آخرین مطالب بلاگ قاب

آخرین دیدگاه ها

تصویر ذهنی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 17 دقیقه

تصویر ذهنی

روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب درباره‌ی خود-انگاره‌ی انسانه، یعنی تصوری که آدم درباره‌ی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایت‌بخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشته‌تونو توی گذشته رها کنید

شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتی‌یی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟

همه‌ی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاری‌تون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.

اگه میخواید بدونید که: چطور همه‌ی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصه‌کتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم

هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربه‌های گذشته‌مون و پیروزی‌ها و شکست‌هایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگاره‌ی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکست‌خورده بدونید، مثلِ شکست‌خورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.

اصلاً چرا این باورها و خودانگاره‌های سرنوشت‌ساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکست‌خورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحت‌تر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادی‌شون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانش‌آموزِ ضعیفی که نمره‌های افتضاح میگیری. برای همینه که شکل‌گیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.

یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسنده‌ی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگاره‌ی منفیِ خودش بود که باعث شده بود این‌طور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخه‌ی معیوب شده بود، البته چرخه‌ای که میتونست با کنار گذاشتنِ خود‌انگاره‌ی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کرده‌ن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.

شاید شما با شنیدنِ کلمه‌ی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همه‌ی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.

قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.

آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره.  و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.

چه چیزی تغییر کرده بود؟

آدلر با باورِ غلطی که درباره‌ی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانش‌آموزای اصطلاحاً تنبله.

ما آدما همه‌مون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیله‌ی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیش‌فرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.

باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربه‌های شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.

برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی‌ غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ:‌ «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که راننده‌ش تصوراتِ ماست.

خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.

نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعه‌ی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.

ما با استفاده از نظریه‌ی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافته‌های جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافته‌ها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.

یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربه‌ی قبلی‌یی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظه‌ش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباب‌بازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظه‌ش ذخیره میکنه برای استفاده‌های بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکست‌هاشو فراموش میکنه.

توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعال‌سازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوه‌ی تصورمون استفاده کنیم.

سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربه‌هایی که ما تصورشون میکنیم با تجربه‌هایی که واقعاً اتفاق می‌افتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.

دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دهه‌ی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژه‌هایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشی‌یی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.

یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر،‌ توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلف‌بازها و تیراندازها هم نمونه‌هایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوه‌ی خلاقیت‌مون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم

در مسیرِ انجامِ پروژه‌های خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکله‌شون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.

این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانه‌ست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقه‌مند بشیم و راههای برون‌رفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمع‌آوری کنیم. بعد وقتی که به اندازه‌ی کافی با مشکل دست‌پنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزه‌ی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایده‌هایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.

نمونه‌ش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.

بنابراین زمانی که قوه‌ی خلاقیت‌مون درست کار نمی‌کنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عمل‌مون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله درباره‌ی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:

اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.

اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفی‌ها رو رها کنیم.

اینجا بازم ادیسون نمونه‌ی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاری‌شو توی آتیش‌سوزی از دست داد و هیچ بیمه‌ای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.

نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجه‌ی عواملی‌ان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.

هرکدوم از  این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:

اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همه‌ی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قله‌ی دیگه پیش برید.

دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمی‌ان. مردم معمولاً ادراکهای حسی‌شون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواسته‌هاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفت‌وگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن درباره‌ی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.

سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانه‌ست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حساب‌شده، چون فقط در این صورته که میتونید ایده‌هاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به  هیچ جا نمیرسید.

چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تک‌تکِ انسانها اهمیت میدن.

پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.

ششمین عامل، اعتماد‌به‌نفسه که از تجربه‌های موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزی‌های گذشته‌تون رو به خاطر داشته باشید و شکست‌هاتونو فراموش کنید، چون خاطره‌ی شکست اعتماد‌به‌نفستون رو تضعیف میکنه.

و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیب‌‌ونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.

این هفت‌تا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفت‌تا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفت‌تان:

اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت  بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.

عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیت‌های شکست‌خورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.

سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایده‌آلِ دست‌نیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچ‌وقت احساسِ اعتماد‌به‌نفس نمیکنید.

چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.

پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیش‌فرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجه‌ی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیم‌گیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون می‌مونید اما به موفقیت هم نمی‌رسید.

ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکست‌های فردی‌تونو قابلِ‌هضم و توجیه‌پذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.

و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالت‌باره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.

اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید

وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیه‌ی آسیب‌دیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیب‌دیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیب‌ِ بیشتر محفوظ بمونه.

آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.

با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای  چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.

بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.

بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفی‌‌تونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونی‌تونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعی‌شونو بروز بدن.

برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.

این یه نمونه‌ی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.

برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کرده‌ن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکته‌ی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.

تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشی‌تون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.

توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشی‌تون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.

از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیط‌تون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.

به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچه‌ها از غریبه‌ها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم می‌مونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبه‌ها رو ایجاد میکنه.

غریبه‌ها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.

با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بی‌خیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.

یکی از راههای آسونِ تمرینِ بی‌خیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.

یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقه‌تون. حالا هر وقت که فرصتِ  بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
جنس دوم
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 30 دقیقه

جنس دوم

کتاب جنس دوم، نوشته سیمون دوبوار، یکی از معروفترین کتابها با موضوع فمنیسم و حقوق زنانه، که توضیح میده زنان چطور به "دیگری" و "جنس دوم" تبدیل شدن. نویسنده این کتاب سعی کرده با بررسی تاریخ، افسانه ها، زیست شناسی و تجربیات زندگی زنان، تصویری واضح از چگونگی تحت سلطه دراومدن زنان ارائه بده و در انتها میگه که زنان برای مبارزه با این وضعیت باید چیکار کنن؟
سیمون دوبوار میگه: آدم زن به دنیا نمیاد! بلکه تبدیل میشه به زن!
شاید الان که تو قرن 21 هستیم، این تفکر که "زنانگی و مفهوم زن بودن ماحصل فرهنگه"، خیلی بدیهی به نظر برسه اما وقتی کتاب جنس دوم منتشر شد، سال 1949 میلادی بود و اون زمان چنین ادعایی خیلی بحث برانگیز و جنجالی محسوب میشده. حالا درسته که الان وضعیت زنان در بسیاری از کشورها نسبت به 60 سال قبل بهتر شده اما ایده‌هایی که اون زمان دوبوار مطرح کرد همچنان مورد توجه قرار میگیره.
توی این خلاصه کتاب سیمون دوبوار از تاریخ نقش زن در جوامع بشری از دوران ماقبل تاریخ تا زمان خودش رو بررسی میکنه و توضیح میده که مفهوم زن چطور شکل گرفته و چطور باعث شده زنان یه زندگی منفعلانه داشته باشن و زیر سایه مردان زندگی کنن.
قبل از شروع، بیایید یه نگاهی بندازیم به تعریف چندتا از مفاهیمی که نویسنده ازش برای استدلال‌های خودش توی این کتاب استفاده کرده:
-مفهوم اول دیگریه: یا همون “the Other”. برای اینکه درک درستی از مفهوم دیگری توی این کتاب به دست بیارین به ادامه جملات توجه کنین:
هر چیزی یا هر تِزی، متضاد خودش رو داره که بهش میگن آنتی‌تز. بدون تز هیچ آنتی‌تزی وجود نخواد داشت یا برعکس. مثلا بدون برده، ارباب وجود نداره و بدون ارباب هم برده‌ای. بردگان همون "دیگری" هستن که باعث به وجود اومدن ارباب‌ها میشن. به همین ترتیب، زن برای مرد "دیگری" حساب میشه؛ چون بدون وجود زن که مرد روش اعمال قدرت کنه، هیچ مردی وجود نخواهد داشت.
-مفهوم بعدی تعالیه که به وضعیت قلمرو مردان در دنیا اشاره میکنه، خلاق، فعال، مولد، قدرتمند و در حال گسترش به جهان بیرونی.
-سومین مفهوم، انفعال یا ایستاییه: که در مقابل تعالی قرار میگیره و مفهومیه که وضعیت زنان رو توصیف میکنه: یه قلمرو منزوی که توش زنان منفعل، وابسته، ایستا و غرق در خودشون هستن.
حالا که با این مفاهیم آشنا شدین، بریم سراغ کتاب.
در بین همه گونه های جانوری، ماده‌ها با نرها تفاوتهایی دارن اما این تفاوت، وضیعیت زندگیشونو تحت تاثیر قرار نمیده.
این تفاوتهای نر و ماده در مورد انسانها هم صدق میکنه. ولی خیلیا همین تفاوت رو به عنوان عاملی میدونن برای اینکه زنها و مردها شرایط و موقعیت اجتماعی متفاوتی رو داشته باشن. اما این استدلال قابل قبول نیست. درسته که تفاوتهای بیولوژیکی بین زن و مرد وجود داره، ولی با این حال، این تفاوتها، قوانین تبعیض آمیز و تحت سلطه بودن زن رو توجیه نمیکنه!
مردها اغلب از نظر جسمی قویتر هستند، توده عضلانی بیشتر، گلبولهای قرمز بیشتر و ظرفیت ریه بیشتری دارن. اما این ویژگی های مردانه فقط در جامعه‌ای مهمه که توش زور بازو ارزشمنده!
بعضی از فرهنگها خشونت رو ممنوع کردن و به همین دلیل، مردها صرفا بخاطر داشتن قدرت عضلانی بیشتر نسبت به زنان، ارزشمندتر محسوب نمیشن. در واقع مردها تنها زمانی میتونن به واسطه نیروی بدنیشون اعمال قدرت کنن که این باور برتری، بین مردم وجود داشته باشه.
علاوه بر بحث‌های زیست شناختی، یه سری توضیحات روانکاوانه هم برای نابرابری زن و مرد ارائه شده که خب خیلی اظهار نظرهای قدرتمندی هم نیستن. مثلا زیگموند فروید مرحله بلوغ جسمانی و تناسلی بدن رو، آغاز ایجاد تفاوت بین زن و مرد میدونه، یعنی وقتی که انسان در زمان بلوغ بخشی از لذت های خودش رو با شخص دیگری و معمولا با جنس مخالف پیوند میزنه.
فروید همچنین معتقده که آلت تولید مثل مردانه از ابتدا ابزار لذت مردان بوده و در زنان این موضوع از کلیتوریس به واژن تغییر کرده و لذت رو برای زنان با دخول همراه کرده. اینجا فروید مفهومی به اسم "حسادت آلت تناسلی" رو بیان میکنه و میگه همین قضیه به تدریج باعث شده که زنان در برابر مردان احساس ناقص بودن و حقارت داشته باشن.
اما نظریه فروید یه نقص اساسی داره، اونم اینه که این نظریه به صورت پیشفرض، اندام تناسلی مردانه رو نرمال در نظر گرفته و اندام تناسلی زنانه مفهوم "فاقد چیزی بودن" یا "نداشتن" رو تداعی میکنه.
حالا اگه زیست‌شناسی یا روان‌شناسی باعث تفاوت وضعیت زن و مردها نیست پس چیه؟ بریم که در ادامه دربارش حرف بزنیم.
بشر در طول حیات خودش از یه سیستم زن سالارانه رسید به یه سیستم مرد سالارانه که توش زن در درجه دوم قرار میگیره.
اکثر جوامع امروزی مردسالار هستن، یعنی اکثر مناصب قدرت در اختیار مرداست. همین الان رهبران، سیاستمداران و سرمایه‌دارای بزرگ دنیا رو ببینید! اکثرا مرد هستن! هرچند که به نظر میرسه همیشه به همین شکل بوده اما باید بدونین که نه! اینطور نیست. شاید جالب باشه بدونین که یه زمانی مخصوصا توی جوامع ماقبل تاریخ، زن‌ها قدرت بیشتری نسبت به مردا داشتن و به اصطلاح زن سالاری توشون حاکم بوده. اقتصاد این جوامع عمدتا بر پایه کشاورزی بود و مردم دارایی های خودشون رو با هم به اشتراک میذاشتن. توی این جوامع، کودکان به عنوان دارایی ارزشمند و وسیله ای برای تداوم و بقا جامعه به حساب میومدن و از اونجایی که زنان قدرت باروری داشتن، مقدس شمرده میشدن. در واقع به خاطر همین ارزشی که به زن داده میشد، بچه ها معمولا نام خاندان مادر رو میگرفتن. بر خلاف امروز که نام خانوادگی پدر به فرزند داده میشه.
این تقدس زنان و اهمیتی که جوامع، برای باروری قائل بودن، بعدا خودش رو در قالب پرستش خدایان زن نشون داد، مثل الهه ایشتار در بابل و گایا الهه زمین یونان که توسط مردم به عنوان نمادهایی از زایش و زندگی پرستش میشدن. تمام این مدت، مردان از زنان میترسیدن و بهشون احترام میذاشتن و همین شرایط باعث شد که مردان زن رو به عنوان یک "دیگری" بشناسن. این "دیگری" قلمداد شدن زن، زمانی که پدرسالاری ظهور پیدا کرد، تشدید هم شد.
در کنار این موضوع، گسترش برده داری هم بیشتر باعث به حاشیه راندن زن‌ها شد و از اونجایی که بازارکار دیگه به زنان احتیاج نداشت، کم کم زنان از کارها کنار گذاشته میشدن.
کم کم مردها به مشاغل و اندیشه‌های دنیا مسلط شدن و سرانجام دیگه زن یه آفریننده‌ی اسرارآمیز و عرفانی به حساب نمی‌اومد و صرفا به گیرنده‌ی منفعل نطفه‌ی زندگی‌بخش مردان تنزل پیدا کرد.
ارسطو، فیلسوف یونانی بعدتر اومد این تفکر رو رواج داد که مردان نیروی محرکه‌ی اصلی آفرینش جهان هستن. همین اصل مردانه کم کم باعث گسترش تفکری شد که میگه: جنس مونث یه موجود منفعله که فقط دریافت میکنه و خلق نمیکنه.
پدرسالاری نمیتونست الهه‌های زن رو به طور کامل حذف کنه، اما جایگاه اونا رو به خدایان منفعل تنزل داد. به عنوان مثال، الهه گایا به یه خدای منفعل تبدیل شد، درحالی که خدایان مذکر مانند زئوس نمادی از اراده متعالی و قدرت برتر بودن.
وقتی مرد دنیا رو تسخیر کرد، زن قدرت خودش رو از دست داد و زن به موجود ایستا، منفعل و غوطه‌ور در خودش تبدیل شد. قدرت مرد روزبه روز بیشتر میشد و هرچه بیشتر میگذشت، دنیا رو بیشتر به تسخیر خودش درمیاورد.
در طول تاریخ، ساختارهایی مثل قوانین ارث و ازدواج، مردسالاری رو تشدید میکرد.
از زمانی که مردها به عنوان نیروی فعال جامعه در نظر گرفته شدن، قوانین جامعه هم به نفع قدرت گرفتن اونها تغییر کرد. یکی از این تغییرات بزرگ، تغییر قوانین مالکیت خصوصی و ارث خانوادگی بود که با قوانین جوامع اولیه که همه دارایی ها به صورت اشتراکی در اختیار همه قرار میگرفت در تضاد بود.
اما جوامع مردسالار و فرهنگ مردانه، مالکیت خصوصی رو باب کردن و طی اون امکان انباشت سرمایه در یک خانواده فراهم میشد. از اونجایی که مرد عهده‌دار خانواده و دارایی‌هاش محسوب میشه، زن از هرگونه ارث محروم شد. برای زنان هیچ حق تملک بر اموالی قائل نبودن و به جای انسان دارای اختیار، خودش به یه دارایی و یک "شی" تبدیل شد. این گذار از مالکیت مشترک به خصوصی و مالکیت مردانه، نه تنها زن رو با مرد بیگانه کرد بلکه اون رو با کل جامعه بیگانه کرد و باعث به حاشیه رفتنش شد.
ازدواج یکی از راههایی بود که باعث میشد که مردها میراث خانوادگی رو در کنترل خودشون دربیارن. و همین ازدواج نه تنها واقعا برای کنترل میراث کارساز بود بلکه کلا باعث شد که جایگاه زن از انسانیت خارج بشه و زن تبدیل بشه به یه دارایی! برای مثال، وضعیتی رو تصور کنین که دختران جوان در یک خونواده، به شدت توسط پدر یا بزرگِ خاندانشون کنترل میشن و بعد از ازدواج، این کنترل کردن توسط شوهراشون انجام میشه.
حتی بعضی جاها قوانین ازدواجشون اینجوریه که زن از حق مالکیت بعد از فوت شوهرش هم محروم میشه. مثلا اصول حقوقی یونان باستان، زن بیوه رو مجبور میکرد که بعد از مرگ همسر، با اقوام خانواده شوهرش ازدواج کنه تا اموال و میراث در دست همون طایفه باقی بمونه!
یا حتی یه مثال فاجعه تر! توی یکی از متون رومی گفته شده که توی تاریخ بریتانیای صغیر یه قانونی بوده که اون موقع خیلی رواج هم داشته. اونم اینکه مردان یک خانواده، زنان رو به عنوان دارایی با هم اشتراک میگذاشتن و اگر هم مردی میمرد، زن از دارایی اون مرد ارث نمیبُرد.
همه این نمونه ها مربوط به دوران باستانه و مطمئنا امروزه خیلی چیزا عوض شده! مگه نه؟!! بیاید ببینیم در ادامه چی میشه!
هرچی تاریخ جلو میره، نقش و جایگاه زن بهتر میشه ولی همچنان زن مقهور قدرت مرده!
ما فکر میکنیم تاریخ همیشه یه روند پیشرفت ثابت داره و مجموعه‌ای از پیشرفتهاست که باعث میشه شرایط بهتر بشه و زندگی روز به روز شادتر شه! اما آیا این قضیه درمورد شرایط زنان هم صدق میکنه؟ نه! قطعا نه! هرچند که به نظر میرسه جایگاه زنان کمی بهبود پیدا کرده.
از قرن پانزدهم به بعد، زنان نقش مهمتری توی زندگی و فرهنگ جوامع ایفا کردن. زندگی زنان همچنان تحت سلطه ی قوانین مردانه و ازدواج بود اما با این حال بعضی از زنان کم کم راه هایی پیدا کردن که وارد قلمرو مردان بشن.
به عنوان مثال، در قرن هفدهم زنان در فرانسه، بحث در مورد فلسفه، ادبیات و هنر رو در سالن های ادبی شروع کردن. توی همین وضعیت، با اینکه زنان اجازه رفتن به دانشگاه نداشتن، نویسندگانی مثل ماری دو گورنای (Marie de Gournay) و مادام دو لا فایِت (Madame de La Fayette) ظهور کردن و از همسران خودشون هم مشهورتر شدن. اونم در حالی که تحصیلات رسمی نداشتن.
علاوه بر اون زنان حتی تونستن پای خودشون رو به سیاست هم باز کنن. دوشس داگویلون (Duchesse d’Aiguillon) به خاطر نفوذ و اعمال قدرتی که بر کاردینال ریشیلیو (Cardinal Richelieu) داشت معروف شد و از اونجایی که وزیر ارشد لویی سیزدهم بود، از سوی خیلی‌ها به عنوان فرمانروای واقعی فرانسه شناخته میشد. زنان دیگری هم در اون تاریخ بودن، مثل الیزابت اول، ملکه انگلستان و ایرلند و یا کریستینا (Christina‎) ملکه سوئد که تونستن بالاترین مقام کشورشون رو از آن خودشون بکنن.
اونها با مجرد موندن، مطیع اراده و خواست شوهر نبودن و چون پدرانشون هم فوت کرده بودن، قدرتی نبود که محدودشون کنه و تونستن به اوج آزادی دست پیدا کنن. آزادی ای که قبلا دست قدرتمندترین مردان بود!
ولی با وجود این تحولات، اکثریت زنان دنیا همچنان تحت سلطه و مطیع باقی موندن. تا جایی که حتی توی اوایل قرن بیستم میلادی، جایگاه زن از مرد پایینتره. در سال 1918 در ایالات متحده، دستمزد زنها کمتر از نصف دستمزد مردها بود! جالبه بدونین همزمان در آلمان، کارگران زن معادن، با حجم کار یکسان با مردها، یک چهارم کمتر از اونا درآمد داشتن. علاوه بر این، زنهایی که به جای کارکردنِ بیرون از خانه، بچه دار شدن و خواستن که تو خونه بمونن، جایگاه اجتماعیشون در مقابل مردانی که شاغل بودن پایینتر رفت. در ادامه‌ی این شرایط، از اونجایی که به خونه‌داری دستمزدی تعلق نمیگرفت، زنان خانه‌دار از نظر مالی به شوهراشون وابسته شدن؛ میشه گفت یه نوع اسارت دو طرفه!
دین نقش مهمی توی "دیگری" قلمداد شدن زن ایفا کرد.
در طول تاریخ بشر، دین همیشه روی تفکر و عمل آدما تاثیر داشته. به خصوص روی نحوه نگرش به زن. در واقع بسیاری از ادیان از همون اول زن رو در جایگاه پایینتری نسبت به مرد قرار میده.
به ریشه ی دین مسیحیت و یهود نگاه کنین؛ مخصوصا ماجرای آدم و حوا. همونطور که می دونیم، آدم برای لذت بردنِ آزادانه از نعمت‌های باغ عدن آفریده شد اما چون تنها بود، خداوند برای آدم همدمی خلق میکنه و از دنده چپ مرد، زنی به نام حوا رو میسازه.
بعداً حوا آدم رو متقاعد می کنه که از میوه درخت ممنوعه بخوره و به خاطر ترغیب آدم به خوردن میوه سرزنش میشه. پس این حوا ست که مسئول سقوط انسان و اخراجش از بهشت بوده!
اینجا میبینیم که زن به "دیگری" تبدیل میشه و در مقابل مرد که صاحب روح آزاد و خلاقه، به عنوان یه جسم و مایه گناه شناخته میشه!
در مسیحیت، این جسم گناهکار همواره گناه اصلی رو بازتولید می کنه و هر نوزادی را حتی قبل از تولد میتونه گناهکار کنه. اما این دیدگاه فقط توی دین مسیحیت نیست! به عنوان مثال در امپراطوری روم اینکه سربازا قبل از رفتن به جنگ با همسرانشون رابطه داشته باشن، کاری تابو و زشت محسوب میشد! رومی ها معتقد بودن که نیروی سرباز توسط جسم مونث تخلیه میشه و این جسم ماده، اون انرژی رو میبلعه! حالا جالبه که این نگاه درباره همه ی زنان صدق نمیکرد! مثلا دختران نابالغ یا پیرزن ها و افرادی که از نظر زناشویی فعال محسوب نمیشدن، توی این دایره قرار نمیگرفتن!
یکی دیگه از چیزهایی که باعث شد زن نقش "دیگری" داشته باشه، افسانه‌هاییه که درباره زنها وجود داره.
اگه فکر میکنین که دین تنها چیزیه که عقاید ما رو نسبت به زنان شکل داده، اشتباه میکنین. چون که کلی افسانه‌ی غیرمذهبی هم وجود داره که باعث شده جایگاه زن تنرل پیدا کنه.
افسانه‌های زیادی درباره پریود زنان وجود داره، چیزی که فقط زنان تجربه ش میکنن. مثلا اواخر دهه 1940 بسیاری از مردم جنوب فرانسه معتقد بودن که اگر یه زن در دوران پریودش به خوک ها غذا بده، گوشت اون خوک ها برای ژامبون یا بیکن بد میشه!
یا مثلا الان برای ما خیلی پوچ و بی‌معنی به نظر میرسه، ولی زنها بارها براشون پیش اومده که وقتی عصبانی میشن، بهشون میگن که "عه پریودی؟!" یا " وقت پریودته!" و این باور رو القا میکنن که پریود باعث میشه زنان نتونن رفتارشون رو کنترل کنن!
این افسانه های به ظاهر خیرخواهانه درباره زنان، به طور نامحسوس باعث شده زن "بیگانه" یا "دیگری" به حساب بیاد.
الهه‌های زن اساطیر یونانی رو در نظر بگیرید؛ زنان اغلب توی این اساطیر صرفا موجوداتی الهام بخش هستن نه خلق کننده! زن منفعله و صرفا وجود داره تا الهام‌بخش قدرت و اراده متعالی مردها باشه.
و اکثرا الهه‌ها و نمادهای زن در افسانه‌ها، ماهیت مرموز و مبهمی دارن که باعث میشه مردها نتونن زن رو در زندگی واقعی درک کنن. همین موضوع هم به "دیگری" محسوب کردن زنان دامن میزنه. حالا این نمادها میتونن یه نماد مثبت باشن، مثل مادر باکره‌ی عیسی مسیح، یا حتی منفی باشن مثل اون حشره‌ای که جفت مذکر خودش رو بعد از رابطه، می‌بلعه!
این نمادهای بیش از حد ساده، باعث میشه مردها پیچیدگی‌های انسانی زن رو نادیده بگیرن. بعد چه اتفاقی می‌افته؟ مرد به جای اینکه بخواد بفهمه که چی باعث شده زن آزار ببینه، خشم و عصبانیت زن رو با این توجیه که "زن‌ها معمولا موجودات غیرقابل درکی هستن"، نادیده میگیره.
پروسه ی "زن شدن" از کودکی شروع میشه.
اگه این عقیده درست باشه که: زن بودن در طول تاریخ و با مذهب و اسطوره‌ها تعریف شده، پس چه چیزی باعث میشه که در زمان حال، یه انسان، به زن تبدیل بشه؟
برای جواب دادن به این سوال باید بگیم که این روند درست بعد از تولد شروع میشه. بچه‌ها وقتی به دنیا میان، ذهنشون یکسانه، اما وقتی جامعه اونا رو به دو دسته‌ی دختر و پسر تقسیم میکنه، دو روش برای حضور در دنیا رو پیش روشون میذاره.
نوزادها رفتار یکسانی دارن، جفتشون از سینه مادرشون تغذیه میشن، از پوشک استفاده میکنن و زیاد میخوابن. اما درست وقتی که تایم شیردهی مادرا به نوزادا تموم میشه، همه چیز شروع میکنه به عوض شدن! به پسرا گفته میشه که مرد باشید و مستقل و قوی! در حالی که با دخترا برای مدت بیشتری مثل نوزادا رفتار میکنن و تا چند سال ناز و نوازش بیشتری بهشون میدن و مثل یه حیوون خونگی دائما بهش محبت میکنن.
حالا این تمایز بین دختر و پسر زمانی به بیشترین حد خودش میرسه که بچه‌ها نسبت به اندام تناسلی خودشون آگاه میشن. پسرها اجازه دارن - و حتی تشویقم می شن – که با خودشون بازی کنن و توانایی ادرار کردن در حالت ایستاده بهشون حس اختیار میده. از یه طرف دیگه، دخترا باید بشینن یا چمباتمه بزنن، و معمولا بهشون گفته میشه که موقع ادرار کردن احتیاط کنن. اینا همه باعث میشه که دخترا باور کنن اندام تناسلیشون تابو و مایه شرمه. و همین مسئله احساس شرم از بدن خودشون رو تو دخترا ایجاد میکنه.
همین شکافی که ایجاد میشه، تو کل دوران کودکی رو دخترها تاثیرشو میذاره و اونها رو سمت منفعل شدن سوق میده. مثلا در حالی که پسر چیزی به اسم آلت تناسلی "داره" و باهاش بازی میکنه، دختر اون رو "نداره" و به جاش یه عروسک میدن دستش تا بازی کنه! این عروسک یه جور التیامه روی زخم روانی اون بچه.
داشتن یه عروسک توی اون سنین به دختر این پیام رو القا میکنه که نقش تو توی زندگی اینه که برای مراقبت از بچه‌های آینده آماده بشی و از مادرت الگوبرداری کنی. ولی بیاین در ادامه ببینیم این روند چطوری شکل میگیره؟
دخترا با ورود دخترا به دوران نوجوانی، بیشتر به "زن" یا "دیگری" تبدیل میشن.
وقتی دخترا بزرگتر میشن چه اتفاقی می افته؟ با افزایش سن، هرچی تمایز بین دختر و پسر بیشتر خودش رو نشون میده، زن ها بیشتر توی موقعیتی که جنسیتشون براشون ایجاب میکنه، غرق میشن.
بعد فکر میکنن که بچه دار شدن چیز خوبیه چون از بچگی دارن تاثیر مثبت مراقبت مادر از فرزند رو میبینن. ولی وقتی که بزرگتر میشن و وابستگیشون به مادرشون کم میشه، محدود شدن توی خونه رو دوس ندارن و به نقشی که پدرها دارن علاقه‌مند میشن. پدر همیشه دارای قدرت و اختیاره!
یه آمار عجیب و غریب در این باره وجود داره: یه پزشک انگلیسی به اسم هاولاک الیس (Havelock Ellis) طی تحقیقاتش به این نتیجه رسید که بیش از 75 درصد دخترا دوس دارن پسر باشن درحالی که تنها یه درصد از پسرا دوست داشتن دختر باشن. این میل به زن نبودن، با تغییر بدن دختر و ظهور نمادهای فیزیکی زنانه همواره بدتر میشه.
مثلا وقتی سینه های زن شروع به شکل گرفتن میکنه، این جسمشه که بیشتر مورد توجه قرار میگیره و اونو چیزی به جز یه جسم نمیبینن! این ویژگی های فیزیکی زنانه بیش از پیش اونو از پسران متمایز میکنه و توی نقش "دیگری" فرو میبره!
با شروع عادت ماهانه، این تغییر بیشتر خودشو نشون میده، اولین پریود یه دختر معمولا یه تجربه دردناکه. حالا این تجربه دردناک وقتی با حس و حال شرم و تابویی که از دوران کودکی اندام تناسلی دختر رو احاطه کرده، ترکیب میشه، شرایط رو بدتر میکنه.
علاوه بر این، شروع عادت ماهانه این موضوع رو به دختر یادآوری میکنه که سرنوشتش مثل سرنوشت مادرش خواهد بود: اینکه اون به صورت بالقوه یه دستگاه فرزندآوریه و باید سنگینی عواقب رابطه رو به دوش بکشه.
تمایلات و رابطه زناشویی جزو آخرین مراحل ورود کامل یک زن به نقش "زن" محسوب میشه.
اولین رابطه زناشویی برای زن ها و مردها، آغاز ورودشون به دنیای بزرگسالی محسوب میشه. اما برای زنان، این اتفاق یک نشونه برای قرار گرفتن در سمت مسیر دردناک بلوغ هم هست.
زن جوان در ابتدا تصور وحشتناکی از این قضیه داره: اینکه اون با مردها رابطه زناشویی خواهد داشت!
فکر کردن به این موضوع وجودشو پر از نفرت میکنه. چرا؟ چون اندام های زنانه‌ش مثل سینه‌ها، باسن و در کل بدنش، نمادهایی از تحت سلطه‌ی مردان بودنه!
جالب اینجاست که خیلی از دخترا این نفرت رو با آسیب زدن به خودشون ابراز میکنن. اینطوری هم خودشون رو تنبیه میکنن و روی بدن خودشون اعمال قدرت میکنن.
این تصور که توی روابط زناشویی، مردها همیشه فاعلن و زن منفعل، در باور عموم به شدت رایجه. ادبیاتی که برای تمایلات مردانه استفاده میشه، اکثرا به صورت فعال و پیش رونده هستن: این مرده که زن رو تسخیر میکنه. مثلا به این جملات گوش کنین:
-مرد مایع منی خودش رو "تخلیه" میکنه.
-دختر رو به رختخواب "میکشونه"
و جملاتی از این دست...
زن، اول تسخیرِ نگاهِ مرد روی بدن خودش میشه و بعد تحت تسلط اندام تناسلی مرد قرار میگیره. اما برخلاف تصور عامه مردم، خیلی از زنها از رابطه زناشویی لذت نمیبرن و حتی برای خیلی از زن‌ها دردناکه. با اینکه خیلی از زنها تمایل دارن رابطه کلیتورال داشته باشن، اما در هر صورت رابطه‌ی واژینال زمانی اتفاق می‌افته که مرد روی زن تسلط داشته باشه. این موضوع یعنی اینکه جسم زن با ماهیتی منفعل، فقط وقتی میتونه از رابطه واژینال لذت ببره که مرد از نظر زناشویی قوی باشه و روی جسم زن تسلط داشته باشه.
مادر شدن، مرحله نهایی "تبدیل شدن به یک "زن"ه اما میتونه رهایی بخش هم باشه
همه مون میدونیم که وقتی زن و مرد همدیگه رو خیلی دوس دارن چه اتفاقی می افته: بچه به وجود میاد.
و این موضوع برای انسان های مونث، گذر به مرحله نهایی زن شدن محسوب میشه. توی یه جامعه مردسالار، حاملگی و فرزندآوری نماد قدرت بی چون و چرای مرد در کاشت نطفه انسان در بدن زن به حساب میاد.
اما بارداری، انفعال و ایستایی زن رو بدتر میکنه چون باعث میشه نیازهای زن تابع نیازهای جنین داخل شکمش بشه. حتی قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد، نیازهای جنین در اولویت قرار داره. توی این شرایط هر احساس تعالی یا حس خلق کردنی که باید تو وجود زن باشه، بلافاصله جای خودش رو به ویار، حالت تهوع و درد سینه میده!
در این باره، روانشناسی به اسم ویلهلم استکل (Wilhelm Stekel) تا اونجا پیش رفته که کلا تهوع صبحگاهی در بارداری رو "تجلی اراده ناخودآگاه زن برای بیرون کردن جنین، مثل یه غذای بدهضم‌شده" توصیف کرده!
بسیاری از زن ها توی دوران بارداری، با بچه‌شون احساس یکی شدن میکنن و این حس، بعد از به دنیا اومدن بچه میتونه باعث منزوی‌تر شدن مادر بشه. تازه مادر به این نتیجه میرسه که کودک مثل قبل دیگه فقط به اون تعلق نداره؛ ولی مادر به بچه تعلق داره و باید تسلیم نیازهای بچه بشه و تمامِ وقتِ خودش رو صرف پرورش و تغذیه اون بکنه.
با این حال مادر شدن میتونه زن رو از بند یه کالای زناشویی بودن برای مرد تا مدتی رها کنه. این وضعیت خودش رو با تغییر در عملکرد سینه زن نشون میده. تا قبل از به دنیا اومدن بچه، سینه زن یه عضو مربوط به رابطه زناشویی بود ولی با اومدن بچه به ابزاری برای مراقبت و غذا دادن و آسایش بچه تبدیل میشه. حالا توی این شرایط که دیگه سینه کارکرد زناشویی نداره، باعث میشه که زن بخاطر شیر دادن به بچه خودش در ملا عام از بدن خودش احساس شرم نداشته باشه.
سنت ازدواج در حالی که امنیت مالی به زن میده، اون رو در اسارت نگه میداره.
ما در طول تاریخ دیدیم که ازدواج چطور باعث به بند کشیدن زنان شده. اما ازدواج در دوران معاصر چه تاثیراتی توی وضعیت زنان گذاشته؟ درسته که کمی تغییر توی این وضعیت ایجاد شده اما همچنان ازدواج باعث میشه زن توی جامعه به حالت انفعال دربیاد و در همون وضعیت باقی بمونه. هنوزم مثل گذشته، مردها معمولا به عنوان سرپرست خانوار در نظر گرفته میشن و توی بسیاری از کشورها نام و دین شوهر به زن بهش تحمیل میشه.
یه آمار تکان دهنده میگه که تا اواخر سال 1942 فرانسه هنوز قوانینی داشت که زن رو ملزم به اطاعت از شوهر خودش میکرد! درحالی که در خیلی از کشورهای دنیا دیگه این قانون منسوخ شده و تغییر کرده. ولی هنوز کشورهایی هستن که توشون زن باید مطیع اختیارات شوهرش باشه. حتی در خیلی از جوامع لیبرال که ازدواج چندان مطرح نیست هم، تشکیل نهاد خانواده همچنان زن رو توی قفس انفعال میندازه.
هنوز از زن انتظار میره که اکثر کارهای خونه رو انجام بده و انجام میده! در سال 1947 نتایج تحقیقات نشون میداد که زنان در هفته 30 ساعت رو صرف کارای خونه میکنن. با اینکه الان وضعیت بهتر شده اما همچنان این زنان هستن که بیشترین زمانشون رو برای انجام این کار اون هم بدون دستمزد انجام میدن. همین بدون دستمزد بودن کارهای منزل یکی از دلایل ایجاد شکاف جنسیتی درآمد محسوب میشه. چرا زنان درآمد کمتری دارن؟ چون وقتی اکثر وقتشون صرف کارهای خونه میشه، طبیعتا زمان کمتری به کار بیرون از منزل میتونن اختصاص بدن. توی این شرایط وقتی زن میبینه درآمدش کمه، پس تصمیم میگیره کنار مردی زندگی کنه که درآمد زیاد داشته باشه و بتونه امنیت اقتصادی خونواده رو تامین کنه!
حالا زنی که توی این شرایط گیر کرده، یه زندگی منفعلانه، وابسته و یکنواخت رو میگذرونه. این زن وقت نداره برای خودش چیزی بسازه، در عوض باید همیشه از شوهر و بچه هاش مراقبت کنه؛ همچنین از جامعه، کار و دنیای بیرون جدا میشه. مراقبت از خانواده ممکنه باعث شه که خیلی از خلاءهای درونیش پر بشه اما زنی رو تصور کنین که همه ی زندگیش رو صرف خونوادش کرده ولی وقتی متوجه میشه که شوهر و بچه هاش میتونن بدون اون زندگی کنن، احساس رهاشدگی و تنهایی بهش دست میده.
پوشش زنان یکی دیگه چیزاییه که باعث میشه محدود بشن و این قضیه تا زمانی که پیر بشن ادامه داره!
محبوس شدن و در بند بودن و محدود شدن فقط توی پول و مسائل مالی خلاصه نمیشه، بلکه شکل‌های دیگه‌ای هم داره. مثلا زن برای اینکه لباسش خوش‌آیند مرد باشه، از طرف جامعه تحت فشار قرار میگیره و مجبور میشه طوری لباس بپوشه که نگاه مرد رو راضی کنه، حتی اگه خودش با اون لباس احساس راحتی نکنه. دامن‌های کوتاه نسبت به شلوار آزادی حرکت کمتری به زن میدن و کفش های پاشنه بلند باعث تاول زدن پا و فشار اومدن به کمر میشن. لباس زیر های باریک و کوچیک هیچ کاربردی ندارن و کرست‌ها تنفس رو دشوار میکنن. اما گاهی تاثیر نگاه جامعه به زنان ها اونقدر قویه که زنا فکر میکنن خوب لباس پوشیدن بهشون حس خوبی میده! در صورتی که این نوع نگاه مردها و جامعه‌ست که وادارشون میکنه تا خواستنی باشن و احساس دلخواه بودن بکنن!
هرچی زن بزرگتر میشه این فشار هم قوی تر میشه چون زن تلاش میکنه تا خواستنی بودن خودش رو در طول زمان حفظ کنه. معیارهای مردانه ای به اسم قوه‌ی مردانگی، با افزایش سن مردان همچنان پابرجاست و حتی افزایش هم پیدا میکنه اما معیارهای زنانه مثل جوانی و باروری که معیار مطلوبیت و خواستنی بودن زن‌ها برای مرداست، با افزایش سن در زنان کاهش پیدا میکنه. در نتیجه خیلی از زنان چون میخوان در برابر این شرایط مقاومت کنن و تسلیمش نشن، هر کاری با ظاهرشون میکنن تا دیرتر به مرحله ی پیری برسن! مثلا زنان سالخورده‌ای که مثل جوون‌ترها لباس میپوشن. اونا اینکارو میکنن چون میخوان هنور خواستنی بمونن و مهر تاییدی بزنن به اینکه زمانی خاستنی بوده‌ن. این مبارزه درونی تا زمان مرگ ادامه داره مگه اینکه زنی خودش بخواد تسلیم اثرات پیری بشه.
اگه زن به خودش اجازه بده که پیر بشه، میتونه خودش رو از این نگاه مردانه که بهش تسلط پیدا کرده، رها کنه. این رهایی اتفاق می‌افته چون اون نگاه کالا انگارانه از زن برداشته میشه و دیگه زن به چشم یه شیء دیده نمیشه. از طرفی هم زنی که پیر شده وظیفه مراقبت از شوهر و فرزندان رو نداره. در نتیجه اگه پیری خودش رو بپذیره و در برابر گذر زمان مقاومت نکنه، میتونه خودش رواز یوغ "زن بودن" رها کنه. اما خب متاسفانه این موضوع اینقدر دیر توی زندگی بیشتر زنا اتفاق می افته که دیگه فرصت چندانی برای استفاده از آزادی ندارن.
فاحشگی، به ازدواج مشروعیت میبخشه اما شکل دیگری از انقیاد زنان محسوب میشه.
گفتیم که ازدواج و مادر شدن دخترها رو وارد دنیای "زنها" میکنه ولی زنان مجرد چی؟ به نظرتون پس مجردا الان از دام فرهنگ مردانه آزادن؟ قطعا نه!
بسیاری از زن هایی که به نظر میرسه آزادن، در واقع در بند یه غل و زنجیر نامرئی هستن. مثلا زنان روسپی رو در نظر بگیرید، خیلیا فکر میکنن که روسپی ها مظهر نوعی از آزادی جسمی هستن اما فحشا خودش شکل دیگری از بردگیه که استثمار زنان رو در پی داره. در  واقع فحشا راهی برای جداسازی زنان از هم محسوب میشه، تا غلبه بهشون آسونتر باشه. زن هایی که مجبورند از بدنشون به عنوان سرمایه برای کسب درآمد استفاده کنن، مورد اهانت و استثمار قرار میگیرن. توهین هایی که بخاطر رابطه داشتن با چندین نفر بهشون میشه، یه جورایی ازدواج تک همسری رو مطلوب‌تر نشون میده.  بعضی ها فکر میکنن که روسپی ها خودشون این شغل رو انتخاب کردن در حالی که این کار بیشتر نشون دهنده‌ی ناامیدی و سرکوبه.
ضمنا خیلی وقتا افراد از روی فقر و برای زنده ماندن حاضرن هرکاری بکنن. سال 1836 یه پزشک فرانسوی به نام پارنت دوشالته (Parent-Duchâtelet) توی کتاب "روسپی گری در شهر پاریس" در این باره مینویسه: " از بین دلایل فحشا، هیچ کدومشون از بیکاری و فقر و فلاکت، قوی‌تر نیست." با وجود اینکه حدود  200 سال از تحقیقات این پزشک میگذره، اما هنوز "فقر" نیروی محرکه اصلی برای روسپیگری  محسوب میشه. توی دوره ای که نویسنده زندگی میکرد، بسیاری از زنهایی که به روسپیگری رو میاوردن، خدمتگذار طبقه اشراف و طبقه متوسط ‏بودن. دلیلش اینه که از وقتی که دیگه مسئولیت نگهداری از خدمتکار از دوش طبقه اشراف و متوسط برداشته شد، هزاران زن، بی سرپناه و بیکار شدن! اواخر قرن نوزدهم، 50 درصد از زن هایی که روسپیگری رو انتخاب کردن، قبلا به عنوان خدمتکار کار میکردن.
موقعیتی که زن ها توش زندگی میکنن، شرایط رو برای اعتراض زنان سخت‌تر میکنه.
برای خیلیا سوال پیش میاد که اگه وضعیت زنان تا این حد بده، پس چرا زنا اعتراض نمیکنن؟
زمانی که سیمون دوبوار مشغول نوشتن این کتاب بود، بحث حقوق زنان هنوز تبدیل به یه جنبش مردمی نشده بود. حتی امروزه هم با وجود اینکه زنان بسیاری برای احقاق حقوق خودشون مبارزه میکنن، اکثریت زنان همچنان در شرایطی زندگی میکنن که حتی نمیتونن برای موقعیتی که توش گیر کردن احساس مسئولیت کنن و از طرفی این باور بهشون قبولونده شده که هیچ قدرتی برای تغییر دادن شرایط ندارن.
زن ها واقعا باور کردن که قدرتی ندارن. چونکه از سنین جوانی بهشون اینو القا کردن که نمیتونن زندگی خودشون رو، خودشون تعیین کنن و همیشه یه نیروی خارجی باید وجود داشته باشه. مثلا اینکه یه عمر تو گوش زنا خوندن که برای خوشحال بودن به یه مرد نیاز دارن! حالا با وجود این باور، چطوری زن ها رو قانع کنیم که خودشون مسئول ناراحتی خودشونن؟ باوری که معتقده مرد فعال و زن منفعله، در نهایت به یه حقیقت روزمره برای زنان بدل میشه.
هنوز کشورهای زیادی وجود دارن که زن ها توشون حق رای محدود دارن یا اجازه راه اندازی یه کسب و کار بهشون داده نمیشه!
یکی دیگه از عواملی که از رسیدن زن ها به آزادی جلوگیری میکنه، وضعیت اقتصادی اوناست. تا وقتی که زنان از لحاظ مالی به شوهراشون وابسته ان، اعتراض و قیام علیه اونها، مساویه با از دست دادن زندگیشون. به همین دلیل خیلی مهمه که زن ها به وضعیت اقتصادی همه ی زنان تمرکز کنن و روی این موضوع به همبستگی برسن. تنها راه رسیدن به آزادی اینه که به کنش‌های جمعی روی بیارن و فقط به فکر آزادی‌های فردی نباشن.
بعضی از زنا فکر میکنن که با جا پای مردها گذاشتن و رسیدن به موفقیت‌های مردا و رشد در زمینه تجارت و سیاست، به اندازه کافی مبارزه کردن! اما یادتون باشه اگر هم این اتفاق بیوفته، زن ها همچنان دارن توی دنیایی زندگی میکنن که توسط مردها اداره میشه.
خودشیفتگی و عشق راه‌هاییه که زنان با استفاده اونها خودشون رو برای به بند کشیده شدن در برابر مرد توجیه میکنن.
چندتا فیلم تو سبک رمانتیک-کمدی دیدین که توش یه دختر، رابطه‌ی خودشو با یه پسر با جمله ی "ولی من دوسش دارم" توجیه میکنه؟
اصلا چرا این کارو میکنه؟ در جواب باید بگیم که عشق نیروی قدرتمندیه که به زن اجازه میده در بند بودن خودش رو توجیه کنه. وقتی دختر به این نتیحه میرسه که از پسرا متفاوته و هیچوقت به جایگاه ارزشمندی که متعلق به اوناست نمیرسه، آرزونه میکنه که حداقل از طرف اونا دوست داشته بشه. از طرفی هم زن میبینه که هر  کدوم از نقشهای تعریف شده برای زن مثل مادر شدن یا همسر بودن، تنها در صورتی به دست میاد که زن بتونه یه مردی رو پیدا کنه. اگه بخوایم عوامل دیگه رو بذاریم کنار، میتونیم بگیم که زن از احساس قدرتمندی به اسم عشق استفاده میکنه تا خودشو متقاعد کنه قفسی که داخلش قرار میگیره ارزش اینهمه رنج رو داره.
توی حالت دیگه، وقتی زن خودشو به هدف یه مرد تبدیل میکنه، ممکنه همه چیز به طور وحشتناکی اشتباه پیش بره. بعضی وقتا زن ها خودشیفته میشن و در بند بودن خودشون رو با پرداختن بیش از حد به خودشون توجیه میکنن. چطوری؟ تو این حالت، زنان به نوع نگاه مردانه به زن اعتبار میدن، به طوری که خودشون رو به چشم یه شی و یه جسم میبینن. پس عاشق خودشون میشن و تماما از زیبایی و جسم خودشون لذت میبرن. مثلا یه مجسمه ساز اوکراینی به اسم ماری باشکرتسف Marie Bashkirtseff جوری عاشق خودش بود که میخواست زیبایی خودش رو در تمام مجسمه هایی که از مرغوبترین سنگ مرمرها میساخت، نشون بده. زندگی ماری هم نشون داد که این ذهنیت خودشیفته، میتونه زن رو به مرد وصل کنه. چطوری؟: ماری برای اینکه بتونه سنگ مرمر و امکانات کافی برای ساخت مجسمه هاش فراهم کنه، مجبور شد با یه مرد ثروتمند ازدواج کنه.
تا زمانی که زن و مرد همدیگر رو هم شان و رفیق و همدل ندونن، برابری جنسیتی هرگز اتفاق نمی افته.
تا اینجا فهمیدیم که چه نیروهایی طی یه فرایند تلخ، نقش زن رو به زنان تحمیل میکنن. اما آینده چی؟ آیا به برابری میرسیم؟
برای رسیدن به برابری واقعی، زن و مرد باید همدیگر رو هم‌شان بدونن و برای رسیدن به این نقطه، زن و مرد متقابلا باید از هم شناخت پیدا کنن. نه مرد میتونه به زن هویت ببخشه و نه زن به مرد. مثلا یه تبلیغ لباس زیر رو در نظر بگیرید که توش از بدن مرد برای جذب زنان استفاده شده. این تغییرِ جایگاهِ قدرت، شاید برای زنان لذت بخش باشه اما نه تنها هیچ کمکی نمیکنه بلکه به این تضاد و شکاف بین جنسیت تداوم میبخشه.
زن همچنین باید یاد بگیره که متعلقاتی که بهش چسبیده رو رها کنه تا به تعالی برسه و جایگاه واقعی خودش رو پیدا کنه. بعضی از زنان میخوان اون امنیتی که منفعل بودن براشون ایجاد میکنه رو حفظ کنن. اما اگه زن بخواد که از این بند "جنس دوم بودن" فراتر بره، باید این حاشیه امنیت رو رها کنه و موضع شجاعانه تر، جدید و فعالی رو برای خودش انتخاب کنه.
مهمتر از همه اینه که، هم زن و همه جامعه به این درک برسه که این نقش تعریف شده برای زنان، صرفا یه نوع ساختار اجتماعیه و زن بودن به معنای امروز، یه هویت ذاتی نیست بلکه چیزیه که جامعه ما رو به اون تبدیل میکنه. اگه قراره به برابری برسیم، لازمه که این ساختار منفعلانه رو درک کنه و نسبت بهش آگاه بشه تا بتونه ازش گذر کنه. برای انجام این کار، زن باید همون اخلاق کاری و شجاعتی که از مرد انتظار داره رو از خودش بخواد.
ولی اینم در نظر داشته باشید که زن به تنهایی نمیتونه تمام این ساختارهارو تغییر بده، کل جامعه باید تغییر کنه تا آزادی زن محقق بشه. یعنی چی؟ یعنی قانون باید از حقوق زنان حمایت کنه. مثلا باید دسترسی قانونی به اقلام کنترل بارداری به زن داده بشه و در صورت لزومِ سقط جنین، این امکان رو بهش بده. بدن زن مال خودشه و تنها خودش میدونه که چی براش بهتره.
خدمات رایگان مراقبت از کودک و مرخصی استحقاقی هم باید برای زنان در دسترس باشه تا اون دسته از زنانی که قصد بچه دار شدن دارن، مجبور نباشن به خاطر تداوم نسل بشر، رایگان کار کنن. در آخر، برای اینکه جامعه به برابری جنسیتی برسه، هم زن و هم مرد باید عمیقا به این برابری باور داشته باشند.
هیچ کسی زن به دنیا نمیاد. زن بودن چیزیه که شما بهش تبدیل میشید. زن بودن قبل از اینکه یه مقوله ی بیولوژیکی و زیستی باشه، زاده ی تاریخ و مذهب و اسطوره هاییه که دائما توسط نیروی اجتماعی مردانه بازتولید میشه. برای آزاد شدن زنان بند تمام نابرابری ها، همه ما باید بدونیم که زن بودن، چیزی بیشتر از یه ساختار اجتماعی نیست!

