آخرین مطالب بلاگ قاب

آخرین دیدگاه ها

خلاصه کتاب بافِت
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 9 دقیقه

خلاصه کتاب بافِت

نویسنده: راجر لونستین
شاید بعد از بیل گیتس و مارک زاکربرگ‌ بشه گفت وارن بافت یکی از سرشناس‌ترین آدمای دنیاست. در ادامه نگاه دقیق‌تری به زندگی این اسطوره‌ی سرمایه گذاری میندازیم و رموز موفقیتش رو با هم بررسی میکنیم.
وارن ادوارد بافت، پسر هاوارد ( Howard ) و لیلا ( Leila ) بافت، ۳۰ آگوست سال ۱۹۳۰ تو دورانی متولد شد که خیلی از خونواده‌ها درباره‌ی آینده‌ی بچه هاشون خوشبین نبودن. به عنوان یه بچه متولد شده تو دوران رکود بزرگ ، وارن ارزش پول رو با تمام وجود درک کرده بود. توی سال ۱۹۳۲ رکود اقتصادی بزرگ، خونه‌شون رو تو اوهاما ( Ohama ) ازشون گرفت و پدر وارن، شغلش رو به عنوان فروشنده‌ی اوراق بهادار توی یه بانک محلی از دست داد. اما پدر وارن از اون باباهای باهوش بود و خیلی زود، کسب و کارش رو دوباره راه انداخت و زد تو کار فروش سهام و اوراق قابل اطمینان. متاسفانه این کار سود دندون‌گیری واسه ایشون نداشت و در نتیجه خونواده بافت حتی غذای کافی هم واسه خوردن نداشتن. این قضیه به جایی رسیده بود که مادر وارن سهم غذاش رو به پسرش می‌داد تا حداقل یه نفر بتونه یه وعده غذای خوب و کافی بخوره. این دوران سخت، تاثیر عمیقی روی وارن بافت گذاشت و تمایلش رو واسه رسیدن به پول و امنیت و آرامشی که با خودش میاورد بیشتر کرد. حتی وقتی وارن شیش سالش شد دیگه کسب و کار پدرش رونق گرفته بود. ولی اون نمی‌تونست گذشته‌ی پر درد و رنجش رو فراموش کنه. طولی نکشید که علاقه‌ی وارن به سرمایه گذاری و کارآفرینی آشکارتر شد. همیشه میخواست مغازه‌ی پدرش رو ببینه و وقتی به سن ده سالگی رسید، باباش تو یه سفر کاری به نیویورک ( New York )، وارن رو با خودش برد. توی نیویورک، پدر و پسر داستان ما با پدیده‌ای به نام بورس آشنا شدن. یه سال بعد، وارن یازده ساله با کمک خواهرش دوریس ( Doris ) برای اولین بار از راه خرید و فروش سهام به سود رسید. واسه خریدن این سهام، وارن خیلی تلاش کرد و کارای مختلفی انجام داد. مثلا یه مدت می‌رفت مسابقات گلف و توپ‌هایی که گم می‌شدن رو پیدا میکرد و به صاحب‌شون می‌فروخت. توی سن چهارده سالگی، وارن مسئول پخش و جمع‌کردن پول‌های اشتراک پنج روزنامه بود و واسه انجام این کار مجبور می‌شد صبح خیلی زود از رخت خوابش دل بکنه و سرکار بره. درنهایت وارن تونست با جمع کردن پولاش، ۴۰ هکتار زمین رو به قیمت ۱۲۰۰ دلار بخره. حالا تصور کنین که تو این زمان ایشون هنوز ۱۵ سالش هم نشده. شاید فکر کنین با این حجم از کار، وارن حتما از اون شاگرد تنبلا بود ولی تصورتون کاملا اشتباهه. نه تنها درسش خوب بود، بلکه تونست جزو سه درصد دانش ‌آموز برتر مدرسه‌ی وارتون ( Wharton ) توی پنسیلوانیا ( Pennsylvania ) بشه.

وارن واسه ادامه‌ی تحصیلش، به دانشگاه هاروارد درخواست داد. هاروارد با احترام درخواستش رو رد کرد. بهتر که رد کرد. چرا؟ چون تو دانشگاه کلمبیا با استادی آشنا شد که تاثیر عظیمی رو زندگیش گذاشت. اون استاد، پروفسور اقتصاددان، بنجامین گراهام (Benjamin Graham ) بود. شاید اسم ایشون هم به گوشتون خورده باشه. بنجامین گراهام یکی از پیشگامان تجزیه و تحلیل بازار سرمایه‌اس که تو پیدا کردن سهام پرسود، کارش خیلی درسته. اساس فلسفه‌ی گراهام این بود که باید از خرج همه‌ی سرمایه روی سهام ریسکی پرهیز کرد. اون تونست فلسفه‌اش رو با مقایسه‌ی ارزش ذاتی شرکت با ارزش بازار جا بندازه. پیدا کردن ارزش ذاتی یه شرکت نیاز به تحقیق و جستجوی دقیقی داره. یه نفر باید بتونه ارزش همه‌ی دارایی‌های شرکت رو تخمین بزنه، درباره‌ی جریان‌ درآمدش تحقیق کنه و چشم‌اندازی هم درباره‌ی آینده‌اش به دست بیاره. وقتی ارزش ذاتی بالاتر از ارزش بازار باشه، شما میدونین که معامله‌ی درستی انجام دادین و اگه تو کوتاه مدت به سود نرسین، قطعا تو بلند مدت این اتفاق براتون میفته. با این استراتژی خرید، گراهام به خاطر خرید سهام کوتاه مدت و سوددهی مشهور شد. بافت از فلسفه‌ی گراهام خیلی خوشش اومد و رابطه‌شون روز به روز بهتر شد. استراتژي‌ گراهام تبدیل به یه چراغ راهنما واسه بافت شد. طی ۲۲ سال تدریس، گراهام هیچ وقت به دانش‌اموزی نمره کامل نداده بود. بافت این طلسم رو شکست. بعد از فارغ‌التحصیلی، وارن درنهایت استخدام شرکت سرمایه‌گذاری بن گراهام شد. تو شروع کار بعضی از پیشنهادهاش برچسب ریسکی بودن خوردن و رد شدن ولی سرآخر وارن به یه کارمند محبوب تبدیل شد. توی سال ۱۹۵۴ روی یه شرکت شکلات سازی سرمایه‌گذاری کرد و سود درشتی هم به جیب زد. قصه از این قرار بود که صاحب شرکت محلی شکلات سازی توی نیویورک دنبال گراهام نیومن واسه کمک بود. بافت دید که اونا میتونن میلیون‌ها پوند شکلات رو آب کنن و مغز داخلش رو هم به شرکت‌های دیگه بفروشن. بر اساس آینده نگری وارن، قیمت شکلات به عرش اعلا رسید و شرکت شکلات‌سازی مذکور، به پاداش عظیمش.

