باید انجام بدن. اما تغییر در برنامه صبحگاهی، فقط به زود بیدار شدن نیست! هال الرود توی این کتاب، اهمیت برنامهریزی صبحگاهی رو با شش فعالیت ساده توضیح میده که برای داشتن یه زندگی خوب میشه ازش استفاده کنی. با برنامه صبح جادویی یاد میگیری که دقیقاً از چه تکنیکهایی میتونی برای تغییر طرز تفکر و عادتهای روزانت استفاده کنی تا به رویاها و اهدافت برسی.
اگه میخوایی یه زندگی کامل و شاد داشته باشی، برنامه صبحگاهیتو تغییر بده
خیلی از افراد موفق، مولتی میلیونرها، مدیران معروف شرکت ها و ستاره های سینما و تلویزیون، احتمالاً قبل از اینکه اولین قهوه شون رو دم کنن، کارهای مهمتری دارن که باید انجام بدن. اما تغییر در برنامه صبحگاهی، فقط به زود بیدار شدن نیست!
«هال الرود» در کتاب مشهورش به نام «صبح جادویی»، اهمیت برنامه ریزی صبحگاهی رو با شش فعالیت ساده توضیح میده که برای داشتن یه زندگی خوب میشه ازش استفاده کنی. با برنامه صبح جادویی یاد میگیری که دقیقاً از چه تکنیک هایی میتونی برای تغییر طرز تفکر و عادت های روزانت استفاده کنی تا به رویاها و اهدافت برسی. همچنین تو این کتاب یاد میگیری که ورزشکارای حرفه ای برای رسیدن به اهدافشون چیکار میکنن و چرا صبح دیر بیدار شدن باعث میشه از کارات عقب بیفتی یا اینکه چطور میتونی یه عادت سالم رو تو زندگیت برقرار کنی.
اگرچه خیلی از ما زندگی متوسطی داریم اما پتانسیل موفقیت تو وجود همه ما هست
مطالعات نشون میدن که مصرف داروهای کاهش استرس تو آمریکا بالاست. از هر دو ازدواج تو آمریکا، یکی در حال فروپاشه. بیشتر آمریکایی ها بدهی دارن. تو این کشور چاقی به یه اپیدمی تبدیل شده و بیماری های قلبی و انواع سرطان ها در حال افزایشه. حتی بیشتر افراد تو آمریکا شغلشون رو دوست ندارن. پس مشخصه که زندگی بیشتر آمریکایی ها خیلی هم خوب نیست.
تحقیقات میگن که اگه صد نفر رو انتخاب کنین و به مدت 40 سال زندگیشون رو بررسی کنین، فقط یه نفر از بینشون ثروتمند شده، چهار نفر به وضع اقتصادی خوبی رسیدن، پنج نفر باید همیشه کار کنن تا نون در بیارن، 36 نفر فوت میکنن و 54 نفر برای حمایت مالی به دوستان و خانواده شون نیاز دارن. این آمارها تصویر تلخی رو نشون میدن، یعنی اینکه 95 درصد از این افراد اونطور که میخواستن زندگی نکردن.
با وجود همه این مسائل، ما هنوز هم میتونیم زندگی موفق و شادی داشته باشیم و می تونیم به اصطلاح ورق رو بگردونیم. «هال الرود» نمونه جالبی از تغییر تو زندگیه. «الرود» به مدت شش دقیقه پس از یه تصادف رانندگی میمیره. پس از گذراندن چند روز تو کما، از خواب بیدار میشه و پزشکان به او میگن که آسیب مغزی دیده و ممکنه دیگه نتونه راه بره. با این حال، «الرود» خیلی زود بهبود پیدا میکنه و به جای اینکه وقتش رو با آرزوهای محال تلف کنه، شرایطش حال حاضر زندگیشو میپزیره. با این کار میتونه زندگی رویاییش رو بسازه و از استعدادهاش به خوب استفاده کنه.
سندرم آینه عقب و حوادث مجزا مانع از دستیابی افراد به پتانسیل کاملشون میشن
آیا تا حالا به این فکر کردی که طرز فکر شما در مورد زندگی ممکنه شما رو از مسیر درست دور کنه؟ خیلیهامون تمایل داریم بر اساس اتفاقات گذشتمون تصمیم بگیریم و در از چیزی به نام «سندرم آینه عقب»رنج میبریم.
مبتلایان به سندرم آینه عقب، انتخابها و تصمیماتشون رو بر اساس تجربیاتی که در گذشته کسب کردن، انجام میدن. بنابراین، وقتی با کارهای جدید روبرو میشن، از انجامشون طفره میرن! چون این کارها رو قبلاً انجام ندادن. مثلاً، کسی که قبلاً روابط ناموفقی داشته و الان هم نمیتونه به شریک زندگیش متعهد باشه، احتمالاً از سندرم آینه عقب رنج میبره. جدای از سندرم آینه عقب، دلیل دیگه ای که ما به پتانسیل کامل خودمون نمی رسیم، عادتمون به جداسازی حوادثه. یعنی چی؟ جداسازی حوادثه یعنی اینکه ما با رویدادهای مختلف زندگیمون به شکلی رفتار میکنیم که جدا از بقیه اتفاقات دیگه هستن. مثلاً، ورزش امروز رو به فردا موکول میکنیم، انگار ورزش جدا از کارهای دیگه امروزمونه!
