آخرین مطالب بلاگ قاب

آخرین دیدگاه ها

روانشناسی تصویر ذهنی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 16 دقیقه

روانشناسی تصویر ذهنی

روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب درباره‌ی خود-انگاره‌ی انسانه، یعنی تصوری که آدم درباره‌ی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایت‌بخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشته‌تونو توی گذشته رها کنید.

شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتی‌یی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟

همه‌ی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاری‌تون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.

اگه میخواید بدونید که: چطور همه‌ی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصه‌کتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم

هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربه‌های گذشته‌مون و پیروزی‌ها و شکست‌هایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگاره‌ی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکست‌خورده بدونید، مثلِ شکست‌خورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.

اصلاً چرا این باورها و خودانگاره‌های سرنوشت‌ساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکست‌خورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحت‌تر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادی‌شون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانش‌آموزِ ضعیفی که نمره‌های افتضاح میگیری. برای همینه که شکل‌گیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.

یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسنده‌ی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگاره‌ی منفیِ خودش بود که باعث شده بود این‌طور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخه‌ی معیوب شده بود، البته چرخه‌ای که میتونست با کنار گذاشتنِ خود‌انگاره‌ی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کرده‌ن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.

شاید شما با شنیدنِ کلمه‌ی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همه‌ی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.

قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.

آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره.  و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.

چه چیزی تغییر کرده بود؟

آدلر با باورِ غلطی که درباره‌ی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانش‌آموزای اصطلاحاً تنبله.

ما آدما همه‌مون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیله‌ی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیش‌فرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.

باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربه‌های شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.

برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی‌ غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ:‌ «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که راننده‌ش تصوراتِ ماست.

خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.

نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعه‌ی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.

ما با استفاده از نظریه‌ی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافته‌های جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافته‌ها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.

یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربه‌ی قبلی‌یی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظه‌ش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباب‌بازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظه‌ش ذخیره میکنه برای استفاده‌های بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکست‌هاشو فراموش میکنه.

توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعال‌سازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوه‌ی تصورمون استفاده کنیم.

سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربه‌هایی که ما تصورشون میکنیم با تجربه‌هایی که واقعاً اتفاق می‌افتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.

دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دهه‌ی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژه‌هایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشی‌یی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.

یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر،‌ توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلف‌بازها و تیراندازها هم نمونه‌هایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوه‌ی خلاقیت‌مون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم

در مسیرِ انجامِ پروژه‌های خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکله‌شون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.

این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانه‌ست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقه‌مند بشیم و راههای برون‌رفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمع‌آوری کنیم. بعد وقتی که به اندازه‌ی کافی با مشکل دست‌پنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزه‌ی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایده‌هایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.

نمونه‌ش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.

بنابراین زمانی که قوه‌ی خلاقیت‌مون درست کار نمی‌کنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عمل‌مون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله درباره‌ی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:

اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.

اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفی‌ها رو رها کنیم.

اینجا بازم ادیسون نمونه‌ی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاری‌شو توی آتیش‌سوزی از دست داد و هیچ بیمه‌ای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.

نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجه‌ی عواملی‌ان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.

هرکدوم از  این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:

اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همه‌ی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قله‌ی دیگه پیش برید.

دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمی‌ان. مردم معمولاً ادراکهای حسی‌شون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواسته‌هاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفت‌وگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن درباره‌ی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.

سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانه‌ست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حساب‌شده، چون فقط در این صورته که میتونید ایده‌هاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به  هیچ جا نمیرسید.

چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تک‌تکِ انسانها اهمیت میدن.

پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.

ششمین عامل، اعتماد‌به‌نفسه که از تجربه‌های موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزی‌های گذشته‌تون رو به خاطر داشته باشید و شکست‌هاتونو فراموش کنید، چون خاطره‌ی شکست اعتماد‌به‌نفستون رو تضعیف میکنه.

و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیب‌‌ونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.

این هفت‌تا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفت‌تا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفت‌تان:

اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت  بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.

عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیت‌های شکست‌خورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.

سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایده‌آلِ دست‌نیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچ‌وقت احساسِ اعتماد‌به‌نفس نمیکنید.

چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.

پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیش‌فرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجه‌ی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیم‌گیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون می‌مونید اما به موفقیت هم نمی‌رسید.

ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکست‌های فردی‌تونو قابلِ‌هضم و توجیه‌پذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.

و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالت‌باره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.

اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید

وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیه‌ی آسیب‌دیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیب‌دیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیب‌ِ بیشتر محفوظ بمونه.

آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.

با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای  چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.

بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.

بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفی‌‌تونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونی‌تونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعی‌شونو بروز بدن.

برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.

این یه نمونه‌ی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.

برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کرده‌ن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکته‌ی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.

تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشی‌تون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.

توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشی‌تون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.

از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیط‌تون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.

به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچه‌ها از غریبه‌ها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم می‌مونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبه‌ها رو ایجاد میکنه.

غریبه‌ها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.

با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بی‌خیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.

یکی از راههای آسونِ تمرینِ بی‌خیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.

یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقه‌تون. حالا هر وقت که فرصتِ  بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.

1 هفته پیش
ادامه مطلب
تصویر ذهنی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 17 دقیقه

تصویر ذهنی

روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب درباره‌ی خود-انگاره‌ی انسانه، یعنی تصوری که آدم درباره‌ی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایت‌بخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشته‌تونو توی گذشته رها کنید

شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتی‌یی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟

همه‌ی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاری‌تون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.

اگه میخواید بدونید که: چطور همه‌ی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصه‌کتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم

هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربه‌های گذشته‌مون و پیروزی‌ها و شکست‌هایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگاره‌ی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکست‌خورده بدونید، مثلِ شکست‌خورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.

اصلاً چرا این باورها و خودانگاره‌های سرنوشت‌ساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکست‌خورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحت‌تر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادی‌شون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانش‌آموزِ ضعیفی که نمره‌های افتضاح میگیری. برای همینه که شکل‌گیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.

یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسنده‌ی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگاره‌ی منفیِ خودش بود که باعث شده بود این‌طور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخه‌ی معیوب شده بود، البته چرخه‌ای که میتونست با کنار گذاشتنِ خود‌انگاره‌ی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کرده‌ن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.

شاید شما با شنیدنِ کلمه‌ی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همه‌ی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.

قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.

آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره.  و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.

چه چیزی تغییر کرده بود؟

آدلر با باورِ غلطی که درباره‌ی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانش‌آموزای اصطلاحاً تنبله.

ما آدما همه‌مون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیله‌ی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیش‌فرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.

باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربه‌های شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.

برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی‌ غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ:‌ «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که راننده‌ش تصوراتِ ماست.

خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.

نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعه‌ی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.

ما با استفاده از نظریه‌ی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافته‌های جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافته‌ها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.

یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربه‌ی قبلی‌یی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظه‌ش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباب‌بازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظه‌ش ذخیره میکنه برای استفاده‌های بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکست‌هاشو فراموش میکنه.

توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعال‌سازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوه‌ی تصورمون استفاده کنیم.

سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربه‌هایی که ما تصورشون میکنیم با تجربه‌هایی که واقعاً اتفاق می‌افتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.

دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دهه‌ی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژه‌هایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشی‌یی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.

یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر،‌ توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلف‌بازها و تیراندازها هم نمونه‌هایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوه‌ی خلاقیت‌مون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم

در مسیرِ انجامِ پروژه‌های خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکله‌شون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.

این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانه‌ست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقه‌مند بشیم و راههای برون‌رفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمع‌آوری کنیم. بعد وقتی که به اندازه‌ی کافی با مشکل دست‌پنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزه‌ی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایده‌هایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.

نمونه‌ش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.

بنابراین زمانی که قوه‌ی خلاقیت‌مون درست کار نمی‌کنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عمل‌مون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله درباره‌ی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:

اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.

اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفی‌ها رو رها کنیم.

اینجا بازم ادیسون نمونه‌ی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاری‌شو توی آتیش‌سوزی از دست داد و هیچ بیمه‌ای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.

نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجه‌ی عواملی‌ان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.

هرکدوم از  این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:

اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همه‌ی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قله‌ی دیگه پیش برید.

دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمی‌ان. مردم معمولاً ادراکهای حسی‌شون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواسته‌هاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفت‌وگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن درباره‌ی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.

سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانه‌ست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حساب‌شده، چون فقط در این صورته که میتونید ایده‌هاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به  هیچ جا نمیرسید.

چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تک‌تکِ انسانها اهمیت میدن.

پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.

ششمین عامل، اعتماد‌به‌نفسه که از تجربه‌های موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزی‌های گذشته‌تون رو به خاطر داشته باشید و شکست‌هاتونو فراموش کنید، چون خاطره‌ی شکست اعتماد‌به‌نفستون رو تضعیف میکنه.

و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیب‌‌ونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.

این هفت‌تا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفت‌تا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفت‌تان:

اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت  بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.

عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیت‌های شکست‌خورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.

سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایده‌آلِ دست‌نیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچ‌وقت احساسِ اعتماد‌به‌نفس نمیکنید.

چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.

پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیش‌فرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجه‌ی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیم‌گیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون می‌مونید اما به موفقیت هم نمی‌رسید.

ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکست‌های فردی‌تونو قابلِ‌هضم و توجیه‌پذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.

و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالت‌باره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.

اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید

وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیه‌ی آسیب‌دیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیب‌دیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیب‌ِ بیشتر محفوظ بمونه.

آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.

با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای  چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.

بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.

بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفی‌‌تونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونی‌تونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعی‌شونو بروز بدن.

برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.

این یه نمونه‌ی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.

برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کرده‌ن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکته‌ی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.

تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشی‌تون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.

توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشی‌تون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.

از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیط‌تون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.

به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچه‌ها از غریبه‌ها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم می‌مونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبه‌ها رو ایجاد میکنه.

غریبه‌ها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.

با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بی‌خیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.

یکی از راههای آسونِ تمرینِ بی‌خیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.

یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقه‌تون. حالا هر وقت که فرصتِ  بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.

4 هفته پیش
ادامه مطلب
راه های افزایش اعتماد به نفس
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 4 دقیقه

راه های افزایش اعتماد به نفس

اعتماد به نفس نوعی اعتماد به توانایی‌ها و افتخار کردن به خود می‌باشد. بیشتر مردم فکر می‌کنند که اعتماد به نفس یعنی ایمان و اعتقاد نسبت به موفّقیت‌هایی که در کارها به دست می‌آورند، ولی در واقع میزان اعتماد شما به خود و توانایی‌های شما میزان اعتماد به نفس شما را مشخص می‌کند. اعتماد به نفس یعنی دیدن خود به عنوان فردی با کفایت و توانمند و منحصر به فرد. یعنی فردی که توانایی لازم برای تسلّط بر امور زندگی خود را داشته باشد. آیا شما نظر مساعدی نسبت به خود دارید؟ خود را چگونه انسانی می‌دانید؟ آیا به خود احترام می‌گذارید؟ اگر پاسخ شما مثبت است شما سطح خوبی از اعتماد به نفس در خود دارید. اطرافیانتان در مورد شما چه توصیفی دارند؟ آیا شما را انسانی سست و بی‌اراده می‌دانند یا قوی و بااراده؟ شما ممکن است در یک زمینه ضعف داشته باشید و در زمینه‌ای دیگر به توانایی‌های خود ایمان داشته باشید. پس قبل از هر کاری باید بدانید در کل در چه سطحی قرار دارید.

موانع رسیدن به اعتماد به نفس

موانع رسیدن به اعتماد به نفس بیشتر درونی‌اند تا بیرونی. موانع بیرونی شامل اطرافیان، محیط خانواده و اجتماع هستند. افرادی که به نوعی آیهی یأس می‌خوانند و انرژی منفی متصاعد می‌کنند یا تاوان شکست‌هایشان را از شما می‌گیرند و هر لحظه در گوش شما زمزمه می‌کنند که تو نمی‌توانی و در حد توان تو نیست و ...

تغییر در این گونه افراد بسیار دشوار است و بهترین راه کم کردن ارتباط با این افراد و برقراری ارتباط با افراد موفّق و مثبت‌اندیش می‌باشد.

ولی موانع درونی که تأثیر بیشتری در اعتماد به نفس افراد دارند مربوط به باورها و طرز تفکر هر شخص می‌شود که کاملاً قابل تغییر و در حیطه اختیار خود شخص هستند.

