آخرین مطالب بلاگ قاب

آخرین دیدگاه ها

زندگیِ گرم و ساده با هنر هوگه
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 4 دقیقه

زندگیِ گرم و ساده با هنر هوگه

مقدمه
«هوگه» (Hygge) یک کلمهٔ دانمارکی‌ـ‌نروژی است که فارغ از ترجمهٔ دقیق، روحِ زندگی‌ای را نشان می‌دهد: آرامشِ خوشایند، امنیتِ دل‌پذیر و لذتِ لحظه‌های کوچکِ زندگی. در این مقاله سعی کرده‌ام نه فقط ماهیتِ مفهوم را شرح دهم، بلکه یک راهنمای عملی، فرهنگی و روان‌شناسانه ارائه کنم که به شکلِ منحصر‌به‌فرد نوشته شده و ترکیبی از توضیح، تمرین و روتین‌های روزمره است — طوری که در سایت‌های تکراری پیدا نشود.


۱. ریشه و تلفظِ مختصر

«هوگه» معمولاً /ˈhjuːɡə/ (نزدیک به «هیُگه») تلفظ می‌شود. ریشهٔ لغوی‌اش به معنی «احساسِ خوب» یا «حالتِ خوشایند» است، اما هوگه بیش از یک کلمهٔ معنایی است: نوعی هنرِ زندگی که اولویت را به کیفیتِ تجربه‌ها می‌دهد تا کمیتِ آن‌ها.


۲. فلسفهٔ بنیادیِ هوگه — ساده اما عمیق

هوگه ترکیبِ سه عنصرِ اصلی است:

  • حضورِ آگاهانه در لحظه (mindful presence).

  • راحـتِ فیزیکی و احساسی (warmth & safety).

  • ارتباطِ انسانیِ ملموس (cozy togetherness).

این فلسفه می‌گوید: خوش‌بختیِ واقعی اغلب در جزئیاتِ کوچک پنهان است — فنجانِ چایِ داغ، چراغِ شمع، گفتگویی بی‌شیله‌پیله یا یک پتو نرم کنار پنجره در روز بارانی.


۳. اصولِ عملیِ هوگه (چه کار کنیم؟)

این بخش قدم‌به‌قدم و کاربردی است — تمرین‌هایی که می‌توانید همین امروز انجام دهید.

۳.۱. محیط را هوگِه‌وار کن

  • نور: از منابع نوریِ نرم استفاده کنید؛ شمع، لامپ‌های کم‌نور یا چراغ‌هایی با رنگِ گرم.

  • بافـت: پتوهای نرم، بالش‌های پشمی یا پشمی‌نما و قالیچهٔ لطیف کمک می‌کنند حسِ لامسه گرم شود.

  • ترتیبِ ساده: حذفِ شلوغی و کاهشِ آیتم‌های بصری؛ فضا باید نفس بکشد.

۳.2. حواس را روشن و ساده نگه دار

  • بو: عطرِ چرمِ تازه، چایِ دارچینی یا بویِ چوبِ سوخته می‌تواند فضا را «قابل‌اطمینان» کند.

  • صدا: موسیقیِ بسیار آرام (آکوستیک، پیانو سبک)، صدای باران یا پخشِ صدای محیط.

  • چشایی: نوشیدنیِ گرم، کیکِ خانگی یا خوراکی‌ای که یادآورِ خاطره‌ای دنج است.

۳.3. مراسمِ خرد روزانه

  • صبح: یک دقیقهٔ تنفسِ آگاهانه همراه با یک فنجان چای بدون عجله.

  • عصر: خاموش کردن اعلان‌ها برای ۳۰ تا ۶۰ دقیقه، روشن کردن شمع و خواندن چند صفحه از کتاب.

  • آخر هفته: یک شبِ «بدون صفحه» با خانواده یا دوستان؛ بازیِ تخته‌ای و گفتگوی مستقیم.


۴. هوگه و ارتباطاتِ انسانی

هوگه تنها دربارهٔ دکور یا کفِ خانه نیست؛ رابطه‌ها را هم دربرمی‌گیرد:

  • کیفیتِ گفت‌وگو: گوش دادنِ فعال، جملاتِ کوتاهِ محبت‌آمیز، گذاشتنِ گوشی کنار.

  • میزبانیِ ساده: نه مهمانیِ رسمی، بلکه دعوتِ صمیمی با تعدادِ کم؛ خوراکی‌ِ خانگی و گفتگوهای واقعی.

  • هم‌بودِ بدون نمایش: کنار هم بودن بدون لزومِ «عکس گرفتن برای شبکه‌های اجتماعی».


۵. هوگه در فصل‌ها — چرا پاییز و زمستان محبوب است؟

هوگه با فصل‌های تاریک و سرد هم‌خوانی دارد چون تضادِ بیرونیِ سرد و درونیِ گرم را تشدید می‌کند. اما هوگه بهار و تابستان هم دارد: پیک‌نیکِ آرام، خواندن زیر درخت، یا آبتنیِ کم‌هیاهو در یک روز داغ نیز می‌تواند هوگه باشد. مهم، ایجادِ نقطهٔ گرما و توجه در میانِ جریانِ روزمره است.


۶. روان‌شناسیِ هوگه — اثر بر ذهن و جسم

هوگه با کاهشِ استرس، افزایشِ حسِ تعلق و تقویتِ احساسِ امنیتِ روانی ارتباط دارد. این عناصر از طریق پیامدهای زیر بر سلامت تأثیر می‌گذارند:

  • کاهشِ هورمونِ کورتیزول (استرس).

  • افزایشِ حسِ رضایت و معنا.

  • بهبودِ کیفیتِ خواب (اگر روتین‌های شبانهٔ ثابت وجود داشته باشد).


۷. نقدها و سوءبرداشت‌ها

هوگه گاهی به‌عنوانِ یک «ترندِ تجاری» دست‌کم گرفته یا تحریف شده:

  • تجاری‌سازی: فروشِ انبوهِ محصولاتِ «هوگه» که فقط ظاهرِ آن را تقلید می‌کنند.

  • ساده‌انگاریِ فرهنگی: تلقیِ هوگه صرفاً به معنیِ شمع و پتو اشتباه است — روحِ آن در توجهِ واقعی و انتخابِ آگاهانه است.

  • انحصارِ خوشی: هوگه به معنی اجتناب از مسائلی که نیاز به مواجهه دارند نیست؛ بلکه کمک می‌کند فضاهای امنی برای مقابلهٔ سازنده ایجاد شود.


۸. برنامهٔ هفتگیِ ۷ روزه برای تمرینِ هوگه (قابل اجرا)

  • روز ۱ — «آشکارسازیِ آشفتگی»: ۱۵ دقیقه مرتب‌سازی یک گوشهٔ خانه.

  • روز ۲ — «شبِ بدون صفحه»: ۶۰ دقیقه بدون موبایل، با یک کتاب یا بازی.

  • روز ۳ — «عطرِ خاطره»: پختن یا دم‌کردن چیزی که یادآورِ کودکی‌تان است.

  • روز ۴ — «میزبانِ کوچک»: دعوت یک دوست برای چای و گفتگو.

  • روز ۵ — «وقتِ طبیعت»: ۲۰ دقیقه پیاده‌روی آهسته در فضای سبز.

  • روز ۶ — «حواس‌بازی»: تمرکز روی یکی از حواس — مثلاً گوش دادنِ دقیق به موسیقی.

  • روز ۷ — «بازتابِ هفتگی»: نوشتنِ سه چیزی که این هفته باعثِ حسِ خوب‌تان شد.


۹. ایده‌های عملیِ فوری (لیستِ چک‌لیست کوتاه)

  • یک شمعِ کوچک تهیه کن و آن را فقط برای «شبِ هوگه» روشن کن.

  • یک فنجانِ مخصوص داشته باش که فقط صبح‌ها با آن چای می‌نوشی.

  • یک «بستهٔ آرامش» بساز: پتو، کتاب، چای و هدفون.

  • یک گوشهٔ بدون تختهٔ شارژر در خانه تعیین کن؛ محلِ «کارِ ذهن».


۱۰. هوگه فراتر از خانه — محلِ کار، مدرسه، شهر

هوگه می‌تواند در ادارات، کلاس‌ها و فضای شهری نیز اعمال شود:

  • در محلِ کار: گوشهٔ استراحت با نورِ طبیعی و صندلیِ راحت.

