ترس، یکی از طبیعیترین احساسات انسانی است. اما زمانی که در مسیر عملگرایی قدم میگذاریم، این احساس میتواند به مانعی بزرگ و خاموش تبدیل شود.
ترس از شکست، ترس از قضاوت دیگران، ترس از ناتوانی، یا حتی ترس از موفقیت… همگی میتوانند ما را از برداشتن قدم اول بازدارند.






در دنیایی پر از رقابت و تغییر، بسیاری از ما به دنبال راهی هستیم تا عملکرد خود را در زندگی شخصی و حرفهای ارتقا دهیم. یکی از مفاهیم تأثیرگذار در روانشناسی که میتواند نگاه ما را به تواناییها و چالشها متحول کند، ذهنیت رشد است؛ مفهومی علمی که توسط روانشناس مشهور، کارول دوک مطرح شده و امروزه پایه بسیاری از آموزشها، کارگاههای موفقیت و تربیت فرزند است.
ذهنیت رشد چیست؟ ذهنیت رشد یعنی باور به اینکه قابلیتهای انسان قابل توسعه هستند. هوش، استعداد یا مهارتها ویژگیهای ثابت نیستند، بلکه میتوان آنها را از طریق یادگیری، تمرین و پشتکار ارتقا داد.
در مقابل، ذهنیت ثابت ،بر این باور استوار است که ویژگیهای فردی مانند هوش یا خلاقیت، ذاتیاند و قابل تغییر نیستند. افراد با ذهنیت ثابت معمولاً از شکست میترسند، اما افراد با ذهنیت رشد، شکست را بخشی از مسیر یادگیری میدانند.
چرا ذهنیت رشد اهمیت دارد؟
1.عملکرد بهتر در تحصیل و شغل: افرادی با ذهنیت رشد، در مواجهه با چالشها عقبنشینی نمیکنند. آنها با هر اشتباه، یک فرصت یادگیری میبینند. این رویکرد باعث افزایش عملکرد در کار، تحصیل و حتی روابط شخصی میشود.
۲. افزایش تابآوری: زندگی همیشه مطابق خواسته ما پیش نمیرود. ذهنیت رشد کمک میکند در برابر شکستها مقاوم باشیم و سریعتر دوباره بلند شویم.
انگیزه بیشتر برای یادگیری :اگر باور داشته باشید که میتوانید پیشرفت کنید،برای یادگیری و تجربههای جدید هیجانزده میشوید، نه ترسان یا نگران.
چطور ذهنیت رشد را در خود تقویت کنیم؟ بهجای گفتن «من بلد نیستم»، بگویید «من هنوز یاد نگرفتهام». این تغییر ساده، ذهن شما را باز نگه میدارد.فرایند را تحسین کنید، نه فقط نتیجه را: تمرکز بر تلاش، پشتکار و رشد فردی بسیار اثرگذارتر از توجه به نتیجه نهایی است.
اشتباهات را بهعنوان فرصت ببینید: هیچ موفقیتی بدون اشتباه حاصل نمیشود. اشتباهات شما، آموزگار واقعی شما هستند. یادگیری مادامالعمر را بپذیرید: هر روز فرصتی است برای یادگیری چیز جدید. ذهن باز، به معنای زندگی رشدمحور است.
ذهنیت رشد به ما میآموزد که موفقیت نه نتیجه هوش ذاتی، بلکه حاصل باور به یادگیری و تلاش مستمر است. اگر میخواهید در زندگی، شغل، روابط یا تربیت فرزند موفقتر باشید، لازم است ابتدا نگاه خود را به تواناییها تغییر دهید.فراموش نکنید: شما در حال رشد هستید، نه در حال ایستادن.
در دنیایی که بسیاری از افراد درگیر تحلیلهای بیپایان، رویاپردازیهای غیرعملی و کمالگرایی فلجکننده هستند، انسانهای عملگرا مانند موتورهای محرک جامعه عمل میکنند. آنها خوب میدانند که تجربه، بهترین معلم است، و هیچ پیشرفتی بدون ریسک کردن، اشتباه کردن، و اصلاح مسیر، ممکن نیست.
عملگرایی به معنای بیفکری یا شتابزدگی نیست؛ بلکه ترکیبی است از فکر، شهامت، و اقدام. فرد عملگرا گوش میدهد، میسنجد، اما منتظر شرایط ایدهآل نمیماند. او ایمان دارد که حرکت، خودش مسیر را روشن میکند.
آیا تا به حال احساس کردی که راه موفقیت برای بعضیها راحتتره، چون پرحرفترن یا بیشتر دیده میشن؟ یا برعکس، آیا فکر کردی چون آدم ساکتی هستی، نمیتونی موفق بشی؟ حقیقت اینه که نه برونگرایی و نه درونگرایی هیچکدوم ذاتاً برتری ندارند؛ بلکه موفقیت در شناخت و استفادهی درست از شخصیت خودمونه.
۱. تعریف درونگرایی و برونگرایی،درونگرا (Introvert): انرژی رو از درون میگیره، عاشق تنهاییهای باکیفیت، گوش دادن عمیق، فکر کردن پیش از حرف زدن.،برونگرا (Extrovert): انرژی رو از تعاملات اجتماعی میگیره، عاشق حرف زدن، کار گروهی، تعامل مستقیم.
نکته مهم: بیشتر افراد یک ترکیب از هر دو هستن (درونگرای اجتماعی، برونگرای ساکت و...) که بهش میگن.
۲. موفقیت برای برونگراها،توانایی ایجاد ارتباط سریع با دیگران، راحتی در سخنرانی، فروش، مذاکرات، انرژی بالا در تیمسازی و لیدری چالشها: تمرکز پایین در سکوت، نیاز به توجه مداوم، گاهی تصمیمهای عجولانه.
۳. موفقیت برای درونگراها، تفکر عمیق، برنامهریزی دقیق، مهارت شنیدن فعال و تحلیل بالا، توانایی کار مستقل و تمرکز بالا، چالشها: سختی در معرفی خود، خستگی زودهنگام در جمع، نادیده گرفته شدن در فضاهای پرسر و صدا.
۴. چطور تیپ شخصیت خودت رو به نفع موفقیتت استفاده کنی؟ اگر برونگرایی:تمرین سکوت و تفکر عمیق بین کارها، یادگیری مهارت گوش دادن و صبوری در تصمیمگیری اگر درونگرایی: تمرین حرف زدن در جمع و معرفی تواناییها، استفاده از نوشتار برای نشان دادن قدرت ذهنی.
۵. توصیههایی برای مدیران و مربیان: از برونگراها برای فروش، ارتباطات و تعامل با مشتری استفاده کنید، از درونگراها برای تحلیل دادهها، برنامهریزی استراتژیک و حل مسائل عمیق.
نتیجهگیری: درونگرایی یا برونگرایی، نقطه ضعف یا قوت نیست؛ یک سبک روانی خاصه که اگه بشناسیمش، میتونیم بهترین نسخه از خودمون رو بسازیم. موفقیت مال کسیه که خودش رو بشناسه، نه کسی که فقط پر سر و صداست یا ساکت و عمیقه.
سختیهای راه، نشان از ارزش مقصد دارند. رسیدن به هدف، هرگز آسان نیست. مسیر رسیدن پر از سنگلاخ، شک و تردید، شکست و خستگی است. گاهی آنقدر راه تاریک میشود که حتی روشنایی رویاها هم دیده نمیشود. گاهی صدای درونت خسته میشود از تکرار "میتونی"، وقتی هیچ نشانهای از پیروزی نمیبینید.اما حقیقت این است: هیچ چیز باارزشی آسان بهدست نمیآید.








بخش هفتم عکس نوشته های زیبا شامل ده عنوان تقدیم کاربران عزیز قاب موفقیت. برای دیدن عکس نوشته های بیشتر می توانید وارد دسته بندی عکس نوشته در بلاگ شوید.




