وقتی تو یه رویا داری: تحلیل رویای خود: دقیقاً مشخص کنید که رویای شما چیست و چرا برایتان مهم است. آن را به اهداف کوچکتری تقسیم کنید. اهداف کوتاهمدت و قابل دستیابی میتوانند به شما کمک کنند تا جلو بروید. یک برنامه عملی برای رسیدن به این اهداف تنظیم کنید. مشخص کنید که چه اقداماتی باید انجام دهید. به سلامت روان و جسم خود اهمیت دهید. انگیزه و انرژی در مسیر رسیدن به هدف خیلی مهم است. ممکن است با چالشهایی روبرو شوید، اما باید ادامه دهید. هر قدمی که به سوی رویایتان برمیدارید، مهم است. از دوستان، خانواده یا افراد متخصص کمک بگیرید. حمایت دیگران میتواند بسیار مؤثر باشد. با تلاش و برنامهریزی میتوانید به رویایتان نزدیکتر شوید!










اگه موفقیت آسون بود همه به دستش می آوردن، انتخاب با توعه، جا بزنی یا ادامه بدی...
نویسنده: مارتا بک
اگه میخواین بدونین مهمترین معلمِ زندگیتون کیه، فرقِ بینِ درد و رنج چیه، و بهترین استراتژیِ خودیاری کدومه، حتماً تا آخرِ این پادکست با ما همراه باشید. کمال یعنی اینکه با عمیقترین و حقیقیترین بخشِ وجودِ خودتون یکی بشین. و این نوشداروی رنجه. دربارهی احساسی که دارین فکر کنین! آیا حسِ اضطراب و معذب بودن و ناامیدی همیشه همراهتونه؟ رو چیزایی پیله کردین که هیچ وقت جواب نمیدن؟ شک دارین رؤیاهای آیندهتون محقق بشن؟ آیا احساسِ ناراحتی و کجخلقی و کرختی میکنین؟ احساس میکنین هیچ انرژییی ندارین؟ نمیتونین رو چیزی تمرکز کنین؟
احتمالاً دلیلش اینه که احساس میکنین میتونین چیزای بیشتری داشته باشین؛ عشقِ بیشتر، معنای بیشتر در زندگی، و رضایتِ بیشتر.
اینجاست که مفهومِ کمال واردِ عمل میشه.
این روزا کلمهی کمال یه بارِ معناییِ عرفانی داره. ولی واقعیت اینه که معناش چیزی جز سالم بودن و بینقص بودن نیست. کمال یعنی تمامیت و یکپارچگی. وقتی یه هواپیما کامل باشه، تمامِ قسمتهاش در هماهنگیِ کامل با هم کار میکنن تا یه حرکتِ نرم توی آسمون داشته باشه. ولی اگه نقص داشته باشه، چه بسا متوقف بشه یا سقوط کنه. این ربطی به عرفان نداره. یه واقعیتِ فیزیکیه.
توی زندگیِ روزمره هم همینه. ما برای اینکه خودمونو با معیارهای جامعه وفق بدیم اغلب احساساتِ واقعیِ خودمونو نادیده میگیریم یا انکار میکنیم و در نتیجه، حسِ نارضایتی و بیخاصیتی میکنیم و بیمار میشیم. وقتی تو زندگی به گونه ای رفتار میکنیم که با واقعیتِ وجودیمون همسو نیست، رنج میبریم، چون از تعادل و هماهنگی با خودمون خارج میشیم. به عبارتِ دیگه، از حالتِ کمال خارج میشیم.
برعکس، زمانی که بدن و ذهن و دل و روحتون کاملاً با هم همسو باشن، کارای روزمرهتون براتون جذاب میشن. از بودن در کنارِ دوستاتون نهایتِ لذتو میبرین و خوابتون فوق العاده دلچسب میشه. بیدار شدن هم براتون شگفتانگیز به نظر میرسه چون برای تجربهی یه روزِ جدید لحظهشماری میکنین. زندگی مثلِ همون هواپیمای بینقصی که گفتیم، خیلی نرم و روان به جریان میفته.
ممکنه با شنیدنِ این حرفا نیشخند بزنین و بگین: این چرت و پرتا چیه؟ شایدم متعجب بشین و بگین: آیا واقعاً یه همچین زندگیِ رضایتبخشی میتونه وجود داشته باشه؟ شایدم دوست داشته باشین اون شادی و هدفمندیِ وصفناپذیری که گفتیمو تجربه کنین.
این خلاصهکتاب با الهام از کمدیِ الهیِ دانته، از مراحلِ مختلفِ سفرِ خیالیِ دانته عبور میکنه تا راهِ رهایی از رنجها رو به شما نشون بده. نظرِ نویسندهی کتاب، خانمِ مارتا بِک اینه که کمدیِ الهی مجموعهای از دستورالعملهای قدرتمنده برای شفای جراحتهای روانی و پیدا کردنِ گوهرِ گمشدهی کمال. از اولین مرحلهی این سفر شروع میکنیم، یعنی جنگلِ تاریکِ لغزش.
