نوشته: اشلی ونس
این روزها کمتر کسی رو میشه پیدا کرد که اسم ایلان ماسک رو نشنیده باشه یا از کارهای اون بیخبر باشه. اما ایلان ماسک کیه که تونسته تا این لحظه ثروتمند ترین فرد دنیا بشه و چنین رویاهای متفاوتی رو دنبال کنه؟ کتاب ایلان ماسک نوشته اشلی ونس درباره زندگی، شخصیت، رویاها و ابعاد مختلف زندگی ماسک نوشته شده که اون رو از بقیه آدمها متفاوت میکنه.
توی دنیا افراد فعال توی کسبوکار اندکی رو میشه پیدا کرد که به اندازه ماسک معروف شده باشن
موفقیت اون توی حوزههای مختلف از ماشینهای برقی گرفته تا سفر به فضا، اسمش رو توی تاریخ تثبیت کرده.
اما چه چیزی ماسک رو انقد خاص کرده؟ این خلاصه درباره علایق و احساسات ماسک صحبت میکنه؛ درباره نیروهایی که اون رو به این ادم امروزی تبدیل کردن. مثل علاقه اون به نجات بشر از نابودی که انگیزهش برای کارکردن روی نیروهای خورشیدی، ماشینهای برقی و سفر به فضا بوده و در نهایت اون رو به این میزان از موفقیت رسونده.
تو این خلاصه صوتی، علاوه بر بررسی زندگی و تجربیات ایلان ماسک، این موارد جالب رو هم بررسی میکنیم:
چرا ماسک ازدواج کرد، طلاق گرفت، دوباره ازدواج کرد و باز از زن دومش جدا شد
چطور روابط به خانمها نقطه شروع سفر اون به مریخ شد
چطور ایلان ماسک خودروهای برقی رو انقد جذاب میسازه
نجات بشریت چیزیه که به ماسک انگیزه میده
رسیدن به موفقیت تو صنعت انرژيهای تجدیدپذیر کار سختیه، کما اینکه خیلیها تلاش کردن و شکست خوردن. با این وجود، ایلان ماسک، بنیانگذار تسلا موتورز و سولارسیتی (SolarCity) تونسته نه یکبار بلکه دوبار موفق بشه. چطوری؟
موضوع جوری هست که اون به دنیا نگاه میکنه. ماسک از اون دسته کارافرینهای شیفته پول سیلیکون ولی نیست؛ بلکه نوعی حس همدردی جهانی توی خودش داره که باعث میشه به انسانها اهمیت بده. اون یه هدف ساده داره: اینکه بتونه انسانها رو توسط انتقال به مریخ نجات بده. از نظر اون زمینی که در معرض خطر شهاب سنگهاست و منابعش رو به پایان میرن، خونه قابل اعتمادی به حساب نمیاد.
این نگرانی از ذهن ماسک بیرون نمیره و به خاطر همین تبدیل به هدفی شده که میخواد به انجام برسونتش. البته ماسک به خاطر هدفهای غیرواقعی، حجم زیاد کار و توهین کردن به کارمندهاش هم معروفه.
ماسک یکبار یکی از کارمندهاش رو که به جای جلسه شرکت به تولد بچهش رفته بود حسابی گوشمالی داد چراکه میخواست اون ادم مشخص کنه اولویتش چی هست. از نظر ماسک شما یا موفق میشید ۱۰۰ درصد تاریخ جهان رو تغییر بدید یا اصلا موفق نمیشید.
چه ازش خوشتون بیاد چه بدتون بیاد، اون پیش کارمندهاش به خاطر تعهدی کاریای که داره بسیار محبوبه. اونا میدونن که همین باعث موفقیت میشه.
ماسک ادم دورو و ریاکاری نیست، حس هدفمندی اون به سادگی توی برنامههای هفتگیش مشخصه. دوشنبههاش تو اسپیس ایکس تو لوس انجلس شروع میشه، جایی که تا سه شنبه شب کار میکنه.
بعد اون به سیلیکون ولی پرواز میکنه و چهارشنبه و پنجشبنه توی تلسا مشغول به کار میشه و دوباره با پرواز به لس انجلس برمیگرده. هیچکس نمیتونه چنین سبک زندگی ای داشته باشه مگه به کاری که توی زندگیش میکنه باور داشته باشه.
کودکی غمگین ماسک شخصیت نواور و زیادهخواه اون رو شکل داده
ایلان ماسک به واسطه حس ویژه و قدرتمندی که نسبت به هدفش داره، یکی از موفقترین کارافرینهای جامعه امروزه. اما چطور به این نگاه رسید؟ همه چیز به کودکی سخت ایلان تو افریقای جنوبی برمیگرده.
ایلان ماسک جوان و تقریبا بدون دوست، رابطه خوبی با پدرشErrol نداشت. با این وجود، زمانی که پدر و مادرش از هم جدا شدن، ماسک انتخاب کرد که با پدرش بمونه.
زندگی ماسک با پدرش ساده نبود. علاوه بر مشکلات توی خونه، ایلان معمولا توسط همکلاسی هاش زورگیری میشد، تا جایی که یه بار جوری کتک خورد که تا یک هفته نمیتونست به مدرسه بره.
ماسک برای فرار از این مشکلات، به درس خوندن و مطالعه پناه برد. به لطف حافظه تصویری قدرتنمدش، میتونست دو تا دانشنامه رو بخونه و همه رو به یاد بیاره.
کتاب «راهنمای هیچهایک کردن به سمت کهکشان» یکی از کتابهایی بود که عمیقا اون رو تحت تاثیر قرار دارد و باعث شد بفهمه که جواب دادن به یه سوال سادهست، اما پرسیدن سوال درست کار سختیه.
توی همین سن ماسک با خودش به سوالهایی فک میکرد که میتونست تمدن بشری رو گسترش و توسعه بده. قبل از اینکه وارد دبیرستان بشه کلی ایده درباره انرژی خورشیدی، شکست دادن سایر سیارهها، بانکداری بدون کاغذ و راکتهای فضایی توی سرش داشت.
همچنین برای خودش یه کارافرین بود که بازی ویدیوییای که ساخته بود رو به بقیه میفروخت. ۵۰۰ دلار وقتی تنها ۱۲ سال سن داشت!
اعتماد به نفس و اراده ماسک توی دوران کالج بیشتر شد
در سال ۱۹۹۸ ایلان ماسک تصمیم گرفت که به سربازی اجباری تو افریقای جنوبی نره، پس اونجا رو ترک کرد. هرچند ماسک میخواست به آمریکا بره، اما مقصد اولش کانادا شد. سال اول براش سخت بود. پیش اعضای مختلف خانواده جابهجا میشد و شغلهای عجیبی داشت.
تو همین اوضاع بود که تو دانشگاه Queen ثبت نام کرد، جایی که اعتماد به نفسش بیشتر شد و شخصیتش شکل مشخصتری پیدا کرد.
توی دوران کالج نسبت به زمان مدرسه زیادهخواه تر بود. توی دورههای صحبت کردن برای جمعیت شرکت کرد، اقتصاد خوند و تونست دختر مورد علاقهش یعنی جاستین ویلسون که بعدها همسر اول و مادر ۶ تا پسرش شد رو به دست بیاره.
رابطه اونا رمانتیک و کمی هم رقابتی بود. البته ویلسون اوایل علاقهای به ماسک نداشت، اما بهش نه هم نمیگفت. برای قرار اول، اونا به یه بستنی فروشی رفتن.
ایلان از قبل فهمیده بود ویلسون چی میخونه و از یکی از همکلاسی هاش پرسیده بود که چه بستنیای دوست داره، پس با دوتا بستنی شکلاتی پیداش شد. این تکنیک رسیدن به موفقیت تو همه ابعاد زندگی ماسک به وضوح دیده میشه.
بعد از دو سال درس خوندن توی دانشگاه کویین، ماسک به دانشگاه پنسیلوانیا رفت و اونجا تونست دوستای بیشتری پیدا کنه، دوستایی که نشون دادن نه فقط از نظر شخصیتی بلکه از نظر مالی هم ادمهای با ارزش توی زندگی اون هستن.
ماسک و یکی از دوستای خوبش Adeo Ressi ، تو یه ساختمون بزرگ که اجاره کرده بودن، مهمونی میگرفتن. ورودی مهمونی ۵ دلار بود و ماسک تونست سود بزرگی از این کار بدست بیاره. حتی یکشب انقد سود کردن که کل اجاره یک ماه رو میشد باهاش بدن.
اولین استارتاپ ماسک اون رو به یه کارافرین ثروتمند تبدیل کرد
به محض اینکه کالج تموم شد، ماسک مشتاق بود وارد قطار کسب و کارهای اینترنتی بشه و اینجا بود که اولین شرکت خودش رو راهاندازی کرد.
در سال ۱۹۹۵، به همراه برادرش شرکت Global Link Information Network رو راهاندازی کردن که بعدها به Zip2 تغییر نام داد. هدف اونها این بود که به کسب و کارهایی که ایدهای نداشتن کمک کنن تا برای اولین بار انلاین بشن.
اون زمان کسب و کارهای کمی اینده اینترنت رو درک میکردن و ایدهای نداشتن که چطور واردش بشن، همینطور ارزش زیادی برای انلاین کردن و اوردن کسب و کارشون توی صفحات وب قائل نبودن.
اوایل این کار خیلی سخت بود، ماسک و برادرش تمام وقت کار میکردن، اما خب سودی نداشتن. خیلی از افرادی که کسب و کار سنتی داشتن دست رد به سینهشون میزدن و محترمانهترین نظری که میدادن این بود که: اینترنت احمقانهترین چیزیه که دربارهش شنیدن!