  • در مدرسه: «زنگِ خاموش» برای ۵ دقیقه نفس‌گیری گروهی.

  • در شهر: ایجادِ کافه‌ها یا فضاهای عمومی کوچک با نشیمن‌های راحت و چراغ‌های گرم.


۱۱. تمرینِ ۵ دقیقه‌ای «هوگهٔ فوری»

وقتی وقت کم داری:

  1. سه نفس عمیق بکش.

  2. یک شیء جلویت را انتخاب کن و به جزئیاتش دقت کن (رنگ، بافت، وزن).

  3. لبخند بزن — حتی اگر کوچک.
    این سه کار ساده می‌توانند حسِ «حاضر بودنِ خوشایند» را بازگردانند.


۱۲. نتیجه‌گیریِ عملی

هوگه هنرِ ساختنِ یک زندگیِ «قابل‌تحمل‌تر و دوست‌داشتنی‌تر» است — نه با افزودنِ چیزهای بزرگ، بلکه با انتخابِ بهترِ چیزهای کوچک. این که بپذیریم خوشی گاهی در یک فنجانِ چایِ آرام، یک گفتگوی واقعی یا یک گوشهٔ مرتب نهفته است، خودش تغییرِ بزرگی در کیفیتِ زندگی ایجاد می‌کند.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
هنر نیکسن؛ نسخه هلندی برای فرار از فرسودگی شغلی
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 3 دقیقه

هنر نیکسن؛ نسخه هلندی برای فرار از فرسودگی شغلی

در دنیای امروز که سرعت زندگی، رقابت شغلی و فشارهای اجتماعی بی‌وقفه بر دوش ما سنگینی می‌کنند، «هیچ‌کاری نکردن» نه‌تنها یک عیب یا اتلاف وقت نیست، بلکه می‌تواند یک مهارت حیاتی باشد. در هلند، این مهارت به شکلی فرهنگی و آگاهانه در قالب مفهومی به نام نیکسن (Niksen) پرورش یافته است. نیکسن به زبان ساده یعنی «آگاهانه هیچ‌کاری نکردن»؛ اما در پس این ظاهر ساده، یک فلسفه عمیق برای بازگرداندن تعادل ذهن و بدن وجود دارد.

نیکسن چیست؟

واژه «Niksen» در زبان هلندی از ریشه niks به معنای «هیچ» گرفته شده است. نیکسن به معنای بی‌هدفی کامل است؛ نشستن روی صندلی و به نقطه‌ای خیره شدن، نگاه کردن به ابرها، یا گذاشتن ذهن به حال خود بدون اینکه تلاش کنیم کاری انجام دهیم. این کار با تنبلی یا اهمال‌کاری فرق دارد؛ چراکه نیکسن یک انتخاب آگاهانه برای توقف جریان بی‌پایان فعالیت‌ها و افکار است.

چرا هلندی‌ها به نیکسن اهمیت می‌دهند؟

در کشوری که یکی از بالاترین نرخ اشتغال پاره‌وقت در اروپا را دارد و کیفیت زندگی از معیارهای اصلی است، هلندی‌ها به خوبی دریافته‌اند که کار بی‌وقفه مساوی با فرسودگی شغلی است.

بر اساس گزارش‌های اتحادیه اروپا، هلند جزو کشورهایی است که در مدیریت استرس کاری پیشرو محسوب می‌شود.

نیکسن به عنوان یک راهکار ساده و در دسترس، کمک کرده است تا کارمندان بتوانند ذهن خود را از فشار رها کنند و دوباره با انرژی به کار بازگردند.

تفاوت نیکسن با دیگر فلسفه‌های آرامش‌بخش

با مدیتیشن فرق دارد: در مدیتیشن، فرد تمرکز فعالانه روی تنفس یا یک مانترا دارد؛ اما در نیکسن هیچ تمرکز و هدفی وجود ندارد.

با مایندفولنس متفاوت است: مایندفولنس یعنی حضور در لحظه و توجه به جزئیات اطراف؛ نیکسن یعنی رها کردن ذهن حتی از همین تمرکز.

با استراحت ساده هم یکی نیست: در استراحت معمولی ممکن است تلویزیون ببینیم یا شبکه‌های اجتماعی را مرور کنیم؛ اما نیکسن تأکید بر بی‌هدفی مطلق دارد.

فواید علمی نیکسن

پژوهش‌های روان‌شناسی و علوم اعصاب نشان می‌دهند که «هیچ‌کاری نکردن» اثرات شگفت‌انگیزی دارد:

کاهش فرسودگی شغلی
وقتی ذهن دائماً در حالت «انجام دادن» است، منابع انرژی مغز سریع تحلیل می‌روند. نیکسن مانند دکمه توقف عمل می‌کند و اجازه می‌دهد مغز تجدید قوا کند.

افزایش خلاقیت
بسیاری از ایده‌های بزرگ در لحظاتی شکل گرفته‌اند که فرد کاری انجام نمی‌داده است؛ مثل قدم زدن بی‌هدف یا خیره شدن به آسمان. نیکسن فضای ذهنی لازم برای شکل‌گیری این خلاقیت را فراهم می‌کند.

بهبود سلامت روان
با کاهش اضطراب، افزایش حس آرامش و فاصله گرفتن از فشارهای روزانه، نیکسن به تعادل عاطفی کمک می‌کند.

افزایش بهره‌وری بلندمدت
برخلاف تصور رایج، وقت گذاشتن برای هیچ‌کاری، باعث می‌شود زمان کار مفیدتر و تمرکز بالاتری داشته باشیم.

چگونه نیکسن را تمرین کنیم؟

برای بیشتر ما «هیچ‌کاری نکردن» به ظاهر ساده اما در عمل دشوار است. راهکارهای زیر می‌تواند شروع خوبی باشد:

زمان مشخصی تعیین کنید: روزانه ۵ تا ۱۰ دقیقه را به نیکسن اختصاص دهید.

محیط آرام انتخاب کنید: جایی بنشینید که عوامل مزاحم مانند موبایل یا تلویزیون وجود نداشته باشد.

ذهن را رها کنید: اگر افکاری آمد، بدون قضاوت آن را بپذیرید و دوباره به بی‌هدفی بازگردید.

به تدریج افزایش دهید: مثل ورزش، تمرین نیکسن هم نیاز به تکرار دارد. با زمان‌های کوتاه شروع کنید و آن را گسترش دهید.

نیکسن و فرهنگ ایرانی؛ آیا شدنی است؟

در فرهنگ ما که معمولاً کار و تلاش مداوم ارزش تلقی می‌شود، ممکن است «هیچ‌کاری نکردن» نوعی تنبلی به حساب آید. اما اگر نیکسن را به‌عنوان یک مهارت مدیریتی برای سلامت روان معرفی کنیم، می‌تواند راهی تازه برای مقابله با استرس شغلی در ایران نیز باشد. تصور کنید کارمندان قبل از شروع جلسه یا پس از ساعات کاری، ۱۰ دقیقه به نیکسن بپردازند؛ نتیجه آن کاهش خستگی، افزایش تمرکز و روابط کاری سالم‌تر خواهد بود.

جمع‌بندی

هنر نیکسن به ما یادآوری می‌کند که ارزش زندگی تنها در «انجام دادن» نیست؛ گاهی باید به خودمان اجازه «هیچ‌کاری نکردن» بدهیم تا دوباره بتوانیم زندگی و کار را با انرژی تازه تجربه کنیم. این فلسفه ساده اما عمیق، هلندی‌ها را از فرسودگی شغلی نجات داده و می‌تواند برای ما هم به نسخه‌ای کاربردی برای سلامت روان و افزایش خلاقیت تبدیل شود.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
زندگی مینیمال
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 3 دقیقه

زندگی مینیمال

در جهانی که هر روز با تبلیغات، شبکه‌های اجتماعی و موج بی‌پایان محصولات جدید بمباران می‌شویم، انتخاب سادگی یک تصمیم شجاعانه است. مینیمالیسم یا زندگی مینیمال، تنها یک سبک دکور یا مد نیست؛ بلکه یک فلسفه‌ی زیستن است که به ما یاد می‌دهد از اضافه‌ها دل بکنیم و برای چیزهایی که واقعاً اهمیت دارند، جا باز کنیم.

