لازلو باک معاون ارشد عملیات مردمی گوگله و توی کتاب اسرار کار، از روشهای مدیریت نیروی انسانی توی این شرکت بزرگ حرف میزنه. این کتاب برای مدیران و فعالان حوزه مدیریت منابع انسانی و مدیریت استعداد، مدیران کسب و کارهای نوپا و استارتاپها، علاقهمندان به توسعه فردی و توسعه حرفهای مناسبه!
کار کردن توی شرکت گوگل یه فرصت رویاییه
علاوه بر این که امکانات رفاهی رایگان در اختیار کارکنانش قرار میده، بخشی از سهام با ارزش خودش رو هم به کارکنانش عرضه میکنه. اما اینا دلیل اصلی جذاب بودن کار تو گوگل نیست. دلیل اصلیش شفافیت داشتن و امکان حق اظهار نظر برای همه کارکنانه. میشه گفت رسالت گوگل سازمان دادن به اطلاعات مختلف و قابل دسترس و کاربردی بودن اون برای همه مردم دنیاست. گوگل به ارزش فعالیت کارمندانش در ارائه اطلاعات به کاربران توجه زیادی میکنه. نتیجه اینجور دیدگاهی، به ساماندهی موفق اطلاعات به کاربرانی میشه که دارن از گوگل استفاده میکنن.
از طرف دیگه، این دیدگاه و رسالت هیچ حد و حدودی نداره. یه شرکت با یه رسالت معمولی هدفش میتونه پیشگام شدن تو بازار رقابت باشه، اما وقتی به این هدف دست پیدا کنن، دیگه فعالیت کارکنانش براشون الهام بخش نیست. اما تو گوگل کارکنا همیشه تشویق میشن که راههای جدیدی برای ساماندهی اطلاعات پیدا کنن که این باعث میشه افراد انگیزه تازهای برای کار بیشتر داشته باشن.
گفتیم که اصل کلیدی دیگهای که تو فرهنگ شرکت گوگل هست، شفافیته. توی یه شرکت نرم افزار سنتی یه مهندس تازه وارد فقط برنامه پروژهای که روی اون کار میکنه رو میبینه. اما توی گوگل یه مهندس تازه وارد میتونه به تموم اطلاعات از مراحل اولیه تولید یه محصول گرفته تا گزارش وضعیت هفتگی یه کارمند دیگه دسترسی داشته باشه.
علاوه بر این، هر هفته مدیرعامل گوگل با برگزاری جلسه همه کارمندای شرکت رو در جریان اتفاقات هفته گذشته قرار میده
و 30 دقیقه رو به پرسش و پاسخ اختصاص میده. با ارائه این گزارش هفتگی همه از فعالیت بقیه کارمندا خبر دارن که این باعث میشه دیگه دوباره کاری صورت نگیره و اینو هم مشخص میکنه که در مورد یه پروژه خاص باید به چه کسی مراجعه کنن. گوگل به همه کارمندای خودش حق اظهار نظر داده و برای همه کارمنداش ارزش قائل میشه و در مورد شیوه اداره شرکت ازشون سوال میپرسه.
در سال 2009 یه برنامه سالانه به نام بوروکراسی باسترز تو این شرکت راه اندازی شد تا همه کارکنا بتونن مشکالت خودشونو بیان کنن. بوروکراسی باسترز دقیقا مخالف فرهنگ سلسله مراتبیه. تو فرهنگ سلسله مراتبی، که کارکنا عملاً تو تصمیم گیریها نقشی ندارن که خب این باعث کاهش خلاقیت میشه. مبنای بوروکراسی باسترز، نظرخواهی و دریافت انتقادات و پیشنهادات از کارکنانه.
با دیدن موفقیتهای گوگل این سوال برامون به وجود میاد که راز این فرهنگ و این موفقیتها چیه؟ رازشون چیزی نیست جز استخدام افراد برجسته. گوگل از یه فرایند خاصی برای پیدا کردن بهترین افراد استفاده میکنه.
کلاً دو روش برای داشتن یه کارمند برجسته وجود داره
یا بهترین افراد رو استخدام کنین و یا افراد متوسط رو آموزش بدین. که خب گوگل داره از مورد اول استفاده میکنه. توی مورد دوم اتفاقی که ممکنه بیوفته اینه که بعد از این که یه فرد متوسط رو استخدام کردیم و بعد از این که یه عالمه منابع آموزشی رو صرف اون کردیم، در نهایت اون فرد عملکرد حتی پایین تر از حد متوسط ارائه بده.
چیزی که تو خیلی از شرکتها دیده میشه. به خاطر همین گوگل وقت زیادی رو به پیدا کردن فرد مناسب برای شغل مورد نیازش اختصاص میده. شرکت گوگل هر سال فقط 5000 نفر رو از بین 1 تا 3 میلیون متقاضی استخدام میکنه که یعنی نرخ پذیرش توی گوگل به طور میانگین 0.25 درصده. شاید براتون جالب باشه که این نرخ برای پذیرش دانشگاه هاروارد 6.1 درصده. گوگل در شروع کارش فقط 100 نفر در سال استخدام میکرد. فرد مناسب از دیدگاه گوگل در اون زمان کسی بود که فارغ التحصیل یکی از دانشگاههای گروه آیوی باشه، یعنی دانشگاه کلمبیا، کرنل، هاروارد، پرینستون، ییل، پنسیلوانیا، دارتمث و براون.
اما در طول زمان گوگل متوجه شد که خیلی از بهترین کارمندانش کسایی هستن که تو برترین دانشگاهها تحصیل نکردن. اینجوری شد که گوگل به جای اینکه فقط افرادی که تو دانشگاههای برتر تحصیل کردن رو استخدام کنه، شروع کرد به پیدا کردن کسایی که ذهن انعطاف پذیر و توانایی غلبه بر موانع کاری رو داشتن. اونا فهمیدن که بهترین کار استخدام افرادیه که باهوش تر از خودشونن. برای مثال، «کارن می» که در حال حاضر معاون بخش عملکردهای مردمیه، قبل تر مالک یه شرکت مشاوره در زمینه منابع انسانی بود. اون به مدت 4 سال پیشنهادهای گوگل رو برای کار در گوگل رو رد میکرد. اما گوگل که از ارزشش برای شرکت مطمئن بود، برای جذب کردنش صبر کرد تا این که در نهایت موافقت کرد به گوگل ملحق بشه.
اگه واقعا میخواین که کارمنداتون کار خودشونو به بهترین نحو انجام بدن، از روش گوگل پیروی کنین
و سلسله مراتب اداری رو کاهش بدین. مدیرای ارشد و کارمندای جدید گوگل به میزان یکسانی منابع و بودجه دریافت میکنن. توی شرکت گوگل فقط 4 سطح وجود داره: مدیر ارشد، مدیر بخش، مدیر اجرایی و کارمند.
همچنین به همه کارمندای گوگل آموزش داده شده که با الهام بخشیدن به بقیه تاثیرگذار باشن. اگه میخواین در آینده به عنوان مدیر اجرایی فعالیت کنین اول باید نشون بدین که در زمینه هدایت پروژهها و افراد چه قدر توانایی دارین. اما خب با وجود همه اینا، بازم به یه تصمیم گیرنده نهایی که بتونه بهترین تصمیم رو برای مجموعه بگیره نیاز داریم.
اما خب چجوری میشه بهترین تصمیم رو گرفت؟ به جای اینکه مبنای تصمیم گیری رو سلسله مراتب اداری قرار بدین، اطلاعات رو مبنا قرار بدین. یعنی عنوان مدیر نباید باعث بشه که بدون اطلاعات کافی کسی رو استخدام یا اخراج کنین.
استفاده از اطلاعات باعث میشه که تو تصمیم گیریها شفافیت داشته باشین و بیطرف تصمیم گیری کنین.برای مثال بحث ترفیع تو هر شرکتی یه بحث حساسه که همیشه باعث میشه کارکنا شایعه درست کنن. اما مدیر ارشد گوگل که وظیفه ترفیع افراد رو به عهده داشت با استفاده از اطلاعات خودش ثابت کرد که هیچ جانب داری برای ترفیع رتبه وجود نداره. حتی شایعه شده بود که کار کردن تو اداره مرکزی گوگل باعث میشه سریعتر ترفیع بگیرن اما اطلاعات ثابت کرد که سرعت ترفیع در اون بخش به اندازه هر بخش دیگه گوگله.
در شرکتها بهترین و بدترین کارمندا از لحاظ کارایی در دو سوی منحنی عملکرد قرار دارند
هر دو گروه جزو اقلیت هستند. این در حالیه که بیشتر کارمندا عملکرد متوسطی دارن و در قسمت میانه این منحنی قرار دارن. اکثر شرکتا میان کسایی که عملکرد ضعیفی دارن رو اخراج میکنن و بعد کارمندای جدیدی رو استخدام میکنن که نیازمند آموزش بیشترن و حتی نمی تونن تعهد بدن که عملکردشون عالیه. این شرکتا حتی تمایل دارن از اونایی که بهترین عملکرد رو دارن زیاد استفاده نکنن. اما شرکت گوگل کارمندایی که عملکرد عالی دارن رو زیر ذره بین قرار میده و به کارمندایی که نیاز به بهبود دارن، کمک میکنه.
حالا چطوری میتونین بهترین کارمندا رو مورد بررسی قرار بدین؟ تحقیقات بوریس گرویسبرگ استاد دانشگاه هاروارد نشون میدن که عملکرد بالا به پیش زمینههای فراهم درون شرکت بستگی داره. یعنی به جای اینکه بهترین شیوههای شرکتای دیگه رو بررسی کنین بیاین بهترین روش شرکت خودتون رو بررسی کنین.
گوگل داره همین کار رو میکنه. گوگل با استفاده از یه تیم تحقیقاتی داخلی به نام پی لب PiLab میاد بهترین کارمنداشو بررسی میکنه.این تیم دادهها رو تجزیه و تحلیل میکنه تا روابط بین دادهها رو پیدا کنه. علاوه بر این، پروژهای به اسم اکسیژن رو به وجود آوردن که نشون میده چرا یه مدیر عالی برای عملکرد بالا ضروریه. اونا توجه شدن که کارمندایی که برای مدیرای عالی کار میکردن عملکردشون 5 تا 18 درصد بهتر از کارمندایی بود که مدیرای ضعیفی داشتن.
این تیم اومدن بهترین روشهای مدیریتی رو تعیین کردن تا شرکت بتونه اونا رو به مدیرایی که عملکرد ضعیفی داشتن آموزش بده. شرکت گوگل متوجه شده که در بیشتر مواقع عملکرد پایین تر از متوسط به خاطر کمبود مهارت یا نبودن انگیزه است که به خاطر مشکالت شخصی یا تیمیه.
گوگل به طور مرتب برای کارمندایی که تو 5 درصد انتهایی منحنی عملکرد هستن دورههای آموزشی میذاره یا سعی میکنه وظیفه مناسبتری به اونا بده.
توی سال 2011 شرکتای آمریکایی تقریبا 156 میلیارد دلار صرف برنامههای آموزشی کردن، اما متاسفانه اکثر مخارج شرکتها برای آموزش به هدر میره. میپرسین چرا ؟ 4 تا دلیل داره:
یک اینکه افراد نامناسبی برای تدریس استفاده شدن.
دو اینکه برای طراحی اون آموزش وقت زیادی گذاشته نشده.
سه آموزشا کلی هستن و به جزئیات اصلا پرداخته نمیشه.
چهار اینکه مفید بودن اون آموزشا اصلاً مورد بررسی قرار نمیگیره.
یه باوری که وجود داره اینه که برای خبره شدن تو هر مهارتی به 1000 ساعت زمان نیازه. اما تحقیقی که توسط اندرس اریکسون انجام شده، نشون میده که بهترین روش برای خبره شدن تو هر مهارتی اینه که کار رو به تکلیفهای کوچیکتر تقسیم کنین و با تکرار، بازخورد و اصلاح این تکلیفهای کوچیک، به دنبال پیشرفت مشخصی باشین. یه شرکت مشاوره بینالمللی به نام مک کینزی دقیقا از همین روش استفاده میکنه. این شرکت همه مشاورای سال دوم خودش رو به یه کارگاه رهبری اشتغال میفرسته تا نحوه برخورد با مشتریای عصبانی رو یاد بگیرن.
توی این کارگاه، اول اصول اساسی آموزش داده میشه، بعد مشاورا سناریو رو شبیه سازی میکنن و ویدیو آموزش خودشونو میبینن و در موردش بحث میکنن. این کار تا وقتی که اون رفتار خاص در اون مشاور ایجاد بشه تکرار میشه. این آموزش فشرده و پرهزینه است، اما تضمین میکنه که همه مشاورا میتونن با استفاده از معیارهای عالی به بهترین روش ممکن با مشتریای عصبانی برخورد کنن. این شرکت متوجه شده که بهترین روش برای سنجش آموزش بررسی کردن زمان یا پول مصرف شده نیست، بلکه باید پیشرفت در رفتار مورد بررسی قرار بگیره.
گوگل وقتی به یه آموزش دهنده برای نمایندههای فروشش نیاز داره بهترین مدیر فروشی که بیشترین تعداد فروش رو داره رو انتخاب میکنه
و ازش میخواد تا به به نمایندههای ضعیفتر آموزش بده. این کار نه تنها باعث کاهش هزینهها میشه، بلکه یه گروه صمیمی رو ایجاد میکنه که رابطه نزدیکی با هم دارن.
شاید تا الان براتون سوال شده باشه که گوگل چه رویکردی برای پرداخت حقوق داره؟ راستش شاید یکم رویکرد گوگل غیرمنصفانه به نظر برسه. برای مثال ممکنه یه کارمند به عنوان پاداش سهام شرکت گوگل به ارزش 1000 هزار دلار رو دریافت کنه، اما کارمند دیگه ای تو همون پست فقط یه میلیون دلار بگیره.
یا ممکنه یه کارمند با عملکرد عالی تو یه سمت پایین خیلی بیشتر از یه کارمند متوسط تو سمتهای بالاتر دستمزد بگیره. اما گوگل اعتقاد داره که پیشنهاد فرصتهای ویژه به جای پول راه بهتری برای حفظ کارمنداست.
تو سال 2004 گوگل برای پاداش به عملکرد کارمندای خودش اومد پاداشی به نام جایزه بنیان گذاران در نظر گرفت. گوگل در اون سال به دو تیم 12 میلیون دلار جایزه داد و سال بعدش 45 میلیون دلار بین 11 تیم تقسیم شد.
اما نظرسنجیهایی که انجام شد مشخص کرد که این کار هیج تاثیری روی خوش حالی کارمندا نداشت. این کار فقط باعث شده بود که افراد دنبال شغالی دیگه ای تو شرکت باشن که احتمال برنده شدنشون رو افزایش بده. اشتباه گوگل دقیقا انتخاب پاداش نقدی به جای تجربههایی مثل یه شام دو نفره تو یه رستوران مجلل یا یه سفر بود.
مشخص شد که این فرصتا میتونن خاطرات بیشتری رو خلق کنن و رابطه تیمها رو صمیمی تر کنن. برای مثال تو سال 2009 گوگل ابزار همکاری خودشو به نام گوگل ویو عرضه کرد.یه تیم دو سال روی این نرم افزار کار کردن و قبول کردن که اگه این پروژه موفقیت آمیز بود از پاداششون چشم پوشی کنن و در عوض دستمزد بیشتری در قالب سهام دریافت کنن.
بعضی وقتا همین فرهنگ و عقاید گوگل که بهشون اشاره کردم باعث میشد که مشکالتی هم به وجود بیاد
برای مثال هر سال بخشی از اطلاعات گوگل لو میره. وقتی این اتفاق میوفته کسی که این اطلاعات رو لو داده شناسایی و اخراج میشه. بعدش شرکت به همه اطلاع میده که چی لو رفته بود و چه اتفاقی برای کسی که این کار رو کرده بود افتاده. گوگل میدونه که هزینه لو رفتن برخی اطلاعات در مقایسه با شفافیتی که برای شرکت ارزش افزوده محسوب میشه، ناچیزه.
اینم متوجه شدیم که گوگل دنبال نوآوریه. اما خب مشکلی که به وجود میاد اینه که تعداد زیادی ایده شکل میگیره که نیازمند اینه که گلچین بشن. از سال 2006 تا 2009 بیشتر از 250 محصول عرضه شد و بعدش تولیدشون متوقف شد.
لری پیج مدیرعامل گوگل پایه گذار پاکسازی سالانه در فصل بهاره که تو این مدت تولید محصولاتی که رونقشون کمه و چشم انداز ضعیفی دارن رو متوقف میکنن و محصولات دیگهای رو جایگزین میکنن. در مورد پاداشهایی که گوگل به کارمنداش میده هم صحبت کردیم. اول همه از گرفتن این پاداشا خوشحال میشن، اما یکم که میگذره ممکنه کارمندا این پاداشها رو حق مسلم خودشون بدونن.
برای مثال، یه کارمند وقتی کافه تریای شرکت از بشقابای کوچیکتر برای صرف غذا استفاده کرد، در اعتراض به این کار چنگالشو تو سطل زباله انداخت و یه عده دیگه از کارمندا بشقابای کوچیکتر رو به سمت کارکنای کافه تریا پرتاب کردن.
یا بعد از یه ماه که تو گوگل دوشنبههای بدون گوشت برای حفظ سلامتی کارمندا ایجاد شده بود، یکی از کارمندا تو نظرسنجی ناشناس تهدید کرده بود که به فیسبوک توییتر یا مایکروسافت میره. گوگل هم نتایج این نظرسنجی رو با کارکنانش به اشتراک گذاشت که در نتیجه اون خیلی از کارمندا از کار اون نفر خجالت زده شدن و باعث شد میزان حس مستحق بودن در برابر مزایای شرکت پایین بیاد.
این کتاب کلی راهحل ساده برای مدیریت مالی پیشنهاد میکنه تا کسبوکارهای کوچک بتونن با کمک آن از بحران مالی جلوگیری کنن و به سود برسن. پس اگه کسب و کاری دارین یا میخواین یه بیزینس راه بندازین و در مرحله شروع هستین، گوش دادن به این خلاصه کتاب براتون واجبه!
فک میکنی یه کسب و کار به زمان زیادی نیاز داره تا به سود برسه؟
یه استارت اپ که دیگه هیچی، حالا حالاها نباید به سود فک کنه. درسته؟ نه. درست نیست.
این چیزیه که مایکل میخالوویچ توی کتاب «اول سود» دربارهش حرف میزنه و بهت میگه چطور و چرا رسیدن به سود باید اولویت مسیر کسب و کارت باشه.
پس اگه تو نقطهی شروع یه کسب و کار واستادی، از این کتاب غافل نشو.
داشتن یه ایده، پشتکار زیاد و مجموعهای از مهارتها، برای راهاندازی یک کسب و کار، واسهي اکثر کارآفرینا حسی مثل در اختیار داشتن چوب جادوعه.
اما این چوب جادو، وقتی کسب و کار اونها تبدیل به هیولای هزینهخوری بشه که حسابهای بانکیشون رو تا ته خالی کنه، میتونه برعکس تبدیل به یه کابوس بشه!
اشتباهی که اکثر کارافرینا مرتکب میشن اینه که به محض فروش، سعی میکنن که بخش بزرگی از سودشون رو خرج توسعه کسب و کار کنن و در نتیجه هزینههاشون رو افزایش بدن.
ولی، وقتی همهی درامد مجموعه برای توسعه مصرف بشه، طبیعتا دیگه سودی درمیون نخواهد بود. اما اونا فک میکنن که اشکالی نداره، چرا؟
چون یک روز خواهد رسید که کسب و کارشون انقد بزرگ بشه که چندین برابر سود کنن!
متاسفانه، اون روز هرگز نخواهد رسید؛
چون وقتی فروش به هر دلیلی کم بشه، هزینهها با کاهش اون دیگه پایین نمی یان و اینجاست که سرمایه و دارایی مجموعه مثل خون از بدن یه خرس زخمی سرازیر میشه و اون کسب و کار، سرنوشتی جز مرگ نخواهد داشت.
نکته دقیقا همینجاست که این مسیر لازم نیست به این شکل طی بشه.
درواقع چیزی که اکثر کارافرینا بهش باور ندارن اینه که تو میتونی کسب و کارت رو توسعه بدی، و همزمان از همون روز اول سوددهی داشته باشی.
چطور؟ راهحل اینه که از اون فرمول معروف قدیمی که میگه فروش منهای هزینهها سود رو تعریف میکنه سراغ این فرمول بریم که میگه:
فروش، منهای سود، میشه هزینهها.
یعنی به جای اینکه همهی هزینهها رو از مقدار فروشتون کم کنید و هرچی که موند رو به عنوان سود در نظر بگیرید، اول مقدار مشخصی رو به عنوان سود از فروش بردارید. بعد از هر چیزی که موند، هزینهها رو پرداخت کنید.
گرچه اینکار در ظاهر تغییر بزرگی به حساب نمییاد اما میتونه به طور کلی شکل کسب و کار شما رو عوض کنه و اون رو از یه زامبی هزینهخود، به یه ماشین چاپ پول تغییر بده.
اگه داری با خودت فک میکنی که چون تو فعلا کسب و کاری نداری پس بهتره گوش دادن رو متوقف کنی و بری سراغ یک کتاب دیگه باید بهت بگم که، اصول «اول سود» فقط دربارهکسب و کار نیست و میتونی ازشون توی سرمایهگذاریها و دخل و خرجهای فردی هم استفاده کنی.
سیستم «اول سود» بر پایه چهار اصل بنا شده که شاید براتون جالب باشه،
چون این اصول همون اصولی هستن که میلیونها انسان توی دنیا دارن ازش هر روز پیروی میکنن، البته نه برای مسائل مالی، بلکه برای کاهش وزن و فیت موندن. کدوم اصول؟
1.از بشقاب کوچکتر استفاده کن
2.چند وعده غذا بخور
3. جلوی هوس رو بگیر
4.و استمرار داشته باش
بریم سراغ اصل شمارهی یک «اول سود» : بشقابت رو کوچک کن
وقتی توی یه بشقاب بزرگ غذا میخوری، ناخوداگاه سعی میکنی که اونرو پر کنی، بعدشم خب ترجیح میدی که همهی غذا رو تا ته بخوری حتی اگه سیر شده باشی.
اما اگه از بشقاب کوچکتری استفادی کنی، خودبهخود غذای کمتری بر میداری که این یعنی کالری کمتر. درنتیجه، به مرور زمان، وزن کم میکنی. ربطش به کسب و کار چیه؟
همونطور که کوچک کردن اندازه بشقاب به کم کردن وزن در مرورزمانکمک میکنه، محدود کردن بودجه جاری کسب و کار شما هم باعث کاهش هزینههای کلی شما میشه. پولی که شما از هر فروش جمع میکنید، توی چهار بشقاب سرو میشه.
بشقاب اول بودجه جاری که یعنی همه هزینههایی مثل اجاره، قبضها، دستمزدها، تبلیغات و ... .
بشقاب دوم که حقوق و مزایای صاحب کسب و کار هست
بشقاب سوم مالیات و در نهایت بشقاب چهارم که میشه سود.
به طور معمول بشقاب بودجه جاری، بشقاب که نه یه دیس بزرگه! بعضی از کسب و کارها تا ۸۰ درصد درامدشون رو برای هزینههای جاری پرداخت میکنن.
اگه شما به طور معمول ۸۰ درصد هر فروشتون رو برای پرداخت هزینههای جاری کنار بذارید اما به یه دلیل ناگهانی مجبور بشید که این میزان رو به ۷۰ درصد کاهش بدید چه اتفاقی میافته؟ خودبهخود راهی پیدا می کنید که کارتون رو با هزینه کمتری انجام بدین!
همه ما میتونیم همیشه راهحلهای بهتری پیدا کنیم، منتهی شرطش اینه که تحت فشار قرار بگیریم و نیاز پیدا کنیم. فقط به اخرین باری که خمیر دندونت به اخرش رسید بود فک کن.
روزای اولی که اون خمیر دندون رو خریده بودی احتمالا از اول تا اخر مسواکت رو با یه لایی پر و پیمون ازش پر میکردی ولی وقتی به اخرش میرسه، حاضری با گذاشتن یک دهم اون مقدار روی مسواکت، مسواک بزنی.
قانون پارکینسون میگه که وقتی ما مقدار زیادی از هرچیز داشته باشیم، چه غذا، چه زمان، چه پول یا حتی خمیر دندون! تمایل داریم که بیشتر ازون چیز مصرف کنیم اما وقتی مجبور بشیم که با میزان کمتری کار کنیم به شکلی ناگهانی انسانهایی متفکر و چاره جو میشیم و میفهمیم که خیلی کمتر از چیزی که فک میکردیم نیاز داریم.
توی کسب و کار اگه بخش بیشتری رو به سود اختصاص بدی و هزینههای جاری رو محدود کنی، مجبور میشی که روند کاریت رو بهینهسازی کنی و هزینههای اضافی رو قطع کنی.
مثلا شاید بتونی نرم افزاری رو پیدا کنی که جایگزین بعضی فرایندها توی کارت بشه یا تصمیم بگیری به جای کار توی دفتر، از کارمندهات بخوای از خونههاشون دورکاری کنن.
جایی توی کتاب، کارافرینی از تیمش میپرسه: « چطوری میتونیم کاری که الان داریم انجام میدیم رو با یک سوم همین هزینه جلو ببریم؟»
کم کردن هزینهها تا حدود دو سوم کمی غیر منطقی به نظر میرسه اما اگه این سوال رو هر روز از خودت بپرسی از بینش خلاقانهای که درون خودت شکل میگیره و تاثیرش روی مدیریت کسب و کارت شگفت زده خواهی شد.
اصل شماره دو «اول سود»: وعدهها رو اولویتبندی کن
اگر اولین وعدهی غذایی که میخوری سالادی پر از سبزیجات متنوع و غنی از مواد مغذی باشه، احتمالا توی وعدههای غذایی بعدی دچار پرخوری نخواهی شد.
خب ربطش به کسب و کار چیه؟ اگه با پولی که از فروشت بدست میاری، قبل از هر چیز، بخش مربوط به سود رو جدا و اون روی توی حساب بانکیش بریزی، به طور طبیعی دیگه تمایلی برای ولخرجی و هزینههای اضافی نخواهی داشت.
در واقع سود برای شخصیت کسب و کار تو مثل مواد مغذی برای شکمت میمونه، چون سود کردن از سه طریق به انسان حس لذت میده:
اول از همه سود کردن مثل دریافت پاداش میمونه. آخر روز، وقتی که سود میکنی اون رو بین خودت و تیمت تقسیم میکنی و میتونید اون رو برای هر چیزی که دوست دارید هزینه کنید.
دوم اینکه سود کردن باعت میشه همیشه مقداری پول برای شرایط اضطراری یا بحرانی اماده داشته باشید که مخصوصا برای کسب و کارهایی که شرایط کاری پر استرسی دارن، یه جور آسودگی خاطر به حساب میاد.
سوم اینکه سود کردن بهترین معیار برای سنجش میزان موفقیت و سلامت و کسب و کار شماست. اگه شما موفق بشید که به طور ثابت روند سود کردنتون رو بهبود ببخشید یعنی دارید توی مسیر درست قدم بر میدارید. برعکس، اگه این روند بشکنه یا منفی بشه، کسب و کار شما داره بهتون هشدار میده که حتما مشکلی وجود داره یا باید چیزی تغییری کنه.
حالا اگه هنوز به سود نرسیدی، یا فک میکنی که توقع سریع به سود رسیدن برای یه استارت اپ یا کسب و کار نو پا اشتباهه، پس خیلی کوچیک شروع کن.
هربار، تنها یک درصد از هر فروشت رو به حساب بانکی مربوط به سود خودت بفرست. اون یک درصد تاثیری روی کسب و کار تو نخواهد داشت، حتی به عنوان سود هم رقم قابل توجهی به حساب نخواهد اومد اما، خود این عمل، یعنی قرار دادن بخشی از فروشت توی حساب بانکی مربوط به سود، نمادینه و تاثیری قدرتمندی روی نگاه تو به کسب و کارت میذاره.
این کار باعث میشه تا انگیزه بیشتری داشته باشی تا روی بهترین محصولات و خدماتت کار کنی و با فاصله گرفتن از سطح کاری متوسط، خودت رو به بالاترین سطحی که میتونی نزدیک کنی که این یعنی:سود بیشتر.
به بیان دیگه، به محض اینکه سود کردن رو تو اولویت اول خودت قرار بدی، روی بهترین عملکرد خودت متمرکز میشی و در نتیجه شروع به رشد میکنی.
اصل شماره سه «اول سود»: هوسها رو دور بریز
اگه هله هولههای توی کابینت و یخچال خونه رو دوربریزی، اونوقت وقتی دلت شکلات بخواد، مجبوری تا نزدیکترین فروشگاه بری و یه شکلات برای خودت بخری، اینجوری همه کالریای که اون شکلات وارد بدنت میکنه رو قبلا سوزوندی.
خب، حالا این چطور به کسب و کارت ربط پیدا میکنه؟ اگه حساب بانکی مرتبط با سودها رو از بقیه جدا کنی، یا حتی تبدیل به سپرده یا سرمایه گذاری کنی که نقد شوندگیش هم دیرتر باشه، اینطوری باعث میشه که کمتر وسوسه بشی تا برای سایر هزینههات به حساب مرتبط با سود خودت دست بزنی.
اصل شماره چهار «اول سود»: استمرار داشته باش
اگه بین وعدههای غذاییت بیش از حد فاصله بندازی، احتمالش زیاده که توی وعدهی بعدیت پرخوری کنی و کالری زیادی وارد بدنت کنی، اما، اگه وعدههای غذاییت رو به چند وعدهي کوچیک توی طول روز تقسیم کنی، میتونی گرسنگی تو کنترل و از پرخوری جلوگیری کنی.
ربط این به کسب و کار؟ خب، اگه بین بررسیهای مالی کسب و کارت فاصلهی زیادی بیوفته، ممکنه خودت رو فریب بدی که احتمالا داری عالی جلو میری و بعدش هزینههایی رو برای خودت بتراشی که فک میکنی از پسشون بر میای.
توی سیستم سود اول، اول و نیمهی هر ماه، یه اسکن سریع یک دقیقهای از پنج حساب خودت رو باید انجام بدی:
حساب درامد
حساب بودجه جاری
حساب حقوق و مزایای صاحب کسب و کار
حساب مالیاتت
و حساب مرتبط با سود.
این کار نه تنها باعث میشه که قبضها و بدیهیها رو به موقع پرداخت کنی بلکه بهت کمک میکنه که نسبت به عملکرد کسب و کارت همواره هشیار باشی و بتونی مشکلات رو بر طرف کنی.
حالا که چهار اصل سیستم اول سود رو شناختی، بیا همشون رو کنار هم بذاریم و شروع کنیم.
قدم اول
پنج تا حساب باز کن و اونها رو به ترتیب نامگذاری کن:درامد، جاری، حقوق و مزایای صاحب کسب و کار ، مالیات و سود
قدم دوم
مشخص کن که در حال حاضر چه درصدی از درامد کلی رو به هر کدوم از اونها اختصاص میدی. مثلا بنویس جاری ۴۰ درصد. اگه در حال حاضر هیچ درصدی رو به سود اختصاص ندادی، جلوی سود بنویس یک درصد، و یک درصد از یکی از گزینههای دیگه کم کن.