اما زمانیکه مور داویدو ونچرز (Mohr Davidow Ventures) تصمیم گرفت توی استارت اپ اونا سرمایهگذاری کنه، همه چیز شروع به تغییر کرد.
پشتکار و انگیزه ماسک اونا رو بابت سرمایهگذاری ترغیب کرده بود، ولی اونا ماسک رو کنار گذاشتن و فردی به نام Rich Sorkin رو به عنوان مدیر انتخاب کردن، همچنین مهندسانی رو استخدام کردن تا کدهای نوشته شده توی سایت رو اصلاح کنن، اینکار حسابی روی اعصاب ماسک رفت، چون به هر حال خودش رو یه کدنویس میدونست.
با این وجود ساختار بهتر و هدفهای واقعی تری به همراه سرمایهگذار جدید وارد کار شد.Jim Ambras نایب رییس بخش مهندسی Zip2 میدونست برای کاری که ماسک میگفت باید توی یک ساعت انجام بشه، در واقع یک تا دو روز زمان لازم بود.
وقتی میگفت کاری باید تو یک روز انجام بشه، در واقع اونکار یک هفته زمان نیاز داشت.
سرانجام توی فوریه ۱۹۹۹، شرکت PC-maker Compaq Computer پیشنهاد داد تا Zip2 رو در ازای ۳۰۷ میلیون دلار پول نقد بخره. ماسک هم علاقهای نداشت که به همکاری با اونا ادامه بده و داشت به شروع پروژههای جدید فک میکرد، ایلان میخواست که یه مدیر موفق بشه.
شکست سر Paypal ماسک رو به میلیونها دلار رسوند
ماسک با پولی که بدست اورده بود، عضو کلوب بیگ بویز شد. با بخشی از پولی که از Compaq گرفته بود، یه بنز مک لارن، یه آپارتمان و یه هواپیمای کوچیک خرید. با باقی مانده پولش هم مستقیما وارد کار جدیدش شد، یعنی: X.com
اون روزها مردم حتی نسبت به خرید ای بوکها بی توجه بودن، چه برسه به حسابهای بانکی اشتراکی. اما با مشارکت Barclays، ماسک موفقیت شد که X.com رو به عنوان یکی از اولین بانکهای انلاین جهان راهاندازی کنه، که هم بیمه داشت، هم گزینههای خوبی برای سرمایهگذاری ارائه میداد.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه چندتا رقیب اصلی سر و کله شون پیدا شد. مکس لِوچین (Max Levchin) و پیتر تِیل (Peter Theil) داشتن تو شرکت کانفینیتی (Confinity) روی اولین سیستم پرداخت خودشون قبل رونمایی از اولین نسخه Paypal کار میکردن.
بعد از یه جنگ کوچیک، دو تا شرکت توی مارس ۲۰۰۰، تصمیم گرفتن که با هم ادغام بشن. Confinity محصول جذابتری داشت و X.com پول بیشتر و محصولات بانکی بهتر، بنابراین با هم ترکیب شدن.
اما ماسک دوباره خیلی زود توی شرکت خودش کنار گذاشته شد. دو ماه بعد از ادغام، تیل استفا داد، لوچین هم تهدید به استفا کرد و ماسک خودش رو در استانه یه شرکت از هم پاشیده دید.
علیرغم اینکه اکثر همکارای ماسک پی پل رو ترجیح میدادن، اما ماسک پافشاری میکرد که روی برند ایکس دات کام کار بشه. یه مشکل دیگه ماسک این بود که سیستمهای کامپیوتری دائما به مشکل میخوردن و سایت هم هر هفته پایین میومد.
سر انجام تو یکی از کثیفترین کودتاهای تاریخ سیلیکون ولی (Silicon Valley) در حالیکه ماسک به همراه همسرش جاستین به سفر رفته بودن، مدیران شرکت از تیل خواستن که به عنوان مدیر برگرده و ماسک رو عزل و اونو به عنوان مشاور ابقا کردن.
شرکت اسمش رو از X.com به Paypal تغییر داد و در نهایت در جولای ۲۰۰۲ به ازای ۱.۵ میلیارد دلار به eBay فروخته شد. ۲۵۰ میلیون دلار به ماسک رسید که برای شروع رویاهای دیوانهوارش کافی بود.
اراده ماسک، زندگیش رو به سمت دیگهای برد: صنعت فضایی
بعد از تولد ۳۰ سالگیش در سال ۲۰۰۱، ماسک تصمیم گرفت که به خورده کاری هاش پایان بده. ماسک خانواده خودش رو به لس انجلس برد، یعنی نزدیک به مرکز صنایع فضایی تو امریکا.
ماسک همیشه ذوق اینو داشت که وارد صنعت فضایی بشه. همزمان، انجمن مریخ داشت روی بررسی امکان زندگی روی مریخ با فرستادن موش به مدار مریخ کار میکرد. به نظر ماسک این ایده خوب بود، اما میشد بهتر از اینم باشه، یعنی اینکه بشه موش رو مستقیما روی مریخ فرستاد.
ایده ماسک توسط انجمن مریخ رد شد، ولی این اتفاق دلسرد و منصرفش نکرد. ماسک تصمیم گرفت که ایده خودش رو با جستجو برای ساخت راکت های ارزون قیمت دنبال کنه.
در جون ۲۰۰۲، شرکت Space Exploration Technologies یا همون SpaceX متولد شد و هدف اون تبدیل شدن به خطوط هوایی برای حمل و نقل به فضا بود. در حالیکه اون زمان برای فرستادن ۵۰۰ پوند بار به حدود ۳۰ میلیون دلار هزینه لازم بود، راکت فالکون ۱، ۱۴۰۰ پوند رو میتونست با هزینه تنها ۶.۹ میلیون دلار به فضا بفرسته.
البته همونطور که میدونید، انتظارات ماسک غیرواقعی بودن. زمان بندی اولیه ماسک اینطور بود که اولین موتور باید تا می ۲۰۰۳ اماده شه، موتور دوم تا ژوئن و بدنه راکت تا جولای و همه چیز تا سپتامبر سر هم بشه و اولین پرتاب هم تو ماه نوامبر اتفاق بیوفته، یعنی تقریبا ۱۵ ماه بعد از راه اندازی شرکت!
و البته باز همونطور که میدونید تقریبا ۴ سال طول کشید تا اسپیس ایکس اولین پرتاب موفق خودش رو انجام بده. اگرچه ماسک از اینکه برنامه بهم بریزه بدش میاد، اما اینو هم خوب میدونه که قرار نیست همیشه کارها همون بار اول جواب بدن و شکست هم بخشی از فراینده.
واقعیت اینه که اکثر پرتاب ها با شکست رو به رو میشن. اون میدونست از هر ۲۰ پرتاب شرکت اتلس، تنها ۹ تاش موفق میشه، پس شکست عادیه، اما ماسک به هر قیمتی به دنبال موفقیت توی اسپیس ایکس بود.
تلاش و اراده ماسک جواب داد و اسپیس ایکس تبدیل به اولین شرکت تجاری ای شد که تونست کپسولهای Dragon رو به فضا ببره و اونا رو با امنیت به زمین برگردونه و روی اقیانوس فرود بیاره.
شرکت ایلان تونست به موفقیت خودش به شکل فوقالعادهای ادامه بده که در ادامه بهشون اشاره خواهیم کرد.
با مدیریت ماسک، تسلا موتورز آینده روشنی رو پیش پای ماشینهای برقی گذاشت
ماشینهای برقی چندان طرفداری نداشتن و در مقابل برندهایی مثل جگوار و فراری یه شوخی به حساب میومدن. اما اگه یکی از ماشینهای فرمول ای رو از نزدیک دیده باشید حتما نظرتون اینه که اوضاع داره تغییر میکنه.
یه نفر این وسط بیش تر از همه تلاش کرده تا ماشینهای برقی رو جذاب و خواستنی کنه، ایلان ماسک.
ماسک کمک کرد که جهان، تکنولوژی ماشینهای برقی رو همونجوری که هستن بشناسه، یعنی جذاب و همواره در حال پیشرفت.
ماجرا وقتی شروع شد که جی.بی استراوبل (J.B Straubel) و مارتین ابرهارد (Martin Eberhard) به همراه مارک تارپنینگ (Marc Tarpenning) داشتن روی ماشینهای برقی با باتریهای لیتیومی کار میکردن.
روز اول جولای ۲۰۰۳ Eberhard و Tarpenningتسلا موتورز رو تاسیس کردن و Straubel هم بعدا بهشون ملحق شد.
ایده اونا این بود که از تکنولوژیای استفاده کنن که ماشینهاشون سریعتر از فراری بره و بدنه منحصر به فردی داشته باشه، اما نتونستن براش سرمایهگذاری پیدا کنن. ماسک حاضر شد که ۶ و نیم میلیون دلار سرمایهگذاری کنه و تنها سهامدار و رییس شرکت بشه.
اون باور داشت که این پروژه میتونه صنعت خودروهای برقی رو زیر و رو کنه و اونا رو محبوب تر و کارامدتر و زمین رو پاک تر کنه.
علیرغم شروع کند و بی تشریفاتش، تسلا تبدیل به موفقیتی بزرگ شد. اواسط سال ۲۰۱۲ سدان مدل اس تسلا کیفیت حمل و نقل رو برای همیشه تغییر داد. با دسترسی دائمی به اینترنت و بدون نیاز به حتی فشردن یک دکمه برای روشن شدن موتور، این ماشین به کامپیوتر چرخدار معروف شد.