این کتاب،مناسب افرادیه که میخوان عادتهای منفی خودشونو کنار بذارن و عادتهای مثبت رو جایگزین کنن و زندگی بهتری داشته باشن. این کتاب برای مدیران کسب و کارها هم بسیار مفیده و کمکشون میکنه با ایجاد تغییرات کوچیک اما منظم در مدت زمان طولانی به بهره وری مناسب و پایداری برسن. جیمز کلییر یه نویسنده، سخنران انگیزشی و کارآفرینه. تمرکز کلییر در آثارش بر روی عادتها و تاثیر اونا روی رشد و توسعه فردیه. کلییر شهرتش رو مدیون نوشتن همین کتاب یعنی عادات اتمیه که به چندین زبان زنده دنیا ترجمه شده.
احتمالاً از بعضی عادتاتون اطلاعی ندارین چون عادت رفتاریه که بدون فکر و خودکار انجام میدیم. برای همین ممکنه اصلاً به عادتامون دقت نکرده باشیم. باید بدونیم که این عادتامون هستن که زندگی روزانه ما رو شکل میدن. از مسواک زدن قبل از خواب گرفته تا سه بار چای نوشیدن در طول روز. ممکنه ما تا الان متوجه قدرت عادتامون نشده باشیم، اما همین عادتهای کوچیک مثل مسواک زدن یا کشیدنیه نخ سیگار بعد از مدتی تاثیر زیادی روی زندگی ما میذارن.
پس اگه بتونیم بفهمیم که عادتها چجوری شکل میگیرن و ما چجوری میتونیم از عادتها به درستی استفاده کنیم، میتونیم کنترل زندگیمونو به دست بگیریم و به سمت پیشرفت قدم برداریم. توی این خلاصه کتاب دقیقا قراره به همین دستاورد برسیم.
حتما اینو شنیدین که اگه هواپیمایی از لس آنجلس به مقصد نیویورک حرکت کنه و خلبان تصمیم بگیره جهت حرکت هواپیما رو فقط 3.5 درجه تغییر بده، در نهایت به جای نیویورک به واشینگتن دی سی میرسه. این تغییر جهت اولش اصلاً ملموس نیست و مشخص نمیشه اما بعد از مدتی مقصد عوض میشه و تازه همه به قدرت همون 3.5 درجه تغییر پی میبرن. این موضوع توی زندگی واقعی مونم هست. بیشترمون متوجه تغییرات کوچیک نمیشیم، چون نتیجه لحظه ای شون اصلاً به چشم نمیاد. اگه در حال حاضر اضافه وزن داشته باشین و با خودتون قرار بزارین که 30 دقیقه بدویین، فرداش میبینین که هیچی عوض نشده و شما هنوزم اضافه وزن دارین. از اون طرف مثال اگه امشب یه کیک خامه ای بزرگ رو نوش جان کنین فرداش سریعا اضافه وزن پیدا نمیکنین.
اما اگه همین کارای کوچیکو هر روز تکرار کنین، بعد از مدتی نتیجه بزرگی روی زندگیتون میذارن. پس اگه میخواین تغییر مثبتی توی زندگیتون ایجاد کنین باید بدونین که این کار زمان بره و نیاز به صبر زیادی داره. وقتی میخواین یه عادت مثبت رو به زندگیتون اضافه کنین، به جای تمرکز روی نتیجه لحظهای روی مسیری که درش قرار دارین تمرکز کنین. اگه میخواین توی زندگی اثرگذار باشین و به موفقیت برسین هر روز 20 دقیقه زمان برای شنیدن همین خالصه کتابها بذارین.
شاید بلافاصله نتیجه ملموسی نگیرین، اما بعد از چند هفته یا چند ماه پیشرفت و تغییر محسوسی رو توی زندگیتون مشاهده میکنین. برای اینکه تغییرات بزرگی توی زندگیتون ایجاد کنین نیازی نیست که کارای خیلی بزرگی انجام بدین و یه شبه شیوه زندگی کردنتون رو تغییر بدین، فقط کافیه تغییرات کوچیکی توی رفتار و زندگیتون ایجاد کنین و اون رفتارو برای مدت زمان مشخصی ادامه بدین و تکرارش کنین.
احتمالاً تا الان این سوال توی ذهنتون ایجاد شده که عادتها چجوری شکل میگیرن؟ خب باید بگم که مغزمون با آزمون و خطا یاد میگیره که نسبت به موقعیتها و شرایط جدید باید چه واکنشی نشون بده. بعد از این که راهشو پیدا کرد برای دفه بعدی که اون شرایط پیش اومد، دیگه بدون فکر و به صورت خودکار واکنش نشون میده. ادوراد ثورندایک روانشناس آزمایشی رو روی گربهها انجام داد. اون چند تا گربه رو توی یه جعبه سیاهی قرار داد.
گربهها بعد از تلاشای زیاد برای بیرون رفتن از جعبه بالاخره اهرمی رو پیدا کردن که با فشار دادن اون در جعبه باز میشد و اونا میتونستن از جعبه بیرون برن. این گربههایی که موفق شدن از جعبه بیرون بیان رو دوباره داخل همون جعبه گذاشتن. بعد از چند بار تکرار این آزمایش گربهها راه بیرون رفتن رو یاد گرفتن و مستقیم سراغ اهرم میرفتن و از جعبه خارج میشدن. در حقیقت این فرایند براشون تبدیل به یه عادت شده بود و دیگه به صورت خودکار انجامش میدادن.
ثورندایک از این آزمایش نتیجه گرفت که رفتارایی که نتیجه لذت بخشی دارن اینقدر تکرار میشن تا به صورت خودکار در بیان. درمورد این آزمایش نتیجه لذت بخش برای گربهها، آزادی بود. در حقیقت عملکرد عادتها اینجوریه که اول با یه نشونه یا انگیزهای برای عمل شروع میشه بعدش احساس اشتیاق برای تغییر وضعیت در ما ایجاد میشه و بعد نوبت میرسه به پاسخ یا عمل کردن ما و در آخر هم رسیدن به پاداش. بذارین وارد شدن به یه اتاق تاریک رو مثال بزنم. رفتنمون به یه اتاق تاریک نشونه ایه برای این که یه کاری انجام بدیم. توی این وضعیت ما اشتیاق اینو داریم که بتونیم ببینیم به خاطر همین می خوایم یه کاری انجام بدیم.
کاری که انجام میدیم زدن کلید چراغه و پاداشیم که میگیریم اینه که میتونیم اطرافمونو ببینیم و دیگه احساس راحتی میکنیم. همه عادتها از این فرایند پیروی میکنن؛ یعنی نشونه، اشتیاق، پاسخ و پاداش. اگه عادت دارین که هر روز صبح قهوه میل کنین، بلند شدن از خواب میشه نشونه، حالا شما اشتیاق اینو دارین که سرحال بشین برای همین پاسختون اینه که از تختتون بیرون میاین و یه فنجون قهوه برای خودتون درست می کنین. پاداشتون هم اینه که سر حال میشین و آماده این تا روزتون رو شروع کنین.
مثال به محض اینکه صدای نوتیفیکیشن تلفن همراهمونو میشنویم سریع گوشیمونو برمیداریم تا چک کنیم کی بهمون پیام داده. فهمیدن این موضوع باعث میشه تا بتونیم از این نکته به نفع خودمون استفاده کنیم. دو راه برای تغییر عادتها و ساختن عادتهای جدید وجود داره. یه راهش اینه که محرکها رو تغییر بدیم. برای این کار محیط زندگی و اونچه که در اطرافتون وجود داره رو بر اساس عادت جدیدی که میخواین در خودتون ایجاد کنین تغییر بدین. بذارین براتون یه مثال بزنم تا کامل این روشو متوجه بشین. آنه ثورندایک پزشکیه که توی یکی از بیمارستانای بوستون کار میکنه. یه روز تصمیم گرفت که عادتهای غذایی کارکنا و بیمارای اونجا رو بهبود بده بدون اینکه اونا خودشون آگاهانه تصمیم به این کار بگیرن. اون دقت کرد که توی یخچالایی که کنار کافه تریای بیمارستان هستن فقط بطریهای نوشابه پیدا میشه و افراد دسترسی زیادی به بطریهای آب ندارن.
