توی این خلاصه کتاب، دربارهی فلسفه ی خواستن، بخشیدن و ارتباط گرفتن با هم صحبت میکنیم. آماندا پالمر توی این کتاب نگاهِ عمیقتری انداخته به این قبیل مقولهها و دربارهی ایجادِ یه پایگاهِ اجتماعیِ صمیمی صحبت کرده که میتونیم همیشه و همهجا از حمایتهاش استفاده کنیم.
اگه میخواید بدونید خودِ آماندا پالمر چجوری به رؤیاهاش رسیده و چه توصیههایی براتون داره، تا آخرِ این پادکست همراهمون باشید.
طرفدارای باندِ موسیقیِ درسدن دالز (Dresden Dolls) مطمئناً آماندا پالمر رو میشناسن. اگه شما هم این خوانندهی مطرح و جنجالیِ موسیقی رو میشناسید، حتماً دوست دارید بدونید الآن مشغولِ چه کاریه. اون با توئیتهاش، اجراهاش و ارتباطاتش با دیگران باعث شده میلیونها نفر طرفدار و حامیش بشن.
البته خودش توی این کتاب توضیح میده که صِرفِ اجرا و توئیت زدن عاملِ این محبوبیت نیست. اینکه بدونی چطوری چیزی رو درخواست بدی و چطوری با بقیه ارتباطِ درست و شبکهای برقرار کنی هم به همون اندازه اهمیت داره. خانمِ پالمر که یه زمانی اجرای خیابونی میکرد، حالا یه هنرمندِ جهانیه. اگه میخواید از داستانِ این موفقیت باخبر بشید و خودتون هم برای رسیدن به اهدافتون ازش استفاده کنید، تا آخرِ این خلاصه کتاب با ما باشید.
اگه کمکِ دیگرانو قبول کنید، یه جورایی به خودشون کمک کردین. تا حالا شده از اینکه از دوستا یا همکارا یا اعضای خونواده کمکِ مالی بخواین احساسِ خجالت کرده باشین؟ خب، این احساس خیلی رایجه. اما جالبه بدونید وقتی یکی از یکی کمک میخواد و اون شخص بهش کمک میکنه، این به نفعِ هر دو طرفه. آماندا پالمر یه دوستی داره به اسمِ آنتونی. آنتونی زمانی که آماندا نوجوون بود، یه لطفی در حقش کرد و توصیههای لازمو بهش ارائه کرد و در ادامه هم این حمایتها رو ادامه داد.
ولی برخلافِ باورِ عمومی، این کمکها فقط یک طرفه نبود. خودِ آنتونی هم توی بچگی موردِ تعرض قرار گرفته بود و با اینکه دوست نداره درموردِ خودش و مشکلاتش با دیگران حرفی بزنه، اما از اینکه میشنوه دیگران دربارهی مشکلاتِ مشابه باهاش حرف میزنن احساسِ خرسندی میکنه. بنابراین حمایتش از خانمِ نویسنده، یه رابطهی برد-برد بود.
بهتره شما هم تجربهش کنید. وقتی شما به عنوانِ هنرمند، کمکهای دیگران رو قبول کنید، از اینکه میبینید مردم هم چطور هنرمندِ محبوبشون رو حمایت میکنن شگفتزده میشید. قبل از اینکه خانمِ پالمر تبدیل به یه موسیقیدانِ حرفهای بشه، توی خیابونا مجسمه میشد و تا ساعتها بیحرکت وایمیستاد. اون با اسمِ مستعارِ «براید» (The Bride) یعنی عروس، یه لباسِ سفیدِ عروسی تنش میکرد و به صورتش رنگِ سفید میزد و یه کلاهگیسِ مشکی سرش میکرد. بعد، هر پولی که بهش میدادن، بهشون گل تعارف میکرد. خیلی زود این اجراها اونو تبدیل به یه شخصیتِ شناختهشده توی بوستون کرد و هوادارای زیادی رو به خودش جذب کرد.
بعضی از این هوادارا شخصاً از هنری که داشت تحتِ تأثیر قرار میگرفتن، بعضی دیگه هم صرفاً کسایی بودن که دوست داشتن به هنرمندای کوچه و خیابون کمک کنن. یکی از اونا یه بستنی فروش بود که آماندا پیشش نیمهوقت کار میکرد. اون به آماندا اجازه داد لباسهاشو داخلِ زیرزمینِ مغازه نگه داره و از اونجا به عنوانِ رختکن هم استفاده کنه. یکی دیگه، یه گلفروش بود که تو فروشِ گُل به آماندا تخفیفِ حسابی میداد. یه نمونه دیگه، صاحبرستورانی بود که بهش غذا میداد. یکی دیگهش صاحب کافیشاپی بود که برای استراحت بهش جا میداد.
هروقت کسی بهتون کمک کرد، شما هم بهش یه هدیه بدید غیر از مجسمهی عروس، آماندا کاراکترای مختلفِ دیگه ای رو هم اجرا کرده بود، از جمله مجسمهی یه رقاصِ باله رو که با یه صورتِ سفید، برای مردمی که بهش پول میدادن میرقصید و چندقدم به طورِ تصادفی عقب-جلو میپرید و روی یه نقطه ثابت میموند.
هر نقطه ای یه هدیهی خاصی رو نشون میداد که قرار بود به اون شخص بده، چیزایی مثلِ شکلات یا اسباببازیهای پلاستیکی. اما مشکل اینجا بود که آماندا فهمید خرجِ این هدیهها خیلی بیشتر از پولیه که از اجراش درمیاره. با این وجود، دوست داشت هدیه بده. برای همین رفت سراغِ گلهای قیمتمناسب، و ایدهی اهدای گل توی کاراکترِ مجسمهی عروس از همینجا اومد. اما بعضی از مردم گل دوست نداشتن، و اینجا بود که فهمید هدیه الزاماً نباید مادی باشه.
اون از طرفی از اینکه بعضی از مشتریاش گُلاشو قبول نمیکردن دلخور میشد، و از طرفی هم وقتایی که میدید یه بیخانمان که کمتر از خودش پول درمیاره، در قبالِ یه دلار پولی که میده، فقط یه شاخه گل دریافت میکنه، ناراحت میشد. اما رفتهرفته متوجه شد ارزشِ کاری که میکنه بالاتر از این حرفاست. چون وقتی که زل میزد توی عمقِ چشمای تماشاچیا، این احساسو بهشون منتقل میکرد که یکی هست که اونا رو دوست داره. و این برای مشتریای بیخانمانش چیزِ کمی نبود چون به اونا حسِ «دیده شدن» میداد، هدیه ی بسیار ارزشمندی که جامعه به ندرت به این افراد داده. اون خودش هم زمانی که به عنوانِ استریپر کار میکرد، حسِ دیده نشدنو تجربه کرده بود و برای همین، ارزشِ نگاه کردن تو چشما رو میدونست و میدونست که به شخصِ مقابل حسِ آدمحسابی بودن میده.
یه بار دوستش، آنتونی، بهش گفته بود: درسته که تو نمیتونی هرچی مردم میخوانو بهشون بدی، اما حسِ فهمیدهشدن و همدردی رو بهشون میدی که خودش خیلیه.
سخاوتِ دیگرانو پذیرا باشین
تاحالا هنرمندایی دیدین که در قبالِ هنرشون پولی مطالبه نمیکنن؟ چرا واقعاً بعضیا براشون سخته این کار؟ دلیلش اینه که از نظرِ خیلی از اونا، اینکه شخصاً بخوان چیزی از کسی قبول کنن سخته، ولی اگه به گروهی که بهش تعلق دارن این کمک بشه، مشکلی نیست.
مثلاً یکی از دوستای خانمِ نویسنده که نوازنده هست، گفته بود: من یه بار بهم پیشنهادِ اجرای موسیقیِ پولی شده بود، اما حسِ خودم این بود که لیاقتشو ندارم. اون چون قرار بود تکنوازی کنه و توی ارکستر نبود، احساس میکرد که پول گرفتن کارِ اشتباهیه. اینجا بود که نویسنده فهمید خودشم یه همچین حسی داره. اون خودشو در جایگاهی نمیدید که پول از کسی بخواد یا بگیره، تا اینکه با برایان ویگلیونی (Brian Viglione) گروهِ موسیقیِ درسدن دالز رو تشکیل دادن.
این دوراهی به خصوص زنها رو گرفتار میکنه. سالِ 2010 امیلی امانتالله یه تحقیق انجام داد که نشون میداد زنا موقعِ مذاکره بابتِ حقوقشون معمولاً به مبالغِ کمتر راضی میشن. اما وقتی که به نمایندگی از یکی از دوستاشون مذاکره میکنن، میتونن با خیالِ راحت مثلِ مردا پولِ بیشتری مطالبه کنن.
پس حتماً باید به این احساس غلبه کرد و هر کمکی که بهمون پیشنهاد میدنو قبول کرد. اگه کمکی رو به این دلیل که فلانی میخواد بکنه یا چون خودمون نیازی بهش نداریم قبول نکنیم، پس احتمالاً هنوز مشکلمون اونقدرا جدی نشده.
