کتاب چراغهای سبز زندگینامه شگفتانگیز و غیر عادی بازیگر مطرح سینما، متیو مککانهیه که به قلم خودش نوشته شده. توی این کتاب متیو از سرگذشت خودش، نحوه ورودش به سینما، سفرهاش، ازدواجش و همه تصمیمهای مهمی که گرفته صحبت کرده و درباره راز موفقیتش یا همون چراغهای سبز، توضیح داده که میتونه برامون الهام بخش باشه.
چراغ سبز یعنی چی؟
توی صنعت سینما، چراغ سبز یعنی موافقت استودیو فیلمسازی با پروژه شما، یعنی اینکه با شما موافقت میشه و شما میتونید کار روی پروژه رو پیش ببرید.
برای متیو مککانهی، چراغهای سبز همه جای زندگی وجود داشتن. از یه هدیه غافلگیر کننده بگیر، یا یه دلگرمی یا یه شروع تازه. متیو در طول زندگیش متوجه شد که با کمک انتخاب مسیر درست و داشتن دید خوب میشه چراغهای سبز رو به وجود اورد. به قول خودش، همه چیز با آشنا شدن با چیزهای اجتناب ناپذیر شروع میشه. توی زندگی چیزهایی وجود دارن که اجتناب ناپذیرن و هیچ نقشه ای قرار نیست که بدون عیب و نقص اجرا بشه اما اینکه ما چطور با مشکلات روبهرو میشیم نسبیه و به خودمون بستگی داره. با داشتن طرز فکر درست میشه همیشه یاد گرفت و رشد کرد، مهم نیست که قراره با چی مواجه بشیم.
توی این خلاصه درباره اینکه:
چطور یک شب مصرف نوشیدنی اولین موفقیت متیو رو رغم زد
چطور یه رویا زمینه ساز سفر اون به کل دنیا شد
و چطور متیو سر از یه مسابقه کشتی تو افریقا در اورد
صحبت میکنیم.
خاندان مککانهی انواع و اقسام خلافکار رو به خودش دیده: از دزد و قمارباز بگیر تا بادیگارد خلافکار معروف ال کاپونه.
خانواده متیو اصالتش به بندر لیورپول توی انگلستان برمیگرده. پدر متیو متولد لویزیانا و مادرش اهل پنسیلوانیا بود اما خانواده اونا ساکن تگزاس بودن. پدر و مادر متیو هر دو تفکرات ارتودوکس داشتن و دلشون میخواست باورهاشون به بچهها هم منتقل بشه، از طرفی هم رابطه اونا سراسر دعوا ولی همراه با عشق بود.
متیو یکی از دعواها رو خوب به یاد داره. یه بار وقتی ۵ سالش بود پدرش خیلی دیر برگشت. مادرش ظرف غذای پدر رو گرم نگه داشته بود. پدر موقع خوردن غذا گفت که سیب زمینی بیشتری میخواد اما یدفه مادرش با عصبانیت گفت:
مطمئنی سیب زمینی بیشتری میخوای خیکی؟!
اول پدرش چیزی نگفت. مادرش به غر زدن ادامه داد و چنتا سیب زمینی توی بشقاب انداخت و گفت بیا بخور خیکی! اینو که گفت پدر از کوره در رفت و بشقاب رو از پنجره بیرون پرت کرد. دعوا انقد بالا گرفت که مادر متیو با تلفن دماغ پدرش رو شکست و با چاقو تهدیدش کرد که میزنتش!! اما ماجرا همیشه اینجوری بود که وقتی خون همه جا رو برمیداشت و کار حسابی بالا میگرفت یدفه دو تاشون کوتاه میومدن و بعدش هم دوباره عاشق هم میشدن.
پدر و مادر متیو دوبار از هم طلاق گرفتن و سه بار با هم ازدواج کردن، بارها هم دست و دماغ و سر و کله هم دیگه رو شکستن ولی خب، واقعا عاشق هم بودن! توی اون سالها متیو به خاطر دو چیز خیلی بد تنبیه شد، یکی اینکه به برادرش گفت که ازش متنفره و دومی گفتن عبارت «نمی تونم» به خاطر همینم متیو یاد گرفت که اول از کسی متنفر نباشه، دوم، هیچ وقت نگه نمیتونم.
سال هفتم مدرسه، متیو میخواست توی یه مسابقه شعر شرکت کنه اما به جای اینکه شعری از خودش رو بفرسته، به توصیه مادرش شعر یه شاعر به نام ان اشفورد (Ann Ashford) رو فرستاد
منطق مادر متیو این بود که اگه کسی شعری رو بخونه، متوجه بشه و ازش لذت ببره دیگه اون شعر متعلق به خودشه. حالا اگه میفهمیدن که شعر مال متیو نیست چه اتفاقی میافتاد؟ نهایتا جایزه رو ازش پس میگرفتن و قرار نبود اسمون به زمین بیاد. پس متیو شعر رو فرستاد و حدس میزنید چی شد؟ متیو برنده مسابقه شد.
شاید فک کنید که این منطق عجیبه ولی مادر متیو توی شرایط سختی بزرگ شده بود. شرایطی که اصلا منصفانه و عادلانه نبود به خاطر همینم اون برای خودش منطق و ارزش های خودش رو داشت. منطقی که متیو بهش منطق یاغی میگه. از طرف دیگه نگاه متفاوت مادر، به متیو کمک کرد تا توانایی قصه گویی به عنوان یه بازیگر رو درون خودش پرورش بده.متیو و برادرها با همین منطق بزرگ شدن اما منطق پدرشون به مراتب دراماتیک تر بود، چون باور داشت هر پسری باید یه روزی توی روی پدرش واسته تا اعلام کنه که مرد شده.
برای برادر بزرگتر متیو یعنی مایک، این اتفاق توی ۲۲ سالگی افتاد. مایک با پدرشون کار میکرد و تا اون زمان همیشه به حرفش گوش میداد اما یه شب وقتی توی حیاط با هم صحبت میکردن بحثشون شد. بحثی که در نهایت به درگیری فیزیکی بین پدر و پسر رسید و تا جایی که میتونستن همدیگرو کتک زدن. انقدر همدیگه رو زدن که دیگه رو پاهاشون نمیتونستن واستن. وقتی مایک اخرین مشت رو توی صورت پدرش زد، در حالیکه اشک توی چشمای پدر جمع شده بود سمت مایک اومد و سفت بغلش کرد، از نظر پدر، حالا مایک تبدیل به یه مرد شده بود!
در سال ۱۹۸۸، متیو توی مسیر پیشرفت قرار داشت
توی مدرسه به عنوان خوشتیپ ترین پسر شناخته میشد و با زیباترین دختر مدرسه قرار گذاشت. مجموعه این ها، برای یه سال بالایی توی دبیرستان عالی حساب میشد
متیو هر روز صب با وانتش به مدرسه می رفت و با بلند گویی که روی وانت نصب کرده بود با دوستاش شوخی می کرد. مثلا بلند میگفت: ببینید فلانی چه شلوار قشنگی امروز پوشیده!
اما با پایان مدرسه اوضاع تغییر کرد. متیو برای یه دوره آموزشی توی استرالیا ثبت نام کرد. وقتی به استرالیا رسید خانواده دالی که قرار بود متیو پیش اونا اقامت کنه برای استقبال ازش به فرودگاه رفتن. متیو قرار بود با اونا توی سیدنی زندگی کنه ولی وقتی سوار ماشین شدن و راه افتادن اقای دالی خروجی اتوبان به سمت سیدنی رو رد کرد. دالی گفت که اونا در واقع توی شهر گاسفورد (Gosford ) ساکنن اما نه تنها از خروجی گاسفورد هم عبور کرد بلکه حتی دیگه درختای شهر هم از دور دیده نمیشدن. اقا دالی همینطور روند و روند تا به روستایی دور از تمدن به اسم تاکلی Toukley)رسید و بالاخره توقف کرد و بر گشت رو به متیو و با لبخند گفت : به استرالیا خوش اومدی! مطمئنم که عاشقش میشی. متیو میگه کل اون سال براش مثل یه کابوس بود.
متیو هیچ وقت اون مقدار از تنهایی رو که توی استرالیا تجربه کرد تصور هم نمی کرد اما کم نیاورد و دوره خودش رو تموم کرد. برای اینکار اون متوجه شد که باید برای زندگیش نظم داشته باشه پس خودش رو به چالش کشید. متیو گیاه خواری رو شروع کرد و مشروبات الکلی رو کنار گذاشت. حتی به این فکر کرد که یه راهب بشه و زندگیش رو صرف ازادی نلسون ماندلا بکنه.
تجربه استرالیا با همه تجربههای قبلی متیو فرق داشت اما در نهایت، رنج و تنهایی اون مدت تبدیل به یه تجربه مثبت شد. تا پیش از اون هیچوقت متیو مجبور نشده بود که به درون خودش نگاه کنه و از خودش بپرسه که واقعا کیه. این سفر به متیو کمک کرد که شخصیت خودش رو شکل بده.
بعد از برگشتن از استرالیا تصمیم متیو، سکونت در دالاس بود
در واقع اون میخواست به عنوان چالش بعدی زندگیش به دانشگاه ساترن متُدیست ( Southern Methodist University )توی دالاس بره با این حال پدرش اصرار داشت که متیو توی همون تگزاس به دانشگاه بره.
متیو از قبل برای دانشگاه یو تی در شهر آستین ایالت تگزاس اپلای کرده بود اما از اونجاییکه میخواست وکیل بشه، دالاس شهری بود که موقعیتهای بیشتری پیش پاش قرار میداد. از طرفی برادرش بهش مشورتهای بهتری داد. پدر اونا توانایی پرداخت شهریه دانشگاه نداشت، از اون ور هم دانشگاه دالاس خصوصی بود اما یو تی یه دانشگاه دولتی بود از طرف دیگه به نظر برادرش آستین شهر بهتری برای متیو برای اقامت حساب میشد. البته خود متیو هم اونقدی به وکالت علاقه نداشت و به این فک میکرد که نکنه بعد از کلی درس خوندن نتونه ادم موفقی بشه و عمر خودش رو هدر بده.
توی همین زمان یکی از دوستاش به اسم راب، ایده دیگه ای رو توی ذهن متیو انداخت. راب چنتا از داستان کوتاه های متیو رو خونده بود و بهش پیشنهاد داد که درباره رفتن به مدرسه فیلمسازی فک کنه. ایدهای که خیلی زود ذهن متیو رو تسخیر کرد و وادارش کرد به پدر خودش زنگ بزنه.البته این تلفن کار سادهای نبود. متیو کلی فکر کرد و در نهایت ساعت هفت و نیم شب که مطمئن باشه پدرش شام خورده و در حال استراحته رو برای زنگ زدن بهش انتخاب کرد.
متیو با ترس و تردید تلفن زد و تصمیمش رو برای پدرش توضیح داد، بعد از یه مکث طولانی پدرش جواب داد، اگه این تصمیمته پس شک نکن! این بهترین جوابی بود که میتونست بشنوه. یه چراغ سبز واقعی.
متیو به محض اینکه تحصیل تو رشته فیلمسازی توی يو تی رو شروع کرد و متوجه تفاوت های این مسیر شد
دیگه نمرهها مهم نبودن بلکه خروجی کار مهم بود، اون باید چیزی می ساخت که توجه مردم رو جلب کنه.
با اینکه اون هیچوقت دانشجوی خوبی نبود اما میل فراوانی از ابتدای کار برای موفقیت داشت تا اینکه با یه فرصت بزرگ مواجه شد.متیو برای اوغات فراغت معمولا به هتلی میرفت که دوستش سم، اونجا باریستا بود و بهش نوشیدنی مجانی میداد. یک شب، همونجا متیو مردی به نام دن فیلیپس رو دید ( Don Phillips) که قصد تدارک ساخت فیلمی توی آستین رو داشت.
از قضا، دن عاشق گلف و نوشیدنی بود، چیزایی که متیو هم خیلی خوب بهشون وارد بود. اخرش شب، توی تاکسی وقتی از هتل برمیگشتن، دن به متیو گفت که نقشی توی فیلم سراغ داره که ممکنه به متیو بیاد، پس ادرسش رو داد تا صب روز بعد هم رو ببینن و فیلمنامه رو بهش بده.
اسم فیلم گیج و منگ بود که قرار بود توسط ریچارد لینکلتر ( Richard Linklater )ساخته بشه. نقش متیو کاراکتری به نام وودرسون ( Wooderson ) بود. یه پسر بیست و چند ساله که توی شهر ول میگشت و با دبیرستانی ها مهمونی میرفت. وودرسون توی فیلمنامه اصلی تنها ۳ تا صحنه داشت اما متیو باعث شد که اون نقش بیشتر بشه.کارگردان انقد از متیو خوشش اومد که کلی ایده جدید به ذهنش رسید.
لینکلتر برای نقش وودرسون یه صحنه جدید در نظر گرفت که توی اون قرار بود با یه دختر مو قرمز رابطه برقرار کنه. لینکلتر از متیو پرسید به نظرت وودرسون از همچین دختری خوشش میاد؟ متیو جواب داد که شک نکن، وودرسون از همه دخترا خوشش میاد! در نهایت چیزی که قرار بود یه صحنه کوچیک باشه به کاری سه هفتهای تبدیل شد. با این حال همون هفته اول یه خبر بد شکه کننده به متیو رسید. پدرش در اثر ایست قلبی در گذشت.
با وجود اینکه فیلم گیج و منگ پای متیو رو به هالیوود باز کرد اما یه فیلم دیگه اون رو به شهرت رسوند
فیلم "زمانی برای کشتن" ساخته جوئل شوماخر (Joel Schumacher)
شوماخر متیو رو برای نقشی فرعی در نظر گرفته بود اما خود متیو دوست داشت که کاراکتر اصلی وکیل رو توی فیلم بازی کنه. متیو وقت زیادی صرف تمرین و آماده سازی کرد و با وجود اینکه خود شوماخر هم راضی بود اما به نظر نمی رسید که استودیو با تغییر این نقش موافقت کنه.
در همین حال یه اتفاق عجیب افتاد. استودیو برای نقش اصلی وودی هارلسون ( Woody Harrelson ) رو انتخاب کرده بود اما یه زن و مرد توی میسیسیپی که به جرم قتل های سریالی بازداشت شده بودن اعتراف کردن که ایده کارشون رو از فیلم قاتل بالفطره که هارلسون توی اون بازی میکرد گرفتن، به خاطر همین هارلسون خیلی ناگهانی از گزینههای بازی نقش کنار گذاشته شد!
شوماخر که به متیو اعتماد داشت پیشنهاد داد که از متیو تست بازی توی نقش گرفته بشه. متیو تو تست خیلی خوب بود اما عالی نبود، توی تست شوماخر به کمک متیو اومد و کمکش کرد که بهترین عملکر ممکن رو داشته باشه، شوماخر توی اون روز چراغ سبز متیو بود.
بعد از تست متیو انقد خسته شده بود که روی زمین افتاد. دو هفته بعد شوماخر بهش زنگ زد. متیو برای نقش انتخاب شده بود.این نقش زندگی متیو رو تغییر داد. بعد از اون دیگه نمیتونست برای خودش توی خیابون قدم بزنه و ناشناس بره ساندویچ بخوره. حالا متیو دیگه مشهور شده بود.
یک هفته قبل از اکران فیلم "زمانی برای کشتن" شرایط جوری بود که متیو دیگه هر فیلمنامه ای رو که دوست داشت میتونست انتخاب کنه
همه چیز مثل رویا شده بود اما وقتی که شهرت اینطور ناگهانی سراغ شما میاد باید کاری کنید که مطمئن بشید هنوز پاهاتون روی زمینه یا نه.متیو برای اینکار تصمیم گرفت به کلیسایی در بیابان سفر کنه. به مکانی مقدس در نیو مکزیکو. جایی که بتونه از بیرون به خودش نگاه کنه. متیو برای کشیش توضیح داد که شهرت کارش رو برای اینکه ادم خوبی باشه سخت کرده. حسهایی مثل شهوت یا استفاده ابزاری از دیگران توی وجودش شعله ور شدن و انگار کاملا از گذشته ش منفصل شده و نمی تونه که راه درست رو پیدا کنه.
متیو همینطور که از خودش حرف میزد غرق اشک شده بود. پیش خودش فک میکرد که کشیش احتمالا کلمات تکان دهنده ای بهش خواهد گفت اما بعد از اینکه حرفهاش به پایان رسید کشیش بهش گفت: منم همینطور.نمیشه گفت که این عبارت، عبارتی تکان دهنده بوده اما چراغ سبز مهمی برای متیو بود. گاهی فهم متقابل و دونستن اینکه تنها نیستیم میتونه خیلی بیشتر به ما کمک کنه.
اما این کافی نبود و متیو برای اینکه مطمئن شه پاهاش هنوز روی زمینه و بتونه درست تمرکز کنه، تصمیم دیگهای هم گرفت. اون یه خونه سیار خرید و برای مدت سه سال به همراه سگش، زد به جاده. از کانادا بگیر تا گواتمالا. چه میخواست بره نیویورک و یه بازی تنیس رو ببینه چه بیاد دیترویت یا سر صحنه فیلمبرداری اسپیلبرگ، فرقی نداشت، خونه ش رو سر خیابون پارک میکرد و میرفت. همینطور میتونست به بارهای مختلف بره، نوشیدنی های مختلف بخوره و با ادمهایی گپ و گفت کنه که بهش حس صداقت بدن و پاهاش رو روی زمین نگه دارن.
اوایل قرن ۲۱ متیو به همراه جنیفر لوپز توی یک کمدی رمانتیک به نام برنامهریز عروسی (The Wedding Planner) درخشید
بعد از اون متیو به محله سانست بلوار که یک منطقه افسانهای به حساب میاد و ستارههای بیشماری از دنیای هنر اونجا سکونت داشتن نقل مکان کرد. یه موتور گرون قمیت خرید و مشغول زندگی شد ولی خیلی طول نکشید که دوباره به همون سبک زندگی قبل برگشت. شاید شما فک کنید که متیو یه بحران درونی داشته اما در واقع اون دنبال یه چالش درونی بوده.
