مقدمه
«هوگه» (Hygge) یک کلمهٔ دانمارکیـنروژی است که فارغ از ترجمهٔ دقیق، روحِ زندگیای را نشان میدهد: آرامشِ خوشایند، امنیتِ دلپذیر و لذتِ لحظههای کوچکِ زندگی. در این مقاله سعی کردهام نه فقط ماهیتِ مفهوم را شرح دهم، بلکه یک راهنمای عملی، فرهنگی و روانشناسانه ارائه کنم که به شکلِ منحصربهفرد نوشته شده و ترکیبی از توضیح، تمرین و روتینهای روزمره است — طوری که در سایتهای تکراری پیدا نشود.
«هوگه» معمولاً /ˈhjuːɡə/ (نزدیک به «هیُگه») تلفظ میشود. ریشهٔ لغویاش به معنی «احساسِ خوب» یا «حالتِ خوشایند» است، اما هوگه بیش از یک کلمهٔ معنایی است: نوعی هنرِ زندگی که اولویت را به کیفیتِ تجربهها میدهد تا کمیتِ آنها.
هوگه ترکیبِ سه عنصرِ اصلی است:
حضورِ آگاهانه در لحظه (mindful presence).
راحـتِ فیزیکی و احساسی (warmth & safety).
ارتباطِ انسانیِ ملموس (cozy togetherness).
این فلسفه میگوید: خوشبختیِ واقعی اغلب در جزئیاتِ کوچک پنهان است — فنجانِ چایِ داغ، چراغِ شمع، گفتگویی بیشیلهپیله یا یک پتو نرم کنار پنجره در روز بارانی.
این بخش قدمبهقدم و کاربردی است — تمرینهایی که میتوانید همین امروز انجام دهید.
نور: از منابع نوریِ نرم استفاده کنید؛ شمع، لامپهای کمنور یا چراغهایی با رنگِ گرم.
بافـت: پتوهای نرم، بالشهای پشمی یا پشمینما و قالیچهٔ لطیف کمک میکنند حسِ لامسه گرم شود.
ترتیبِ ساده: حذفِ شلوغی و کاهشِ آیتمهای بصری؛ فضا باید نفس بکشد.
بو: عطرِ چرمِ تازه، چایِ دارچینی یا بویِ چوبِ سوخته میتواند فضا را «قابلاطمینان» کند.
صدا: موسیقیِ بسیار آرام (آکوستیک، پیانو سبک)، صدای باران یا پخشِ صدای محیط.
چشایی: نوشیدنیِ گرم، کیکِ خانگی یا خوراکیای که یادآورِ خاطرهای دنج است.
صبح: یک دقیقهٔ تنفسِ آگاهانه همراه با یک فنجان چای بدون عجله.
عصر: خاموش کردن اعلانها برای ۳۰ تا ۶۰ دقیقه، روشن کردن شمع و خواندن چند صفحه از کتاب.
آخر هفته: یک شبِ «بدون صفحه» با خانواده یا دوستان؛ بازیِ تختهای و گفتگوی مستقیم.
هوگه تنها دربارهٔ دکور یا کفِ خانه نیست؛ رابطهها را هم دربرمیگیرد:
کیفیتِ گفتوگو: گوش دادنِ فعال، جملاتِ کوتاهِ محبتآمیز، گذاشتنِ گوشی کنار.
میزبانیِ ساده: نه مهمانیِ رسمی، بلکه دعوتِ صمیمی با تعدادِ کم؛ خوراکیِ خانگی و گفتگوهای واقعی.
همبودِ بدون نمایش: کنار هم بودن بدون لزومِ «عکس گرفتن برای شبکههای اجتماعی».
هوگه با فصلهای تاریک و سرد همخوانی دارد چون تضادِ بیرونیِ سرد و درونیِ گرم را تشدید میکند. اما هوگه بهار و تابستان هم دارد: پیکنیکِ آرام، خواندن زیر درخت، یا آبتنیِ کمهیاهو در یک روز داغ نیز میتواند هوگه باشد. مهم، ایجادِ نقطهٔ گرما و توجه در میانِ جریانِ روزمره است.
هوگه با کاهشِ استرس، افزایشِ حسِ تعلق و تقویتِ احساسِ امنیتِ روانی ارتباط دارد. این عناصر از طریق پیامدهای زیر بر سلامت تأثیر میگذارند:
کاهشِ هورمونِ کورتیزول (استرس).
افزایشِ حسِ رضایت و معنا.
بهبودِ کیفیتِ خواب (اگر روتینهای شبانهٔ ثابت وجود داشته باشد).
هوگه گاهی بهعنوانِ یک «ترندِ تجاری» دستکم گرفته یا تحریف شده:
تجاریسازی: فروشِ انبوهِ محصولاتِ «هوگه» که فقط ظاهرِ آن را تقلید میکنند.
سادهانگاریِ فرهنگی: تلقیِ هوگه صرفاً به معنیِ شمع و پتو اشتباه است — روحِ آن در توجهِ واقعی و انتخابِ آگاهانه است.
انحصارِ خوشی: هوگه به معنی اجتناب از مسائلی که نیاز به مواجهه دارند نیست؛ بلکه کمک میکند فضاهای امنی برای مقابلهٔ سازنده ایجاد شود.
روز ۱ — «آشکارسازیِ آشفتگی»: ۱۵ دقیقه مرتبسازی یک گوشهٔ خانه.
روز ۲ — «شبِ بدون صفحه»: ۶۰ دقیقه بدون موبایل، با یک کتاب یا بازی.
روز ۳ — «عطرِ خاطره»: پختن یا دمکردن چیزی که یادآورِ کودکیتان است.
روز ۴ — «میزبانِ کوچک»: دعوت یک دوست برای چای و گفتگو.
روز ۵ — «وقتِ طبیعت»: ۲۰ دقیقه پیادهروی آهسته در فضای سبز.
روز ۶ — «حواسبازی»: تمرکز روی یکی از حواس — مثلاً گوش دادنِ دقیق به موسیقی.
روز ۷ — «بازتابِ هفتگی»: نوشتنِ سه چیزی که این هفته باعثِ حسِ خوبتان شد.
یک شمعِ کوچک تهیه کن و آن را فقط برای «شبِ هوگه» روشن کن.
یک فنجانِ مخصوص داشته باش که فقط صبحها با آن چای مینوشی.
یک «بستهٔ آرامش» بساز: پتو، کتاب، چای و هدفون.
یک گوشهٔ بدون تختهٔ شارژر در خانه تعیین کن؛ محلِ «کارِ ذهن».
هوگه میتواند در ادارات، کلاسها و فضای شهری نیز اعمال شود:
در محلِ کار: گوشهٔ استراحت با نورِ طبیعی و صندلیِ راحت.
در مدرسه: «زنگِ خاموش» برای ۵ دقیقه نفسگیری گروهی.
در شهر: ایجادِ کافهها یا فضاهای عمومی کوچک با نشیمنهای راحت و چراغهای گرم.
وقتی وقت کم داری:
سه نفس عمیق بکش.
یک شیء جلویت را انتخاب کن و به جزئیاتش دقت کن (رنگ، بافت، وزن).
لبخند بزن — حتی اگر کوچک.
این سه کار ساده میتوانند حسِ «حاضر بودنِ خوشایند» را بازگردانند.
هوگه هنرِ ساختنِ یک زندگیِ «قابلتحملتر و دوستداشتنیتر» است — نه با افزودنِ چیزهای بزرگ، بلکه با انتخابِ بهترِ چیزهای کوچک. این که بپذیریم خوشی گاهی در یک فنجانِ چایِ آرام، یک گفتگوی واقعی یا یک گوشهٔ مرتب نهفته است، خودش تغییرِ بزرگی در کیفیتِ زندگی ایجاد میکند.
موفقیت برای بسیاری شبیه یک اتفاق ناگهانی به نظر میرسد؛ گویی فردی یکباره جهشی بزرگ کرده و به نقطهای رسیده که دیگران سالها آرزوی آن را دارند. اما واقعیت پشت این تصویر چیز دیگری است. آدمهای موفق راز خاص یا فرمول جادویی ندارند؛ آنچه آنها را متمایز میکند، داشتن عادات درست و پایدار است.
عادتها مانند ریشههای یک درخت عمل میکنند؛ شاید در ظاهر دیده نشوند، اما تمام رشد و استواری درخت به آنها وابسته است. فردی که روزانه زمانی هرچند کوتاه برای یادگیری میگذارد، در بلندمدت به دانش و مهارتی میرسد که هیچ تلاش فشرده و مقطعی نمیتواند جای آن را بگیرد. برعکس، بسیاری از ما به سراغ تلاشهای کوتاهمدت میرویم؛ مثلاً تصمیم میگیریم یک هفته تمام شبانهروز کار کنیم یا یک ماه سختگیرانه ورزش کنیم. نتیجه این روشها معمولاً فرسودگی و رها کردن مسیر است، نه پیشرفت واقعی.
موفقیت در حقیقت حاصل انتخابهای کوچک اما مداوم است؛ انتخابی مثل مطالعه ده دقیقهای روزانه، ثبت ایدهها، مدیریت زمان، یا حتی داشتن خواب منظم. همین انتخابهای ساده، اگر به عادت تبدیل شوند، مسیر رشد را هموار میکنند. به بیان دیگر، تفاوت میان کسانی که به قله میرسند و کسانی که در میانه راه میمانند، بیشتر در پایداری در عادات مثبت است تا در شدت و هیجان لحظهای تلاشها.
پس اگر به دنبال موفقیت هستیم، بهتر است به جای انتظار برای جهشهای ناگهانی، به پرورش عادتهایی بپردازیم که آرام اما مطمئن ما را رشد میدهند. راز آدمهای موفق این است: آنها هر روز گام کوچکی برمیدارند، و همین گامهای کوچک است که در نهایت راه را به سوی دستاوردهای بزرگ باز میکند.
آرنولد شوارتزنگر در سال ۱۹۴۷ در روستایی کوچک در اتریش به دنیا آمد؛ جایی که زندگی سخت، انضباط خانوادگی و محدودیت امکانات بخشی از روزمرهاش بود. او خیلی زود فهمید که دنیای بزرگتری بیرون از مرزهای کشورش وجود دارد و کلید رسیدن به آن، بدنسازی و قدرت اراده است. در نوجوانی با علاقهای وسواسگونه به باشگاه رفت و با تمرینهای طاقتفرسا به سرعت در دنیای پرورش اندام مطرح شد. تنها با دو دهه زندگی پشت سرش، به قهرمانیهای جهانی رسید و لقب "آقای المپیا" را بارها کسب کرد. او پرورش اندام را فقط ورزش ندید؛ آن را سکوی پرتابی برای ساختن آیندهاش در آمریکا کرد.
مهاجرت به ایالات متحده نقطهی عطف زندگیاش بود. آرنولد در کشوری تازه نه فقط زبان یاد گرفت، بلکه با تلاش شبانهروزی، از یک مهاجر ناآشنا تبدیل به ستارهی سینمای اکشن شد. فیلمهایی مثل ترمیناتور او را به نمادی جهانی تبدیل کردند. اما مسیرش فقط به سینما محدود نشد. او با سرمایهگذاریهای هوشمندانه در املاک ثروت قابلتوجهی ساخت و بعدها وارد سیاست شد.
در آغاز قرن بیستویکم، بهعنوان فرماندار کالیفرنیا انتخاب شد و تلاش کرد میان محبوبیت هالیوودی و مسئولیت سیاسی تعادل برقرار کند. آنچه زندگی آرنولد را خاص میکند، جمع شدن چند نقش متضاد در یک نفر است: قهرمان ورزشی، ستارهی سینما، تاجر موفق و سیاستمداری که همیشه به رؤیای «بزرگتر شدن از شرایطش» وفادار ماند. او بارها گفته که زندگیاش نتیجهی رویاپردازی و پشتکار بیامان است، نه شانس.
تاکنون شخصیتهای بسیاری تلاش کردهاند که پرده از رازهای جهان بردارند، اما شاید هیچ کدام از آنها ترسناکتر از اندرو تیت نبودهاند. اندرو تیت (Andrew Tate)، کارآفرین، کیکبوکسر و شخصیت رسانهای آمریکایی-بریتانیایی است که با گفتن حرفهایی که به کام دولتها و ثروتمندترین مقامات دنیا خوش نمیآمد به یکی از جنجالیترین شخصیتهای این قرن تبدیل شد. برای دیدن دوره های آموزشی اندرو تیت روی اینجا کلیک کنید.
تنها زندگی کردن یک انتخاب سبک زندگی است که مزایایی چون استقلال، حفظ حریم خصوصی و فرصت رشد شخصی را به همراه دارد، اما میتواند چالشبرانگیز نیز باشد. برای موفقیت در این شیوه زندگی، باید از ابتدا بین «تنها بودن» (لذت بردن از خلوت) و «احساس تنهایی» (که نشانه کمبود ارتباطات اجتماعی است) تفاوت قائل شوید.







تغییر در زندگی به معنای ایجاد دگرگونی در جنبههای مختلف زندگی فرد است؛ این تغییرات میتوانند ناشی از اراده شخصی یا اتفاقات بیرونی باشند. برای شروع تغییر، لازم است که با تعیین اهداف واقعی، تقویت اعتماد به نفس، پرورش خودآگاهی و پذیرش مسئولیت آغاز کنید و با صبر و استمرار، از ایجاد عادتهای مثبت و یادگیری لذت ببرید تا به رشد و زندگی بهتر دست یابید.
با گوش دادن به این خلاصه کتاب یاد میگیرین که زنستیزی تا کجا ریشهداره و براش چیکار میشه کرد. تو نوامبر 2016، هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) تو رقابت برای برای ریاست جمهوری ایالات متحده شکست خورد. وقتی از رای دهندهها پرسیدن که چرا بهش رای ندادن، اکثرشون گفتن چون اون شبیه یه رییس جمهور نیست. همزمان، مخالفاشم این داستان رو گفتن که وضعیت سلامت اون ضعیفه و از نظر بدنی اونقدر قوی نیست تا بتونه نقش یه رییس جمهور رو بازی کنه.
خیلی ازین نظرا، ناامید کننده و توهین آمیز بود. متأسفانه، همونطورکه مری بیرد نشون میده، همچین تصورایی از زنان و قدرت از دوران باستان تو زندگی بشر وجود داشته.
همونطور که بیرد نشون میده، مشکل فقط این نیست که ما به دیدن زنا تو راس قدرت عادت نداریم، بلکه تعریف ما از معنای مرد یا زن بودن یا قدرت داشتن به چه معنیه. این تعریفا چندین قرنه که بر اساس همون پارامترهای غیر منعطف تعریف شدن.
اما این کتاب نه یه سوگواری برای اتفاقات گذشتهس و نه حمله به مرداست. این یه تشویقه برای اینکه تعریف و درکمون از قدرت رو تغییر بدیم، و از جایگاه زنا تو گفتمان عمومی حمایت کنیم.
با گوش دادن به خلاصه کتاب زنان و قدرت، به این سوال ها جواب میدیم که:
• چرا پوشیدن کت و شلوار بین سیاستمدارای زن اینقدر طرفدار داره؟
• کدوم کمدی کلاسیک یونانی نشون میده که آتن توسط زنا اداره میشد؟
• چه چیزی رئیس جمهور ترامپ رو در مورد وزیر مطبوعاتش ناراحت کرد؟
این ایده که زنا میتونن با موفقیت قدرت رو اداره کنن، برای یونانیها و رومیها خندهدار یا آزاردهنده بود.