همین نویسنده، وقتی که دیگران چیزی میخوان بهش بدن بی هیچ مشکلی قبول میکنه و از درخواستِ چیزایی که دیگران معمولاً بابتش احساسِ خجالت میکنن، مثلِ تامپتون، اصلاً خجالت نمیکشه و درخواستشو راحت به زبون میاره. ولی اون اوایل که با نلی گیمن (Neil Gaiman) ازدواج کرده بود داستان فرق میکرد. شوهرش یه رماننویسِ معروف و ثروتمنده و آماندا حاضر بود از دیگران پول قرض بگیره اما پولِ همسرشو خرجِ کارای تولید و اجراش نکنه.
ولی وقتی دید مشکل داره جدی میشه ذهنیتشو تغییر داد. دوستِ خوبش، آنتونی، به یه سرطانِ سخت مبتلا شده بود و آماندا راضی شد از شوهرش پول بگیره تا همکار استخدام کنه و وقتِ خالیِ بیشتری داشته باشه تا با آنتونی سپری کنه.
درخواست کردن یه امرِ دوطرفه ست. پس همیشه احتمالِ اینو بدین که دستِ رد به سینهتون بزنن.
زمانی که نویسنده تازه شروع کرده بود به گل دادن در نقشِ «عروس»، بعضیا دوست نداشتن گُلاشو بگیرن. این احساسِ مردود بودن باهاش بود تا وقتی که فهمید هدیه فقط زمانی هدیه است که به دیگران این حقو بده که ردش کنن.
و نکتهی مهمتری که فهمید این بود که درخواست کردن یه اقدامِ دوطرفهاست، و شخصی که ازش چیزی درخواست کردیم حقِ اینو داره که جوابِ مثبت بده یا منفی.
برای همین، اگه میخواین با خیالِ راحت درخواست کنین، از قبل خودتونو برای شنیدنِ جوابِ رد آماده کنین.
بهتره همینجا فرقِ بینِ درخواست و التماس رو توضیح بدیم:
درخواست یه عملِ دوطرفهاست که فقط وقتی معنا پیدا میکنه که احترامِ متقابل در میون باشه. در صورتی که التماس، خواستنِ چیزی از کسیه، بدونِ اینکه حقِ نه گفتن رو برای اون شخص قائل باشیم. به عبارتی، التماس یه جادهی یه طرفهاست.
واسه همین، درخواستِ واقعی باید بیقیدوشرط باشه. اینو آماندا زمانی متوجهش شد که در قبالِ پول، به مردم گل میداد، اما میدید خیلی از آدما هدایاشو رد میکنن یا پس میدن. ولی از وقتی که مردمو در رد یا قبولِ هدایا آزاد گذاشت و بیقیدوشرط اونا رو اهدا کرد، دیگه هر واکنشی که نشون میدادن ناراحت نمیشد.
البته اینکه حقِ نه گفتن رو به دیگران بدیم و این «نه»ی دردناک رو بپذیریم کارِ دشواریه.
خانمِ نویسنده دوستی داشت که مادرش و خالهش سرِ ارث و میراث با هم دعواشون شده بود و سالها بود با هم قهر بودن. تا اینکه مادرش به سرطان مبتلا شد و روز به روز ضعیفتر میشد. این شخص با اینکه میترسید از خالهش بخواد به مادرش تلفن کنه، ولی هرجور بود این کارو کرد. اما جوابِ منفیِ خالهش، اونو به هم ریخت پس از این به بعد هروقت از شنیدنِ جوابِ ردِ کسی دلخور شدین، یادتون باشه که رد کردنِ درخواستِ شما حقِ طبیعیِ اون شخصه.
بهترین درخواست اونیه که دوطرفه باشه تا اینجا فهمیدیم که درخواستِ بیقیدوشرط یکی از شرطهای درخواستِ درسته. شرطِ دیگهش اینه که از هممسلکهاتون درخواست کنید. چجوری؟
خب، اول از همه مطمئن بشید که از شخصِ مناسبی درخواست میکنید. آماندا وقتِ زیادی رو وقفِ خونواده، دوستان و طرفداران میکنه. اینجوری، تونسته شبکهای از افراد رو دورِ خودش ایجاد کنه که بهش اعتماد دارن و از طریقِ ایمیل و راههای دیگهی ارتباطی باهاش در تماسن.
برا همین، وقتی میخواست اولین آلبومِ درسدِن دالز رو با همکاریِ ویگلیونی ضبط کنه، میدونست که باید از خونواده و هوادارانِ نزدیکش واسه هزینههای کار پول قرض بگیره. اون به خاطرِ شبکهی ارتباطیِ صمیمانهای که ایجاد کرده بود، تأمینِ این مخارج براش راحت بود. وقتی که استحقاق و وجدانِ کاریشو ثابت کرد، تونست خیلی زود این قرض و قولهها رو که چیزی حدودِ 20 هزار دلار میشد، به هواداراش برگردونه.
اینکه بدونی از چه کسی دقیقاً باید درخواست کنی خیلی مهمه. اما مسألهی مهمِ دیگه اینه که بدونی چطور سخاوتِ دیگرانو جبران کنی.
خانمِ پالمر و ویگلیونی معمولاً بعد از هر اجرا اونقدر زمان صرفِ امضا دادن به هواداراشون میکردن که از خودِ اجرا طولانی تر میشد. اونا علاوه بر اینکه به تکتکِ کسایی که درخواستِ امضا داشتن، جوابِ مثبت میدادن، حتی به دردِدلهای هواداراشون هم با ابرازِ همدردی گوش میدادن و سعی میکردن دلداریشون بدن یا یک دقیقه درآغوششون بگیرن.
تازه این جبران کردنها محدود به صحنههای اجرا هم نبود.
یه بار، آماندا پالمر با اینکه خیلی سرش شلوغ بود، اما به ملاقاتِ یکی از طرفدارای مریضش رفت که تو بیمارستان بستری بود. و از اون به بعد، این دوتا با هم حسابی دوست شدن.
یه بار دیگه، به کمکِ یکی از طرفداراش که افکارِ خودکشی داشت رفت. دائم باهاش مکاتبه انجام میداد و حتی بعدِ یکی از اجراهاش، با این شخص رفت پیادهروی. تا جایی خودشو وقفِ کمک به این شخص کرد که حتی از طرفدارای دیگه هم برای حلِ مشکلِ اون کمک گرفت.
همین که تعامل با هواداراشو جزءِ اولویتهاش گذاشته بود باعث شد تا اعتمادِ اونا رو جلب کنه و یه پایگاهِ حمایتیِ قوی برا خودش درست کنه.
شاید براتون جای سؤال باشه که نویسنده چطور توی تشکیلِ هوادارایی به این وفاداری اینقدر موفق بود. یه دلیلش این بود که آماندا بیشتر دنبالِ پیدا کردنِ دوست بود، نه مشتری.
حوالیِ سالِ 2000 که با ویگلیونی در قالبِ گروهِ درسدن دالز شروع به جهانگردی کردند، آماندا با دقتِ تمام شبکهسازیشو شروع کرد و یه لیستِ طلایی تهیه کرد از تمامِ آدرسای ایمیلِ هواداراش.
اون زمونا ایمیل یه شیوهی ارتباطیِ نسبتاً جدید محسوب میشد، ولی نویسنده از اون بیشترین بهره رو گرفت، هم برای اعلامِ اجراهای زندهش، هم واسه پیدا کردنِ جای خواب، و هم برا اینکه از اجراهای بقیهی هنرمندا و اهالیِ موسیقی حمایت کنه.
برای آماندا، ایمیل زدن به صدها آدم مثلِ این بود که صدها دوستِ مجازی داشته باشه. اونا فقط هوادارش نبودن، بلکه مثلِ اعضای یه خونوادهی بزرگ بودن که مدام گسترش پیدا میکنه. هروقت یکی از اعضای این خونواده نیاز به کمک داشت، همیشه کسایی بودن که به دادش برسن، مثلِ همون شخصی که میخواست خودکشی کنه.
رازِ دیگهی موفقیتِ آماندا توی جمع کردنِ هوادار این بود که اون هیچ وقت دوستاشو نمیفروخت.
به عنوانِ مثال، یکی از شرکتهای موسیقی که با درسدن دالز قرارداد بسته بود، از آماندا خواسته بود ارتباطش با هواداراشو تجاریسازی بکنه و فقط برای اجراهای آینده یا برای تبلیغِ آگهیها باهاشون ارتباط بگیره. هرقدر آماندا سعی کرد به این ناشر بفهمونه که بابا، این آدما فقط هواداراش نیستن، بلکه مثلِ اعضای خونواده و دوستاش میمونن و اون نمیتونه ارتباطشو باهاشون محدود کنه، فایده ای نداشت که نداشت.
ناشر تو کَتش نمیرفت که گسترشِ تدریجیِ این خونوادهی بزرگ از راهِ برقراریِ ارتباطِ نزدیک، جزءِ رویکردِ کاریِ آمانداست. فقط دنبالِ این بود که آماندا پایگاهِ هواداراشو هرچی زودتر توسعه بده و برای این کار از روشهای ارتباطیِ غیرفردی و انبوه استفاده کنه.
همین باعث شد تا آماندا به این ناشر بیاعتماد بشه و به مدیراش اجازهی دسترسی به لیستِ طلایی رو نده، چون میدونست اونا از این لیست برای منافعِ صرفاً تجاری استفاده میکنن.