1 ماه پیش
ادامه مطلب
ایده عالی مستدام
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 10 دقیقه

ایده عالی مستدام

همه ما توی کار یا زندگیمون کلی ایده به ذهنمون میرسه که ممکنه در نگاه اول جذاب نباشن اما جالب اینجاست که می‌تونیم جذابشون کنیم!کتاب ایده عالی مستدام، میگه که چطور به صورت تاثیرگذار، ایده‌مون رو بیان کنیم، توجه مخاطب رو بهش جلب کنیم و در مسیر اجرا شدن قرارش بدیم. این کتاب همچنین با لحن ساده و روانش، پیام‌هایی برامون داره که بتونیم مدیر، کارافرین یا کارمند بهتری باشیم.
چرا بعضی ایده‌ها موفق می‌شن و بعضی از اونها شکست می‌خورن؟

همین سوال کافیه تا ما به اهمیت کار برادران هیث، یعنی چیپ هیث و دُن هیث پی ببریم. پس اگر کلی ایده تو سرت داری و میخوای طوری اونا رو ارائه بدی که نظر کارفرما، همکار یا دوستت رو جلب کنی و ایده‌هات رو ماندگار کنی، این کتاب رو از دست نده.

به عبارتی دیگه، میشه حتی کلی‌تر به قضیه نگاه کرد و گفت «ایده‌ي عالی مستدام» یکی از بهترین کتاب‌ها برای برقراری ارتباطتاثیرگذار با دیگرانه.

تصور کن امروز غروب با یه دوست برای خوردن شام توی یه رستوران قرار گذاشتی. موقع شام، از دوستت می‌پرسی که «می‌خوای یه ایده رو امتحان کنی؟» دوستت می‌پرسه که «خب اون ایده چیه؟» و تو بهش می‌گی که می‌خوای برای ده ثانیه، یکی از آهنگ‌های خیلی معروف رو با زدن انگشت‌هات روی میز اجرا کنی و اون باید بتونه حدسش بزنه.

بعد تو شروع می‌کنی ملودی یا ریتم آهنگ «تولدت مبارک» رو با زدن انگشت‌هات روی میز اجرا ‌کنی. (اینجا گوینده می‌تونه همین کار رو با زدن انگشت روی میز و ملودی تولدت مبارک بکنه: هوم هو هوم هوم هوم ...)‌.

حالا فک می‌کنی، اگر این بازی رو با ده تا از دوستات انجام بدی، چند نفر از اونها می‌تونن که آهنگ‌ها رو به درستی حدس بزنن؟ یکی از هر ده تاشون؟  ۵ تا از هر ده تاشون؟
تو سال ۱۹۹۰، روانشناسی به نام الیزابت نیوتن، این کار رو روی دانشجوهای دانشگاه استنفورد آزمایش کرد

نتیجه اینکه از هر ۴۰ دانشجو تنها یک نفر قادر بود موسیقی معروفی که داشت با ضربه‌ي انگشت روی میز اجرا می‌شد به درستی حدس بزنه! عجیبه نه؟ اما چرا؟

اونهایی که داشتن موسیقی رو با ضربه‌های انگشت روی میز اجرا می‌کردن، فک می‌کردن حداقل نیمی از شنونده‌ها باید بتونن موسیقی رو تشخیص بدن، چون خودشون موسیقی رو می‌شناختن و توی اون لحظه، اون موسیقی داشت توی ذهنشون اجرا می‌شد! بنابراین انتظار داشتن که دیگران هم بتونن با ریتم و ملودی ضربه‌ها ارتباط برقرار کنن. این چیزی هست که روانشناسا به اون می‌گن:

«طلسم دانش!»

اکثر مواقع، وقتی ما ایده‌هامون رو با دیگران به اشتراک می‌ذاریم، در واقع خودمون رو به عنوان مخاطب فرض می‌کنیم و این رو در نظر نمی گیریم که شنونده‌ی ما، دانشی که درون ذهن ما هست رو نداره. به همین خاطر، ممکنه حرف‌هامون برای اون گیج کننده یا حوصله سربر بشن.

طلسم دانش در واقع همون چیزیه که باعث می‌شه مردم نوشته‌ها و حرف‌های دانشمندان بزرگ رو درست متوجه نشن، چون به ندرت کسی با سطح دانش اونها پیدا می‌شه. طلسم دانش چیزیه که باعث می‌شه وقتی به یه همکار، دستورالعمل واضحی برای انجام یه کار می‌دیم، اون دستورالعمل براش گیج کننده به نظر بیاد. همون چیزی که باعث می‌شه کنفرانس جذابی که ساعت‌ها براش وقت گذاشتیم تا توی کلاس‌ ارائه بدیم، برای دیگران کسالت‌اور با‌شه.

اگه نتونی ایده‌هات رو به وضوح با دیگران به اشتراک بذاری، زمان و انرژی‌ای که بابت پرورش اون ایده‌ها گذاشتی به کل هدر خواهد رفت. چیپ هیت و دن هیت لیستی از تکنیک‌های غلبه بر طلسم دانش جمع‌اوری کردن که کمک می‌کنن ایده‌هات رو به بقیه بچسبونی!‌ درست شنیدی! بچسبونی!

ایده‌ها برای چسبناک شدن به سه ویژگی نیاز دارن:

    جالب باشن
    قابل اجرا باشن
    و به یادموندنی باشن

حالا بریم سراغ سه تا داستان از کتاب «ایده‌ی عالی مستدام» که به شما کمک می‌کنن ایده‌هاتون رو چسبناک‌تر کنید:

۱.یک روز بعد از ظهر، روانشناسی به نام  رابرت چیالدینی به کتابخونه‌ی دانشگاهی رفت تا اونجا، کتابی علمی برای تدریس به دانشجوهاش پیدا کنه. اما همه‌ی کتاب‌هایی که برمی‌داشت به شکل غیرقابل تصوری کسالت‌اور بودن تا اینکه درنهایت، یک کتاب درباره‌ی نجوم نظرش رو جلب کرد. کتابی که با یک سوال آغاز می‌شد:

«چطور می‌توان منحصر به فردترین شیء تو منظومه‌ی شمسی، یعنی حلقه‌ی زحل رو توضیح داد؟»

واقعا حلقه‌ي زحل از چه چیزی تشکیل شده؟ و چطور ممکنه که سه گروه از معتبرترین دانشمندان دنیا، یعنی دانشمندان کمبریج، ام آی تی و کال تِک سه جواب کاملا متفاوت برای این سوال داده باشن؟ جواب داشت به ارامی و مثل یه رمان معمایی برای چیالدینی مشخص می‌شد. چیالدینی قبل از برداشتن اون کتاب، هیچ علاقه‌ای به حلقه‌ي زحل نداشت اما حالا، با سرعت صفحات اون کتاب رو ورق می‌زد. دلیلی که اون، کتاب رو پایین نمی‌ذاشت دقیقا همون دلیلی بود که باعث می‌شه ما یک فیلم بد رو تا انتها ببینیم: اینکه می‌خوایم بدونیم تهش چی‌ می‌شه!

 اگه می‌خوای که ایده‌ات چسبناک بشه، نباید همه چیز درباره‌ی اون رو یکجا مطرح کنی، به جاش باید از نوعی حس معمایی استفاده کنی. چیپ و دن هیت توی کتاب ایده‌ی عالی مستدام می‌گن که هدف اینه که مخاطبتون رو مجبور کنید با خودش فکر کنه:

بعدش چی می‌شه؟

و: چطور قراره به پایان برسه؟

با کمک این دو سوال می‌تونی مخاطبترو درگیر کنی و اینجوری شانس بیشتری داری که ایده‌ت رو به اون بچسبونی. اوه، راستی، جواب سوال درباره‌ی حلقه‌ی زحل داشت یادم می‌رفت: گرد و خاک! درسته گرد و خاک! حلقه‌ی زحل از یخ‌های پوشیده شده با گرد و خاک تشکیل شده.

۲. در سال ۲۰۰۱، یک آگهی تبلیغاتی تلویزیونی برای معرفی مدل جدیدی از یک مینی‌ون توی آمریکا پخش شد. توی آگهی، دوربین نماهایی از جاده، عبور مینی ون از مسیر و ویژگی‌های جدید ماشین مثل درهای کشویی اتوماتیک و سقف تماما شیشه‌ای که می‌شد آسمون رو از اون نگاه کرد نشون می‌داد. مینی ون درون جاده حرکت می‌کرد و یک خانواده‌ی ۵ نفره‌ی خوشحال توی اون مشغول خنده و شادی بودن. بعد مینی ون توی یه تقاطع متوقف می‌شد و دوربین روی صورت پسر بچه‌ای که روی صندلی عقب نشسته بود و به بیرون پنجره خیره شده بود، به آروی زوم می‌کرد و ناگهان ... : بوم!

ماشینی با سرعت از طرف دیگر تقاطع می‌امد و به شدت به مینی‌ون برخورد می‌کرد. مینی‌ون پرتاب و خرده شیشه‌ها همه‌جا پخش می‌شدند. سپس صفحه به ارامی سیاه می‌شد و پیامی روی ان می‌امد:

«اون ماشین رو ندیدی که داشت میومد، درسته؟ هیچ کس دیگه‌ام ندید. پس کمربند ایمنی‌ت رو ببند.»

این تبلیغ برای یه ماشین نبود، در واقع تبلیغی برای بستن کمربند ایمنی توسط پلیس راهنمایی و رانندگی امریکا بود. تبلیغی که توجه میلیون‌ها نفر رو تو اون سال به خودش جلب کرد و تونست به شکلی کاملا موثر، پیام بستن کمربند ایمنی رو که برای اکثر ادم‌ها صحبت کردن درباره‌ش کسالت‌اور به نظر می‌رسید، منتقل کنه. این تبلیغ به شدت تاثیرگذار بود، چون به شدت غیر منتظره بود! هیچکس انتظار این رو نداشت که توی یه تبلیغ تلویزیونی برای یه ماشین، سرنشین‌های اون ماشین کشته بشن!
قبل از اینکه بخوای ایده‌ت رو برای کسی بگی، باید تلاش کنی توجه اون رو از طریق غیر منتظره کردن بخشی از پیامت جلب کنی

البته لازم نیست این تلاش به اندازه‌ی کشته شدن سرنشین‌ها تو تبلیغ ماشین غیر منتظره باشه، می‌تونه مثل همین اتفاقی باشه که چند دقیقه پیش برای خودت افتاد. من ازت پرسیدم که فک می‌کنی چند نفر بتونن اون اهنگ اشنا رو حدس بزن؟‌یکی از ۵ نفر؟ یکی از ده نفر؟ و یه دفعه جواب درست که می‌گفت: یکی از هر ۴۰ نفر!

بهترین راه برای غیر منتظره کردن پیام ایده‌ت اینه که عنوان رو مشخص کنی و بعد از خودت بپرسی که خب، مخاطب‌های من انتظار دارن چه چیزی درباره‌ی این عنوان بشنون؟ و بعد از خودت بپرسی، چه چیزی درباره‌ی این عنوان می‌تونه اونها رو غافلگیر یا متعجب کنه؟ با کمک این سوالا می‌تونی از تله‌ي این تصور که همه از ایده‌ی من خوششون میاد چون خودم از اون ایده‌ خوشم میاد، فرار کنی.

۳. تصور کن کسی پشت در ایستاده و در می‌زنه. در رو باز می‌کنی و یه خانم جوون رو می‌بینی که با یونیفرم قرمز ایستاده و یه سطل هم تو دستشه. خودش رو معرفی می‌کنه: اون برای حمایت از کودکان کار می‌کنه و تلاش داره برای کودکان گرسنه توی آفریقا پول جمع کنه. حالا با شنیدن کدوم یک از دو پیام زیر حاضری مبلغی رو به عنوان کمک بهش پرداخت کنی؟

- کمبود غذا و گرسنگی نزدیک به سه میلیون کودک رو تو افریقا با خطر مواجه کرده، لطفا کمک کن تا بتونیم این ۳ میلیون نفر رو نجات بریم.

یا هر مبلغی که بتونی به ما کمک کنی، به دختری به نام روکیا داده خواهد‌شد. یه دختر ۷ ساله توی کشور مالی. روکیا با سؤهاضمه دست و پنجه نرم می‌کنه و توی وضعیت خیلی بدیه. کمک شما قطعا باعث می‌شه که اون شانس زندگی بهتری پیدا کنه.
در سال ۲۰۰۴، ریچارد جوزف، استاد دانشگاه، دقیقا همین سناریو رو مورد بررسی قرار داد

افرادی که به اونها اطلاعات کلی درباره‌ی کمبود غذا و گرسنگی توی افریقا داده شده بود، به طور میانگین یک دلار و ۱۴ سنت کمک کرده بودن. اما افرادی که به اونها اطلاعات شخصی و قصه‌ي افراد نیازمند مثل روکیا و طریقه‌ي کمک بهشون داده شده بود به طور میانگین ۲ دلار و ۳۸ سنت کمک کرده بودند، یعنی چیزی بیشتر از دوبرابر!

اغلب مواقع که شما موضوعی رو با دیگران در میون می‌ذارین انتظار دارید که اونها هم به همون میزان که شما اهمیت می‌دین به اون موضوع اهمیت بدن، اما اونها اینکار رو نمی‌کنن مگه اینکه شما یه داستان شخصی رو براشون تعریف کنید.

قصه‌های شخصی برای ذهن انسان مثل دستگاه شبیه‌ساز پرواز عمل می‌کنن. قصه‌های شخصی به مخاطب این امکان رو می‌دن تا خودش رو مو به مو به جای شخصیت قصه تصور کنه و چیزی که اون شخصیت احساس می‌کرده رو احساس کنه. به همین دلیل افرادی که قصه‌ی شخصی روکیا رو می‌شنیدن حاضر بودن که مبلغ بیشتری کمک کنن. اونها رنج روکیا رو احساس می‌کردن پس حاضر می‌شدن که بهش کمک کنن.

اگه می‌خوای که دیگران به ایده‌هات گوش کنن و به اونا اهمیت بدن، برای گفتن اون ایده‌ها از قصه‌های شخصی استفاده کن. یه قصه‌های شخصی خوب باید این ویژگی‌ها رو داشته‌باشه:

- جایی که اون قصه اتفاق افتاده

- یه شخصیت اصلی

- چالشی که اون شخصیت درگیرش بوده

- و یه روند منطقی برای رویدادهایی که اون شخصیت، برای غلبه به مشکلات پشت سر گذاشته.

هدف شما باید این باشه که ایده‌تون رو به عنوان راه‌حلی که شخصیت قصه برای غلبه به مشکلش از اون استفاده کرده جا بزنید. این شخصیت می‌تونه خود شما، کسی که شما می‌شناسید یا کسی که جایی درباره‌ش شنیدید یا خوندید باشه.
در نهایت، برای اینکه ارتباط ما با دیگران موثرتر باشه و بتونیم ایده‌هامون رو به دیگران بچسبونیم، برادران هیت ۶ اصل رو پیشنهاد می‌دن:

اصل اول:‌ سادگی

سادگی به معنی این نیست که ایده‌مون رو تا حد احمقانه‌ای پایین بیاریم، بلکه به معنی اولویت‌بندی تو بیان اونهاست. اگه چیزی که می‌خوای بگی ۱۰ بخش داره، نباید انتظار داشته باشی که مخاطبت همه‌ی ‌اون ده بخش به یادش بمونه.

اصل دوم: غافلگیری

چطور توجه مخاطبمون رو به ایده‌ای که می‌خوایم باهاش در میون بذاریم جلب کنیم؟ خب اول یه شکاف توی دانش اون ایجاد می‌کنیم و بعد به صورت غافلگیر کننده‌ای اون شکاف رو پر می‌کنیم. ماجرای کشته شدن سرنشین‌ها توی تبلیغ مینی ون رو که هنوز یادته؟ به همین سادگی.

اصل سوم: قابل لمس بودن

چطور ایده‌هامون رو به صورت واضح بیان کنیم؟ باید تلاش کنیم اونها رو ملموس کنیم. چیزهای قابل لمس و قابل تصور ساده‌تر به مغز انسان می‌چسبند تا مفاهیم انتزاعی که مثالی ازشون تو دنیای واقعی نداریم.

اصل چهارم: اعتبار بخشیدن

ایده‌های شما زمانی شروع به گسترش می‌کنن که از نظر مخاطب شما،‌ معتبر باشن؛ قابل باور بودن اون ایده‌ و قابل اعتماد بودن شما عواملی هستن که به ایده‌ی شما اعتبار می‌بخشن.

اصل پنجم: استفاده از احساسات

چطور انتظار داشته باشیم که دیگران ایده‌ی ما رو به خاطر بسپارن؟ باید کاری کنیم که اونها چیزی رو احساس کنن! خوشحالی، غم، نفرت، شرمندگی، نوع‌دوستی. به یاد داشته باشین که انسان‌ها، به انسان‌ها اهمیت می‌دن نه عدد و رقم‌ها و داده‌های علمی و آماری.

اصل ششم: داستان‌ها

همونطور که درباره‌ی گرسنگی و زندگی سخت روکیا توی آفریقا گفتیم، استفاده از داستان باعث می‌شه که مخاطب خودش رو جای شخصیت داستان تصور کنه و هر چیزی رو با تصور خودش لمس کنه.

در پایان، باید اشاره کنم که منظور برادران هیت از چسبندگی اینه که ایده‌ی شما فهمیده بشه، توی ذهن بمونه و اثر طولانی مدتی داشته باشه. خب، حالا ایده‌ای دارین که بخواین اون رو به کسی بچسبونید؟

1 ماه پیش
ادامه مطلب
گذران زمستا‌ن‌های زندگی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 20 دقیقه