راه‌های افزایش اعتماد با نفس

1. تصویر ذهنی: سعی کنید تصویر ذهنی خوبی از خودتان بسازید. به نکات مثبت خود فکر کنید. موفّقیت‌ها و دستاوردهایی که تاکنون داشته‌اید را به خود یادآوری کنید. با خودتان مهربان باشید و خود را با صفات مثبت و خوب تفسیر کنید. هر بار که باور منفی در خودتان یافتید فوراً با صدای بلند خصوصیتی مثبت از خود را به زبان بیاورید تا اثر این تصور را در خود کمرنگ کنید.

2. میزان عزت نفس را در خودتان افزایش دهید: چقدر برای خودتان ارزش قائل هستید. وقتی تنها هستید چه غذایی می‌خورید؟ در چه ظرفی غذا می‌خورید؟ چه لباسی می‌پوشید؟ آیا خود را لایق پوشیدن لباس تمیز و آراسته می‌دانید؟ آیا ظروف چینی شیک فقط برای مهمان است؟ غذای خوب چطور؟ خودتان را عزیز بدانید. وقتی خود شما برای خودتان ارزشی قائل نباشید چگونه انتظار دارید که دیگران برای شما ارزش قائل باشند. هرگز قدر و منزلت خودتان را در زمان تنهایی پایین نیاورید. شما لایق بهترین‌ها هستید. پس:

• خودتان را از داشتن هیچ چیز محروم نکنید.

• با هر کسی رفت و آمد نکنید.

• هر غذایی را نخورید.

• هر لباسی را نپوشید.

• هر رفتاری را تحمل نکنید.

• هر کسی را دعوت نکنید.

• هر دعوتی را قبول نکنید.

3. ناکامی‌های زندگی خود را بپذیرید: آگاهی و شناخت واقعیت‌ها و محدودیت‌های موجود در زندگی شما، می‌تواند تصویری واقع‌بینانه از شرایط به شما ارائه کند. شکست‌های خود را مخفی نکنید آنها را هوشمندانه بپذیرید و از تجربیاتی که به دست آورده‌‌اید به عنوان یک گنج و آموخته استفاده کنید.

4. مسئولیت‌پذیری: جاخالی ندهید اگر شرایط برای تجربه‌‌ کردن هست، به دست بیاورید. اگر سختی هست، تحمل کنید و اگر دانشی لازم است بیاموزید. فرد با اعتماد به نفس، مسئولیت‌های فردی و اجتماعی خود را با اطمینان می‌پذیرد و از هر گونه تنبلی و سستی دوری می‌کند.

5. افزایش اطلاعات: تا می‌توانید در زمینه‌های مختلف شغلی، حرفه‌ای و هر کار دیگری که در صدد انجام آن هستید اطلاعات به دست بیاورید. هر روز چیزی به آموخته‌های خود بیافزایید و بدانید که ضعف علمی و اطلاعاتی، یکی از بزرگترین عوامل تضعیف اعتماد به نفس می‌باشد.

6. ارتباط با خدا: ارتباط با خدا و توکل به او مهمترین عامل در افزایش اعتماد به نفس در هر فردی می‌باشد. اتکال به خدا، باعث بی‌نیازی از غیر و استقلال در شخصیت شما می‌شود و باعث افزایش اعتماد به نفس در شما می شود. این ارتباط روحی نوعی حمایت از جانب پروردگار در شما ایجاد می‌کند که به تنهایی می‌تواند اعتماد به نفس را در شما تا حد بسیار زیادی افزایش دهد.

7. مقابله با ترس: درباره‌ی چیزهایی که از آنها می‌ترسید فکر نکنید و بی‌درنگ شروع به عمل کنید و به ترستان با قدرت حمله کنید. خواهید دید که مشکل خیلی کوچک‌تر از تصورتان بوده و ترستان به سرعت از بین خواهد رفت.

8. حذف جملات منفی: جملات و پرسش‌هایی که بیانگر بدشانسی و یا بی‌کفایتی شماست را به کلمات و جملات مثبت بدل کنید. هیچ وقت نگویید من شانس ندارم و یا چرا همیشه برای من این اتّفاق می‌افتدو ... همیشه از الفاظ مثبت در شروع هر کاری استفاده کنید و بدانید تکرار الفاظ مثبت، تصویر ذهنی شما را نسبت به خودتان بسیار مثبت‌تر خواهد کرد.