با اینکه دنیای یونان و روم کلاسیک به زمان گذشته و خیلی دور برمیگرده، اما بدون شک تأثیرش روی جوامع مدرن غربی فراگیره. اگه سطح ماجرا رو کندوکاو کنین و به عمقش برسین، زیربنای کلاسیک خیلی از نهادها و پیش فرضای فرهنگی رو، به خصوص وقتی صحبت از زنا میشه، میبینین.
نکته قابل توجهی که توی سنت فرهنگی یونان– و به طور خاص درام آتنی –وجود داره اینه که کلی شخصیتای زن قدرتمند تو خودش داره.
با این حال، این شخصیتا معمولا شخصیت مثبتی نیستن. این زنا بهعنوان هیولاهای دورگهای شناخته میشن که ویژگیهای مردانه دارن و قدرتی که معمولا در اختیار مردا بوده رو غصب کردن. بجز این، تصاحب قدرت توسط شخصیتای زن تو این داستانها معمولا عاقبت خوشی نداره و تهش فاجعه به بار میاره که انعکاس برداشت فرهنگی از زنا و «توجیه» حذف اونا از حوزه سیاسیه.
فقط نمایشنامه آگاممنون (Agamemnon) که مال 458 سال قبل از میلاده رو نگاه کنین. داستانش زمان جنگ تروجان اتفاق میافته: شاه آگاممنون به جنگ میره و همسرش کلیتمنسترا (Clytemnestra) رو به عنوان حاکم بجای خودش مینشونه. نشون میده که، قرار دادن یک زن تو راس امور نتیجه خوبی نداره. بعد از اینکه آگاممنون برمیگرده، کلیتمنسترا اونو تو حمام میکشه. نظم "طبیعی" پدرسالارانه فقط وقتی برقرار میشه که بچههای کلیتمنسترا اونو سرنگون کنن و به قتل برسونن.
فقط این نبود که باعث شده بود زنا به عنوان حاکمای نامشروع تلقی بشن، بلکه وقتایی هم که افسار قدرت رو به دست داشتن، یونانیها اونا رو کاملاً غیر زنانه تصور میکردن.
بیایین به کلیتمنسترا برگردیم. وقتی آیسخلوس (Aeschylus) رو با صفت «اندروبولون» (androboulon,) توصیف می کنه، عمداً از زبان مرد محور استفاده میکنه، که تقریباً به معنای چیزی شبیه «با هدف مردانه» یا «مثل یک مرد فکر کردن» ترجمه میشه.
برعکس، الهه جنگجو آتنا، خدای حامی آتن، معمولا به عنوان نمونه مثبت یک شخصیت زن قدرتمند تعریف شده. اما تصویر اونم مشکلداره. این به این خاطره که تو فرهنگ یونانی جنگجویی مخصوص مردا بود. علاوه بر این، آتنا به طور سنتی یک باکره بود، به این معنی که اون از نقشی که معمولاً مختص زنا بود، یعنی همون زاییدن شهروندای جدید، خیلی متمایز بود.
در واقع، از دیدگاه یونانی، آتنا اصلاً یک زن نبود!
از دوران باستان،زنایی که تو گفتمان عمومی شرکت میکردن با دشمنی روبرو میشدن.
"خفه شو!" چه تو ملاء عام باشه و چه تو خلوت، این دستورتوهینآمیزهمیشه مثل یه چاقو برنده ست.
و به عنوان وسیلهای برای نشوندن زنا سرجاشون، سابقه طولانیای داره.
در واقع، ادیسه هومر، یکی از بزرگترین و اولین آثار ادبیات کلاسیک، مثالی از زنی رو میزنه که دقیقا همین توهین بهش شده.
موضوع مهم ادیسه، بزرگ شدن تله ماکوس پسر اودیسه و پنه لوپه و تبدیل شدنش از یه بچه به یک مرده. یه روز، یه آوازخوان تو خونه پنه لوپه شروع به آواز خوندن درباره مشکلاتی که اودیسه و ارتش یونان در حال برگشتن از تروا دارن میکنه. پنه لوپه که خیلی مضطرب شده بوده، ازش میخاد یه چیز شادتری اجرا کنه.
این درخواستش باعث میشه که تله ماکوس جوون به مادرش دستوربده که اتاق روترک کنه. اون با گفتن این جمله که "سخنرانی کار مردانه س" با یه لحن انتقادی، بهش میگه که بره سراغ همون کار بافندگیش.
ادیسه یکی از آثار متعدد تو دوران باستان بود که جایگاه زنا رو تحقیر کرد و از سرکوب صدای اونا تو عرصه عمومی حمایت کرد.
بیایین به کمدی اوایل قرن چهارم پیش از میلاد آریستوفان، زنان مجلسی (The Assemblywomen) نگاه کنیم. تو این کمدی، این ایده که زنا به طور گروهی میتونن یه شهر رو بخوبی اداره کنن، تمسخر میشه.
در واقع، طنز نمایشنامه رو این ایده مانور میده که زنا نمیتونن طرز صحبت خودشون رو با الزامات حوزه عمومی تطبیق بدن. و حتی، به نظر میرسه که اونا نمیتونن صحبت در مورد رابطه جنسی رو تموم کنن!
حماسه اساطیری اوید (Ovid) ، که درباره دگردیسیهاست رو در نظر بگیرین. توش چند تا شخصیت زن وجود داره که توانایی صحبت کردنشون ازشون گرفته شده. مثلا، آیو توسط سیاره مشتری به یه گاو تبدیل میشه، و مجازات اکو اینه که محکوم به تکرار حرفای بقیهست.
همه اینا نشون میده که توفرهنگ کلاسیک به زنایی که تو انظار عمومی صحبت میکنن انتقاد میکردن، و حتی اونا رو غیرطبیعی تلقی میکردن.
به همون اندازه که صدای زنا محدود شده بود، مهارت صحبت تو جمع، یه مهارت مردانه تعریف شده بود.
زنا توی دنیای یونانی-رومی از حقوقی که خیلی از مردا ازش برخوردار بودن، مثل رای دادن، محروم بودن. این به این معنیه که اونا انگیزه کمتری برای شرکت تو گفتمان عمومی داشتن. اما این قضیه به همینجا ختم نشد، سخنوری خودش یه جنبه مهم و اساسی از معنای مرد بودن بود.
مثلا، شهروند ایدهآل رومی قرار بود، «یه مرد خوب و توانمند تو صحبت کردن» باشه. علاوه بر این، صداهای مردانه – در مقابل زنانه – خیلی تو نوشتههای اون دوره با اقتدار همراه بود.
یه نظریه علمی معتقد بود که صداهای بلند مردانه به طور ذاتی با شجاعت مرتبطه، در حالی که صداهای بلند زنانه با بزدلی مرتبطه. در واقع، بعضی از نویسندهها حتی ادعا کردن که صدای زنا به سلامت کشور آسیب میرسونه!!
خطیب قرن دوم، دیو کریزوستوم (Dio Chrysostom) ، تو یکی از سخنرانیهای خودش، سناریویی رو مطرح کرد که تو اون مردای یه شهر خاص یکدفعه صداشون تبدیل به صدای زنانه میشه. این به این معنی بود که اونا دیگه قادر به گفتن چیزای مردانه نبودن. دیو حتی اینجوری گفت که تحمل طاعون برای یه شهر آسونتر از همچین مصیبتیه!
به عبارت دیگه، گفتار جدی و سنگین به عنوان چیزی تلقی میشد که فقط مردا می تونستن به درستی بیانش کنن.
بیایین دوباره به اودیسه نگاه کنیم. یادتون میاد که چجوری تله ماکوس با گفتن این که "سخنرانی بهتره که به مردا واگذار بشه چون یه کار مردونهس"، به مادرش گفت که ساکت بشه؟ خوب، کلمه یونانی خاصی که اون استفاده میکنه، موتوس muthos هست.
این کلمه به معنی یه نوع خاصی از سخنرانی عمومیه که مقتدرانه بیان میشه. مثلا با یه گفتار سطحیای مثل شایعات فرق داره. اما مثلا قیل و قال، یه نوع صحبتی بود که فقط کار زنا بود.
به طور خلاصه بخوایم بگیم، از اونجایی که سخنوری یک صفت مردانه تعریف شده بود و صدای مرد پیش نیازش بود، زنی که علنی صحبت میکرد، بنا به تعاریف، واقعاً یک زن نبود.
گهکداری صدای زنا تو نوشتههای کلاسیک به چشم میخورد، اما فقط درباره موضوعات محدودی بود.
شکی نیست که صدای زنا به ندرت تو گفتمان عمومی تو دوران باستان تحمل میشد. استثناهایی وجود داشت، اما درکل، سخنوری یه حوزه منحصراً مردانه باقی موند.
در واقع، والریوس ماکسیموس (Valerius Maximus) ، جنگ نگار رومی قرن اول، حتی تا اونجایی پیش رفت که سه تا زن رو پیدا کرد تا تو مجموعه «اعمال و گفتههای به یادماندنی» ازشون نام ببره. اون ادعا میکرد که اونا زنایی بودن که "شرایط طبیعیشون نتونست اونا رو تو انجمن ساکت نگه داره."
اول از همه، مایسا (Maesia) بود. اون با موفقیت تو دادگاه از خودش دفاع کرد. والریوس این پیروزی رو با این ادعا توجیه میکنه که ماهیت واقعی اون در اصل یه مرد بوده. اون حتی بهش لقب «آندروژن»-ینی یک خنثی، یه بدون جنسیت_ میده.
نفر دومی که ازش نام میبره افرنیا (Afrania) ست. برای والریوس، افرانیا یک «عجیب الخلقه غیرطبیعی» بود که جرأت کرده بود پاشو تو دادگاه بذاره.
آخرین نفر هم هورتنسیا (Hortensia) بود. اون علناً برای مقاومت در برابر مالیات جنگی که از زنا گرفته میشد سخنرانی کرد. اون معمولا اجازه نداشت به نمایندگی از جامعه صحبت کنه. اما این استثنا مجاز بود چون اون صرفاً داشت به عنوان نماینده زنا صحبت میکرد.
گاهی اوقات به زنا اجازه داده میشد که حرفای خودشون رو با صدای بلند بیان کنن. ولی بهاش بالا بود چون معمولا داشتن به عنوان قربانی یا محکوم این کار رو انجام میدادن.
بیایین لوکرتیا (Lucretia) رو در نظر بگیریم، که داستانش توسط خیلی از نویسندههای رومی و یونانی که آغاز تاریخ روم روبازگو میکنن، از جمله لیوی (Livy) ، روایت میشه. اون توسط یه شاهزاده از خانواده سلطنتی حاکم بر رم مورد تجاوز قرار گرفته.
در حالی که هیچ راهی برای دونستن جزئیات دقیق وجود نداره، بعضی از گزارشا اونو درحالی نشون دادن که داشته برای متهم کردن صریح متجاوز به عنفش تلاش میکرده و حتی اعلام کرده که خودشو میکشه.
اما تو این داستان، شاهزاده خانم فیلوملا (Philomela) حتی از این فرصت هم محروم شده بوده. چون متجاوزش زبان اونو بریده بوده تا نتونه اونو محکوم کنه.
این مثالا نشون میده که زنا فقط بهعنوان سخنران «مسائل زنا» یا بهعنوان شاهدهای همدردی یا نمونههای غیرطبیعی تلقی میشدن.
متأسفانه، این استعارهها اینروزا هم برای ما خیلی آشنا بنظر میان.
در روزگار مدرن، صدای زنا بیشتر شنیده میشه، اما فقط به عنوان استثناء قاعده.
شاید اگه بگیم یونان و روم هنوز تو فرهنگ غربی مهم هستن، بنظر بیاد که داریم زیادی بزرگش میکنیم. بااینکه تأثیرات زیادی از جوامع دیگه، غرب رو شکل داده. اما سخنرانی عمومی هنوزم حوزهایه که نمیتونه از تفکر کلاسیک فرار کنه.
فقط به سخنرانیهای تکان دهنده باراک اوباما توجه کنین. شکی نیست که نویسندههای سخنرانیهاش بعضی از ترفندای بلاغی خودشون رو از سخنوران افسانهای رومی مثل سیسرو الگو گرفته بودن.
متأسفانه، سایه بلند دوران باستان به این معنیه که زنایی که تو جمع صحبت می کنن هنوز به عنوان ناهنجاری طلقی میشن.
مثالی رو در نظر بگیرین که به هر دانش آموز بریتانیایی آموزش داده میشه. وقتی که ناوگان اسپانیایی تو سال 1588 تهدید به حمله کردن، الیزابت اول برای سربازای خودش تو تیلبری سخنرانی کرد. اونجا اعلام کرد که "قلب و شکم یک پادشاه، پادشاه انگلستان" رو داره، با وجود داشتن "بدن زنانه ضعیف و ناتوان"!
این موضوع، هم تأییدی بر شکنندگی ذاتی زنا تو عرصه عمومی بود، هم به استثنایی بودن اون اشاره میکرد.
اما حرفای اون فقط نتیجه یه شاهد غیرقابل اعتماده که تقریباً 40 سال بعد از صحبتش نوشته شده. اون الیزابت رو به عنوان آندروژن معرفی کرد تا اینجوری اقتدارش رو توجیه کنه.
بیایین از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه کنیم. گلچین سخنرانیای معروف!
عجیب نیست که این سخنرانیا شامل سخنرانیای زنا هم باشه. اما کم کم متوجه میشیم که موضوعات این سخنرانیا خیلی محدوده. اونا به جای اینکه گستره وسیعی از دانش بشری رو شامل بشن، به مسائل زنا محدود میشدن.
متاسفانه این سخنرانیا معمولا به صورت مصنوعی ساخته میشدن.
جمله معروف سال 1851 سوجورنر تروث (Sojourner Truth)، مخالف و مبارز، تو سخنرانی «و آیا من یک زن نیستم؟» رو در نظر بگیرین.
اون جملههای معروفی که الان به اون نسبت داده میشه از نسخه ایه که نویسنده دیگهای حدود یک دهه بعد نوشته.
همه اینا این موضوع رو ثابت میکنه: اگه صدای زنا فقط تو دسته بندیهای خاصی مجاز باشه، هر گونه تخطی از این هنجارا کاملاً ناهماهنگ تلقی میشه.
سرکوب و تحقیر صدای زنا توسط مردا به دلایل ساختگی همچنان پابرجاست.
ممکنه با خودتون فکر کنین که دیگه تا الان ما عادت کردیم که به زنا اجازه بدیم درباره موضوعات مختلف صحبت کنن. اما دارین اشتباه میکنین. سناتور دموکرات ایالات متحده الیزابت وارن اینو به خوبی نشون میده.
تو سال 2017، وارن (Warren) سعی کرد نامهای رو که فعال کورتا اسکات کینگ (Coretta Scott King) درباره این مناظره نوشته بود، تو صحن مجلس سنا بخونه. اما جمهوری خواها چندبار صحبتشو قطع کردن و ازش خواستن که ساکت بشه، ظاهراً بهونهشون این بودکه اون قوانین سنا رو نقض میکرد.
در نهایت، همکارای مرد وارن ازش حمایت کردن و نامه رو خوندن. اونا دست برنداشتن.
پس میبینیم که حتی وقتی زنا تریبون دارن، بازم ممکنه که طرد بشن. حتی الانم مثل قرن نوزدهم و بیستم، این قضیه کاملا صادقه .