گذران زمستا‌ن‌های زندگی

توی کتابِ گذرانِ زمستانهای زندگی، نویسنده یعنی خانمِ کاترین مِی با لحنی جذاب و درس‌آموز، راویِ یکی از فصلهای غمبار و پرمشتقتِ زندگیِ شخصیِ خودش شده و اون رو به زمستون تشبیه کرده. پدیده‌هایی مثلِ حمامِ بخار، شنای آبِ سرد، گرگها و انقلابِ زمستانی، خانمِ می رو به این فکر فرو برد که حیوانات، گیاهان و فرهنگها در طولِ تاریخ چطور تونستن از پسِ تاریکترین ایامِ سال بربیان و حتی رشد کنن.
اگه میخواین بدونین زمستونو چطور میشه سپری کرد، به طبیعت نگاه کنین.
بعد از هر پاییزی، خواه ناخواه زمستونی درکاره، همونطور که بعد از هر بهار تابستون میاد. توی طبیعت، زمستون فصلِ استراحته. توی اون سرما و تاریکی، گیاهان و حیوانات ترجیح میدن انرژی‌شونو ذخیره کنن، و به استراحت و تجدیدِ قوا بپردازن. ظاهراً فقط انسانها هستن که در برابرِ این مقتضیاتِ زمستون مقاومت میکنن.
توی زندگی هم یه روزای زمستونی‌یی میاد که مثلِ زمستون اجتناب‌ناپذیره، منظورم همون روزای سرد و غمزده و خالی از امیده. بیماریها، مرگِ عزیزان، بیکاری، شکستهای عاطفی و هر چیزی از این دست، همون زمستانهای زندگیِ شخصیِ ماست که مجبوریم تحملشون کنیم.
فصلِ زمستون درسهای زیادی برای تحملِ روزهای تاریکِ زندگی به ما میده. وقتی بینِ مشکلاتِ خودمون با ریتمهای جهانِ طبیعت ارتباط برقرار کنیم، به راهکارهای مؤثری میرسیم که ما رو تا فصلِ بهار سرِ پا نگه میدارن.
توی این خلاصه‌کتاب منتظرِ جوابِ این چندتا سؤالم باشید:
چرا آمادگی برای روزای زمستونی ضروریه؟
شنای آبِ سرد چطور میتونه آغوشِ ما رو به روی زمستون باز کنه؟
مورچه ها و زنبورهای عسل چه درسی درباره‌ی دووم آوردن تو زمستون به ما میدن؟
دوره‌های سختِ زندگی هم درست مثلِ زمستون، طبیعی و اجتناب‌ناپذیرن.
شوهرِ کاترین می، نویسنده‌ی این کتاب، یه هفته قبل از تولدِ 40 سالگیِ نویسنده، از حسِ بیماری شکایت داشت. اولش هیچکدومشون جدی نگرفتنش، ولی در طولِ روز، رفته‌رفته بیماریش شدت گرفت.
بعدازظهرِ اون روز، ایشونو به بخشِ اورژانسِ بیمارستان منتقل کردن. دکترا گفتن مشکوک به آپاندیسه. درمانش به صبحِ فردا موکول شد اما در طولِ شب، آپاندیسش ترکید. تا یه هفته‌ی تمام، زندگیش به مویی بند بود. فرایندِ ریکاوریش هم همونقدر کند و دردناک بود.
ولی برای نویسنده، این تازه شروعِ یه فصلِ سخت و مشقت‌بار بود.
اون همینجوری هم زندگیش پرافت‌وخیز بود. همین چند روز پیش بود که روزنه‌ی امیدی برای بیرون اومدن از شغلِ روتینش و گرفتنِ یه شغلِ فرهنگی پیدا کرده بود. یه کم بعد از بیماریِ شوهرش، خودشم با علایمِ بیماری مواجه شد. بعد از چندماه انجامِ آزمایشهای طاقت‌فرسا و تحملِ علایمِ جانفرسا، مشخص شد که بیماریِ کرون داره، که یه جور سندرومِ ورمِ روده‌ست. چون کاراییِ قبلو نداشت، هم شغلِ فعلی‌شو از دست داد و هم امیدِ رسیدن به شغلِ موردِ علاقه‌شو.
پسرِ 6 ساله‌ش هم، از یه طرف توی درساش به مشکل خورده بود و از طرفی توی مدرسه همکلاسیاش بهش زور میگفتن، و برای همین، تحتِ فشار و آسیبِ روانی قرار داشت. بنابراین نویسنده یه تصمیمِ سخت گرفت و بچه‌شو از مدرسه بیرون آورد تا خودش بهش درس بده.
بیماری، اضطراب و رنج، زندگیِ خانمِ می رو از حالتِ روتین خارج کرد. اون شروع کرد به استراحت. سرعتشو کند کرد. به خودش فرصت داد تا غم و ناراحتی رو احساس کنه. به دنیای اطرافش توجهِ بیشتری نشون داد. حتی رفته‌رفته متوجه شد که از این سبکِ جدیدِ زندگی داره لذت میبره.
اون همیشه به طبیعت و ریتمِ خاصش علاقه‌مند بود. برای همین، درست در روزهایی که مثلِ زمستون سرد و سخت و غمزده بود، شروع کرد به درس گرفتن از این فصلِ طبیعت. اون متوجه شد که گیاهان و حیوانات، برخلافِ انسانها، در برابرِ زمستون مقاومت نمیکنن. اونا میدونن که زمستون با تابستون خیلی فرق میکنه. برای همین خودشونو با این فصل وفق میدن و به خوابِ زمستونی میرن. اونا بعد از ذخیره‌ی منابعِ موردِ نیاز، شروع به استراحت و تجدیدِ قوا میکنن. وقتی زمستون تموم میشه، اونا هم با یه تحولِ جدید، به استقبالِ بهار میرن.
اون به این نتیجه رسید که زمستون برای انسانها هم درست مثلِ حیوانات و گیاهان میتونه ضروری باشه.
وقتی زمستون داره از راه میرسه، خودتونو آماده کنید
توی زبانِ فنلاندی یه کلمه هست به اسمِ تالویتلات (talvitelat) که معادلِ دقیقی توی زبانهای دیگه نداره. معنیش میشه آماده‌شدنِ فنلاندی‌ها برای زمستون. زمستون توی فنلاند سخت و سریع از راه میرسه، و میتونه فصلِ طولانی و دشواری برای فنلاندیها باشه. برا همین، فنلاندی ها با شنیدنِ‌ صدای اولین قدمهای سرما، خودشونو آماده میکنن. اونا لباسای تابستونی‌شونو توی گنجه میذارن و ژاکتها و چکمه‌های زمستونی‌شونو بیرون میارن. هیزم جمع میکنن. برای ماشیناشون لاستیکهای زمستونی میخرن و از استحکامِ سقفِ خونه‌هاشون مطمئن میشن تا زیرِ بارِ برفهای سنگین پایین نیاد.
بعضی وقتا این آماده‌سازی‌ها از همون ماهِ آگوست یعنی اوجِ تابستون شروع میشه.
اگه شما جایی مثلِ فنلاند با اون زمستونای سخت زندگی نمیکنین، ممکنه فکر کنین این آماده‌سازیها چندان ضرورتی نداره. ولی حتی توی مناطقِ معتدل هم ایده‌ی تالویتلات جواب میده.
توی پاییز شروع کنین به آماده کردنِ خودتون. مثلاً میتونین نون و کیک بپزین و توی فریزر نگهداری کنین. یا با شمع و ریسه، گرما رو به خونه‌هاتون بیارین، یا میتونین میوه‌ها و سبزیجاتِ تابستونو ترشی بندازین و نگهداری کنین.
البته اینم بگم که ذخیره‌ی موادِ غذایی به این معنی نیست که همه چیزو یکجا از آمازون سفارش بدین. نه. هدف اصلاً اینه که خودتون با آگاهی و طمأنینه، کاراتونو انجام بدین و فرصتی برای تأمل و تفکر ایجاد کنین. کارایی مثلِ ورز دادنِ خمیر یا باز کردنِ ریسه‌ها این فرصتو براتون ایجاد میکنه.
ضمناً اینجور کارا که هم نیاز به تلاشِ جسمی دارن هم تمرکزِ ذهنی، باعث میشن تغییراتِ فصلی به زندگیِ روزمره‌ی ماها برگرده. چون زندگی‌های امروزیِ ما دچارِ یه جور بی‌فصلی شده، به خصوص از نظرِ کاری و استراحت. شغلهای امروزی، ریتمشون هیچ افت و خیزی نداره. کارفرما ازمون انتظار داره با یه ریتمِ مداوم و طاقت‌فرسا کار کنیم و حتی توی ساعتهای استراحت هم دردسترس باشیم. ولی این فعالیتهای کند و آرامی که گفتیم، میتونه مثلِ یه مراقبه‌ی تأثیرگذار، به شما این سیگنالو بده که زمان، زمانِ آرام گرفتن و استراحته.
البته دقت داشته باشین که آماده‌ شدن برای زمستون به این معنا نیستش که سایه‌ی سرما رو با تیر بزنین. سرما خواصِ درمانی داره، مثلِ یخ روی جای سوختگی. فنلاندیها با اینکه این همه برای اومدنِ زمستون آمادگی کسب میکنن، ولی خودشون با آغوشِ باز زمستانو میپذیرن. یکی از سنتهای محبوبِ زمستونی اینه که بعد از گرفتنِ یه حمامِ بخارِ حسابی، با بدنِ برهنه توی برفها غلت بزنن، یا شیرجه بزنن وسطِ یه دریاچه‌ی یخ‌زده.
پس آمادگی به معنای دوری کردن از زمستون نیست، بلکه به معنای جمع‌آوریِ منابع برای مواجهه با اونه.
زمستون زمانِ استراحت و تفکره.
برای آدما، سرما و تاریکی مایه‌ی عذابه و انسان با پوشیدنِ لباسای گرم و استفاده از وسایلِ گرمایشی و لامپهای برقی و نورهای مصنوعی، با این دو پدیده مقابله میکنه.
ولی حیواناتی مثلِ موشِ زمستان‌خواب، در طولِ فصلِ زمستون، توی لونه‌هایی که از خزه و پوستِ درخت ساخته شده، به خواب میرن. بعضی حیواناتِ دیگه مثلِ گورکَنها یا قورباغه‌ها، هرچند خوابِ زمستانی‌شون این همه طولانی نیست، ولی توی روزای سرد واردِ یه جور حالتِ خمودگی و رِخوت میشن که باعث میشه دمای بدنشون پایین بیاد و ضربانِ قلبشون کند بشه.
برای این جانورا، زمستونِ سرد و تاریک مایه‌ی عذاب نیست، علامتِ استراحته.  شاید ما هم باید به این پدیده از همین زاویه نگاه کنیم.
زمستون فرصتیه برای خوابِ بیشتر. هوای سردِ بیرون، خوابِ زیرِ پتو رو وسوسه‌انگیز میکنه و تاریکیهای سرِ صبح هم جون میده برای موندن تو رخت‌خوابِ گرم و نرمِ خودمون. ولی متأسفانه اغلبِ اوقات ما در برابرِ این حسِ شیرین مقاومت میکنیم. به واسطه‌ی لامپهای برقی و ساعتهای هشدارِ ال‌ای‌دی دار که توی دلِ تاریکی با نورهای مصنوعی روشن میشن و ما رو هوشیار میکنن، دیگه نیازی به تغییرِ الگوی خوابمون توی زمستون نمیبینیم.
ولی همیشه اینجوریا نبوده.
اونطور که یه مورخ به اسمِ ای. راجر اِکِرچ (A. Roger Ekirch) میگه، قبل از انقلابِ صنعتی، ما آدما توی شبهای طولانی و تاریک در دو نوبت میخوابیدیم. یعنی بعد از غروبِ آفتاب میخوابیدیم و توی ساعتهای اولیه‌ی صبح دوباره بیدار میشدیم. دستشویی میرفتیم، زغالها و هیزمهای شومینه رو بررسی میکردیم، با هم حرف میزدیم، و عبادت و تفکر میکردیم. بعد از این وقفه‌، دوباره میخوابیدیم تا طلوعِ خورشید.
به نظر میرسه که این خوابهای طولانی که با وقفه‌هایی از بیداری همراه بود، هم موافق با ساختارِ زیستی و بدنیِ ماست، و هم برای سلامتی‌مون مفیده.  سالِ 1996 عده ای از دانشمندا خواستن شرایطِ خوابِ زمستانیِ دورانِ ماقبلِ تاریخو شبیه‌سازی کنن. اونا طیِ یک آزمایش، شرکت‌کننده‌ها رو در طولِ شب به مدتِ 14 ساعت از نور محروم کردند. بعد از چند روز،‌ شرکت‌کننده‌ها خودبخود وسطِ خواب بیدار میشدند تا بعد از یه وقفه، دوباره بخوابن. جالبیش اینجاست که توی این وقفه، اونا در آرامش و تفکر به سر میبردند.
حالا اگه الگوهای خوابِ اجدادمون رو نادیده بگیریم و در مقابلِ نیازِ طبیعیِ بدنمون به خوابِ بیشتر توی زمستون، مقاومت کنیم، چی رو از دست میدیم؟ معلومه، فرصتِ استراحت رو! غیر از این، خودمونو از عالمِ شیرینِ رؤیا هم محروم کردیم، همونجا که آدم وقتی واردش میشه، از تمامِ نگرانی‌ها و غمها جدا میشه. ضمناً بینِ خواب و بیداری یه حالتِ مراقبه و خلسه به آدم دست میده که هرچی استراحتمون بیشتر باشه، این حالتها بیشتر رخ میده، و ما خودمونو ازش محروم کردیم.
آداب و رسومِ مختلف، نیازِ ما به همبستگی و دورِهمی رو توی روزای تاریک برطرف میکنه.
توی تقویمِ جامعه‌ی سکولارِ غرب به نظرتون چه مناسبتای مهمی وجود داره؟ یکیش عیدِ کریسمسه، یکیشم شبِ سالِ نو. توی تابستونم اکثرِ مردم ترجیح میدن یکی دوهفته مسافرت برن. همین.
حالا اینو مقایسه کنین با تقویمِ قومِ دروئید (Druidic) که هر شیش هفته، یه مراسم دارن که به گذرِ زمان و فصل مربوط میشه. مثلاً اوایلِ ماهِ فوریه مناسبتی دارن به اسمِ ایمبولک (Imbolc) که نشونه‌ی شروعِ بهاره. مناسبتِ بعدیشون آلبان ایلیره (Alban Eilir) که مصادف با اعتدالِ بهاریه، و بعدش هم بلتِین (Beltane) رو دارن، یعنی همون روزِ اولِ ماهِ می.
توی چله‌ی زمستون، درویدها مراسمِ آلبان آرتان (Alban Arthan) رو دارن که با انقلابِ زمستانی منطبقه و شبیهِ یلدای ایرانیاست، یعنی کوتاهترین روز و طولانی‌ترین شبِ ساله.
در طولِ تاریخ، توی فرهنگها و مذاهبِ مختلف، انقلابِ زمستانی با جشنهای مهمی همراه بوده. مثلاً توی اسکاندیناوی، خیلی از مردم روزِ سَنت لوسی (St. Lucy’s day) رو در اواسطِ دسامبر جشن میگیرن. طبقِ افسانه‌ها، توی روم یه دخترِ جوون به اسمِ لوسی بود که میرفت دیدنِ مسیحیای ستمدیده ای که توی دخمه‌های شهر مخفی شده بودن، و یه تاج پر از شمع روی سرش میذاشت تا جلوی پاش روشن باشه. توی مراسمِ سَنت لوسی که امروزه برگزار میشه، دخترا هم تاجهای مشابهی میپوشن. این تاجها علاوه‌ بر اینکه یادآورِ داستانِ اصلیِ لوسی هستن، نمادِ گذر از تاریکی به روشنایی هم هستند که با انقلابِ زمستانی شروع میشه.
چه روزِ سنت‌ لوسی، چه شبِ یلدا، چه آلبان آرتان، و چه کریسمس، همه‌شون بیانگرِ اهمیتِ انقلابِ زمستانی هستند. کلاً تمامِ مراسمی که با مناسبتهای خاصی توی تقویم در ارتباطه، فرصتِ مناسبیه برای ما تا هم گذرِ زمان رو متوجه بشیم و هم کمی درنگ کنیم. مراسمِ تابستانی بیشتر جنبه‌ی جشن و گرامیداشت دارن، ولی مراسمِ زمستانی بیشتر روی همبستگی‌ و همنشینی متمرکزن، و این نشون میده که زمستون فصلِ سخت و بی‌رحمیه، و اگه میخوایم از پسش بربیایم، باید دست به دستِ هم بدیم و راهی برای روشن کردنِ تاریکی‌ها پیدا کنیم.
نیازی نیست حتماً متعلق به یه قومِ خاص یا حتی مذهبِ خاصی باشید تا توی مراسمِ زمستونی شرکت کنید. گاهی وقتا، مهمترین مراسم اونایی‌ان که شما خودتون اختراعشون میکنین. میتونین زمستونا توی طبیعتِ خلوت، پیاده‌روی‌های دسته‌جمعی برگزار کنین. یا میتونین خونواده و دوستاتونو دعوت کنین و توی شبای سردِ زمستون، شامو دورِ هم باشین و همه با هم غذا درست کنین و غذا بخورین. نکته‌ی کلیدی اینه که ارتباطتونو با دنیا حفظ کنین و تاریکترین لحظاتِ سالو به تنهایی نظاره‌گر نباشین.
گرگها به عنوانِ درندگانِ زمستونی اسمشون بد در رفته.
توی فرهنگِ عامه، گرگها رو معمولاً با زمستون تداعی میکنن، و این تداعی، تداعیِ مثبتی هم نیست. نمونه‌شو توی ادبیات زیاد داریم. مثلاً توی کتابِ ماجراهای نارنیا اثرِ سی.اس لوئیس (C. S. Lewis) گرگها پیاده‌نظامهای شرورِ جادوگرِ سفیدن، کسی که با قدرتِ شیطانیش، سرزمینِ نارنیا رو به زمستانِ ابدی فروبرده. یا توی مجموعه‌کتابِ «نغمه‌ی آتش و یخ»، نوشته‌ی جورج آر. آر. مارتین (George R. R. Martin) ، داستان با حضورِ پنج‌تا توله‌گرگِ ترسناک شروع میشه. بزرگ شدنِ این گرگها نشونه‌ی شومیه از فرارسیدنِ یه زمستونِ مصیبت‌بار که قراره کلِ سرزمین رو نابود کنه.
توی اروپای معاصر، گرگها رو بیشتر توی داستانها میبینید تا توی واقعیت. ولی قبلاً‌ اینجوریا نبوده.
در حالِ حاضر، جمعیتِ گرگهای جهان حدودِ 300 هزار قلاده‌ست که حدودِ دوازده هزارتای اونا توی اروپا ول میچرخن. ولی توی دورانِ پیشاصنعتی، گرگها همه‌جای بریتانیا و قاره‌ی اروپا پراکنده بودن. توی انگلستانِ عهدِ انگلوساکسون‌ها (Anglo-Saxon)، اولین قرصِ کاملِ ماه که توی برجِ ژانویه دیده میشد، به ماهِ گرگ یا Wolf Moon معروف بود، و این زمانی بود که گرگها، به دلیلِ گرسنگی و کمبودِ شکار، به صورتِ گله‌ای از جنگلها بیرون میومدن تا گاو و گوسفندای روستاها رو شکار کنن.
این رفتارِ اونا باعث شد همه جا منفور باشن. شکارِ گرگ توی قرونِ وسطی یه تفریحِ رایج بود. حتی مستأجرها به جای کرایه‌خونه، میتونستن پوستِ گرگ به صاحب‌خونه‌شون بدن. یکی از جریمه‌هایی که افرادِ مجرم باید پرداخت میکردن، زبونِ بریده‌ی گرگها بود. تا اینکه بالاخره سالِ 1272، شاه ادوارد دستور داد گرگهای انگلستان رو قلع‌وقمع کنن، جوری که تا سالِ 1509، نسلِ گرگهای انگلستان تقریباً منقرض شد.
با این حال، همچنان گرگ نمادِ زمستان و درنده‌خویی و حریص بودنه. البته این کلیشه که گرگها ذاتاً وحشی و پست‌فطرتن غلطه. اونا برای خونواده‌شون به شدت فداکارن و همیشه با خانواده‌شون زندگی و سفر میکنن. گرگها عاشقِ همسر و بچه‌هاشونن. و معمولاً فقط زمانی به دامها حمله میکنن که غذا به شدت کمیاب باشه.
پس چی باعث میشه ما از گرگها بترسیم؟ یه طبیعی‌دان به اسمِ بری لوپز (Barry Lopez) متوجه شد که گرگها همیشه یا در حالِ ریاضتن یا در حالِ ضیافت. برای همینه که بیشتر از حدِ نیازشون میکُشن و تلف میکنن، چون همیشه به قحطیِ بعدی نظر دارن.
به جز گرگ، فقط "یه" حیوونِ دیگه هست که بیشتر از نیازش میکُشه: انسان!
ماها تصور میکنیم که پول خرج کردن خواسته‌هامونو برطرف میکنه، و وقتی برطرف نمیشن، پولِ بیشتری خرج میکنیم. تأثیری که ما روی محیطِ زیستمون گذاشتیم، به معنای واقعی فاجعه بوده.
شاید تنفرِ ما از گرگها ریشه در این حقیقت داشته باشه که ما بازتابِ حرص و طمعِ خودمونو توی اونها میبینیم. به جای اینکه تمامِ زمستونو توی ترس از گرگها سپری کنیم، میتونیم این بار با گرگِ درونِ خودمون روبه‌رو بشیم.
آب‌وهوای سرد و سخت به نفعِ ماست.
برف، با اینکه زیباست، ولی از نظرِ خیلیا مایه‌ی زحمته. و وقتی روی هم انباشته میشه کلِ سیستمو به هم میزنه، البته بگذریم از اینکه توی خیلی از نقاطِ دنیا دیگه به ندرت شاهدِ انباشته شدنِ برف هستیم. بهرحال، توی دنیایی که تقریباً همه‌ی کارها با یک کلیکِ ساده‌ی موس یا کشیدنِ کارت انجام میشه، مواجهه با آب‌وهوایی که همه‌ چیزو تعطیل میکنه بهمون احساسِ ناتوانی میده.
برفِ سنگین میتونه راهها رو ببنده، جلوی ترددِ قطارها رو بگیره، و راهِ ارتباطیِ روستاها رو با دنیای خارج مسدود کنه. ولی از طرفی، همین برف باعث میشه حتی افرادِ عبوس و بزرگسال هم کودکِ درونشون زنده بشه؛ شاید دلیلش این باشه که برف ما رو به آرامش و کُندی و توجهِ بیشتر به اطرافمون وادار میکنه. یه چیزی توی برف هست که حتی آدم‌بزرگا رو هم وسوسه میکنه روی برفا دراز بکشن، شکل بکشن و آدم‌برفی بسازن.
سرمای شدیدِ دریاها و دریاچه‌ها هم مثلِ برف، به ما درسِ کندی و آهستگی میدن. خیلی از ماها شنا توی دریا و آب‌بازی توی دریاچه‌ها رو مخصوصِ روزای تابستون میدونیم. توی زمستون، سرمای منجمدکننده‌ی این آبها ما رو فراری میده. ولی شنا توی آبای سرد هم یه جور فعالیته که نباید از ارزشش غافل شد.
فوایدِ جسمیِ زیادی برای شنا در آبِ سرد ذکر شده.  غوطه خوردن توی آبِ سرد دوپامینِ بدنِ ما رو 25 درصد افزایش میده، و همونطور که میدونیم، دوپامین هورمونِ لذته. تحقیقاتی که سالِ 2000 انجام شد نشون داد که شنای آبِ سرد تنشها و خستگی‌ها رو به اندازه‌ی قابلِ توجهی کاهش میده و روحیه‌مونو عوض میکنه.
به علاوه، کسایی که توی آبِ سرد شنا میکنن میگن در حینِ شنا شدیداً احساسِ حضور در لحظه‌ی حال و آگاهی میکنن. توی آب، حسرتها و نگرانی‌هایی که درباره‌ی آینده دارن از بین میره؛ چون دمای شدیداً پایین ما رو مجبور میکنه روی لحظه‌ی حال توجه کنیم و فقط بر تأثیرِ سرما روی بدن متمرکز بشیم. از این نظر، شنای آبِ سرد یه تمرینِ خوب برای ذهن‌آگاهیه، ضمنِ اینکه مقاومت و استقامتِ انسانو افزایش میده، چون خودِ این کار یه فعالیتِ استقامتیه. بنابراین، شنای مداوم توی آبِ سرد اعتماد به نفسِ ما رو بالا میبره و باعث میشه خودمونو آدمِ مقاومی بدونیم.
کُند بودن، شوخ و شنگ بودن، آگاه بودن و مقاوم بودن نه تنها زحمت نیست، بلکه رحمتیه که آب‌وهوای سختِ زمستون برای ما به ارمغان میاره تا بدونیم همچین قابلیتهایی هم توی خودمون داریم.
زمستون ما رو اجتماعی میکنه.
اِزوپ (Aesop)، داستان‌سرای معروفِ یونانِ باستان، توی یکی از حکایتهاش، داستانِ مورچه و ملخ رو نقل میکنه. ملخ، تنبله و عاشقِ فصلِ تابستون و روزای آفتابیه. از طرفی، مورچه توی تابستون سخت تلاش میکنه تا برای زمستون دونه و آذوقه جمع‌آوری کنه.
وقتی روزای سرد از راه میرسن، ملخ که هیچی برای خوردن نداشته، به ناچار از مورچه میخواد از غذاهاش به اونم بده. ولی مورچه با تمسخر بهش میگه: ملخی که توی تابستون کار نمیکنه، لیاقتِ زنده موندن توی زمستونو نداره.
پندی که ازوپ میخواد به ما بده اینه که ما هم مورچه‌ی آینده‌نگر رو الگوی خودمون قرار بدیم. اما این داستان هرچی باشه، یه داستانِ خشنه. توی بعضی از فصلهای زندگی‌مون، ما هم خواه ناخواه مثلِ ملخ رفتار میکنیم و به خوشی و راحت‌طلبی میگذرونیم و فکرِ فردا رو نمیکنیم. یه وقتایی هم با اینکه خیلی دلمون میخواد پس‌انداز کنیم، ولی چیزی نداریم که پس‌انداز کنیم.
ولی وقتی متوجه باشیم که همه‌ی ما یه ملخِ درون توی خودمون داریم، میتونیم از مورچه هم درس بگیریم. مورچه‌ها زندگی‌شون بر اساسِ همکاری پیش میره و با هم یه اجتماعِ بزرگ رو تشکیل میدن. زنبورهای عسل هم همینن.
زنبورهای عسل به خصوص توی تابستون خیلی آفتابی میشن، چون میخوان شهدِ گلها رو جمع کنن. ولی بخشِ عمده‌ی کارشون آماده‌سازی برای زمستونه، که از اکتبر تا آوریل طول میکشه و توی کندوهاشون انجام میشه. شهدی که از گلها جمع‌آوری کرده‌ن، با یه آنزیم که داخلِ شکمشون ترشح میشه ترکیب میشه و به شکلِ عسل توی شبکه‌های شیش‌ضلعیِ کندو ذخیره میشه. حالا اگه یه زنبور با شکمِ پر از شهد به کندو برگرده و ببینه هیچ حفره‌ی خالی‌یی توی این شبکه‌ها باقی نمونده، یه واکنشِ شیمیایی توی بدنش اتفاق میفته که باعث میشه شهد تبدیل به موم بشه و از این موم برای ساختِ شبکه‌های بیشتر استفاده کنه.
وقتی زنبورها حسابی برای زمستونشون عسل ذخیره کردن، حالا وقتِ اونه که خودشونو گرم کنن. برای این کار، بالهاشونو از قسمتِ ماهیچه جدا میکنن، چفتِ هم میرن و اون ماهیچه‌ها رو به کار میگیرن تا دمای بدنشون بالابره. وقتی زنبورهای گرم‌کننده که وسطِ جمعن، خسته شدن، جاشونو با زنبورهای دیگه عوض میکنن. اینجوری، حتی توی سوزناک‌ترین سرماها هم این حشراتِ خونسرد توی کندوهاشون در دمای 35 درجه‌ی سانتیگراد زندگی میکنن.
یه زیست‌شناس به اسمِ ای. اُ. ویلسون (E. O. Wilson) زنبورها و مورچه ها رو جزءِ موجوداتِ فرا-اجتماعی میدونه که نوعِ پیشرفته‌ای از همکاری رو برای رسیدن به یک هدفِ مشترک از خودشون نشون میدن. به عقیده‌ی ویلسون، انسانها هم ذاتاً فرا-اجتماعی‌ان، ولی مجموعه‌ای از عواملِ سیاسی و اقتصادی باعث شده از ذاتِ خودشون فاصله بگیرن.
بزرگترین درسی که میتونیم از این موردِ اخیر بگیریم اینه که ما انسانها هم میتونیم توی زمستونهای سرد و سخت زندگی‌مون، به شرطِ همکاری با هم، دووم بیاریم.
برای تحملِ زمستونهای زندگیِ شخصی‌مون باید از طبیعت درس بگیریم
نویسنده‌ی این کتاب بعد از اینکه درباره‌ی فصلِ زمستون توی طبیعت تحقیق کرد و یاد گرفت که چطور فرهنگهای مختلف و جاندارانِ گوناگون خودشونو با این فصل وفق میدن، برای دست‌وپنجه‌ نرم کردن با دورانِ سخت و تاریکِ زندگیِ شخصیش هم به یه رویکردِ جدید رسید.
بیماری، تغییرِ شغل، و تنشهای خانوادگی، اونو به این نتیجه رسوند که باید درسهایی که از این فصلِ سال گرفته رو روی زندگیِ فردیش هم اعمال کنه.
در ادامه، به چندتا از درسهایی اشاره میکنیم که نویسنده از زمستون یاد گرفته و اعتقاد داره توی زندگیِ شخصیِ همه‌ی ما به کار میاد.
اولین درس اینه که زندگیِ انسان، مثلِ همه‌ی زندگی‌های طبیعی، فصل‌بندیه. ولی ماها یادگرفتیم که این حقیقتِ ساده رو انکار کنیم و حتی توی بدترین شرایطِ زندگی هم ژستِ مثبت به خودمون بگیریم. خلاصه اینکه به ما اینجوری القا شده که باید در برابرِ زمستون مقاومت کنیم و جوری رفتار کنیم که انگار زندگی‌مون فقط یک فصل داره و اون تابستونه.
توی شبکه های اجتماعی، با سِیلی از جملات و نقل‌قولهای انگیزشی مواجه میشیم که ما رو به «همیشه مثبت بودن» تشویق میکنن، مثبت بودنی که چه بسا سمّی باشه. تمامِ تمرکزِ جامعه روی اینه که چطوری در مواجهه با چالشها دووم بیاره و پیشرفت کنه. پیامِ این دیدگاه چیزی نیست جز اینکه ما باید به هر قیمتی که شده از پسِ مشکلاتمون بربیایم.
ولی توی طبعیت، بعد از فصلِ برداشت، زمینها باید یک سال اصطلاحاً آیِش بشن و بدونِ کاشت بمونن تا قوتِ زمین تحلیل نره و حاصلخیزیشو از دست نده. ما هم درست مثلِ زمینِ کشاورزی نیاز به آیِش داریم. زمستونهای زندگیِ ما هم فرصتیه برای اینکه توی لاکِ خودمون فرو بریم، یه مقدار به خودمون بیایم و روی سلامتی و بقای خودمون تمرکز کنیم.
زمستونهای زندگی‌هم درست مثلِ زمستونهای طبیعت، چیزی نیستن که بخوایم بهشون به یکباره غلبه کنیم یا فراموششون کنیم. فصلهای سرد و گرمِ زندگی مثلِ یک چرخه‌ی بی‌پایانِ بازگشت‌پذیر می‌مونن. برای اونی که توی چله‌ی یه زمستونِ سخت گیر کرده، شنیدنِ این جمله شاید سخت باشه. ولی این حقیقت جنبه‌های مثبتی هم داره. گذرانِ زمستون یه مهارتِ اکتسابیه. هربار که شما از پسش بربیاین، برای زمستونهای بعدی آماده‌تر میشین.
با تمرین و تکرار، یاد میگیرین که از قبل خودتونو برای اومدنِ زمستون آماده کنین. بدنِ شما و ریتمهای اون به طورِ خودکار شروع به کند شدن میکنه و شما یاد میگیرین که از این فصل هم در سکوت و سکون، لذت ببرین. حتی ممکنه خودتون به استقبالش برین. درست همونطور که یه پیاده‌رویِ طولانیِ زمستونی یا شیرجه زدن توی دریاچه‌ی منجمد آغوشِ شما رو به روی لذتهای زمستون باز میکنه، استقبالِ شما از دوره‌های آیِشِ زندگی هم میتونه آغوشِ شما رو به روی موهبتهای نیروبخشِ این دوره‌ها باز کنه.
یادتون باشه که چالشهای سختِ مخصوصِ زمستون چیزی از لذتهای منحصربه‌فردِ اون کم نمیکنه. و مواقعی که زمستونِ زندگیِ شما دیگه غیرقابلِ تحمل میشه، به یاد داشته باشید که سختی‌های زمستون، شما رو برای تولدِ دوباره‌ی بهار آماده میکنه.

 

1 ماه پیش
ادامه مطلب
استادی در عشق
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 18 دقیقه

استادی در عشق

کتاب استادی در عشق یک راهنمای کاربردی برای برقراری ارتباطه و به بهبود روابطتون کمک میکنه. دونمیگوئل روئیز توی این کتاب درباره این گفته که چطور دوست داشتن خودمون، میتونه روی درست دوست داشتن اطرافیانمون تاثیر بذاره. این کتاب به ما یاد میده که چطور دنیا رو از زاویه‌ی عشق ببینیم و زخم‌های احساسمون رو با عشق و بخشش و دعا التیانم ببخشیم. چطور از معیارها و قضاوتهای ذهنی نادرست که باعث رنجش خاطر ما میشه اجتناب کنیم و خودمون رو همینطور که هستیم بپذیریم و دوست داشته باشیم.
در واقع این کتاب یک راهنما برای هدایت رابطه در زندگی شماست

تالتک‌ها (toltecs) از اقوام باستانی در قاره آمریکا بودن، مردمی که باور داشتن کل جهان رویایی بیش نیست. اونا باور داشتن که تک تک ما رویای شخصی خودمون رو داریم، و اکثر مردم در چیزی زندگی میکنن که تالتک‌ها بهش میگفتن رویای جهنم، با شاخصه‌های ترس، رنج، خشونت و بی عدالتی. این رویا به ما یاد میده که چطور احساسات منفیمون رو مدیریت کنیم. شاید درکودکی یاد بگیریم که خشم به ما کمک می‌کنه به چیزی میخوایم برسیم. بعد اون کار رو بارها و بارها تکرار می کنیم تا وقتی که توش حرفه‌ای بشیم.

به همین ترتیب توی حسادت، ناراحتی و... هم استاد میشیم، بنابراین این احساسات، زندگی و روابط ما رو کنترل می کنن. اما این بهترین رویایی که میتونیم داشته باشیم نیست، بجاش ما باید توی عشق حرفه‌ای بشیم. بذار این اصول راهنمای تو باشه.

این‌ها اصولیه که توی این کتاب بهتون یاد میده تا راهنماتون باشه:

    چطوری یک سم عاطفی روی همه ما تاثیر میذاره؟
    چرا سگت، میتونه در سگ بودن بهترین باشه؟
    برای التیام زخم‌های عاطفی خودت به چه ابزاری  نیاز داری؟  

ما در کودکی شروع به انباشته شدن از زخم‌های عاطفی میکنیم

تصور کنید شما روی یک سیاره‌ای زندگی می‌کنید که در اون یک بیماری یکسان شایع شده. مردم پوست‌هاشون پر از زخم‌های باز عفونی و دردناک شده. این بیماری از سن سه یا چهارسالگی شروع میشه و همه باور دارن که داشتن این بیماری کاملا نرمال و عادیه.

خیلی بد و وحشتناک بنظر میاد؟ نه؟

خب. این موقعیت در واقع وضعیت فعلی بشریته. البته که پوست آدما پر از زخم نیست. اما همونطور که «دان میگل» در کتاب احساسات بدن میگه، ذهن آدما پر از زخمه. و اون زخم‌ها با یک سم عاطفی که بهش میگیم «ترس» آلوده شدن.  بقیه احساسات منفی، حسادت و ...از ترس انشعاب میگیرن.

زمانی که بچه‌ها به دنیا میان، هیچ سم عاطفی‌ای ندارن، اما خیلی طول نمیکشه که شروع به انباشته شدن از سم عاطفی میکنن. زمانی که ما سه یا چهار سال سن داریم، زخم‌های عاطفی ما شروع به پدیدار شدن می‌کنند. قبل ازون ما کاملاً سالمیم. بچه‌های دو و سه ساله در ابراز عشق نترسن، اغلب وقتشون رو به خندیدن و بازی کردن میگذرونن. البته زمانی که اونا درد رو تجربه کنن یا چیزای بدی براشون اتفاق بیفته، واکنش نشون میدن. اما این معمولاً فقط تا وقتی طول میکشه که دوباره به بازیشون برگردن.

این وضعیت نرمال و سالم ذهن انسانه. اما به محض اینکه بچه‌ها بزرگتر میشن، شروع میکنن به یاد گرفتن از بزرگسالایی که مدت زیادیه به سم عاطفی آلوده شدن. اونا یاد میگیرن که از تنبیه بترسن و بدنبال پاداشن باشن. اونا میترسن پذیرفته نشن، اونا میترسن اونی که هستن به اندازه کافی خوب نباشه. همهاینها سم‌های عاطفی‌اند.

در نتیجه این احساسات، بچه‌ها از خودشون یه تصویری میسازن که دقیقا چیزیه که فکر میکنن دیگران ازشون میخوان. اونا تصویری خلق می‌کنند برای ارائه در مدرسه، توی خونه و وقتی بزرگ شدن سر کارشون. بعد وقتی که یکی ازین تصاویر به ناچار به چالش کشیده بشه، بی‌اندازه احساس درد میکنن.

برای مثال پسر نوجوونی رو تصور کنین که تصورش از خودش اینه که خیلی باهوشه. یک روز اون در یک مناظره شرکت می‌کنه و یه دانش آموز دیگه‌ای برنده اون مناظره میشه. اون پسر شروع میکنه به احساس احمق و بی‌ارزش بودن. اون احساس درد می کنه چون حالا بین تصور ذهنی از خودش و تصویری که سعی داره از خودش ارائه بده اختلاف وجود داره. تک تک ما این روابط بین خودمون و جهان رو در کودکی گسترش میدیم، و سپس باقی عمرمون توسط اونها اداره میشه و در نتیجه باعث رنج ما میشه.
سم عاطفی باعث میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن

یه لحظه به عقب برگردید و به دوران کودکی تون فکر کنید. شما دو یا سه سال دارید، دارید توی اتاق پذیرایی خونه تون بازی می کنید، شما چشمتون میفته به گیتار پدرتون، بنابراین اونو برمی‌دارید و مشغول بازی کردن باهاش میشید. بعد پدرتون میاد خونه  و شما رو می بینه. اون روز بدی رو سر کارش گذرونده و بخاطر اینکه به گیتارش دست زدید از دست شما عصبانی میشه. اون حتی شما رو کتک می زنه.

از زاویه دید شما، گیتار فقط یک اسباب بازی بود، و پدرتون در حق شما یک بی عدالتی بزرگ انجام داده. اون کسی بود که شما بهش اعتماد داشتید و ازش انتظار داشتید که مراقبتون باشه. اما الان شما می بینید که اون می تونه به شما آسیب بزنه. بدون اینکه متوجه بشید،  شما کمی از پدرتون می ترسید. در طول زمان، شما یاد می گیرید که خیلی امن و مطمعن نیست که خودتون و تمایلاتتون رو بطور کامل ابراز کنید و کم کم خجالتی میشید.

اینجا یک پیام اصلی وجود داره: سم عاطفی باعث این میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن. زمانی که ما بزرگتر میشیم، همینطوربه انباشتن سم عاطفی در پاسخ به چیزهایی که بی عدالتی تلقی می کنیم ادامه میدیم. سپس ما، یکبار که پر از اون سم عاطفی هستیم، احساس نیاز به تخلیه کردنش رو می کنیم. و ما چطور این کارو انجام میدیم؟ اغلب با تلاش برای تخلیه سم عاطفی مون روی شخص دیگه!

یک زن و شوهر رو در نظر بگیرید.زن مقدار زیادی سم عاطفی رو از یک بی عدالتی که حس میکنه شوهرش در حقش اعمال کرده، حمل میکنه. زمانی که اون دوباره با شوهرش مواجه میشه، بلافاصله شروع میکنه به حمله به اون. زن فریاد میزنه که اون آدم مزخرف، احمق و بی انصافیه. مرد عصبانی میشه و زن احساس بهتری پیدا می کنه، چون تونسته سم عاطفیش رو تخلیه کنه. اما الان شوهر علاوه بر سم عاطفی خودش سم عاطفی زنش روهم در خودش انباشته داره. هر دو این انباشتن و تخلیه کردن رو تا وقتی که میزان سم عاطفی شون زیاد بشه، انجام میدن.

گاهی اوقات این تمایل به تخلیه سم عاطفی منجر به روابط آسیب زا میشه. ممکنه یک شخص سم عاطفیش رو  از شخصی گرفته باشه که از خودش یک سر و گردنقدرتمندتره. بنابراین نمیتونه به این راحتیا این سم عاطفی رو به اون شخص برگردونه. بنابراین اون میگرده به دنبال شخصی که بتونه سم عاطفیش رو روش تخلیه کنه، شخصی ضعیف تر یا بی دفاع تر.

بدن عاطفی افراد بد رفتار و سواستفاده گر، بیمار هست. آلوده به سم عاطفی ست، که موجب خشونتشون میشه. ما نمیتونیم مردم دیگرو از شر سم عاطفی شون خلاص کنیم، ولی می تونیم با آگاهی ازین مشکل شروع کنیم به غلبه بر سم عاطفی خودمون. اذعان به وجود این سم درون شما و تمام محیط اطرافتون،تمام اون چیزیه که لازمه.
خوشبختی شما نمی تونه به افراد دیگه بستگی داشته باشه

زمانی مردی بود که به عشق اعتقاد نداشت. اون در اطراف خودش این دیدگاه رو تبلیغ کرد که عشق چیزی بیش از یک ماده مخدر نیست، می تونه در شما احساس شگفت انگیزی ایجاد کنه، اما در عین حال اعتیاد آورهم هست. شما برای اطمینان از دوزهای روزانه خودتون، نسبت به فردی که اونها رو برای شما تامین می کنه کنترلگر میشید و حس مالکیت پیدا می کنید.

روزی اون مردی که به عشق اعتقاد نداشت داشت توی پارک قدم می زد. با زنی روبرو شد که نشسته بود و گریه می کرد. اون زن بهش گفت ازین ناراحته که فهمیده عشق وجود نداره. مرد مشکلات اونو کاملا درک کرد و شروع به دلداری دادنش کرد. اونا به سرعت تبدیل شدن به بهترین دوستان همدیگه. اون مرد و زن هر وقت که با هم بودن کاملا خوشحال بودن. اونا هیچوقت نسبت به هم حسادت نمی کردن. هیچ بدبینی ای بینشون وجود نداشت، و همچنین هیچکدومشون در قبال دیگری احساس مسئولیت نمی کرد.

یک شب مرد چیزی رو تجربه کرد که تصور میکرد یک معجزه ی خارق العاده س. اون به ستاره ها زل زده بود، زمانی که ناگهان یکی از زیباترین ستاره ها اومد پایین و افتاد توی دستش، همونطور که اونو نگه داشته بود، ستاره با بدن اون یکی و ادغام شد. بلافاصله، اون رفت پیش زن و ستاره رو گذاشت توی دست اون تا عشقش رو به اون ثابت کنه. اما زن لحظه ای شک کرد. اون ستاره رو انداخت، ستاره افتاد و تکه تکه شد. حالا دیگه هم زن و هم مرد از همدیگه فاصله دارن. مرد یکبار دیگه قسم خورد که عشق وجود نداره، و زن به حال ستاره ای که از دستش افتاد گریه کرد.

درباره اتفاقی که برای این زوج افتاد فکر کنید. واقعا کدومشون مرتکب اشتباه شده؟ این اشتباه زن نبود، بلکه اشتباه مرد بود، کسی که معتقد بود میتونه ستاره اش رو به زن بده. ستاره نماد و نشانگر خوشبختی اونه و دادن اون به زن به معنای تلاش او برای مسئول دونستن زن برای خوشبختی خود بود.

در زندگی واقعی، ما به هم ستاره ها رو نمیدیم. اما حلقه ازدواج رد و بدل می کنیم. با انجام این کار، انتظارمون ازینکه پارتنرمون ما رو خوشبخت میکنه و برعکس رو نشون میدیم. اما این یک رویای غیر ممکنه چون ما هیچوقت بطور کامل نمیتونیم ذهن، نتظارات، یا رویاهای پارتنرمون رو بشناسیم. و این به این معنیه که دیر یا زود، پارتنرمون ما رو ناامید میکنه  و خوشبختیمون رو درهم میشکنه. در واقعیت، فقط شما می تونید مسئول خوشبختی خودتون باشید. اجازه بدید این ایده رو در نکته ی بعدی کمی بیشتر بررسی کنیم.
همه روابط در طول یکی  از این دو مسیر جلو میرن، عشق یا ترس

تمامی روابط شما بین شما و یک فرد دیگه ست، و هرکدوم از شما مسئول نیمه ی رابطه ی خودتون هستین.

گرچه اغلب اوقات مردم طوری رفتار می کنن که علاوه بر نیمه ی خودشون مسئول نیمه ی دیگران هم هستن. اونا سعی می کنن رفتار پارتنرشون رو کنترل کنن. بهش بگن چیکار بکنه یا چیکار نکنه. اما اگر شما توی این جنگ کنترلگری شرکت می کنین، این به این معنیه که شما پارتنرتون رو دوس ندارین، شما فقط خودخواه هستین و این ترسه که تصمیمات شما روکنترل میکنه. در واقع ما میتونیم روابطمون رو به سفر کردن در طول این دو مسیر تشبیه کنیم. مسیر عشق یا مسیر ترس. بیشتر افراد روابطشون بر اساس مسیر ترس جلو میره و ما باید مسیر عشق رو انتخاب کنیم.

خصوصیت مسیر ترس چیه؟ دو چیز اصلی، تعهدات و انتظارات. در مسیر ترس همه چیز بر اساس حس تعهد انجام میشه، اما هر وقت ما احساس می کنیم مجبوریم کاری رو انجام بدیم، شروع به مقاومت و عقب نشینی می کنیم. در نهایت این باعث رنج ما میشه و ما سعی می کنیم ازش فرار کنیم.

همزمان وقتی ما در مسیر ترس رابطه رو جلو می بریم، از طرف مقابلمون انتظاراتی داریم. بعد وقتی که فرد مقابلمون تعهدات خودش رو انجام نمیده، ما احساس درد می کنیم، احساس می کنیم ناعادلانه ست و شروع می کنیم به سرزنش طرف مقابل. بنابراین همونطور که می بینین انتظارات فقط می تونه به رنج کشیدن ختم بشه.

از طرفی دیگه در مسیر عشق چیزی به اسم انتظارات و تعهدات وجود نداره، ما کاری رو می کنیم که خودمون دوس داریم انجامش بدیم و همین مساله برای طرف مقابل هم صدق می کنه. شما اعمال یا کرده ها و نکرده های طرف مقابلتون رو مثل حمله ای برای خودتون نمی بینید و در نتیجه هیچ دردی رو متحمل نمیشین. برای حرفه ای شدن در هر رابطه ای شما باید ازین دو مسیر آگاه باشین، آگاه باشین که کی دارین در مسیر ترس قدم میذارین و خودتون رو تو مسیر عشق قرار بدین.

با تمرین و تکرار این تغییر مسیر شما در هر رابطه ای به نیمه ی خودتون مسلط میشید. دیگه نیازی نیست رفتارهای پارتنرتون رو کنترل کنید چون متوجهین که شما فقط مسئول نیمه ی خودتون هستین و در انتها به راحتی با همدیگه همه چی رو به اشتراک میذارین، از زندگی لذت میبرین و رابطه تون رو میسازین.
پارتنرت رو طوری انتخاب کن که نیازی به تغییرش نداشته باشی

شما ممکنه سگ داشته باشی یا گربه یا شایدم یک حیوون خونگی دیگه. اگر داری رابطه ت رو با اون تصور کن. حیوون خونگیت مثلا سگت ممکنه هرروز خونه منتظرت باشه. وقتی میای خونه پارس میکنه، دمشو برات تکون میده. اون نیمه ی مربوط به خودش توی رابطه رو که همون سگ بودنه بطور بی نقصی انجام میده و تو هم سگت رو بدون هیچ قید و شرطی دوس داری و معتقدی یک سگ بی عیب و نقص و پرفکته و هیچ نیازی به تغییرش به یک حیون دیگه نمیبینی. پس چرا وقتی وارد  رابطه با یک انسان دیگه ای میشی، دوس داری تبدیلش کنی به کسی که نیستش؟ مثل سگت، هرکسی برای خودش پرفکت و بدون عیب و نقصه. نکته ی اساسی اینه که بعضی از مردم ممکنه برای تو بی عیب و نقص نباشن، و هیچ مشکلی توی این قضیه نیست.

همیشه پیدا کردن کسی که از نظر تو نیازی به تغییر نداشته باشه ساده نیست ولی انجام این امر خیلی مهمه. پیدا کردن فرد مناسب برای تو نیازمند آگاهی کامل در مورد ذهن و بدنت هست.نیازمنده اینه که تو با خودت درباره اون نیازها کاملا صادق باشی.

فکر کن تو توی بازاری و میخوای خودت رو بفروشی، برای انجام این کار تو باید خود واقعیت رو به مردم نشون بدی. همزمان توی اون بازار میخای یک نفر دیگه رو هم بخری. اگر اون فردی که تو قراره بخری اون چیزی نیست که تو میخای، نخرش. از دروغ گفتن به خودت بر حذر باش. خیلی از مردم وانمود میکنن کالاها نیازهاشون رو برآورده می کنن، ولی در اعماق وجود خودشون میدونن چنین چیزی درست نیست. حالا تصور کنین که شما توی یک رابطه سرمایه گذاری کردین و هستین، اگر مشکل شما اذیت و آزار نیست و انتخاب کردین که توی این رابطه بمونین چطورمیشه این کارو کرد؟

اول با قبول کردن و دوست داشتن خودت همونطور که هستی که در نتیجه باعث میشه خودتو همونجور که هستی نشون بدی، بعد ازون شما میتونی پارتنرت رو همونجوری که هست قبول کنی و دوست داشته باشی. اگر رابطه راهی به جایی نمیبره، رفتن از اون رابطه لطفیه به خودت و پارتنرت. موندن توی یک رابطه ناکارآمد جز از روی خودخواهی نیست، چون باعث میشه نه تو نه پارتنرت با کسی که شما رو همونطوری که هستین بخواد، آشنا نشید.
برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین

تصور کنید شما با زن رویاهاتون سرقرار هستین و قراره بهش بگین که عاشقشین، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودتون بالاخره این حرف رو میزنین، ولی اون به بدترین شکل ممکن به این ابراز احساساتتون پاسخ میده و میگه: خیله خب، ولی من اصلا تو رو دوست ندارم.

جواب اون باعث ناراحتی شما میشه، اون شما رو پس زده و شما شروع به پس زدن خودتون می کنین، ولی آیا این منطقیه؟ فقط چون اون فرد شما رو دوست نداره دلیل براین نیست که هیچکس دیگه ای هم دوستون نداشته باشه. شما نباید ارزش خودتون رو بر اساس احساسات بقیه نسبت به خودتون،بسنجین. بجاش روی جذابترین و جالبترین رابطه ای که می تونین داشته باشین تمرکز کنین،رابطه تون با خودتون.

پیام اصلی اینه که: برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین.

اعتقادات ما مانع دوست داشتن خودمون میشه، برای مثال زیبایی رو در نظر بگیرید. زیبایی درباره ی اعتقاد به کیفیت چیزیه. ولی باطن طبیعی اونو تشریح نمی کنه. فقط یک مفهومه که یک نفر به شما داده که بعضی چیزا خوبن و بعضی چیزا بد. در واقع هر چیزی که وجود داره بطور ذاتی بدون نقص و زیباست. شاید شما یکسری باورها و نقدهایی رو به زیبایی خودتون دارین که این باور و نقدها باعث رنجش خاطر زیادی در شما شده، بطور مثال تصور می کنیم که شما فکر می کنید زیبا نیستید. شما بخاطر این اعتقاد حاضرین هر نوع درد و رنجی رو از طرف کسی که به شما میگه زیبایین تحمل کنین، فقط بخاطر اینکه نیازمند شنیدن اون کلمه هستین. درحالی که شما نیازی ندارین! تمام چیزی که شما نیاز دارین دوست داشتن خودتونه. شما در حال حاضرهم زیبا هستین.