وقتی همه چیزو به جمعیت میسپاریم
اولین باری که آماندا از لیستِ طلاییش استفاده کرد، برای پیدا کردنِ یه جای امن واسه خواب بود. اما از اون زمان خیلی چیزا عوض شده.
اینکه جمعیت، تو رو سرِ دستاشون بالا بیارن خیلی لذتبخشه، ولی اینکه توی جمعآوریِ کمک و اطلاعات بهت کمک کنن از اون هم عالیتر و لذتبخشتره. به خصوص که فضای مجازی هم این کارو خیلی آسونتر کرده.
بعدها، زمانی که به صورتِ تکنفره اجرای موسیقی رو شروع کرد، شوهرش اونو با توئیتر آشنا کرد. این سایت خیلی زود تبدیل شد به یکی از روشهای موردِ علاقهش برای ارتباطگیری با مردمِ سراسرِ دنیا. علاوه بر این، توئیتر تبدیل شد به اصلیترین ابزارِ آماندا برای انجامِ کارهایی که به مشارکتِ جمعی نیاز داشتن. وقتی که توی جادهست، یه سر به این سایت میزنه و توی هر زمینهای توصیه بخواد بهش میدن. از متنِ ترانه گرفته تا توصیههای درمانی. مثلاً یه بار عکسِ جوشِ روی پاشو به اشتراک گذاشت. خودش فکر میکرد جای نیشِ حشره باشه. ولی فالووِرهای توئیترش خوشبختانه بهش اطلاع دادن که یه عفونتِ باکتریاییِ خطرناکه!
البته کمکهای مشارکتی مزایاش محدود به جوشهای خطرناک نیست و اگه هوادارای خوبی برای خودت جمع کرده باشی، به راحتی میتونی ازشون کمکِ مالی بخوای.
بعد از سالها همکاریِ مشترک در زمینهی ساختِ آهنگ و تورهای موسیقی و مدیریتِ گروه، آماندا پالمر و برایان ویگلیونی با هم قطعِ همکاری کردن و درسدن دالز منحل شد.
همون موقع، آماندا تصمیم گرفت دیگه هیچ وقت به هیچ ناشری وابسته نباشه و اولین آلبومِ تکخوانیشو با کمکهای مردمی و حمایتهای شرکتِ کیکاستارتر تولید کنه. بنابراین، یه کمپین با کمکِ این شرکت راه انداخت و 100 هزار دلار کمک درخواست کرد. اما در کمالِ ناباوری، بالای یک میلیون دلار کمک براش جمع شد!
فکر میکنید کلیدِ موفقیتِ آماندا چی بود؟
اون چون مدام با هواداراش در اتباط بود، چنان پایگاهِ قابلِ اعتماد و صمیمی و محکمی برای خودش ساخته بود که وقتی لب تر میکرد، پول به سمتش روونه میشد. اینکه بعضی هنرمندا توی جمعآوریِ کمکهای مردمی توفیقِ چندانی حاصل نمیکنن، الزاماً به این معنی نیست که استعدادِ زیادی ندارن، بلکه احتمالاً از اون تواناییِ اجتماعییی که برای برقراریِ ارتباطِ صمیمیتر با مردم ضروریه بیبهرهان.
اگه میخوای جلبِ اعتماد کنی، صداقت داشته باش
میرسیم به آخرین کلیدِ موفقیتِ شبکهایِ آماندا. اون خوب میدونست که برقراریِ ارتباط با شبکهی هوادارا به تنهایی کافی نیست؛ باید تا حدِ ممکن صادق باشه.
اولین قدم برای صداقت، شفافیته.
آنتونی، دوستِ آماندا رو که یادتون هست؟ گفتیم که بعد از اینکه آماندا تونست کمکهای مردمیِ هنگفتی جمع کنه، مشخص شد آنتونی سرطان داره. آماندا از یه طرف خودشو ملزم میدونست لطفِ هواداراشو هرچه زودتر جبران کنه، و از طرفی هم میخواست در کنارِ آنتونی باشه. در واقع، بینِ یه دوراهی گرفتار شده بود.
در نهایت، تورهاشو کنسل کرد و با کمالِ صداقت، شرایطی که براش پیش اومده بود و منجر به این تصمیم شده بود رو با هواداراش در میون گذاشت. هواداراش هم شرایطشو درک کردند و حتی بعضیاشون با ارسالِ هدایا و متنهایی، از آنتونی حمایت کردن.
اما بعضی از هنرمندا، وقتی که بنا به دلایلِ شخصی نمیتونن کمکهای مردمیِ هواداراشونو بر خلافِ وعدههاشون جبران کنن، با اعتراضِ هوادارها مواجه میشن. بنابراین، برای جلبِ اعتمادِ دیگران حتماً لازمه که باهاشون با صداقت برخورد کنیم.
ضمناً باید همه چیزو باهاشون درمیون بذاریم؛ کاری که آماندا کرد. اون، اتفاقاتِ شخصیشو، ناراحتیهاشو، عشقشو، و حتی عکسِ بعضی از جاهای بدنشو باهاشون در میون گذاشت. حتی ایمیلهای توأم با نفرتی که براش میفرستادن رو هم در میون میذاشت.
با این کارا خودشو بدونِ روتوش به هواداراش نشون میداد و این باعث شده بود فردِ قابل اعتمادتری باشه.
با این همه، بعد از انفجاری که توی مسابقاتِ ماراتنِ بوستون اتفاق افتاد، شعری رو توئیت کرد که باعث شد کلی ترول و بدوبیراه و حتی تهدیدِ جانی به سمتش سرازیر بشه. از طرفی، خیلی ها هم بهش انتقاد کرده بودن که چرا بعد از اون مبلغِ هنگفتی که از مردم جمعآوری کردی، به کسایی که داوطلبانه با گروهِ موسیقیت همکاری کردن هیچ پولی ندادی؟ اینا همهش باعث شد حالِ آماندا حسابی خراب بشه.
منتقداش متوجه نبودن پولی که جمعآوری شده قراره صرفِ اجراهایی بشه که آماندا قولشو داده بوده. بنابراین، پولی نمیموند که بخواد به افرادِ داوطلب بده. با این حال، توی تمامِ اجراها، همیشه برای این افراد، از حضار اَنعام جمع میکرد.
این کتاب،مناسب افرادیه که میخوان عادتهای منفی خودشونو کنار بذارن و عادتهای مثبت رو جایگزین کنن و زندگی بهتری داشته باشن. این کتاب برای مدیران کسب و کارها هم بسیار مفیده و کمکشون میکنه با ایجاد تغییرات کوچیک اما منظم در مدت زمان طولانی به بهره وری مناسب و پایداری برسن. جیمز کلییر یه نویسنده، سخنران انگیزشی و کارآفرینه. تمرکز کلییر در آثارش بر روی عادتها و تاثیر اونا روی رشد و توسعه فردیه. کلییر شهرتش رو مدیون نوشتن همین کتاب یعنی عادات اتمیه که به چندین زبان زنده دنیا ترجمه شده.
احتمالاً از بعضی عادتاتون اطلاعی ندارین چون عادت رفتاریه که بدون فکر و خودکار انجام میدیم. برای همین ممکنه اصلاً به عادتامون دقت نکرده باشیم. باید بدونیم که این عادتامون هستن که زندگی روزانه ما رو شکل میدن. از مسواک زدن قبل از خواب گرفته تا سه بار چای نوشیدن در طول روز. ممکنه ما تا الان متوجه قدرت عادتامون نشده باشیم، اما همین عادتهای کوچیک مثل مسواک زدن یا کشیدنیه نخ سیگار بعد از مدتی تاثیر زیادی روی زندگی ما میذارن.
پس اگه بتونیم بفهمیم که عادتها چجوری شکل میگیرن و ما چجوری میتونیم از عادتها به درستی استفاده کنیم، میتونیم کنترل زندگیمونو به دست بگیریم و به سمت پیشرفت قدم برداریم. توی این خلاصه کتاب دقیقا قراره به همین دستاورد برسیم.
حتما اینو شنیدین که اگه هواپیمایی از لس آنجلس به مقصد نیویورک حرکت کنه و خلبان تصمیم بگیره جهت حرکت هواپیما رو فقط 3.5 درجه تغییر بده، در نهایت به جای نیویورک به واشینگتن دی سی میرسه. این تغییر جهت اولش اصلاً ملموس نیست و مشخص نمیشه اما بعد از مدتی مقصد عوض میشه و تازه همه به قدرت همون 3.5 درجه تغییر پی میبرن. این موضوع توی زندگی واقعی مونم هست. بیشترمون متوجه تغییرات کوچیک نمیشیم، چون نتیجه لحظه ای شون اصلاً به چشم نمیاد. اگه در حال حاضر اضافه وزن داشته باشین و با خودتون قرار بزارین که 30 دقیقه بدویین، فرداش میبینین که هیچی عوض نشده و شما هنوزم اضافه وزن دارین. از اون طرف مثال اگه امشب یه کیک خامه ای بزرگ رو نوش جان کنین فرداش سریعا اضافه وزن پیدا نمیکنین.