برای نجات از جنگلِ تاریکِ لغزش، باید بپذیرید که گم شدید و از استادِ درونتون پیروی کنید.
دانته توی کتابش مینویسه: «در میانهی سفرِ زندگی، خود را در جنگلی تاریک یافتم، چرا که راهِ راست گم شده بود.» شما هم ممکنه مثلِ دانته یهو احساس کنین تو زندگی تنها و سرگردونین. و چه بسا حتی ندونین دقیقاً مشکل کجاست و اصلاً چجوری سر از اینجا در آوردین.
چیزی که از نظرِ جامعه صحیحه معمولاً با حقیقتِ ذاتِ ما همسو نیست. و جنگلِ تاریکِ لغزش استعاره از مِهِ درونِ ما انسانهاست که از همین تعارضها سرچشمه گرفته. اولین مرحله توی ارتباط برقرار کردن با خودتون و درپیش گرفتنِ مسیرِ کمال پذیرشِ این حقیقته که شما گم شدین. وقتی اینو پذیرفتین، احتمالاً با چند جانورِ سرسخت مواجه خواهید شد که همون حالتهای روانیِ ناگوارن، از جمله یه پلنگِ حریص به اسمِ نیازمندی، یه شیرِ ترسناک به اسمِ وحشت، و یه گرگِ غمگین به اسمِ افسردگی.
ممکنه چندتا تلاشِ بیثمر هم ازتون سر بزنه، درست مثلِ دانته که داشت از کوهِ لذتجویی بالا میرفت ولی یهو اون جونورا دنبالش کردن. این کوه میتونه نمادِ مسیرِ وسوسهانگیز ولی مخربی باشه که جامعه با مقایسه کردنهاش پیشِ پای شما گذاشته.
خوشبختانه، یه راهنماییِ کوچیک میتونه بهتون کمک کنه مسیرِ حقیقیِ خودتونو ترسیم کنین.
وقتی که دانته از کوهِ لذتجویی پایین میاد، روحِ ویرژیل (Virgil) شاعرِ معروفو ملاقات میکنه که از لای درختا بیرون میاد. این همون راهنمای روحیِ دانته هست که اومده تا اونو از سرگردونی نجات بده.
راهنمای روحیِ شما ممکنه از لای یه کتاب یا پادکست بیرون بیاد، شایدم توی جلساتِ رواندرمانی یا یوگا خودشو نشون بده.
منتظرِ یه نگرشِ جدید و یه تلنگرِ بیدارگر باشید. توی مناسکِ شرقی، اساتیدِ معنوی معمولاً برای اینکه به شاگرداشون شوک وارد کنن تا از خوابِ غفلت بیدار بشن، از آبِ سرد و چوبِ بامبو استفاده میکنن. هدفِ راهنما این نیست که بذاره با توهماتتون خوش باشید. هدف، رهاییِ شماست.
البته وجودِ استادِ خارجی فقط اولِ راهه. اگه میخواین واقعاً چیزی بیاموزین، به درونتون مراجعه کنین. استادِ درونتون همون کمال و تمامیتِ شماست. اون میتونه شما رو هم به لحاظِ فیزیکی و هم از نظرِ ذهنی راهنمایی کنه. شما وقتی حقیقت رو بشنوین یا به زبون بیارین، بدنتون خودبخود به آرامش میرسه و ذهنتون هم احساسِ رهایی میکنه. گوش سپردن به این بخش از خودتون مهمترین مهارتیه که شما برای کسبِ شادی و رضایتِ حقیقی بهش نیاز دارین.
برای رسیدن به این مرحله، ویرژیل اول دانته رو به یه دروازه برد که روش نوشته بود: «ای کسانی که به اینجا درآمده اید؛ از تمامِ امیدهای خود دست بشویید.» منظور اینه که باید از ترسی که شما رو از مواجهه با حقیقت دور نگه داشته دست بشورین.
یکی از راههاش اینه که به لحظهی حال توجه کنین و اطمینان کنین که همه چیز همونطور که هست خوبه. اگه در مواجهه با ترسها یا ناملایماتِ زندگی این کارو مدام تکرار کنین کشف میکنین بخشی از وجودتون هست که همیشه میتونه با شرایط کنار بیاد.
توی دوزخ، بخشهایی از وجودتون رو که دارن رنج میکشن مشخص کنین و رهاشون کنین.
دانته بعد از اینکه از دروازه عبور میکنه، واردِ یه درهی هولناک میشه که گناهکارا به شیوههای مختلفی دارن توش عذاب میشن و اسمش دوزخه. همهی ما یه دوزخ در درونِ خودمون داریم به اسمِ رنجهای روانی، که منشأش جداییِ ما از خودمونه.
باید بدونین که رنجْ اختیاریه. درد از حوادث و رویدادها ناشی میشه، ولی رنج از نوعِ نگرشِ شما به این حوادث نشأت میگیره. روانشناسیِ زرد معمولاً ادعا میکنه که افکارِ مثبت حالتونو خوب میکنه و افکارِ منفی حالتونو بد؛ در صورتی که گفتنِ یه جملهی مثبتِ زورکی، مثلاً «من شغلمو دوست دارم»، مثلِ یه خنجر تو قلبِ ما فرو میره. از اونطرف، یه جملهی منفی که با باورِ قلبیِ ما همخونی داشته باشه، مثلاً «شغلِ من افتضاحه»، یه حسِ شیرینِ رهایی به ارمغان میاره.
