آخرین مطالب بلاگ قاب موفقیت

آخرین دیدگاه ها

۱۰ راهکار برای افزایش روحیه و شادابی
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 3 دقیقه

۱۰ راهکار برای افزایش روحیه و شادابی

۱۰ راهکار علمی و عمیق برای افزایش روحیه و شادابی در زندگی روزمره،  شادابی و روحیه‌ی بالا چیزی فراتر از یک احساس لحظه‌ای است؛ این حالت نتیجه‌ی تعادل ذهن، جسم و ارتباطات اجتماعی است. بسیاری از ما برای بالا بردن روحیه به سراغ تفریحات لحظه‌ای می‌رویم، اما راهکارهای پایدار نیازمند شناخت عمیق‌تر مغز و روان انسان هستند. در این مقاله به ۱۰ روش اثبات‌شده و کمتر شناخته‌شده می‌پردازیم که می‌توانند زندگی شما را از درون متحول کنند.
۱. تنظیم «ریتم زیستی» با نور صبحگاهی

تحقیقات نشان داده‌اند که قرار گرفتن در معرض نور طبیعی صبح (بین ساعت ۶ تا ۹ صبح) ترشح هورمون سروتونین را تحریک می‌کند و به تنظیم ساعت بیولوژیک کمک می‌کند. این کار نه‌تنها خواب را بهبود می‌بخشد، بلکه انرژی و انگیزه را در طول روز افزایش می‌دهد.
 تمرین عملی: هر روز ۱۰ دقیقه پیاده‌روی در فضای باز قبل از شروع کار.
۲. تنفس «۴-۷-۸» برای آرام‌سازی سیستم عصبی

روش تنفس ۴-۷-۸ که توسط دکتر Andrew Weil معرفی شده، با فعال کردن سیستم پاراسمپاتیک باعث کاهش اضطراب و ایجاد حس آرامش می‌شود:
۱. ۴ ثانیه دم از بینی
۲. ۷ ثانیه حبس نفس
۳. ۸ ثانیه بازدم آرام
 تکرار این تمرین قبل از خواب یا هنگام استرس باعث بهبود خلق‌وخو می‌شود.
۳. میکرولذت‌ها؛ شادی‌های کوچک روزانه

بسیاری به دنبال شادی‌های بزرگ هستند، اما تحقیقات نشان می‌دهد «لذت‌های کوچک و مکرر» اثر بیشتری بر شادی پایدار دارند. مثل نوشیدن یک فنجان چای با تمرکز، شنیدن موسیقی موردعلاقه یا یک پیام محبت‌آمیز به دوست.
 این کار باعث آزاد شدن مقادیر کم اما مداوم دوپامین می‌شود.
۴. پروتکل «کمک بی‌انتظار»

کمک کردن به دیگران بدون انتظار جبران، سطح اندورفین و اکسی‌توسین را بالا می‌برد. این هورمون‌ها احساس امنیت، صمیمیت و رضایت ایجاد می‌کنند.
 حتی یک کار کوچک مثل کمک به همکار یا دادن اطلاعات مفید در یک گروه می‌تواند اثرگذار باشد.
۵. ورزش با تمرکز ذهنی (Mindful Movement)

ورزش فقط برای جسم نیست؛ اگر هنگام ورزش روی حرکات و نفس خود تمرکز کنید، اثر ضدافسردگی آن چند برابر می‌شود. یوگا، تای‌چی یا حتی پیاده‌روی آگاهانه از بهترین گزینه‌ها هستند.
۶. نوشتن «نامه‌ی قدردانی»

تحقیقات دانشگاه پِنسلوانیا نشان می‌دهد نوشتن یک نامه‌ی قدردانی (حتی اگر ارسال نشود) می‌تواند تا یک ماه روحیه‌ی فرد را بهبود دهد. این کار باعث تمرکز بر جنبه‌های مثبت زندگی می‌شود.
۷. موسیقی با ریتم هم‌ضرب با قلب

آهنگ‌هایی با ضربان بین ۶۰ تا ۸۰ BPM هم‌زمان با ریتم قلب در حالت آرامش هستند و باعث ترشح سروتونین می‌شوند. شنیدن این موسیقی‌ها هنگام مطالعه یا استراحت حس تعادل و شادی ایجاد می‌کند.
۸. پروتکل «سه دقیقه آفتاب»

سه دقیقه ایستادن زیر نور آفتاب در هر ساعتی از روز (بدون عینک آفتابی) باعث افزایش ویتامین D و بهبود خلق می‌شود. حتی در روزهای ابری، نور طبیعی اثرگذار است.
۹. جایگزینی شبکه‌های اجتماعی با «شبکه‌های انسانی»

ارتباط واقعی چهره‌به‌چهره، اکسی‌توسین را چند برابر بیشتر از ارتباط مجازی آزاد می‌کند. حتی یک گفت‌وگوی کوتاه با یک همکار یا فروشنده می‌تواند روحیه را بالا ببرد.
۱۰. تکنیک «پایان‌بندی مثبت روز»

پیش از خواب، سه اتفاق مثبت روز را بنویسید. این کار ذهن را برای خواب آرام و شروع پرانرژی روز بعد آماده می‌کند و مسیر عصبی «دیدن نکات خوب» را تقویت می‌کند.
جمع‌بندی

افزایش روحیه و شادابی نیازمند تغییرات کوچک اما مستمر در سبک زندگی است. با ترکیب روش‌های علمی مثل نور صبحگاهی، تنفس آگاهانه، میکرولذت‌ها و روابط انسانی عمیق، می‌توان شادی پایدار و واقعی را تجربه کرد. این راهکارها ساده به نظر می‌رسند، اما اثرشان بر ذهن و بدن شگفت‌انگیز است.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
پادکست هیچی نیست که نتونی باشی!
کلیپ آموزشی
09:02 دقیقه

پادکست هیچی نیست که نتونی باشی!

توانایی های انسان به دو دسته اصلی ذهنی و بدنی تقسیم می شوند. توانایی های ذهنی شامل مهارت های شناختی مانند تفکر، حل مسئله و خلاقیت هستند. توانایی های بدنی به توانایی های فیزیکی مانند قدرت، سرعت و انعطاف پذیری اشاره دارند. همچنین، توانایی های اجتماعی و عاطفی نیز از اهمیت بالایی برخوردارند که شامل توانایی برقراری ارتباط موثر با دیگران، همدلی و مدیریت هیجانات می شوند.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
باج‌گیریِ عاطفی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 13 دقیقه

باج‌گیریِ عاطفی

تا حالا شده به یکی از دوستا یا اعضای خونواده‌تون جوابِ رد بدین و بعدش عذاب وجدان بگیرین؟ آیا این عذاب وجدان کارِ ذهنتون بوده یا واقعاً اون شخص چیزی بهتون گفته؟ اگه گزینه‌ی دومه، به احتمالِ زیاد ازتون باجِ عاطفی گرفته‌ن. باجِ عاطفی دیگه چیه؟ مگه توی جامعه همچین چیزی هم داریم؟
بله که داریم. اکثرِ ما توی برهه‌هایی از زندگی‌مون قربانیِ باجِ عاطفی میشیم. منتها یه وقتایی ملموسه، یه وقتایی نه. چیزی که مشخصه اینه که در اینجور مواقع احساسِ حقارت میکنیم. توی این خلاصه‌کتاب، با سازوکارهای باج‌گیریِ‌عاطفی آشنا میشیم و یاد میگیریم چطور ازش پرهیز کنیم.
باجگیریِ عاطفی یه جور سوءِ استفاده‌ی نامحسوسه که حتی توی صمیمی‌ترین روابطمون هم ممکنه بروز کنه.
شاید با شنیدنِ کلمه‌ی باجگیری، اولین چیزی که به ذهنتون میاد درزِ‌ اسرارِ حکومتی یا جرایمِ سازمان‌یافته باشه. ولی توی زندگیِ شخصیِ ماها هم باجگیری اتفاق میفته. شاید باجگیری از نوعِ عاطفیش، همین الآنم در کمینِ صمیمی‌ترین روابطتون باشه.
مثلِ بقیه‌ی باجگیری ها، باجگیریِ عاطفی هم اساسش تهدیده. یعنی یکی به یکی دیگه میگه: اگه فلان کارو برام نکنی، من میدونم و تو.
متداولترین حالتِ باجگیریِ عاطفی اینه که یکی از طرفینِ رابطه، طرفِ مقابلو تهدید به قطعِ رابطه میکنه چون میدونه اون شخص زیادی به این رابطه وابسته‌ست و هرکاری از دستش بربیاد برای حفظِ این رابطه انجام میده. اساساً هروقت یکی شما رو تهدید کنه که اگه فلان کارو براشون انجام ندین به ضررِ خودتونه، درواقع داره ازتون باجگیریِ عاطفی میکنه. احتمالاً شما هم بارها و بارها توی زندگی‌تون باجِ عاطفی به این و اون دادین.
واقعاً‌ چرا ماها میذاریم ازمون باج بگیرن؟ دلیلش اینه که افتادن توی تله‌ی نامحسوسِ افرادِ باجگیر خیلی راحته. باجگیری عاطفی توی روابطِ نزدیک یه امرِ رایجه، چون فردِ باج‌گیرنده شما و نقطه‌ضعفِ شما رو کاملاً میشناسه. مثلاً فرض کنین یه نفر به سخاوت و مهربونی و وفاداریِ خودش مینازه. فردِ باج‌گیرنده هم میاد با حریص و بی‌احساس و غیرقابلِ اعتماد نامیدنِ این فرد، نهایتِ بهره رو ازش میبره. چون بنده‌خدا برای اینکه به این صفتها محکوم نشه، هرچی باج‌گیرنده ازش میخواد بهش میده.
با اینکه این رفتارها رنجِ عاطفیِ زیادی رو به انسان تحمیل میکنه، اما همچنان باجگیریِ عاطفی تشخیصش سخته؛ چون دیده نمیشه. بیاین با خودمون صادق باشیم. برای ما هضمش سخته که عزیزترین کسامون بخوان از ما سوء استفاده کنن، واسه همین، خیلی از ما ترجیح میدیم نادیده بگیریمش. ولی اگه عزمتونو جزم کردین که زندگی‌تونو از روابطِ سمی پاکسازی کنین، با بخشِ بعدیِ این پادکست همراه باشین.

باجگیریِ عاطفی شیش نشونه‌ی اصلی داره.
گفتیم که تشخیصِ باجگیریِ عاطفی سخته، با این حال میتونیم با استفاده از شیش نشونه‌ی اصلی‌یی که داره اونو شناسایی کنیم. اون شیش تا اینان: درخواست، مقاومت، فشار، تهدید، تسلیم و در نهایت، تکرار.
باجگیریِ عاطفی اولش با یه درخواستِ شخصی شروع میشه که با مقاومت از جانبِ شما همراهه. آنا و آرتی یه زوج بودن که برای مشاوره سراغِ نویسنده‌ی کتاب رفته بودن. آرتی میخواست با آنا همخونه بشه. این میشه درخواست. ولی آنا با اینکه خیلی آرتی رو دوست داشت، هنوز آماده‌ی زندگیِ مشترک نبود. توجهیش این بود که داشتنِ یه مکانِ مستقل براش اهمیتِ زیادی داره. این همون مقاومته که در برابرِ درخواستِ آرتی داشت.
مرحله‌ی بعدیِ باجگیریِ عاطفی دوتا نشونه‌ی بارز داره: فشار و تهدید. آرتی به نیازِ آنا برای داشتنِ مکانِ مستقل احترام نمیذاشت و شروع کرد به فشار آوردن به آنا به این امید که رأیشو بزنه. اون میگفت من میخوام رابطه‌مون واردِ مرحله‌ی جدیدی بشه چون بهت متعهدم. حتی از آنا پرسید: تو واقعاً دوستم داری؟ چقدر برای این رابطه ارزش قائلی؟
مشکل اینجا بود که هرچند آرتی از آنا انتظار داشت که درکش کنه و به درخواستش احترام بذاره، ولی خودش نه آنا رو درک میکرد نه احترامی به خواسته‌ش میذاشت. این اصرارها و فشارها تا جایی پیش رفت که حالتِ تهدیدِ عاطفی به خودش گرفت و به آنا گفت: اگه حاضر نیستی با هم زندگی کنیم بهتره این رابطه رو تمومش کنیم.
ولی ماجرا به همینجا ختم نمیشه. باجگیریِ عاطفی دوتا نشونه‌ی دیگه هم داره که معمولاً به جاهای باریک ختم میشن: تسلیم و تکرار. آرتی به خواسته‌ش رسید و آنا تسلیمش شد. این تسلیم به خاطرِ ترسی بود که آنا از ازدست دادنِ آرتی و آسیب رسوندن بهش داشت. بدتر از همه اینکه این تسلیم سرآغازِ یک دومینوی منفی بود. وقتی آرتی فهمید که میتونه برای رسیدن به خواسته‌هاش آنا رو در معذوریت قرار بده، ترغیب شد که این استراتژی رو بازم تکرار کنه، و اینجوریه که یه چرخه‌ی باطل از باجگیریِ عاطفی به وجود میاد.

سه تا چیز چشمِ ما رو روی باجگیریِ عاطفی میبنده: ترس، تعهد، احساسِ گناه
توی بخشِ اول گفتیم که باجگیریِ عاطفی رو خیلی راحت میشه ندید. حالا میخوایم ببینیم ترس و تعهد و احساسِ گناه چطور میتونن ما رو توی رابطه کر و کور کنن.
ترس خوراکِ باجگیریِ عاطفیه. فردِ باج‌گیرنده از ترس به عنوانِ سلاحی علیهِ طرفِ مقابل استفاده میکنه. کسایی که در معرضِ رفتارهای سوءاستفاده‌گرانه هستن، معمولاً ترسِ شدیدی از ترک شدن دارن که ریشه در تجربه‌های منفیِ کودکی‌شون داره. این ترسِ عمیق از ترک شدن، میتونه باعث بشه آدما از کسایی که دوستشون دارن سوء استفاده کنن، به خصوص وقتی که بترسن مبادا طرف واقعاً دوستشون نداشته باشه.
یه زن و شوهر به اسمِ مارگارت و مارک رو در نظر بگیرین. مارگارت سرپرست و نان‌آورِ خونواده بود. مارک از این میترسید که نکنه زنش اونو ترک کنه و بره سراغِ یکی که از لحاظِ درآمدی و شغلی از اون بهتره. پس چیکار کرد؟ به مارگارت یادآوری کرد که یادته وقتی مجرد بودی چقدر افسرده بودی؟ اگه از هم جدا بشیم مطمئن باش هیچ مردی نمیاد سراغت. اون درواقع از مارگارت باجگیری کرده بود تا کنارش بمونه. مارگارت از این کار رنجیده میشد، ولی از اینکه مارک ترکش کنه اونقدر میترسید که جرأت نمیکرد چیزی بگه.
تعهد و احساسِ گناه دوتا سلاحِ دیگه برای باجگیری‌ان که دوشادوشِ هم حرکت میکنن. در حالتِ طبیعی دوتا احساسِ عادی‌ان. ولی توی باجگیریِ عاطفی هم تعهد و هم احساسِ گناه باعث میشه ما احساس کنیم بازنده و بی‌پناهیم.
مادری که عادت به باجگیری داره، از این دوتا حس سوء استفاده میکنه تا بچه‌های بزرگسالشو مجاب کنه ببرنش مسافرت. اون ممکنه بهشون زحماتی رو یادآور بشه که برای بزرگ کردنشون کشیده و اینکه یه مسافرت بردن کمترین کاریه که اونا میتونن درقبالِ این زحمات براش انجام بدن. یا ممکنه فقط بگه:‌ شما اگه مادرتون براتون مهم باشه این کارو انجام میدین. البته اگه بچه‌هاش به مادرشون واقعاً بی‌اعتنا باشن و هیچ سراغی ازش نگیرن این حرفها بجاست. ولی اگه بچه‌هاش دائم براش وقت میذارن و بهش توجه میکنن، مصداقِ بارزِ باجگیریِ عاطفیه.
رابطه‌ها با هم فرق میکنن، ولی وقتی توی روابط از ترس و تعهد و احساسِ گناه سوء استفاده بشه، باج‌گیریِ عاطفی اتفاق میفته. توی بخشِ بعدی، بهتون یاد میدیم چطور روابط‌تونو ارزیابی کنین.