نویسنده و تاجر موفق «تی هارو اِکر» (Harv Eker) در کتاب معروفش به نام «رازهای ذهن میلیونر» اهمیت عادت جداسازی حوادثه رو بهمون نشون میده. تی هارو اِکر میگه: «اگه به کارهای روزانه زندگیتون به صورت مجزا نگاه کنین، مثلاً بگین ورزش جدا از کاره و بالعکس، اتفاقات مهم زندگیتون رو بی ارزش جلوه میدین. اما اگر تمام اتفاقات زندگیتو به هم وصل کنی و مثلاً بگی ورزش کردن جزء مهمی از برنامه روزانه منه! تاثیر ورزش رو تو موفقیت کاری و ارتباطی خودت با دیگران میبینی.
پس اگه میخوایی زندگیتو از نو بسازی، باید طرز فکرت رو تغییر بدی. موندن تو گذشته و بهانه اوردن تنها مانعی برای موفقیت شماست.
برای شروع یه روز خوب، چرت زدن رو متوقف کن و طرز فکرت رو در مورد خواب تغییر بده
پس متقاعد شدی که باید زندگیتو تغییر بدی. اما از کجا باید شروع کرد؟ خب، اول بذارین یه سوال بپرسم: «آیا امروز صبح دکمه زنگ ساعت رو خاموش کردی؟ خاموش کردن زنگ ساعت بعث میشه زیاد بخوابیم. هر بار که دکمه زنگ ساعت رو خاموش می کنی، ناخودآگاه به خودت میگی که نمیخوایی تجربیات جدیدی کسب کنی و کارهای مهمت رو رو تو روز پیشرو انجام بدی.
به کسانی که از افسردگی رنج میبرن فکر کن. برای این افراد، صبح ها اغلب سخت ترین زمان روزه. وقتی برای بیدار شدن در صبح مقاومت میکنی، شانس خودتونرو برای لذت بردن از یه روز عالی کم میکنی. برعکس، اگه هر روز صبح با هدف خاصی از خواب بیدار بشی، یه زندگی شاد رو برای خودت رقم میزنی. به زندگی «اپرا وینفری» (Oprah Winfrey)، «بیل گیتس»، «آلبرت انیشتین» و حتی افراد موفق نگاه کن. همه این افراد یه چیزه مشترک دارن: از خواب زود بیدار میشدن! اگه تو صبح بیدار شدن تنبلی، سعی کن طرز فکرتو رو در مورد خواب تغییر بدی.
آیا تا به حال تو یه روز خاص با انرژی بیدار شدی؟ به روز تولد، روز عروسی یا عیده نوروز فکر کن، مهم نیس که چند ساعت میخوابی، چون تو این روزا همیشه پر انرژی از خواب بیدار میشی. باورهایی که ما در مورد خوابمون داریم، نقش مهمی تو احساس ما هنگام بیدار شدن دارن. مشکل اکثر ما همون چیزیه که «الرود» بیان میکنه: «وقتی به خواب میری، به این فکر نکن که اگر کم بخوابی فردا ممکنه احساس خستگی کنی.» وقتی شب قبل به خودت میگی که صبح فردا احساس خیلی خوبی خواهم داشت، حتی با چهار ساعت خوابیدن هم احساس میکنی سرحالی.
برنامه صبحگاهیت رو تغییر بده تا انگیزت برای بیدار شدن افزایش پیدا کنه
پس چجوری باید از هدر دادن زندگیمون جلوگیری کنیم؟ یکی از کارای مهمی که میتونی انجام بدی، اینکه با بالا بردن سطح انگیزت در بیدار شدن، برنامه صبحگاهیتو به کلی تغییر بدی. سطح انگیزه رو میشه تو مقیاس یک تا 10 بیان کرد که 10 اشتیاق زیاد شما به بلند شدن و خوشامد گفتن به روز پیش روعه و یک به این معنیه که ترجیح میدی دوباره به رختخواب برگردی.
خوشبختانه، استفاده از چند تکنیک کاربردی میتونه شما رو هوشیارتر کنه و انرژی بیشتری بده. پس بیایید شروع کنیم؛ قبل از رفتن به رختخواب، باید به خودت بگی که صبح روز بعد سرحال از خواب بیدار میشی. اگر بتونی به نحوی خودت رو برای روز بعد آماده کنی، بیدار شدن از خواب برای شما آسون تر میشه. تو مرحله بعد، زنگ ساعت رو تنظیم کن. پس وقتی صبح ساعت زنگ میزنه از رختخواب بلند میشی و مسواک زدن میزنی. مسواک زدن به شما احساس طراوت میده و کمک میکنه تا بیدار بمونی و چرت نزنی.
بعد، برای نوشیدن یه لیوان آب به آشپزخانه برو و لیوانتو تا جایی که میتونی بنوشی، پر آب کنی. این کار به شما کمک میکنه تا به بدنتو آب برسونی. توجه کن که کم آبی بدن میتونه باعث احساس خستگی شدیدی تو طول روز بشه. با انجام این مراحل ساده، احساس شادابی بیشتری میکنی و برای تمرین صبحگاهی آماده میشی.