توی تمامِ دوزخ ویرژیل به دانته تأکید میکنه سه تا کارو انجام بده: شیاطین رو مشاهده کنه، ازشون سؤال بپرسه، و حرکتشو ادامه بده. این به این معناست که باید باورهایی رو که باعثِ رنجِ شما میشن شناسایی کنین و از خودتون بپرسین: آیا میتونم صددرصد مطمئن باشم که این باور درسته؟ هرجا استادِ درونِ شما متوجه شد که شما در اشتباهین، باورهای سفتوسختتونو رها کنین و در عوض آزاداندیش باشین.
رها کردنِ باورها کارِ ترسناکیه، و دیگران ممکنه این آزادیِ تازهبهدستاومدهی شما رو نپسندن. ولی نگران نباشین. این معناش اینه که شما در مسیرِ درست هستید. ماها معمولاً وقتی که با قضاوت مواجه میشیم، وسوسه میشیم موضعِ حمله به خودمون بگیریم. ولی مواظب باشین به مغزِ خزندهتون خوراک ندین. به جاش روی ایجادِ راهکارهای مثبت تمرکز کنین. مثلاً کتاب بخونین تا چیزای بیشتری یاد بگیرین، یا یه درخت بکارین. یه راهِ دیگهش اینه که روی ارزشهای حقیقیتون متمرکز بشین، چون تحقیقات نشون داده این کار میتونه استرسو کم کنه و هضمِ اطلاعاتِ ناگوار رو برای شما راحتتر کنه.
دانته توی پایینترین طبقاتِ جهنم، با گناهکارترین آدما ملاقات میکنه؛ یعنی دروغگوها. دروغ، شبیهِ یه پشهی ریز و خطرناکه. و چون خیلی رایج و تقریباً غیرقابلِ رؤیته، موذیانه عمل میکنه. تمامِ دروغها، چه مصلحتی چه منفعتی، ویرانی به بار میارن. از نظرِ دانته، فریبکاری مثلِ منجمد شدن داخلِ یخه. زمانی که شما به خودتون دروغ میگین، به هیچ چیزی اعتماد نمیکنین، چون به خودتون اعتماد نکردین. اونوقته که زندگی سرد و بیروح و غریبانه میشه.
تهِ جهنم، یه هیولای غولپیکر به اسمِ لوسیفر یا همون شیطان، وسطِ یه دریاچهی یخی داره دستوپا میزنه. ویرژیل که وحشت رو توی چهرهی دانته میبینه، بهش میگه بیا نزدیکتر. اونا به لوسیفر نزدیک میشن. و بعد، از سطحِ یخیِ دریاچه عبور میکنن و پایین میرن. همینطور میرن و میرن تا اینکه دانته به خودش میاد و متوجه میشه که دارن رو به بالا حرکت میکنن.
عبور از مرکزِ زمین به معنای ارتباط برقرار کردن با دروغِ اصلیه، یعنی این احساس که «من تنها هستم». ولی همینطور که بیشتر به عمقِ رنجهاتون میرین، به یه جایی میرسین که دیگه پایین رفتن متوقف میشه و بالا رفتن شروع میشه. این پایانِ خودفریبیه. توی این نقطه، تصورِ اینکه همه چیز علیهِ منه متوقف میشه و شما میپذیرین که یه وجودِ بینهایت ارزشمند، دوستداشتنی و عزیز هستید.
برای عبور از برزخ، رفتارِ بیرونیتونو با حقیقتِ درونیتون که تازه بهش رسیدین همراستا کنین.
دانته و ویرژیل دمدمای صبح از دوزخ بیرون میان و دوباره چشمشون به ستارهها روشن میشه. اونا پای یه کوهِ خیلی بزرگ میایستن که دقیقاً نقطهی مقابلِ دوزخه. اسمش برزخه، یعنی عالمِ پالایش و تطهیر، جایی که ارواحِ پشیمان با انجامِ وظایفِ مختلف در بالای کوه، خودشونو از گناهان پاک میکنن تا به بهشت برن.
شاید تفکراتِ جدیدی که به دست آوردین باعثِ تخفیفِ عذابِ درونیتون باشه. پس این گوی و این میدون. آخرین نقطهی دوزخ خودفریبی بود. پس اولین گامهای عبور از برزخ هم از همینجا شروع میشه. مهمترین و اولین قدم اینه که دروغ نگین. این توصیه به نظر ساده میاد، ولی بهترین استراتژیِ خودیاری در مسیرِ رسیدن به رضایت و شادیه.