ریشه‌های مینیمالیسم

مینیمالیسم در ابتدا یک جنبش هنری و معماری در قرن بیستم بود، اما به تدریج وارد سبک زندگی شد. در فرهنگ ژاپنی، مفاهیمی مانند وابی-سابی و ما قرن‌هاست که بر سادگی، فضای خالی و زیبایی در کم بودن تأکید دارند. این فلسفه در غرب هم با آثاری از هنرمندان مینیمالیست و سپس نویسندگانی که به «هنر زندگی ساده» پرداختند، گسترش یافت.

فلسفه‌ی زندگی مینیمال

زندگی مینیمال بر سه اصل کلیدی استوار است:

   1. کاهش اضافات: حذف وسایل، عادات و حتی روابطی که ارزشی به زندگی نمی‌افزایند.

   2. تمرکز بر کیفیت: به جای داشتن ده‌ها وسیله بی‌ارزش، چند وسیله‌ی باکیفیت و ماندگار داشتن.

   3. اولویت‌بندی ارزش‌ها: شناخت آنچه واقعاً برایت مهم است و صرف انرژی و زمان در همان مسیر.

مینیمالیسم در زندگی روزمره
۱. خانه و وسایل

یک خانه مینیمال پر از فضای خالی، نور طبیعی و وسایل کاربردی است. هر وسیله جای مشخصی دارد و چیزی صرفاً به خاطر «داشتنش» خریداری نمی‌شود.
۲. کمد لباس

«کمد کپسولی» یکی از مفاهیم محبوب در مینیمالیسم است؛ مجموعه‌ای کوچک اما هماهنگ از لباس‌ها که ترکیبشان آسان و بی‌دردسر است.
۳. زمان

مینیمالیسم فقط درباره اشیا نیست؛ بلکه درباره زمان هم هست. حذف تعهدات غیرضروری و گفتن «نه» به کارهایی که با ارزش‌های شخصی‌ات هم‌راستا نیستند، بخش مهمی از این مسیر است.
۴. روابط

مینیمالیسم به معنای داشتن روابط کمتر ولی عمیق‌تر است. به جای جمعیت زیاد اطراف، حلقه‌ای کوچک از افراد با ارتباطات معنادار انتخاب می‌شود.

مزایای زندگی مینیمال

    آرامش ذهنی: محیط مرتب و بدون شلوغی، ذهن را آرام‌تر می‌کند.

    صرفه‌جویی مالی: خرج کمتر برای چیزهای غیرضروری.

    آزادی حرکتی: سبک زندگی مینیمال جابه‌جایی و سفر را آسان‌تر می‌کند.

    تمرکز بیشتر: وقتی حواس‌پرتی‌ها کم می‌شوند، توجه به اهداف اصلی بیشتر می‌شود.

چالش‌های مسیر

پذیرفتن مینیمالیسم در دنیای مصرف‌گرای امروز آسان نیست. فشار اجتماعی، عادت‌های قدیمی و ترس از دست دادن، از موانع اصلی هستند. اما با شروع کوچک و گام‌های تدریجی، این تغییر ماندگار می‌شود.

چگونه شروع کنیم؟

    از یک بخش کوچک شروع کن (مثل کشوی میز یا کیف).

    هر چیز غیرضروری را اهدا یا بازیافت کن.

    قبل از هر خرید از خودت بپرس: «آیا واقعاً به این نیاز دارم؟»

    زمان و انرژی‌ات را همان‌قدر جدی بگیر که پولت را.

    هر چند ماه یک‌بار بازبینی کن تا دوباره چیزهای اضافی جمع نشوند.

نتیجه‌گیری

زندگی مینیمال یک مقصد نیست، بلکه یک سفر است؛ سفری به سوی آزادی، آرامش و تمرکز بر چیزهایی که واقعاً مهم‌اند. در این مسیر، کم‌تر داشتن به معنای بیش‌تر بودن است. مینیمالیسم به ما یاد می‌دهد که ارزش زندگی در تعداد وسایل یا مشغله‌ها نیست، بلکه در کیفیت تجربه‌ها و عمق ارتباطات است.

11 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب هنر ظریف بی خیالی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 11 دقیقه

خلاصه کتاب هنر ظریف بی خیالی

این رو همه ی ما قبول داریم که ما در حال حاضر رفاه و امکانات بیشتری نسبت به پدربزرگ ها  و مادربزرگامون داریم. یشرفتای علمی‌و پزشکی باعث شدن که امید به زندگی افزایش پیداکنه. پس باید خوش حال باشیم درسته؟ ولی ما بازم در مورد خیلی از جنبه‌های زندگی مون نگرانیم و همش استرس داریم. اما چرا؟ چی باعث این اتفاق شده؟ دلیلش اینه که ما اونقدر باگزینه‌های مختلف احاطه شدیم که وسوسه میشیم همشونو امتحان کنیم. این باعث میشه به جای این که رو یه زمینه تمرکز کنیم،  خودمونو با گزینه‌های مختلف سردرگم کنیم. طبیعتاً با این کار بیش از حد خودمونو تحت فشار قرار میدیم؛ در نتیجه کم کم انرژیمون رو از دست میدیم. راه حل اینه که اول بررسی کنیم چی واقعا برامون اهمیت داره و حیاتیه. بعدش دیگه بیخیال گزینه‌های دیگه بشیم و بهشون اهمیتی ندیم. این کتاب بهتون کمک میکنه تا گزینه‌های مهم زندگیتون رو پیداکنین و فقط رو اونا تمرکز کنین. فرض کنین که بعد از مرگتون قراره دستاورد زندگیتون رو روی سنگ قبرتون بنویسن. اگه بخواین تو یه جمله خودتون و دستاورد زندگیتون رو توصیف کنین، چی میگین؟ جوابتون به این سوال دقیقا همون چیزیه که هدفتونو شکل میده.

میدونم جواب دادن به این سوال اصلاً ساده نیست. شاید بگین ثروت و داشتن یه خانواده شاد تموم اون چیزیه که می‌خواین. اما خب این خواسته تون اصلاً واضح نیست. یعنی اصلاً مشخص نکردین که منظورتون از ثروت دقیقا چه میزان پوله یا این خانواده شادی که گفتین چه ویژگی‌هایی داره. راستش خواسته‌های مبهم براتون مشکل ایجاد می‌کنن، چون به اندازه کافی بهتون انگیزه برای رسیدن نمیدن. اما اگه خیلی واضح و با جزئیات کامل چیزی که میخواین رو بگین اون موقع تلاش و پشتکار بیشتری برای رسیدن بهش از خودتون نشون میدین. نکته مهمی که همینجا باید گوش زد کنم، اینه که هیچ کسی فقط با نوشتن اهدافش و تصویرسازی ذهنی به جایی نرسیده. اگه می‌خواین به اهدافتون برسین، باید سختی بکشین. همه کسایی که الان موفقو ثروتمندن، موفقیت خودشون رو مدیون سال‌ها تلاش و پشتکار زیاد می‌دونن. پس اگه می‌خواین به موفقیت برسین، باید موانع زیادی رو پشت سر بذارین. توی این مسیر شما به اراده و انگیزه زیادی نیاز دارین چون بدون اراده قوی و اشتیاق سوزان نمی‌تونین از سد مشکالتی که براتون پیش میاد عبور کنین و خیلی زود جا می‌زنین. برای مثال فرض کنین که هدفتون اینه که مدیر عامل یه شرکت بزرگ بشین. خب حالا با فکر کردن به قدرتی که یه مدیر عامل داره و پولی که در میاره، اشتیاق و انگیزه پیدا می‌کنین و میگین من باید یه مدیرعامل بشم.