همزمان با این اتفاق، یه نقش جذاب برای بازی به متیو پیشنهاد شد. کاراکتر دنتون ون زان Denton Van Zan) تو فیلم قلمرو آتش.
برای این نقش متیو تصمیم گرفت که موهاشو از ته بزنه. برای اینکار دوتا دلیل داشت، اول اینکه به کاراکتر میومد، دوم اینکه برای درمان ریزش موهاش از محلولی به نام رژنیکس ( Regenix )استفاده میکرد که روی موی کوتاه بهتر جواب میداد. متیو دو ماه خودش رو توی خونه برادرش قرنطینه کرد تا بتونه روی ذهن و بدن خودش تمرکز کنه.
این قرنطینه با دو لیوان نوشیدنی در صبح شروع میشد. به نظر متیو، ون زان برای کشتن اژدها باید اول خودش تبدیل به یه اژدها میشد. مرحله بعد این بود که با پای پیاده توی صحراهای تگزاس قدم بزنه، به هر حال ون زان باید زمین سفت و سخت بیابون رو با پاهای خودش لمس کنه. قدم سوم ترک ترس شخصی از ارتفاع بود. برای اینکار متیو روی لبه بلندیها میایستاد. قدم چهارم هم این بود که خودش رو برای دست و پنجه نرم کردن با اژدها اماده کنه، به خاطر همین شبها سراغ گاوها میرفت و باهاشون درگیر میشد.
همونطور که میتونید حدس بزنید این قرنطینه خیلی طول نکشید. قبل از شروع صبح ششم، مصرف زیاد نوشیدنی به متیو حالت تهوع داده بود، پاهاش تاول زده بود، ترسش از بلندی کم نشده بود و یکی از گاوها هم جوری زده بودتش که بفهمه بهتره این کار رو متوقف کنه :))
با این وجود، در نهایت سختی و تنهایی دوران قرنطینه به همراه سختی فرایند فیلم برداری به متیو کمک کرد تا از پوچی ای که احاطه ش کرده بود خلاص بشه؛ حالا نوبت رفتن سراغ مرحله بعد بود.
متیو در طول زندگیش سه تا خواب خیلی عجیب دید
اولی در سال ۱۹۹۴ بعد از اکران فیلم زمانی برای کشتن بود. توی خوابش متیو روی رودخونه امازون شناور بود و انواع کروکدیل ها، مارهای پیتون و اناکوندا و کوسه ها احاطه ش کرده بودن. کنار رودخانه ردیفی بی پایان از بومی های افریقایی ایستاده بودن.این رویا برای متیو به اندازه یه کابوس ترسناک، قدرتمند بود اما یه چراغ سبز به حساب میومد، چطور؟ متیو بلافاصله سراغ یه اطلس جغرافیایی رفت و دنبال رودخونه امازون گشت، اول تو افریقا، بعد توی امریکای جنوبی و بالاخره پیداش کرد.
متیو خیلی سریع فهمید که اینجا همون جاییه که باید بهش سفر کنه. پس لباساشو جمع کرد و همراه با یه دوربین و چنتا وسیله دیگه سفری سه هفته ای به پرو ( Peru ) رو شروع کرد. چیزی درون اون بهش میگفت که باید روی امازون شناور باشه. توی این مقطع از زندگی، متیو از ادمی که بهش تبدیل شده بود خوشش نمی اومد. ساعت ها توی چادرش می نشست و از خودش سوال می پرسید. یه شب متیو همه لباس هاش رو در اورد، همینطور هر شی نمادینی که همراه خودش داشت، گذاشت کنارو
دیگه خبری از هیچ نوع غرور، محافظت یا هویتی نبود. اون با مشت توی صورت خودش زد و انقد بالا اورد تا دیگه هیچی توی شکمش نبود و بعد بیهوش شد.
صبح روز بعد وقتی بیدار شد انگار دوباره متولد شده باشه. لباسش رو پوشید، چایی خورد و برای پیاده روی رفت، درحالیکه انگار انرژی جدیدی رو درون خودش حس میکرد. همینطور که جلو رفت به گوشه ای از جنگل رسید. اول به چشمش رسید که انگار چراغهای نئون روی زمین گلی جنگل روشن شده باشن اما متوجه شد دسته بزرگی از پروانهها اونجا در حال پروازن.
متیو در حالیکه این صحنه فوق العاده رو تماشا میکرد صدایی درون ذهن خودش شنید:تمام چیزی که من میخوام همین چیزیه که الان دارم تماشا میکنم.درست پشت پروانهها، رودخونه امازون بود، همونجایی که متیو برای شناور شدن روش اومده بود.
رویای دوم پنج سال بعد، یعنی ۱۹۹۹ سراغ متیو اومد
متیو توی ایرلند بود و فیلمبرداری قلمرو اتش به تازگی تموم شده بود که دوباره عینا همون خواب رو دید. شناور، روی رودخونه امازون با انواع مارها و تمساح ها کنارش و البته صف بی پایان بومیها کنار بستر رود. متیو این بار تصمیم دیگه ای گرفت. باید به افریقا می رفت. جایی که هیچ اطلاعاتی ازش نداشت. پس دوباره اطلس رو برداشت و شروع به گشتن کرد تا مقصد خودش رو انتخاب کنه. اینبار شهر نیافونکه ( Niafunké ) در کشور مالی جایی بود که باید سراغش میرفت.
متیو با پرواز به پایتخت مالی رفت و اونجا یه راهنما به اسم عیسی پیدا کرد. عیسی اون رو به تماشای رودخونه نیجر برد و بهش درباره دوگونها ( Dogon ) یا همون مردم جادویی مالی گفت. مردمی که گفته میشد از سالها پیش از اخترشناسی نوین امروزی، دانش خودشون رو از ستاره ها میگرفتن. اونجا متیو خودش رو به عنوان یه بوکسر و نویسنده معرفی کرد تا شناخته نشه اما خیلی زود همه دهکده از این شایعه پر شد که مرد سفیدپوست نیرومندی به اونجا اومده و در نتیجه، متیو توسط یک کشتیگیر قدرتمند به اسم مایکل که اونجا ساکن بود به چالش کشیده شد.
اما متیو نتونست به این چالش نه بگه. بلافاصله مسابقه برگزار شد. مردم محلی دورتا دور داد می زدن و رییس قبیله هم داور بازی بود. متیو و مایکل با هم گلاویز شدن و چندین بار همدیگه رو زمین زدن. مسابقه دو راند طول کشید تا اینکه سر انجام هر دو مرد ناتوان روی زمین افتادن. توی این لحظه رییس قبیله جلو اومد، پایان مبارزه رو اعلام کرد و دست هر دو رو بالا برد.
نکته جالب این بود که متیو متوجه شد جمعیت همگی اسم اون رو صدا میزنن، رییس قبیله بهش گفت که تو از قبل این مبارزه رو پیروز شده بودی چون چالش رو پذیرفته بودی.
پنج سال بعد رویای بعدی به سراغ متیو اومد
تا حدود سال ۲۰۰۵ متیو توی چندین کمدی رمانتیک درخشیده بود. نه اینکه از این کار خوشش نیاد یا خوب نباشه اما انگار زمانِ تغییر توی زندگیش بود. و خب، سومین رویا درست سر موقع، سر و کله ش پیدا شد. البته متفاوت از دفعات قبل. اینبار توی رویا، متیو ۸۸ ساله بود، روی ایوانی نشسته و رو به روش رد بزرگی از جای پای اسب ها دیده میشد. ۲۲ تا زن به همراه ۸۸ تا بچه از راه رسیدن. همه اونا بچه ها، بچههای خودش بودن و دورش جمع شدن! همینکه دوربین روی بچهها واستاد اون از خواب بیدار شد!
برای متیو اون رویا یاداروی این واقعیت بودن که همیشه دلش می خواست پدر باشه. حالا اواسط سی سالگیش بود و میشد گفت که وقت مناسبی بود، اما متیو تصمیم گرفت به جای گشتن دنبال زن رویاهاش اجازه بده که هر چی قرار پیش بیاد اتفاق بیوفته. همین موقع بود که کامیلا ( Camila ) از راه رسید.
میشه گفت ملاقات اولشون یکی از اون لحظههای خاص بود که توی فیلما جلوی رستورانها نشون میدن. متیو همون لحظه فهمید که باید سراغ کاملیا بره پس جلو رفت و بهش پیشنهاد داد که براش یه مارگارتیا ویژه درست کنه.بعد از پایان قرار اولشون متیو مطمئن بود همون زنی رو دیده که میخواد باهاش ازدواج کنه. زنی که تا به امروز هم معشوقه متیو به حساب میاد.
کنار کامیلا، متیو یه تغییر اساسی هم توی کارش ایجاد کرد. اون به مدیر برنامه ش گفت که دیگه نمیخواد توی کمدی های رمانتیک بازی کنه. این کار خیلی خطرناکه چون هالیوود کسی رو که پیشنهادهاش رو رد کنه، خیلی زود فراموش میکنه. متیو توی تصمیمش هیچ تردیدی نداشت و حتی پیشنهادهای بیشتر از ۱۴ میلیون دلار رو هم برای کمدیها رد کرد.
متیو برای دو سال بیکار موند و این تو این مدت دوبار پدر شد. در نهایت هالیوود اون رو به عنوان یه ستاره جدید دوباره صدا زد و متیو با فیلمهایی مثل وکیل لینکلن (The Lincoln Lawyer)، جو قاتل ( Killer Joe ) و مایک جادویی(Magic Mike) به هالیوود برگشت.
باشگاه خریداران دالاس فیلم بعدی متیو بود که به کل با فیلمهای قبلی فرق میکرد
فیلم قرار بود درباره یک شخصیت واقعی به اسم ران وودرف (Ron Woodroof) ساخته بشهکه توی مرحله چهار ابتلا به بیماری ایدز بود. از طرفی متیو همیشه توی نقش هاش کاراکتر یه ادم جذاب، سالم و بی نقص رو بازی کرده بود به خاطر همین کارگردان فیلم درباره مناسب بودن متیو برای نقش تردید داشت.
برای بازی توی این نقش، از حدود ۵ ماه مونده به شروع فیلمبرداری، متیو رژیم سنگین خودش رو شروع و به شدت وزن کم کرد. توی همین بازه هم چند روز توی فیلم گرگ وال استریت مارتین اسکورسزی حضور پیدا کرد و قسمت مربوط به خودش رو ظبط کرد.
خانواده وودرف هم که ادمای مهربونی بودن توی این مدت اون رو به خونه خودشون راه دادن و اجازه دادن که ازشون درباره کاراکتر اصلی هر چیزی که میخواد رو یاد بگیره.این مسیر با تمام سختی هایی که داشت به متیو کمک کرد علاوه بر بردن جایزههای زیاد از کار خودش هم لذت ببره و بتونه برای فیلمهای بعدی شخصیتهای منحصر به فرد و عمیقی بسازه و به کمک اونها قصههایی بکر و البته ضروری رو روایت کنه. به عبارت دیگه خودش رو توی مسیر چراغ های سبز بذاره و ازشون استفاده کنه.
متیو معتقده که راز موفقیتش، نزدیک شدن به چیزهای اجتناب ناپذیره. تنها چیزی که برای همه ما به طور مشترک اجتناب ناپذیره مرگه اما اینکه ما چطور زندگی کنیم به خودمون بستگی داره.
این قصه زندگی متیو مککانهی تا اینجا بود. حالا نوبت شماست که برای زندگی خودتون قدمی بردارید.
این کتاب یکی از محبوبترین کتابهای دنیا در زمینه مدیریت پول و مسائل مالی محسوب میشه که پیشنهاد میکنیم حتما خلاصه صوتیش رو گوش کنین. کلاسون توی این کتاب کلی نکات کاربردی و عملی یاد میده تا بتونیم هزینههامون رو کنترل کنیم، داراییهامون رو بیشتر کنیم و در نهایت به پیشرفت مالی برسیم.
"با بیپولی خداحافظی کنید."
شاید شمام بعد از شنیدن این جمله یاد شعارهای تبلیغاتی افراد ثروتمند بیفتید که بدون هیچ راهکار و تخصص خاصی فقط شعار میدن، و گاهی هم مارو خسته وکلافه می کنن.
اما جورج کلاسون بی دلیل از این جمله توی کتابش استفاده نکرده و در کنارش کلی راهکار ارائه داده که می تونیم ازشون بهره ببریم.
پول ابزاری برای رسیدن به اهداف و آرزوهامونه و تقریبا هممون به این موضوع آگاهیم که ما به کمک پول میتونیم به آرزوهامون برسیم. ولی سوال اینجاست: چطور میتونیم با درآمدمون به آرزوهامون جامه عمل بپوشونیم؟
عجله نکنید و تا آخر این پادکست همراهمون باشید.
کمی با نویسنده کتاب آشنا بشیم.
جورج ساموئل کلاسون، نویسنده آمریکایی در سال ۱۹۲۶ جزوه هایی رو درباره راه های رسیدن به ثروت منتشر کرد که بعدها با ادغام کردن این جزوه ها کتاب ثروتمندترین مرد بابل شکل گرفت. حکایت ها و داستان های کوتاه این کتاب برای افرادی زیادی الهام بخش بوده که باعث شده اون ها رفتار مسئولانه و اقتصادی تری داشته باشند. از جمله این افراد می تونیم به رابرت کیوساکی، نویسنده کتاب پدر پولدار پدر بیپول و دونالد ترامپ اشاره کنیم. بانک ها و شرکت های بیمه، مقاله های کلاسون رو با هدف آموزش مزایای صرفه جویی و سخت کوشی انتشار دادن و همین اتفاق باعث به شهرت رسیدن نویسنده شد.
احتمالا شما هم مثل ما بعد از شنیدن اسم کتاب این سوال براتون پیش اومد که چرا جورج کلاسون، نام ثروتمندترین مرد بابل رو برای کتابش انتخاب کرده؟
بابل یکی از ثروتمندترین شهرها در عهد باستان بوده
اصول اولیه اقتصادی توی این شهر پایهریزی شده و البته هنوز هم توی دنیا از این اصول استفاده میشه. واقعیت اینه که بابل هیچ منابع طبیعی نداشته و توی مسیرهای تجاری هم نبوده پس چطور چنین سرزمینی تونسته به یه ثروت عظیم برسه؟
جواب این سوال توی این خلاصه پادکسته ، قرار پنج تا قانون از نویسنده یاد بگیریم تا ما هم بتونیم ثروتمندترین مرد بابل بشیم.
قانون شماره یک: ️اول به خودت پول بده!
کلاسون با جملهی "اول به خودت پرداخت کن" شگفت انگیزترین نصیحت امروزی رو در کتاب ثروتمندترین مرد بابل بیان کرده. معنی این شعار اینه که پسانداز کردن حتی وقتی که در حال پرداخت کردن بدهی ها و صورت حساب ها هستین اهمیت زیادی داره. خیلی از ما عادت کردیم وقتی آخر ماه حقوقمون رو میگیریم میشینیم و حساب کتاب میکنیم که باید به چه کسایی پول پرداخت کنیم.
پول اجاره
پول قبض ها
پول اینترنت
قسط های بانک و کلی پرداختیهای دیگه که آخرش پولی واسه خودمون باقی نمیمونه.
شما با خودتون فکر می کنید که حقوق میگیرید برای اینکه بتونید لباس بخرید، غذا بخورید، خرید کنید و وسایل ضروری تون رو بخرید
درسته همهی ما برای خرید کردن به پول احتیاج داریم اما اگه یکی از شما بپرسه برای نشون دادن درآمد ماه گذشته تون، به جز خریدایی که کردین و چیزایی که خوردین چه چیزی برای ارائه دارین چی جواب میدید؟ برای درآمد یکسال گذشته چطور؟
به همه پرداختی داشتید به جز خودتون!
نویسنده میگه این همون مانعیه که باعث میشه شما همیشه به دنبال پول بدویید و بهش نرسید!
کلاسون، داستان رو اینجوری بیان میکنه که شما دائما در حال کار کردن هستین برای اینکه در نهایت این پول رو به بقیه بدین
به فروشنده لباس
به صاحب مغازه کفش فروشی
به صاحب رستوران
و افراد دیگه
اما آخر ماه اگه یه نگاهی به لیست پرداختی ها بندازین، شما فقط به بقیه پول دادین و جیب بقیه رو پر کردین.
با یه مثال موضوع رو ساده تر کنیم. اگه درآمد شما توی ماه ۱۲ میلیون باشه و شما ۴ میلیون اجاره ماهانه بدین پس در واقع شما یک سوم از ماه رو برای صاحب خونتون کار کردید.
حالا دونه دونه این کار رو برای مابقی هزینه ها و پرداختی های ماه انجام بدین متوجه میشید که در واقع کل ماه رو برای بقیه کار کردین!
وحشتناکه نه؟!! هر روز صبح از خواب بیدار بشین و برای بقیه کار می کنید.
پیشنهاد نویسنده اینه که شما بعد از گرفتن حقوقتون حداقل 10 درصد از اون رو به خودتون پرداخت کنین.
اینطوری قبل از پرداختی به بقیه این حق رو به خودتون دادین تا از یک ماهی که کار کردین، سهم خودتون رو بردارین.
قانون شماره دو: مردان اهل کار و عمل، مورد علاقه الهه شانس هستن
اکثر مردم وقتی افراد موفق رو دوروبر خودشون میبینن ، موفقیت این افراد رو به شانس نسبت میدن و میگن که این افراد آدمای خوش شانسی بودن و بخت باهاشون یار بوده که به این جایگاه و مرتبه رسیدن و مدام در حال غر زدن هستن که چرا توی موقعیت مشابه اونها قرار نگرفتن و البته هزارتا دلیل و بهونه هم واسه این عدم موفقیت دارن. معمولا بقیه اینطور مواقع میگن که افراد موفق استعداد ذاتی داشتن، موقعیتهای خوبی سر راهشون بوده، با آدمای خوبی روبرو شدن و هزار و یک دلیل که این موفقیت اطرافیان رو توجیه کنن.