در نوامبر ۲۰۱۲، Motor Trend این ماشین رو ماشین سال معرفی کرد و کمی بعدتر گزارش کاربران این ماشین، بالاترین میزان رضایت یعنی ۹۹ از ۱۰۰ رو ثبت کرد که اون رو به عنوان بهترین ماشین تاریخ معرفی میکرد.
امریکا از زمان کرایسلر تو سال ۱۹۲۵ تا اون زمان چنین کمپانی خودرو موفقی به خودش ندیده بود.
اهمیت این موفقیت از اونجاست که سیلیکون ولی چندان درگیر صنعت ماشین نیست و ماسک هم قبلا تجربهای تو صنعت خودرو نداشت، ولی وقتی اراده اون رو در نظر میگیریم این موفقیت اونقدا هم بزرگ به نظر نمییاد.
ثروت ماسک از سه منبع تامین میشه: اسپیس ایکس، تسلا و سولار سیتی و همه اونا کمکش میکنن تا هدف نهایی خودش یعنی نجات بشر رو دنبال کنه!
ماسک همیشه دلش میخواست که به سمت انرژی خورشیدی بره، اما تا پیش از ساخت اسپیس ایکس فک میکرد که سودی توش وجود نداره. با این حال وقتی که پسر عموهاش داشتن درباره سرمایهگذاریهای جدید فک میکردن، ماسک انرژی خورشیدی رو پیشنهاد داد.
پسر عموهای ماسک دو سال قبل از این ایده به مطالعه صنعت انرژی خورشیدی پرداخته بودن. اگر چه خود پنلها توی این مدت اقتصادی تر شده بودن، اما همچنان هزینههای جانبی اونا خیلی از مشتریها رو منصرف میکرد.
پس اونا تصمیم گرفتن که به مشتریها دقیقا همون چیزی که نیاز داشتن رو بدن، یعنی سرویسی که توی اون یه نفر از اول پروسه خرید تا نصب و بعد نگهداری کنارشون باشه.
ماسک به پسر عموهاش کمک کرد و تبدیل به رییس و بزرگترین سهام دار شرکت شد. ۶ سال بعد سولار سیتی تبدیل به بزرگترین نصاب پنلهای انرژی خورشیدی در امریکا شد و به هدف خودش یعنی نصب راحت و بیدردسر پنلهای خورشیدی ادامه داد.
سولار سیتی از ارائه سرویسهای شخصی، به سرویس شرکتهایی مثل والمارت و اینتل رسید و توی سال ۲۰۱۴ ارزشش تا ۷ میلیارد دلار بالا رفت.
بیزنس های ماسک هم به تنهایی موفق هستن و هم اینکه همدیگه رو کامل میکنن. تسلا پکیج باتریهایی میسازه که سولار سیتی اونا رو به مشتریهاش میفروشه و سولار سیتی ایستگاههای شارژ برق خودروهای تسلا رو میسازه.
همه اینا هم به خاطر هدفیه که باعث شده ماسک به ماشینها و پنلهای خورشیدی و باتریها علاثه پیدا کنه. هدف نهایی ماسک اینه که بقای بشر رو تامین کنه و مطمئن بشه که اینده ای هست؛ به خاطر همین همه تلاشهاش در راستای این هدف بزرگه.
ماسک همیشه دنبال پروژههای بزرگه؛ اونقد بزرگ که مردم بگن شدنی نیست
در اگوست سال ۲۰۱۳ ماسک این ادعا رو در کنار سایر پیشرفتهای تسلا و اسپیس ایکس ثابت کرد: رونمایی از هایپر لوپ (Hyperloop)
هایپر لوپ نوعی حمل و نقل برای مسافتهای کوتاهه و از لولههای بزرگی تشکیل شده که مثل سیستمهای قدیمی انتقال نامه توی دفترها، انسانها رو داخل محفظههای مخصوص جابهجا میکنه.
ایدههای مشابهی قبلا وجود داشتن، اما ایده ماسک فرق داره. طراحی ماسک با فشار کم کار میکنه، در حالیکه محفظهها روی تختی از هوا معلق میمونن. هر محفظه توسط نیروی الکترمغناطیس به حرکت در میاد و در سرتاسر مسیر توسط موتورهای مخصوص نیروش حفظ میشه.
این مکانیزم که بر اساس انرژی خورشیدی کار میکنه، میتونه سرعت حرکت رو تا 1287 کیلومتر بر ساعت برسونه. با این سرعت جابهجایی از تهران تا مشهد حدودا 40 دقیقه طول میکشه.
برای تسلا و اسپیس ایکس هم ماسک یه سری نقشه تو سرش داره. هدف تسلا تو سال ۲۰۱۵ وارد کردن خودروهای SUV برقی به بازاره. تا سال ۲۰۱۷ هم مدل پیشرفته اونا قراره به بازار بیان که حدود ۳۵۰۰۰ دلار قیمتشونه.
همچنین سال ۲۰۱۴ ماسک اعلام کرد که میخواد گیگا فکتوری (Gigafactory) رو بسازه که بزرگترین مجتمع تولید کننده لیتیوم یون (Lithium Ion) در جهان خواهد بود. با این کار، باتریهای موجود در بازار بیشتر میشه که برای تبدیل کردن ماشینهای تسلا به وسیلههایی برای مسافتهای دور بدون شارژ مجدد ضروریه.
در اینده نزدیک، اسپیس ایسک قراره برای حمل و نقل انسان به فضا اقدام کنه. همچنین احتمالش هست که اسپیس ایکس اقدام به ساخت و فروش ماهواره کنه که صنعت پر سودی به حساب میاد. حتی میگن ماسک درباره این رویاپردازی میکنه که اولین مردی باشه که پاش رو روی مریخ میذاره.
در طول این خلاصه حتما متوجه شدین که کنار اومدن با ادمی مثل ماسک خیلی هم ساده نیست، ازدواجهای اون هم گواه همین موضوع هستن
ماسک سه بار ازدواج کرده که دوبارش با یه نفر بوده. ایلان ادم رومانتیک و پر جنب و جوشیه. ازدواج اول ماسک کاملا از روی احساس و علاقه بود، با این حال، خیلی وقتا همسر و همراه خوبی نبوده. جاستین تعریف میکنه که یکبار چطور به ماسک یاد اوری کرد که همسرشه و نه کارمندش و ماسک هم در جواب گفته که اگه کارمندش بود، همون لحظه اخراجش میکرد.
جاستین میگه که توی جون ۲۰۰۸ ماسک بهش اولتیماتوم داد که یا همون روز مشکلاتشون رو حل کنن یا اینکه درخواست طلاق میده. صبح روز بعد جاستین بهش میگه که یه هفته دیگه صبر کنیم، اما ماسک سرش رو میندازه و میره و درخواست طلاق میده.
بعد از طلاق، ماسک از نظر روحی اسیب دید. دوستش بیل لی برای کمک بهش ایلان رو به تعطیلاتی توی لندن برد. ماسک اونجا با هنرپیشهای ۲۲ ساله به نام تالوا رایلی (Talulah Riley) آشنا شد و باهاش ازدواج کرد.
سال ۲۰۱۲ ماسک از رایلی هم طلاق گرفت. اون زمان ماسک میگفت که همیشه رایلی رو دوست خواهد داشت، ولی فعلا عاشقش نیست، البته خیلی زود دوباره ازدواج کردن، چون ماسک فهمید به خاطر گرفتاریهای شدید کاریش فرصت رابطه برقرار کردن با آدمای جدید رو نداره. سال ۲۰۱۴ اونا دوباره طلاق گرفتن!
بعضیها فک میکنن که ماسک ادم غیر قابل تحمل و مغروریه. بعضیهای میگن که اون هیچ حس همدردیای نسبت به بقیه نداره و نمونهش کاریه که با دستیار وفادار خودشMary Beth Brown کرد. مری سالها همه کارهای اون رو انجام میداد، اما وقتی که از ماسک خواست تا به اندازه بقیه مدیرهای اسپیس ایکس حقوق بگیره، بهش گفت که برای دو هفته به مرخصی بره تا در این باره تصمیم بگیره، وقتی برگشت ماسک بهش گفت که دیگه بهش احتیاجی نداره.
با وجود همه این شکستهای فردی، افراد نزدیک به ماسک میگن که اون قلب مهربونی داره و به بقیه اهمیت میده. رایلی میگه علیرغم برنامه کاری فشرده ش اون همیشه سعی میکنه برای شام پیش خانواده بیاد و با بچهها بازی کنه.
در پایان، به صورت خلاصه میشه گفت که ایلان ماسک یه مرد خیلی خاصیه. جاهطلب، احساساتی و با انگیزه، مردی که هیچوقت به یه سوال جواب نه نمیده. نگرانی ماسک برای اینده بشر با یه ایگوی عمیق و یه شخصیت پیچیده همراه شده. مهم نیست بقیه دربارهش چی فک میکنن، ماسک تکنولوژیهای تجدیدپذیر رو تا حد قابل توجهی توسعه داده و به این کار هم ادامه میده. ایلان این کار رو به عنوان یکی از رهبران حمل و نقل فضایی، خودروهای برقی و صنعت خورشیدی انجام میده، البته اگه نخوایم بگیم به عنوان رهبر اصلی!