تمرین سکوت در صبح به شما کمک میکنه تا با استرس مبارزه کنی
ما هم مثل خیلی از افراد دچار استرس میشیم. یکی از راه های موثر برای کاهش استرس، اجرای اولین مرحله از برنامه صبح جادوییه. پس از بیدار شدن از خواب، سکوت هدفمند رو تمرین کنین. یکی از نمونه های سکوت هدفمند، مدیتیشنه. مدیتیشن یا مراقبه تکنیکی محبوبه که خیلی از افراد تو مشاغل پراسترس از اون استفاده میکنن. مثلاً، «اپرا وینفری» معتقده که مدیتیشن بهش کمک میکنه تا با خدا ارتباط برقرار کنه. بسیاری از افراد معروف دیگه هم گفتن که مدیتیشن تو زندگیشون خیلی مهمه و موثر بوده.
اما چجوری میتونی سکوت هدفمند رو تو برنامه صبحگاهیت داشته باشی؟ خب، شما میتونی مراقبه صبح جادویی رو امتحان کنی. قبل از شروع، ذهنتو از نگرانی ها دور کن. عملاً به هیج چیز فکر نکن. یه مکان آروم و راحت رو برای نشستن پیدا کن، مثل کاناپه و به صورت چهار زانو و صاف بشین. تو مرحله بعد، چشماتو ببند یا به زمین نگاه کن. به نفس هات توجه کن، دم رو از طریق بینی و بازدم رو از طریق دهان انجام بده. به آرامی نفس بکش. یادت باشه هوا رو تو شکمت حبس کنی و نه تو قفسه سینه!
سپس سرعتی رو برای نفست تنظیم کن، سه ثانیه نفس بکش، سپس به مدت سه ثانیه نفستو رو بیرون بده. سعی کن به هیچی فکر نکنی. دوباره روی نفست تمرکز کنی. اگرچه این کار ممکنه در شروع دشوار باشه اما اگه هر روز تمرین کنی، به تدریج این کار برات آسون تر میشه. ذره ذره احساس میکنی که سطح استرست کاهش پیدا کرده. اگه قبلاً چنین تکنیک هایی رو امتحان کردی و فکر میکنی خیلی برات مفید نیس، میتونی روش های دیگه ای رو پیدا کنی. کلاً، برای چیزهایی که به خاطر اونا سپاسگزار هستی، باید وقت بزاری یا اگه به دعا کردن علاقه داری حتماً این کارو انجام بده.
برای شروع زندگی ایده آلت، از تأیید و تجسم تو صبح استفاده کن
چطوری از یه زندگی معمولی به سمت یه زندگی ایده آل حرکت کنیم؟ یه راه خوب خودگویی یا تایید کردن انتظارتمونه. مغز ما به طور ناخودآگاه بر اساس نحوه صحبت کردن ما با خودمون برنامه ریزی میشه. اما امکان داره با استفاده از جملات تاکیدی مثبت، روند مغزیمون رو بهبود بدیم.
همه ما تو ذهنمون افکار مختلفی داریم که این افکار بر اساس تجربیات قبلیمون شکل گرفتن و بسته به نحوه استفاده ازشون، این افکار میتونن به نفع ما یا به ضررمون باشن. برای تبدیل بعضی از افکار منفی به افکار مثبت، ابتدا تاییدهای خودت رو جایی بنویس. مثلاً بگین: «من امروز به همه کارهایم میرسم.»، «من امروز درآمد خوبی خواهم داشت.» بعدش حداقل یه بار تو روز این تاییدهارو با صدای بلند برای خودت بخون.
راهکار مهم دیگه ای که به موفقیت بیشتر شما کمک میکنه و حتی ورزشکاران حرفه ای از اون استفاده میکنن، تجسم یا تمرین ذهنیه. میتونی از این تکنیک برای تجسم یه زندگی ایده آل یا تجسم رویاها و اهدافت استفاده کنی. به عنوان مثال، اگه میخوایی کتابی بنویسی، خودت رو تجسم کن که ایده ای پیدا کردی و با شادی زیاد در حال نوشتی یا اصلاً خودت رو صاحب یه کسب و کار تصور کن. بیان کردن و سپس تجسم اهداف ابزارهای قدرتمنید برای تغییر برنامه روزانه شماس.
ورزش صبحگاهی بدنت رو سالم نگه میداره و باعث موفقیتت میشه
به نظر میرسه که زندگی ما اونقد مملوء از مشغلس که معمولاً عصرها احساس میکنیم دیگه هیچ انرژی نداریم. تعداد بسیار کمی از ما موفق میشیم در طول روز ورزش کنیم،. بیشتر ما در پایان روز روی مبل میفتیم و اونقد خسته هستیم که نمیتونیم برای یه ورزش ساده هم وقت بزاریم. با اینکه میدونیم ورزش مهمه اما اغلب نادیده میگیریم.
پس چرا سعی نمیکنی روزت رو با ورزش شروع کنی تا اولین کار مهم رو انجام بدی؟ ورزش برای سلامتیت خیلی مهمه، بنابراین زمانی رو توی روز به ورزش کردن اختصاص بده. اما وقت گذاشتن برای ورزش به عنوان بخشی از برنامه صبحگاهی میتونه واقعاً به موفقیتت کمک کنه.