درسته ما هم قبول داریم که شاید این اتفاق برای بعضی از افراد موفق بیفته ولی برای اکثریت اونها این درست نیست و صدق نمیکنه. این موقعیت های خوب ممکنه سر راه هر آدمی قرار بگیره اما کسی که بی توجه باشه و مدام در حال بهونه آوردن باشه چیزی رو نمی بینه.
اما یکی دیگه میاد و از این فرصت استفاده میکنه و اون رو تبدیل به یک موقعیت خوب برای رشد و پیشرفتش می کنه. کسی که بی اهمیته و دنبال فرصت نمیره با کسی که اهل عمله و فرصت ها رو دنبال میکنه شانس یکسانی دارن، اما این عمل کردن و درجا نزدنه که اون فرد رو موفق می کنه.
آدم موفق با شکست خوردن دست از کار و تلاش نمی کشه و به تلاشش ادامه میده تا به ایده آل هاش برسه اما کسی که توی زندگی عادت کرده به بهونه آوردن، یک جا میشینه و فقط از شانس بدش گلایه و شکایت می کنه.
مثل:
من امروز اصلا روز خوبی نداشتم!
کارای امروز خیلی سخت و خسته کننده بود!
من احساس خوبی به این اوضاع ندارم!
و خب طبیعیه که هیچ کس با این حرفها به جایی نمی رسه...
شما تا حالا کسی رو دیدین که با غر زدن و شکایت کردن موفق شده باشه؟
در عوض آدم موفق کاری به اینکه ستاره ها توی چه مسیری قرار گرفتن و شانس و اقبال چی میگه نداره
واسش مهم نیست چقدر اون کاری که باید انجام بده سخت و خسته کننده س ، مهم نیست روز خوبی رو توی شرکت داشته یا نه ؟ اون فقط از هر فرصتی برای بهتر شدن استفاده می کنه.
پس دلیل اینکه اون فرد موفق میشه شانس و اقبال نبوده، استفاده از فرصت ها بوده و طبیعیه که از صد تا فرصت یکیش به نتیجه برسه و بشه همون فرصت طلاییه که فرد رو به اون نقطه ایده آلش می رسونه.
کسی که صدتا راه میره در نهایت بهترین راهو پیدا می کنه اما کسی که هیچ راهی رو امتحان نمی کنه این تصور رو داره که اون آدم موفقه اتفاقی توی اون مسیر قرار گرفته.
قانون شماره سه: ثروت تابعی از درآمد نیست.
یه اشتباهی که خیلی از ما در مورد درآمدمون میکنیم اینه که اون رو با ثروتی که داریم اشتباه میگیریم
مثلا وقتی کسی رو می بینیم که ثروت زیادی داره یا خانواده ای داره که حمایتش می کنن به اشتباه تصور می کنیم اون فرد درآمد بالایی داره که این یک تصور اشتباهه که توی جامعه رواج پیدا کرده.
نکته بعدی که می خوایم بگیم برای هممون تقریبا ملموسه.
حتما شما هم این جمله رو بارها گفتید یا از اطرافیانتون شنیدین: این ماه بیشتر درآوردم اما به همون اندازه خرجام بیشتر بود یا حقوقم بیشتر شده ولی نمی دونم چرا بازم آخر ماه پولی واسم نمیمونه؟!
این یه حقیقته که البته اسمش میذاریم حقیقت غیرعادی!
هزینه های ضروری همیشه به اندازه درآمد ما رشد داره و افزایش پیدا می کنه.
ما آدمای باهوش و با استعداد زیادی رو دوروبرمون داریم که پول خوبی هم درمیارن اما هیچ وقت توی حساب های بانکی شون پولی ندارن.
این افراد هر زمان که حقوقشون زیاد میشه به همون اندازه مخارجشون رو هم افزایش میدن و یجورایی واسه خودشون خرج تراشی میکنن.
گوشی شون رو عوض میکنن، لباس های گرونتری میخرن ، وسایلی رو میخرن که شاید حتی یکبار هم ازشون استفاده نمی کنن، ولی انگار عادت کردن که به اندازه افزایش حقوقشون باید یه هزینه ای رو برای خودشون ایجاد کنن.
اینکار آسیب های زیادی بهمون میزنه که در ادامه با هم مهم ترینش رو بررسی میکنیم.
تصور کنید همیشه تموم حقوقتون رو تا آخر ماه خرج می کنید و منتظر گرفتن حقوق جدید هستین.
بزرگترین ریسکی که شما با انجام دادن اینکار میکنید اینه که خودتون رو ۱۰۰ درصد به شغل فعلی تون وابسته می کنید و باید همیشه دست به عصا حرکت کنید.
حتی تصور اینکه یک ماه حقوق نگیرید واستون عذاب آوره چون شما کاملا خودتون رو وابسته به کار و اون حقوق کردین.
جدای از این ماجرا خودتون رو توی این موقعیت تصور کنید.
مدیرمون مدام درخواست های غیر منطقی توی کار ازمون داره یا کارهایی رو بهمون محول می کنه که مربوط به وظایف ما نیست و ما از انجام دادنشون احساس خوبی نداریم.
چیکار می خواید بکنید؟
میگید این وظیفه شما نیست و انجامش نمیدین، فکر می کنید وسایلتون جمع کنید و شرکت ترک کنید
اما نه صبر کنید!!!
یاد حقوقی میفتین که سر ماه بهتون داده میشه و کاملا بهش وابسته این.
یادتون میفته که هیچ پس اندازی ندارید و در واقع بدون اون مبلغ دستتون کاملا خالیه.
مجبورید اون کارهای اضافه رو انجام بدین فقط برای اینکه نمی تونید استعفا بدین یا اعتراض بکنین.
چاره ای جز گفتن بله چشم قربان ندارین.
مهم نیست چه کسی هستین و چه مدرکی دارین شما بدون درآمدتون هیچ حرفی واسه گفتن ندارید.
پس یادتون باشه همیشه بخشی از درآمدتون رو پس انداز کنید تا در مواقع اینجوری به دادتون برسه.
فرقی هم نمی کنه مدیر باشید یا یک کارمند ساده شما باید قانون درآمد، هزینه و پس انداز رو هر ماه اجرا کنید.
قانون شماره چهار: توی زمان مناسب اقدام کنید.
برای شروع هر کاری قطعا تحقیق و مشورت با بقیه نیازه. شما می تونید از نظرات بقیه استفاده کنین اما یادتون باشه نترسید و شروع کنید. فرصت های بزرگ نادر هستن و نباید از دست بره پس توی انجام دادن کارها دست دست نکنید و نذارید فرصت ها از دستتون بره.
توی زمان درست باید اقدام کنید.
یک مثال از اقدام در زمان مناسب اینه که فرض کنید سهام یه شرکت توی بازه ای از زمان نزولی شده و احتمال اینکه صعودی بشه وجود داره، پس این زمان همون فرصت طلاییه که شما باید ازش استفاده کنید و پولتون رو سرمایه گذاری کنید چون سود خوبی توی ماه های بعدی در انتظارتونه.
قانون شماره پنج: قدرت درآمد غیرفعال
قانون شماره یک رو که یادتونه "به خودتون پرداخت کنید"
با این کار به مرور پس انداز شما زیاد میشه و به مبلغ قابل توجهی می رسه.
همین موضوع به خودی خود احساس خوبی رو به شما میده و در کنارش اگه اون پول رو به صورت ارزی یا طلا پس انداز کنید با گذشت زمان ارزش پول شما هم بیشتر میشه و در واقع شما یک درآمدی از پس اندازتون دارید. حتی می تونید کم کم شروع به سرمایه گذاری توی سهام شرکت ها کنید.
خوبی این موضوع اینه که شما حتی توی تایم های استراحت تون حتی وقتی توی باشگاه هستین یا دارید فیلم مورد علاقتون رو تماشا می کنید، هم درآمد دارید و این احساس خوبی به شما میده.
در واقع سرمایه گذاری باعث میشه پول شما به صورت تصاعدی رشد داشته باشه و با گذشت زمان اون 10 درصدی که پس انداز کردین یه جایی به کمکتون بیاد.
خلاصه که اگه این پنج تا قانون رو توی زندگیتون رعایت کنید خیلی راحت می تونید پولداربشید و در کنار شغلتون از زندگی لذت ببرید و دائما حسرت گذشته رو نخورید.
به آخر پادکست رسیدیم یکبار دیگه با هم قانونا رو به صورت خلاصه مرور می کنیم:
همیشه اول به خودتون پرداخت کنید و بدونید که افراد اهل عمل در دراز مدت شانس بیشتری دارن.
نکته بعدی اینه که ثروت تابعیه که هزینه ها مهم ترین عامل در اون هستن نه درآمدها و یادتون باشه توی زمان درست اقدام کنید، از شروع کردن نترسید و خودتون رو به درآمد ماهانه وابسته نکنید.
و در نهایت قدرت درآمد غیرفعال رو دست کم نگیرید.
امیدوارم در کنار درآمدتون سعی کنید از زندگی لذت ببرید و بدونید آرامش از هر چیزی مهم تره
پس این قانونا رو خوب به خاطر بسپرین تا شما هم ثروتمند ترین مرد بابل بشید.
کتاب پرواز تا اوج یه گنجینه بزرگ از دیدگاههای با ارزش راجع به موفقیته. این کتاب به شما یاد میده که چطور به ترسهاتون غلبه کنید و بتونید به موفقیت دائمی برسید. «هندریکس» توی این کتاب به شما نشون میده که چجوری خودتون به دست خودتون رویاهاتون رو خراب میکنید و در مقابل، روشهای کاربردی برای دوری از خودتخریبی رو هم بهتون ارائه میکنه تا بتونید به راحتی به هر آرزویی که دارید برسید! بدترین دشمن خودتون نباشید و از اون چیزی که زندگی بهتون میده، لذت ببرید! تا حالا یه غواص رو دیدید که از صخرههای بلند شیرجه میزنه تو دل دریا، سطح آب رو میشکافه و بعدش با یه لبخند میاد بالا؟ اگه دیدید، پس میدونید که انجام پرش بزرگ دقیقا چه جوریه. حتما وقتی همچین غواصایی رو میبینید با خودتون فکر میکنید من که عمرا همچین کاری انجام نمیدم. اما با وجود این، مردم هر روز دارن از این پرشها میکنن و از زندگیشون بیشترین بهره رو میبرن. با این حال، یه عده دیگه هم وجود دارن که میترسن و همینجوری سر جاشون ایستادن. اینا مدام از زندگیشون شکایت میکنن و غر میزنن. حالا وقتش رسیده که کنترل زندگیتون رو به دست بگیرید و یه بار برای همیشه با هرچی بهونهست خداحافظی کنید. قسمت خوب ماجرا اینه که حتی نیازی نیست برای این کار از یه صخره 30 متری یه شیرجه مرگبار بزنین! تنها چیزی که میخواین، یکم اعتماد به نفس و اراده برای تموم کردن همه عادتای بَدِه.
توی این کتاب یاد میگیرید که:
چجوری چند تا نفس عمیق شما رو به مسیر درست برمیگردونه؟
چرا نگرانی یه نشونهای از خود تخریبیه؟
چطور ممکنه که نیاز داشته باشید توی محل کار رژیم شکایت بگیرید و اصلا از چیزی شکایت نکنید؟
افراد معمولا در برابر خوشحالی مقاومت میکنن اما کنترل نفس کشیدن میتونه کمکمون کنه که به این ترس غلبه کنیم
هیچ کسی نگفته که زندگی قرار آسون باشه و بعضی وقتام واقعا زندگی مثل یه باتلاق بی پایان از مشکلات میمونه. اما از خودتون بپرسید که آیا واقعا برای یه زندگی پر از شادی و خوشحالی آمادهاید؟ حتی میتونید یه روز کامل رو تصور کنید که توش هیچ چیزی برای شکایت کردن و غر زدن نباشه؟
هرکسی یه مقاومت درونی در برابر خوشحالی داره که یه صفت انسانی واقعا عجیبه و باید دقیق بررسی بشه.
با وجود اینکه بشر، زمان و انرژی زیادی رو صرف رسیدن به شادی میکنه اما خب ما توی داشتن احساس خوب یا آرامش، نه استعدادی داریم و نه حتی با داشتن همچین حسای خوبی، راحتیم! مدرسه به ما خیلی چیزای زیادی یاد میده اما هیچ کلاس دبیرستانی وجود نداره که بهمون یاد بده چجوری با موفقیت و شادی کنار بیایم.
اگه تونستید زمان بذارید بررسی کنید که چرا در برابر شادی مقاومت میکنید، جوابش احتمالا به یه ترس مربوط میشه، ترس از اینکه به پتانسیل و توانایی کامل خودتون برسید. چون اینجا یه نکته خیلی مهم وجود داره که قبلا هم بهش اشاره کرده بودیم: وقتی به بهترین نسخه خودتون تبدیل بشید، این یعنی دیگه هیچ بهونهای واسه نرسیدن به رویاها و آرزوهاتون وجود نداره.
یه ترس هست که اگه میخواید واقعا خوشحال و موفق باشید، باید بهش غلبه کنید. انجام پرش بزرگ به سمت یه زندگی پر از شادی به اعتماد به نفس خیلی زیادی نیاز داره.
پس بذارید راههایی رو بهتون بگیم که از طریق اونا میتونید یاد بگیرید چجوری بر این ترس غلبه کنید و انواع درست ریسکها رو بپذیرید.
اولین تکنیک برای شکست سد ترس، نفس کشیدنه! بله به همین راحتی
در اواسط دهه 1900، «فریتز پرلز» (Fritz Perls) روان پزشک، گشتالت تراپی (Gestalt thereapy) یا درمان گشتالت رو به وجود آورد. گشتالت تراپی به این پی برد که ترس اساسا یه نوعی از هیجانِ خالی از نفس کشیدنه. پس شما میتونید با کشیدن چندتا نفس به صورت متمرکز، ترس رو به هیجان مثبت و قدرتمندی تبدیل کنید و اونو به کار ببرید تا چیزای خیلی خوبی براتون اتفاق بیوفته.
مثلا فرض کنید قراره چند دقیقه دیگه یه اجرایی رو صحنه داشته باشید یا سخنرانی کنید. یکی از واکنشای همیشگی به همچین وضعیت ترسناکی اینه که نفس کشیدنمون محدود میشه و همین باعث میشه که ترسمون قویتر شه. اما اگه یه دقیقه نفس عمیق بکشید، میتونید کنترل همه چیزو به دست بیارید و ترس رو به انرژی قدرتمندی تبدیل کنید که به شما اجازه بده صحنه رو به دست بگیرید و مخاطبا رو عاشق خودتون کنید.
خیلیا باور دارن که فقط لایق شادیهای محدودن و وقتی یه زمانایی توی زندگیشون همه چیز خیلی خوب پیش بره، خودشونو تخریب میکنن
احتمالا شما هم یه رویاهایی دارین که فقط پیش خودتون نگهشون داشتین چون فکر میکنید که اصلا قابل اجرا نیستن یا هیچوقت قرار نیست بهشون برسید.
به این احساس که احتمالا همه تجربش کردن میگن «ذهنیت حد بالا» و این مانع بعدیه که باید بهش غلبه کنید
ذهنیت حد بالا مثل اینه که یه سیستم هشدار داشته باشیم که بهمون بگه میتونیم فقط یه مقدار مشخصی از شادی رو داشته باشیم، نه بیشتر! شما ممکنه با این ذهنیت یه دورهای از موفقیت رو داشته باشید که توش همه چیز داره خوب پیش میره اما بعضی از بخشهای شما از داشتن این رگههای پیروزی، احساس ناراحتی میکنن. پس برای اینکه همه چیزو به حالت طبیعی برگردونید، شروع میکنید به ساختن موانع و ناراحتیای غیرضروری توی زندگیتون.
این یه شکل روتین از خودتخریبیه و معمولا اینجوریه که مشکلاتی رو توی بقیه بخشای زندگیتون جدا از اون بخشی میسازید که الان توش موفقید. مثلا اگه زندگی عشقیتون داره خوب پیش میره، ممکنه تصمیم بگیرید که یه سرمایهگذاری پر ریسک انجام بدید که زندگی مالیتون رو دچار بحران کنه.
اما خب اصلا نیازی نیست همچین کاری بکنید! معمولا، مشکل حد بالا فقط زمانی خودشو نشون میده که بعد از یه دستاورد بزرگ، گاردتونو بیارید پایین.
یکی از مشتریای نویسنده به اسم «لوییس» رو در نظر بگیرید. لوییس تو دهه پنجاه زندگیشه و یه کار موفقیت آمیز داشته اما خب تجربش توی روابط عاطفی، خیلی خوب نبوده. اون حالا باور داره که عشق چیزی نیست که بتونه بهش برسه. اما بعد از چند جلسه درمان با نویسنده این کتاب، لوییس تصمیم گرفته که یه شانس دیگه به روابط عاشقونه خودش بده.
حالا مطمئنا یه رابطه عاشقونهوارد زندگیش شده. اما بعدش همین طور که لوییس هم از زندگی عشقی و هم حرفهایش راضی بوده، تصمیمی میگیره که گاردشو بیاره پایین و جلسات تراپیشو متوقف میکنه. لوییس با خودش فکر میکنه که پیشرفتی رو که دنبالش بوده به دست آورده و احساس میکنه که دیگه به کمک احتیاج نداره. فقط در عرض شش ماه، حالا رابطه عشقیش هم در معرض از هم پاشیدنه.
خوشبختانه، لوییس دوباره درمان رو از سر میگیره و موفق میشه که رابطشو نجات بده. اینجاست که اون تازه باور میکنه که هم لیاقت عشق رو داره و هم موفقیت. برای همینم حالا مصممه که توی هر دو تا زندگیش، هم حرفهای و هم عاشقونه سخت تلاش کنه.