دانته به یه دروازهی دیگه میرسه، این بار یه فرشته به استقبالش میاد و بهش میگه فقط درصورتی میتونی از اینجا عبور کنی که هرگز به عقب نگاه نکنی. به عبارتِ دیگه، باید متعهد بشی همونجور که واقعاً هستی زندگی کنی. سعی کنین از همین الآن، علاوه بر افکار، گفتار و رفتارتون رو هم تغییر بدین تا در مسیرِ کمال قرار بگیرین. مثلاً میتونین تصمیم بگیرین که دیگه به جوکهای بیادبانهی همکارتون نخندین.
زمانی که ایجادِ تغییراتِ اساسی توی هویتتون رو شروع کردین، ممکنه احساس کنین دلتون برای زندگیِ گذشتهتون تنگ شده. به خودتون برای افسوسِ گذشتهها رو خوردن زمان و فرصت بدین، و بعد، مجدداً به جلو حرکت کنین.
توی مرحلهی بعد، باید یاد بگیرین که با آدمای بدرفتار چجوری برخورد کنین. اینکه در برابرِ بیعدالتی و نفرت با عدالت و مهربانی واکنش نشون بدیم خیلی سخته. پس حتماً و حتماً به این حقیقت توجه داشته باشین که شما همیشه میتونین واکنشهاتونو انتخاب کنین.
رهاییِ نهاییِ شما در گروِ جهانبینیهای جدیده. مثلاً ممکنه تا قبل از این، زندگی رو یه نمایش میدیدین که آدما فقط سه تا نقش ممکنه داشته باشن: نقشِ ظالم، نقشِ مظلوم و نقشِ منجی. ولی بر اساسِ جهانبینیِ جدیدی که اتخاذ کردین، آدمای ظالم ظالم نیستن، چالشن. آدمای منجی منجی نیستن، مربیان، و آدمای مظلوم هم مظلوم نیستن، آفرینشگرن.
توی این مرحله، تمامِ باورهاتون بر اساسِ یقینن، تمامِ احساساتتون واقعیان، تمامِ حرفاتون از روی صداقته، و کارایی رو انجام میدین که واقعاً خودتون میخواین. تحقیقات نشون داده که هرقدر شما یه عملو بیشتر تکرار کنین، نقشِش روی مدارِ عصبیتون پررنگتر میشه. برای اینکه الگوهای رفتاریِ موردِ قبولِ جامعه رو که با حقیقتِ شما همسویی نداره تغییر بدین، خودتون مغزتونو جراحی کنین، به این معنی که آگاهانه و از روی اختیار، فعالیتهای جدیدو انجام بدین و تکرارشون کنین. این کار باعث میشه اون فعالیت در شما نهادینه و ماندگار بشه.
به جای گرفتنِ ژستهای بلندپروازانه، سعی کنین هربار با یک درجه چرخش، به سمتِ زندگیِ ایدهآلتون حرکت کنین. وقتی به صورتِ پیوسته برای چیزایی که دوست دارین، یه ذره بیشتر وقت بذارین و برای چیزایی که دوست ندارین یه ذره کمتر زمان صرف کنین، یواش یواش با کمالِ وجودیتون همسو میشین.
وقتی زندگیِ درون و بیرونتون به کمال نزدیک شد، دروازههای بهشت براتون باز میشه.
زمانی که دانته به قلهی کوهِ برزخ میرسه، سه تا اتفاق میفته. اول اینکه خودشو توی یه جنگلِ زیبا به اسمِ باغِ عدن میبینه. دوم اینکه با بئاتریس، معشوقِ قدیمیش ملاقات میکنه که از دانته میخواد دست از رؤیاپردازی برداره. سومین اتفاق اینه که دانته توی دوتا رود غوطهور میشه. اولیش باعث میشه تمامِ اعمالِ اشتباهش رو فراموش کنه. دومیش هم باعث میشه تمامِ کارای درستی که کرده به یادش بیاد.
اون بعد از عبور از این دوتا رود، قبراق و با نشاط و در حالی که به کمال رسیده از آب بیرون میاد. حالا مثلِ یه هواپیمای بیعیبونقص میتونه پرواز کنه، پروازِ واقعی.
اون بی هیچ زحمتی، به سمتِ بهشت پرمیکشه و در میانِ ستارگان شروع میکنه به زندگی کردن.
هرچند شما احتمالاً به رودهای جادویی دسترسی نداشته باشین، ولی بازم میتونین معصومیتِ خودتونو به دست بیارین و به بهشتِ درونِ خودتون پا بذارین. اول از همه، خودتونو به خاطرِ تمامِ خیانتهایی که به کمالِ وجودیتون کردین ببخشین. بعد، مسئولیتِ هرکاری رو که تا حالا به نفعِ حقیقتِ وجودیتون انجام دادین بپذیرین و براش ارزش قائل باشین.
تفکر و تأملِ مدام هم مثلِ چیزی که دربارهی تکرارِ عمل گفتیم، میتونه حسِ موقتیِ اتصال و عشق رو تبدیل به یه احساسِ موندگار کنه. از طریقِ تمرکز روی کمال، وحدت و مهربانی، میتونین شادی و رضایتمندی رو در خودتون تثبیت کنین.