در واقع، واکنش زنا به صحبت کردن تو ملاء عام معمولا شبیه وقتاییه که مبارزا نسبت به استانداردها تو سخنرانی عمومی اعتراض میکنن.
رمان بوستونیها (The Bostonians) اثر هِنری جیمز (Henry James’s) رو که تو اواخر قرن نوزدهم نوشته شده، در نظر بگیرین. این رمان درباره ورنا تارانت (Henry James’s)، مبارز جوان فمینیسته. اون متوجه میشه که وقتی به خواستگارش باسیل رانسوم (Basil Ransom) که اتفاقا خیلی صدای خوبی داره، نزدیک میشه، تواناییش برای صحبت تو جمع ضعیفتر میشه.
مقالههای جیمز ازینم شفافتره. دقیقا مثل رومیها، اونم صدای زنا رو تهدیدی برای جامعه میدونست. از نظر اون، خود زبان تو خطر تبدیل شدن به «غرغر، همهمه، شوریدگی و یا ناله بود».
باقی آدمای قدیمی محافظه کار ویکتوریایی به گروه کر پیوستن. ریچارد گرانت وایت (Richard Grant White) و ویلیام دین هاولز(William Dean Howells) به «تُنهای نازک صدای زنان و «صداهای تودماغی، سوتزدنا، صدای نفس و نالههایشان» اعتراض کردن.
زنا بعد ازینکه به عرصه عمومی ورود پیدا کردن، بارها با تلاشهای مکرر اونا برای ساکت کردنشون مواجه شدن.
قوانین و رویههای مجلس عوام بریتانیا رو در نظر بگیرین. اینا رومردای قرن نوزدهمی که تحصیلکرده و متعصب تو سنتهای کلاسیک بودن، نوشتن. در نتیجه، تا الان، نمایندههای مرد معمولا موقع مناظرهها برای شنیده نشدن صدای نمایندههای زن، هیاهو و همهمه میکنن.
یا مثلا پارلمان افغانستان رو در نظر بگیرین. اونجا میکروفونهای خانمها رو همکارای مردشون هروقت که صلاح بدونن قطع میکنن.
اغلب اوقات، این محتوای سخنرانی زنا نیست که توهین آمیز تلقی میشه، بلکه توهین آمیز اینه که اونا اصلا صحبت نمیکنن.
تو سال 2017، حملات توهین آمیز اینترنتی اشکال مختلف و جدیدی پیدا کرده بود. خود نویسنده هر دفعه که تو رادیو یا تلویزیون صحبت میکرد مورد حمله و سو استفاده آنلاین قرار میگرفت.
شکی تو این نیست که بیشتر زنا هستن که بهشون حمله میشه و مردا عامل اصلی این حملههان. این پرخاشگریا از یه الگوی تثبیت شده پیروی میکنه: زنایی که میخوان تو حوزه «سخنرانی مردانه» صحبت کنن، رو به طرز وحشیانهای ساکت میکنن.
به همه تهدیدهای خشونت آمیز از سمت ترولها و کاربرای ناشناس میشه. اما این زنان که واژههای خاصی براشون استفاده شده. نه فقط بخاطر اینکه این القاب جنسیت دارن، بلکه به این خاطر که تلاش میکنن توانایی زنا تو صحبت کردن رو از بین ببرن. چیزی مثل "خفه شو، هرزه" هر دو کارو انجام میده.
نویسنده تو توییتر تهدیدهایی مثل "سرتو میبرم و بهش تجاوز می کنم" داشته. یا دیده که مردا، زنا رو تهدید میکنن که زبونشون رو میبرن. این انعکاس عجیبی از داستان دگردیسیهای اوید هست که توش، همونطور که قبلا دیدیم، متجاوز فیلوملا زبانش روبریده تا جلوی افشای جنایتی که در حقش شده، رو بگیره.
واکنش توییتر به این قضیه خیلی ضعیف بوده : راه حلی که معمولاً پیشنهاد میشه «نادیده گرفتن سوء استفاده» ست. اما این فقط باعث میشه که سو استفاده کنندهها به چیزی که میخان برسن: سکوت زنان.
تجربه دیگهای که زنا با هر پیشینهای تجربهش کردن، تلاش برای مشارکت تو بحثیه که فقط میخواد نظرات اونا رو نادیده بگیره.
یک کارتون فوق العاده به اسم پانچ (Punch) مربوط به حدود 30 سال پیش هستش که به طور خلاصه همین موضوع روبیان میکنه. یه پنل، یک جلسه کاری رو نشون میده که توش فقط یه زن حضور داره. متن بیانگر سخنان صندلیه: "این یک پیشنهاد عالیه، خانم تریگز. شاید یکی از مردای اینجا بخواد انجامش بده."
نویسنده تاکتیکی رو یادش میاد که برای مقابله با چنین رفتاری ازش استفاده کرده : اون دوست داره برای مصاحبههای دانشگاهی جوراب شلواری آبی بپوشه. اون استدلال میکنه که اگه مصاحبه کنندهش که مرد هم هست اونو بهعنوان یک «جوراب آبی» در نظر بگیره – که یک لغت عامیانه بریتانیایی تحقیرآمیز برای یک زن تحصیلکرده و شلخته است – ممکنه مانعش بشه!
ما یه الگوی اصلی که نشون بده یه زن قدرتمند چه شکلیه، نداریم.
از بعضی نظرا، وضعیت فعلی به وضوح برای زنا بهتر شده: زنا بیش از هر وقت دیگهای تو موقعیتای قدرت حضور دارن. مثلا، درصد نمایندههای زن بریتانیایی از 4 درصد تو دهه 1970 به 30 درصد طبق آخرین آمار منتشر شده رسیده.
اما هنوز اختلافای زیادی بین مردا و زنا وجود داره. زنا فرصت کمتری برای بالا رفتن از این نردبان رو دارن.
تا حدی به این خاطره که تصویر پیش فرض ما از یک ادم قدرتمند تو جامعه ، هنوز تصویر یک مرده. چه یک رئیس باشه، چه یک استاد، اون همیشه مرده. حتی نویسنده هم این کار رو انجام میده، در حالی که خودش یه پروفسور مشهوره!
جستجوی تصویریای که اون برای «پروفسور کارتونی» اخیرا تو گوگل انجام داد، فقط یک شخصیت زن رو تو 100 تای اول نشون داد. اون پروفسور هالی از یک اسپین آف بازی ویدیویی پوکمون بود.
جالب اینجاست که نگاه فرهنگی ضعیفانه به زنا به قدری ریشه دوانده که میشه ازش بعنوان طنز هم استفاده کرد.
وقتی ملیسا مککارتی (Melissa McCarthy)، کمدین، نقش شان اسپایسر(Sean Spicer)، سخنگوی سابق کاخ سفید رو در برنامهی زنده شنبه شب بازی کرد، رئیسجمهور ترامپ خوشش نیومد. ظاهراً اون احساس کرده بود که به تصویر کشیدن اعضای هیئتش توسط زنا اونا رو ضعیف جلوه میده.
ازونجایی که زنا معمولا تو حوزه عمومی تحقیر میشن، زنایی که موفق میشن، معمولا مجبورن خودشون رو بیشتر شبیه تصویر پذیرفته شده از قدرت از دیدگاه مردا جلوه بدن.
تصادفی نیست که زنایی مثل آنگلا مرکل (Angela Merkel) و هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) اینقدر طرفدار پوشیدن کت و شلوارن. مطمئنا، این کار جواب میده، اما تضمین میکنه که اونا شبیه پارادایم مرد قدرتمند هستن. مشهوره که مشاورای مارگارت تاچر، نخستوزیر بریتانیا، حتی بهش پیشنهاد کردن که تو کلاسای آواز شرکت کنه تا بتونه زیر بودن صداشو کمتر کنه. اینجوری وقتی صحبت میکرد، قدرت بیشتری داشت.
به نظر میرسه که حتی الان، زنایی که آرزوی قدرت دارن، باید پیرو مدلها و ساختارهای قدرت باشن، که به طبع اونا رو از زنانگی طبیعیشون دور میکنه.
اگه قدرت ذاتاً زنا رو مستثنی میکنه، پس خود قدرت باید بازتعریف بشه.
جایگاه زنا تو حوزه عمومی بهبود کمی داشته. اما این دلیل نمیشه که به این مقدار راضی بشیم. منتظر تغییرات ناگهانی نباشین. بجاش، ما باید در مورد خود قدرت متفاوت فکر کنیم.
برای شروع، ما نباید مدلهای استانداردمون رو، به سلبریتیها، مدیران اجرایی یا رهبران سیاسی محدود کنیم. اگه قدرت رو تو این پارامترها تعریف کنیم، اساساً داریم دامنه بحث رو محدود میکنیم.
علاوه بر این، موقعیتهای معتبر همیشه اونقدر قدرتمند نیستن. تو شورای ملی عربستان سعودی نسبت زنان نسبت به کنگره آمریکا بیشتره و حدود 60 درصد از قانونگذارا تو مجلس ملی رواندا (Rwandan) زنن، در حالی که این رقم تو بریتانیا 30 درصده. این قضیه نویسنده رو متعجب کرد: اگه تعداد زنای زیادی توی مجلس حضور دارن، شاید این به این معنیه که اونا به خودی خود اونقدر قدرتمند نیستن!
واضحه که عناوین و نمادهای وضعیت، وقتی که مقامات یا کارشناسای زن مجبورن تقلا کنن تا جدی گرفته بشن، بی معنیان. این نویسنده که یک کلاسیک نویس مشهور جهانیه، هنوز هم مورد حمله و تمسخر افراد هوسباز توییتری قرار میگیره که پیش خودشون فکر میکنن که صرفاً بیشتر از یه زن درباره تاریخ روم میدونن. اگه قدرت چیزیه که باید تصاحب یا به کار گرفته بشه، مثل شمشیر یک جنگجوی یونانی، فقط عده کمی می تونن اونو به اهتزاز دربیارن، و مردا همیشه به جلوگیری از مشارکت و پیوستن زنا به مجامع عمومی رای میدن.
پس چرا قدرت رو به شکل متفاوتی تعریف نکنیم؟
ما میتونیم به جای پیوند دادن قدرت با وضعیت، اونو با تاثیرگذاری پیوند بدیم. مثلا، سه زنی که جنبش تأثیرگذار" زندگی سیاهپوستان مهم است" رو پایهگذاری کردن، خیلی شناخته شده نیستن. اما قدرتشون به جای اسمشون، از روی دستاوردهاشون قابل اثباته، بنابراین میشه اونو به عنوان توانایی انجام کارها و حق جدی گرفتنشون در نظر گرفت.
به جای اینکه قدرت رو مثل یک شیئی که باید به چنگش بیاریم، تلقی کنیم، باید اونو به عنوان یک صفت یا یک فعل تصور کنیم.
و اگه این تعریف جدید از قدرت رو دنبال کنیم، فضایی برای تفکر مشارکتی ایجاد میکنیم، جایی که پیروان و رهبران رو هم میشه قدرتمند به حساب آورد. به طور خلاصه، اگه زنا به این خاطر که ساختارهای قدرت به مدل مردانه کدگذاری شدن، نتونن تو این ساختارها قرار بگیرن، پس لازمه که این ساختارها رو در هم بشکنیم.
توی این خلاصه کتاب، ما با روشی آشنا میشیم که مت هِیگ برای درمان خودش ابداع کرد. روشی که به ما یاد میده با ترس به جنگ ترس بریم و از مخفی شدن توی دایره امن خودمون دست برداریم. در ضمن، میبینیم که چطور کتابها تبدیل به طناب نجات مت شدن و کمک کردن که توی تنهاترین روزهای خودش، دوستی داشته باشه که زبونش رو میفهمه.
چی میشد اگر توی یک لحظه، کاملاً ناگهانی، بدون هیچ اخطار قبلی، به خودت میومدی
و میدیدی ذهنت نمیتونه جهان اطراف رو درک کنه؟ انگار که افکارت ناگهان تموم شدن و دیگه حتی توانایی فکر کردن هم نداری؟
این دقیقاً اتفاقی هست که برای نویسنده افتاد. مت هِیگ وقتی که هنوز 24 سال سن داشت، دچار یک پنیک اتک یا همون حمله عصبی وحشتاک میشه. اونقدر وحشتناک که دیگه حتی نمیتونسته خونه رو ترک کنه. نویسندۀ ما در نهایت چیکار میکنه؟ به جای اینکه توی دایره امن خودش مخفی بشه یا خودش رو با الکل و مواد آروم کنه، برای اولین بار توی زندگی به احساسات درونش اجازه میده که کامل بروز پیدا کنن و اینجوری کمکم با مشکلش کنار میاد.
توی یک صبح آفتابی و گرم توی شهر ایبیزا (Ibiza)، واقع در کشور اسپانیا
نویسنده داستان ما یعنی مت هِیگ، دچار یک حملۀ عصبی میشه. این حمله انقدر شدیده که حتی نمیتونه از تخت خودش بیرون بیاد. مت تازه 24 سالش شده بود و توی یک ویلای زیبا با دوستدختر خودش زندگی میکرد. یک شغل هم توی یک کلوب شبانه برای خودش دست و پا کرده بود و شبهای تابستون رو اینجوری سپری میکرد.
درسته که مت زیاد الکل میخورد و گاهی هم نگرانی درباره آینده به سراغش میومد و از خودش میپرسید که میخواد با زندگیش چیکار کنه، اما تا الان هیچوقت احساس افسردگی جدی نکرده بود. اما با اینحال، به دلیلی نامشخص، امروز دچار حمله عصبی شده بود.
برای 3 روز، مت نه میتونست بخوابه، نه میتونست از تخت بیرون بیاد. حملههای عصبی به صورت مداوم ادامه داشت و ولش نمیکرد. قلبش انقدر سخت میزد که همش حس میکرد الانه که بمیره.
حتی یکبار درد انقدر زیاد شد که حس کرد دیگه نمیتونه این فشار رو تحمل کنه و اینجا بود که یک فکر خیلی جدی به سراغش اومد. اینکه خودش رو بکشه و از شر این وضع خلاص بشه. به هر زوری بود خودش رو به لبۀ یک صخره در نزدیکی ویلا رسوند و سعی کرد جرات پریدن رو توی خودش پیدا کنه. اما فکر کردن به دردی که این مرگ برای عزیزانش به جا میگذاشت، کمک کرد که جلوی خودش رو بگیره.
آندریا (Andrea)، دوست دختر مت، توی این مدت کنارش بود و حسابی هم نگرانش شده بود. پس اصرار کرد که حتما پیش یک دکتر برن و این دکتر هم برای قرصهای آرامبخش تجویز کرد. این قرصها خیلی فایده نداشتن. اما حداقل باعث شدن مت برای مدتی نسبت به درد بیحس بشه. به لطف همین قرصها بود که مت تونست به کشور خودش یعنی انگلیس برگرده. جایی که پدر و مادرش با اضطراب منتظرش بودن.
برای یکی که از بیرون ماجرا رو نگاه میکرد، احتمالاً زندگی مت خیلی آروم به نظر میومد. روی یک مبل دراز میکشید، روزنامه میخوند و آشپزی میکرد. توی ذهن مت اما... آشوبی به پا بود. ذهنش درست وسط یک ترکیب سمی از افسردگی و اضطراب گیر کرده بود. افسردگی ذهنش رو پر از افکار تاریک و مسموم میکرد، بهش احساس بیارزش بودن میداد و امیدش رو از بین میبرد. از اون طرف اضطراب باعث میشد مدام حملههای عصبی بهش دست بده.