نگرانیای به درد نخور رو ول کن و زندگیتو بهتر کن
این روزا ما بیش از حد حواس پرتی داریم و واسه همینه که شاید مهمتر از هرچیزی باید به این توجه کنیم که دقیقا داریم کجا میریم؟ حتی بیشتر از وقتی که داریم توی جاده رانندگی میکنیم، باید حواسمون به جاده زندگیمون باشه. باید همین طور که توی جاده زندگیمون پیش میریم، بفهمیم که چه وقتایی توی راهمون هستیم و چه وقتایی میزنیم به جاده خاکی.
یه راه خوب برای اینکه بفهمید چه وقتایی ذهنیت حد بالا داره سعی میکنه ترقی و پیشرفت شما رو خراب کنه اینه که وقتی نگرانیتون شروع میشه، به خودتون بیاید و ببینید که منبع نگرانیتون چیه.
دفعه بعدی که نگران شدین، این سوالو از خودتون بپرسین: آیا این چیزی که براش نگرانم، کنترلی هم روش دارم؟ بیشتر وقتا، نگرانیای ما بی موردن چون مربوط به یه چیزیان که هیچ کنترلی روش نداریم.
وقتی هم که روی مشکل کنترل دارید، دیگه بیشتر از اون چیزی که باید، کشش ندید. به جاش عمل کنید و نگرانی رو بذارید کنار!
وقتی نگرانیاتونو میبرید زیر سوال، سریع میفهمید که بیشترشون اصلا حتی به مشکلات واقعی هم هیچ ربطی ندارن.
مثلا، نویسنده این کتاب یه مشتری میلیاردر داشت که همیشه نگران پول و چیزای جزئی مثل قیمت دستمال توالت بود و بابتشون استرس میکشید. حتی با اینکه این میلیاردر یه زندگی شیک و مجلل داشت، یه چیزی از درونش نمیگذاشت که از پولهاش لذت ببره. به جاش، میلیاردها دلار پول تبدیل شده بودن به یه منبع ثابتی از نگرانی و بدبختی این آدم. این یه مثال دقیق و واضح از سندروم حد بالاست.
حرف ما اینه که فرقی نداره چه موفقیتایی توی زندگی به دست بیاریم. بازم موفقیتها نمیتونن مشکلات عمیقی رو که شاید در درونمون وجود داره، تغییر بدن و این مشکلات همین طور حل نشده باقی میمونن.
در مورد میلیاردری که بهتون میگفتیم، اون با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنه که از مادر و پدرش ریشه میگیرن که حتی با اینکه خیلی هم پولدار بودن اما هر روز سر پول با همدیگه دعوا میکردن. در نتیجه، میلیاردر نه تنها احساس میکرده لیاقت پولی رو که به ارث برده، نداشته، بلکه مدام زنش رو هم بخاطر اینکه فشار ناسالمی روی رابطشون میذاشته، سرزنش میکرده.
توی یه جلسه ازش میخوان که یه هفته زنش رو سرزنش نکنه تا ببینن چی میشه. وقتی جلسات هفته بعد شروع شد، اون ده سال جوونتر به نظر میومد. نه تنها ازدواجش توی موقعیت بهتری قرار داشت بلکه تونسته بود توی پذیرش ثروتش هم پیشرفت زیادی کنه و دیگه با پول مشکلی نداشته باشه.
موفقیت در گرو منطقه نبوغه؛ پس بفهمید که دوست دارید چه کاری رو انجام بدید
آخرین باری که خیلی تو یه چیزی غرق شده بودید و اونقدری غرقش بودید که گذر زمان رو نفهمیدید، کی بوده؟ هر چقدر هم که ازش گذشته باشه و قدیمی باشه، احتمالا دوست دارید که زمان بیشتری رو برای لذت بردن از اون کار بذارید.
برای اینکه همچین چیزی اتفاق بیوفته و بتونید پرش بزرگ رو داشته باشید، باید خودتونو موظف کنید که توی منطقه نبوغ خودتون کار کنید. منطقه نبوغ در واقع همون کاریه که شما براش ساخته شدید.
پیدا کردن همچین کاری میتونه ترسناک باشه چون دیگه هیچ بهونهای ندارید که سر کار، بهترینِ خودتون نباشید. برای کمک به غلبه بر این ترس، یه عبارتی هست که هی باید تکرارش کنید تا شجاعت و قدرت بیشتری به دست بیارید. اون عبارت اینه: «من موظفم همه هدف و انرژیم رو برای منطقه نبوغ شخصی خودم بذارم که از طریق اون میتونم بیشترین کمک رو به دنیا بکنم.»
شما میتونید اول این عبارت رو که یه تأییدیهست به آرومی پیش خودتون تکرار کنید و بعدش بلند و با اعتماد به نفس بگیدش. جوری که انگار میخواید قصد و نیتتون رو به کل جهان فریاد بزنید! با انجام این کار، ممکنه خیلی زود همه چیز براتون سر جاش قرار بگیره درست جوری که انگار جادو و معجزه شده باشه.
حتی اگرم مطمئن نیستی که قراره تو این زندگی چیکار کنی، بازم نسبت به منطقه نبوغت وفادار باش تا حتما چیزی رو که میخوای، به صورت واضح پیدا کنی. شاید بین رشتههای مختلف مثل پزشکی، روانپزشکی و مهندسی گیر کردی و نمیدونی کدوم راه رو انتخاب کنی. خب اگه به درسات توجه کنی قطعا متوجه میشی کدوم موضوعه که اون حالت جریان نبوغت رو برات داشته که خیلی راحت و بی دردسره و ازش لذت میبری. هر چی زمان بیشتری تو این زمینه بذاری، به شغل واقعی که باید تو این دنیا انجام بدی، نزدیکتر میشی.
زمانی که بفهمی چه کاریه که بیشترین علاقه رو برای انجامش داری، میفهمی که چقدر درگیر کار شدن آسونه. اونقدری که حتی دیگه حس نمیکنی که داری کار میکنی! این همون منطقه نبوغه.
مثلا نویسنده این کتاب وقتی که ایدههای پرمعنا و تحول برانگیز زندگی رو میگیره و اونا رو در دسترس همه قرار میده، بیشتر از همیشه توی منطقه نبوغش قرار داره. برای هرکسی این منطقه فرق داره. برای یکی ممکنه پیدا کردن یه راهی باشه که مثلا دور همیاشو با دوستاش بامزهتر کنه. برای یکی میتونه این باشه که خودشو موظف کنه هر روز پیانو تمرین کنه اونقدری که حرفه و شغلش بشه. احتمالات خیلی زیاد و نامحدودی تو این زمینه وجود داره که حتما خودتون هم میدونید.
از مانترای (mantra) موفقیت استفاده کنید تا توی مسیر درست باقی بمونید
هیچکس از احساس اسیر بودن خوشش نمیاد. خیلی بهتره که به جای اسیر بودن، خودمونو از هر جهت آزاد کنیم و شروع کنیم به بالا رفتن از یه نردبون موفقیت که هیچ پایانی نداشته باشه.
وقتی منطقه نبوغ خودتونو پیدا کنید، تازه حقیقت زندگی رو میفهمید و واقعا زندگی میکنید و برای اینکه بتونید به حرکتتون توی این راه ادامه بدید، داشتن یه مانترای موفقیت خیلی کمک کنندهست.
تکرار مانترا یه شکل ساده از مدیتیشن کردنه. همینجور که کلمات رو تکرار میکنید، شروع میکنید به اینکه توجه، انرژی و کل ذهن و بدنتون رو روی چیزی که میگید، متمرکز کنید. تمام اینا در حالیه که دارید هم زمان پیام و قصد مانترا رو هم برای خودتون تصور میکنید. میتونید مانترا رو یه برنامه نرم افزار خاص در نظر بگیرید که دارید توی هارد درایو ذهنتون دانلودش میکنید.
اگه میخواید واقعا جدی بشید و بهترین نتیجههای ممکن رو بگیرید، میتونید هر روز چند ساعت مدیتیشن کنید. اما خب حتی اگه 30 دقیقه صبح و عصر هم وقت بذارید، باز نتیجههای مثبت این کار رو میبینید.
احتمالا الان با خودتون میگید این مانترای موفقیت دقیقا چیه که میتونه به من کمک کنه به رویاهام برسم؟ فقط یه نفس عمیق بکشید و این عبارتی رو که میگم تکرار کنید: «من هر روز نعمت، موفقیت و عشق رو بیشتر و بیشتر میکنم، همونجوری که به اطرافیانم هم انگیزه میدم تا این کار رو انجام بدن.»
بعد از اینکه این مانترا رو حفظ کردید، میتونید با تمرین «نهی روشنی بخش» یه قدم جلوتر برید
نهی روشنی بخش یه روش خیلی خوب برای دوری از چیزاییه که با منطقه نبوغ شما توی یه راستا نیستن و قرار نیست بهتون کمکی کنن.
مثلا، تصور کنید که یکی از همکاراتون با یه فرصت سرمایهگذاری میاد پیشتون. شما میتونید با یه قیمت مناسب که در حد بودجه شماست، از یه محصول جدید که پتانسیل اینو داره که خیلی کارا انجام بده، 50,000 دلار درآمد داشته باشید. مثلا فرض کنید این محصول یه ماشین بیوفیدبکه (biofeedback) که به افرادی که فلج شدن کمک میکنه.
تکنیک نهی روشنی بخش یه راه خیلی خوبه برای اینکه تمرکزتون رو روی مسیرتون حفظ کنید. شما میتونید برای استفاده از این تکنیک از خودتون بپرسید که آیا این فرصت با منطقه نبوغ من هم راستاست؟ اگه منطقه شما مثلا علوم عصبیه، پس بله هم راستاست ولی اگه مثلا منطقه شما تنظیم موسیقیه، پس باید خیلی مؤدبانه این درخواست رو رد کنید چون هیچ ربطی به راه شما نداره.
به این ترتیب شما از مسیر اصلیتون منحرف نمیشید و خودتونو درگیر چیزی نمیکنید که حواس شما رو از هدفتون پرت کنه.
برای اینکه روی زمان تسلط پیدا کنید، دیگه شکایت نکنید و نذارید مشکلاتتون بزرگ و بزرگتر بشن
اوایل قرن بیستم بود که آلبرت اینشتین با فرضیه نسبیتش تاریخ ساز شد. این فرضیه توضیح میداد که چجوری زمان و مکان به همدیگه ربط دارن. اما خب لزومی نداره که همه جزئیات قانون اینشتین رو بدونید تا بتونید ازش استفاده کنید و روی زمان تسلط پیدا کنید.
شما نه تنها میتونید تحت کنترل زمان و در معرضش باشید، بلکه میتونید کنترل اون رو هم به دست بگیرید. فقط کافیه که بفهمید شما مسئول زمانتون هستید و این مسئولیت رو بپذیرید.
یادتون میاد که چه توصیهای راجع به نگرانی و رها کردن چیزایی که از کنترلتون خارجن بهتون میگفتیم؟ این توصیه در اصل راجع به صادق بودن با خودتون و مسئولیتهاتون و گرفتن کنترل وجههای مختلف زندگیتون توی دستای خودتونه که ممکنه قبلا ازشون فرار هم کرده باشید.
وقتی از مسئولیتهاتون فرار میکنید، چیزایی که شاید به عنوان مشکلات کوچیک شروع شده باشن فقط و فقط هی بدتر میشن. هرچی زمان بیشتری میگذره، استرس این مسائل فقط بالا و بالاتر میره. اما ترفندی که باید به کار ببریم اینه که تمام این چیزا رو برعکس کنیم.
مثلا فرض کنید بچه شما مشکل الکل خوردن داره. شما ممکنه این مشکل رو نادیده بگیرید و با خودتون فکر کنید حتما بچهم میتونه از این مشکل بگذره و حلش کنه. اما هرچی بیشتر از حل کردن این مشکل دوری میکنید، اونم بزرگ و بزرگتر میشه. نه تنها بچه شما مدت طولانیتری رنج میکشه بلکه خود شما هم باید بعدا زمان بیشتری رو برای حل اون بذارید. لحظهای که کنترل رو به دست میگیرید و با مشکل مواجه میشید، لحظهایه که مشکل شروع میکنه به کوچیک و کوچیکتر شدن و شما هم دیگه نیازی نیست بعدا زمانی روش بذارید.
یه راه دیگه برای کنترل زمانتون اینه که یه رژیم شکایت بگیرید
به این چیزایی که میگیم فکر کنید: چقدر هر روز دارید وقتتون رو برای شکایت راجع به موضوعات مختلف تلف میکنید؟ برای اینکه مقدار واقعیش رو به دست بیارید، یه هفته وقت بذارید و گفت و گوهای همکاراتونو زیر نظر بگیرید و ببینید چقدرش راجع به شکایت کردن و غر زدنه. فرقی هم نداره راجع به چی باشه، میخواد راجع به مشتری باشه، همکار باشه یا کمبود خواب. همه رو زیر نظر بگیرید.
وقتی غر زدنای همکاراتون رو میشنوید بهشون بگید و براشون توضیح بدید که غر زدن چیزی رو حل نمیکنه. خیلی بهتره که مسئولیت مشکل رو بر عهده بگیریم و درستش کنیم.
اما در عین حال یادتون نره که ببینید چه زمانایی خودتون هم دارید غر میزنید و شکایت میکنید. یه شکایت همیشگی که باید سریعا ازش دست بکشید اینه که بگید زمان کافی برای انجام یه چیزی رو ندارید. چون شما نه تنها زمان دارید، بلکه اگه به جای اینکه به بعدا موکولش کنید همین الان انجامش بدید، میتونید زمان بیشتری هم برای خودتون نگه دارید. به طور کلی، هر چی بیشتر چیزا رو به تعویق بندازیم، زمان بیشتری از ما میگیرن.
موفقیت همیشه با مشکلات رابطه عشقی همراهه، مخصوصا وقتی هر دو نفر از مسئولیتهاشون فرار میکنن
وقتی توی یه رابطه عاشقونه هستید، ممکنه با خودتون فکر کنید که «این رابطه انقدر خوبه که نمیتونه واقعی باشه!» اما بعضی از افراد واقعا یه جوری رفتار میکنن که انگار رابطشون زیادی خوبه و نمیتونه واقعی باشه و شروع میکنن به شک کردن به ارزش رابطشون و خراب کردنش.
چه توی بقیه بخشهای زندگیتون موفق باشید و چه نه، مشکلات رابطه عاطفی کاملا عادیان. آمار و ارقام نشون میده که موفقیت مالی میتونه فشار زیادی روی عشق بذاره.
حدودا 20 سال پیش، محققایی به اسم «جان کیوبر» (John Cuber) و «پگی هروف» (Peggy Harroff) یه تحقیق تأثیرگذار انجام دادن که نشون میداد چجوری 80 درصد از آدمای خیلی موفق توی روابط عاطفیشون اصلا خوشحال نیستن. خیلی از این زوجها همچنان با هم زندگی میکردن با اینکه دیگه هیچ عشقی به هم نداشتن در حالی که یه عدهشون اصلا از اول هم عاشق هم نبودن و احساس میکردن که رابطشون بیشتر یه قراره کاریه تا عاشقونه. بقیه هم که روابطشون کلا جنگ و دعوا بود.
با اینکه این تحقیق مال دههها قبله، اما هیچ دلیلی وجود نداره که فکر کنیم حالا چیزی نسبت به اون موقع تغییر کرده و نتایج این مقاله الان فرق میکنن. هنوزم آدمای خیلی موفق احساس میکنن که انگار باید بین کار و عشق، یکیو انتخاب کنن و معمولا کار این وسط برنده میشه. اما خب هنوز برای اونایی که تصمیم دارن یه زندگی نسبتا متعادل داشته باشن، یه امیدی هست.
یکی از راههای مهم برای بهبود روابط اینه که مشکلاتمون رو گردن بقیه نندازیم
همچین چیزی زمانی اتفاق میوفته که شما مسئولیتهاتون رو قبول نمیکنید و دیگران رو به خاطر مشکلات شخصیتون، سرزنش میکنید. مثلا، یه زن ممکنه خوشحال نبودنش رو بندازه گردن بی ارادگی شوهرش. اما اگه دقیقتر نگاه کنیم میبینیم که اتفاقا این زن از اینکه شخصیت غالب توی رابطشون باشه لذت میبره و همیشه مردایی رو انتخاب میکنه که بی ارادن.
از طرف دیگه، ممکنه یه مرد هم شکایت کنه که زن سلطه گرش همیشه جلوی اونو میگیره و نمیذاره خودش رو ابراز کنه. اما اگه این مرد بخواد نسبت به فرافکنی خودش صادق باشه، میفهمه که با پذیرش مسئولیتش برای اینکه کنترل زندگیش رو در نهایت خودش به دست بگیره، مشکل داره.
برای اینکه یه رابطه بتونه شکوفا بشه، هر کدوم از طرفین باید مسئولیت زندگی خودش رو به عهده بگیره و بقیه رو برای هر کم و کاستی که دارن، سرزنش نکنه.
در آخر هم زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که بخوایم با این دعواهای کوچیک همدیگه رو اذیت کنیم. باید تمرکزمون رو بذاریم روی اینکه برای انجام چیزایی که دوست داریم از هم حمایت کنیم و به بهترین شکل ممکن، شکوفا بشیم.
پیام اصلی کتاب:
بیشتر افراد توی زندگی باور دارن که فقط میتونن یه مقدار محدودی از شادی و موفقیت رو داشته باشن. این اصلا درست نیست! وقتی اولین پرش بزرگ رو به سمت تواناییهای کاملتون انجام میدید، اون موقعست که میفهمید هیچ محدودیتی وجود نداره و یه منبع ناتموم از شادی و موفقیت برای تک تک کسایی وجود داره که مصمم هستن به ترسهاشون غلبه کنن!