وقتی به حقیقتِ خودتون نزدیکتر بشین، رفتهرفته حالتهایی از اشراق و مکاشفهی ناگهانی براتون رخ میده. در این لحظات، احساس میکنین کلِ دنیا تغییر کرده. توی زندگیِ بعضی انسانهای معدود، مثلِ بودا یا مسیح، اشراق یه اتفاقِ عظیم و تأثیرگذاره. ولی به احتمالِ زیاد برای شما، همون پیشرفتهای کوچیکی که هر بار توی آگاهیتون رخ میده به تدریج جهانبینیِ جدیدتون رو خواهد ساخت.
دانته در خلالِ این سیرِ صعودی، دو تا مکاشفهی ناگهانی براش رقم میخوره: یکی اینکه کلِ دنیا یه حقیقتِ واحده، و دیگه اینکه همه چیز زادهی عشقه.
برای اینکه بتونین بفهمین همهی ما با هم یکی هستیم، میتونین وجودِ خودتونو مثلِ یک ذره از کلِ کیهان در نظر بگیرین که دقیقاً همون شکل و مختصاتِ کیهان رو داره. نحوهی زندگیِ شما و گفتار و رفتارتون، روی کلِ انسانها و محیطِ اطرافِ شما تأثیر میذاره. و وقتی شما تغییر کنین، اونها هم تغییر میکنن.
شاید بعد از شنیدنِ این پادکست، به چیزی که برای شاد بودن واقعاً بهش نیاز دارین پی برده باشین. شاید به این نتیجه رسیده باشین که بهتره توی محیطِ کار با قاطعیتِ بیشتری برخورد کنین، و در نتیجه، همکارای شما هم جنبه و پذیرشِ بیشتری پیدا کنن.
هربار که شما یکی از اشتباهاتتون رو رها میکنین و بر اساسِ کمالِ وجودیتون زندگی میکنین، یکی از جنبههای وجودیتونو غبارروبی میکنین. هم با درخشندگیِ بیشتری میتابید و هم زیباییِ بیشتری از جهان به خودتون جذب میکنید.
یه زمانی میرسه که مثلِ دانته متوجه میشین که همه چیز زادهی عشقه. و زمانی که به بالاترین سطحِ کمال برسین، حسِ وحدت و عشقی که در وجودتون هست، شما رو به سمتِ کمک به دیگران سوق میده. آخرین جملهای که میخوایم بگیم شاید کلیشهای به نظر بیاد اما واقعیت داره: «اون تغییری که آرزو دارید در جهان اتفاق بیفته، از خودِ شما شروع میشه.»
نویسنده: مارتا بک
نوشته: شریل سندبرگ
همه ما در زندگی میل به پیشرفت و موفقیت در کارمون داریم اما این مسیر برای خانما خیلی هموار نیست. فرهنگ خانواده، ازدواج، بچه دار شدن و خیلی از مسائل دیگه این راه رو ناهموار میکنه تا جایی که خیلی از خانما عطای کار کردن رو به لقاش میبخشن و خونهنشین میشن. این موضوع که خانومی خونهدار چیز بد و عجیبی نیست، ماجرا از اونجایی شروع میشه که یه خانم به دلیل شرایط جامعه و سرزنشهای اطرافیان مجبور میشه بین شغلش و نگهداری از بچه و انجام کارای خونه دومی رو انتخاب کنه. این خلاصه کتاب از تغییر مسیر حرف میزنه و راهکارهایی رو بهمون یاد میده که بتونیم در کنار خونهداری اهدافمون رو فراموش نکنیم و براشون تلاش کنیم. البته مخاطب این خلاصه کتاب فقط خانما نیستن، آقایونی که دوست دارن خواسته زنان به عنوان همکار، همسر، مادر یا دختر رو درک کنن هم میتونن همراه ما باشن تا در کنار هم و به دور از تبعیض و خشونت، دنیایی برابر بسازیم. از مدیران ارشد فیس بوکه و به دلیل فعالیت هاش در گوگل و فیس بوک، یکی از موفق ترین و موثرترین زنان در دنیای فناوری اطلاعات و ارتباطاته.
شریل در کتاب تغییر مسیر از دوران بارداری خودش نوشته، از اینکه با تمام سختی های دوران بارداری و اضافه وزن شدید و نیش و کنایه های همکارانش، همچنان به کارش ادامه داده و تسلیم نشده.
این کتاب یکی از پر فروش ترین کتابها بوده و خانمای زیادی به واسطه این کتاب مسیرشون رو تغییر دادن و تونستن به اهدافشون برسن. با هم خلاصه این کتاب پرفروش رو گوش کنیم.
علیرغم تلاشای خوبی که در جامعه امروز برای از بین بردن فاصله بین خانما و آقایون شده، هنوز با برابری جنسیتی فاصله زیادی داریم. در دنیای امروز، وضعیت زنان بهتر از همیشه است، اما هنوز کارای زیادی برای انجام دادن وجود داره.
به عنوان مثال دیه خانما هنوز کمتر از آقایونه که هنوز جواب درستی به چرایی این سوال داده نشده و جنبش های زیادی هم علیه این مساله وجود داره.