به عنوان مثال، وقتی تو مصاحبه ای از «ایبن پاگان» (Eben Pgan)، کارآفرین مولتی میلیونر خودساخته پرسیده شد که رمز موفقیتش چیه، پاگان گفت: «هر روز صبح رو با ورزش شروع میکنم.» «پاگان» توضیح داد که چگونه این کار ضربان قلبش رو بالا میبره، خونش رو پمپاژ میکنه و ریه هاش پر از اکسیژن میکنه. یکی از راه هایی که میتون صبح ها ورزش کنی، انجام یوگاس. هر روز برای 20 دقیقه یوگا کردن وقت بزار. این کار به شما کمک میکنه تا تمرکز کنی، بیدار بمونی و سطح انرژیتو رو تو طول روز حفظ کنی.
برای تمرکز بر رشد شخصی، صبح رو به خوندن و نوشتن اختصاص بده
بعد ورزش نوبت کار کردن روی رشد شخصیتته. خوندن و نوشتن دو فعالیت مهمن که میتون به تو کمک کنن تا در مورد موفقیت هات فکر کنی و به سمت چیزهایی از زندگیت میخوایی حرکت کنی. همه ما زمان کمی برای مطالعه داریم اما همین زمان کم رو میتونیم به خوندن کتاب هایی در مورد رشد شخصی و داستان موفقیت افراد معروف اختصاص بدیم.
کتاب هایی زیادی در مورد افزایش درآمد، بهبود روابط شخصی یا ایجاد یه کسب و کار تو بلزار هستن. یه هدف خوب برای مطالعه میتونه خوندن حداقل 10 صفحه از یه کتاب در روزه باشه که حدود 10 تا 20 دقیقه وقت شما رو میگیره. با کمال تعجب، این مقدار مطالعه در روز تقریباً به 3650 صفحه در سال میرسه، به این معنی که شما حدود 18 کتاب در سال خواهید خوند.
علاوه بر این، بازخوانی یا برچسب زدن روی اطلاعات مفید کتاب، یادآوری مسائل خیلی مهم رو آسون تر میکنه. مرحله بعدی نوشته. چرا نوشتن باید برای ما مفید باشه؟ خب، نوشتن به مدت پنج تا 10 دقیقه هر روز صبح بری شروع کافی خواهد بود. نوشتن افکار، احساسات و اعتقاداتت میتونه به رشد شخصیت کمک زیادی کنه.
بزار تجربه «هال الرود» رو در مورد نوشتن بهت توضیح بدم. «الرود» فهمید که بسیار شادتره چونکه نوشته هاش به او کمک کرده تا روی اهدافش تمرکز کنه. «الرود» این کار رو با تقسیم یه صفحه به دو ستون با عنوان «درس های آموخته شده» و «اهداف آینده» انجام داد. این کار به «الرود» کمک کرد تا اشتباهاتشو تکرار نکنه و بیشتر روی اهدافش تمرکز کنه. با نوشتن روزانه میتونین اونچه که آموختی رو مرور کنی، مشکلات و دستاوردهاتو بشناسی و پیشرفتتو رو بررسی کنی.
صبح جادویی رو طوری زمان بندی کن تا متناسب با نیازهات باشه
حالا که با شش عادت صبحگاهی آشنا شدین، مهمه که یاد بگیری چجوری این عادت هارو متناسب با نیازهات تنظیم کنی. میتونی از 60 دقیقه اول صبح استفاده کنی و زمان رو به روش های مختلفی تقسیم کنی. مثلاً، میتونی 10 دقیقه روی هر فعالیت تمرکز کنی یا میتونی 30 دقیقه ورزش کنی و 5 دقیقه رو به بقیه فعالیت هات اختصاص بدی.
مهم که شش دقیقه وقت بزارین و کل برنامت رو مرور کنی: دقیقه اول، تو سکوت بشین. دقیقه دوم، جملات تاکیدیتو بخون. دقیقه سه، تجسم کن که روزت به خوبی پیش میره. دقیقه چهارم، مواردی که باید بابتش سپاسگزار باشی و اهدافی که میخوایی تو طول روز به دست بیاری رو یادداشت کنی. دقیقه پنج، دو صفحه از یه کتاب رو بخون و در نهایت، دقیقه شش، چند حرکت تمرینی انجام بده.
صبح جادویی شما میتونه تو هر مکان و زمانی باشه. برای مثال، میتونی تو جایی مثل پارک یا بالکن خونه مدیتیشن یا دعا کنی، جملات تاکیدیتو بخونی و اهدافتو تجسم کنی. اگه تو شیفت شب کار میکنی، میتونی صبح جادوییتو رو تو هر زمان دیگه ای از روز انجام بدی. تنها چیزی که مهمه، اینه که یک زمان خاص رو به صبح جادوییت اختصاص بدی.