دنیای عجیبی است. شاید این جمله را شما برای موضوعات مختلفی بارها و بارها تکرار کرده باشید. پس با این اصطلاح غریبه نیستید.امروز دو تا شخص با یکدیگر خوش و خرم هستند ولی فردا مانند کارد و پنیر میماند. عامل جدایی دوستان میتواند علت های مختلفی داشته باشد؛ گاهی وجود سرمایه باعث دوری افراد از یکدیگر میشود، گاهی هم زن و فرزندان باعث دور شدن دوستان از هم میشود، گاهی اوقات رفتارهای که از شما صادر میشود عاملی برای این جدایی ها و دور شدن ها است. امام علی(علیهالسلام) فرمودند: عاجزترین مردم کسی است که از بدست آوردن دوست عاجز بماند و از او عاجزتر کسی است که دوستان بدست آورده را از دست بدهد.







تمام امراض جسمی از مشکلات روحی سرچشمه می گیرد تخلیه تنش ها ی روح و التیام آن، راهی است جهت رهایی از هرگونه اختلال ارگانی جسمی در بدن واینکه هاله ی انسان به معنای واقعی بتواند بدون مواجه شدن با مانع و سدی آزادانه به هر طرف حرکت کند. در این جاست که می توانیم بگوییم هاله ی خود را بیدار کرده ایم . این بدان معنی است که : هر چه قدر انرژی معنوی و روحی که از طریق چاکرای فوقانی سر (در هاله انسان مراکزی برای ورود و خروج انرژی وجود دارد که چاکرا نامیده می شود) به ما وارد می شود بیشتر باشد ، هاله ما پررنگ تر است .
مقدمه: فیلمهای پورنوگرافیک یا مستهجن در چند دههٔ اخیر به یکی از پرمصرفترین محصولات رسانهای در جهان تبدیل شدهاند. در دسترس بودن این محتوا به واسطهٔ اینترنت، تلفنهای همراه هوشمند و شبکههای اجتماعی، باعث شده حتی نوجوانان در سنین پایین با آن مواجه شوند. در نگاه اول ممکن است این محصولات تنها نوعی سرگرمی جنسی تلقی شوند، اما پژوهشها و تجربههای بالینی نشان میدهند که پیامدهای عمیق و مخربی بر روان فرد، روابط خانوادگی، ساختار اجتماعی و حتی اقتصاد دارند. در این مقاله به بررسی مهمترین اثرات منفی فیلمهای پورن میپردازیم.
۱. تأثیرات روانشناختی
۱-۱. اعتیاد رفتاری
پورن میتواند همانند مواد مخدر عمل کند. تماشای مداوم آن باعث ترشح دوپامین در مغز شده و فرد را در چرخهای از تحریک و ارضای موقت گرفتار میسازد. در نتیجه، فرد به مرور برای رسیدن به همان سطح لذت، نیازمند محتوای افراطیتر و جدیدتر میشود. این فرایند همان سازوکار اعتیاد است که میتواند زندگی روزمره، کار و تحصیل فرد را مختل کند.
۱-۲. کاهش اعتماد به نفس
افرادی که به تماشای این محتوا عادت میکنند، غالباً تصویر غیرواقعی از بدن و عملکرد جنسی پیدا میکنند. مقایسهٔ خود با بازیگران حرفهای فیلمهای مستهجن، به کاهش عزت نفس، اضطراب عملکرد و حتی ناتوانی جنسی منجر میشود.
۱-۳. اختلال در تمرکز و حافظه
مطالعات عصبشناسی نشان دادهاند که مصرف مداوم پورن میتواند بخشهایی از مغز که مسئول حافظهٔ کاری و تصمیمگیری هستند را تضعیف کند. این امر باعث کاهش توانایی یادگیری و کاهش تمرکز در محیطهای آموزشی و کاری میشود.
۲. اثرات بر روابط عاطفی و خانوادگی
۲-۱. تضعیف پیوند عاطفی
فیلمهای پورن روابط جنسی را صرفاً به یک عمل فیزیکی فرو میکاهند. در نتیجه، کسانی که بیش از حد به آن وابسته میشوند، در زندگی واقعی دچار ناتوانی در ایجاد صمیمیت عاطفی و احترام متقابل با همسر خود میگردند.
۲-۲. افزایش خیانت و نارضایتی زناشویی
مصرفکنندگان پرمصرف پورن به تدریج از روابط واقعی خود ناراضی میشوند و برای تجربهٔ هیجانات تازه، به خیانت یا روابط خارج از چهارچوب روی میآورند. این امر یکی از علل فروپاشی خانوادهها در جوامع مدرن محسوب میشود.
۲-۳. سردی روابط جنسی واقعی
تماشای بیش از حد پورن باعث میشود فرد نسبت به همسر خود بیمیل گردد، زیرا مغز او شرطی شده تا تنها به تحریکهای تصویری و اغراقشده پاسخ دهد. این مسئله در درازمدت به مشکلات جدی در زندگی مشترک منتهی میشود.
۳. پیامدهای اجتماعی
۳-۱. تضعیف ارزشهای اخلاقی
گسترش پورنوگرافی سبب عادیسازی روابط نامشروع، بیتعهدی و بیبندوباری جنسی میشود. چنین نگرشی به مرور بنیان اخلاقی جامعه را سست کرده و قبح خیانت، تجاوز و سوءاستفاده جنسی را کاهش میدهد.
۳-۲. افزایش جرائم جنسی
پژوهشها نشان میدهد که بخشی از افرادی که مرتکب تجاوز یا خشونت جنسی میشوند، سابقهٔ مصرف مداوم محتوای پورن داشتهاند. زیرا این محتوا اغلب همراه با نمایش صحنههای تحقیر، اجبار یا خشونت است و ذهن مخاطب را نسبت به آن بیحس میکند.
۳-۳. استثمار و تجارت سیاه
صنعت پورن یکی از بزرگترین تجارتهای زیرزمینی جهان است که با قاچاق انسان، سوءاستفاده از کودکان و بهرهکشی از زنان گره خورده است. مصرف این محتوا به صورت غیرمستقیم به تداوم این چرخهٔ غیرانسانی کمک میکند.
۴. تأثیرات زیستی و جسمی
کاهش کیفیت اسپرم و بروز اختلال در هورمونهای جنسی در مردان.
ایجاد اختلال در چرخهٔ قاعدگی و مشکلات روانتنی در زنان مصرفکنندهٔ افراطی.
افزایش احتمال ابتلا به زودانزالی و اختلال نعوظ در مردان.
افزایش رفتارهای پرخطر جنسی و ابتلا به بیماریهای مقاربتی.
۵. اثرات فرهنگی و نسلی
۵-۱. تغییر نگرش نسل جوان
تماشای پورن در نوجوانی سبب میشود دیدگاه آنان نسبت به جنس مخالف غیرواقعی و صرفاً ابزاری شود. این نگاه نسل آینده را از درک صحیح عشق، احترام و تعهد بازمیدارد.
۵-۲. بحران هویت جنسی
نمایش اغراقشده و غیرطبیعی از بدنها و نقشهای جنسی، باعث ایجاد سردرگمی در هویت جنسی نوجوانان میشود و حتی میتواند زمینهساز گرایشهای ناسالم و خطرناک گردد.
۶. راهکارهای مقابله
آموزش صحیح جنسی در خانواده و مدارس برای پیشگیری از کنجکاوی ناسالم.
تقویت ایمان و معنویت برای ایجاد بازدارندگی درونی.
محدودیت دسترسی به سایتهای مستهجن از طریق قوانین و فناوری.
درمان تخصصی برای افرادی که دچار اعتیاد به پورن شدهاند، از طریق مشاورهٔ روانشناسی و گروههای حمایتی.
نتیجهگیری
فیلمهای پورنوگرافیک در نگاه سطحی ممکن است تنها نوعی سرگرمی باشند، اما در واقع همچون سم خاموشی عمل میکنند که آرامآرام روان فرد، روابط خانوادگی و سلامت جامعه را تخریب میسازند. اگرچه صنعت پورن به دلیل سودهای کلان خود به شدت در حال گسترش است، اما آگاهیبخشی، آموزش و مراقبت خانوادگی میتواند از قربانی شدن نسلهای آینده جلوگیری کند.
کتابِ نشخوارِ ذهنی، نوشتهی یه عصبشناس و روانشناسِ معروف به اسمِ اتان کراس، مستقیماً صدای درونیِ ما رو مخاطب قرار داده، همون صدایی که خیلی وقتا تبدیل به سرزنشگرِ درونیِ ما هم میشه. مطالبِ این کتاب که بر اساسِ صدها پژوهش ارائه شده، گنجینهای از استراتژیها رو به ما میده تا با کمکِ اونها بتونیم از شرِ افکارِ منفی که بر زندگیِ ما چنبره زدن، خلاص بشیم. این روزا، خیلیا توصیه میکنن در زمانِ حال زندگی کنیم. ولی واقعیت اینه که ما انسانها بیش از یک سومِ عمرمونو مشغولِ حرف زدن با خودمونیم، حالا یا در حالِ تفکریم، یا خاطراتِ گذشته رو مرور میکنیم یا هم احتمالاتِ آینده رو بررسی میکنیم. صدای درونِ ما یه سازگاریِ تکاملیه که باعث شده انسانها تنها موجوداتِ عالم باشن که تواناییِ ژرفاندیشی رو داشته باشن. هرچند این صدا باعث میشه ما بتونیم مشکلاتمونو حل کنیم و تصمیماتِ عاقلانه بگیریم، ولی تفکرِ بیش از حد هم خیلی خوب نیست. چون معمولاً تفکر از یه جا به بعد تبدیل میشه به نشخوارِ ذهنی و چرخهی افکارِ منفی. خوشبختانه، مغزِ ما این قابلیتو داره که صدای این ذهنِ وراجو کم کنه. توی این خلاصهکتاب بهتون یاد میدیم که چطور میتونین بدترین منتقدِ خودتونو به بهترین رفیقتون تبدیل کنین.اگه میخواین با استراتژیهای مختلفِ فکر برای فاصله گرفتن از نشخوارِ ذهنی آشنا بشین، اگه میخواین بدونین چرا تماس با طبیعت باتریِ شما رو شارژ میکنه، و اگه دوست دارین برای مشکلاتِ خودتون مشاورِ مناسبی پیدا کنین، حتماً تا آخرِ این خلاصهصوتی با ما همراه باشین.
صدای درونی یا ذهنی به این دلیل توی ما به وجود اومده که بتونیم گذشتهمونو ارزیابی کنیم و برای آینده آماده بشیم. بذارین یه اعترافی بکنم: همهی ما با خودمون حرف میزنیم. البته نفسِ این کار عجیب نیست، سرعتشه که اعجابآوره. تحقیقاتی که سالِ1990 برای تحلیلِ سرعتِ گفتوگوی درونیِ آدما انجام شد نشون داد که ما در هر دقیقه تقریباً چهارهزار کلمه با خودمون حرف میزنیم! همین مقدار کلمه رو اگه بخوایم به زبون بیاریم، یک ساعت وقت لازمه!
این صدای درونی از قدیمالأیام آدما رو عاصی کرده. هم عرفای مسیحی و هم بودیستهای چینی از اینکه این صدای درونی مدام توی مراقبههاشون وقفه ایجاد میکنه به ستوه اومده بودن. جالبیش اینجاست که حتی کسایی که لکنتزبون دارن هم میگن صدای ذهنیشون مثِ بلبل حرف میزنه. افرادِ ناشنوا هم میگن ما با زبونِ اشاره با خودمون حرف میزنیم.
صدای درونیِ ما یه بخشِ جداییناپذیر از ذهنمونه. ولی چرا؟ طبقِ اصلِ انتخابِ طبیعی، قطعاً تفکر مزایایِ تکاملی داشته.
ما بر عکسِ موجوداتِ دیگه، توی تجربههامون دنبالِ معنا هستیم. در واقع، صدای درونیِ ما به ما تواناییِ تفکر میده، و این تفکر باعث میشه از اشتباهاتمون درس بگیریم و برای آینده برنامهریزی کنیم.
ما از دورانِ نوزادی، همینطور که حرف زدنو یادمیگیریم، این صدا رو هم تو خودمون به وجود آوردیم، که بهمون توی خویشتنداری کمک میکنه. لو ویگوتسکی (Lev Vygotsky) روانشناسِ معروفِ روسی بعد از مطالعه روی بچههای نوپا، این فرضیه رو مطرح کرد که بچه ها با دستورالعملهایی که به صورتِ تقلیدی از والدین دریافت میکنن، یاد میگیرن که احساساتشونو مدیریت کنن. بعد که بزرگتر شدن، یواش یواش از کلماتِ خودشون برای خویشتنداری استفاده میکنن.
ما بزرگسالا از صدای درونیمون برای دنبال کردنِ اهدافمون استفاده میکنیم. این هدف ممکنه یه اختراع باشه یا دل بردن از کسی که دوسش داریم. افکارِ کلامی تو سرمون میان تا هدفمونو بهمون یادآوری میکنن. ما حتی میتونیم آینده رو توی ذهنمون شبیهسازی کنیم. مثلاً پیامهای مختلفی که میتونیم واسه عشقمون بفرستیمو بررسی میکنیم و تأثیرِ احتمالیِ هرکدومو تصور میکنیم.
و بالاخره، صدای درونیِ ما توی شکل دادن به هویتِ ما نقشِ مهمی داره. چون ماها به وسیلهی تفکر و ژرفاندیشی روایتهای قابلِ توجهی دربارهی خودمون میسازیم. داشتنِ تعریف و هویتِ ثابت از خود باعث میشه پخته بشیم، ارزشهای خودمونو بشناسیم، و لحظاتِ دشوارو تحمل کنیم.
نشخوارِ ذهنی مانعِ عملکردِ مغزِ ماست
به این عباراتِ عددی دقت کنید:
هشتصد.
پونصد و بیست،
شیش هزار و هفتصد و پنجاه و پنج.
حالا اینو گوش کنین:
هشت میلیارد و پنج میلیون و دویست و شیش هزار و هفتصد و پنجاه و پنج!
مجموعهی اول حفظ کردنش آسونتره یا دومی؟ معلومه. اولی. دلیلش اینه که یه اطلاعاتِ سه بخشیه. ولی عبارتِ دوم یه عددِ طولانی و ده رقمیه. این یه مثالِ رایجه که نشون میده ذهنِ ما در هر لحظه فقط سه الی پنج واحد اطلاعاتو میتونه توی خودش نگه داره، تازه اگه شرایط مساعد باشه. اگه صداهای داخلِ سرمون بیش از اندازه باشه، ذهنِ ما فعالیتش به طورِ قابلِ توجهی کند میشه.
کارکردهای اجراییِ مغزِ ما تا حدی مثِ کامپیوترن که با عملکردِ خودشون ما رو قادر میکنن روی چیزایی که مهمن تمرکز کنیم، به افکارِ مزاحم بیتوجه باشیم و انرژیمونو معطوف به کاری کنیم که جلومونه، میخواد نوشتنِ ایمیل باشه، یا پختنِ یه غذای پرمخلفات. این کارکردهای مغزی زمانی واردِ عمل میشن که غریزهی ما به تنهایی نتونه ما رو به انجامِ کاری مجاب کنه. وقتی ما اطلاعاتِ زیادی رو نشخوار میکنیم، نورونهایی که برای عملکردِ مغز لازمنو از رمق میندازیم. اگه بعد از مشاجره با شریکِ عاطفیتون بخواین روی یه کتاب تمرکز کنین، این حالتو تجربه میکنین. و در مواقعی که خطر جدیتره، نشخوارِ ذهنی واقعاً مانعمون میشه.
نشخوارِ ذهنی علاوه بر اینکه کارکردهای اجرایی و فعالیتهای شناختیِ مغزمونو تضعیف میکنه، توی روابطِ اجتماعیمونم مانع ایجاد میکنه. دههی 1980، یه روانشناس به اسمِ برنارد رایم (Bernard Rimé) کشف کرد که ما کلاً تمایل داریم دربارهی افکارِ منفیمون حرف بزنیم. به عبارتِ دیگه، وقتی نشخوارهای ذهنی بیش از حد میشه، مجبوریم یه جوری بریزیمشون بیرون. ولی اشکالِ کار اینجاست که هرقدر بیشتر افکارِ منفیمونو با دوستامون درمیون میذاریم، اونا رو بیشتر از خودمون میرونیم، چون اقتضای هر رابطهای اینه که شنونده هم باشیم. ولی اونایی که افکار و احساساتِ به شدت منفی دارن، معمولاً نمی فهمن کی باید ترمزِ زبونشونو بکشن.
از این بدتر اینکه نشخوارِ ذهنی در بلندمدت میتونه روی سلامتیِ ما هم تأثیرِ منفی بذاره.
سالِ 2007، آقای کراس، نویسندهی این کتاب، با استفاده از آزمایشِ ام.آر.آی متوجه شد که دردهای جسمی و عاطفی نواحیِ یکسانی از مغزو درگیر میکنن. البته وجهِ اشتراکِ این دو نوع درد همین یکی نبود. چون دردهای عاطفی درست مثلِ دردهای جسمی ایجادِ استرس میکنن. استرس یه واکنشِ طبیعیه که به ما کمک میکنه شرایطِ بحرانی رو پشتِ سر بذاریم، ولی نشخوارِ ذهن اونو به صورتِ مزمن درمیاره. کلی تحقیقات وجود داره که نشون میده استرسِ مزمن میتونه منجر به مشکلاتِ قلبی-عروقی و سرطان بشه.
خلاصه اینکه نشخوارِ ذهنیِ بیش از حد تبعاتِ منفیِ جدییی داره. هرقدر این وراجیهای ذهنی ما رو بیشتر تحلیل ببره و هرقدر ما بیشتر بهشون مجالِ بروز بدیم، توی زندگی منزویتر و رنجورتر میشیم.
سریعترین راه برای خاموش کردنِ وراجیهای ذهن اینه که قدری فاصله بگیریم.
سالِ 1841، آبراهام لینکُلن دچارِ یه سری مشکلاتِ عاطفی شد. با اینکه خودش نامزد داشت، عاشقِ یه زنِ دیگه شد. یه سال بعد، لینکلن شاد و خوشحال ازدواج کرد و تشکیلِ خونواده داد. ولی این بار دوستش به اسمِ جاشوا اسپید ( Speed Joshua) تو همچین مخمصه ای افتاد. لینکلن که قدری از مشکلاتِ گذشتهش فاصله گرفته بود، حالا راحت میتونست به اسپید مشاوره بده.