حتی اینکه بخواد تا سر خیابون هم بره، براش بیش از حد سخت بود. مت گهگاه برای مقابله با ترسی که داشت، برای خودش یک هدف ساده میذاشت. میگفت میرم بیرون یک شیشه شیر میخرم. اما به محض اینکه پای خودش رو از خونه بیرون میذاشت، نفسهاش تند میشد. توهم میزد که شیاطین دارن نگاهش میکنن یا احساس میکرد که قراره یک اتفاق خیلی بد بیافته.
اگر هم به این احساسات غلبه میکرد، شروع به قدم زدن میکرد و وارد مغازه میشد، باز اضطراب بدتر از قبل به سراغش میومد. دیدن کلی محصول و کالای مختلف با برچسبهای رنگی و متنوع، براش مثل یک کابوس بود. انقدر گیجش میکرد که باید کلی زور میزد تا شیشه شیر رو بین این همه جنس تشخیص بده. و بدتر اینکه کابوس اینجا تموم نمیشد. بعد از این باید با یک صندوقدار ارتباط برقرار میکرد و تظاهر میکرد که حالش کاملاً خوبه.
آیا واقعا اضطراب و افسردگی شدید میتونه ناگهان مثل یک صاعقه بزنه وسط زندگی ما؟
ظاهرا که اینجور بود. مثل این میموند که یکی رفته باشه داخل مغزش، یک دکمه رو زده باشه و ناگهان همهچیز از کار افتاده باشه. اما این واقعیت ماجرا نبود. مت میگه بعداً که درست به گذشته نگاه کرد، فهمید که اضطراب خیلی قبلتر از این حملههای عصبی به سراغش اومده بوده.
اولین خاطره مت از اضطراب، مربوط میشه به 10 سالگیش. تصویری توی ذهنش هست از شبی که بابا مامانش برای شام بیرون رفتن، اون هم نشسته توی خونه، با اضطراب منتظره که برگردن و مدام بدترین فکرها سراغش میان. نکنه تصادف کرده باشن؟ نکنه سگهای وحشی بهشون حمله کرده باشن؟ واقعاً از وقتایی که پدر و مادرش شب ها بیرون میرفتن، متنفر بود.
هر چقدر مت بزرگتر شد، ترسش از تنهایی هم بدتر شد. مثلاً وقتی که 13 سالش بود، مدرسه براشون یک اردو برگذار کرد. همه بچهها با هم به یک مزرعه رفتن و شب رو توی انبار کاه گذروندن. این وضعیت انقدر مت رو مضطرب کرده بود که شب توی خواب شروع به فریاد زدن کرد، بلند شد رفت کنار پنجره و با مشت شیشهاش رو شکست.
حتی وقتی که به دانشگاه هم رفت، اضطراب همچنان باهاش باقی مونده بود. درسته که الان دیگه به کمک الکل کمی کنترلش میکرد. اما وقتی قرار میشد یک ارائه 20 دققهای در مورد تاثیر کوبیسم در تاریخ هنر بده، اینجا بود که دیگه حتی چندین و چند پیک نوشیدنی هم فایده نداشت و اضطراب کار خودش رو میکرد. مت از ترسِ خودش دقیقاً قبل شروع کلاس به دستشویی پناه میبرد و با انگشتای لرزان نوشتههایی که آماده کرده بود رو بالا پایین میکرد.
در نهایت همین فشار وحشتناک هم کار خودش رو کرد. مت برای اولین بار از واقعیت فاصله گرفت. احساس کرد که کاملاً از بدن خودش جدا شده، انگار که داره از بیرون خودش رو تماشا میکنه. این واکنش طبیعی ذهن ما به اضطراب زیاده. شاید این اتفاق در ظاهر خوب باشه و کمک کنه استرس خودمون رو کنترل کنیم. اما باعث میشه از خودمون فاصله بگیریم و زندگی رو درست تجربه نکنیم.
البته، راحته که بعد یک اتفاق مثل حمله عصبی، به گذشته خودت نگاه کنی و بفهمی نشونههای این حمله خیلی قبلتر از خودش نمایان شده بودن. اما توی خود اون لحظهای که با یک نشونه روبرو میشی، احتمالاً اهمیتش رو درک نمیکنی. تمام اتفاقهایی که تا اینجا گفتیم، در زمان خودشون برای مت کاملاً طبیعی بودن. اصلاً حس نمیکرد که اتفاق خیلی عجیبی داره براش میافته. برای ما هم احتمالاً طبیعی باشن. همه ما اضطراب رو توی زندگی تجربه میکنیم. اما لزوماً این اضطرابها باعث یک حمله عصبی و فلجکننده نمیشن.
اصلاً چی میشه که اضطرابها تبدیل به فروپاشی تمام عیار آدم میشن؟ مت معتقده که اضطرابش به این دلیل بدتر شد که همش تلاش میکرد سرکوبش کنه. دلیلش هم این بود که میخواست اطرافیان قبولش کنن. پس فکر میکرده لازمه این اضطراب رو مخفی کنه و الکل توی این کار بهش کمک میکرد.
علم پزشکی تونسته برای بیماریهایی درمان پیدا کنه، که همین یکی دو دهه پیش فکر میکردیم درمانی ندارن
بیماری ایدز الان دیگه حکم مرگ قطعی رو نداره. زایمان هم میتونه خیلی راحتتر انجام بشه. خلاصه ما دیگه عادت کردیم که علم بیاد و جواب تمام مشکلات ما رو پیدا کنه.
اما متاسفانه، تحقیقات علمی هنوز در مورد افسردگی خیلی به قطعیت نرسیدن. چی باعث افسردگی میشه؟ چطور میشه درمانش کرد؟ واقعاً جواب مشخص نیست. کلی نظریه در این مورد وجود داره که با هم جور در نمیان.
تا مدتها، دانشمندها فکر میکردن که افسردگی به دلیل عدم تعادل شیمیایی توی مغز ما اتفاق میافته. میگفتن که دلیل افسردگی اینه که سطح سروتونین مغز کاهش پیدا میکنه. سروتونین یک انتقالدهنده عصبی هست که دانشمندها معتقدن کارش مدیریت حس و حال ما هست. همین تصور بوده که یک بازار 6 میلیارد دلاری از داروهای ضدافسردگی ایجاد کرده.
اما قضیه به همین سادگی نیست. شاید این داروها تونسته باشن به آدمهای زیادی کمک کنن. اما کلی آدم دیگه هم هستن که این داروها هیچ کمکی بهشون نکردن. حتی کسایی هم هستن که وقتی به سراغ داروهای دیگه رفتن، داروهایی که روی بخش دیگهای از فعل و انفعالات مغز تاثیر میگذارن، بیشتر براشون موثر بوده.
یک سری از دانشمندهای دیگه هستن که باور دارن سطح سروتونین هیچ ربطی به افسردگی نداره. این دسته میگن که افسردگی به خاطر درست عمل نکردن یک بخش از مغز به اسم «نوکلئوس آکامبنس» (Nucleus Accumbens) اتفاق میافته. یک بخش کوچیک در وسط مغز که حدس میزنیم مسئول دو حس لذت و اعتیاد باشه.
انتقادی که به هر دوی این نظریهها وارده، اینه که مغز رو جدا از بدن میبینن. فقط کافیه به برخی از علائم افسردگی و اضطراب نگاه کنیم تا بفهمیم این دو تا اصلا از هم جدا نیستن. خیلی از علائم نویسنده، یعنی مت هاگ، فیزیکی بودن. اضطراب خودش رو به شکلهای مختلف نشون میداد. مثلاً حس سوزن سوزن شدن روی پوست یا نفس نفس زدن مت. افسردگی یک درد فیزیکی بود که روی قفسه سینه مت سنگینی میکرد.
اگر باز هم به کاوش خودمون ادامه بدیم، با یک واقعیت دیگه هم روبرو میشیم. اینکه بدنهای ما از جهان اطراف هم جدا نیستن. یک روانشناس تکاملی به اسم جاناتان راتنبرگ (Johnathan Rottenberg) معتقده که محیط جامعۀ ما هم به اندازه مواد شیمیایی داخل ذهنمون، روی سلامت روانی ما تاثیر داره.
همه اینها رو گفتیم که بفهمید شناسایی ریشۀ افسردگی واقعا کار سختیه. هیچ راهکاری وجود نداره که برای همه آدمها جواب بده. خبری هم از یک داروی جادویی نیست که افسردگی رو یک شبه خوب کنه. اما شما هم میتونید مثل نویسنده کتاب، راه خروج از دنیای تاریک افسردگی رو پیدا کنید. اما قبلش لازمه که پیچیدگی ذاتی این وضعیت رو قبول کنید و حاضر باشید وقت بگذارید و به دنبال ابزارهای مناسب بگردید.
اگر پای شما بشکنه، میرید گچش میگیرید
آدمهای دیگه هم با دیدن این گچ، سریع متوجه موضوع میشن و به شما کمک میکنن. وقتی سوار اتوبوس میشید، غریبهها صندلی خودشون رو به شما میدن و دوستهای شما میرن خریداتون رو انجام میدن. درسته که این وضعیت راحت نیست، اما حداقل دیگران حواسشون به شما هست.
افسردگی و اضطراب اما ماجراشون فرق میکنه. نه تنها کنار اومدن باهاشون سخته. بلکه نامرئی هم هستن. وقتی که مت دچار حمله عصبی میشده، از بیرون که نگاه میکردی، فقط به نظرت میومد که یکم کند شده و انگار حواسش پرته. حالا اگر خیلی آدم حواسجمعی بودی، شاید این هم میفهمیدی که مردمک چشمهاش بزرگ شده. اما هیچکی درست نمیفهمید که درونش چی میگذره.
مت توی یکی از بدترین روزهایی که بعد از فروپاشی ذهنش داشت، ناگهان توی اتاق پدر و مادرش میزنه زیر گریه. پدرش که صدا رو میشنوه، میاد توی اتاق و محکم بغلش میکنه. برای یک لحظه مت احساس آرامش و راحتی میکنه. اما بعد پدرش زمزمه میکنه که «خودت رو جمع و جور کن.»
البته که پدر مت فقط قصد کمک کردن داشته. واقعاً هم میخواسته که حال پسرش خوب بشه. اما اینکه از یک آدم افسرده بخوای خودش رو جمع و جور کنه، واقعاً شدنی نیست. اینجا مت احساس میکنه که ذهنش داره از هم میپاشه. کنترل کافی هم برای جلوگیری از این احساس نداشته. مت نیاز داشته آدمها بهش اجازه بدن خودش رو خالی کنه و ازش حمایت کنن، نه اینکه بهش بگن خودش رو جمع و جور کنه.
متاسفانه توی جامعه ما، به مردها فضای کافی برای صحبت درباره احساساتشون داده نمیشه. و این موضوع میتونه عواقب وحشتناکی به بار بیاره. درسته که زنها دو برابر بیشتر از مردها دچار افسردگی میشن، اما احتمال اینکه مردها توی این حالت دست به خودکشی بزنن بیشتره. توی بریتانیا، مردها سه برابر بیشتر از زنها دست به خودکشی میزنن. توی یونان، وضع از این هم خرابتره. مردها 6 برابر بیشتر از زنها خودکشی میکنن.
این آمار واقعاً نگرانکننده است. ظاهرا خیلی از مردها باور دارن که خودکشی تنها راه خلاص شدن از وضعشونه. مت معتقده که تا وقتی ما یاد نگیریم درباره افسردگی صحبت کنیم، اوضاع قرار نیست عوض بشه. برای خودش 10 سال طول کشید تا بتونه راحت با همه در مورد اتفاقی که افتاده صحبت کنه. اما توی این مدت همیشه با آندریا میتونسته صحبت کنه و باور داره که همین زندگیش رو نجات داده.
صحبت درباره افسردگی و اضطراب نباید برای ما مثل یک لکۀ ننگ باشه. درست مثل صحبت درباره یک پای شکسته میمونه. ما باید بفهمیم که این مشکلات کاملاً طبیعی هستن و نباید ازشون خجالت بکشیم. واقعاً هر کسی ممکنه دچارشون بشه، پس نباید خودمون رو به خاطرشون قضاوت کنیم. وقتی هم با کسی روبرو میشیم که دچار افسردگی و اضطرابه، باید ازش حمایت کنیم و حواسمون بهش باشه.
فرض کنیم که شما با یک دوست خوبتون دور یک میز نشستید و دارید سعی میکنید چیزی رو براش توضیح بدید
شما دهن خودتون رو باز میکنید و کلمات رو شکل میدید. اما دوست شما حرفتون رو نمیفهمه. شما دوباره و دوباره تلاش میکنید. اما انگار که فقط یک مشت صدای بیمعنی تولید میکنید، چون دوست شما فقط با بهت و سردرگمی بهتون خیره شده.
این حسی بود که نویسندۀ کتاب بعد از بحران روحی خودش داشت. احساس میکرد که اصلاً نمیتونه برای خانواده و دوستاش حسش رو توضیح بده. جهانِ این آدمها انقدر با جهان خودش فرق داشت که انگار بخواد درباره زمین برای فضاییها توضیح بده. بدتر اینکه خودش هم درست نمیتونست این تجربه رو در قالب کلمات بیان کنه. انقدر توی منجلاب افسردگی و اضطراب گیر کرده بود که اصلاً نمیتونست دید درستی نسبت به وضعیتش داشته باشه.
وسط این همه فشار بود که یک طناب نجات پیدا کرد: یعنی کتاب. کتاب خوندن معمولاً به عنوان راهی برای فرار از واقعیت دیده میشه. اما برای مت دقیقاً برعکس بود. کتابها راهی بودن تا خودش رو دوباره پیدا کنه.
وقتی که کتاب «ناطور دشت» رو میخوند و با بدبینی شخصیت اصلی کتاب یعنی هولدن کالفیلد روبرو میشد، یا وقتی که کتاب بیگانۀ کامو رو میخوند و قهرمان جدا افتادۀ اون رو میدید، برای اولین بار کمتر حس تنهایی میکرد. براش مشخص بود که نویسندۀ این کتابها خوب میدونن جدا افتادن از جامعه و درد کشیدن یعنی چی.
زبان ادبی میتونه عجیب باشه. نویسندهها ممکنه برای ضرورت شعری به دنیا رنگ و بوی متفاوتی بدن. اما همین زبان بود که به مت کمک میکرد تجربههای خودش رو درک کنه. هر چی نباشه، نگاه مت به دنیا الان خیلی با نگاه آدمهای «عادی» فرق داشت. زبان شاعرانه راهی بود برای اینکه بتونه تجربه خودش رو به خودش توضیح بده.
کتابها کار دیگهای هم برای مت کردن: بهش اجازه دادن که حس هدف داشتن رو تجربه کنه. درسته که زندگی خودش الان مسیرش رو گم کرده بود و معلوم نبود چه اتفاقی قراره براش بیافته. اما قهرمانهای کتابها یک زندگی هیجانانگیز و پر حادثه داشتن. اونا به سرزمینهای دور سفر میکردن، به جنگ میرفتن و عشقهای زیبا رو تجربه میکردن. افسردگی عمیق مت باعث شده بود حس کنه آینده نداره، پس وقتی درباره آدمهایی میخوند که آینده داشتن، احساس آرامش میکرد.