برای پیدا کردنِ راهِ حلِ مناسب، باید باجگیریِ عاطفی رو از باقیِ کشمکشها تشخیص بدیم
هر کشمکشی توی رابطه الزاماً باجگیریِ عاطفی نیست. چطور میشه اینو تشخیص داد؟ تفاوتِ اصلیش اینه که توی باجگیری، طرفِ مقابل فقط دنبالِ امتیاز گرفتنه، نه پیدا کردنِ راهِ حل.
کسایی که واقعاً سعی دارن کشمکشها رو حل کنن، درباره‌ی خواسته‌هاشون رک و پوست‌کنده صحبت میکنن و همزمان، احساسات و خواسته‌های طرفِ مقابلشون رو هم در نظر میگیرن. اونا صادقانه سعی میکنن توی پیدا کردنِ منشأِ تنشها همکاری کنن و سهمِ خودشون رو هم توی این تنشها میفهمن و قبول دارن.
مصداقِ بارزش، داستانِ جک و جیله (Jill). این زن و شوهر مدتها بود با هم ازدواج کرده بود‌ن. تا اینکه یه روز جک اعتراف میکنه خیانت کرده.
خب، طبیعتاً جیل ناراحت میشه و دلش میشکنه. مدتی طول میکشه تا با احساساتش کنار بیاد. بعد، از جک میخواد قول بده تا آخر بهش وفادار بمونه و پیشِ مشاورِ خونواده بره تا زندگیِ زناشویی‌شون پابرجا بمونه. جیل ضمناً قول میده که هیچوقت ماجرای خیانتِ جک رو علیهِ خودش استفاده نکنه و باهاش امتیاز نگیره. با اینکه اینجور مشکلات ذاتاً پیچیده و دلخراشن، ولی یه جور فرصتم هستن تا رابطه رو از قبل محکم‌تر کنن، به شرطِ اینکه هردوطرف به هم احترام بذارن، با هم روراست باشن و حدومرزا رو مشخص کنن، همون کاری که جیل کرد.
ران و راری هم توی زندگیِ زناشویی‌شون مشکلِ مشابهی داشتن. ران اعتراف به خیانت میکنه. ولی این‌بار داستان قدری متفاوت پیش میره. راری برعکسِ جیل، از خیانتِ ران آتو درست میکنه و هروقت ازش چیزی میخواد، از این آتو استفاده میکنه. خواه اون چیز توجهِ محض باشه یا هدایای گرانقیمت. و تنها چیزی که این وسط بهش توجه نمیشه دلایلِ خیانتِ ران و مسیرِ سازشه. راری هروقت بتونه ران رو دچارِ احساسِ گناه میکنه و از این طریق باجِ عاطفی میگیره.

قربانیای باجگیریِ عاطفی به هیچ وجه نباید باج بدن
همه‌ی ما در معرضِ باجگیریِ عاطفی قرار داریم، بعضیامون کمتر بعضیامون بیشتر. یه سری خصلتها هست که باعث میشه بعضی آدما راحت‌تر باجِ عاطفی بدن، از جمله نیاز به تأییدِ دیگران داشتن، ناتوانی در مشاجره، عزتِ نفسِ پایین و علاقه به نجاتِ دیگران. کسایی که این خصلتها رو داشته باشن معمولاً نیازای فردِ باج‌گیرنده رو به نیازهای خودشون ترجیح میدن.
به عنوانِ مثال، الیوت و ایو (Eve) یه زوجِ هنرمندن. الیوت یه هنرمندِ موفقه، ولی ایو تازه‌کاره. ایو برای اینکه پولاشو بتونه پس انداز کنه، از همون اوایلِ رابطه با الیوت هم‌خونه میشه. یه مدت که میگذره، ایو میگه دوست داره توی کلاسای طراحی گرافیک شرکت کنه، ولی الیوت به شدت مخالفت میکنه.
اون احساس میکنه اگه ایو حرفه‌ی جدیدی یاد بگیره و مستقل بشه، میذارتش میره، حتی باهاش رقابتم میکنه. صبحِ روزِ اولین کلاس، الیوت باهاش جروبحث میکنه و میگه: چرا اینقدر اصرار داری منو داغون کنی؟ ایو تهِ دلش میدونه که رفتن به این کلاسا حقشه. ولی چون نمیتونه از پسِ مشاجره‌های شدید بربیاد، به خودش شک میکنه. تو خونه می‌مونه و از خیرِ کلاسا میگذره.
همونطور که میدونیم، باجگیری محدود به دفعه‌ی اول نمی‌مونه و تبدیل به چرخه میشه. زمانی که ما تسلیم میشیم و باج میدیم، احساسِ شرمندگی میکنیم، چون عزت و ارزشمون خدشه دار شده. برا همین، دفعه‌ی بعد که ازمون باج خاستن، اراده‌مون برای مقاومت حتی از قبلم ضعیفتر میشه. درست مثلِ ایو.
اون بعد از اینکه از کلاس رفتن منصرف میشه، از خودش بدش میاد و نسبت به مسئولیتی که در قبالِ راضی کردنِ الیوت داره دچارِ سردرگمی و ترس میشه. از طرفی، الیوت هم دستش میاد چطور ایو رو وادار به اطاعت کنه و ایو، هر بار راحت‌تر تسلیم میشه. درسی که از این داستان میگیریم اینه که هرچند اصلِ باجگیریها تقصیرِ قربانیا نیست، ولی بهرحال ازشون انتظار میره در برابرِ باج‌گیرنده ها مقاومت کنن. اگه شما هم جزءِ اونایی هستین که به قدرتِ مقاومتِ خودتون در برابرِ این باجگیریها شک دارین و نمیخواین عزت‌تون خدشه دار بشه، بخشِ بعدی رو از دست ندین.

باجگیری رو در نطفه خفه کنین
چطور میتونیم طعمه‌ی باجگیریِ عاطفی نشیم؟ یه چندتا قدمِ ساده وجود داره که باید طی کنین.
اول از همه باید جوسازی‌های فردِ باج‌گیرنده رو بی‌پاسخ بذارین. آدمای باج‌گیر معمولاً دنبالِ ایجادِ جوِ تنش‌ان تا قربانی احساس کنه یا باید بلافاصله اطاعت کنه یا همچنان رنج بکشه. برای اجتناب از همچین جوی، محکم باشین و یه کم زمان بخرین.
جمله‌هایی مثِ «فعلاً جوابی ندارم، بذار یه کم فکر کنم» یا «الآن برای تصمیم‌گیری آماده نیستم، بیا بعداً درباره‌ش حرف بزنیم» جوابای عالی‌ئی‌ان که باید همیشه تو آستین داشته باشین. حالا اومدیم و فردِ باج‌گیرنده واکنشِ دوستانه‌ای به این جوابا نداد، بازم مواظب باشین تحریک نشین. آروم باشین و همون جوابا رو دوباره تکرار کنین.
یادتون باشه، ضرب الاجل‌های اونا برای شما تکلیف ایجاد نمیکنه. شما اولویتهای خودتونو دارین که به همون اندازه مهمن. پس هرقدر لازم دارین برای واکنش به مشاجره‌ها مهلت بگیرین. اینجوری ابتکارِ عملو برای شکستنِ چرخه‌ی سوءاستفاده به دست میگیرین.
کارِ بعدی که لازمه انجام بدین اینه که از اوضاعِ پرتنش فاصله بگیرین. فاصله‌ گرفتن باعث میشه آدم اشرافِ بیشتری به اوضاع داشته باشه. اگه براتون سخته که از بیرون به چیزی نگاه کنین، یه چندتا سؤال از خودتون بپرسین: «طرفِ مقابلم چی میخواد؟ اینو چجوری ازم خواست؟ وقتی باهاش مخالفت کردم چجوری واکنش نشون داد؟»
قدمِ بعدی اینه که به احساساتتون فکر کنین. آیا پایه و اساسی دارن؟ احساساتی مثل اینکه «من مسئولِ خوشبختیِ اون هستم؛ اون به من نیاز داره؛ من تنها کسی‌ام که اون داره؛ اگه همین یه بارو تسلیم بشم دیگه هیچ‌وقت بهم فشار نمیاره؛ و من خیلی خودخواهم که در برابرِ خواسته‌هاش مقاومت میکنم» در حکمِ زنگِ خطرن. اگه احساس میکنین گیر افتادین، ترسیدین، ناامیدین، خسته‌این، عصبانی یا گناهکارین، فکر کنین ببینین چی باعث میشه این احساسات در شما به وجود بیاد؟ آیا طرفِ مقابلتون بهتون بی‌اعتنایی میکنه؟ طاقچه‌بالا میندازه؟ گریه میکنه؟ داد میزنه؟
به عنوانِ آخرین مرحله، این افکارو یادداشت کنین و بینِ کنشها و واکنشهاش ارتباط برقرار کنین. حالا که به جزئیاتِ اوضاع واقف شدین، وقتشه که به این چرخه‌ی باج‌گیریِ عاطفی برای همیشه خاتمه بدین.

برای اینکه به چرخه‌ی باجگیریِ عاطفی خاتمه بدین باید حدومرزها رو مشخص کنین و حرفِ دلتونو بزنین
اگه تا اینجای پادکست به این نتیجه رسیدین که شما قربانیِ باجگیریِ عاطفی هستین و میخواین تمومش کنین، چندتا توصیه‌ی نهایی هست که نجاتتون میده.
اول از همه، باید خطِ قرمزای خودتونو بشناسین. بعد از اینکه کنشهای طرفِ مقابلتون و واکنشهای خودتونو با دقت یادداشت کردین، ببینین آیا رفتارهای زیاده‌خواهانه‌ش شما رو معذب میکنه یا نه. اگه اینطوریه، نادیده نگیرینش. برعکس، بیشتر تو بحرش برین و ببینین چه وقتایی از خطِ قرمزاتون عبور میکنه. اینجوری هروقت این شخص از حد و حدود خارج شد متوجه میشین. ضمنِ اینکه راحت‌تر میتونین مرزها و خطِ قرمزاتونو به زبون بیارین تا طرفِ مقابلتون بدونه دقیقاً چیا براتون قابلِ تحمله و چیا غیرقابلِ تحمل.
تو این مرحله، نحوه‌ی صحبت کردن با طرفِ مقابل خیلی مهمه. بهش حمله یا توهین نکنین. رک باشین، اما با حفظِ آرامش و درکِ متقابل. نشون بدین که از ناراحتیش ناراحتین. بهش بگین: من درک میکنم چرا این احساسو داری. بذارین بفهمه واسه نظرش احترام قائلین ولی برای خودتونم حقِ انتخاب قائلین.
صراحت داشته باشین و بهش بگین: من هیچ کاری رو از سرِ احساسِ گناه انجام نمیدم. بگین من اگه خواسته‌ی متفاوتی داشته باشم دنیا به آخر نمیرسه که. این جملات مانع از شدت گرفتنِ مناقشاتتون میشه و در عینِ حال خیالتونو راحت میکنه که محکم پای اولویتهاتون وایستادین.
و حرفِ آخر اینکه یادتون باشه تغییرِ عادتهای فردِ باج‌گیرنده زمان میبره. گفت‌وگوی صحیح، تعیینِ مرزها، و تحلیلِ دقیق بهتون کمک میکنه دیگه قربانیِ باج‌گیریِ عاطفی نباشین. شایدم وقتش رسیده باشه که از این رابطه بیرون بیاین. همه چیز بستگی به این داره که شما و پارتنرتون چقدر حاضرین برای ایجادِ تغییر تلاش کنین.

 

1 ماه پیش
ادامه مطلب
از غروب تا سپیده‌دم
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 11 دقیقه

از غروب تا سپیده‌دم

اگه میخواین دوباره زندگی‌تون معنا پیدا کنه، بیداری در لحظه‌ی حالو تجربه کنین. ما هر روز توی اخبار، خبر از یه بحرانِ جدید میشنویم. هیچ وقت اوضاعِ دنیا مثلِ الآن فاجعه‌بار نبوده.
چطور میشه تو دلِ این همه بحران و آشوب، به این باور رسید که زندگی هدف داره؟ چطور میتونیم به آینده‌ی بچه‌ها و نوه‌هامون امیدوار باشیم؟
از نظرِ آن لاموت، نویسنده‌ی این کتاب، امید فقط توی زمانِ حال شکوفا میشه. خانمِ لاموت یه کم بعد از ازدواج، با شوهرش جنگ و دعوا داشت. اما عجیب اینجاست که اکثرِ این جنگ و جدلها فقط توی ذهنِ خودش به وقوع می‌پیوست.
یعنی صِرفِ اینکه شوهرش به پیاماش جواب نمیداد، مدام داخلِ ذهنش باهاش بگومگو میکرد و این صداهای آزاردهنده‌ی ذهنی رهاش نمیکرد. ولی بعد از اینکه با یکی از دوستای موردِ اعتمادش تلفنی صحبت کرد، به لحظه‌ی حال برگشت و یادش اومد که شوهرش هرچی باشه، بهترین دوستشه و زندگیِ مشترک همیشه قرار نیست گل و بلبل باشه. اون با عشق و رضایت ازدواج کرده بود، و درکِ این مسأله، باعث شد تشویشهایی که روزشو خراب میکرد تسکین پیدا کنه.
مشابهِ همین احساسو، یکی دو دهه قبل که میخواست اعتیاد به الکلو ترک کنه هم تجربه کرد. هرچند بدنش خیلی زود ریکاوری شد، ولی هنوز نوعی احساسِ ازخودبیگانگی و جدایی از خودِ واقعیش همراهش بود. خودش این حالتو نتیجه‌ی بیگانگی از روحش میدونه.
آن لاموت اون روزا آیینه‌ی روحشو با کمال‌گرایی و ازخودبیزاری و خودخواهی لکه‌دار کرده بود. خودش اسمِ این سه تا رو «سه سَمِّ مقدس» میذاره. ولی روح حتی زمانی که مسموم و درب‌وداغون میشه، باز همچنان با کورسوی خوشبینی روشن می‌مونه و همیشه آماده‌ست تا با امید شعله‌ور بشه.
این همون اتفاقی بود که برای روحِ خانمِ لاموت افتاد. اون شروع کرد به پاکسازیِ ویرانه‌ی زندگیِ گذشته‌ش، اونم با انجامِ چندتا کارِ ساده، مثلِ پرداختِ قبضها و شستنِ ظرفها. این کارا بهش کمک کرد تا محکم به لحظه‌ی حال بچسبه و رفته‌رفته، به خودش عشق بورزه.
اگه شما هم یه همچین مشکلی دارین، سعی کنین صدای روحتونو بشنوین. اگه یه جور حسِ خیرخواهی و حضور در درونتون احساس میکنین، معلومه که روحتون داره میزنه رو شونه‌تون و میخواد توجهِ شما رو به خودش جلب کنه. با هرچی که جلوتونه شروع کنین، شاید یه کاسه آلبالو باشه، شایدم یه صبحِ زیبا. لحظه به لحظه‌شو مزمزه کنین.