وقتی ما از گفتوگوهای ذهنیمون فاصله میگیریم راحتتر میتونیم از بیرون مشاهدهشون کنیم. موقعِ نشخوارِ ذهنی، ما خودمونم بخشی از این گفتوگو هستیم و هیجانات و احساساتمون درگیره و از نزدیک روی مشکلات متمرکز میشیم. این ما رو حسابی از پا در میاره و راهو برای ورودِ افسردگی و اضطراب باز میکنه. دچارِ استرس میشیم، دنبالِ راهِ حلِ بحران میگردیم و هی بیشتر و بیشتر روی مشکل زوم میشیم. طولی نمیکشه که تمامِ اِشرافمون به مسأله رو از دست میدیم.
یکی از خاطراتِ منفیتونو جوری توی ذهنتون تصور کنین که انگار دارین داخلِ گوشی فیلمشو میبینین. حالا تصور کنین این اتفاق برای یکی دیگه افتاده و شما فقط یه تماشاچی هستین. نویسنده اسمِ این روشو «زاویهی سَرَککشی» گذاشته، چون انگار ما فردی هستیم که از بالای دیوار داریم اون حادثه رو تماشا میکنیم. توی آزمایشهای مختلف، سوژههایی که از این تکنیک استفاده کرده بودن دیدِ واضحتری نسبت به مشکلشون پیدا کردن، ضمنِ اینکه استرس و واکنشهای هیجانیِ داخلِ مغزشونم کاهش پیدا کرده بود.
توی یه پژوهش که نویسنده قبل از انتخاباتِ 2008 ِ آمریکا انجام داد، از شرکتکنندهها خواست تصور کنن که توی یه کشورِ دیگه زندگی میکنن و متوجه میشن که کاندیدای منتخبشون باخته. چه حسی پیدا میکنن؟ شرکتکنندهها بعد از این تصویرسازی گفتن تمایلِ بیشتری به همکاری با طرفدارای کاندیدای مخالف پیدا کردن. توی یه تحقیقاتِ دیگه، که دربارهی خیانت در روابط بود، مشخص شد که شرکتکنندهایی که تصور کردند این اتفاق برای یکی از دوستاشون افتاده، اکثراً حاضر شدند به دوستشون پیشنهادِ گفتوگو و سازش با طرفِ خیانتکننده رو بدن.
یه تکنیکِ کاربردیِ دیگه برای مشاهدهگری، فاصلهگیریِ موقته. فرض کنیم کارفرماتون به شما یه ضربالاجلِ کاریِ نگرانکننده داده. اگه ده سال دیگه رو تصور کنین و از زاویهی ده سالِ آینده بهش نگاه کنین، میبینین که این مشکل چقدر کوچیک بوده. نویسنده به این نتیجه رسیده که فاصلهگیریِ موقت برای تمامِ استرسها از خفیف تا شدید کاربرد داره. مثلاً اگه تصور کنین که کرونا یه بیماریِ همهگیر بوده که توی دوره ای از تاریخ اومده و رفته، متوجه میشین که کرونا هم میگذره و باز همه چیز به حالتِ عادی برمیگرده.
در طولِ زمان یاد میگیرین که به خودتون از یه فاصلهی بیشتر نگاه کنین، درست همونجور که دیگرانو میبینین. این بصیرتِ شما رو افزایش میده. چون بصیرت یعنی تواناییِ از بالا دیدنِ چیزها و اذعان به محدود بودنِ دانشمون.
اگه خودتونو به چشمِ یه نفرِ دیگه نگاه کنین میتونین از نشخوارِ ذهنی فاصله بگیرین.
سالِ 1979 بود که یه مجریِ برنامهی کودک به اسمِ فرد راجرز (Fred Rogers) به خودش یه نامه نوشت. نامه اینجوری شروع میشد: «آیا دارم خودم را گول میزنم؟» راجرز از اول تا آخرِ این نامه نسبت به تواناییِ خودش در ساختِ برنامهی تلویزیونی تردید کرده بود و به خودش سرکوفت زده بود. اما آخرای نامه که رسید یه اتفاقِ جالب رخ داد. اون نوشته بود: «زمان در گذر است... باید بسازمش. دست بجنبان فرِدِ عزیز.»
چرا آقای راجرز توی آخرین جمله از زاویهی دومشخص به خودش نگاه کرده بود؟
اون در واقع به طورِ ناخودآگاه از خودش فاصله گرفته بود و اونو مخاطب قرار داده بود. این یه تکنیکه که بارها و بارها تأثیرش توی کاهشِ حسِ خجالت و شرمندگی و استرس و همینطور تقویتِ قدرتِ استدلال ثابت شده. برای شروعِ این تکنیک، فقط کافیه خودتونو به اسم صدا بزنین.
نشخوارهای ذهنیِ ما معمولاً به صورتِ اولشخص و با ضمیرِ «من» بروز میکنن. مثلاً با خودمون میگیم: «چرا من زود عصبانی شدم؟ چرا من اینقدر حماقت کردم؟» همین مَن مَن کردنها ما رو توی هزارتوی افکارِ منفی گیر میندازه. توی یکی از تحقیقات ثابت شد که با استفاده از جملاتِ اولشخصی که افراد توی پستهای فیسبوکشون مینویسن، میشه حملاتِ افسردگی رو در اونا پیشبینی کرد.
از طرفی، تحقیقاتی که نویسندهی کتاب انجام داد نشون میده که وقتی آدما از فاصله با خودشون حرف میزنن، مثلاً خودشونو با اسم خطاب قرار میدن یا از ضمایرِ دومشخص یا سومشخص برای اشاره به خودشون استفاده میکنن، تشویشهای عاطفی و روحی کاهش پیدا میکنه. نویسنده این فرضیه رو با استفاده از دستگاهِ نوارِ مغز آزمایش کرد و وقتی دید چقدر سریع جواب میده شگفتزده شد. فقط در عرضِ یک ثانیه که افراد از فاصله با خودشون حرف زدن، فعالیتِ هیجانی-عاطفیِ مغزشون فروکش کرد.
حالا برگردیم سراغِ آقای راجرز. ایشون وقتی که از فاصله با خودش حرف زد، در واقع داشت تهدیدِ شکست رو به چالش تبدیل میکرد. چالش برعکسِ تهدید قابلِ حلوفصله. این کار، نه تنها نشخوارِ ذهنی رو کم میکنه، بلکه طبقِ تحقیقات، توی سیستمِ گردشِ خونِ آدم هم تغییر ایجاد میکنه. زمانی که آدما استرس داشته باشن، سرخرگها منقبض میشن، ولی توی کسی که ذهنیتِ چالش داشته باشه، انبساط پیدا میکنن.
و نکتهی آخر اینکه از ضمیرِ «تو» غافل نشین. این ضمیرِ «تو»ئه که از اولیتهای شخصی فراتر میره و بایدها و نبایدها رو تعیین میکنه. مثلاً میگیم «تو باید کنار بکشی» یا «تو باید خونسرد باشی». اینو ما همهجا میشنویم. نمونهش متنِ آهنگها یا مصاحبهی قهرمانها بعد از بازیه. مثلاً میگن: «تو باید اینجوری بازی کنی، تو باید اونجوری بازی کنی». استفاده از ضمیرِ «تو» باعث میشه یه قدم عقب بریم و خودمونو مشاهده کنیم. همین که این کارو کردیم، گفتوگوهای ذهنیمون ساکت میشن.
برای کم کردنِ وراجیهای ذهن باید به نیازهای احساسی و شناختیمون پاسخ بدیم.
سالِ 2008، بعد از تیراندازییی که توی دانشگاهای ایلینوی شمالی و ویرجینیا تِک اتفاق افتاد، محققای دانشگاهِ ایلینوی دانشجوها رو تحتِ مشاهده قرار دادن تا ببینن چطور با این ماتم کنار میان. اونا متوجه شدن اکثرِ دانشجوها عضوِ گروههای فیسبوک شدهن و احساساتشونو آنلاین با بقیه درمیون گذاشتهن. هرچند با این کار دانشجوها احساس میکردن آرومتر میشن، ولی عملاً چیزی از افسردگیِ بلندمدت و علائمِ اختلالِ استرسِ پس از سانحهشون کم نشد.
چرا اینجوریه؟ مگه همیشه به ما نمیگن درمیون گذاشتنِ احساسات به سلامتی کمک میکنه؟ ارسطو و فروید هردوشون همین اعتقادو داشتن، و اصرار داشتن که آدما خودشونو باید از دردهای درونی پاکسازی و تخلیه کنن. خودمونم از بچگی اینجوری بار اومدیم که وقتی گریه کنیم و جیغ بزنیم، پدرومادرمون میان و نیازهامونو برآورده میکنن.
پس چرا در عمل، درمیون گذاشتنِ احساسات به ما حسِ بد میده؟
وقتی حالمون خرابه، دوست داریم یکی باشه بهمون دلداری بده، چون این کار بهمون حسِ امنیت میده. ما نیازهای احساسیِ خودمونو اینجوری برطرف میکنیم. و وقتی این نیازها برطرف شدند، مغزِ ما انواع و اقسامِ موادِ شیمیاییِ نشاطانگیزو ترشح میکنه. ولی مشکل اینجاست که توی نشخوارِ ذهنی، ما علاوه بر حمایت و شنیدهشدن، به یکی هم نیاز داریم که بتونه بینشِ جدیدی درموردِ مشکل به ما بده.
متأسفانه ماها وقتی دردی داریم معمولاً همدردی رو به بینش ترجیح میدیم. کسایی که ازشون کمک میگیریم هم معمولاً همینطورن. یعنی اونا هم توی نشخوارِ ذهنیمون شریک میشن. اونا ازمون میخوان از وضعیتی که توش قرار داریم گزارشِ لحظه به لحظه بدیم، بعد باهامون همدردی میکنن و بهمون دلداری میدن. ولی همینکه ماجرا رو تعریف کردیم، همون احساسات و اتفاقاتِ منفی، مجدداً سراغِ روحمون میان، این بار شدیدتر. اونا هم هی سؤالای بیشتری میپرسن و الی آخر.
راهش اینه که از کسایی کمک بگیریم که علاوه بر اینکه حمایتگرن و بهمون گوش میدن، بهمون راهنمایی و راهِ حلم بدن. نمونهی بارزِ این تعادل راهکاریه که افبیآی برای مذاکره با گروگانگیرها ابداع کرده. بر اساسِ این راهکار، اولاً باید شنوندهی فعالی باشیم و همدردی کنیم تا به تفاهم برسیم، ثانیاً باید منجر به تغییرِ رفتار بشیم.
به عبارتِ دیگه، وقتی میخواین برای دردِدل پیشِ عزیزانتون برین، پیشِ اونایی برین که شما رو به سمتِ راهِ حل هدایت میکنن، نه اونایی که تشویقتون میکنن همچنان روی مشکلتون متمرکز بمونین. ضمناً یادتون باشه که هرچند برادرتون گزینهی خوبی برای صحبت کردن در موردِ مشکلاتِ خونوادگیه، ولی درموردِ مشکلاتِ کاری الزاماً بهترین گزینه نیست. بنابراین سعی کنین ترکیبِ متتوعی از مشاورین برا خودتون داشته باشین تا توی بخشای مختلفِ زندگی، به کمکتون بیان.
----------------------------------------
تماس با دنیای بیرون نشخوارِ ذهنی رو کم میکنه.
دههی 1990، یه محقق به اسمِ مینگ کو (Ming Kuo) از دانشگاهِ ایلینوی، متوجه شد کسایی که توی مجتمعهای مسکونیِ شیکاگو زندگی میکنن وقتی پنجرهی خونهشون رو به فضای سبز باز میشه، قدرتِ تمرکزشون بیشتر میشه. و این تمرکزِ بیشتر منجر به مثبتاندیشی میشه. بعدها هم توی انگلیس و کانادا تحقیقاتی انجام شد که این یافتهها رو تأیید میکرد و نشون میداد که قرار گرفتن در معرضِ فضای سبز باعثِ نشاطِ بیشتر میشه.
چرا؟ چون طبیعت توجهِ ما رو یه جورِ خیلی خاصی جلب میکنه و این، ما رو از نشخوارِ ذهنی دور میکنه و باتریِ درونمونو شارژ میکنه.
البته ما دو جور توجه داریم: توجهِ ناخواسته و توجهِ خودخواسته. توجهِ خودخواسته یعنی شما با اختیارِ خودتون به چیزی توجه کنین، مثِ زمانی که دارین جدولِ متقاطع حل میکنین یا مشغولِ رانندگی هستین. این نوع توجه از شما انرژی میگیره. حتی میتونه خستهتون کنه.
ولی توجهِ ناخواسته زمانی اتفاق می افته که یه چیزی، مثلاً غروبِ زیبای آفتاب، شما رو ناخواسته جذب میکنه و حالتونو خوب میکنه. دههی 1970 ِ میلادی، دو تا روانشناس به اسمِ استفن و ریچل کاپلان (Stephen and Rachel Kaplan) این فرضیه رو مطرح کردند که حضور در طبیعت قدرتِ تمرکزِ آدما رو ریکاوری میکنه. طبیعت توجهِ ناخواستهی شما رو جلب میکنه و شما رو از حسِ ابهت سرشار میکنه. یه حسِ قدرتمند و متعالی بهتون میده که با بیرون از خودتون تماس پیدا میکنین. و این باعث میشه توجه و تمرکزِ خودخواستهی شما هم ریکاوری بشه.
تحقیقاتِ زیادی تا حالا فرضیهی کاپلانو تأیید کردهن و نشون دادهن که افراد بعد از یه پیادهرویِ مختصر تو طبیعت تستهای شناختی رو بهتر جواب میدن. این به بحثِ ما کاملاً مربوطه. چون اگه شما قدرتِ کافی برای حفظِ تمرکز نداشته باشین، نمیتونین هیچکدوم از تکنیکهایی که برای کنترلِ نشخوارِ ذهنی گفته میشه رو تمام و کمال انجام بدین.
البته حسِ ابهت فقط توی طبیعت به دست نمیاد. تماشای یه کنسرتِ باشکوه یا بچهای که تازه میخواد روی پای خودش راه بره هم همین حسو به آدم میده. برای اینکه با خارج از خودتون تماس بگیرین راههای دیگه ای هم هست. یکیش اینه که توی کاراتون نظم به خرج بدین. مثلاً رافائل نادال، قهرمانِ تنیس، موقعِ بازی، یه سری عادتای همیشگی داره، از جمله اینکه همیشه بطریهای آبشو توی یه ردیفِ منظم قرار میده. اون با نظمی که توی محیطِ بیرونی برقرار میکنه، میتونه صداهای داخلِ سرشو خاموش کنه.
البته کاربردِ نظموترتیب محدود به موقعیتهای مهم و حساس نیست. وقتی احساس کنین همه چیز تحتِ کنترلِ شماست اهدافتون رو قابلِ دستیابی میبینید و برای رسیدن به اونا تلاشِ بیشتری میکنین. و یکی از سادهترین و مؤثرترین راهها برای برقراریِ نظم، مرتب کردنِ محیطِ اطرافتونه. پس دفعهی بعد که خواستین نظافتِ منزلو پشتِ گوش بندازین، به این نکته توجه کنین.
اگه باور داشته باشین که چیزی میتونه حالتونو بهتر کنه، حتماً میتونه.
سالِ 1777 فرانتس مسمر (Franz Mesmer)، کاشفِ نظریهی مغناطیسِ حیوانی، نظریهی خودشو آزمایش کرد. اون با استفاده از چند آهنربا و کلی حرفای زیرِ لب تلاش کرد پیانیستِ معروف، ماریا ترزیا فون پارادیس (Maria Theresia von Paradis ) رو که نابینا بود شفا بده. و ظاهراً موفقم شد. مسمر نهایتاً متهم به کلاهبرداری شد. تنها چیزی که توی این تکنیک واقعاً مؤثر بود، قدرتِ تلقین و دارونماها بود.
البته دارونماها عموماً توی تحقیقاتِ پزشکی استفاده میشن، ولی انسان از دیرباز برای بعضی اشیاء قدرتهای خاصی قائل بوده. توی قرونِ وسطی مردم عقیده داشتند که علامتِ مُهرِ سلیمان که یه جور ستارهی شیشپره، شیاطینو دور میکنه. همین امروزم مردم به خوشیمنی و بدیُمنی باور دارن. مثلاً مایکل جردن همیشه شُرتِ دورانِ دانشجوییشو زیرِ لباسِ مسابقهش میپوشه چون اعتقاد داره خوششانسی میاره.
بر اساسِ تحقیقات، دارونما، چه به شکلِ قرص باشه چه شیءِ خاص، میتونه دردهای جسمی و روحی رو تسکین بده. چرا؟ چون ذهنِ انسان عاشقِ پیشبینیه. حتی برای درست قدم زدن هم باید پیشبینی کنین کجاها پاتونو بذارین که امن باشه. وقتی که فرضاً برای سردرد قرص میخورین، به خودتون میگین این قرص دردتونو آروم میکنه. دقیقاً همینجاست که صدای درونتون عوض میشه.
ما خیلی از این باورها رو از خونواده و فرهنگمون وام میگیریم. این باورها معمولاً خودشونو در قالبِ آیینها و مراسم نشون میدن. مثلاً یه نگاه به مراسمِ مفصلِ خاکسپاری بندازین. مراسمِ ختم، مراسمِ یادبود و آیینهای این شکلی همه به بازماندگان کمک میکنه تا بتونن این غمو تحمل کنن. بعضی آدما هم از خودشون رسم اختراع میکنن. استیو جابز رسمش این بود که هرروز جلوی آیینه با خودش صحبت کنه.