نوشته: رمیت ستی
این کتاب به ما راهکارهای عملی میده که به کمک اونها بتونیم هزینههامون رو کم کنیم و با استفاده از قدرت مذاکره، شانس پیروزی توی مذاکرات و انجام معاملات بزرگ رو به دست بیاریم. کتاب من به شما یاد می دهم تا ثروتمند شوید یه کتاب غیر داستانی توی ژانر کتابهای انگیزشی و موفقیته که توی سال ۲۰۰۹ بر اساس تجربه های بلاگر و کارآفرین معروف رامیت ستی منتشر شده. رامیت مشاور مالی و کارآفرین ۳۸ ساله آمریکاییه که از سال ۲۰۰۵ بلاگری رو شروع کرده و بعد از سالها بلاگر بودن، تونسته آموخته های خودش رو در زمینه اقتصاد و سرمایهداری توی این کتاب گردآوری و به خوانندههاش عرضه کنه.
علاوه بر اون رامیت صاحب یه وبسایت به اسم همین کتابه که ماهانه بیشتر از ۱۷۵ هزار خواننده داره. کتاب 'من به شما یاد میدهم تا ثروتمند شوید' با فروش بیشتر از ۵۰۰ هزار نسخه ، توی لیست کتابهای پرفروش نیویورک تایمز ( New York Times ) و وال استریت ژورنال ( Wallstreet journal ) قرار گرفته و به یکی از محبوب ترین کتابها برای علاقه مندان علم اقتصاد و سرمایهداری تبدیل شد.
این کتاب توی سال ۲۰۱۹ بروزرسانی و یه نسخه جدید ازش منتشر شده. خود ستی درباره کتابش این طور مینویسه : سریع ترین راه ثروتمند شدن، گرفتن پول از راه ارثیه اس. دومین راه خوب برای پولدار شدن ، دانش و نظمه. اگه اون قدر شهامت دارین که کار درست رو انجام بدین من راه رو به شما نشون میدم.
خوندن این کتاب رو به همه عاشقان پول و سرمایه و کسایی که میخوان مسیر زندگیشون رو تغییر بدن پیشنهاد میکنم. در ادامه توی هفت درس حرف اصلی کتاب رو براتون روشن میکنیم. امیدوارم تا آخر پادکست همراهمون باشین.
درس اول : میزان درآمدتون رو نادیده بگیرید
این که چطوری دخل و خرجتونو مدیریت کنین محل بحث خیلی از نویسندههای کتاب با موضوع اقتصاد و داراییه. تقریبا همه اون ها سعی میکنن یه راهکار ثابت رو به همه بقبولونن: خرجاتونو مو به مو رصد کنین. تازه ادعاشونم میشه که این کار خیلی ساده اس. جالب این جاست که هیشکی هم این کار رو انجام نمیده.
توی کتاب گفته که به جای این کارا بیاین واسه خرج کردن درآمدتون برنامه ریزی کنین. اول یه کاغذ و قلم بردارین.
هروقت برداشتین ادامه شو میگم... .
حالا کاغذ رو به چهار قسمت تقسیم کنین. درواقع درآمدتون باید به چهار دسته تقسیم بشه: پنجاه تا شصت درصد صرف مخارج روزانه مثل پرداخت قبضها ، خوراک، مالیات بدهی و غیره ؛ ده درصد صرف سرمایه گذاری های بلندمدتتون؛ پنج تا ده درصد برای پس انداز اهداف آیندتون مثل ازدواج یا مسافرت تعطیلات و بیست تا سی و پنج درصد برای خرج شخصی.
اگه واقعا میخواین زندگیتون رو عوض کنین، پس این دستورالعمل رو یادتون نره. همچنین تلاش کنین به جای این که بیشتر پس انداز کنین پول بیشتری دربیارین.
چطوری؟
میتونین درخواست اضافه حقوق بدین، شغل پردرآمدتری انتخاب کنین یا علاوه بر شغل اصلیتون دورکاری انجام بدین. نکته طلایی اینه که به جای خسیس بودن صرفه جو باشین. این دوتا رو اشتباه نگیرین.
آدمای صرفهجو به ارزش چیزها اهمیت میدن و این اولویت اولشونه. اونها بلندمدت فکر میکنن و آینده نگرن. سعی میکنن کمترین قیمت رو پیدا کنن اما به چیزهایی که نیاز دارن واقعا اهمیت میدن و واسش خرج میکنن. درمقابل آدمای خسیس فقط به قیمت نگاه میکنن و ارزونی به راحتی میتونه گولشون بزنه.
اون ها کوتاه مدت فکر میکنن و به قول معروف فقط جلو پاشونو میبینن. اگه بهشون برنخوره یهکم بی منطقن و سعی میکنن تا جایی که میشه همه چی رو مجانی به دست بیارن. در نهایت یه آمار جالب بگم؛ تحقیقات نشون دادن که پنجاه درصد از حدود هزار میلیونر دنیا هیچ وقت برای کت و شلوارشون بیشتر از چهارصد دلار و برای ساعتشون بیشتر از دویست و سی و پنج دلار پرداخت نکردن.
درس دوم : کاری کنین که حساب هاتون به صورت خودکار با هم مچ بشن
با این چند ساعت میتونین در دراز مدت زمان زیادی رو ذخیره کنین. این روشیه که میشه باهاش آگاهانه زمان رو مدیریت کرد. نویسنده عقیده داره که هر ماه فقط سه ساعت زمان نیازه که بتونین دخل و خرجتونو مدیریت کنین.
شما به دستمزد، حساب جاری، حساب پس انداز و یه کارت بانکی احتیاج دارین. بیاین با دستمزدتون شروع کنیم.
فرض کنین ماهیانه صدهزار تومن حقوق میگیرین. قبل از اینکه دستمزد تو جیبتون جاری بشه پنج درصد به عنوان مالیات از دست میره که راجع به اون می تونید با صاحب کارتون صحبت مفصلی بکنین! باقی مونده پول میره توی حساب جاری شما.
روز پنجم هر ماه پنج درصد از حقوقتون باید صرف سرمایه گذاری بشه که حالا این سرمایه گذاری میتونه طلا، سکه، صندوق سرمایه گذاری یا هر چیز دیگهای باشه. علاوه بر این پنج درصد هم باید به پس اندازتون اختصاص بدین. باقی مونده پول باید صرف هزینه های روزمرهتون مثل قبض و بدهی و از این جور چیزا بشه.
مسئله دیگه اینه که باید کارت بانکی تهیه کنین که از حساب جاریتون پول برداشت کنه.
بنابراین شما از مقدار پولی استفاده میکنین که برای خرج شدن برنامه ریزی شده. همه این فرایند رو میتونید از طریق صفحه آنلاین حساب بانکیتون هم محاسبه کنین. معمولا یه مقدار پول هم از قبل توی حسابتون هست؛ فرض کنین ۵۰ هزار تومن که باید توی حسابتون بمونه.
ممکنه تو نگاه اول این کار پیچیده و سخت به نظر بیاد ولی شک نکنین اگه انجام بدین سخت نیست. لطفا نتیجه رو برامون تو کامنتها بنویسین و ما رو از جزئیات کار بی بهره نذارین.
درس سوم : شش قانون کارتهای اعتباری
قانون اول : بدهی خودتون رو به طور منظم پرداخت کنین. اگه یه قسط رو از دست بدین اعتبار شما کم میشه و حتی امکان داره طلبکار محترم مبلغ بدهی رو با عنوان سود افزایش بده که در اون صورت اتفاقات بدی در انتظارتونه.
قانون دوم : تمام هزینههای اضافی که روی کارتتون اعمال میشه رو حذف کنین. تلفن رو بردارین و به بانکتون زنگ بزنین. بگین که شما برای سالیان طولانی توی بانکشون حساب داشتین و دوست دارین که هزینههای اضافه رو حذف کنین.
اینطوری نگین که آیا میشه این هزینهها رو حذف کرد. بگین دوست دارم این هزینهها حذف بشن. میدونم راحت نیست، ولی از دید بانک، قیمت از دست دادن مشتریای مثل شما خیلی بالاس پس این برای خودشون بهتره که با درخواست شما موافقت کنن.
قانون سوم : از بانکتون بخواین که نرخ سود سالانهتون رو کاهش بده. اگه ازتون پرسیدن چرا، بهشون بگین که شما همه قسط هاتون رو تو چند ماه گذشته سرموقع پرداخت کردین و بانکهای بهتری رو میشناسین که نرخ بهره بهتری از اونها دارن. بر اساس تجربه رامیت این کار تو نود درصد مواقع موفقیت آمیزه.
قانون چهارم : کارتهاتون رو به طور مداوم فعال نگه دارین. وام دهندهها این فعالیت رو دوست دارن. هر چی بیشتر یه حساب رو فعال نگه دارین اعتبارتون بالاتر میره و و سر کیسه وام دهندهها رو شلتر میکنه.
قانون پنجم : اعتبار بیشتری کسب کنین. این توصیه برای خوش حساباییه که بدهی ندارن و قبض هاشون رو هر ماه پرداخت میکنن.
اگه وام دهنده ها ببینن که رقباشون به شما وام دادن و شما قسطاشون رو دقیقه نودی پرداخت نکردین و خونشونو به جوش نیاوردین، اونا با خیال راحتتری پولشون رو دست شما میدن و این اعتبار به شما کمک میکنه که مبالغ بالاتری درخواست کنین.
قانون ششم : از جایزههاتون استفاده کنین. منظور از جایزه تخفیفها و پاداشهای کاری میشن که گاه و بیگاه به چنگتون میاد.