با داشتن یه شریک مسئولیت پذیر و متعهد شدن به یه چالش 30 روزه، صبح جادوییتو رو به یه عادت جدید تبدیل کن
مثل هر عادت سالمی، صبح جادویی زمانی بهترین نتیجه رو داره که به اون متعهد بشی و اون رو به طور منظم انجام بدی. یکی از راه های موثر برای رسیدن به این امر اینکه به دنبال یه شریک مسئولیت پذیر باشی تا به شما کمک کنه تا به تعهدت نسبت به برنامه صبح جادویی پایبند بشی. همه ما روزهایی رو تجربه کردیم که می خواستیم مثلاً بریم باشگاه! اما این کار را نکردیم، چون تو باشگاه دوستی نداشتیم. اما اگه دوستی تو باشگاه منتظرمان بود، انگیزه بیشتری برای رفتن به باشگاه داشتیم. بنابراین یه دوست با مسئولیت پیدا کن که بخواد صبح جادویی رو با تو شریک بشه. به این ترتیب هر دو میتونین روی برنامه هم نظارت داشته باشین.
ما میدونیم که حدود 30 روز طول میکشه تا یه عادت شکل بگیره، بنابراین باید آماده باشی تا خودتو وقف چالش 30 روزه صبح جادویی کنی. چالش صبح جادویی رو میتونی به سه مرحله 10 روزه تقسیم کنی. تحمل 10 روز اول ممکنه سخت طاقت فرسا باشه.10 روز بعدی آسون تر میشه اما هنوز احساس غریبی داری. اما طی 10 روز پایانی، عادت جدیدت شکل میگیره و از ازش لذت میبری.
مثلاً «هال الرود» ابتدا از دویدن متنفر بود اما هر صبح به مدت 30 روز وقتشو صرف دویدن کرد. تو 10 روز اول میخواست تسلیم بشه. طی 10 رزو آینده، اون دیگه از دویدن متنفر نبود و این احساس براش عادی تر شده بود. در نهایت، زمانی که به 10 روز آخر رسید، احساس کرد که دویدن براش چقدر لذت بخشه.
در پایان، میشه پیام نهایی کتاب رو اینطور خلاصه کرد:
راه حل رسیدن به یه زندگی موفق و پربار تو زمان صبح نهفتست. «هال الرود» ما رو تشویق میکنه که هر روز صبح شش مرحله مهم برای شروع زندگی رویاییم استفاده کنیم. این شش مرحله شامل سکوت، جملات تاکیدی، تجسم، ورزش، خواندن و نوشتنه. انجام این فعالیت های ساده در هر روز صبح، تأثیر مثبت و عمیقی تو زندگی ما میزاره.
آیا روز بعد با یه دوست ملاقات میکنی؟ آیا منتظر یه صبحانه خوشمزه هستی؟ یا اینکه کار مهمی دیگری داری که باعث میشه صبح زودتر بیدار بشی. این موضوع خیلی مهمه که به دلیل خاصی صبح زود بیدار بشی. همچنین یه شریک متعهد پیدا کنی. با داشتن دوستان خوب، شانست رو برای پایبند بودن به برنامه صبح جادویی بیشتر کنی. شما و شریک زندگیت از یکدیگر حمایت میکنین و همدیگه رو در قبال عادت های صبحگاهی جدیدتون مسئول میدونین.
پیشنهاد میکنیم پادکست «قدرت عادت» نوشته «چارلز دوهیگ» رو گوش بدی. قدرت عادت نقش مهمی تو زندگی ما بازی میکنه، از مسواک زدن گرفته تا ورزش! تحقیقات و حکایات کتاب «قدرت عادت» نکات خوبی رو برای تغییر عادات هم به صورت فردی و هم سازمانی ارائه میده.
نوشته: هال الرود
نوشته: شریل سندبرگ
همه ما در زندگی میل به پیشرفت و موفقیت در کارمون داریم اما این مسیر برای خانما خیلی هموار نیست. فرهنگ خانواده، ازدواج، بچه دار شدن و خیلی از مسائل دیگه این راه رو ناهموار میکنه تا جایی که خیلی از خانما عطای کار کردن رو به لقاش میبخشن و خونهنشین میشن. این موضوع که خانومی خونهدار چیز بد و عجیبی نیست، ماجرا از اونجایی شروع میشه که یه خانم به دلیل شرایط جامعه و سرزنشهای اطرافیان مجبور میشه بین شغلش و نگهداری از بچه و انجام کارای خونه دومی رو انتخاب کنه. این خلاصه کتاب از تغییر مسیر حرف میزنه و راهکارهایی رو بهمون یاد میده که بتونیم در کنار خونهداری اهدافمون رو فراموش نکنیم و براشون تلاش کنیم. البته مخاطب این خلاصه کتاب فقط خانما نیستن، آقایونی که دوست دارن خواسته زنان به عنوان همکار، همسر، مادر یا دختر رو درک کنن هم میتونن همراه ما باشن تا در کنار هم و به دور از تبعیض و خشونت، دنیایی برابر بسازیم. از مدیران ارشد فیس بوکه و به دلیل فعالیت هاش در گوگل و فیس بوک، یکی از موفق ترین و موثرترین زنان در دنیای فناوری اطلاعات و ارتباطاته.
شریل در کتاب تغییر مسیر از دوران بارداری خودش نوشته، از اینکه با تمام سختی های دوران بارداری و اضافه وزن شدید و نیش و کنایه های همکارانش، همچنان به کارش ادامه داده و تسلیم نشده.
این کتاب یکی از پر فروش ترین کتابها بوده و خانمای زیادی به واسطه این کتاب مسیرشون رو تغییر دادن و تونستن به اهدافشون برسن. با هم خلاصه این کتاب پرفروش رو گوش کنیم.