ثورندایک اومد در کنار بطریهای نوشابه بطریهای آب رو هم قرار داد و توی جاهای مختلف بیمارستان امکانی برای خرید آب معدنی ایجاد کرد. بعد از سه ماه فروش نوشابه 11 درصد کاهش پیدا کرده بود و فروش آب 25 درصد افزایش پیدا کرده بود. همه فقط به خاطر اینکه بطری اب بیشتری در دسترس بود گزینه سالم تر یعنی آب رو انتخاب کرده بودن. پس فقط یه تغییر کوچیک توی محیط اطرافتون میتونه تفاوتای بزرگی ایجاد کنه. میخواین بیشتر کتاب بخونین؟ کتاب رو دقیقا جایی قرار بدین که همیشه توی دیدتون باشه.
میخواین کمتر توی فضای مجازی بگردین و گوشی دستتون باشه؟ گوشیتونو جایی بذارین که دسترسی بهش خیلی سخت باشه. یکی دیگه از راههایی که میتونیم برای ایجاد عادتهای مثبت ازش استفاده کنیم اینه که هدفامونو واضح و مشخص بیان کنیم. یعنی مشخص کنیم که کی و کجا قراره اون عادت مورد نظرمونو انجام بدیم. توی یه پژوهش که رای دهندهها در امریکا رو مورد بررسی قرار دادن نتیجه جالبی به دست اومد. توی این پژوهش از یه عده پرسیدن که کی میخوان رای بدن و چجوری به مرکز رای گیری میرن.
از یه گروه دیگه هم فقط پرسیدن که می خوان رای بدن یا نه. نتیجه این شد که افراد گروه اول بیشتر از گروه دوم توی رای گیری شرکت کردن چون وقتی به اون سوال پاسخ دادن یه برنامه واضح رو برای رای دادن مشخص کردن و در نتیجه به اون برنامه پایبند موندن. پس به جای این که بگین می خوام بیشتر کتاب بخونم بگین من هر روز بعد از این که از خواب بیدار شدم می خوام 30 دقیقه کتاب بخونم. بعدش کتابو دقیقا کنار تختتون بذارین تا به محض اینکه بیدار شدین ببینینش. اینجوری از هر دو راه برای ایجاد عادت جدید استفاده کردین و شاهد هستین که به راحتی این عادت در شما شکل گرفته.
در سال 1954 جیمز الدز و پیتر میلنر که عصب شناس بودن، آزمایشی برای عصب شناسی تمایل و اشتیاق روی موشها انجام دادن. اونا به کمک چند الکترود از ترشح هورمون دوپامین در بدن موشها جلوگیری کردن. در نتیجه این کار موشها میل به زندگی رو از دست داده بودن. اونا هیچ میلی به خوردن نوشیدن تولید مثل یا انجام هیچ کار دیگه ای نداشتن. بعد از گذشت چند روز اونا از تشنگی مردن. موشها بدون ترشح دوپامین عمال هیچ میلی به زندگی نداشتن.
مغز ما هم دقیقا همینجوریه و با ترشح دوپامین اشتیاق انجام کارای مختلف رو در ما به وجود میاره. تازه حتی وقتی که به انجام کارای خوشایند فکر میکنیم و اونارو پیش بینی میکنیم هم دوپامین ترشح میشه. در حقیقت توی سیستم پاداش دهی مغز خواستن یه چیز با داشتن اون مساویه. به خاطر همینه که وقتی داریم توی ذهنمون درمورد سفری که قراره بریم رویا پردازی میکنیم خیلی لذت میبریم.
برای این کار باید عادتامونو اینقد جذاب کنیم تا توی بدنمون دوپامین ترشح بشه.برای جذاب کردن عادتامون میتونیم یه عادتی که مهمه اما زیاد دوستش نداریمو به یه رفتاری ربط بدیم که برامون جذابه. برای مثال یه دانشجوی مهندسی میدونست که باید بیشتر ورزش کنه، اما اصلاً از ورزش کردن لذت نمیبرد و در عوض، عاشق تماشای نتفلیکس بود. به خاطر همین دوچرخه ثابت رو جوری به لپ تاپش متصل کرد و کدی نوشت که فقط وقتی میتونست برنامههای نتفلیکس رو ببینه که با سرعت معینی رکاب می زد.
اون با ربط دادن ورزش کردن به دیدن برنامههای نتفلیکس تونست یه کار ناخوشایند رو به عادتی لذت بخش تبدیل کنه. شما هم مثال اگه به دیدن یه سریال عالقه مندین و باید یه پروژه مهم رو به اتمام برسونین با خودتون قرار بذارین که بعد از این که پروژه رو به اتمام رسوندین می تونین اون سریال رو ببینین.
معموال ما زمانای بیشتری رو صرف انجام کارای ساده میکنیم تا کارای سخت. مثلاً گشتن تو شبکههای اجتماعی کار خیلی راحتیه و زمان زیادی هم براش میذاریم. اما کارایی مثل یاد گرفتن یه زبان جدید سخته و نیاز به تلاش زیادی داره؛ به خاطر همین تکرار این کار و تبدیل اون به یه عادت خیلی سخته. پس برای اینکه یه رفتار رو به عادت تبدیل کنین باید تا جایی که میشه اونو ساده کنین. یکی از کارایی که برای ساده کردن عادتها میتونین انجام بدین کم کردن موانعه. جیمز کلیر میگه من هیچ وقت حوصله فرستادن کارتای تبریک و تسلیت رو ندارم. اما همسرم همیشه توی مناسبتای مختلف برای دوستا و آشناها کارت میفرسته.
اون از قبل کارتهای مختلفی رو تهیه میکنه اونا رو برا اساس مناسب مرتب میکنه و توی جعبهای نگه میداره. اینجوری توی زمان مناسب کارت مناسب هر رویدادی رو بدون زحمت میفرسته. اون این کار رو برای خودش خیلی آسون کرده و دیگه نیاز نیست هر بار که مناسبتی میشه از خونه خارج بشه و بره کارت بخره. عملاً کاری کرده که هیچ مانعی سر راهش قرار نداشته باشه. شما از این راه به صورت معکوس برای عادتهای بدتون می تونین استفاده کنین.
مثالاً اگه میخواین کمتر تو فضای مجازی باشین، گوشیتونو داخل یه کشو قرار بدین درشو قفل کنین و کلید رو جایی دور از دسترس قرار بدین. اینجوری فقط زمانی که واقعا به گوشیتون نیاز دارین ازش استفاده می کنین و وقتتون تلف نمیشه. یه راه دیگه هم برای ساده کردن عادتها وجود داره. اونم استفاده از قانون دو دقیقه هست. بر اساس اسن قانون هر فعالیتی میتونه به یه عادت کوچیک تبدیل بشه که تو دو دقیقه بشه انجامش داد.
برای مثال اگه میخواین بیشتر کتاب بخونین، به خودتون قول بدین که هر شب فقط یه صفحه کتاب بخونین که خیلی سریع انجام میشه. اینجوری بعد از خوندن یه صفحه کتاب احتمالاً به خوندن بیشتر ترغیب میشین. در حقیقت این قانون میخواد بهمون بگه که شروع یه کار اولین و مهم ترین قدم برای به اتمام رسوندن اون کاره.
توی دهه 90 میلادی استفن لوبی که محقق حوزه سالمت بود به شهر کراچی در پاکستان رفت. توی اون زمان وضع بهداشت و سالمت مردم اونجا اصلاً خوب نبود. لوبی میدونست که شستن دستها و رعایت موارد ابتدایی بهداشت برای کاهش بیماری بین مردم ضروریه. مردم کراچی هم اینو میدونستن، اما اونا عادت نداشتن که دستاشونو بشورن. لوبی از شرکت پراکتور اند گمبل کمک خواست. اونا یه صابون مخصوص برای مردم کراچی تولید کردن و رایگان در اختیار مردم قرار دادن.