اما رسیدن به این هدف اصلاً ساده نیست. شما میدونین یه مدیرعامل چه قد سختی میکشه چه قد فشرده کار میکنه و چه قد فشار روشه؟ می‌دونین چه تصمیمای سختی باید بگیره؟ باید همیشه آمادگی اینو داشته باشه که اگه الازم بود، بعضیا رو اخراج کنه. اینکارا رو کسی که شخصیت متزلزلی داره نمی‌تونه انجام بده. در نتیجه علاوه بر این که دارین برای رسیدن به سمت مدیرعاملی تلاش می‌کنین، باید روی شخصیت و خصوصیات اخلاقی خودتونم کار کنین. این کاریه که یه شبه نمیشه انجام داد.  شما برای موفقیت توی هرکاری باید سختی زیادی رو تحمل کنین، پس چرا دنبال خواسته‌ای نباشین که ارزش اینهمه سختی کشیدن رو داشته باشه. منظورم اینه که باید ببینین دقیقا از انجام چه کاری لذت می‌برین. وقتی یه کاریو دوست داشته باشین تموم سختیاش رو به جون میخرین و هیچ وقت با اولین مانعی که سر راهتون قرار گرفت، تسلیم نمیشین. برای مثال، مارک منسون فهمید که دوست داره در مورد روابط عاشقانه بنویسه، به خاطر همین تصمیم گرفت یه وبلاگ درست کنه و در مورد روابط عاشقانه نکته‌هایی رو به اشتراک بذاره. این کار اولش براش پر از چالش بود، اما به خاطر عشقش به این کار، همه سختیا رو تحمل میکرد. در نهایت این سختیا جواب داد و اون وبلاگ تونست صدها هزار خواننده جذب کنه. دیگه اونقدر درامد داشت از این وبلاگ که تصمیم گرفت تمام وقتش رو بذاره روش.

اینو یادتون باشه که تنها راهی که میتونین از طریقش توی زندگی تون پیشرفت کنین، پیدا کردن هدفیه که حاضر باشین برای رسیدن بهش سختی بکشین. توی این مسیر خیلی مهمه که به کارایی که خوش حالتون نمیکنن نه بگین. فقط روی کارای کمی ‌تمرکز کنین که باعث خوش حالیتون میشن و به بقیه کارا هیچ اهمیتی ندین. داستانی که یه نکته خیلی مهم تو خودش داره. دیو ماستین یه گیتاریست آمریکایی بود. ماستین درسال 1983 از گروه موسیقی متالیکا بیرون انداخته شد، اونم درست وقتی که متالیکا داشت مشهور میشد. دیو به شدت از این اتفاق عصبانی شد و تصمیم گرفت که به اونا نشون بده که چه اشتباهی کردن. او دو سال بی وقفه تلاش کرد تا مهارتاش رو بهبود بده.

دیو دنبال موزیسین‌هایی بود که بتونه باهاشون یه گروه بهتر از متالیکا تشکیل بده. در نهایت او گروه موسیقی مگادث رو تشکیل داد که به شدت هم محبوب شد و تونست بیش از 52 میلیون نسخه از آثارش رو به فروش برسونه. ماستین با وجود این موفقیت‌ها، اصلاً خوش حال نبود، چون داشت خودش رو باگروه قبلیش یعنی متالیکا مقایسه میکرد. به همین دلیل، با این که تونسته بود بدرخشه، ولی به خودش به چشم یه بازنده نگاه میکرد. این عدم رضایت همیشگی نشون دهنده یه اشتباه رایج در افراده. یعنی اندازه گیری موفقیت خودتون با موفقیت بقیه. با این مقایسه ماستین عملاً وقتی خودش رو موفق میدونست که از گروه متالیکا موفق‌تر میشد. این کار برای ماستین نشدنی بود، چون واقعا نمی‌تونست بیشتر از گروه متالیکا مشهور بشه. در نتیجه محکوم بود به ناامیدی. پس یادتون باشه برای این که خوش حال باشین، باید ارزش‌های سالم‌تری پیدا کنین تا دستاورداتون رو با اونا قضاوت کنین.

بست وقتی دید که گروهش بعد از رفتن اون به موفقیت خیلی بزرگی رسیدن، افسرده شد. اما خیلی زود تصمیم گرفت تا ارزش‌هاش رو تغییر بده. اون فهمید چیزی که واقعا براش مهمه، داشتن یه زندگی خانوادگی شاده. بست یاد گرفت که موفقیت و بدبختی خودشو به بودن یا نبودن موسیقی توی زندگیش نسبت نده. همین طرز فکر باعث شد با اینکه گروه‌های موسیقی که توشون عضو بود موفقیت کمی‌داشتن، ولی با تموم وجودش احساس خوش حالی و رضایت کنه. وقتی صحبت از شاد بودن باشه، ارزش‌هایی که برای خودمون تعیین می‌کنیم خیلی مهم‌تر از موفقیت‌های ظاهرین.

غیر از مقایسه کردن خودمون با بقیه، ارزش‌های بیهوده دیگه‌ای هم هستن که مانع رسیدن ما به شادی واقعین. یکی از این ارزش‌ها، اولویت قرار دادن لذته. این اصلاً درست نیست که ما تو زندگی فقط دنبال لذت باشیم. معتادا، منحرفای جنسی و شکم پرستا نمونه‌های بارزی از کسایی هستن که لذت اولویت اصلی زندگیشونه. جالبه که بر اساس تحقیقاتی که انجام شده، کسایی که لذت رو اولویت اصلی زندگیشون در نظر میگیرن، توی زندگی بیشتر از بقیه مضطرب و افسرده هستن. ارزش بیهوده دیگه ای که وجود داره، اینه که موفقیت‌های مالی خودمون رو به عنوان معیاری برای ارزشمند بودن یا نبودن زندگیمون بدونیم.

خیلی از نویسنده‌ها و هنرمندای آماتور حاضر نیستن آثارشون رو در معرض عموم قرار بدن. اونا از این میترسن که ممکنه بقیه نظرات منفی بدن و خوششون نیاد. اونا یه هویت برای خودشون ساختن. اینکه در آینده به یه هنرمند بزرگ تبدیل میشن. حالا اگه با نشون دادن کاراشون به بقیه شکست بخورن، هویتشون رو از دست میدن. به خاطر همین، هیچ وقت این کار رو امتحان نمی‌کنن. مارک منسن این پدیده رو قانون اجتناب منسن نام گذاری کرده. یعنی تمایل انسان برای فرار از هر چیزی که هویتش رو به خطر میندازه.

یه راه وجود داره برای اینکه از این تمایل دوری کنیم، اونم الهام گرفتن از مکتب بودیسمه. بودیسم یه مکتب فکریه که به افراد کمک میکنه تا از همه توانایی‌های خودشون برای درک ذات واقعی حقیقت استفاده کنن. به اعتقاد بودیسم هویت فقط یه توهمه. تموم برچسبایی که به خودمون می‌زنیم مثل بدشانس، فقیر، پولدار و خیلی چیزای دیگه ساختگین.این برچسبا واقعی نیستن، برای همین نباید بذاریم که روی زندگیمون تاثیر بذارن و ما رو کنترل کنن.

برای مثال ممکنه این هویت رو برای خودتون ساخته باشین که شغلتون مهم‌ترین چیزیه که براتون اهمیت داره

شما اینقدر شغلتون رو پررنگ کردین که حتی اونو از خانواده و سرگرمی ‌هم مهمتر می‌دونین. این هویت فقط باعث میشه از زندگی لذت نبرین و خانوادتون رو از خودتون دورکنین. شما باید این تصویری که از خودتون دارین رو از بین ببرین، چون این فقط شما رو محدود میکنه. یه هویت جدید برای خودتون درست کنین. هویتی که نمیذاره شادیتون رو فدای کارتون کنین. اینجوری از هر کاری که خوش حالتون میکنه، استقبال می‌کنین.

احتمالا تا الان با افراد از خود راضی که فکر میکنن همیشه حق با اوناست برخورد داشتین. اونا فک میکنن که همه چیو میدونن. حتی وقتی کسی بهشون میگه که حق با اونا نیست، اصلاً گوش نمیدن. شاید فک میکنین که ما اینجوری نیستیم. اما متاسفانه ما هم بعضی وقتا دچار این توهم میشیم. برای اینکه از این توهم خالص بشین باید همیشه موقع زدن هر حرفی به خودتون بگین نکنه دارم اشتباه میکنم. اما خب قبول دارم گفتن اینکار خیلی راحت تر از عملکردن بهشه.

خیلی وقتا همین عقاید اشتباه ما نقطه ضعفامون رو پوشش دادن و برامون تبدیل به یه توجیه شدن برای انجام دادن یا ندادن خیلی از کارا. اگه ما همیشه تصمیمات و رفتارامون رو زیر سوال ببریم، به حقایق تلخی در مورد خودمون پی می‌بریم که اصلا خوشمون نمیاد که قبولشون کنیم. اما اگه آمادگی اینو در خودتون ایجاد کنین که عقاید خودتون رو زیر سوال ببرین و با نقاط ضعفتون رو به رو بشین، می‌تونین رفتار سالم‌تر و زندگی شادتری داشته باشین.