مت چهارده سال بعد از بحران روحی خودش، بالاخره کلمات مناسب رو برای توضیح اضطراب و افسردگیاش پیدا کرد. کلماتی که تبدیل به این کتاب شدن. کتابی که خودش تبدیل شده به یک راهنما که دیگران میتونن برای نجات از افسردگی ازش استفاده کنن. کتابی که در واقع مدرکی هست از اینکه آدمهای افسرده هم میتونن آیندۀ روشنی داشته باشن، حتی اگر این آینده رو توی لحظات تاریک افسردگی نبینن.
چند ماه بعد از ماجرای بحران روانی، یک روز مت از خواب بیدار شد و خیلی عادی به روزی که در پیش داشت فکر کرد
در کمال ناباوری متوجه شد که این افکار باعث نشده احساس اضطراب کنه. فکرهاش کاملاً خنثی بودن. این اولین بار بود که در طول این ماهها، احساس آرامش میکرد.
چند روز بعد، متوجه شد که داره از گرمای تابش خورشید روی صورت خودش لذت میبره. این هم یک تجربه جدید بود. مدتها بود که نتونسته بود هیچ لذتی رو تجربه کنه. این لحظات کوتاه آرامش و خوشی باعث شدن کمی امیدوار بشه. انگار نشونههای کوچیک اما امیدبخشی بودن درباره اینکه قراره کمکم حالش بهتر بشه.
ولی مساله اینجا بود که این لحظات خیلی خیلی کم بودن و همین دوباره تبدیل به بهونهای برای افکار تاریک شد. مت همش نگران بود که افسردگی و اضطراب باعث بشه عقلش رو کامل از دست بده. اسم این حالت «فرا اضطرابه». یعنی ما از نگران بودن خودمون هم نگران میشیم. فرا اضطراب میتونه آدمها رو توی یک دور باطل گیر بندازه. برای مت هم همینطور شد. حداقل تا وقتی که راهی پیدا کرد تا از همین فرا اضطراب برای بهتر شدن حال خودش استفاده کنه.
مت از تنها بودن، بیرون رفتن یا ارتباط با بقیه آدمها واقعاً وحشت داشت. به مرور زمان، دنیاش داشت کوچیک و کوچیکتر میشد.
تقریباً 4 سال بعد از شروع بحران بود که دوستدخترش، آندریا، با یک هدیه تولد متفاوت غافلگیرش کرد: یک سفر به پاریس. حتی فکر به این موضوع هم حسابی مت رو میترسوند. وقتی تو با راه رفتن توی خیابون هم دچار حمله عصبی میشی، چطور قراره به یک کشور دیگه سفر کنی؟
اما بعد به این فکر کرد که نرفتنش چه معنایی میتونه داشته باشه. یک صدای وحشتزده بهش گفت که اگر به این سفر نره، یعنی قبول کرده که یک آدم روانیه. پس، از ترس اینکه یک فروپاشی کامل ذهنی رو تجربه کنه، تصمیم گرفت با ترس خودش از فضاهای عمومی روبرو بشه و به این سفر بره.
درسته که در تمام طول مدت سفرش، احساس اضطراب میکرد. اما اینبار دچار حملۀ عصبی نشد. بهتر از چیزی که فکرش رو میکرد، از پس این سفر بر اومد. و بودن توی یک جای جدید، کمک کرد که از یک زاویه جدید به زندگیش نگاه کنه. واقعاً باعث شد که جهانش بزرگتر بشه و بهش اجازه داد که فکرهای خودش رو یکم کمتر جدی بگیره.
روبرو شدن مت با ترسهاش، باعث شد کم کم بفهمه که باورهاش لزوماً درست نبودن. اشکالی نداشت اگر توی یک مغازه از خودش رفتار عجیبی نشون میداد. دنیا اینجوری تموم نمیشد. چیزی نمیشد اگر وسط یک قطار بهش حمله عصبی دست میداد. هیچکی قرار نبود دربارهاش فکر عجیب غریبی کنه. کم کم داشت میفهمید که واقعاً خیلی سرسختتر از چیزی هست که فکر میکرده.
احتمالاً براتون عجیب باشه وقتی بفهمید که حتی آبراهام لینکلن هم توی زندگیش دچار افسردگی شده
وینستون چرچیل هم همینطور. هر دوی این آدمها به شدت جاهطلب بودن و کارهای بزرگی کردن. با اینحال توی بخشهای زیادی از زندگیشون، دچار اضطراب و افسردگی بودن.
بعضیها دوست دارن اینجوری بگن که این آدمها، با وجود افسردگی خودشون، تونستن کارهای بزرگی کنن. اما میشه یک جور دیگه هم قضیه رو دید. شاید همین افسردگی و اضطراب باعث شده که این آدمها بتونن کارهای بزرگ کنن.
حالا شاید این حرف به نظرتون متناقض بیاد. ما این همه وقت گذاشتیم که بگیم افسردگی باعث میشه فلج بشید و ذهنتون پر از افکار منفی بشه. آخه همچین چیزی چطور میتونه به یه آدم توی ادارۀ کشور کمک کنه؟
افسردگی شما رو به شدت نسبت به زجر و درد زندگی آگاه میکنه. شاید همدردی عمیق لینکلن با بردههای سیاهپوست، به لطف همین تجربه افسردگی ایجاد شده. چرچیل هم یکی از اولین رهبران اروپا بود که خطر نازیها رو حس کرد. واقعاً احتمالش هست که شناخت جنبههای تاریکتر زندگی بهش درکی رو داده باشه که بقیه رهبرها نداشتن.
تجربۀ افسردگی و اضطراب میتونه شما رو پوست-نازک کنه و همین باعث میشه همیشه حواستون به دنیای اطراف باشه. این موضوع فقط برای سیاستمدارها مفید نیست. خیلی از نویسندههای بزرگ هم تونستن درک حساس خودشون از دنیا رو تبدیل به هنر کنن. اگر نقاشی معروف جیغ اثر ادوارد مانچ (Edvard Munch) خلق شده، به خاطر اینه که این نقاش موقع پیاده روی در غروب خورشید، ناگهان دچار حمله عصبی میشه.
مت تا مدتها در مقابل عمقِ احساسات خودش مقاومت میکرد. از اینکه انقدر حساس باشه و انقدر راحت گریه کنه، متنفر بود. اما بعد از حمله عصبی، کم کم یاد گرفت با این پوست-نازک بودن خودش کنار بیاد. درسته که حساسیت بالاش اذیتش میکرد، اما همین حساسیت هم بود که کمک کرد تبدیل به یک نویسنده بشه. همین حساسیت بود که باعث شد بتونه انقدر کامل توی لحظۀ حال زندگی کنه و از بودنش لذت ببره.
پوست-نازک بودن مت باعث میشد احساسات خیلی روش اثر بذارن. در طول بحرانش، این احساسات اغلب منفی بودن. اما بعدها تونست احساسات شدیدا مثبتی هم تجربه کنه. احساساتی مثل یک شادی عمیق موقع بازی کردن با بچهها، یا اشک ریختن موقع خوندن یک کتاب خوب.
در واقع اینکه مت اضطراب و افسردگی رو تجربه کرده، باعث شده که از لحظات زندگی سرسری نگذره. نه از خوبیها، نه از بدیهاش – نه از تاریکیهاش، نه از روشناییهاش.
اغلب مردم فکر میکنن که مسیر بهبودی یک مسیر خطیه
شما قراره خیلی آروم از استرس ذهنی به سمت سلامت ذهنی حرکت کنید و در نهایت خوب بشید.
اما واقعیت خیلی در هم بر هم تره. 14 سال بعد از حمله عصبی ، مت دیگه از خیر درمان کامل گذشت. چون فهمید که قراره مدام حس و حالش بالا و پایین بشه و خوب و بد رو تجربه کنه. قرار نیست که همیشۀ خدا حالش خوب باشه. اما اینم فهمیده که استرس و اضطراب گذراست. و اینکه زندگی میتونه خیلی غنیتر و لذتبخشتر از اون چیزی باشه که توی تاریکترین لحظات زندگیش فکر میکرده.
مت به جای اینکه دنبال یک درمان جادویی بره، روزانه از یک سری ابزار استفاده میکنه تا حال خودش رو بهتر کنه. بعضی از این ابزارها خیلی سادهان. مثلاً اینکه غذای سالم بخوری، به اندازۀ کافی بخوابی و لباسهای تمیز بپوشی.
مت میدونه که وقتی حواس به بدنش هست، ذهنش هم احساس خوبی داره. پس هر روز صبح برای دویدن بیرون میره. و بعد از یک دوی طولانی چی میشه؟ دیگه نفسش بالا نمیاد، حسابی عرق کرده و مهم تر اینکه خیلی احساس آرامش بیشتری داره.
مت برای اینکه ذهن مضطرب خودش رو آروم کنه، شروع کرده به تمرین یوگا و مدیتیشن. چون وقتی که حرکات بدن و تنفسش رو آروم میکنه، افکارش هم آروم میشن.
زمانی هم که توی شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام و توئیتر میگذرونه رو محدود کرده. به جاش، سعی میکنه وقت بیشتری رو با کسایی بگذرونه که دوستشون داره. یعنی با آندریا که الان باهاش ازدواج کرده و دو تا بچهای که دارن.
البته مت هنوز هم بزرگترین اعتیاد خودش رو هم حفظ کرده: یعنی مطالعه کردن. مطالعه و سفر دو تا چیزی هست که بهش اجازه میده از ذهن خودش بیرون بیاد و بره توی ذهن آدمهای دیگه. مهارتی که توی نویسندگی هم حسابی کمکش کرده.
اما احتمالاً مهمتر از همه اینها، اینه که مت نسبت به خودش خیلی صبور و بخشنده است. یک بار توی یک مهمونی که کلی نویسنده دیگه هم توی اون حضور داشتن، متن دچار یک حمله عصبی میشه و پا به فرار میذاره. اما خیلی خودش رو بابت این موضوع سرزنش نمیکنه. به جاش، خودش رو تحسین میکنه از اینکه اصلاً جرات رفتن به این مهمونی رو داشته، یعنی کاری که در گذشته از نظرش کاملاً غیر ممکن بوده.
درسته که یک درمان قطعی و یکسان برای افسردگی تمام آدمها وجود نداره. اما مت تونسته راهکارهایی پیدا کنه که زندگی رو با وجود اضطراب و افسردگی براش راحتتر کردن و دلایل زیادی هم برای زنده موندن کشف کرده.
بذارید صحبتمون رو با یک پیشنهاد عملی از دل کتاب تموم کنیم:
دنبال چیزایی باشید که باعث میشن شما حالتون بهتر بشه. هر آدمی از چیزای متفاوتی خوشحال یا ناراحت میشه. یکی ممکنه از رقصیدن وسط جمعیت لذت ببره. یکی هم ممکنه عاشق مدیتیشن و سکوت باشه. پس حتماً یک لیست از کارهایی درست کنید که باعث حال خوبتون میشن و هر روز حداقل یکی از اونها رو انجام بدید.
توی کتابِ گذرانِ زمستانهای زندگی، نویسنده یعنی خانمِ کاترین مِی با لحنی جذاب و درسآموز، راویِ یکی از فصلهای غمبار و پرمشتقتِ زندگیِ شخصیِ خودش شده و اون رو به زمستون تشبیه کرده. پدیدههایی مثلِ حمامِ بخار، شنای آبِ سرد، گرگها و انقلابِ زمستانی، خانمِ می رو به این فکر فرو برد که حیوانات، گیاهان و فرهنگها در طولِ تاریخ چطور تونستن از پسِ تاریکترین ایامِ سال بربیان و حتی رشد کنن.
اگه میخواین بدونین زمستونو چطور میشه سپری کرد، به طبیعت نگاه کنین.
بعد از هر پاییزی، خواه ناخواه زمستونی درکاره، همونطور که بعد از هر بهار تابستون میاد. توی طبیعت، زمستون فصلِ استراحته. توی اون سرما و تاریکی، گیاهان و حیوانات ترجیح میدن انرژیشونو ذخیره کنن، و به استراحت و تجدیدِ قوا بپردازن. ظاهراً فقط انسانها هستن که در برابرِ این مقتضیاتِ زمستون مقاومت میکنن.
توی زندگی هم یه روزای زمستونییی میاد که مثلِ زمستون اجتنابناپذیره، منظورم همون روزای سرد و غمزده و خالی از امیده. بیماریها، مرگِ عزیزان، بیکاری، شکستهای عاطفی و هر چیزی از این دست، همون زمستانهای زندگیِ شخصیِ ماست که مجبوریم تحملشون کنیم.
فصلِ زمستون درسهای زیادی برای تحملِ روزهای تاریکِ زندگی به ما میده. وقتی بینِ مشکلاتِ خودمون با ریتمهای جهانِ طبیعت ارتباط برقرار کنیم، به راهکارهای مؤثری میرسیم که ما رو تا فصلِ بهار سرِ پا نگه میدارن.
توی این خلاصهکتاب منتظرِ جوابِ این چندتا سؤالم باشید:
چرا آمادگی برای روزای زمستونی ضروریه؟
شنای آبِ سرد چطور میتونه آغوشِ ما رو به روی زمستون باز کنه؟
مورچه ها و زنبورهای عسل چه درسی دربارهی دووم آوردن تو زمستون به ما میدن؟
دورههای سختِ زندگی هم درست مثلِ زمستون، طبیعی و اجتنابناپذیرن.
شوهرِ کاترین می، نویسندهی این کتاب، یه هفته قبل از تولدِ 40 سالگیِ نویسنده، از حسِ بیماری شکایت داشت. اولش هیچکدومشون جدی نگرفتنش، ولی در طولِ روز، رفتهرفته بیماریش شدت گرفت.
بعدازظهرِ اون روز، ایشونو به بخشِ اورژانسِ بیمارستان منتقل کردن. دکترا گفتن مشکوک به آپاندیسه. درمانش به صبحِ فردا موکول شد اما در طولِ شب، آپاندیسش ترکید. تا یه هفتهی تمام، زندگیش به مویی بند بود. فرایندِ ریکاوریش هم همونقدر کند و دردناک بود.
ولی برای نویسنده، این تازه شروعِ یه فصلِ سخت و مشقتبار بود.
اون همینجوری هم زندگیش پرافتوخیز بود. همین چند روز پیش بود که روزنهی امیدی برای بیرون اومدن از شغلِ روتینش و گرفتنِ یه شغلِ فرهنگی پیدا کرده بود. یه کم بعد از بیماریِ شوهرش، خودشم با علایمِ بیماری مواجه شد. بعد از چندماه انجامِ آزمایشهای طاقتفرسا و تحملِ علایمِ جانفرسا، مشخص شد که بیماریِ کرون داره، که یه جور سندرومِ ورمِ رودهست. چون کاراییِ قبلو نداشت، هم شغلِ فعلیشو از دست داد و هم امیدِ رسیدن به شغلِ موردِ علاقهشو.
پسرِ 6 سالهش هم، از یه طرف توی درساش به مشکل خورده بود و از طرفی توی مدرسه همکلاسیاش بهش زور میگفتن، و برای همین، تحتِ فشار و آسیبِ روانی قرار داشت. بنابراین نویسنده یه تصمیمِ سخت گرفت و بچهشو از مدرسه بیرون آورد تا خودش بهش درس بده.
بیماری، اضطراب و رنج، زندگیِ خانمِ می رو از حالتِ روتین خارج کرد. اون شروع کرد به استراحت. سرعتشو کند کرد. به خودش فرصت داد تا غم و ناراحتی رو احساس کنه. به دنیای اطرافش توجهِ بیشتری نشون داد. حتی رفتهرفته متوجه شد که از این سبکِ جدیدِ زندگی داره لذت میبره.