صمیمیتِ واقعی یعنی دیدن و دیده‌شدن
آیا شما هم گاهی اوقات حس میکنین سرتاپاتون پر از عیب و ایراده؟ خب، شما تنها نیستین. خیلی از ماها وقتی به خودمون نگاه میکنیم با یه بدنِ رو به پیری مواجه میشیم که داره روز به روز شکسته‌تر و فرسوده‌تر میشه.
آن لاموت توی این کتاب شرایطِ مشابهی رو توصیف میکنه که توی اون، هر زمان که آغوششو برای شوهرش باز میکرد، ترسِ اینو داشت که همسرش بازوهای چروکیده و آفتاب‌سوخته‌شو پس بزنه. ولی در عمل، شوهرش بدونِ توجه به این چیزا، یه جمله‌ی محبت‌آمیز بهش میگفت و باعثِ تعجبِ زنش میشد که مگه ممکنه همسرش اینقدر دوستش داشته باشه؟
این همون دیده‌شدنه. و یه رابطه‌ی دوطرفه‌ست.
لاموت مینویسه: وقتی من شوهرمو میبینم عیب‌ونقصهاشو نادیده میگیرم و دنبالِ محاسنش میگردم. دیدن، یه چیزی فراتر از نگاه کردنه. وقتی ما کسی رو واقعاً میبینیم، از قسمتهایی که دوست ندارن دیده بشه عبور میکنیم و به ذاتِ شخص نگاه میکنیم.
متأسفانه، اکثرِ افراد با «دیده‌ شدن» مشکل دارن.
مثلاً شوهرِ لاموت یه مقدار ادعای علامه دهر بودن داره.  یه بار داشت واسه لاموت توضیح میداد که منظور از سوسن‌های دشت که توی انجیل بهش اشاره شده، گلِ آنمونِ تاجداره (crown anemones). این تفسیرِ تحت اللفظی دیدگاهِ شاعرانه‌ی همسرش رو نسبت به این عبارتِ انجیل خراب کرد و همون اوایلِ ازدواجشون، متوجهِ این نکته درموردِ شوهرش شد. و وقتی که مطرحش کرد، شوهرش زد زیرِ گریه. اظهارِ فضلهای اون درباره همه چیز باعث شده بود روابطِ قبلی‌شم از هم بپاشه و اون از اینکه اینقدر واضح دیده شده بود احساسِ ترس کرده بود.
ترس از دیده شدن احتمالاً ریشه در خونواده‌ی ما داشته باشه. شاید خونواده‌ی شخص رفتارهای نادرستی داشته‌ن. مثلاً ممکنه مادرش مدام دور و برش می‌پلکیده یا برعکس، آدمِ بی‌توجهی بوده. ممکنه پدرِ شخص زیاد با خونواده وقت نمیذاشته یا شبا مست میومده خونه. طبیعیه که چنین شخصی ترجیح میده یه گوشه وایسته و دیده نشه و کسی رو هم نبینه.
صمیمیت ترسناکه به این دلیل که احتمالِ از دست دادن و طرد شدن توش هست. صمیمیتِ واقعی از خصلتهای خوب و موردِ پسندِ ما عبور میکنه، خصومتها و خودشیفتگی‌ها رو پشتِ سر میذاره و به سراغِ درونی‌ترین بخشهامون میره، بخشهایی که دوست نداریم کسی چیزی درباره‌ش بدونه. مثلاً خیلی وقتا از شکستِ دیگران خوشحال میشیم، خیلی وقتا حق‌به‌جانب میشیم، یا از دیگران قصدِ بهره‌کشی داریم.
مسأله اینه که کسایی که شما رو دوست دارن بهرحال این چیزا رو میبینن. اونا دیر یا زود با بدیهای شما مواجه میشن و از اون بدتر اینکه شما رو در نهایتِ خستگی و تنبلی‌تون میبینن، همون حالتی که روی مبل لم دادین و یه پاکت چیپسم جلوتونه. ولی این صمیمیت یه موهبتِ عالی‌ هم هست، چون وقتی شما خودِ واقعی‌تونو نشون بدین و بذارین همونجور که هستین دوستتون بدارن، رازِ دوست‌داشتنی بودنو یاد میگیرین، که چیزی نیست جز دوست داشتنِ خودتون همونطور که هستین.

وقتی موضوعِ توجهتونو تغییر بدین، قلبتون تغییر میکنه.
یه بار که آن لاموت داشت معایناتِ پزشکیِ سالانه‌شو انجام میداد، دکترش بهش گفت سرطانِ پوست میتونه بعضی وقتا زیرِ ناخنِ پا رشد کنه. متأسفانه، در اون لحظه خانمِ لاموت انگشتای پاشو رنگ زده بود و دکتر نتونست بررسی‌شون کنه.
از اون بدتر اینکه پدرش به خاطرِ سرطانِ پوست مرده بود. برای همین، اونم به این نتیجه رسیده بود که قراره با سرطان بمیره.
بعدها، یه روز که توی پارکینگ نشسته بود به این فکر کرد که بیشترِ لحظاتِ عمرشو توی ترسهای مسخره‌ سپری کرده و چقدر ذهنشو با افکارِ احمقانه‌ای مشغول کرده. وقتی بچه بود هم همینطوری بود؛ از مردها میترسید. از نمره‌ی بد میترسید. حتی از اسب‌های مصنوعیِ شهرِ بازی هم میترسید.
واقعاً کی قرار بود از شرِ این ترسها خلاص بشه؟
اینجا بود که جمله‌ی دوستش، پدر تری (Father Terry) یادش اومد که گفته بود: «ماها اینجا به ندرت از شرِ چیزی خلاص میشیم.»
پدر تری عقیده داشت آدم به جای اینکه سعی کنه از شرِ چیزی خلاص بشه، باید به سمتِ خوبیها بره و برای بیداریِ روحی تلاش کنه. منظورِ پدر تِری به زبونِ خودمونی این میشه که سعی کن عوضی نباشی.
اگه بتونین به سمتِ خوبی‌ها برین، یا به عبارتِ دیگه، اگه از اعماقِ قلبتون بخواین که عوضی نباشین، توی توجه و تمرکزتون تغییری به وجود آوردین که میتونه یه تحولِ عمیق و اساسی در شما ایجاد کنه.
خوب بودن صرفاً به خاطرِ فرار از جهنم کافی نیست. واقعاً باید دنبالِ خوبی باشین. فقط در این صورته که یه تغییرِ واقعی توی بینشِ شما اتفاق میفته. و وقتی اتفاق افتاد، زندگی خیلی زیباتر به نظر میرسه. چشمتون شروع میکنه به دیدنِ چیزای جدید. و در نهایت به سطحی از تعالی میرسین که میتونین خودتونو ببخشین.
احساسِ گناه و شرمساری توی همه‌ی ما ها هست؛ شرمساری بابتِ چیزایی که توی خودمون عیب و نقص میدونیم، حتی اگه سالها جلساتِ روان‌درمانی رفته باشیم. متأسفانه اکثرِ این شرمها دستِ خودمون نیست. وقتی بچه بودیم، بزرگسالای ما با اظهارِ نظرهای نسنجیده، این احساسات رو توی ما نهادینه کرده‌ن.
به دوش کشیدنِ این آسیبهای قدیمی آدمو از پا میندازه. ولی اگه روی انجامِ کارای خوب تمرکز کنین، مثلاً سعی کنین درکِ متقابلِ بهتری داشته باشین، یا اهلِ صبر و شکیبایی باشین، فرایندِ بخشش خود به خود اتفاق میفته. و با هر بخشش، در درونِ خودتون آرامشی احساس میکنین که باعث میشه به زیبایی‌های پیرامونتون آگاهتر بشین.

فرقی نمیکنه چقدر اوضاع بد باشه، شما همیشه برای ادامه‌ی مسیر به اندازه‌ی کافی تحمل دارین.
شما هم احتمالاً مثلِ خیلی از آدما احساس میکنین که زندگی این روزا یه ذره زیادی سخت شده. از مشکلاتِ شخصی و روزمره که بگذریم، بحرانِ قریب الوقوعِ آب‌وهوایی رو داریم. دموکراسی توی کلِ دنیا با تهدید مواجهه، و از همه بدتر هم این بیماری‌های همه‌گیر.
چه شما از اون آدمایی باشین که عمرتونو صرفِ رسیدن به هدفتون کردین و هنوز نتونستین بهش برسین و چه کسی باشین که زندگی‌تون دچارِ یه ریتمِ کند و یکنواختِ غمبار شده، در هر صورت همه‌ی ما گویا با نوعی بحرانِ وجودی مواجهیم.
ولی خب، الزاماً نباید اینجوری زندگی کنیم. بعضی از آدما، مثلِ یکی از دوستای آن لاموت، که پسرِ 22 ساله‌ش مبتلا به سرطانِ مغزِ لاعلاجه، راههایی رو پیدا کرده‌ن برای حفظِ امید حتی در بدترین شرایط.
زمانی که خانمِ لاموت از دوستش پرسید چطوری تونسته خودشو نبازه، دوستش گفت یه چیزی در درونش هست که نمیذاره تسلیم بشه و زندگی هرقدر هم که سخت باشه، اون باز عاشقِ زندگیه. به عبارتِ دیگه، این شخص با یه کورسوی امید زندگی‌شو سر میکنه. همین کورسو برای ادلمه‌ی مسیر کافیه.
ولی در اکثرِ مواقع، حسِ تسلیم نشدن فقط یه قدم ما رو از شرایطِ بد دور نگه میداره. اینجور وقتا، با سری افکنده و دلی پر از اضطراب، تقلا میکنیم که به روی خودمون نیاریم و ادامه بدیم. اما دیر یا زود اون شرایطِ بد خودشو به ما میرسونه. مثلاً سرطان میگیریم یا دچارِ حمله‌ی قلبی میشیم. اینجاست که از سرعتمون کم میکنیم و توجه نشون میدیم.
داستانِ ایلیا که توی انجیل اومده مثالِ خوبیه. ایلیا فکر میکرد به آخرِ خط رسیده. وسطِ بیابون روی زمین افتاده بود و داشت از خداوند طلبِ مرگ میکرد. ولی به جای اینکه بمیره، به خواب فرو رفت. تا اینکه بیدار شد و متوجه شد یه فرشته داره بهش آب و غذا میده. خوب که تجدیدِ قوا کرد، راهیِ کوهِ‌ سینا شد تا در اونجا با خدا ملاقات کنه. خدا ازش پرسید: «اینجا چکار میکنی؟»
لاموت میگه شما هم میتونین انگیزه‌ی ادامه‌ی مسیر رو با یه مقدار خوراکِ خوب و ارتباط برقرار کردن با خداوند پیدا کنین. البته دعا و مناجاتتون هرچی ساده تر باشه بهتره. از خدا بپرسین: خدایا هستی؟ صدامو میشنوی؟ و بعد منتظرِ شنیدنِ نجوای حضورش باشین. شنیدنِ صدای خدا یه تصمیمِ آگاهانه ست.
فرقی نمیکنه که پشتِ ترافیک گیر کرده باشین یا توی یه خیابونِ شلوغ باشین یا در حالِ بالا رفتن از کوه. مهم اینه که گوش به زنگِ شنیدنِ این نجوا باشین. در این صورت، از صداهای داخلِ سرتون فراتر میرین و با عالمِ هستی یکی میشین.

تاریکی آرامش‌بخشه چون باعث میشه نور رو ببینین
با اینکه به نظر میاد توی یه دورانِ تاریک داریم زندگی میکنیم، ولی تاریکی تا ابد پایدار نمی‌مونه. نویسنده‌ی این کتاب دوست داره شما هم اینو بدونین که دورانِ تاریک میتونه چیزِ خوبی باشه.
چند سالِ پیش، توی آتش‌سوزیِ جنگلهای کالیفرنیا، برقِ محلِ سکونتِ نویسنده چندین شب قطع شد و اون چهار شبِ متوالی رو توی تاریکی سپری کرد. نه نوری، نه برقی، نه اینترنتی. تا اینکه تصمیم گرفت شمع روشن کنه و این شمعها سایه‌های زیبایی روی دیوارِ خونه‌ش مینداختن و باعث میشدن زیباییِ این کنتراست به چشمش بیاد. اون متوجه شد که هم نور و هم تاریکی ارزشمندن.
همون روزا، توی یه مراسمِ نیایشِ دسته‌جمعی که نه از میکروفون خبری بود نه از سیستمِ گرمایش، از اینکه این گردهمایی چقدر زیبا بود به وجد اومد. دیگه از هیچ صدا یا هشدارِ مزاحمی خبری نبود و اون در کنارِ بقیه‌ی شرکت‌کننده‌ها میتونستن به صدای جریانِ زندگی گوش فرا بدن.
درسته که نور تداعی‌گرِ خرد و معنویت و اشراقه، اما در دلِ تاریکی هم حقایقِ زیبای زیادی نهفته‌ست. کافیه یه بار به آسمونِ پرستاره‌ی شب یا شفقهای قطبی خیره شده باشین یا زیباییِ سپیده‌دمان رو بعد از یه شبِ طولانی تجربه کرده باشین. و از اونجایی که میدونین تاریکی تا ابد ماندگار نیست، میتونین بهش به چشمِ یه وقفه‌ی کوتاه نگاه کنین و خودتونو به آرامشِ شباهنگام بسپارین.
اون مدتی که برقا قطع بود، خانمِ لاموت یه بار برای قدم زدن رفت بیرون و متوجهِ یه درختِ غول‌پیکر شد که از ریشه دراومده و جاش یه گودالِ بزرگ تو زمین باقی مونده. این منظره لاموت رو همونجا میخکوب کرد. اون تمامِ پیچیدگی و زیباییِ زندگی رو توی معماریِ ریشه‌های درخت دید و به این درک رسید که ما آدما همه‌مون به هم متصلیم و ریشه در زمین داریم. سیاره‌ی زمین مثلِ یک مادر از ما نگهداری میکنه و بهمون غذا میده.
منبعِ دیگه ای که ما ازش تغذیه میکنیم و پشتمون بهش گرمه، اون عشق و محبتِ نسبی‌ئیه که بینِ ما و عزیزانمون متقابلاً وجود داره. توی شرایطِ سخت، وقتی همه جا تاریکه، محبت و شفقتِ انسانها به اوجِ خودش میرسه و رنجشها و کدورتها کنار میره و دوستی و خدمت‌رسانی جاشو میگیره. اینها همه از مزایای تاریکیه. تاریکیه که باعث میشه روشنایی ها رو ببینیم. باعث میشه شمعها، کیکها، دوستیها و محبتها به چشممون بیان. محبت خالقِ زیباییهای دنیای ماست، چه توی خونه، چه توی محله و چه توی جامعه.
و بالاخره به قولِ آن لاموت، محبت آیینه ایه که زیبایی‌های خودمونو به سوی خودمون منعکس میکنه.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
قضاوتم نکن
عکس نوشته
تعداد 5 عکس نوشته

قضاوتم نکن

گاهی اوقات قضاوت کردن در مورد دیگران و رفتار آنها ناخودآگاه به ذهن خطور می کند. این قضاوت ها هم باعث ناراحتی ذهنی ما می شود و هم می تواند ذهنیت بدی را در مورد دیگران درون ما ایجاد کند. پس بهتر است حتی اجازه ندهیم این افکار به ذهنمان وارد شود و از بروز آنها جلوگیری کنیم. از طرفی داشتن یک طرز فکر انتقادی یا قضاوت کننده می تواند بر روابط کاری و شخصی شما فشار وارد کند. تغییر این ذهنیت دشوار است؛ اما راه هایی برای تغییر دیدگاه شما وجود دارد. به عنوان مثال، می توانید به خود بیاموزید که افکار انتقادی خود را زیر سوال ببرید، بیشتر روی نقاط قوت دیگران تمرکز کنید و به جای انتقادات مخرب و منفی، انتقاد سازنده داشته باشید.

 

1 ماه پیش
ادامه مطلب
چگونه عشق قدیمی را فراموش کنیم؟
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 2 دقیقه

چگونه عشق قدیمی را فراموش کنیم؟

سفری از رهایی تا بازسازی قلب، عشق قدیمی، مثل رد پای یک پرنده روی شن‌های ساحل است؛ حتی وقتی موج‌ها می‌آیند و می‌روند، جای آن برای مدتی باقی می‌ماند. اما همان‌طور که باد و زمان شن‌ها را صاف می‌کنند، قلب ما هم توانایی التیام و فراموشی دارد. فراموش کردن عشق گذشته، به معنای پاک کردن خاطرات نیست، بلکه یاد گرفتن این است که آن خاطره‌ها دیگر بر حال و آینده‌مان سلطه نداشته باشند.
۱. پذیرش واقعیت

اولین قدم، پذیرفتن این حقیقت است که رابطه به پایان رسیده. بسیاری از ما در ذهن خود نسخه‌ای خیالی از گذشته را زنده نگه می‌داریم و به «اگر»ها فکر می‌کنیم. این فکرها مثل زنجیری نامرئی ما را در گذشته حبس می‌کنند. نوشتن یک نامه بدون ارسال، می‌تواند راهی برای گفتن خداحافظی باشد.
۲. ایجاد فاصله‌ی سالم

حضور مداوم در شبکه‌های اجتماعی و پیگیری زندگی او، مثل باز کردن زخمی است که هنوز تازه است. فاصله گرفتن، نه از روی بی‌احساسی، بلکه برای بازسازی خود، اقدامی ضروری است. این فاصله می‌تواند شامل حذف یا محدود کردن ارتباط مجازی و واقعی باشد.
۳. جایگزین کردن عادت‌ها

هر رابطه، عادت‌های مشترکی می‌سازد: یک آهنگ خاص، یک کافه‌ی همیشگی، یک مسیر پیاده‌روی. تغییر این عادت‌ها، مسیر ذهن را به سمت تجربه‌های جدید هدایت می‌کند. یادگیری یک مهارت تازه یا ورزش جدید، ذهن را مشغول و روح را تازه می‌کند.
۴. بازتعریف خود

گاهی بعد از پایان عشق، حس می‌کنیم بخشی از هویت‌مان را گم کرده‌ایم. این فرصت را غنیمت بشماریم تا دوباره خودمان را بسازیم. لیستی از ارزش‌ها، آرزوها و اهداف شخصی‌تان تهیه کنید و برایشان برنامه‌ریزی کنید.
۵. اجازه دادن به زمان

زمان، کار خودش را می‌کند؛ حتی اگر گاهی آهسته پیش برود. مهم این است که خودمان را برای «زودتر خوب شدن» تحت فشار نگذاریم. رنج، بخشی از فرآیند رشد است.
۶. تبدیل خاطره به تجربه

به جای نگاه کردن به رابطه به عنوان شکست، آن را در قالب یک تجربه ببینید. چه چیزهایی یاد گرفتید؟ چگونه می‌توانید از این درس‌ها در روابط آینده استفاده کنید؟
۷. ساختن آینده‌ای تازه

وقتی ذهن و قلبتان آرام‌تر شد، کم‌کم به روی فرصت‌های جدید باز شوید. این لزوماً به معنای ورود به یک رابطهٔ دیگر نیست، بلکه می‌تواند آغاز یک پروژه، سفر یا تغییر مهم در زندگی باشد.