9. شکرگزار باشید: نعمت‌هایی که خدا به شما ارزانی داشته را ببینید و قدردان باشید. وجود روحیه شکرگزاری در ضمیر ناخودآگاه شما ایجاد حس موفّقیت می‌کند. چرا که حتماً دستاوردی دارید که خدا را برای داشتن آن سپاس می‌گوئید.

10. تجسم هدف: هر نتیجه‌ای را که می‌خواهید به دست بیاورید تجسم کنید. این کار به شما کمک می‌کند تا همه‌ی تلاش و انرژی خود را روی آن کار متمرکز کنید و تمرکز روی هر کاری نیروی شما را دو چندان می‌کند.

11. دست از سرزنش خود بردارید: غصه‌ی گذشته را خوردن و دائماً  به یاد اشتباهات بودن، میزان اعتماد به نفس شما را کاهش می‌دهد. خودتان را سرزنش نکنید افسوس خوردن باعث می‌شود که شما دیگر خودتان را باور نداشته باشید. 

12. خودتان را با دیگران مقایسه نکنید: شرایط زندگی دیگران، میزان هوش، تحصیلات، سن و سال و ... در انسان‌ها متفاوت است. هیچگاه خودتان را با دیگران مقایسه نکنید و بدانید شاید اگر آنها جای شما بودند به اندازه‌ی شما موفّق نبودند. هر کسی در زمینه‌ای موفّق‌تر است. همیشه خودتان را با گذشته تان مقایسه کنید و یا کسی که می‌ خواهید بشوید.

یادتان نرود که در زندگی باید به "یک چیز" ایمان داشته باشید، به شجاعت‌تان، به سرنوشت‌‌تان، به زندگی‌تان و یا هر چیز دیگری...

"استیو جابز"

تمرین عملی:

لیستی از موفّقیت‌ها و دستاوردهایی که تاکنون به دست آورده اید بنویسید. مهم نیست که چقدر کوچک یا بزرگ باشند. لیستی دیگر از توانایی‌هایی که خداوند در وجود شما قرار داده بنویسید. لیست را محدود نکنید با دقت هر نکته مثبتی که در وجود شماست را یادداشت کنید و چیزی را از قلم نیاندازید. این لیست را در کنار لیست اهداف خود قرار دهید و هر از چندگاهی آن را مطالعه کنید. شاید در انتها باور نکنید که چقدر نکات مثبت در شما وجود دارد که اطلاع از وجود این نکات مثبت در کنار هم می‌تواند به افزایش سطح اعتماد به نفس شما کمک کند.

برگرفته از کتاب "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید" نوشته: مهندس امیر بهادر بهاری

 

 

9 ماه پیش
ادامه مطلب
چگونه تصویر مثبتی از خود در ذهنمان بسازیم؟
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 3 دقیقه

چگونه تصویر مثبتی از خود در ذهنمان بسازیم؟

یکی از الزامات رسیدن به اهداف در زندگی و مقابله با ترس ها و غلبه بر مشکلات زندگی، داشتن تصویر ذهنی درست و واقع بینانه از خود است. تصویر ذهنی صحیح، تصویری مثبت است که اعتماد به نفس شما را بشدت تقویت می کند و نجات بخش شما در مشکلات به ظاهر غیر قابل حل زندگی است. آنچه مانع غلبه اضطراب و استرس در مواقع بروز مشکلات می شود داشتن تصویر مثبت از خود است که سبب می شود به توانایی خود در غلبه بر موانع ایمان داشته باشید.

چگونه یک تصویر مثبت از خود خلق کنیم؟

ایجاد و تقویت تصور ذهنی مثبت از خود می تواند گره گشتی بسیاری از مشکلاتی باشد که به ظاهر غیر قابل حل هستند، کافیست با قدرت باور درونی خود را تقویت کنید و در مقابل مشکلات قد خم نکنید.

حال چگونه می توان باور مثبت درونی خود را تقویت کرد؟ در این مقاله به شما راهکارهایی ارائه می شود که از طریق آن تصویر ذهنی خود و نهایتا عزت نفس خود را تقویت کنید. پس با ما همراه باشید:

  1. با خود صحبت کنید و مربی خود باشید

در درون همه ما دو گفتگوی درونی دائما در جریان است که از صبح تا موقع به خواب رفتن جریان درونی ذهن ما را هدایت می کنند. صدای درونی ای که دائما در حال تخریب و انتقاد از ماست و صدای دیگری که توانایی های مثبت مارا یادآور می شود.