داستان عشق رومئو و ژولیت معروف‌ترین داستان عاشقانه دنیاست، اما اصلا داستان شادی نیست. این داستان پره از قتل و تبعید و دشمنی که در نهایت به خودکشی این دو عاشق ختم میشه. این داستان غم انگیز به قدرت مخرب عشق رمانتیک اشاره داره. تحقیقات نشون دادن که رابطه‌های پر شور و شوق و عشق‌های آتشین، تاثیر محرکی مشابه با تاثیر کوکائین روی مغز دارن.

یعنی موقع عاشقی احساس فوق العاده‌ای دارین و در اوج هستین. اما بعد از بحث و اختلاف نظر یا تکراری شدن طرف مقابل، مجدداً این حالت رو از دست میدین و سقوط می‌کنین. بعدش دوباره دنبال اون حس در اوج بودن میگردین و اگه تو طرف مقابلتون پیداش نکنین تو یه آدم دیگه‌ای دنبال این حس میگردین. متاسفانه ته این مسیر درد و رنجه و هیچ شادی پایداری نداره. تا قرن 19 ام اکثر روابط و ازدواجا بر اساس خصوصیات رفتاری افراد و مهارتای اونا بود، نه بر اساس عشق زیاد. اما الان شرایط تغییر کرده.  این روزا عشق و احساسات به عنوان یه ایده آل در نظر گرفته میشه و این میتونه باعث دل شکستگی بشه.

حالا حتما می‌پرسین که باید کلاً بیخیال عشق بشیم؟ خب نه دقیقاً! عشق میتونه هم مفید باشه هم مضر. عشق مضر وقتی اتفاق میوفته که هر کدوم از دو نفر از عشق برای فرار از مشکالتشون استفاده کنن. برای مثال ممکنه از زندگیشون راضی نباشن، به خاطر همین از عشقشون نسبت به هم به عنوان عاملی برای اینکه توجه خودشون رو منحرف کنن استفاده میکنن. خب متاسفانه هیشکی نمی‌تونه مشکالتش رو تا ابد مخفی نگه داره. در نهایت اجتناب از مشکلات که به شکل عشق نمایان شده بود، کم کم از بین میره.

از اون طرف عشق مفید وقتی اتفاق میوفته که دو طرف رابطه به شدت به دوستی بینشون اهمیت بدن و به جای این که از عشق برای منحرف کردن توجه خودشون استفاده کنن، به هم دیگه متعهد میمونن. توی یه عشق حمایت کننده، دو طرف به جای اینکه روی احساسات خودشون تمرکز کنن، از طرف مقابلشون حمایت میکنن. اما توجه کنین که باید طرف مقابل از شما بخواد که حمایتش کنین و این موضوع کاملاً اختیاری باشه. اگه یکی از طرفین بخواد با گذاشتن محدودیت‌های بیشتر روی زندگی شریکش کنترل داشته باشه و به زور مشکالی شریکش رو حل و فصل کنه، اینجاس که چالش بزرگی پیش میاد. اگه یه فرد بخواد بر فرد مقابلش سلطه داشته باشه میشه عشق مضر.

شاید دوست نداشته باشیم بهش فکر کنیم، اما هممون بالاخره یه روز می‌میریم. اینکه چطور بامرگ کنار بیایم، تا حد زیادی بستگی به این داره که همین الان چطوری زندگی می‌کنیم. برای این که کاملاً درک کنین که مرگ تا چهحدزندگیمون رو کنترل میکنه، میتونیم به کتاب «انکار مرگ» نوشته «ارنست بکر» نگاهی بندازیم. بکر تو این کتاب دو ایده کلی رو ارائه میکنه:  ایده اول اینه که انسان‌ها به شدت از مرگ هراس دارن. بر خلاف بقیه حیوانات انسان‌ها این قابلیت رو دارن تا در مورد شرایط فرضی فکر کنن. ما میتونیم تصور کنیم که زندگیمون چجوری میتونست باشه، اگه تو دانشگاه یه رشته دیگه میخوندیم. اما این توانایی ما برای فرضیه سازی یه نکته منفی هم داره. ما می‌تونیم تصور کنیم که بعد از مرگمون چه اتفاقایی برامون میوفته.
 ایده دوم بکر اینه که از اونجایی که می‌دونیم محکوم به مرگیم، سعی می‌کنیم یه هویت ذهنی از خودمون درست کنیم که حتی بعد از مرگمون هم به حیات ادامه بده. یعنی ما زندگی فانی خودمون رو صرف پیدا کردن جاودانگی می‌کنیم. یعنی چیزایی که بعد از مرگمونم جاودانه باشن و به حیات ادامه بدن.

همین آرزو هست که بعضیا رو ترغیب میکنه که دنبال شهرت باشن و بعضیام دنبال این باشن که یه نشونه از خودشون توی دین سیاست یا تجارت باقی بذارن. اما این رویای جاودانگی برای جامعه مشکلاتی رو به وجود میاره. خواسته مردم برای تغییر دنیا مطابق با میلشون باعث جنگ و خرابی شده. این به کنار، این خواستمون که یه نشونه‌ای از خودمون به جا بذاریم برامون استرس و اضطراب به همراه داره. راه حل اینه که بیخیال جاودانگی بشیم. کمترین اهمیت رو به قدرت و شهرت بدیم و در عوض روی زمان حال تمرکز کنیم. در زمان حال زندگی کنیم و شادی و لذت رو به بقیه منتقل کنیم. افکارمون نباید فقط محدود به مرگ باشه. اگه می‌خوایم یه زندگی شاد داشته باشیم، دنبال چیزایی باشین که ازشون لذت می‌برین.

3 روز پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب هنر درخواست کردن
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 15 دقیقه

خلاصه کتاب هنر درخواست کردن

توی این خلاصه کتاب، درباره‌ی فلسفه ی خواستن، بخشیدن و ارتباط گرفتن با هم صحبت می‌کنیم. آماندا پالمر توی این کتاب نگاهِ عمیقتری انداخته به این قبیل مقوله‌ها و درباره‌ی ایجادِ یه پایگاهِ اجتماعیِ صمیمی صحبت کرده که می‌تونیم همیشه و همه‌جا از حمایتهاش استفاده کنیم.
اگه میخواید بدونید خودِ آماندا پالمر چجوری به رؤیاهاش رسیده و چه توصیه‌هایی براتون داره، تا آخرِ این پادکست همراهمون باشید.