بافت شلوغی نیویورک رو دوست نداشت. علاوه بر اون، تو این برهه، ایشون پدر هم شده بود و میخواست که بچه‌هاش رو تو محیط آروم و ساکت اوماها ( Omaha ) بزرگ کنه. به محض برگشتن به زادگاهش، بافت شروع به سرمایه گذاری توی موسسه‌ی شراکتی خودش کرد. طی یه سال، وارن تونست پونصد هزار دلار از طریق دوستا و آشناهاش کسب کنه. دوستایی که فقط با درنظر گرفتن تئوری‌های گراهام سر کار آورده بود و بهشون گفته بود که روی شرکت‌های با قیمت پایینتر از ارزش ذاتی سرمایه گذاری کنن. جالبه بدونین که طی سومین سال، اون پونصدهزار دلار دوبرابر شد. درنهایت تو سال ۱۹۶۱، بافت قدم بزرگ بعدیش رو برداشت و تصمیم گرفت کنترل یه شرکت رو به دست بگیره. تا اون موقع این بزرگترین سرمایه‌گذاریش بود. دمپستر میل ( Dempster Mill ) شرکت تولید آسیاب بادی‌ای بود که کم کم داشت تو باتلاق بازار غرق می‌شد و سرمایه‌گذارها هم سراغش نمی‌رفتن. ولی وارن شرکت رو با سرمایه‌ی یک میلیون دلار خریداری کرد. خوبه که بدونین وارن همین‌ جوری الابختکی سراغ این شرکت نرفت و ارزش ذاتی‌ شرکت رو می‌دونست. بنابراین واسه شروع سعی کرد مسائل مالی شرکت رو راست و ریس کنه. یه سال بعد، شرکت تو مسیر رشد و سوددهی بود و دو برابر چیزی که وارن واسش خرج کرده بود یعنی دو میلیون دلار، به جیبش برگشته بود. تا سال ۱۹۶۳، قیمت سهام شرکت به سه برابر ارزش ذاتی رسیده و وقت رفتن بود. خلاصه بافت شرکت رو فروخت و از شرکاش ۲.۳ میلیون دلار سود کسب کرد. به شکل باورنکردنی‌ای بعد از ۳۵ سال، ثروت بافت به ۲۲ میلیون دلار رسید و دارایی خالصش حدود ۴ میلیون دلار بود.

توی سال ۱۹۶۴، بافت کنترل شرکت برکشایر هاتاوی رو به دست گرفت. شرکتی که هنوزم رو انگشت اون میچرخه. برکشایر از سال ۱۸۳۹ شروع به تولید منسوجات کرد ولی تو دهه ۱۹۶۰، خیلی از شرکت‌های نساجی آمریکایی داشتن بازار رو به تولیدکننده‌های آسیایی و آمریکای لاتین میباختن. بنابراین وقتی بافت میخواست سال ۱۹۶۲ سهامش رو بخره، قیمتش به ازای هر سهم فقط ۷.۶ دلار شده بود. رک و پوست کنده، شرکت تو یه مخمصه بزرگ افتاده بود. البته وقتی بافت شروع به محاسبه ارزش ذاتی شرکت کرد، متوجه شد که سهام شرکت باید با قیمت ۱۶.۵ دلار خرید و فروش بشه. این باعث شد خود وارن تا جایی که میتونست سهام شرکت رو بخره و در نهایت تبدیل به سهامدار عمده‌ بشه. در حالی که شرکت وارن اولاش واسه رسیدن به سود دست و پا میزد،‌ ولی به مرور زمان به جایی رسید که تونست سکوی پرتابی باشه واسه خرید شرکت‌هایی مثل بیمه‌ی غرامت ملی که تو سال ۱۹۶۷ به قیمت ۸.۶ میلیون دلار خریداری کرد. بنابراین درحالی که شرکت منسوجات در سال دور و بر ۴۵۰۰۰ دلار سود میداد، بیمه‌ی غرامت ملی حدود ۲.۱ میلیون دلار به وارن پول می‌رسوند. تا سال ۱۹۶۹، برکشایر بیشتر وقت و انرژیش رو گرفت. بنابراین وارن تصمیمش این شد که شراکت اوماها که طی ۱۳ سال گذشته ارزشش از نیم میلیون به ۱۰۴ میلیون دلار رسیده بود رو منحل کنه. به عنوان رئیس هیئت مدیره‌ی شرکت برکشایر هاتاوی، بافت به اضافه کردن شرکت‌های دیگه به هلدینگش ادامه داد. درنتیجه قیمت سهام برکشایر به سقف چسبید و از ۷.۶ دلار سال ۱۹۶۲ به ۹۵ دلار تو سال ۱۹۷۶ رسید. تو این زمان، بافت داشت واسه خودش کم کم اسم و رسمی در میکرد و تونست کاری که همیشه آرزوش رو داشت یعنی خرید یه روزنامه رو انجام بده. توی دهه ۱۹۷۰، برکشایر تبدیل به بزرگترین سهامدار واشنگنتن پست ( Washington Post ) شد. روزنامه‌ای که بافت تو دوران نوجوونیش بارها اون رو در خونه‌ی مشتری‌ها انداخته بود. بافت تو این دوران ۵۰۰۰۰ دلار حقوق سالانه داشت.