قدم سوم
هدف گذاریت از درصد مورد نظر برای هرکدوم رو مشخص کن. نویسندهی کتاب، مایکل میخالوویچ، اینجا به کمک تو میاد.
مایک هزاران کسب و کار کوچیک رو بررسی کرده و تونسته میانگین درصدی رو که کسب و کارهای سالم به هر بخش اختصاص دادن دربیاره.
مایک متوجه شده کسب و کارهایی که بین ۰ تا ۲۵۰ هزار دلار در ماه درامد داشتن، ماهانه ۵ درصد به سود، ۱۵ درصد مالیات، ۵۰ درصد هزینههای جاری و ۳۰ درصد به حقوق و مزایای صاحب کسب و کار اختصاص داده بودن اما کسب و کارهایی که بین ۲۵۰ تا ۵۰۰ هزار دلار در ماه درامد داشتن، ۱۰ درصد به سود، ۳۵ درصد به هزینههای جاری، ۱۵ درصد به مالیت و ۴۰ درصد به حقوق و مزایای صاحب کسب و کار اختصاص داده بودن.
قدم چهارم
اول و پونزدهم هر ماه، همه درامدت رو که به حساب اصلی واریز کردی، بین بقیه حسابها، بر اساس درصدهاشون پخش کن. یادت باشه که اول از همه پول مرتبط با بخش سود رو منتقل کنی.
قدم پنجم
هر ماه یک درصد به سود اضافه و از بخش مرتبط با بودجه جاری کم کن تا به هدف گذاری نهاییت برسی.
و قدم ششم،
یه حساب بانکی مجزا توی یه بانک دیگه برای سود و مالیات باز کن و کم کم پولهای اون بخشها رو به اون حسابها منتقل کن تا کاملا از جلوی چشمت دور باشن
اگه از اصول سیستم «اول سود» پیروی کنی، به مرور و اروم اروم هزینههای اضافیتو کم میکنی و در عوض سود بیشتر و فرصت توسعه کسب و کارت رو پیدا میکنی و کسب و کارت به جای یه هیولای هزینهخور، به ماشین چاپ پول تبدیل میشه چون تو سود کردن رو تبدیل به یه عادت کردی نه اتقافی توی اینده. این پیامیه که مایکل میخالوویچ توی کتاب «سود اول» دربارهش حرف میزنه.
تاثیر گذاشتن روی آدمها کار سختیه. سخت میشه کاری کرد که بقیه نوع نگاه ما رو قبول کنن. فقط کافیه به سیاستمدارها فکر کنید تا میزان سختی این موضوع براتون روشن بشه. سیاستمدارها همیشه در تلاشن تا نگاه ما به قضایا رو تغییر بدن. اما در اکثر مواقع شکست میخورن. فقط بعضی از اونها هستن که موفق به اینکار میشن. با اینحال، راهی برای تاثیر گذاشتن هست. شما هم میتونید تبدیل به یک اینفلوئنسر یا به زبون خودمون، آدم تاثیرگذار بشید. فقط کافیه بدونید چجوری. و این خلاصه کتاب دقیقاً میخواد همین رو بهتون بگه.
برای اینکه بتونیم آدم تاثیرگذاری باشیم، اول اصلا باید بفهمیم که تاثیرگذار بودن یعنی چی
همه ما دنبال ایجاد تغییر در دنیا هستیم. دنبال اینیم که دنیا رو برای خودمون و بقیه جای بهتری کنیم. اما بهترین راه برای اینکار چیه؟
برای شروع، ما باید مشخص کنیم که دنبال چی هستیم. اکثر ما یک هدف مبهم توی ذهنمون داریم و به خاطر همین ابهام، هیچوقت نمیتونیم یک برنامه منسجم برای رسیدن به این هدف ترسیم کنیم. در نتیجه، شکست میخوریم.
اگر میخواید تاثیر مثبتی روی دنیا داشته باشید، باید یک هدف مشخص داشته باشید – یک هدف محسوس و قابل اندازهگیری که توی یک بازه زمانی مشخص قراره بهش برسید. توی کتاب درباره دکتری به اسم دان بِرویک (Don Berwick) صحبت میشه که مدیر سابق موسسقه جهانی IHI هست. یک موسسه که هدفش بهبود خدمات درمانی در دنیاست. دکتر برویک دنبال این بود که نرخ مرگ و میر رو در بیمارستانها کاهش بده و یک هدف مشخص هم برای خودش گذاشته بود: اینکه تا 14 ژوئن سال 2006، جون 100 هزار نفر رو نجات بده. توجه داشته باشید که همین هدفگذاری دقیق، یک قدم مهم در راستای شروع تغییره.
حالا بعد از هدفگذاری، باید ببینید انجام چه کارهایی شما رو به این هدف نزدیک میکنه و روی همین کارها تمرکز کنید. اینفلوئنسرهای واقعی خیلی درگیر کارهایی نمیشن که به ایجاد تغییر مد نظرشون کمک نمیکنه. به جاش، تمرکز و انرژی خودشون رو روی 2 یا 3 کاری میذارن که اگر عالی انجام بشن، بیشتر تاثیر رو میذارن.
یک نمونه از این موضوع، دکتر ویوات، وزیر بهداشت کشور تایلند بود. ویوات میخواست میزان بیماری ایدز توی کشور خودش رو کاهش بده. پس وقتی فهمید که 97 درصد از سرایتهای این بیماری ناشی از همبستری با روسپیهاست، فهمید که باید روی رفتار روسپیها تمرکز کنه و مطمئن بشه که از روشهای پیشگیری استفاده میکنن. پس فقط روی این هدف تمرکز کرد و با موفقیت تونست کاری کنه که تایلند دیگه جزو آلودهترین کشورهای دنیا به بیماری ایدز نباشه.
اگر قرار باشه روی آدمها تاثیر بگذارید، باید متقاعدشون کنید که طرز تفکر شما بهتره
اما بهترین راه برای اینکار چیه؟
وقتی ما حس میکنیم که کسی میخواد به زور ما رو تغییر بده و داره آزادی عمل ما رو میگیره، خود به خود گارد میگیریم و حاضر به تغییر نیستیم. بنابراین بهتره تلاش کنیم آدمها رو بدون هیچ گونه اعمال فشاری متقاعد کنیم. یکی از تکنیکهایی که برای رسیدن به این هدف وجود داره، تکنیک «مصاحبه انگیزشی» هست که توسط دکتر ویلیام میلر طراحی شده. توی این روش، شما با پرسیدن سوالهای مختلف، مخاطب رو به سمتی هدایت میکنید که خودش به رفتار خودش فکر کنه.
مثلاً فرض کنید که یکی مشکل اعتیاد به سیگار داشته باشه و شما بخواید بهش کمک کنید. توی این شرایط میتونید با سوال درباره زندگی روزمره این آدم و میزان خوشحالیش شروع کنید. بعد درباره عادتهای غذاییاش ازش بپرسید و در نهایت جویای تعداد سیگاری بشید که توی روز میکشه. سوالات شما باید اجازه بده که مخاطب کمکم خودش به موضوع نزدیک بشه و احساس نکنه از طرف شما تحت فشاره.
اما زمانهایی هم میرسه که فقط کلمات کافی نیستن. در این مواقع، باید به فرد مقابل اجازه بدید که خودش تجربه واقعی در زمینه مد نظر شما پیدا کنه. این دقیقاً کاری بود که دکتر دان برویک برای رسیدن به هدف خودش انجام داد. اگر یادتون باشه، دکتر برویک میخواست جون آدمها رو نجات بده و یکی از مشکلاتی که میخواست حل کنه، ایمنی بیمارستانها بود. پس اومد یک سمینار برای مدیران بیمارستانها برگزار کرد و درباره این مساله باهاشون صحبت کرد. سیمنار خوب پیش رفت، اما در عمل اتفاق خاصی نیافتاد. پس دکتر برویک تصمیم گرفت از مدیران بیمارستانها بخواد که خودشون برن و از نزدیک با کسایی که به خاطر عدم ایمنی بیمارستانها صدمه خوردن رو دیدار کنن. این تجربه دست اول باعث شد که این مدیران تعهد بیشتری به این مساله پیدا کنن. نتیجه عالی بود.
ابزار قدرتمندی دیگهای که برای ایجاد تغییرهای ماندگار در اختیار ماست، داستانسراییه. سال 1993، مارتا سوای (Martha Swai) تونست رفتار مردم تانزانیا رو به کمک داستانسرایی تغییر بده. چجوری؟ اومد توی برنامه رادیویی خودش به اسم «با زمانه پیش بریم»، یک شخصیت خلق کرد، مردی به اسم مکواجو (Mkwaju) که دائمالخمر بود و بدون پیشگیری با روسپیها رابطه داشت. خیلی از مردهایی که به این برنامه گوش میدادن، بعدا اعلام کردن که با این شخصیت همذاتپنداری کردن چون رفتارهای بد خودشون رو بازتاب میداد. این داستان کمک کرد که این آدمها بیشتر به کارهای خودشون فکر کنن و رفتارشون بهتر بشه.
وقتی بحث تاثیر گذاشتن باشه، داستانسرایی خیلی ابزار قدرتمندیه. اما فراموش نکنید که تجربه واقعی هم به آدمها ارائه بدید تا واکنش اونها تنها به فکر کردن و تصور شرایط بهتر ختم نشه.
اگر افراد رو نتونستی تحتتاثیر قرار بدی، شاید راهحل اینه که وضعیت اجتماعی رو عوض کنی
اگر به داستانهای ما انسانها دقت کنید، میبینید که خیلی از اونها درباره قهرمانهای شجاعی هست که به تنهایی تمام مشکلات بشریت رو حل میکنن. اما در واقعیت معمولاً قضیه این شکلی نیست. برعکس، اینکه واقعاً آدم تاثیرگذاری باشی به این معنیه که بتونی با بقیه کار کنی و الهامبخش اونها باشی تا کنار هم به اهدافتون برسید.
قرار نیست شما دست تنها همه رو نجات بدید. به جاش باید تمرکز خودتون رو روی آدمهایی بگذارید که دنبال ایجاد تغییر هستن و کمک کنید اونها به هدف خودشون برسن. وقتی آدمها یک هدف مشترک داشته باشن، معمولاً انگیزه بیشتری درون اونها شکل میگیره. افراد تاثیرگذار هم این رو میدونن و کاری میکنن که این آدمها کنار هم جمع بشن و در جهت هدف مشترک خودشون تلاش کنن.
این کاریه که دکتر محمد یونس بعد از مشاهده فقر مردم بنگلادش کرد. وقتی دکتر یونس وضعیت رو بررسی کرد، متوجه شد که دلیل فقر وحشتناک این آدمها اینه که بانکهای محلی کوچکترین اعتباری برای اونها در نظر نمیگرفتن. در نتیجه این آدمها نمیتونستن سرمایهای داشته باشن که به کمک اون کسب و کارهای کوچیک راه بندازن و درآمد کسب کنن. برای حل این موضوع، دکتر یونس بانکی به اسم گرامین (Grameen) رو تاسیس کرد که به گروههای 5 نفرۀ آدمها اعتبار میداد. اون میدونست که وقتی 5 نفر رو جمع کنی تا با هم کار کنن و از فقر نجات پیدا کنن، باعث میشه یک بلندپروازی دستجمعی به وجود بیاد و بهترین ایدهها شکل بگیرن. خوشحال میشید بدونید که بانک گرامین تونست با موفقیت به هدفش خودش برسه و در نتیجه، میزان فقر در بنگلادش به طرز قابل توجهی کم شد. الان هم این بانک میلیونها دلار ارزش داره.
کار تیمی به معنی اینه که مشکلات خودمون رو با بقیه به اشتراک بگذاریم و از اونها برای حلشون کمک بگیریم. معمولاً ما حسابی از اقرار به اشتباهات خودمون میترسیم. اما تنها راهحل خیلی از این مسائل، به اشتراک گذاشتن اونها و کمک گرفتن از بقیه است.
اگر تجربه کار توی دنیای نرمافزار رو داشته باشید، احتمالاً میدونید که برنامهنویسها معمولاً توی تخمین زمان اتمام یک پروژه خیلی بد عمل میکنن و اکثر مواقع هم به این موعد مقرر نمیرسن. انقدر این قضیه شایع هست که یک اصطلاح به اسم «مرغ پروژه» براش ساختن. مرغ بودن توی زبان انگلیسی یک جور اصطلاح به معنی ترسو بودنه. توی برنامهنویسی، به اولین نفری که توی یک جلسه اقرار میکنه که به موعد مقرر نمیرسن و باید دوباره برنامهریزی کنن، میگن مرغ. درسته که مرغ بودن شاید خیلی جالب به نظر نیاد، اما اتفاقاً به تیم کمک میکنه. چون وقتی بقیه رو در جریان مشکلات بگذاریم، تازه میتونیم به صورت تیمی بررسی اونها بپردازیم و راهحل پیدا کنیم.
آدمهایی که استاد تاثیرگذاری هستن، از پاداش در جهت ایجاد تغییر استفاده میکنن
یادتون باشه که انجام کار درست معمولاً مساوی با کار آسون نیست. پس وقتی که ما قصد داریم تغییر مثبتی در بقیه ایجاد کنیم، احتمالاً داریم ازشون میخوایم کاری انجام بدن که سخته و دوست ندارن انجام بدن. اینجاست که پاداش – البته به شرطی که به درستی داده بشه – میتونه کمک کنه.
وقتی کسی خودش انگیزه برای انجام یک کار داره، شما میتونید با دادن یک پاداش بهش انرژی مثبت بدید و تعهدش رو به این کار بیشتر کنید. حتی یک پاداش کوچیک هم میتونه روی آدم تاثیر عالی بگذاره و نتایج مثبت غیر منتظرهای رو رقم بزنه.
دکتر استفن هیگینس (DR. Stephen Higgins)، کسی بود که به معتادهای کوکائین کمک میکرد. این دکتر متوجه شده بود که اغلب بیمارهاش قبل از تکمیل برنامه ترک خودشون، کمپ اعتیاد رو ترک میکردن و در نتیجه اعتیاد اونها دوباره برمیگشت. پس برای اینکه درصد کسایی که برنامه رو تکمیل میکنن رو بیشتر کنه، اومد و یک سیستم پاداش ایجاد کرد. دکتر هیگینز به تمام بیمارهای خودش یک کوپن داد. بیمارها میتونستن این کوپن رو با کالاهای مختلفی طاق بزنن. اما به یک شرط. اینکه 3 ماه آینده رو سراغ کوکائین نمیرفتن. برای اطمینان از این موضوع هم، هر ماه باید تست میدادن. جالبه بدونید که به کمک این روش، 90% بیمارها موفق شدن برنامه 3 ماهه خودشون رو تکمیل کنن. در صورتی که قبل از این، فقط 65% روند درمان رو کامل میکردن.
البته حواستون باشه که پاداش دادن هر چقدر هم موثر باشه، اما وقتی به درستی استفاده نشه میتونه نتیجه کاملاً عکسی بگذاره. برای اینکه این اتفاق نیافته، شما باید با الگوهای روانی آدمها آشنا باشید.
یک نظریه به اسم «توجیه بیش از حد» وجود داره که دقیقاً درباره تاثیر بد پاداش دادنه. این نظریه میگه که پاداش دادن در خیلی از مواقع میتونه تاثیر عکس بگذاره و بدتر انگیزه ما برای انجام کار درست رو کاهش بده. توی یک تحقیق، از آدمها خواستن که یک پازل رو تکمیل کنن. بعد به یک سری بابت اینکار پاداش دادن و به یک سری ندادن. اما وقتی این پاداش رو حذف کردن، اونایی که پاداش گرفته بودن، تمایل کمتری به حل کردن مجدد پازل داشتن. چرا؟ چون به خاطر پاداش بیرونی، دیگه اونقدر ارزش ذاتی و لذت حل کردن پازل براشون پررنگ نشده بود.
البته دلیل این اتفاق، لزوماً این نیست که ارزش ذاتی یک کار کم میشه. گاهی هم ممکنه ما احساس کنیم که داریم بازی میخوریم و قصد دارن با پاداش ما رو تغییر بدن. توی اینجور مواقع هم در برابر تغییر مقاومت میکنیم. مثلاً یک فرد سیگاری رو در نظر بگیرید که بهش گفتن بابت ترک قراره بهش پاداش بدن. ممکنه این فرد وقتی خودش تصمیم به اینکار نگرفته باشه، دقیقاً این پاداش رو به چشم دلیلی ببینی که باید به سیگار کشیدن ادامه بده و در برابر تغییر مقاومت کنه.
یادتون باشه که پاداش هیچوقت جایگزینی برای انگیزه نیست. بلکه فقط میتونه در نقش تقویتکننده این انگیزه ظاهر بشه. پس هیچ بعید نیست که رفتار یکی فقط به خاطر پاداش تغییر کنه و چون انگیزه واقعی نداشته، این تغییر دائمی نباشه.
تغییر محیط یک آدم هم میتونه راهی ظریف و مخفی باشه برای اینکه روش تاثیر بگذاریم
وقتی ما دچار روزمرگی میشیم، دیگه محیط اطراف اونقدر به چشممون نمیاد و تاثیرش رو حس نمیکنیم. اما واقعیت اینه که همین محیط به شدت روی رفتار ما تاثیر داره. محیط زندگی و کار آدمها، یک ابزار ظریف هست برای اینکه روشون تاثیر بذاریم و تغییر ایجاد کنیم، اونم بدون اینکه مستقیم ازشون چیزی بخوایم و توجهشون رو جلب کنیم. اما چجوری؟
مثلاً فواصل و ابعاد رو در نظر بگیرید. این موارد بدون اینکه متوجه بشیم، شدیدا روی ذهن ما تاثیر میذارن. فاصله زیاد و اتاقهای بزرگ به ما حس قدرت رو القا میکنن، به خصوص توی محیط کاری. توی کتاب داستان مدیری رو میخونیم که دنبال ایجاد یک رابطه نزدیکتر با کارمندهای خودش بود. اما نفهمیده بود که چطور محیط کاری باعث میشه این اتفاق نیافته. برای ملاقات کردن با این مدیر، شما باید 6 تا راهروی طولانی و 4 تا منشی رو پشت سر میگذاشتید. طبیعتاً خود به خود فاصله بیشتری با این مدیر حس میکردید و نمیتونستید بهش نزدیک بشید.
البته فقط اندازهها نیستن که روی رفتار ما تاثیر دارن. کیفیت محیط هم همونقدر موثره. مثلاً حتی اگر ما آدم آرومی هم باشیم، باز هم یک محیط شلوغ، باعث میشه اضطراب پیدا کنیم و عصبیتر بشیم. بدتر از اون، شلوغی محیط میتونه توی رفتارها و کیفیت کار ما همتاثیر بگذاره. یک نظریه وجود داره به اسم «پنجرههای شکسته» که لب کلامش اینه که بینظمی به بینظمی بیشتر منجر میشه. یعنی وقتی محیط ما بینظم هست، آدمها این حس رو میگیرن که هیچ کسی مسئول و ناظر رفتارشون نیست و در نتیجه رفتارهای ناهنجارانۀ بیشتری از خودشون نشون میدن.
برای همینه که توی دفاتر خدمات مشتری که کلی آدم توش رفت و آمد دارن، خیلی مهمه که نظافت همیشه رعایت بشه، صندلیها راحت باشن و نقاشیهای دلنشین به دیوارها زده بشه. چون وقتی محیط حس نظم و آرامش رو انتقال نده، احتمالاً مشتریهای ناراضی ما بیشتر تحریک بشن و یک جورایی مهر تائید روی عصبانیت اونها بزنیم.
اشیا و وسایل مختلف هم میتونن روی ما تاثیر بگذارن
از لحظهای که ما بلند میشیم تا لحظهای که دوباره به خواب فرو میریم، با اشیا مختلفی روبرو میشیم که هر کدوم به نحوی روی ما تاثیر میگذارن. اما ما متوجه این تاثیر نمیشیم و در نتیجه مقاومتی هم در برابرش نداریم. در واقع، درست مثل محیط اطراف، اشیا هم تاثیرگذارهای خاموش هستن. وقتی شما قدرت نهفته در اشیا رو درک کنید، میتونید از اونها هم در جهت تاثیرگذاری استفاده کنید.
اگر دقت کرده باشید، وقتی ما با یک شی زیبا روبرو میشیم، کنجکاوی ما برانگیخته میشه و دوست داریم به این شی نگاه کنیم، لمسش کنیم و امتحانش کنیم. این یعنی چی؟ یعنی اگر روزی یک کتاب نوشتید، باید مطمئن بشید که طرح روی جلدش واقعا جذابه و توجه آدمها رو جلب میکنه. اینجوری شانس خونده شدن اون هم بیشتر میشه.
یک تکنیک دیگه هم برای تاثیر گذاشتن روی آدمها، دادن یک هدیه یا محصول رایگان به اونهاست. چرا این تکنیک تاثیرگذاره؟ چون تمایل همه ما به برابری اجتماعی هست. این یعنی چی؟ یک روانشناس به اسم جان استیسی آدام (John Stacey Adam) اومده و نظریه «انصاف» رو مطرح کرده. این نظریه میگه که ما همیشه تلاش میکنیم لطف دیگران رو جبران کنیم، چون دوست داریم که تعادل برقرار باشه و توی دین کسی نباشیم. پس وقتی شما یک هدیه یا محصول رایگان به دیگران بدید، اونها هم میخوان این لطف شما رو جبران کنن.
علاوه بر اینها، نحوه ارائه دادن یک کالا هم میتونه روی آدمها تاثیر بگذاره. نحوه بستهبندی یک محصول در انتخابهای ما کاملاً موثره، بدون اینکه از این موضوع آگاه باشیم. یک اجتماعشناس به اسم برایان وانسینک (Brian Wansink) یک آزمایش در این زمینه انجام داده. توی این آزمایش به افراد حاضر در سینما 2 تا سایز مختلف پاپکورن دادن. تمام افراد یک مقدار اشتها داشتن، اما اونایی که سایز بزرگتر رو گرفته بودن، 50% پاپکورن بیشتری خوردن، بدون اینکه به دلیل پشت این تصمیم خودشون فکر کنن.
یک روش دیگه که روی آدمها تاثیر میگذاره و باعث میشه بهینهتر از وسایل استفاده کنن، مشخص کردن مقادیری هست که در نگاه اول ایدهای ازشون نداریم.
تا حالا دقت کردید که روی در دهانشویهها یک خط وجود داره که مشخص کرده چه مقداری برای یکبار شستشوی دهان کافیه. حالا فرض کنید این خط نبود. احتمالاً مصرف دهانشویه شما به صورت خودکار و بدون اینکه متوجه بشید، افزایش پیدا میکرد.
پس وقتی دنبال ایجاد تغییر هستی، اونم بدون اینکه آدمها از خودشون مقاومت نشون بدن، همیشه به این فکر کن که چطور میشه به کمک اشیا و محیط، تاثیر گذاشت.
مثلاً یک فست فود رو در نظر بگیرید که همیشه شلوغه و مدیریت مشتریها کار سختیه. این موضوع کمکم باعث نارضایتی خود مشتریها هم شده. اینجاست که میشه با قرار دادن یک دستگاه برای ثبت سفارش یا ارائه یک دستگاه کنترل راه دور برای اعلام آماده شدن سفارش، تا حدی کنترل اوضاع رو به دست گرفت.
خب، ما توی این خلاصه کتاب فهمیدیم که برای تاثیرگذاری بیشتر لازمه تواناییهای کلامی خودمون رو افزایش بدیم، با الگوهای روانی ذهن انسان آشنا باشیم و همیشه حواسمون به تاثیر محیط اطراف و اشیا روی رفتار آدمها باشه.
مهمتر از همه اینها، ما باید داستانسرایی رو یاد بگیریم. اینکه بتونیم داستانهای درگیرکننده و متقاعدکننده بگیم نیاز به تمرین داره. اما قطعا این وقتی که میگذاریم ارزش داره. چون وقتی داستانسرایی بلد باشیم، میتونیم تاثیر فوقالعادهای روی جهان خودمون بگذاریم.
همه ما موقعیتهایی رو تجربه کردیم که احساس امنیت نداشتیم؛ اما تنها یه چیز وجود داشت که ما رو از صدمه دیدن دور میکرد، اون غریزهایه به نام «ترس»! بیشتر چیزهایی که ازشون میترسیم، نشانههایی دارن که به ما نشون میدن باید ازشون دور بشیم. اما برای استفاده واقعی از موهبت ترس، باید یاد بگیریم که چگونه این نشانهها رو با دقت بیشتری شناسایی کنیم و از شهود خودمون استفاده کنیم. توی این خلاصه کتاب قراره این نشانههارو بررسی کنیم تا بفهمیم چطور میتونیم غرایز طبیعیمون رو تقویت کنیم.
شهود شما بهترین محافظ در برابر خطره
بهتره احساس ترس رو نادیده نگیری، چون ترس بخش مهمی از شهود انسانه. برای درک این موضوع بزار یه دستان رو برات تعریف کنم. مایکل کانترل (Michael Cantrell)، یه افسر پلیسه که موضوع شهود و ترس رو تو زندگیش تجربه کرده. یه روز، دیوید پاتریک، شریک گشتی زنی مایکل، بهش گفت که خوابی دیده که تو او خواب تیر خورده.
مایکل به پاتریک توصیه کرد که به این خواب توجه کنه و اون رو هشداری از خطر احتمالی تو آینده بدونه. این توصیه ای بود که دیوید باید به اون توجه میکرد. دیوید اغلب شهود رو نادیده میگرفت. به عنوان مثال، این دو پلیس داستان ما یه بار به ماشینی که سه مرد داخلش بودن، مشکوک شدن. در حالی که مایکل تو این موقعیت احساس خطر کرده بود، دیوید هیچ چیز غیرعادی رو متوجه نشد. مایکل فهمید که دو مرد در صندلی عقب از برقراری تماس چشمی خودداری میکنن.
خوشبختانه، زمانی که مایکل از راننده خواست که پیاده بشه، قبل از اینکه هر کدوم از مردان بتونن اسلحه خودشون رو بردارن، او متوجه سلاح اونا تو کف ماشین شد. تو همین حال، دیوید از این نشانه ها غافل موند و آروم کنار ماشین ایستاد و سیگارشو روشن کرد. رفتار دیوید نشون میده که چگونه نادیده گرفتن شهود و علائم هشدار دهنده، می تونن عواقب تهدید کننده ای برای زندگی آدم داشته باشن. با وجود این اتفاق، دیوید هنوز همون آدم قبل بود!
یه زمانی دیوید به تنهایی در حال گشت زنی بود که متوجه دو مرد شد که شبیه سارقان مسلح بودن. او به جای درخواست پشتیبانی از دوستای پلیسش، به تنهایی با سارقان مقابله کرد. ماشین رو کنار کشید و از راننده خواست که پیاده بشه. در حالی که دیوید داشت به یکی از سارقان دستبند میزد، مرد دیگه اسلحه رو بیرون اورد و به دیوید شلیک کرد.خوشبختانه دیوید زنده موند. با این حال، اگر دیوید به شهودش توجه میکرد، ممکن بود کلا حادثه ای ایجاد نشه.
فریب افرادی رو نخور که سعی میکنن با جذابیت و رفتار دوستانشون تو رو اغوا کنن
مجرمان از تکنیک های مشابهی استفاده میکنن، معمولاً قبل از ارتکاب جرم، با شما رفتاری دوستانه برقرار می کنن. به این ترفند رایج، «همکاری اجباری» میگن. جنایتکار وانمود میکنه که با قربانی دوسته اما این کار نوعی فریبه که فقط با شهود میشه به ماهیت اصلیش پی برد.
چنین تکنیک هایی اغلب بسیار ماهرانه انجام میشن. به عنوان مثال، یه روز زنی کیسه مواد غذایی رو به آپارتمانش حمل میکرد که کیسه پاره شد. سپس مردی یدفعه تو پله های پایین قوطی های پخش شده رو جمع کرد و به زن کمک کرد تا اونا رو به آپارتمانش ببره. به طور شهودی، زن احساس ترس وجودش رو گرفت و پیشنهاد مرد رو رد کرد. اما مرد اصرار کرد و گفت: «ما هم یه گربه داریم و معمولاً براش غذای کنسروی میگیریم!» زن بعد از این حرف باید مشکوکتر میشد. مرد از ضمیر «ما» استفاده کرد، تکنیکی که مجرمان برای جلب اعتماد و ایجاد حس مشترک استفاده میکنن. با این وجود، معلوم شد که مرد یه متجاوز و قاتله و زن هم تونست از مهلکه جون سالم به در بیره.
نشانه دیگری که باید به آن توجه کنی، استفاده مجرمان از جذابیت های اغوا کنندس. اغلب اوقات، افراد جذاب نیات شومی ندارن اما جذابیت میتونه ابزار قدرتمندی برای از کار انداختن شهود قربانی باشه.
بنابراین، وقتی با یه فرد جذابی روبرو میشی، سعی کن تشخیص بدی که آیا این جذابیت طبیعیه یا آن شخص سعی میکنه از جذابیتش برای ارتکاب به جرم استفاده کنه. به مثال خودمون بر می گردیم، مردی که تو راهرو بود، با پیشنهاد کمک به حمل مواد غذایی به زن، بسیار دوستانه و مودب به نظر می رسید. اما شهود زن بهش گفت که اون مرد از جذابیتهای رفتاریش برای منحرف کردنش برای ورود به آپارتمان استفاده میکنه.
با دقت به زبان بدن و پیش بینی رفتار مجرما، از خودت در برابر اونا محافظت کن
افراد مجرم نشانه هایی دارن که میتونی اونارو خیلی راحت تشخیص بدی. با شناخت این نشانه ها میتونی از غافل گیری جلوگیری کنی. یکی از رایج ترین نشانه ها، بیرون زدگی چانه هستش. مردان تمایل دارن هنگام ارتکاب جرم چانه خود را بیرون بدن!
گشاد شدن سوراخ های بینی نشانه دیگه ای از یه خشونت قریب الوقوعه. همچنین مراقب افرادی باش که چشمانی خیره دارن و اصلاً پلک نمیزنن.. همه این علائم به تو امکان میدن تا خطر حمله رو پیش بینی کنی.
برای شناخت خشونت می تونی خودت رو جای فرد مجرم بزاری. برای مثال، فرض کن اخیرا کارمندتو اخراج کردی و او شروع به ارسال ایمیل های تهدیدآمیزی به شما میکنه. اگر از دیدگاه او به مسائل نگاه کنی، می تونی بفهمی هدفش چیه.اگر کارمند اخراج شده بخواد به شغلش برگرده، تو با درک رفتارش میتونی واکنش درستی نشون بدی. حالا که نشانه های خطر رو درک کردی، باید بتونی اونا رو بررسی کنی.