طرفدارای باندِ موسیقیِ درسدن دالز (Dresden Dolls) مطمئناً آماندا پالمر رو میشناسن. اگه شما هم این خواننده‌ی مطرح و جنجالیِ موسیقی رو میشناسید، حتماً دوست دارید بدونید الآن مشغولِ چه کاریه. اون با توئیت‌هاش، اجراهاش و ارتباطاتش با دیگران باعث شده میلیونها نفر طرفدار و حامیش بشن.
البته خودش توی این کتاب توضیح میده که صِرفِ اجرا و توئیت زدن عاملِ این محبوبیت نیست. اینکه بدونی چطوری چیزی رو درخواست بدی و چطوری با بقیه ارتباطِ درست و شبکه‌ای برقرار کنی هم به همون اندازه اهمیت داره. خانمِ پالمر که یه زمانی اجرای خیابونی می‌کرد، حالا یه هنرمندِ جهانیه. اگه میخواید از داستانِ این موفقیت باخبر بشید و خودتون هم برای رسیدن به اهدافتون ازش استفاده کنید، تا آخرِ این خلاصه کتاب با ما باشید.
اگه کمکِ دیگرانو قبول کنید، یه جورایی به خودشون کمک کردین. تا حالا شده از اینکه از دوستا یا همکارا یا اعضای خونواده کمکِ مالی بخواین احساسِ خجالت کرده باشین؟ خب، این احساس خیلی رایجه. اما جالبه بدونید وقتی یکی از یکی کمک میخواد و اون شخص بهش کمک میکنه، این به نفعِ هر دو طرفه. آماندا پالمر یه دوستی داره به اسمِ آنتونی. آنتونی زمانی که آماندا نوجوون بود، یه لطفی در حقش کرد و توصیه‌های لازمو بهش ارائه کرد و در ادامه هم این حمایتها رو ادامه داد.
ولی برخلافِ باورِ عمومی، این کمکها فقط یک طرفه نبود. خودِ آنتونی هم توی بچگی موردِ تعرض قرار گرفته بود و با اینکه دوست نداره درموردِ خودش و مشکلاتش با دیگران حرفی بزنه، اما از اینکه میشنوه دیگران درباره‌ی مشکلاتِ مشابه باهاش حرف میزنن احساسِ خرسندی میکنه. بنابراین حمایتش از خانمِ نویسنده، یه رابطه‌ی برد-برد بود.
بهتره شما هم تجربه‌ش کنید. وقتی شما به عنوانِ هنرمند، کمکهای دیگران رو قبول کنید، از اینکه می‌بینید مردم هم چطور هنرمندِ محبوبشون رو حمایت میکنن شگفت‌زده میشید. قبل از اینکه خانمِ پالمر تبدیل به یه موسیقی‌دانِ حرفه‌ای بشه، توی خیابونا مجسمه میشد و تا ساعتها بی‌حرکت وای‌میستاد. اون با اسمِ مستعارِ «براید» (The Bride) یعنی عروس، یه لباسِ سفیدِ عروسی تنش میکرد و به صورتش رنگِ سفید میزد و یه کلاه‌گیسِ مشکی سرش میکرد. بعد، هر پولی که بهش میدادن، بهشون گل تعارف میکرد. خیلی زود این اجراها اونو تبدیل به یه شخصیتِ شناخته‌شده توی بوستون کرد و هوادارای زیادی رو به خودش جذب کرد.
بعضی از این هوادارا شخصاً از هنری که داشت تحتِ تأثیر قرار میگرفتن، بعضی دیگه هم صرفاً‌ کسایی بودن که دوست داشتن به هنرمندای کوچه و خیابون کمک کنن. یکی از اونا یه بستنی فروش بود که آماندا پیشش نیمه‌وقت کار میکرد. اون به آماندا اجازه داد لباسهاشو داخلِ زیرزمینِ مغازه نگه داره و از اونجا به عنوانِ رختکن هم استفاده کنه. یکی دیگه، یه گل‌فروش بود که تو فروشِ گُل به آماندا تخفیفِ حسابی میداد. یه نمونه دیگه، صاحب‌رستورانی بود که بهش غذا میداد. یکی دیگه‌ش صاحب کافی‌شاپی بود که برای استراحت بهش جا میداد.
هروقت کسی بهتون کمک کرد، شما هم بهش یه هدیه بدید غیر از مجسمه‌ی عروس، آماندا کاراکترای مختلفِ دیگه ای رو هم اجرا کرده بود، از جمله مجسمه‌ی یه رقاصِ باله رو که با یه صورتِ سفید، برای مردمی که بهش پول میدادن می‌رقصید و چندقدم به طورِ تصادفی عقب-جلو می‌پرید و روی یه نقطه ثابت می‌موند.
هر نقطه ای یه هدیه‌ی خاصی رو نشون میداد که قرار بود به اون شخص بده، چیزایی مثلِ شکلات یا اسباب‌بازیهای پلاستیکی. اما مشکل اینجا بود که آماندا فهمید خرجِ این هدیه‌ها خیلی بیشتر از پولیه که از اجراش درمیاره. با این وجود، دوست داشت هدیه بده. برای همین رفت سراغِ گلهای قیمت‌مناسب، و ایده‌ی اهدای گل توی کاراکترِ مجسمه‌ی عروس از همینجا اومد. اما بعضی از مردم گل دوست نداشتن، و اینجا بود که فهمید هدیه الزاماً نباید مادی باشه.
اون از طرفی از اینکه بعضی از مشتریاش گُلاشو قبول نمیکردن دلخور میشد، و از طرفی هم وقتایی که میدید یه بی‌خانمان که کمتر از خودش پول درمیاره، در قبالِ یه دلار پولی که میده، فقط یه شاخه گل دریافت میکنه، ناراحت میشد. اما رفته‌رفته متوجه شد ارزشِ کاری که میکنه بالاتر از این حرفاست. چون وقتی که زل میزد توی عمقِ چشمای تماشاچیا، این احساسو بهشون منتقل میکرد که یکی هست که اونا رو دوست داره. و این برای مشتریای بی‌خانمانش چیزِ کمی نبود چون به اونا حسِ «دیده‌ شدن» میداد، هدیه ی بسیار ارزشمندی که جامعه به ندرت به این افراد داده. اون خودش هم زمانی که به عنوانِ استریپر کار میکرد،‌ حسِ دیده نشدنو تجربه کرده بود و برای همین، ارزشِ نگاه کردن تو چشما رو میدونست و میدونست که به شخصِ مقابل حسِ آدم‌حسابی بودن میده.
یه بار دوستش، آنتونی، بهش گفته بود: درسته که تو نمیتونی هرچی مردم میخوانو بهشون بدی، اما حسِ فهمیده‌شدن و همدردی رو بهشون میدی که خودش خیلیه.
سخاوتِ دیگرانو پذیرا باشین
تاحالا هنرمندایی دیدین که در قبالِ هنرشون پولی مطالبه نمیکنن؟ چرا واقعاً بعضیا براشون سخته این کار؟ دلیلش اینه که از نظرِ خیلی از اونا، اینکه شخصاً‌ بخوان چیزی از کسی قبول کنن سخته، ولی اگه به گروهی که بهش تعلق دارن این کمک بشه، مشکلی نیست.
مثلاً یکی از دوستای خانمِ نویسنده که نوازنده هست، گفته بود: من یه بار بهم پیشنهادِ اجرای موسیقیِ پولی شده بود، اما حسِ خودم این بود که لیاقتشو ندارم. اون چون قرار بود تکنوازی کنه و توی ارکستر نبود، احساس میکرد که پول گرفتن کارِ اشتباهیه. اینجا بود که نویسنده فهمید خودشم یه همچین حسی داره. اون خودشو در جایگاهی نمیدید که پول از کسی بخواد یا بگیره، تا اینکه با برایان ویگلیونی (Brian Viglione) گروهِ موسیقیِ درسدن دالز رو تشکیل دادن.
این دوراهی به خصوص زنها رو گرفتار میکنه. سالِ 2010 امیلی امانت‌الله یه تحقیق انجام داد که نشون میداد زنا موقعِ مذاکره بابتِ حقوقشون معمولاً به مبالغِ کمتر راضی میشن. اما وقتی که به نمایندگی از یکی از دوستاشون مذاکره میکنن، میتونن با خیالِ راحت مثلِ مردا پولِ بیشتری مطالبه کنن.
پس حتماً باید به این احساس غلبه کرد و هر کمکی که بهمون پیشنهاد میدنو قبول کرد. اگه کمکی رو به این دلیل که فلانی میخواد بکنه یا چون خودمون نیازی بهش نداریم قبول نکنیم، پس احتمالاً هنوز مشکلمون اونقدرا جدی نشده.
همین نویسنده، وقتی که دیگران چیزی میخوان بهش بدن بی هیچ مشکلی قبول میکنه و از درخواستِ چیزایی که دیگران معمولاً بابتش احساسِ خجالت میکنن، مثلِ تامپتون، اصلاً خجالت نمیکشه و درخواستشو راحت به زبون میاره. ولی اون اوایل که با نلی گیمن (Neil Gaiman) ازدواج کرده بود داستان فرق میکرد. شوهرش یه رمان‌نویسِ معروف و ثروتمنده و آماندا حاضر بود از دیگران پول قرض بگیره اما پولِ همسرشو خرجِ کارای تولید و اجراش نکنه.
ولی وقتی دید مشکل داره جدی میشه ذهنیتشو تغییر داد. دوستِ خوبش، آنتونی، به یه سرطانِ سخت مبتلا شده بود و آماندا راضی شد از شوهرش پول بگیره تا همکار استخدام کنه و وقتِ خالیِ بیشتری داشته باشه تا با آنتونی سپری کنه.
درخواست کردن یه امرِ دوطرفه ست. پس همیشه احتمالِ اینو بدین که دستِ رد به سینه‌تون بزنن.
زمانی که نویسنده تازه شروع کرده بود به گل دادن در نقشِ «عروس»، بعضیا دوست نداشتن گُلاشو بگیرن. این احساسِ مردود بودن باهاش بود تا وقتی که فهمید هدیه فقط زمانی هدیه است که به دیگران این حقو بده که ردش کنن.
و نکته‌ی مهمتری که فهمید این بود که درخواست کردن یه اقدامِ دوطرفه‌است، و شخصی که ازش چیزی درخواست کردیم حقِ اینو داره که جوابِ مثبت بده یا منفی.
برای همین، اگه میخواین با خیالِ راحت درخواست کنین، از قبل خودتونو برای شنیدنِ جوابِ رد آماده کنین.
بهتره همینجا فرقِ بینِ‌ درخواست و التماس رو توضیح بدیم:
درخواست یه عملِ دوطرفه‌است که فقط وقتی معنا پیدا میکنه که احترامِ متقابل در میون باشه. در صورتی که التماس، خواستنِ چیزی از کسیه، بدونِ اینکه حقِ نه گفتن رو برای اون شخص قائل باشیم. به عبارتی، التماس یه جاده‌ی یه طرفه‌است.
واسه همین، درخواستِ واقعی باید بی‌قیدوشرط باشه. اینو آماندا زمانی متوجهش شد که در قبالِ پول، به مردم گل میداد، اما میدید خیلی از آدما هدایاشو رد میکنن یا پس میدن. ولی از وقتی که مردمو در رد یا قبولِ هدایا آزاد گذاشت و بی‌قیدوشرط اونا رو اهدا کرد، دیگه هر واکنشی که نشون میدادن ناراحت نمیشد.
البته اینکه حقِ نه گفتن رو به دیگران بدیم و این «نه»ی دردناک رو بپذیریم کارِ دشواریه.
خانمِ نویسنده دوستی داشت که مادرش و خاله‌ش سرِ ارث و میراث با هم دعواشون شده بود و سالها بود با هم قهر بودن. تا اینکه مادرش به سرطان مبتلا شد و روز به روز ضعیفتر میشد. این شخص با اینکه میترسید از خاله‌ش بخواد به مادرش تلفن کنه، ولی هرجور بود این کارو کرد. اما جوابِ منفیِ خاله‌ش، اونو به هم ریخت پس از این به بعد هروقت از شنیدنِ جوابِ ردِ کسی دلخور شدین، یادتون باشه که رد کردنِ درخواستِ شما حقِ طبیعیِ اون شخصه.