یکی از بهترین راه هایی که میتونین برای تمرین دوست داشتن خودتون انجام بدین انجام مراسم روزانه پوجاست. پوجا یک مراسم مذهبی توی هند هست که در اون مردم هند برای الاهه هاشون گل و غذا میذارن تا اونا رو پرستش کنن. شما میتونین همین پوجا رو هرروز برای بدنتون اجرا کنین.

دوست داشتن خودمون و قبول کردن خودمون خیلی مهمه، چون شما وقتی این دوتا رو داشته باشین، زندگی تون رو به سبک دیگه ای جلو می برین. شما دیگه هیچ اذیت و آزاری رو از طرف خودتون یا دیگران قبول نمی کنین و افراد دیگه ای رو که مثل شما با خودشون رفتار می کنن رو به خودتون جذب میکنین.
ما برای پذیرفتن جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم.

بدن انسان ها یک اورگانیسم زنده است و برای سکس طراحی شده، در حالی که ذهن ما توسط باورهای بسیار غلط و اشتباه در این مورد احاطه شده. ما یکسری اعتقادات اشتباه درمورد رفتارهای جنسی زن و مرد داریم. بدنشون باید به چه شکلی باشه یا چه کاری باید انجام بدن که مردونه بنظر بیان یا زنونه. بخاطر تمام این دروغ ها ما نمی تونیم از سکس لذت ببریم. فکر میکنیم سکس شیطانیه و گناهه یا از نیازهای جنسیمون خجالت می کشیم، برای این که متوجه بشیم تمام این باورها اشتباهه و درست نیست، نیاز داریم که فرق بین نیازهای عقلانی و جسمانی مون رو متوجه بشیم و بفهمیم. وقتی که این نیازها با همدیگه همخوانی نداشته باشن، جنگ درونی انسان با خودش شروع میشه.

پیام اصلی اینه که: ما برای پذیرش جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم. فرض کنید شما یه کاتولیک بزرگ شدید، در طول زمان بزرگ شدنتون به شما یاد دادن که قبل از سکس حتما باید با اون شخص ازدواج کرده باشین. شما ازدواج می کنید ولی یک روز وقتی دارین توی خیابون راه میرین یک مرد جذاب و خوشتیپ رو میبینین، حس جنسی بهش پیدا می کنین ولی همون لحظه  خودتون رو بخاطر احساسی که داشتین قضاوت میکنین. فکر میکنین یک ادم بد و گناهکارین و سعی می کنین  این احساسات رو سرکوب کنین، اما این کار باعث میشه این احساسات قوی و قوی تر بشنو در انتها شما به همسرتون خیانت می کنین.

حالا چی میشه اگر شما خودتون رو بابت این احساسات قضاوت نکنین. اگر این قضاوتها رو رها کنین و متوجه بشین که  این فقط یک نیاز جسمانیه ،شاید خیلی سریعتر حستون نسبت به اون مرد جذاب رو از دست بدین. و مشکل همینه. بدن شما یکسری نیازها داره. اما این ذهنتونه که داره نحوه ی پاسخ به اون نیازها رو کنترل میکنه.

بذارین یک مثال دیگه بزنیم. شما نیاز دارین بدنتون رو بپوشونین، از بدنتون در مقابل گرما، باد و سرما محافظت کنین. ممکنه یک کمد پر از لباس هم توی خونه داشته باشین، ولی با خودتون فکر کنین: من که هیچی ندارم بپوشم. این ذهن شماست که این نیازها رو درست می کنه و شما هیچوقت نمیتونین پاسخگوی این نیازها باشین.

برای جلوگیری از این اتفاق چه کاری می تونیم بکنیم؟ نیازهای بدنتون رو با نیازهای عقلانی تون قاطی نکنین. اونها رو بشناسین. بطور مثال وقتی بدنتون سکس میخاد، بفهمید این نیاز شیطانی نیست. کاملا نرمال و طبیعیه. در انتها شما کم کم متوجه میشین که شما نه بدتونین نه ذهنتون. شما زندگی هستین، نیرویی که با تمامی کائنات به اشتراک گذاشته میشه.
زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین

دکتر چطور زخم های عفونی رو درمان می کنه؟ احتمالا اول روی زخم رو باز می کنه، تمیزش می کنه، یکم دارو و پماد بهش میزنه و از شما می خواد که زخم رو تا موقعی که درمان نشده تمیز نگه دارین. روند درمان زخم های احساسی مون فرقی با روند درمان زخم های فیزیکی مون نداره. برای این کار ما از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم استفاده می کنیم تا دروغ ها بر ملا بشه، بعد عفونت ها و چرک ها رو به وسیله ی بخشش پاک می کنیم، و در انتها تا زمانی که زخم خوب بشه اونو بوسیله عشق تمیز نگه می داریم.

نکته کلیدی اینه که: زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین.

دنیا پر از دروغ و سرابه که میتونه پیدا کردن حقیقت رو خیلی سخت کنه. علاوه بر اون  حقیقت اغلب اوقات تلخه. بطور مثال میشه گفت ده سال پیش به شما تجاوز شده، این واقعیتیه که برای شما اتفاق افتاده ولی دیگه در حال حاضر این واقعیت نیست. احتمالا شما هنوز دارین بابتش رنج می کشین، و ممکنه سال ها درمان نیاز باشه تا به این رنج غلبه کنین. در هر صورت مساله ای که در حال حاضر باعث رنجش شما میشه دیگه صحت نداره و در گذشته ی شما اتفاق افتاده.

اینطوریه که شما می تونین از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم های احساساتتون استفاده کنین و اونا رو از یک زاویه ی دیگه ببینین. وقتی این کارو کردین از بخشش استفاده کنین و عفونت های داخل اون زخم رو پاک کنین. بخشش کار آسونی نیست ولی لازمه. نیاز داره شما همه ی کسایی که توی زندگی به شما ضربه زدن رو ببخشین. نه به خاطر اینکه اونا لیاقت بخشیده شدن رو دارن، بلکه به این خاطر که شما سزاوار این نیستین تا بابت کاری که اونا در حق شما کردن همچنان عذاب بکشین.

خب اول یه لیست از افرادی که باید ازشون طلب بخشش کنین، درست کنین. بهشون زنگ بزنین و ازشون معذرت خواهی کنین، اگر بهشون دسترسی ندارین تو دعاهاتون این بخشش رو طلب کنین. بعد یه لیست از افرادی که به شما آسیب زدن و شما می خواین که اونا رو ببخشین درست کنین. این ممکنه براتون سخت و زمانبر باشه، ولی همیشه بخاطر داشته باشین افرادی که به شما ضربه زدن و شما رو اذیت کردن، خودشون مقصر نیستن، بلکه این یه ری اکشنی از سم احساسی اوناست. و در انتها زخم هاتون رو به وسیله عشق تمیز نگه دارین، تمرین کنین دنیا رو از دریچه  عشق ببینین. زیبایی رو در هر چیز پیدا کنین. این کارها شما رو در مقوله ی عشق حرفه ای میکنه و کم کم اطرافیان شما رو هم به حرفه ای تر شدن در عشق ترغیب میکنه.

در پایان میشه کتاب رو اینطوری خلاصه کرد:

همه توی این دنیا به زخم های عاطفی ای دچارن که با سم عاطفی آلوده شده. این زخم ها باعث میشه که ما از راههای دردناکی با همدیگه ارتباط بگیریم و روابطمون سرشار از نیازمندی، حسادت و حس مالیکت باشه. ما مسئول درمان این زخم ها هستیم، با دارویی تشکیل شده از حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودمون. وقتی این کارو بکنیم می تونیم رابطه ای رو تشکیل بدیم که توش شخص مقابلمون رو بدون هیچ قید و شرطی دوست بداریم.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
چراغ‌های سبز
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 19 دقیقه

چراغ‌های سبز

کتاب چراغ‌های سبز زندگینامه شگفت‌انگیز و غیر عادی بازیگر مطرح سینما، متیو مک‌کانهیه که به قلم خودش نوشته شده. توی این کتاب متیو از سرگذشت خودش، نحوه ورودش به سینما، سفرهاش، ازدواجش و همه تصمیم‌های مهمی که گرفته صحبت کرده و درباره راز موفقیتش یا همون چراغ‌های سبز، توضیح داده که میتونه برامون الهام بخش باشه.
چراغ سبز یعنی چی؟‌

توی صنعت سینما، چراغ سبز یعنی موافقت استودیو فیلمسازی با پروژه شما، یعنی اینکه با شما موافقت میشه و شما می‌تونید کار روی پروژه رو پیش ببرید.

برای متیو مک‌کانهی، چراغ‌های سبز همه جای زندگی وجود داشتن. از یه هدیه غافلگیر کننده بگیر، یا یه دلگرمی یا یه شروع تازه. متیو در طول زندگیش متوجه شد که با کمک انتخاب مسیر درست و داشتن دید خوب میشه چراغ‌های سبز رو به وجود اورد. به قول خودش، همه چیز با آشنا شدن با چیزهای اجتناب ناپذیر شروع میشه.  توی زندگی چیزهایی وجود دارن که اجتناب ناپذیرن و هیچ نقشه ای قرار نیست که بدون عیب و نقص اجرا بشه اما اینکه ما چطور با مشکلات روبه‌رو میشیم نسبیه و به خودمون بستگی داره. با داشتن طرز فکر درست میشه همیشه یاد گرفت و رشد کرد، مهم نیست که قراره با چی مواجه بشیم.

توی این خلاصه درباره اینکه:

    چطور یک شب مصرف نوشیدنی اولین موفقیت متیو رو رغم زد
    چطور یه رویا زمینه ساز سفر اون به کل دنیا شد
    و چطور متیو سر از یه مسابقه کشتی تو افریقا در اورد

صحبت میکنیم.
خاندان مک‌کانهی انواع و اقسام خلافکار رو به خودش دیده: از دزد و قمارباز بگیر تا بادیگارد خلافکار معروف ال کاپونه.

خانواده متیو اصالتش به بندر لیورپول توی انگلستان برمی‌گرده. پدر متیو متولد لویزیانا و مادرش اهل پنسیلوانیا بود اما خانواده اونا ساکن تگزاس بودن. پدر و مادر متیو هر دو تفکرات ارتودوکس داشتن و دلشون می‌خواست باورهاشون به بچه‌ها هم منتقل بشه، از طرفی هم رابطه اونا سراسر دعوا ولی همراه با عشق بود.

متیو یکی از دعواها رو خوب به یاد داره. یه بار وقتی ۵ سالش بود پدرش خیلی دیر برگشت. مادرش ظرف غذای پدر رو گرم نگه داشته بود. پدر موقع خوردن غذا گفت که سیب زمینی بیشتری می‌خواد اما یدفه مادرش با عصبانیت گفت:

    مطمئنی سیب زمینی بیشتری می‌خوای خیکی؟!  

اول پدرش چیزی نگفت. مادرش به غر زدن ادامه داد و چنتا سیب زمینی توی بشقاب انداخت و گفت بیا بخور خیکی! اینو که گفت پدر از کوره در رفت و بشقاب رو از پنجره بیرون پرت کرد. دعوا انقد بالا گرفت که مادر متیو با تلفن دماغ پدرش رو شکست و با چاقو تهدیدش کرد که می‌زنتش!! اما ماجرا همیشه اینجوری بود که وقتی خون همه جا رو برمی‌داشت و کار حسابی بالا میگرفت یدفه دو تاشون کوتاه میومدن و بعدش هم دوباره عاشق هم میشدن.

پدر و مادر متیو دوبار از هم طلاق گرفتن و سه بار با هم ازدواج کردن، بارها هم دست و دماغ و سر و کله هم دیگه رو شکستن ولی خب، واقعا عاشق هم بودن! توی اون سال‌ها متیو به خاطر دو چیز خیلی بد تنبیه شد، یکی اینکه به برادرش گفت که ازش متنفره و دومی گفتن عبارت «نمی تونم» به خاطر همینم متیو یاد گرفت که اول از کسی متنفر نباشه، دوم، هیچ وقت نگه نمی‌تونم.
سال هفتم مدرسه، متیو می‌خواست توی یه مسابقه شعر شرکت کنه اما به جای اینکه شعری از خودش رو بفرسته، به توصیه مادرش شعر یه شاعر به نام ان اشفورد (Ann Ashford)‌ رو فرستاد

منطق مادر متیو این بود که اگه کسی شعری رو بخونه، متوجه بشه و ازش لذت ببره دیگه اون شعر متعلق به خودشه. حالا اگه می‌فهمیدن که شعر مال متیو نیست چه اتفاقی می‌افتاد؟ نهایتا جایزه رو ازش پس می‌گرفتن و قرار نبود اسمون به زمین بیاد. پس متیو شعر رو فرستاد و حدس می‌زنید چی شد؟ متیو برنده مسابقه شد.

شاید فک کنید که این منطق عجیبه ولی مادر متیو توی شرایط سختی بزرگ شده بود. شرایطی که اصلا منصفانه و عادلانه نبود به خاطر همینم اون برای خودش منطق و ارزش های خودش رو داشت. منطقی که متیو بهش منطق یاغی می‌گه. از طرف دیگه نگاه متفاوت مادر، به متیو کمک کرد تا توانایی قصه گویی به عنوان یه بازیگر رو درون خودش پرورش بده.متیو و برادرها با همین منطق بزرگ شدن اما منطق پدرشون به مراتب دراماتیک تر بود، چون باور داشت هر پسری باید یه روزی توی روی پدرش واسته تا اعلام کنه که مرد شده.

برای برادر بزرگتر متیو یعنی مایک، این اتفاق توی ۲۲ سالگی افتاد. مایک با پدرشون کار می‌کرد و تا اون زمان همیشه به حرفش گوش میداد اما یه شب وقتی توی حیاط با هم صحبت می‌کردن بحثشون شد. بحثی که در نهایت به درگیری فیزیکی بین پدر و پسر رسید و تا جایی که می‌تونستن همدیگرو کتک زدن. انقدر همدیگه رو زدن که دیگه رو پاهاشون نمی‌تونستن واستن. وقتی مایک اخرین مشت رو توی صورت پدرش زد، در حالیکه اشک توی چشمای پدر جمع شده بود سمت مایک اومد و سفت بغلش کرد، از نظر پدر، حالا مایک تبدیل به یه مرد شده بود!
در سال ۱۹۸۸، متیو توی مسیر پیشرفت قرار داشت

توی مدرسه به عنوان خوشتیپ ترین پسر شناخته میشد و با زیباترین دختر مدرسه قرار گذاشت. مجموعه این ها، برای یه سال بالایی توی دبیرستان عالی حساب  میشد

متیو هر روز صب با وانتش به مدرسه می رفت و با بلند گویی که روی وانت نصب کرده بود با دوستاش شوخی می کرد. مثلا بلند می‌گفت: ببینید فلانی چه شلوار قشنگی امروز پوشیده!

اما با پایان مدرسه اوضاع تغییر کرد. متیو برای یه دوره آموزشی توی استرالیا ثبت نام کرد. وقتی به استرالیا رسید خانواده دالی که قرار بود متیو پیش اونا اقامت کنه برای استقبال ازش به فرودگاه رفتن. متیو قرار بود با اونا توی سیدنی زندگی کنه ولی وقتی سوار ماشین شدن و راه افتادن اقای دالی خروجی اتوبان به سمت سیدنی رو رد کرد. دالی گفت که اونا در واقع توی شهر گاسفورد (Gosford )‌ ساکنن اما نه تنها از خروجی گاسفورد هم عبور کرد بلکه حتی دیگه درختای شهر هم از دور دیده نمیشدن. اقا دالی همینطور روند و روند تا به روستایی دور از تمدن به اسم تاکلی Toukley)‌رسید و بالاخره توقف کرد و بر گشت رو به متیو و با لبخند گفت : به استرالیا خوش اومدی! مطمئنم که عاشقش میشی. متیو میگه کل اون سال براش مثل یه کابوس بود.

متیو هیچ وقت اون مقدار از تنهایی رو که توی استرالیا تجربه کرد تصور هم نمی کرد اما کم نیاورد و دوره خودش رو تموم کرد. برای اینکار اون متوجه شد که باید برای زندگیش نظم داشته باشه پس خودش رو به چالش کشید. متیو گیاه خواری رو شروع کرد و مشروبات الکلی رو کنار گذاشت. حتی به این فکر کرد که یه راهب بشه و زندگیش رو صرف ازادی نلسون ماندلا بکنه.

تجربه استرالیا با همه تجربه‌های قبلی متیو فرق داشت اما در نهایت، رنج و تنهایی اون مدت تبدیل به یه تجربه مثبت شد. تا پیش از اون هیچوقت متیو مجبور نشده بود که به درون خودش نگاه کنه و از خودش بپرسه که واقعا کیه. این سفر به متیو کمک کرد که شخصیت خودش رو شکل بده.
بعد از برگشتن از استرالیا تصمیم متیو، سکونت در دالاس بود

در واقع اون می‌خواست به عنوان چالش بعدی زندگیش به دانشگاه ساترن متُدیست ( Southern Methodist University )‌توی دالاس بره با این حال پدرش اصرار داشت که متیو توی همون تگزاس به دانشگاه بره.

متیو از قبل برای دانشگاه یو تی در شهر آستین ایالت تگزاس اپلای کرده بود اما از اونجاییکه می‌خواست وکیل بشه، دالاس شهری بود که موقعیت‌های بیشتری پیش پاش قرار میداد. از طرفی برادرش بهش مشورت‌های بهتری داد. پدر اونا توانایی پرداخت شهریه دانشگاه نداشت، از اون ور هم دانشگاه دالاس خصوصی بود اما یو تی یه دانشگاه دولتی بود از طرف دیگه به نظر برادرش آستین شهر بهتری برای متیو برای اقامت حساب میشد.  البته خود متیو هم اونقدی به وکالت علاقه نداشت و به این فک می‌کرد که نکنه بعد از کلی درس خوندن نتونه ادم موفقی بشه و عمر خودش رو هدر بده.

توی همین زمان یکی از دوستاش به اسم راب، ایده دیگه ای رو توی ذهن متیو انداخت. راب چنتا از داستان کوتاه های متیو رو خونده بود و بهش پیشنهاد داد که درباره رفتن به مدرسه فیلمسازی فک کنه. ایده‌ای که خیلی زود ذهن متیو رو تسخیر کرد و وادارش کرد به پدر خودش زنگ بزنه.البته این تلفن کار ساده‌ای نبود. متیو کلی فکر کرد و در نهایت ساعت هفت و نیم شب که مطمئن باشه پدرش شام خورده و در حال استراحته رو برای زنگ زدن بهش انتخاب کرد.

متیو با ترس و تردید تلفن زد و تصمیمش رو برای پدرش توضیح داد، بعد از یه مکث طولانی پدرش جواب داد، اگه این تصمیمته پس شک نکن! این بهترین جوابی بود که می‌تونست بشنوه. یه چراغ سبز واقعی.
متیو به محض اینکه تحصیل تو رشته فیلمسازی توی يو تی رو شروع کرد و متوجه تفاوت های این مسیر شد

دیگه نمره‌ها مهم نبودن بلکه خروجی کار مهم بود، اون باید چیزی می ساخت که توجه مردم رو جلب کنه.

با اینکه اون هیچوقت دانشجوی خوبی نبود اما میل فراوانی از ابتدای کار برای موفقیت داشت تا اینکه با یه فرصت بزرگ مواجه شد.متیو برای اوغات فراغت معمولا به هتلی می‌رفت که دوستش سم، اونجا باریستا بود و بهش نوشیدنی مجانی می‌داد. یک شب، همونجا متیو مردی به نام دن فیلیپس رو دید (‌ Don Phillips)‌ که قصد تدارک ساخت فیلمی توی آستین رو داشت.

از قضا، دن عاشق گلف و نوشیدنی بود، چیزایی که متیو هم خیلی خوب بهشون وارد بود. اخرش شب، توی تاکسی وقتی از هتل برمی‌گشتن، دن به متیو گفت که نقشی توی فیلم سراغ داره که ممکنه به متیو بیاد، پس ادرسش رو داد تا صب روز بعد هم رو ببینن و فیلمنامه رو بهش بده.

اسم فیلم گیج و منگ بود که قرار بود توسط ریچارد لینک‌لتر (  Richard Linklater  )‌ساخته بشه. نقش متیو کاراکتری به نام وودرسون (  Wooderson  ) بود. یه پسر بیست و چند ساله که توی شهر ول میگشت و با دبیرستانی ها مهمونی می‌رفت. وودرسون توی فیلم‌نامه اصلی تنها ۳ تا صحنه داشت اما متیو باعث شد که اون نقش بیشتر بشه.کارگردان انقد از متیو خوشش اومد که کلی ایده جدید به ذهنش رسید.

لینکلتر برای نقش وودرسون یه صحنه جدید در نظر گرفت که توی اون قرار بود با یه دختر مو قرمز رابطه برقرار کنه. لینکلتر از متیو پرسید به نظرت وودرسون از همچین دختری خوشش میاد؟ متیو جواب داد که شک نکن، وودرسون از همه دخترا خوشش میاد! در نهایت چیزی که قرار بود یه صحنه کوچیک باشه به کاری سه هفته‌ای تبدیل شد. با این حال همون هفته اول یه خبر بد شکه کننده به متیو رسید. پدرش در اثر ایست قلبی در گذشت.
با وجود اینکه فیلم گیج و منگ پای متیو رو به هالیوود باز کرد اما یه فیلم دیگه اون رو به شهرت رسوند

  فیلم "زمانی برای کشتن" ساخته جوئل شوماخر (‌Joel Schumacher)   

شوماخر متیو رو برای نقشی فرعی در نظر گرفته بود اما خود متیو دوست داشت که کاراکتر اصلی وکیل رو توی فیلم بازی کنه. متیو وقت زیادی صرف تمرین و آماده سازی کرد و با وجود اینکه خود شوماخر هم راضی بود اما به نظر نمی رسید که استودیو با تغییر این نقش موافقت کنه.

در همین حال یه اتفاق عجیب افتاد. استودیو برای نقش اصلی وودی هارلسون ( Woody Harrelson  )‌ رو انتخاب کرده بود اما یه زن و مرد توی می‌سی‌سی‌پی که به جرم قتل های سریالی بازداشت شده بودن اعتراف کردن که ایده‌ کارشون رو از فیلم قاتل بالفطره که هارلسون توی اون بازی میکرد گرفتن، به خاطر همین هارلسون خیلی ناگهانی از گزینه‌های بازی نقش کنار گذاشته شد!

شوماخر که به متیو اعتماد داشت پیشنهاد داد که از متیو تست بازی توی نقش گرفته بشه. متیو تو تست خیلی خوب بود اما عالی نبود، توی تست شوماخر به کمک متیو اومد و کمکش کرد که بهترین عملکر ممکن رو داشته باشه، شوماخر توی اون روز چراغ سبز متیو بود.

بعد از تست متیو انقد خسته شده بود که روی زمین افتاد. دو هفته بعد شوماخر بهش زنگ زد. متیو برای نقش انتخاب شده بود.این نقش زندگی متیو رو تغییر داد. بعد از اون دیگه نمی‌تونست برای خودش توی خیابون قدم بزنه و ناشناس بره ساندویچ بخوره. حالا متیو دیگه مشهور شده بود.
یک هفته قبل از اکران فیلم "زمانی برای کشتن" شرایط جوری بود که متیو دیگه هر فیلمنامه ای رو که  دوست داشت می‌تونست انتخاب کنه

همه چیز مثل رویا شده بود اما وقتی که شهرت اینطور ناگهانی سراغ شما میاد باید کاری کنید که مطمئن بشید هنوز پاهاتون روی زمینه یا نه.متیو برای اینکار تصمیم گرفت به کلیسایی در بیابان سفر کنه. به مکانی مقدس در نیو مکزیکو. جایی که بتونه از بیرون به خودش نگاه کنه. متیو برای کشیش توضیح داد که شهرت کارش رو برای اینکه ادم خوبی باشه سخت کرده. حس‌هایی مثل شهوت یا استفاده ابزاری از دیگران توی وجودش شعله ور شدن و انگار کاملا از گذشته ش منفصل شده و نمی تونه که راه درست رو پیدا کنه.

متیو همینطور که از خودش حرف میزد غرق اشک شده بود. پیش خودش فک میکرد که کشیش احتمالا کلمات تکان دهنده ای بهش خواهد گفت اما بعد از اینکه حرفهاش به پایان رسید کشیش بهش گفت: منم همینطور.نمیشه گفت که این عبارت، عبارتی تکان دهنده بوده اما چراغ سبز مهمی برای متیو بود. گاهی فهم متقابل و دونستن اینکه تنها نیستیم می‌تونه خیلی بیشتر به ما کمک کنه.

اما این کافی نبود و متیو برای اینکه مطمئن شه پاهاش هنوز روی زمینه و بتونه درست تمرکز کنه، تصمیم دیگه‌ای هم گرفت. اون یه خونه سیار خرید و برای مدت سه سال به همراه سگش، زد به جاده. از کانادا بگیر تا گواتمالا. چه می‌خواست بره نیویورک و یه بازی تنیس رو ببینه چه بیاد دیترویت یا سر صحنه فیلمبرداری اسپیلبرگ، فرقی نداشت، خونه ش رو سر خیابون پارک میکرد و می‌رفت. همینطور میتونست به بارهای مختلف بره، نوشیدنی های مختلف بخوره و با ادمهایی گپ و گفت کنه که بهش حس صداقت بدن و پاهاش رو روی زمین نگه دارن.
اوایل قرن ۲۱ متیو به همراه جنیفر لوپز توی یک کمدی رمانتیک به نام برنامه‌ریز عروسی (The Wedding Planner) درخشید

بعد از اون متیو به محله سانست بلوار که یک منطقه افسانه‌ای به حساب میاد و ستاره‌های بیشماری از دنیای هنر اونجا سکونت داشتن نقل مکان کرد. یه موتور گرون قمیت خرید و مشغول زندگی شد ولی خیلی طول نکشید که دوباره به همون سبک زندگی قبل برگشت. شاید شما فک کنید که متیو یه بحران درونی داشته اما در واقع اون دنبال یه چالش درونی بوده.

همزمان با این اتفاق، یه نقش جذاب برای بازی به متیو پیشنهاد شد. کاراکتر دنتون ون زان Denton Van Zan)  تو فیلم قلمرو آتش.

برای این نقش متیو تصمیم گرفت که موهاشو از ته بزنه. برای اینکار دوتا دلیل داشت، اول اینکه به کاراکتر میومد، دوم اینکه برای درمان ریزش موهاش از محلولی به نام رژنیکس ( Regenix  )‌استفاده میکرد که روی موی  کوتاه بهتر جواب میداد. متیو دو ماه خودش رو توی خونه برادرش قرنطینه کرد تا بتونه روی ذهن و بدن خودش تمرکز کنه.

این قرنطینه با دو لیوان نوشیدنی در صبح شروع میشد. به نظر متیو، ون زان برای کشتن اژدها باید اول خودش تبدیل به یه اژدها میشد. مرحله بعد این بود که با پای پیاده توی صحراهای تگزاس قدم بزنه، به هر حال ون زان باید زمین سفت و سخت بیابون رو با پاهای خودش لمس کنه. قدم سوم ترک ترس شخصی از ارتفاع بود. برای اینکار متیو روی لبه بلندی‌ها می‌ایستاد. قدم چهارم هم این بود که خودش رو برای دست و پنجه نرم کردن با اژدها اماده کنه، به خاطر همین شب‌ها سراغ گاوها می‌رفت و باهاشون درگیر میشد.

همونطور که می‌تونید حدس بزنید این قرنطینه خیلی طول نکشید. قبل از شروع صبح ششم، مصرف زیاد نوشیدنی به متیو حالت تهوع داده بود، پاهاش تاول زده بود، ترسش از بلندی کم نشده بود و یکی از گاوها هم جوری زده بودتش که بفهمه بهتره این کار رو متوقف کنه :))

با این وجود، در نهایت سختی و تنهایی دوران قرنطینه به همراه سختی فرایند فیلم برداری به متیو کمک کرد تا از پوچی ای که احاطه ش کرده بود خلاص بشه؛ حالا نوبت رفتن سراغ مرحله بعد بود.
متیو در طول زندگیش سه تا خواب خیلی عجیب دید

اولی در سال ۱۹۹۴ بعد از اکران فیلم زمانی برای کشتن بود. توی خوابش متیو روی رودخونه امازون شناور بود و انواع کروکدیل ها، مارهای پیتون و اناکوندا و کوسه ها احاطه ش کرده بودن. کنار رودخانه ردیفی بی پایان از بومی های افریقایی ایستاده بودن.این رویا برای متیو به اندازه یه کابوس ترسناک، قدرتمند بود اما یه چراغ سبز به حساب میومد، چطور؟ متیو بلافاصله سراغ یه اطلس جغرافیایی رفت و دنبال رودخونه امازون گشت، اول تو افریقا، بعد توی امریکای جنوبی و بالاخره پیداش کرد.

متیو خیلی سریع فهمید که اینجا همون جاییه که باید بهش سفر کنه. پس لباساشو جمع کرد و همراه با یه دوربین و چنتا وسیله دیگه سفری سه هفته ای به پرو (  Peru ) رو شروع کرد. چیزی درون اون بهش میگفت که باید روی امازون شناور باشه. توی این مقطع از زندگی، متیو از ادمی که بهش تبدیل شده بود خوشش نمی اومد. ساعت ها توی چادرش می نشست و از خودش سوال می پرسید. یه شب متیو همه لباس هاش رو در اورد، همینطور هر شی نمادینی که همراه خودش داشت، گذاشت کنارو

دیگه خبری از هیچ نوع غرور، محافظت یا هویتی  نبود. اون با مشت توی صورت خودش  زد و انقد بالا اورد تا دیگه هیچی توی شکمش نبود و بعد بیهوش شد.

صبح روز بعد وقتی بیدار شد انگار دوباره متولد شده باشه. لباسش رو پوشید، چایی خورد و برای پیاده روی رفت، درحالیکه انگار انرژی جدیدی رو درون خودش حس میکرد. همینطور که جلو رفت به گوشه ای از جنگل رسید. اول به چشمش رسید که انگار چراغ‌های نئون روی زمین گلی جنگل روشن شده باشن اما متوجه شد دسته بزرگی از پروانه‌ها اونجا در حال پروازن.

متیو در حالیکه این صحنه فوق العاده رو تماشا میکرد صدایی درون ذهن خودش شنید:تمام چیزی که من می‌خوام همین چیزیه که الان دارم تماشا میکنم.درست پشت پروانه‌ها، رودخونه امازون بود، همونجایی که متیو برای شناور شدن روش اومده بود.
رویای دوم پنج سال بعد، یعنی ۱۹۹۹ سراغ متیو اومد

متیو توی ایرلند بود و فیلمبرداری قلمرو اتش به تازگی تموم شده بود که دوباره عینا همون خواب رو دید. شناور، روی رودخونه امازون با انواع مارها و تمساح ها کنارش و البته صف بی پایان بومی‌ها کنار بستر رود. متیو این بار تصمیم دیگه ای گرفت. باید به افریقا می رفت. جایی که هیچ اطلاعاتی ازش نداشت. پس دوباره اطلس رو برداشت و شروع به گشتن کرد تا مقصد خودش رو انتخاب کنه. اینبار شهر نیافونکه  (  Niafunké  ) در کشور مالی جایی بود که باید سراغش می‌رفت.

متیو با پرواز به پایتخت مالی رفت و اونجا یه راهنما به اسم عیسی پیدا کرد. عیسی اون رو به تماشای رودخونه نیجر برد و بهش درباره دوگون‌ها ( Dogon  ) یا همون مردم جادویی مالی گفت. مردمی که گفته میشد از سال‌ها پیش از اخترشناسی نوین امروزی، دانش خودشون رو از ستاره ها می‌گرفتن. اونجا متیو خودش رو به عنوان یه بوکسر و نویسنده معرفی  کرد تا شناخته نشه اما خیلی زود همه دهکده از این شایعه پر شد که مرد سفیدپوست نیرومندی به اونجا اومده و در نتیجه، متیو توسط یک کشتی‌گیر قدرتمند به اسم مایکل که اونجا ساکن بود به چالش کشیده شد.

اما متیو نتونست به این چالش نه بگه. بلافاصله مسابقه برگزار شد. مردم محلی دورتا دور داد می زدن و رییس قبیله هم داور بازی بود. متیو و مایکل با هم گلاویز شدن و چندین بار همدیگه رو زمین زدن. مسابقه دو راند طول کشید تا اینکه سر انجام هر دو مرد ناتوان روی زمین افتادن. توی این لحظه رییس قبیله جلو اومد، پایان مبارزه رو اعلام کرد و دست هر دو رو بالا برد.

نکته جالب این بود که متیو متوجه شد جمعیت همگی اسم اون رو صدا می‌زنن، رییس قبیله بهش گفت که تو از قبل این مبارزه رو پیروز شده بودی چون چالش رو پذیرفته بودی.
پنج سال بعد رویای بعدی به سراغ متیو اومد

تا حدود سال ۲۰۰۵ متیو توی چندین کمدی رمانتیک درخشیده بود. نه اینکه از این کار خوشش نیاد یا خوب نباشه اما انگار زمانِ تغییر توی زندگیش بود. و خب، سومین رویا درست سر موقع، سر و کله ش پیدا شد. البته متفاوت از دفعات قبل. اینبار توی رویا، متیو ۸۸ ساله بود، روی ایوانی نشسته و رو به روش رد بزرگی از جای پای اسب ها دیده میشد. ۲۲ تا زن به همراه ۸۸ تا بچه از راه رسیدن. همه اونا بچه ها، بچه‌های خودش بودن و دورش جمع شدن! همینکه دوربین روی بچه‌ها واستاد اون از خواب بیدار شد!

برای متیو اون رویا یاداروی این واقعیت بودن که همیشه دلش می خواست پدر باشه. حالا اواسط سی سالگیش بود و میشد گفت که وقت مناسبی بود، اما متیو تصمیم گرفت به جای گشتن دنبال زن رویاهاش اجازه بده که هر چی قرار پیش بیاد اتفاق بیوفته. همین موقع بود که کامیلا ( Camila  )  از راه رسید.

میشه گفت ملاقات اولشون یکی از اون لحظه‌های خاص بود که توی فیلما جلوی رستوران‌ها نشون میدن. متیو همون لحظه فهمید که باید سراغ کاملیا بره پس جلو رفت و بهش پیشنهاد داد که براش یه مارگارتیا ویژه درست کنه.بعد از پایان قرار اولشون متیو مطمئن بود همون زنی رو دیده که می‌خواد باهاش ازدواج کنه. زنی که تا به امروز هم معشوقه متیو به حساب میاد.

کنار کامیلا، متیو یه تغییر اساسی هم توی کارش ایجاد کرد. اون به مدیر برنامه ش گفت که دیگه نمی‌خواد توی کمدی های رمانتیک بازی کنه. این کار خیلی خطرناکه چون هالیوود کسی رو که پیشنهادهاش رو رد کنه، خیلی زود فراموش میکنه. متیو توی تصمیمش هیچ تردیدی نداشت و حتی پیشنهادهای بیشتر از ۱۴ میلیون دلار رو هم برای کمدی‌ها رد کرد.

متیو برای دو سال بیکار موند و این تو این مدت دوبار پدر شد. در نهایت هالیوود اون رو به عنوان یه ستاره جدید دوباره صدا زد و متیو با فیلم‌هایی مثل وکیل لینکلن (The Lincoln Lawyer)، جو قاتل (   Killer Joe )  و مایک جادویی(Magic Mike)‌ به هالیوود برگشت.
باشگاه خریداران دالاس فیلم بعدی متیو بود که به کل با فیلم‌های قبلی فرق می‌کرد

فیلم قرار بود درباره یک شخصیت واقعی به اسم ران وودرف (Ron Woodroof)‌ ساخته بشهکه توی مرحله چهار ابتلا به بیماری ایدز بود. از طرفی متیو همیشه توی نقش هاش کاراکتر یه ادم جذاب، سالم و بی نقص رو بازی کرده بود به خاطر همین کارگردان فیلم درباره مناسب بودن متیو برای نقش تردید داشت.

برای بازی توی این نقش، از حدود ۵ ماه مونده به شروع فیلمبرداری، متیو رژیم سنگین خودش رو شروع و به شدت وزن کم کرد. توی همین بازه هم چند روز توی فیلم گرگ وال استریت مارتین اسکورسزی حضور پیدا کرد و قسمت مربوط به خودش رو ظبط کرد.

خانواده وودرف هم که ادمای مهربونی بودن توی این مدت اون رو به خونه خودشون راه دادن و اجازه دادن که ازشون درباره کاراکتر اصلی هر چیزی که می‌خواد رو یاد بگیره.این مسیر با تمام سختی هایی که داشت به متیو کمک کرد علاوه بر بردن جایزه‌های زیاد از کار خودش هم لذت ببره و بتونه برای فیلم‌های بعدی شخصیت‌های منحصر به فرد و عمیقی بسازه و به کمک اونها قصه‌هایی بکر و البته ضروری رو روایت کنه. به عبارت دیگه خودش رو توی مسیر چراغ های سبز بذاره و ازشون استفاده کنه.

متیو معتقده که راز موفقیتش، نزدیک شدن به چیزهای اجتناب ناپذیره. تنها چیزی که برای همه ما به طور مشترک اجتناب ناپذیره مرگه اما اینکه ما چطور زندگی کنیم به خودمون بستگی داره.

این قصه زندگی متیو مک‌کانهی تا اینجا بود. حالا نوبت شماست که برای زندگی خودتون قدمی بردارید.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب رهایی مالی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 8 دقیقه

خلاصه کتاب رهایی مالی

نوشته: گرانت ساباتیر
چرا ما باید بهترین سالهای عمرمون رو فقط و فقط صرف کار کنیم و هیچ لذتی نبریم، و دائما به فکر پس انداز و جمع کردن ثروتی باشیم که قراره در زمان بازنشستگی به کمکون بیاد. اگه یکی از شما بپرسه دوست دارید توی چه سنی بازنشسته بشید جواب شما به این سوال چیه؟ احتمالا یه حساب کتاب سرانگشتی می کنید که چند سال سابقه بیمه دارید یا پس اندازتون رو جمع می زنید تا ببینید کی می تونید کار کردن رها کنید و کارایی که دوست دارید رو انجام بدین. اما این خلاصه کتاب قراره بهمون یاده بده تموم این افکار و باورها رو دور بریزیم و از دید دیگه ای به موضوع نگاه کنیم.

نویسنده کتاب میگه اگه کمی متفاوت فکر کنی، نیازی نیست 30 سال کار کنی تا بتونی خودتو بازنشسته  کنی

توی این خلاصه کتاب همراهمون باش، چون قراره بعد از تموم شدنش یکی از مهم ترین تصمیمای زندگیت رو رقم بزنی.

"گرانت ساباتیر" یه کارآفرین آمریکاییه که با کتاب "رهایی مالی" به معروفیت زیادی رسید. ساباتیر از دانشگاه شیکاگو فارغ التحصیل شده و نوشته‌ هاش در نشریات مشهوری مثل نیویورک تایمز ، واشنگتن پست ، مجله پول و ... منتشر میشه و همچنین خالق پادکست آزادی مالیه که در اون از امور مالی شخصی، سرمایه گذاری، کارآفرینی، ذهن آگاهی و ... حرف میزنه.

با هم خلاصه این کتاب پر فروش رو بشنویم.