همچنین مطالعات در سطح جامعه نشون میده
عملکرد خانما به طور ناعادلانه ای تحقیر میشه. وقتی قراره در گزارشی عملکرد افراد بررسی بشه، هم مردان و هم زنان علیه زنان، تبعیض قائل میشن و در کمال تعجب آدمی که ادعا داره بیطرف قضاوت می کنه در واقع بیشتر علیه زنان گزارش میده.
اگه از فضای کار و جامعه فاصله بگیریم می بینیم که این نابرابری در خونه ها هم وجود داره. به عنوان مثال، در جامعه ما فرض بر اینه که وظیفه یه زن تربیت بچه هاست.
در تحقیقی، وقتی از مردا پرسیده میشه که آیا انتظار دارن همسرشون برای بزرگ کردن بچه ها کارش رو رها کنه ، 46٪ از اونها پاسخ مثبت دادن. این عدد قابل تامله!!
از سن پایین به دخترا آموزش میدن که یه روز باید بین یه شغل موفق و یه مادر خوب یکی رو انتخاب کنن. این دوراهی گمراه کننده ، نا امید کننده و آسیب زننده اس.
دختری رو در نظر بگیرید که وکالت خونده و پیشنهاد کاری خوبی بهش میشه. اما با فکر به آینده و تصمیم به بچه دار شدن و این تصور غلط که باید بین شغل و بچه یکی رو انتخاب کنه ممکنه اون پیشنهاد رو رد کنه، اما تا آخر عمرش اون حسرت رو همراه خودش داره.
شرایط جامعه این حس رو به زن منتقل می کنه که بعد از زایمان اون مادر در موقعیتی متفاوت قرار می گیره و ممکنه بازدهیش در کار پایین بیاد و از طرفی نگاه اطرافیان و سرزنش ها ممکنه اون مادر رو وادار کنه تا برای همیشه شغلش رو کنار بذاره.
اگه مادر هستین یا در آینده مادر شدن رو تجربه می کنید نیازی نیست در دوران بارداری خیلی زود محل کارتون رو ترک کنید و به مرخصی زایمان برید. به خودتون سخت نگیرید.
سعی نکنید همه چیز رو عالی انجام بدین و روی اون چیزی که واقعا مهمه تمرکز کنید. تفکر "داشتن همه چیز" یکی از خطرناک ترین تله هاییه که برای خانما گذاشته شده. هیچ کس نمی تونه همه چیز رو با هم داشته باشه. هیچ کس نمی تونه همه چیز رو در خونه و محل کار به طور کامل انجام بده.
در کارای پر استرس و پر مسئولیت
افراد معمولا هر کاری که شرکت از اونها می خواد رو انجام میدن و بعد از مدتی به دلیل فرسودگی
شغلی، شغلشون رو ترک می کنن و استعفا میدن. این یه اشتباه بزرگه که خیلی از ما ممکنه دچارش بشیم. پس باید قبل از این اتفاق حد و مرزهای کار رو مشخص کنیم و سعی کنیم کار رو طبق شرایط خودمون انجام بدیم.
شرکت ها و مدیرا هم باید به سمتی برن که کمتر به زمان حضور کارمندا همیت بدن و بیشتر روی نتایج کار تمرکز کنن.
گاهی مادر شاغل تصمیم می گیره تا فرزندش رو مهدکودک بذاره اما این حس گناه رو داره که نمی تونه کنار فرزندش باشه و احساس عذاب وجدان داره. نویسنده پیشنهاد میده روی کارایی که انجام نمیدین تمرکز نکنید، و فقط روی تکمیل و لذت بردن از کاری که در حال انجامش هستین تمرکز کنید.
اگه واقع بین باشید می دونید که هیچ کس نمی تونه همه کارها رو با هم انجام بده پس باید الویت بندی کنید و رو مهم ترین چیزا تمرکز کنید. کمال گرایی بزرگترین دشمنآرامش و سلامتیه.
شما می تونید بین تمیز کردن کمد لباس ها و ورزش کردن یکی رو انتخاب کنید و غصه انجام ندادن اون یکی رو نخورید. همیشه دنبال راه حل هایی باشید که در دراز مدت پایدارن و در لحظه راضی کننده.
هم در خونه و هم در محل کار. شما باید بدونید هیچ راهی برای داشتن یه زندگی شخصی کامل و یه شغل موفق وجود نداره ، پس راهی رو پیدا کنید که برای شما بهترینه.
یکی از دغذغه های نویسنده حضور کمرنگ خانما در پست های مدیریته
اگه به محیط کار نگاهی بندازیم می بینیم که در پست های رهبری این نابرابری جنسیتی خودش رو بیشتر نشون میده. در زمینه پیشرفت تحصیلی خانما بهتر از آقایون عمل می کنن و تقریبا 57 درصد از کل مدارک کارشناسی و 60 درصد مدارک کارشناسی ارشد رو خانما دریافت می کنن،اما وقتی وارد بازار کار میشیم این درصدها تغییر می کنه و این شکاف بین سمت های مدیریتی زنان و مردان خودش رو نشون میده و درصد پایینی از زنان در پستای مدیریتی مشغول هستن.