سخن پایانی
فراموش کردن عشق قدیمی، یک حذف ناگهانی نیست؛ یک روند تدریجی است که با شناخت، پذیرش و تغییر آغاز می‌شود. در نهایت، آنچه باقی می‌ماند نه زخم، بلکه جای زخمی است که نشان می‌دهد ما عاشق بوده‌ایم و از دل سختی‌ها عبور کرده‌ایم.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب شفقت به خود
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 9دقیقه

خلاصه کتاب شفقت به خود

تو چه قصه‌هایی برای خودت تعریف می‌کنی؟ منظور من رویاهای روزانه و برنامه‌های احتمالی اخر هفته نیست، منظورم چیزهایی هست که ما رو نسبت به خودمون اگاه می‌کنه. قصه‌هایی که می‌تونن تم های منفی یا مثبت داشته باشن و بیشتر اونها ترکیبی از هر دو هستن. ممکنه چیزهایی باشه که ما درباره خودمون دوسشون داشته باشیم اما همزمان ویژگی‌های زیادی داریم که ازشون خوشمون نمی‌یاد و معمولا ماجرا رو به خودمون اینجوری نشون می‌دیم: خیلی احمقی! خیلی بدشانسی! دست به طلا بزنی خاک می‌شه! ولی، ریشه اکثر این حرف‌ها درون ما نیست. در واقع بیشتر این ذهنیت‌ها در دوران کودکی از طریق پیام‌‌های افراد نزدیک ما، درون ذهن ما شکل گرفته. به عنوان مثال، ممکنه ما پدر مادر، خواهر، برادر یا معلمی داشتیم که اون زمان به ما گفته: تو یه احمقی! یا تو هیچی نمی شی!

ما به عنوان بچه‌هایی که هنوز شخصیتمون شکل نگرفته این پیام‌ها رو، قبل از اینکه حتی شناخت درستی از خودمون داشته باشیم، درونی سازی می‌کنیم. حتی اگه ما توی کودکی چنین حرف‌هایی رو از نزدیکان نشنیده باشیم، ممکنه رفتارهایی رو درونی سازی کرده باشیم که به همون میزان اسیب رسان هستن. مثلا، ممکنه پدر و مادر ما توی کودکی به طور مرتب و سختگیرانه برای رفتارهای ما چارچوب می‌ذاشتن و دائم کارهای مارو اصلاح می‌کردن.
قطعا اونا بهترین قصد رو داشتن و می خواستن ما از این طریق ادم موفقی بشیم و توی اینده بهترین اتفاق‌ها برای ما بیوفته اما متاسفانه این رفتار اونها موجب تاثیر منفی می‌شه. چرا؟ چون یه بچه کوچیک درک این رو نداره که هدف نهایی اون پدر و مادر رو از این رفتارها که مثلا موفقیتش توی آینده‌ ست درک کنه، در عوض اون چیزی که درونی سازی می‌کنه اینه: هر کاری که من می‌کنم اشتباهه! یا چرا نمی‌تونم هیچ کاری رو درست انجام بدم؟ این موارد توی بزرگسالی تبدیل به الگوهایی می‌شن که زندگی مارو تحت تاثیرخودشون قرار می‌دن، درحالیکه ممکنه حتی ما از اونها با خبر نباشیم. در نتیجه ما ممکنه به شدت نسبت به خودمون و دیگران منتقد بشیم. ممکنه احساس ناکافی یا نا امن بودن بکنیم، ممکنه به شدت احساس رقابت نسبت به دیگران بکنیم در حالیکه خودمون متوجه نباشیم و نتونیم اونها رو به عنوان منبع عدم شادی تشخیص بدیم. خبر بدتر اینه که چنین احساساتی در اثر بالا رفتن سن و به صورت خودبه‌خودی درمان نمی‌شن و فرد به جای اینکه تبدیل به انسانی بالغ و با اعتماد به نفس بشه، احساس می‌کنه که جامعه اطراف اون حتی بیشتر از خودش چنین احساساتی رو بهش منتقل می‌کنه.

برای مثال فقط کافیه یه نگاه کوچیک به اینستاگرام بندازی تا متوجه بشی که چطور شبکه‌های اجتماعی تبدیل به یک میدان رقابت بی پایان و منبع احساس ناکافی بودن بین ادم‌ها شدن. در واقع، فشار و نیاز به خاص بودن، در معرض توجه بودن و به قول معروف از همه بهتر بودن تمام اطراف ما رو احاطه کرده. از اونجایی که شبکه‌های اجتماعی این فشار رو برای ما شخصی می‌کنن، فرار از اون حتی به مراتب سخت‌تر هم میشه و هر فرد شروع می‌کنه که رفتارهای ازاردهنده نسبت به خودش و دیگران رو توی خودش پرورش بده. فشار اجتماعی معمولا از یکی از این دو طریق به ما وارد می‌شه، یکی به شکل یک سرازیری پر شیب که مارو دست بسته به سمت افسردگی می‌بره چون ما دايما حس می‌کنیم که به اندازه کافی خوب نیستیم و یا، شکل دوم، ارزوی اینکه مثل دیگران باشیم. همه‌ی اینها عموما با این احساس تغذیه می‌شن که به خودت می‌گی من باید خاص باشم، نکته کجاست؟ اینکه تنها زمانی موفق می‌شی که افراد اطراف تو شکست بخورن.

همینطور که می‌بینی هر دو این طرز فکر به شدت سمی هستن و نه تنها می‌تونن ما رو ناراحت کنن بلکه می‌تونن از نظر شخصیتی مارو ادم‌هایی دوست نداشتنی کنن. حالا اگه همه‌ی اینها رو کنار بذاریم، اگه فردی از نظر شخصیتی هم، اعتماد به نفس کافی و سالمی نداشته باشه به خاطر فشار اجتماعی‌ای که بهش وارد می‌شه چند برابر بیشتر اسیب می‌بینه. خب، حالا چکار می‌شه کرد؟ چطور می‌شه به این احساسات منفی غلبه کرد و از این چرخه سمی خارج شد؟ کتاب، توی فصل‌های بعدیش به سراغ استراتژی‌هایی می‌ره که برای تغییر مثبت به ما کمک کنن.

بیایم فرض کنیم که تونستی تشخیص بدی که رفتارهات سمی شدن. احتمالا تلاش می‌کنی که چیزهای منفی‌ای که به تو و به طرز فکر تو منتقل شدن رو بررسی کنی و فک کنی که چطور می‌تونی یه راه نجات برای خودت پیدا کنی. اما حتی، توی این مرحله هم ممکنه دچار اشتباه بشی و اون چیزی که از درون بهش فک می‌کنی، فریبت بده.

چیزایی که حتی وقتی که می‌دونی سمی هستن، ممکنه باور کنی که برات مفیدن چون بهت کمک می‌کنن که شخصیت رقابتگری داشته باشی. ممکنه از  خودت بپرسی که چطور می‌تونی موفق بشی وقتی که با حجم زیادی از احساس شکست و باخت اینور و اونور می‌ری، اگه این وضعیت برای تو وجود داره، کریستین نف نویسنده کتاب می‌خواد بدونی که این یه مشکل رایجه و خوشبختانه به سادگی قابل حل شدنه. چون در واقع، انتقاد از خود می‌تونه خیلی از مواقع مفید هم باشه. مثلا وقتی که عملکرد خوبی توی یه کار نداریم، انتقاد از خودمون باعث می‌شه به خودمون بیایم. می‌تونیم تشخیص بدیم تواناییش رو داریم که بهتر کاری رو انجام بدیم. اما زمانی که داریم درباره انتقاد از خود حرف می‌زنیم باید حواسمون باشه که مرز باریکی بین سلامتی و آسیب وجود داره و درون ما، به سختی می‌تونه این مرز رو تشخیص بده. بنابراین اگرچه ممکنه که بعضا نتایج موقتی خوبی از انتقاد از خود دریافت کنیم، واقعیت اینه که بیشتر در معرض این هستیم که به خودمون آسیب بزنیم.

یه راهنمایی: اگه انتقادت از خودت اینجوریه که به خودت می‌گی تو احمقی یا عرضه نداری، این آسیبه و کمکی به تو نمی کنه. در واقع هم، هر چی بیشتر به خودت اسیب بزنی، بیشتر مانع از موفقیت خودت توی کار می‌شی. برای مثال، اگه دائما با خودت تکرار کنی:‌تو هیچ کاری رو نمی‌تونی درست انجام بدی، در نهایت ذهن تو این سیگنال رو باور خواهد کرد و به جای جنگیدن برای اینکه به تو ثابت کنه که اشتباه می‌کنی، یک روز در نهایت تسلیم می‌شه و تو اون رو به شکل افسردگی، به تاخیر انداختن کارها و عدم تلاش برای مقابله با درون خودت می‌بینی.
بنابراین اگه می‌خوای که از این چرخه مضر خارج بشی، نویسنده تمرین‌هایی رو پینشهاد می‌ده که می‌تونن کمک کنن دفعه دیگه که برات پیش اومد که درگیر افکار منفی درباره‌ی خودت بشی، تصور کن که داری با بهترین دوستت حرف می‌زنی، اگه دوست شما کارش رو از دست داده باشه، چی بهش می‌گین؟ حداقل بهش نمی گین که تو یه احمقی و همش تقصیر تو بوده که کارت رو از دست دادی! در عوض قبل از هر چیزی سعی می‌کنید که ارومش کنید و بهش دلداری بدید. بهش می‌گید که کنارشید و ازش می‌پرسید که ایا حالش خوبه یا نه؟ می پرسید که چی شده و چطور می‌تونید کمک کنید و وقتی شروع به صحبت می‌کنید بهش درباره نکات مثبت ماجرا می‌گید و ویژگی‌های خوبش رو بهش یاداوری می‌کنید، حتی اگه بدونید دوستتون اشتباه کرده یا رفتار غلطی رو انجام داده. شما با عشق تلاش می‌کنید به حل شدن مشکلش کمک کنید و بهش بگید چطور توی اینده می‌تونه بهتر باشه. نویسنده کتاب می‌گه که این قدم، نخستین قدم برای شفقت نسبت به خوده و همینطور که از مثال قبل معلومه، این یکی از اساسی ترین نیاز‌های ماست چرا که باعث می‌شه موقع مواجهه با مشکلات توانایی بیشتر و شخصیت قوی‌تری داشته باشیم.

تمرین شفقت به خود، نیازمند دور شدن از عادت‌های و رفتارهای منفیه چرا که شقفت به خود به ندرت پیش میاد که دیفالت وجود کسی باشه. علیرغم اینکه ما ممکنه موجودات به شدت خود محوری باشیم، عموما برای پیدا کردن چیزهای بهتر به دیگران نگاه می‌کنیم و تازه بدترین چیزها رو هم توی خودمون می‌بینیم. بنابراین تمرین برای خروج از این محدوده‌ی مخرب، قدمی برای تمرین شقفت به خوده. نویسنده‌ی کتاب معتقده که شفقت به خود زمانی شروع می‌شه که ما علت رنج خودمون رو پیدا کنیم. کاری که معمولا فراموشش می‌کنیم چون عادت کردیم فقط به سمت جلو بریم و دردهامون رو نادیده بگیریم. یعنی دقیقا مسیر مخالف شقفت به خود. بنابراین قبل از هر چیزی به خودت اجازه بده تا خودت رو بشنوی، حتی اگه مساله خیلی کوچیک باشه. فقط از خودت بپرس که الان حالت چطوره و نترس که با خودت رو راست باشی.
فصل سوم: بررسی خود به شقفت به خود می‌انجامد فصل سوم کتاب درباره جایگزینی احساسات منفی با احساسات مثبته. همونطور که توی مثال درباره دوست صمیمی صحبت کردیم، برای بررسی خود هم لازمه که از همون رویکرد استفاده کنیم. اگه بهت کمک می‌کنه تصور کن به جای خودت داری با صمیمی‌ترین دوستت حرف می‌زنی، کسی که درگیر یه مشکلی شده و داره توش دست و پا می‌زنه. ایا بهش می‌گی که برو با مشکلت بسوز و بساز یا بهش می‌گی که مشکلت رو می‌فهمم و متاسفتم؟ نویسنده کتاب معتقده که قبل از هر چیزی مهربون بودن با خودته که دستت رو می‌گیره چون جامعه ما رو مجبور می‌کنه که همیشه قبل از خودمون به دیگری اهمیت بدیم.

وقتی به خودت فک کنی این حس بهت دست می‌ده که شاید لوس شدی یا حتی ممکنه به خودت بخندی، علت هم این هست که جامعه‌های امروزی بیش از هرچیز مسولیت پذیری رو ترویج می‌کنن و سعی می‌کنن که این حس رو به تو بدن که هر زمان مشکلی هست احتمالا اون مشکل اول از همه تقصیر خودته. چیزی که به سادگی تبدیل به سرزنش کردن خودمون می‌شه.

 این مسیر باعث می‌شه که تو به منتقد خودت تبدیل بشی و توی هر مشکلی اول خودت رو سرزنش کنی: چرا کاری کردم که اخراجم کنن؟ چرا اصلا فک کردی که تو رو دوست داره؟ اما هیچکدوم از این سوالا کمکی به تو نمی‌کنن که بدتر، به توانایی مسولیت‌پذیری تو هم اسیب می‌زنن. کاری که تو باید انجام بدی اینه که خودت رو از این چرخه نجات بدی و به شفقت به خود تکیه کنی، مخصوصا هر زمان که اینکار احمقانه به نظر برسه و بخوای به خودت بخندی. این رویه به تو کمک می‌کنه تا از انتقاد به خود به سمت شفقت به خودت بری و در نتیجه به ارامش ذهنی برسی. حتی ممکنه تصمیم بگیری حرفای منفی‌ای که به خودت می‌زنی رو جایی بنویسی، و اونها رو با عبارت‌های مثبت عوض کنی. مثلا به جای اینکه بگی تو یه احمق بی‌عرضه‌ای، بگی متاسفم که این مشکل درست شده، تو همه تلاشت رو کردی. نویسنده کتاب می‌گه که بخشی از تغییر مثبت، ایجاد فاصله‌ای بین تو و دردهاته. کاری که ما فراموشش می‌کنیم چون افکار منفی از ما می‌خوان که دائما به دردهامون بچسبیم. با تمرین شقفت به خود ما به نگاهی جدید نسبت به خودمون می‌رسیم، نگاهی که مثل یه دوست صمیمیه و باعث می‌شه ما وضعیت حال خودمون رو واضح‌تر ببنیم و ارزیابی کنیم. اینکه بفهمیم ما از مشکلاتمون بزرگ‌تریم و چیزهای بیشتری از دردهای ما توی دنیا برای زندگی کردن وجود داره.