اما اگه همین کارای کوچیکو هر روز تکرار کنین، بعد از مدتی نتیجه بزرگی روی زندگیتون میذارن. پس اگه میخواین تغییر مثبتی توی زندگیتون ایجاد کنین باید بدونین که این کار زمان بره و نیاز به صبر زیادی داره. وقتی میخواین یه عادت مثبت رو به زندگیتون اضافه کنین، به جای تمرکز روی نتیجه لحظهای روی مسیری که درش قرار دارین تمرکز کنین. اگه میخواین توی زندگی اثرگذار باشین و به موفقیت برسین هر روز 20 دقیقه زمان برای شنیدن همین خالصه کتابها بذارین.
شاید بلافاصله نتیجه ملموسی نگیرین، اما بعد از چند هفته یا چند ماه پیشرفت و تغییر محسوسی رو توی زندگیتون مشاهده میکنین. برای اینکه تغییرات بزرگی توی زندگیتون ایجاد کنین نیازی نیست که کارای خیلی بزرگی انجام بدین و یه شبه شیوه زندگی کردنتون رو تغییر بدین، فقط کافیه تغییرات کوچیکی توی رفتار و زندگیتون ایجاد کنین و اون رفتارو برای مدت زمان مشخصی ادامه بدین و تکرارش کنین.
احتمالاً تا الان این سوال توی ذهنتون ایجاد شده که عادتها چجوری شکل میگیرن؟ خب باید بگم که مغزمون با آزمون و خطا یاد میگیره که نسبت به موقعیتها و شرایط جدید باید چه واکنشی نشون بده. بعد از این که راهشو پیدا کرد برای دفه بعدی که اون شرایط پیش اومد، دیگه بدون فکر و به صورت خودکار واکنش نشون میده. ادوراد ثورندایک روانشناس آزمایشی رو روی گربهها انجام داد. اون چند تا گربه رو توی یه جعبه سیاهی قرار داد.
گربهها بعد از تلاشای زیاد برای بیرون رفتن از جعبه بالاخره اهرمی رو پیدا کردن که با فشار دادن اون در جعبه باز میشد و اونا میتونستن از جعبه بیرون برن. این گربههایی که موفق شدن از جعبه بیرون بیان رو دوباره داخل همون جعبه گذاشتن. بعد از چند بار تکرار این آزمایش گربهها راه بیرون رفتن رو یاد گرفتن و مستقیم سراغ اهرم میرفتن و از جعبه خارج میشدن. در حقیقت این فرایند براشون تبدیل به یه عادت شده بود و دیگه به صورت خودکار انجامش میدادن.
ثورندایک از این آزمایش نتیجه گرفت که رفتارایی که نتیجه لذت بخشی دارن اینقدر تکرار میشن تا به صورت خودکار در بیان. درمورد این آزمایش نتیجه لذت بخش برای گربهها، آزادی بود. در حقیقت عملکرد عادتها اینجوریه که اول با یه نشونه یا انگیزهای برای عمل شروع میشه بعدش احساس اشتیاق برای تغییر وضعیت در ما ایجاد میشه و بعد نوبت میرسه به پاسخ یا عمل کردن ما و در آخر هم رسیدن به پاداش. بذارین وارد شدن به یه اتاق تاریک رو مثال بزنم. رفتنمون به یه اتاق تاریک نشونه ایه برای این که یه کاری انجام بدیم. توی این وضعیت ما اشتیاق اینو داریم که بتونیم ببینیم به خاطر همین می خوایم یه کاری انجام بدیم.
کاری که انجام میدیم زدن کلید چراغه و پاداشیم که میگیریم اینه که میتونیم اطرافمونو ببینیم و دیگه احساس راحتی میکنیم. همه عادتها از این فرایند پیروی میکنن؛ یعنی نشونه، اشتیاق، پاسخ و پاداش. اگه عادت دارین که هر روز صبح قهوه میل کنین، بلند شدن از خواب میشه نشونه، حالا شما اشتیاق اینو دارین که سرحال بشین برای همین پاسختون اینه که از تختتون بیرون میاین و یه فنجون قهوه برای خودتون درست می کنین. پاداشتون هم اینه که سر حال میشین و آماده این تا روزتون رو شروع کنین.
مثال به محض اینکه صدای نوتیفیکیشن تلفن همراهمونو میشنویم سریع گوشیمونو برمیداریم تا چک کنیم کی بهمون پیام داده. فهمیدن این موضوع باعث میشه تا بتونیم از این نکته به نفع خودمون استفاده کنیم. دو راه برای تغییر عادتها و ساختن عادتهای جدید وجود داره. یه راهش اینه که محرکها رو تغییر بدیم. برای این کار محیط زندگی و اونچه که در اطرافتون وجود داره رو بر اساس عادت جدیدی که میخواین در خودتون ایجاد کنین تغییر بدین. بذارین براتون یه مثال بزنم تا کامل این روشو متوجه بشین. آنه ثورندایک پزشکیه که توی یکی از بیمارستانای بوستون کار میکنه. یه روز تصمیم گرفت که عادتهای غذایی کارکنا و بیمارای اونجا رو بهبود بده بدون اینکه اونا خودشون آگاهانه تصمیم به این کار بگیرن. اون دقت کرد که توی یخچالایی که کنار کافه تریای بیمارستان هستن فقط بطریهای نوشابه پیدا میشه و افراد دسترسی زیادی به بطریهای آب ندارن.
ثورندایک اومد در کنار بطریهای نوشابه بطریهای آب رو هم قرار داد و توی جاهای مختلف بیمارستان امکانی برای خرید آب معدنی ایجاد کرد. بعد از سه ماه فروش نوشابه 11 درصد کاهش پیدا کرده بود و فروش آب 25 درصد افزایش پیدا کرده بود. همه فقط به خاطر اینکه بطری اب بیشتری در دسترس بود گزینه سالم تر یعنی آب رو انتخاب کرده بودن. پس فقط یه تغییر کوچیک توی محیط اطرافتون میتونه تفاوتای بزرگی ایجاد کنه. میخواین بیشتر کتاب بخونین؟ کتاب رو دقیقا جایی قرار بدین که همیشه توی دیدتون باشه.
میخواین کمتر توی فضای مجازی بگردین و گوشی دستتون باشه؟ گوشیتونو جایی بذارین که دسترسی بهش خیلی سخت باشه. یکی دیگه از راههایی که میتونیم برای ایجاد عادتهای مثبت ازش استفاده کنیم اینه که هدفامونو واضح و مشخص بیان کنیم. یعنی مشخص کنیم که کی و کجا قراره اون عادت مورد نظرمونو انجام بدیم. توی یه پژوهش که رای دهندهها در امریکا رو مورد بررسی قرار دادن نتیجه جالبی به دست اومد. توی این پژوهش از یه عده پرسیدن که کی میخوان رای بدن و چجوری به مرکز رای گیری میرن.
از یه گروه دیگه هم فقط پرسیدن که می خوان رای بدن یا نه. نتیجه این شد که افراد گروه اول بیشتر از گروه دوم توی رای گیری شرکت کردن چون وقتی به اون سوال پاسخ دادن یه برنامه واضح رو برای رای دادن مشخص کردن و در نتیجه به اون برنامه پایبند موندن. پس به جای این که بگین می خوام بیشتر کتاب بخونم بگین من هر روز بعد از این که از خواب بیدار شدم می خوام 30 دقیقه کتاب بخونم. بعدش کتابو دقیقا کنار تختتون بذارین تا به محض اینکه بیدار شدین ببینینش. اینجوری از هر دو راه برای ایجاد عادت جدید استفاده کردین و شاهد هستین که به راحتی این عادت در شما شکل گرفته.
در سال 1954 جیمز الدز و پیتر میلنر که عصب شناس بودن، آزمایشی برای عصب شناسی تمایل و اشتیاق روی موشها انجام دادن. اونا به کمک چند الکترود از ترشح هورمون دوپامین در بدن موشها جلوگیری کردن. در نتیجه این کار موشها میل به زندگی رو از دست داده بودن. اونا هیچ میلی به خوردن نوشیدن تولید مثل یا انجام هیچ کار دیگه ای نداشتن. بعد از گذشت چند روز اونا از تشنگی مردن. موشها بدون ترشح دوپامین عمال هیچ میلی به زندگی نداشتن.
مغز ما هم دقیقا همینجوریه و با ترشح دوپامین اشتیاق انجام کارای مختلف رو در ما به وجود میاره. تازه حتی وقتی که به انجام کارای خوشایند فکر میکنیم و اونارو پیش بینی میکنیم هم دوپامین ترشح میشه. در حقیقت توی سیستم پاداش دهی مغز خواستن یه چیز با داشتن اون مساویه. به خاطر همینه که وقتی داریم توی ذهنمون درمورد سفری که قراره بریم رویا پردازی میکنیم خیلی لذت میبریم.
برای این کار باید عادتامونو اینقد جذاب کنیم تا توی بدنمون دوپامین ترشح بشه.برای جذاب کردن عادتامون میتونیم یه عادتی که مهمه اما زیاد دوستش نداریمو به یه رفتاری ربط بدیم که برامون جذابه. برای مثال یه دانشجوی مهندسی میدونست که باید بیشتر ورزش کنه، اما اصلاً از ورزش کردن لذت نمیبرد و در عوض، عاشق تماشای نتفلیکس بود. به خاطر همین دوچرخه ثابت رو جوری به لپ تاپش متصل کرد و کدی نوشت که فقط وقتی میتونست برنامههای نتفلیکس رو ببینه که با سرعت معینی رکاب می زد.