با تشخیص درست از قربانی شدن خودداری کن
اگر در کودکی مورد آزار و اذیت قرار گرفتی و در مورد رفع پیامدهای روانی جسمی اون به دنبال مشاوره بودی، ممکنه به شما گفته بشه که در مقابل فرد قلدر وایسید و مقاومت از خودتون نشون بدین. این روش شاید سخت باشه اما یکی از بهترین راه حل ها برای جلوگری از تبدیل شدن به یه قربانیه!
قلدرها و افراد پرخاشگر از ترس قربانیشون برای اهدافشون استفاده میکنن. ما می تونیم این موردرو تو شرایط تهدید به بمب گذاری ببینیم. هنگامی که یه شرکت تجاری یا سازمان دولتی یه تماس تلفنی تهدیدآمیزی دریافت میکنه که به اونا هشدار میده قراره بمبی در ساختمونشون منفجر بشه، در این حالت همه کارکنان با هراس سعی دارن از ساختمون بیان بیرون.
اما این واکنش مبتنی بر ترس، دقیقاً همون چیزیه که بمب گذار به دنبالشه. با واکنش به تهدید با ترسی کورکورانه، به مجرمان قدرت ایجاد هر کاری رو بعد از برقراری یه تماس تلفنی ساده میدیم. پس خیلی مهمه که بدونی چه زمانی این تهدید رو باید نادیده بگیری.
خوشبختانه، نشانه هایی زیادی وجود دارن که میتونی برای تشخیص تهدیدهای واقعی ازشون استفاده کنی.برای مثال، اگر فردی با استفاده از صدایی خیلی بلند و رعب آور، تهدید به بمب گذاری کنه، نشانه اینه که هدف اصلیش، ایجاد ترس و اضطرابه تا بمب گذاری! از طرفی، تهدیدهای واقعی از جانب جنایتکارانیه که به ندرت کارای نمایشی از خودشون نشون میدن. این افراد خیلی صبور و خونسردن، وگرنه نمیتونستن چیزی به ظریفی یه حمله بمب گذاری رو برنامه ریزی کنن.پس اگر هدف منفجر کردن ساختمون بود، احتمالاً در وهله اول تماسی برقرار نمیشد!
برای تشخیص اینکه چی خطرناکه و چی خطرناک نیس، درک نشانه های خطر خیلی مهمه
همانطور که گفته شد، همیشه همه چیز اونطور که به نظر میرسه نیس. برای مثال، در سال 1980، جان سیرینگ (John Searing)، مردی میانسال که لوازم هنری می فروخت، نامه ای به مجری معروف جانی کارسون (Johnny Carson) فرستاد و ازش پرسید که آیا میتونه تو برنامش معرفیش کنه؟ اما جان سیرینگ فقط یه نامه با عکس امضا شده از جانی کارسون دریافت کرد.
سیرینگ بارها و بارها نامه نوشت و در نهایت 800 نامه به جانی کارسون ارسال کرد. اما هیچ کدوم از این نامه ها حاوی جملات تهدیدآمیزی نبودن. در نهایت، تهیه کنندگان برنامه جانی کارسون به این عقیده رسیدن که سیرینگ هیچ تهدیدی نداره و اون رو به برنامه دعوت کردن. نامه های جان سیرینگ هیچ خطری رو نشون نمیدادن و میشد به راحتی فهمید که این فرد هدفش توجه و دیده شدن بود.
نشانه های واقعی خطر رو نمی توان نادیده گرفت. یه نمونه غم انگیز رو میشه تو تیراندازی کالج بارد در سایمون راک (Bard College at Simon’s Rock) در سال 1992 مشاهده کرد. اولین نشانه زمانی بود که یه بسته مشکوک برای دانش آموزی به اسم وِین لو (Wayne Lo) به مدرسه تحویل داده شد. مسئول پذیرش وقتی متوجه عبارت «اسلحه کلاسیک» روی بسته شد، با احتیاط رفتار کرد.
اما رئیس مدرسه تصمیم گرفت بسته رو باز نکنه تا خطر نقض حریم خصوصی دانش آموزان حفظ بشه. در عوض، او سرپرست خوابگاه، خانم تِرینکا رابینسون (Trinka Robinson) رو فرستاد تا با وِین لو صحبت کنه. رابینسون از وین پرسید که آیا میتونه بسته رو باز کنه اما وین نپذیرفت. زمانی که رابینسون با رئیس مدرسه برگشت، بسته خالی بود و وین به اونا گفت که داخل بسته فقط قطعات ساده اسلحه بود. سپس، همان شب، یه تماس ناشناسی برقرار شد و به مسئولان مدرسه هشدار داده شد که تیراندازی میخواد بشه. با وجود همه این علائم هشدار دهنده، پلیس هرگز در جریان امور قرار نگرفت. در نهایت وین لو به شش نفر شلیک کرد و دو نفرشون رو کشت
قربانیان خشونت خانگی با عادت کردن به آزار، احساس ترسشون رو از دست میدن
مواد مخدر، الکل و غذا تنها چیزایی نیستن که افراد بهشون معتاد میشن. شاید تعجب کنی ولی سوء استفاده هم میتونه به اعتیاد تبدیل بشه. آرامشی که پس از پایان خشونت به دست میاد، به قدری زیاده که یه حالت هیجانی اعتیادآور ایجاد میکنه. بنابراین، برای رسیدن به این حالت هیجانی، قربانیان به کسانی که آزارشون میدن متکی میشن. در نهایت، این نوع رابطه، غریزه ترس طبیعی فرد کتک خورده رو از بین میبره.
بزارین یه مثل بزنیم، روزی زنی با سازمان حمایت از قربانیان خشونت خانگی تماس گرفت. وقتی مشاور پرسید که آیا در معرض خطره، زن جواب منفی داد. اما با ادامه گفتگو مشخص شد که زن خودش رو تو اتاق خوابش حبس کرده و شوهرش اون طرف در یه اسلحه دستش گرفته و میخواد زنش رو بکشه!
درواقع، با ادامه آزارهای مکرر، احساس ترس زن به حدی ناپدید شده بود که او موقعیت خطرناک رو تشخیص نمیداد. قربانیان بدرفتاری با زندگی مداوم در موقعیت های خشونت آمیز و تهدید کننده، دیگه شریک زندگیشون رو به عنوان یه تهدید واقعی نمیبینن. اونا غریزه محافظت از خود یا کمک گرفتن از دیگران رو کم کم از دست میدن
گاهی اوقات مسئولان مدرسه محیطی رو ایجاد میکنن که کودکان میتونن از کودکان دیگه سوء استفاده جنسی کنن
دائماً اخباری رو در مورد آزار جنسی کودکان توسط بزرگسالان میشنویم. اما موارد مربوط به آزار جنسی کودکان توسط کودکان دیگه کمتر گزارش میشن. زمانی میشه از این اتفاق پیشگیری کرد که مسئولان مدرسه به درستی آموزش ببینن.
برای مثال، توی یه مدرسه، دانش آموزی به نام جویی (Joey) در حال تجاوز به یه پسر بچه هفت ساله در حمام دستگیر شد! این اولین تخلف جویی نبود. جویی تو مدرسه قبلیش کارایی مانند آتش سوزی، استفاده از چاقو، تهدید به مرگ خود و دیگران و رفتار جنسی نامناسب با کودکان کوچکتر رو انجام داده بود.
مسئولان مدرسه به علائم هشدار دهنده توجهی نکردن و اقدامات لازم رو برای محافظت از دانش آموزان انجام ندادن.حتی پس از حادثه تجاوز، مدیر مدرسه به معلمان یا متولیان مدرسه در مورد کاری که جویی انجام داده بود اطلاع نداد. بدتر از اون، زمانی که جویی نشون داد تو یادگیری مشکل داره، مدیر مدرسه موافقت کرد که اونو به کلاس پایین تر منتقل کنن.
مسئولان مدرسه کارای دیگه ای هم برای جویی انجام دادن. جویی دیگه اجازه نداشت بدون نظارت از حموم استفاده کنه! به طرز تکان دهندهای، یه آدم بزرگسال تو حموم جویی رو زیر نظر داشت. یه ماه بعد، جویی به همکلاسی دیگش تو همون حمام تجاوز کرد. حتی اگر یه مدرسه به خوبی توسط نگهبانان نظارت بشه، وجود اونا لزوماً به معنای این نیس که امنیت زیاده. اگر مسئولان مدرسه نتونن به نگهبانا در مورد دانش آموزان خطرناک آموزش بدن، کمک چندانی در جلوگیری از خشونت و سوء استفاده نکردن.
کتاب کفشباز خاطرات فیل نایت، بنیانگذار برند نایکیه که در زمینه مدیریت حرف میزنه. این کتاب میگه: «فارغ از اینکه چه کسبوکاری داشته باشید یا اینکه در چه رشتهای درس خوانده باشید، این کتاب داستان رسیدن به خواستهها و آرزوهاست، راهنمای از هیچ به همه چیز رسیدن، راهنمای گوشدادن به صدای قلب و دویدن دنبال آرزوهاست، داستان شکستخوردن و برگشتن از عمق تاریکی شکست، داستان هدر ندادن استعداد.» سال 1962 بود که فیل نایت از دانشگاه فارغ التحصیل شد. در اون زمان، یه فروشنده خجالتی و ضعیف بود. اما یه رویا داشت: میخواست کفشای دو ژاپنی رو وارد بازار آمریکا کنه. فیل برند تایگر که شرکت اونیتسوکا تولید میکرد رو برای این کار در نظر داشت. این ایده اولین بار وقتی توی دانشگاه استنفورد مشغول به تحصیل بود به ذهنش رسید. توی اون زمان هیچ کس حتی پدرش اونو حمایت نمیکردن.
اما فیل از رویاش دست بر نداشت. اون به سراسر اقیانوس آرام سفر کرد تا پیشنهادش رو به صاحبان کسب و کارهای ژاپنی ارائه بده. مدیر عامل اونیتسوکا دقیقا توی زمانی که اصلاً انتظارشو نداشت، با ایدهاش موافقت کرد و ازش خواست تا یه اسم برای شرکت انتخاب کنه و سریع تر شروع کنه. فیل اصلاً به اسم شرکت فکر نکرده بود و همونجا اسم بلو ریبون رو انتخاب کرد. مدیر عامل اونیتسوکا تصمیم گرفت 300 جفت کفش رو برای فیل کنار بذاره که فیل ظرف چند ماه آینده باید این کفشا رو در صندوق عقب ماشینش به مردم میفروخت. بعد از این که این معامله انجام شد فیل به دور دنیا سفر کرد و از دیدهها و تجربیاتش انگیزه و الهامای زیادی گرفت.
فیل فرهنگهای مختلف رو مطالعه میکرد و میدونست که این اطلاعات یه روز به دردش میخورن. فیل بیشتر از همه تحت تاثیر آکروپولیس قرار گرفته بود، جوری که یه بار متوجه شد ساعتهاست که جلوی معبد «نایک»، خدای پیروزی واستاده. سالها بعد فیل با یه نمایشنامه به اسم شوالیهها The Knights برخورد. نویسنده این نمایش نامه یه نمایش نامه نویس یونان باستان به نام آریستوفانز بود. توی این نمایشنامه یکی از سربازا در معبد نایک یه جفت کفش نو به پادشاه هدیه میداد.
توی زندگی اکثرمون کسی هست که بهمون انگیزه میده و توی سختیها بهمون کمک میکنه
برای فیل، بیل بوورمن مربی دو بود که الهام بخشش بود بوورمن یک کفش باز بود. کفش باز یعنی کسی که به شدت به کفش علاقه داره و اهمیت زیادی به کفش میده. تعداد کفشهای زیادی داره و تموم ویژگیهای یه کفش رو میدونه. مثل کسایی که به اشیاء قدیمی علاقه دارن. بوورمن همیشه دنبال این بود که ببینه کوچکترین تغییرات توی کفش شاگرداش چجوری و چقدر روی عملکرد اونا تاثیر میذاره. اون همیشه در حال آزمایش کردن کفشها بود. از مواد اولیه مختلفی استفاده میکرد و طراحیهای جدیدی رو امتحان میکرد. وقتی فیل برای فروش کفشهاش به بیل مراجعه کرد، دوست داشت که این کفشها رو هم آزمایش کنه. اولین هدفی که بوورمن داشت، این بود که کفشای براق بسازه. اون برای اجرا کردن این ایده از هر چیز عجیب و غریبی استفاده میکرد.
حتی از پوست ماهی! وقتی فیل از ژاپن برگشت، برای شراکت پیش بوورمن رفت. بوورمن هم پیشنهادشو قبول کرد. همکاری این دو نفر واقعا موفقیت آمیز بود. بلو ریبون در آستانه شکوفایی بود و بوورمن هم اسم و رسمی برای خودش دست و پا کرده بود، تا حدی که دیگه داشت ورزشکارای المپیکی رو تمرین میداد. بیل با معرفی کفشهای بلو ریبون به ورزشکارایی که بهشون آموزش میداد باعث شد کفشها بیشتر دیده بشن و در نتیجه به فروش بیشتر کفشها کمک کرد. فیل کورتز نمونه اولیه کفشهای طراحی شده بیل رو برای اونیتسوکا فرستاد و پیشنهاد داد که شرکت این کفشای جدید و آزمایش شده رو وارد خط تولید کنه. اینجوری بود که کورتز شد اولین محصول بلو ریبون.
با رشد بلو ریبون فیل شروع کرد به جمع کردن تیمی که ارزش اعتماد کردنو داشته باشن و اونا هم بهش اعتماد کنن اعضای این تیم مثل کارمندای شرکتای معمولی نبودن. اونا استعداد بالایی داشتن، اما متفاوت بودن. به خاطر همین متفاوت بودن به خوبی با هم کار میکردن. هیشکی تو شرکت حس نمیکرد که باید خوددار و گوشه گیر باشه. کارمندای بلو ریبون از همون اول به چشم انداز و نگرش فیل ایمان داشتن. اولین کارمند فیل جف جانسون بود. اون در کنار بوورمن به طراحی خالقانه کفشها مشغول شد. به خاطر حفظ قدرت تیم فیل چند بار در سال جلساتی برای تشکیل تیم به روش خودش برگزار میکرد که اسم این جلسات رو ایکبیریها یا Butt Faces گذاشته بود.
توی این جلسات افراد میتونستن قبل از مصرف نوشیدنیهای الکلی هر چه قدر میخواستن سر همدیگه فریاد بکشن. این کار برای این بود که همه بدونن هیچ کس اونقدر مهم نیست که بخوان ازش تقلید کنن. فیل کارمنداشو تو تصمیم گیریها شرکت میداد. فیل از این جمله ژنرال پتون پیروی میکرد: به افراد نگین که چجوری یه کاری رو انجام بدن، فقط بگین که چه کاری باید انجام بدن و بعد بهشون اجازه بدین با نتایج کارشون شما رو غافلگیر کنن.
سال 1971 شرکت میخواست تصمیم بگیره که فروش کفشهای اونیتسوکا رو متوقف کنه و محصوالت خودشو تولید کنه. برند بلو ریبون مناسب این حرکت نبود و لازم بود یه شرکت دیگه تاسیس بشه. فیل برای انتخاب اسم شرکت و برند از کارمنداش خواست تا پیشنهاداشونو ارائه بدن. جالبه بدونین که جف جانسون تو خواب اسم نایک به ذهنش رسید. فیل با شنیدن این نام یاد معبد نایک که قبال تو آتن دیده بود و تاثیری که روش گذاشته بود افتاد. و به این ترتیب نایک انتخاب شد.
در ادامه مسیر فیل با دو تا مشکل مواجه شد
اولی توی سال 1973 اتفاق افتاد. وقتی که اونیتسوکا ازش شکایت کرد. این شکایت خواهان رسیدگی به ضررهای مالی بود که بلو ریبون به خاطر نقض قرارداد به اونا وارد کرده بود. اونیتسوکا معتقد بود این نقض قرارداد وقتی اتفاق افتاده بود که بلو ریبون شروع به تولید و توزیع کفشهای نایک تو ژاپن کرده بود.
بلو ریبون هم برای دفاع از خودش از اونیتسوکا به خاطر نقض قوانین علامت تجاری در آمریکا شکایت کرد. بلو ریبون قرارداد انحصاری فروش کفشهای دو و میدانی در آمریکا رو داشت. این در حالی بود که فیل از یه خبرچین متوجه شده بود که اونیتسوکا میخواد یه توزیع کننده دیگه رو توی آمریکا جایگزین کنه. در آخر نتیجه پرونده به نفع بلو ریبون تموم شد و اونیتسوکا ملزم به پرداخت خسارت شد.
دومین مشکل 4 سال بعد یعنی در سال 1977 اتفاق افتاد. وقتی که به نایک اعلام شد که 25 میلیون دلار به دولت بدهکاره. مشکل از جایی شروع شد که رقیبای نایک توی آمریکا یعنی کدز و کانورس با هم متحد شدن تا از یه قانون مبهم گمرکی به نام قیمت فروش آمریکا علیه نایک استفاده کنن. طبق این قانون انواع خاصی از کفشها هزینههای گمرکی خیلی زیادی رو تحمیل میکنن. این دو شرکت هم مدعی بودن که نایک این قانون رو زیر پا گذاشته.
فیل تلاش کرد تا دولت از ادعای خودش عقب نشینی کنه، اما در نهایت به توصیه یکی از مشاورای قابل اعتمادش با پرداخت 6 میلیون دلار به این مشکل هم خاتمه داد. فیل حس کرد که اگه اینجا با دولت وارد جنگ بشه، به اون پیشرفتی که تو ذهنشه در آینده نمیرسه.
فیل بعضی وقتا نسبت به این که پیروزی دقیقا براش چه معنایی داره مطمئن نبود،
اون فقط میدونست که نمیخواد بازنده باشه. این دیدگاه تا حدی به خاطر ترسی بود که از نا امید کردن پدرش داشت، تا حدی هم به خاطر اعتقادش به این بود که کار باید سرگرم کننده و معنادار باشه. بنابراین با وجود اینکه میدونست اگه سهام نایک رو در بورس عمومی ارائه بده، میتونه بعضی از مشکلات مالی رو حل کنه، علاقهاش به سرگرم کننده نگه داشتن کارش باعث شد یکم تردید کنه. فیل کسب و کار خودشو با تکیه به شعار رشد کن یا بمیر جلو میبرد. یعنی به جز یه حقوق متوسطی که برای کارمندا و خودش هزینه میشد بقیه سود دوباره در خود کسب و کار سرمایه گذاری میشد تا رشدش تضمین بشه.
این استراتژی باعث استقلال فیل از بانکها شد. بانکهایی که درخواستهای فیل رو برای وام رد میکردن. اما در عوض شرکت ژاپنی نیشو توی زمینه مالی به فیل خیلی کمک کرد. اما آخرشم به خاطر همون ادعای بدهی 25 میلیون دلاری نایک به دولت فیل مجبور شد سهام نایک رو عمومی کنه و عرضه اولیه سهام اونو انجام بده. فیل بازم نگران بود عمومی شدن سهام شرکتش فرهنگ خاص و قوانین رفتاری و اخلاقی شرکت رو تغییر بده و نایک رو به یکی دیگه از شرکتای ماشینی تبدیل کنه.
اما یکی از همکارای فیل ایده جالبی برای چگونگی طراحی ساختار سهام شرکت ارائه کرد تا از این اتفاق جلوگیری بشه. تا همین الان شرکت نایک به این پایبندیهاش افتخار کرده، چون همین پایبندیها باعث شدن که به خیلی از موفقیتهای جهانی برسه.
توی دهه 90 بود که گزارشی از شرایط کاری خیلی سخت در سوت شاپهای آسیا افکار عمومی رو متوجه نایک کرد
توی پرانتز بگم که سوت شاپها یکسری کارگاههای تولیدی پوشاک بودن که کارگران با حقوق خیلی کم و ساعت کاری بالا و شرایط خیلی سخت کار میکردن. نایک هم مثل خیلی از شرکتهای دیگه این سوت شاپها رو اجاره میکرد.
اما نویسنده اون گزارش میدونست که چون نایک تو جهان مشهوره اگه گزارشی از این شرکت بنویسه میتونه توجه رسانهها رو به خودش جلب کنه. نایک سعی کرده بود تا جای ممکن حقوق این کارگرا رو افزایش بده، اما دولت جلوشو گرفته بود. توجیح دولت این بود که اگه تو یه کشوری کارگر از دکتر حقوق بیشتری بگیره به اقتصاد جامعه ضربه وارد میشه. به خاطر همین نایک رفت دنبال یه راه حل دیگه. دستگاه آبی اتصال کفه رویی کفش به ته کفش یکی از ابزارایی بود که نایک برای بهبود شرایط کارگرا تولید کرد.
این کار یعنی اتصال کفه رویی کفش به ته کفش قبل از این در اتاق پلاستیک زنی انجام میشد، که سمیترین و سرطان زا ترین بخش کارخونه بود. با تولید این دستگاه 97 درصد از سموم سرطان زا کاهش پیدا کردن. نایک این تکنولوژی رو به رقیبای خودشم داد تا اونا هم توی کارخونههاشون ازش استفاده کنن.
نایک به اسپانسرهای ورزشی خودش به چشم یه ماشین فروش محصوالت نگاه نمیکرد و به اونا احترام زیادی میذاشت. به خاطر همین رفتار دوستانه خیلی از اسپانسرا به دوستای نزدیک فیل تبدیل شدن. برای مثال وقتی پسر فیل تو یه حادثه غواصی کشته شد، تک تک حامیای ورزشی نایک از طریق نامه یا تلفن به فیل تسلیت گفتن. واقعا کمتر شرکتی توی جهان وجود داره که این پایبندیهای اخلاقی رو داشته باشه.
اکثر آدما با تست سیگار و آبجو توی دوران مدرسه و نوجوونیشون مواد مخدر رو شروع کردن، که در نگاه اول عواقب جدیای هم براشون نداشته. اما برای خیلی از آدما مواد مخدر غیرقانونی با دوز بالاتر مثل کوکائین یا مواد مخدر افیونی جذابیت خیلی زیادی داره. حقیقتش خیلی مهم نیست که اون ماده مخدر غیرقانونی باشه یا نه. همه این مواد کارشون اینه که با یه فرآیند شیمیایی روی مغز تاثیر بذارن. اگه ندونین که این مواد تاثیرشون روی مغز چجوریه، ممکنه خیلی راحت بهشون معتاد بشین. توی این کتاب، ما به عمق مغزمون سفر میکنیم و میفهمیم که چرا مواد مخدر حس خوبی توی آدم بوجود میاره. با فهمیدن اینکه اعتیاد چجوری عمل میکنه، میشه عادتای اعتیادآورو کنار گذاشت.خب در کنارش اینم میفهمیم که چرا باعث اعتیاد و نابودی میشه. کتاب«هیچوقت کافی نیست» که سال 2019 چاپ شده، درباره مواد مخدر و اعتیاده. توی این کتاب نویسنده علم پشت تمام مواد مخدرها از الکل گرفته تا کوکائین رو بررسی میکنه و میگه چرا بعضی آدما بیشتر مستعد اعتیادن.
توی این کتاب یاد میگیری که:
•چرا علف همه چیزو بهتر میکنه.
•چجوری ممکنه اینکه یک ببر بزنه لت و پارت کنه اما حس آرامش بهت بده.
•چرا مصرف کنندههای آرامبخش همش حس میکنن باید دوز مصرفشونو بالا ببرن.
اعتیاد از واکنش هسته اکومبنس (accumbens) به مواد مخدر ناشی میشه.
تو سال 1954 بود که دانشمندا فهمیدن اعتیاد چه جوری پدیدهایه. یعنی زمانی که روانشناسای کانادایی «جیمز اولدز:( James Olds) و "پیتر میلنر"( Peter Milner) داشتن روی موشها آزمایشایی انجام میدادن تا بفهمن مغز چجوری به محرکا پاسخ میده.
اونا اومدن یک موش رو بیهوش کردن و توی مغزش الکترود کاشتن. وقتی که موش به هوش اومد، با یک جریان الکتریکی ملایم هسته اکومبس مغزش، همون قسمتی از مغز که نزدیک قسمت تحتانی لوب فرونتال(frontal lobe) قرار داره رو تحریک کردن. اونا جریان الکتریکی رو بصورت تصادفی خاموش و روشن نمیکردن، بلکه وقتی موش میرفت یه گوشه خاصی از قفسش یه شوک کوچیک الکتریکی بهش میدادن. بعد یه مدت دیدن موش هی میره همون گوشه خاص قفس تا اون شوک دوباره به مغزش وارد بشه. انگار موش دیگه به اون شوک الکتریکی نیاز داشت.
نتیجه واضح بود: هسته اکومبنس همون مرکز پاداش مغزه. این یه آزمایش خیلی ساده به نظر میاد، اما برای اولدر و میلنر یه کشف عمیق تو زمینه مواد مخدر و اعتیاد بود.
طی تحقیقات گستردهتر، آزمایشای اونا در نهایت نشون داد که مواد مخدر همون کاری رو با مغز انسان میکنه که شوک الکترود با مغز اون موش آزمایشگاهی میکرد. مخدرها هم هسته اکومبنس رو تحریک میکنن. این کار باعث ترشح دوپامین میشه؛ یک انتقال دهنده عصبی که احساس لذت بوجود میاره. نتیجهش اینه که آدما مثل همون موش آزمایشگاهی برای تجربه دوباره اون حس لذت دوباره و دوباره برمیگردن بهش.
اما سلسله اعصاب مغز فقط یه بخش اعتیادآور بودن مواد مخدرو ثابت میکنه. همینجور که یک مصرف کننده مواد کم کم درگیر میشه، فرآیند دیگهای هم این وسط داره اتفاق میفته به اسم «عادت» و عادت چیزیه که زندگی رو برای یک معتاد خیلی سخت میکنه.
مغز در پاسخ به مصرف مواد، فقط دوپامین ترشح نمیکنه، درکنارش هورمونا و کانکشنای عصبیای ایجاد میکنه که اثرشون دقیقا برعکس اثر مواد مخدره. این یه تلاش از طرف بدن انسانه، برای متعادل کردن سیستمای داخلی و حفظ تعادلشون. اگر صبحا اهل نوشیدن قهوه هستین، پس حتما میدونید که با عادت آشنایین. اولین فنجونی که در روز مصرف میکنین، فعالیت مغزتون رو تحریک میکنه. اما این این واکنش انفجاری مغز به مرور کم و کمتر میشه.
بنابراین اگر هر روز به طور مرتب قهوه بخورین، و یک روز نخورین اون واکنش اولیه مغزتون کم میشه و دیگه بیدار کردنش سخته. و مجبورین اون فنجون روزانه قهوه رو بخورین تا مغزتونو بیدار کنه.
عادت کردن یک عنصر اصلی تو اعتیاده. وقتی بدن به یک ماده مخدر خاص عادت کنه، کنار گذاشتنش خیلی سخت میشه.
حالا در نگاه کلی قهوه یک اعتیاد قوی محسوب نمیشه، پس بیاین یه نگاهی به مخدرای قویتر بندازیم.
THC کل مغز رو تحریک میکنه و باعث میشه احساس کنیم همه چیز یکم خاصه.
تک تک ما منحصر به فردیم، و به نوبه خودمون خاصیم. ولی واقعاً هر آدمی به معنای واقعی کلمه از نظر شیمیایی منحصربه فرده. معنیش اینه که هرکسی به یک مخدر خاص یه پاسخ شیمیایی متفاوت میده. برای همینه که بعضی آدما مشروبات الکلی دوست دارن و بعضیام ازش متنفرن!
یا مثلاً ماری جوانا!
توی ماری جوانا ماده به اسم “THC” هست. THC به تنهایی توانایی اینو داره که تمام قسمتهای مغز رو تحریک کنه. این باعث شده که خیلیا ماری جوانا رو به سایر مواد ترجیح بدن.
سایر مواد مخدر، مثلا کوکائین اینجوری نیستن. اونا فقط روی یه بخش خاصی از مغز یا مثلا روی یک نوع از گیرندههای مغز تاثیر میذارن، برای همین تاثیرشون توی طیف محدودیه. برای مثال ممکنه بعد از مصرفش بیشترین چیزی که نصیبتون میشه فقط یه حس سرخوشی زیاد باشه، نه بیشتر.
اما در عوض THC تمام ورودیهای که ما دریافت میکنیم رو بولد میکنه. مثلا موسیقی، جوک و غذا همهشون به شکل تقویت شده دریافت میشن. یا مثلا ممکنه بفهمید دارید خیلی بی دلیل و بی وقفه میخندید یا راجع به هرچی که اطرافتونه شعر و غزل میگین.
مایلز هرکنهام (Miles Herkenham)، عصبشناس آمریکایی تو سال 1990 اثرات THC روی مغزو بررسی کرد.
THC اینجوریه که میاد به گیرندههایی که توسط انتقال دهندههای آناندامید (anandamide) و آراشیدونول گلیسرول2(2-arachidonoylglycerol) تحریک میشن، متصل میشه و اونا رو فعال میکنه، گیرندههایی که در غیر این حالت، مغز بصورت طبیعی تولیدشون میکنه. همین اثر THC رو توضیح میده.
هنوز جا داره که خیلی بیشتر درباره عملکرد دقیق انتقال دهندههای عصبی مثل آناندامید تحقیق بشه اما تا اینجای کار بنظر میاد که این انتقال دهندهها به ما نشون میدن که چی اطرافمون مهمه یا بهم مرتبطه!
منطقیه، وقتی در جهان قدم میزنیم، یه روش لازم داریم تا بتونیم بین ورودیهای حسیمون تمایز قایل بشیم. پس میایم روی اونایی تمرکز میکنیم که از دید ما برا بقامون مهمه. این میتونه شامل هر چیزی باشه. از غذا یا دوستامون گرفته تا حتی یک همسر احتمالی.
بنابراین، به نظر میرسه که آناندامید و انتقالدهندههای عصبی مشابه، سه قسمتهایی از مغز ما رو تحریک میکنن تا مطمئن بشه که تجربیات خاص و مثبت رو مشاهده میکنیم و تشخیص میدیم.
THC هم از همون رفتار آناندامید تقلید میکنه و خودش رو به همون گیرندهها متصل میکنه. در نتیجه، مغز فکر میکنه که همه چیز، حتی پیش پا افتاده ترین محرکا، شگفت انگیز و فوق العادهن.
البته این مشکل ماری جوانا رو سایر مخدرها هم دارن. اونا وضعیت غم انگیز و ناامیدی رو به یه حجم بزرگی از شعر و شور تبدیل میکنن. اما خیلی زود باعث مصرف مکرر و اعتیاد میشن.
مواد افیونی، مثل مسکنهای بدن عمل میکنن، اما مصرف دائمیشون میتونه خیلی خطرناک باشه.
وقتی میخواین به یه تراژدی فک کنین، ممکنه اولین تراژدیای که به ذهنتون میرسه رومئو و ژولیت یا ادیپ رکس (Oedipus Rex) باشه. اما تو دنیای واقعی، تراژدی میتونه همین دور و اطراف ما هم اتفاق بیفته. راه دور نریم، مثلا همین مواد مخدریان که اثرشون تو زندگی آدم مث تراژدی میمونه.