این صابون خیلی راحت و سریع کف میکرد و بوی خوبی داشت. به خاطر همین شستن دست برایمردملذت بخش شد و این کار تبدیل به یه عادت شد. با این کار خیلی از بیماریها به میزان زیادی کاهش پیدا کرد. لذت بخش کردن عادتها یه راه موثر برای ایجاد عادتای جدیده. اما خب این کار سخت از اون چیزیه که فکرشو میکنین. ما توی محیطی زندگی می کنیم که نتیجه کارامونو بلافاصله نمیبینیم. اما بشر اولیه فقط به دغدغههایفوری فکر میکردن، مثل پیدا کردن غذا و نتیجه شو هم همون موقع میدیدن.
اما متاسفانه محیطمون تغییر کرده و نتیجه کارامونو ممکنه دیر ببینیم. عادتای خوب توی بلند مدت نتایج فوق العادهای دارن، اما چون زمان میبره تا به این نتیجه برسیم، ناامید میشیم و دیگه انجامشون نمیدیم.از اون طرف عادتهای بد با این که در دراز مدت آثار مخربی دارن، اما چون باعث لذت آنی میشن گرفتارشون میشیم. مثال با کشیدن سیگار تا چند سال دیگه احتمالاً به سرطان ریه دچار میشین، اما چون در همون لحظه استرستون رو کاهش میده، شما اون تاثیر بلندمدتش رو نادیده میگیرین.
پس اگه میخواین یه عادتی رو در خودتون ایجاد کنین که نتیجه آنی نداره، سعی کنین یه لذت آنی بهش اضافه کنین. برای مثال زوجی رو در نظر بگیرین که می خواستن کمتر بیرون غذا بخورن تا هم سالمتر باشن و هم پول بیشتری پس انداز کنن. به خاطر همین اونا یه حساب بانکی به نام سفر اروپا باز کردن و هر وقت که به رستوران نمیرفتن و تو خونه غذا می خوردن 50 دلار به اون حساب منتقل میکردن. افزایش پول توی این حساب برای اونا لذت آنی ایجاد میکرد و به اونا انگیزه میداد که به این عادت پایبند بمونن.
چه بخواین عادت کتاب خوندن رو در خودتون ایجاد کنین و چه بخواین عادت سیگار کشیدن رو کنار بذارین، مدیریت رفتاراتون کار سادهای نیست. برای مدیریت عادتاتون دو روش رو می تونین امتحان کنین. روش اول پیگیری عادتهاست. بنجامین فرانکلین، نویسنده کتاب موفق و پر فروش «انسان در جستجوی معنا» از 20 سالگی از این روش استفاده می کرد. اون هر جایی که میرفت یه دفترچه به همراه خودش داشت. فرانکلین برای خودش 13 فضلیت شخصی رو تعیین کرده بود که باید هر روز به اونا پایبند می بود. دوری کردن از گفت و گوهای بیهوده و همیشه به کار مفیدی مشغول بودن نمونههایی از این 13 تاست. اون هر شب میزان موفقیتش در پایبندی به این فضلیتها رو یادداشت میکرد.
شما هم میتونین از یه تقویم ساده برای پیگیری کارهاتون استفاده کنین و روزایی که به اون عادت خاص پایبند بودین و در تقویم علامت بزنین. این کار بهتون انگیزه میده که به اون عادت پایبند بمونین. روش دوم برای مدیریت عادتهاتون استفاده از قرارداد عادته. توی این قرار داد باید برای خودتون یه تنبیه یا جریمه مشخص کنین برای وقتی که اون عادت رو انجامندادین.
برایان هریس یه کارآفرینه که تصمیم گرفت برای کاهش وزنش یه قرارداد عادت بنویسه. توی این قرار داد متعهد شد که وزنش رو به 90 کیلوگرم برسونه. بعدش عادتایی رو که به کاهش وزنش کمک میکردن رو یادداشت کرد. مدیریت کالری دریافتی روزانه و اندازه گیری هفتگی وزنش از جمله این عادتها بود. او برای عدم پایبندی به عادتاش جریمههایی رو در نظر گرفت.
برای مثال اگه میزان کالری دریافتی روزانه اش رو اندازه گیری نمیکرد باید 100 دلار به مربی شخصیش میداد یا اگه فراموش میکرد که وزنش رو اندازه گیری کنه باید 500 دلار به همسرش میداد. این قرارداد رو خودش همسرش و مربیش امضا کردن. هریس نمیخواست پولی از دست بده و از طرفی هم دوست نداشت که پیش همسر و مربیش خجالت زده بشه، برای همین به این عادت اینقدر پایبند موند تا بالاخره به وزن دلخواهش رسید. اگه ما بدونیم که کسی مواظب رفتار ما هست و همش ما رو ارزیابی میکنه انگیزه میگیریم و برای رسیدن به هدفمون تلاش میکنیم. شما هم از این روش استفاده کنین.
به همسرتون یا به بهترین دوستتون قول بدین که به عادتتون پایبند میمونین. اگه جریمه هم تعیین کنین، انگیزه بیشتری میگیرین.
همیشه اینو یادتون باشه که برای این که بتونین عادتهای مثبتی ایجاد کنین باید تا جای ممکن اونو جذاب آسون و لذت بخش کنین برای مدیریت اون هم از پیگیری عادت و قرارداد عادت استفاده کنین.
مجتبی شکوری متولد ۱۳۶۶ در تهران و دانشآموخته دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تهران است. او به عنوان کارشناس و مسئول آموزش در موسسات مختلف مشغول به کار بود تا زمانی که به عنوان میهمان برنامه کتابباز پا به آنتن تلویزیون باز کرد. شروعی که برایش شهرت و محبوبیتی بسیار آورد.شکوری در قامت یک کارشناس کتاب و به خاطر کلام شیوا و گیرایش در خلق روایتهای دوستداشتنی به سرعت مورد توجه علاقهمندان قرار گرفت و تبدیل به یکی از محبوبترین چهرههای رسانهای دهههای اخیر شد. او خودش را معملی عاشق کتاب میداند که همیشه در حال کشف و جستجو است.
ما توی دورانی هستیم که داره روانمون تروما میشه. يعنی یه اتفاقی افتاده که دیگه از توان روان ما تحملش خارجه واکنش هرکدوم ما میتونه متفاوت باشه، یکی جوک بسازه، یکی خودشو با چیزی سرگرم کنه، پس به بقیه گیر ندیم چون هرکسی برای حفظ روانش به چیزی چنگ میزنه! ظرفیت روان ما خیلی محدوده مثل جسم، شما اگه وزنه سنگینی بزنی نه تنها قوی تر نمیشی بلکه آسیبم می بینی! پس روان آدمیزاد هم با تروما قوی نمیشه، ضعیف میشه. اما چجوری از روان خودمون مراقبت کنیم؟! کارهاتون رو اولویت بندی کنید.تنها چیزی که الان نیاز داریم اینه که انرژی روانمون رو تا حد ممکن حفظ کنیم، کارهای مهمی که باید انجام بدید رو بذارید اولویت بقیه رو بریزید دور به خودتون سخت نگیرید و فشار نیارید توی این شرایط. چیزی که باعث اضطراب بیشترمون میشه آینده نامعلومه و اینکه نمی دونیم این شرایط تا کی قراره ادامه داشته باشه پس بدون همه توی این احساس کنارت شریکن و تنها نیستی.
برای بهتر شدن اوضاع روان به اون حال خوب کن های کوچیک زندگیتون پناه ببرید میتونه یه سریال یا یه موسیقی باشه حتی. با آدمای مورد علاقتون بیشتر از قبل حرف بزنید، لازم شد تراپی بگیرید از نوشتن احساسات کمک بگیرید و کف پاتون رو به زمین فشار بدید. خودتون رو بغل کنید، کشش بدنتون رو فراموش نکنید و در آخر با خودتون مهربون تر از هر زمان باشید.