اون با ربط دادن ورزش کردن به دیدن برنامههای نتفلیکس تونست یه کار ناخوشایند رو به عادتی لذت بخش تبدیل کنه. شما هم مثال اگه به دیدن یه سریال عالقه مندین و باید یه پروژه مهم رو به اتمام برسونین با خودتون قرار بذارین که بعد از این که پروژه رو به اتمام رسوندین می تونین اون سریال رو ببینین.
معموال ما زمانای بیشتری رو صرف انجام کارای ساده میکنیم تا کارای سخت. مثلاً گشتن تو شبکههای اجتماعی کار خیلی راحتیه و زمان زیادی هم براش میذاریم. اما کارایی مثل یاد گرفتن یه زبان جدید سخته و نیاز به تلاش زیادی داره؛ به خاطر همین تکرار این کار و تبدیل اون به یه عادت خیلی سخته. پس برای اینکه یه رفتار رو به عادت تبدیل کنین باید تا جایی که میشه اونو ساده کنین. یکی از کارایی که برای ساده کردن عادتها میتونین انجام بدین کم کردن موانعه. جیمز کلیر میگه من هیچ وقت حوصله فرستادن کارتای تبریک و تسلیت رو ندارم. اما همسرم همیشه توی مناسبتای مختلف برای دوستا و آشناها کارت میفرسته.
اون از قبل کارتهای مختلفی رو تهیه میکنه اونا رو برا اساس مناسب مرتب میکنه و توی جعبهای نگه میداره. اینجوری توی زمان مناسب کارت مناسب هر رویدادی رو بدون زحمت میفرسته. اون این کار رو برای خودش خیلی آسون کرده و دیگه نیاز نیست هر بار که مناسبتی میشه از خونه خارج بشه و بره کارت بخره. عملاً کاری کرده که هیچ مانعی سر راهش قرار نداشته باشه. شما از این راه به صورت معکوس برای عادتهای بدتون می تونین استفاده کنین.
مثالاً اگه میخواین کمتر تو فضای مجازی باشین، گوشیتونو داخل یه کشو قرار بدین درشو قفل کنین و کلید رو جایی دور از دسترس قرار بدین. اینجوری فقط زمانی که واقعا به گوشیتون نیاز دارین ازش استفاده می کنین و وقتتون تلف نمیشه. یه راه دیگه هم برای ساده کردن عادتها وجود داره. اونم استفاده از قانون دو دقیقه هست. بر اساس اسن قانون هر فعالیتی میتونه به یه عادت کوچیک تبدیل بشه که تو دو دقیقه بشه انجامش داد.
برای مثال اگه میخواین بیشتر کتاب بخونین، به خودتون قول بدین که هر شب فقط یه صفحه کتاب بخونین که خیلی سریع انجام میشه. اینجوری بعد از خوندن یه صفحه کتاب احتمالاً به خوندن بیشتر ترغیب میشین. در حقیقت این قانون میخواد بهمون بگه که شروع یه کار اولین و مهم ترین قدم برای به اتمام رسوندن اون کاره.
توی دهه 90 میلادی استفن لوبی که محقق حوزه سالمت بود به شهر کراچی در پاکستان رفت. توی اون زمان وضع بهداشت و سالمت مردم اونجا اصلاً خوب نبود. لوبی میدونست که شستن دستها و رعایت موارد ابتدایی بهداشت برای کاهش بیماری بین مردم ضروریه. مردم کراچی هم اینو میدونستن، اما اونا عادت نداشتن که دستاشونو بشورن. لوبی از شرکت پراکتور اند گمبل کمک خواست. اونا یه صابون مخصوص برای مردم کراچی تولید کردن و رایگان در اختیار مردم قرار دادن.
این صابون خیلی راحت و سریع کف میکرد و بوی خوبی داشت. به خاطر همین شستن دست برایمردملذت بخش شد و این کار تبدیل به یه عادت شد. با این کار خیلی از بیماریها به میزان زیادی کاهش پیدا کرد. لذت بخش کردن عادتها یه راه موثر برای ایجاد عادتای جدیده. اما خب این کار سخت از اون چیزیه که فکرشو میکنین. ما توی محیطی زندگی می کنیم که نتیجه کارامونو بلافاصله نمیبینیم. اما بشر اولیه فقط به دغدغههایفوری فکر میکردن، مثل پیدا کردن غذا و نتیجه شو هم همون موقع میدیدن.
اما متاسفانه محیطمون تغییر کرده و نتیجه کارامونو ممکنه دیر ببینیم. عادتای خوب توی بلند مدت نتایج فوق العادهای دارن، اما چون زمان میبره تا به این نتیجه برسیم، ناامید میشیم و دیگه انجامشون نمیدیم.از اون طرف عادتهای بد با این که در دراز مدت آثار مخربی دارن، اما چون باعث لذت آنی میشن گرفتارشون میشیم. مثال با کشیدن سیگار تا چند سال دیگه احتمالاً به سرطان ریه دچار میشین، اما چون در همون لحظه استرستون رو کاهش میده، شما اون تاثیر بلندمدتش رو نادیده میگیرین.
پس اگه میخواین یه عادتی رو در خودتون ایجاد کنین که نتیجه آنی نداره، سعی کنین یه لذت آنی بهش اضافه کنین. برای مثال زوجی رو در نظر بگیرین که می خواستن کمتر بیرون غذا بخورن تا هم سالمتر باشن و هم پول بیشتری پس انداز کنن. به خاطر همین اونا یه حساب بانکی به نام سفر اروپا باز کردن و هر وقت که به رستوران نمیرفتن و تو خونه غذا می خوردن 50 دلار به اون حساب منتقل میکردن. افزایش پول توی این حساب برای اونا لذت آنی ایجاد میکرد و به اونا انگیزه میداد که به این عادت پایبند بمونن.
چه بخواین عادت کتاب خوندن رو در خودتون ایجاد کنین و چه بخواین عادت سیگار کشیدن رو کنار بذارین، مدیریت رفتاراتون کار سادهای نیست. برای مدیریت عادتاتون دو روش رو می تونین امتحان کنین. روش اول پیگیری عادتهاست. بنجامین فرانکلین، نویسنده کتاب موفق و پر فروش «انسان در جستجوی معنا» از 20 سالگی از این روش استفاده می کرد. اون هر جایی که میرفت یه دفترچه به همراه خودش داشت. فرانکلین برای خودش 13 فضلیت شخصی رو تعیین کرده بود که باید هر روز به اونا پایبند می بود. دوری کردن از گفت و گوهای بیهوده و همیشه به کار مفیدی مشغول بودن نمونههایی از این 13 تاست. اون هر شب میزان موفقیتش در پایبندی به این فضلیتها رو یادداشت میکرد.
شما هم میتونین از یه تقویم ساده برای پیگیری کارهاتون استفاده کنین و روزایی که به اون عادت خاص پایبند بودین و در تقویم علامت بزنین. این کار بهتون انگیزه میده که به اون عادت پایبند بمونین. روش دوم برای مدیریت عادتهاتون استفاده از قرارداد عادته. توی این قرار داد باید برای خودتون یه تنبیه یا جریمه مشخص کنین برای وقتی که اون عادت رو انجامندادین.
برایان هریس یه کارآفرینه که تصمیم گرفت برای کاهش وزنش یه قرارداد عادت بنویسه. توی این قرار داد متعهد شد که وزنش رو به 90 کیلوگرم برسونه. بعدش عادتایی رو که به کاهش وزنش کمک میکردن رو یادداشت کرد. مدیریت کالری دریافتی روزانه و اندازه گیری هفتگی وزنش از جمله این عادتها بود. او برای عدم پایبندی به عادتاش جریمههایی رو در نظر گرفت.
برای مثال اگه میزان کالری دریافتی روزانه اش رو اندازه گیری نمیکرد باید 100 دلار به مربی شخصیش میداد یا اگه فراموش میکرد که وزنش رو اندازه گیری کنه باید 500 دلار به همسرش میداد. این قرارداد رو خودش همسرش و مربیش امضا کردن. هریس نمیخواست پولی از دست بده و از طرفی هم دوست نداشت که پیش همسر و مربیش خجالت زده بشه، برای همین به این عادت اینقدر پایبند موند تا بالاخره به وزن دلخواهش رسید. اگه ما بدونیم که کسی مواظب رفتار ما هست و همش ما رو ارزیابی میکنه انگیزه میگیریم و برای رسیدن به هدفمون تلاش میکنیم. شما هم از این روش استفاده کنین.
به همسرتون یا به بهترین دوستتون قول بدین که به عادتتون پایبند میمونین. اگه جریمه هم تعیین کنین، انگیزه بیشتری میگیرین.
همیشه اینو یادتون باشه که برای این که بتونین عادتهای مثبتی ایجاد کنین باید تا جای ممکن اونو جذاب آسون و لذت بخش کنین برای مدیریت اون هم از پیگیری عادت و قرارداد عادت استفاده کنین.