بهترین درخواست اونیه که دوطرفه باشه تا اینجا فهمیدیم که درخواستِ بی‌قیدوشرط یکی از شرطهای درخواستِ درسته. شرطِ دیگه‌ش اینه که از هم‌مسلک‌هاتون درخواست کنید. چجوری؟
خب، اول از همه مطمئن بشید که از شخصِ مناسبی درخواست میکنید. آماندا وقتِ زیادی رو وقفِ خونواده، دوستان و طرفداران میکنه. اینجوری، تونسته شبکه‌ای از افراد رو دورِ خودش ایجاد کنه که بهش اعتماد دارن و از طریقِ ایمیل و راههای دیگه‌ی ارتباطی باهاش در تماسن.
برا همین، وقتی میخواست اولین آلبومِ درسدِن دالز رو با همکاریِ ویگلیونی ضبط کنه، میدونست که باید از خونواده و هوادارانِ نزدیکش واسه هزینه‌های کار پول قرض بگیره. اون به خاطرِ شبکه‌ی ارتباطیِ صمیمانه‌ای که ایجاد کرده بود، تأمینِ این مخارج براش راحت بود. وقتی که استحقاق و وجدانِ کاری‌شو ثابت کرد، تونست خیلی زود این قرض و قوله‌ها رو که چیزی حدودِ 20 هزار دلار میشد، به هواداراش برگردونه.
اینکه بدونی از چه کسی دقیقاً باید درخواست کنی خیلی مهمه. اما مسأله‌ی مهمِ دیگه اینه که بدونی چطور سخاوتِ دیگرانو جبران کنی.
خانمِ پالمر و ویگلیونی معمولاً بعد از هر اجرا اونقدر زمان صرفِ امضا دادن به هواداراشون میکردن که از خودِ اجرا طولانی تر میشد. اونا علاوه بر اینکه به تک‌تکِ کسایی که درخواستِ امضا داشتن، جوابِ مثبت میدادن، حتی به دردِدلهای هواداراشون هم با ابرازِ همدردی گوش میدادن و سعی میکردن دلداری‌شون بدن یا یک دقیقه درآغوششون بگیرن.
تازه این جبران کردنها محدود به صحنه‌های اجرا هم نبود.
یه بار، آماندا پالمر با اینکه خیلی سرش شلوغ بود، اما به ملاقاتِ یکی از طرفدارای مریضش رفت که تو بیمارستان بستری بود. و از اون به بعد، این دوتا با هم حسابی دوست شدن.
یه بار دیگه، به کمکِ یکی از طرفداراش که افکارِ خودکشی داشت رفت. دائم باهاش مکاتبه انجام میداد و حتی بعدِ یکی از اجراهاش، با این شخص رفت پیاده‌روی. تا جایی خودشو وقفِ کمک به این شخص کرد که حتی از طرفدارای دیگه هم برای حلِ مشکلِ اون کمک گرفت.
همین که تعامل با هواداراشو جزءِ اولویتهاش گذاشته بود باعث شد تا اعتمادِ اونا رو جلب کنه و یه پایگاهِ حمایتیِ قوی برا خودش درست کنه.
شاید براتون جای سؤال باشه که نویسنده چطور توی تشکیلِ هوادارایی به این وفاداری اینقدر موفق بود. یه دلیلش این بود که آماندا بیشتر دنبالِ پیدا کردنِ دوست بود، نه مشتری.
حوالیِ سالِ 2000 که با ویگلیونی در قالبِ گروهِ درسدن دالز شروع به جهانگردی کردند، آماندا با دقتِ تمام شبکه‌سازی‌شو شروع کرد و یه لیستِ طلایی تهیه کرد از تمامِ آدرسای ایمیلِ‌ هواداراش.
اون زمونا ایمیل یه شیوه‌ی ارتباطیِ نسبتاً‌ جدید محسوب میشد، ولی نویسنده از اون بیشترین بهره رو گرفت، هم برای اعلامِ اجراهای زنده‌ش، هم واسه پیدا کردنِ جای خواب، و هم برا اینکه از اجراهای بقیه‌ی هنرمندا و اهالیِ موسیقی حمایت کنه.
برای آماندا، ایمیل زدن به صدها آدم مثلِ این بود که صدها دوستِ مجازی داشته باشه. اونا فقط هوادارش نبودن، بلکه مثلِ اعضای یه خونواده‌ی بزرگ بودن که مدام گسترش پیدا میکنه. هروقت یکی از اعضای این خونواده نیاز به کمک داشت، همیشه کسایی بودن که به دادش برسن، مثلِ‌ همون شخصی که میخواست خودکشی کنه.
رازِ دیگه‌ی موفقیتِ آماندا توی جمع کردنِ هوادار این بود که اون هیچ وقت دوستاشو نمی‌فروخت.
به عنوانِ مثال، یکی از شرکتهای موسیقی که با درسدن دالز قرارداد بسته بود، از آماندا خواسته بود ارتباطش با هواداراشو تجاری‌سازی بکنه و فقط برای اجراهای آینده یا برای تبلیغِ آگهی‌ها باهاشون ارتباط بگیره. هرقدر آماندا سعی کرد به این ناشر بفهمونه که بابا، این آدما فقط هواداراش نیستن، بلکه مثلِ اعضای خونواده و دوستاش می‌مونن و اون نمیتونه ارتباطشو باهاشون محدود کنه، فایده ای نداشت که نداشت.
ناشر تو کَتش نمیرفت که گسترشِ تدریجیِ این خونواده‌ی بزرگ از راهِ برقراریِ ارتباطِ نزدیک، جزءِ رویکردِ کاریِ آمانداست. فقط دنبالِ این بود که آماندا پایگاهِ هواداراشو هرچی زودتر توسعه بده و برای این کار از روشهای ارتباطیِ غیرفردی و انبوه استفاده کنه.
همین باعث شد تا آماندا به این ناشر بی‌اعتماد بشه و به مدیراش اجازه‌ی دسترسی به لیستِ طلایی رو نده، چون میدونست اونا از این لیست برای منافعِ صرفاً تجاری استفاده میکنن.
وقتی همه چیزو به جمعیت می‌سپاریم
اولین باری که آماندا از لیستِ طلاییش استفاده کرد، برای پیدا کردنِ یه جای امن واسه خواب بود. اما از اون زمان خیلی چیزا عوض شده.
اینکه جمعیت، تو رو سرِ دستاشون بالا بیارن خیلی لذت‌بخشه، ولی اینکه توی جمع‌آوریِ کمک و اطلاعات بهت کمک کنن از اون هم عالی‌تر و لذت‌بخش‌تره. به خصوص که فضای مجازی هم این کارو خیلی آسونتر کرده.
بعدها، زمانی که به صورتِ تک‌نفره اجرای موسیقی رو شروع کرد، شوهرش اونو با توئیتر آشنا کرد. این سایت خیلی زود تبدیل شد به یکی از روشهای موردِ علاقه‌‌ش برای ارتباط‌گیری با مردمِ سراسرِ دنیا. علاوه بر این، توئیتر تبدیل شد به اصلیترین ابزارِ آماندا برای انجامِ کارهایی که به مشارکتِ جمعی نیاز داشتن. وقتی که توی جاده‌ست، یه سر به این سایت میزنه و توی هر زمینه‌ای توصیه بخواد بهش میدن. از متنِ ترانه‌ گرفته تا توصیه‌های درمانی. مثلاً یه بار عکسِ جوشِ روی پاشو به اشتراک گذاشت. خودش فکر میکرد جای نیشِ حشره باشه. ولی فالووِرهای توئیترش خوشبختانه بهش اطلاع دادن که یه عفونتِ باکتریاییِ خطرناکه!
البته کمکهای مشارکتی مزایاش محدود به جوشهای خطرناک نیست و اگه هوادارای خوبی برای خودت جمع کرده باشی، به راحتی میتونی ازشون کمکِ مالی بخوای.
بعد از سالها همکاریِ مشترک در زمینه‌ی ساختِ آهنگ و تورهای موسیقی و مدیریتِ گروه، آماندا پالمر و برایان ویگلیونی با هم قطعِ همکاری کردن و درسدن دالز منحل شد.
همون موقع، آماندا تصمیم گرفت دیگه هیچ وقت به هیچ ناشری وابسته نباشه و اولین آلبومِ تک‌‌خوانی‌شو با کمکهای مردمی و حمایتهای شرکتِ کیک‌استارتر تولید کنه. بنابراین، یه کمپین با کمکِ این شرکت راه انداخت و 100 هزار دلار کمک درخواست کرد. اما در کمالِ ناباوری، بالای یک میلیون دلار کمک براش جمع‌ شد!
فکر میکنید کلیدِ موفقیتِ آماندا چی بود؟
اون چون مدام با هواداراش در اتباط بود، چنان پایگاهِ قابلِ اعتماد و صمیمی و محکمی برای خودش ساخته بود که وقتی لب تر میکرد، پول به سمتش روونه میشد. اینکه بعضی هنرمندا توی جمع‌آوریِ کمکهای مردمی توفیقِ چندانی حاصل نمیکنن، الزاماً به این معنی نیست که استعدادِ زیادی ندارن، بلکه احتمالاً از اون تواناییِ اجتماعی‌یی که برای برقراریِ ارتباطِ صمیمی‌تر با مردم ضروریه بی‌بهره‌ان.
اگه میخوای جلبِ اعتماد کنی، صداقت داشته باش
میرسیم به آخرین کلیدِ موفقیتِ شبکه‌ایِ آماندا. اون خوب میدونست که برقراریِ ارتباط با شبکه‌ی هوادارا به تنهایی کافی نیست؛ باید تا حدِ ممکن صادق باشه.
اولین قدم برای صداقت، شفافیته.
آنتونی، دوستِ آماندا رو که یادتون هست؟ گفتیم که بعد از اینکه آماندا تونست کمک‌های مردمیِ هنگفتی جمع کنه، مشخص شد آنتونی سرطان داره. آماندا از یه طرف خودشو ملزم میدونست لطفِ هواداراشو هرچه زودتر جبران کنه، و از طرفی هم میخواست در کنارِ آنتونی باشه. در واقع، بینِ یه دوراهی گرفتار شده بود.
در نهایت، تورهاشو کنسل کرد و با کمالِ صداقت، شرایطی که براش پیش اومده بود و منجر به این تصمیم شده بود رو با هواداراش در میون گذاشت. هواداراش هم شرایطشو درک کردند و حتی بعضیاشون با ارسالِ هدایا و متن‌هایی، از آنتونی حمایت کردن.
اما بعضی از هنرمندا، وقتی که بنا به دلایلِ شخصی نمیتونن کمکهای مردمیِ هواداراشونو بر خلافِ وعده‌هاشون جبران کنن، با اعتراضِ هوادارها مواجه میشن. بنابراین، برای جلبِ اعتمادِ دیگران حتماً لازمه که باهاشون با صداقت برخورد کنیم.
ضمناً باید همه چیزو باهاشون درمیون بذاریم؛ کاری که آماندا کرد. اون، اتفاقاتِ شخصی‌شو، ناراحتی‌هاشو، عشقشو، و حتی عکسِ بعضی از جاهای بدنشو باهاشون در میون گذاشت. حتی ایمیلهای توأم با نفرتی که براش میفرستادن رو هم در میون میذاشت.
با این کارا خودشو بدونِ روتوش به هواداراش نشون میداد و این باعث شده بود فردِ قابل اعتمادتری باشه.
با این همه، بعد از انفجاری که توی مسابقاتِ ماراتنِ بوستون اتفاق افتاد، شعری رو توئیت کرد که باعث شد کلی ترول و بدوبیراه و حتی تهدیدِ جانی به سمتش سرازیر بشه. از طرفی، خیلی ها هم بهش انتقاد کرده بودن که چرا بعد از اون مبلغِ هنگفتی که از مردم جمع‌آوری کردی، به کسایی که داوطلبانه با گروهِ موسیقی‌ت همکاری کردن هیچ پولی ندادی؟ اینا همه‌ش باعث شد حالِ آماندا حسابی خراب بشه.
منتقداش متوجه نبودن پولی که جمع‌آوری شده قراره صرفِ اجراهایی بشه که آماندا قولشو داده بوده. بنابراین، پولی نمی‌موند که بخواد به افرادِ داوطلب بده. با این حال، توی تمامِ اجراها، همیشه برای این افراد، از حضار اَنعام جمع میکرد.