درس چهارم : چطوری بدهیهای لعنتی رو پرداخت کنیم
۷۰ درصد آمریکایی ها میتونن تو این مسئله تعادل ایجاد کنن. و کم تر از پنجاه درصد اونها از دوستهاشون کمک میگیرن. این آمار نشون میده که معمولا کسایی که زیر بار بدهی هستن نمیتونن کمر راست کنن و از این وضعیت بیرون بیان.
فقط نصف امریکاییها حداقل بدهیهاشون رو به صورت ماهانه پرداخت میکنن. رامیت تنها راه نجات رو بهمون نشون میده. اون معتقده نکته طلایی برای رهایی از این وضعیت اینه که بدهیهای و قبضهای خودمون رو ماهانه به صورت کامل پرداخت کنیم. در ادامه پنج گام رو برای خلاص شدن از قسطهای عقب افتاده باهم بررسی میکنیم :
گام اول : کل مبلغ بدهیهاتون رو حساب کنین.
گام دوم : تصمیم بگیرین که کدوم بدهی رو میخواین اول پرداخت کنین.
گام سوم : سعی کنین سود سالانه رو با مذاکره کاهش بدین.
گام چهارم : تصمیم بگیرین که منبع پرداخت بدهیهاتون از کدوم پول باشه. ممکنه این پول از کم کردن خرجهاتون و اولویت بندی اونها حاصل بشه. البته شاید این راه حل چندان باب دلتون نباشه ولی مطمئن باشین تاثیرگذاره.
گام پنجم : شروع کنین. نه از ماه دیگه؛ نه از هفته دیگه؛ نه از شنبه؛ از همین حالا. بلند شین دیگه.
درس پنجم : وام دانشجویی رو چطوری پرداخت کنیم
رامیت شوخی نمیکنه؛ بازپرداخت وام دانشجویی سخته. رامیت میگه اگه بتونین ماهانه کمی بیشتر از مبلغ قسط مثلا پنجاه تومن بیشتر پرداخت کنین، این باعث یه تصور پیروزی توی ذهن شما میشه و این به شما کمک میکنه که بهتر و بیشتر روی بازپرداخت وام تمرکز کنین.
میتونین با وام دهنده تماس بگیرین و ازش بخواین که شرایطی رو فراهم کنه که بتونین راحت تر قسطهاتون رو پرداخت کنین. شاید با یه تماس بشه مقدار زیادی پول ذخیره کرد.
درس ششم : افسانه تخصص مالی!
توی سال ۲۰۰۱ ، فردریک بروشت ( Frederick Brochet ) از دانشگاه بوردکس ( Bordeaux ) تحقیقی انجام داد که صنعت مشروب رو شوکه کرد. فردریک ۵۷ متخصص رو دعوت کرد تا دو شراب مختلف رو ارزیابی کنن.
یکی قرمز، یکی سفید. بعد از تست شرابها متخصصها شراب قرمز رو قوی، ژرف و تند توصیف کردن و به شراب سفید لقبهای سرزنده، تازه و لطیف رو دادن.
ولی هیچ کدوم از اونها متوجه نشدن که هر دو اون شرابها در اصل سفید بودن و شراب قرمز از قبل با رنگ مصنوعی ترکیب شده بود! یه لحظه بهش فکر کنین. ۵۷ تا دانشمند نتونستن متوجه بشن که داشتن دو تا شراب یکسان با رنگهای مختلف میخوردن.
همیشه به ما توصیه میکنن که به حرفای متخصصها گوش کنیم و از اون ها کمک بگیریم ولی درنهایت به این نتیجه میرسیم که تخصص در گرو دستاورده. شما میتونین بهترین مدارک از بهترین دانشگاهها رو داشته باشین اما اگر نتونین دستاورد خوبی داشته باشین تخصصتون به هیچ دردی نمیخوره.
متخصص مالیای که تلاش میکنه بازار رو پیشبینی کنه لزوما بهتر از یه فرد تازهکار نیست. حقیق اینه که شما نمیتونین آینده رو پیش بینی کنین. فقط این که یه مدیر مالی امسال باعث سود ۸۰ درصدی شما شده باعث نمیشه که سال بعد همه همین نتیجه رو تکرار کنه. متخصصها میتونن دستاورد خوبی به ارمغان بیارن ولی از اون طرف شکست هاشون رو پنهان میکنن. به این اصل میگن اصل تعصب بقا و به خاطر همین مسئله شما به یه متخصص دستمزد بالاتری رو پرداخت میکنین.
درس هفتم : زندگی خوب فقط به پول نیست
رامیت پیشنهاد میکنه که از خودتون دو تا سوال مهم رو بپرسین : چرا میخواین پولدار شین و پولدار بودن برای شما چه معنایی داره؟ رامیت میگه برای من آزادیای که پول به همراه میاره اهمیت داره.
یه زندگی غنی برای من زندگیایه که توش بتونم پول کافی برای برآوردن نیازهای اصلی خودم رو داشته باشم و یه مقدار پول اضافه تر که بتونم دور دنیا رو بگردم و همه جا مثل خونهام باشه.
من زیاد مادی نیستم. در نتیجه چیزهای زیادی نمیخوام؛ به جز کتاب، که از اون هم نمیشه خیلی زیاد داشت. این سوالها رو از خودتون بپرسین و بهشون جواب بدین. پاسخ هاتون رو تو کامنتها برامون بنویسین.
خلاصه صوتی کتاب من به شما یاد میدهم ثروتمند شوید
برای دسترسی دائمی به خلاصه صوتی کتاب من به شما یاد میدهم ثروتمند شوید و تمام 365 کتاب (از طریق اپلیکیشن و کانال تلگرام)، کافیه یک بار اشتراک 365 بوک رو دریافت کنید. این کتابها به شما کمک میکنن در تمام زمینههای زندگی، اطلاعات و مهارت کسب کنید و روز به روز پیشرفت کنید.
پیشنهاد ما اینه که از زمانهای مرده (موقع رانندگی، آشپزی و ...) استفاده کنید و روزی به یک خلاصه کتاب گوش کنید.
راستی، ما برای خلاصه صوتی مجموعه 365 کتاب خودمون، یک مبلغ کوچیک دریافت میکنیم که صرف هزینههای 365 بوک میشه و به معنای حمایت شما از این پروژه هست.
نوشته: رمیت ستی
نوشته: چیپ هیث و دن هیث
کتابِ تغییر، همونطور که از اسمش برمیاد دربارهی ایجادِ تغییره. تغییرِ چیزایی که به نظر سخت و تغییرناپذیر میان. نویسندههای این کتاب به این سؤال جواب میدن که چرا برای آدما تغییرِ رفتارهاشون سخته و چطور میشه با شناختِ ذهن، راهِ میانبر و آسونتری برای تغییر پیدا کرد. توی این کتاب، از دلِ تحقیقاتِ علمی و سرگذشتهای افرادِ مختلف، به راههای سادهای برای تغییر میرسیم که در عینِ سادگی، کارآمد هم هستند.
تغییر کردن مثلِ فیلسواریه
باید یه جهتِ مشخصو انتخاب کنی، به فیلت یه مقدار بادوم زمینی بدی، و یه مسیرِ آسونو در پیش بگیری و بری به سلامتتغییرِ رفتار همیشه آسون نیست. اینو همهی کسایی که تصمیم گرفتن سیگارو ترک کنن، یا غذای سالمتری بخورن یا صبحها ورزش کنن میدونن. اما چه چیزی باعث میشه تغییر اینقدر سخت بشه؟
تغییراتِ رفتاری رو میشه به فیلسواری تشبیه کرد. شخصِ فیلسوار تلاش میکنه تا فیلو توی مسیرِ مشخص هدایت کنه. فیل با اون قدرتمندی و لجبازیِ زبانزدش، نمادِ احساساتِ آدمه که دنبالِ نتیجهی آنی میگرده نه نتایجِ بلندمدت. فیلسوار نمادِ عقلِ انسانه که میدونه باید چیکار کنه، و میتونه افسارِ فیل رو با هر جون کندنی که هست به دست بگیره. و بالاخره، مسیر هم نمادِ موقعیتیه که قراره تغییر توش اتفاق بیفته.
مثلاً فرض کنید تصمیم گرفتین صبحها ساعتِ 5 و 45 دقیقه بیدار بشین و برین بیرون بدوین. فیلسوار درونتون که همون عقل و منطقِ شماست موقعیتو تحلیل میکنه و به این نتیجه میرسه که این تصمیم به نفعِ شماست. اما وای از اون لحظه ای که کلهی صبح زنگِ بیدارباش به صدا درمیاد! اگه شما هم مثلِ اکثرِ مردم باشید، فیلِ درونتون میگه بذار یه کم دیگه بخوابم. و اینجوری کاملاً به فیلسوار درونتون غلبه میکنه و شما از خیرِ دویدن میگذرید.
خب، حالا ببینیم چه عواملِ محیطییی شما رو در انجامِ این مأموریتِ عالی یاری میکنن یا مانعتون میشن. اگه رختخوابتون گرمونرم باشه و هوای بیرونم حسابی سرد، مسلماً فیلِ درونتون رو اگه با چوبم بزنن از جاش تکون نمیخوره. اما بوی قهوهی تازهدم شاید بتونه یه تکونی بهتون بده. هر تغییری برای اینکه موفقیتآمیز باشه و پیشرفت توی مسیرش حاصل بشه، سه رکن داره. خواه این تغییر، تغییر در رژیمِ غذایی باشه یا تغییرِ رفتارِ دیگران یا هر چیزِ دیگه، موفقیتِ شما به این سه رکن وابستهاست: یکی هدایتِ فیلسوار، یکی تشویقِ فیل به حرکت و یکی هم تداوم توی مسیر.