نویسنده اسمِ آیینها و رسمها رو «معجونِ ضدِنشخوار» گذاشته. چون به طرقِ مختلف باعثِ کاهشِ گفتوگوهای ذهنی میشن. برای تازهکارا، شرکت توی مراسمِ مختلف باعث میشه حواسشون از مشکل پرت بشه و در نتیجه اضطرابشون کاهش پیدا کنه. و از اونجا که این مراسم در کنترلِ خودمون هستن، حسِ نظم رو به ما القا میکنن. و نکتهی آخر اینکه مراسم و آیینهای مختلف ما رو با ارزشهای درونیمون و مردمِ اطرافمون متصل میکننو باعث میشن کمتر احساسِ انزوا کنیم.
ابداعشون هم سادهست. مثلاً وقتی نویسنده مشغولِ کاره و احساسِ درموندگی میکنه، مراسمِ ظرفشویی راه میندازه؛ یه راهکارِ ساده برای جاخالی دادن از استرس و نشخوارِ ذهنی.
حرفِ آخر اینکه تمامِ این تکنیکها هدفشون اینه که بینِ شما و وراجیهای ذهنتون فاصله بندازن. درسته که نشخوارِ ذهنی بعضی وقتا اجتنابناپذیر به نظر میاد، ولی این به اون معنا نیست که اجازه بدین زندگیتونو مختل کنه.
ویدیوی دوبله شده از دکتر جو دیسپنزا: احساسات ما تاثیر مستقیم بر بیولوژی بدن مان را دارند❗️این احساسات ما هستند که ژن هایی را انتخاب میکنند تا جسم ما شروع به تغییر کند. هربار که ما تجربه ایی را در زندگی از سر میگذرانیم و احساس خاص آن تجربه باعث تشکیل یک مسیر عصبی خاص مربوط به آن تجربه و احساس را در مغز میکند و وقتی ما مدام به گذشته برمیگردیم و آن تجربه و احساس را بیاد می آوریم مجدد همان رشته های عصبی شکل می یابند و حالا این بار این سیم کشی جدید نه تنها در مغز مجدد شکل میگیرد بلکه در بدن ما نیز توسط فعال شدن ژن مربوطه تاثیر میگذارد. حال اگر ما یک احساسی را که دارای قدرت مثبت بالایی باشد را در خود فعال کنیم آن جای حس آن تجربه بدی را مثل خشم و ترس و حسادت را که باعث بیماری گشته را میگیرد و بهبودی حاصل می گردد.
این یک توصیه است که در روابط به دنبال کسی باشید که در کنار او بتوانید خودتان باشید و نیازی به تظاهر یا پنهان کردن خود واقعی تان نباشد. به این معنی که با او احساس راحتی و امنیت کنید و بتوانید آزادانه و صادقانه با او رفتار کنید.






خیانت همیشه یک رفتار ناگهانی و بدون ریشه نیست؛ معمولاً حاصل یک زنجیره پیچیده از عوامل فردی، محیطی و حتی ناخودآگاه است. برای فهم آن باید از نگاه سطحی «او آدم بدی بود» فراتر برویم و ببینیم چه مکانیسمهایی باعث میشوند یک مرد وارد رابطهای موازی شود.
۱. گسست هویت و بحران خودشناسی
بسیاری از مردان در دوران میانسالی یا حتی زودتر، وارد مرحلهای میشوند که روانشناسان آن را «بحران هویت ثانویه» مینامند. این بحران، نتیجه تضاد بین آن چیزی است که مرد در جوانی از خود تصور میکرد و آنچه اکنون هست.
در چنین حالتی، خیانت گاهی نه برای لذت جنسی، بلکه به عنوان یک «تجربه بازتعریف خود» اتفاق میافتد. رابطه جدید به او حس جوانی، جذابیت یا حتی قدرت میدهد، هرچند موقتی.
۲. فرهنگ پنهان مردسالاری و عادیسازی چندهمسری احساسی
در بسیاری از جوامع (حتی مدرن)، به طور ضمنی به مرد آموخته میشود که ارزش او با تعداد زنانی که جذب میکند، سنجیده میشود. این باور، ریشه در الگوهای تاریخی بقا و تکثیر دارد که امروز دیگر ضروری نیست، اما همچنان در ناخودآگاه فرهنگی باقی مانده است.
نتیجه؟ حتی مردانی که ظاهراً مخالف خیانتاند، ممکن است در شرایط خاص، تحت تأثیر این «هنجار پنهان» قرار گیرند.
۳. خلأهای کوچک، نه بحرانهای بزرگ
برخلاف تصور رایج، بسیاری از خیانتها در روابطی رخ میدهد که ظاهراً سالم و بدون بحران جدی است. اما مجموعهای از خلأهای کوچک — مثل عدم توجه به تغییرات ظاهری، بیتفاوتی به علایق جدید مرد، یا کاهش گفتگوهای صمیمانه — در طول زمان، یک «زمین لغزنده» میسازد که اولین تماس عاطفی بیرون از رابطه را خطرناک میکند.
۴. میل به تجربه “خودِ بدون مسئولیت”
زندگی زناشویی، فارغ از عشق، مسئولیتهای سنگینی دارد: تأمین مالی، تعهد عاطفی، مراقبت از فرزندان و… . بعضی مردان با خیانت، نه صرفاً به دنبال هیجان جنسی، بلکه در پی لمس دوباره نسخهای از خود هستند که آزاد از این مسئولیتها بوده است.
در رابطه موازی، او میتواند فقط «معشوق» باشد، نه «شوهر و پدر و تأمینکننده».
۵. فرار از آسیبپذیری عاطفی
برای بعضی مردان، نزدیکی عاطفی واقعی با همسر به معنای پذیرش آسیبپذیری و ترس از قضاوت است. خیانت راهی میشود برای داشتن ارتباطی که در آن نیاز نیست لایههای عمیقتر احساساتشان را نشان دهند. این رابطه سطحیتر است، اما برایشان امنتر به نظر میرسد.
۶. تأثیر محیطهای مدرن بر تحریک مداوم
شبکههای اجتماعی، پیامرسانها و فضای کاری مختلط، دائماً محرکهای بصری و عاطفی ایجاد میکنند که در گذشته به این شدت وجود نداشت. این محرکها، اگر با ضعف مهارت کنترل تکانه ترکیب شوند، احتمال لغزش را افزایش میدهند.
۷. الگوی دلبستگی ناسالم
پژوهشهای روانشناسی نشان میدهد مردانی که در کودکی والدینی غیرقابل پیشبینی یا عاطفاً دور داشتهاند، بیشتر در روابطشان به دنبال چند منبع محبت میگردند. خیانت برای این افراد، تلاشی ناخودآگاه برای «پر کردن مخزن عاطفی» است، حتی اگر هیچوقت پر نشود.
۸. میکروخودخواهی (خودخواهی نامحسوس)
برخی مردان ظاهراً مهربان و مسئول، در عمق وجودشان باور دارند که نیازها و خواستههایشان باید مقدم باشد. این خودخواهی به قدری ظریف است که حتی خودشان هم متوجهش نیستند، اما در شرایط مناسب، میتواند زمینهساز خیانت شود.
۹. پدیده «هیچچیز اتفاق بدی نمیافتد»
وقتی مرد چندین بار در موقعیت مرزی قرار میگیرد و هیچ پیامد جدی نمیبیند، مغز او به تدریج مرزهای اخلاقی را جابهجا میکند. به بیان ساده، ذهن یاد میگیرد که خیانت «ممکن است بیضرر باشد»، مخصوصاً اگر دوستان یا اطرافیان هم چنین تجربههایی داشته باشند.
۱۰. دلیل مشترک اما نادیدهگرفتهشده: ناتوانی در گفتوگوی صادقانه
بسیاری از خیانتها ریشه در این دارد که مرد نمیتواند (یا نمیخواهد) به همسرش بگوید دقیقاً چه کم دارد. گاهی حتی خودش نمیداند چه کم دارد، چون هیچوقت این مکالمه را با خودش هم نکرده.
جمعبندی
خیانت مردان، برخلاف برداشت سادهانگارانه «کمبود عشق یا تنوعطلبی»، محصول مجموعهای از نیروهای پنهان روانی، اجتماعی و زیستی است که در لحظه خاصی به هم میرسند. پیشگیری از آن، نه با کنترل و محدودیت صرف، بلکه با گفتوگوهای عمیق، بازنگری نقشهای فرهنگی، و شناخت بهتر خود ممکن میشود.
رویا مثل دانهایست که در دل تو کاشته شده؛ نه برای سرگرمی، نه برای خیالپردازیهای شبانه، بلکه برای شکفتن. خیلیها به تو میگویند واقعبین باش، اما واقعیت، چیزی نیست جز ساختهی کسانی که رویاهایشان را باور کردهاند.بعضی روزها خستهای، ناامیدی در گوشَت زمزمه میکند، و مسیر تار بهنظر میرسد. اما درست در همان لحظهست که باید ادامه بدهی، چون هیچ رویای بزرگی، بدون عبور از جادههای سخت به دست نمیآید.
شکرگزاری، تجلی آگاهی و بلوغ فکری انسان در برابر نعمات مادی و معنوی زندگی است. این فضیلت اخلاقی نهتنها باعث تقویت نگرش مثبت و افزایش رضایت درونی میشود، بلکه روابط انسانی را نیز عمیقتر و صمیمیتر میسازد. در واقع، شکرگزاری نگاهی مسئولانه به زندگی است؛ نگاهی که در آن قدردانی، جایگزین گلهمندی، و امید، جانشین یأس میگردد. چنین نگرشی، بستری برای رشد فردی، آرامش روحی و تعالی معنوی فراهم میآورد.






تلاقی اختیار، مسئولیت و خوشبختی،قدرت:انتخاب یکی از بنیادیترین ویژگیهای انسان است که نه تنها به او امکان میدهد مسیر زندگی خود را رقم بزند، بلکه نقش مهمی در سلامت روان و کیفیت زندگی دارد. احساس توانمندی در انتخاب، پایهایترین نیاز روانی انسان است که در نظریههای روانشناسی خودتعیینگری (Self-Determination Theory) برجسته شده است. با این حال، در دنیای پیچیده و پر از گزینههای امروز، این قدرت میتواند به دوگانهای میان آزادی و اضطراب تبدیل شود. در این مقاله، به بررسی ابعاد مختلف قدرت انتخاب و تأثیر آن بر سلامت روان خواهیم پرداخت و در نهایت راهکارهایی برای بهبود تجربه انتخاب ارائه خواهیم داد.
بخش اول: قدرت انتخاب و مفهوم خودمختاری روانی،مطالعات روانشناسی نشان دادهاند که احساس خودمختاری – یعنی داشتن کنترل بر تصمیمات شخصی – از مهمترین عوامل افزایش رضایت زندگی، انگیزه و سلامت روان است. انسانها زمانی که احساس کنند تصمیماتشان ناشی از اراده و ارزشهای شخصی است، در سطوح عمیقتری احساس رضایت و معنا میکنند.
نظریه خودتعیینگری (Deci & Ryan) بر این تأکید دارد که خودمختاری، شایستگی و وابستگی سه نیاز روانی اصلی انسان هستند که تحقق آنها به افزایش سلامت روان میانجامد. قدرت انتخاب، ابزاری است که خودمختاری را تامین میکند اما وقتی به شکل بیحد و مرز درآید، ممکن است به جای افزایش آزادی، استرس و سردرگمی ایجاد کند.
بخش دوم: معضل «افزودگی گزینهها» و اضطراب انتخابپدیدهای به نام «Paradox of Choice» یا «تناقض انتخاب» که توسط روانشناس بریتانیایی باری شوارتز مطرح شده، به این اشاره دارد که افزایش تعداد گزینهها، برخلاف انتظار، باعث کاهش رضایت و افزایش اضطراب میشود. وقتی با گزینههای فراوان روبرو میشویم، فشار روانی برای انتخاب بهترین گزینه افزایش یافته و ترس از انتخاب اشتباه (FOMO یا Fear of Missing Out) به شدت رشد میکند.این فشار روانی میتواند منجر به کاهش کیفیت تصمیمگیری، به تعویق انداختن انتخاب (Procrastination) و حتی اجتناب از انتخاب شود که در بلندمدت سلامت روان را تحت تأثیر منفی قرار میدهد.
بخش سوم: عوامل تعیینکننده کیفیت انتخاب و سلامت روان
۱. شناخت عمیق از ارزشها و اهداف شخصیپیش از هر انتخابی، مهم است که فرد بداند چه چیزی برایش اهمیت دارد. شناخت دقیق ارزشها مانند عدالت، صداقت، پیشرفت، یا آرامش میتواند معیارهای انتخاب را شفاف کند و از سردرگمی بکاهد.
۲. مدیریت هیجانات و فشارهای محیطیتصمیمگیری تحت فشار هیجانات شدید مانند اضطراب، خشم یا خوشحالی موقت، میتواند به انتخابهای غیرمنطقی منجر شود. تکنیکهایی مانند تنفس عمیق، مدیتیشن و فاصله گرفتن موقت از موقعیت تصمیمگیری به بهبود کیفیت انتخاب کمک میکند.
۳. محدودسازی گزینهها و تعیین اولویتهامحدود کردن گزینهها به تعداد معقول و حذف گزینههای غیرضروری، به کاهش بار شناختی و افزایش تمرکز کمک میکند. تعیین اولویتها نیز به صورت سلسله مراتبی میتواند مسیر انتخاب را روشنتر نماید.
۴. خوددلسوزی و پذیرش اشتباه،پذیرش اینکه هیچ انسانی کامل نیست و احتمال اشتباه در انتخابها وجود دارد، از عوامل مهم کاهش اضطراب است. خوددلسوزی یعنی رفتار مهربانانه با خود در شرایط دشوار، که تحقیقات نشان داده تأثیر مثبت بر سلامت روان دارد.
بخش چهارم: انتخاب آگاهانه و معنا در زندگی:فراتر از رضایت موقت، قدرت انتخاب میتواند به ابزاری برای ساختن زندگی پرمعنا تبدیل شود. انتخابهایی که مبتنی بر هدفهای بلندمدت و معنا هستند، ارتباط عمیقتری با سلامت روان برقرار میکنند و به ایجاد حس هویت و خودشناسی کمک میکنند.
تحقیقات در حوزه روانشناسی مثبتنگر (Positive Psychology) نشان میدهند که افراد وقتی زندگیشان را معنادار و هدفمند مییابند، نسبت به مشکلات روانی مانند افسردگی و اضطراب مقاومتر هستند.
بخش پنجم: کاربردهای عملی و توصیههای روانشناسی:برای بهرهمندی از قدرت انتخاب به عنوان عامل سلامت روان، توصیههای زیر میتواند مفید باشد:تمرین خودآگاهی: با یادداشت احساسات، ارزشها و انگیزهها پیش از تصمیمگیری به خودشناسی کمک کنیم.استفاده از چارچوبهای تصمیمگیری: تکنیکهایی مانند ماتریس تصمیم، تحلیل مزایا و معایب، یا تصمیمگیری مرحلهای.
آموزش مهارتهای تنظیم هیجان: با تمرینات روانشناسی مثبت و مدیتیشن میتوان اضطراب انتخاب را کاهش داد.تقویت حمایت اجتماعی: مشورت با افراد مورد اعتماد و دریافت بازخورد، به کاهش بار روانی کمک میکند.
پذیرش ریسک و اشتباه: یادگیری از اشتباهات به جای اجتناب از انتخاب، باعث رشد شخصی و بهبود سلامت روان میشود.
نتیجهگیری:قدرت انتخاب، ابزاری قدرتمند در دست انسان است که میتواند به افزایش سلامت روان و رضایت زندگی منجر شود یا در صورت مدیریت نامناسب، منشأ استرس و اضطراب گردد. کلید بهرهبرداری مثبت از این قدرت، در شناخت ارزشهای شخصی، مدیریت هیجانات، محدودسازی گزینهها و پذیرش خود نهفته است. انتخاب آگاهانه و معناگرا میتواند سلامت روان را بهبود بخشد و زندگی را به سفری پربارتر تبدیل کند.
این کتاب به ما اصول کسب سریع مهارت رو یاد میده. جاش کافمن توی این کتاب میگه که با انجام روزانهی بعضی کارها و تمرین مستمر، بعد از یه مدت کوتاه میشه یه مهارت و توانایی رو به دست آورد. کتاب بیست ساعت اول ممکنه یه مقدار هنجار شکن باشه، چرا؟ چون همیشه بهمون گفتن که اگر قراره چیزی رو یاد بگیریم باید دورههای آموزشی متعدد و طولانی ببینیم و غیر این هیچ وقت حرفهای نمیشیم. از این کتاب یاد میگیرید که چطور هر مهارتی رو تو بیست ساعت یاد بگیرید. شاید شنیده باشید که ۱۰ هزار ساعت طول میکشه تا یه مهارت رو یاد بگیریم، ولی اگه نخوایم کاملا به یه مهارتی مسلط بشیم چی؟ اگه فقط بخوایم اونقدر خوب باشیم که بتونیم از این مهارتمون استفاده کنیم و ازش لذت ببریم چی؟ مثلا اینکه ما یاد بگیریم فقط چندتا اهنگ رو با گیتار بزنیم؟
خب بر اساس ۹۰ سال تحقیقات علمی دستیابی به یه سطح قابل قبولی از یه مهارت میتونه خیلی سریعتر از چیزی که ما فکر میکنیم اتفاق بیوفته. کافیهبا یک برنامه مشخص و حساب شده پیش برید و مهارت هایی که میخواید رو تمرین کنید، اینطوری میتونید چرخه یادگیریتون رو بالا ببرید و فقط توی بیست ساعت به نقطه کاملا قابل توجهی از یه مهارت برسید. نویسنده این کتاب میگه از اینکه میتونید هر مهارتی رو فقط تو بیست ساعت بدست بیارید کاملا شگفت زده خواهید شد. در عین حال اگر بدون برنامه مشخص به سمت یادگیری یه مهارت بریم، قطعا بعد از بیست ساعت بجایی نمیرسیم.