اسم کتاب رهایی مالیه پس باید کمی رها و خارج از چارچوب فکر کنیم. در واقع برای رسیدن به آزادی مالی، باید از هنجارهای اجتماعی سرپیچی کنیم.  در سال 2010، نویسنده کتاب ساباتیر در پایین ترین سطح خودش از نظر مالی قرار داشت. در سن 24 سالگی بیکار بود و با پدر و مادرش زندگی می کرد.اون سه سال سخت کار کرده بود و تقریبا پنج هزار ساعت از عمرش رو از دست داده بود و چیزی جز 2 دلار در حساب بانکیش نداشت. گرانت یه حساب کتابی با خودش کرد و متوجه شد که اگه 40 سال هم به کارش ادامه بده، باز تضمینی وجود نداره که بتونه به راحتی بازنشسته بشه و بقیه سالهای عمرش رو در راحتی زندگی کنه. در همین نقطه از زندگیش، جرقه ای در ذهنش خورد. گرانت باید کاری متفاوت انجام میداد و از هنجارهای اجتماعی سرپیچی می کرد. در اون روز مهم از سال 2010 نویسنده کتاب این تصمیم رو گرفت که آماده نیست تا بهترین بخش زندگیش رو در یه اتاقک برده باشه و ساعت ها پشت میز بشینه. گرانت یه هدف عجیب و غریب برای خودش تعیین کرد.  اون تصمیم گرفت تا 5 سال آینده 1,250,000 دلار پس انداز کنه که بهش این امکان رو بده تا در زمان لازم خودش رو بازنشسته کنه و اینطوری زمان لازم رو در اختیار داشت تا کارهایی که دوست داره رو انجام بده و از زندگیش لذت ببره. اما با این تصمیم اون باید از چارچوبی که خانواده برای اون درنظر گرفته بود بیرون میومد. گرانت کارش رو با یادگیری امور مالی شروع کرد و دیدگاهش رو در مورد پول تغییر داد. برنامه گرانت شامل کار تمام وقت، راه اندازی دو شرکت جانبی و سرمایه گذاری در بازار سهام بود. این روشی سخت اما امید بخش برای زندگی بود. تا سال 2015 ثروت گرانت  از 2 دلار به بیش از یک میلیون دلار رسید.
این پس انداز انگیزه زیادی به گرانت داد و باعث شد تا بتونه مسیر خسته کننده زندگیش رو تغییر بده و به رهایی مالی برسه

خبر خوشحال کننده اینه که همه ما می تونیم با استراتژی گرانت به استقلال مالی برسیم اما باید خودمون رو برای کار سخت آماده کنیم. باید بدونید که این کار سخت در کوتاه مدت می تونه آینده مالی شما رو تضمین کنه. اگه خودتو برای کار سخت اما آینده روشن آماده کردی ادامه خلاصه کتاب گوش کن.  اولین قدم به سمت آزادی مالی اینه که حساب کنید سالانه چقدر پول خرج می کنید. البته این حساب کتاب بستگی به این داره که بخواید کجا و چطور زندگی کنید. مثلا گرانت حساب کرده بود برای یه زندگی راحت در شیکاگو به سالی  50.000 دلار نیاز داره. شما باید هزینه های اجاره، وام ها، مالیات، قبضای اینترنت و آب و برق، تحصیل و درمان و هر هزینه ای که در طول سال دارید رو یادداشت کنید تا به عدد درستی برسید. شما باید با در نظر گرفتن نرخ تورم و بهره های بانکی مبلغی رو پس انداز کنید تا به خوبی جوابگوی هزینه های سالانه شما باشه. البته یادتون نره شما در سفری هستید که چند سال طول می کشه. و این رقم ممکنه تغییر کنه.

هر سفر یه نقطه شروع داره. در مسیر آزادی مالی، اون نقطه شروع ارزش خالص دارایی های شماست. دارایی هر چیزیه که دارای ارزش پولیه ، مثل پول در حساب های بانکی و صندوق های بازنشستگی و بیمه عمر و ....  فهرستی از هر چیزی که بیشتر از 100 دلار ارزش داره، تهیه کنید و بنویسید که اگه هر کالا رو بفروشید، چقدر پول دریافت می کنید. مجموع موجودی های بانکی و  قیمت های فروش تخمینی وسایل رو جمع کنید.  این رقم نشون دهنده دارایی شماست.

بعد، بدهی های خودتون رو حساب کنید. بدهی ها مقدار پولی هستن که شما بدهکارید، وام مسکن، بدهی وام دانشجویی، مبالغی که قرض کردین و باید برگردونید و .... . لیستی از تموم بدهی ها بنویسید و کل مبالغ رو با هم جمع کنید. این رقم نشون دهنده بدهی های شماست.

 درنهایت بدهی های خودتون رو از دارایی ها کم کنید، نتیجه، ارزش خالص دارایی های شماست.

اگه دارایی خالص شما یه عدد منفیه، وحشت نکنید! گرانت زمانی که می خواست این سفر رو شروع کنه 20.000 دلار بدهی داشت اما بعد از 5 سال اون بیشتر از 1 میلیون دلار پس انداز داشت. و اگه دارایی خالص شما یه عدد مثبته، این یه خبر عالیه!

سعی کنید در طول روز برای بررسی پس اندازتون وقت بذارید. با افزایش مبلغ پس انداز انگیزه شما برای نگه داشتن و افزایش اون بیشتر میشه.
قدم بعدی اینه که شما بابت هر هزینه ای که پرداخت می کنید یه بررسی اولیه انجام بدین

و متوجه بشید بابت پرداخت اون هزینه شما چقدر در طول روز کار می کنید. به عنوان مثال شما زمانی که قرار یه بلیت کنسرت بخرید باید حساب کنید بابت اون مبلغ بلیت چند ساعت کار کردین. البته قبول داریم این کار در روزای اول کمی خسته کننده بنظر می رسه ولی یادتون که نرفته، شرط شروع این سفر کار سخت و تعهد بود. این بررسی برای خریدای کوچیک ممکنه تاثیری در پس انداز شما نداشته باشه اما وقتی برای یه لباس یا مسافرت هزینه می کنید این هزینه ها می تونه عدد پس انداز شما رو حسابی جابجا کنه. وقتی طرز فکرتون نسبت به هزینه ها رو با ساعت کارتون می سنجید قیمت کالاها گرونتر به نظر می رسه. البته تغییر دیدگاه برای خرید  به این معنی نیست که مجبور باشیم خریدامون متوقف کنیم.  ما فقط باید بفهمیم که هزینه واقعی خریدمون چقدر و بعد تصمیم بگیریم که ارزش خرید داره یا نه؟

کاهش هزینه های مسکن، حمل و نقل، غذا و .... میتونه پس انداز شما رو به میزان قابل توجهی افزایش بده. راهکار دیگه اینه که شما برای هر هزینه بودجه مشخصی رو در نظر بگیرید و اونوقته که دیگه با حساسیت بیشتری خرید می کنید. به عنوان مثال اگه شما 1.000 دلار برای غذا در نظر می گیرید، کمتر در فروشگاه وسوسه میشید تا از هر قفسه خوراکی بردارید. اما بودجه بندی به ندرت به شما کمک می کنه تا به طور قابل توجهی پس انداز کنید، چون صرفه جویی های کوچیک معمولا تحت الشعاع هزینه های بزرگتر قرار می گیره. شما باید هزینه های بزرگتر رو مدیریت کنید. برای صرفه جویی در هزینه های حمل و نقل می تونید از یه موتور سیکلت یا اسکوتر استفاده کنید. اونها نه تنها مقرون به صرفه تر از یه ماشین هستن، سرگرم کننده و جالبن! همچنین می تونید مواد غذایی رو از فروشگاه هایی تهیه کنید که شامل تخفیفه و به رستوران هایی برید که نیاز نباشه مالیات زیادی پرداخت کنید. با کاهش هزینه ها، می تونید حداقل 25 درصد از درآمدتون رو پس انداز کنید.
این کار تعداد سال‌هایی رو که برای رسیدن به هدف پس‌اندازتون طول می‌ کشه به شدت کاهش میده

قدم بعدی در مورد محل کار و مبلغ حقوقه. برای خیلی از ما، محل کار جاییه که چند روز در هفته میریم و وقتی به خونه برمی گردیم، سعی می کنیم بهش فکر نکنیم. حتی اگه کاری رو که انجام میدیم دوست داشته باشیم، ترجیح میدیم ساعتای غیر کاریمون با خانواده بگذرونیم و به دنبال علایقمون باشیم. اما طی این سفر، این یه طرز فکر اشتباهه. ما باید به دنبال بهینه کردن کارمون باشیم. می تونیم یه شغل تمام وقت داشته باشیم و در کنارش یه کار پاره وقت هم انجام بدیم. کارمون ارزیابی کنیم و در صورت نیاز درخواست افزایش حقوق رو با مدیرمون مطرح کنیم. یا ازش بخوایم روزهایی رو از خونه دورکار باشیم.  خلاق بودن هم کمک زیادی به شما می کنه. در کتاب، داستان پسری به نام مت گفته شده که طراح گرافیک تمام وقت در شیکاگو بوده و سالی 55.000 دلار درآمد داشته، اما یه کسب و کار جانبی زندگی اون رو تغییر میده و باعث میشه تا قبل از 30سالگی 1.5 میلیون دلار پس انداز کنه. همه اینا به لطف کسب و کار سگ گردانیه که مت سه سال قبلش راه اندازی کرده بود. مت سگ ها رو به پیاده روی می برد و 5 دلار دریافت می کرد. کم کم تعداد افرادی که از مت می خواستن سگشون رو به پیاده روی ببره بیشتر شد تا جایی که مت برای انجام این کار آدمای زیادی رو استخدام کرد. شما هم می تونید از این داستان الهام بگیرید و با خلاقیتی که دارید یه کسب و کار جانبی راه بندازید. داشتن یه کسب و کار جانبی یه بخش ضروری برای رسیدن به آزادی مالیه.  به این دلیل که مهم نیست کار روزانه شما چقدر خوب باشه، شما می تونید زمان خودتون رو با درآمد مشخصی مبادله کنید.  
شما مثل مت، می تونید یک کسب و کار جانبی رو در کنار کارتون داشته باشید که با تلاش خیلی کم، درآمد خوبی داشته باشید

از اونجایی که برای راه اندازی کسب و کار باید اوقات فراغت خودتون رو رها کنید، اگه کاری که انجام میدید، دوست داشته باشید به شما کمک زیادی می کنه.  چیزی رو پیدا کنید که با علایق و مهارت های شما همخونی داشته باشه.  این باعث میشه که شما بیشتر به اون کار پایبند باشید. البته فراموش نکنید شما باید بازار رو بررسی کنید و رقبای خودتون رو شناسایی کنید و در این مسیر دست از تلاش نکشید.

برای شروع، هزینه های راه اندازی رو به حداقل برسونید تا ریسک از دست دادن پول کمتر بشه و فراموش نکنید برای به حداکثر رسوندن ظرفیت درآمدتون، تموم پولی که از تجارت جانبی خودتون به دست میارید رو در حسابتون سرمایه گذاری کنید.  با این روش می تونید حداکثر سود مرکب رو به دست بیارید. حتی بهترین استراتژی های مالی در صورتی جواب میده که اون رو عملی کنید. سفر نویسنده به سمت آزادی مالی از اونجایی شروع شد که متوجه شد باید کار متفاوتی انجام بده.  اما پیشگام بودن کار آسونی نیست.  

وقتی که تصمیم می گیرید برای استقلال مالی تلاش کنید، در واقع تصمیم می گیرید که بر خلاف بقیه حرکت کنید. ممکنه اطرافیان شما رو نصیحت کنن یا مایوس و ناامید بشید اما این مسیر پر از سختی و چالشه و باید آمادگی لازم رو داشته باشید. شجاع باشید و با ترس هاتون روبرو بشید. بهترین کاری که می تونید انجام بدید اینه که شروع کنید. با مدیرتون در مورد افزایش حقوق صحبت کنید. ایده هاتون بنویسید و در موردش تحقیق کنید. هزینه هاتون مدیریت کنید، حساب سپرده باز کنید و هر چقدر کم مبلغی رو پس انداز کنید. همیشه کم و کاستی هایی وجود داره اما نباید این کاستی ها سد راه شما باشه. نویسنده بهمون میگه که آینده ما با پس انداز کردن 5 یا 10 درصد از حقوقمون تضمین نمیشه. حتی افرادی که دستمزدهای بالایی هم دارن اگه سرمایه گذاری عاقلانه ای نداشته باشن در نهایت باید تا آخرین روز کار کنن و هیچ وقت طعم بازنشستگی رو نمیچشن. تموم راهکارهایی که گفته شد در کنار هم یه ترکیب برنده است برای رسیدن به آزادی مالی.

 

 

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب گوله برفی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 14 دقیقه

خلاصه کتاب گوله برفی

نوشته: وارن بافت
این کتاب زندگی‌نامه کامل و فوق‌العاده وارن بافِت، یکی از ثروتمندترین و موفق‌ترین افراد جهانه که خوندنش رو به همه توصیه می‌کنیم! این کتاب برای اونایی که قصد دارن یه کسب و کاری راه اندازی کنن، نکات خیلی ارزشمندی داره.بافِت توی زندگی خودش تصمیم گرفت که ثابت کنه با اخلاق‌گرایی و درستکاری هم میشه پیشرفت کرد و موفق شد! اون مردیه که با لقب معجزه شهر اوماها شناخته میشه و زندگی پر فراز و نشیبش پر از تجربه و درس زندگیه که به درد هممون می‌خوره!

آلیس شرودر تحلیل گر نشریات صنعت بیمه و بورسه

آلیس شرودر کارشو به عنوان حسابدار مالی شروع کرد و وقتی توی Morgan Stanley شروع به کار کرد موفق شد با وارن بافت گفت و گو کنه که همین گفت و گو باعث شد‌این کتاب رو بنویسه.‌این کتاب یکی از پرفروش ترین کتاب‌های آمازون هم محسوب میشه.

وارن بافت در روز 20 ام آگست سال 1930 به دنیا اومد. یعنی دقیقا 10 ماه بعد از سه شنبه سیاه. در‌این روز نحس بازار سهام سقوط کرد و کشور آمریکا دچار رکود بزرگ شد. پدر او هاوارد بافت یک کارگزار بورس بود که حتی در آن دوره نامناسب اوراق قرضه و بهادار قابل اطمینان به فروش میرساند. در نتیجه خانواده بافت برخالف بسیاری از خانواده‌ها توانستند در آن رکود بزرگ دوباره روی پای خودشان بایستند و در دهه 30 یک زندگی مرفه داشته باشند. در اون زمان اوضاع برای بافت راحت نبود، چون مادر بسیار سخت گیری داشت که زود عصبانی میشد. اخلاقی که باعث میشد بی دلیل فرزندانش رو تنبیه کنه. وارن که از رفتار آزاردهنده مادرش ناراضی بود، دنبال یه راهی برای فرار می‌گشت.

البته مادرش بیشتر دوریس، خواهر بزرگش رو اذیت و تنبیه می‌کرد، اما وارن باز هم به دنبال راه‌هایی بود که از عصبانیت مادر دوری کنه.‌این راه فرار برای وارن همان ارقام و احتمالات بودن. وارن و دوستش راس، پس از پایان کلاس‌های پایه اول روی‌ایوان خانه راس می‌نشستند و شماره پلاک ماشین‌هایی که رد می‌شدند را یادداشت می‌کردند. پدر و مادرشان فکر می‌کردند که دارن مثلاً تعداد ماشینایی که رد می‌شن رو می‌شمرن، اما در حقیقت آنها با‌این کار به پلیس کمک می‌کردند تا دزدان بانک را دستگیر کنن، چون خیابان آنها تنها راه فرار ممکن از بانک محلی بود. وارن گاهی اوقات می‌توانست آخر هفته‌ها را در دفتر کار پدرش بگذراند و با علاقه فراوا،ن قیمت‌های سهام که روی تخته سیاه نوشته شده بود را یادداشت کند. وارن با‌این کار می‌توانست از خانه دور بماند.

بقیه اعضای خانواده که علاقه وارن به ارقام، احتمالات و آمار را دیدند، او را تشویق کردند. پدربزرگ وارن در سن 8 سالگی به او یک کتاب آمار بیسبال داد. هدیه‌ای که وارن رو خیلی خوش حال کرد. وارن چندین ساعت وقت می‌ذاشت تا هر صفحه آن را حفظ کند. وارن هدیه‌ دیگری از خاله عزیزش آلیس گرفت. یک کتاب در مورد بازی پیچیده بریج که یک نوع بازی ورق بود. وارن ‌اینقدر به آن علاقه‌مند شد که حتی الان هم که پیر شده از آن لذت می‌برد.
پول تنها چیزی بود که وارن بیشتر از اعداد و ارقام بهش علاقه داشت

وارن تو نه سالگی با فروش بسته‌های آدامس و نوشابه به همسایه‌ها پول درمیاورد. یک سال بعد در مسابقه‌های فوتبال دانشگاه اوماها بادام زمینی فروخت. در سال 1940 وقتی در کتابخانه «کتاب هزار راه برای به دست آوردن هزار دلار» رو دید بیشتر به پول درآوردن علاقه پیدا کرد. بافت به خودش قول داد تا 35 سالگی میلیونر شود. او تا سن 11 سالگی 120 دلار پس انداز داشت که در سال 1941 پول زیادی بود. او با انجام ‌این کار می‌خواست ثابت کند که کودک با اراده و مصممی است.او با ان پول اولین سرمایه گذاری خودش را انجام داد و شش سهم شرکت Preferred Service Cities را خرید.

سه سهم برای خودش و سه سهم برای خواهر بزرگش دوریس. وارن در دبیرستان توپ گلف می‌فروخت و ماشین‌های پین بال که یه نوع ابزار سرگرمی ‌و بازی بود را می‌خرید و سپس آن‌ها را به آرایشگاه‌ها کرایه میداد. اما درآمدش وقتی زیاد شد که شروع کرد به روزنامه فروشی. در سال 1942 پس از ‌اینکه پدرش در مجلس نمایندگان به عنوان نماینده حزب جمهوری خواه برای منطقه دوم نبراسکا انتخاب شد، به واشنگتن نقل مکان کردن. در همان زمان بود که بافت مسئولیت تحویل روزنامه و فروش اشتراک در سه مسیر مختلف را بر عهده گرفت. در یکی از‌این سه مسیر سه اپارتمان محبوب وجود داشت که بسیاری از سناتورهای آمریکایی در انجا زندگی می‌کردند. از انجایی که بخشی از سود فروش اشتراک روزنامه به او می‌رسید بیشتر انگیزه می‌گرفت و بیشتر برای فروش اشتراک تلاش میکرد.

وارن در دوران روزنامه فروشی ماهانه 175 دلار درآمد داشت یعنی بیش از درآمد معلمان مدرسه اش و طولی نکشید که پس اندازهایش به 1000 دلار رسید. وارن در 1944 در 14 سالگی اولین گزارش مالیاتی خود راثبت کرد او در‌این گزارش ساعت مچی و دوچرخه اش را معاف از مالیات اعلام کرد و در مجموع 7 دلار مالیات پرداخت.
به خاطر علاقه شدید بافت به پول و ارقام دوستاش توی کتاب یادگاری پایان دبیرستان اسمش رو کارگزار بورس آاینده گذاشتن

بعد از پایان دبیرستان بافت تصمیم گرفت در دانشگاه نبراسکا رشته اقتصاد و حسابداری بخونه. با ورود به دانشگاه مشخص شد که بافت خیلی مرد تمیز و مرتبی نیست. اولین هم اتاقیش به حدی از نامرتب بودن بافت اذیت شده بود که تصمیم گرفت اتاقش رو عوض کنه. رفتن هم اتاقیش باعث شد که بافت با خیال راحت به موسیقی گوش بده و وقتی برای تمیز کردن اتاقش نذاره. بقیه دانشجوها عملا وقتی برای گوش دادن موسیقی نداشتن و مجبور بودن برای قبول شدن سخت تلاش کنن و درس بخونن، اما بافت خیلی راحت تموم کتابای دانشگاهی رو حفظ می‌کرد و کلمه به کلمه برای استاداش بازگو می‌کرد.

بعد از اتمام مقطع لیسانس که خیلی برای بافت راحت بود دانشکده اقتصاد دانشگاه هاروارد درخواست بافت رو برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس رد کرد. اما‌ این اتفاق برای بافت اتفاق خوبی بود. بافت در دانشگاه کلمبیا پذیرفته شد، جایی که میتونست زیر دست بنجامین گراهام نویسنده کتاب «سرمایه گذار هوشمند» تعلیم ببینه. بافت ‌این کتاب گراهام رو خیلی دوست داشت و بعد از‌این که فهمید گراهام توی دانشگاه کلمبیا تدرس میکنه، کاملاً هاروارد رو فراموش کرد.

نویسنده کتاب «تحلیل اوراق بهادار» یعنی دیوید داد هم یکی دیگه از اساتید ‌این دانشگاه بود که بافت به او علاقه مند بود. بافت از هر دوی ‌اینها سیاست‌های اصولی سرمایه گذاری رو یاد گرفت. مثلاً بافت یاد گرفت که بررسی یک شرکت از بالا به پایین برای محاسبه ارزش ذاتی اون اهمیت داره، یعنی ارزش واقعی یک شرکت. سپس‌ این مقدار با ارزش مفروض یا قیمت فروش سهام شرکت در بازار مقایسه میشه. وقتی که ارزش ذاتی یک شرکت خیلی بیشتر از ارزش مفروضش باشه، حالتی پیش میاد که گراهام به اون ته سیگار میگه. به معنی تجارتی که کمتر از ارزش واقعیش ارزش‌گذاری شده و ارزش سرمایه گذاری داره. موفقیت گراهام به ‌این خاطر بود که تشخیص داد احتمال رسیدن ارزش مفروض به ارزش ذاتی خیلی زیاده.
بافت توی دانشگاه کنار دخترا احساس راحتی نمی‌کرد

به خاطر‌ این کم رویی بیش از حدش تصمیم گرفت که به کلاس سخنرانی بره تا بتونه اعتماد به نفسشو بیشتر کنه و کمتر خجالت بکشه تا بتونه دل یه خانم جوون رو به دست بیاره. اسم‌ این خانم جوون سوزی تامپسون بود. پدر سوزی از بافت خوشش اومده بود اما مدت زیادی طول کشید تا خود سوزی به بافت علاقه مند بشه. بافت پسر خجالتی بود و برای تحت تاثیر قرار دادن سوزی بیش از حد تلاش می‌کرد. به خاطر همین از دید سوزی بافت لوس و مغرور بود. اما وقتی سوزی یه فرصت به بافت داد، متوجه شد که طرز برخوردش فقط به خاطر خجالتی بودنشه و در نهایت سوزی عاشق همین خجالتی بودن بافت شد.

این دو نفر در سال 1952 با هم ازدواج کردن و بافت مشغول کار توی شرکت سرمایه گذاری قدیمی ‌پدرش شد. فرزند اولشون به نام سوزی آلیس بافت در سال 1953 به دنیا اومد. در همون سال بافت شغلی رو به دست آورد که همیشه آرزوشو داشت، یعنی کار توی شرکت سرمایه گذاری بنجامین گراهام به نام گراهام نیومن. بافت توانایی هاشو توی ‌این شرکت به خوبی نشون داد، اما خیلی زود فهمید که از کارگذار بورس بودن متنفره. برای بافت حتی فکر ‌اینکه توی سرمایه گذاری اشتباه کنه و پولی رو که به دست آورده رو به باد بده اذیت کننده بود. به خاطر همین خیلی زود به طراحی شرکتش پرداخت.

بعد از تولد فرزند دومش هاوی گراهام بافت تونست رویاشو به واقعیت تبدیل کنه. او در سال 1956 شرکت بافت و شرکا با مسئولیت محدود را تاسیس کرد. بافت می‌خواست که ‌این شرکت فقط شامل دوستان و اقوامش باشه. او میخواست قوانین ساده‌ای برای هر سرمایه گذاری وجود داشته باشه تا هم کسی ناامید نشه هم توقعات غیر واقعی نداشته باشه. توی همین زمان شهرت وارن بافت به خاطر بنجامین گراهام استاد و رئیس سابقش بیشتر شد. گراهام بعد از‌ این که بافت شرکتش رو ترک کرد، خودشو بازنشست کرد و شرکتش رو تعطیل کرد و بافت رو به عنوان مردی قابل اعتماد به مشتریاش معرفی کرد که پول خودشونو برای سرمایه گذاری به اون بسپرن.

بافت توی سال اول تاسیس شرکتش هشت مجموعه شراکت رو با گروه‌های مختلفی از دوستاش شروع کرد که به او مبالغی از 50000 دلار تا 120000 دلار برای سرمایه گذاری داده بودن.
بافت هر دفه که شراکت جدیدی رو آغاز می‌کرد، اول مطمئن میشد که همه فلسفه اونو متوجه شدن

بافت ‌این فلسفه رو داشت: فقط توی سهامی‌ که کمتر ارزش گذاری شده باشه سرمایه گذاری می‌کنه و تموم درآمد حاصل از‌ این سرمایه گذاری ها هم دوباره تو همین سهام سرمایه گذاری میشه. ‌این فلسفه چیزی شبیه یه گلوله برفی کوچیکه که بالای تپه به پایین قل میخوره. گلوله برفی در ابتدا به اندازه یه مشته که کم کم بزرگتر میشه. بافت همینطور به اونا گفت که از اون دسته سرمایه گذارایی نیست که وقتی ارزش سهام به حد مشخصی رسید پولشو نقد کنه. در واقع بافت به شدت صبور بود. ‌این صبوری دائم بافت نتیجه بخش بود. در پایان سال 1956 شرکتاش به میزان 49 درصد از بازار پیشی گرفتن.

این میزان در پایان سال 1950، 10 درصد و در پایان سال 1960، 29 درصد بود. گلوله برفی بافت کم کم داشت بزرگ و بزرگ تر میشد. با آغاز دهه 60 بافت بیش از یک میلیون دلار رو مدیریت می‌کرد. توی ‌این زمان بازار بورس نوسانی به سمت بالا داشت. این نوسان روند کارهای بافت رو تغییر نداد و بافت همچنان دنبال شرکت‌هایی بود که کمتر ارزش گذاری شده بودن. وقتی بافت چیزی رو که می‌خواست پیدا می‌کرد تا جای ممکن سهام اون شرکت رو می‌خرید به خاطر‌این که بتونه جایگاهی توی هیئت مدیره اون شرکت به دست بیاره تا مطمئن بشه که مدیرای اون شرکت کار احمقانه‌ای با پول سرمایه گذارا انجام ندن.

بافت تموم کاغذبازی‌های تجاریش رو هم زمان با مدیریت میلیون‌ها دلار انجام میداد. بافت در سال 1962 تصمیم گرفت که وضعیت رو برا خودش ساده تر کنه، به خاطر همین شراکت‌های فردی خودشو منحل کرد و همه رو به یه موجودیت تبدیل کرد.شرکتی به نام Partnership Buffett یعنی شراکت بافت با مسئولیت محدود.
توی همین دوران بود که موفقیت بافت به وال استریت در نیویورک رسید،

جایی که بافت داشت تبدیل میشد به یکی از مشهورترین سرمایه گذاران عمده خارج از نیویورک. اما بعضی از ثروتمندای قدیمی ‌به رشد بافت شک داشتنو پیش بینی می‌کردن که او به زودی ورشکست میشه.

یکی از افرادی که استعداد‌های وارن بافت رو از همون اوایل شروع کارش تشخیص داد یه وکیل و سرمایه گذار پاره وقت به نام چارلی مانگر بود. این دو نفر دیدگاه و تفکر مشابهی داشتن. دوستی‌ این دو در سال 1959 و بعد از یه قرار نهار طولانی شکل گرفت. دوستی که منجر به یه همکاری تجاری ثمربخش شد. دیدگاه مانگر بافت رو با فرصت‌های بزرگتری آشنا کرد و بهش کمک کرد تا بفهمه که میتونه در عین حال هم حاشیه امنیت رو حفظ کنه و هم فراتر از اون سهام شرکت‌های ته سیگار بره.

شرکت بافت داشت یه گام بزرگ رو به جلو برمیداشت. گامی‌که به خاطر انتخاب درست یه سهام بخصوص بود. وقتی که جان اف کندی در سال 1963 ترور شد همه مردم و سرمایه گذارا تمرکزشون روی‌این اتفاق بود.بافت هم از روی عادت همیشه در حال خوندن صفحات روزنامه‌های مختلف بود که ناگهان داستانی درمورد یه رسوایی به چشمش خورد.یه رسوایی توی تجارت سویا که شرکت American Express و بانی ‌این اتفاق بود.

یکی از شعبه‌های ‌این شرکت تایید کرده بود که بعضی از تانکرای ذخیره سازی روغن سویا با آب دریا پر شده بودن. نتیجه ‌این شد که سهام ‌این شرکت به شدت افت کرده بود. اما بافت می‌دونست که سهام‌این شرکت دوباره به جایگاه قبلیش برمی‌گرده. به خاطر همین وقتی که قیمت ها در ماه ژانویه 1964 به کم ترین حد خودش رسید بافت کم کم شروع به سرمایه گذاری در‌این شرکت کرد.اول 3 میلیون دلار و بعد تا سال 1966، 13 میلیون دلار در ‌این شرکت سرمایه گذاری کرد. طبیعتا ‌این شرکت به جایگاه قبلی خودش برگشت و شرکت بافت سود زیادی کرد تا حدی که تونست شرکت‌ها رو به طور کامل خریداری کنه.
یکی از خریدهاش شرکتی بود که بعداً ماهیت اصلی بافت رو معنی می‌کرد،

یعنی یه شرکت کوچیک نساجی به نام Berkshire Hathaway که توی‌ ایالت ماساچوست بود. تحقیقات و بررسی‌های بافت نشون میداد که ارزش ذاتی‌این شرکت 22 میلیون دلاره که در اصل هر سهمش باید به قیمت 19 دلار و 46 سنت فروش بره اما داشت با قیمت 7 دلار و 50 سنت معامله میشد.

در سال 1965 بافت با خرید 49 درصد سهام ‌این شرکت با قیمت تقریبا 11 دلار به ازای هر سهم تونست حق کنترل شرکت رو به دست بیاره. در همون سال وارن و سوزی به خاطر سرمایه گذاری در American Express تونستن 2.5 میلیون دلار دیگه هم سود کنن. هدف بافت ‌این بود که توی 35 سالگی بتونه میلیونر بشه که با‌ این اتفاقا تونست خیلی فراتر از‌این هدفش بره.

وقتی بافت شرکتBerkshire Hathaway رو خرید دردسرای زیادی براش به وجود اومد تا حدی که تقریبا از کارش پشیمون شده بود. اما خب بافت سرمایه گذاری نبود که به راحتی کنار بکشه. بافت در سال 1958 خرید مشابهی در‌ایالت نبراسکا انجام داد و شرکت Dempster Mill Manufacturing رو خرید که آسیاب بادی و ابزار آلات آبیاری می‌ساخت. اما بافت فرد نامناسبی رو به عنوان مدیر انتخاب کرده بود و خیلی زود شرکت ورشکست شد. بافت تصمیم گرفت که دارایی‌های شرکت رو نقد کنه.

در نتیجه‌این اتفاق افراد زیادی کارشونو از دست دادن و تجمعات اعتراض آمیز زیادی رو اطراف شرکت انجام دادن. بافت برای‌این که دوباره ‌اینجور اتفاقی نیوفته، تصمیم گرفت که فرد مناسبی رو برای شرکت  Berkshire Hathawayبه عنوان مدیر انتخاب کنه تا تجارتش رو حفظ کنه. این تصمیم با چالش‌های زیادی مواجه شد، چون هزینه‌های شرکت افزایش پیدا کرده بود و ماشین آلات هم شرکت نیاز به نوسازی داشتن. اما بافت هیچ وقت پول هدر نمیداد و به خاطر همین حاضر نمیشد که سرمایه بیشتری به شرکتی اضافه کنه که احتمال سود دهیش خیلی کمه.
اما با وجود تموم ‌این مشکالت بافت تونست با خرید سهام سودآور در هر فرصت ممکن ‌این شرکتو حفظ کنه

در نهایت تونست سهام شرکت Berkshire Hathawayرو به یکی از ارزشمندترین سهام‌ها در دنیا تبدیل کنه. شرکت سرمایه گذاری بافت توی وضعیت مناسبی بود تا حدی که تصمیم گرفت قوانین سرمایه گذاری رو سفت و سخت کنه و به اعضای جدید اجازه ورود نده. در پایان دهه 60 میلادی شرکت‌های فناوری در حال رشد و بیشتر شدن بودن به خاطر همین بافت یه قانون جدید برای خودش گذاشت.

این که سهام شرکتی که محصولشو نتونه کامل درک کنه رو هیچ وقت نمیخره. بافت به قول خودش دوست داشت همه چی آسون، امن، سودآور و دلچسب باشه. به خاطر همین قانون دیگه‌ای هم گذاشت. بر اساس ‌این قانون با شرکت‌هایی که مشکلاتی در زمینه نیروی انسانی دارن، مثل اخراج‌های قریب الوقوع، بستن شعبه‌ها یا سابقه درگیری مدیرا با اتحادیه‌های کارگری نباید همکاری کنه.

بافت عمال هیچ اهمیتی به ظاهرش نمیداد و با‌ این که میلیونر بود، لباسای رنگ و رو رفته اش زبانزد عام و خاص بود. چیزی که برای یافت اهمیت داشت، جزئیات و ویژگی‌های افرادی بود که مسئولیت تجارت‌هاش رو به عهده داشتن. بافت همیشه وقتی خریدهای تجاریشو انجام میداد، مطمئن میشد که افراد مناسبی اونا رو مدیریت می‌کنن. بافت عادت کرده بود که با مدیرای شرکت‌ها ملاقات کنه تا بتونه با اونا به خوبی آشنا بشه. مطمئن بشه که اونا مشتاق و قابل اعتمادن. بافت برای یه مدت روی یه شرکت بیمه در اوماها به نام National Indemnity متمرکز بود. اما وقتی تصمیم به خرید ‌این شرکت گرفت که با جک رینگوالت آشنا شد.

بافت بلافاصله تشخیص داده بود که او مدیر بزرگیه. کارها و تصمیمات بافت توی‌این زمان بسیار هوشمندانه بودن جوری که تا پایان سال 1966 وضعیت شرکت‌های بافت از هر زمان دیگه‌ای بهتر شده بود و عملکردش 36 درصد بیشتر از بازار بود.بافت مدیرای شرکت‌ها و شرکای سرمایه گذاریشو مثل خانواده خودش می‌دونست. بافت با پایان دهه 60 میلادی تصمیم گرفت تموم سهم شرکاش رو بخره تا به شراکت هاش پایان بده و وقت بیشتری رو با همسرش سوزی بگذرونه.
البته سوزی هم سرش شلوغ بود

سوزی سراغ خوانندگی رفته بود و توی مسائل اجتماعی دهه 60 آمریکا مثل تظاهرات حقوق مدنی و تظاهرات ضد جنگ شرکت می‌کرد. وارن بافت هم که تا اون زمان خودشو از سیاست دور نگه داشته بود، بالاخره وارد سیاست شد و در سال 1967 مسئول خزانه داری دفتری یوجین مک کارتی نامزد دموکرات ریاست جمهوری در‌ایالت نبراسکا شد. بافت ورودش به سیاست رو تا حد زیادی به خاطر مرگ پدرش که جمهوری خواه متعصبی می‌دونست، چون می‌تونست بدون ‌اینکه نگران ناامید شدن پدرش باشه، عقاید سیاسی خودش رو ابراز کنه.

وقتی که بافت در واشنگتن روزنامه تحویل میداد، رویای ‌اینو داشت که یه روز بتونه روزنامه خودشو داشته باشه. در سال 1969 وقتی درآمدای بافت به 16 میلیون دلار رسید کنترل روزنامه Omaha Sun رو در اختیار گرفت و رویاش رو به حقیقت تبدیل کرد. در سال 1972 این روزنامه توی یه مقاله به بررسی یه پناهگاه برای پسران بی خانمان به نام Boys Town در شهر اوماها پرداخت که به سال 1913 برمی‌گشت.

‌این پناهگاه محوطه خیلی بزرگی داشت و شامل مزرعه و استادیوم بود که توسط یه روحانی به نام ادوارد فلنگن اداره میشد. اونجا تنها 665 پسر رو به همراه 600 کارمند اسکان داده بود. مسئله به نظر مشکوک میومد، برای همین بافت به سردبیر روزنامه کمک کرد تا در ‌این مورد تحقیق کنه.

این شک بافت به یه کشف بزرگ ختم شد. پناهگاه Boys Town اهدایی‌ها، کمک‌های مالی و بودجه‌ها رو احتکار می‌کرد که ارزشی معادل 18 میلیون دلار در سال داشت.‌ این مقاله با عنوان  Boys Town ثروتمند ترین شهر آمریکا در روز 30 مارس 1972 به چاپ رسید که به خاطر ‌این مقاله روزنامه بافت برنده جایزه پولیتزر با عنوان روزنامه نگاری برجسته منطقه‌ای شد. این قضیه به سرعت به سطح ملی رسید و باعث شد اصلاحاتی در روش مدیریت سازمان‌های غیرانتفاعی به وجود بیاد. بافت بعد از ‌این موفقیت سراغ روزنامه واشینگتن پست رفت. او در تابستان سال 1973 صاحب بیش از 5 درصد سهام واشینگتن پست شد و تلاش می‌کرد رابطه نزدیکی با کی گراهام ناشر‌ این روزنامه داشته باشه. بافت تونست یه سال بعد به هیئت مدیره‌ این روزنامه بپیونده.
رابطه بین وارن بافت و خانم کی گراهام ناشر واشینگتن پست روز به روز صمیمی‌تر میشد

از اون طرف همسر بافت به خاطر ‌این اتفاق روز به روز سردتر میشد و در نهایت با مربی تنیس خودش وارد یه رابطه عاشقانه شد. در سال 1977 سوزی به سانفرانسیسکو نقل مکان میکنه، اما به خاطر ‌اینکه عاشق وارن بود، زنی به اسم استرید رو استخدام کرد تا از وارن در نبود اون مراقبت کنه. بافت از رفتن سوزی شوکه شد، اما در نهایت متوجه شد که سوزی نیاز داره تا برای خودش زندگی کنه. وارن بافت از خیلی از جهات هیچ وقت بزرگ نشد. او با‌ این که نزدیک 50 سال سن داشت، اما بازم نامرتب بود و عاشق چیزبرگر و بستنی. بافت همیشه به کارش متعهدتر بود تا خانوادش.

در سال 2001 دوست و همدم بافت یعنی کی گراهام درگذشت. رابطه 30 ساله ‌این دو نفر به شدت صمیمی ‌بود و مرگش ضربه تکون دهنده‌ای برای بافت بود. اتفاق بد بعدی در سال 2003 رخ داد. وقتی سوزی متوجه شد که سرطان دهان بدخیم داره. بافت و سوزی با هم زندگی نمی‌کردن، اما رابطه شون هنوز صمیمی‌بود. سوزی در سال 2004 درگذشت. بافت بعد از‌این اتفاق چندین روز از تختش بیرون نیومد، چون نمی‌تونست با کسی صحبت کنه.

بافت بعد بیرون اومدن از این شرایط، رابطهبهتری با احساساتش‌ ایجاد کرد و می‌خواست بیشتر با فرزندانش باشه. حالا بافت اعتقاد داشت که راز زندگی رو فهمیده.

اون راز ‌این بود: توسط بیشترین افراد ممکن دوست داشته شوید و در میان افرادی باشید که می‌خواهید شما را دوست داشته باشند. بافت تصمیم گرفت که 85 درصد برکشایر هاثاوی رو به ارزش 36 میلیون دلار به سازمان خیریه بیل و ملیندا گیتس بده و 6 میلیون دلار دیگه رو بین سازمان خیریه سوزی و سازمانای دیگه‌ای که برای فرزندانش‌ ایجاد کرده بود، تقسیم کنه.

 

 

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب مرا به تفکر وادار نکن
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 9 دقیقه

خلاصه کتاب مرا به تفکر وادار نکن

 نوشته: استیو کراگ
وقتی وارد یه فروشگاه بزرگ و تصور کن نقشه ای وجود نداره و مجبوری بدون هدف مشخصی، زمان و انرژیتو تلف کنی و بگردی. مثلاً می‌خوای به بخش لوازم ورزشی بری، اما تابلویی نمی‌بینی یا اصلاً میخوای بیرون بری، ولی بازم خبری از تابلوی خروج نیست.دنیای آنلاین هم همینطوریه! وقتی وارد یه وبسایتی میشی که طراحیش خوبه، می‌تونی هر چی نیاز داری رو تو چند ثانیه پیدا کنی. تو یه سایت نامرتب و درهم برهم، احساس سردرگمی میکنی و سریع خار

اکثر مردم به نحوه کار کردن چیزها اهمیت نمیدن

تصور کن از یه آدم تو خیابون بخوای در مورد نحوه کار یه مرورگر مثل کروم یا موتور جستجوی مثل گوگل توضیح بده. هرچند شب و روز ممکنه از این مرورگرها استفاده کنه، اما نمیتونه اطلاعات خاصی ازش بهتون بده و بگه یه مرورگر واقعا چیه.

به عنوان یه مثال دیگه، وقتی یه دستگاه جدید میخری، معمولاً به جای خوندن دستورالعمل های استفاده از دستگاه، فقط با دستگاه کار می کنی و وقتی بالاخره تونستی طرز کارش رو بفهمی، دیگه همیشه به همون روش خودت متعهد میمونی.

اگه دقت کرده باشی، خیلی وقتا فردی رو دیدیم که به جای استفاده از نوار URL مرورگر برای ورود مستقیم به یه سایت، آدرس URL کامل اون وبسایت رو جستجو میکنه! این یه مثال خوبه که بهمون یه فرایند تصمیم گیری رایج رو نشون میده، فرایندی که بهش میگیم تصمیم گیری «رضایت بخش».

اگه ازت بپرسن آدما چجوری مسائل رو حل میکنن، احتمالا میگی: اول اطلاعات لازم رو جستجو میکنن، بعد راه حل ها رو شناسایی میکنن، بعد راه حل‌ها رو با هم مقایسه میکنن و در نهایت، بهترین راه حل رو انتخاب میکنن. اما واقعیت اینه که، تصمیم گیری بر اساس استراتژی «رضایت بخشی» رویکرد خیلی ساده تریه.