اون همیشه به طبیعت و ریتمِ خاصش علاقهمند بود. برای همین، درست در روزهایی که مثلِ زمستون سرد و سخت و غمزده بود، شروع کرد به درس گرفتن از این فصلِ طبیعت. اون متوجه شد که گیاهان و حیوانات، برخلافِ انسانها، در برابرِ زمستون مقاومت نمیکنن. اونا میدونن که زمستون با تابستون خیلی فرق میکنه. برای همین خودشونو با این فصل وفق میدن و به خوابِ زمستونی میرن. اونا بعد از ذخیرهی منابعِ موردِ نیاز، شروع به استراحت و تجدیدِ قوا میکنن. وقتی زمستون تموم میشه، اونا هم با یه تحولِ جدید، به استقبالِ بهار میرن.
اون به این نتیجه رسید که زمستون برای انسانها هم درست مثلِ حیوانات و گیاهان میتونه ضروری باشه.
وقتی زمستون داره از راه میرسه، خودتونو آماده کنید
توی زبانِ فنلاندی یه کلمه هست به اسمِ تالویتلات (talvitelat) که معادلِ دقیقی توی زبانهای دیگه نداره. معنیش میشه آمادهشدنِ فنلاندیها برای زمستون. زمستون توی فنلاند سخت و سریع از راه میرسه، و میتونه فصلِ طولانی و دشواری برای فنلاندیها باشه. برا همین، فنلاندی ها با شنیدنِ صدای اولین قدمهای سرما، خودشونو آماده میکنن. اونا لباسای تابستونیشونو توی گنجه میذارن و ژاکتها و چکمههای زمستونیشونو بیرون میارن. هیزم جمع میکنن. برای ماشیناشون لاستیکهای زمستونی میخرن و از استحکامِ سقفِ خونههاشون مطمئن میشن تا زیرِ بارِ برفهای سنگین پایین نیاد.
بعضی وقتا این آمادهسازیها از همون ماهِ آگوست یعنی اوجِ تابستون شروع میشه.
اگه شما جایی مثلِ فنلاند با اون زمستونای سخت زندگی نمیکنین، ممکنه فکر کنین این آمادهسازیها چندان ضرورتی نداره. ولی حتی توی مناطقِ معتدل هم ایدهی تالویتلات جواب میده.
توی پاییز شروع کنین به آماده کردنِ خودتون. مثلاً میتونین نون و کیک بپزین و توی فریزر نگهداری کنین. یا با شمع و ریسه، گرما رو به خونههاتون بیارین، یا میتونین میوهها و سبزیجاتِ تابستونو ترشی بندازین و نگهداری کنین.
البته اینم بگم که ذخیرهی موادِ غذایی به این معنی نیست که همه چیزو یکجا از آمازون سفارش بدین. نه. هدف اصلاً اینه که خودتون با آگاهی و طمأنینه، کاراتونو انجام بدین و فرصتی برای تأمل و تفکر ایجاد کنین. کارایی مثلِ ورز دادنِ خمیر یا باز کردنِ ریسهها این فرصتو براتون ایجاد میکنه.
ضمناً اینجور کارا که هم نیاز به تلاشِ جسمی دارن هم تمرکزِ ذهنی، باعث میشن تغییراتِ فصلی به زندگیِ روزمرهی ماها برگرده. چون زندگیهای امروزیِ ما دچارِ یه جور بیفصلی شده، به خصوص از نظرِ کاری و استراحت. شغلهای امروزی، ریتمشون هیچ افت و خیزی نداره. کارفرما ازمون انتظار داره با یه ریتمِ مداوم و طاقتفرسا کار کنیم و حتی توی ساعتهای استراحت هم دردسترس باشیم. ولی این فعالیتهای کند و آرامی که گفتیم، میتونه مثلِ یه مراقبهی تأثیرگذار، به شما این سیگنالو بده که زمان، زمانِ آرام گرفتن و استراحته.
البته دقت داشته باشین که آماده شدن برای زمستون به این معنا نیستش که سایهی سرما رو با تیر بزنین. سرما خواصِ درمانی داره، مثلِ یخ روی جای سوختگی. فنلاندیها با اینکه این همه برای اومدنِ زمستون آمادگی کسب میکنن، ولی خودشون با آغوشِ باز زمستانو میپذیرن. یکی از سنتهای محبوبِ زمستونی اینه که بعد از گرفتنِ یه حمامِ بخارِ حسابی، با بدنِ برهنه توی برفها غلت بزنن، یا شیرجه بزنن وسطِ یه دریاچهی یخزده.
پس آمادگی به معنای دوری کردن از زمستون نیست، بلکه به معنای جمعآوریِ منابع برای مواجهه با اونه.
زمستون زمانِ استراحت و تفکره.
برای آدما، سرما و تاریکی مایهی عذابه و انسان با پوشیدنِ لباسای گرم و استفاده از وسایلِ گرمایشی و لامپهای برقی و نورهای مصنوعی، با این دو پدیده مقابله میکنه.
ولی حیواناتی مثلِ موشِ زمستانخواب، در طولِ فصلِ زمستون، توی لونههایی که از خزه و پوستِ درخت ساخته شده، به خواب میرن. بعضی حیواناتِ دیگه مثلِ گورکَنها یا قورباغهها، هرچند خوابِ زمستانیشون این همه طولانی نیست، ولی توی روزای سرد واردِ یه جور حالتِ خمودگی و رِخوت میشن که باعث میشه دمای بدنشون پایین بیاد و ضربانِ قلبشون کند بشه.
برای این جانورا، زمستونِ سرد و تاریک مایهی عذاب نیست، علامتِ استراحته. شاید ما هم باید به این پدیده از همین زاویه نگاه کنیم.
زمستون فرصتیه برای خوابِ بیشتر. هوای سردِ بیرون، خوابِ زیرِ پتو رو وسوسهانگیز میکنه و تاریکیهای سرِ صبح هم جون میده برای موندن تو رختخوابِ گرم و نرمِ خودمون. ولی متأسفانه اغلبِ اوقات ما در برابرِ این حسِ شیرین مقاومت میکنیم. به واسطهی لامپهای برقی و ساعتهای هشدارِ الایدی دار که توی دلِ تاریکی با نورهای مصنوعی روشن میشن و ما رو هوشیار میکنن، دیگه نیازی به تغییرِ الگوی خوابمون توی زمستون نمیبینیم.
ولی همیشه اینجوریا نبوده.
اونطور که یه مورخ به اسمِ ای. راجر اِکِرچ (A. Roger Ekirch) میگه، قبل از انقلابِ صنعتی، ما آدما توی شبهای طولانی و تاریک در دو نوبت میخوابیدیم. یعنی بعد از غروبِ آفتاب میخوابیدیم و توی ساعتهای اولیهی صبح دوباره بیدار میشدیم. دستشویی میرفتیم، زغالها و هیزمهای شومینه رو بررسی میکردیم، با هم حرف میزدیم، و عبادت و تفکر میکردیم. بعد از این وقفه، دوباره میخوابیدیم تا طلوعِ خورشید.
به نظر میرسه که این خوابهای طولانی که با وقفههایی از بیداری همراه بود، هم موافق با ساختارِ زیستی و بدنیِ ماست، و هم برای سلامتیمون مفیده. سالِ 1996 عده ای از دانشمندا خواستن شرایطِ خوابِ زمستانیِ دورانِ ماقبلِ تاریخو شبیهسازی کنن. اونا طیِ یک آزمایش، شرکتکنندهها رو در طولِ شب به مدتِ 14 ساعت از نور محروم کردند. بعد از چند روز، شرکتکنندهها خودبخود وسطِ خواب بیدار میشدند تا بعد از یه وقفه، دوباره بخوابن. جالبیش اینجاست که توی این وقفه، اونا در آرامش و تفکر به سر میبردند.
حالا اگه الگوهای خوابِ اجدادمون رو نادیده بگیریم و در مقابلِ نیازِ طبیعیِ بدنمون به خوابِ بیشتر توی زمستون، مقاومت کنیم، چی رو از دست میدیم؟ معلومه، فرصتِ استراحت رو! غیر از این، خودمونو از عالمِ شیرینِ رؤیا هم محروم کردیم، همونجا که آدم وقتی واردش میشه، از تمامِ نگرانیها و غمها جدا میشه. ضمناً بینِ خواب و بیداری یه حالتِ مراقبه و خلسه به آدم دست میده که هرچی استراحتمون بیشتر باشه، این حالتها بیشتر رخ میده، و ما خودمونو ازش محروم کردیم.
آداب و رسومِ مختلف، نیازِ ما به همبستگی و دورِهمی رو توی روزای تاریک برطرف میکنه.
توی تقویمِ جامعهی سکولارِ غرب به نظرتون چه مناسبتای مهمی وجود داره؟ یکیش عیدِ کریسمسه، یکیشم شبِ سالِ نو. توی تابستونم اکثرِ مردم ترجیح میدن یکی دوهفته مسافرت برن. همین.
حالا اینو مقایسه کنین با تقویمِ قومِ دروئید (Druidic) که هر شیش هفته، یه مراسم دارن که به گذرِ زمان و فصل مربوط میشه. مثلاً اوایلِ ماهِ فوریه مناسبتی دارن به اسمِ ایمبولک (Imbolc) که نشونهی شروعِ بهاره. مناسبتِ بعدیشون آلبان ایلیره (Alban Eilir) که مصادف با اعتدالِ بهاریه، و بعدش هم بلتِین (Beltane) رو دارن، یعنی همون روزِ اولِ ماهِ می.
توی چلهی زمستون، درویدها مراسمِ آلبان آرتان (Alban Arthan) رو دارن که با انقلابِ زمستانی منطبقه و شبیهِ یلدای ایرانیاست، یعنی کوتاهترین روز و طولانیترین شبِ ساله.
در طولِ تاریخ، توی فرهنگها و مذاهبِ مختلف، انقلابِ زمستانی با جشنهای مهمی همراه بوده. مثلاً توی اسکاندیناوی، خیلی از مردم روزِ سَنت لوسی (St. Lucy’s day) رو در اواسطِ دسامبر جشن میگیرن. طبقِ افسانهها، توی روم یه دخترِ جوون به اسمِ لوسی بود که میرفت دیدنِ مسیحیای ستمدیده ای که توی دخمههای شهر مخفی شده بودن، و یه تاج پر از شمع روی سرش میذاشت تا جلوی پاش روشن باشه. توی مراسمِ سَنت لوسی که امروزه برگزار میشه، دخترا هم تاجهای مشابهی میپوشن. این تاجها علاوه بر اینکه یادآورِ داستانِ اصلیِ لوسی هستن، نمادِ گذر از تاریکی به روشنایی هم هستند که با انقلابِ زمستانی شروع میشه.
چه روزِ سنت لوسی، چه شبِ یلدا، چه آلبان آرتان، و چه کریسمس، همهشون بیانگرِ اهمیتِ انقلابِ زمستانی هستند. کلاً تمامِ مراسمی که با مناسبتهای خاصی توی تقویم در ارتباطه، فرصتِ مناسبیه برای ما تا هم گذرِ زمان رو متوجه بشیم و هم کمی درنگ کنیم. مراسمِ تابستانی بیشتر جنبهی جشن و گرامیداشت دارن، ولی مراسمِ زمستانی بیشتر روی همبستگی و همنشینی متمرکزن، و این نشون میده که زمستون فصلِ سخت و بیرحمیه، و اگه میخوایم از پسش بربیایم، باید دست به دستِ هم بدیم و راهی برای روشن کردنِ تاریکیها پیدا کنیم.
نیازی نیست حتماً متعلق به یه قومِ خاص یا حتی مذهبِ خاصی باشید تا توی مراسمِ زمستونی شرکت کنید. گاهی وقتا، مهمترین مراسم اوناییان که شما خودتون اختراعشون میکنین. میتونین زمستونا توی طبیعتِ خلوت، پیادهرویهای دستهجمعی برگزار کنین. یا میتونین خونواده و دوستاتونو دعوت کنین و توی شبای سردِ زمستون، شامو دورِ هم باشین و همه با هم غذا درست کنین و غذا بخورین. نکتهی کلیدی اینه که ارتباطتونو با دنیا حفظ کنین و تاریکترین لحظاتِ سالو به تنهایی نظارهگر نباشین.
گرگها به عنوانِ درندگانِ زمستونی اسمشون بد در رفته.
توی فرهنگِ عامه، گرگها رو معمولاً با زمستون تداعی میکنن، و این تداعی، تداعیِ مثبتی هم نیست. نمونهشو توی ادبیات زیاد داریم. مثلاً توی کتابِ ماجراهای نارنیا اثرِ سی.اس لوئیس (C. S. Lewis) گرگها پیادهنظامهای شرورِ جادوگرِ سفیدن، کسی که با قدرتِ شیطانیش، سرزمینِ نارنیا رو به زمستانِ ابدی فروبرده. یا توی مجموعهکتابِ «نغمهی آتش و یخ»، نوشتهی جورج آر. آر. مارتین (George R. R. Martin) ، داستان با حضورِ پنجتا تولهگرگِ ترسناک شروع میشه. بزرگ شدنِ این گرگها نشونهی شومیه از فرارسیدنِ یه زمستونِ مصیبتبار که قراره کلِ سرزمین رو نابود کنه.
توی اروپای معاصر، گرگها رو بیشتر توی داستانها میبینید تا توی واقعیت. ولی قبلاً اینجوریا نبوده.
در حالِ حاضر، جمعیتِ گرگهای جهان حدودِ 300 هزار قلادهست که حدودِ دوازده هزارتای اونا توی اروپا ول میچرخن. ولی توی دورانِ پیشاصنعتی، گرگها همهجای بریتانیا و قارهی اروپا پراکنده بودن. توی انگلستانِ عهدِ انگلوساکسونها (Anglo-Saxon)، اولین قرصِ کاملِ ماه که توی برجِ ژانویه دیده میشد، به ماهِ گرگ یا Wolf Moon معروف بود، و این زمانی بود که گرگها، به دلیلِ گرسنگی و کمبودِ شکار، به صورتِ گلهای از جنگلها بیرون میومدن تا گاو و گوسفندای روستاها رو شکار کنن.
این رفتارِ اونا باعث شد همه جا منفور باشن. شکارِ گرگ توی قرونِ وسطی یه تفریحِ رایج بود. حتی مستأجرها به جای کرایهخونه، میتونستن پوستِ گرگ به صاحبخونهشون بدن. یکی از جریمههایی که افرادِ مجرم باید پرداخت میکردن، زبونِ بریدهی گرگها بود. تا اینکه بالاخره سالِ 1272، شاه ادوارد دستور داد گرگهای انگلستان رو قلعوقمع کنن، جوری که تا سالِ 1509، نسلِ گرگهای انگلستان تقریباً منقرض شد.
با این حال، همچنان گرگ نمادِ زمستان و درندهخویی و حریص بودنه. البته این کلیشه که گرگها ذاتاً وحشی و پستفطرتن غلطه. اونا برای خونوادهشون به شدت فداکارن و همیشه با خانوادهشون زندگی و سفر میکنن. گرگها عاشقِ همسر و بچههاشونن. و معمولاً فقط زمانی به دامها حمله میکنن که غذا به شدت کمیاب باشه.