نقاط روشن رو پیدا کن، ازشون درس بگیر و اونا رو اطرافِ خودت گسترش بده
فیلسوار درونتون یه متفکر و طراحِ درجهیکه. متأسفانه گاهی اوقات هم خودشو بیخودی خسته میکنه؛ یعنی میاد تکتکِ جنبههای هر تغییری رو حلاجی میکنه بدونِ اینکه در عمل هیچ قدمی برداره. از اون بدتر وقتیه که تحلیلهاش صرفاً روی مشکلات متمرکز میشن و فقط دشواریهای مسیرِ پیشِرو رو میبینه و بس.
اما این تحلیلهای بیپایان موانع و مشکلاتِ سرِ راه، شما رو به هیچ کجا نمیرسونه؛ باید جهتِ حرکت رو برای فیلسوارتون به صورت شفاف مشخص کنید تا اون بتونه از قدرتِ طراحی و تعقلش به نحوِ احسن استفاده کنه. به جای تمرکز روی مشکلات، نقطههای اصطلاحاً نورانی رو پیدا کنید و روشون تمرکز کنید. منظور از نقاطِ نورانی شرایطیه که "از قبل" موفق شدید توشون تغییر ایجاد کنید. بعد با خودتون فکر کنید این تغییرات چطور به دست اومدن، از اونها درسِ عبرت بگیرید و اون تغییرات رو به جنبههای دیگهی زندگیتون هم سرایت بدید.
این روشی بود که جری استرنین (Jerry Sternin) فعالِ حقوقِ کودکان، سالِ 1990 به کار گرفتش. اون زمون، دولتِ ویتنام ازش دعوت کرده بود تا بیاد و به بچههایی که سوءِ تغذیه داشتن کمک کنه. آقای استرنین هم به جای اینکه به ریشههای لاینحل و متعددِ سوءِ تغذیه مثلِ فقر و آلودگی بچسبه تصمیم گرفت دنبالِ نقطههای نورانی بگرده. اون متوجه شد که توی یکی از روستاهای کوچیک که سوءتغذیه تقریباً همهگیر شده بود، بعضی از بچهها تغذیهی سالمی داشتن. خونوادهی این بچهها " از قبل" مشکل رو حل کرده بودن.
طیِ مدتی که استرنین این خونواده ها رو مشاهده میکرد، متوجهِ یه نکته شد: شیوهی تغذیهی این بچهها تفاوتهای جزئی اما مهمی با بقیهی بچه ها داشت. مثلاً، با اینکه اونا هم به اندازهی بقیهی بچهها غذا دریافت میکردن، اما مادراشون تعدادِ وعدههای غذاییِ بچههاشونو رو بیشتر و حجمِ هر وعده رو کمتر کرده بودن. استرنین تونست این رفتارها رو به خونوادههای دیگه هم سرایت بده. این رفتارها چون از خارج نیومده بود و از دلِ جامعهی خودشون دراومده بود، با مقبولیت و استقبالِ خانوادهها مواجه شد.
تأثیرِ این تغییراتِ کوچیک شگفتانگیز بود: شیش ماه بعد، 65 درصدِ بچههای اون روستا از سوءِ تغذیه نجات پیدا کردن. نقطههای نورانی به طورِ چشمگیری گسترش پیدا کرده بود.
فیلسوار از تصمیمگرفتن بیزاره
پس خیلی واضح، گامهای مهمی که برای تغییر ضروریه رو بنویس.فیلسوار درونتون زمانی که با قصدِ تغییر مواجه میشه، ممکنه خیلی راحت دچارِ فلجِ تصمیمگیری بشه. فرض کنیم شما قصد دارید یه تغییرِ رفتاریِ مبهم به اسمِ «تغذیهی سالم» رو توی زندگیتون ایجاد کنید. فیلسوار شروع میکنه به بررسیِ همهی گزینههای ممکن برای انجامِ این تغییر: خوردنِ سبزیجاتِ بیشتر، خوردنِ پاستای کمتر، مصرفِ کمترِ نمک، تغییرِ روغنِ سرخکردنی، و الی آخر. هرکدوم از این تغییرات میتونن شما رو به هدفتون نزدیک کنن، اما فیلسوارِ شما همهش درگیرِ همین چرتکه انداختنها میشه و هیچ تغییری اتفاق نمیفته.
ذاتِ انسان اینجوریه که هرچقدر انتخابهای بیشتری جلوی پاش باشه قدرتِ تصمیمگیریش کمتر میشه. این پارادوکسیه که تحقیقات هم اثباتش کردهن. گزینههای بیش از حد فقط ما رو گیج میکنن. شاید از بیرون یه جور مقاومت دربرابرِ تغییر به نظر برسه، اما در واقع چیزی که باعثِ تغییر نکردن میشه، واضح نبودنِ گامِ بعدیه.
چارهش اینه که به فیلسوارتون دستوراتِ واضحی بدین تا ازشون پیروی کنه. ابهام دشمنِ شماست. پس باید حتماً اهدافِ رفتاریِ واضح و مشخصی رو تعیین کنید. ببنید چه شرایطی توی تغییرِ مدنظرتون از همه نقشِ پررنگتری دارن و اقداماتِ ضروریِ لازم برای تغییرِ اون شرایط رو روی کاغذ بیارید. مثلاً اگه میخواید رژیمِ غذاییِ سالمتری داشته باشید، حتماً باید توی خرید کردنتون تجدیدِ نظر کنید. چیزی که میخرید همون چیزیه که میخورید. پس اقداماتِ لازم برای خریدِ درست رو یادداشت کنید.
پژوهشگرای حوزهی سلامت زمانی که میخواستند مردمِ ویرجینیای غربی رو به رژیمِ سالمِ غذایی ترغیب کنن، از توصیههای کلی و مبهمی مثلِ «غذاهای سالم بخورید» خودداری کردند و به جاش، دستورالعملهای کاملاً شفاف و واضحی رو ارائه دادن؛ مثلِ: «دفعهی بعدی که خواستید شیر بخرید، به جای شیرِ کامل، شیرِ یک درصد بخرید.» عمل به این توصیه برای مصرفکنندهها خیلی راحت بود. میزانِ شیرهای کمچربِ بازار دوبرابر شد و مصرفِ چربیِ مصرفکنندهها یهو کاهشِ چشمگیر پیدا کرد.
وقتی تصمیماتمون رو واضح بنویسیم، حتی کوچیکترین تصمیمات هم میتونن نتایجِ بزرگی به بار بیارن.
برای اینکه هم به فیل انگیزه بدید هم به فیلسوار، آدرسِ مقصد رو مشخص کنید
فیلسوارتون وقتی که میخواد تغییری ایجاد کنه، معمولاً بررسی میکنه ببینه از کدوم مسیر باید بره. و این تحلیلهای بیش از اندازه روی تکتکِ گزینهها، وقت و انرژیتون رو هدر میده. درمانِ این فلج هم اینه که مسیر و نقشهی حرکت رو به فیلسوارتون بدین.
یه مثال میزنم تا مطلب بهتر روشن بشه: کریستال جونز (Crystal Jones) معلمِ کلاسِ اول بود و برای اینکه به دانشآموزای کلاساولیش انگیزه بده، بهشون میگفت: تا آخرِ سال همهشون کلاسسومی میشن و مایهی افتخارِ مدرسه: به شرط اینکه حسابی بخونن و بنویسن و تکالیفِ ریاضی رو انجام بدن. این تصویر، خیلی قدرتمند بود چون فیلسوارِ درونِ دانشآموزا رو مخاطب قرار داده بود و بهشون هدفِ شفافی داده بود که باید براش تلاش میکردن. از طرفی، فیلِ درونشون رو هم فعال کرده بود چون بهشون یه وعدهی خیلی جذاب داده بود: رفتن به کلاسِ سوم، اونم با نمرههای عالی!
به این میگن «آدرسِ مقصد»، یعنی یه تصویرِ واضح و جذاب از آیندهی نزدیک. برای تأثیرِ بیشتر، این تصویر باید هم فیل و هم فیلسوارو ترغیب کنه. از همه مهتر اینکه باید مطمئن بشید که گامهای ضرورییی که یادداشت کردید، با آدرسِ مقصدتون همسو باشه تا برای ایجادِ تغییراتِ دلخواهتون، با هم هماهنگیِ کامل داشته باشن.
اما یه وقت هست که شخص واقعاً متعهد به تغییر نیست. اینجا چیکار باید بکنیم؟ مثلاً فرض کنیم شما تصمیم گرفتید تغذیهی سالمتری داشته باشید. میتونید به یه رژیمِ جدید متوسل بشید، اما دیر یا زود شروع میکنید به بهانهتراشی. میگید: خب، من هفتهی پیش سالاد خوردم. پس مسلماً الان میتونم این شیشتا هات داگو بخورم.»
اگه میخواید دست از بهانهتراشی بردارید
یه راهش اینه که اهدافتون رو سیاهوسفید کنید،طوری که هیچ راهِ فراری وجود نداشته باشه. به جای اینکه بگید «میخوام تغذیهی سالمتری داشته باشم»، میتونید بگید: «من هیچوقت دیگه هاتداگ نمیخورم.» این رویکردِ سفتوسخت و صفروصد شاید جذابیتش کمتر باشه، اما نمیذاره به این راحتیا از زیرِ رژیمِ غذاییِ جدیدتون در برید.برای اینکه فیلو توی مسیرِ درست برونید، باید احساسات رو حسابی تحریک کنید.