مواد افیونی مدل اثرگذاریشون خیلی بیرحمانهس. اینجوری عمل میکنن که اولش بهت کلی حس امنیت و عشق میدن، اما بعد یهویی تاثیرشون از بین میره. میشید مثل کسی که تو کره ماه به حال خودش رها شده و هیچ اکسیژنی هم برای تنفس نداره. اما چجوری؟
خب، اونا خیلی با مسکنهای دارویی بدن فرق ندارن. مواد افیونی مثل هروئین، فنتلانیل (fentanyl) و اکسی کدون (oxycodone)، همهشون از اندورفینها (endorphins) تولید میشن، و اندورفین چیه؟ همون هورمونهای مسکن طبیعیای که مغز تولید میکنه.
تو قرن نوزدهم یه محقق اسکاتلندی به نام دیوید لیوینگستون (David Livingstone)، یه نمونه بزرگ از اثر اندورفین رو تجربه کرد. وقتی که دیوید درحال سفر کردن به آفریقا بود، یک شیر بهش حمله کرد، و دندونای تیزشو خیلی عمیق توی بازوش فرو کرد و مثل یک عروسک پارچهای پرتش کرد.
لیوینگستون بعداً نوشت که به جای احساس یک درد و عذاب شدید - همونطور که هممون انتظارشو داشتیم – یک حالت رویایی رو تجربه کرد!
درواقع ترشح اندورفین توی بدنش هم دردشو ساکت کرده بود هم وحشت و اضطرابی که بخاطر اون حمله بهش دست داده بود. تو این حالت آرامشی که داشت تجربه میکرد، سعی کرد یه راه فراری پیدا کنه.
با وجود تاثیر زیاد مسکنها، اونا یک جنبه خطرناکم دارن که هیچ راه گریزی ازش نیس.
بعد از یک حجم زیاد سرخوشی مخدر، بلافاصله تاثیرش از بین میره و بعد بدن شروع میکنه به تولید مواد ضد افیونی، که این مواد هر رنج و دردی رو که دارید، بزرگ و پررنگ میکنن.
البته این فرآیند توی شرایط عادی منطقی و حیاتیه. مثلا اگه شما از یک حمله جون سالم به در بردین و تونستین ازون موقعیت فرار کنین، باید بعدش دقیقا بدونین که چقدر صدمه دیدین تا بتونین یه کاری براش انجام بدین یا از دیگران کمک بگیرین. علاوه بر اون، این درد باعث میشه که سری بعدی که توی همچین موقعیت مشابهی قرار گرفتین، محتاطتر باشین و بیشتر مواظب خودتون باشین.
این قضیه درباره مواد افیونی هم صدق میکنه. وقتی که اثرات این مواد از بین بره، فرد معتاد میمونه و کلی مواد ضد افیونی تو بدنش و یه احساس پوچی گنده. ولی فرقش با شرایط عادی اینه که فردی که اعتیاد داره تو این موقعیت فقط یه راه نجات برای تسکین درداش میمونه: مصرف مواد بیشتر!!
برا همینه که معتادای مواد مخدر کارای اسفباری از قبیل کشیدن دوندوناشون برای گرفتن یک نسخه دیگه ازین مواد انجام میدن.
بعضی از آدما بیشتر از دیگران در معرض ابتلا به اعتیاد به الکل هستن.
داروهای رایج، معمولا همه جا قانونیان؛ الکل و نوشیدن مشروبات الکلی هم در بسیاری از کشورا اونقدر عادیه که اکثر مردمشون تو دورهمیها و معاشرتاشون یکی دو لیوانی لااقل با هم مینوشن.
میشه اینطور گفت که اینا دقیقا افرادی ان که از همه بیشتر در معرض معتاد شدن به الکلن.
تو سال 1996 یه تحقیقی توسط کریستینا جیانولاکیس (Christina Gianoulakis) از دانشگاه مک گیل (McGill University’s) انجام شد، که رابطه بین موقعیتای اجتماعی، اعتیاد به الکل و هورمونهای مرموزی به نام بتا اندورفین (beta-endorphins) رو نشون داد.
بتا اندورفینها خیلی رایجن و به طور طبیعی تو بدن انسان تولید میشن. اونا باعث میشن تو موقعیتای اجتماعی احساس خوب، آرامش و ارتباط خوبی با دیگران داشته باشین.
یکی از اثرای نوشیدن الکل افزایش سطح بتا اندورفینه که باعث میشه در موقعیتای اجتماعی وقتی که میخوای با دیگران ارتباط برقرار کنی، احساس راحتی و خوشحالی بیشتری بکنی.
دکتر جیانولاکیس ( Dr. Gianoulakis) معتقده افرادی که به طور طبیعی سطوح بتا اندورفینشون پایینه، خیلی بیشتر مستعد اعتیاد به الکلن. دلیلشم اینه که این آدما تو موقعیتهای اجتماعیشون برای داشتن حس راحتی و شادی بیشتر مدام الکل مصرف میکنن.
خبر بد اینه که، همین روند میتونه باعث ایجاد اعتیاد و عواقب جدیتری براشون بشه.
مصرف بیش از حد الکل باعث بیماری قلبی، سکته و فشار خون بالا میشه. کبد هم تحت فشار قرار میگیره و میتونه باعث بیماری کبد چرب و سیروز هم بشه. در نهایت، ثابت شده که نوشیدن الکل احتمال ابتلا به سرطانهای مختلف رو افزایش میده.
حتی اگه یه مصرف کننده متوسط الکل باشین بازم از عوارض بدش در امان نیستین. یک مطالعه گسترده که دکتر آنجلا ام وودز (Dr. Angela M. Woods) تو سال 2018 انجام داد، نشون داد که فقط یک بار مصرف در روز می تونه خطر ابتلا به بیماریهایی مثل سرطان یا بیماریهای قلبی رو افزایش بده. و هرچقدم که بیشتر بنوشی، این عوارض بدتر و بدتر میشه. فقط دو بار نوشیدن تو روز امید به زندگی رو تا دو سال کاهش میده!
جدای از همه اینا باید بگیم که الکل میتونه آدما رو به انجام کارای غیرقابل توجیه، مثل تجاوز جنسی، سوق بده.
تو ایالات متحده، هرسال به طور متوسط 700000 دانش آموز بین 18 تا 24 سال توسط دانش آموزایی که مشروب خوردن، مورد تعرض قرار میگیرن.
مصرف الکل ممکنه توی بعضی از جوامع از نظر اجتماعی پذیرفته شده باشه، اما خطراتش رو نباید دست کم گرفت.
کوکائین با یه روش جالب روی سلسله اعصاب تاثیر میذاره و در عین حال بشدت اعتیادآوره.
نویسنده این کتاب گفته که مدتهاست دیگه مشروب نخورده و حتی سیگارم مصرف نکرده. اما اون موقعی که کوکائینو کنار گذاشت خیلی براش سخت بود، ولی بهرحال ارزششو داشت، چون الان پر از حس آرامشه، ازون آرامشها که وقتی یک پارتنر بد رفتارو ترک میکنی، تجربهش میکنی.
برای فهمیدن اینکه کوکائین یک مخدر بشدت مخربه، حتما لازم نیس داستان نویسنده رو درباره مصرف کوکایین بشنوی. برای اینکه بدونیم چی کوکائینو تا این حد مخرب میکنه بیاین به نحوه عملکردش یه نگاهی بندازیم.
وقتی که کوکائین مصرف میکنین، احساس خوبی دارین، چون این ماده تأثیر مستقیمی روی ارتباطات عصبی بدن داره. دو سلول عصبی از طریق یک اتصال سیناپسی (synaptic connection) با همدیگه ارتباط برقرار میکنن - به عبارت دیگه، یک شکاف بین اونا وجود داره.
انتقالدهندههای عصبی مثل دوپامین، نوراپینفرین (norepinephrine) و آدرنالین توسط سلول اول در این شکاف آزاد میشن. بعدش به گیرندههای سلول بعدی میچسبن و پیامی رو تو این فرآیند ارسال میکنن.
برای مثال، وقتی دوپامین آزاد شده به گیرندههای عصبی متصل میشه، پیامی از لذت یا پاداش رو از طریق مدار عصبی منتقل میکنه.
در شرایط عادی، وقتی که دوپامین وظیفه خودش رو انجام داد، به سلول اول برگردونده میشه، جایی که میشه اونو بازیافتش کرد و مجددا استفادهش کرد.
اما کوکائین توی این فرآیند اختلال ایجاد میکنه. اینجوری که میاد انتقال دهندهای که دوپامین رو برای بازیافت برمیگردونه رو، متوقف میکنه.
دوپامین به جای اینکه به سلول اولیه برگرده، برای مدت طولانیتری توی شکاف سیناپسی باقی میمونه. بعدش بارها گیرندههای لذت سلول دوم رو تحریک میکنه و احساس لذت شدیدی ایجاد میشه.
البته، این حس لذت شدید برای همیشه دووم نمیارن و نتیجهش میشه اعتیاد.
به گفته فارماکولوژیستها، اثرات لذت بخش کوکائین حدودا 30 دقیقه باقی میمونن. با این حال، طبق تجربه نویسنده، اوج واقعیش حدودا سه دقیقه بیشتر نیست.
بعدش خیلی زود، احساس اضطراب و غم جای این لذت شدیدو میگیره، و فرد مصرف کننده مجبور میشه، تمام انرژی و سرمایه خودش رو صرف تامین یک منبع منظم مواد کنه.
آرامبخشها با تأثیر بر گیرندههای سلولی خاصی، آدم رو آروم میکنن، اما اونا هم به نوبه خودشون بسیار اعتیادآورن.
مرلین مونرو، جیمی هندریکس و مایکل جکسون همگی بر اثر اوردوز جون خودشون رو از دست دادن. با اینکه مرگشون غمانگیز بود و مطبوعات هم در سطح وسیعی پوششش داده بود، اما به عنوان یه رسوایی مطرح نشدن. دلیلشم اینه که اونا از داروهای آرامبخش استفاده کرده بودن: داروهایی مثل نمبوتال (Nembutal)، وسپاراکس (Vesparax) یا پروپوفول (Propofol).
داروهای مسکن که به عنوان آرامبخش نیز شناخته میشن، اعتبار خاصی دارن. اما باید بهشون نگاه دقیقتری بشه. البته اگه بخوایم یکم مکانیسم اثر آرام بخشها رو باز کنیم یکم تخصصی میشه ولی شاید برای خیلیها جذاب باشه؛ برای همین براتون میگیم.
آرام بخشها با تقلید از انتقال دهنده عصبی گاما آمینو بوتیریک اسید (gamma-aminobutyric acid )- یا به اختصار گابا (GABA)، سیستم عصبی رو کند و آرام میکنن.
دو دسته از گیرندهها به گابا پاسخ میدن: GABA-A و GABA-B.
آرامبخشها معمولاً گیرنده GABA-A رو که در غشای نورون قرار داره، هدف قرار میدن. گاباها از پنج پروتئین توی یک حلقه تشکیل شدن. این پروتئینها دروازهای رو تشکیل میدن که باز و بسته میشه.
انتقال دهنده عصبی GABA گیرنده رو فعال میکنه و در نتیجه دروازه باز میشه. وقتی که دروازه باز شد، یونهای کلرید به داخل سلول نفوذ میکنن. بار منفی این یونهای کلرید سلولها رو مهار میکنه و انتقال عصبی بین اونا رو کند میکنه و حس آرامش القا میکنه.
از اونجایی که گیرندههای GABA-A به آرام بخشها مثل گابا پاسخ میدن، آرام بخشها هم کاربردهای خاص خودشون رو دارن. مثلا، برای درمان صرع، اضطراب و بیخوابی استفاده میشن.
متأسفانه، آرام بخشها هم مثل خیلی از مخدرها، بسیار اعتیادآورن. به این خاطره که بدن به زودی با کاهش تعداد گیرندههای GABA-A مواجه میشه. از اونجایی که حالا جاهای کمتری وجود داره که آرامکننده میتونه بهشون بچسبه، برای رسیدن به اثر مطلوب باید دوز بیشتری از هر آرامبخش رو مصرف کنن. در بهترین حالت، این منجر به اعتیاد میشه و در بدترین حالت هم باعث اوردوز!
چیزی که اوضاعو بدتر میکنه اینه که مصرف آرامبخش باعث میشه بیمارا بدون کمک این داروها اصلاً نتونن بخوابن. خب ترک مسکن برای کسی که گرفتار بیخوابی شده خیلی سخته.
شاید پیش خودتون فکر کنین که پزشکای آمریکایی این موضوعو میدونن و موقع تجویز چنین داروهای خطرناکی حتما مراقب این عواقب هستن. اما تجربه میگه اینجوری نیست! طبق مطالعهای که در سال 2016 توسط مارکوس بوخهابر(Markus Buchhaber)، محقق پزشکی آمریکایی انجام شد، نسخههای بنزودیازپین (benzodiazepine) بین سالهای 1996 تا 2013 به میزان 67 درصد افزایش داشتن.
اعتیاد یک مؤلفه ژنتیکی داره و اپی ژنتیک هم میتونه در اون نقش داشته باشه.
افتادن تو دام اعتیاد اصلا خوشایند نیست. برای همین خیلی از مصرفکنندهها با خودشون فکر میکنن که چقدر بدشانس بودن که این اتفاق براشون افتاده. شاید اینجوری راحتتره که فکر کنیم این یک موضوع شخصیتیه و افرادی که قویترن می تونن از اعتیاد اجتناب کنن. ولی خیلی این قضیه درست نیست.
بعضیا به خاطر شخصیتی که دارن، بیشتر در معرض خطر معتاد شدن هستن. یعنی یک عنصر ژنتیکی تو اعتیاد وجود داره.
در سال 1999، گروهی از دانشمندا مطالعهای در مورد اعتیاد به الکل و اعتیاد در دوقلوهای همسان انجام دادن. چرا دوقلو؟ خب، چون اونا تقریباً همشون ساختار ژنتیکی مشترکی دارن.
یکی از یافتههای این مطالعه این بودش که دوقلوها در مقایسه با خواهر و برادرهای معمولی که حدود 50 درصد از ساختار ژنتیکیشون مشترکه، دو برابر بیشتر احتمال داره که هر دو عادات اعتیادآور داشته باشن. یعنی اگر یکی میل به اعتیاد داشته باشه، اون یکی هم شبیهش میشه.
این نشان دهنده ارتباط بین ساختار ژنتیکی و میل به اعتیاده.
تحقیقات بعدی این نتیجه رو تأیید کرده: مطالعه دیگهای نشون داده که کودکانی که در خانوادههایی با سابقه اعتیاد به دنیا میان در معرض خطر بیشتری برای معتاد شدن هستن. حتی اگه در بدو تولدشون تو خانوادههایی بدون سابقه اعتیاد به فرزندخواندگی گرفته بشن.
تا اینجا، واضحه که: ژنتیک روی اعتیاد تأثیر داره. اما چیزی که حتی جذابتره اینه که اپی ژنتیک هم ممکنه تأثیر مشابهی داشته باشه.
حالا اپی ژنتیک چیه؟ اپی ژنتیک یک رشته جدیده. به بیان سادهتر، یک فرد با توجه به شرایط زندگیش و در پاسخ به چالشهاش، یکسری صفات و ویژگیها درش شکل میگیره. و بعد این صفات و ویژگیها از نسلی به نسل دیگه منتقل میشه.
بذارید یک مثال بزنیم.
طبق مطالعهای که در سال 2014 توسط المار دبلیو توبی (Elmar W. Tobi) انجام شد، وقتی که یک نسل والدین، قحطی رو تجربه میکنن، متابولیسمشون با اون شرایط سازگار میشه. یعنی زنده موندن تو اون شرایط سختو یاد میگیرن. بعد این سازگاری محیطی خاص به عنوان یک نشانگر اپی ژنتیک از DNA نسل والد به نسل بعدی منتقل میشه. نتیجه اینه که کودکان این والدین هم میتونن با غذای بسیار کم زندگی کنن و در عین حال به راحتی هم وزن اضافه کنن!
مطالعهای در سال 2015 که توسط هنریتا زوتوریس (Henrietta Szutorisz) انجام شد، نشون داد که همین فرآیند ممکنه در مصرف مواد مخدر هم اتفاق بیفته. در این مطالعه، موشهای نسل والدین به طور منظم در معرض THC قرار گرفتن.
و جالب اینجا بود که بچههای اونا بیشتر احتمال داشت که اختلالات خلقی نشون بدن و مواد افیونی که درو و برشون هست رو مصرف کنن.
مواجهه زود هنگام با مواد مخدر خطرناکه و نوجوونا در معرض خطرن.
تا اینجا دیدیم که هر دو ویژگی ژنتیکی و اپی ژنتیکی ارثی، رفتارهای اعتیادآور رو به وجود میارن. اما همهش این نیست.
وقتی صحبت از مواد مخدر میشه، خیلی مهمه که تربیت و محیط اطراف رو هم در نظر بگیریم، یعنی چیزایی که میتونه بچهها و نوجوونا رو در معرض خطر سوء مصرف مواد مخدر قراربده.
مواجهه زودهنگام با مواد مخدر خیلی خطرناکه.
این قضیه تو یک نظرسنجی در سال 2015 توسط محقق پزشکی آمریکایی موشه زیف (Moshe Szyf) بررسی شد. تو این نظرسنجی بنظر میرسید که جنینها، بچهها و نوجوونایی که در معرض مواد مخدری مانند THC قرار گرفتن، در بزرگسالی نسبت به احساسات پاداشدهنده، از جمله احساسات تحریکشده توسط مواد مخدر، حساسیت کمتری نشون میدن.
نتیجه اینه که چنین افرادی در صورت شروع مصرف، احتمال بیشتری برای مصرف دوزهای بالاتر از مخدرها رو دارن.
علاوه بر این، یک عامل محیطی دیگه هم وجود داره که باید در نظر گرفته بشه: اثر دروازه. ایده پشت این اصطلاح اینه که اگر شروع به مصرف یک دارو کنین، میتونین تسلیم انواع دیگهش هم بشین.
به عنوان مثال، دیوید ام. فرگوسن (David M. Fergusson)، روانشناس نیوزلندی، در یک مطالعه در سال 2014 اثرات قرار گرفتن زودهنگام در معرض حشیش رو بررسی کرد.
اون فهمید که مصرف حشیش قبل از بزرگسالی، به طور کلی باعث افزایش خطر اعتیاد به مواد مخدر در بزرگسالی میشه.
اما فرگوسن فراتر از این مشاهدات رفت. برای اون، نوروپلاستیسیته (neuroplasticity)، توانایی مغز برای تغییر و توسعه در طول زندگی، هم یک مولفه کلیدی بود. مغزهای جوون به طور ویژهای پلاستیکی و انعطافپذیر هستن. این چیزیه که باعث توسعه اجتماعی و هویتی فرد میشه.
این انعطاف پذیری جوون، همچنین به این معنیه که ورودیهای عصبی قوی مثل ورودیهای تولید شده توسط مخدرها اثر خیلی عمیقتری از خودشون به جای میذارن. به طور خلاصه، هر چی جوونتر باشین، در برابر اثرات مواد مخدر آسیب پذیرترین.
این انعطاف پذیری مغز متوقف نمیشه. قشر جلوی مغز آخرین قسمتیه که توی مغز رشد میکنه و فقط وقتی که بالغ میشین کاملاً فعال میشه.
این قسمت خیلی مهمه چون این قشر جلوی مغزه که رفتار تکانشی و استدلال انتزاعی رو کنترل می کنه. در واقع میشه گفت، این همون چیزیه که شما برای سنجش عواقب یک اقدام در برابر مزایای درک شده فوریش استفاده می کنین.
از اونجایی که نوجوونا فاقد این تواناییها هستن، خیلی بیشتر از بقیه در معرض خطر مصرف مواد مخدر و در نهایت افراط در مصرفشون قرار دارن.
نتیجه اصلی کاملا واضح و شفافه. اگر دارین از یک یا چند نوجوون مراقبت میکنین، حتما اونا رو از اثرات و خطرات مصرف مواد مخدر آگاه کنین، به خصوص وقتی در سنین مستعد و حساس هستن.
مخدرها اثرات مختلفی دارن، اما یک ویژگیشون مشترکه: هر واکنش سرگرم کننده یا لذت بخشی که اولش ایجاد میکنن، مرحله بعدی برعکسش اتفاق میفته و لذت تبدیل میشه به غم و اضطراب. این دوره از اضطراب، افسردگی یا درد باعث میشه مصرف کننده مواد دوز بیشتری از موادو مصرف کنه. با این حال، از اونجایی که بدن اونا با اثرات مواد مقابله میکنه و نسبت بهش حساسیت کمتری داره، مصرف کنندهها برای رسیدن به آرامش دوباره نیاز به دوزهای بالاتری دارن. این چرخه اعتیاده و شکستنش خیلی کار سختیه. اما دانش درست درباره مواد مخدر و اثراتش و همچنین درک نحوه رشد مغز انسان، میتونه به معتادا کمک کنه تا از این چرخه نجات پیدا کنن.
کتابِ «چرا اینقدر خستهام؟» برای کساییه که میخوان بر خستگیهای مفرط و مزمنشون غلبه کنن. راهِ این کار برقراریِ رابطه بینِ سیستمِ گوارش، سیستمِ ایمنی و هورمونهاست، که بهشون سهراهیِ انرژی هم میگن. این کتاب بهمون نشون میده که چطور با تغییر توی سبکِ زندگی و رژیمِ غذایی و مدیریتِ استرس سطحِ انرژیمونو بالا ببریم.
اگه میخوای سطحِ انرژیتو متحول کنی رژیمِ غذایی و سبکِ زندگیتو تغییر بده.
آیا شما هم معمولاً بیش از حد احساسِ خستگی و استرس میکنین؟ اگه دائماً بیانرژی هستین و راهی برای این معضل پیدا نمیکنین، بدونین که تنها نیستین.
کاشف به عمل اومده که سطحِ انرژیِ شما بستگی به رابطهای داره که بینِ هورمونها و سیستمِ ایمنی و دستگاهِ گوارشتون برقراره، که اصطلاحاً بهش سهراهیِ انرژی هم میگن. ازاونجا که این سه تا سیستم شدیداً به هم مرتبطن، زیاد پیش میاد که از تعادل خارج بشن. وقتی این اتفاق افتاد، سطحِ انرژیِ شما یهو افت میکنه.
خوشبختانه میشه با ایجادِ تغییراتی توی سبکِ زندگی، با ضعف و خستگیِ مزمن مبارزه کرد. توی بخشای بعدی علتِ دقیقِ اینکه چرا انرژیتون تخلیه میشه رو میفهمین، و یاد میگیرین که چطور با رژیمهای غذاییِ عملی و مدیریتِ استرس، انرژیِ ازدسترفته رو برگردونین.
در ادامه، به این سه تا سؤالم جواب میدیم:
چرا 18 ساعت رژیم فستینگ در روز برای شما مفیده؟
کدوم برنامهی غذاییِ پنج ساله تونست سلامتیِ شرکتکنندههای یه آزمایشو ارتقا بده؟
و چرا قدم زدن توی طبیعت از ورزشهای سنگین انرژیبخشتره؟
داشتنِ انرژیِ زیاد مستلزمِ تعادل بینِ هورمونها، سیستمِ ایمنی و سیستمِ گوارشه.
شاید برای شما هم پیش اومده باشه که صبحها با خستگی از خواب بیدار شده باشین. هرقدر هم که قهوه میخورین، بازم نمیتونین انرژیتونو بالا ببرین. در طولِ روز تمرکز روی کار براتون سخت میشه. وقتی یکی از همکاراتون یه سؤالِ ساده ازتون میپرسه، بهش میتوپین، بلافاصله بعدشم احساسِ عذاب وجدان میکنین. چرا اینجوری میشین؟ جریان چیه؟
اگه کارای روزانه شما رو هم کامل از پا در میارن، بدونین که تنها نیستین. طبقِ تحقیقاتی که اخیراً مرکزِ کنترل و پیشگیری از بیماری انجام داده، 15 درصدِ زنا و 10 درصدِ مردا دائماً احساسِ بیانرژی بودن میکنن. البته خداروشکر مجبور نیستین به این وضعیت تن بدین.
خب پس چیکار کنم که انرژی داشته باشم؟ نویسندهی این کتاب که خودش پزشک و متخصصِ تغذیهست، کشف کرده که اگه ما رابطهی تنگاتنگی که بینِ هورمونها و سیستمِ ایمنی و دستگاهِ گوارشمون برقراره رو درست بشناسیم و ازش به درستی استفاده کنیم، میتونیم سطحِ انرژیمونو تقویت کنیم.
زمانی که شما احساسِ بیرمقی میکنین، دلیلش اینه که این سهراهیِ انرژی از تعادل خارج شده. زنا خیلی بیشتر در معرضِ این بیتعادلی قرار دارن، که دلیلِ اصلیش عادتای ماهانهشونه. عادتِ ماهانه باعثِ نوساناتِ هورمونی میشه. نوساناتِ هورمونی هم باعثِ پایین اومدنِ سطحِ انرژی میشه. شاید اسمِ هورمونهایی مثِ استروژن یا کورتیزول رو شنیده باشین، ولی هورمونا خیلی بیشتر از اینان و هرکدومشون نقشِ مهمی توی پرانرژی بودن و حسِ خوبِ ما دارن.
زمانی که مدام احساسِ خستگی و ضعف و استرس میکنین، منابعی که باعث میشن سیستمِ هورمونیِ شما با نهایتِ گنجایشش کار کنه تخلیه میشن، و این شما رو در برابرِ بیماریها آسیبپذیرتر میکنه. این حقیقت نشوندهندهی رابطهایه که بینِ نوساناتِ هورمونی و بیماریها و انرژی وجود داره.
در همین حال، 100 تریلیون میکروب توی بدنتون وجود داره که بخشِ عمدهشون توی رودهی شما زندگی میکنن. به این مجموعه اصطلاحاً میکروبیوم میگن. زمانی که میکروبیومِ شما متعادل باشه، سطحِ ایمنی و هورمونیِ شما هم تقویت میشه. همه چیز به هم مرتبطه، پس بهبودِ یه سیستم، به نفعِ بقیه هم هست و باعثِ بالا رفتنِ انرژیتون میشه.
تا اینجای کار دونستین که تعادل توی سهراهیِ انرژی باعث میشه از خستگیِ مفرط و بیماری و عفونت در امون بمونین... ولی سؤال اینه که چجوری به این تعادل دست پیدا کنیم؟
نویسندهی این کتاب با مطالعهی تحقیقاتی که دربارهی هورمونها و التهابها و دستگاهِ گوارش وجود داشت، به یه استراتژیِ دو هفتهای رسیده که هدفش غلبه بر خستگی از طریقِ تعادل توی سهراهیِ انرژیه. اسمِ این برنامه دبلیو.تی.افه (WTF) و مهمترین ویژگیش، تغییریه که توی سبکِ غذاییِ شما ایجاد میکنه.
تغییر تو سبکِ غذایی، تعادلِ هورمونی و سیستمِ گوارشیِ شما رو به شدت تقویت میکنه.
سیلویا (Sylvia) یکی از بیمارای نویسنده بود که اصلاً نمیدونست خسته نبودن چه حسی داره. اون هرشب بعد از یه شامِ دیرهنگام میخوابید و هنوز ساعت سهی صبح نشده بیدار میشد. وقتی با هر زحمتی دوباره میخوابید، دیگه صبح شده بود و وقتِ رفتن به سرِ کار. در طولِ روز، به شدت میلش به شیرینیجات میکشید، به خصوص عصرا. این چرخهی معیوب هرروز تکرار میشد و درست قبل از عادتِ ماهانهش تشدید میشد.
هرچند علایمِ بیماریِ سیلویا در ظاهر با هم نمیخوندن، ولی همهشون حاکی از یه منشأ بودن: عدمِ تعادلِ هورمونی.
بیاین به مشکلاتِ سیلویا از دریچهی فعالیتهای هورمونی نگاه کنیم. اون شبا با شکمِ پر میخوابید که باعث افزایشِ غیرعادیِ هورمونِ کورتیزول تو بدنش میشد و همین باعث میشد چند ساعت بعد از خواب بپره. تا عصرِ روزِ بعد سطحِ کورتیزولش فروکش میکرد و منجر به ضعفِ شدید میشد. اونم چون مجبور بود سرِ کار هوشیار بمونه، دست به دامنِ شیرینیجات میشد. در عینِ حال، این نوساناتِ هورمونی که توی اختلالِ پیش از قاعدگیش هم دخیل بود باعثِ تشدیدِ این علایم میشد.
هورمونها چراغهای راهنمای بدنن. اونا روی بیشترِ عملکردهای اساسیِ بدن نظارت دارن. سیستمِ هورمونی علیرغمِ پیچیده بودنش، خیلی هم حساسه. حتی کوچیکترین اختلالی توی محورِ هورمونی، حالا چه به خاطرِ رژیمِ غذاییِ نامناسب باشه یا خوابِ ناکافی یا هرچیزِ دیگه، میتونه بدنو نامیزون کنه. متعادل نبودنِ هورمونها اگه درمون نشه، میتونه انواعِ مشکلاتِ ناخوشایندو به بار بیاره، از بیثباتیِ خلقوخو گرفته تا افزایشِ وزن تا بیماریهای مزمن.
متأسفانه در حالِ حاضر آزمایشی وجود نداره که به طورِ قطع نامتعادلبودنِ هورمونا رو نشون بده. البته برای چک کردنِ سطحِ هورمونها آزمایش وجود داره ولی سیستمِ هورمونی به دلیلِ پیچیدگیهایی که ذاتاً داره عیبیابیِ دقیقش کماکان غیرممکنه. بنابراین بهترین راه برای امتحانِ اینکه محورِ هورمونیِ شما میزونه یا نه، اینه که ببینین سطحِ انرژیتون چقده. یکی از نشونههای متعادل نبودنِ هورمونها اینه که آدم احساسِ بیرمق بودن یا سردرگمی میکنه یا اینکه مدام استرس داره.
هرقدر تشخیصِ نامتعادل بودنِ هورمونا سخته، اصلاحش کارِ آسونیه. طبقِ گفتهی خانمِ نویسنده، تنها کاری که باید بکنین اینه که یه سری تغییرات توی سبکِ زندگیتون ایجاد کنین. اولیش و مهمترینش اینه که باید توی تغذیهتون دقت کنین. تو خیلی آدما غذاهای خاصی باعثِ التهاب میشه. یادتون هست گفتیم سیلویا هرروز عصر سراغِ شیرینیجات میرفت؟ واقعیتش اینه که این کار ریشهی مشکلاتشو حل نمیکرد، چون شکر خودش باعثِ عدمِ تعادلِ هورمونهای استروژن و پروژسترون میشه. ولی خوشبختانه از اونجا که سیستمِ هورمونی و سیستمِ گوارش کاملاً با هم درارتباطن، اون تونست صرفاً با تغییرِ رژیمِ غذاییش باعثِ تعادل در هورمونهاش بشه. شما هم میتونین.
برای بهبودِ سطحِ انرژی مقدارِ زیادی سبزیجات و غذاهای فیبردار بخورین. قندم فقط قندِ طبیعی مصرف کنین.