توی سال ۱۹۷۹، بافت هنوز هم از میانگین صنعتی داوجونز بهتر عمل می‌کرد. دارایی خالص خودش، ۱۴۰ میلیون دلار بود و برکشایر سالانه ۲۹۰ دلار هر سهمش رو میفروخت. همینطور که دنیای اقتصاد به سمت دهه‌ی ۸۰ میلادی میرفت، فلسفه سرمایه‌گذاری بافت هم به سمت و سوی جدیدی متمایل شد. تو این دوران بود که وارن دوست و راهنمای همیشگیش یعنی بن گراهام رو از دست داد. بنابراین دیگه روی شرکت‌های زیر قیمت و کوچیک تمرکز نکرد و کسب و کارهایی رو به نام خودش زد که بزرگ و کاملا شناخته شده بودن. شرکت‌هایی مثل واشینگتن پست و بیمه‌ی جیکو ( GEICO ). درسته که وارن تصمیم گرفته بود که از روش گراهام استفاده نکنه ولی همچنان اون رو تو بعضی جاها در نظر میگرفت و طبق اون عمل میکرد. دهه‌ی ۸۰ رسید و تب و تاب این دهه، با مهارت جناب بافت ترکیب شد و ثروتش رو یه پله بالاتر برد. تو سال ۱۹۸۰، رئیس جمهور جدید رونالد ریگان ( Ronald Reagan ) این وعده رو داد تا اقتصاد رو زیر و رو کنه و وضعش رو بهبود ببخشه. واسه عملی کردن این وعده، نرخ بهره رو کاهش داد. چیزی که اقتصاددان بانفوذ، هنری کافمن ( Henry Kaufman ) هم اون رو پیش بینی کرده بود. اوضاع جدید باعث شد که مردم به خرید رو بیارن. با این نرخ بهره پایین، سهام‌دارا بیشتر سهم خریدن و میانگین صنعتی داو (  Dow ) یه رکورد جدید ثبت کرد و به ۳۸.۸۱ رسید. البته هیچ کدوم از این اتفاقا، میزان صبر و روش سرمایه گذاری بافت رو تغییر نداد و شرکت برکشایر همچنان به سوددهی خودش ادامه داد. میانگین صنعتی داو جونز دیگه داشت به سقف می‌چسبید و سهام برکشایر هم پا به پاش حرکت میکرد. تا پایان سال ۱۹۸۳، سهام شرکت به قیمت ۱۳۱۰ دلار خرید و فروش می‌شد. ارزش برکشایر هاتاوی حالا به ۱.۳ میلیون دلار رسیده بود. واسه خود وارن بافت هم طی چهار سال سرمایه‌ شخصیش از ۱۴۰ میلیون به ۶۲۰ میلیون دلار افزایش پیدا کرده بود. توی سال ۱۹۸۵ درحالی که بازار داشت به شدت رونق میگرفت، درنهایت عکس بافت به لیست میلیونرهای سال اضافه شد.

بافت در طول زندگیش توی خونه‌ی ساده‌ای زندگی کرد که وقتی ۲۷ سالش بود به قیمت ۳۱۵۰۰ دلار خرید. ولی این تازه یه نمونه از کارایی بود که با اون میلیاردر بودنش رو نفی می‌کرد. بافت هیچ وقت به طبقه بندی مردم و تبعیض باور نداشت. حتی تو اوایل دهه ۶۰ که جداسازی آدما خیلی شایع شده بود،‌ بافت داد و ستدش رو با خیلی از شرکاش به هم زد. چون اونا فقط سفید پوستا رو استخدام میکردن و بین کارکنان‌شون فرق میذاشتن. این همچنین باعث شد که وارن بر عکس پدرش که یه جمهوری خواه بود و هشت سال از عمرش رو تو کنگره‌ی واشنگتن گذرونده بود، تبدیل به یه دموکرات بشه. بافت بعد از مرگ پدرش هر از گاهی به کمپین‌های سیاسی دموکرات‌ها کمک مالی هم می‌کرد. علاوه بر اون، بافت شاید جزو معدود آدمای پولداریه که علیه کاهش مالیات ثروتمندها یا به قول خودش رفاه پولدارا صحبت کرد؛ اگرچه که مالیات کمتر، میتونست سود بیشتری برای خودش و مجموعه‌اش داشته باشه. از دهه‌ی دوم زندگیش،‌ بافت همیشه درگیر این بود که با ثروتش چی کار کنه. اون سبک زندگی پر زرق و برقی نداشت، ماشین‌های آنچنانی سوار نمی‌شد و خونه‌ی درندشتی هم صاحب نبود. البته وارن به بچه‌هاش سخت می‌گرفت و اجازه نمی‌داد روی ثروت و موفقیت باباشون حساب باز کنن و از تلاش دست بردارن. به جاش، بهشون یاد داد که مسیر خودشونو پیدا کنن و با سعی خودشون به جایی که میخوان برسن. از سال ۲۰۰۶،‌ یعنی وقتی که همسرش سوزان (‌ Susan )‌ فوت کرد، وارن تصمیم گرفت بیشتر سرمایه‌اش رو به خیریه اهدا کنه. یک شیشم سرمایه‌ی جناب بافت بین موسسات خیریه‌ی مختلف تقسیم میشه و بقیه‌اش هم به بنیاد بیل و ملیندا گیتس ( Bill and Melinda Gates ) اهدا میشه. بنیاد بیل و ملیندا گیتس روی بیماری‌های لاعلاج تحقیق میکنه تا راهی واسه درمان‌شون پیدا بشه. تا سال ۲۰۱۵ ، سرمایه‌ی شخصی وارن ۶۴ میلیون دلار تخمین زده شد. یه میراث بزرگ که میتونه واسه رسیدن بهش، به خودش افتخار کنه. خلاصه اینکه با کمک راهنما و چراغ راه، بنجامین گراهام، وارن بافت فرق مهم بین ارزش ذاتی یه شرکت و ارزش بازار رو فهمید. یه مسئله‌ی خیلی مهم که نقطه‌ی شروعی واسه سرمایه‌گذاری‌های موفق بعدی و رسیدن به سرمایه‌ی ۶۶ میلیون دلاری بود.