یکی از دلایل این اتفاق اینه که مردا جاه طلب تر هستن و بیشتر تمایل دارن تا مدیر اجرایی بشن. البته بخشی از این تمایلات به کلیشه های جنسیتی بر می گرده.
از زنان انتظار نمیره که جاه طلب و حرفه گرا باشن و کسایی که این انتظارات رو زیر پا میذارن می تونن با عنوان های مختلف برچسب بخورن. این کلیشه ها که از دوران کودکی مطرح میشه باعث میشه تا خانما تحت فشار اهداف شغلیشون رو تغییر بدن.
اما شرایط جامعه این طور نشون میده که اکثر مردا تصور می کنن که می تونن هم زندگی شخصی کامل و هم شغل موفقی داشته باشن، در حالی که جامعه و رسانه ها دائماً به زن میگه که در نهایت باید بین شغل و خانواده سازش کنه و یکی رو انتخاب کنه.
این طرز تفکر باعث میشه که خانما کمتر به حرفه خودشون متعهد باشن و کارشون رو برای مراقبت از فرزند ترک کنن.
از نظر نویسنده ما باید بتونیم آشکارا در مورد جنسیت و آسیب هایی که زنان با اون روبرو هستن صحبت کنیم، بدون اینکه این موضوع به عنوان شکایت یا نیاز به برخورد خاص تلقی بشه.
این بحثای آزاد، آگاهی رو افزایش میده و افراد بیشتری رو تشویق می کنه تا به این مسائل توجه کنن.
افزایش آگاهی می تونه تغییرات کوچیک اما حیاتی ایجاد کنه که به یکسان شدن زمین بازی برای خانما و آقایون کمک زیادی می کنه. البته خانما هم باید از همدیگه حمایت کنن و نا امید کننده اس که همیشه اینطور نیست.
در اغلب شرکت ها، فقط یه زن در هر شرکت می تونه به مقام ارشد
در اون شرکت برسه و از طرفی اون زن از سمت خانومای دیگه احساس خطر می کنه و مانع پیشرفت اونها میشه.
و از سمت دیگه مادری که شغل خودش رو رها کرده ممکنه به دلیل حسادت خانمای شاغل و موفق رو دوست نداشته باشه، چون خودش نتونسته به اون جایگاه برسه. عدم اعتماد به نفس خانما می تونه جلوی پیشرفت شغلی اونها رو بگیره.
علاوه بر موانع بیرونی گاهی خود خانما هم به دلیل شک و تردید نسبت به توانایی هاشون خودشون رو دست کم می گیرن، برعکس آقایون که زیادی خودشون رو دست بالا می گیرن و اعتماد به نفس زیادی دارن.
مردا تمایل دارن موفقیت های خودشون رو به مهارت های ذاتی نسبت بدن و عوامل بیرونی رو عامل شکست خودشون میدونن.
در حالی که خانما موفقیت هاشون رو مدیون عوامل بیرونی و توانایی های ذاتی رو مقصر شکست هاشون می دونن.
در دنیایی که به سرعت در حال حرکته، نمیتونیم منتظر باشیم تا موقعیت های مناسبی سر راهمون قرار بگیره در عوض، باید ابتکار عمل رو به دست بگیریم و به جای عقب رفتن و درجا زدن رو به جلو حرکت کنیم.
سند برگ میگه رفتار کردن به صورتی که انگار اعتماد به نفس دارید، اغلب می تونه به اعتماد به نفس واقعی تبدیل بشه. نباید مشاغل رو شبیه نردبون تصور کنیم. امروزه مفهوم نردبان شغلی نادرسته.
بهتره در مسیرانعطاف پذیر باشیم. تصور پله های نردبون و رسیدن به بالای نردبون میتونه ما رو نا امید و دلزده کنه. همه ما به آرامش نیاز داریم. می تونیم مسیرهای مختلف رو امتحان کنیم و ببینیم کدوم مسیر ما رو به مسیر درست هدایت می کنه.
در این مسیر باید برای بلند مدت و کوتاه مدت برنامه ریزی کنیم
یه رویای بلند مدت نیازی نیست چیز خاصی باشه، اما باید بهمون کمک کنه تصمیم بگیریم به چه نوع کاری اهمیت میدیم.
نویسنده پیشنهاد میده باید به دنبال تیم ها، پروژه ها و شرکت هایی باشیم که پتانسیل رشد بالایی دارن و در کنار اهداف بلند مدت، باید اهداف کوتاه مدت (مثلاً 18 ماهه) هم تعیین کنیم.
در جامعه ما از مردان انتظار میره که قاطع و محرک باشن، اما از خانما میخوان که حساس و اجتماعی باشن، به همین دلیلم هست که موفقیت شغلی برای مردا همبستگی مثبت داره اما برای خانما همبستگی منفی داره.
مردای شايسته و جاه طلب مورد ستايش قرار مي گيرن، در حالي كه با خانما چنین رفتاری نمیشه. این رفتار ناعادلانه اس چون دوست داشتن عامل مهمی برای موفقیت شغلیه.