تا حالا اسمِ آزمایشِ تحقیقاتیِ پرِدایمد (PREDIMED) رو شنیدین؟ این آزمایش پنج سال طول کشید و 7 هزار شرکتکننده داشت که همهشون آدمای 55 تا 80 ساله ای بودن که شدیداً در معرضِ بیماریای قلبی قرار داشتن. یه دسته از این شرکتکنندهها از یه رژیمِ غذاییِ خاص پیروی میکردن که سرشار از میوهجات و سبزیجات و فیبر و قندِ طبیعی بود. اونا هیچنوع غذای فرآوری شده ای مثِ شکرِ تصفیهشده یا گوشتِ قرمز مصرف نمیکردن.
در پایانِ آزمایش، محققا شروع کردن به ارزیابیِ سلامتیِ شرکتکنندهها. نتایج خیرهکننده بود. کسایی که از اون رژیمِ غذایی پیروی کرده بودن، 30 درصد کمتر از دیگران در معرضِ حملات و سکتههای قلبی قرار داشتن.
برنامهی WTF هم یه برنامهی غذاییِ مشابهه که تغذیهی مبتنی بر گیاهخواری رو توصیه میکنه، که ثابت شده هم ریسکِ بیماریای قلبی رو کاهش میده و هم کلسترول رو پایین میاره، در عینِ حال انرژیِ شما رو هم بالا میبره.
توصیهی برنامهی غذاییِ WTF مصرفِ زیادِ سبزیجاته، یعنی 6 تا 8 وعده در روز. چرا؟ چون سبزیجات صدها مادهی مغذیِ گیاهی یا هورمونِ گیاهی تو خودشون دارن. این مواد توی بدنِ انسان باعثِ تعادلِ هورمونی میشن. ضمناً گیاهان بهترین منبعِ فیبرن، که ثابت شده عاملِ کاهشِ بیماریهای قلبی و پایین اومدنِ کلستروله.
یکی از چیزایی که توی برنامهی WTF توصیه میشه، اینه که تا میتونین غذاهای حاویِ فیبرو توی رژیمِ روزانهتون بگنجونید. فیبر سرشار از پریبیوتیکه (prebiotic) که برای سلامتِ روده و دستگاهِ گوارش حیاتیان، با این حال اکثرِ مردمِ آمریکا در روز فقط 10 تا 15 گرم فیبر مصرف میکنن، در حالی که میزانِ موردِ نیازِ فیبر برای زنا 25 گرم و برای مردا 35 گرمه! این سبزیجاتی که اسم میبریم فیبرِ زیادی دارن:کلمِ بروکلی، مارچوبه به خصوص انتهاش، ساقههای کلمبرگ، سیبزمینی شیرین، تره فرنگی و حبوبات.
توصیهی دیگهی برنامهی WTF کاهش یا حذفِ غذاهایی مثلِ لبنیات و گوشت و شکرِ فرآوریشدهست که باعثِ التهاب میشن. اگه نمیخواین این غذاها رو کلاً حذف کنین، لااقل محدودشون کنین و فقط 10 تا 15 درصدِ تغذیهتونو به اونا اختصاص بدین. مثلاً میتونین یک یا دوبار در هفته تخم مرغ یا همبرگرِ ارگانیک بخورین. مصرفِ قندتون رو هم میتونین به خوردنِ یک تا دو تیکهی کوچیکِ شکلات در روز محدود کنین. به جای قندِ فرآوری شده، بهتره از قندِ طبیعییی که توی آجیلها و میوهجات هست استفاده کنین.
وقتی رژیمِ غذاییتونو از یه برنامهی پر از شکر به یه برنامهی پر از فیبر تغییر بدین، خیلی زود بهبود رو توی انرژی و الگوی خوابتون خواهین دید. البته همونطور که در ادامه خواهیم گفت، فقط مهم نیست که چی بخوریم، اینکه کِی بخوریم هم مهمه.
با روزهی متناوب انرژیتونو افزایش بدین
شاید شمام تاحالا اسمِ روزهی متناوبو شنیده باشین. توی این روزهداری که یکی از محبوبترین سبکهای غذاییِ دههی اخیره، شما کلِ غذایی که در طولِ روز میخورینو محدود به یه بازهی زمانیِ خاص میکنین که معمولاً یه بازهی 8 یا 10 ساعتهست، مثلاً از ساعتِ 12 ظهر تا 8 شب، و خارج از این بازه هیچ غذایی مصرف نمیکنین به جز آب. نویسندهی کتاب با الهام از روزهی متناوب، روزهی شبانهروزی رو پیشنهاد میکنه که اساسِ برنامهی WTF رو تشکیل میده.
تکتکِ سلولهای بدنِ شما بر اساسِ ریتمِ شبانهروزیِ طبیعیشون کار میکنن. مشکل وقتی به وجود میاد که ما با خوردنها و خوابیدنهای وقتوبیوقت و بیموقع این ریتمِ طبیعی رو به هم بزنیم. ثابت شده که روزهداری ساعتِ طبیعیِ بدنو بازتنظیم میکنه و ریتمِ سلامتی رو به جریان میندازه. یکی از دلیلاش اینه که روزهداری به سیستمِ گوارشِ شما هرروز استراحت میده، استراحتی که گوارشِ ما خیلی بهش نیاز داره، و در نتیجه تواناییِ این سیستم برای دور زدنِ استرس و بیماریا بالا میره.
برای اینکه یه نمونهی عملی از روزهی شبانهروزی به دست داده باشیم، برنامهی روزانهی خودِ نویسنده رو مثال میزنیم. ایشون در هفته سه روزشو روزههای 16 ساعته میگیره و بقیهی روزا رو هم روزهی 12 ساعته میگیره. به علاوه، اون رژیمِ غذاییِ مبتنی بر گیاهخواری رو که قبلاً گفتیم هم رعایت میکنه. در مجموع، برنامهی غذاییِ نویسنده در طولِ روز به این صورته:
ساعتِ 10 صبح یه صبحونهی مختصر میخوره شاملِ یه بسته پسته و یه فنجون نوشیدنیِ کامبوجا که سرشار از پروبیوتیکه. ظهر که شد یه کاسهی بزرگ عدس، یه مقدار دوغِ گیاهی و یه خرده سیبزمینیِ شیرینو با اسفناج میخوره. ساعتِ 5 و نیمِ عصرم شام میخوره که شاملِ یه کاسه لوبیا سیاهِ مکزیکی و یه آووکادوی کامل و یه مقدار برنجِ گلکلمه. برا دسر هم خودشو با چند تیکه شکلات یا چند تیکهی کوچیک شکلاتِ تلخ مهمون میکنه. دیگه بعدش هیچی نمیخوره تا ساعتِ 10 صبحِ روزِ بعد.
البته ممکنه رژیمی که برای نویسنده جواب میده برای ریتمِ شما مناسب نباشه. یادتون باشه، کلیدِ روزهی شبانهروزی اینه که برای شما جواب بده. به مدتِ دو هفته تواناییِ بدنتونو محک بزنین. این کارو خیلی آهسته انجام بدین تا از پا در نیاین. با روزههای 12 ساعته شروع کنین. مثلاً میتونین از ساعتِ 7 شب تا 7 صبحِ فرداش روزه بگیرین. آروم آروم زمانشو زیاد کنین، تا جایی که به 15 تا 18 ساعت در روز برسه. هرچی بیشتر برین جلو، براتون آسونتر میشه.
برای حفظِ سلامتی و انرژی، استراحتم به اندازهی ورزش مهمه.
سارا یه خانم دکترِ 45 سالهست که سه تا بچه داره. اون میبینه در طولِ روز انرژیِ لازم برای انجامِ وظایفِ روزمرهشو نداره. توی یه مجله میخونه که ورزش سطحِ انرژی رو بالا میاره. برای همین شروع به ورزش میکنه.
تنها وقتی که برا ورزش داره صبحِ زود قبل از رفتن به سرِ کاره. برای همین، ساعتشو روی 4 و نیمِ صبح کوک میکنه و سرِ ساعت پا میشه میره کلاسِ تناسب اندام. اون این کارو شیش روز در هفته انجام میده. آخرِ هفتهها هم توی خونه وزنه میزنه یا حرکاتِ ایروبیک انجام میده. فکر میکنه با این کارا تغییراتِ مثبتی توی زندگیش داره ایجاد میکنه، اما در نهایت دچارِ خستگیِ مفرط میشه و دست به دامنِ نویسندهی کتاب.
ورزش برای عملکردِ درستِ بدن ضروریه. و اگه صبحا قبل از اینکه روزهتونو باز کنین انجامش بدین فایدهش چندین برابر میشه، چون تمریناتِ ورزشی دستگاهِ متابولیکِ بدنو روشن میکنه و این کار منابعِ سوختِ بدنو تبدیل به مولکولهای چربیسوز میکنه. ولی همونقدر که ورزش کردن مهمه، از نقش و اهمیتِ استراحتم به هیچ وجه نباید غافل شد.
هربار که ورزش میکنین، بدنتونو برای حرکاتِ ورزشیِ بعدی قویتر میکنین. به عبارتِ دیگه، بدنتونو برای تحملِ فشارهای بیشتر آموزش میدین. ولی این وسط بدن به فرصتِ تجدیدِ قوا هم نیاز داره. توی همین فرصتهای استراحته که ماهیچههاتون قویتر میشن. اگه فرصتِ تجدیدِ قوا به خودتون ندین، بدنتونو از فوایدِ ورزش محروم کردین. حتی در مواردِ حاد ممکنه باعثِ ضعفِ شدید و آسیب به بدن بشه.
خانمِ نویسنده برای اینکه مشکلِ ضعف و خستگیِ سارا رو حل کنه بهش پیشنهاد میکنه ورزشِ صبحگاهیشو به دو روز در هفته کاهش بده، و چهار روزِ دیگه رو تو رختخواب بخوابه. ضمناً روزانه بیست دقیقه پیادهروی توی طبیعتو بهش توصیه میکنه تا فعال بمونه، ولی نه در حدی که خودشو از پا دربیاره. برنامهی WTF هم توصیهش اینه که ورزشای سنگینی مثلِ بدنسازی و تناسب اندام رو به سه بار در هفته محدود کنیم.
برای بقیهی هفته، برداشتنِ 8 هزار تا 12 هزار قدم در روز یه راهِ واقعاً سادهست تا ورزشو توی برنامهی روزانهمون گنجونده باشیم. به خصوص مواقعی که روزههای طولانی میگیرین، سعی کنین ورزشهاتون از یه ساعت بیشتر نشه، به جاش فعالیتهای سبکتری مثلِ حرکاتِ ملایمِ یوگا انجام بدین. همیشه بهترین راه برای تنظیمِ هورمونها اینه که به بدنتون آسون بگیرین.
استرستونو کم کنین و شبا حداقل هشت ساعت بخوابین تا به سلامتیِ مطلوب دست پیدا کنین.
نویسنده قبل از اینکه برنامهی WTF رو طراحی کنه دائم احساسِ ضعف و بیرمقی میکرد. به عبارتِ علمیش، سطحِ کورتیزولش از تعادل خارج شده بود و خوابِ کم و استرسهای سرِ کار و توی خونه اوضاعو بدتر میکرد. تا اینکه تصمیم گرفت خوابِ درست و مدیتیشن و یوگا رو توی برنامهی روزانهش بگنجونه. تازه اینجا بود که احساس کرد سهراهیِ انرژیش داره یواش یواش به تعادلِ کامل میرسه.
برای اینکه بدنِ شما همیشه درست کار کنه، مدیریتِ استرس ضروریه. استرسِ بیش از حد کورتیزولِ خیلی زیادی ترشح میکنه که نهایتاً باعث میشه انرژیِ شما تخلیه بشه. حتی اگه همهی چیزای دیگهتون درست باشه، باز سطحِ بالای کورتیزول در بلندمدت میتونه انرژیتونو تحلیل ببره.
خوشبختانه با یه سری تغییراتِ کوچیک میتونین این بیتعادلیِ هورمونی رو تنظیم کنین. همونطور که دیدیم، علاجِ التهابات بیشتر به تغذیهی مناسب مربوطه، اما کاهشِ آگاهانهی استرس و داشتنِ استراحتِ کافی هم نقشِ مهمی داره.
رفتن تو طبیعت و تنفسِ هوای تازه فقط برای روح خوب نیست، ثابت شده که ضدِ کورتیزول هم هست، و به عبارتِ دیگه، هم استرسو کم میکنه هم خوابو بهتر میکنه. یکی دیگه از کارایی که میتونه موادِ شیمیاییِ حالخوبکن تولید کنه و کورتیزولِ ما رو تنظیم کنه، فعالیتهای خلاقانهست، مثلِ نوشتن، کارهای داوطلبانه و تدریس.
در کنارِ اینا، باید تصمیم بگیرین عواملِ استرسزا رو هم تا جایی که میتونین توی زندگیتون کم کنین. مثلاً نویسندهی این کتاب قبلنا یه باشگاه میرفت که خیلی از محلِ زندگیش دور بود. ولی بالاخره فهمید ورزش کردن به استرسِ رفتوبرگشتش نمیارزه. شمام باید سبک سنگین کنین ببینین چه کارایی ارزشِ حرص و جوش خوردنو داره، و تا جایی که ممکنه استرسهای منفی رو از زندگیتون حذف کنین، به خصوص که استرس قندِ خونو هم بالا میبره.
بالاخره، برای اینکه سهراهیِ انرژیتونو کامل پاکسازی کنین، باید خوابِ کافی داشته باشین. ثابت شده که داشتنِ حداقل هشت ساعت خواب در شب، انسدادهای هورمونی و نامیزونیِ هورمونها رو به میزانِ قابلِ توجهی برطرف میکنه. سالِ 2010 دانشگاهِ پزشکیِ اِموری (Emory) یه آزمایش کرد که نشون داد کسایی که در شبانهروز کمتر از شیش ساعت میخوابیدن بالاترین میزانِ هورمونهای مضرو داشتن.
بنابراین اگه میتونین، شبا به جای 6 الی 8 ساعت، 9 الی 10 ساعت بخوابین و بعد از یه مدت ببینین چه احساسی دارین. ضمناً وقتی بیشتر بخوابین، روزهداری هم یه کوچولو سریعتر میگذره!
به این برنامهی غذایی و ورزشیِ جدید به چشمِ یه سبکِ زندگیِ جدید نگاه کنین، نه یه تغییرِ آنی.
دوهفتهی اولِ برنامهی WTF خیلی مهمه. بعد از دو هفته روزهداریِ شبانهروزی و خوردنِ غذاهای عمدتاً گیاهی و پرفیبر و کمشکر، و بعد از اینکه برنامهی سالمِ خواب و ورزشتون روی غلتک افتاد، به احتمالِ زیاد متوجهِ بهبودیِ چشمگیری توی سطحِ انرژی و روحیه و گوارشتون خواهید شد.
ولی نیازی به توقف نیست. وقتی میشه تا آخرِ عمر انرژی رو اینطوری بالا نگه داشت، چرا که نه؟
وقتی دو هفتهی اولِ برنامهی WTF رو به پایان رسوندین، به توصیهی نویسنده سه ماهِ دیگه هم ادامهش بدین و بعد دوباره سطحِ انرژیتونو ارزیابی کنین. اگه چیزی که میبینین و احساس میکنینو دوست داشتین، سه ماهِ دیگه هم انجامش بدین، و همینطور برین تا آخر.
برنامهی سهماهه ی شما بسته به سبکِ زندگی و برنامهی ورزشیتون میتونه متفاوت باشه. مثلاً ممکنه بخواین چار روز در هفته روزههای 12 تا 16 ساعته بگیرین، و دو روزِ دیگه رو روزههای 16 تا 18 ساعته. اینجوری یه روز کلاً آفین. البته برنامهی مادام العمرتون ممکنه کاملاً فرق کنه. همونطور که هدفِ روزهداریِ شبانهروزی دستیابی به سلامتیِ کامله، هدفِ برنامهی WTF هم اینه که در خدمتِ سلامت و آرامشِ شما باشه. بنابراین اگه استرسِ روزهداری رو به خودتون راه بدین، نقضِ غرض میشه.
یادتون باشه، اینکه هر از گاهی برنامهی روزهداریتونو تغییر بدین تا با شما سازگاریِ بهتری داشته باشه هیچ اشکالی نداره. مثلاً اگه قراره جمعهشب مهمونی برین، میتونین زمانِ روزهتونو یه ساعت عقب بندازین، و صبحِ روزِ بعد هم یه ساعت دیرتر افطار کنین. یا اگه یه شب شامو قراره بیرون بخورین، میتونین بر همون اساس زمانِ صبحانهی فرداتونو هم تنظیم کنین.
درسته که توی کوتاه مدت یه سری نتایجِ مثبتو تجربه میکنین، ولی تمامِ تغییراتِ این سبکِ زندگی یه شبه حاصل نمیشن. تحقیقات نشون داده تغییراتِ اصلی توی وضعِ سلامتِ شما از جمله کاهشِ سطحِ کولسترول، کاهشِ فشارِ خون و کاهشِ وزن فقط وقتی ایجاد میشه که روزهی متناوبو توی بلندمدت تمرین کنین. پس یادتون نره: هرقدر بیشتر توی مسیر بمونین، بیشتر ازش سود میبرین.
توی این خلاصه کتاب، ما با روشی آشنا میشیم که مت هِیگ برای درمان خودش ابداع کرد. روشی که به ما یاد میده با ترس به جنگ ترس بریم و از مخفی شدن توی دایره امن خودمون دست برداریم. در ضمن، میبینیم که چطور کتابها تبدیل به طناب نجات مت شدن و کمک کردن که توی تنهاترین روزهای خودش، دوستی داشته باشه که زبونش رو میفهمه.
چی میشد اگر توی یک لحظه، کاملاً ناگهانی، بدون هیچ اخطار قبلی، به خودت میومدی
و میدیدی ذهنت نمیتونه جهان اطراف رو درک کنه؟ انگار که افکارت ناگهان تموم شدن و دیگه حتی توانایی فکر کردن هم نداری؟
این دقیقاً اتفاقی هست که برای نویسنده افتاد. مت هِیگ وقتی که هنوز 24 سال سن داشت، دچار یک پنیک اتک یا همون حمله عصبی وحشتاک میشه. اونقدر وحشتناک که دیگه حتی نمیتونسته خونه رو ترک کنه. نویسندۀ ما در نهایت چیکار میکنه؟ به جای اینکه توی دایره امن خودش مخفی بشه یا خودش رو با الکل و مواد آروم کنه، برای اولین بار توی زندگی به احساسات درونش اجازه میده که کامل بروز پیدا کنن و اینجوری کمکم با مشکلش کنار میاد.
توی یک صبح آفتابی و گرم توی شهر ایبیزا (Ibiza)، واقع در کشور اسپانیا
نویسنده داستان ما یعنی مت هِیگ، دچار یک حملۀ عصبی میشه. این حمله انقدر شدیده که حتی نمیتونه از تخت خودش بیرون بیاد. مت تازه 24 سالش شده بود و توی یک ویلای زیبا با دوستدختر خودش زندگی میکرد. یک شغل هم توی یک کلوب شبانه برای خودش دست و پا کرده بود و شبهای تابستون رو اینجوری سپری میکرد.
درسته که مت زیاد الکل میخورد و گاهی هم نگرانی درباره آینده به سراغش میومد و از خودش میپرسید که میخواد با زندگیش چیکار کنه، اما تا الان هیچوقت احساس افسردگی جدی نکرده بود. اما با اینحال، به دلیلی نامشخص، امروز دچار حمله عصبی شده بود.
برای 3 روز، مت نه میتونست بخوابه، نه میتونست از تخت بیرون بیاد. حملههای عصبی به صورت مداوم ادامه داشت و ولش نمیکرد. قلبش انقدر سخت میزد که همش حس میکرد الانه که بمیره.
حتی یکبار درد انقدر زیاد شد که حس کرد دیگه نمیتونه این فشار رو تحمل کنه و اینجا بود که یک فکر خیلی جدی به سراغش اومد. اینکه خودش رو بکشه و از شر این وضع خلاص بشه. به هر زوری بود خودش رو به لبۀ یک صخره در نزدیکی ویلا رسوند و سعی کرد جرات پریدن رو توی خودش پیدا کنه. اما فکر کردن به دردی که این مرگ برای عزیزانش به جا میگذاشت، کمک کرد که جلوی خودش رو بگیره.
آندریا (Andrea)، دوست دختر مت، توی این مدت کنارش بود و حسابی هم نگرانش شده بود. پس اصرار کرد که حتما پیش یک دکتر برن و این دکتر هم برای قرصهای آرامبخش تجویز کرد. این قرصها خیلی فایده نداشتن. اما حداقل باعث شدن مت برای مدتی نسبت به درد بیحس بشه. به لطف همین قرصها بود که مت تونست به کشور خودش یعنی انگلیس برگرده. جایی که پدر و مادرش با اضطراب منتظرش بودن.
برای یکی که از بیرون ماجرا رو نگاه میکرد، احتمالاً زندگی مت خیلی آروم به نظر میومد. روی یک مبل دراز میکشید، روزنامه میخوند و آشپزی میکرد. توی ذهن مت اما... آشوبی به پا بود. ذهنش درست وسط یک ترکیب سمی از افسردگی و اضطراب گیر کرده بود. افسردگی ذهنش رو پر از افکار تاریک و مسموم میکرد، بهش احساس بیارزش بودن میداد و امیدش رو از بین میبرد. از اون طرف اضطراب باعث میشد مدام حملههای عصبی بهش دست بده.
حتی اینکه بخواد تا سر خیابون هم بره، براش بیش از حد سخت بود. مت گهگاه برای مقابله با ترسی که داشت، برای خودش یک هدف ساده میذاشت. میگفت میرم بیرون یک شیشه شیر میخرم. اما به محض اینکه پای خودش رو از خونه بیرون میذاشت، نفسهاش تند میشد. توهم میزد که شیاطین دارن نگاهش میکنن یا احساس میکرد که قراره یک اتفاق خیلی بد بیافته.
اگر هم به این احساسات غلبه میکرد، شروع به قدم زدن میکرد و وارد مغازه میشد، باز اضطراب بدتر از قبل به سراغش میومد. دیدن کلی محصول و کالای مختلف با برچسبهای رنگی و متنوع، براش مثل یک کابوس بود. انقدر گیجش میکرد که باید کلی زور میزد تا شیشه شیر رو بین این همه جنس تشخیص بده. و بدتر اینکه کابوس اینجا تموم نمیشد. بعد از این باید با یک صندوقدار ارتباط برقرار میکرد و تظاهر میکرد که حالش کاملاً خوبه.
آیا واقعا اضطراب و افسردگی شدید میتونه ناگهان مثل یک صاعقه بزنه وسط زندگی ما؟
ظاهرا که اینجور بود. مثل این میموند که یکی رفته باشه داخل مغزش، یک دکمه رو زده باشه و ناگهان همهچیز از کار افتاده باشه. اما این واقعیت ماجرا نبود. مت میگه بعداً که درست به گذشته نگاه کرد، فهمید که اضطراب خیلی قبلتر از این حملههای عصبی به سراغش اومده بوده.
اولین خاطره مت از اضطراب، مربوط میشه به 10 سالگیش. تصویری توی ذهنش هست از شبی که بابا مامانش برای شام بیرون رفتن، اون هم نشسته توی خونه، با اضطراب منتظره که برگردن و مدام بدترین فکرها سراغش میان. نکنه تصادف کرده باشن؟ نکنه سگهای وحشی بهشون حمله کرده باشن؟ واقعاً از وقتایی که پدر و مادرش شب ها بیرون میرفتن، متنفر بود.
هر چقدر مت بزرگتر شد، ترسش از تنهایی هم بدتر شد. مثلاً وقتی که 13 سالش بود، مدرسه براشون یک اردو برگذار کرد. همه بچهها با هم به یک مزرعه رفتن و شب رو توی انبار کاه گذروندن. این وضعیت انقدر مت رو مضطرب کرده بود که شب توی خواب شروع به فریاد زدن کرد، بلند شد رفت کنار پنجره و با مشت شیشهاش رو شکست.
حتی وقتی که به دانشگاه هم رفت، اضطراب همچنان باهاش باقی مونده بود. درسته که الان دیگه به کمک الکل کمی کنترلش میکرد. اما وقتی قرار میشد یک ارائه 20 دققهای در مورد تاثیر کوبیسم در تاریخ هنر بده، اینجا بود که دیگه حتی چندین و چند پیک نوشیدنی هم فایده نداشت و اضطراب کار خودش رو میکرد. مت از ترسِ خودش دقیقاً قبل شروع کلاس به دستشویی پناه میبرد و با انگشتای لرزان نوشتههایی که آماده کرده بود رو بالا پایین میکرد.
در نهایت همین فشار وحشتناک هم کار خودش رو کرد. مت برای اولین بار از واقعیت فاصله گرفت. احساس کرد که کاملاً از بدن خودش جدا شده، انگار که داره از بیرون خودش رو تماشا میکنه. این واکنش طبیعی ذهن ما به اضطراب زیاده. شاید این اتفاق در ظاهر خوب باشه و کمک کنه استرس خودمون رو کنترل کنیم. اما باعث میشه از خودمون فاصله بگیریم و زندگی رو درست تجربه نکنیم.
البته، راحته که بعد یک اتفاق مثل حمله عصبی، به گذشته خودت نگاه کنی و بفهمی نشونههای این حمله خیلی قبلتر از خودش نمایان شده بودن. اما توی خود اون لحظهای که با یک نشونه روبرو میشی، احتمالاً اهمیتش رو درک نمیکنی. تمام اتفاقهایی که تا اینجا گفتیم، در زمان خودشون برای مت کاملاً طبیعی بودن. اصلاً حس نمیکرد که اتفاق خیلی عجیبی داره براش میافته. برای ما هم احتمالاً طبیعی باشن. همه ما اضطراب رو توی زندگی تجربه میکنیم. اما لزوماً این اضطرابها باعث یک حمله عصبی و فلجکننده نمیشن.
اصلاً چی میشه که اضطرابها تبدیل به فروپاشی تمام عیار آدم میشن؟ مت معتقده که اضطرابش به این دلیل بدتر شد که همش تلاش میکرد سرکوبش کنه. دلیلش هم این بود که میخواست اطرافیان قبولش کنن. پس فکر میکرده لازمه این اضطراب رو مخفی کنه و الکل توی این کار بهش کمک میکرد.
علم پزشکی تونسته برای بیماریهایی درمان پیدا کنه، که همین یکی دو دهه پیش فکر میکردیم درمانی ندارن
بیماری ایدز الان دیگه حکم مرگ قطعی رو نداره. زایمان هم میتونه خیلی راحتتر انجام بشه. خلاصه ما دیگه عادت کردیم که علم بیاد و جواب تمام مشکلات ما رو پیدا کنه.
اما متاسفانه، تحقیقات علمی هنوز در مورد افسردگی خیلی به قطعیت نرسیدن. چی باعث افسردگی میشه؟ چطور میشه درمانش کرد؟ واقعاً جواب مشخص نیست. کلی نظریه در این مورد وجود داره که با هم جور در نمیان.
تا مدتها، دانشمندها فکر میکردن که افسردگی به دلیل عدم تعادل شیمیایی توی مغز ما اتفاق میافته. میگفتن که دلیل افسردگی اینه که سطح سروتونین مغز کاهش پیدا میکنه. سروتونین یک انتقالدهنده عصبی هست که دانشمندها معتقدن کارش مدیریت حس و حال ما هست. همین تصور بوده که یک بازار 6 میلیارد دلاری از داروهای ضدافسردگی ایجاد کرده.
اما قضیه به همین سادگی نیست. شاید این داروها تونسته باشن به آدمهای زیادی کمک کنن. اما کلی آدم دیگه هم هستن که این داروها هیچ کمکی بهشون نکردن. حتی کسایی هم هستن که وقتی به سراغ داروهای دیگه رفتن، داروهایی که روی بخش دیگهای از فعل و انفعالات مغز تاثیر میگذارن، بیشتر براشون موثر بوده.
یک سری از دانشمندهای دیگه هستن که باور دارن سطح سروتونین هیچ ربطی به افسردگی نداره. این دسته میگن که افسردگی به خاطر درست عمل نکردن یک بخش از مغز به اسم «نوکلئوس آکامبنس» (Nucleus Accumbens) اتفاق میافته. یک بخش کوچیک در وسط مغز که حدس میزنیم مسئول دو حس لذت و اعتیاد باشه.
انتقادی که به هر دوی این نظریهها وارده، اینه که مغز رو جدا از بدن میبینن. فقط کافیه به برخی از علائم افسردگی و اضطراب نگاه کنیم تا بفهمیم این دو تا اصلا از هم جدا نیستن. خیلی از علائم نویسنده، یعنی مت هاگ، فیزیکی بودن. اضطراب خودش رو به شکلهای مختلف نشون میداد. مثلاً حس سوزن سوزن شدن روی پوست یا نفس نفس زدن مت. افسردگی یک درد فیزیکی بود که روی قفسه سینه مت سنگینی میکرد.
اگر باز هم به کاوش خودمون ادامه بدیم، با یک واقعیت دیگه هم روبرو میشیم. اینکه بدنهای ما از جهان اطراف هم جدا نیستن. یک روانشناس تکاملی به اسم جاناتان راتنبرگ (Johnathan Rottenberg) معتقده که محیط جامعۀ ما هم به اندازه مواد شیمیایی داخل ذهنمون، روی سلامت روانی ما تاثیر داره.
همه اینها رو گفتیم که بفهمید شناسایی ریشۀ افسردگی واقعا کار سختیه. هیچ راهکاری وجود نداره که برای همه آدمها جواب بده. خبری هم از یک داروی جادویی نیست که افسردگی رو یک شبه خوب کنه. اما شما هم میتونید مثل نویسنده کتاب، راه خروج از دنیای تاریک افسردگی رو پیدا کنید. اما قبلش لازمه که پیچیدگی ذاتی این وضعیت رو قبول کنید و حاضر باشید وقت بگذارید و به دنبال ابزارهای مناسب بگردید.
اگر پای شما بشکنه، میرید گچش میگیرید
آدمهای دیگه هم با دیدن این گچ، سریع متوجه موضوع میشن و به شما کمک میکنن. وقتی سوار اتوبوس میشید، غریبهها صندلی خودشون رو به شما میدن و دوستهای شما میرن خریداتون رو انجام میدن. درسته که این وضعیت راحت نیست، اما حداقل دیگران حواسشون به شما هست.
افسردگی و اضطراب اما ماجراشون فرق میکنه. نه تنها کنار اومدن باهاشون سخته. بلکه نامرئی هم هستن. وقتی که مت دچار حمله عصبی میشده، از بیرون که نگاه میکردی، فقط به نظرت میومد که یکم کند شده و انگار حواسش پرته. حالا اگر خیلی آدم حواسجمعی بودی، شاید این هم میفهمیدی که مردمک چشمهاش بزرگ شده. اما هیچکی درست نمیفهمید که درونش چی میگذره.
مت توی یکی از بدترین روزهایی که بعد از فروپاشی ذهنش داشت، ناگهان توی اتاق پدر و مادرش میزنه زیر گریه. پدرش که صدا رو میشنوه، میاد توی اتاق و محکم بغلش میکنه. برای یک لحظه مت احساس آرامش و راحتی میکنه. اما بعد پدرش زمزمه میکنه که «خودت رو جمع و جور کن.»