علیرغم تلاشای خوبی که در جامعه امروز برای از بین بردن فاصله بین خانما و آقایون شده، هنوز با برابری جنسیتی فاصله زیادی داریم. در دنیای امروز، وضعیت زنان بهتر از همیشه است، اما هنوز کارای زیادی برای انجام دادن وجود داره.
به عنوان مثال دیه خانما هنوز کمتر از آقایونه که هنوز جواب درستی به چرایی این سوال داده نشده و جنبش های زیادی هم علیه این مساله وجود داره.
همچنین مطالعات در سطح جامعه نشون میده
عملکرد خانما به طور ناعادلانه ای تحقیر میشه. وقتی قراره در گزارشی عملکرد افراد بررسی بشه، هم مردان و هم زنان علیه زنان، تبعیض قائل میشن و در کمال تعجب آدمی که ادعا داره بیطرف قضاوت می کنه در واقع بیشتر علیه زنان گزارش میده.
اگه از فضای کار و جامعه فاصله بگیریم می بینیم که این نابرابری در خونه ها هم وجود داره. به عنوان مثال، در جامعه ما فرض بر اینه که وظیفه یه زن تربیت بچه هاست.
در تحقیقی، وقتی از مردا پرسیده میشه که آیا انتظار دارن همسرشون برای بزرگ کردن بچه ها کارش رو رها کنه ، 46٪ از اونها پاسخ مثبت دادن. این عدد قابل تامله!!
از سن پایین به دخترا آموزش میدن که یه روز باید بین یه شغل موفق و یه مادر خوب یکی رو انتخاب کنن. این دوراهی گمراه کننده ، نا امید کننده و آسیب زننده اس.
دختری رو در نظر بگیرید که وکالت خونده و پیشنهاد کاری خوبی بهش میشه. اما با فکر به آینده و تصمیم به بچه دار شدن و این تصور غلط که باید بین شغل و بچه یکی رو انتخاب کنه ممکنه اون پیشنهاد رو رد کنه، اما تا آخر عمرش اون حسرت رو همراه خودش داره.
شرایط جامعه این حس رو به زن منتقل می کنه که بعد از زایمان اون مادر در موقعیتی متفاوت قرار می گیره و ممکنه بازدهیش در کار پایین بیاد و از طرفی نگاه اطرافیان و سرزنش ها ممکنه اون مادر رو وادار کنه تا برای همیشه شغلش رو کنار بذاره.
اگه مادر هستین یا در آینده مادر شدن رو تجربه می کنید نیازی نیست در دوران بارداری خیلی زود محل کارتون رو ترک کنید و به مرخصی زایمان برید. به خودتون سخت نگیرید.
سعی نکنید همه چیز رو عالی انجام بدین و روی اون چیزی که واقعا مهمه تمرکز کنید. تفکر "داشتن همه چیز" یکی از خطرناک ترین تله هاییه که برای خانما گذاشته شده. هیچ کس نمی تونه همه چیز رو با هم داشته باشه. هیچ کس نمی تونه همه چیز رو در خونه و محل کار به طور کامل انجام بده.
در کارای پر استرس و پر مسئولیت
افراد معمولا هر کاری که شرکت از اونها می خواد رو انجام میدن و بعد از مدتی به دلیل فرسودگی
شغلی، شغلشون رو ترک می کنن و استعفا میدن. این یه اشتباه بزرگه که خیلی از ما ممکنه دچارش بشیم. پس باید قبل از این اتفاق حد و مرزهای کار رو مشخص کنیم و سعی کنیم کار رو طبق شرایط خودمون انجام بدیم.
شرکت ها و مدیرا هم باید به سمتی برن که کمتر به زمان حضور کارمندا همیت بدن و بیشتر روی نتایج کار تمرکز کنن.
گاهی مادر شاغل تصمیم می گیره تا فرزندش رو مهدکودک بذاره اما این حس گناه رو داره که نمی تونه کنار فرزندش باشه و احساس عذاب وجدان داره. نویسنده پیشنهاد میده روی کارایی که انجام نمیدین تمرکز نکنید، و فقط روی تکمیل و لذت بردن از کاری که در حال انجامش هستین تمرکز کنید.
اگه واقع بین باشید می دونید که هیچ کس نمی تونه همه کارها رو با هم انجام بده پس باید الویت بندی کنید و رو مهم ترین چیزا تمرکز کنید. کمال گرایی بزرگترین دشمنآرامش و سلامتیه.
شما می تونید بین تمیز کردن کمد لباس ها و ورزش کردن یکی رو انتخاب کنید و غصه انجام ندادن اون یکی رو نخورید. همیشه دنبال راه حل هایی باشید که در دراز مدت پایدارن و در لحظه راضی کننده.
هم در خونه و هم در محل کار. شما باید بدونید هیچ راهی برای داشتن یه زندگی شخصی کامل و یه شغل موفق وجود نداره ، پس راهی رو پیدا کنید که برای شما بهترینه.