پس چی باعث میشه ما از گرگها بترسیم؟ یه طبیعیدان به اسمِ بری لوپز (Barry Lopez) متوجه شد که گرگها همیشه یا در حالِ ریاضتن یا در حالِ ضیافت. برای همینه که بیشتر از حدِ نیازشون میکُشن و تلف میکنن، چون همیشه به قحطیِ بعدی نظر دارن.
به جز گرگ، فقط "یه" حیوونِ دیگه هست که بیشتر از نیازش میکُشه: انسان!
ماها تصور میکنیم که پول خرج کردن خواستههامونو برطرف میکنه، و وقتی برطرف نمیشن، پولِ بیشتری خرج میکنیم. تأثیری که ما روی محیطِ زیستمون گذاشتیم، به معنای واقعی فاجعه بوده.
شاید تنفرِ ما از گرگها ریشه در این حقیقت داشته باشه که ما بازتابِ حرص و طمعِ خودمونو توی اونها میبینیم. به جای اینکه تمامِ زمستونو توی ترس از گرگها سپری کنیم، میتونیم این بار با گرگِ درونِ خودمون روبهرو بشیم.
آبوهوای سرد و سخت به نفعِ ماست.
برف، با اینکه زیباست، ولی از نظرِ خیلیا مایهی زحمته. و وقتی روی هم انباشته میشه کلِ سیستمو به هم میزنه، البته بگذریم از اینکه توی خیلی از نقاطِ دنیا دیگه به ندرت شاهدِ انباشته شدنِ برف هستیم. بهرحال، توی دنیایی که تقریباً همهی کارها با یک کلیکِ سادهی موس یا کشیدنِ کارت انجام میشه، مواجهه با آبوهوایی که همه چیزو تعطیل میکنه بهمون احساسِ ناتوانی میده.
برفِ سنگین میتونه راهها رو ببنده، جلوی ترددِ قطارها رو بگیره، و راهِ ارتباطیِ روستاها رو با دنیای خارج مسدود کنه. ولی از طرفی، همین برف باعث میشه حتی افرادِ عبوس و بزرگسال هم کودکِ درونشون زنده بشه؛ شاید دلیلش این باشه که برف ما رو به آرامش و کُندی و توجهِ بیشتر به اطرافمون وادار میکنه. یه چیزی توی برف هست که حتی آدمبزرگا رو هم وسوسه میکنه روی برفا دراز بکشن، شکل بکشن و آدمبرفی بسازن.
سرمای شدیدِ دریاها و دریاچهها هم مثلِ برف، به ما درسِ کندی و آهستگی میدن. خیلی از ماها شنا توی دریا و آببازی توی دریاچهها رو مخصوصِ روزای تابستون میدونیم. توی زمستون، سرمای منجمدکنندهی این آبها ما رو فراری میده. ولی شنا توی آبای سرد هم یه جور فعالیته که نباید از ارزشش غافل شد.
فوایدِ جسمیِ زیادی برای شنا در آبِ سرد ذکر شده. غوطه خوردن توی آبِ سرد دوپامینِ بدنِ ما رو 25 درصد افزایش میده، و همونطور که میدونیم، دوپامین هورمونِ لذته. تحقیقاتی که سالِ 2000 انجام شد نشون داد که شنای آبِ سرد تنشها و خستگیها رو به اندازهی قابلِ توجهی کاهش میده و روحیهمونو عوض میکنه.
به علاوه، کسایی که توی آبِ سرد شنا میکنن میگن در حینِ شنا شدیداً احساسِ حضور در لحظهی حال و آگاهی میکنن. توی آب، حسرتها و نگرانیهایی که دربارهی آینده دارن از بین میره؛ چون دمای شدیداً پایین ما رو مجبور میکنه روی لحظهی حال توجه کنیم و فقط بر تأثیرِ سرما روی بدن متمرکز بشیم. از این نظر، شنای آبِ سرد یه تمرینِ خوب برای ذهنآگاهیه، ضمنِ اینکه مقاومت و استقامتِ انسانو افزایش میده، چون خودِ این کار یه فعالیتِ استقامتیه. بنابراین، شنای مداوم توی آبِ سرد اعتماد به نفسِ ما رو بالا میبره و باعث میشه خودمونو آدمِ مقاومی بدونیم.
کُند بودن، شوخ و شنگ بودن، آگاه بودن و مقاوم بودن نه تنها زحمت نیست، بلکه رحمتیه که آبوهوای سختِ زمستون برای ما به ارمغان میاره تا بدونیم همچین قابلیتهایی هم توی خودمون داریم.
زمستون ما رو اجتماعی میکنه.
اِزوپ (Aesop)، داستانسرای معروفِ یونانِ باستان، توی یکی از حکایتهاش، داستانِ مورچه و ملخ رو نقل میکنه. ملخ، تنبله و عاشقِ فصلِ تابستون و روزای آفتابیه. از طرفی، مورچه توی تابستون سخت تلاش میکنه تا برای زمستون دونه و آذوقه جمعآوری کنه.
وقتی روزای سرد از راه میرسن، ملخ که هیچی برای خوردن نداشته، به ناچار از مورچه میخواد از غذاهاش به اونم بده. ولی مورچه با تمسخر بهش میگه: ملخی که توی تابستون کار نمیکنه، لیاقتِ زنده موندن توی زمستونو نداره.
پندی که ازوپ میخواد به ما بده اینه که ما هم مورچهی آیندهنگر رو الگوی خودمون قرار بدیم. اما این داستان هرچی باشه، یه داستانِ خشنه. توی بعضی از فصلهای زندگیمون، ما هم خواه ناخواه مثلِ ملخ رفتار میکنیم و به خوشی و راحتطلبی میگذرونیم و فکرِ فردا رو نمیکنیم. یه وقتایی هم با اینکه خیلی دلمون میخواد پسانداز کنیم، ولی چیزی نداریم که پسانداز کنیم.
ولی وقتی متوجه باشیم که همهی ما یه ملخِ درون توی خودمون داریم، میتونیم از مورچه هم درس بگیریم. مورچهها زندگیشون بر اساسِ همکاری پیش میره و با هم یه اجتماعِ بزرگ رو تشکیل میدن. زنبورهای عسل هم همینن.
زنبورهای عسل به خصوص توی تابستون خیلی آفتابی میشن، چون میخوان شهدِ گلها رو جمع کنن. ولی بخشِ عمدهی کارشون آمادهسازی برای زمستونه، که از اکتبر تا آوریل طول میکشه و توی کندوهاشون انجام میشه. شهدی که از گلها جمعآوری کردهن، با یه آنزیم که داخلِ شکمشون ترشح میشه ترکیب میشه و به شکلِ عسل توی شبکههای شیشضلعیِ کندو ذخیره میشه. حالا اگه یه زنبور با شکمِ پر از شهد به کندو برگرده و ببینه هیچ حفرهی خالییی توی این شبکهها باقی نمونده، یه واکنشِ شیمیایی توی بدنش اتفاق میفته که باعث میشه شهد تبدیل به موم بشه و از این موم برای ساختِ شبکههای بیشتر استفاده کنه.
وقتی زنبورها حسابی برای زمستونشون عسل ذخیره کردن، حالا وقتِ اونه که خودشونو گرم کنن. برای این کار، بالهاشونو از قسمتِ ماهیچه جدا میکنن، چفتِ هم میرن و اون ماهیچهها رو به کار میگیرن تا دمای بدنشون بالابره. وقتی زنبورهای گرمکننده که وسطِ جمعن، خسته شدن، جاشونو با زنبورهای دیگه عوض میکنن. اینجوری، حتی توی سوزناکترین سرماها هم این حشراتِ خونسرد توی کندوهاشون در دمای 35 درجهی سانتیگراد زندگی میکنن.
یه زیستشناس به اسمِ ای. اُ. ویلسون (E. O. Wilson) زنبورها و مورچه ها رو جزءِ موجوداتِ فرا-اجتماعی میدونه که نوعِ پیشرفتهای از همکاری رو برای رسیدن به یک هدفِ مشترک از خودشون نشون میدن. به عقیدهی ویلسون، انسانها هم ذاتاً فرا-اجتماعیان، ولی مجموعهای از عواملِ سیاسی و اقتصادی باعث شده از ذاتِ خودشون فاصله بگیرن.
بزرگترین درسی که میتونیم از این موردِ اخیر بگیریم اینه که ما انسانها هم میتونیم توی زمستونهای سرد و سخت زندگیمون، به شرطِ همکاری با هم، دووم بیاریم.
برای تحملِ زمستونهای زندگیِ شخصیمون باید از طبیعت درس بگیریم
نویسندهی این کتاب بعد از اینکه دربارهی فصلِ زمستون توی طبیعت تحقیق کرد و یاد گرفت که چطور فرهنگهای مختلف و جاندارانِ گوناگون خودشونو با این فصل وفق میدن، برای دستوپنجه نرم کردن با دورانِ سخت و تاریکِ زندگیِ شخصیش هم به یه رویکردِ جدید رسید.
بیماری، تغییرِ شغل، و تنشهای خانوادگی، اونو به این نتیجه رسوند که باید درسهایی که از این فصلِ سال گرفته رو روی زندگیِ فردیش هم اعمال کنه.
در ادامه، به چندتا از درسهایی اشاره میکنیم که نویسنده از زمستون یاد گرفته و اعتقاد داره توی زندگیِ شخصیِ همهی ما به کار میاد.
اولین درس اینه که زندگیِ انسان، مثلِ همهی زندگیهای طبیعی، فصلبندیه. ولی ماها یادگرفتیم که این حقیقتِ ساده رو انکار کنیم و حتی توی بدترین شرایطِ زندگی هم ژستِ مثبت به خودمون بگیریم. خلاصه اینکه به ما اینجوری القا شده که باید در برابرِ زمستون مقاومت کنیم و جوری رفتار کنیم که انگار زندگیمون فقط یک فصل داره و اون تابستونه.
توی شبکه های اجتماعی، با سِیلی از جملات و نقلقولهای انگیزشی مواجه میشیم که ما رو به «همیشه مثبت بودن» تشویق میکنن، مثبت بودنی که چه بسا سمّی باشه. تمامِ تمرکزِ جامعه روی اینه که چطوری در مواجهه با چالشها دووم بیاره و پیشرفت کنه. پیامِ این دیدگاه چیزی نیست جز اینکه ما باید به هر قیمتی که شده از پسِ مشکلاتمون بربیایم.
ولی توی طبعیت، بعد از فصلِ برداشت، زمینها باید یک سال اصطلاحاً آیِش بشن و بدونِ کاشت بمونن تا قوتِ زمین تحلیل نره و حاصلخیزیشو از دست نده. ما هم درست مثلِ زمینِ کشاورزی نیاز به آیِش داریم. زمستونهای زندگیِ ما هم فرصتیه برای اینکه توی لاکِ خودمون فرو بریم، یه مقدار به خودمون بیایم و روی سلامتی و بقای خودمون تمرکز کنیم.
زمستونهای زندگیهم درست مثلِ زمستونهای طبیعت، چیزی نیستن که بخوایم بهشون به یکباره غلبه کنیم یا فراموششون کنیم. فصلهای سرد و گرمِ زندگی مثلِ یک چرخهی بیپایانِ بازگشتپذیر میمونن. برای اونی که توی چلهی یه زمستونِ سخت گیر کرده، شنیدنِ این جمله شاید سخت باشه. ولی این حقیقت جنبههای مثبتی هم داره. گذرانِ زمستون یه مهارتِ اکتسابیه. هربار که شما از پسش بربیاین، برای زمستونهای بعدی آمادهتر میشین.
با تمرین و تکرار، یاد میگیرین که از قبل خودتونو برای اومدنِ زمستون آماده کنین. بدنِ شما و ریتمهای اون به طورِ خودکار شروع به کند شدن میکنه و شما یاد میگیرین که از این فصل هم در سکوت و سکون، لذت ببرین. حتی ممکنه خودتون به استقبالش برین. درست همونطور که یه پیادهرویِ طولانیِ زمستونی یا شیرجه زدن توی دریاچهی منجمد آغوشِ شما رو به روی لذتهای زمستون باز میکنه، استقبالِ شما از دورههای آیِشِ زندگی هم میتونه آغوشِ شما رو به روی موهبتهای نیروبخشِ این دورهها باز کنه.
یادتون باشه که چالشهای سختِ مخصوصِ زمستون چیزی از لذتهای منحصربهفردِ اون کم نمیکنه. و مواقعی که زمستونِ زندگیِ شما دیگه غیرقابلِ تحمل میشه، به یاد داشته باشید که سختیهای زمستون، شما رو برای تولدِ دوبارهی بهار آماده میکنه.
آنتونی رابینز (Tony Robbins) در 29 فوریهی سال 1960 در آمریکا به دنیا آمد. آنتونی رابینز در کودکی و جوانی، زندگی سختی را تجربه کرد. وضعیت خانوادهی او از نظر اقتصادی بد بود و او در 20سالگی در خانهای 40متری زندگی میکرد و از اضافهوزن رنج میبرد. هر چند وضع زندگی او چندان مناسب نبود، آنتونی رابینز در خیال خود زندگی بهتر و راحتتری را تصور میکرد و همین موضوع باعث میشد که سختیها را تحمل کند.
آنتونی رابینز در قدم اول برای اصلاح زندگی خود به سلامتیاش پرداخت. او تصمیم گرفت که وزن خود را کم کند، اما مطالعهی کتابهای مختلف به او کمکی نمیکرد. آنتونی رابینز رژیم غذایی ورزشکاران پرورش اندام را الگوی خود قرار داد و از آن پیروی کرد و بهزودی توانست به وزن مطلوب برسد. سپس با اعتمادبهنفس بیشتری، دیگر اهداف خود را دنبال کرد.
آنتونی رابینز در جوانی متوجه شد که سخنران بسیار خوبی است و میتواند بهسرعت توجه دیگران را به سخنان خود جلب کند. او تحصیلات خود را نیمهتمام رها و در کنار جیم ران، برای برگزاری سمینارهای انگیزشی کار کرد. او در این برهه، به موفقیت و باورهای مثبت علاقهمند شد. همچنین آنتونی رابینز مدتی را در کنار جان گریندر، زبانشناس آمریکایی، به کارآموزی پرداخت.
مقدمه: خیانت یکی از پدیدههای پیچیده و چندبعدی در روابط انسانی است که همواره توجه پژوهشگران، روانشناسان و جامعهشناسان را به خود جلب کرده است. در طول تاریخ، روایتهای فرهنگی بیشتر بر خیانت مردان تمرکز داشتهاند، اما مطالعات جدید نشان میدهد که زنان نیز به دلایل خاص خود وارد روابط موازی یا پنهانی میشوند. شناخت دلایل خیانت زنان نه برای قضاوت یا سرزنش، بلکه برای درک بهتر نیازهای روانی، عاطفی و اجتماعی آنان اهمیت دارد. این شناخت میتواند راهگشای بهبود روابط زناشویی، کاهش آسیبهای خانوادگی و ارتقای کیفیت زندگی مشترک باشد.
۱. دلایل روانشناختی
۱-۱. خلأ عاطفی
بسیاری از زنان خیانت را نه از سر لذت جنسی، بلکه برای پر کردن شکافهای عاطفی تجربه میکنند. وقتی زنی احساس کند در رابطهاش نادیده گرفته میشود، نیازهایش شنیده نمیشود یا محبت کافی دریافت نمیکند، ممکن است به فرد دیگری پناه ببرد که این کمبودها را جبران کند.