2 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب با چرا شروع کنید
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 9دقیقه

خلاصه کتاب با چرا شروع کنید

سموئل لَنگلی رو نمیشناسید، نه؟ حق دارید! ولی قبل از اینکه داستان زندگیش رو براتون تعریف کنم، بذارید بهتون بگم که سموئل یه آدم معمولی با آرزوهای معمولی نبوده. سموئل آرزو داشت اولین کسی باشه که هواپیما میسازه. حتماً دارید پیش خودتون میگید یارو عجب دیوونه‌ای بوده‌ها...ولی راستش اگه برگردیم به اوایل سال 1900، می‌بینید که اونقدرا هم ازش بعید نبوده همچین آرزویی داشته باشه. سموئل مدیر ارشد یه مرکز تحقیقاتی خیلی بزرگ بود و همزمان توی دانشگاه هاروارد ریاضی درس میداد. همون موقع هم از طرف یه سازمانی، بیشتر از 50 هزار دلار تشویقی بهش دادن. خلاصه که این آقا یه آدم بانفوذ بوده و همیشه به این فکر میکرده: اینکه به اندازه توماس ادیسون معروف بشه! برای رسیدن به این هدف هم به سرش میزنه که یه هواپیما بسازه.
چندین کیلومتر اون طرف‌تر، برداران رایت رو داریم که رویاشون مشابه سموئل بود. منتهی فرقشون این بوده این دوتا هیچ جا نفوذ و رابطه‌ نداشتن. نه پول داشتن، نه دولت حمایتشون میکرد، نه حتی تحصیلات درست حسابی داشتن. اما یه چیزی داشتن که از همه اینا بیشتر می‌ارزید: شور و شوق داشتن.

برادران رایت دانشمند بودن و حاضر بودن هرکاری کنن تا به آرزوشون برسن. اما «چرا» این آرزو رو داشتن؟ هدفشون چی بوده؟ پول؟ جایگاه اجتماعی؟ شهرت؟ نه! اونا میدونستن که موفقیتشون، میتونه دنیا رو دگرگون کنه. و همین «چرایی»، همین «دلیل» بهشون انگیزه میداد. برای همین هم برادران رایت تونستن اولین کسایی باشن که هواپیما رو اختراع میکنن، نه سموئل. سموئل بیچاره هم با شنیدن این خبر کلاً بی‌خیال هواپیما ساختن میشه و اسمشم تو تاریخ گم میشه :) اگر «دلیل» یا همون «چرایی» سموئل هم یه کم عمیق‌تر بود، شاید امروز به عنوان مخترع هواپیما میشناختیمش. این «چرایی» که من هی دارم میگم چیه؟ «چرایی» همون چیزیه که بهتون انگیزه میده هر روز صبح از خواب بیدار شید. «چرایی» همون چیزیه که بهش باور دارید و باعث میشه رو به جلو حرکت کنید. هر تصمیمی که تو زندگیتون میگرید باید دلیلش رو بدونید. چرا میخواید کار خودتون رو راه بندازید؟ چرا میخواید درس بخونید؟ چرا میخواید مهاجرت کنید؟ چرا میخواید سیگار کشیدن رو ترک کنید؟ بیشتر رهبران سیاسی/اجتماعی هم، مسیر خودشون رو با یه «چرایی» بزرگ شروع کردند. وقتی خودشون حسابی انگیزه گرفتن، شروع میکنن با آدمای دیگه حرف زدن و به اونارو هم میارن تو تیم خودشون. یه مثال دیگه، «چرایی» کسب‌وکارها چیه؟ اینکه مشتری ازشون خرید کنه و کارمنداشون به وظایفشون عمل کنن. حالا برای رسیدن به این هدف، 2 تا راه وجود داره. «کنترل کردن» یا «الهام بخش بودن». کنترل کردن یعنی آدمارو یه جورایی مجبور کنیم کارشون رو انجام بدن  مثلاً جایزه تعیین کنیم، به آدما ترفیع درجه بدیم، بترسونیمشون، بهشون حس اینو بدیم که از بقیه عقب موندن و غیره. حالا اینا ممکنه جواب بدنا! اما تاثیرات کوتاه مدت میذارن و اصلاً باعث نمیشن که شما مشتری یا کارمندای وفاداری داشته باشید. نقطه مقابل کنترل کردن، الهام‌بخش بودنه. وقتی برای آدما الهام بخش باشید، از جون و دلشون براتون مایه میذارن. اگر آدما از «چراییِ» کسب و کار شما خوششون بیاد و براشون الهام بخش باشه، ازتون بیشتر خرید میکنن، به بقیه معرفیتون میکنن و حتی اگه اشتباهی ازتون سر بزنه هم، به راحتی میبخشنتون.

حالا بریم سراغ یه سوال مهم دیگه: چطوری با این «چرایی» شروع کنیم؟

میخوام با مفهوم «دایره طلایی» آشناتون کنم. این دایره، ماهیت یک سازمان رو به ما نشون میده. ازتون میخوام همین الان یه دایره بزرگ رو تو ذهنتون بکشید...حالا یه دایره داخلش بکشید...یه دایره دیگه هم داخل این دایره جدیده بکشید. این دایره‌ها هرکدوم نشون‌دهنده یه چیزن. چرایی؟ ، چگونگی؟ چیستی؟ هر بار که میخواید یه تصمیمی بگیرید از مرکز این دایره شروع می‌کنید. یعنی با «چرایی» و بعد یه پله میرید جلوتر و میرید سراغ «چگونه انجام دادنش» و بعد یه قدم میرید جلوتر تا ببینید «با چه وسیله‌ای باید انجامش بدیم». بذارید با یه مثال از کمپانی اپل بهتون توضیح بدم که این دایره طلایی چطوری کار میکنه. اول بیاید بریم داخل کوچکترین دایره، یعنی «چرایی». کمپانی اپل چرا تاسیس شد؟ هدف از تاسیسش چی بود؟ جواب: متفاوت بودن. الان این متفاوت بودن، میشه چراییِ اپل. حالا بیاید بریم داخل دایره دوم وایسیم و ببینیم که اپل «چگونه» به این هدفش رسیده؟ جواب: محصولاتی تولید کرد که کار کردن باهاشون راحته، شیکن و خیلی خوب طراحی شدن. داخل دایره سوم که بزرگ‌ترین دایره هم هست، باید دنبال این بگردیم که اپل «با چه چیزی» تونست به این هدفش برسه؟ جواب: کامپیوترهای خفنی تولید کرد که ویژگی‌های راحتی، شیکی و ... رو داشتن و همزمان به مشتری‌ها احساس متنفاوت بودن رو هم القا می‌کردن. کلاً محصولاتی که اپل تولید میکنه، همشون نتیجه اون «چرایی» هستن که تو مرکز دایره بهش فکر کرده. یعنی متفاوت بودن. مثلاً گوشی آیفون که داره چرایِ کمپانی اپل رو به خوبی به تصویر میکشه و اگر شما ارتباط خوبی با «چرایی» اپل برقرار کرده باشید، آیفون میخرید، مک‌بوک میخرید، آی‌پد، آی‌پاد، ایرپاد و و و ... هرچی اپل تولید کنه می‌خرید. این نشون میده که اکثر آدما در واقع براشون مهم نیست که شما چی تولید می‌کنید. در واقع میخوان بدونن که چرا میخواید تولیدش کنید؟ حالا الان، یه سریاتون حتماً میگید که نه والا من ترجیح میدم لپ‌تاپ مایکروسافت بخرم نه مک‌بوک!

خب بذارید بهتون بگم که اصلاً اهمیتی نداره کدومش رو انتخاب کنید! بحث اصلاً سر این نیست که این بهتره یا اون یکی. تنها چیزی که اهمیت داره اینه که، مطمئن بشید کسایی که با «چرایی» شما حال میکنن، از محصولتون استفاده میکنن. همین.
سوالی که پیش میاد اینه که چرا این دایره طلایی انقدر تو رشد ما تاثیر گذاره؟ سایمون سینِک تو کتابش به یه موضوع خیلی جالب اشاره میکنه. سایمون میگه که دایره طلایی توی DNA ما آدما ریشه داره. انسان‌ها یه میل شدیدی به این دارن که به یه چیزی تعلق داشته باشن. این تمایل انقدر شدیده که حاضریم کلی تلاش کنیم و پول خرج کنیم تا بهش برسیم. حالا وقتی «چرایی» یه کمپانی یا برند با هدف‌ها و ذهنیت شما تو یک راستا قرار میگیره، به اون کمپانی احساس تعلق میکنید و حتی خودتون رو جزئی از اونا میدونید. خرید محصولاتشون هم بهمون این حس رو میدن که ما و تمام کسایی که اون محصولا رو خریدن همه باهم یه جامعه مخصوص به خودمون رو داریم. شما اگر بتونید این حس رو تو آدما ایجاد کنید، محصولتون خیلی براشون جذاب میشه و حسابی طرفدارتون میشن. مثلاً اگر به خودتون و آدمای اطرافتون نگاه کنید میبینید که همه ما یه جورایی دوست داریم که طرفدار یه خواننده خاص باشیم، یا یه برندی تو لباس‌هارو بیشتر از بقیه دوست داریم. همه اینا ریششون به این میرسه که ما آدما عاشق اینیم که عضو یه گروه یا یه جامعه‌ای باشیم. دایره طلایی، فقط وقتی باعث رشد و پیشرفت شما میشه که تمام اجزای دایره (یعنی چرایی، چگونگی و چیستی) به یک توازنی برسند. خب پس بگذارید جزء به جزء این دایره رو باهم دقیق‌تر بررسی کنیم.«چرایی» وقتی شما با چرایی شروع میکنید، یعنی تصمیم گرفتید به جای کنترل آدما، از روش دوم استفاده کنید. یعنی براشون الهام بخش باشید تا انگیزه بگیرن. برای اینکه بتونید این کار رو انجام بدید، این «چرایی» باید اول برای خودتون کاملاً روشن و واضح باشه.
یعنی باید به نقطه‌ای برسید که اگه من نصف شب اومدم بیدارتون کردم و پرسیدم: «چرایی» خودت رو تو یه جمله برام توصیف کن. بتونید همون لحظه بگید! دیگه لازم نباشه اول باید پاشید دوش بگیرید، صبحانه بخورید، 1 ساعت فکر کنید، بعد تازه بهش فکر کنید؟! پس یادتون باشه که مهم‌ترین عامل اینه که چراییتون باید اول برای خودتون و بعد دیگران شفاف باشه.«چگونگی» اینکه چطوری کاراتون رو پیش میبرید خیلی تو موفقیتتون تاثیر گذار و مهمه. مثلاً اگر هدفتون استخدام کارمندای جدیده یا دنبال یه شریک می‌گردین که طرز فکرش و ارزش‌هاش با شما یکی باشه، خیلی باید به چطور انجام دادن این کار توجه کنید و توش نظم داشته باشید.«چیستی»

اگر «چرایی» هدف شما باشه و «چگونگی»، نحوه رسیدن شما به اون هدفه...پس اون وسیله‌ای که میخواید با کمکش به هدفتون برسید، میشه سومین مورد یعنی «چیستی» هرکاری که میکنید، هر کلمه‌ای که میگید، هر محصولی که تولید می‌کنید، همش شامل همین چیستی میشه. حتی بازاریابی و نحوه استخدام کارمندا. اگر میخواید که آدما به برند شما وفادار بمونن، محصولتون باید دقیقاً مطابق با اون هدف اولیه‌ بمونه.
نمیشه که مثلاً شما بخوای مثل اپل باشی؛ یعنی هدفت این باشه که آدما با محصولت احساس متفاوت بودن داشته باشن، اونوقت بری محصولی رو تولید کنید که لنگه بقیه چیزاییه که تو بازار هست! خب حالا که فهمیدیم دایره طلایی چیه و چرا جواب میده... بیاید یه کم بریم جلوتر ببینیم این دایره چطور میتونه زندگیمون رو زیر و رو کنه. همونطور که تا الان گفتیم، «چرایی» هدفه، و «چگونگی» نحوه رسیدن به اون هدفه. ما تو دنیای ایده‌آلی زندگی نمی‌کنیم، برای همین بعضی از آدما، تو بخش اول مهارت بیشتری دارن و بعضیای دیگه تو بخش دوم. یعنی یه سریا ایده پردازای بهتری هستن اما تو اجرای اون ایده خوب نیستن و برعکس. حالا هرکدوم از این آدما میتونن بدون هم هم کار کننا...هیچ مشکلی هم براشون پیش نمیاد. اما وقتی کنار همدیگه قرار بگیرن و باهم کار کنن...حسابی میترکونن. دو تا مثال خیلی معروفم داریم تو این زمینه: استیو جابز (چرایی) و استیو وُزنیاک (چگونگی) / والت دیزنی (چرایی) و روی دیزنی (چگونگی) تا اینجای کتاب فهمیدیم که دایره طلایی توی تصمیمات بزرگ، مثل کسب‌وکار خیلی میتونه کمکمون کنه. اما حالا میخوایم ببینیم که تو تصمیمیا کوچیکتر زندگیمون چطوری باید از این دایره طلایی استفاده کنیم. تصور کنیید که به تازگی یه مغازه باز کردید و هدفتون اینه که فقط مواد غذایی سالم بفروشید. خب خیلی هم عالی، یه شب که میرید مهمونی دو تا از دوستاتون رو میبینید که هر دو آدمای خیلی موفقی هستن. یکیشون پیشنهاد میده که برای مغازتون یه عالمه شکلات نوتلا تهیه کنید، اما اون یکی میگه تو مغازت همیشه آب کرفس تازه داشته باش. خب آیا منطقیه که چون هردو آدمای موفقی هستن، به حرف جفتشون گوش کنید؟ معلومه که نه! شما هربار که میخوای هر تصمیمی برای اون مغازه بگیری، باید از فیلتر «چرایی» ردش کنی. تو هدفت فروش مواد غذایی سالم بوده، پس شکلات نمیخری!

سایمون سینک، به این فیلتر میگه «فیلتر کرفس». اسم جالبی هم داره...حتماً تو ذهنتون میمونه. سایمون در ادامه میگه، آدما یا رهبرن یا ادای رهبرا رو در میارن. کسایی که ادا در میارن فقط قدرت دستشونه، اما رهبرای واقعی آدمای الهام بخشی هستن. دایره طلایی یا شروع کردن با «چرایی» بهتون کمک میکنه که الهام بخش باشید و به دیگران انگیزه بدید.

2 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب هنر ظریف بی خیالی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 11 دقیقه

خلاصه کتاب هنر ظریف بی خیالی

این رو همه ی ما قبول داریم که ما در حال حاضر رفاه و امکانات بیشتری نسبت به پدربزرگ ها  و مادربزرگامون داریم. یشرفتای علمی‌و پزشکی باعث شدن که امید به زندگی افزایش پیداکنه. پس باید خوش حال باشیم درسته؟ ولی ما بازم در مورد خیلی از جنبه‌های زندگی مون نگرانیم و همش استرس داریم. اما چرا؟ چی باعث این اتفاق شده؟ دلیلش اینه که ما اونقدر باگزینه‌های مختلف احاطه شدیم که وسوسه میشیم همشونو امتحان کنیم. این باعث میشه به جای این که رو یه زمینه تمرکز کنیم،  خودمونو با گزینه‌های مختلف سردرگم کنیم. طبیعتاً با این کار بیش از حد خودمونو تحت فشار قرار میدیم؛ در نتیجه کم کم انرژیمون رو از دست میدیم. راه حل اینه که اول بررسی کنیم چی واقعا برامون اهمیت داره و حیاتیه. بعدش دیگه بیخیال گزینه‌های دیگه بشیم و بهشون اهمیتی ندیم. این کتاب بهتون کمک میکنه تا گزینه‌های مهم زندگیتون رو پیداکنین و فقط رو اونا تمرکز کنین. فرض کنین که بعد از مرگتون قراره دستاورد زندگیتون رو روی سنگ قبرتون بنویسن. اگه بخواین تو یه جمله خودتون و دستاورد زندگیتون رو توصیف کنین، چی میگین؟ جوابتون به این سوال دقیقا همون چیزیه که هدفتونو شکل میده.

میدونم جواب دادن به این سوال اصلاً ساده نیست. شاید بگین ثروت و داشتن یه خانواده شاد تموم اون چیزیه که می‌خواین. اما خب این خواسته تون اصلاً واضح نیست. یعنی اصلاً مشخص نکردین که منظورتون از ثروت دقیقا چه میزان پوله یا این خانواده شادی که گفتین چه ویژگی‌هایی داره. راستش خواسته‌های مبهم براتون مشکل ایجاد می‌کنن، چون به اندازه کافی بهتون انگیزه برای رسیدن نمیدن. اما اگه خیلی واضح و با جزئیات کامل چیزی که میخواین رو بگین اون موقع تلاش و پشتکار بیشتری برای رسیدن بهش از خودتون نشون میدین. نکته مهمی که همینجا باید گوش زد کنم، اینه که هیچ کسی فقط با نوشتن اهدافش و تصویرسازی ذهنی به جایی نرسیده. اگه می‌خواین به اهدافتون برسین، باید سختی بکشین. همه کسایی که الان موفقو ثروتمندن، موفقیت خودشون رو مدیون سال‌ها تلاش و پشتکار زیاد می‌دونن. پس اگه می‌خواین به موفقیت برسین، باید موانع زیادی رو پشت سر بذارین. توی این مسیر شما به اراده و انگیزه زیادی نیاز دارین چون بدون اراده قوی و اشتیاق سوزان نمی‌تونین از سد مشکالتی که براتون پیش میاد عبور کنین و خیلی زود جا می‌زنین. برای مثال فرض کنین که هدفتون اینه که مدیر عامل یه شرکت بزرگ بشین. خب حالا با فکر کردن به قدرتی که یه مدیر عامل داره و پولی که در میاره، اشتیاق و انگیزه پیدا می‌کنین و میگین من باید یه مدیرعامل بشم.