کتابِ خودِ دیگر، راهنمای شما برای رسیدن به اهدافتون از طریقِ بهکارگیریِ خودهای دیگره. این کتاب، کلی افرادِ موفق رو مثال زده که تونستهن خودِ برترشون رو بیافرینن. ضمناً برای موفقیت توی تمامِ ابعادِ زندگی، دستورالعملهای شفاف و عملی ارائه داده. این خلاصهکتاب راهنمای شما برای کشفِ هویتِ پنهانتونه.فرض کنین قراره به ضرورتِ شغلی جلوی جمع سخنرانی کنین. کفِ دستاتون عرق کرده. در حالی که نشستید، سعی میکنین سرفصلهای ارائهتونو یادداشت کنین، ولی ذهنتون خالیه. روی سن یا توی اتاق میرین و همونجا خشکتون میزنه. یه صدایی توی سرتون میگه: من از پسش برنمیام.واقعیت اینه که خودِ هرروزهتون با این کارا مشکل داره. ولی یه خودِ دیگه هم دارین که کاملاً آمادهست. اسمش خودِ دیگر، یا دیگرخود یا آلتر ایگو هست.
موقعِ انجامِ یک عمل، موقعِ مواجهه با ترسها و هنگامِ دنبال کردنِ اهداف، این دیگرخود میتونه مثلِ یه اسلحهی مخفی عمل کنه. شاید هنوز به هویتِ دقیقِ خودِ دیگرتون پی نبرده باشین. این دیگرخود میتونه سوپرمن یا محمدعلی کلی باشه، یا حتی یه جانورِ قدرتمند. اما همینکه این موجود رو شناسایی کردین و بهش مجالِ ظهور دادین، اونجاست که از نهایتِ ظرفیتِ خودتون بهرهبرداری میکنین. ضمناً اگه میخواین بدونین چرا افرادِ موفقی مثلِ بیانسه از دیگرخود استفاده میکنن، یه عینک چقدر میتونه قدرتمند باشه، و چطور میشه صدای منفیِ درون رو به راحتی ساکت کرد، حتماً تا آخرِ این پادکست با ما همراه باشین.
آدمای موفق از دیگرخود برای بهبودِ عملکردشون استفاده میکنن.بو جکسون (Bo Jackson) یکی از موفقترین قهرمانهای طولِ تاریخه. ولی یه رازِ عجیب داره. خودش اذعان میکنه که شیفتهی جیسون وورهیزه (Jason Voorhees)، یعنی همون قاتلِ بیرحمِ نقابدارِ مجموعهفیلمِ جمعه، سیزدهم. به عبارتِ دیگه، زمانی که جکسون واردِ زمینِ فوتبال میشه، تبدیل به جیسون میشه.یعنی، جکسون تبدیل به خودِ دیگرش میشه. وقتی جکسون شخصیتِ یه قاتلِ خونسرد و زیرک رو به خودش میگیره، میتونه توی شرایطِ پرفشار، آروم و خونسرد بمونه.ولی این فقط جکسون نیست که یه هویتِ مخفیانه داره.
یه روز و روزگاری، یه دخترِ بااستعداد توی یه خونوادهی مسیحی به دنیا اومد که عاشقِ خوندنِ آوازهای مذهبی بود. برای همین واردِ یه گروهِ دخترانه شد و به دنبالِ شهرت رفت. ولی یه دوراهی سرِ راهش بود. ترانهها و حرکاتِ رقصی که بهش پیشنهاد میدادن و میتونست باعثِ شهرتش بشه، با هویتِ مذهبیش در تضاد بود. این خواننده برای اینکه خودشو آزادانه ابراز کنه، یه دیگرخودِ پرشروشور و برونگرا خلق کرد به اسمِ ساشا فیِرس (Sasha Fierce). این خواننده کسی نبود جز: بیانسه.
هم بو جکسون و هم بیانسه از دیگرخود برای بهبودِ خیرهکنندهی عملکردشون کمک میگیرن. ممکنه از نظرِ شما اینجور شخصیتِ جدید به خود گرفتن یه خرده عجیب به نظر بیاد، ولی جواب میده. حتی علمِ امروزی هم تأثیرشو قبول داره.
توی یه پژوهشِ جدید که دانشگاهِ مینهسوتا انجام داد، بچههای کمسنوسال به چند گروهِ مختلف تقسیم شدند و بهشون یه اسباببازی داده شد که توی یه جعبهی شیشهایِ دربسته قرار داشت. چندتا کلیدم کنارش بود ولی هیچکدوم درِ این جعبه رو باز نمیکرد. یکی از این گروهها، به قفسهی لباسها و زیورآلات دسترسی داشت. به این معنی که بچههای اون گروه میتونستن مثلاً شنل بپوشن و تبدیل به بتمن بشن.
بچههایی که خودشونو جای شخصیتهای دیگه میذاشتن، پشتکار و انعطافِ بیشتری در باز کردنِ درِ این قفل از خودشون نشون دادن. اونا ویژگیهای اون شخصیتو به خودشون میگرفتن و قدرتِ خودِ دیگرشونو به نمایش میذاشتن. به قولِ یکی از این بچهها که دست از تلاش برنمیداشت، «بتمن هیچوقت ناامید نمیشه.»
شمای شنونده هم میتونین هروقت توی مشکل یا دردسر افتادین از بتمنِ درونتون کمک بخواین. لازم نیست حتماً بچه باشین. همه میتونن برای رسیدن به موفقیت در تمامِ زمینهها، خودِ دیگرشونو به کار بگیرن. توی بخشهای بعدی، بهتون میگیم چجوری. برای فرار از این دنیای معمولی و ایجادِ تغییرِ واقعی در زندگی، از خودِ دیگرتون استفاده کنین.یه نویسندهی مشهور بود که دچارِ قفلِ نویسندگی شده بود و هروقت جلوی کامپیوتر مینشست به اون نشانگرِ چشمکزن خیره میموند و همون صدای همیشگی میومد تو سرش و میگفت: تو نمیتونی. از پسش برنمیای! ذهنش هنگ میکرد.
شما هم هروقت احساس کردین که توی یه همچین چالهای گیر کردین یا به تواناییهاتون شک کردین، باید فوراً دنبالِ راهحل باشین.
در حالتِ عادی، تصوراتِ ما آدما مربوط به دنیای معمولیه و ماها خیلی راحت توی باتلاقش گیر میفتیم. حتی موفقترین انسانها هم از این باتلاق در امون نیستن. ما یهو بدونِ هیچ هشدارِ قبلییی احساسِ درموندگی میکنیم. احساس میکنیم نمیتونیم خودمونو کامل شکوفا کنیم یا آرزوها و اهدافِ بلندمون رو محقق کنیم. ولی خوشبختانه، راهحلش وجود داره.
اول از همه، ببینید توی کدوم حوزههای زندگیتون احساسِ نارضایتی میکنین. ممکنه توی شغلتون باشه، یا توی روابطِ فردیتون، یا حتی توی سرگرمیها و فعالیتهای هنریتون.
بعدش، خیلی شفاف و واضح، تغییراتی که دنبالش هستینو مشخص کنین. تغییرات پنج نوعن: ترک کردن، شروع کردن، ادامه دادن، کمتر کردن، بیشتر کردن. مثلاً میتونین بگین: من میخوام سیگارو ترک کنم. یا میخوام کتابای خوب بیشتر بخونم.
با استفاده از این پنج مقوله، یه لیستِ کامل از همهی تغییراتِ دلخواهتون تهیه کنین. انجامِ این تمرین سبب میشه درخصوصِ نحوهی زندگیِ فعلیتون با خودتون صادق باشین و یک قدم شما رو به ایجادِ دیگرخودِ مطلوبتون نزدیکتر میکنه.
خب، بالاخره اون نویسنده چطور بر قفلِ نویسندگیش تونست غلبه کنه؟ به عبارتِ دیگه، چطور تونست از دنیای معمولیش فرار کنه؟ راهِ حل سادهتر از اون چیزیه که فکر میکنین. اون بعد از اینکه فهمید توی کدومیکی از جنبههای زندگیش احساسِ ناکامی میکنه و متوجه شد که خلاقیتِ خودشو دستِ کم گرفته، شروع کرد به جستوجوی خودِ دیگرش.