 

12 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب گوله برفی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 14 دقیقه

خلاصه کتاب گوله برفی

نوشته: وارن بافت
این کتاب زندگی‌نامه کامل و فوق‌العاده وارن بافِت، یکی از ثروتمندترین و موفق‌ترین افراد جهانه که خوندنش رو به همه توصیه می‌کنیم! این کتاب برای اونایی که قصد دارن یه کسب و کاری راه اندازی کنن، نکات خیلی ارزشمندی داره.بافِت توی زندگی خودش تصمیم گرفت که ثابت کنه با اخلاق‌گرایی و درستکاری هم میشه پیشرفت کرد و موفق شد! اون مردیه که با لقب معجزه شهر اوماها شناخته میشه و زندگی پر فراز و نشیبش پر از تجربه و درس زندگیه که به درد هممون می‌خوره!

آلیس شرودر تحلیل گر نشریات صنعت بیمه و بورسه

آلیس شرودر کارشو به عنوان حسابدار مالی شروع کرد و وقتی توی Morgan Stanley شروع به کار کرد موفق شد با وارن بافت گفت و گو کنه که همین گفت و گو باعث شد‌این کتاب رو بنویسه.‌این کتاب یکی از پرفروش ترین کتاب‌های آمازون هم محسوب میشه.

وارن بافت در روز 20 ام آگست سال 1930 به دنیا اومد. یعنی دقیقا 10 ماه بعد از سه شنبه سیاه. در‌این روز نحس بازار سهام سقوط کرد و کشور آمریکا دچار رکود بزرگ شد. پدر او هاوارد بافت یک کارگزار بورس بود که حتی در آن دوره نامناسب اوراق قرضه و بهادار قابل اطمینان به فروش میرساند. در نتیجه خانواده بافت برخالف بسیاری از خانواده‌ها توانستند در آن رکود بزرگ دوباره روی پای خودشان بایستند و در دهه 30 یک زندگی مرفه داشته باشند. در اون زمان اوضاع برای بافت راحت نبود، چون مادر بسیار سخت گیری داشت که زود عصبانی میشد. اخلاقی که باعث میشد بی دلیل فرزندانش رو تنبیه کنه. وارن که از رفتار آزاردهنده مادرش ناراضی بود، دنبال یه راهی برای فرار می‌گشت.

البته مادرش بیشتر دوریس، خواهر بزرگش رو اذیت و تنبیه می‌کرد، اما وارن باز هم به دنبال راه‌هایی بود که از عصبانیت مادر دوری کنه.‌این راه فرار برای وارن همان ارقام و احتمالات بودن. وارن و دوستش راس، پس از پایان کلاس‌های پایه اول روی‌ایوان خانه راس می‌نشستند و شماره پلاک ماشین‌هایی که رد می‌شدند را یادداشت می‌کردند. پدر و مادرشان فکر می‌کردند که دارن مثلاً تعداد ماشینایی که رد می‌شن رو می‌شمرن، اما در حقیقت آنها با‌این کار به پلیس کمک می‌کردند تا دزدان بانک را دستگیر کنن، چون خیابان آنها تنها راه فرار ممکن از بانک محلی بود. وارن گاهی اوقات می‌توانست آخر هفته‌ها را در دفتر کار پدرش بگذراند و با علاقه فراوا،ن قیمت‌های سهام که روی تخته سیاه نوشته شده بود را یادداشت کند. وارن با‌این کار می‌توانست از خانه دور بماند.

بقیه اعضای خانواده که علاقه وارن به ارقام، احتمالات و آمار را دیدند، او را تشویق کردند. پدربزرگ وارن در سن 8 سالگی به او یک کتاب آمار بیسبال داد. هدیه‌ای که وارن رو خیلی خوش حال کرد. وارن چندین ساعت وقت می‌ذاشت تا هر صفحه آن را حفظ کند. وارن هدیه‌ دیگری از خاله عزیزش آلیس گرفت. یک کتاب در مورد بازی پیچیده بریج که یک نوع بازی ورق بود. وارن ‌اینقدر به آن علاقه‌مند شد که حتی الان هم که پیر شده از آن لذت می‌برد.
پول تنها چیزی بود که وارن بیشتر از اعداد و ارقام بهش علاقه داشت

وارن تو نه سالگی با فروش بسته‌های آدامس و نوشابه به همسایه‌ها پول درمیاورد. یک سال بعد در مسابقه‌های فوتبال دانشگاه اوماها بادام زمینی فروخت. در سال 1940 وقتی در کتابخانه «کتاب هزار راه برای به دست آوردن هزار دلار» رو دید بیشتر به پول درآوردن علاقه پیدا کرد. بافت به خودش قول داد تا 35 سالگی میلیونر شود. او تا سن 11 سالگی 120 دلار پس انداز داشت که در سال 1941 پول زیادی بود. او با انجام ‌این کار می‌خواست ثابت کند که کودک با اراده و مصممی است.او با ان پول اولین سرمایه گذاری خودش را انجام داد و شش سهم شرکت Preferred Service Cities را خرید.