۱-۲. نیاز به توجه و دیدهشدن
زنان اغلب ارزش خود را از میزان توجهی که دریافت میکنند بازتاب میدهند. اگر همسرشان به مرور بیتفاوت یا مشغول شود، دریافت تحسین یا توجه از سوی فرد دیگری میتواند بهعنوان منبعی برای بازیابی عزتنفس عمل کند.
۱-۳. بحران هویت و خودشناسی
برخی زنان در میانه زندگی (بهویژه در دوران میانسالی) با بحران هویت مواجه میشوند. این بحران میتواند آنها را به سمت تجربه روابطی ببرد که در ظاهر حس تازگی، جوانی یا آزادی به آنها میدهد.
۱-۴. انتقام یا واکنش متقابل
گاهی خیانت زنان پاسخی به خیانت یا بیوفایی همسرشان است. در این حالت، خیانت نه از روی میل، بلکه از سر خشم، رنجش و احساس بیعدالتی شکل میگیرد.
۲. دلایل اجتماعی
۲-۱. تغییر ارزشها و هنجارهای فرهنگی
در جوامع سنتی، محدودیتهای سنگینی بر زنان تحمیل میشد. اما با تغییر هنجارهای اجتماعی و افزایش آزادیهای فردی، زنان امروز بیش از گذشته امکان ورود به روابط خارج از ازدواج را دارند.
۲-۲. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی
امروزه ارتباطات آنلاین زمینهای فراهم کرده که زنان میتوانند بدون محدودیت جغرافیایی یا زمانی با افراد جدید آشنا شوند. این فضا غالباً احساس صمیمیت و امنیت کاذب ایجاد میکند و میتواند جرقه آغاز روابط پنهانی باشد.
۲-۳. فشارهای اقتصادی و اجتماعی
در برخی موارد، زنان برای فرار از فشار مالی یا اجتماعی ممکن است وارد روابطی شوند که در ابتدا جنبه مادی دارد، اما به مرور به خیانت عاطفی یا جنسی تبدیل میشود.
۳. دلایل زیستی و جنسی
۳-۱. نارضایتی جنسی
یکی از عوامل اصلی خیانت زنان، عدم رضایت از رابطه جنسی در زندگی زناشویی است. زنانی که نیازهای جنسیشان نادیده گرفته میشود، گاهی به دنبال تجربهای متفاوت و ارضاکنندهتر میروند.
۳-۲. تفاوت در میل جنسی
میل جنسی زنان در طول زندگی تحت تأثیر چرخههای هورمونی، بارداری، شیردهی و یائسگی قرار دارد. در مواقعی که همسر نتواند این تغییرات را درک کند، احتمال بروز فاصله و در نتیجه خیانت افزایش مییابد.
۳-۳. جستجوی تنوع و هیجان
هرچند این ویژگی بیشتر به مردان نسبت داده میشود، اما زنان نیز ممکن است به دلیل یکنواختی زندگی مشترک و نیاز به هیجان، به روابط خارج از ازدواج گرایش پیدا کنند.
۴. دلایل فردی و شخصیتی
۴-۱. کمبود عزتنفس
زنانی که اعتمادبهنفس پایینی دارند، ممکن است از طریق رابطه با فرد دیگری به دنبال تأیید و ارزشمندی باشند.
۴-۲. اختلالات روانی یا شخصیتی
اختلالاتی مانند اختلال شخصیت مرزی، هیستریونیک یا خودشیفته میتواند زنان را به سمت رفتارهای پرخطر و خیانت سوق دهد.
۴-۳. ماجراجویی و نیاز به تجربههای جدید
برخی زنان ذاتاً جستجوگر هستند و برای شکستن قواعد یا تجربه ناشناختهها، وارد روابط خارج از چارچوب میشوند.
۵. پیامدهای خیانت زنان
خیانت، فارغ از جنسیت، تبعات گستردهای دارد:
آسیب روانی به همسر و خانواده
تأثیر منفی بر فرزندان (اضطراب، بیاعتمادی و مشکلات هویتی)
ازهمپاشیدگی ساختار خانواده
احساس گناه و عذاب وجدان در خود فرد
۶. راهکارهای پیشگیری
شناخت دلایل خیانت باید مقدمهای برای یافتن راهحل باشد. برخی راهکارهای کلیدی عبارتاند از:
تقویت گفتوگو و صمیمیت زوجین
توجه به نیازهای عاطفی و جنسی زن
مشاوره خانوادگی و درمانی در زمان بحران
افزایش آگاهی مردان از تغییرات روانی و زیستی زنان
تقویت عزتنفس فردی و آموزش مهارتهای زندگی
جمعبندی
خیانت زنان پدیدهای چندعلتی است که نمیتوان آن را به یک عامل واحد تقلیل داد. ترکیب خلأهای عاطفی، فشارهای اجتماعی، نیازهای زیستی و ویژگیهای شخصیتی میتواند زمینهساز این رفتار شود. قضاوت اخلاقی درباره این موضوع ساده است، اما راهکار واقعی درک عمیق، همدلی و تلاش برای ترمیم روابط است. تنها با شناخت ریشهها میتوان از تکرار این چرخه جلوگیری کرد و کیفیت زندگی مشترک را ارتقا داد.
در جهانی که هر روز با تبلیغات، شبکههای اجتماعی و موج بیپایان محصولات جدید بمباران میشویم، انتخاب سادگی یک تصمیم شجاعانه است. مینیمالیسم یا زندگی مینیمال، تنها یک سبک دکور یا مد نیست؛ بلکه یک فلسفهی زیستن است که به ما یاد میدهد از اضافهها دل بکنیم و برای چیزهایی که واقعاً اهمیت دارند، جا باز کنیم.
ریشههای مینیمالیسم
مینیمالیسم در ابتدا یک جنبش هنری و معماری در قرن بیستم بود، اما به تدریج وارد سبک زندگی شد. در فرهنگ ژاپنی، مفاهیمی مانند وابی-سابی و ما قرنهاست که بر سادگی، فضای خالی و زیبایی در کم بودن تأکید دارند. این فلسفه در غرب هم با آثاری از هنرمندان مینیمالیست و سپس نویسندگانی که به «هنر زندگی ساده» پرداختند، گسترش یافت.
فلسفهی زندگی مینیمال
زندگی مینیمال بر سه اصل کلیدی استوار است:
1. کاهش اضافات: حذف وسایل، عادات و حتی روابطی که ارزشی به زندگی نمیافزایند.
2. تمرکز بر کیفیت: به جای داشتن دهها وسیله بیارزش، چند وسیلهی باکیفیت و ماندگار داشتن.
3. اولویتبندی ارزشها: شناخت آنچه واقعاً برایت مهم است و صرف انرژی و زمان در همان مسیر.
مینیمالیسم در زندگی روزمره
۱. خانه و وسایل
یک خانه مینیمال پر از فضای خالی، نور طبیعی و وسایل کاربردی است. هر وسیله جای مشخصی دارد و چیزی صرفاً به خاطر «داشتنش» خریداری نمیشود.
۲. کمد لباس
«کمد کپسولی» یکی از مفاهیم محبوب در مینیمالیسم است؛ مجموعهای کوچک اما هماهنگ از لباسها که ترکیبشان آسان و بیدردسر است.
۳. زمان
مینیمالیسم فقط درباره اشیا نیست؛ بلکه درباره زمان هم هست. حذف تعهدات غیرضروری و گفتن «نه» به کارهایی که با ارزشهای شخصیات همراستا نیستند، بخش مهمی از این مسیر است.
۴. روابط
مینیمالیسم به معنای داشتن روابط کمتر ولی عمیقتر است. به جای جمعیت زیاد اطراف، حلقهای کوچک از افراد با ارتباطات معنادار انتخاب میشود.
مزایای زندگی مینیمال
آرامش ذهنی: محیط مرتب و بدون شلوغی، ذهن را آرامتر میکند.
صرفهجویی مالی: خرج کمتر برای چیزهای غیرضروری.
آزادی حرکتی: سبک زندگی مینیمال جابهجایی و سفر را آسانتر میکند.
تمرکز بیشتر: وقتی حواسپرتیها کم میشوند، توجه به اهداف اصلی بیشتر میشود.
چالشهای مسیر
پذیرفتن مینیمالیسم در دنیای مصرفگرای امروز آسان نیست. فشار اجتماعی، عادتهای قدیمی و ترس از دست دادن، از موانع اصلی هستند. اما با شروع کوچک و گامهای تدریجی، این تغییر ماندگار میشود.
چگونه شروع کنیم؟
از یک بخش کوچک شروع کن (مثل کشوی میز یا کیف).
هر چیز غیرضروری را اهدا یا بازیافت کن.
قبل از هر خرید از خودت بپرس: «آیا واقعاً به این نیاز دارم؟»
زمان و انرژیات را همانقدر جدی بگیر که پولت را.
هر چند ماه یکبار بازبینی کن تا دوباره چیزهای اضافی جمع نشوند.
نتیجهگیری
زندگی مینیمال یک مقصد نیست، بلکه یک سفر است؛ سفری به سوی آزادی، آرامش و تمرکز بر چیزهایی که واقعاً مهماند. در این مسیر، کمتر داشتن به معنای بیشتر بودن است. مینیمالیسم به ما یاد میدهد که ارزش زندگی در تعداد وسایل یا مشغلهها نیست، بلکه در کیفیت تجربهها و عمق ارتباطات است.
۱۰ راهکار علمی و عمیق برای افزایش روحیه و شادابی در زندگی روزمره، شادابی و روحیهی بالا چیزی فراتر از یک احساس لحظهای است؛ این حالت نتیجهی تعادل ذهن، جسم و ارتباطات اجتماعی است. بسیاری از ما برای بالا بردن روحیه به سراغ تفریحات لحظهای میرویم، اما راهکارهای پایدار نیازمند شناخت عمیقتر مغز و روان انسان هستند. در این مقاله به ۱۰ روش اثباتشده و کمتر شناختهشده میپردازیم که میتوانند زندگی شما را از درون متحول کنند.
۱. تنظیم «ریتم زیستی» با نور صبحگاهی
تحقیقات نشان دادهاند که قرار گرفتن در معرض نور طبیعی صبح (بین ساعت ۶ تا ۹ صبح) ترشح هورمون سروتونین را تحریک میکند و به تنظیم ساعت بیولوژیک کمک میکند. این کار نهتنها خواب را بهبود میبخشد، بلکه انرژی و انگیزه را در طول روز افزایش میدهد.
تمرین عملی: هر روز ۱۰ دقیقه پیادهروی در فضای باز قبل از شروع کار.
۲. تنفس «۴-۷-۸» برای آرامسازی سیستم عصبی
روش تنفس ۴-۷-۸ که توسط دکتر Andrew Weil معرفی شده، با فعال کردن سیستم پاراسمپاتیک باعث کاهش اضطراب و ایجاد حس آرامش میشود:
۱. ۴ ثانیه دم از بینی
۲. ۷ ثانیه حبس نفس
۳. ۸ ثانیه بازدم آرام
تکرار این تمرین قبل از خواب یا هنگام استرس باعث بهبود خلقوخو میشود.
۳. میکرولذتها؛ شادیهای کوچک روزانه
بسیاری به دنبال شادیهای بزرگ هستند، اما تحقیقات نشان میدهد «لذتهای کوچک و مکرر» اثر بیشتری بر شادی پایدار دارند. مثل نوشیدن یک فنجان چای با تمرکز، شنیدن موسیقی موردعلاقه یا یک پیام محبتآمیز به دوست.
این کار باعث آزاد شدن مقادیر کم اما مداوم دوپامین میشود.
۴. پروتکل «کمک بیانتظار»
کمک کردن به دیگران بدون انتظار جبران، سطح اندورفین و اکسیتوسین را بالا میبرد. این هورمونها احساس امنیت، صمیمیت و رضایت ایجاد میکنند.
حتی یک کار کوچک مثل کمک به همکار یا دادن اطلاعات مفید در یک گروه میتواند اثرگذار باشد.
۵. ورزش با تمرکز ذهنی (Mindful Movement)
ورزش فقط برای جسم نیست؛ اگر هنگام ورزش روی حرکات و نفس خود تمرکز کنید، اثر ضدافسردگی آن چند برابر میشود. یوگا، تایچی یا حتی پیادهروی آگاهانه از بهترین گزینهها هستند.
۶. نوشتن «نامهی قدردانی»
تحقیقات دانشگاه پِنسلوانیا نشان میدهد نوشتن یک نامهی قدردانی (حتی اگر ارسال نشود) میتواند تا یک ماه روحیهی فرد را بهبود دهد. این کار باعث تمرکز بر جنبههای مثبت زندگی میشود.
۷. موسیقی با ریتم همضرب با قلب
آهنگهایی با ضربان بین ۶۰ تا ۸۰ BPM همزمان با ریتم قلب در حالت آرامش هستند و باعث ترشح سروتونین میشوند. شنیدن این موسیقیها هنگام مطالعه یا استراحت حس تعادل و شادی ایجاد میکند.
۸. پروتکل «سه دقیقه آفتاب»
سه دقیقه ایستادن زیر نور آفتاب در هر ساعتی از روز (بدون عینک آفتابی) باعث افزایش ویتامین D و بهبود خلق میشود. حتی در روزهای ابری، نور طبیعی اثرگذار است.
۹. جایگزینی شبکههای اجتماعی با «شبکههای انسانی»
ارتباط واقعی چهرهبهچهره، اکسیتوسین را چند برابر بیشتر از ارتباط مجازی آزاد میکند. حتی یک گفتوگوی کوتاه با یک همکار یا فروشنده میتواند روحیه را بالا ببرد.
۱۰. تکنیک «پایانبندی مثبت روز»
پیش از خواب، سه اتفاق مثبت روز را بنویسید. این کار ذهن را برای خواب آرام و شروع پرانرژی روز بعد آماده میکند و مسیر عصبی «دیدن نکات خوب» را تقویت میکند.
جمعبندی
افزایش روحیه و شادابی نیازمند تغییرات کوچک اما مستمر در سبک زندگی است. با ترکیب روشهای علمی مثل نور صبحگاهی، تنفس آگاهانه، میکرولذتها و روابط انسانی عمیق، میتوان شادی پایدار و واقعی را تجربه کرد. این راهکارها ساده به نظر میرسند، اما اثرشان بر ذهن و بدن شگفتانگیز است.
شخصیت کاریزماتیک ترکیبی است از اعتماد، انرژی، درک متقابل و اصالت. افراد کاریزماتیک الزامی نیست که زیباترین، پولدارترین یا باهوشترین باشند؛ بلکه کسانی هستند که خودِ واقعیشان را زندگی میکنند، با مردم واقعی ارتباط میگیرند و در دلها ماندگار میشوند. اگر به دنبال تأثیرگذاری بیشتر، ارتباطات قویتر و موفقیت در رهبری یا روابط هستی، تقویت کاریزما یک گام کلیدی است.








اضطراب همیشه نشانه ضعف یا ناتوانی نیست. گاهی بدن و ذهن ما از طریق اضطراب تلاش میکنند پیامی مهم را منتقل کنند، یک نیاز نادیده گرفته شده،یک ترس سرکوبشده یا حتی نیاز به توقف و نفس کشیدن
در دنیای پرسرعت امروز، اضطراب طبیعی است. اما ماندگار شدن آن، کیفیت زندگی را کاهش میدهد و باید به آن توجه کرد.








آخرین دیدگاه ها