اما رسیدن به این هدف اصلاً ساده نیست. شما میدونین یه مدیرعامل چه قد سختی میکشه چه قد فشرده کار میکنه و چه قد فشار روشه؟ می‌دونین چه تصمیمای سختی باید بگیره؟ باید همیشه آمادگی اینو داشته باشه که اگه الازم بود، بعضیا رو اخراج کنه. اینکارا رو کسی که شخصیت متزلزلی داره نمی‌تونه انجام بده. در نتیجه علاوه بر این که دارین برای رسیدن به سمت مدیرعاملی تلاش می‌کنین، باید روی شخصیت و خصوصیات اخلاقی خودتونم کار کنین. این کاریه که یه شبه نمیشه انجام داد.  شما برای موفقیت توی هرکاری باید سختی زیادی رو تحمل کنین، پس چرا دنبال خواسته‌ای نباشین که ارزش اینهمه سختی کشیدن رو داشته باشه. منظورم اینه که باید ببینین دقیقا از انجام چه کاری لذت می‌برین. وقتی یه کاریو دوست داشته باشین تموم سختیاش رو به جون میخرین و هیچ وقت با اولین مانعی که سر راهتون قرار گرفت، تسلیم نمیشین. برای مثال، مارک منسون فهمید که دوست داره در مورد روابط عاشقانه بنویسه، به خاطر همین تصمیم گرفت یه وبلاگ درست کنه و در مورد روابط عاشقانه نکته‌هایی رو به اشتراک بذاره. این کار اولش براش پر از چالش بود، اما به خاطر عشقش به این کار، همه سختیا رو تحمل میکرد. در نهایت این سختیا جواب داد و اون وبلاگ تونست صدها هزار خواننده جذب کنه. دیگه اونقدر درامد داشت از این وبلاگ که تصمیم گرفت تمام وقتش رو بذاره روش.

اینو یادتون باشه که تنها راهی که میتونین از طریقش توی زندگی تون پیشرفت کنین، پیدا کردن هدفیه که حاضر باشین برای رسیدن بهش سختی بکشین. توی این مسیر خیلی مهمه که به کارایی که خوش حالتون نمیکنن نه بگین. فقط روی کارای کمی ‌تمرکز کنین که باعث خوش حالیتون میشن و به بقیه کارا هیچ اهمیتی ندین. داستانی که یه نکته خیلی مهم تو خودش داره. دیو ماستین یه گیتاریست آمریکایی بود. ماستین درسال 1983 از گروه موسیقی متالیکا بیرون انداخته شد، اونم درست وقتی که متالیکا داشت مشهور میشد. دیو به شدت از این اتفاق عصبانی شد و تصمیم گرفت که به اونا نشون بده که چه اشتباهی کردن. او دو سال بی وقفه تلاش کرد تا مهارتاش رو بهبود بده.

دیو دنبال موزیسین‌هایی بود که بتونه باهاشون یه گروه بهتر از متالیکا تشکیل بده. در نهایت او گروه موسیقی مگادث رو تشکیل داد که به شدت هم محبوب شد و تونست بیش از 52 میلیون نسخه از آثارش رو به فروش برسونه. ماستین با وجود این موفقیت‌ها، اصلاً خوش حال نبود، چون داشت خودش رو باگروه قبلیش یعنی متالیکا مقایسه میکرد. به همین دلیل، با این که تونسته بود بدرخشه، ولی به خودش به چشم یه بازنده نگاه میکرد. این عدم رضایت همیشگی نشون دهنده یه اشتباه رایج در افراده. یعنی اندازه گیری موفقیت خودتون با موفقیت بقیه. با این مقایسه ماستین عملاً وقتی خودش رو موفق میدونست که از گروه متالیکا موفق‌تر میشد. این کار برای ماستین نشدنی بود، چون واقعا نمی‌تونست بیشتر از گروه متالیکا مشهور بشه. در نتیجه محکوم بود به ناامیدی. پس یادتون باشه برای این که خوش حال باشین، باید ارزش‌های سالم‌تری پیدا کنین تا دستاورداتون رو با اونا قضاوت کنین.

بست وقتی دید که گروهش بعد از رفتن اون به موفقیت خیلی بزرگی رسیدن، افسرده شد. اما خیلی زود تصمیم گرفت تا ارزش‌هاش رو تغییر بده. اون فهمید چیزی که واقعا براش مهمه، داشتن یه زندگی خانوادگی شاده. بست یاد گرفت که موفقیت و بدبختی خودشو به بودن یا نبودن موسیقی توی زندگیش نسبت نده. همین طرز فکر باعث شد با اینکه گروه‌های موسیقی که توشون عضو بود موفقیت کمی‌داشتن، ولی با تموم وجودش احساس خوش حالی و رضایت کنه. وقتی صحبت از شاد بودن باشه، ارزش‌هایی که برای خودمون تعیین می‌کنیم خیلی مهم‌تر از موفقیت‌های ظاهرین.

غیر از مقایسه کردن خودمون با بقیه، ارزش‌های بیهوده دیگه‌ای هم هستن که مانع رسیدن ما به شادی واقعین. یکی از این ارزش‌ها، اولویت قرار دادن لذته. این اصلاً درست نیست که ما تو زندگی فقط دنبال لذت باشیم. معتادا، منحرفای جنسی و شکم پرستا نمونه‌های بارزی از کسایی هستن که لذت اولویت اصلی زندگیشونه. جالبه که بر اساس تحقیقاتی که انجام شده، کسایی که لذت رو اولویت اصلی زندگیشون در نظر میگیرن، توی زندگی بیشتر از بقیه مضطرب و افسرده هستن. ارزش بیهوده دیگه ای که وجود داره، اینه که موفقیت‌های مالی خودمون رو به عنوان معیاری برای ارزشمند بودن یا نبودن زندگیمون بدونیم.

خیلی از نویسنده‌ها و هنرمندای آماتور حاضر نیستن آثارشون رو در معرض عموم قرار بدن. اونا از این میترسن که ممکنه بقیه نظرات منفی بدن و خوششون نیاد. اونا یه هویت برای خودشون ساختن. اینکه در آینده به یه هنرمند بزرگ تبدیل میشن. حالا اگه با نشون دادن کاراشون به بقیه شکست بخورن، هویتشون رو از دست میدن. به خاطر همین، هیچ وقت این کار رو امتحان نمی‌کنن. مارک منسن این پدیده رو قانون اجتناب منسن نام گذاری کرده. یعنی تمایل انسان برای فرار از هر چیزی که هویتش رو به خطر میندازه.

یه راه وجود داره برای اینکه از این تمایل دوری کنیم، اونم الهام گرفتن از مکتب بودیسمه. بودیسم یه مکتب فکریه که به افراد کمک میکنه تا از همه توانایی‌های خودشون برای درک ذات واقعی حقیقت استفاده کنن. به اعتقاد بودیسم هویت فقط یه توهمه. تموم برچسبایی که به خودمون می‌زنیم مثل بدشانس، فقیر، پولدار و خیلی چیزای دیگه ساختگین.این برچسبا واقعی نیستن، برای همین نباید بذاریم که روی زندگیمون تاثیر بذارن و ما رو کنترل کنن.

برای مثال ممکنه این هویت رو برای خودتون ساخته باشین که شغلتون مهم‌ترین چیزیه که براتون اهمیت داره

شما اینقدر شغلتون رو پررنگ کردین که حتی اونو از خانواده و سرگرمی ‌هم مهمتر می‌دونین. این هویت فقط باعث میشه از زندگی لذت نبرین و خانوادتون رو از خودتون دورکنین. شما باید این تصویری که از خودتون دارین رو از بین ببرین، چون این فقط شما رو محدود میکنه. یه هویت جدید برای خودتون درست کنین. هویتی که نمیذاره شادیتون رو فدای کارتون کنین. اینجوری از هر کاری که خوش حالتون میکنه، استقبال می‌کنین.

احتمالا تا الان با افراد از خود راضی که فکر میکنن همیشه حق با اوناست برخورد داشتین. اونا فک میکنن که همه چیو میدونن. حتی وقتی کسی بهشون میگه که حق با اونا نیست، اصلاً گوش نمیدن. شاید فک میکنین که ما اینجوری نیستیم. اما متاسفانه ما هم بعضی وقتا دچار این توهم میشیم. برای اینکه از این توهم خالص بشین باید همیشه موقع زدن هر حرفی به خودتون بگین نکنه دارم اشتباه میکنم. اما خب قبول دارم گفتن اینکار خیلی راحت تر از عملکردن بهشه.

خیلی وقتا همین عقاید اشتباه ما نقطه ضعفامون رو پوشش دادن و برامون تبدیل به یه توجیه شدن برای انجام دادن یا ندادن خیلی از کارا. اگه ما همیشه تصمیمات و رفتارامون رو زیر سوال ببریم، به حقایق تلخی در مورد خودمون پی می‌بریم که اصلا خوشمون نمیاد که قبولشون کنیم. اما اگه آمادگی اینو در خودتون ایجاد کنین که عقاید خودتون رو زیر سوال ببرین و با نقاط ضعفتون رو به رو بشین، می‌تونین رفتار سالم‌تر و زندگی شادتری داشته باشین.

داستان عشق رومئو و ژولیت معروف‌ترین داستان عاشقانه دنیاست، اما اصلا داستان شادی نیست. این داستان پره از قتل و تبعید و دشمنی که در نهایت به خودکشی این دو عاشق ختم میشه. این داستان غم انگیز به قدرت مخرب عشق رمانتیک اشاره داره. تحقیقات نشون دادن که رابطه‌های پر شور و شوق و عشق‌های آتشین، تاثیر محرکی مشابه با تاثیر کوکائین روی مغز دارن.

یعنی موقع عاشقی احساس فوق العاده‌ای دارین و در اوج هستین. اما بعد از بحث و اختلاف نظر یا تکراری شدن طرف مقابل، مجدداً این حالت رو از دست میدین و سقوط می‌کنین. بعدش دوباره دنبال اون حس در اوج بودن میگردین و اگه تو طرف مقابلتون پیداش نکنین تو یه آدم دیگه‌ای دنبال این حس میگردین. متاسفانه ته این مسیر درد و رنجه و هیچ شادی پایداری نداره. تا قرن 19 ام اکثر روابط و ازدواجا بر اساس خصوصیات رفتاری افراد و مهارتای اونا بود، نه بر اساس عشق زیاد. اما الان شرایط تغییر کرده.  این روزا عشق و احساسات به عنوان یه ایده آل در نظر گرفته میشه و این میتونه باعث دل شکستگی بشه.

حالا حتما می‌پرسین که باید کلاً بیخیال عشق بشیم؟ خب نه دقیقاً! عشق میتونه هم مفید باشه هم مضر. عشق مضر وقتی اتفاق میوفته که هر کدوم از دو نفر از عشق برای فرار از مشکالتشون استفاده کنن. برای مثال ممکنه از زندگیشون راضی نباشن، به خاطر همین از عشقشون نسبت به هم به عنوان عاملی برای اینکه توجه خودشون رو منحرف کنن استفاده میکنن. خب متاسفانه هیشکی نمی‌تونه مشکالتش رو تا ابد مخفی نگه داره. در نهایت اجتناب از مشکلات که به شکل عشق نمایان شده بود، کم کم از بین میره.

از اون طرف عشق مفید وقتی اتفاق میوفته که دو طرف رابطه به شدت به دوستی بینشون اهمیت بدن و به جای این که از عشق برای منحرف کردن توجه خودشون استفاده کنن، به هم دیگه متعهد میمونن. توی یه عشق حمایت کننده، دو طرف به جای اینکه روی احساسات خودشون تمرکز کنن، از طرف مقابلشون حمایت میکنن. اما توجه کنین که باید طرف مقابل از شما بخواد که حمایتش کنین و این موضوع کاملاً اختیاری باشه. اگه یکی از طرفین بخواد با گذاشتن محدودیت‌های بیشتر روی زندگی شریکش کنترل داشته باشه و به زور مشکالی شریکش رو حل و فصل کنه، اینجاس که چالش بزرگی پیش میاد. اگه یه فرد بخواد بر فرد مقابلش سلطه داشته باشه میشه عشق مضر.

شاید دوست نداشته باشیم بهش فکر کنیم، اما هممون بالاخره یه روز می‌میریم. اینکه چطور بامرگ کنار بیایم، تا حد زیادی بستگی به این داره که همین الان چطوری زندگی می‌کنیم. برای این که کاملاً درک کنین که مرگ تا چهحدزندگیمون رو کنترل میکنه، میتونیم به کتاب «انکار مرگ» نوشته «ارنست بکر» نگاهی بندازیم. بکر تو این کتاب دو ایده کلی رو ارائه میکنه:  ایده اول اینه که انسان‌ها به شدت از مرگ هراس دارن. بر خلاف بقیه حیوانات انسان‌ها این قابلیت رو دارن تا در مورد شرایط فرضی فکر کنن. ما میتونیم تصور کنیم که زندگیمون چجوری میتونست باشه، اگه تو دانشگاه یه رشته دیگه میخوندیم. اما این توانایی ما برای فرضیه سازی یه نکته منفی هم داره. ما می‌تونیم تصور کنیم که بعد از مرگمون چه اتفاقایی برامون میوفته.
 ایده دوم بکر اینه که از اونجایی که می‌دونیم محکوم به مرگیم، سعی می‌کنیم یه هویت ذهنی از خودمون درست کنیم که حتی بعد از مرگمون هم به حیات ادامه بده. یعنی ما زندگی فانی خودمون رو صرف پیدا کردن جاودانگی می‌کنیم. یعنی چیزایی که بعد از مرگمونم جاودانه باشن و به حیات ادامه بدن.

همین آرزو هست که بعضیا رو ترغیب میکنه که دنبال شهرت باشن و بعضیام دنبال این باشن که یه نشونه از خودشون توی دین سیاست یا تجارت باقی بذارن. اما این رویای جاودانگی برای جامعه مشکلاتی رو به وجود میاره. خواسته مردم برای تغییر دنیا مطابق با میلشون باعث جنگ و خرابی شده. این به کنار، این خواستمون که یه نشونه‌ای از خودمون به جا بذاریم برامون استرس و اضطراب به همراه داره. راه حل اینه که بیخیال جاودانگی بشیم. کمترین اهمیت رو به قدرت و شهرت بدیم و در عوض روی زمان حال تمرکز کنیم. در زمان حال زندگی کنیم و شادی و لذت رو به بقیه منتقل کنیم. افکارمون نباید فقط محدود به مرگ باشه. اگه می‌خوایم یه زندگی شاد داشته باشیم، دنبال چیزایی باشین که ازشون لذت می‌برین.

2 ماه پیش
ادامه مطلب
احساس لیاقت
کلیپ آموزشی
08:21 دقیقه

احساس لیاقت

احساس لیاقت یعنی باوری درونی که فرد خود را شایسته دریافت چیزهای خوب زندگی می‌داند — بدون اینکه تصور کند باید بیش از حد تلاش کند یا خودش را اثبات کند. این احساس برخلاف غرور کاذب یا خودخواهی است؛ بلکه ریشه در خودآگاهی، خودارزشی و پذیرش خود دارد.

چرا احساس لیاقت مهم است؟ افزایش اعتماد به‌نفس،اگر خود را شایسته بدانید، با اعتماد به نفس بیشتری اهداف‌تان را دنبال می‌کنید.مرزگذاری سالم در روابط،فردی که احساس لیاقت دارد، اجازه نمی‌دهد دیگران با او بد رفتار کنند.پذیرش فرصت‌ها،افرادی که احساس لیاقت ندارند، ناخودآگاه از فرصت‌های خوب زندگی فرار می‌کنند.