سه سهم برای خودش و سه سهم برای خواهر بزرگش دوریس. وارن در دبیرستان توپ گلف می‌فروخت و ماشین‌های پین بال که یه نوع ابزار سرگرمی ‌و بازی بود را می‌خرید و سپس آن‌ها را به آرایشگاه‌ها کرایه میداد. اما درآمدش وقتی زیاد شد که شروع کرد به روزنامه فروشی. در سال 1942 پس از ‌اینکه پدرش در مجلس نمایندگان به عنوان نماینده حزب جمهوری خواه برای منطقه دوم نبراسکا انتخاب شد، به واشنگتن نقل مکان کردن. در همان زمان بود که بافت مسئولیت تحویل روزنامه و فروش اشتراک در سه مسیر مختلف را بر عهده گرفت. در یکی از‌این سه مسیر سه اپارتمان محبوب وجود داشت که بسیاری از سناتورهای آمریکایی در انجا زندگی می‌کردند. از انجایی که بخشی از سود فروش اشتراک روزنامه به او می‌رسید بیشتر انگیزه می‌گرفت و بیشتر برای فروش اشتراک تلاش میکرد.

وارن در دوران روزنامه فروشی ماهانه 175 دلار درآمد داشت یعنی بیش از درآمد معلمان مدرسه اش و طولی نکشید که پس اندازهایش به 1000 دلار رسید. وارن در 1944 در 14 سالگی اولین گزارش مالیاتی خود راثبت کرد او در‌این گزارش ساعت مچی و دوچرخه اش را معاف از مالیات اعلام کرد و در مجموع 7 دلار مالیات پرداخت.
به خاطر علاقه شدید بافت به پول و ارقام دوستاش توی کتاب یادگاری پایان دبیرستان اسمش رو کارگزار بورس آاینده گذاشتن

بعد از پایان دبیرستان بافت تصمیم گرفت در دانشگاه نبراسکا رشته اقتصاد و حسابداری بخونه. با ورود به دانشگاه مشخص شد که بافت خیلی مرد تمیز و مرتبی نیست. اولین هم اتاقیش به حدی از نامرتب بودن بافت اذیت شده بود که تصمیم گرفت اتاقش رو عوض کنه. رفتن هم اتاقیش باعث شد که بافت با خیال راحت به موسیقی گوش بده و وقتی برای تمیز کردن اتاقش نذاره. بقیه دانشجوها عملا وقتی برای گوش دادن موسیقی نداشتن و مجبور بودن برای قبول شدن سخت تلاش کنن و درس بخونن، اما بافت خیلی راحت تموم کتابای دانشگاهی رو حفظ می‌کرد و کلمه به کلمه برای استاداش بازگو می‌کرد.

بعد از اتمام مقطع لیسانس که خیلی برای بافت راحت بود دانشکده اقتصاد دانشگاه هاروارد درخواست بافت رو برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس رد کرد. اما‌ این اتفاق برای بافت اتفاق خوبی بود. بافت در دانشگاه کلمبیا پذیرفته شد، جایی که میتونست زیر دست بنجامین گراهام نویسنده کتاب «سرمایه گذار هوشمند» تعلیم ببینه. بافت ‌این کتاب گراهام رو خیلی دوست داشت و بعد از‌این که فهمید گراهام توی دانشگاه کلمبیا تدرس میکنه، کاملاً هاروارد رو فراموش کرد.

نویسنده کتاب «تحلیل اوراق بهادار» یعنی دیوید داد هم یکی دیگه از اساتید ‌این دانشگاه بود که بافت به او علاقه مند بود. بافت از هر دوی ‌اینها سیاست‌های اصولی سرمایه گذاری رو یاد گرفت. مثلاً بافت یاد گرفت که بررسی یک شرکت از بالا به پایین برای محاسبه ارزش ذاتی اون اهمیت داره، یعنی ارزش واقعی یک شرکت. سپس‌ این مقدار با ارزش مفروض یا قیمت فروش سهام شرکت در بازار مقایسه میشه. وقتی که ارزش ذاتی یک شرکت خیلی بیشتر از ارزش مفروضش باشه، حالتی پیش میاد که گراهام به اون ته سیگار میگه. به معنی تجارتی که کمتر از ارزش واقعیش ارزش‌گذاری شده و ارزش سرمایه گذاری داره. موفقیت گراهام به ‌این خاطر بود که تشخیص داد احتمال رسیدن ارزش مفروض به ارزش ذاتی خیلی زیاده.
بافت توی دانشگاه کنار دخترا احساس راحتی نمی‌کرد

به خاطر‌ این کم رویی بیش از حدش تصمیم گرفت که به کلاس سخنرانی بره تا بتونه اعتماد به نفسشو بیشتر کنه و کمتر خجالت بکشه تا بتونه دل یه خانم جوون رو به دست بیاره. اسم‌ این خانم جوون سوزی تامپسون بود. پدر سوزی از بافت خوشش اومده بود اما مدت زیادی طول کشید تا خود سوزی به بافت علاقه مند بشه. بافت پسر خجالتی بود و برای تحت تاثیر قرار دادن سوزی بیش از حد تلاش می‌کرد. به خاطر همین از دید سوزی بافت لوس و مغرور بود. اما وقتی سوزی یه فرصت به بافت داد، متوجه شد که طرز برخوردش فقط به خاطر خجالتی بودنشه و در نهایت سوزی عاشق همین خجالتی بودن بافت شد.