کمی بعد، این نویسنده به یه نقلِ قول از ویکتور هوگو برخورد کرد که گفته بود: «هیچ چیزی در دنیا قدرتمندتر از ایدهای نیست که وقتش رسیده باشد.» اون اینقدر از این جمله به وجد اومده بود که تصمیم گرفت ویکتور هوگو رو به عنوانِ دیگرخودش توی نویسندگی انتخاب کنه. دوباره، کلماتش روی صفحه جاری شد. قبل از اینکه خودِ دیگرتون رو خلق کنین، جا داره یه کم بیشتر توی خودتون تأمل کنین.
لحظاتِ چالشآفرینِ زندگیتون رو شناسایی کنید، نیروهای منفییی که سدِ راهتون شدهن رو پیدا کنید.زمانی که قراره جلوی جمع سخنرانی کنید چه حسی بهتون دست میده؟ آیا به عملکردِ عالیِ خودتون ایمان دارین؟ یا اینکه لکنت میگیرین و عرق میکنین؟
معمولاً زمانی که باید بدرخشیم، اضطرابِ عملکرد سروکلهش پیدا میشه. ولی قبل از اینکه عملکردتونو بهبود ببخشین، لازمه مشخص کنین توی کدوم موقعیتها معمولاً به مشکل میخورین.
توی محلِ کار ممکنه با سخنرانی و ملاقات با اربابرجوع و انعقادِ قراردادِ فروش مشکل داشته باشین. رفتارها و انتخابهای خودتونو با دقت بررسی کنین. کجای کارتون اشتباهه؟ چه چیزایی شما رو از رسیدن به اهدافتون باز داشته؟
همهی ما خصلتهای منفی داریم. بدونِ اونا، ما انسان نیستیم. بیاین به این خصلتهای منفی یه هویت بدیم، هویتِ «دشمن».
دشمنِ شما میتونه سندرومِ ایمپاستر باشه، میتونه یه آسیبِ روانیِ شخصی باشه، یا حتی یه روایتِ منفی که دربارهی خودتون دارین. هرچی که هست، به احتمالِ زیاد همونه که نمیذاره شما به تمامِ ظرفیتتون دست پیدا کنین.
این اون اتفاقی بود که برای یه ستارهی تنیس به اسمِ والریا (Valeria) افتاد. اون به این نتیجه رسیده بود که گفتوگوهای درونیِ منفیش در حینِ بازی مانعش میشن. این صدای درونی به شدت منتقد بود و مدام میگفت: اینقدر احمق نباش. و همین باعثِ مزاحمت و نگرانیش شده بود و توی عملکردش اختلال ایجاد کرده بود.
والریا یه هویت برای دشمنش تعیین کرد. اسمِ این صدای درونی رو «ایگور» گذاشت که نمادِ تمامِ پسربچههایی بود که توی بچگی بهش زور میگفتن. وقتی این دشمنو توی ذهنش یه پسربچهی هشت ساله تصور کرد، متوجه شد چقدر راحت میتونه بهش بیاعتنا بمونه و به اوضاع مسلط بشه.
وقتی به دشمنتون هویت بدین، میتونین نادیده بگیرینش، تحقیرش کنین و در نهایت، شکستش بدین.
کشفِ خودانگاره و شناساییِ انگیزههای برتر، مرحلهی بعدیِ کارِ شماست. امی (Amy) یه کارآفرینه. اون تا مدتها توی اتمامِ پروژهها مشکل داشت. مدام به خودش میگفت: تو توی همهی کارها ناتمام و کمهمتی. همین گفتوگوها باعث میشد در عمل هم مدام توی تکمیلِ پروژههاش شکست بخوره. تازه بعد از کشفِ مفهومِ دیگرخود بود که فهمید میتونه انگاره و تصوری که از خودش داره رو تغییر بده.
انسانها عادت دارن برای همه چیز یه تعمیمِ کلی بسازن. لیزا کرون (Lisa Cron) توی کتابی که دربارهی شناختِ مغز نوشته، میگه ما انسانها سختافزارمون به گونه ای طراحی شده که احکامِ کلی صادر کنیم. این روشیه که مغز برای فهمِ دنیای پیچیده و پرآشوبِ خارجی ازش استفاده میکنه.
زمانی که ما دربارهی هویتِ خودمون یه سری تصورات و احکامِ کلی داشته باشیم، این تصورات روی افکار و احساساتِ ناخودآگاهمون و در نتیجه روی اعمال و رفتارمون تأثیر میذارن. اگه تصوراتمون منفی باشه، مثلاً خودمونو کمهمت و سستاراده یا کمرو بدونیم، میتونه سدِ راهمون بشه.
وقتی شما از دیگرخودتون استفاده میکنین، تصوراتِ جدیدی برای خودتون خلق میکنین که رهاییبخش و دلگرمکننده ان. این تصورات بهتون کمک میکنن تا از باتلاقِ دنیای معمولی و کسالتباری که توش گیر افتادین رها بشین و یه دنیای خارق العاده رو کشف کنین؛ قلروِ شگفتانگیزی که میتونین به اوجِ عملکردِ خودتون برسین.
لازمهی رسیدن به این قلمرو، رسیدن به حالتیه که اصطلاحاً بهش غرقگی میگن.
قبل از اینکه به این حالت برسین، باید حسابی دربارهی اینکه چی میخواین فکر کنین. با یه هدفِ ملموس شروع کنین. مثلاً اگه رؤیای هنرمند شدن دارین، هدفتون میتونه مثلاً این باشه که آثارِ هنریتون در معرضِ دیدِ عموم قرار بگیره.
بعدش دربارهی گامهای مشخصی که برای رسیدن به این هدف میتونین بردارین فکر کنین، مثلِ بیشتر نقاشی کردن. و بالاخره، ببینین برای تحققِ این هدف به چه باورهایی نیاز دارین. مثلاً این باور که: من شایستگی و تواناییِ کافی دارم.
درسته که داشتنِ یه هدفِ مشخص و دقیق خیلی مهمه، ولی یه قدمِ دیگه هم باید بردارین. از خودتون بپرسین چرا اصلاً دنبالِ این چیزا هستین؟ این «چرایی»ها کاملاً شخصیه و میتونه هم خودخواهانه باشه هم خیرخواهانه. ولی برای اینکه شما رو به حرکت وادار کنه، باید توأم با احساساتِ قوی باشه.
احساس، کلیدِ تحققِ اهدافه، چون انگیزانندهی قویایه. مثلاً اگه احساس میکنین توی زندگیتون موردِ تبعیض قرار گرفتین، همین میتونه به هدفِ شما شکل بده. حسِ بیعدالتی میتونه شما رو به جلو هل بده.
بعد از اینکه با دقت اهداف و انگیزههاتونو مشخص کردین، وقتشه که واردِ قسمتِ جذابِ ماجرا بشین. برای ایجادِ دیگرخودتون آمادهاین؟ دیگرخودِ تأثیرگذار اونیه که هویت و داستانِ کاملاً مشخصی داشته باشه. کنترل کردنِ خود به اندازهی کافی سخت هست. حالا اگه قرار باشه روی یه مخلوقِ دیگه هم کنترل داشته باشین کار از این هم سختتر میشه. این همون مشکلی بود که لیزا باهاش مواجه بود. لیزا قرار بود توی مسابقاتِ سوارکاری شرکت کنه. اون به شدت توی مسابقات دچارِ استرس میشد. متأسفانه اسبش هم خیلی زیرک بود و متوجهِ اضطرابش میشد. لیزا برای اینکه توی مسابقه عملکردِ بهتری داشته باشه، باید علاوه بر خودش، اسبش رو هم کنترل میکرد.
لیزا دنبالِ یه شخصیت بود که نمادِ بارزِ کنترل و اعتماد به نفس و خونسردی باشه. اون در نهایت به شخصیتِ واندر وومن (Wonder Woman) رسید که یه ابرقهرمانِ افسانهایه که توی جنگها سوارِ اسب میشه. این شخصیت حسابی احساساتِ لیزا رو درگیر میکرد و یه دیگرخودِ عالی برای اون محسوب میشد.