این کتاب در یه طرح و سیستم سه قسمتی برای یادگیری هر نوع مهارتی ارائه شده که به ما کمک میکنه فقط بعد از بیست ساعت به یه مرحلهای از این مهارت برسیم که برامون لذت بخش باشه
اولین روش این سیستم اینه که بیایم فاجعهای رو توی کاری که داریم یاد میگیریم تصور کنیم، بدترین اتفاقی که میتونه بیوفته رو تصور کنیم. هممون میدونیم که وقتی که میخوایم یه چیز جدید یاد بگیریم خیلی ممکنه برامون سخت و اذیت کننده باشه. پس برای اینکه اضطراب بهمون غلبه نکنه ما باید یه هدف مشخصی رو برای یاد گرفتن این مهارت جدیدمون مشخص کنیم. حالا میتونیم خودمون رو تو یه سری موقعیت قرار بدیم که تو هفته های آینده از مهارتی که الان داریم یادش میگیریم استفاده کنیم، و تصور کنیم که الان ما توی بدترین وضعیتی که میتونسته برا ما اتفاق بیوفته قرار داریم، یه فاجعه کامل پیش اومده. فرض کنید میخواستید ایتالیایی حرف بزنید و فرض کنید به ایتالیا رفتید و حالا تو یکی از شهر های کوچک ایتالیا هستید که هیچکس انگلیسی صحبت نمیکنه و شما هم به اینترنت دسترسی ندارید.
شما نمیتونید از گوشیتون استفاده کنین و کاملا گم شدین، پس باید خودتون سعی کنید تو شهر بگردید و از یه فرد محلی بپرسید که بهتون آدرس بده. حالا برا اینکه منظور خودتون رو برسونید، میاید از حرکات دست و بدن استفاده میکنید و مجبورید از کلماتی که تو ذهنتون هست اما ممکنه درست نباشه استفاده کنید. برای جمع کردن این فاجعه باید یاد بگیرید که اول خودتون رو معرفی کنید و بعد بدونید که صرفا به یه سری کلمه هایی نیاز دارید که بتونید به سمت مکان های مختلف برید. مثلا هتل، رستوران، موزه یا هرچیز دیگهای. بعد شما نیازه که یه سری فعل و اسم بلد باشید تا بتونید دستو پا شکسته یه جمله رو برای خودتون درست کنید، مثلا فعل خواستن و نیاز داشتن.
شما نیاز دارید که یه سری کلمه مثل کجا؟ کی؟ و چطور؟ بلد باشید تا بتونید یه سری جملات دست و پا شکسته رو بگید. بنابراین، اگر میخواید یه مهارت رو فقط در حد دلخواهتون یاد بگیرید، کافیه یکسری مقدمات و مراحل ابتدایی اون کار رو یاد بگیرید، به مرور زمان مهارت شما کامل میشه.
روش دومی که باید یاد بگیریم اینه که یاد بگیریم کی به خودمون بگیم نه و فقط تا اینجا کافیه! مثلا وقتی که میخوایم فوتبال بازی کنیم و توپ فوتبال رو پرت کنیم نیازی نداریم بریم مسائل فیزیک پرتاب توپ فوتبال رو مطالعه کنیم و فقط یه سری تمرین تو حیاط خونمون ممکنه بهمون کمک کنه تا به بهترین شکلی که میتونیم توپ فوتبالمون رو پرت کنیم. قبل از یادگرفتن هر مهارتی باید به اندازهای دانش داشته باشیم که بدونیم که آیا داریم کارمون رو اشتباه انجام میدیم و اگر داریم اشتباه انجام میدیم بدونیم که چطور درستش کنیم. استیفن کراشن که یکی از استاد های زبانشناسی دانشگاه کالیفرنیای جنوبی هس که به این فرضیه میگه مانیتور. مانیتور یعنی اینکه مطالعه قبل از هر نوع تمرین مهارتی فقط وقتی ارزش داره که به شما یاد بده و به شما اجازه بده که برای تمرین خودتون برنامه ریزی کنید و اگر اتفاقی برای تمرین خودتون افتاد بتونید اصلاحش کنید.
مثلا وقتی که شما میخواید یه توپ فوتبال رو پرت کنید، فقط صرفا چند دقیقه دیدن ویدیو های یوتیوب که حالا داخلشون توپ فوتبال رو پرت میکنن یا فقط چند دقیقه مطالعه کتاب های آموزشی فوتبال میتونه برا ما مفید باشه. استیفن کراشن میگه که به یه منبع بسنده نکنید و فقط از یه منبع استفاده نکنید، چند منبع مختلف رو بخونید و قطعا به یه سری مسائل مشترک میرسید و حالا وقتشه که دست به تمرین ببرید و توپ رو پرت کنید. بخش سوم یادگیری تو بیست ساعت اینه که ما سعی کنیم با مشکلاتمون کنار بیایم و تو یه سری زمان مشخص بخوابیم نویسنده کتاب یه روز تصمیم میگیره که از صفحه کلید QWERT، یه صفحه کلید colemakبسازه و تا بتونه خیلی سریعتر تایپ کنه. زمانی که اولین بار میاد امتحان میکنه، فقط پنج کلمه تو یه دقیقه میتونسته تایپ کنه، در صورتی که با صفحه کلید QWERT میتونسته تو هر دقیقه شصتا کلمه تایپ کنه. کافمن میخواست که تو هر دقیقه شصت کلمه یا بیشتر رو تایپ کنه و بعد از ۱۴ ساعت در حالی که اصلا دلش نمیخواست ادامه بده، تونست فقط ۴۰ کلمه تو هر دقیقه بنویسه و بعد از بیست ساعت احساس میکرد که انگشتاش بدون هیچ زحمتی رو صفحه نمایش حرکت میکنن و از کیبورد کلمک به راحتی میتونست استفاده کنه و بعد از ۲۲ ساعت تونست که شصتا کلمه رو تو یه دقیقه تایپ کنه. این روش تعهد بیست ساعته به اون این امکان رو داد که این ناامیدی رو پشت سر بذاره و بتونه مهارتی رو بدست بیاره که تا اخر عمر بتونه ازش استفاده کنه. جاش کافمن اومد یه سیستمی رو برا خودش مشخص کرد که چرخه های مختلف داشت و بین این چرخه ها یه مدت کوتاه خواب قرار داشت و باعث میشد دوره های تمرین از همدیگه جدا بشن.
کافمن میگه زمانی که اولین بار میخواستم کیبورد colemakرو استفاده کنم در طول روز خیلی خسته میشدم و اولین جلسه تمرینم واقعا وحشتناک بود، هیچکاری رو نمیتونستم درست انجام بدم و مدام اشتباه میکردم و بعد از اینکه یه خواب شبانه کامل داشتم تونستم از رکورد خودم جلوتر بزنم و اشتباهات کمتری رو انجام بدم. دانشمند ها ثابت کردن که اگر چهار ساعت بعد از بیدار شدن ما به تمرین یه سری مهارت ها بپردازیم اون مهارت ها خیلی بهتر تو ذهن ما جا میگیرن جاش اومد یه ارتباط مستقیم بین شدت تمرینش و میزان پیشرفتش بدست اورد و متوجه شد که اگر در طول چند روز یه سری ساعت مشخص رو روی کیبورد colemakکه براش تازگی داشت کار میکرد، سریعتر پیشرفت میکرد و دقت تایپش بالا میرفت. مغز ما کلا فقط وقتی که ما خوابیم، به خودش زحمت میده تا بتونه مهارت هامون رو ارتقا بده. پس برای اینکه ما یه مهارت رو بهتر یاد بگیریم، باید با سختی های کار مقابله کنیم و سر موقع و به اندازه بخوابیم. اگر تمرین های بیشتری داشته باشیم و بیشتر در مقابل نخوابیدن مبارزه کنیم، زمانی که ما خوابیم مغز ما تصمیم میگیره که اون مهارت ها رو بهتر تو خودش جا بده.
نویسنده این کتاب به ما پیشنهاد میکنه مهارت هایی که میخوایم یاد بگیریم رو فقط بیست دقیقه در صبح و بیست دقیقه در شب به مدت یکماه کامل تمرین کنیم. تمرین کردن تو صبح به ما این فرصت رو میده که حواس پرتی کمتری داشته باشیم و تمرین کردن تو شب به ما این فرصت رو میده که بعد از خوابیدن مغز ما چیز هایی که امروز یاد گرفتیم رو تثبیت کنه. اگر در طول ماه به مدت چهل دقیقه هر روز به طور منظم و با یه شدت مشخص تمرین کنید سرِ ماه بیست ساعت تمرین مفید داشتید و باعث میشه که هر مهارتی رو که میخواید یاد بگیرید رو به بهترین شکل یاد بگیرید. اینا پیام های اصلی کتاب بیست ساعت اول نوشته جاش کافمن بود
همه ما توی زندگی برای انجام کارا و رسیدن به هدفامون نیاز به انگیزه داریم و دنیل پینک از یه نگاه متفاوتی این موضوع رو بررسی کرده و درباره نوع جدیدی از انگیزه حرف میزنه که فراتر از پول و جایگاه شغلی خوبه! پینک بعد از سالها تحقیق علمی رو انگیزه انسان، این کتاب رو نوشته و با زبانی ساده تکنیکهای موفقیت رو به ما یاد میده. پس اگه دنبال تغییر بزرگ تو زندگیت هستی، این خلاصه کتاب رو از دست نده!
داستان چماق و هویج رو شنیدی؟!
در واقع تو دنیای واقعی چماق و هویجی وجود نداره و این یک اصطلاحه واسه ی تشویق و تنبیه . اگر شما کار درست رو انجام بدین به عنوان جایزه هویج رو میگیرین و درغیر این صورت چماق بالای سرتونه....حالا من میخوام داستان معلمی رو برات بگم که به دانش اموزای کلاس هشتم، درس نوآوری میده، ولی به یه مشکل بزرگ برخورده و اوضاع خوب پیش نمیره. مشکل اینه که بچه ها به این درس علاقه ای نشون نمیدن . موضوع نواوری ممکنه برای من و شما جالب باشه اما دانش اموزا رو سر ذوق نمیاره و اونها برای یادگیری این موضوع به شدت بی انگیزه ان. معلم راهکاری که به ذهنش میرسه استفاده از سیاست قدیمی چماق و هویجه به بچه ها قول نمره های خوب رو میده در صورتی که به کلاس توجه کنن و جایزه شون همون هویجه اس ، ولی اگه علاقه ای به کلاس نشون ندن چماق منتطرشونه و نمیتونن به کلاس بعدی برن! مشوق چماق و هویج جواب نداد !! چون فقط برای چند دقیقه روی دانش اموزا موثر بود و بهشون انگیزه لازم رو نمیداد پس راهکار مناسب واسه انگیزه دادن به دانش آموزا چیه؟ برای پیدا کردن جواب این سوال باید بریم سراغ کتاب "انگیزه" دنیل پینک دنیل پینک تو این کتاب میگه افرادی که با مشوق های "اگر....آنگاه" کار میکنن: یعنی اگر کار x رو انجام بدی ما با y بهت پاداش میدیم، لذت یادگیری رو از خودشون و دیگران می گیرن و هیچ لذتی از انجام دادن کارها و چالش های سخت زندگی نمیبرن. همون کاری که معلم با دانش آموزای کلاس هشتم انجام داده و در نهایت شکست خورده ، اونها هم هیچ لذتی از کلاس و نواوری نمیبردن و فقط دنبال جایزه گرفتن بودن. به نظر شما مشوق های مالی تا چه اندازه میتونه بهمون انگیزه بده؟ بنظر من خیلی کم...
یه مثال واستون میزنم تا متوجه بشید مشوق های مالی نمیتونه انگیزه ای واسه ادامه راه باشه. یه مربی موج سواری برای لذت و سرگرمی این کار رو انتخاب میکنه اما اگه تمرکزش رو فقط روی پول و درامد بذاره توی زمان کوتاهی از این کار متنفر میشه و به سراغ کار دیگه ای میره . و خودش رو از لذت موج سواری محروم میکنه نویسنده توی این کتاب ، سه تا عامل اصلی رو میگه که می تونه توی ایجاد انگیزه موثر باشه
استقلال – تسلط و هدف
اگه این سه مورد رو توی کار و زندگیمون رعایت کنیم به یک فرد با انگیزه تبدیل میشیم. چطوری؟
پ توی سال 2002 مایک و اسکات از فارغ التحصیلای دانشگاه استرالیا یه شرکت نرم افزاری رو به نام Atlassian راه اندازی کردن و چند سال هم رو شرکت کار کردن و تیم هایی از برنامه نویسای مختلف رو استخدام کردن تا بتونن روش های مدرن رو تجربه کنن. اما در نهایت از نتیجه و محصول راضی نبودن. اونها تصمیم میگیرن که یه آزمایشی رو انجام بدن بلکه بتونن نواوری رو توی محصولشون به وجود بیارن. مایک و اسکات این اختیار رو به برنامه نویسا دادن تا برای یک روز روی هر پروژه ای که دوست دارن کار کنن و توی هر تیمی که دوست دارن باشن.
برنامه نویسا تمام اون روز و حتی شبش رو هم کار کردن. روز بعد توی شرکت جلسه ای برگزار شد تا نتایج کار رو با همدیگه به اشتراک بذارن. این اتفاق به طرز جالبی منجر به نتایج خوبی شد. و اونها به چیزی که میخواستن رسیدن
بنظرتون کدوم از اون سه مورد کتاب دنیل باعث این نتیجه شد؟
استقلال؟ هدف؟ تسلط ؟ یا هر سه موردش
احساس آزادی و تسلط روی کار ،به برنامه نویس ها این امکان رو داد تا طرح های خلاقانه ای ارائه بدن و از طرفی در پایان همه از نتیجه ی کار راضی بودن. حالا برگردیم به مشکل معلم و کلاس هشتم با الهام از این داستان ، راهکاری که می تونه به معلم ما کمک کنه، اینه که هفته ای یک روز دانش اموزا رو آزاد بذاره تا راجب هر موضوعی که دوست دارن صحبت کنن و در موردش نواوری داشته باشن. معلم کلاس، میتونه اطلاعات و ابزار لازم رو در اختیار اون ها بذاره و از طرفی بهشون این آزادی رو بده تا خلاق باشن و هر پروژه ای که دوست دارن رو با هم تیمی های دلخواهشون انجام بدن. و در پایان نتیجه رو توی کلاس به بقیه ارائه بدن.
خودتون چی فکر می کنید؟ بنظرتون بچه ها با این کار به مشارکت توی کلاس ترغیب میشن؟ آزادی و انعطاف پذیری توی یک چارچوب می تونه نتایج خوبی رو به دنبال داشته باشه و منجر به خلاقیت و انگیزه بشه. اکثر شرکت ها نظارت های سفت و سختی رو برای کارمنداشون دارن و به صورت هفتگی یا ماهانه ازشون گزارش عملکرد میگیرن. یکی از مدیرای شرکتی در سوئد بنام استفان توی سال 2003 روشی رو جایگزین نظارت های سفت و سخت کرد. اون هر ماه به صورت حضوری با کارمنداش صحبت میکرد و ازشون بازخورد می گرفت.
اینطوری متوجه میشد که کدوم از کارمندا دچار اضطراب هستن، کدومشون احساس کسالت و خستگی از کار دارن و کدوم گروه شرایط خوبی دارن. این روش پیشنهادی استفان بعد از چند ماه جواب داد و وقتی عملکرد شرکت و کارمندارو بررسی کردن نتایج کاملا مشهود بود، شرکت به سود رسیده بود و اعضای تیم هم راضی بودن. اگه معلم کلاس هشتم هم میخواد مشارکت دانش اموزاش رو افزایش بده باید از این داستان و کار استفان الهام بگیره و زمانی رو به این اختصاص بده که بشینه و با هر کدوم از دانش آموزا تک به تک صحبت کنه و نظر اون ها رو در مورد کلاس و سطح کلاس بپرسه . اگه دانش آموزی سطح کلاس رو خیلی بالا میدونه چندتا از تکلیف ها رو براش حذف کنه و اون ها رو به دانش آموزایی بده که سطح کلاس رو پایین میدونن. با این کار امکان مشارکت توی کلاس به تموم بچه ها داده میشه. در مورد استقلال و تسلط و تاثیرش روی انگیزه صحبت کردیم .
بنظرتون هدف چه تاثیری توی انگیزه داره؟ خیلی مهمه که بدونیم هدف مون از انجام دادن کارها چیه. گاهی اوقات حس خوبی که از انجام دادن کار ها می گیریم باعث میشه تا توی اون کار خوب و موفق عمل کنیم. به عنوان مثال پزشکی که به مناطق محروم میره و با پول کمی کار طبابت رو انجام میده قطعا به خاطر پول این کار رو نمیکنه و هدفی بالاتر از کسب درامد داره. همون هدفی که دنیل تو این کتاب ازش با عنوان محرک انگیزه یاد میکنه.
با توجه به چیزایی که گفتیم می تونیم یه نتیجه گیری کنیم. اگه شما مدیر یه کسب و کارید و با یه تیم کار می کنید این رو بدونید که برای اینکه عملکرد کارکنانتون رو بالا ببرید باید اون ها رو به مشارکت توی کارها تشویق کنید. اجازه بدین خودشون رو به چالش بکشن و از سختی های کارشون لذت ببرن. کم کم باید از سیستم حقوق و مزایا و پاداش برای گرفتن عملکرد بهتر از کارمندا دست بردارین و به جاش به اون ها اختیار و آزادی عمل بدین. اگه می خواید شرکت خلاقی داشته باشین هیچ وقت اعضای تیم تون رو با تهدید و فشار مجبور به کار نکنید. می تونید با اون ها صحبت کنید ، صحبت هاشون رو بشنوید و اون هارو با روش های که گفتیم تشویق به کار کنید. این همون پیام اصلی کتابه که دنیل پینک میگه. اگه می خواید به دیگران یا خودتون انگیزه بیشتری برای کار کردن بدید سعی کنید مواردی که گفته شد رو رعایت کنید و البته خوندن این کتاب رو هم بهتون پیشنهاد میکنم.
آخرین دیدگاه ها