کتابِ خودِ دیگر، راهنمای شما برای رسیدن به اهدافتون از طریقِ بهکارگیریِ خودهای دیگره. این کتاب، کلی افرادِ موفق رو مثال زده که تونستهن خودِ برترشون رو بیافرینن. ضمناً برای موفقیت توی تمامِ ابعادِ زندگی، دستورالعملهای شفاف و عملی ارائه داده. این خلاصهکتاب راهنمای شما برای کشفِ هویتِ پنهانتونه.فرض کنین قراره به ضرورتِ شغلی جلوی جمع سخنرانی کنین. کفِ دستاتون عرق کرده. در حالی که نشستید، سعی میکنین سرفصلهای ارائهتونو یادداشت کنین، ولی ذهنتون خالیه. روی سن یا توی اتاق میرین و همونجا خشکتون میزنه. یه صدایی توی سرتون میگه: من از پسش برنمیام.واقعیت اینه که خودِ هرروزهتون با این کارا مشکل داره. ولی یه خودِ دیگه هم دارین که کاملاً آمادهست. اسمش خودِ دیگر، یا دیگرخود یا آلتر ایگو هست.
موقعِ انجامِ یک عمل، موقعِ مواجهه با ترسها و هنگامِ دنبال کردنِ اهداف، این دیگرخود میتونه مثلِ یه اسلحهی مخفی عمل کنه. شاید هنوز به هویتِ دقیقِ خودِ دیگرتون پی نبرده باشین. این دیگرخود میتونه سوپرمن یا محمدعلی کلی باشه، یا حتی یه جانورِ قدرتمند. اما همینکه این موجود رو شناسایی کردین و بهش مجالِ ظهور دادین، اونجاست که از نهایتِ ظرفیتِ خودتون بهرهبرداری میکنین. ضمناً اگه میخواین بدونین چرا افرادِ موفقی مثلِ بیانسه از دیگرخود استفاده میکنن، یه عینک چقدر میتونه قدرتمند باشه، و چطور میشه صدای منفیِ درون رو به راحتی ساکت کرد، حتماً تا آخرِ این پادکست با ما همراه باشین.
آدمای موفق از دیگرخود برای بهبودِ عملکردشون استفاده میکنن.بو جکسون (Bo Jackson) یکی از موفقترین قهرمانهای طولِ تاریخه. ولی یه رازِ عجیب داره. خودش اذعان میکنه که شیفتهی جیسون وورهیزه (Jason Voorhees)، یعنی همون قاتلِ بیرحمِ نقابدارِ مجموعهفیلمِ جمعه، سیزدهم. به عبارتِ دیگه، زمانی که جکسون واردِ زمینِ فوتبال میشه، تبدیل به جیسون میشه.یعنی، جکسون تبدیل به خودِ دیگرش میشه. وقتی جکسون شخصیتِ یه قاتلِ خونسرد و زیرک رو به خودش میگیره، میتونه توی شرایطِ پرفشار، آروم و خونسرد بمونه.ولی این فقط جکسون نیست که یه هویتِ مخفیانه داره.
یه روز و روزگاری، یه دخترِ بااستعداد توی یه خونوادهی مسیحی به دنیا اومد که عاشقِ خوندنِ آوازهای مذهبی بود. برای همین واردِ یه گروهِ دخترانه شد و به دنبالِ شهرت رفت. ولی یه دوراهی سرِ راهش بود. ترانهها و حرکاتِ رقصی که بهش پیشنهاد میدادن و میتونست باعثِ شهرتش بشه، با هویتِ مذهبیش در تضاد بود. این خواننده برای اینکه خودشو آزادانه ابراز کنه، یه دیگرخودِ پرشروشور و برونگرا خلق کرد به اسمِ ساشا فیِرس (Sasha Fierce). این خواننده کسی نبود جز: بیانسه.
هم بو جکسون و هم بیانسه از دیگرخود برای بهبودِ خیرهکنندهی عملکردشون کمک میگیرن. ممکنه از نظرِ شما اینجور شخصیتِ جدید به خود گرفتن یه خرده عجیب به نظر بیاد، ولی جواب میده. حتی علمِ امروزی هم تأثیرشو قبول داره.
توی یه پژوهشِ جدید که دانشگاهِ مینهسوتا انجام داد، بچههای کمسنوسال به چند گروهِ مختلف تقسیم شدند و بهشون یه اسباببازی داده شد که توی یه جعبهی شیشهایِ دربسته قرار داشت. چندتا کلیدم کنارش بود ولی هیچکدوم درِ این جعبه رو باز نمیکرد. یکی از این گروهها، به قفسهی لباسها و زیورآلات دسترسی داشت. به این معنی که بچههای اون گروه میتونستن مثلاً شنل بپوشن و تبدیل به بتمن بشن.
بچههایی که خودشونو جای شخصیتهای دیگه میذاشتن، پشتکار و انعطافِ بیشتری در باز کردنِ درِ این قفل از خودشون نشون دادن. اونا ویژگیهای اون شخصیتو به خودشون میگرفتن و قدرتِ خودِ دیگرشونو به نمایش میذاشتن. به قولِ یکی از این بچهها که دست از تلاش برنمیداشت، «بتمن هیچوقت ناامید نمیشه.»
شمای شنونده هم میتونین هروقت توی مشکل یا دردسر افتادین از بتمنِ درونتون کمک بخواین. لازم نیست حتماً بچه باشین. همه میتونن برای رسیدن به موفقیت در تمامِ زمینهها، خودِ دیگرشونو به کار بگیرن. توی بخشهای بعدی، بهتون میگیم چجوری. برای فرار از این دنیای معمولی و ایجادِ تغییرِ واقعی در زندگی، از خودِ دیگرتون استفاده کنین.یه نویسندهی مشهور بود که دچارِ قفلِ نویسندگی شده بود و هروقت جلوی کامپیوتر مینشست به اون نشانگرِ چشمکزن خیره میموند و همون صدای همیشگی میومد تو سرش و میگفت: تو نمیتونی. از پسش برنمیای! ذهنش هنگ میکرد.
شما هم هروقت احساس کردین که توی یه همچین چالهای گیر کردین یا به تواناییهاتون شک کردین، باید فوراً دنبالِ راهحل باشین.
در حالتِ عادی، تصوراتِ ما آدما مربوط به دنیای معمولیه و ماها خیلی راحت توی باتلاقش گیر میفتیم. حتی موفقترین انسانها هم از این باتلاق در امون نیستن. ما یهو بدونِ هیچ هشدارِ قبلییی احساسِ درموندگی میکنیم. احساس میکنیم نمیتونیم خودمونو کامل شکوفا کنیم یا آرزوها و اهدافِ بلندمون رو محقق کنیم. ولی خوشبختانه، راهحلش وجود داره.
اول از همه، ببینید توی کدوم حوزههای زندگیتون احساسِ نارضایتی میکنین. ممکنه توی شغلتون باشه، یا توی روابطِ فردیتون، یا حتی توی سرگرمیها و فعالیتهای هنریتون.
بعدش، خیلی شفاف و واضح، تغییراتی که دنبالش هستینو مشخص کنین. تغییرات پنج نوعن: ترک کردن، شروع کردن، ادامه دادن، کمتر کردن، بیشتر کردن. مثلاً میتونین بگین: من میخوام سیگارو ترک کنم. یا میخوام کتابای خوب بیشتر بخونم.
با استفاده از این پنج مقوله، یه لیستِ کامل از همهی تغییراتِ دلخواهتون تهیه کنین. انجامِ این تمرین سبب میشه درخصوصِ نحوهی زندگیِ فعلیتون با خودتون صادق باشین و یک قدم شما رو به ایجادِ دیگرخودِ مطلوبتون نزدیکتر میکنه.
خب، بالاخره اون نویسنده چطور بر قفلِ نویسندگیش تونست غلبه کنه؟ به عبارتِ دیگه، چطور تونست از دنیای معمولیش فرار کنه؟ راهِ حل سادهتر از اون چیزیه که فکر میکنین. اون بعد از اینکه فهمید توی کدومیکی از جنبههای زندگیش احساسِ ناکامی میکنه و متوجه شد که خلاقیتِ خودشو دستِ کم گرفته، شروع کرد به جستوجوی خودِ دیگرش.
کمی بعد، این نویسنده به یه نقلِ قول از ویکتور هوگو برخورد کرد که گفته بود: «هیچ چیزی در دنیا قدرتمندتر از ایدهای نیست که وقتش رسیده باشد.» اون اینقدر از این جمله به وجد اومده بود که تصمیم گرفت ویکتور هوگو رو به عنوانِ دیگرخودش توی نویسندگی انتخاب کنه. دوباره، کلماتش روی صفحه جاری شد. قبل از اینکه خودِ دیگرتون رو خلق کنین، جا داره یه کم بیشتر توی خودتون تأمل کنین.
لحظاتِ چالشآفرینِ زندگیتون رو شناسایی کنید، نیروهای منفییی که سدِ راهتون شدهن رو پیدا کنید.زمانی که قراره جلوی جمع سخنرانی کنید چه حسی بهتون دست میده؟ آیا به عملکردِ عالیِ خودتون ایمان دارین؟ یا اینکه لکنت میگیرین و عرق میکنین؟
معمولاً زمانی که باید بدرخشیم، اضطرابِ عملکرد سروکلهش پیدا میشه. ولی قبل از اینکه عملکردتونو بهبود ببخشین، لازمه مشخص کنین توی کدوم موقعیتها معمولاً به مشکل میخورین.