برای مثال، یه مطالعه نشون داد که آتش نشانا، به عنوان افرادی که در شرایط پرفشار و پرخطر فعالیت میکنن، خیلی ساده خطاها رو بررسی و از اولین راه حل موجود استفاده میکنن.

اما کاربر اینترنتی فقط باید روی دکمه «بازگشت» تو مرورگر کلیک کنه و نیازی نداره مشکلی رو حل کنه! همه ما در زمان گشت و گذار تو اینترنت خیلی سریع تصمیم میگیریم. به عبارت دیگه، رفتار پیش فرض ما تو اینترنت اینه که روی اولین چیزی که توجه ما رو جلب میکنه کلیه میکنیم و وقتی به اون چیزی که میخوایم میرسیم، احساس باهوش بودن، راحتی و اعتماد به نفس میکنیم.
وبسایت‌تو رو برای انتقال بهتر و راحت تر اطلاعات به کاربران طراحی کن

تصور کن وارد یه سایت شدی و تو صفحه اصلیش این متن رو می‌بینی:

«به سایت فلان خوش اومدین. ما محصولات نوآورانه و راه حل های قابل سفارشی سازی رو به مشتریان در سطح جهانی ارائه می کنیم.» همه ما با این نوع اصطلاحات تبلیغاتی شرکتا آشناییم، اما هرگز  نمی‌خونیمشون! چون معمولاً میخوایم سریع کارمون رو انجام بدیم و به جای خودن یه متن طولانی، یه نگاه سرسری می‌کنیم.

اگه وبسایتی رو طراحی میکنی و میخوای پیام خاصی رو منتقل کنی، مطمئن شو که از عناصر زیر استفاده میکنی:

    پاراگراف های کوتاه
    تیترها و
    کلمات کلیدی هایلایت شده

این سه مورد رو با استفاده از سلسله مراتب بصری سازماندهی کن، اینطوری کاربرا میتونن تصمیم بگیرن که روی کدام قسمت های سایت تمرکز کنن. این مسئله خیلی مهمه، چون مطالعات نشون میدن که ما آدما خیلی سریع تصمیم میگیریم که به کجا نگاه کنیم و قسمت هایی نامربوطی مانند تبلیغات رو نادیده بگیریم.

به یه روزنامه فکر کن. در صفحه اول، تیترها، متن و تصاویر با دقت فرم بندی شدن، به طوری که خواننده میتونه فوراً مهم ترین چیز رو پیدا کنه. تو باید به همین شکل به وبسایتت فکر کنی. اونچه مهمه رو مشخص کن تا خواننده بتونه اون اطلاعات مهم رو به سرعت پیدا کنه و روش کلیک کنه.

همچنین مطمئن شو که کاربر خیلی راحت و ساده میتونه تو سایت بچرخه. اما سعی کن سایت رو طوری طراحی کنی که کاربر اطلاعات مهم رو با دو یا سه کلیک پیدا کنه، چون اگه اینطوری نباشه، کاربر اذیت میشیه.

ما تو بیشتر موارد تصور می کنیم که ساختن یه وبسایت مثل طراحی یه بروشور محصول برای خریداره. اما تو واقعیت، طراحی سایت بیشتر شبیه ساختن یه بیلبورد خیابونیه که باید خودروهاییه که با سرعت 100 کیلومتر در ساعت در حال حرکت می کنن رو به خودش جذب کنه.
گشت و گذار تو سایت باید ساده و راحت باشه

بازدید از یه وبسایت جدید تا حدودی مثل قدم زدن تو یه سوپرمارکتیه که قبلاً ندیدیم. فرق سایت با سوپرمارکت اینکه اگه چیزی که میخوای رو پیدا نکردی یا متوجه نشدی کجا باید پیداش کنی، تنها گزینه یه کلیک روی دکمه بازگشته.

برای افزایش راحتی گشت و گذار کاربرا تو سایت، داشتن یه نوار «منوی کامل» تو قسمت بالایی صفحه، کمک میکنه تا کاربر بدونه توی سایت دقیقا با چه چیزهایی سر و کار داره. علاوه بر این، هر صفحه از سایت باید شامل چهار عنصر زیر باشه:

اول، نوار جستجو. با یه نوار جستجو، بازدید کننده میتونه بلافاصله اونچه که به دنبالشه رو جستجو کنه.

دوم، مشخص کردن اینکه کاربر الان تو کدوم صفحس. مثلا اینطوری که رنگ منو تغییر کنه یا مسیری که کاربر اومده رو بهش نمایش بدیم.

سوم، استفاده از لوگوی شرکت تو صفحه اصلیه. لوگو باید تو هر صفحه ای وجود داشته باشه تا در صورت نیاز، کاربرا بتونن با کلیک روش، به صفحه اصلی سایت برگردن.

چهارم، اطلاعات و راهنمای سایته. تو این بخش تمام اطلاعات دقیق در مورد نحوه استفاده از سایت مانند نحوه ورود به حساب کاربری، بخش پرسش و پاسخ، نقشه سایت و غیره باید قرار بگیره.

اگه این چهار عنصر به درستی اجرا بشن، یه بازدیدکننده تو سایت شما احساس راحتی میکنه.
خلاقیت تو طراحی سایت خوبه اما استانداردها رو زیر پا نذار!

کاربرا انتظارات خاصی در مورد مکان قرارگیری و نحوه کار کردن با چیزها دارن، به این معنی که اگر چیزی متفاوت ارائه بشه، احتمالاً اذیتشون میکنه. تصور کنین اگه مجله مورد علاقه شما تصمیم بگیره شماره صفحات رو چاپ نکنه، این کار باعث سردرگمی شما میشه. به همین صورت هم ما به استانداردهای موجود تو وب هم عادت کردیم. به عنوان مثال،

هنگامی که کلمات به صورت افقی در بالای صفحه قرار میگیرن، فرض میکنیم که این قسمت منوی سایت رو نشون میده، چون هممون از قبل میدونیم که منو کجاس و چه شکلیه.

طراحان وب اغلب سعی میکنن استانداردها رو کنار بزارن و نوآورای کنن. اما استانداردها نشان دهنده بهترین و مؤثرترین شیوه ها برای ارتباط کاربر با سایته. تب ها مثال خوبی هستن، چون کاربران از قبل با مفهوم تب ها آشنایی دارن و می دونن که تب ها قابل باز و بسته شدن هستن.

البته، همیشه جایی برای نوآوری وجود داره ولی باید مطمئن بشی که هر چیزی که ایجاد میکنی، قابل استفاده باشه. در نهایت، اولویت مهم تجربه کاربریه.
صفحه اصلی وبسایتت باید کاربر رو جذب کنه

وقتی روی لینک سایتی از توییتر یا فیس بوک کلیک میکنی، وارد یه صفحه از وبسایت میشی. اما وقتی میخوای بفهمی به کجا رسیدی و تصمیم بگیری که آیا باید به محتوای سایت اعتماد کنی یا نه، معمولاً به صفحه اصلی سایت سر میزنی.

از اونجایی که صفحه اصلی خیلی مهمه، باید به بهترین شکل ممکن طراحی بشه. حین طراحی صفحه اصلی، اولین اولویت شما باید این باشه که کاربر با یه نگه سرسری جذبش بشه. این مهمه! چون باعث میشه بازدید کننده زمان بیشتری رو تو سایت بمونه. اگه یه بازدیدکننده از ابتدا احساس سردرگمی کنه، سریع از سایت بیرون میره.

برای جلوگیری از این موضوع چه کاری میتونی انجام بدی؟ موثرترین راه برای برقراری ارتباط با کاربران در صفحه اصلی، گنجاندن یه شعار یا جمله کوتاهه در کنار لوگو هست.

این جمله کوتاه هدف کل سایت رو بیان میکنه. یه شعار خوب ارزش سایتتو بالا میبره. مثلاً همه ما شعار معروف «متفاوت فکر کن» اپل رو کنار لوگوش دیدیم.
برای ارزیابی وبسایتت، آزمون و خطا کن

وبسایتت باید به راحتی قابل درک و استفاده باشه. اما از کجا مطمئن بشیم که وبسایتمون واقعا راحته و کاربر میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه؟ ممکنه فکر کنی، بهتره از دوستام بپرسم! متأسفانه، شما نمیتونی تنها به قضاوت دوستای خودت تکیه کنی. چون دوستات نظرات شخصی خودشون رو ارائه میدن. اگه از یه طراح بپرسی، بهتون میگن که صفحات زیبا با فضای سفید زیاد و طرح های جذاب، تجربه بصری دلپذیری رو به کاربران ارائه میده.

هر کدوم از ما یه سری چیزها رو دوست داریم تو یه سایت ببینیم. مثلا بعضیامون دوست داریم تصاویر رنگارنگ تو سایت ببینیم. بعضیامون یه طراحی خیلی ساده و مینیمال رو ترجیح میدیم. نکته جالب اینکه هممون فکر می‌کنیم که این مدل طراحی که خودمون دوست داریم درسته. اما در واقعیت، هیچ پاسخ «درست» یا «نادرستی» در طراحی سایت وجود نداره و به همین دلیله که پرسیدن نظرات چند نفر هرچند میتونه ارزشمند باشه، اما خیلی کاربردی نیست و باید داده‌های بیشتری داشته باشیم.

بنابراین، باید همه چیزو تست کنیم. تماشای تعداد زیادی از کاربرا که سعی میکنن تو وبسایتت حرکت کنن، بهترین راه برای ارزیابی وبسایته. تست کردن کاره ارزشمندیه، چون چیزای «درست» و «نادرست» رو حذف میکنه و توجه شما رو به اونچه که واقعا اهمیت داره، جلب میکنه. پس با توجه به رفتار کاربرا، تغییراتی رو توی سایتت بده و ببین آیا تغییراتت مثبت بوده یا تاثیر منفی داشته و باعث شده کاربرا کمتر تو سایتت بمونن.
حرکت کاربران در سایتت رو ردیابی کن

وب‌سایتت باید برای هر کسی بدون پیش زمینه خاصی قابل درک باشه. هنگامی که گروهی رو برای تست کردن وبسایت انتخاب کردی، ازشون بخواه تو در سایتت حرکت کنن. یکی از اهداف این تست‌ها، باید سنجش میزان راحتی کاربر در حرکت کردن توی سایت باشه. با صفحه اصلی شروع کن.

از گروه بخواه تو صفحه اول حرکت کنن و در مورد اونچه که تجربه میکنن نظر بدن. اینطوری میفهمی که آیا گروه ایده اصلی سایت رو فهمیده یا نه.

سوالاتی مانند «به چی فکر میکنین؟» یا «به چی نگاه میکنین؟» رو بپرس. اما مطمئن شو که بر رفتار گروه تأثیر نمیذاری. از گروه آزمایشی بخواه تا همه ویژگی های سایت رو امتحان کنن. اگه گروه تو کاری شکست خورد، تلاش اونا رو برای حل مشکل تماشا کن و سپس اجازه بده به کلیک کردن ادامه بدن تا زمانی که خیلی ناامید بشن.

نکته مهم اینه که بهتره مدیران، اعضای تیم و سایر ذینفعان رو وادار کنی تا روند آزمایش رو با تو تماشا کنن. اغلب افراد با این فرض که سایت به اندازه کافی خوبه، به هدف آزمایش توجهی نمیکنن. اما اینکه ببینیم فردی در استفاده از سایت ما مشکل پیدا کرده و موفق نبوده، یه تجربه متفاوت و خیلی ارزشمنده. این کار مدیران رو وادار میکنه تا کاربردی بودن سایت رو جدی بگیرن. به احتمال زیاد، پس از حل مشکل، کلمه بعدی که از دهان یه مدیر خارج میشه اینه: «چرا زودتر این کار رو نکردیم؟»
در تست کردن نیازی به کارای وقت گیر نیست

بسیاری از تیم های توسعه وب از تست کردن فراری هستن، چون تصور میکنن که تست کردن به صرف زمان، هزینه و تخصص زیادی نیاز داره. اما اینطور نیست! تنها چیزی که اهمیت داره اینه که بعد از تست بتونی تو تصمیم گیریت آگاهانه عمل کنی و بفهمی که کاربران ممکنه تو کجای سایتت مشکل داشته باشن.

برای این منظور، فقط باید سه کاربر عادی رو تست کنی و از همه افرادی که فرآیند تست رو می‌بینن، بخوایی سه مشکل اصلی که این کاربران رو ناامید یا سردرگم میکنن رو حل کنن. بدون شک با مشکلات زیادی مواجه میشی. بنابراین، باید مسائل رو اولویت بندی کنی و فقط روی چیزهایی تمرکز کنین که نیاز به اصلاح دارن.

یکی دیگه از مزایای گروه آزمایشی اینه که میتونی فرآیند برطرف کردن مشکلات رو زودتر شروع کنی. هرچه زودتر مشکلات رو پیدا کنی، اعمال تغییرات هم آسون تر میشه. فقط در نظر بگیر که طراحی یه وبسایت جدید چقدر آسون تر از تغییر طراحی سایتیه که قبلاً ساخته شده.

همچنین میتونی قبل از اینکه یه وبسایت بسازی، از سایتای رقبا الهام بگیری. به این ترتیب، میتونی روند طراحی سایتت رو بهبود بدی. در نهایت، با انجام تست در مراحل اولیه، میتونی تصمیمات بهتری در طول فرآیند توسعه وبسایت بگیری که این کار باعث صرفه جویی در زمان میشه، چون لازم نیس همه چیز رو دوباره انجام بدی. تنها چیزی که طول میکشه، چند ساعت زمان و کمی پول نقده!
به نسخه موبایل سایتت توجه کن

دوران قبل از به بازار اومدن گوشی‌های هوشمند رو یادته؟ تقریبا گوشی ها هیچ کارایی برای گشتن تو اینترنت نداشتن. تا زمانی که اپل یه صفحه نمایش لمسی با ویژگی های کشیدن و فشار دادن رو معرفی کرد و وب گردی با تلفن همراه بسیار محبوب شد. حالا به جایی رسیدیم که  مردم خیلی سریع تر شدن و میخوان همه چیز رو به راحت ترین شکل ممکن به دست بیارن و به محض اینکه با مشکلی در سایت مواجه میشن، به احتمال زیاد سایت رو ترک میکنن.

بنابراین مطمئن شو که سایتت تو نسخه موبایل با سرعت بالایی بارگیری میشه. علاوه بر این، طراحی سایت شما باید طوری باشه که بتونه تو صفحه نمایش کوچک گوشی جا بشه و همه اطلاعت رو به کاربرا نشون بده. اصطلاحا وب سایت شما باید ریسپانسیو یا واکنش گرا باشه. برای این مسئله هم اولویت بندی کن، چون در هر صورت اطلاعات کمتری رو میشه تو گوشی نمایش داد. پس عناصر مهم و ضروری سایت تو نسخه دسکتاپ رو وارد موبایل کن و بقیه موارد غیر ضروری رو حذف کن.

 

 

2 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب سرزمین موعود
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 24 دقیقه

خلاصه کتاب سرزمین موعود

نوشته: باراک اوباما
سالِ دوهزاره. توی لس‌آنجلس، مجمعِ ملیِ دموکراتیک قراره شروع به کار کنه، و باراک اوباما هفته‌ی مزخرفی داشته. همین تازگیا بدترین شکستِ عمرِ کوتاهِ سیاسی‌ش رو تجربه کرده و با اختلافِ سی درصد، از رقیبش توی مجلسِ نمایندگان شکست خورده. از همه بدتر اینکه وقتی واردِ لس‌آنجلس میشه، آژانسِ کرایه‌ی ماشین، کارتِ اعتباریشو قبول نمیکنه. و وقتی بالاخره خودشو به مجمع میرسونه، به مدارکش مشکوک میشن و حتی نمیتونه پاشو داخلِ مجمع بذاره. تیرِ خلاص وقتی بهش میخوره که توی یک مهمونیِ آخرِ شب راهش نمیدن. اینجاست که اوباما از خیرِ لس‌آنجلس میگذره و برمیگرده سمتِ فرودگاه.

داستانِ اوباما میتونست همینجا تموم بشه. اون زمونا، اوباما صرفاً یه سناتورِ ساده از ایالتِ ایلینوی (Illinois) بود. اما غیر از کارتهای اعتباریِ پر از بدهی و اعتبارِ نه‌چندان کافی برای حضور توی مهمونی‌های لس‌آنجلس، چیزای دیگه ای هم داشت: رؤیای اینو داشت که آمریکاییها رو از هر حزب و مسلک و نژاد و قشر و طبقه ای که هستند با هم متحد کنه. سالِ 2000 کم مونده بود از این رؤیاش دست بکشه. اما نکشید.

 و چهار سالِ بعد، توی مجمعِ بعدیِ دموکراتها، سخنرانِ اصلیِ مجلس بود. چهار سالِ بعد، اولین مردِ سیاهپوستی بود که حاضر شده بود از حزبِ دموکرات نامزدِ ریاست‌جمهوری بشه.

شاید  فکر کنید که بقیه‌ش دیگه تکرارِ مکرراته. اما زندگیِ واقعیِ اوباما خیلی پرفراز‌ونشیب‌تر از اون چیزیه که اکثرِ مردم تصور میکنن.

پسربچه‌ی معمولیِ دیروز که موادِ مخدر مصرف میکرد و نمره‌های متوسط میگرفت، حالا به عنوانِ اولین رئیس جمهورِ سیاهپوستِ آمریکا انتخاب شده بود و جاش توی کاخِ سفید بود و دستور به شبیخونی داده بود که منجر به مرگِ اسامه بن لادن شده بود.

 این کتاب، که ما اینجا براتون خلاصه‌ش کردیم، برای اولین بار سرکی میکشه به خصوصی‌ترین افکار و رویدادهای زندگیِ باراک اوباما، از همون کودکی تا سالِ 2011.

توی این خلاصه‌کتاب به این سؤالات هم پاسخ میدیم:

وقتی که اوباما اطلاعاتش درباره ی فوکو و مارکس رو به رخ میکشید، دقیقاً سعی داشت چجور زنایی رو جذبِ خودش کنه؟

اوباما توی کاخِ سفید، روزی چندتا سیگار میکشید؟ و چی باعث شد که ترکش کنه؟ و؛

میچ مک‌کانل (Mitch McConnell) توی صحنِ سِنا چه حرفِ تندی به جو بایدن گفته بود که بایدن هیچ وقت فراموشش نمیکرد؟
باراک حسین اوباما بچه ی بدی نبود

سالِ 1961 به دنیا اومد و با مادرش و پدربزرگ و مادربزرگش توی شهرِ هونولولو، مرکزِ ایالتِ هاوایی، زندگی میکرد. اما نه مادرش و نه پدربزرگ و مادربزرگش، هیچکدوم فکرشم نمیکردند که یه روزی حتی شغلِ اداری پیدا کنه، چه برسه به اینکه بخواد رئیس جمهور بشه. باراک یه دانش‌آموزِ متوسط بود و بسکتبالش هم بد نبود. تنها چیزی که واقعاً بهش علاقه نشون میداد پارتی و مهمونی رفتن بود.

اما از یه مقطعی توی دبیرستان شروع کرد به پرسیدنِ‌ سؤالایی که پدربزرگ و مادربزرگش نمیتونستن از عهده‌ی جواباش بربیان. مثلاً: چرا اکثرِ بسکتبالیست‌های حرفه‌ای سیاهپوستن؟ اما هیچ کدوم از مربیاشون سیاهپوست نیستن؟ چرا کسایی که به نظرِ مادرش آدمای خوب و محترمی‌ان، این همه به لحاظِ مالی مشکل دارن؟ برای گرفتنِ جوابِ این سؤالا، رفت سراغِ کتابها.

همین عادتِ سیری‌ناپذیرش به مطالعه باعث شد تا وقتی که سالِ 1979 واردِ کالجِ اُکسیدنتال (Occidental) در لس‌آنجلس شد، یه حسِ احترام نسبت به سیاست پیدا کنه. توی کالج کماکان به مطالعاتش ادامه داد اما  هدفش بیشتر تحتِ تأثیر قرار دادنِ دخترا بود.

درباره ی میشل فوکو مطالعه میکرد تا با اون دخترِ زیبای سراپا مشکی‌پوش ارتباط برقرار کنه. درباره‌ی مارکس مطالعه میکرد تا اون دانشجوی دخترِ لاغر‌اندامِ جامعه‌شناسی رو که هم‌خوابگاهیِ خودش بود تحتِ تأثیر قرار بده.

 اگرچه با این کارا توفیقِ ‌زیادی توی جذبِ دخترا حاصل نکرد، اما درباره ی تئوریِ سیاست چیزایی یاد گرفت.

وقتی واردِ دانشگاهِ کلمبیا شد تمامِ فکر و ذکرش سیاستِ عملی بود. علاقه‌ی مفرطش به سیاست باعث شده بود آدمی نباشه که بشه باهاش خوش گذروند. اینو، معدود دوستایی که داشت هم بهش یادآوری کرده بودند. اما خودش تنهایی با ایده‌های خودش خوش بود. فقط به جایی نیاز داشت که اونها رو عملی کنه.
بعد از فارغ التحصیلی، یه شغل توی شیکاگو پیدا کرد

با یه گروه کار میکرد که سعی داشتن ثبات رو به مردمی که از تعطیلیِ کارخونه‌های فولاد ضرر دیده بودند، برگردونن. این کار بالاخره باعث شد سرش از توی کتابای تئوری بیرون بیاد و به صدای مردمِ واقعی گوش بده تا مشکلاتِ واقعی‌شونو بشنوه. ضمناً بهش کمک کرد تا هویتشو به عنوانِ یه مردِ سیاهپوستِ دورگه قبول کنه.

با این وجود، از تأثیرگذاریِ خودش هنوز راضی نبود. تغییرات خیلی کند انجام میشد. قدرتِ بیشتری میخواست، قدرتِ اختصاصِ بودجه و تدوینِ سیاستهایی که به این مردمِ آسیب‌دیده، واقعاً بتونه کمک کنه.

 تصمیم گرفت برای دانشکده‌ی حقوقِ دانشگاهِ هاروارد درخواست بده. و قبول هم شد. پاییزِ سالِ بعد، روانه‌ی بوستون شد تا مرحله‌ی جدیدی از زندگیِ خودشو شروع کنه.

اما از قرارِ معلوم، تجربه‌ی اوباما توی دانشکده‌ی حقوق هم شبیهِ تجربه‌ش توی کالج از آب دراومد. تمامِ وقتشو میذاشت روی مطالعه درباره‌ی اجتماع و تمدن.

منتها این بار، نتیجه‌ی بهتری گرفت: به عنوانِ سرپرستِ نشریه‌ی قانونِ دانشگاهِ هاروارد انتخاب شد؛ اولین کتابشو تونست منتشر کنه، و پیشنهادهای شغلیِ پردرآمد و سطح بالا به سمتش سرازیر شد.

این پیشنهادها رضایت‌بخش بودند، اما دستِ تقدیر، اوباما رو به مسیرِ دیگه ای سوق داد.
اولین نقطه‌ی عطفِ واقعیِ زندگیِ اوباما سالِ 200 بود

به نظر میومد که زندگیش روی رواله:‌ با‌ یه وکیلِ تیزهوش و خوش‌سیما، اهلِ شیکاگو، به نامِ میشل، ازدواج کرد و صاحبِ یه دخترِ زیبا به اسمِ مالیا (Malia) شدند.

 دوتا شغل توی شیکاگو داشت:‌ یکی حرفه‌ی وکالت و یکی هم تدریسِ وکالت. تازه، برای مجلسِ سنا هم نامزد شد و رأی آورد، اونم دوبار.

اما این چیزا قانعش نمیکرد. علیرغمِ اینکه میشل بارها بهش گفته بود که به حضورش بیشتر نیاز داره، اما اوباما تصمیم گرفته بود این بار شانسش رو توی مجلسِ نمایندگان امتحان کنه. این کار جسارتِ زیادی میخواست؛ چون رقیبش یه نماینده‌ی محبوب بود که از چهار دوره پیش توی مجلسِ نمایندگان جا خوش کرده بود.

 اوضاع بر وفقِ مراد پیش نرفت و با اختلافِ 30 درصدی، از این رقیبِ کله‌گنده‌ش باخت.

وقتی با دقت به انتخابهاش نگاه کرد، متوجه شد به این مسیری که توش افتاده علاقه ای نداره: توی رقابتی که معلوم بود نمیتونه پیروز بشه، با کله‌شقی شرکت کرده بود و از اون بدتر اینکه خونواده‌شو به امونِ خدا رها کرده بود.

با همه‌ی اینا، نتونست خودشو مجاب کنه که از سیاست به طورِ کامل کنار بکشه. اتحادِ مردمِ آمریکا با هر سلیقه‌ی سیاسی و از هر طبقه‌ی اجتماعی و اقتصادی و از هر نژادی، هنوزم آرزوی شب و روزش بود. مشکل اینجا بود که این نوع سیاست در قد و قواره‌ی رقابتهای محلی نبود.

 حداقل جایگاهی که میشد این رؤیا رو توش محقق کرد چیزی در حدِ مجلسِ سنا بود. برای همین، عزمش رو جزم کرد تا یه بارِ دیگه هم تلاش کنه. اگه این بار هم شکست میخورد، کلاً برای همیشه دست از سیاست میکشید. میشل با بی‌میلی براش آرزوی موفقیت کرد.
این بار، اوباما به یک اسلحه‌ی سری دست پیدا کرده بود به نامِ دیوید اکسلراد (David Axelrod)، روزنامه‌نگار و مشاورِ سیاسی و رسانه‌ای

مشورت با اکسلراد خیلی زود نتیجه داد: قبل از اینکه اوباما حتی اعلامِ کاندیداتوری بکنه، سخنرانیش در مخالفت با جنگِ عراق، توی وبسایتها و شبکه‌های اجتماعی دست به دست شد. اون موقع، زیاد سری توی فضای مجازی نداشت. اما به لطفِ ستادِ انتخاباتیش، واردِ دنیای آنلاین شد.

حرکتِ رو به جلو شروع شده بود. کمکهای مالی و داوطلبانه به سمتشون سرازیر شد. اوباما و ستادش متوجه شدند که یه برگِ برنده دستشونه: سخنرانیهای اوباما از مشکلاتِ واقعیِ مردم میگفت و کاندیداتوریش نورِ امید رو که توی دلِ مردم خاموش شده بود، دوباره زنده میکرد.

سالِ 2004، قبل از انتخابات، یک فرصتِ تکرارنشدنی نصیبش شد. به مجمعِ ملیِ دموکراتیک دعوتش کردند تا نطقِ اصلی رو ایراد کنه.

در حالی که توی هتلش در شهرِ اسپرینگ‌فیلدِ (Springfield) ایالتِ ایلینوی لم داده بود، شروع کرد به نوشتنِ متنِ سخنرانی روی دفترچه یادداشتِ‌ زردرنگِ مخصوصِ وکلا. سعی کرد سیاستهایی که از دورانِ کالج تا به امروز دنبالشون رفته بود رو خلاصه کنه و درسهایی که از والدین و پدربزرگ و مادربزرگش یاد گرفته بود رو هم چاشنیِ کار کنه.

تصمیم گرفت عنوانِ سخنرانیش رو چیزی بذاره که زمانی که شیکاگو بود، از یک کشیش شنیده بود: «شهامتِ امید».

لحظه، لحظه‌ی سرنوشت‌سازی بود. آخرین باری بود که میتونست به صورتِ ناشناس واردِ یه اتاق بشه. چند هفته بعد با کسبِ اکثریتِ آراء، پیروزِ انتخاباتِ سنا شد.
بعد از سخنرانیش توی مجمع، خیلی زود هجمه‌های تبلیغاتی براش مشکل‌ساز شد و زندگیِ عادی و روزمره‌ رو براش مشکل کرد

یه روز بعد از یه بازدیدِ پرحاشیه از باغ‌وحشِ پارکِ لینکلن (Lincoln Park) دخترش مالیا بهش پیشنهاد داد که یه اسمِ مستعار مثلِ جانی مک‌جان (Johnny McJohn) برای خودش انتخاب کنه تا ناشناس بمونه.

 میشل با حاضرجوابی گفت: اگه بابات بخواد واقعاً ناشناس بمونه تنها راهش اینه گوشاشو عمل کنه و بده عقب!

درست از روزی که توی مجمعِ ملیِ دموکراتِ پشتِ تریبون رفت، همه بهش میگفتند که یه روزی رئیس جمهور میشه. البته باورِ قلبیِ خودش این نبود.

 اما رفته رفته فهمید که کاندیدا شدن برای ریاست جمهوری اونقدرا هم غیرممکن نیست. رسانه‌ها دست از سرش برنمی‌داشتند، با اینکه بارها این پیشنهادو رد کرده بود.

 وقتی هری رید (Harry Reid)، سناتورِ ایالتِ نوادا بهش گفت باید روی این پیشنهاد فکر کنه، موضعِ سرسختانه‌ش نرم شد. اما اتفاقی که در نهایت نظرشو تغییر داد ملاقاتش با سناتور تد کندی (Ted Kennedy) بود.

 تِد کِنِدی، که چهره‌ش یادآورِ دو برادرِ معروفش یعنی جان اف کندی و رابرت کندی بود،  توی چشمهای اوباما نگاه کرد و بهش گفت: «لحظه‌هایی مثلِ این دیگه تکرار نمیشن. شاید فکر کنی آمادگی‌شو نداری. اما تو نیستی که زمانو انتخاب میکنی، زمان تو رو انتخاب میکنه.»

بالاخره، اوباما اعلام کرد که فوریه‌ی 2007 برای انتخاباتِ ریاست جمهوری نامزد میشه، بعد یکراست رفت ایالتِ آیووا (Iowa) تا هزینه‌ی شرکت توی انجمنهای حزبیِ این ایالت رو که نقشِ خیلی مهمی توی انتخاباتِ مقدماتی داشتند پرداخت کنه. هزاران نفر از مردم اومده بودند تا ببیننش. یکی از سیاست‌مدارای کهنه‌کارِ ایالتِ آیوا گفته بود: «این اصلاً عادی نیست.»
اما اوباما گزینه‌ی مطمئنی نبود

یه کاندیدای جوان و بی‌تجربه بود و از همه بدتر اینکه استادِ دانشگاه بود. به جای اینکه مخلصِ کلامو بگه، سعی میکرد به سؤالاتِ خبرنگارا «جوابهای مفصل» بده، در حالی که بقیه ی کاندیداها که باتجربه‌تر بودند سعی میکردند از مصاحبه‌هاشون به عنوانِ تریبونی برای انتقالِ پیامهای خودشون استفاده کنن.

کمپینِ اوباما دو مزیتِ خیلی برجسته داشت. اول اینکه یه تیمِ کارکشته به سرپرستیِ دیوید اکسلراد اونو اداره میکردند. و دوم اینکه پول داشت.

هرقدر کمپین گسترده تر میشد، ماهیتِ حامی‌های مالیش تغییر میکرد و خیّرینِ بزرگ جای خودشون رو به حامی‌های کوچیک و مردمی میدادند. به علاوه، لشکری از داوطلبای جوون و مشتاق هم پشتشون بودند که گروه گروه برای کمک به کمپین اعلامِ آمادگی میکردند.

همزمان با اوباما کاندیداهای دیگه ای هم فعالیت میکردند، از جمله هیلاری کلینتون که خیلیا حدس میزدند نماینده‌ی نهاییِ دموکراتها باشه.

بعد از جروبحثِ پرسروصدای اوباما و کلینتون روی باندِ فرودگاهِ شهرِ دِ موین (Des Moines)، خصومت‌ها بینِ کمپین‌های این دو تا کاندیدا  به اوجِ خودش رسید.

اما تاکتیکهای زیرپوستیِ کمپینِ کلینتون و اون مشاجره ی پرسروصدا تأثیرِ چندانی نداشت. اوباما با رأی قاطع و اختلافِ هشت درصد، توی ایالتِ آیووا پیروز شد. رقابت آغاز شده بود.
طعمِ خوشِ پیروزی توی آیوا دوومی نداشت

اوباما توی رقابتِ انتخاباتیِ بعدی ایالتِ نیوهمپشایر (New Hampshire) رو واگذار کرد. اما این بار به این باخت به دید یکی از مهمترین لحظاتِ رقابتش نگاه میکرد. حالا فهمیده بودند که کار اونقدرها هم که به نظر میرسه آسون نیست. تیمِ اوباما دوباره واردِ صحنه شد.

موانع یکی دوتا نبود. از یکی از دوستای قدیمی‌ِ اوباما که کشیشی بود به اسمِ جرمیا رایت (Jeremiah Wright)، یک فایلِ صوتی بیرون اومد که توی اون، خطاب به حضارِ کلیسا اظهاراتِ نسنجیده ای درباره ی برتریِ سفیدپوستا و زیردستیِ سیاهپوستا به زبان آورده بود.

این اتفاق روی روابطِ اوباما با جامعه‌ی سیاهپوستای آمریکا تأثیرِ منفی گذاشت. یه عده‌شون به این نتیجه رسیدند که آمریکا برای روی کار اومدنِ یه رئیس جمهورِ سیاهپوست آمادگی نداره؛ بعضیاشونم عقیده داشتند که اوباما به اندازه ی کافی سیاه نیست که بخواد نماینده ی این جامعه باشه.

فقط جامعه‌ی سیاهپوستا نبودند که با اوباما مشکل داشتند. مطبوعاتِ جناحِ راست هم به یه مشت شایعاتِ احمقانه دامن می‌زدند و متهمش میکردند که فروشنده‌ی موادِ مخدره یا یه همجنس‌بازِ تن‌فروشه.

 هجمه‌های موذیانه‌تری هم بود که هم خودش و هم میشل رو نشونه رفته بود. از جمله، خبرگزاریِ فاکس نیوز توی یکی از بخشها گفته بود: میشل همسرِ سابقِ اوباماست.
اما با همه ی اینها، اوباما همچنان پیروزِ میدون بود

توی کارولینای جنوبی، با دیدنِ مشارکتِ بی‌سابقه‌ی سیاهپوستا روحیه گرفت. مردم از هر طیفی، توی کاروان‌های تبلیغاتیِ اوباما به هیجان میومدن.

 بعد از هر بار سخنرانیش توی جمع، هواداراش فریاد میزدن و اشک میریختن، دست به سر و صورتش میکشیدن و ازش میخواستن هواشونو داشته باشه.

 این تجمعات به اوباما و تیمش انرژی میداد. اما از طرفی هم، از اینکه میدید داره تبدیل به روزنه‌ی امیدِ میلیونها نفر از مردمش میشه احساسِ نگرانی میکرد. نکنه امیدشون رو ناامید کنه؟

و اینجا بود که دوباره کشیش رایت خبرساز شد. یه کلیپ بیرون اومد که تمامِ اظهاراتِ تحریک‌آمیزی که این شخص توی این سالها گفته بود رو کنارِ هم چیده بود، از جمله این حرف که «خدا آمریکا رو لعنت کنه».

 این فیلم بابِ دندونِ رأی‌دهنده‌های جمهوری‌خواه بود که از تصورِ اینکه یه سیاهپوست بخواد رئیس جمهورِ آمریکا بشه هم حالشون بد میشد. حتی خوش‌بین‌ترین اعضای کمپین هم اعتراف کردند که دیگه از این یکی نمیتونن جونِ سالم به در ببرن.

اوباما تصمیم گرفت دل به دریا بزنه. چند روز فقط روی یه سخنرانی درباره‌ی بحثِ نژاد کار کرد. میخواست به آمریکایی ها اعلام کنه که کشیش رایت فقط بخشی از داستانه، نه همه‌ی داستان.

مادربزرگِ سفیدپوستش هم، که گاهی اوقات از رد شدن از کنارِ سیاهپوستای توی خیابون میترسید فقط بخشی از داستان بود، نه همه‌ش. اوباما عزمش رو جزم کرده بود که به هر قیمتی که هست حرفاشو بزنه، چه سخنرانیش بگیره چه نگیره.
نیازی هم نبود نگران باشه، سخنرانیش گرفت

در عرضِ 24 ساعت، یه میلیون نفر تماشاش کردند، که در زمانِ خودش رکورد محسوب میشد.

موفق شده بود آبِ ریخته‌شده رو جمع کنه. با پیروزیهایی که توی دورِ بعدیِ انتخاباتِ مقدماتی نصیبش شد، مسلّم شد که اوباما نماینده‌ی دموکراتها هست.

وقتی اوباما میخواست برای خودش دستیار انتخاب کنه، جو بایدن اولین گزینه‌ش نبود. در ظاهر، این دو نفر، نقطه‌ی مقابلِ هم بودند. بایدن، که نوزده سال از اوباما بزرگتر بود، یه سناتورِ حرفه ای و باتجربه بود، درحالی که اوباما تازه‌کار و جوون بود.

خونگرمی و شوخ‌طبعیِ بایدن زمین تا آسمون با رفتارِ سرد و رسمیِ اوباما تفاوت داشت. با این حال، آدمِ باهوش و دلسوزی بود، شنونده‌ی خوبی بود و از همه مهمتر اینکه احساسات داشت. برای همین، برای اوباما تصمیم‌گیری زیاد سخت نبود.

وقتی جان مک‌کین (John McCain)، نماینده‌ی جمهوری‌خواه‌ها هم دستیارِ انتخاباتیشو معرفی کرد، اوباما توی نظرسنجیها دستِ برتر رو داشت.

 وقتی جو بایدن اسمِ دستیارِ مک‌کین رو شنید، پرسید: «سارا پالین (Sarah Palin) دیگه کیه؟». طولی نکشید که هم مردم و هم بایدن جوابِ این سؤالو گرفتند.

سارا پالین فرماندارِ ایالتِ آلاسکا بود، یه دخترِ کاملاً محافظه‌کار، اهلِ یه شهرِ کوچیک با شخصیتی خجالتی و روحیه‌ی کارگری. توی خیلی از مسائل، نمیدونست داره درباره ی چی حرف میزنه، اما برای رأی‌دهنده‌ها که از دیدنِ کسی مثلِ اون به هیجان می‌اومدند، این چیزا اهمیتی نداشت.

وقتی پای وفاداریِ حزبی و دسیسه‌های سیاسی مطرح بود، همه چیز رنگ میباخت.

جان مک‌کین مردِ خوبی بود. اوباما توی مجلسِ سنا شاهدِ شجاعت و جسارتش بود. اما حزبِ جمهوریخواه و احساساتِ پوپولیستیِ هواداراش، رفته رفته داشت اونو از تعادل خارج میکرد.

با این حال، مک‌کین و پالین بزرگترین مشکلِ اوباما نبودند. سیستمِ اقتصادِ جهانی داشت از هم میپاشید و هیچ معلوم هم نبود که کِی دوباره ترمیم بشه. اصلاً آیا ترمیم میشه یا نه.
اواخرِ سالِ 2007، وقتی بزرگترین بانکهایی که وامهای مسکنِ بی‌پشتوانه میدادن شروع کردند به اعلامِ ورشکستگی، همه چیز یهو از هم پاشید

مؤسسه‌های مالی میلیاردها دلار اعلامِ خسارت کردند، بازارهای مالی ریزش کردند، و بهارِ سالِ 2008 آمریکا واردِ دوره‌ی رکود شد.

کمپینِ مک‌کین از همون اول گیج و سردرگم بود. و وقتی مک‌کین با یک حرکتِ مذبوحانه، کمپینش رو به حالتِ تعلیق درآورد تا ظاهرا به بحرانِ مالی رسیدگی کنن، تقریباً برای همه روشن شد که اوباما برنده‌ی انتخاباته.

 یکی از هنرمندای آمریکایی به اسمِ شفرد فِیری (Shepherd Fairey) پوستری طراحی کرده بود با نامِ امید که توی این پوستر، صورتِ اوباما با رنگهای قرمز و سفید و آبی تصویر شده بود و پایینِ پوستر کلمه‌ی «امید» درج شده بود.

 این پوستر همه جا به چشم میخورد. والِری جارت (Valerie Jarrett)، دوستِ قدیمیِ اوباما بهش گفته بود: «تو یک پدیده‌ی جدیدی.»

روزِ انتخابات، اوباما به بازیِ بسکتبال مشغول شد، بعد خیابونهای خلوتِ شیکاگو رو به سمتِ هتلِ مرکزِ شهر پشتِ سر گذاشت، جایی که خودش و خونواده‌ش قرار بود نتایج رو از اونجا شاهد باشن. وقتی اعلامِ نتایج شروع شد، اوباما کنارِ مادرزنش به اسمِ ماریان رابینسون (Marian Robinson) نشست.