برای تقویت ارتباط مؤثر، باید اصالت و مناسب بودن رو تمرین کنیم. ارتباط معتبر و صادقانه در محل کار ضروریه.
روابط رو تقویت می کنه، اجازه میده تا تصمیم های نامناسب به چالش کشیده بشه و به افراد کمک می کنه تا موضوعات ناراحت کننده رو مطرح کنن.
با این حال، خیلی از مردم، مخصوصا خانما، میترسن که در محل کار صادقانه صحبت کنن چون ترس از قضاوت دارن. به همین دلیل بیشتر اوقات چیزی نمیگن. در حالی که ورودی اونها به شدت مورد نیاز.
برای برقراری ارتباط موثر، در درجه اول باید سعی کنید مسائل رو از دید طرف مقابل ببینید. سعی کنید با صدای بلند در مورد موضع اونها فکر کنید.
مورد دیگه ای که خیلی کمک کننده س اینه که به جای کلمه "تو اشتباه می کنی" اینطور بگیم: "من احساس می کنم باید ..." جمله اول باعث اختلاف نظر میشه اما دومی به شروع بحث کمک می کنه.
راهکار دیگه ای که کتاب بهمون یاد میده پیدا کردن یه مربی و رهبر خوب و کاربلد. مربی که بتونیم یه رابطه طبیعی و متقابل در کنارش ایجاد کنیم و از مشاوره هاش استفاده کنیم.
مدیرای ارشدی که مشاوره میدن صرف نظر از جنسیت برای پیشرفت شغلی مهم هستن
البته پیدا کردن روابط این چنینی در جامعه ما برای خانما کمی سخت و پرچالشه. چون اکثر رهبرای ارشد شرکت ها مرد هستن و قضاوت ها همیشه وجود داره.
اما اگه تونستید یه مدیر و راهنمای خوب پیدا کنید برای زمان و تخصصش اررزش قائل باشید و به رفتارش احترام بذارید.
از طرفی نقش همسر برای یه خانم شاغل خیلی با اهمیته. شریکی که حمایتش کنه و در کارهای خونه همراهش باشه.
مطالعه ای در سال 2007 روی زنان تحصیل کرده ای که کارشون رو ترک کردن، نشون داد که 60 درصد از اونها، شوهران خودشون رو به عنوان عاملی اصلی در این تصمیم گیری نام بردن و به عدم مشارکت همسرشون در مراقبت از بچه ها اشاره کردن.
بر اساس داده های اخیر، در خانواده های ایالات متحده که هر دو والدین به طور تمام وقت مشغول به کار هستن، مادر هنوز 40 درصد بیشتر از پدر برای مراقبت از کودک و 30 درصد زمان بیشتری رو برای کارهای خانه صرف می کنه.
البته نباید این موضوع رو فراموش کنیم که گاهی این خود مادر هست که هر وقت پدر از بچه مراقبت می کنه یا کارای خونه رو انجام میده با انتقاد از اون، این وظیفه رو خودش گردن می گیره.
به عنوان مثال: اینطوری پوشک عوض نمی کنن یا میوه ها رو خوب نمیشوری یا جمله های که در نهایت خودش رو همچنان درگیر کارای خونه می کنه.
نتیجه نهایی این رفتار اینه که پدر کمتر و کمتر درگیر میشه و بیشتر کارها رو به مادر واگذار می کنه.
برای برابری واقعی، مادرا باید با پدرا به عنوان یه فرد توانمند رفتار کنن و مسئولیت ها رو به اشتراک بذارن تا هردو نفر مسئولیت ها رو به عهده بگیرن.
البته شرکت ها و قوانین هم این برابری رو از خانما می گیره و زمانی که به اونها مرخصی زایمان میده عملا اونها رو درگیر می کنه و در سمت دیگه ماجرا آقایون رو دخیل نمی کنه و برای اونها یا مرخصی در نظر نمی گیره یا برای مدت کوتاهی بهشون مرخصی میده.
عوامل زیادی سر راهمون وجود داره که باعث میشه این نابرابری شکل بگیره: تعصبات جنسیتی، کلیشه های طولانی مدت، فشارهای درونی مثل عدم اعتماد به نفس و اضطراب، فرهنگ و خیلی از موارد دیگه که تنهایی نمیشه باهاشون جنگید اما میشه اگاه تر باشیم و بقیه رو هم آگاه کنیم.
ترس هاتون کنار بذارید و بقول نویسنده هر زمان در موقعیت بدی قرار گرفتین از خودتون بپرسید: اگه نمی ترسیدم چه کاری رو انجام می دادم؟ و همون کار رو انجام بدین. امیدواریم در زندگی بهترین تصمیم هارو بگیرید و هیچ وقت خودتون رو در دوراهی انتخاب قرار ندین.
این خلاصه کتابرو به دوستان و خانواده هم معرفی کنید تا آدمای بیشتری آگاه بشن و جامعه به سمت برابری جنسیتی بره.
آخرین دیدگاه ها