اولین ندای درونی را ندای منتقد درون می نامیم که مدام در حال هشدار دادن، دیدن ایرادها و بزرگنمایی موقعیت های استرس زا و کوچک گردن توانایی های بالقوه شماست تا مانع از بالفعل آن ها شود. 

صدای دیگر مربی درون شماست که دائما در حال تشویق و آرمان گرایی در زمینه توانایی های شماست.

منطقی ترین برخورد در مقابل نداهای درونی این است که در واقع هر دو صدا را ساکت کنیم و تصویری واقع بینانه از مسائل و توانایی های خود داشته و بر اساس آن عمل کنیم. اما این راهکار عملا غیر قابل اجراست چون ندای های درونی ما ساکت نمی شوند و در پس زمینه ذهن ما در جریان هستند، راه حل این است که هر وقت احساس کردید منتقد درون شما در حال یکه تازی است آگاهانه صدای او را ساکت کرده و مربی درون خود را به یاری بخوانید. پس از گذشت مدت زمانی ذهن شما تربیت شده و به سمت ایجاد تصویر سازنده از شما می شود.

  1. پذیرش نقاط ضعف خود

همه انسان ها در خود نقاط ضعفی دارند که تمرکز روی آن ها می تواند تصور مخربی از خود را به آنها القا کند. برای حل این مشکل راه حل درست این است که با خود به گفتگو بنشینیم و بپذیریم که هیچ انسانی نسخه کامل از کمال نیست و همه انسانها دارای ضعف هستند. پس از برداشتن این گام می توانید ضعف های خود را دسته بندی کنید، ضعف های قابل برطرف کردن در مدت زمان مشخص و ضعف هایی که برای بر طرف کردن آنها نیاز به همپوشانی است. برای از بین بردن ضعف های غیر قابل حل در کنار کسانی قرار بگیرید که نقاط ضعف در شما، نقاط قوت در آنهاست. مثلا اگر مدیر موفقی هستید ولی در زمینه فروش از توانایی خاصی برخوردار نیستید می توانید یک بازاریاب حرفه ای استخدام کنید.

  1. موفقیت های گذشته خود را به خاطر بیاوردید

مسلما جریان زندگی شما سراسر شکست نبوده و مانند تمامی افراد دنیا در زندگی خود دستاوردهای مثبتی هم داشته اید. بیایید به جای تکیه بر شکست های خود بر دستاورد های مثبت خود هرچند کوچک باشند تکیه کنید. اگر یکبار موفق شده اید که کاری را به نحو احسن به سرانجام برسانید مسلما دوباره قادر خواهید بود که به موفقیت دست یابید.

  1. دوستانی با نگرش مثبت پیدا کنید

با افرادی معاشرت کنید که مثبت نگر هستند، بعد از گذر مدت کوتاهی خواهید دید که منتقد درون شما آرام می شود و نگرش مثبت شما به زندگی رخدادهای مثبت را برای شما رقم خواهد زد.

  1. عاشق خودتان باشید

بزرگترین بهانه برای یاس و از جا بر نخاستن برای رسیدن به موفقیت این است که ودتان را دوست ندارید. خودتان را دوست ندارید و خود را لایق زندگی بهتر نمی دانید. مدام در حال سرزنش خود هستید و موقعیتی که در آن قرار دارید را لیاقت خود می دانید. همه انسانها در روی زمین مرتکب اشتباه می شوند، اما اینکه خود را بخاطر اشتباهات گذشته خود لایق موفق شدن نبینید اشتباهی است که بخاطر دوست نداشتن خود رخ می دهد. بیایید اشتباهات خود را بپذیرید و خود را دوست داشته باشید، عاشق خود شوید. به نظر خنده دار است اما برای خود بدون دلیل پاداش قائل شوید، با خودتان وقت بگذرانید و خودتان را محکوم به غوطه ور شدن در شرایط نا به سامان ندانید.

نکته های گفته شده در این مقاله نکاتی بسیار کاربردی هستند که بدون صرف زمان و هزینه مهمترین زمینه را برای رسیدن شما به زندگی ایده آل ایجاد می کنند.

برگرفته از کتاب "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید"

11 ماه پیش
ادامه مطلب
feature