این دو نفر در سال 1952 با هم ازدواج کردن و بافت مشغول کار توی شرکت سرمایه گذاری قدیمی ‌پدرش شد. فرزند اولشون به نام سوزی آلیس بافت در سال 1953 به دنیا اومد. در همون سال بافت شغلی رو به دست آورد که همیشه آرزوشو داشت، یعنی کار توی شرکت سرمایه گذاری بنجامین گراهام به نام گراهام نیومن. بافت توانایی هاشو توی ‌این شرکت به خوبی نشون داد، اما خیلی زود فهمید که از کارگذار بورس بودن متنفره. برای بافت حتی فکر ‌اینکه توی سرمایه گذاری اشتباه کنه و پولی رو که به دست آورده رو به باد بده اذیت کننده بود. به خاطر همین خیلی زود به طراحی شرکتش پرداخت.

بعد از تولد فرزند دومش هاوی گراهام بافت تونست رویاشو به واقعیت تبدیل کنه. او در سال 1956 شرکت بافت و شرکا با مسئولیت محدود را تاسیس کرد. بافت می‌خواست که ‌این شرکت فقط شامل دوستان و اقوامش باشه. او میخواست قوانین ساده‌ای برای هر سرمایه گذاری وجود داشته باشه تا هم کسی ناامید نشه هم توقعات غیر واقعی نداشته باشه. توی همین زمان شهرت وارن بافت به خاطر بنجامین گراهام استاد و رئیس سابقش بیشتر شد. گراهام بعد از‌ این که بافت شرکتش رو ترک کرد، خودشو بازنشست کرد و شرکتش رو تعطیل کرد و بافت رو به عنوان مردی قابل اعتماد به مشتریاش معرفی کرد که پول خودشونو برای سرمایه گذاری به اون بسپرن.

بافت توی سال اول تاسیس شرکتش هشت مجموعه شراکت رو با گروه‌های مختلفی از دوستاش شروع کرد که به او مبالغی از 50000 دلار تا 120000 دلار برای سرمایه گذاری داده بودن.
بافت هر دفه که شراکت جدیدی رو آغاز می‌کرد، اول مطمئن میشد که همه فلسفه اونو متوجه شدن

بافت ‌این فلسفه رو داشت: فقط توی سهامی‌ که کمتر ارزش گذاری شده باشه سرمایه گذاری می‌کنه و تموم درآمد حاصل از‌ این سرمایه گذاری ها هم دوباره تو همین سهام سرمایه گذاری میشه. ‌این فلسفه چیزی شبیه یه گلوله برفی کوچیکه که بالای تپه به پایین قل میخوره. گلوله برفی در ابتدا به اندازه یه مشته که کم کم بزرگتر میشه. بافت همینطور به اونا گفت که از اون دسته سرمایه گذارایی نیست که وقتی ارزش سهام به حد مشخصی رسید پولشو نقد کنه. در واقع بافت به شدت صبور بود. ‌این صبوری دائم بافت نتیجه بخش بود. در پایان سال 1956 شرکتاش به میزان 49 درصد از بازار پیشی گرفتن.

این میزان در پایان سال 1950، 10 درصد و در پایان سال 1960، 29 درصد بود. گلوله برفی بافت کم کم داشت بزرگ و بزرگ تر میشد. با آغاز دهه 60 بافت بیش از یک میلیون دلار رو مدیریت می‌کرد. توی ‌این زمان بازار بورس نوسانی به سمت بالا داشت. این نوسان روند کارهای بافت رو تغییر نداد و بافت همچنان دنبال شرکت‌هایی بود که کمتر ارزش گذاری شده بودن. وقتی بافت چیزی رو که می‌خواست پیدا می‌کرد تا جای ممکن سهام اون شرکت رو می‌خرید به خاطر‌این که بتونه جایگاهی توی هیئت مدیره اون شرکت به دست بیاره تا مطمئن بشه که مدیرای اون شرکت کار احمقانه‌ای با پول سرمایه گذارا انجام ندن.

بافت تموم کاغذبازی‌های تجاریش رو هم زمان با مدیریت میلیون‌ها دلار انجام میداد. بافت در سال 1962 تصمیم گرفت که وضعیت رو برا خودش ساده تر کنه، به خاطر همین شراکت‌های فردی خودشو منحل کرد و همه رو به یه موجودیت تبدیل کرد.شرکتی به نام Partnership Buffett یعنی شراکت بافت با مسئولیت محدود.
توی همین دوران بود که موفقیت بافت به وال استریت در نیویورک رسید،

جایی که بافت داشت تبدیل میشد به یکی از مشهورترین سرمایه گذاران عمده خارج از نیویورک. اما بعضی از ثروتمندای قدیمی ‌به رشد بافت شک داشتنو پیش بینی می‌کردن که او به زودی ورشکست میشه.

یکی از افرادی که استعداد‌های وارن بافت رو از همون اوایل شروع کارش تشخیص داد یه وکیل و سرمایه گذار پاره وقت به نام چارلی مانگر بود. این دو نفر دیدگاه و تفکر مشابهی داشتن. دوستی‌ این دو در سال 1959 و بعد از یه قرار نهار طولانی شکل گرفت. دوستی که منجر به یه همکاری تجاری ثمربخش شد. دیدگاه مانگر بافت رو با فرصت‌های بزرگتری آشنا کرد و بهش کمک کرد تا بفهمه که میتونه در عین حال هم حاشیه امنیت رو حفظ کنه و هم فراتر از اون سهام شرکت‌های ته سیگار بره.

شرکت بافت داشت یه گام بزرگ رو به جلو برمیداشت. گامی‌که به خاطر انتخاب درست یه سهام بخصوص بود. وقتی که جان اف کندی در سال 1963 ترور شد همه مردم و سرمایه گذارا تمرکزشون روی‌این اتفاق بود.بافت هم از روی عادت همیشه در حال خوندن صفحات روزنامه‌های مختلف بود که ناگهان داستانی درمورد یه رسوایی به چشمش خورد.یه رسوایی توی تجارت سویا که شرکت American Express و بانی ‌این اتفاق بود.