راههای خیلی زیادی برای ایجادِ دیگرخود وجود داره. میتونین با یه ویژگی مثلِ «قاطعیت» شروع کنین و بعد، شخص یا حیوونی رو که نمادِ این صفت هست انتخاب کنین. یا هم میتونین مثلِ لیزا کسی رو انتخاب کنین که از قبل بهش علاقهمند بودین، خواه یه شخصیتِ خیالی باشه یا یه شخصیتِ تاریخی یا یه هنرپیشه. حتی میتونید کسی رو انتخاب کنین که شخصاً میشناسینش و با شخصیتش ارتباطِ عمیقی برقرار میکنین.
بعد از اینکه دیگرخودتون هویتش مشخص شد، یه اسم براش بذارین. بعد، یه قدم جلوتر برین و ظاهر، سبک، رفتار و شکل و شمایلشو مشخص کنین. بعد، از این هم جلوتر برین و باورها، ارزشها و انتظاراتشو تعیین کنین. به عبارتِ دیگه، اونو از نو خلق کنین.
ضمناً از اهمیتِ زندگینامهها هم غافل نشین. بله، زندگینامهی دیگرخودتون خیلی مهمه! زندگینامه ها کمک میکنن تا به لحاظِ احساسی هم با شخصیتها ارتباط برقرار کنین و باعث میشن تأثیرگذاریِ دیگرخودتون بیشتر بشه. چون به هر حال این صرفاً یه تمرینِ فکری نیست، روشیه برای ایجادِ تغییراتِ واقعی در زندگیِ روزمرهتون.
زندگیِ دیگرخودتون لزوماً نباید داستانِ پیچیدهای داشته باشه. حتی اگه ساده باشه احتمالاً نتیجهی بهتری هم بده. فقط باید به لحاظِ احساسی و عاطفی با شما همسو باشه. مثلاً شخصیتِ جی کی رولینگ (J.K. Rowling) رو در نظر بگیرین! خانمِ رولینگ از یه مادرِ تکوالدِ پرمشکل تبدیل به یه نویسندهی مشهور شد. اگه شما هم یه شخصِ تکوالد هستین و توی شغلتون با چالش مواجهین، مطمئناً زندگیِ رولینگ براتون انگیزهبخش و الهامبخش خواهد بود.
بسیار خوب، تا اینجا دیگرخودتون رو انتخاب کردین و یه هویتِ کامل هم براش تعریف کردین. قدمِ بعدی اینه که دیگرخودتون رو از توی ذهنتون واردِ دنیای واقعی کنین!
با یه شیءِ فیزیکی خودِ دیگرتون رو بیدار کنین. سالِ 1940 بود. دنیا در مقطعِ تاریخیِ حساسی به سر میبرد و کشورها پاشون به جنگِ جهانیِ دوم باز شده بود. وینستون چرچیل که قرار بود به زودی نخست وزیرِ بریتانیای کبیر بشه، روزهای خیلی پرچالشی رو سپری میکرد. وقتی که داشت آمادهی رفتن به لندن میشد تا این سِمت رو قبول کنه، به کلکسیونِ کلاههاش نگاهی انداخت و از خودش پرسید: امروز بهتره کدوم خودم باشم؟
ذهن میتونه هر شیئی رو تبدیل به نماد کنه. برای چرچیل، هر کلاه نمادِ یه خودِ متفاوت بود. عینک هم میتونه یه نماد باشه. برای خیلی از سلبریتیها، زدنِ عینک نمادِ جابجایی از زندگیِ رسانهای به زندگیِ شخصیه. ولی برای بعضی آدما عینک ممکنه نمادِ هوش، اعتماد به نفس یا خوشصحبتی باشه. پس یه چیزِ کاملاً شخصیه.
استفاده از اشیاءِ نمادین یه راهِ ساده و سریع و ظریفه برای اینکه به خودِ دیگرتون تبدیل بشین. برای این تغییر، به یه شیءِ فیزیکی نیاز دارین.
بذارین اسمِ این شیءِ نمادین رو توتِم بذاریم. اشیائی که میتونین انتخاب کنین انواع و اقسامِ زیادی دارن. توتمِ شما میتونه یه تیکه لباس یا پارچه باشه. یا زیورآلاتی مثلِ کلاه یا حلقه. میتونه یه عکس یا یه خودکار یا یه قلوهسنگ باشه. حتی میتونه یه عملِ خاص باشه، مثلِ پا گذاشتن روی سن یا ورود به اتاقِ هیأتمدیره.
توتمتون رو با دقت انتخاب کنین، چون حتماً باید برای شما سمبل و نمادِ چیزی باشه. باید چیزی باشه که همیشه بتونین ازش استفاده کنین و بتونین به سرعت فعالش کنین.
برای فعال کردنِ توتِم، میتونین اونو بپوشین یا توی دستتون بگیرینش. میل با خودتونه، ولی راهی رو انتخاب کنین که ساده و راحت باشه و در هر موقعیتی بتونین انجامش بدین. ضمناً زیاد از حد ازش استفاده نکنین. استفاده از توتم باید آگاهانه و در شرایطِ خاص باشه تا بتونه توی لحظاتِ دشوار به کمکتون بیاد. میتونین از مارتین لوترکینگ الهام بگیرین که با اینکه به عینک نیازی نداشت اما برای اینکه توی جمع خاص و متمایز باشه عینک میزد.
توی بخشِ بعدی، یه تعداد راهکارِ دیگه بهتون میدیم تا توی شرایطِ واقعاً دشوار بتونید روی پای خودتون بایستید.
وقتی کم مونده تسلیم بشین، از قدرتِ صدای درونتون استفاده کنین و به مبارزه ادامه بدین.
توی تمامِ فیلمای اکشن، لحظه ای هست که قهرمان به چندقدمیِ شکست میرسه. مثلاً راکی با بازیِ سیلوستر استالونه داشت مبارزه رو میباخت که یهو... توی لحظهی آخر حریفشو ضربه فنی کرد.
ولی همهی ما میدونیم که زندگیِ واقعی شبیهِ فیلما نیست. وقتی از پا افتادیم، خیلی سخته که بلندشیم و مبارزه کنیم. چطور ممکنه در عینِ ضعف و ناتوانی، به حرکتِ روبهجلومون ادامه بدیم؟
رِیچل (Rachel) یه تنیسبازِ درجهیک بود که اغلب توی زمینِ بازی دچارِ تردید میشد. اون توی زندگیِ عادیش خودشو انسانِ جوانمردی میدونست. برای همین، از شکست دادنِ رقیبش احساسِ گناه میکرد. این احساسِ گناه، توی مسابقه بدجوری به علمکردش لطمه میزد.
اون برای اینکه بر این لحظاتِ مشکل غلبه کنه، با اون صدای منفیِ توی سرش یه گفتوگوی ذهنیِ سریع انجام میداد. اون، اسمِ این صدا رو که دشمنِ خودش میدونست، سوزی گذاشته بود و خطاب بهش میگفت: این زمینِ منه سوزی! برو بیرون. ریچل این مکالمه رو برای این انجام میداد تا بتونه به مسابقه ادامه بده و دشمنشو سرِ جاش بنشونه. این روش یه راهِ مؤثره برای اینکه توی افکارِ منفی گیر نیفتیم.
یه تکنیکِ دیگه هم وجود داره که به دردِ وقتایی میخوره که دچارِ خودکمبینی یا خودانتقادی میشین و صدای منفیِ داخلِ ذهنتون یا همون دشمنِ شما، بهتون حرفای دلسردکننده میزنه، مثلاً میپرسه: فکر کردی کی هستی؟ اینجا نیاز به یه جوابِ دندانشکن و قاطع دارین.
برای مهیا کردنِ این پاسخ، باید با دقت به زندگی و حرفه و دستاوردهای خودتون فکر کنین. یا هم میتونین از زندگینامهی خودِ دیگرتون استفاده کنین تا ازش الهام بگیرین. در هر صورت نیاز به داستانی دارین که روایتگرِ اراده و موفقیت باشه.