2 ماه پیش
ادامه مطلب
افراد کاریزماتیک
عکس نوشته
تعداد 8 عکس نوشته

افراد کاریزماتیک

شخصیت کاریزماتیک ترکیبی است از اعتماد، انرژی، درک متقابل و اصالت. افراد کاریزماتیک الزامی نیست که زیباترین، پولدارترین یا باهوش‌ترین باشند؛ بلکه کسانی هستند که خودِ واقعی‌شان را زندگی می‌کنند، با مردم واقعی ارتباط می‌گیرند و در دل‌ها ماندگار می‌شوند. اگر به دنبال تأثیرگذاری بیشتر، ارتباطات قوی‌تر و موفقیت در رهبری یا روابط هستی، تقویت کاریزما یک گام کلیدی است.

 

2 ماه پیش
ادامه مطلب
هوش هیجانی چیست؟
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 2 دقیقه

هوش هیجانی چیست؟

هوش هیجانی، توانایی فرد برای شناخت، درک، مدیریت و بیان مؤثر هیجانات خود و دیگران است. اصطلاح EI اولین بار در دهه ۹۰ میلادی توسط دانیل گلمن روانشناس مشهور مطرح شد.هوش هیجانی از ۵ مؤلفه اصلی تشکیل شده است:

خودآگاهی (Self-Awareness): شناخت دقیق احساسات و تأثیر آن‌ها بر رفتار. خودمدیریتی (Self-Regulation): توانایی کنترل واکنش‌های هیجانی و رفتارهای تکانشی ،انگیزش درونی (Motivation): میل به دستیابی به اهداف، بدون نیاز به عوامل بیرونی.همدلی (Empathy): توانایی درک احساسات دیگران. مهارت‌های اجتماعی (Social Skills): برقراری ارتباط مؤثر و مدیریت تعارضات.

چرا هوش هیجانی مهم است؟ در روابط شخصی:افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند، بهتر گوش می‌دهند، با دیگران همدلی می‌کنند و کمتر دچار سوءتفاهم می‌شوند. این افراد روابط عمیق‌تری دارند و تعارضات را با گفت‌وگو حل می‌کنند.در محیط کار: رهبران با هوش هیجانی بالا الهام‌بخش‌اند، تعارضات تیمی را کاهش می‌دهند و محیط کاری مثبت‌تری ایجاد می‌کنند. کارمندان نیز با مدیریت بهتر احساسات، عملکرد حرفه‌ای‌تری نشان می‌دهند.

در سلامت روان: افراد با EI بالا کمتر دچار اضطراب، افسردگی و پرخاشگری می‌شوند. آن‌ها درک عمیق‌تری از نیازهای درونی‌شان دارند و بهتر از پس بحران‌ها برمی‌آیند.

در موفقیت بلندمدت: مطالعات نشان داده‌اند که بیش از ۸۰٪ از ویژگی‌های افراد موفق، مرتبط با هوش هیجانی است نه صرفاً IQ.

چگونه هوش هیجانی خود را تقویت کنیم؟ هر روز از خودت بپرس: “الان چه احساسی دارم؟ چرا؟” احساسات را نام‌گذاری کن تا بهتر درکشان کنی.مدیریت احساسات: یاد بگیر به جای واکنش سریع، کمی مکث کنی. تمرین تنفس، نوشتن و گفت‌وگو با خود می‌تواند کمک کند.تقویت همدلی: سعی کن از زاویه دید دیگران به مسائل نگاه کنی. پرسیدن سؤالات باز و با دقت گوش دادن، راهی برای رشد همدلی است.بهبود مهارت‌های ارتباطی: درباره‌ی شنیدن فعال، زبان بدن، و ارتباط مؤثر مطالعه کن یا در دوره‌هایی شرکت کن. بازخورد بپذیر: از اطرافیان خود بخواه صادقانه درباره‌ی نحوه ارتباط و کنترل احساساتت بازخورد دهند.نتیجه‌گیری :در دنیایی که ارتباطات انسانی نقشی حیاتی ایفا می‌کند، هوش هیجانی نه یک گزینه، بلکه یک ضرورت است.

چه در خانه، چه در محیط کار و چه در رابطه با خودمان، این مهارت می‌تواند ما را از فردی واکنشی، به انسانی آگاه، مؤثر و موفق تبدیل کند.اگر به دنبال رشد فردی و حرفه‌ای هستی، به جای فقط کار کردن روی مهارت‌های فنی، روی احساساتت کار کن؛ جایی که بازی واقعی زندگی شکل می‌گیرد.

2 ماه پیش
ادامه مطلب
اضطراب،فریاد بی صدا
عکس نوشته
تعداد 8 عکس نوشته

اضطراب،فریاد بی صدا

اضطراب همیشه نشانه ضعف یا ناتوانی نیست. گاهی بدن و ذهن ما از طریق اضطراب تلاش می‌کنند پیامی مهم را منتقل کنند، یک نیاز نادیده گرفته شده،یک ترس سرکوب‌شده یا حتی نیاز به توقف و نفس کشیدن

در دنیای پرسرعت امروز، اضطراب طبیعی است. اما ماندگار شدن آن، کیفیت زندگی را کاهش می‌دهد و باید به آن توجه کرد.

 

 

 

2 ماه پیش
ادامه مطلب
اثر آینه‌ای در روابط انسانی
مقاله کاربردی
2 دقیقه

اثر آینه‌ای در روابط انسانی

آیا تا به حال دقت کرده‌اید بعضی آدم‌ها خیلی زود شما را آزار می‌دهند، یا برعکس، برخی به‌طرز عجیبی آرامتان می‌کنند؟ شاید تصور کنید این صرفاً به رفتار آن‌ها مربوط است، اما روانشناسی پدیده‌ای جذاب به نام "اثر آینه‌ای" را معرفی می‌کند که می‌گوید ما در دیگران، خودمان را می‌بینیم. اثر آینه‌ای چیست؟اثر آینه‌ای (Mirror Effect) یا انعکاس روانی، یکی از پدیده‌های مهم در روان‌شناسی ارتباطات است. به زبان ساده، این اثر بیان می‌کند که افرادی که با آن‌ها در تعامل هستیم، اغلب احساسات، افکار، یا ویژگی‌هایی از خود ما را به ما بازمی‌گردانند. اگر از کسی عصبی می‌شویم، ممکن است آن ویژگی ناخوشایند، در خود ما نیز وجود داشته باشد اما از آن آگاه نباشیم. شناخت اثر آینه‌ای می‌تواند: سطح آگاهی ما از خودمان را بالا ببرداز قضاوت‌های عجولانه جلوگیری کند ،روابط ما را عمیق‌تر و شفاف‌تر کند،وقتی از صداقت بی‌پرده یک دوست ناراحت می‌شوید، ممکن است خودتان از بیان حقیقت بترسید. اگر رفتار پرخاشگرانه‌ی یک همکار شما را می‌رنجاند، شاید در ناخودآگاه‌تان شما هم تمایل به کنترل دیگران داشته باشید.،وقتی عاشق مهربانی کسی می‌شوید، آن ویژگی می‌تواند یادآور جنبه‌ی دوست‌داشتنی خودتان باشد. چطور از اثر آینه‌ای در مسیر رشد فردی استفاده کنیم؟،قبل از قضاوت، به درونتان نگاه کنید: هر واکنشی، می‌تواند درسی در مورد شما داشته باشد. از دیگران به‌عنوان ابزار خودشناسی استفاده کنید: چه چیزی در آن‌ها شما را آزار می‌دهد یا جذب می‌کند،تمرین پذیرش و آگاهی: به‌جای سرکوب احساسات، آن‌ها را مشاهده و تحلیل کنید.اثر آینه‌ای می‌گوید «دنیا همان چیزی را به تو نشان می‌دهد که در درونت جریان دارد». اگر درک کنیم که اطرافیان ما فقط بازتاب‌هایی از درون ما هستند، می‌توانیم به جای مقصر دانستن دیگران، قدمی به‌سوی خودشناسی، پذیرش و رشد درونی برداریم.

2 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب هنر درخواست کردن
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 15 دقیقه

خلاصه کتاب هنر درخواست کردن

توی این خلاصه کتاب، درباره‌ی فلسفه ی خواستن، بخشیدن و ارتباط گرفتن با هم صحبت می‌کنیم. آماندا پالمر توی این کتاب نگاهِ عمیقتری انداخته به این قبیل مقوله‌ها و درباره‌ی ایجادِ یه پایگاهِ اجتماعیِ صمیمی صحبت کرده که می‌تونیم همیشه و همه‌جا از حمایتهاش استفاده کنیم.
اگه میخواید بدونید خودِ آماندا پالمر چجوری به رؤیاهاش رسیده و چه توصیه‌هایی براتون داره، تا آخرِ این پادکست همراهمون باشید.