یکی از شعبه‌های ‌این شرکت تایید کرده بود که بعضی از تانکرای ذخیره سازی روغن سویا با آب دریا پر شده بودن. نتیجه ‌این شد که سهام ‌این شرکت به شدت افت کرده بود. اما بافت می‌دونست که سهام‌این شرکت دوباره به جایگاه قبلیش برمی‌گرده. به خاطر همین وقتی که قیمت ها در ماه ژانویه 1964 به کم ترین حد خودش رسید بافت کم کم شروع به سرمایه گذاری در‌این شرکت کرد.اول 3 میلیون دلار و بعد تا سال 1966، 13 میلیون دلار در ‌این شرکت سرمایه گذاری کرد. طبیعتا ‌این شرکت به جایگاه قبلی خودش برگشت و شرکت بافت سود زیادی کرد تا حدی که تونست شرکت‌ها رو به طور کامل خریداری کنه.
یکی از خریدهاش شرکتی بود که بعداً ماهیت اصلی بافت رو معنی می‌کرد،

یعنی یه شرکت کوچیک نساجی به نام Berkshire Hathaway که توی‌ ایالت ماساچوست بود. تحقیقات و بررسی‌های بافت نشون میداد که ارزش ذاتی‌این شرکت 22 میلیون دلاره که در اصل هر سهمش باید به قیمت 19 دلار و 46 سنت فروش بره اما داشت با قیمت 7 دلار و 50 سنت معامله میشد.

در سال 1965 بافت با خرید 49 درصد سهام ‌این شرکت با قیمت تقریبا 11 دلار به ازای هر سهم تونست حق کنترل شرکت رو به دست بیاره. در همون سال وارن و سوزی به خاطر سرمایه گذاری در American Express تونستن 2.5 میلیون دلار دیگه هم سود کنن. هدف بافت ‌این بود که توی 35 سالگی بتونه میلیونر بشه که با‌ این اتفاقا تونست خیلی فراتر از‌این هدفش بره.

وقتی بافت شرکتBerkshire Hathaway رو خرید دردسرای زیادی براش به وجود اومد تا حدی که تقریبا از کارش پشیمون شده بود. اما خب بافت سرمایه گذاری نبود که به راحتی کنار بکشه. بافت در سال 1958 خرید مشابهی در‌ایالت نبراسکا انجام داد و شرکت Dempster Mill Manufacturing رو خرید که آسیاب بادی و ابزار آلات آبیاری می‌ساخت. اما بافت فرد نامناسبی رو به عنوان مدیر انتخاب کرده بود و خیلی زود شرکت ورشکست شد. بافت تصمیم گرفت که دارایی‌های شرکت رو نقد کنه.

در نتیجه‌این اتفاق افراد زیادی کارشونو از دست دادن و تجمعات اعتراض آمیز زیادی رو اطراف شرکت انجام دادن. بافت برای‌این که دوباره ‌اینجور اتفاقی نیوفته، تصمیم گرفت که فرد مناسبی رو برای شرکت  Berkshire Hathawayبه عنوان مدیر انتخاب کنه تا تجارتش رو حفظ کنه. این تصمیم با چالش‌های زیادی مواجه شد، چون هزینه‌های شرکت افزایش پیدا کرده بود و ماشین آلات هم شرکت نیاز به نوسازی داشتن. اما بافت هیچ وقت پول هدر نمیداد و به خاطر همین حاضر نمیشد که سرمایه بیشتری به شرکتی اضافه کنه که احتمال سود دهیش خیلی کمه.
اما با وجود تموم ‌این مشکالت بافت تونست با خرید سهام سودآور در هر فرصت ممکن ‌این شرکتو حفظ کنه

در نهایت تونست سهام شرکت Berkshire Hathawayرو به یکی از ارزشمندترین سهام‌ها در دنیا تبدیل کنه. شرکت سرمایه گذاری بافت توی وضعیت مناسبی بود تا حدی که تصمیم گرفت قوانین سرمایه گذاری رو سفت و سخت کنه و به اعضای جدید اجازه ورود نده. در پایان دهه 60 میلادی شرکت‌های فناوری در حال رشد و بیشتر شدن بودن به خاطر همین بافت یه قانون جدید برای خودش گذاشت.

این که سهام شرکتی که محصولشو نتونه کامل درک کنه رو هیچ وقت نمیخره. بافت به قول خودش دوست داشت همه چی آسون، امن، سودآور و دلچسب باشه. به خاطر همین قانون دیگه‌ای هم گذاشت. بر اساس ‌این قانون با شرکت‌هایی که مشکلاتی در زمینه نیروی انسانی دارن، مثل اخراج‌های قریب الوقوع، بستن شعبه‌ها یا سابقه درگیری مدیرا با اتحادیه‌های کارگری نباید همکاری کنه.

بافت عمال هیچ اهمیتی به ظاهرش نمیداد و با‌ این که میلیونر بود، لباسای رنگ و رو رفته اش زبانزد عام و خاص بود. چیزی که برای یافت اهمیت داشت، جزئیات و ویژگی‌های افرادی بود که مسئولیت تجارت‌هاش رو به عهده داشتن. بافت همیشه وقتی خریدهای تجاریشو انجام میداد، مطمئن میشد که افراد مناسبی اونا رو مدیریت می‌کنن. بافت عادت کرده بود که با مدیرای شرکت‌ها ملاقات کنه تا بتونه با اونا به خوبی آشنا بشه. مطمئن بشه که اونا مشتاق و قابل اعتمادن. بافت برای یه مدت روی یه شرکت بیمه در اوماها به نام National Indemnity متمرکز بود. اما وقتی تصمیم به خرید ‌این شرکت گرفت که با جک رینگوالت آشنا شد.