حالا وقتی دشمنتون پرسید «فکر میکنی کی هستی؟»، میتونید با حاضرجوابی بهش بگین: «من کیام؟ من همون آدمیام که شغلشو ول کرد و یه حرفهی دیگه رو از صفر شروع کرد، و سخت کار کرد و تبدیل به آدمِ موفقی شد که امروز هستم. پس اگه فکر میکنی داری با کسی حرف میزنی که نمیتونه خودشو از نو بسازه، بهتره راهتو بکشی بری!» داشتنِ یه چنین مهرِتأییدهای قدرتمندی بر موفقیتهاتون ، صدای منفیِ داخلِ سرتونو خاموش میکنه و اعتماد به نفستونو بالا میبره.
حالا دیگه آمادهی ورود به دنیا در کنارِ دیگرخودتون هستین. ولی قبل از اینکه از این سلاحِ مخفی رونمایی کنین، یکی دوتا نکتهی دیگه هست که برای موفقیتِ بیشتر باید بدونین.
شهامتِ محک زدنِ خودِ دیگرتون رو داشته باشین
سالِ 1955، یه زنِ جوون مشغولِ قدم زدن تو خیابونای نیویورک بود. هیچ کس بهش توجه نمیکرد. اونم یکی مثلِ بقیهی مردم بود. بعد یه دفعه رو کرد به سمتِ عکاسی که دنبالش میومد و ازش پرسید: میخوای ببینیش؟ زن کتشو درآورد، موهای مجعدشو افشون کرد و ژست گرفت. در عرضِ چندثانیه، سیلِ جمعیت دورش جمع شدند. اینجا بود که نورما جین (Norma Jean) تبدیل شد به خودِ دیگرش، یعنی مرلین مونرو (Marilyn Monroe).
شما هم مثلِ نورما جین میتونین با خودِ دیگرتون خوش بگذرونین و توی یه سری لحظاتِ خاص، اونو رو کنین.
با یه چالشِ ساده شروع کنین. مثلاً برین توی یه کافیشاپ. سعی کنین راه رفتنتون، سفارش دادنتون و قهوه خوردنتون درست شبیهِ خودِ دیگرتون باشه. یا مثلاً دفعهی بعد که با دوستان یا اعضای خانواده خواستین بازی کنین، در قالبِ خودِ دیگرتون باهاشون مسابقه بدین. از دیدنِ اینکه چقدر این کار میتونه تفاوت ایجاد کنه شگفتزده خواهید شد.
این تمرینهای ساده باعث میشن تا توی موقعیتهای کمریسک، با خودِ دیگرتون آشنا بشین و قدرتشو محک بزنین. هروقت به اندازهی کافی باهاش مأنوس شدین، دیگه توی مواقعی که واقعاً بهش احتیاج داشتین خیلی راحتتر میتونین به این منبعِ قدرت وصل بشین.
داشتنِ ذهنیتِ درست هم خیلی مهمه. اگه برای ورود به دنیای خارقالعادهتون آمادگی دارین، یه چندتا نکته هست که باید به خاطر داشته باشین.
از چالشها استقبال کنین، همینطور از خلاقیتِ خودتون. منعطف و بازیگوش و کنجکاو باشین. یادتون باشه که شما همیشه میتونین تغییر کنین. میتونین رشد کنین. این نکتهی آخر اهمیتِ ویژه ای داره. برای اینکه با موفقیت از خودِ دیگرتون استفاده کنین، باید باور داشته باشین که میتونین تغییر کنین. این باور بهتون کمک میکنه نتایجِ کاملاً جدیدی خلق کنین.
حالا وقتشه که با خودِ دیگرتون از مرزهای محدودیت عبور کنین. زندگی که تموم شد نه از افکارِ ما چیزی میمونه نه از نیتهای ما. تنها چیزی که ازمون میمونه عملِ ماست. پس عمل کنید.
بی شک همه ما در زندگی آرزوهایی داریم که رویای رسیدن به آنها را در سر می پرورانیم. به آنها فکر می کنیم و گاهی در میان آنها زندگی می کنیم. اما تا به حال به این فکر کرده اید که برای تحقق آنها چه راهی میتوان در پیش گرفت و یا اصلا قابلیت تبدیل شدن به واقعیت را دارند یا مدینه فاضله و اسطوره هستند؟
آرزوها خواسته ها وامیال درونی ما هستند که در قالب ایده آل هایی در ذهن ما تجسم یافته اند، بسیاری از این آرزوها صرفا آرزو هستند و اگر با منطق با آنها رو به رو شویم میبینیم در دنیای واقعی امکان پذیر نیستند. اما بسیاری دیگر از این آرزوها با تلاش و برنامه ریزی قابل تحقق هستند، پس بهتر است کمی دقیق تر آرزو های خود را مورد بازبینی قرار دهید و ذهن خود را از پرداختن به آرزوهای غیر واقعی بازدارید.
اما اگر بخواهیم تعریفی از هدف ارائه دهیم باید این نکته را بیان کنیم که هدف ها، خواسته هایی هستند که اولویت های زندگی ما را شکل می دهند. هدف انگیزه فعالیت روزمره مارا شکل می دهد و زمینه ساز زندگی آینده ماست. پس میان هدف و آرزو تفاوت بسیار زیادی وجود دارد. انسان هدفمند به جای نشستن و دل سپردن به آرزوها، عملگراست. برای رسیدن به هدف ها و بلند پروازی های خود برنامه ریزی می کند و با استراتژی پیشروی می کند.
تا به حال فکر کردی به اینکه ما انسانها بیشتر از کدوم سمت آسیب می بینیم و سقوط می کنیم؟ با شناسایی نقاط سقوط به راحتی می تونی جلوی سقوط خودتو بگیری.
کودک درون بخشی از وجود توست که از کودکی تو تا به الان همراه تو بوده، این بخش بهت نشون میده چرا درحال حاضر یک سری رفتار و افکار و اخلاقیات رو داری و چه اسیب هایی و سرکوب هایی شدی بلکه بتونی دوباره خودت رو درمان کنی، کودک درون عاشق تحرک و خلاقیت و شادیه اما به مرور توسط تروما و تجربیات آسیب دیده و سرکوفت شده. برای ارتباط با کودک درون: بازی کردن نقاشی کشیدن پازل و خاک بازی و خمیربازی و …ارتباط با کودکان گذروندن وقت با کودکان، ارتباط با حیوانات، مدیتیشن: کودکی خودتون رو تصور کنید که در رو به روی شماست و تماشاگر صحبت ها و گفته های اون باشید و به اون گوش بدید و هررفتاری و حرفی و محبتی که انتظار داشتید از بیرون به شما بدن خودتون به کودک درون خودتون بدید و بگید.
برای برنامهریزی کارهای روزانه افراد موفق، میتوان به یک جدول کلی اشاره کرد که شامل فعالیتهای متنوع و مؤثری است. این جدول میتواند بر اساس نیازها و اهداف شخصی تغییر کند، اما شامل عناصری است که به موفقیت کمک میکنند. در زیر یک نمونه جدول ارائه میشود:
|
فعالیت روزانه |
زمان |
|
بیداری و صبحانه |
۵:۳۰ صبح |
|
ورزش یا تمرینات مذهبی |
۶:۰۰ صبح |
|
مطالعه کتاب یا مقالات آموزشی |
۷:۰۰ صبح |
|
برنامهریزی روز و تعیین اهداف |
۸:۰۰ صبح |
|
شروع کار بر روی پروژههای مهم |
۹:۰۰ صبح |
|
استراحت و ناهار |
۱۲:۰۰ ظهر |
|
ادامه کار بر روی پروژهها |
۱:۰۰ بعدازظهر |
|
ارزیابی روز و یادداشت نکات مهم |
۵:۰۰ عصر |
|
وقت گذرانی با خانواده یا دوستان |
۶:۰۰ عصر |
|
مطالعه کتاب یا تماشای مستند |
۸:۰۰ شب |
|
آماده شدن برای خواب و تضرع |
۱۰:۰۰ شب |
آخرین دیدگاه ها