هرچند فیلسوار درونتون شاید به معنای واقعیِ کلمه، افسارِ فیلِ درونتون رو به دست گرفته باشه، اما توی جنگِ ارادهها، فیلسوار فقط تا زمانی میتونه روی این فیلِ قویهیکل کنترل داشته باشه که زورش تموم نشده باشه. وقتی زورش تموم شد، فیل رها میشه و به بیراهه میره. به همین دلیله که برای تغییراتِ موفقیتآمیز معمولاً باید برای فیل هم انگیزه ایجاد کرد. تحلیلهای منطقی و استدلالهای عقلانییی که برای فیلسوار جذابیت دارن اینجا دیگه به کار نمیان. برای روندنِ فیل توی مسیرِ درست باید احساساتِ قدرتمندی رو توی خودتون تحریک کنید.
زمانی که جان استگنر (Jon Stegner) میخواست مدیرای شرکتِ تولیدییی که توش کار میکرد رو متقاعد کنه که خریدایی که انجام میدن اصلاً بازدهیِ خوبی نداره، میدونست باید توجهِ اونا رو خیلی سریع جلب کنه و برای این کار، نمودار و تحلیل جوابگو نیست.
پس اومد جوری حرفِ خودشو بیان کرد که فیلهای درونیِ تیمِ مدیریت رو تحریک کنه. اون از هر نوع دستکشی که توی کارخونههای مختلفِ شرکت موردِ استفادهی کارگرا قرار میگرفت، یک جفت تهیه کرد که نتیجهش مجموعاً شد 424 جور دستکشِ مختلف! بعد اومد همهی اونا رو روی میزِ کنفرانس تلنبار کرد و از مدیرای شرکت دعوت کرد تا بیان از این تلِّ بزرگِ دستکش دیدن کنن، تا واکنشِ احساسیشون برانگیخته بشه و با خودشون بگن «چرا ما این همه دستکشهای جورواجور میخریم؟». همونجا تیمِ مدیریت بالاتفاق قبول کردن که استگنر باید فرایندِ خریدِ شرکت رو اصلاح کنه.
احساسی که برای تحریکِ فیل باید برانگیخته بشه میتونه مثبت باشه، مثلِ آرزو، یا منفی باشه، مثلِ ترس. به طورِ کلی احساساتِ منفی حسِ فوریت ایجاد میکنن و باعث میشن آدم روی رفعِ فوریِ مشکلِ ملموس تمرکز کنه؛ مثلِ حسِ خشم و شوک توی موردِ استینگر.اما وقتی مشکلات چندان ملموس نیستن و راهکارشون هم روشن نیست، احساساتِ مثبت بیشتر به کار میان، چون معمولاً باعثِ وسعتِ دیدِ آدم میشن و بهش کمک میکنن تا راهکارهای جدیدی پیدا کنه.
برای اینکه فیلتون رو از کوه بالا ببرید، اول از یه تپهی کوچیک بالا بیاریدش
تغییر معمولاً مهیب و غولآسا به نظر میرسه. مثلاً شخصی که تا خرخره توی بدهی رفته ممکنه احساس کنه که دیگه هیچوقت نمیتونه بدهیاشو صاف کنه. برای فیلِ درونتون، تغییراتِ بزرگ مثلِ یه کوهِ گنده به نظر میاد که قراره ازش بالا بره، و برای همین از جاش کوچکترین تکونی نمیخوره.
خب، چطور ما میتونیم فیلمون رو به حرکت وادار کنیم؟ باید تغییرمون رو کوچیک کنیم. به فیلتون نشون بدید که برای شروع کافیه از یه تپهی کوچیک بالا بره.
یکی از راههاش اینه که به فیلتون نشون بدید همین الآنشم پیشرفت حاصل شده. توجهِ شما رو به این تحقیقات جلب میکنم: وقتی به مردم گفته شد که مشتریای کارواش هر 10 تا مُهری که روی کارتِ وفاداریشون بخوره یه بار شستشوی رایگان جایزه میبرن، فقط 19 درصدِ مردم خریدهاشونو تکمیل کردن. ولی وقتی به یه گروهِ دیگه گفته شد که برای شستوشوی رایگان نیاز به 12 تا مُهر دارن، و در عینِ حال هر کارتی همون اولِ کار دوتا مهر روی خودش داره، 34 درصدِ مردم ترغیب شدن مُهرهاشون رو تکمیل کنن. یعنی یه چیزی حدودِ دو برابرِ اولی! گروهِ دوم با وجودِ اینکه باید زحمتِ احرازِ هویت رو میکشیدن، اما برای تکمیلِ کارتشون انگیزهی بیشتری پیدا کردن، چون احساس میکردن که همین اولِ کار یه بخشی از مسیرو رفتن. برای همین، اگه میخواید مردمو ترغیب کنید، تأکید کنین که بخشی از پیشرفت تا همین جای کار هم محقق شده.
اما مهمترین راه برای کوچیک کردنِ تغییر اینه که اونو به ایستگاهها یا لقمههای کوچیکتر تقسیم کنید
اینجوری، دستیابی به موفقیتهای کوچیک براتون آسونتر میشه. این همون راهکاریه که دیو رامسی (Dave Ramsey) مربیِ اقتصادِ فردی، برای کمک به آدمای بدهکار ازش استفاده میکنه. رامسی برعکسِ خیلی از حسابدارها، به مشتریاش میگه اول بدهیهای کوچیکترشون رو صاف کنن. چون صاف کردنِ کاملِ بدهیهای کوچیک خیلی بیشتر به آدم انگیزه میده تا کم کردنِ ذره ذره از بارِ یه بدهیِ بزرگ.
موفقیتهای کوچیک این امیدو در آدم ایجاد میکنن که تغییر شدنیه. امید مثلِ سوخت میمونه برای فیل. هرقدر ایستگاههای بیشتری رو فتح کنین و موفقیتهای بیشتری برای خودتون جمع کنید، فیل نیروی بیشتری میگیره و هرقدر فیل نیروی بیشتری بگیره موفقیتهای بیشتری کسب میکنین، و این چرخه همینجور ادامه پیدا میکنه.
اگه میخواین به رشدِ مردم کمک کنید
هویتِ اونا رو منعطف و تغییرپذیر تعریف کنید و توی خودتون هم ذهنیتِ رشد رو به وجود بیارین تا بر شکست غلبه کنینسالِ 1977 بود و ساکنای جزیرهی سنتلوسیا (St. Lucia) به طوطیهای این جزیره که شدیداً نسلشون در خطرِ انقراض بود اهمیتِ چندانی نمیدادن. متأسفانه، برای نجاتِ این پرندهی زیبای فیروزهای و لیموییرنگ از خطرِ انقراض، هیچ راهی جز حمایتِ خودِ مردم نبود.
تا اینکه یه جوونِ 21 ساله به اسمِ پاول باتلر (Paul Butler) پیدا شد و این مسئولیتو بر عهده گرفت. هیچ توجیهِ اقتصادییی وجود نداشت که بومیای این منطقه رو ترغیب به انجامِ این کار کنه، برای همین، پاول باتلر هویتِ ملیشونو نشونه گرفت. چجوری؟ با شعارهای پشتِ ماشین، پوشیدنِ تیشرتهای خاص و انجامِ اقداماتِ داوطلبانه تلاش کرد این پرنده رو به بخشی از هویتِ ملیِ مردمش تبدیل کنه. خیلی نگذشت که یک شورِ سیاسی بینِ مردم در حمایت از تصویبِ قوانینِ سختگیرانه به راه افتاد که باعث شد این پرندهی باشکوه از انقراض نجات پیدا کنه.
این نمونه، یکی از جنبههای مهمِ متقاعد کردنِ مردم به پذیرشِ تغییر رو گوشزد میکنه: اینکه ببینیم آیا این تغییر با هویتِ اونها یعنی درک و تعریفی که از خودشون دارن سازگاره؟ مثلاً اگه مردم خودشونو شهروندای دغدغهمندی میدونن، احتمالِ زیاد به تغییراتِ مختصِ شهروندای دغدغهمند تن میدن، از جمله حفاظت از یه طوطیِ در حالِ انقراض.
بعضی وقتا برای ایجادِ تغییر، باید هویتهای جدیدی رو برای مردم تعریف کنید، همون کاری که باتلر کرد
مشکل اینجاست که حتی اگه مردم هویتِ جدیدی به خودشون بگیرن، دیر یا زود ازش تخطی میکنن. حتی «شهروندای دغدغهمند» هم گاهی وقتا رفتارهای نامناسبی از خودشون نشون میدن. اینکه مردم چطور با ناملایمات برخورد کنن عاملِ کلیدی برای تغییرِ موفقیتآمیزه. نباید در برابرِ سختیها کوتاه اومد و پا پس کشید، بلکه باید از اونها درس گرفت و رشد کرد.
ذهنیتِ رشد در خودتون ایجاد کنید: قبول کنید که شکست اجتنابناپذیر اما مفیده. شکست به شما یاد میده که چطور پیشرفت کنید. به ذهن و تواناییهاتون به چشمِ عضلههایی نگاه کنید که انعطافپذیرن و میتونن با تمرین و آموزش ورزیده بشن. تحقیقات نشون داده که ذهنیتِ رشد کمک میکنه دانشآموزا و دانشجوهای بهتری باشیم، ایدههای کسبوکارِ بهتری به ذهنمون بیاد و حتی جراحهای قلبِ بهتری بشیم!