طرفدارای باندِ موسیقیِ درسدن دالز (Dresden Dolls) مطمئناً آماندا پالمر رو میشناسن. اگه شما هم این خواننده‌ی مطرح و جنجالیِ موسیقی رو میشناسید، حتماً دوست دارید بدونید الآن مشغولِ چه کاریه. اون با توئیت‌هاش، اجراهاش و ارتباطاتش با دیگران باعث شده میلیونها نفر طرفدار و حامیش بشن.
البته خودش توی این کتاب توضیح میده که صِرفِ اجرا و توئیت زدن عاملِ این محبوبیت نیست. اینکه بدونی چطوری چیزی رو درخواست بدی و چطوری با بقیه ارتباطِ درست و شبکه‌ای برقرار کنی هم به همون اندازه اهمیت داره. خانمِ پالمر که یه زمانی اجرای خیابونی می‌کرد، حالا یه هنرمندِ جهانیه. اگه میخواید از داستانِ این موفقیت باخبر بشید و خودتون هم برای رسیدن به اهدافتون ازش استفاده کنید، تا آخرِ این خلاصه کتاب با ما باشید.
اگه کمکِ دیگرانو قبول کنید، یه جورایی به خودشون کمک کردین. تا حالا شده از اینکه از دوستا یا همکارا یا اعضای خونواده کمکِ مالی بخواین احساسِ خجالت کرده باشین؟ خب، این احساس خیلی رایجه. اما جالبه بدونید وقتی یکی از یکی کمک میخواد و اون شخص بهش کمک میکنه، این به نفعِ هر دو طرفه. آماندا پالمر یه دوستی داره به اسمِ آنتونی. آنتونی زمانی که آماندا نوجوون بود، یه لطفی در حقش کرد و توصیه‌های لازمو بهش ارائه کرد و در ادامه هم این حمایتها رو ادامه داد.
ولی برخلافِ باورِ عمومی، این کمکها فقط یک طرفه نبود. خودِ آنتونی هم توی بچگی موردِ تعرض قرار گرفته بود و با اینکه دوست نداره درموردِ خودش و مشکلاتش با دیگران حرفی بزنه، اما از اینکه میشنوه دیگران درباره‌ی مشکلاتِ مشابه باهاش حرف میزنن احساسِ خرسندی میکنه. بنابراین حمایتش از خانمِ نویسنده، یه رابطه‌ی برد-برد بود.
بهتره شما هم تجربه‌ش کنید. وقتی شما به عنوانِ هنرمند، کمکهای دیگران رو قبول کنید، از اینکه می‌بینید مردم هم چطور هنرمندِ محبوبشون رو حمایت میکنن شگفت‌زده میشید. قبل از اینکه خانمِ پالمر تبدیل به یه موسیقی‌دانِ حرفه‌ای بشه، توی خیابونا مجسمه میشد و تا ساعتها بی‌حرکت وای‌میستاد. اون با اسمِ مستعارِ «براید» (The Bride) یعنی عروس، یه لباسِ سفیدِ عروسی تنش میکرد و به صورتش رنگِ سفید میزد و یه کلاه‌گیسِ مشکی سرش میکرد. بعد، هر پولی که بهش میدادن، بهشون گل تعارف میکرد. خیلی زود این اجراها اونو تبدیل به یه شخصیتِ شناخته‌شده توی بوستون کرد و هوادارای زیادی رو به خودش جذب کرد.
بعضی از این هوادارا شخصاً از هنری که داشت تحتِ تأثیر قرار میگرفتن، بعضی دیگه هم صرفاً‌ کسایی بودن که دوست داشتن به هنرمندای کوچه و خیابون کمک کنن. یکی از اونا یه بستنی فروش بود که آماندا پیشش نیمه‌وقت کار میکرد. اون به آماندا اجازه داد لباسهاشو داخلِ زیرزمینِ مغازه نگه داره و از اونجا به عنوانِ رختکن هم استفاده کنه. یکی دیگه، یه گل‌فروش بود که تو فروشِ گُل به آماندا تخفیفِ حسابی میداد. یه نمونه دیگه، صاحب‌رستورانی بود که بهش غذا میداد. یکی دیگه‌ش صاحب کافی‌شاپی بود که برای استراحت بهش جا میداد.
هروقت کسی بهتون کمک کرد، شما هم بهش یه هدیه بدید غیر از مجسمه‌ی عروس، آماندا کاراکترای مختلفِ دیگه ای رو هم اجرا کرده بود، از جمله مجسمه‌ی یه رقاصِ باله رو که با یه صورتِ سفید، برای مردمی که بهش پول میدادن می‌رقصید و چندقدم به طورِ تصادفی عقب-جلو می‌پرید و روی یه نقطه ثابت می‌موند.
هر نقطه ای یه هدیه‌ی خاصی رو نشون میداد که قرار بود به اون شخص بده، چیزایی مثلِ شکلات یا اسباب‌بازیهای پلاستیکی. اما مشکل اینجا بود که آماندا فهمید خرجِ این هدیه‌ها خیلی بیشتر از پولیه که از اجراش درمیاره. با این وجود، دوست داشت هدیه بده. برای همین رفت سراغِ گلهای قیمت‌مناسب، و ایده‌ی اهدای گل توی کاراکترِ مجسمه‌ی عروس از همینجا اومد. اما بعضی از مردم گل دوست نداشتن، و اینجا بود که فهمید هدیه الزاماً نباید مادی باشه.
اون از طرفی از اینکه بعضی از مشتریاش گُلاشو قبول نمیکردن دلخور میشد، و از طرفی هم وقتایی که میدید یه بی‌خانمان که کمتر از خودش پول درمیاره، در قبالِ یه دلار پولی که میده، فقط یه شاخه گل دریافت میکنه، ناراحت میشد. اما رفته‌رفته متوجه شد ارزشِ کاری که میکنه بالاتر از این حرفاست. چون وقتی که زل میزد توی عمقِ چشمای تماشاچیا، این احساسو بهشون منتقل میکرد که یکی هست که اونا رو دوست داره. و این برای مشتریای بی‌خانمانش چیزِ کمی نبود چون به اونا حسِ «دیده‌ شدن» میداد، هدیه ی بسیار ارزشمندی که جامعه به ندرت به این افراد داده. اون خودش هم زمانی که به عنوانِ استریپر کار میکرد،‌ حسِ دیده نشدنو تجربه کرده بود و برای همین، ارزشِ نگاه کردن تو چشما رو میدونست و میدونست که به شخصِ مقابل حسِ آدم‌حسابی بودن میده.
یه بار دوستش، آنتونی، بهش گفته بود: درسته که تو نمیتونی هرچی مردم میخوانو بهشون بدی، اما حسِ فهمیده‌شدن و همدردی رو بهشون میدی که خودش خیلیه.
سخاوتِ دیگرانو پذیرا باشین
تاحالا هنرمندایی دیدین که در قبالِ هنرشون پولی مطالبه نمیکنن؟ چرا واقعاً بعضیا براشون سخته این کار؟ دلیلش اینه که از نظرِ خیلی از اونا، اینکه شخصاً‌ بخوان چیزی از کسی قبول کنن سخته، ولی اگه به گروهی که بهش تعلق دارن این کمک بشه، مشکلی نیست.
مثلاً یکی از دوستای خانمِ نویسنده که نوازنده هست، گفته بود: من یه بار بهم پیشنهادِ اجرای موسیقیِ پولی شده بود، اما حسِ خودم این بود که لیاقتشو ندارم. اون چون قرار بود تکنوازی کنه و توی ارکستر نبود، احساس میکرد که پول گرفتن کارِ اشتباهیه. اینجا بود که نویسنده فهمید خودشم یه همچین حسی داره. اون خودشو در جایگاهی نمیدید که پول از کسی بخواد یا بگیره، تا اینکه با برایان ویگلیونی (Brian Viglione) گروهِ موسیقیِ درسدن دالز رو تشکیل دادن.
این دوراهی به خصوص زنها رو گرفتار میکنه. سالِ 2010 امیلی امانت‌الله یه تحقیق انجام داد که نشون میداد زنا موقعِ مذاکره بابتِ حقوقشون معمولاً به مبالغِ کمتر راضی میشن. اما وقتی که به نمایندگی از یکی از دوستاشون مذاکره میکنن، میتونن با خیالِ راحت مثلِ مردا پولِ بیشتری مطالبه کنن.
پس حتماً باید به این احساس غلبه کرد و هر کمکی که بهمون پیشنهاد میدنو قبول کرد. اگه کمکی رو به این دلیل که فلانی میخواد بکنه یا چون خودمون نیازی بهش نداریم قبول نکنیم، پس احتمالاً هنوز مشکلمون اونقدرا جدی نشده.
همین نویسنده، وقتی که دیگران چیزی میخوان بهش بدن بی هیچ مشکلی قبول میکنه و از درخواستِ چیزایی که دیگران معمولاً بابتش احساسِ خجالت میکنن، مثلِ تامپتون، اصلاً خجالت نمیکشه و درخواستشو راحت به زبون میاره. ولی اون اوایل که با نلی گیمن (Neil Gaiman) ازدواج کرده بود داستان فرق میکرد. شوهرش یه رمان‌نویسِ معروف و ثروتمنده و آماندا حاضر بود از دیگران پول قرض بگیره اما پولِ همسرشو خرجِ کارای تولید و اجراش نکنه.
ولی وقتی دید مشکل داره جدی میشه ذهنیتشو تغییر داد. دوستِ خوبش، آنتونی، به یه سرطانِ سخت مبتلا شده بود و آماندا راضی شد از شوهرش پول بگیره تا همکار استخدام کنه و وقتِ خالیِ بیشتری داشته باشه تا با آنتونی سپری کنه.
درخواست کردن یه امرِ دوطرفه ست. پس همیشه احتمالِ اینو بدین که دستِ رد به سینه‌تون بزنن.
زمانی که نویسنده تازه شروع کرده بود به گل دادن در نقشِ «عروس»، بعضیا دوست نداشتن گُلاشو بگیرن. این احساسِ مردود بودن باهاش بود تا وقتی که فهمید هدیه فقط زمانی هدیه است که به دیگران این حقو بده که ردش کنن.
و نکته‌ی مهمتری که فهمید این بود که درخواست کردن یه اقدامِ دوطرفه‌است، و شخصی که ازش چیزی درخواست کردیم حقِ اینو داره که جوابِ مثبت بده یا منفی.
برای همین، اگه میخواین با خیالِ راحت درخواست کنین، از قبل خودتونو برای شنیدنِ جوابِ رد آماده کنین.
بهتره همینجا فرقِ بینِ‌ درخواست و التماس رو توضیح بدیم:
درخواست یه عملِ دوطرفه‌است که فقط وقتی معنا پیدا میکنه که احترامِ متقابل در میون باشه. در صورتی که التماس، خواستنِ چیزی از کسیه، بدونِ اینکه حقِ نه گفتن رو برای اون شخص قائل باشیم. به عبارتی، التماس یه جاده‌ی یه طرفه‌است.
واسه همین، درخواستِ واقعی باید بی‌قیدوشرط باشه. اینو آماندا زمانی متوجهش شد که در قبالِ پول، به مردم گل میداد، اما میدید خیلی از آدما هدایاشو رد میکنن یا پس میدن. ولی از وقتی که مردمو در رد یا قبولِ هدایا آزاد گذاشت و بی‌قیدوشرط اونا رو اهدا کرد، دیگه هر واکنشی که نشون میدادن ناراحت نمیشد.
البته اینکه حقِ نه گفتن رو به دیگران بدیم و این «نه»ی دردناک رو بپذیریم کارِ دشواریه.
خانمِ نویسنده دوستی داشت که مادرش و خاله‌ش سرِ ارث و میراث با هم دعواشون شده بود و سالها بود با هم قهر بودن. تا اینکه مادرش به سرطان مبتلا شد و روز به روز ضعیفتر میشد. این شخص با اینکه میترسید از خاله‌ش بخواد به مادرش تلفن کنه، ولی هرجور بود این کارو کرد. اما جوابِ منفیِ خاله‌ش، اونو به هم ریخت پس از این به بعد هروقت از شنیدنِ جوابِ ردِ کسی دلخور شدین، یادتون باشه که رد کردنِ درخواستِ شما حقِ طبیعیِ اون شخصه.
بهترین درخواست اونیه که دوطرفه باشه تا اینجا فهمیدیم که درخواستِ بی‌قیدوشرط یکی از شرطهای درخواستِ درسته. شرطِ دیگه‌ش اینه که از هم‌مسلک‌هاتون درخواست کنید. چجوری؟
خب، اول از همه مطمئن بشید که از شخصِ مناسبی درخواست میکنید. آماندا وقتِ زیادی رو وقفِ خونواده، دوستان و طرفداران میکنه. اینجوری، تونسته شبکه‌ای از افراد رو دورِ خودش ایجاد کنه که بهش اعتماد دارن و از طریقِ ایمیل و راههای دیگه‌ی ارتباطی باهاش در تماسن.
برا همین، وقتی میخواست اولین آلبومِ درسدِن دالز رو با همکاریِ ویگلیونی ضبط کنه، میدونست که باید از خونواده و هوادارانِ نزدیکش واسه هزینه‌های کار پول قرض بگیره. اون به خاطرِ شبکه‌ی ارتباطیِ صمیمانه‌ای که ایجاد کرده بود، تأمینِ این مخارج براش راحت بود. وقتی که استحقاق و وجدانِ کاری‌شو ثابت کرد، تونست خیلی زود این قرض و قوله‌ها رو که چیزی حدودِ 20 هزار دلار میشد، به هواداراش برگردونه.
اینکه بدونی از چه کسی دقیقاً باید درخواست کنی خیلی مهمه. اما مسأله‌ی مهمِ دیگه اینه که بدونی چطور سخاوتِ دیگرانو جبران کنی.
خانمِ پالمر و ویگلیونی معمولاً بعد از هر اجرا اونقدر زمان صرفِ امضا دادن به هواداراشون میکردن که از خودِ اجرا طولانی تر میشد. اونا علاوه بر اینکه به تک‌تکِ کسایی که درخواستِ امضا داشتن، جوابِ مثبت میدادن، حتی به دردِدلهای هواداراشون هم با ابرازِ همدردی گوش میدادن و سعی میکردن دلداری‌شون بدن یا یک دقیقه درآغوششون بگیرن.
تازه این جبران کردنها محدود به صحنه‌های اجرا هم نبود.
یه بار، آماندا پالمر با اینکه خیلی سرش شلوغ بود، اما به ملاقاتِ یکی از طرفدارای مریضش رفت که تو بیمارستان بستری بود. و از اون به بعد، این دوتا با هم حسابی دوست شدن.
یه بار دیگه، به کمکِ یکی از طرفداراش که افکارِ خودکشی داشت رفت. دائم باهاش مکاتبه انجام میداد و حتی بعدِ یکی از اجراهاش، با این شخص رفت پیاده‌روی. تا جایی خودشو وقفِ کمک به این شخص کرد که حتی از طرفدارای دیگه هم برای حلِ مشکلِ اون کمک گرفت.
همین که تعامل با هواداراشو جزءِ اولویتهاش گذاشته بود باعث شد تا اعتمادِ اونا رو جلب کنه و یه پایگاهِ حمایتیِ قوی برا خودش درست کنه.
شاید براتون جای سؤال باشه که نویسنده چطور توی تشکیلِ هوادارایی به این وفاداری اینقدر موفق بود. یه دلیلش این بود که آماندا بیشتر دنبالِ پیدا کردنِ دوست بود، نه مشتری.
حوالیِ سالِ 2000 که با ویگلیونی در قالبِ گروهِ درسدن دالز شروع به جهانگردی کردند، آماندا با دقتِ تمام شبکه‌سازی‌شو شروع کرد و یه لیستِ طلایی تهیه کرد از تمامِ آدرسای ایمیلِ‌ هواداراش.
اون زمونا ایمیل یه شیوه‌ی ارتباطیِ نسبتاً‌ جدید محسوب میشد، ولی نویسنده از اون بیشترین بهره رو گرفت، هم برای اعلامِ اجراهای زنده‌ش، هم واسه پیدا کردنِ جای خواب، و هم برا اینکه از اجراهای بقیه‌ی هنرمندا و اهالیِ موسیقی حمایت کنه.
برای آماندا، ایمیل زدن به صدها آدم مثلِ این بود که صدها دوستِ مجازی داشته باشه. اونا فقط هوادارش نبودن، بلکه مثلِ اعضای یه خونواده‌ی بزرگ بودن که مدام گسترش پیدا میکنه. هروقت یکی از اعضای این خونواده نیاز به کمک داشت، همیشه کسایی بودن که به دادش برسن، مثلِ‌ همون شخصی که میخواست خودکشی کنه.
رازِ دیگه‌ی موفقیتِ آماندا توی جمع کردنِ هوادار این بود که اون هیچ وقت دوستاشو نمی‌فروخت.
به عنوانِ مثال، یکی از شرکتهای موسیقی که با درسدن دالز قرارداد بسته بود، از آماندا خواسته بود ارتباطش با هواداراشو تجاری‌سازی بکنه و فقط برای اجراهای آینده یا برای تبلیغِ آگهی‌ها باهاشون ارتباط بگیره. هرقدر آماندا سعی کرد به این ناشر بفهمونه که بابا، این آدما فقط هواداراش نیستن، بلکه مثلِ اعضای خونواده و دوستاش می‌مونن و اون نمیتونه ارتباطشو باهاشون محدود کنه، فایده ای نداشت که نداشت.
ناشر تو کَتش نمیرفت که گسترشِ تدریجیِ این خونواده‌ی بزرگ از راهِ برقراریِ ارتباطِ نزدیک، جزءِ رویکردِ کاریِ آمانداست. فقط دنبالِ این بود که آماندا پایگاهِ هواداراشو هرچی زودتر توسعه بده و برای این کار از روشهای ارتباطیِ غیرفردی و انبوه استفاده کنه.
همین باعث شد تا آماندا به این ناشر بی‌اعتماد بشه و به مدیراش اجازه‌ی دسترسی به لیستِ طلایی رو نده، چون میدونست اونا از این لیست برای منافعِ صرفاً تجاری استفاده میکنن.
وقتی همه چیزو به جمعیت می‌سپاریم
اولین باری که آماندا از لیستِ طلاییش استفاده کرد، برای پیدا کردنِ یه جای امن واسه خواب بود. اما از اون زمان خیلی چیزا عوض شده.
اینکه جمعیت، تو رو سرِ دستاشون بالا بیارن خیلی لذت‌بخشه، ولی اینکه توی جمع‌آوریِ کمک و اطلاعات بهت کمک کنن از اون هم عالی‌تر و لذت‌بخش‌تره. به خصوص که فضای مجازی هم این کارو خیلی آسونتر کرده.
بعدها، زمانی که به صورتِ تک‌نفره اجرای موسیقی رو شروع کرد، شوهرش اونو با توئیتر آشنا کرد. این سایت خیلی زود تبدیل شد به یکی از روشهای موردِ علاقه‌‌ش برای ارتباط‌گیری با مردمِ سراسرِ دنیا. علاوه بر این، توئیتر تبدیل شد به اصلیترین ابزارِ آماندا برای انجامِ کارهایی که به مشارکتِ جمعی نیاز داشتن. وقتی که توی جاده‌ست، یه سر به این سایت میزنه و توی هر زمینه‌ای توصیه بخواد بهش میدن. از متنِ ترانه‌ گرفته تا توصیه‌های درمانی. مثلاً یه بار عکسِ جوشِ روی پاشو به اشتراک گذاشت. خودش فکر میکرد جای نیشِ حشره باشه. ولی فالووِرهای توئیترش خوشبختانه بهش اطلاع دادن که یه عفونتِ باکتریاییِ خطرناکه!
البته کمکهای مشارکتی مزایاش محدود به جوشهای خطرناک نیست و اگه هوادارای خوبی برای خودت جمع کرده باشی، به راحتی میتونی ازشون کمکِ مالی بخوای.
بعد از سالها همکاریِ مشترک در زمینه‌ی ساختِ آهنگ و تورهای موسیقی و مدیریتِ گروه، آماندا پالمر و برایان ویگلیونی با هم قطعِ همکاری کردن و درسدن دالز منحل شد.
همون موقع، آماندا تصمیم گرفت دیگه هیچ وقت به هیچ ناشری وابسته نباشه و اولین آلبومِ تک‌‌خوانی‌شو با کمکهای مردمی و حمایتهای شرکتِ کیک‌استارتر تولید کنه. بنابراین، یه کمپین با کمکِ این شرکت راه انداخت و 100 هزار دلار کمک درخواست کرد. اما در کمالِ ناباوری، بالای یک میلیون دلار کمک براش جمع‌ شد!
فکر میکنید کلیدِ موفقیتِ آماندا چی بود؟
اون چون مدام با هواداراش در اتباط بود، چنان پایگاهِ قابلِ اعتماد و صمیمی و محکمی برای خودش ساخته بود که وقتی لب تر میکرد، پول به سمتش روونه میشد. اینکه بعضی هنرمندا توی جمع‌آوریِ کمکهای مردمی توفیقِ چندانی حاصل نمیکنن، الزاماً به این معنی نیست که استعدادِ زیادی ندارن، بلکه احتمالاً از اون تواناییِ اجتماعی‌یی که برای برقراریِ ارتباطِ صمیمی‌تر با مردم ضروریه بی‌بهره‌ان.
اگه میخوای جلبِ اعتماد کنی، صداقت داشته باش
میرسیم به آخرین کلیدِ موفقیتِ شبکه‌ایِ آماندا. اون خوب میدونست که برقراریِ ارتباط با شبکه‌ی هوادارا به تنهایی کافی نیست؛ باید تا حدِ ممکن صادق باشه.
اولین قدم برای صداقت، شفافیته.
آنتونی، دوستِ آماندا رو که یادتون هست؟ گفتیم که بعد از اینکه آماندا تونست کمک‌های مردمیِ هنگفتی جمع کنه، مشخص شد آنتونی سرطان داره. آماندا از یه طرف خودشو ملزم میدونست لطفِ هواداراشو هرچه زودتر جبران کنه، و از طرفی هم میخواست در کنارِ آنتونی باشه. در واقع، بینِ یه دوراهی گرفتار شده بود.
در نهایت، تورهاشو کنسل کرد و با کمالِ صداقت، شرایطی که براش پیش اومده بود و منجر به این تصمیم شده بود رو با هواداراش در میون گذاشت. هواداراش هم شرایطشو درک کردند و حتی بعضیاشون با ارسالِ هدایا و متن‌هایی، از آنتونی حمایت کردن.
اما بعضی از هنرمندا، وقتی که بنا به دلایلِ شخصی نمیتونن کمکهای مردمیِ هواداراشونو بر خلافِ وعده‌هاشون جبران کنن، با اعتراضِ هوادارها مواجه میشن. بنابراین، برای جلبِ اعتمادِ دیگران حتماً لازمه که باهاشون با صداقت برخورد کنیم.
ضمناً باید همه چیزو باهاشون درمیون بذاریم؛ کاری که آماندا کرد. اون، اتفاقاتِ شخصی‌شو، ناراحتی‌هاشو، عشقشو، و حتی عکسِ بعضی از جاهای بدنشو باهاشون در میون گذاشت. حتی ایمیلهای توأم با نفرتی که براش میفرستادن رو هم در میون میذاشت.
با این کارا خودشو بدونِ روتوش به هواداراش نشون میداد و این باعث شده بود فردِ قابل اعتمادتری باشه.
با این همه، بعد از انفجاری که توی مسابقاتِ ماراتنِ بوستون اتفاق افتاد، شعری رو توئیت کرد که باعث شد کلی ترول و بدوبیراه و حتی تهدیدِ جانی به سمتش سرازیر بشه. از طرفی، خیلی ها هم بهش انتقاد کرده بودن که چرا بعد از اون مبلغِ هنگفتی که از مردم جمع‌آوری کردی، به کسایی که داوطلبانه با گروهِ موسیقی‌ت همکاری کردن هیچ پولی ندادی؟ اینا همه‌ش باعث شد حالِ آماندا حسابی خراب بشه.
منتقداش متوجه نبودن پولی که جمع‌آوری شده قراره صرفِ اجراهایی بشه که آماندا قولشو داده بوده. بنابراین، پولی نمی‌موند که بخواد به افرادِ داوطلب بده. با این حال، توی تمامِ اجراها، همیشه برای این افراد، از حضار اَنعام جمع میکرد.

2 ماه پیش
ادامه مطلب
feature