ماریان متعلق به همون نسلی بود که تصورِ رئیس جمهور شدنِ یک سیاهپوست براشون مثلِ پروازِ پنگوئن‌ها بود. وقتی دید ایالتها یکی یکی دارن آبی‌رنگ میشن، گفت: «مگه میشه همچین چیزی؟»
یه رئیس جمهور از لحظه ای که رأی میاره، سرش خیلی شلوغ میشه

اما زمستونِ 2008، فقط یه چیز برای اوباما واقعاً مهم بود: جلوگیری از فروپاشیِ اقتصاد. بازارِ سهام 40 درصد ریزش کرد. برای دو میلیون و سیصد خونه که اقساطِ وامِ مسکنشون پرداخت نشده بود، دستورِ توقیف صادر شده بود.

 میزانِ داراییِ خانواده‌ها پنج برابرِ دورانِ رکودِ بزرگ کاهش پیدا کرده بود. اینقدر اوضاع خراب بود که اوباما دوباره رفت سمتِ سیگار، روزی تا 10 نخ میکشید.

اولین چیزی که باید انجام میداد تصویبِ یه لایحه‌ی تشویقی بود که پول رو به اقتصاد تزریق کنه تا زمانی که دوباره بتونه به جریان بیفته.

توی این لایحه‌ی پیشنهادی، مزایای متعددی در نظر گرفته شده بود: بسته‌های معیشتیِ بیشتر، گسترشِ چترِ بیمه‌ی بیکاری، معافیتِ مالیاتیِ قشرِ متوسط، و کمکِ مالی به ایالتها برای جلوگیری از تعدیلِ معلما، آتش‌نشانها و بقیه‌ی کارکنان. اما احتمالِ رأی آوردنش توی کنگره پایین بود.

حقیقت این بود که کنگره اون زمونا عملکردِ چندان خوبی نداشت. از فراجناحی بودن فقط یاد و خاطره‌ش باقی مونده بود. حتی توی یک چنین شرایطی، اکثرِ سیاستمدارای مطرح، دودستی به صندلی‌های قدرتشون چسبیده بودن.

نسلِ جدیدی از سیاستمدارا روی کار اومده بودند که دنباله‌روِ امثالِ سارا پالین و نوت گینگریچ (Newt Gingrich) و راش لیمبو (Rush Limbaugh) بودن و هیچ جوره سازش نمی‌کردند.
سردسته‌ی اینا میچ مک‌کانل بود، رهبرِ جمهوریخواهانِ مجلسِ سنا

مک‌کانل یه آدمِ گوشت‌تلخ و نچسب بود که بیشتر به حزب و حزب‌بازی علاقه داشت تا جزئیاتِ سیاست.

ضمنِ اینکه ادبِ درست و حسابی‌یی هم نداشت: جو بایدن به اوباما گفته بود یه بار توی صحنِ سنا، وقتی رفته بود سمتِ مک‌کانل تا باهاش درباره ی بخشی از قوانین صحبت کنه، باهم بگومگو کرده بودند و مک‌کانل مثلِ پلیسِ سرِ چهارراه، دستاشو بالا برده بود تا ساکتش کنه.

 بعد گفته بود: «من برات نگرانم،‌ احتمالاً ذهنتو شست‌وشو داده‌ن.»

اوباما قول داده بود که با هر دو حزب کار کنه. اما هرچی بیشتر میگذشت، همکاریِ جمهوری‌خواها کمتر میشد. شنیده بود که میچ مک‌کانل حزبشو مجاب کرده تا درباره ی لایحه‌ی تشویقی، با اعضای کاخِ سفید حتی صحبت هم نکنن، تا از این راه مانع از موفقیتِ اوباما بشه، حالا هر پیامدی که میخواد برای کشور داشته باشه مهم نیست.

بالاخره روزِ رأی‌گیری رسید و هیچ کدوم از جمهوری‌خواه‌ها به این لایحه‌ که اسمش قانونِ ریکاوری بود رأی ندادند.

 البته توی مجلسِ نمایندگان، به قدرِ کافی نماینده‌ی دموکرات وجود داشت که تصویبش کنن، و تصویب هم شد، اما این سنگ‌اندازیِ دسته‌جمعیِ جمهوریخواها در حکمِ شیپورِ جنگ بود، جنگی که مک‌کانل و دوستای جون‌جونیش به مدتِ هشت سال با اوباما ادامه‌ دادند.

این مخالفتها و مقاومتهای جمهوریخواه‌ها، توی همون چند هفته‌ی اولِ ریاست‌جمهوریِ اوباما شدت گرفت و باعث شد دیدِ رسانه‌ها و افکارِ عمومی نسبت به این لایحه تغییر کنه. علاوه بر اون، چنان تفرقه و دودستگی‌یی توی سیاست و جامعه‌ی آمریکا ایجاد کرد که هنوز که هنوزه با پیامدهای بی‌سابقه و گسترده‌ش دست به گریبونیم.
اوباما صد روز بعد از شروعِ ریاست‌جمهوریش، یه روز با تیم گیتنر (Tim Geithner)، وزیرِ خزانه‌داری دیدار کرد

اوباما همیشه با نگاه به صورتِ گینتر میتونست بفهمه که اوضاع چقدر وخیمه. اما این بار ظاهراً فرق میکرد: به نظر میرسید گشایشی توی اقتصاد حاصل شده.

تا اون لحظه، بحرانِ اقتصادی به تمامِ گوشه‌وکنارِ عالَم سرایت کرده بود و توی اجلاسِ سرانِ g20 که سالِ 2009 توی لندن برگزار شد، به موضوعِ اصلیِ گفت‌وگو تبدیل شده بود.

 اوباما می‌بایست کلِ سرانِ g20 به خصوص کشورهای سرکشی مثلِ چین و روسیه رو قانع کنه که طرحِ «مشوقِ مالی» اقدامِ صحیح و به‌جاییه. توی اروپایی‌ها، آنجلا مرکل و نیکولا سارکوزی چهره‌های جدیدی محسوب میشدند.

 مرکل یه رهبرِ صبور و دقیق بود با چشمای آبیِ روشنی که گاهی وقتا عواطف و احساساتش رو برملا میکرد. اون و اوباما خیلی زود با هم روابطِ حسنه‌ برقرار کردند.

اما سارکوزی فورانِ خشم و هیجان بود. اوباما از اینکه فهمید سارکوزی کفشِ پاشنه‌مخفی پوشیده خنده‌ش گرفته بود.

بعد از تملّقاتی که توی اینجور نشست‌ها مرسوم بود، بالاخره سرانِ G20 روی مشوّقِ مالی توافق کردند. سارکوزی اینقدر ذوق کرده بود که با اسمِ گیتنر شروع کرد به ریتم گرفتن، جوری که باعثِ ناراحتیِ مرکلِ کم‌حرف شد.
وقتی اوباما به آمریکا برگشت، تد کندی بهش یه هدیه داد: یه سگِ پرچگیز واترداگ (Portuguese water dog)

اونا اسمِ این پشمالوی سیاه‌وسفیدِ بازیگوش رو بو (Bo) گذاشتند و خیلی زود به یکی از اعضای دوست‌داشتنیِ خونواده ی اوباما تبدیل شد.

تد کندی به یک تومورِ مغزیِ لاعلاج مبتلا شده بود. مسأله‌ی خدماتِ درمانی، خواب و خوراک رو از اوباما گرفته بود. دهها سال بود که سیستمِ درمانیِ آمریکا معیوب بود.

سالِ 2009، بالای 43 میلیون آمریکایی بدونِ بیمه بودن، و حقِ‌بیمه‌ی خونوادگی از سالِ 2000 نود و هفت درصد افزایش پیدا کرده بود و هزینه‌های درمانی سر به ‌فلک کشیده بود.

تیمِ اوباما نگرانِ این بودن که نکنه اوباما با یک حرکتِ انقلابی، بحثِ خدماتِ درمانیِ همگانی رو مطرح کنه و طرحش شکست بخوره. توی اون آشفته‌بازارِ کنگره، به تصویب رسوندنِ قانونِ خدماتِ درمانی خیلی بعید بود.

 اما از طرفی، به خاطرِ وضعیتِ رکود، محبوبیتِ اوباما توی نظرسنجی ها داشت پایین میومد. اوباما توی فکرِ این بود که میلیونها نفر از مردم رو از خدماتِ درمانی برخوردار کنه و از اینکه ترسش بخواد مانعِ این کار بشه احساسِ عذاب وجدان میکرد.

توی یه کنفرانسِ خبری در همین زمینه، کنِدی کنارِ اوباما بود. این تقریباً آخرین حضورش در ملأِ عام بود.

سیاست‌گذاری‌های یک چنین قانونی طبیعتاً بسیار پیچیده بود، برای همین اوباما اصرار داشت که لایحه‌ش به گونه ای تدوین بشه که لااقل بخشی از جمهوری‌خواه‌ها ازش حمایت کنن. اما جمهوریخواه‌ها طرح‌های دیگه ای داشتن.
جمهوریخواها از همون اول با طرحِ درمانِ مقرون‌به‌صرفه که به قانونِ «اوباماکِر» معروف بود مخالفت میکردند

بعد از کلی افکارسنجی به این نتیجهرسیدند که اگه توی اذهانِ عمومی این طرح رو تلاشی برای تسخیرِ ارکانِ حاکمیت جا بندازن، رأی‌دهنده‌های جمهوری‌خواه خونشون به جوش میاد. مک‌کانل دقیقاً با استفاده از همین تعبیر شروع کرد به هجمه علیهِ این لایحه.

تلاشهای جمهوری‌خواها برای تحریکِ مردم داشت جواب میداد. تابستونِ 2009، تی‌پارتی (Tea Party) یا همون حزبِ چای روی کار بود.

حزبِ چای دستپختِ جناحِ راست بود برای اینکه از طریقِ بولد کردنِ ترسها و نگرانی‌های رأی‌دهنده‌ها، اونا رو جذب کنه. اسمِ «اوباماکر» رو هم همینا روی این طرح گذاشته بودن.

سرانِ حزبِ چای با استفاده از همون ابزارِ شبکه‌های اجتماعی که زمانی خودِ اوباما برای به قدرت رسیدن ازش استفاده کرده بود، هواداراشون رو علیهِ این قانون شوروندن.

یکی از صحبتایی که دائم روش انگشت میذاشتن یه شایعه‌ی قدیمی بود که میگفت اوباما در اصل توی کنیا به دنیا اومده و بنابراین صلاحیتِ قانونی برای ریاست‌جمهوری رو نداره.

اوباما توی خودش نمیدید که بتونه یک تنه با این موجِ مخالفتها مقابله کنه. اما میدونست که میتونه به دموکراتهای کنگره کمک کنه تا یه خرده احساسِ قدرتِ بیشتری کنن.

بنابراین، تیمش ترتیبی دادند که قبل از شروعِ جلسه‌ی مشترکِ کنگره، سخنرانی کنه. اما یه اتفاقِ بی‌سابقه این سخنرانی رو به هم زد: نماینده‌ی کارولینای جنوبی وسطِ حرفای اوباما یهو داد زد: «دورغ میگی!»
اما با همه‌ی اینا، شبِ کریسمسِ سالِ 2009، اوباما بعد از 24 ساعتِ تمام مناظره و بحث و گفت‌وگو، موفق شد قانونِ درمانِ مقرون‌به‌صرفه رو به تصویبِ سنا برسونه

چند ماه بعد، بعد از کشمکش‌های فراوون، توی مجلسِ نمایندگان هم تصویب شد. اوباما و تیمش از این پیروزی سرمست بودند. وعده‌شون عملی شده بود.

ظاهراً برای ترکِ سیگار هم زمانِ خوبی بود. اوباما از اون موقع، دیگه لب به سیگار نزد.

از لحظه ای که اوباما تحلیف شد، تیمش میدونستن که انتخاباتِ میان‌دوره‌ا‌یِ سختی در پیشه. توی این دو سال خیلی سعی کردند تا حزبِ دموکرات بتونه کنگره رو تسخیر کنه و اکثریتِ سنا رو بگیره.

 دستاوردهاشون کم نبود: از نجاتِ اقتصاد از رکود گرفته تا ثباتِ سیستمِ اقتصادِ جهانی. و از همه مهمتر، تصویبِ یه لایحه‌ی درمانیِ بی‌سابقه. همین یه قلم به تنهایی تمامِ دستاوردهای کنگره توی چهل سالِ گذشته رو میکرد تو جیبش. اما اقتصاد هنوز فلج بود.

 اینکه اگه اوباما نبود اوضاع میتونست بدتر باشه برای مردم اهمیتی نداشت. اونا هنوز توی رنج و سختی بودن. اون سال، دموکراتها 63 کرسی رو توی مجلسِ نمایندگان از دست دادند، و این فجیع‌ترین شکستی بود که از دهه‌ی 1930 به این‌ور نصیبِ این حزب شده بود.

 توی سنا هم اکثریت رو واگذار کردن، و این معناش این بود که کار از این به بعد خیلی سخت‌تر میشد.
اوباما از همون سال‌های اولِ ریاست‌جمهوریِ خودش فهمید که اساساً فردیه که به دنبالِ اصلاحاته، نه تغییراتِ رادیکال

بعضی از سیاست‌های خارجیش هم این دیدگاه رو تأیید میکردن. اما یه سری از اتفاقاتِ خارجی هم مجبورش میکرد توی ارزشهاش تجدیدِ نظر کنه و خلافِ اونها عمل کنه.

جنگِ افغانستان یه نمونه از مواردیه که با رویکردِ رادیکال میتونست فاجعه‌بار باشه. اوضاع و احوالِ این کشور، از حکومتِ فاسد و ناکارآمدش گرفته تا مردمی که اکثراً بابِ میلِ‌ طالبان زندگی میکردن، جوری بود که خروجِ کاملِ نیروهای آمریکایی اصلاً جزءِ گزینه‌ها نبود.

جالب اینجاست که فرمانده‌های ستادِ مشترک حتی پیشنهادِ استقرارِ نیروهای خیلی بیشتری رو داده بودند و توصیه کرده بودن هفتاد هزار سربازِ دیگه برای مقابله با طالبان به کار گرفته بشه.

تقریباً بلافاصله بعد از اینکه اوباما مجوزِ به‌کارگیریِ سربازهای بیشتر رو صادر کرد، فرماندهانِ ستادِ مشترک و فرماندهِ نیروهای آمریکاییِ مستقر در افغانستان درخواستِ چهل هزار سربازِ دیگه رو دادن! این برای یه رئیس جمهورِ ضدِ جنگ خیلی زیاد بود. اما گزینه‌های دیگه از این بدتر بودن.

توی همین گیر و دار، از کمیته‌ی نوبل هم باهاش تماس گرفتن و گفتن که میخوان جایزه‌ی صلحِ نوبل رو به اوباما بدن. اوباما جا خورده بود. وقتی این خبر رو شنید از معاونش پرسید: «جایزه؟ برای چی؟!».

 اون اصلاً صلحی ایجاد نکرده بود! فقط یه مشت جوونِ دیگه رو به جنگ فرستاده بود! این نشون میداد که بینِ واقعیتِ ریاست‌جمهوریِ اوباما و انتظاراتی که دیگران از اون دارن یه شکافِ بزرگ در حالِ شکل‌گیریه.

چند وقتِ بعد، یه تحولاتی توی خارج اتفاق افتاد که باز مجبورش کرد با شکافی که بینِ واقعیت و ارزشهاش وجود داره مواجه بشه.
سالِ 2010 بود که مصر غرقِ در اعتراضات شد

هزاران معترض توی میدونِ تحریر ریختند و خواستارِ کناره‌گیریِ حسنی مبارک، دیکتاتورِ پیرِ مصر شدن.

اگه اوباما کاندیدا بود یا سناتور بود، تصمیم‌گیری درموردِ حمایت از اصلاحاتِ دموکراتیک آسون بود. اما از اونجا که رئیس جمهور بود، مجبور بود با این حقیقت مواجه بشه که منفعتِ آمریکا توی مصرِ باثباته، یعنی همون مصری که حسنی مبارکِ دیکتاتور توش سرِ کاره، ولو اینکه با دموکراسی در تضاد باشه.

از اون طرف، تشکیلاتِ اخوان المسلمین هم قدرتمندترین گروهِ سیاسیِ مصر بود. اگه این گروه به قدرت میرسید، توی روابطِ آمریکا و خاورمیانه مشکل ایجاد میکرد.

 در نهایت، اوباما تصمیم گرفت به ندای وجدانش عمل کنه: در حمایت از معترض‌ها حرف بزنه و از مبارک بخواد کناره‌گیری کنه، البته اول توی یک مکالمه‌ی تلفنیِ خصوصی، و بعد در ملأِ عام. کناره‌گیریِ حسنی مبارک در واقع پایانی بود بر یک دوره‌ی تاریخی توی خاورمیانه.

 اما تبعاتی به دنبال داشت که کلِ منطقه رو غرقِ در فاجعه و بلا کرد. هزاران معترض توی سوریه و بحرین به میدون اومدن و چند سالِ بعد هم، آمریکایی ها واردِ لیبی شدند.
اسامه بن لادِن، معمارِ حملاتِ یازدهِ سپتامبر، از دسامبرِ 2001 مفقود شده بود

  اوباما همون اوایل که روی کار اومده بود، به تیمش گفته بود میخواد شکارِ بن لادن رو در اولویت قرار بده. میدونست که آزاد بودنِ بن لادن توی این همه سال باعث شده بود قدرتِ آمریکا به سُخره گرفته بشه و نمکی بود روی زخمِ بازمونده‌های یازدهِ سپتامبر.

سالِ 2010، بالاخره آرزوش محقق شد. تحلیلگرای سازمانِ سیا توی ایبْت‌آبادِ پاکستان (Abbottabad) پناهگاهی رو ردیابی کردند و از این پناهگاه، اطلاعاتی درباره‌ی یک مردِ قدبلندِ 1 و 80 سانتی به دست آوردند که هیچوقت از محدوده‌ی پناهگاه بیرون نمیرفت و زباله‌هاشو به جای بیرون انداختن، می‌سوزوند.

 تعدادِ زنها و بچه‌هاش با اسامه‌بن‌لادن همخونی داشت. برای ورزش کردن، توی باغِ دایره‌ای شکلِ همون پناهگاه پیاده‌روی میکرد. سازمانِ سیا 60 تا 80 درصد احتمال میداد که این شخص خودِ بن‌لادن باشه.

از این به بعدش، بستگی به اوباما داشت که تصمیم بگیره که آیا دستورِ حمله صادر بکنه یا نه، و کیفیتش به چه شکلی باشه. چون این حمله باید بدونِ اطلاعِ پاکستان یا هر غیرِ خودیِ دیگه ای انجام میشد.

 اگه کوچکترین اطلاعاتی به بیرون درز میکرد، عملیات شکست میخورد، چرا؟ چون بن لادن به محضِ اینکه بو میبرد که آمریکایی ها هدف گرفتنش، مسلماً جوری ناپدید میشد که هیچ ردی ازش نمونه.
اوباما بعد از اینکه دو سال این رازِ بزرگ رو مخفی کرد، بالاخره تصمیم گرفت مجوزِ یک عملیاتِ نظامیِ ویژه رو صادر کنه

قرار بود تیمی از یگانِ ویژه‌ی نیروی دریایی، با هلی‌کوپتر از افغانستان به پاکستان پرواز کنن تا به این پناهگاه شبیخون بزنن و بن لادنو بُکُشن و بعد، قبل از اینکه پلیس یا ارتشِ پاکستان متوجه‌ِ حضورشون بشن، بزنن به چاک.

هر روزی که میگذشت استرس‌ها بیشتر میشد.

روزِ حمله، اوباما نتونست زیاد کار کنه. با حالتِ عصبی شروع کرد به ورق‌بازی کردن با تیمش تا زمان بگذره و شب توی پاکستان سایه بندازه. وقتی شبِ پاکستان فرارسید، همراه با تیمش چپیدند توی یک اتاقِ کوچیک و دورِ یک متخصصِ نظامی که اونجا بود حلقه زدند.

 این اولین باری بود که از نزدیک شاهدِ یک عملیاتِ نظامی بود. 20 دقیقه‌ی بعدی، بسیار نفس‌گیر بود. اما تموم که شد، همون چیزی رو شنیدن که منتظرش بودن: بِن لادِن توی سکونتگاهش کشته شده بود.

وقتی خبر پیچید، جمعیتِ زیادی بیرونِ کاخِ سفید تجمع کردند تا این پیروزی رو جشن بگیرن و فریادِ یو.اس.آ، یو.اس.آ سر میدادن، که نشون میداد روحیه‌ی کشور تا حدودی تغییر کرده، لااقل به طورِ موقتی. درست مثلِ سه سالِ پیش که اوباما رأی آورده بود، مردم از اینکه میدیدن کشورشون یه پیروزیِ تاریخی رو تجربه کرده احساسِ رضایت میکردن.

این اولین بار در طولِ دوره‌ی ریاست‌جمهوریش بود که مجبور نبود بابتِ کاری که کرده دیگران رو قانع کنه.
اوباما بعد از اینکه به تیمِ یگانِ ویژه بابتِ موفقیت‌شون تبریک گفت، به کاخِ سفید برگشت

و در حالی که از بالا به رودخونه‌ی موّاج و پرپیچ‌وتابِ پوتوماک (Potomac) خیره شده بود، یک نفسِ راحت کشید. اون به یک دستاوردِ مهم و تاریخی نایل شده بود.

البته هنوز راهِ طولانی‌یی در پیش داشت. مطمئناً تنشها با مک‌کانل و کنگره‌ی کله‌شقش بیشتر از قبل میشد، راهِ سختی برای پیروزیِ مجدد توی انتخابات در پیش داشت و معلوم نبود باید با چه تصمیماتِ سخت و حقایقِ تلخِ دیگه ای مواجه بشه. اما لا اقل اون شب، میتونست سرِ راحت روی بالش بذاره.

ریاست جمهوریِ اوباما اصلاً  قابلِ پیش‌بینی نبود. مسیری که از نوجوونی تا تبدیل شدن به اولین رئیس جمهورِ سیاهپوستِ آمریکا طی کرد، پر از لغزشها، ناامیدی‌ها و حماقتهای محض بود.

اوباما با خودخواهی، خودبرتربینی و پیش‌داوری‌ جنگید، جنگی که تا به امروز هم ادامه داره.اما وقتی یادگرفت که چطور بینِ جنبه‌های متضادِ وجودی‌ش هماهنگی برقرار کنه، هم تونست توی زندگیِ شخصیش بر این موانع غلبه کنه و هم به پیشرفتِ ملتِ آمریکا امیدوار باشه.

هم بینِ اصالتِ سیاهپوست و سفیدپوستش سازگاری برقرار کرد، هم بینِ ارزشهای کارگریِ خونوادگیش و کمالگراییِ دانشگاهیش. اینا بهش یاد داد که یک شخص، و یک رئیس جمهور، کِی و چطور باید سازش کنه، و کِی باید محکم روی چیزی که بهش اعتقاد داره وایسته.

نوشته: باراک اوباما

 

 

6 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب ذهن زیبا
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 15 دقیقه

خلاصه کتاب ذهن زیبا

نوشته: سیلویا نسار
دانشمندا و فلاسفه بزرگی مثل رنه دکارت، لودویگ ویتگنشتاین، امانوئل کانت، تورستین وبلن، آیزاک نیوتون و آلبرت انیشتین (Albert Einstein) شخصیت‌های منزوی و عجیب و غریبی داشتن.اما جان نش (John Nash)، برنده جایزه نوبل در اقتصاد، شخصیتی داشت که روی شغل و زندگیش بیش از همه این دانشمندا موثر بود. در واقع، امکان نداره بتونیم عشق بی پایان پروفسور نش به ریاضیات رو از اختلال اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی پارانوئید (Paranoid Schizophernia) جدا کنیم. اختلالی که تو فارسی به «از هم گسیختگی روان» یا «روان گسیختگی» هم ترجمه میشه.شاید خیلی‌هامون با زندگی جان نش به واسطه فیلم سینمایی «ذهن زیبا» با بازی تماشایی راسل کرو (Russell Crowe) که برنده 4 جایزه اسکار هم شده، تا حدودی آشنا باشیم. اما زندگی جان نش جزئیات و فراز و نشیب‌های جالب بیشتری هم داره که تو این فیلم بهش پرداخته نشده. تو پادکست امروز، وارد عمق بیشتری از زندگی شگفت انگیز پروفسور جان فوربز نش جونیور (John Forbes Nash Jr) میشیم.

بی اغراق میشه گفت که جان نش یکی از بزرگترین ریاضی دانای قرن بیستمه

 نش تو بلوفید (Bluefield) در ویرجینیای غربی (West Virginia) در 13 ژوئن سال 1928 متولد شد. پدر نش به مهندس الکتریک و مادرش، مارگارت (Margaret)، یه معلم بود.

اطلاعات چندانی درباره دوران کودکی جان نش نداریم، اما به نظر میاد که خانوادش به شدت دوستش داشتن و زندگی نسبتا مرفهی رو سپری میکردن.

اما ویژگی‌های شخصیتی نش خیلی زود اون رو از بقیه متمایز کرد. تو دوران ابتدایی، نش به شدت منزوی بود و همیشه کتاب‌ها رو به آدما ترجیح میداد.

پدر و مادر نش به شدت نسبت به مهارت‌های ارتباطیو اجتماعیش ابراز نگرانی میکردن و همه تلاششون رو میکردن تا نش بیشتر با فعالیت‌های اجتماعی درگیر بشه. البته این اقدامات چندان هم موثر نبود.

وقتی نش به سن 13 یا 14 سالگی رسید، نشانه‌هایی از نبوغ ریاضیاتش رو میشد تو رفتارش دید. علاقه و اشتیاق شدید نش به ریاضیات تو کتاب «مردان ریاضیات» از ای تی بل (E. T. Bell) به خوبی نشون داده شده.

البته نشانه‌های نبوغ نش بر خلاف انتظار، تو نمراتش دیده نمیشد. مثلا تو ریاضی کلاس چهارم، نمره B منفی گرفته بود. اما خب این نمرات پایین رو میشه به حساب این گذاشت که نش دوست نداشت خودی نشون بده. این مسئله تا دبیرستانش هم ادامه پیدا کرده بود و نش معمولا سوالات ریاضی رو تو ذهنش حل میکرد و به روش‌های متعارفی که بقیه سوالات امتحانی رو حل میکنن، اعتقادی نداشت.

بعد از ورود به دانشگاه بود که نش تصمیم گرفت ریاضی رو جدی دنبال کنه و یه ریاضی دان بشه. البته هدف اولیه‌ش این بود که مثل پدرش مهندس برق بشه. به همین دلیل تمام تمرکزش رو تو دانشگاه کارنگی ملون (Carnegie Mellon) گذاشت روی رشته مهندسی الکترونیک. اما خیلی زود از کارهای آزمایشگاهی خسته شد. ریاضیات تنها چیزی بود که همیشه قلب نش رو به تپش مینداخت.

اساتید ریاضی نش وقتی دیدن که چطوری میتونه مسائل پیچیده ریاضی رو به سادگی حل کنه، حیرت زده شدن و متقاعدش کردن که از سال دوم تحصیلش رشته ریاضیات رو ادامه بده. اینجا بود که سرنوشت نش رقم خورد. ریاضی!
نش انتخاب‌های زیادی برای ادامه تحصیلاتش داشت

 پرینستون (Princeton)، هاروارد (Harvard)، شیکاگو (Chicago) و میشیگان (Michigan) گزینه‌هایی بودن که نش میتونست از بینشون انتخاب کنه و خب گزینه اولش هم هاروارد بود. اما دانشگاه پرینستون در نهایت پیشنهاد بهتری بهش داد و اینطوری بود که نزدیک به 6 دهه همکاری نش با این دانشگاه شروع شد.

مزیت پیشنهاد پرینستون نسبت به سایر دانشگاه‌ها این بود که دانش آموزاش میتونستن با آزادی عمل زیادی در هر حوزه‌ای از ریاضیات که دوست داشتن کار کنن و این چیزی بود که نظر نش رو جلب کرد.

از زمان جنگ جهانی دوم، شهرت دانشگاه پرینستون به عنوان قطب ریاضیات هر روز بیشتر و بیشتر میشد. اسم‌های بزرگی مثل آلبرت انیشتین در سالن‌های این دانشگاه سخنرانی کرده بودن و مهم‌تر از همه، کادر مدیریتی پرینستون آزادی عمل خیلی بالایی به دانشجوهاشون میدادن.

به عنوان مثال، تو همون اولین روز دانشگاه، به دانشجوها میگفتن که نمرات و حضور و غیاب در کلاس‌ها اهمیتی ندارن. تنها کاری که باید بکنن اینه که بیان دانشگاه، برای خودشون چای بریزن و آزادانه با اساتیدشون گفت و گو کنن و ایده‌های خودشون رو به اشتراک بذارن.

نش خیلی خوب از این آزادی عملش بهره برد: هیچ وقت سر هیچ کلاسی حاضر نشد!

در عوض، در سالن قدم میزد و مسائل ریاضی رو تو ذهنش نشخوار میکرد. گاهی هم چیزی یادداشت میکرد و گاهی هم حین کارش، قطعه «هنر فوگ» (Fuge) از باخ رو می‌نواخت و باعث میشد هم‌کلاسی‌هاش دورش جمع بشن.

میشه گفت که حداقل در اوایل حضورش در پرینستون، نش محبوبیتی نداشت. تو پرینستون معمولا دانشجوهای جوان با سر و وضع نامناسب وارد میشدن، اما خیلی زود تو گروه‌های اساتید مختلف عضو میشدن و معمولا باهاشون به کافه میرفتن.

اما نش یک تنهای به تمام معنا بود و هیچ وقت توسط هیچ کسی دعوت نمیشد. در واقع، سبک زندگی نش اینطوری بود و خیلی دوست نداشت به هیچ استادی نزدیک بشه، چون فکر میکرد که ممکنه اساتیدش روی ایده‌هاش تاصیر منفی بذارن.

همکلاسی‌های نش رفتارهاش رو ضد اجتماعی میدونستن و تعداد خیلی کمی ازشون حاضر بودن باهاش وقت بگذرونن.

البته وقتی نش یه بورد گیم یا همون بازی فکری جالب طراحی کرد، ورق تا حدود زیادی برگشت و محبوبیشت زیاد شد. طولی نکشید که بازی نش که اسمش هم «نش» بود، تو اکثر اتاق‌های دانشجوها بازی میشد.

البته این اختراع تصادفی نبود. این بازی بعدها با نام هگز (Hex) وارد بازار شد و نقطه شروعی بود برای فعالیت نش تو زمینه مورد علاقش از ریاضیات، یعنی: تئوری بازی.
نش تو دانشگاه پرینستون تحت نظر جان فون نویمان (John von Neumann)، پدر تئوری بازی‌ها به تحصیلاتش ادامه داد

 تئوری بازی‌ها به دنبال اینه که از تصمیم‌گیری‌های منطقی انسان‌ها، یه مدل ریاضی بسازه. به طور خاص، این تصمیم‌گیری‌ها تو بازی‌هایی اتفاق میوفتن که توشون نوعی درگیری یا همکاری وجود داره، مثل شطرنج و پوکر.

فون نویمان تحقیقات اولیه رو در این زمینه انجام داده بود، اما هنوز نتونسته بود تو عمل تئوری رو به نمایش بذاره. این نش بود که تونست تئوری بازی‌ها رو پرورش بده.

یه مشکل بزرگ تئوری نویمان این بود که اثبات ریاضیش صرفاً به بازی‌های دو نفره و مجموع-صفر محدود میشد. مجموع-صفر یعنی میزان برنده شدن بازیکن اول، معادل میزان بازنده شدن بازیکن دومه. به عبارتی دیگه، سود یا زیان یک شرکت کننده، دقیقاً متعادل با زیان‌ها یا سودهای شرکت‌کننده های دیگه هست. علاوه بر این، تو بازی‌های مجموع-صفر، همکاری بین دو بازیکن، هیچ سودی نداره و مسئله صرفاً تضاد و درگیری دو طرف هست. بازی پوکر یه مثال خوب از یه بازی مجموع-صفر هست.

مشکل فون نویمان هم این بود که نمی‌تونست تئوری بازی‌های خودش رو برای بازی‌های مجموع-ناصفر با دو یا چند بازیکن تعمیم بده. نش این مشکل و شکاف رو برای خودش به عنوان یک چالش در نظر گرفت و تو رساله دکترای خودش به حل این مسئله پرداخت. رساله 27 صفحه‌ای نش تونست یک اثبات ریاضی برای بازی‌های مجموع-ناصفر ارائه بده.

این دستاورد نش، یه قدم بزرگ برای مرتبط کردن تئوری بازی‌ها با دنیای واقعی و به ویژه زمینه‌هایی مثل اقتصاد بود. چون تو اقتصاد ما بیشتر از اینکه به درگیری نیاز داشته باشیم، همکاری لازم داریم.

در نهایت، میشه گفت که هرچند کار نویمان در اثبات ریاضی بازی‌های دو نفره و مجموع-صفر مفید بود، اما تو دنیای واقعی نمیشد از این مدل خیلی استفاده کرد. چون حتی در جنگ هم اینطور نیست که فقط تضاد و درگیری وجود داشته باشه و خیلی‌ وقت‌ها، همکاری و سود دو طرف باید در نظر گرفته بشه.

دستاورد نش این بود که تونست بین بازی‌هایی که توشون همکاری مهمه و بازی‌هایی که همکاری توشون جایی نداره، تمایز ایجاد کنه. این دستاورد نشون میده که میشه به صورت ریاضی، رفتارهای منطقی آدما رو بر اساس منافع مشترکشون پیش بینی کرد.

به عبارت دیگه، تو یه بازی مجموع-ناصفر، یه بازیکن میتونه مستقلاً پرسودترین واکنش رو نسبت به پرسودترین استراتژی رقیبش نشون بده و همچنان هر دو طرف نتیجه بگیرن و یه معامله دو سر برد داشته باشن. همین معادله که به تعادل نش معروف شده، تضمین کننده جایزه نوبلی بود که 50 سال بعد بهش رسید.
رساله نش به قدری حیرت انگیز بود که خیلی زود تونست تو دنیا سری از سرا در بیاره

 البته همچنان چنین دستاوردی برای به دست آوردن شغل رویایی نش، یعنی کرسی استادی دانشگاه پرینستون کافی نبود. اما خب چنین مسئله‌ای با توجه به ویژگی‌های شخصیتی عجیب و غریب نش مثل مردم گریزی، خیلی هم دور از انتظار نبود.

البته نش تونسته بود تو دانشگاه MIT یه فرصت شغلی به دست بیاره. به همین دلیل در سال 1951 رفت به شهر بوستون (Boston) تا به عنوان یه استاد در زمینه دلخواهش فعالیت کنه.

اما، باز هم ویژگی‌های شخصیتی و انزواطلبی بیش از حدش به چشم همه اومد و باعث شد اونجا هم محبوبیت چندانی پیدا نکنه. سخرانی‌های نش پیچیده بود و نمیشد به راحتی حرفاش رو دنبال کرد. اما مسئله فقط این نبود، نش امتحانای خیلی سخت با کلی نکات انحرافی میگرفت و در نهایت هم به شدت بد نمره بود. یه روز تعدادی از دانشجوهاش تا حدی از دستش شاکی شده بودن که روی همه تخته‌ سیاه‌ها در دانشگاه نوشتن: «امروز، روز تنفر از جان نشه».

با وجود همه این‌ها، جان نش در نهایت سعی کرد تا زندگی اجتماعی خودش رو در بوستون بسازه. برای اولین بار، نش به طور مرتب با آدمای دیگه به کافه یا رستوران میرفت.

نزدیک‌ترین دوست نش، دونالد نیومن (Donald Newman)، فارغ تحصیل رشته ریاضیات از دانشگاه هاروارد بود. بوستون جایی بود که نش اولین تمایلاتش به جنس مخالف رو از خودش نشون داد.

نش با الینور استیر (Eleanor Stier) در دوران نقاهتش به خاطر یه جراحی کوچک آشنا شد. استیر یه پرستار بود و به صورت پنهانی با نش رابطه برقرار کرد و نتیجه این رابطه شد اولین فرزند نش. با این حال، هرچند نش به استیر علاقه نشون میداد، اما وقتی فهمید که ازش بارداره و تصور کرد که چه انتظاراتی قراره رو سرش خراب بشه، پیشنهاد ازدواج بهش نداد. این احتمال هم وجود داشت که شاید نش سطح هوش استیر رو خیلی پایین‌تر از خودش می‌دید و اینطور تصور می‌کرد که مناسب همدیگه نیستن.

استیر وضع مالی چندان خوبی نداشت و نش هم برای حمایت مالی از بچه همکاری نمی‌کرد. به همین دلیل، جان دیوید استیر (John David Stier) پسر اول نش، سال‌های ابتدایی زندگیش رو تو پرورشگاه سپری کرد.

با این وجود، نش گه گداری به ملاقات استیر و فرزندش میرفت و استیر همیشه به این امید بود که یه روزی محبتی که بینشون هست باعث بشه نش بهش درخواست ازدواج بده.
خیلی مشخص نبود که نش تو رابطه با الینور و پسرش، دنبال چی بود و چرا با دست پس میزد و با پا پیش می‌کشید

این وسط، یکی از دانشجوهای فیزیک نش به نام آلیشیا لارده (Alicia Larde) هم روی نش کراش داشت و روابط نش رو مبهم تر کرده بود.

در اون زمان، تعداد خانم‌هایی که تو MIT دانشجوی فیزیک بودن کم بود و تو این محیط، هیچ بعید نبود که یه استاد جوان، جذاب و نابغه ریاضیات مثل نش مورد توجه قرار بگیره. در نهایت تو بهار 1955 نش از لارده خواست که با هم بیرون برن و از اون موقع مرتباً همدیگه رو می‌دیدن.

برای نش، لارده دو برتری نسبت به استیر داشت. اول اینکه از جایگاه اجتماعی و مالی بالاتری برخوردار بود و دوم، که برای نش خیلی مهم‌تر بود، سطح تحصیلات بالایی داشت.

در هر صورت، نش درباره رابطه‌ای که با لارده داشت، خیلی با استیر صادق نبود. در بهار 1956، حدودا یک سال بعد از زمانی که نش و لارده رابطه خودشون رو شروع کرده بودن، استیر تصمیم گرفت که بره بوستون و با نش دیدار کنه. اونجا بود که نش و لارده رو با هم رو تخت خواب دید.

اینجا بود که دیگه طاقت استیر تمام شد و کاری رو کرد که هیچ وقت جرات انجامش رو نداشت. استیر به پدر و مادر نش اطلاع داد که از نش یه پسر داره و یه وکیل هم گرفت تا از نش برای پسرش کمک خرجی بگیره. همچنین نش رو تهدید کرد که به MIT میگه که با لارده رابطه داره؛ این مسئله میتونست به قیمت نابود شدن موقعیت شغلی نش تمام بشه.

نش همه تلاشش رو کرده بود که بتونه به صورت موازی دو تا زندگی رو پیش ببره، اما همه چیز به هم ریخت. در نهایت، نش مجبور شد یه تصمیم بگیره. اینکه از بچه حمایت مالی میکنه. اما ازدواج با استیر به هیچ وجه جزو گزینه‌هاش نبود.
در همین زمان، نش به یه فرصت مطالعاتی در نیویورک (New York) رفت

لارده هم برای پیدا کردن کار، رفت پیش نش. اطلاع دقیقی نداریم که نش قبل از اینکه لارده بره پیشش بهش درخواست ازدواج داده بود یا بعدش. در هر صورت، در اکتبر 1956، لارده در شام شکرگزاری (Thanksgiving) به عنوان نامزدنش حضور پیدا کرد و اینطوری ازدواجشون رو عمومی کردن. در فوریه 1957، نش و لارده به صورت رسمی با هم ازدواج کردن.

تو سال 1958 و در آستانه سی سالگی، نش احساس کرد که اضطراب و تشویش ذهنیش به شدت در حال افزایشه. دلیل اصلی نگرانی نش این بود که هنوز نتونسته بود کرسی دائمی تو MIT پیدا کنه و بعد از رساله دکتراش، دستاورد قابل ملاحظه‌ای تو ریاضیات ارائه نکرده بود.

همه این‌ها باعث شد تا نش تصمیم بگیره روی فرضیه ریمان (Riemann) کار کنه. یه مسئله بسیار دشوار و حل نشده ریاضی که مرتبط با بحث توزیع اعداد اول بود.

درست وقتی نش همه توان و استعدادش رو متمرکز رو حل این مسئله کرده بود، همسرش بهش خبر داد که ازش بارداره. این خبر فقط باعث شد اضطراب نش بیشتر بشه.

تو همین زمان‌ها بود که مردم متوجه تغییراتی تو رفتارهای نش شدن. رفتارهایی که تا همون موقع هم به اندازه کافی عجیب و غریب بود. مسئله، از تمرکز و سرگرم شدن با فرضیه ریمان گذشته بود.

تا اون زمان، نش تو مسائل اقتصادی به شدت محتاط بود، اما دوستاش متوجه شدن که نش بدجوری درگیر خرید سهام تو بورس شده و همه پس اندازهای مادرش رو تو بورس سرمایه گذاری کرده و حسابی از این مسئله شگفت زده شدن.