البته که پدر مت فقط قصد کمک کردن داشته. واقعاً هم میخواسته که حال پسرش خوب بشه. اما اینکه از یک آدم افسرده بخوای خودش رو جمع و جور کنه، واقعاً شدنی نیست. اینجا مت احساس میکنه که ذهنش داره از هم میپاشه. کنترل کافی هم برای جلوگیری از این احساس نداشته. مت نیاز داشته آدمها بهش اجازه بدن خودش رو خالی کنه و ازش حمایت کنن، نه اینکه بهش بگن خودش رو جمع و جور کنه.
متاسفانه توی جامعه ما، به مردها فضای کافی برای صحبت درباره احساساتشون داده نمیشه. و این موضوع میتونه عواقب وحشتناکی به بار بیاره. درسته که زنها دو برابر بیشتر از مردها دچار افسردگی میشن، اما احتمال اینکه مردها توی این حالت دست به خودکشی بزنن بیشتره. توی بریتانیا، مردها سه برابر بیشتر از زنها دست به خودکشی میزنن. توی یونان، وضع از این هم خرابتره. مردها 6 برابر بیشتر از زنها خودکشی میکنن.
این آمار واقعاً نگرانکننده است. ظاهرا خیلی از مردها باور دارن که خودکشی تنها راه خلاص شدن از وضعشونه. مت معتقده که تا وقتی ما یاد نگیریم درباره افسردگی صحبت کنیم، اوضاع قرار نیست عوض بشه. برای خودش 10 سال طول کشید تا بتونه راحت با همه در مورد اتفاقی که افتاده صحبت کنه. اما توی این مدت همیشه با آندریا میتونسته صحبت کنه و باور داره که همین زندگیش رو نجات داده.
صحبت درباره افسردگی و اضطراب نباید برای ما مثل یک لکۀ ننگ باشه. درست مثل صحبت درباره یک پای شکسته میمونه. ما باید بفهمیم که این مشکلات کاملاً طبیعی هستن و نباید ازشون خجالت بکشیم. واقعاً هر کسی ممکنه دچارشون بشه، پس نباید خودمون رو به خاطرشون قضاوت کنیم. وقتی هم با کسی روبرو میشیم که دچار افسردگی و اضطرابه، باید ازش حمایت کنیم و حواسمون بهش باشه.
فرض کنیم که شما با یک دوست خوبتون دور یک میز نشستید و دارید سعی میکنید چیزی رو براش توضیح بدید
شما دهن خودتون رو باز میکنید و کلمات رو شکل میدید. اما دوست شما حرفتون رو نمیفهمه. شما دوباره و دوباره تلاش میکنید. اما انگار که فقط یک مشت صدای بیمعنی تولید میکنید، چون دوست شما فقط با بهت و سردرگمی بهتون خیره شده.
این حسی بود که نویسندۀ کتاب بعد از بحران روحی خودش داشت. احساس میکرد که اصلاً نمیتونه برای خانواده و دوستاش حسش رو توضیح بده. جهانِ این آدمها انقدر با جهان خودش فرق داشت که انگار بخواد درباره زمین برای فضاییها توضیح بده. بدتر اینکه خودش هم درست نمیتونست این تجربه رو در قالب کلمات بیان کنه. انقدر توی منجلاب افسردگی و اضطراب گیر کرده بود که اصلاً نمیتونست دید درستی نسبت به وضعیتش داشته باشه.
وسط این همه فشار بود که یک طناب نجات پیدا کرد: یعنی کتاب. کتاب خوندن معمولاً به عنوان راهی برای فرار از واقعیت دیده میشه. اما برای مت دقیقاً برعکس بود. کتابها راهی بودن تا خودش رو دوباره پیدا کنه.
وقتی که کتاب «ناطور دشت» رو میخوند و با بدبینی شخصیت اصلی کتاب یعنی هولدن کالفیلد روبرو میشد، یا وقتی که کتاب بیگانۀ کامو رو میخوند و قهرمان جدا افتادۀ اون رو میدید، برای اولین بار کمتر حس تنهایی میکرد. براش مشخص بود که نویسندۀ این کتابها خوب میدونن جدا افتادن از جامعه و درد کشیدن یعنی چی.
زبان ادبی میتونه عجیب باشه. نویسندهها ممکنه برای ضرورت شعری به دنیا رنگ و بوی متفاوتی بدن. اما همین زبان بود که به مت کمک میکرد تجربههای خودش رو درک کنه. هر چی نباشه، نگاه مت به دنیا الان خیلی با نگاه آدمهای «عادی» فرق داشت. زبان شاعرانه راهی بود برای اینکه بتونه تجربه خودش رو به خودش توضیح بده.
کتابها کار دیگهای هم برای مت کردن: بهش اجازه دادن که حس هدف داشتن رو تجربه کنه. درسته که زندگی خودش الان مسیرش رو گم کرده بود و معلوم نبود چه اتفاقی قراره براش بیافته. اما قهرمانهای کتابها یک زندگی هیجانانگیز و پر حادثه داشتن. اونا به سرزمینهای دور سفر میکردن، به جنگ میرفتن و عشقهای زیبا رو تجربه میکردن. افسردگی عمیق مت باعث شده بود حس کنه آینده نداره، پس وقتی درباره آدمهایی میخوند که آینده داشتن، احساس آرامش میکرد.
مت چهارده سال بعد از بحران روحی خودش، بالاخره کلمات مناسب رو برای توضیح اضطراب و افسردگیاش پیدا کرد. کلماتی که تبدیل به این کتاب شدن. کتابی که خودش تبدیل شده به یک راهنما که دیگران میتونن برای نجات از افسردگی ازش استفاده کنن. کتابی که در واقع مدرکی هست از اینکه آدمهای افسرده هم میتونن آیندۀ روشنی داشته باشن، حتی اگر این آینده رو توی لحظات تاریک افسردگی نبینن.
چند ماه بعد از ماجرای بحران روانی، یک روز مت از خواب بیدار شد و خیلی عادی به روزی که در پیش داشت فکر کرد
در کمال ناباوری متوجه شد که این افکار باعث نشده احساس اضطراب کنه. فکرهاش کاملاً خنثی بودن. این اولین بار بود که در طول این ماهها، احساس آرامش میکرد.
چند روز بعد، متوجه شد که داره از گرمای تابش خورشید روی صورت خودش لذت میبره. این هم یک تجربه جدید بود. مدتها بود که نتونسته بود هیچ لذتی رو تجربه کنه. این لحظات کوتاه آرامش و خوشی باعث شدن کمی امیدوار بشه. انگار نشونههای کوچیک اما امیدبخشی بودن درباره اینکه قراره کمکم حالش بهتر بشه.
ولی مساله اینجا بود که این لحظات خیلی خیلی کم بودن و همین دوباره تبدیل به بهونهای برای افکار تاریک شد. مت همش نگران بود که افسردگی و اضطراب باعث بشه عقلش رو کامل از دست بده. اسم این حالت «فرا اضطرابه». یعنی ما از نگران بودن خودمون هم نگران میشیم. فرا اضطراب میتونه آدمها رو توی یک دور باطل گیر بندازه. برای مت هم همینطور شد. حداقل تا وقتی که راهی پیدا کرد تا از همین فرا اضطراب برای بهتر شدن حال خودش استفاده کنه.
مت از تنها بودن، بیرون رفتن یا ارتباط با بقیه آدمها واقعاً وحشت داشت. به مرور زمان، دنیاش داشت کوچیک و کوچیکتر میشد.
تقریباً 4 سال بعد از شروع بحران بود که دوستدخترش، آندریا، با یک هدیه تولد متفاوت غافلگیرش کرد: یک سفر به پاریس. حتی فکر به این موضوع هم حسابی مت رو میترسوند. وقتی تو با راه رفتن توی خیابون هم دچار حمله عصبی میشی، چطور قراره به یک کشور دیگه سفر کنی؟
اما بعد به این فکر کرد که نرفتنش چه معنایی میتونه داشته باشه. یک صدای وحشتزده بهش گفت که اگر به این سفر نره، یعنی قبول کرده که یک آدم روانیه. پس، از ترس اینکه یک فروپاشی کامل ذهنی رو تجربه کنه، تصمیم گرفت با ترس خودش از فضاهای عمومی روبرو بشه و به این سفر بره.
درسته که در تمام طول مدت سفرش، احساس اضطراب میکرد. اما اینبار دچار حملۀ عصبی نشد. بهتر از چیزی که فکرش رو میکرد، از پس این سفر بر اومد. و بودن توی یک جای جدید، کمک کرد که از یک زاویه جدید به زندگیش نگاه کنه. واقعاً باعث شد که جهانش بزرگتر بشه و بهش اجازه داد که فکرهای خودش رو یکم کمتر جدی بگیره.
روبرو شدن مت با ترسهاش، باعث شد کم کم بفهمه که باورهاش لزوماً درست نبودن. اشکالی نداشت اگر توی یک مغازه از خودش رفتار عجیبی نشون میداد. دنیا اینجوری تموم نمیشد. چیزی نمیشد اگر وسط یک قطار بهش حمله عصبی دست میداد. هیچکی قرار نبود دربارهاش فکر عجیب غریبی کنه. کم کم داشت میفهمید که واقعاً خیلی سرسختتر از چیزی هست که فکر میکرده.
احتمالاً براتون عجیب باشه وقتی بفهمید که حتی آبراهام لینکلن هم توی زندگیش دچار افسردگی شده
وینستون چرچیل هم همینطور. هر دوی این آدمها به شدت جاهطلب بودن و کارهای بزرگی کردن. با اینحال توی بخشهای زیادی از زندگیشون، دچار اضطراب و افسردگی بودن.
بعضیها دوست دارن اینجوری بگن که این آدمها، با وجود افسردگی خودشون، تونستن کارهای بزرگی کنن. اما میشه یک جور دیگه هم قضیه رو دید. شاید همین افسردگی و اضطراب باعث شده که این آدمها بتونن کارهای بزرگ کنن.
حالا شاید این حرف به نظرتون متناقض بیاد. ما این همه وقت گذاشتیم که بگیم افسردگی باعث میشه فلج بشید و ذهنتون پر از افکار منفی بشه. آخه همچین چیزی چطور میتونه به یه آدم توی ادارۀ کشور کمک کنه؟
افسردگی شما رو به شدت نسبت به زجر و درد زندگی آگاه میکنه. شاید همدردی عمیق لینکلن با بردههای سیاهپوست، به لطف همین تجربه افسردگی ایجاد شده. چرچیل هم یکی از اولین رهبران اروپا بود که خطر نازیها رو حس کرد. واقعاً احتمالش هست که شناخت جنبههای تاریکتر زندگی بهش درکی رو داده باشه که بقیه رهبرها نداشتن.
تجربۀ افسردگی و اضطراب میتونه شما رو پوست-نازک کنه و همین باعث میشه همیشه حواستون به دنیای اطراف باشه. این موضوع فقط برای سیاستمدارها مفید نیست. خیلی از نویسندههای بزرگ هم تونستن درک حساس خودشون از دنیا رو تبدیل به هنر کنن. اگر نقاشی معروف جیغ اثر ادوارد مانچ (Edvard Munch) خلق شده، به خاطر اینه که این نقاش موقع پیاده روی در غروب خورشید، ناگهان دچار حمله عصبی میشه.
مت تا مدتها در مقابل عمقِ احساسات خودش مقاومت میکرد. از اینکه انقدر حساس باشه و انقدر راحت گریه کنه، متنفر بود. اما بعد از حمله عصبی، کم کم یاد گرفت با این پوست-نازک بودن خودش کنار بیاد. درسته که حساسیت بالاش اذیتش میکرد، اما همین حساسیت هم بود که کمک کرد تبدیل به یک نویسنده بشه. همین حساسیت بود که باعث شد بتونه انقدر کامل توی لحظۀ حال زندگی کنه و از بودنش لذت ببره.
پوست-نازک بودن مت باعث میشد احساسات خیلی روش اثر بذارن. در طول بحرانش، این احساسات اغلب منفی بودن. اما بعدها تونست احساسات شدیدا مثبتی هم تجربه کنه. احساساتی مثل یک شادی عمیق موقع بازی کردن با بچهها، یا اشک ریختن موقع خوندن یک کتاب خوب.
در واقع اینکه مت اضطراب و افسردگی رو تجربه کرده، باعث شده که از لحظات زندگی سرسری نگذره. نه از خوبیها، نه از بدیهاش – نه از تاریکیهاش، نه از روشناییهاش.
اغلب مردم فکر میکنن که مسیر بهبودی یک مسیر خطیه
شما قراره خیلی آروم از استرس ذهنی به سمت سلامت ذهنی حرکت کنید و در نهایت خوب بشید.
اما واقعیت خیلی در هم بر هم تره. 14 سال بعد از حمله عصبی ، مت دیگه از خیر درمان کامل گذشت. چون فهمید که قراره مدام حس و حالش بالا و پایین بشه و خوب و بد رو تجربه کنه. قرار نیست که همیشۀ خدا حالش خوب باشه. اما اینم فهمیده که استرس و اضطراب گذراست. و اینکه زندگی میتونه خیلی غنیتر و لذتبخشتر از اون چیزی باشه که توی تاریکترین لحظات زندگیش فکر میکرده.
مت به جای اینکه دنبال یک درمان جادویی بره، روزانه از یک سری ابزار استفاده میکنه تا حال خودش رو بهتر کنه. بعضی از این ابزارها خیلی سادهان. مثلاً اینکه غذای سالم بخوری، به اندازۀ کافی بخوابی و لباسهای تمیز بپوشی.
مت میدونه که وقتی حواس به بدنش هست، ذهنش هم احساس خوبی داره. پس هر روز صبح برای دویدن بیرون میره. و بعد از یک دوی طولانی چی میشه؟ دیگه نفسش بالا نمیاد، حسابی عرق کرده و مهم تر اینکه خیلی احساس آرامش بیشتری داره.
مت برای اینکه ذهن مضطرب خودش رو آروم کنه، شروع کرده به تمرین یوگا و مدیتیشن. چون وقتی که حرکات بدن و تنفسش رو آروم میکنه، افکارش هم آروم میشن.
زمانی هم که توی شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام و توئیتر میگذرونه رو محدود کرده. به جاش، سعی میکنه وقت بیشتری رو با کسایی بگذرونه که دوستشون داره. یعنی با آندریا که الان باهاش ازدواج کرده و دو تا بچهای که دارن.
البته مت هنوز هم بزرگترین اعتیاد خودش رو هم حفظ کرده: یعنی مطالعه کردن. مطالعه و سفر دو تا چیزی هست که بهش اجازه میده از ذهن خودش بیرون بیاد و بره توی ذهن آدمهای دیگه. مهارتی که توی نویسندگی هم حسابی کمکش کرده.
اما احتمالاً مهمتر از همه اینها، اینه که مت نسبت به خودش خیلی صبور و بخشنده است. یک بار توی یک مهمونی که کلی نویسنده دیگه هم توی اون حضور داشتن، متن دچار یک حمله عصبی میشه و پا به فرار میذاره. اما خیلی خودش رو بابت این موضوع سرزنش نمیکنه. به جاش، خودش رو تحسین میکنه از اینکه اصلاً جرات رفتن به این مهمونی رو داشته، یعنی کاری که در گذشته از نظرش کاملاً غیر ممکن بوده.
درسته که یک درمان قطعی و یکسان برای افسردگی تمام آدمها وجود نداره. اما مت تونسته راهکارهایی پیدا کنه که زندگی رو با وجود اضطراب و افسردگی براش راحتتر کردن و دلایل زیادی هم برای زنده موندن کشف کرده.
بذارید صحبتمون رو با یک پیشنهاد عملی از دل کتاب تموم کنیم:
دنبال چیزایی باشید که باعث میشن شما حالتون بهتر بشه. هر آدمی از چیزای متفاوتی خوشحال یا ناراحت میشه. یکی ممکنه از رقصیدن وسط جمعیت لذت ببره. یکی هم ممکنه عاشق مدیتیشن و سکوت باشه. پس حتماً یک لیست از کارهایی درست کنید که باعث حال خوبتون میشن و هر روز حداقل یکی از اونها رو انجام بدید.
روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب دربارهی خود-انگارهی انسانه، یعنی تصوری که آدم دربارهی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایتبخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشتهتونو توی گذشته رها کنید
شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتییی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟
همهی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاریتون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.
اگه میخواید بدونید که: چطور همهی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصهکتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم
هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربههای گذشتهمون و پیروزیها و شکستهایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگارهی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکستخورده بدونید، مثلِ شکستخورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.
اصلاً چرا این باورها و خودانگارههای سرنوشتساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکستخورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحتتر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادیشون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانشآموزِ ضعیفی که نمرههای افتضاح میگیری. برای همینه که شکلگیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.
یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسندهی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگارهی منفیِ خودش بود که باعث شده بود اینطور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخهی معیوب شده بود، البته چرخهای که میتونست با کنار گذاشتنِ خودانگارهی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کردهن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.
شاید شما با شنیدنِ کلمهی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همهی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.
قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.
آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره. و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
آدلر با باورِ غلطی که دربارهی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانشآموزای اصطلاحاً تنبله.
ما آدما همهمون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیلهی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیشفرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.
باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربههای شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.
برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ: «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که رانندهش تصوراتِ ماست.
خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.
نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعهی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.
ما با استفاده از نظریهی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافتههای جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافتهها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.
یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربهی قبلییی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظهش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباببازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجهی موفقیتآمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظهش ذخیره میکنه برای استفادههای بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکستهاشو فراموش میکنه.
توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعالسازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوهی تصورمون استفاده کنیم.
سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربههایی که ما تصورشون میکنیم با تجربههایی که واقعاً اتفاق میافتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.
دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دههی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژههایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشییی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.
یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر، توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلفبازها و تیراندازها هم نمونههایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوهی خلاقیتمون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم
در مسیرِ انجامِ پروژههای خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکلهشون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.
این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانهست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقهمند بشیم و راههای برونرفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمعآوری کنیم. بعد وقتی که به اندازهی کافی با مشکل دستپنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزهی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایدههایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.
نمونهش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.
بنابراین زمانی که قوهی خلاقیتمون درست کار نمیکنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عملمون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله دربارهی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:
اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.
اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفیها رو رها کنیم.
اینجا بازم ادیسون نمونهی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاریشو توی آتیشسوزی از دست داد و هیچ بیمهای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.
نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجهی عواملیان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.
هرکدوم از این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:
اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همهی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قلهی دیگه پیش برید.
دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمیان. مردم معمولاً ادراکهای حسیشون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواستههاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفتوگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن دربارهی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.
سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانهست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حسابشده، چون فقط در این صورته که میتونید ایدههاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به هیچ جا نمیرسید.
چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تکتکِ انسانها اهمیت میدن.
پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.
ششمین عامل، اعتمادبهنفسه که از تجربههای موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزیهای گذشتهتون رو به خاطر داشته باشید و شکستهاتونو فراموش کنید، چون خاطرهی شکست اعتمادبهنفستون رو تضعیف میکنه.
و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیبونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.
این هفتتا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفتتا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفتتان:
اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.
عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیتهای شکستخورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.
سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایدهآلِ دستنیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچوقت احساسِ اعتمادبهنفس نمیکنید.
چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.
پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیشفرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجهی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیمگیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون میمونید اما به موفقیت هم نمیرسید.
ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکستهای فردیتونو قابلِهضم و توجیهپذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.
و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالتباره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.
اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید
وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیهی آسیبدیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیبدیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیبِ بیشتر محفوظ بمونه.
آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.
با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.
بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.
بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفیتونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونیتونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعیشونو بروز بدن.
برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.
این یه نمونهی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.
برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کردهن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکتهی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.
تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشیتون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.
توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشیتون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.
از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیطتون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.
به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچهها از غریبهها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم میمونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبهها رو ایجاد میکنه.
غریبهها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.
با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بیخیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.
یکی از راههای آسونِ تمرینِ بیخیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.
یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقهتون. حالا هر وقت که فرصتِ بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.
کتاب جنس دوم، نوشته سیمون دوبوار، یکی از معروفترین کتابها با موضوع فمنیسم و حقوق زنانه، که توضیح میده زنان چطور به "دیگری" و "جنس دوم" تبدیل شدن. نویسنده این کتاب سعی کرده با بررسی تاریخ، افسانه ها، زیست شناسی و تجربیات زندگی زنان، تصویری واضح از چگونگی تحت سلطه دراومدن زنان ارائه بده و در انتها میگه که زنان برای مبارزه با این وضعیت باید چیکار کنن؟
سیمون دوبوار میگه: آدم زن به دنیا نمیاد! بلکه تبدیل میشه به زن!
شاید الان که تو قرن 21 هستیم، این تفکر که "زنانگی و مفهوم زن بودن ماحصل فرهنگه"، خیلی بدیهی به نظر برسه اما وقتی کتاب جنس دوم منتشر شد، سال 1949 میلادی بود و اون زمان چنین ادعایی خیلی بحث برانگیز و جنجالی محسوب میشده. حالا درسته که الان وضعیت زنان در بسیاری از کشورها نسبت به 60 سال قبل بهتر شده اما ایدههایی که اون زمان دوبوار مطرح کرد همچنان مورد توجه قرار میگیره.
توی این خلاصه کتاب سیمون دوبوار از تاریخ نقش زن در جوامع بشری از دوران ماقبل تاریخ تا زمان خودش رو بررسی میکنه و توضیح میده که مفهوم زن چطور شکل گرفته و چطور باعث شده زنان یه زندگی منفعلانه داشته باشن و زیر سایه مردان زندگی کنن.
قبل از شروع، بیایید یه نگاهی بندازیم به تعریف چندتا از مفاهیمی که نویسنده ازش برای استدلالهای خودش توی این کتاب استفاده کرده:
-مفهوم اول دیگریه: یا همون “the Other”. برای اینکه درک درستی از مفهوم دیگری توی این کتاب به دست بیارین به ادامه جملات توجه کنین:
هر چیزی یا هر تِزی، متضاد خودش رو داره که بهش میگن آنتیتز. بدون تز هیچ آنتیتزی وجود نخواد داشت یا برعکس. مثلا بدون برده، ارباب وجود نداره و بدون ارباب هم بردهای. بردگان همون "دیگری" هستن که باعث به وجود اومدن اربابها میشن. به همین ترتیب، زن برای مرد "دیگری" حساب میشه؛ چون بدون وجود زن که مرد روش اعمال قدرت کنه، هیچ مردی وجود نخواهد داشت.
-مفهوم بعدی تعالیه که به وضعیت قلمرو مردان در دنیا اشاره میکنه، خلاق، فعال، مولد، قدرتمند و در حال گسترش به جهان بیرونی.
-سومین مفهوم، انفعال یا ایستاییه: که در مقابل تعالی قرار میگیره و مفهومیه که وضعیت زنان رو توصیف میکنه: یه قلمرو منزوی که توش زنان منفعل، وابسته، ایستا و غرق در خودشون هستن.
حالا که با این مفاهیم آشنا شدین، بریم سراغ کتاب.
در بین همه گونه های جانوری، مادهها با نرها تفاوتهایی دارن اما این تفاوت، وضیعیت زندگیشونو تحت تاثیر قرار نمیده.
این تفاوتهای نر و ماده در مورد انسانها هم صدق میکنه. ولی خیلیا همین تفاوت رو به عنوان عاملی میدونن برای اینکه زنها و مردها شرایط و موقعیت اجتماعی متفاوتی رو داشته باشن. اما این استدلال قابل قبول نیست. درسته که تفاوتهای بیولوژیکی بین زن و مرد وجود داره، ولی با این حال، این تفاوتها، قوانین تبعیض آمیز و تحت سلطه بودن زن رو توجیه نمیکنه!
مردها اغلب از نظر جسمی قویتر هستند، توده عضلانی بیشتر، گلبولهای قرمز بیشتر و ظرفیت ریه بیشتری دارن. اما این ویژگی های مردانه فقط در جامعهای مهمه که توش زور بازو ارزشمنده!
بعضی از فرهنگها خشونت رو ممنوع کردن و به همین دلیل، مردها صرفا بخاطر داشتن قدرت عضلانی بیشتر نسبت به زنان، ارزشمندتر محسوب نمیشن. در واقع مردها تنها زمانی میتونن به واسطه نیروی بدنیشون اعمال قدرت کنن که این باور برتری، بین مردم وجود داشته باشه.
علاوه بر بحثهای زیست شناختی، یه سری توضیحات روانکاوانه هم برای نابرابری زن و مرد ارائه شده که خب خیلی اظهار نظرهای قدرتمندی هم نیستن. مثلا زیگموند فروید مرحله بلوغ جسمانی و تناسلی بدن رو، آغاز ایجاد تفاوت بین زن و مرد میدونه، یعنی وقتی که انسان در زمان بلوغ بخشی از لذت های خودش رو با شخص دیگری و معمولا با جنس مخالف پیوند میزنه.
فروید همچنین معتقده که آلت تولید مثل مردانه از ابتدا ابزار لذت مردان بوده و در زنان این موضوع از کلیتوریس به واژن تغییر کرده و لذت رو برای زنان با دخول همراه کرده. اینجا فروید مفهومی به اسم "حسادت آلت تناسلی" رو بیان میکنه و میگه همین قضیه به تدریج باعث شده که زنان در برابر مردان احساس ناقص بودن و حقارت داشته باشن.
اما نظریه فروید یه نقص اساسی داره، اونم اینه که این نظریه به صورت پیشفرض، اندام تناسلی مردانه رو نرمال در نظر گرفته و اندام تناسلی زنانه مفهوم "فاقد چیزی بودن" یا "نداشتن" رو تداعی میکنه.
حالا اگه زیستشناسی یا روانشناسی باعث تفاوت وضعیت زن و مردها نیست پس چیه؟ بریم که در ادامه دربارش حرف بزنیم.
بشر در طول حیات خودش از یه سیستم زن سالارانه رسید به یه سیستم مرد سالارانه که توش زن در درجه دوم قرار میگیره.
اکثر جوامع امروزی مردسالار هستن، یعنی اکثر مناصب قدرت در اختیار مرداست. همین الان رهبران، سیاستمداران و سرمایهدارای بزرگ دنیا رو ببینید! اکثرا مرد هستن! هرچند که به نظر میرسه همیشه به همین شکل بوده اما باید بدونین که نه! اینطور نیست. شاید جالب باشه بدونین که یه زمانی مخصوصا توی جوامع ماقبل تاریخ، زنها قدرت بیشتری نسبت به مردا داشتن و به اصطلاح زن سالاری توشون حاکم بوده. اقتصاد این جوامع عمدتا بر پایه کشاورزی بود و مردم دارایی های خودشون رو با هم به اشتراک میذاشتن. توی این جوامع، کودکان به عنوان دارایی ارزشمند و وسیله ای برای تداوم و بقا جامعه به حساب میومدن و از اونجایی که زنان قدرت باروری داشتن، مقدس شمرده میشدن. در واقع به خاطر همین ارزشی که به زن داده میشد، بچه ها معمولا نام خاندان مادر رو میگرفتن. بر خلاف امروز که نام خانوادگی پدر به فرزند داده میشه.
این تقدس زنان و اهمیتی که جوامع، برای باروری قائل بودن، بعدا خودش رو در قالب پرستش خدایان زن نشون داد، مثل الهه ایشتار در بابل و گایا الهه زمین یونان که توسط مردم به عنوان نمادهایی از زایش و زندگی پرستش میشدن. تمام این مدت، مردان از زنان میترسیدن و بهشون احترام میذاشتن و همین شرایط باعث شد که مردان زن رو به عنوان یک "دیگری" بشناسن. این "دیگری" قلمداد شدن زن، زمانی که پدرسالاری ظهور پیدا کرد، تشدید هم شد.
در کنار این موضوع، گسترش برده داری هم بیشتر باعث به حاشیه راندن زنها شد و از اونجایی که بازارکار دیگه به زنان احتیاج نداشت، کم کم زنان از کارها کنار گذاشته میشدن.
کم کم مردها به مشاغل و اندیشههای دنیا مسلط شدن و سرانجام دیگه زن یه آفرینندهی اسرارآمیز و عرفانی به حساب نمیاومد و صرفا به گیرندهی منفعل نطفهی زندگیبخش مردان تنزل پیدا کرد.
ارسطو، فیلسوف یونانی بعدتر اومد این تفکر رو رواج داد که مردان نیروی محرکهی اصلی آفرینش جهان هستن. همین اصل مردانه کم کم باعث گسترش تفکری شد که میگه: جنس مونث یه موجود منفعله که فقط دریافت میکنه و خلق نمیکنه.
پدرسالاری نمیتونست الهههای زن رو به طور کامل حذف کنه، اما جایگاه اونا رو به خدایان منفعل تنزل داد. به عنوان مثال، الهه گایا به یه خدای منفعل تبدیل شد، درحالی که خدایان مذکر مانند زئوس نمادی از اراده متعالی و قدرت برتر بودن.
وقتی مرد دنیا رو تسخیر کرد، زن قدرت خودش رو از دست داد و زن به موجود ایستا، منفعل و غوطهور در خودش تبدیل شد. قدرت مرد روزبه روز بیشتر میشد و هرچه بیشتر میگذشت، دنیا رو بیشتر به تسخیر خودش درمیاورد.
در طول تاریخ، ساختارهایی مثل قوانین ارث و ازدواج، مردسالاری رو تشدید میکرد.
از زمانی که مردها به عنوان نیروی فعال جامعه در نظر گرفته شدن، قوانین جامعه هم به نفع قدرت گرفتن اونها تغییر کرد. یکی از این تغییرات بزرگ، تغییر قوانین مالکیت خصوصی و ارث خانوادگی بود که با قوانین جوامع اولیه که همه دارایی ها به صورت اشتراکی در اختیار همه قرار میگرفت در تضاد بود.
اما جوامع مردسالار و فرهنگ مردانه، مالکیت خصوصی رو باب کردن و طی اون امکان انباشت سرمایه در یک خانواده فراهم میشد. از اونجایی که مرد عهدهدار خانواده و داراییهاش محسوب میشه، زن از هرگونه ارث محروم شد. برای زنان هیچ حق تملک بر اموالی قائل نبودن و به جای انسان دارای اختیار، خودش به یه دارایی و یک "شی" تبدیل شد. این گذار از مالکیت مشترک به خصوصی و مالکیت مردانه، نه تنها زن رو با مرد بیگانه کرد بلکه اون رو با کل جامعه بیگانه کرد و باعث به حاشیه رفتنش شد.
ازدواج یکی از راههایی بود که باعث میشد که مردها میراث خانوادگی رو در کنترل خودشون دربیارن. و همین ازدواج نه تنها واقعا برای کنترل میراث کارساز بود بلکه کلا باعث شد که جایگاه زن از انسانیت خارج بشه و زن تبدیل بشه به یه دارایی! برای مثال، وضعیتی رو تصور کنین که دختران جوان در یک خونواده، به شدت توسط پدر یا بزرگِ خاندانشون کنترل میشن و بعد از ازدواج، این کنترل کردن توسط شوهراشون انجام میشه.