یکی از دغذغه های نویسنده حضور کمرنگ خانما در پست های مدیریته
اگه به محیط کار نگاهی بندازیم می بینیم که در پست های رهبری این نابرابری جنسیتی خودش رو بیشتر نشون میده. در زمینه پیشرفت تحصیلی خانما بهتر از آقایون عمل می کنن و تقریبا 57 درصد از کل مدارک کارشناسی و 60 درصد مدارک کارشناسی ارشد رو خانما دریافت می کنن،اما وقتی وارد بازار کار میشیم این درصدها تغییر می کنه و این شکاف بین سمت های مدیریتی زنان و مردان خودش رو نشون میده و درصد پایینی از زنان در پستای مدیریتی مشغول هستن.
یکی از دلایل این اتفاق اینه که مردا جاه طلب تر هستن و بیشتر تمایل دارن تا مدیر اجرایی بشن. البته بخشی از این تمایلات به کلیشه های جنسیتی بر می گرده.
از زنان انتظار نمیره که جاه طلب و حرفه گرا باشن و کسایی که این انتظارات رو زیر پا میذارن می تونن با عنوان های مختلف برچسب بخورن. این کلیشه ها که از دوران کودکی مطرح میشه باعث میشه تا خانما تحت فشار اهداف شغلیشون رو تغییر بدن.
اما شرایط جامعه این طور نشون میده که اکثر مردا تصور می کنن که می تونن هم زندگی شخصی کامل و هم شغل موفقی داشته باشن، در حالی که جامعه و رسانه ها دائماً به زن میگه که در نهایت باید بین شغل و خانواده سازش کنه و یکی رو انتخاب کنه.
این طرز تفکر باعث میشه که خانما کمتر به حرفه خودشون متعهد باشن و کارشون رو برای مراقبت از فرزند ترک کنن.
از نظر نویسنده ما باید بتونیم آشکارا در مورد جنسیت و آسیب هایی که زنان با اون روبرو هستن صحبت کنیم، بدون اینکه این موضوع به عنوان شکایت یا نیاز به برخورد خاص تلقی بشه.
این بحثای آزاد، آگاهی رو افزایش میده و افراد بیشتری رو تشویق می کنه تا به این مسائل توجه کنن.
افزایش آگاهی می تونه تغییرات کوچیک اما حیاتی ایجاد کنه که به یکسان شدن زمین بازی برای خانما و آقایون کمک زیادی می کنه. البته خانما هم باید از همدیگه حمایت کنن و نا امید کننده اس که همیشه اینطور نیست.
در اغلب شرکت ها، فقط یه زن در هر شرکت می تونه به مقام ارشد
در اون شرکت برسه و از طرفی اون زن از سمت خانومای دیگه احساس خطر می کنه و مانع پیشرفت اونها میشه.
و از سمت دیگه مادری که شغل خودش رو رها کرده ممکنه به دلیل حسادت خانمای شاغل و موفق رو دوست نداشته باشه، چون خودش نتونسته به اون جایگاه برسه. عدم اعتماد به نفس خانما می تونه جلوی پیشرفت شغلی اونها رو بگیره.
علاوه بر موانع بیرونی گاهی خود خانما هم به دلیل شک و تردید نسبت به توانایی هاشون خودشون رو دست کم می گیرن، برعکس آقایون که زیادی خودشون رو دست بالا می گیرن و اعتماد به نفس زیادی دارن.
مردا تمایل دارن موفقیت های خودشون رو به مهارت های ذاتی نسبت بدن و عوامل بیرونی رو عامل شکست خودشون میدونن.
در حالی که خانما موفقیت هاشون رو مدیون عوامل بیرونی و توانایی های ذاتی رو مقصر شکست هاشون می دونن.
در دنیایی که به سرعت در حال حرکته، نمیتونیم منتظر باشیم تا موقعیت های مناسبی سر راهمون قرار بگیره در عوض، باید ابتکار عمل رو به دست بگیریم و به جای عقب رفتن و درجا زدن رو به جلو حرکت کنیم.
سند برگ میگه رفتار کردن به صورتی که انگار اعتماد به نفس دارید، اغلب می تونه به اعتماد به نفس واقعی تبدیل بشه. نباید مشاغل رو شبیه نردبون تصور کنیم. امروزه مفهوم نردبان شغلی نادرسته.
بهتره در مسیرانعطاف پذیر باشیم. تصور پله های نردبون و رسیدن به بالای نردبون میتونه ما رو نا امید و دلزده کنه. همه ما به آرامش نیاز داریم. می تونیم مسیرهای مختلف رو امتحان کنیم و ببینیم کدوم مسیر ما رو به مسیر درست هدایت می کنه.
در این مسیر باید برای بلند مدت و کوتاه مدت برنامه ریزی کنیم
یه رویای بلند مدت نیازی نیست چیز خاصی باشه، اما باید بهمون کمک کنه تصمیم بگیریم به چه نوع کاری اهمیت میدیم.
نویسنده پیشنهاد میده باید به دنبال تیم ها، پروژه ها و شرکت هایی باشیم که پتانسیل رشد بالایی دارن و در کنار اهداف بلند مدت، باید اهداف کوتاه مدت (مثلاً 18 ماهه) هم تعیین کنیم.
در جامعه ما از مردان انتظار میره که قاطع و محرک باشن، اما از خانما میخوان که حساس و اجتماعی باشن، به همین دلیلم هست که موفقیت شغلی برای مردا همبستگی مثبت داره اما برای خانما همبستگی منفی داره.