بافت بلافاصله تشخیص داده بود که او مدیر بزرگیه. کارها و تصمیمات بافت توی‌این زمان بسیار هوشمندانه بودن جوری که تا پایان سال 1966 وضعیت شرکت‌های بافت از هر زمان دیگه‌ای بهتر شده بود و عملکردش 36 درصد بیشتر از بازار بود.بافت مدیرای شرکت‌ها و شرکای سرمایه گذاریشو مثل خانواده خودش می‌دونست. بافت با پایان دهه 60 میلادی تصمیم گرفت تموم سهم شرکاش رو بخره تا به شراکت هاش پایان بده و وقت بیشتری رو با همسرش سوزی بگذرونه.
البته سوزی هم سرش شلوغ بود

سوزی سراغ خوانندگی رفته بود و توی مسائل اجتماعی دهه 60 آمریکا مثل تظاهرات حقوق مدنی و تظاهرات ضد جنگ شرکت می‌کرد. وارن بافت هم که تا اون زمان خودشو از سیاست دور نگه داشته بود، بالاخره وارد سیاست شد و در سال 1967 مسئول خزانه داری دفتری یوجین مک کارتی نامزد دموکرات ریاست جمهوری در‌ایالت نبراسکا شد. بافت ورودش به سیاست رو تا حد زیادی به خاطر مرگ پدرش که جمهوری خواه متعصبی می‌دونست، چون می‌تونست بدون ‌اینکه نگران ناامید شدن پدرش باشه، عقاید سیاسی خودش رو ابراز کنه.

وقتی که بافت در واشنگتن روزنامه تحویل میداد، رویای ‌اینو داشت که یه روز بتونه روزنامه خودشو داشته باشه. در سال 1969 وقتی درآمدای بافت به 16 میلیون دلار رسید کنترل روزنامه Omaha Sun رو در اختیار گرفت و رویاش رو به حقیقت تبدیل کرد. در سال 1972 این روزنامه توی یه مقاله به بررسی یه پناهگاه برای پسران بی خانمان به نام Boys Town در شهر اوماها پرداخت که به سال 1913 برمی‌گشت.

‌این پناهگاه محوطه خیلی بزرگی داشت و شامل مزرعه و استادیوم بود که توسط یه روحانی به نام ادوارد فلنگن اداره میشد. اونجا تنها 665 پسر رو به همراه 600 کارمند اسکان داده بود. مسئله به نظر مشکوک میومد، برای همین بافت به سردبیر روزنامه کمک کرد تا در ‌این مورد تحقیق کنه.

این شک بافت به یه کشف بزرگ ختم شد. پناهگاه Boys Town اهدایی‌ها، کمک‌های مالی و بودجه‌ها رو احتکار می‌کرد که ارزشی معادل 18 میلیون دلار در سال داشت.‌ این مقاله با عنوان  Boys Town ثروتمند ترین شهر آمریکا در روز 30 مارس 1972 به چاپ رسید که به خاطر ‌این مقاله روزنامه بافت برنده جایزه پولیتزر با عنوان روزنامه نگاری برجسته منطقه‌ای شد. این قضیه به سرعت به سطح ملی رسید و باعث شد اصلاحاتی در روش مدیریت سازمان‌های غیرانتفاعی به وجود بیاد. بافت بعد از ‌این موفقیت سراغ روزنامه واشینگتن پست رفت. او در تابستان سال 1973 صاحب بیش از 5 درصد سهام واشینگتن پست شد و تلاش می‌کرد رابطه نزدیکی با کی گراهام ناشر‌ این روزنامه داشته باشه. بافت تونست یه سال بعد به هیئت مدیره‌ این روزنامه بپیونده.
رابطه بین وارن بافت و خانم کی گراهام ناشر واشینگتن پست روز به روز صمیمی‌تر میشد

از اون طرف همسر بافت به خاطر ‌این اتفاق روز به روز سردتر میشد و در نهایت با مربی تنیس خودش وارد یه رابطه عاشقانه شد. در سال 1977 سوزی به سانفرانسیسکو نقل مکان میکنه، اما به خاطر ‌اینکه عاشق وارن بود، زنی به اسم استرید رو استخدام کرد تا از وارن در نبود اون مراقبت کنه. بافت از رفتن سوزی شوکه شد، اما در نهایت متوجه شد که سوزی نیاز داره تا برای خودش زندگی کنه. وارن بافت از خیلی از جهات هیچ وقت بزرگ نشد. او با‌ این که نزدیک 50 سال سن داشت، اما بازم نامرتب بود و عاشق چیزبرگر و بستنی. بافت همیشه به کارش متعهدتر بود تا خانوادش.

در سال 2001 دوست و همدم بافت یعنی کی گراهام درگذشت. رابطه 30 ساله ‌این دو نفر به شدت صمیمی ‌بود و مرگش ضربه تکون دهنده‌ای برای بافت بود. اتفاق بد بعدی در سال 2003 رخ داد. وقتی سوزی متوجه شد که سرطان دهان بدخیم داره. بافت و سوزی با هم زندگی نمی‌کردن، اما رابطه شون هنوز صمیمی‌بود. سوزی در سال 2004 درگذشت. بافت بعد از‌این اتفاق چندین روز از تختش بیرون نیومد، چون نمی‌تونست با کسی صحبت کنه.

بافت بعد بیرون اومدن از این شرایط، رابطهبهتری با احساساتش‌ ایجاد کرد و می‌خواست بیشتر با فرزندانش باشه. حالا بافت اعتقاد داشت که راز زندگی رو فهمیده.

اون راز ‌این بود: توسط بیشترین افراد ممکن دوست داشته شوید و در میان افرادی باشید که می‌خواهید شما را دوست داشته باشند. بافت تصمیم گرفت که 85 درصد برکشایر هاثاوی رو به ارزش 36 میلیون دلار به سازمان خیریه بیل و ملیندا گیتس بده و 6 میلیون دلار دیگه رو بین سازمان خیریه سوزی و سازمانای دیگه‌ای که برای فرزندانش‌ ایجاد کرده بود، تقسیم کنه.

 

 

1 هفته پیش
ادامه مطلب
feature