حتی بعضی جاها قوانین ازدواجشون اینجوریه که زن از حق مالکیت بعد از فوت شوهرش هم محروم میشه. مثلا اصول حقوقی یونان باستان، زن بیوه رو مجبور میکرد که بعد از مرگ همسر، با اقوام خانواده شوهرش ازدواج کنه تا اموال و میراث در دست همون طایفه باقی بمونه!
یا حتی یه مثال فاجعه تر! توی یکی از متون رومی گفته شده که توی تاریخ بریتانیای صغیر یه قانونی بوده که اون موقع خیلی رواج هم داشته. اونم اینکه مردان یک خانواده، زنان رو به عنوان دارایی با هم اشتراک میگذاشتن و اگر هم مردی میمرد، زن از دارایی اون مرد ارث نمیبُرد.
همه این نمونه ها مربوط به دوران باستانه و مطمئنا امروزه خیلی چیزا عوض شده! مگه نه؟!! بیاید ببینیم در ادامه چی میشه!
هرچی تاریخ جلو میره، نقش و جایگاه زن بهتر میشه ولی همچنان زن مقهور قدرت مرده!
ما فکر میکنیم تاریخ همیشه یه روند پیشرفت ثابت داره و مجموعهای از پیشرفتهاست که باعث میشه شرایط بهتر بشه و زندگی روز به روز شادتر شه! اما آیا این قضیه درمورد شرایط زنان هم صدق میکنه؟ نه! قطعا نه! هرچند که به نظر میرسه جایگاه زنان کمی بهبود پیدا کرده.
از قرن پانزدهم به بعد، زنان نقش مهمتری توی زندگی و فرهنگ جوامع ایفا کردن. زندگی زنان همچنان تحت سلطه ی قوانین مردانه و ازدواج بود اما با این حال بعضی از زنان کم کم راه هایی پیدا کردن که وارد قلمرو مردان بشن.
به عنوان مثال، در قرن هفدهم زنان در فرانسه، بحث در مورد فلسفه، ادبیات و هنر رو در سالن های ادبی شروع کردن. توی همین وضعیت، با اینکه زنان اجازه رفتن به دانشگاه نداشتن، نویسندگانی مثل ماری دو گورنای (Marie de Gournay) و مادام دو لا فایِت (Madame de La Fayette) ظهور کردن و از همسران خودشون هم مشهورتر شدن. اونم در حالی که تحصیلات رسمی نداشتن.
علاوه بر اون زنان حتی تونستن پای خودشون رو به سیاست هم باز کنن. دوشس داگویلون (Duchesse d’Aiguillon) به خاطر نفوذ و اعمال قدرتی که بر کاردینال ریشیلیو (Cardinal Richelieu) داشت معروف شد و از اونجایی که وزیر ارشد لویی سیزدهم بود، از سوی خیلیها به عنوان فرمانروای واقعی فرانسه شناخته میشد. زنان دیگری هم در اون تاریخ بودن، مثل الیزابت اول، ملکه انگلستان و ایرلند و یا کریستینا (Christina) ملکه سوئد که تونستن بالاترین مقام کشورشون رو از آن خودشون بکنن.
اونها با مجرد موندن، مطیع اراده و خواست شوهر نبودن و چون پدرانشون هم فوت کرده بودن، قدرتی نبود که محدودشون کنه و تونستن به اوج آزادی دست پیدا کنن. آزادی ای که قبلا دست قدرتمندترین مردان بود!
ولی با وجود این تحولات، اکثریت زنان دنیا همچنان تحت سلطه و مطیع باقی موندن. تا جایی که حتی توی اوایل قرن بیستم میلادی، جایگاه زن از مرد پایینتره. در سال 1918 در ایالات متحده، دستمزد زنها کمتر از نصف دستمزد مردها بود! جالبه بدونین همزمان در آلمان، کارگران زن معادن، با حجم کار یکسان با مردها، یک چهارم کمتر از اونا درآمد داشتن. علاوه بر این، زنهایی که به جای کارکردنِ بیرون از خانه، بچه دار شدن و خواستن که تو خونه بمونن، جایگاه اجتماعیشون در مقابل مردانی که شاغل بودن پایینتر رفت. در ادامهی این شرایط، از اونجایی که به خونهداری دستمزدی تعلق نمیگرفت، زنان خانهدار از نظر مالی به شوهراشون وابسته شدن؛ میشه گفت یه نوع اسارت دو طرفه!
دین نقش مهمی توی "دیگری" قلمداد شدن زن ایفا کرد.
در طول تاریخ بشر، دین همیشه روی تفکر و عمل آدما تاثیر داشته. به خصوص روی نحوه نگرش به زن. در واقع بسیاری از ادیان از همون اول زن رو در جایگاه پایینتری نسبت به مرد قرار میده.
به ریشه ی دین مسیحیت و یهود نگاه کنین؛ مخصوصا ماجرای آدم و حوا. همونطور که می دونیم، آدم برای لذت بردنِ آزادانه از نعمتهای باغ عدن آفریده شد اما چون تنها بود، خداوند برای آدم همدمی خلق میکنه و از دنده چپ مرد، زنی به نام حوا رو میسازه.
بعداً حوا آدم رو متقاعد می کنه که از میوه درخت ممنوعه بخوره و به خاطر ترغیب آدم به خوردن میوه سرزنش میشه. پس این حوا ست که مسئول سقوط انسان و اخراجش از بهشت بوده!
اینجا میبینیم که زن به "دیگری" تبدیل میشه و در مقابل مرد که صاحب روح آزاد و خلاقه، به عنوان یه جسم و مایه گناه شناخته میشه!
در مسیحیت، این جسم گناهکار همواره گناه اصلی رو بازتولید می کنه و هر نوزادی را حتی قبل از تولد میتونه گناهکار کنه. اما این دیدگاه فقط توی دین مسیحیت نیست! به عنوان مثال در امپراطوری روم اینکه سربازا قبل از رفتن به جنگ با همسرانشون رابطه داشته باشن، کاری تابو و زشت محسوب میشد! رومی ها معتقد بودن که نیروی سرباز توسط جسم مونث تخلیه میشه و این جسم ماده، اون انرژی رو میبلعه! حالا جالبه که این نگاه درباره همه ی زنان صدق نمیکرد! مثلا دختران نابالغ یا پیرزن ها و افرادی که از نظر زناشویی فعال محسوب نمیشدن، توی این دایره قرار نمیگرفتن!
یکی دیگه از چیزهایی که باعث شد زن نقش "دیگری" داشته باشه، افسانههاییه که درباره زنها وجود داره.
اگه فکر میکنین که دین تنها چیزیه که عقاید ما رو نسبت به زنان شکل داده، اشتباه میکنین. چون که کلی افسانهی غیرمذهبی هم وجود داره که باعث شده جایگاه زن تنرل پیدا کنه.
افسانههای زیادی درباره پریود زنان وجود داره، چیزی که فقط زنان تجربه ش میکنن. مثلا اواخر دهه 1940 بسیاری از مردم جنوب فرانسه معتقد بودن که اگر یه زن در دوران پریودش به خوک ها غذا بده، گوشت اون خوک ها برای ژامبون یا بیکن بد میشه!
یا مثلا الان برای ما خیلی پوچ و بیمعنی به نظر میرسه، ولی زنها بارها براشون پیش اومده که وقتی عصبانی میشن، بهشون میگن که "عه پریودی؟!" یا " وقت پریودته!" و این باور رو القا میکنن که پریود باعث میشه زنان نتونن رفتارشون رو کنترل کنن!
این افسانه های به ظاهر خیرخواهانه درباره زنان، به طور نامحسوس باعث شده زن "بیگانه" یا "دیگری" به حساب بیاد.
الهههای زن اساطیر یونانی رو در نظر بگیرید؛ زنان اغلب توی این اساطیر صرفا موجوداتی الهام بخش هستن نه خلق کننده! زن منفعله و صرفا وجود داره تا الهامبخش قدرت و اراده متعالی مردها باشه.
و اکثرا الههها و نمادهای زن در افسانهها، ماهیت مرموز و مبهمی دارن که باعث میشه مردها نتونن زن رو در زندگی واقعی درک کنن. همین موضوع هم به "دیگری" محسوب کردن زنان دامن میزنه. حالا این نمادها میتونن یه نماد مثبت باشن، مثل مادر باکرهی عیسی مسیح، یا حتی منفی باشن مثل اون حشرهای که جفت مذکر خودش رو بعد از رابطه، میبلعه!
این نمادهای بیش از حد ساده، باعث میشه مردها پیچیدگیهای انسانی زن رو نادیده بگیرن. بعد چه اتفاقی میافته؟ مرد به جای اینکه بخواد بفهمه که چی باعث شده زن آزار ببینه، خشم و عصبانیت زن رو با این توجیه که "زنها معمولا موجودات غیرقابل درکی هستن"، نادیده میگیره.
پروسه ی "زن شدن" از کودکی شروع میشه.
اگه این عقیده درست باشه که: زن بودن در طول تاریخ و با مذهب و اسطورهها تعریف شده، پس چه چیزی باعث میشه که در زمان حال، یه انسان، به زن تبدیل بشه؟
برای جواب دادن به این سوال باید بگیم که این روند درست بعد از تولد شروع میشه. بچهها وقتی به دنیا میان، ذهنشون یکسانه، اما وقتی جامعه اونا رو به دو دستهی دختر و پسر تقسیم میکنه، دو روش برای حضور در دنیا رو پیش روشون میذاره.
نوزادها رفتار یکسانی دارن، جفتشون از سینه مادرشون تغذیه میشن، از پوشک استفاده میکنن و زیاد میخوابن. اما درست وقتی که تایم شیردهی مادرا به نوزادا تموم میشه، همه چیز شروع میکنه به عوض شدن! به پسرا گفته میشه که مرد باشید و مستقل و قوی! در حالی که با دخترا برای مدت بیشتری مثل نوزادا رفتار میکنن و تا چند سال ناز و نوازش بیشتری بهشون میدن و مثل یه حیوون خونگی دائما بهش محبت میکنن.
حالا این تمایز بین دختر و پسر زمانی به بیشترین حد خودش میرسه که بچهها نسبت به اندام تناسلی خودشون آگاه میشن. پسرها اجازه دارن - و حتی تشویقم می شن – که با خودشون بازی کنن و توانایی ادرار کردن در حالت ایستاده بهشون حس اختیار میده. از یه طرف دیگه، دخترا باید بشینن یا چمباتمه بزنن، و معمولا بهشون گفته میشه که موقع ادرار کردن احتیاط کنن. اینا همه باعث میشه که دخترا باور کنن اندام تناسلیشون تابو و مایه شرمه. و همین مسئله احساس شرم از بدن خودشون رو تو دخترا ایجاد میکنه.
همین شکافی که ایجاد میشه، تو کل دوران کودکی رو دخترها تاثیرشو میذاره و اونها رو سمت منفعل شدن سوق میده. مثلا در حالی که پسر چیزی به اسم آلت تناسلی "داره" و باهاش بازی میکنه، دختر اون رو "نداره" و به جاش یه عروسک میدن دستش تا بازی کنه! این عروسک یه جور التیامه روی زخم روانی اون بچه.
داشتن یه عروسک توی اون سنین به دختر این پیام رو القا میکنه که نقش تو توی زندگی اینه که برای مراقبت از بچههای آینده آماده بشی و از مادرت الگوبرداری کنی. ولی بیاین در ادامه ببینیم این روند چطوری شکل میگیره؟
دخترا با ورود دخترا به دوران نوجوانی، بیشتر به "زن" یا "دیگری" تبدیل میشن.
وقتی دخترا بزرگتر میشن چه اتفاقی می افته؟ با افزایش سن، هرچی تمایز بین دختر و پسر بیشتر خودش رو نشون میده، زن ها بیشتر توی موقعیتی که جنسیتشون براشون ایجاب میکنه، غرق میشن.
بعد فکر میکنن که بچه دار شدن چیز خوبیه چون از بچگی دارن تاثیر مثبت مراقبت مادر از فرزند رو میبینن. ولی وقتی که بزرگتر میشن و وابستگیشون به مادرشون کم میشه، محدود شدن توی خونه رو دوس ندارن و به نقشی که پدرها دارن علاقهمند میشن. پدر همیشه دارای قدرت و اختیاره!
یه آمار عجیب و غریب در این باره وجود داره: یه پزشک انگلیسی به اسم هاولاک الیس (Havelock Ellis) طی تحقیقاتش به این نتیجه رسید که بیش از 75 درصد دخترا دوس دارن پسر باشن درحالی که تنها یه درصد از پسرا دوست داشتن دختر باشن. این میل به زن نبودن، با تغییر بدن دختر و ظهور نمادهای فیزیکی زنانه همواره بدتر میشه.
مثلا وقتی سینه های زن شروع به شکل گرفتن میکنه، این جسمشه که بیشتر مورد توجه قرار میگیره و اونو چیزی به جز یه جسم نمیبینن! این ویژگی های فیزیکی زنانه بیش از پیش اونو از پسران متمایز میکنه و توی نقش "دیگری" فرو میبره!
با شروع عادت ماهانه، این تغییر بیشتر خودشو نشون میده، اولین پریود یه دختر معمولا یه تجربه دردناکه. حالا این تجربه دردناک وقتی با حس و حال شرم و تابویی که از دوران کودکی اندام تناسلی دختر رو احاطه کرده، ترکیب میشه، شرایط رو بدتر میکنه.
علاوه بر این، شروع عادت ماهانه این موضوع رو به دختر یادآوری میکنه که سرنوشتش مثل سرنوشت مادرش خواهد بود: اینکه اون به صورت بالقوه یه دستگاه فرزندآوریه و باید سنگینی عواقب رابطه رو به دوش بکشه.
تمایلات و رابطه زناشویی جزو آخرین مراحل ورود کامل یک زن به نقش "زن" محسوب میشه.
اولین رابطه زناشویی برای زن ها و مردها، آغاز ورودشون به دنیای بزرگسالی محسوب میشه. اما برای زنان، این اتفاق یک نشونه برای قرار گرفتن در سمت مسیر دردناک بلوغ هم هست.
زن جوان در ابتدا تصور وحشتناکی از این قضیه داره: اینکه اون با مردها رابطه زناشویی خواهد داشت!
فکر کردن به این موضوع وجودشو پر از نفرت میکنه. چرا؟ چون اندام های زنانهش مثل سینهها، باسن و در کل بدنش، نمادهایی از تحت سلطهی مردان بودنه!
جالب اینجاست که خیلی از دخترا این نفرت رو با آسیب زدن به خودشون ابراز میکنن. اینطوری هم خودشون رو تنبیه میکنن و روی بدن خودشون اعمال قدرت میکنن.
این تصور که توی روابط زناشویی، مردها همیشه فاعلن و زن منفعل، در باور عموم به شدت رایجه. ادبیاتی که برای تمایلات مردانه استفاده میشه، اکثرا به صورت فعال و پیش رونده هستن: این مرده که زن رو تسخیر میکنه. مثلا به این جملات گوش کنین:
-مرد مایع منی خودش رو "تخلیه" میکنه.
-دختر رو به رختخواب "میکشونه"
و جملاتی از این دست...
زن، اول تسخیرِ نگاهِ مرد روی بدن خودش میشه و بعد تحت تسلط اندام تناسلی مرد قرار میگیره. اما برخلاف تصور عامه مردم، خیلی از زنها از رابطه زناشویی لذت نمیبرن و حتی برای خیلی از زنها دردناکه. با اینکه خیلی از زنها تمایل دارن رابطه کلیتورال داشته باشن، اما در هر صورت رابطهی واژینال زمانی اتفاق میافته که مرد روی زن تسلط داشته باشه. این موضوع یعنی اینکه جسم زن با ماهیتی منفعل، فقط وقتی میتونه از رابطه واژینال لذت ببره که مرد از نظر زناشویی قوی باشه و روی جسم زن تسلط داشته باشه.
مادر شدن، مرحله نهایی "تبدیل شدن به یک "زن"ه اما میتونه رهایی بخش هم باشه
همه مون میدونیم که وقتی زن و مرد همدیگه رو خیلی دوس دارن چه اتفاقی می افته: بچه به وجود میاد.
و این موضوع برای انسان های مونث، گذر به مرحله نهایی زن شدن محسوب میشه. توی یه جامعه مردسالار، حاملگی و فرزندآوری نماد قدرت بی چون و چرای مرد در کاشت نطفه انسان در بدن زن به حساب میاد.
اما بارداری، انفعال و ایستایی زن رو بدتر میکنه چون باعث میشه نیازهای زن تابع نیازهای جنین داخل شکمش بشه. حتی قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد، نیازهای جنین در اولویت قرار داره. توی این شرایط هر احساس تعالی یا حس خلق کردنی که باید تو وجود زن باشه، بلافاصله جای خودش رو به ویار، حالت تهوع و درد سینه میده!
در این باره، روانشناسی به اسم ویلهلم استکل (Wilhelm Stekel) تا اونجا پیش رفته که کلا تهوع صبحگاهی در بارداری رو "تجلی اراده ناخودآگاه زن برای بیرون کردن جنین، مثل یه غذای بدهضمشده" توصیف کرده!
بسیاری از زن ها توی دوران بارداری، با بچهشون احساس یکی شدن میکنن و این حس، بعد از به دنیا اومدن بچه میتونه باعث منزویتر شدن مادر بشه. تازه مادر به این نتیجه میرسه که کودک مثل قبل دیگه فقط به اون تعلق نداره؛ ولی مادر به بچه تعلق داره و باید تسلیم نیازهای بچه بشه و تمامِ وقتِ خودش رو صرف پرورش و تغذیه اون بکنه.
با این حال مادر شدن میتونه زن رو از بند یه کالای زناشویی بودن برای مرد تا مدتی رها کنه. این وضعیت خودش رو با تغییر در عملکرد سینه زن نشون میده. تا قبل از به دنیا اومدن بچه، سینه زن یه عضو مربوط به رابطه زناشویی بود ولی با اومدن بچه به ابزاری برای مراقبت و غذا دادن و آسایش بچه تبدیل میشه. حالا توی این شرایط که دیگه سینه کارکرد زناشویی نداره، باعث میشه که زن بخاطر شیر دادن به بچه خودش در ملا عام از بدن خودش احساس شرم نداشته باشه.
سنت ازدواج در حالی که امنیت مالی به زن میده، اون رو در اسارت نگه میداره.
ما در طول تاریخ دیدیم که ازدواج چطور باعث به بند کشیدن زنان شده. اما ازدواج در دوران معاصر چه تاثیراتی توی وضعیت زنان گذاشته؟ درسته که کمی تغییر توی این وضعیت ایجاد شده اما همچنان ازدواج باعث میشه زن توی جامعه به حالت انفعال دربیاد و در همون وضعیت باقی بمونه. هنوزم مثل گذشته، مردها معمولا به عنوان سرپرست خانوار در نظر گرفته میشن و توی بسیاری از کشورها نام و دین شوهر به زن بهش تحمیل میشه.
یه آمار تکان دهنده میگه که تا اواخر سال 1942 فرانسه هنوز قوانینی داشت که زن رو ملزم به اطاعت از شوهر خودش میکرد! درحالی که در خیلی از کشورهای دنیا دیگه این قانون منسوخ شده و تغییر کرده. ولی هنوز کشورهایی هستن که توشون زن باید مطیع اختیارات شوهرش باشه. حتی در خیلی از جوامع لیبرال که ازدواج چندان مطرح نیست هم، تشکیل نهاد خانواده همچنان زن رو توی قفس انفعال میندازه.
هنوز از زن انتظار میره که اکثر کارهای خونه رو انجام بده و انجام میده! در سال 1947 نتایج تحقیقات نشون میداد که زنان در هفته 30 ساعت رو صرف کارای خونه میکنن. با اینکه الان وضعیت بهتر شده اما همچنان این زنان هستن که بیشترین زمانشون رو برای انجام این کار اون هم بدون دستمزد انجام میدن. همین بدون دستمزد بودن کارهای منزل یکی از دلایل ایجاد شکاف جنسیتی درآمد محسوب میشه. چرا زنان درآمد کمتری دارن؟ چون وقتی اکثر وقتشون صرف کارهای خونه میشه، طبیعتا زمان کمتری به کار بیرون از منزل میتونن اختصاص بدن. توی این شرایط وقتی زن میبینه درآمدش کمه، پس تصمیم میگیره کنار مردی زندگی کنه که درآمد زیاد داشته باشه و بتونه امنیت اقتصادی خونواده رو تامین کنه!
حالا زنی که توی این شرایط گیر کرده، یه زندگی منفعلانه، وابسته و یکنواخت رو میگذرونه. این زن وقت نداره برای خودش چیزی بسازه، در عوض باید همیشه از شوهر و بچه هاش مراقبت کنه؛ همچنین از جامعه، کار و دنیای بیرون جدا میشه. مراقبت از خانواده ممکنه باعث شه که خیلی از خلاءهای درونیش پر بشه اما زنی رو تصور کنین که همه ی زندگیش رو صرف خونوادش کرده ولی وقتی متوجه میشه که شوهر و بچه هاش میتونن بدون اون زندگی کنن، احساس رهاشدگی و تنهایی بهش دست میده.
پوشش زنان یکی دیگه چیزاییه که باعث میشه محدود بشن و این قضیه تا زمانی که پیر بشن ادامه داره!
محبوس شدن و در بند بودن و محدود شدن فقط توی پول و مسائل مالی خلاصه نمیشه، بلکه شکلهای دیگهای هم داره. مثلا زن برای اینکه لباسش خوشآیند مرد باشه، از طرف جامعه تحت فشار قرار میگیره و مجبور میشه طوری لباس بپوشه که نگاه مرد رو راضی کنه، حتی اگه خودش با اون لباس احساس راحتی نکنه. دامنهای کوتاه نسبت به شلوار آزادی حرکت کمتری به زن میدن و کفش های پاشنه بلند باعث تاول زدن پا و فشار اومدن به کمر میشن. لباس زیر های باریک و کوچیک هیچ کاربردی ندارن و کرستها تنفس رو دشوار میکنن. اما گاهی تاثیر نگاه جامعه به زنان ها اونقدر قویه که زنا فکر میکنن خوب لباس پوشیدن بهشون حس خوبی میده! در صورتی که این نوع نگاه مردها و جامعهست که وادارشون میکنه تا خواستنی باشن و احساس دلخواه بودن بکنن!
هرچی زن بزرگتر میشه این فشار هم قوی تر میشه چون زن تلاش میکنه تا خواستنی بودن خودش رو در طول زمان حفظ کنه. معیارهای مردانه ای به اسم قوهی مردانگی، با افزایش سن مردان همچنان پابرجاست و حتی افزایش هم پیدا میکنه اما معیارهای زنانه مثل جوانی و باروری که معیار مطلوبیت و خواستنی بودن زنها برای مرداست، با افزایش سن در زنان کاهش پیدا میکنه. در نتیجه خیلی از زنان چون میخوان در برابر این شرایط مقاومت کنن و تسلیمش نشن، هر کاری با ظاهرشون میکنن تا دیرتر به مرحله ی پیری برسن! مثلا زنان سالخوردهای که مثل جوونترها لباس میپوشن. اونا اینکارو میکنن چون میخوان هنور خواستنی بمونن و مهر تاییدی بزنن به اینکه زمانی خاستنی بودهن. این مبارزه درونی تا زمان مرگ ادامه داره مگه اینکه زنی خودش بخواد تسلیم اثرات پیری بشه.
اگه زن به خودش اجازه بده که پیر بشه، میتونه خودش رو از این نگاه مردانه که بهش تسلط پیدا کرده، رها کنه. این رهایی اتفاق میافته چون اون نگاه کالا انگارانه از زن برداشته میشه و دیگه زن به چشم یه شیء دیده نمیشه. از طرفی هم زنی که پیر شده وظیفه مراقبت از شوهر و فرزندان رو نداره. در نتیجه اگه پیری خودش رو بپذیره و در برابر گذر زمان مقاومت نکنه، میتونه خودش رواز یوغ "زن بودن" رها کنه. اما خب متاسفانه این موضوع اینقدر دیر توی زندگی بیشتر زنا اتفاق می افته که دیگه فرصت چندانی برای استفاده از آزادی ندارن.
فاحشگی، به ازدواج مشروعیت میبخشه اما شکل دیگری از انقیاد زنان محسوب میشه.
گفتیم که ازدواج و مادر شدن دخترها رو وارد دنیای "زنها" میکنه ولی زنان مجرد چی؟ به نظرتون پس مجردا الان از دام فرهنگ مردانه آزادن؟ قطعا نه!
بسیاری از زن هایی که به نظر میرسه آزادن، در واقع در بند یه غل و زنجیر نامرئی هستن. مثلا زنان روسپی رو در نظر بگیرید، خیلیا فکر میکنن که روسپی ها مظهر نوعی از آزادی جسمی هستن اما فحشا خودش شکل دیگری از بردگیه که استثمار زنان رو در پی داره. در واقع فحشا راهی برای جداسازی زنان از هم محسوب میشه، تا غلبه بهشون آسونتر باشه. زن هایی که مجبورند از بدنشون به عنوان سرمایه برای کسب درآمد استفاده کنن، مورد اهانت و استثمار قرار میگیرن. توهین هایی که بخاطر رابطه داشتن با چندین نفر بهشون میشه، یه جورایی ازدواج تک همسری رو مطلوبتر نشون میده. بعضی ها فکر میکنن که روسپی ها خودشون این شغل رو انتخاب کردن در حالی که این کار بیشتر نشون دهندهی ناامیدی و سرکوبه.
ضمنا خیلی وقتا افراد از روی فقر و برای زنده ماندن حاضرن هرکاری بکنن. سال 1836 یه پزشک فرانسوی به نام پارنت دوشالته (Parent-Duchâtelet) توی کتاب "روسپی گری در شهر پاریس" در این باره مینویسه: " از بین دلایل فحشا، هیچ کدومشون از بیکاری و فقر و فلاکت، قویتر نیست." با وجود اینکه حدود 200 سال از تحقیقات این پزشک میگذره، اما هنوز "فقر" نیروی محرکه اصلی برای روسپیگری محسوب میشه. توی دوره ای که نویسنده زندگی میکرد، بسیاری از زنهایی که به روسپیگری رو میاوردن، خدمتگذار طبقه اشراف و طبقه متوسط بودن. دلیلش اینه که از وقتی که دیگه مسئولیت نگهداری از خدمتکار از دوش طبقه اشراف و متوسط برداشته شد، هزاران زن، بی سرپناه و بیکار شدن! اواخر قرن نوزدهم، 50 درصد از زن هایی که روسپیگری رو انتخاب کردن، قبلا به عنوان خدمتکار کار میکردن.
موقعیتی که زن ها توش زندگی میکنن، شرایط رو برای اعتراض زنان سختتر میکنه.
برای خیلیا سوال پیش میاد که اگه وضعیت زنان تا این حد بده، پس چرا زنا اعتراض نمیکنن؟
زمانی که سیمون دوبوار مشغول نوشتن این کتاب بود، بحث حقوق زنان هنوز تبدیل به یه جنبش مردمی نشده بود. حتی امروزه هم با وجود اینکه زنان بسیاری برای احقاق حقوق خودشون مبارزه میکنن، اکثریت زنان همچنان در شرایطی زندگی میکنن که حتی نمیتونن برای موقعیتی که توش گیر کردن احساس مسئولیت کنن و از طرفی این باور بهشون قبولونده شده که هیچ قدرتی برای تغییر دادن شرایط ندارن.
زن ها واقعا باور کردن که قدرتی ندارن. چونکه از سنین جوانی بهشون اینو القا کردن که نمیتونن زندگی خودشون رو، خودشون تعیین کنن و همیشه یه نیروی خارجی باید وجود داشته باشه. مثلا اینکه یه عمر تو گوش زنا خوندن که برای خوشحال بودن به یه مرد نیاز دارن! حالا با وجود این باور، چطوری زن ها رو قانع کنیم که خودشون مسئول ناراحتی خودشونن؟ باوری که معتقده مرد فعال و زن منفعله، در نهایت به یه حقیقت روزمره برای زنان بدل میشه.
هنوز کشورهای زیادی وجود دارن که زن ها توشون حق رای محدود دارن یا اجازه راه اندازی یه کسب و کار بهشون داده نمیشه!
یکی دیگه از عواملی که از رسیدن زن ها به آزادی جلوگیری میکنه، وضعیت اقتصادی اوناست. تا وقتی که زنان از لحاظ مالی به شوهراشون وابسته ان، اعتراض و قیام علیه اونها، مساویه با از دست دادن زندگیشون. به همین دلیل خیلی مهمه که زن ها به وضعیت اقتصادی همه ی زنان تمرکز کنن و روی این موضوع به همبستگی برسن. تنها راه رسیدن به آزادی اینه که به کنشهای جمعی روی بیارن و فقط به فکر آزادیهای فردی نباشن.
بعضی از زنا فکر میکنن که با جا پای مردها گذاشتن و رسیدن به موفقیتهای مردا و رشد در زمینه تجارت و سیاست، به اندازه کافی مبارزه کردن! اما یادتون باشه اگر هم این اتفاق بیوفته، زن ها همچنان دارن توی دنیایی زندگی میکنن که توسط مردها اداره میشه.
خودشیفتگی و عشق راههاییه که زنان با استفاده اونها خودشون رو برای به بند کشیده شدن در برابر مرد توجیه میکنن.
چندتا فیلم تو سبک رمانتیک-کمدی دیدین که توش یه دختر، رابطهی خودشو با یه پسر با جمله ی "ولی من دوسش دارم" توجیه میکنه؟
اصلا چرا این کارو میکنه؟ در جواب باید بگیم که عشق نیروی قدرتمندیه که به زن اجازه میده در بند بودن خودش رو توجیه کنه. وقتی دختر به این نتیحه میرسه که از پسرا متفاوته و هیچوقت به جایگاه ارزشمندی که متعلق به اوناست نمیرسه، آرزونه میکنه که حداقل از طرف اونا دوست داشته بشه. از طرفی هم زن میبینه که هر کدوم از نقشهای تعریف شده برای زن مثل مادر شدن یا همسر بودن، تنها در صورتی به دست میاد که زن بتونه یه مردی رو پیدا کنه. اگه بخوایم عوامل دیگه رو بذاریم کنار، میتونیم بگیم که زن از احساس قدرتمندی به اسم عشق استفاده میکنه تا خودشو متقاعد کنه قفسی که داخلش قرار میگیره ارزش اینهمه رنج رو داره.
توی حالت دیگه، وقتی زن خودشو به هدف یه مرد تبدیل میکنه، ممکنه همه چیز به طور وحشتناکی اشتباه پیش بره. بعضی وقتا زن ها خودشیفته میشن و در بند بودن خودشون رو با پرداختن بیش از حد به خودشون توجیه میکنن. چطوری؟ تو این حالت، زنان به نوع نگاه مردانه به زن اعتبار میدن، به طوری که خودشون رو به چشم یه شی و یه جسم میبینن. پس عاشق خودشون میشن و تماما از زیبایی و جسم خودشون لذت میبرن. مثلا یه مجسمه ساز اوکراینی به اسم ماری باشکرتسف Marie Bashkirtseff جوری عاشق خودش بود که میخواست زیبایی خودش رو در تمام مجسمه هایی که از مرغوبترین سنگ مرمرها میساخت، نشون بده. زندگی ماری هم نشون داد که این ذهنیت خودشیفته، میتونه زن رو به مرد وصل کنه. چطوری؟: ماری برای اینکه بتونه سنگ مرمر و امکانات کافی برای ساخت مجسمه هاش فراهم کنه، مجبور شد با یه مرد ثروتمند ازدواج کنه.