مردای شايسته و جاه طلب مورد ستايش قرار مي گيرن، در حالي كه با خانما چنین رفتاری نمیشه. این رفتار ناعادلانه اس چون دوست داشتن عامل مهمی برای موفقیت شغلیه.
برای تقویت ارتباط مؤثر، باید اصالت و مناسب بودن رو تمرین کنیم. ارتباط معتبر و صادقانه در محل کار ضروریه.
روابط رو تقویت می کنه، اجازه میده تا تصمیم های نامناسب به چالش کشیده بشه و به افراد کمک می کنه تا موضوعات ناراحت کننده رو مطرح کنن.
با این حال، خیلی از مردم، مخصوصا خانما، میترسن که در محل کار صادقانه صحبت کنن چون ترس از قضاوت دارن. به همین دلیل بیشتر اوقات چیزی نمیگن. در حالی که ورودی اونها به شدت مورد نیاز.
برای برقراری ارتباط موثر، در درجه اول باید سعی کنید مسائل رو از دید طرف مقابل ببینید. سعی کنید با صدای بلند در مورد موضع اونها فکر کنید.
مورد دیگه ای که خیلی کمک کننده س اینه که به جای کلمه "تو اشتباه می کنی" اینطور بگیم: "من احساس می کنم باید ..." جمله اول باعث اختلاف نظر میشه اما دومی به شروع بحث کمک می کنه.
راهکار دیگه ای که کتاب بهمون یاد میده پیدا کردن یه مربی و رهبر خوب و کاربلد. مربی که بتونیم یه رابطه طبیعی و متقابل در کنارش ایجاد کنیم و از مشاوره هاش استفاده کنیم.
مدیرای ارشدی که مشاوره میدن صرف نظر از جنسیت برای پیشرفت شغلی مهم هستن
البته پیدا کردن روابط این چنینی در جامعه ما برای خانما کمی سخت و پرچالشه. چون اکثر رهبرای ارشد شرکت ها مرد هستن و قضاوت ها همیشه وجود داره.
اما اگه تونستید یه مدیر و راهنمای خوب پیدا کنید برای زمان و تخصصش اررزش قائل باشید و به رفتارش احترام بذارید.
از طرفی نقش همسر برای یه خانم شاغل خیلی با اهمیته. شریکی که حمایتش کنه و در کارهای خونه همراهش باشه.
مطالعه ای در سال 2007 روی زنان تحصیل کرده ای که کارشون رو ترک کردن، نشون داد که 60 درصد از اونها، شوهران خودشون رو به عنوان عاملی اصلی در این تصمیم گیری نام بردن و به عدم مشارکت همسرشون در مراقبت از بچه ها اشاره کردن.
بر اساس داده های اخیر، در خانواده های ایالات متحده که هر دو والدین به طور تمام وقت مشغول به کار هستن، مادر هنوز 40 درصد بیشتر از پدر برای مراقبت از کودک و 30 درصد زمان بیشتری رو برای کارهای خانه صرف می کنه.
البته نباید این موضوع رو فراموش کنیم که گاهی این خود مادر هست که هر وقت پدر از بچه مراقبت می کنه یا کارای خونه رو انجام میده با انتقاد از اون، این وظیفه رو خودش گردن می گیره.
به عنوان مثال: اینطوری پوشک عوض نمی کنن یا میوه ها رو خوب نمیشوری یا جمله های که در نهایت خودش رو همچنان درگیر کارای خونه می کنه.
نتیجه نهایی این رفتار اینه که پدر کمتر و کمتر درگیر میشه و بیشتر کارها رو به مادر واگذار می کنه.
برای برابری واقعی، مادرا باید با پدرا به عنوان یه فرد توانمند رفتار کنن و مسئولیت ها رو به اشتراک بذارن تا هردو نفر مسئولیت ها رو به عهده بگیرن.
البته شرکت ها و قوانین هم این برابری رو از خانما می گیره و زمانی که به اونها مرخصی زایمان میده عملا اونها رو درگیر می کنه و در سمت دیگه ماجرا آقایون رو دخیل نمی کنه و برای اونها یا مرخصی در نظر نمی گیره یا برای مدت کوتاهی بهشون مرخصی میده.
عوامل زیادی سر راهمون وجود داره که باعث میشه این نابرابری شکل بگیره: تعصبات جنسیتی، کلیشه های طولانی مدت، فشارهای درونی مثل عدم اعتماد به نفس و اضطراب، فرهنگ و خیلی از موارد دیگه که تنهایی نمیشه باهاشون جنگید اما میشه اگاه تر باشیم و بقیه رو هم آگاه کنیم.
ترس هاتون کنار بذارید و بقول نویسنده هر زمان در موقعیت بدی قرار گرفتین از خودتون بپرسید: اگه نمی ترسیدم چه کاری رو انجام می دادم؟ و همون کار رو انجام بدین. امیدواریم در زندگی بهترین تصمیم هارو بگیرید و هیچ وقت خودتون رو در دوراهی انتخاب قرار ندین.
این خلاصه کتابرو به دوستان و خانواده هم معرفی کنید تا آدمای بیشتری آگاه بشن و جامعه به سمت برابری جنسیتی بره.
آخرین دیدگاه ها