برای تغییرِ رفتارِ مردم یه راهِ ساده پیشِ پاشون بذارید تا از همون راه برن
بعضی وقتا، حتی اگه فیلسوار سردرگم باشه و فیل بیعلاقه، بازم تغییر با موفقیت ایجاد میشه. دلیلش مسیریه که پیشِ پای اونا هست. محیط و شرایط روی رفتارِ مردم تأثیر میذاره. بنابراین، تعیینِ یه مسیرِ هموار و آسون و دلانگیز میتونه به ایجادِ تغییرات کمک کنه.
آدما معمولاً نقشِ شرایط و محیط رو دستِ کم میگیرن، به خصوص وقتی که میخوان توضیحی برای رفتارِ بقیه پیدا کنن. اسمِ اینو «خطای بنیادیِ اِسناد» گذاشتهن. به این معنا که ما تصور میکنیم رفتارِ دیگران از ویژگیهای ثابتِ شخصیتیشون نشأت میگیره، نه از موقعیتی که توش قرار دارن.
اما واقعیت اینه که موقعیت و محیط نقشِ خیلی برجستهای توی رفتارِ ما آدما دارن. تحقیقات نشون داده که تأثیرِ عواملِ بیرونی و محیطی روی رفتارِ انسانها، حتی از تأثیرِ عواملِ درونی هم بیشتره.
توی یکی از این تحقیقات، از دانشجوهای یک دانشگاه خواستند تا دوستای همکلاسیشونو بر اساسِ میزانِ خیِّر بودنشون از یک تا ده رتبهبندی کنن و بر همین اساس، به نمرههای شیش تا ده برچسبِ «قدیس» و به نمرههای یک تا پنج برچسبِ «پستفطرت» بزنن. بعد برای دانشجوها نامههایی فرستادند که ازشون برای خیریهها درخواستِ کمکِ غذایی کرده بود. برای بررسیِ تأثیرِ محیط، نصفِ اونا که به صورتِ تصادفی انتخاب شده بودن یه نامهی خیلی ساده دریافت کردند که ازشون میخواست غذاهاشونو به یه مکانِ آشنا توی محوطهی دانشگاه ببرن. اما برای نصفِ دیگهی دانشجوها دستورالعملهای مشخص و با جزئیاتِ کامل ارسال شده بود و ازشون مشخصاً خواسته شده بود تا کمکهاشون رو به شکلِ کنسروِ لوبیا به یه آدرسی که نقشهش هم دقیقاً رسم شده بود تحویل بدن. تأثیرِ نامههای دستهی اول که فاقدِ جزئیات بود چنگی به دل نمیزد و فقط هشت درصدِ قدیسها حاضر به کمک شدند و پستفطرتها هم که هیچ. اما نتایج نامهی دقیقِ دوم حیرتآور بود: 25 درصدِ پستفطرتها کمکِ غذایی کردن، یعنی سه برابرِ قدیسهایی که نامهی اولی رو دریافت کرده بودند!
فقط با یه دستکاریِ مختصر توی موقعیت، خیّر بودنِ ذاتیِ قدیسها کمرنگ شده بود. و از طرفی، تغییراتِ جزئی توی موقعیت باعث شده بود دانشجوها رفتارشون رو تغییر بدن، حتی اگه انگیزهی چندانی هم برای این کار نداشتن.
برای افتادن توی سراشیبیِ تغییر با دنده خلاص
عادتهای جدید خلق کنید و محیطی رو ایجاد کنید که این عادتها رو تقویت کنه.طیِ جنگِ ویتنام، دولتِ آمریکا نگرانِ شیوعِ مصرفِ موادِ مخدر بینِ سربازاش بود. یه چیزی حدودِ 20 درصدِ سربازا توی ویتنام به اعتیادِ شدید مبتلا شده بودند، و آمریکا نگران بود که این سربازا وقتی به آمریکا برمیگردن عادتهای جدیدشون رو هم با خودشون بیارن و تبعاتش گریبانگیرِ کشور بشه.
اما در کمالِ تعجب، دولت متوجه شد که یک سال بعد از بازگشتِ اونا به کشور، فقط یک درصدشون همچنان معتاد بودن. همونطور که توی ویتنام، محیط باعث شده بود خیلی از سربازا معتاد بشن، توی وطن هم محیطِ خونواده و عزیزانشون باعث شده بود این عادتو ترک کنن.
این نمونهی عینی نشون میده که یکی از تأثیراتِ محیط بر رفتارِ ما تشدید یا تضعیفِ عادتهاست. توی تغییر، عادتها خیلی نقشِ مهمی دارن، چون باعثِ رفتارهای خودبخودی میشن. ما عادتهامون رو چه مثبت باشن و چه منفی، بدونِ فکر کردن انجام میدیم، به این معنی که به فیلسوار درونمون نیازی نیست زحمت بدیم. اگه بتونید عادتهایی رو در خودتون به وجود بیارید که به تغییرِ دلخواهتون کمک کنن، اینجاست که دندهخلاص، توی سرازیریِ تغییر افتادین و دیگه نیازی به فیل و فیلسوار هم ندارید.
اما خلقِ عادت کارِ آسونی نیست. بنابراین باید حتماً مسیرِ هموار یا همون محیطِ مناسب رو ایجاد کنید تا به خلقِ عادتهاتون کمک کنه.
یکی از راههاش اینه که برای عادتهاتون محرکهای رفتاریِ محیطی تعیین کنید. وقتی الف اتفاق بیفته، شما ب رو انجام میدید. این کار کنترلِ رفتارتون رو به دستِ محیط میسپاره. مثلاً ممکنه تصمیم بگیرید که هروقت بچههاتون رو رسوندید مدرسه، بلافاصله بعدش برید باشگاه. رسوندنِ بچه ها به مدرسه محرّکه و رفتن به باشگاه رفتار.
یه راهِ مؤثرِ دیگه تهیهی چکلیستهای سادهست. ماها وقتی که گام به گام بر اساسِ چکلیستمون پیش بریم، کمتر احتمالش هست که کارامون رو از سر وا کنیم. به همین دلیله که خلبانها از چکلیست استفاده میکنن، تا مبادا روزمرگیهای پرواز باعث بشه به میانبرهای پرخطر دست بزنن. داشتنِ لیست کمکتون میکنه مطمئن بشید عادتتون رو طبقِ برنامه دارید پیش میبرید.
کاری کنید که مسیرِ مدنظرتون پرتردد به نظر بیاد
به مردم نشون بدید که خیلیا از این مسیر رفتن ،ما انسانها در اصل حیواناتِ گلهای هستیم، به این معنا که توی موقعیتهایی که مطمئن نیستیم چطور باید رفتار کنیم، به بقیه نگاه میکنیم تا سرنخ دستمون بیاد. مثلاً اگه شما توی یه مهمونیِ مجلل سرِ میزِ شام باشید و ندونید از کدوم چنگال باید استفاده کنید، مسلماً به بقیه نگاه میکنید و ازشون تقلید میکنید.
رفتارْ مُسریه. به همین دلیله که توی برنامههای تلویزیونی، صداهای ضبطشده از خندهی آدما رو پخش میکنن یا هنرمندای دورهگرد همیشه یه مقدار پولِ خُرد توی ظرفشون میذارن تا بقیه رو هم به کمک تشویق کنن. ما تمایل داریم از گله یا همون دیگران پیروی کنیم، حالا میخواد خندیدن باشه میخواد صدقه دادن باشه.
وقتی سعی دارید رفتارِ دیگران رو تغییر بدید، میتونید از این تمایل به نفعِ این تغییر استفاده کنید و به افرادِ موردِ نظرتون نشون بدید که اکثریتِ گله دارن به همون سمت میرن. برای مثال، اگه میخواید همهی افرادِ زیرمجموعهتون رو مجاب کنید که ساعتِ ورود و خروجشون رو توی لیستِ جدید ثبت کنن، اما یه اقلیتی همچنان مقاومت میکنن، فهرستِ افرادی که از این دستورالعملِ جدید پیروی میکنن و نمیکنن رو در معرضِ دید قرار بدید. فشارِ همگروهیها باعث میشه اون اقلیتِ مقاوم هم بالاخره تغییر کنن.
با این حال یادتون باشه که این ترفند فقط زمانی جواب میده که اکثریت، خودشون از لیستِ ورود و خروجِ جدید استفاده کنن، وگرنه اگه اکثریت جزءِ مخالفای تغییر باشن، اون وقت اوضاع فرق میکنه. اونجا شما باید دنبالِ اقلیتی باشید که از تغییرِ مدنظرِ شما حمایت میکنن و کمکشون کنید تا جای پاشونو محکم کنن. بهشون فرصت بدید تا دربارهی مزایای این تغییر با شما صحبت کنن. مثلاً میتونید با کسایی که با لیستِ جدیدِ ورود و خروج موافقن دائم جلساتی بذارید تا درباره ی مزایای اون با هم گفتوگو کنید و عبارتهای مناسبی برای توصیفِ این مزایا پیدا کنید، مثلاً «مدیریتِ زمان به نحوِ کارآمدتر» یا «کنترلِ بهترِ هزینهها» یا تعبیراتی از این دست. این به افرادِ موافق کمک میکنه تا مخالفها رو هم با خودشون همراه کنن.
کلامِ آخر اینکه بینِ افرادِ محافظهکار و افرادِ تحولخواه همیشه کشمکش بوده و خواهد بود. این کشمکشها هرچند مطلوب نیست اما لازمه. بهش به چشمِ پوستاندازی نگاه کنید. بعد از این پوستاندازی، یه مجموعهی بهتر و تروتازهتر تحویل میگیرید.
آخرین دیدگاه ها