تا زمانی که زن و مرد همدیگر رو هم شان و رفیق و همدل ندونن، برابری جنسیتی هرگز اتفاق نمی افته.
تا اینجا فهمیدیم که چه نیروهایی طی یه فرایند تلخ، نقش زن رو به زنان تحمیل میکنن. اما آینده چی؟ آیا به برابری میرسیم؟
برای رسیدن به برابری واقعی، زن و مرد باید همدیگر رو همشان بدونن و برای رسیدن به این نقطه، زن و مرد متقابلا باید از هم شناخت پیدا کنن. نه مرد میتونه به زن هویت ببخشه و نه زن به مرد. مثلا یه تبلیغ لباس زیر رو در نظر بگیرید که توش از بدن مرد برای جذب زنان استفاده شده. این تغییرِ جایگاهِ قدرت، شاید برای زنان لذت بخش باشه اما نه تنها هیچ کمکی نمیکنه بلکه به این تضاد و شکاف بین جنسیت تداوم میبخشه.
زن همچنین باید یاد بگیره که متعلقاتی که بهش چسبیده رو رها کنه تا به تعالی برسه و جایگاه واقعی خودش رو پیدا کنه. بعضی از زنان میخوان اون امنیتی که منفعل بودن براشون ایجاد میکنه رو حفظ کنن. اما اگه زن بخواد که از این بند "جنس دوم بودن" فراتر بره، باید این حاشیه امنیت رو رها کنه و موضع شجاعانه تر، جدید و فعالی رو برای خودش انتخاب کنه.
مهمتر از همه اینه که، هم زن و همه جامعه به این درک برسه که این نقش تعریف شده برای زنان، صرفا یه نوع ساختار اجتماعیه و زن بودن به معنای امروز، یه هویت ذاتی نیست بلکه چیزیه که جامعه ما رو به اون تبدیل میکنه. اگه قراره به برابری برسیم، لازمه که این ساختار منفعلانه رو درک کنه و نسبت بهش آگاه بشه تا بتونه ازش گذر کنه. برای انجام این کار، زن باید همون اخلاق کاری و شجاعتی که از مرد انتظار داره رو از خودش بخواد.
ولی اینم در نظر داشته باشید که زن به تنهایی نمیتونه تمام این ساختارهارو تغییر بده، کل جامعه باید تغییر کنه تا آزادی زن محقق بشه. یعنی چی؟ یعنی قانون باید از حقوق زنان حمایت کنه. مثلا باید دسترسی قانونی به اقلام کنترل بارداری به زن داده بشه و در صورت لزومِ سقط جنین، این امکان رو بهش بده. بدن زن مال خودشه و تنها خودش میدونه که چی براش بهتره.
خدمات رایگان مراقبت از کودک و مرخصی استحقاقی هم باید برای زنان در دسترس باشه تا اون دسته از زنانی که قصد بچه دار شدن دارن، مجبور نباشن به خاطر تداوم نسل بشر، رایگان کار کنن. در آخر، برای اینکه جامعه به برابری جنسیتی برسه، هم زن و هم مرد باید عمیقا به این برابری باور داشته باشند.
هیچ کسی زن به دنیا نمیاد. زن بودن چیزیه که شما بهش تبدیل میشید. زن بودن قبل از اینکه یه مقوله ی بیولوژیکی و زیستی باشه، زاده ی تاریخ و مذهب و اسطوره هاییه که دائما توسط نیروی اجتماعی مردانه بازتولید میشه. برای آزاد شدن زنان بند تمام نابرابری ها، همه ما باید بدونیم که زن بودن، چیزی بیشتر از یه ساختار اجتماعی نیست!
کتاب استادی در عشق یک راهنمای کاربردی برای برقراری ارتباطه و به بهبود روابطتون کمک میکنه. دونمیگوئل روئیز توی این کتاب درباره این گفته که چطور دوست داشتن خودمون، میتونه روی درست دوست داشتن اطرافیانمون تاثیر بذاره. این کتاب به ما یاد میده که چطور دنیا رو از زاویهی عشق ببینیم و زخمهای احساسمون رو با عشق و بخشش و دعا التیانم ببخشیم. چطور از معیارها و قضاوتهای ذهنی نادرست که باعث رنجش خاطر ما میشه اجتناب کنیم و خودمون رو همینطور که هستیم بپذیریم و دوست داشته باشیم.
در واقع این کتاب یک راهنما برای هدایت رابطه در زندگی شماست
تالتکها (toltecs) از اقوام باستانی در قاره آمریکا بودن، مردمی که باور داشتن کل جهان رویایی بیش نیست. اونا باور داشتن که تک تک ما رویای شخصی خودمون رو داریم، و اکثر مردم در چیزی زندگی میکنن که تالتکها بهش میگفتن رویای جهنم، با شاخصههای ترس، رنج، خشونت و بی عدالتی. این رویا به ما یاد میده که چطور احساسات منفیمون رو مدیریت کنیم. شاید درکودکی یاد بگیریم که خشم به ما کمک میکنه به چیزی میخوایم برسیم. بعد اون کار رو بارها و بارها تکرار می کنیم تا وقتی که توش حرفهای بشیم.
به همین ترتیب توی حسادت، ناراحتی و... هم استاد میشیم، بنابراین این احساسات، زندگی و روابط ما رو کنترل می کنن. اما این بهترین رویایی که میتونیم داشته باشیم نیست، بجاش ما باید توی عشق حرفهای بشیم. بذار این اصول راهنمای تو باشه.
اینها اصولیه که توی این کتاب بهتون یاد میده تا راهنماتون باشه:
چطوری یک سم عاطفی روی همه ما تاثیر میذاره؟
چرا سگت، میتونه در سگ بودن بهترین باشه؟
برای التیام زخمهای عاطفی خودت به چه ابزاری نیاز داری؟
ما در کودکی شروع به انباشته شدن از زخمهای عاطفی میکنیم
تصور کنید شما روی یک سیارهای زندگی میکنید که در اون یک بیماری یکسان شایع شده. مردم پوستهاشون پر از زخمهای باز عفونی و دردناک شده. این بیماری از سن سه یا چهارسالگی شروع میشه و همه باور دارن که داشتن این بیماری کاملا نرمال و عادیه.
خیلی بد و وحشتناک بنظر میاد؟ نه؟
خب. این موقعیت در واقع وضعیت فعلی بشریته. البته که پوست آدما پر از زخم نیست. اما همونطور که «دان میگل» در کتاب احساسات بدن میگه، ذهن آدما پر از زخمه. و اون زخمها با یک سم عاطفی که بهش میگیم «ترس» آلوده شدن. بقیه احساسات منفی، حسادت و ...از ترس انشعاب میگیرن.
زمانی که بچهها به دنیا میان، هیچ سم عاطفیای ندارن، اما خیلی طول نمیکشه که شروع به انباشته شدن از سم عاطفی میکنن. زمانی که ما سه یا چهار سال سن داریم، زخمهای عاطفی ما شروع به پدیدار شدن میکنند. قبل ازون ما کاملاً سالمیم. بچههای دو و سه ساله در ابراز عشق نترسن، اغلب وقتشون رو به خندیدن و بازی کردن میگذرونن. البته زمانی که اونا درد رو تجربه کنن یا چیزای بدی براشون اتفاق بیفته، واکنش نشون میدن. اما این معمولاً فقط تا وقتی طول میکشه که دوباره به بازیشون برگردن.
این وضعیت نرمال و سالم ذهن انسانه. اما به محض اینکه بچهها بزرگتر میشن، شروع میکنن به یاد گرفتن از بزرگسالایی که مدت زیادیه به سم عاطفی آلوده شدن. اونا یاد میگیرن که از تنبیه بترسن و بدنبال پاداشن باشن. اونا میترسن پذیرفته نشن، اونا میترسن اونی که هستن به اندازه کافی خوب نباشه. همهاینها سمهای عاطفیاند.
در نتیجه این احساسات، بچهها از خودشون یه تصویری میسازن که دقیقا چیزیه که فکر میکنن دیگران ازشون میخوان. اونا تصویری خلق میکنند برای ارائه در مدرسه، توی خونه و وقتی بزرگ شدن سر کارشون. بعد وقتی که یکی ازین تصاویر به ناچار به چالش کشیده بشه، بیاندازه احساس درد میکنن.
برای مثال پسر نوجوونی رو تصور کنین که تصورش از خودش اینه که خیلی باهوشه. یک روز اون در یک مناظره شرکت میکنه و یه دانش آموز دیگهای برنده اون مناظره میشه. اون پسر شروع میکنه به احساس احمق و بیارزش بودن. اون احساس درد می کنه چون حالا بین تصور ذهنی از خودش و تصویری که سعی داره از خودش ارائه بده اختلاف وجود داره. تک تک ما این روابط بین خودمون و جهان رو در کودکی گسترش میدیم، و سپس باقی عمرمون توسط اونها اداره میشه و در نتیجه باعث رنج ما میشه.
سم عاطفی باعث میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن
یه لحظه به عقب برگردید و به دوران کودکی تون فکر کنید. شما دو یا سه سال دارید، دارید توی اتاق پذیرایی خونه تون بازی می کنید، شما چشمتون میفته به گیتار پدرتون، بنابراین اونو برمیدارید و مشغول بازی کردن باهاش میشید. بعد پدرتون میاد خونه و شما رو می بینه. اون روز بدی رو سر کارش گذرونده و بخاطر اینکه به گیتارش دست زدید از دست شما عصبانی میشه. اون حتی شما رو کتک می زنه.
از زاویه دید شما، گیتار فقط یک اسباب بازی بود، و پدرتون در حق شما یک بی عدالتی بزرگ انجام داده. اون کسی بود که شما بهش اعتماد داشتید و ازش انتظار داشتید که مراقبتون باشه. اما الان شما می بینید که اون می تونه به شما آسیب بزنه. بدون اینکه متوجه بشید، شما کمی از پدرتون می ترسید. در طول زمان، شما یاد می گیرید که خیلی امن و مطمعن نیست که خودتون و تمایلاتتون رو بطور کامل ابراز کنید و کم کم خجالتی میشید.
اینجا یک پیام اصلی وجود داره: سم عاطفی باعث این میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن. زمانی که ما بزرگتر میشیم، همینطوربه انباشتن سم عاطفی در پاسخ به چیزهایی که بی عدالتی تلقی می کنیم ادامه میدیم. سپس ما، یکبار که پر از اون سم عاطفی هستیم، احساس نیاز به تخلیه کردنش رو می کنیم. و ما چطور این کارو انجام میدیم؟ اغلب با تلاش برای تخلیه سم عاطفی مون روی شخص دیگه!
یک زن و شوهر رو در نظر بگیرید.زن مقدار زیادی سم عاطفی رو از یک بی عدالتی که حس میکنه شوهرش در حقش اعمال کرده، حمل میکنه. زمانی که اون دوباره با شوهرش مواجه میشه، بلافاصله شروع میکنه به حمله به اون. زن فریاد میزنه که اون آدم مزخرف، احمق و بی انصافیه. مرد عصبانی میشه و زن احساس بهتری پیدا می کنه، چون تونسته سم عاطفیش رو تخلیه کنه. اما الان شوهر علاوه بر سم عاطفی خودش سم عاطفی زنش روهم در خودش انباشته داره. هر دو این انباشتن و تخلیه کردن رو تا وقتی که میزان سم عاطفی شون زیاد بشه، انجام میدن.
گاهی اوقات این تمایل به تخلیه سم عاطفی منجر به روابط آسیب زا میشه. ممکنه یک شخص سم عاطفیش رو از شخصی گرفته باشه که از خودش یک سر و گردنقدرتمندتره. بنابراین نمیتونه به این راحتیا این سم عاطفی رو به اون شخص برگردونه. بنابراین اون میگرده به دنبال شخصی که بتونه سم عاطفیش رو روش تخلیه کنه، شخصی ضعیف تر یا بی دفاع تر.
بدن عاطفی افراد بد رفتار و سواستفاده گر، بیمار هست. آلوده به سم عاطفی ست، که موجب خشونتشون میشه. ما نمیتونیم مردم دیگرو از شر سم عاطفی شون خلاص کنیم، ولی می تونیم با آگاهی ازین مشکل شروع کنیم به غلبه بر سم عاطفی خودمون. اذعان به وجود این سم درون شما و تمام محیط اطرافتون،تمام اون چیزیه که لازمه.
خوشبختی شما نمی تونه به افراد دیگه بستگی داشته باشه
زمانی مردی بود که به عشق اعتقاد نداشت. اون در اطراف خودش این دیدگاه رو تبلیغ کرد که عشق چیزی بیش از یک ماده مخدر نیست، می تونه در شما احساس شگفت انگیزی ایجاد کنه، اما در عین حال اعتیاد آورهم هست. شما برای اطمینان از دوزهای روزانه خودتون، نسبت به فردی که اونها رو برای شما تامین می کنه کنترلگر میشید و حس مالکیت پیدا می کنید.
روزی اون مردی که به عشق اعتقاد نداشت داشت توی پارک قدم می زد. با زنی روبرو شد که نشسته بود و گریه می کرد. اون زن بهش گفت ازین ناراحته که فهمیده عشق وجود نداره. مرد مشکلات اونو کاملا درک کرد و شروع به دلداری دادنش کرد. اونا به سرعت تبدیل شدن به بهترین دوستان همدیگه. اون مرد و زن هر وقت که با هم بودن کاملا خوشحال بودن. اونا هیچوقت نسبت به هم حسادت نمی کردن. هیچ بدبینی ای بینشون وجود نداشت، و همچنین هیچکدومشون در قبال دیگری احساس مسئولیت نمی کرد.
یک شب مرد چیزی رو تجربه کرد که تصور میکرد یک معجزه ی خارق العاده س. اون به ستاره ها زل زده بود، زمانی که ناگهان یکی از زیباترین ستاره ها اومد پایین و افتاد توی دستش، همونطور که اونو نگه داشته بود، ستاره با بدن اون یکی و ادغام شد. بلافاصله، اون رفت پیش زن و ستاره رو گذاشت توی دست اون تا عشقش رو به اون ثابت کنه. اما زن لحظه ای شک کرد. اون ستاره رو انداخت، ستاره افتاد و تکه تکه شد. حالا دیگه هم زن و هم مرد از همدیگه فاصله دارن. مرد یکبار دیگه قسم خورد که عشق وجود نداره، و زن به حال ستاره ای که از دستش افتاد گریه کرد.
درباره اتفاقی که برای این زوج افتاد فکر کنید. واقعا کدومشون مرتکب اشتباه شده؟ این اشتباه زن نبود، بلکه اشتباه مرد بود، کسی که معتقد بود میتونه ستاره اش رو به زن بده. ستاره نماد و نشانگر خوشبختی اونه و دادن اون به زن به معنای تلاش او برای مسئول دونستن زن برای خوشبختی خود بود.
در زندگی واقعی، ما به هم ستاره ها رو نمیدیم. اما حلقه ازدواج رد و بدل می کنیم. با انجام این کار، انتظارمون ازینکه پارتنرمون ما رو خوشبخت میکنه و برعکس رو نشون میدیم. اما این یک رویای غیر ممکنه چون ما هیچوقت بطور کامل نمیتونیم ذهن، نتظارات، یا رویاهای پارتنرمون رو بشناسیم. و این به این معنیه که دیر یا زود، پارتنرمون ما رو ناامید میکنه و خوشبختیمون رو درهم میشکنه. در واقعیت، فقط شما می تونید مسئول خوشبختی خودتون باشید. اجازه بدید این ایده رو در نکته ی بعدی کمی بیشتر بررسی کنیم.
همه روابط در طول یکی از این دو مسیر جلو میرن، عشق یا ترس
تمامی روابط شما بین شما و یک فرد دیگه ست، و هرکدوم از شما مسئول نیمه ی رابطه ی خودتون هستین.
گرچه اغلب اوقات مردم طوری رفتار می کنن که علاوه بر نیمه ی خودشون مسئول نیمه ی دیگران هم هستن. اونا سعی می کنن رفتار پارتنرشون رو کنترل کنن. بهش بگن چیکار بکنه یا چیکار نکنه. اما اگر شما توی این جنگ کنترلگری شرکت می کنین، این به این معنیه که شما پارتنرتون رو دوس ندارین، شما فقط خودخواه هستین و این ترسه که تصمیمات شما روکنترل میکنه. در واقع ما میتونیم روابطمون رو به سفر کردن در طول این دو مسیر تشبیه کنیم. مسیر عشق یا مسیر ترس. بیشتر افراد روابطشون بر اساس مسیر ترس جلو میره و ما باید مسیر عشق رو انتخاب کنیم.
خصوصیت مسیر ترس چیه؟ دو چیز اصلی، تعهدات و انتظارات. در مسیر ترس همه چیز بر اساس حس تعهد انجام میشه، اما هر وقت ما احساس می کنیم مجبوریم کاری رو انجام بدیم، شروع به مقاومت و عقب نشینی می کنیم. در نهایت این باعث رنج ما میشه و ما سعی می کنیم ازش فرار کنیم.
همزمان وقتی ما در مسیر ترس رابطه رو جلو می بریم، از طرف مقابلمون انتظاراتی داریم. بعد وقتی که فرد مقابلمون تعهدات خودش رو انجام نمیده، ما احساس درد می کنیم، احساس می کنیم ناعادلانه ست و شروع می کنیم به سرزنش طرف مقابل. بنابراین همونطور که می بینین انتظارات فقط می تونه به رنج کشیدن ختم بشه.
از طرفی دیگه در مسیر عشق چیزی به اسم انتظارات و تعهدات وجود نداره، ما کاری رو می کنیم که خودمون دوس داریم انجامش بدیم و همین مساله برای طرف مقابل هم صدق می کنه. شما اعمال یا کرده ها و نکرده های طرف مقابلتون رو مثل حمله ای برای خودتون نمی بینید و در نتیجه هیچ دردی رو متحمل نمیشین. برای حرفه ای شدن در هر رابطه ای شما باید ازین دو مسیر آگاه باشین، آگاه باشین که کی دارین در مسیر ترس قدم میذارین و خودتون رو تو مسیر عشق قرار بدین.
با تمرین و تکرار این تغییر مسیر شما در هر رابطه ای به نیمه ی خودتون مسلط میشید. دیگه نیازی نیست رفتارهای پارتنرتون رو کنترل کنید چون متوجهین که شما فقط مسئول نیمه ی خودتون هستین و در انتها به راحتی با همدیگه همه چی رو به اشتراک میذارین، از زندگی لذت میبرین و رابطه تون رو میسازین.
پارتنرت رو طوری انتخاب کن که نیازی به تغییرش نداشته باشی
شما ممکنه سگ داشته باشی یا گربه یا شایدم یک حیوون خونگی دیگه. اگر داری رابطه ت رو با اون تصور کن. حیوون خونگیت مثلا سگت ممکنه هرروز خونه منتظرت باشه. وقتی میای خونه پارس میکنه، دمشو برات تکون میده. اون نیمه ی مربوط به خودش توی رابطه رو که همون سگ بودنه بطور بی نقصی انجام میده و تو هم سگت رو بدون هیچ قید و شرطی دوس داری و معتقدی یک سگ بی عیب و نقص و پرفکته و هیچ نیازی به تغییرش به یک حیون دیگه نمیبینی. پس چرا وقتی وارد رابطه با یک انسان دیگه ای میشی، دوس داری تبدیلش کنی به کسی که نیستش؟ مثل سگت، هرکسی برای خودش پرفکت و بدون عیب و نقصه. نکته ی اساسی اینه که بعضی از مردم ممکنه برای تو بی عیب و نقص نباشن، و هیچ مشکلی توی این قضیه نیست.
همیشه پیدا کردن کسی که از نظر تو نیازی به تغییر نداشته باشه ساده نیست ولی انجام این امر خیلی مهمه. پیدا کردن فرد مناسب برای تو نیازمند آگاهی کامل در مورد ذهن و بدنت هست.نیازمنده اینه که تو با خودت درباره اون نیازها کاملا صادق باشی.
فکر کن تو توی بازاری و میخوای خودت رو بفروشی، برای انجام این کار تو باید خود واقعیت رو به مردم نشون بدی. همزمان توی اون بازار میخای یک نفر دیگه رو هم بخری. اگر اون فردی که تو قراره بخری اون چیزی نیست که تو میخای، نخرش. از دروغ گفتن به خودت بر حذر باش. خیلی از مردم وانمود میکنن کالاها نیازهاشون رو برآورده می کنن، ولی در اعماق وجود خودشون میدونن چنین چیزی درست نیست. حالا تصور کنین که شما توی یک رابطه سرمایه گذاری کردین و هستین، اگر مشکل شما اذیت و آزار نیست و انتخاب کردین که توی این رابطه بمونین چطورمیشه این کارو کرد؟
اول با قبول کردن و دوست داشتن خودت همونطور که هستی که در نتیجه باعث میشه خودتو همونجور که هستی نشون بدی، بعد ازون شما میتونی پارتنرت رو همونجوری که هست قبول کنی و دوست داشته باشی. اگر رابطه راهی به جایی نمیبره، رفتن از اون رابطه لطفیه به خودت و پارتنرت. موندن توی یک رابطه ناکارآمد جز از روی خودخواهی نیست، چون باعث میشه نه تو نه پارتنرت با کسی که شما رو همونطوری که هستین بخواد، آشنا نشید.
برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین
تصور کنید شما با زن رویاهاتون سرقرار هستین و قراره بهش بگین که عاشقشین، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودتون بالاخره این حرف رو میزنین، ولی اون به بدترین شکل ممکن به این ابراز احساساتتون پاسخ میده و میگه: خیله خب، ولی من اصلا تو رو دوست ندارم.
جواب اون باعث ناراحتی شما میشه، اون شما رو پس زده و شما شروع به پس زدن خودتون می کنین، ولی آیا این منطقیه؟ فقط چون اون فرد شما رو دوست نداره دلیل براین نیست که هیچکس دیگه ای هم دوستون نداشته باشه. شما نباید ارزش خودتون رو بر اساس احساسات بقیه نسبت به خودتون،بسنجین. بجاش روی جذابترین و جالبترین رابطه ای که می تونین داشته باشین تمرکز کنین،رابطه تون با خودتون.
پیام اصلی اینه که: برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین.
اعتقادات ما مانع دوست داشتن خودمون میشه، برای مثال زیبایی رو در نظر بگیرید. زیبایی درباره ی اعتقاد به کیفیت چیزیه. ولی باطن طبیعی اونو تشریح نمی کنه. فقط یک مفهومه که یک نفر به شما داده که بعضی چیزا خوبن و بعضی چیزا بد. در واقع هر چیزی که وجود داره بطور ذاتی بدون نقص و زیباست. شاید شما یکسری باورها و نقدهایی رو به زیبایی خودتون دارین که این باور و نقدها باعث رنجش خاطر زیادی در شما شده، بطور مثال تصور می کنیم که شما فکر می کنید زیبا نیستید. شما بخاطر این اعتقاد حاضرین هر نوع درد و رنجی رو از طرف کسی که به شما میگه زیبایین تحمل کنین، فقط بخاطر اینکه نیازمند شنیدن اون کلمه هستین. درحالی که شما نیازی ندارین! تمام چیزی که شما نیاز دارین دوست داشتن خودتونه. شما در حال حاضرهم زیبا هستین.
یکی از بهترین راه هایی که میتونین برای تمرین دوست داشتن خودتون انجام بدین انجام مراسم روزانه پوجاست. پوجا یک مراسم مذهبی توی هند هست که در اون مردم هند برای الاهه هاشون گل و غذا میذارن تا اونا رو پرستش کنن. شما میتونین همین پوجا رو هرروز برای بدنتون اجرا کنین.
دوست داشتن خودمون و قبول کردن خودمون خیلی مهمه، چون شما وقتی این دوتا رو داشته باشین، زندگی تون رو به سبک دیگه ای جلو می برین. شما دیگه هیچ اذیت و آزاری رو از طرف خودتون یا دیگران قبول نمی کنین و افراد دیگه ای رو که مثل شما با خودشون رفتار می کنن رو به خودتون جذب میکنین.
ما برای پذیرفتن جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم.
بدن انسان ها یک اورگانیسم زنده است و برای سکس طراحی شده، در حالی که ذهن ما توسط باورهای بسیار غلط و اشتباه در این مورد احاطه شده. ما یکسری اعتقادات اشتباه درمورد رفتارهای جنسی زن و مرد داریم. بدنشون باید به چه شکلی باشه یا چه کاری باید انجام بدن که مردونه بنظر بیان یا زنونه. بخاطر تمام این دروغ ها ما نمی تونیم از سکس لذت ببریم. فکر میکنیم سکس شیطانیه و گناهه یا از نیازهای جنسیمون خجالت می کشیم، برای این که متوجه بشیم تمام این باورها اشتباهه و درست نیست، نیاز داریم که فرق بین نیازهای عقلانی و جسمانی مون رو متوجه بشیم و بفهمیم. وقتی که این نیازها با همدیگه همخوانی نداشته باشن، جنگ درونی انسان با خودش شروع میشه.
پیام اصلی اینه که: ما برای پذیرش جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم. فرض کنید شما یه کاتولیک بزرگ شدید، در طول زمان بزرگ شدنتون به شما یاد دادن که قبل از سکس حتما باید با اون شخص ازدواج کرده باشین. شما ازدواج می کنید ولی یک روز وقتی دارین توی خیابون راه میرین یک مرد جذاب و خوشتیپ رو میبینین، حس جنسی بهش پیدا می کنین ولی همون لحظه خودتون رو بخاطر احساسی که داشتین قضاوت میکنین. فکر میکنین یک ادم بد و گناهکارین و سعی می کنین این احساسات رو سرکوب کنین، اما این کار باعث میشه این احساسات قوی و قوی تر بشنو در انتها شما به همسرتون خیانت می کنین.
حالا چی میشه اگر شما خودتون رو بابت این احساسات قضاوت نکنین. اگر این قضاوتها رو رها کنین و متوجه بشین که این فقط یک نیاز جسمانیه ،شاید خیلی سریعتر حستون نسبت به اون مرد جذاب رو از دست بدین. و مشکل همینه. بدن شما یکسری نیازها داره. اما این ذهنتونه که داره نحوه ی پاسخ به اون نیازها رو کنترل میکنه.
بذارین یک مثال دیگه بزنیم. شما نیاز دارین بدنتون رو بپوشونین، از بدنتون در مقابل گرما، باد و سرما محافظت کنین. ممکنه یک کمد پر از لباس هم توی خونه داشته باشین، ولی با خودتون فکر کنین: من که هیچی ندارم بپوشم. این ذهن شماست که این نیازها رو درست می کنه و شما هیچوقت نمیتونین پاسخگوی این نیازها باشین.
برای جلوگیری از این اتفاق چه کاری می تونیم بکنیم؟ نیازهای بدنتون رو با نیازهای عقلانی تون قاطی نکنین. اونها رو بشناسین. بطور مثال وقتی بدنتون سکس میخاد، بفهمید این نیاز شیطانی نیست. کاملا نرمال و طبیعیه. در انتها شما کم کم متوجه میشین که شما نه بدتونین نه ذهنتون. شما زندگی هستین، نیرویی که با تمامی کائنات به اشتراک گذاشته میشه.
زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین
دکتر چطور زخم های عفونی رو درمان می کنه؟ احتمالا اول روی زخم رو باز می کنه، تمیزش می کنه، یکم دارو و پماد بهش میزنه و از شما می خواد که زخم رو تا موقعی که درمان نشده تمیز نگه دارین. روند درمان زخم های احساسی مون فرقی با روند درمان زخم های فیزیکی مون نداره. برای این کار ما از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم استفاده می کنیم تا دروغ ها بر ملا بشه، بعد عفونت ها و چرک ها رو به وسیله ی بخشش پاک می کنیم، و در انتها تا زمانی که زخم خوب بشه اونو بوسیله عشق تمیز نگه می داریم.
نکته کلیدی اینه که: زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین.
دنیا پر از دروغ و سرابه که میتونه پیدا کردن حقیقت رو خیلی سخت کنه. علاوه بر اون حقیقت اغلب اوقات تلخه. بطور مثال میشه گفت ده سال پیش به شما تجاوز شده، این واقعیتیه که برای شما اتفاق افتاده ولی دیگه در حال حاضر این واقعیت نیست. احتمالا شما هنوز دارین بابتش رنج می کشین، و ممکنه سال ها درمان نیاز باشه تا به این رنج غلبه کنین. در هر صورت مساله ای که در حال حاضر باعث رنجش شما میشه دیگه صحت نداره و در گذشته ی شما اتفاق افتاده.
اینطوریه که شما می تونین از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم های احساساتتون استفاده کنین و اونا رو از یک زاویه ی دیگه ببینین. وقتی این کارو کردین از بخشش استفاده کنین و عفونت های داخل اون زخم رو پاک کنین. بخشش کار آسونی نیست ولی لازمه. نیاز داره شما همه ی کسایی که توی زندگی به شما ضربه زدن رو ببخشین. نه به خاطر اینکه اونا لیاقت بخشیده شدن رو دارن، بلکه به این خاطر که شما سزاوار این نیستین تا بابت کاری که اونا در حق شما کردن همچنان عذاب بکشین.
خب اول یه لیست از افرادی که باید ازشون طلب بخشش کنین، درست کنین. بهشون زنگ بزنین و ازشون معذرت خواهی کنین، اگر بهشون دسترسی ندارین تو دعاهاتون این بخشش رو طلب کنین. بعد یه لیست از افرادی که به شما آسیب زدن و شما می خواین که اونا رو ببخشین درست کنین. این ممکنه براتون سخت و زمانبر باشه، ولی همیشه بخاطر داشته باشین افرادی که به شما ضربه زدن و شما رو اذیت کردن، خودشون مقصر نیستن، بلکه این یه ری اکشنی از سم احساسی اوناست. و در انتها زخم هاتون رو به وسیله عشق تمیز نگه دارین، تمرین کنین دنیا رو از دریچه عشق ببینین. زیبایی رو در هر چیز پیدا کنین. این کارها شما رو در مقوله ی عشق حرفه ای میکنه و کم کم اطرافیان شما رو هم به حرفه ای تر شدن در عشق ترغیب میکنه.
در پایان میشه کتاب رو اینطوری خلاصه کرد:
همه توی این دنیا به زخم های عاطفی ای دچارن که با سم عاطفی آلوده شده. این زخم ها باعث میشه که ما از راههای دردناکی با همدیگه ارتباط بگیریم و روابطمون سرشار از نیازمندی، حسادت و حس مالیکت باشه. ما مسئول درمان این زخم ها هستیم، با دارویی تشکیل شده از حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودمون. وقتی این کارو بکنیم می تونیم رابطه ای رو تشکیل بدیم که توش شخص مقابلمون رو بدون هیچ قید و شرطی دوست بداریم.
آخرین دیدگاه ها