توی محلِ کار ممکنه با سخنرانی و ملاقات با اربابرجوع و انعقادِ قراردادِ فروش مشکل داشته باشین. رفتارها و انتخابهای خودتونو با دقت بررسی کنین. کجای کارتون اشتباهه؟ چه چیزایی شما رو از رسیدن به اهدافتون باز داشته؟
همهی ما خصلتهای منفی داریم. بدونِ اونا، ما انسان نیستیم. بیاین به این خصلتهای منفی یه هویت بدیم، هویتِ «دشمن».
دشمنِ شما میتونه سندرومِ ایمپاستر باشه، میتونه یه آسیبِ روانیِ شخصی باشه، یا حتی یه روایتِ منفی که دربارهی خودتون دارین. هرچی که هست، به احتمالِ زیاد همونه که نمیذاره شما به تمامِ ظرفیتتون دست پیدا کنین.
این اون اتفاقی بود که برای یه ستارهی تنیس به اسمِ والریا (Valeria) افتاد. اون به این نتیجه رسیده بود که گفتوگوهای درونیِ منفیش در حینِ بازی مانعش میشن. این صدای درونی به شدت منتقد بود و مدام میگفت: اینقدر احمق نباش. و همین باعثِ مزاحمت و نگرانیش شده بود و توی عملکردش اختلال ایجاد کرده بود.
والریا یه هویت برای دشمنش تعیین کرد. اسمِ این صدای درونی رو «ایگور» گذاشت که نمادِ تمامِ پسربچههایی بود که توی بچگی بهش زور میگفتن. وقتی این دشمنو توی ذهنش یه پسربچهی هشت ساله تصور کرد، متوجه شد چقدر راحت میتونه بهش بیاعتنا بمونه و به اوضاع مسلط بشه.
وقتی به دشمنتون هویت بدین، میتونین نادیده بگیرینش، تحقیرش کنین و در نهایت، شکستش بدین.
کشفِ خودانگاره و شناساییِ انگیزههای برتر، مرحلهی بعدیِ کارِ شماست. امی (Amy) یه کارآفرینه. اون تا مدتها توی اتمامِ پروژهها مشکل داشت. مدام به خودش میگفت: تو توی همهی کارها ناتمام و کمهمتی. همین گفتوگوها باعث میشد در عمل هم مدام توی تکمیلِ پروژههاش شکست بخوره. تازه بعد از کشفِ مفهومِ دیگرخود بود که فهمید میتونه انگاره و تصوری که از خودش داره رو تغییر بده.
انسانها عادت دارن برای همه چیز یه تعمیمِ کلی بسازن. لیزا کرون (Lisa Cron) توی کتابی که دربارهی شناختِ مغز نوشته، میگه ما انسانها سختافزارمون به گونه ای طراحی شده که احکامِ کلی صادر کنیم. این روشیه که مغز برای فهمِ دنیای پیچیده و پرآشوبِ خارجی ازش استفاده میکنه.
زمانی که ما دربارهی هویتِ خودمون یه سری تصورات و احکامِ کلی داشته باشیم، این تصورات روی افکار و احساساتِ ناخودآگاهمون و در نتیجه روی اعمال و رفتارمون تأثیر میذارن. اگه تصوراتمون منفی باشه، مثلاً خودمونو کمهمت و سستاراده یا کمرو بدونیم، میتونه سدِ راهمون بشه.
وقتی شما از دیگرخودتون استفاده میکنین، تصوراتِ جدیدی برای خودتون خلق میکنین که رهاییبخش و دلگرمکننده ان. این تصورات بهتون کمک میکنن تا از باتلاقِ دنیای معمولی و کسالتباری که توش گیر افتادین رها بشین و یه دنیای خارق العاده رو کشف کنین؛ قلروِ شگفتانگیزی که میتونین به اوجِ عملکردِ خودتون برسین.
لازمهی رسیدن به این قلمرو، رسیدن به حالتیه که اصطلاحاً بهش غرقگی میگن.
قبل از اینکه به این حالت برسین، باید حسابی دربارهی اینکه چی میخواین فکر کنین. با یه هدفِ ملموس شروع کنین. مثلاً اگه رؤیای هنرمند شدن دارین، هدفتون میتونه مثلاً این باشه که آثارِ هنریتون در معرضِ دیدِ عموم قرار بگیره.
بعدش دربارهی گامهای مشخصی که برای رسیدن به این هدف میتونین بردارین فکر کنین، مثلِ بیشتر نقاشی کردن. و بالاخره، ببینین برای تحققِ این هدف به چه باورهایی نیاز دارین. مثلاً این باور که: من شایستگی و تواناییِ کافی دارم.
درسته که داشتنِ یه هدفِ مشخص و دقیق خیلی مهمه، ولی یه قدمِ دیگه هم باید بردارین. از خودتون بپرسین چرا اصلاً دنبالِ این چیزا هستین؟ این «چرایی»ها کاملاً شخصیه و میتونه هم خودخواهانه باشه هم خیرخواهانه. ولی برای اینکه شما رو به حرکت وادار کنه، باید توأم با احساساتِ قوی باشه.
احساس، کلیدِ تحققِ اهدافه، چون انگیزانندهی قویایه. مثلاً اگه احساس میکنین توی زندگیتون موردِ تبعیض قرار گرفتین، همین میتونه به هدفِ شما شکل بده. حسِ بیعدالتی میتونه شما رو به جلو هل بده.
بعد از اینکه با دقت اهداف و انگیزههاتونو مشخص کردین، وقتشه که واردِ قسمتِ جذابِ ماجرا بشین. برای ایجادِ دیگرخودتون آمادهاین؟ دیگرخودِ تأثیرگذار اونیه که هویت و داستانِ کاملاً مشخصی داشته باشه. کنترل کردنِ خود به اندازهی کافی سخت هست. حالا اگه قرار باشه روی یه مخلوقِ دیگه هم کنترل داشته باشین کار از این هم سختتر میشه. این همون مشکلی بود که لیزا باهاش مواجه بود. لیزا قرار بود توی مسابقاتِ سوارکاری شرکت کنه. اون به شدت توی مسابقات دچارِ استرس میشد. متأسفانه اسبش هم خیلی زیرک بود و متوجهِ اضطرابش میشد. لیزا برای اینکه توی مسابقه عملکردِ بهتری داشته باشه، باید علاوه بر خودش، اسبش رو هم کنترل میکرد.
لیزا دنبالِ یه شخصیت بود که نمادِ بارزِ کنترل و اعتماد به نفس و خونسردی باشه. اون در نهایت به شخصیتِ واندر وومن (Wonder Woman) رسید که یه ابرقهرمانِ افسانهایه که توی جنگها سوارِ اسب میشه. این شخصیت حسابی احساساتِ لیزا رو درگیر میکرد و یه دیگرخودِ عالی برای اون محسوب میشد.
راههای خیلی زیادی برای ایجادِ دیگرخود وجود داره. میتونین با یه ویژگی مثلِ «قاطعیت» شروع کنین و بعد، شخص یا حیوونی رو که نمادِ این صفت هست انتخاب کنین. یا هم میتونین مثلِ لیزا کسی رو انتخاب کنین که از قبل بهش علاقهمند بودین، خواه یه شخصیتِ خیالی باشه یا یه شخصیتِ تاریخی یا یه هنرپیشه. حتی میتونید کسی رو انتخاب کنین که شخصاً میشناسینش و با شخصیتش ارتباطِ عمیقی برقرار میکنین.
بعد از اینکه دیگرخودتون هویتش مشخص شد، یه اسم براش بذارین. بعد، یه قدم جلوتر برین و ظاهر، سبک، رفتار و شکل و شمایلشو مشخص کنین. بعد، از این هم جلوتر برین و باورها، ارزشها و انتظاراتشو تعیین کنین. به عبارتِ دیگه، اونو از نو خلق کنین.
ضمناً از اهمیتِ زندگینامهها هم غافل نشین. بله، زندگینامهی دیگرخودتون خیلی مهمه! زندگینامه ها کمک میکنن تا به لحاظِ احساسی هم با شخصیتها ارتباط برقرار کنین و باعث میشن تأثیرگذاریِ دیگرخودتون بیشتر بشه. چون به هر حال این صرفاً یه تمرینِ فکری نیست، روشیه برای ایجادِ تغییراتِ واقعی در زندگیِ روزمرهتون.
زندگیِ دیگرخودتون لزوماً نباید داستانِ پیچیدهای داشته باشه. حتی اگه ساده باشه احتمالاً نتیجهی بهتری هم بده. فقط باید به لحاظِ احساسی و عاطفی با شما همسو باشه. مثلاً شخصیتِ جی کی رولینگ (J.K. Rowling) رو در نظر بگیرین! خانمِ رولینگ از یه مادرِ تکوالدِ پرمشکل تبدیل به یه نویسندهی مشهور شد. اگه شما هم یه شخصِ تکوالد هستین و توی شغلتون با چالش مواجهین، مطمئناً زندگیِ رولینگ براتون انگیزهبخش و الهامبخش خواهد بود.
بسیار خوب، تا اینجا دیگرخودتون رو انتخاب کردین و یه هویتِ کامل هم براش تعریف کردین. قدمِ بعدی اینه که دیگرخودتون رو از توی ذهنتون واردِ دنیای واقعی کنین!