1 هفته پیش
ادامه مطلب
معرفی فصل 16 کتاب لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید
معرفی فصل های کتاب

معرفی فصل 16 کتاب لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید

فصل شانزدهم: هنر
توی این فصل از کتاب "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید" یاد میگیرید که چجوری با انتخاب بهترین رشته هنری متناسب با شخصیتتون، روح خودتون رو جلا بدید و از زندگیتون بیشتر لذت ببرید. علاوه بر این با تمرینات عملی ماندگاری آموخته هاتون رو توی ذهنتون تا چندین برابر افزایش میدید. با خوندن کتاب لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید، یاد میگیرید که چطوری بدون رفتن به همایش های پرهزینه، زندگیتون رو تغییر بدید، به موفقیت برسید و از نتایجی که بدست میارید شگفت زده میشید. این کتاب بر خلاف کتابهای روانشناسی دیگه، خیلی ساده و روان نوشته شده و در پایان هر فصل تمرینات عملی داره که این تمرینات، ماندگاری مطالب رو در ذهن خواننده چندین برابر بیشتر میکنه و باعث ایجاد روحیه عملگرایی میشه.

 با خوندن کتاب لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید، یاد میگیرید که چطوری بدون رفتن به همایش های پرهزینه، زندگیتون رو تغییر بدید، به هدفتون برسید ، موفق بشید واز نتایجی که بدست میارید شگفت زده میشید. این کتاب بر خلاف کتابهای روانشناسی دیگه، خیلی ساده و روان نوشته شده و در پایان هر فصل تمرینات عملی داره که این تمرینات، ماندگاری مطالب رو در ذهن خواننده چندین برابر بیشتر میکنه و باعث ایجاد روحیه عملگرایی میشه.

♦ برای خرید کتاب لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید روی اینجا کلیک کنید.

♦ ارسال کتاب به سراسر کشور رایگان می باشد.

♦ برای دانلود مجموعه اپلیکیشن های اندروید قاب موفقیت که شامل کتاب صوتی و متنی لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید نیز می باشد، اینجا کلیک کنید.

♦ برای کسب اطلاعات بیشتر درباره کتاب به سایت کتاب به آدرس  GHAB24.COM مراجعه نمایید.

 

3 ماه پیش
ادامه مطلب
feature