با یه شیءِ فیزیکی خودِ دیگرتون رو بیدار کنین. سالِ 1940 بود. دنیا در مقطعِ تاریخیِ حساسی به سر میبرد و کشورها پاشون به جنگِ جهانیِ دوم باز شده بود. وینستون چرچیل که قرار بود به زودی نخست وزیرِ بریتانیای کبیر بشه، روزهای خیلی پرچالشی رو سپری میکرد. وقتی که داشت آمادهی رفتن به لندن میشد تا این سِمت رو قبول کنه، به کلکسیونِ کلاههاش نگاهی انداخت و از خودش پرسید: امروز بهتره کدوم خودم باشم؟
ذهن میتونه هر شیئی رو تبدیل به نماد کنه. برای چرچیل، هر کلاه نمادِ یه خودِ متفاوت بود. عینک هم میتونه یه نماد باشه. برای خیلی از سلبریتیها، زدنِ عینک نمادِ جابجایی از زندگیِ رسانهای به زندگیِ شخصیه. ولی برای بعضی آدما عینک ممکنه نمادِ هوش، اعتماد به نفس یا خوشصحبتی باشه. پس یه چیزِ کاملاً شخصیه.
استفاده از اشیاءِ نمادین یه راهِ ساده و سریع و ظریفه برای اینکه به خودِ دیگرتون تبدیل بشین. برای این تغییر، به یه شیءِ فیزیکی نیاز دارین.
بذارین اسمِ این شیءِ نمادین رو توتِم بذاریم. اشیائی که میتونین انتخاب کنین انواع و اقسامِ زیادی دارن. توتمِ شما میتونه یه تیکه لباس یا پارچه باشه. یا زیورآلاتی مثلِ کلاه یا حلقه. میتونه یه عکس یا یه خودکار یا یه قلوهسنگ باشه. حتی میتونه یه عملِ خاص باشه، مثلِ پا گذاشتن روی سن یا ورود به اتاقِ هیأتمدیره.
توتمتون رو با دقت انتخاب کنین، چون حتماً باید برای شما سمبل و نمادِ چیزی باشه. باید چیزی باشه که همیشه بتونین ازش استفاده کنین و بتونین به سرعت فعالش کنین.
برای فعال کردنِ توتِم، میتونین اونو بپوشین یا توی دستتون بگیرینش. میل با خودتونه، ولی راهی رو انتخاب کنین که ساده و راحت باشه و در هر موقعیتی بتونین انجامش بدین. ضمناً زیاد از حد ازش استفاده نکنین. استفاده از توتم باید آگاهانه و در شرایطِ خاص باشه تا بتونه توی لحظاتِ دشوار به کمکتون بیاد. میتونین از مارتین لوترکینگ الهام بگیرین که با اینکه به عینک نیازی نداشت اما برای اینکه توی جمع خاص و متمایز باشه عینک میزد.
توی بخشِ بعدی، یه تعداد راهکارِ دیگه بهتون میدیم تا توی شرایطِ واقعاً دشوار بتونید روی پای خودتون بایستید.
وقتی کم مونده تسلیم بشین، از قدرتِ صدای درونتون استفاده کنین و به مبارزه ادامه بدین.
توی تمامِ فیلمای اکشن، لحظه ای هست که قهرمان به چندقدمیِ شکست میرسه. مثلاً راکی با بازیِ سیلوستر استالونه داشت مبارزه رو میباخت که یهو... توی لحظهی آخر حریفشو ضربه فنی کرد.
ولی همهی ما میدونیم که زندگیِ واقعی شبیهِ فیلما نیست. وقتی از پا افتادیم، خیلی سخته که بلندشیم و مبارزه کنیم. چطور ممکنه در عینِ ضعف و ناتوانی، به حرکتِ روبهجلومون ادامه بدیم؟
رِیچل (Rachel) یه تنیسبازِ درجهیک بود که اغلب توی زمینِ بازی دچارِ تردید میشد. اون توی زندگیِ عادیش خودشو انسانِ جوانمردی میدونست. برای همین، از شکست دادنِ رقیبش احساسِ گناه میکرد. این احساسِ گناه، توی مسابقه بدجوری به علمکردش لطمه میزد.
اون برای اینکه بر این لحظاتِ مشکل غلبه کنه، با اون صدای منفیِ توی سرش یه گفتوگوی ذهنیِ سریع انجام میداد. اون، اسمِ این صدا رو که دشمنِ خودش میدونست، سوزی گذاشته بود و خطاب بهش میگفت: این زمینِ منه سوزی! برو بیرون. ریچل این مکالمه رو برای این انجام میداد تا بتونه به مسابقه ادامه بده و دشمنشو سرِ جاش بنشونه. این روش یه راهِ مؤثره برای اینکه توی افکارِ منفی گیر نیفتیم.
یه تکنیکِ دیگه هم وجود داره که به دردِ وقتایی میخوره که دچارِ خودکمبینی یا خودانتقادی میشین و صدای منفیِ داخلِ ذهنتون یا همون دشمنِ شما، بهتون حرفای دلسردکننده میزنه، مثلاً میپرسه: فکر کردی کی هستی؟ اینجا نیاز به یه جوابِ دندانشکن و قاطع دارین.
برای مهیا کردنِ این پاسخ، باید با دقت به زندگی و حرفه و دستاوردهای خودتون فکر کنین. یا هم میتونین از زندگینامهی خودِ دیگرتون استفاده کنین تا ازش الهام بگیرین. در هر صورت نیاز به داستانی دارین که روایتگرِ اراده و موفقیت باشه.
حالا وقتی دشمنتون پرسید «فکر میکنی کی هستی؟»، میتونید با حاضرجوابی بهش بگین: «من کیام؟ من همون آدمیام که شغلشو ول کرد و یه حرفهی دیگه رو از صفر شروع کرد، و سخت کار کرد و تبدیل به آدمِ موفقی شد که امروز هستم. پس اگه فکر میکنی داری با کسی حرف میزنی که نمیتونه خودشو از نو بسازه، بهتره راهتو بکشی بری!» داشتنِ یه چنین مهرِتأییدهای قدرتمندی بر موفقیتهاتون ، صدای منفیِ داخلِ سرتونو خاموش میکنه و اعتماد به نفستونو بالا میبره.
حالا دیگه آمادهی ورود به دنیا در کنارِ دیگرخودتون هستین. ولی قبل از اینکه از این سلاحِ مخفی رونمایی کنین، یکی دوتا نکتهی دیگه هست که برای موفقیتِ بیشتر باید بدونین.
شهامتِ محک زدنِ خودِ دیگرتون رو داشته باشین
سالِ 1955، یه زنِ جوون مشغولِ قدم زدن تو خیابونای نیویورک بود. هیچ کس بهش توجه نمیکرد. اونم یکی مثلِ بقیهی مردم بود. بعد یه دفعه رو کرد به سمتِ عکاسی که دنبالش میومد و ازش پرسید: میخوای ببینیش؟ زن کتشو درآورد، موهای مجعدشو افشون کرد و ژست گرفت. در عرضِ چندثانیه، سیلِ جمعیت دورش جمع شدند. اینجا بود که نورما جین (Norma Jean) تبدیل شد به خودِ دیگرش، یعنی مرلین مونرو (Marilyn Monroe).
شما هم مثلِ نورما جین میتونین با خودِ دیگرتون خوش بگذرونین و توی یه سری لحظاتِ خاص، اونو رو کنین.
با یه چالشِ ساده شروع کنین. مثلاً برین توی یه کافیشاپ. سعی کنین راه رفتنتون، سفارش دادنتون و قهوه خوردنتون درست شبیهِ خودِ دیگرتون باشه. یا مثلاً دفعهی بعد که با دوستان یا اعضای خانواده خواستین بازی کنین، در قالبِ خودِ دیگرتون باهاشون مسابقه بدین. از دیدنِ اینکه چقدر این کار میتونه تفاوت ایجاد کنه شگفتزده خواهید شد.
این تمرینهای ساده باعث میشن تا توی موقعیتهای کمریسک، با خودِ دیگرتون آشنا بشین و قدرتشو محک بزنین. هروقت به اندازهی کافی باهاش مأنوس شدین، دیگه توی مواقعی که واقعاً بهش احتیاج داشتین خیلی راحتتر میتونین به این منبعِ قدرت وصل بشین.
داشتنِ ذهنیتِ درست هم خیلی مهمه. اگه برای ورود به دنیای خارقالعادهتون آمادگی دارین، یه چندتا نکته هست که باید به خاطر داشته باشین.
از چالشها استقبال کنین، همینطور از خلاقیتِ خودتون. منعطف و بازیگوش و کنجکاو باشین. یادتون باشه که شما همیشه میتونین تغییر کنین. میتونین رشد کنین. این نکتهی آخر اهمیتِ ویژه ای داره. برای اینکه با موفقیت از خودِ دیگرتون استفاده کنین، باید باور داشته باشین که میتونین تغییر کنین. این باور بهتون کمک میکنه نتایجِ کاملاً جدیدی خلق کنین.
حالا وقتشه که با خودِ دیگرتون از مرزهای محدودیت عبور کنین. زندگی که تموم شد نه از افکارِ ما چیزی میمونه نه از نیتهای ما. تنها چیزی که ازمون میمونه عملِ ماست. پس عمل کنید.
آخرین دیدگاه ها