اضطراب و تشویش ذهنی نش تا جایی پیش رفت که همکاراش رو متهم میکرد که اونو به شدت تحت نظر دارن و میخوان سر از کارهاش رو فرضیه ریمان در بیارن. تو ژانویه 1959، نش وارد سالن تجمعات عمومی MIT شد و بدون اینکه کسی رو خطاب قرار بده، اعلام کرد که آدم فضایی‌ها با پیام‌هایی رمزگذاری شده در روزنامه نیویورک تایمز (New York Times)، باهاش ارتباط برقرار می‌کنن و فقط خودش میتونه بفهمه که چی میگن!

همه چیز داشت عجیب‌تر میشد. تو فوریه همون سال، دوست قدیمی و هم‌مدرسه‌ای نش یه نامه عجیب ازش دریافت کرد. نش تو این نامه که با چهار رنگ مختلف نوشته بود، ادعا کرد که آدم فضایی‌ها میخوان موقعیت شغلیش رو از بین ببرن.

اوایل این ماجراها، همه فکر میکردن که این ادعاها ناشی از جامعه گریزی و ناتوانایی نش تو شوخی کردنه. اما خیلی زود مشخص شد نه، خبری از شوخی نیست و قضیه خیلی هم جدیه و این قضیه داره روز به روز جدی‌تر میشه.
همه این اتفاقات، در بدترین زمان برای نش افتاده بود

درست زمانی که MIT می‌خواست بهش کرسی استادی دائمی بده و علاوه بر اون، دانشگاه شیکاگو (Chicago) هم می‌خواست به عنوان پروفسور از حضورش بهره ببره.

با این وجود، مودبانه درخواست دانشگاه شیکاگو رو رد کرد. البته مودبانه که چه عرض کنیم؛ نش تو یه نامه اعلام کرد که نمیتونه پیشنهاد شیکاگو رو قبول کنه، چون امپراتور قطب جنوب شده!

آلیشیا اونجایی متوجه حال وخیم نش شد که دید نش نصفه شب میخواد بره واشنگتن تا نامه اعلام مدیریت جهانی خودش رو به چندتا از سفارت‌ها برسونه. آلیشیا فهمید که نش به کمک پزشکی فوری نیاز داره. به همین دلیل علی رغم میل نش، از یه بیمارستان روانپزشکی خواست تا نش رو تحت نظر داشته باشه.

در آوریل 1959، بعد از سه هفته مشاهده و بررسی توسط بیمارستان، پزشکان بیمارستان هارواردز مک لین (Harvard’s McLean) تشخیص دادن که نش دچار اختلال روان‌گسیختگی یا اسکیزوفرنی شده است.

این بیماری که گاهی بهش سرطان مغز هم گفته میشه، در فرد مبتلا توهم ایجاد میکنه و تفکرات و احساساتش رو به هم میریزه. این بیماری در نش خودش رو به صورت اعتقاد به وجود موجودات بیگانه، مشکوک شدن به آدمایی که اطرافش بودن و انزوا طلبی افراطی نشون داده بود. بعد از تشخیص، نش بر خلاف خواسته خودش تو بیمارستان مک لین تحت درمان قرار گرفت و علاوه بر جلسات تراپی، داروهای ضد روان پریشی دریافت کرد.

پس از 50 روز تعهد به برنامه درمانی، بیمارستان اعلام کرد که نش دیگه مشکلی نداره و میتونه ترخیص بشه. هرچند که همه این‌ها ساختگی بود! در واقع نش بهبودی خودش رو تظاهر میکرد تا صرفا از وضعیتی که داره خلاص بشه و کادر درمان دست از سرش بردارن.

بعد از این ماجراها، نش تصمیم گرفت که هر طور شده به اروپا مهاجرت کنه. با این وجود،  آلیشیا نسبت به بهبودی نش تردید داشت و تصمیم گرفت همراهش به اروپا بره تا وضعیتش رو تحت نظر داشته باشه. آلیشیا فرزند تازه متولد شده خودش رو هم به اروپا برد.

شک و تردیدهای آلیشیا کاملا به جا بود. مشخص شد که نش داره با سفارت‌ها و کنسولگری‌های آمریکا در سراسر اروپا دیدار میکنه و در تلاشه تا پاسپورت آمریکایی خودش رو باطل کنه و به عنوان یک شهروند جهانی معرفی بشه و در نهایت بتونه رهبری دنیا رو بر عهده بگیره.
تقریبا یک سالی طول کشید تا نش به سفارت‌های آمریکا در کشورهای مختلف اروپایی سفر کنه

اما در نهایت دیپورت شد و به آمریکا برگشت. وضعیت نش بهبودی نداشت. تقریبا در اکثر سال‌های دهه 1960، نش تو یک دور باطل افتاده بود. به این صورت که بستری میشد، دارو دریافت میکرد و به ظاهر حالش بهتر میشد، در صورتی که بهتر شدنش همیشه ساختگی بوده تا باز هم بتونه فرصتی پیدا کنه و بره اروپا.

بعد از چند بار طی کردن فرایندهای درمانی، الیشیا دیگه نمی‌تونست به این وضعیت ادامه بده و در اوایل سال 1963 درخواست طلاق داد و نهایتا در ماه می همون سال، تونست از نش جدا بشه.

با رفتن آلیشیا، نش دیگه درآمدی نداشت و مجبور شد برای امرار معاش و ادامه زندگیش به سراغ دوستا و اعضای خانوادش بره. سال 1967، به ویرجینیای غربی (West Virginia) نقل مکان کرد تا پیش مادر و خواهرش زندگی کنه. اما تحمل وضعیت روانی نش برای خواهرش هم قابل تحمل نبود. اینجا بود که خواهرش از نش خواست به درمان متعهد باشه و یک بار برای همیشه از شر این اختلال روانی خلاص بشه.

نش یک بار دیگه بستری و نهایتا در فوریه 1970 ترخیص شد. نش بین سال‌های 1970 تا 1980 رو در راهروهای اتاق خودش در پرینستون (Princeton) سپری کرد. این اتاق تنها جایی بود که نش میتونست کمی خلوت داشته باشه و در تنهایی اوقات خودش رو سپری کنه.

در پرینستون و در دپارتمان ریاضیات، نش پیام‌های عجیب و غریبی روی تخته‌های سیاه می‌نوشت. دانشجوهای جدید کاملا گیج شده بودن و نمی‌دونستن قضیه از چه قراره، تا زمانی که فهمیدن همه این پیام‌ها، کار این آقای ساکته که همیشه راهروها رو بالا و پایین میکنه. این کار نش باعث شد تا بهش لقب «شبح راهرو» رو بدن. خیلی‌ها اعتقاد داشتن که نش مثال بارزی از اتفاقیه که وقتی یه ریاضی دان بیش از حد رو یه مسئله حل نشدنی تمرکز میکنه و اصطلاحا بیش از اندازه به خورشید نزدیک میشه، براش میوفته.
ظاهرا همه چیز از دست رفته بود

اما به طرز معجزه آسایی، نش روند بهبودش از این بیماری رو شروع کرده بود. بهبودی نش در چندین مرحله اتفاق افتاد و نمیشه مطمئن بود که دقیقا چه زمانی اختلالات شیزوفرنی در نش فروکش کرد. تقریبا چند سال زمان برد تا بقیه بفهمن که حال نش داره بهتر میشه.

به عنوان مثال، در اواخر دهه 1980، ریاضی دانان پرینستون متوجه شدن که نش تحقیقات عجیب و غریبش رو کنار گذاشته و دیگه خبری از اعداد مبهم و نامعلوم نیست. در واقع، نش به ریاضیات برگشته بود.

در سال 1992، یکی از دوستان نش که هم کلاسی دوران تحصیلش در پرینستون هم بود، متوجه شد که مکالماتش با نش واقعی و شفاف شده. بعدها خود نش رهایی از بیماریش رو توصیف کرد. نش فهمید که هرچند افکار پارانویدی و متوهمانه همچنان اذیتش میکنن، اما به مرحله‌ای رسیده که میتونه از وجودشون آگاه بشه و پسشون بزنه.

اخبار خوب دیگه‌ای هم نشون میداد که حال نش رو به بهبوده. این مرحله از مبارزاتی که نش با شیزوفرنی داشت، همراه شد با اولین باری که نش نهایتا به خاطر کارهایی که روی تئوری بازی‌ها انجام داده بود، در سطح جهان شناخته میشد. نه تنها ژورنال‌های اقتصادی بارها از نظریات نش نقل قول می‌کردن، بلکه نش به عنوان یکی از نامزدهای دریافت نوبل مطرح شده بود.

نهایتا، در سال 1994، نزدیک‌ترین دوست نش در دانشگاه، هارولد کیون (Harold Kuhn)، از نش خواست تا با هم قدمی در جنگل بزنن. اونجا بود که نش خبردار شد. قرار بود غروب اون روز از آکادمی سوئدی علوم باهاش تماس گرفته بشه. نش، برنده جایزه نوبل در اقتصاد شده بود.

برنده شدن جایزه نوبل به طرز شگفت آوری، آغازکننده مرحله جدیدی در زندگی شغلی نش بود. پس از حدود 30 سال غیبت از امورات آکادمیک، نش که دیگه درمانش هم کامل شده بود، به عنوان یه پروفسور در دانشگاه پرینستون پذیرفته شد. علاوه بر این، نش این فرصت رو داشت تا یک بار دیگه با همه دوستان و افراد خانوداش که به خاطر بیماری ازشون دور شده بود، ارتباط برقرار کنه.

در نهایت، نقطه عطف قضیه در سال 2001 اتفاق افتاد. بعد از گذشت 40 سال از طلاق، نش و آلیشیا یک بار دیگه با هم زندگیشون رو شروع کردن. پرینستون خانه نش و آلیشیا بود و باقی عمرشون رو هم اونجا با همدیگه سپری کردن.
تو این خلاصه صوتی، داستان زندگی جان نش و مراحل مختلفش رو بررسی کردیم. از نبوغ گرفته تا شیزوفرنی و نهایتا درمانش. جان نش بعد از کارهایی که روی تئوری بازی‌ها انجام داد و دستاوردهایی که داشت، به شهرت جهانی رسید. در همین دوران بود که نش به اختلال شیزوفرنی دچار شد و حدود 30 سال با این بیماری دست و پنجه نرم کرد. پس از یه بهبود معجزه آسا، نش تونست جایزه نوبل اقتصاد رو ببره. امیدواریم از شنیدن این پادکست و تعریف زندگی یکی از برترین نوابغ ریاضی در قرن بیستم، لذت برده باشید.

نوشته: سیلویا نسار

 

 

6 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب صبح جادویی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 12 دقیقه

خلاصه کتاب صبح جادویی

نوشته: هال الرود
اگه میخوایی یه زندگی کامل و شاد داشته باشی، برنامه صبحگاهیتو تغییر بده. خیلی از افراد موفق، مولتی میلیونرها، مدیران معروف شرکت ها و ستاره های سینما و تلویزیون، احتمالاً قبل از اینکه اولین قهوه شون رو دم کنن، کارهای مهمتری دارن که باید انجام بدن. اما تغییر در برنامه صبحگاهی، فقط به زود بیدار شدن نیست! هال الرود توی این کتاب، اهمیت برنامه‌ریزی صبحگاهی رو با شش فعالیت ساده توضیح میده که برای داشتن یه زندگی خوب میشه ازش استفاده کنی. با برنامه صبح جادویی یاد میگیری که دقیقاً از چه تکنیک‌هایی میتونی برای تغییر طرز تفکر و عادت‌های روزانت استفاده کنی تا به رویاها و اهدافت برسی.

اگه میخوایی یه زندگی کامل و شاد داشته باشی، برنامه صبحگاهیتو تغییر بده

خیلی از افراد موفق، مولتی میلیونرها، مدیران معروف شرکت ها و ستاره های سینما و تلویزیون، احتمالاً قبل از اینکه اولین قهوه شون رو دم کنن، کارهای مهمتری دارن که باید انجام بدن. اما تغییر در برنامه صبحگاهی، فقط به زود بیدار شدن نیست!

«هال الرود» در کتاب مشهورش به نام «صبح جادویی»، اهمیت برنامه ریزی صبحگاهی رو با شش فعالیت ساده توضیح میده که برای داشتن یه زندگی خوب میشه ازش استفاده کنی. با برنامه صبح جادویی یاد میگیری که دقیقاً از چه تکنیک هایی میتونی برای تغییر طرز تفکر و عادت های روزانت استفاده کنی تا به رویاها و اهدافت برسی. همچنین تو این کتاب یاد میگیری که ورزشکارای حرفه ای برای رسیدن به اهدافشون چیکار میکنن و چرا صبح دیر بیدار شدن باعث میشه از کارات عقب بیفتی یا اینکه چطور میتونی یه عادت سالم رو تو زندگیت برقرار کنی.
اگرچه خیلی از ما زندگی متوسطی داریم اما پتانسیل موفقیت تو وجود همه ما هست

مطالعات نشون میدن که مصرف داروهای کاهش استرس تو آمریکا بالاست. از هر دو ازدواج تو آمریکا، یکی در حال فروپاشه. بیشتر آمریکایی ها بدهی دارن. تو این کشور چاقی به یه اپیدمی تبدیل شده و بیماری های قلبی و انواع سرطان ها در حال افزایشه. حتی بیشتر افراد تو آمریکا شغلشون رو دوست ندارن. پس مشخصه که زندگی بیشتر آمریکایی ها خیلی هم خوب نیست.

تحقیقات میگن که اگه صد نفر رو انتخاب کنین و به مدت 40 سال زندگیشون رو بررسی کنین، فقط یه نفر از بینشون ثروتمند شده، چهار نفر به وضع اقتصادی خوبی رسیدن، پنج نفر باید همیشه کار کنن تا نون در بیارن، 36 نفر فوت میکنن و 54 نفر برای حمایت مالی به دوستان و خانواده شون نیاز دارن. این آمارها تصویر تلخی رو نشون میدن، یعنی اینکه 95 درصد از این افراد اونطور که میخواستن زندگی نکردن.

با وجود همه این مسائل، ما هنوز هم میتونیم زندگی موفق و شادی داشته باشیم و می تونیم به اصطلاح ورق رو بگردونیم. «هال الرود» نمونه جالبی از تغییر تو زندگیه. «الرود» به مدت شش دقیقه پس از یه تصادف رانندگی میمیره. پس از گذراندن چند روز تو کما، از خواب بیدار میشه و پزشکان به او میگن که آسیب مغزی دیده و ممکنه دیگه نتونه راه بره. با این حال، «الرود» خیلی زود بهبود پیدا میکنه و به جای اینکه وقتش رو با آرزوهای محال تلف کنه، شرایطش حال حاضر زندگیشو میپزیره. با این کار میتونه زندگی رویاییش رو بسازه و از استعدادهاش به خوب استفاده کنه.
سندرم آینه عقب و حوادث مجزا مانع از دستیابی افراد به پتانسیل کاملشون میشن

آیا تا حالا به این فکر کردی که طرز فکر شما در مورد زندگی ممکنه شما رو از مسیر درست دور کنه؟ خیلی‌هامون تمایل داریم بر اساس اتفاقات گذشتمون تصمیم بگیریم و در از چیزی به نام «سندرم آینه عقب»رنج میبریم.

مبتلایان به سندرم آینه عقب، انتخاب‌ها و تصمیماتشون رو بر اساس تجربیاتی که در گذشته کسب کردن، انجام میدن. بنابراین، وقتی با کارهای جدید روبرو میشن، از انجامشون طفره میرن! چون این کارها رو قبلاً انجام ندادن. مثلاً، کسی که قبلاً روابط ناموفقی داشته و الان هم نمیتونه به شریک زندگیش متعهد باشه، احتمالاً از سندرم آینه عقب رنج میبره. جدای از سندرم آینه عقب، دلیل دیگه ای که ما به پتانسیل کامل خودمون نمی رسیم، عادتمون به جداسازی حوادثه. یعنی چی؟ جداسازی حوادثه یعنی اینکه ما با رویدادهای مختلف زندگیمون به شکلی رفتار میکنیم که جدا از بقیه اتفاقات دیگه هستن. مثلاً، ورزش امروز رو به فردا موکول میکنیم، انگار ورزش جدا از کارهای دیگه امروزمونه!

نویسنده و تاجر موفق «تی هارو اِکر» (Harv Eker) در کتاب معروفش به نام «رازهای ذهن میلیونر» اهمیت عادت جداسازی حوادثه رو بهمون نشون میده. تی هارو اِکر میگه: «اگه به کارهای روزانه زندگیتون به صورت مجزا نگاه کنین، مثلاً بگین ورزش جدا از کاره و بالعکس، اتفاقات مهم زندگیتون رو بی ارزش جلوه میدین. اما اگر تمام اتفاقات زندگیتو به هم وصل کنی و مثلاً بگی ورزش کردن جزء مهمی از برنامه روزانه منه! تاثیر ورزش رو تو موفقیت کاری و ارتباطی خودت با دیگران میبینی.

پس اگه میخوایی زندگیتو از نو بسازی، باید طرز فکرت رو تغییر بدی. موندن تو گذشته و بهانه اوردن تنها مانعی برای موفقیت شماست.
برای شروع یه روز خوب، چرت زدن رو متوقف کن و طرز فکرت رو در مورد خواب تغییر بده

پس متقاعد شدی که باید زندگیتو تغییر بدی. اما از کجا باید شروع کرد؟ خب، اول بذارین یه سوال بپرسم: «آیا امروز صبح دکمه زنگ ساعت رو خاموش کردی؟ خاموش کردن زنگ ساعت بعث میشه زیاد بخوابیم. هر بار که دکمه زنگ ساعت رو خاموش می کنی، ناخودآگاه به خودت میگی که نمیخوایی تجربیات جدیدی کسب کنی و کارهای مهمت رو رو تو روز پیشرو انجام بدی.

به کسانی که از افسردگی رنج میبرن فکر کن. برای این افراد، صبح ها اغلب سخت ترین زمان روزه. وقتی برای بیدار شدن در صبح مقاومت میکنی، شانس خودتونرو برای لذت بردن از یه روز عالی کم میکنی. برعکس، اگه هر روز صبح با هدف خاصی از خواب بیدار بشی، یه زندگی شاد رو برای خودت رقم میزنی.  به زندگی «اپرا وینفری» (Oprah Winfrey)، «بیل گیتس»، «آلبرت انیشتین» و حتی افراد موفق نگاه کن. همه این افراد یه چیزه مشترک دارن: از خواب زود بیدار میشدن! اگه تو صبح بیدار شدن تنبلی، سعی کن طرز فکرتو رو در مورد خواب تغییر بدی.

آیا تا به حال تو یه روز خاص با انرژی بیدار شدی؟ به روز تولد، روز عروسی یا عیده نوروز فکر کن، مهم نیس که چند ساعت میخوابی، چون تو این روزا همیشه پر انرژی از خواب بیدار میشی.  باورهایی که ما در مورد خوابمون داریم، نقش مهمی تو احساس ما هنگام بیدار شدن دارن. مشکل اکثر ما همون چیزیه که «الرود» بیان میکنه: «وقتی به خواب میری، به این فکر نکن که اگر کم بخوابی فردا ممکنه احساس خستگی کنی.» وقتی شب قبل به خودت میگی که صبح فردا احساس خیلی خوبی خواهم داشت، حتی با چهار ساعت خوابیدن هم احساس میکنی سرحالی.
برنامه صبحگاهیت رو تغییر بده تا انگیزت برای بیدار شدن افزایش پیدا کنه

پس چجوری باید از هدر دادن زندگیمون جلوگیری کنیم؟ یکی از کارای مهمی که میتونی انجام بدی، اینکه با بالا بردن سطح انگیزت در بیدار شدن، برنامه صبحگاهیتو به کلی تغییر بدی. سطح انگیزه رو میشه تو مقیاس یک تا 10 بیان کرد که 10 اشتیاق زیاد شما به بلند شدن و خوشامد گفتن به روز پیش روعه و یک به این معنیه که ترجیح میدی دوباره به رختخواب برگردی.

خوشبختانه، استفاده از چند تکنیک کاربردی میتونه شما رو هوشیارتر کنه و انرژی بیشتری بده. پس بیایید شروع کنیم؛ قبل از رفتن به رختخواب، باید به خودت بگی که صبح روز بعد سرحال از خواب بیدار میشی. اگر بتونی به نحوی خودت رو برای روز بعد آماده کنی، بیدار شدن از خواب برای شما آسون تر میشه.  تو مرحله بعد، زنگ ساعت رو تنظیم کن. پس وقتی صبح ساعت زنگ میزنه از رختخواب بلند میشی و مسواک زدن میزنی. مسواک زدن به شما احساس طراوت میده و کمک میکنه تا بیدار بمونی و چرت نزنی.

بعد، برای نوشیدن یه لیوان آب به آشپزخانه برو و لیوانتو تا جایی که میتونی بنوشی، پر آب کنی. این کار به شما کمک میکنه تا به بدنتو آب برسونی. توجه کن که کم آبی بدن میتونه باعث احساس خستگی شدیدی تو طول روز بشه. با انجام این مراحل ساده، احساس شادابی بیشتری میکنی و برای تمرین صبحگاهی آماده میشی.
تمرین سکوت در صبح به شما کمک میکنه تا با استرس مبارزه کنی

ما هم مثل خیلی از افراد دچار استرس میشیم. یکی از راه های موثر برای کاهش استرس، اجرای اولین مرحله از برنامه صبح جادوییه. پس از بیدار شدن از خواب، سکوت هدفمند رو تمرین کنین. یکی از نمونه های سکوت هدفمند، مدیتیشنه. مدیتیشن یا مراقبه تکنیکی محبوبه که خیلی از افراد تو مشاغل پراسترس از اون استفاده میکنن. مثلاً، «اپرا وینفری» معتقده که مدیتیشن بهش کمک میکنه تا با خدا ارتباط برقرار کنه. بسیاری از افراد معروف دیگه هم گفتن که مدیتیشن تو زندگیشون خیلی مهمه و موثر بوده.

اما چجوری میتونی سکوت هدفمند رو تو برنامه صبحگاهیت داشته باشی؟ خب، شما میتونی مراقبه صبح جادویی رو امتحان کنی. قبل از شروع، ذهنتو از نگرانی ها دور کن. عملاً به هیج چیز فکر نکن. یه مکان آروم و راحت رو برای نشستن پیدا کن، مثل کاناپه و به صورت چهار زانو و صاف بشین. تو مرحله بعد، چشماتو ببند یا به زمین نگاه کن.  به نفس هات توجه کن، دم رو از طریق بینی و بازدم رو از طریق دهان انجام بده. به آرامی نفس بکش. یادت باشه هوا رو تو شکمت حبس کنی و نه تو قفسه سینه!

سپس سرعتی رو برای نفست تنظیم کن، سه ثانیه نفس بکش، سپس به مدت سه ثانیه نفستو رو بیرون بده. سعی کن به هیچی فکر نکنی. دوباره روی نفست تمرکز کنی. اگرچه این کار ممکنه در شروع دشوار باشه اما اگه هر روز تمرین کنی، به تدریج این کار برات آسون تر میشه. ذره ذره احساس میکنی که سطح استرست کاهش پیدا کرده. اگه قبلاً چنین تکنیک هایی رو امتحان کردی و فکر میکنی خیلی برات مفید نیس، میتونی روش های دیگه ای رو پیدا کنی. کلاً، برای چیزهایی که به خاطر اونا سپاسگزار هستی، باید وقت بزاری یا اگه به دعا کردن علاقه داری حتماً این کارو انجام بده.
برای شروع زندگی ایده آلت، از تأیید و تجسم تو صبح استفاده کن

چطوری از یه زندگی معمولی به سمت یه زندگی ایده آل حرکت کنیم؟ یه راه خوب خودگویی یا تایید کردن انتظارتمونه. مغز ما به طور ناخودآگاه بر اساس نحوه صحبت کردن ما با خودمون برنامه ریزی میشه. اما امکان داره با استفاده از جملات تاکیدی مثبت، روند مغزیمون رو بهبود بدیم.

همه ما تو ذهنمون افکار مختلفی داریم که این افکار بر اساس تجربیات قبلیمون شکل گرفتن و بسته به نحوه استفاده ازشون، این افکار میتونن به نفع ما یا به ضررمون باشن. برای تبدیل بعضی از افکار منفی به افکار مثبت، ابتدا تاییدهای خودت رو جایی بنویس. مثلاً بگین: «من امروز به همه کارهایم میرسم.»، «من امروز درآمد خوبی خواهم داشت.» بعدش حداقل یه بار تو روز این تاییدهارو با صدای بلند برای خودت بخون.

راهکار مهم دیگه ای که به موفقیت بیشتر شما کمک میکنه و حتی ورزشکاران حرفه ای از اون استفاده میکنن، تجسم یا تمرین ذهنیه. میتونی از این تکنیک برای تجسم یه زندگی ایده آل یا تجسم رویاها و اهدافت استفاده کنی. به عنوان مثال، اگه میخوایی کتابی بنویسی، خودت رو تجسم کن که ایده ای پیدا کردی و با شادی زیاد در حال نوشتی یا اصلاً خودت رو صاحب یه کسب و کار تصور کن. بیان کردن و سپس تجسم اهداف ابزارهای قدرتمنید برای تغییر برنامه روزانه شماس.
ورزش صبحگاهی بدنت رو سالم نگه میداره و باعث موفقیتت میشه

به نظر میرسه که زندگی ما اونقد مملوء از مشغلس که معمولاً عصرها احساس میکنیم دیگه هیچ انرژی نداریم. تعداد بسیار کمی از ما موفق میشیم در طول روز ورزش کنیم،. بیشتر ما در پایان روز روی مبل میفتیم و اونقد خسته هستیم که نمیتونیم برای یه ورزش ساده هم وقت بزاریم. با اینکه میدونیم ورزش مهمه اما اغلب نادیده میگیریم.

پس چرا سعی نمیکنی روزت رو با ورزش شروع کنی تا اولین کار مهم رو انجام بدی؟ ورزش برای سلامتیت خیلی مهمه، بنابراین زمانی رو توی روز به ورزش کردن اختصاص بده. اما وقت گذاشتن برای ورزش به عنوان بخشی از برنامه صبحگاهی میتونه واقعاً به موفقیتت کمک کنه.

به عنوان مثال، وقتی تو مصاحبه ای از «ایبن پاگان» (Eben Pgan)، کارآفرین مولتی میلیونر خودساخته پرسیده شد که رمز موفقیتش چیه، پاگان گفت: «هر روز صبح رو با ورزش شروع میکنم.» «پاگان» توضیح داد که چگونه این کار ضربان قلبش رو بالا میبره، خونش رو پمپاژ میکنه و ریه هاش پر از اکسیژن میکنه.  یکی از راه هایی که میتون صبح ها ورزش کنی، انجام یوگاس. هر روز برای 20 دقیقه یوگا کردن وقت بزار. این کار به شما کمک میکنه تا تمرکز کنی، بیدار بمونی و سطح انرژیتو رو تو طول روز حفظ کنی.
برای تمرکز بر رشد شخصی، صبح رو به خوندن و نوشتن اختصاص بده

بعد ورزش نوبت کار کردن روی رشد شخصیتته. خوندن و نوشتن دو فعالیت مهمن که میتون به تو کمک کنن تا در مورد موفقیت هات فکر کنی و به سمت چیزهایی از زندگیت میخوایی حرکت کنی. همه ما زمان کمی برای مطالعه داریم اما همین زمان کم رو میتونیم به خوندن کتاب هایی در مورد رشد شخصی و داستان موفقیت افراد معروف اختصاص بدیم.

کتاب هایی زیادی در مورد افزایش درآمد، بهبود روابط شخصی یا ایجاد یه کسب و کار تو بلزار هستن. یه هدف خوب برای مطالعه میتونه خوندن حداقل 10 صفحه از یه کتاب در روزه باشه که حدود 10 تا 20 دقیقه وقت شما رو میگیره. با کمال تعجب، این مقدار مطالعه در روز تقریباً به 3650 صفحه در سال میرسه، به این معنی که شما حدود 18 کتاب در سال خواهید خوند.

علاوه بر این، بازخوانی یا برچسب زدن روی اطلاعات مفید کتاب، یادآوری مسائل خیلی مهم رو آسون تر میکنه. مرحله بعدی نوشته. چرا نوشتن باید برای ما مفید باشه؟ خب، نوشتن به مدت پنج تا 10 دقیقه هر روز صبح بری شروع کافی خواهد بود. نوشتن افکار، احساسات و اعتقاداتت میتونه به رشد شخصیت کمک زیادی کنه.

بزار تجربه «هال الرود» رو در مورد نوشتن بهت توضیح بدم. «الرود» فهمید که بسیار شادتره چونکه نوشته هاش به او کمک کرده تا روی اهدافش تمرکز کنه. «الرود» این کار رو با تقسیم یه صفحه به دو ستون با عنوان «درس های آموخته شده» و «اهداف آینده» انجام داد. این کار به «الرود» کمک کرد تا اشتباهاتشو تکرار نکنه و بیشتر روی اهدافش تمرکز کنه.  با نوشتن روزانه میتونین اونچه که آموختی رو مرور کنی، مشکلات و دستاوردهاتو بشناسی و پیشرفتتو رو بررسی کنی.
صبح جادویی رو طوری زمان بندی کن تا متناسب با نیازهات باشه

حالا که با شش عادت صبحگاهی آشنا شدین، مهمه که یاد بگیری چجوری این عادت هارو متناسب با نیازهات تنظیم کنی. میتونی از 60 دقیقه اول صبح استفاده کنی و زمان رو به روش های مختلفی تقسیم کنی. مثلاً، میتونی 10 دقیقه روی هر فعالیت تمرکز کنی یا میتونی 30 دقیقه ورزش کنی و 5 دقیقه رو به بقیه فعالیت هات اختصاص بدی.

مهم که شش دقیقه وقت بزارین و کل برنامت رو مرور کنی: دقیقه اول، تو سکوت بشین. دقیقه دوم، جملات تاکیدیتو بخون. دقیقه سه، تجسم کن که روزت به خوبی پیش میره. دقیقه چهارم، مواردی که باید بابتش سپاسگزار باشی و اهدافی که میخوایی تو طول روز به دست بیاری رو یادداشت کنی. دقیقه پنج، دو صفحه از یه کتاب رو بخون و در نهایت، دقیقه شش، چند حرکت تمرینی انجام بده.

صبح جادویی شما میتونه تو هر مکان و زمانی باشه. برای مثال، میتونی تو جایی مثل پارک یا بالکن خونه مدیتیشن یا دعا کنی، جملات تاکیدیتو بخونی و اهدافتو تجسم کنی.  اگه تو شیفت شب کار میکنی، میتونی صبح جادوییتو رو تو هر زمان دیگه ای از روز انجام بدی. تنها چیزی که مهمه، اینه که یک زمان خاص رو به صبح جادوییت اختصاص بدی.
با داشتن یه شریک مسئولیت پذیر و متعهد شدن به یه چالش 30 روزه، صبح جادوییتو رو به یه عادت جدید تبدیل کن

مثل هر عادت سالمی، صبح جادویی زمانی بهترین نتیجه رو داره که به اون متعهد بشی و اون رو به طور منظم انجام بدی. یکی از راه های موثر برای رسیدن به این امر اینکه به دنبال یه شریک مسئولیت پذیر باشی تا به شما کمک کنه تا به تعهدت نسبت به برنامه صبح جادویی پایبند بشی. همه ما روزهایی رو تجربه کردیم که می خواستیم مثلاً بریم باشگاه! اما این کار را نکردیم، چون تو باشگاه دوستی نداشتیم. اما اگه دوستی تو باشگاه منتظرمان بود، انگیزه بیشتری برای رفتن به باشگاه داشتیم. بنابراین یه دوست با مسئولیت پیدا کن که بخواد صبح جادویی رو با تو شریک بشه. به این ترتیب هر دو میتونین روی برنامه هم نظارت داشته باشین.

ما میدونیم که حدود 30 روز طول میکشه تا یه عادت شکل بگیره، بنابراین باید آماده باشی تا خودتو وقف چالش 30 روزه صبح جادویی کنی.  چالش صبح جادویی رو میتونی به سه مرحله 10 روزه تقسیم کنی. تحمل 10 روز اول ممکنه سخت طاقت فرسا باشه.10 روز بعدی آسون تر میشه اما هنوز احساس غریبی داری. اما طی 10 روز پایانی، عادت جدیدت شکل میگیره و از ازش لذت میبری.

مثلاً «هال الرود» ابتدا از دویدن متنفر بود اما هر صبح به مدت 30 روز وقتشو صرف دویدن کرد. تو 10 روز اول میخواست تسلیم بشه. طی 10 رزو آینده، اون دیگه از دویدن متنفر نبود و این احساس براش عادی تر شده بود. در نهایت، زمانی که به 10 روز آخر رسید، احساس کرد که دویدن براش چقدر لذت بخشه.
در پایان، میشه پیام نهایی کتاب رو اینطور خلاصه کرد:

راه حل رسیدن به یه زندگی موفق و پربار تو زمان صبح نهفتست. «هال الرود» ما رو تشویق میکنه که هر روز صبح شش مرحله مهم برای شروع زندگی رویاییم استفاده کنیم. این شش مرحله شامل سکوت، جملات تاکیدی، تجسم، ورزش، خواندن و نوشتنه. انجام این فعالیت های ساده در هر روز صبح، تأثیر مثبت و عمیقی تو زندگی ما میزاره.

آیا روز بعد با یه دوست ملاقات میکنی؟ آیا منتظر یه صبحانه خوشمزه هستی؟ یا اینکه کار مهمی دیگری داری که باعث میشه صبح زودتر بیدار بشی. این موضوع خیلی مهمه که به دلیل خاصی صبح زود بیدار بشی.  همچنین یه شریک متعهد پیدا کنی. با داشتن دوستان خوب، شانست رو برای پایبند بودن به برنامه صبح جادویی بیشتر کنی. شما و شریک زندگیت از یکدیگر حمایت میکنین و همدیگه رو در قبال عادت های صبحگاهی جدیدتون مسئول میدونین.

پیشنهاد میکنیم پادکست «قدرت عادت» نوشته «چارلز دوهیگ» رو گوش بدی. قدرت عادت نقش مهمی تو زندگی ما بازی میکنه، از مسواک زدن گرفته تا ورزش! تحقیقات و حکایات کتاب «قدرت عادت» نکات خوبی رو برای تغییر عادات هم به صورت فردی و هم سازمانی ارائه میده.

نوشته: هال الرود

 

 

6 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب تغییر مسیر
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 9 دقیقه

خلاصه کتاب تغییر مسیر

نوشته: شریل سندبرگ
همه ما در زندگی میل به پیشرفت و موفقیت در کارمون داریم اما این مسیر برای خانما خیلی هموار نیست. فرهنگ خانواده، ازدواج، بچه دار شدن و خیلی از مسائل دیگه این راه رو ناهموار می‌کنه تا جایی که خیلی از خانما عطای کار کردن رو به لقاش می‌بخشن و خونه‌نشین میشن. این موضوع که خانومی خونه‌دار چیز بد و عجیبی نیست، ماجرا از اونجایی شروع میشه که یه خانم به دلیل شرایط جامعه و سرزنش‌های اطرافیان مجبور میشه بین شغلش و  نگهداری از بچه و انجام کارای خونه دومی رو انتخاب کنه. این خلاصه کتاب از تغییر مسیر حرف میزنه و راهکارهایی رو بهمون یاد میده که بتونیم در کنار خونه‌داری اهدافمون رو فراموش نکنیم و براشون تلاش کنیم. البته مخاطب این خلاصه کتاب فقط خانما نیستن، آقایونی که دوست دارن خواسته زنان به‌ عنوان همکار، همسر، مادر یا دختر رو درک کنن هم می‌تونن همراه ما باشن تا در کنار هم و به دور از تبعیض و خشونت، دنیایی برابر بسازیم. از مدیران ارشد فیس ‌بوکه و به دلیل فعالیت ‌هاش در گوگل و فیس بوک، یکی از موفق ‌ترین و موثرترین زنان در دنیای فناوری اطلاعات و ارتباطاته.

شریل در کتاب تغییر مسیر از دوران بارداری‌ خودش نوشته، از اینکه با تمام سختی‌ های دوران بارداری و اضافه وزن شدید و نیش و کنایه ‌های همکارانش، همچنان به کارش ادامه داده و تسلیم نشده.

 این کتاب یکی از پر فروش ترین کتابها بوده و خانمای زیادی به واسطه این کتاب مسیرشون رو تغییر دادن و تونستن به اهدافشون برسن. با هم خلاصه این کتاب پرفروش رو گوش کنیم.

علیرغم تلاشای خوبی که در جامعه امروز برای از بین بردن فاصله بین خانما و آقایون شده، هنوز با برابری جنسیتی فاصله زیادی داریم. در دنیای امروز، وضعیت زنان بهتر از همیشه است، اما هنوز کارای زیادی برای انجام دادن وجود داره.

 به عنوان مثال دیه خانما هنوز کمتر از آقایونه که هنوز جواب درستی به چرایی این سوال داده نشده و جنبش های زیادی هم علیه این مساله وجود داره.
همچنین مطالعات در سطح جامعه نشون میده

 عملکرد خانما به‌ طور ناعادلانه ای تحقیر میشه. وقتی قراره در گزارشی عملکرد افراد بررسی بشه، هم مردان و هم زنان علیه زنان، تبعیض قائل میشن و در کمال تعجب آدمی که ادعا داره بیطرف قضاوت می کنه در واقع بیشتر علیه زنان گزارش میده.

اگه از فضای کار و جامعه فاصله بگیریم می بینیم که این نابرابری در خونه ها هم وجود داره. به عنوان مثال، در جامعه ما فرض بر اینه که وظیفه یه زن تربیت بچه هاست.

در تحقیقی، وقتی از مردا پرسیده میشه که آیا انتظار دارن همسرشون برای بزرگ کردن بچه‌ ها کارش رو رها کنه ، 46٪ از اونها پاسخ مثبت دادن. این عدد قابل تامله!!

از سن پایین به دخترا آموزش میدن که یه روز باید بین یه شغل موفق و یه مادر خوب یکی رو انتخاب کنن.  این دوراهی گمراه ‌کننده ، نا امید کننده و آسیب زننده اس.

دختری رو در نظر بگیرید که وکالت خونده و پیشنهاد کاری خوبی بهش میشه. اما با فکر به آینده و تصمیم به بچه دار شدن و این تصور غلط که  باید بین شغل و بچه یکی رو انتخاب کنه ممکنه اون پیشنهاد رو رد کنه، اما تا آخر عمرش اون حسرت رو همراه خودش داره.

شرایط جامعه این حس رو به زن منتقل می کنه که بعد از زایمان اون مادر در موقعیتی متفاوت قرار می گیره و ممکنه بازدهیش در کار پایین بیاد و از طرفی نگاه اطرافیان و سرزنش ها ممکنه اون مادر رو وادار کنه تا برای همیشه شغلش رو کنار بذاره.

اگه مادر هستین یا در آینده مادر شدن رو تجربه می کنید نیازی نیست در دوران بارداری خیلی زود محل کارتون رو ترک کنید و به مرخصی زایمان برید. به خودتون سخت نگیرید.

 سعی نکنید همه چیز رو عالی انجام بدین و روی اون چیزی که واقعا مهمه تمرکز کنید.  تفکر "داشتن همه چیز" یکی از خطرناک ترین تله هاییه که برای خانما گذاشته شده. هیچ کس نمی تونه همه چیز رو با هم داشته باشه. هیچ کس نمی تونه  همه چیز رو در خونه و محل کار به طور کامل انجام بده.  
در کارای پر استرس و پر مسئولیت

 افراد معمولا هر کاری که شرکت از اونها می خواد رو انجام میدن و بعد از مدتی به دلیل فرسودگی

شغلی، شغلشون رو ترک می کنن و استعفا میدن.  این یه اشتباه بزرگه که خیلی از ما ممکنه دچارش بشیم. پس باید قبل از این اتفاق حد و مرزهای کار رو مشخص کنیم و سعی کنیم کار رو طبق شرایط خودمون انجام بدیم.

  شرکت ها و مدیرا هم باید به سمتی برن که کمتر به زمان حضور کارمندا همیت بدن و بیشتر روی نتایج کار تمرکز کنن.

گاهی مادر شاغل تصمیم می گیره تا فرزندش رو مهدکودک بذاره اما این حس گناه رو داره که نمی تونه کنار فرزندش باشه و احساس عذاب وجدان داره. نویسنده پیشنهاد میده روی کارایی که انجام نمیدین تمرکز نکنید، و فقط روی تکمیل و لذت بردن از کاری که در حال انجامش هستین تمرکز کنید.

 اگه واقع بین باشید می دونید که هیچ کس نمی تونه همه کارها رو با هم انجام بده پس باید الویت بندی کنید و رو مهم ترین چیزا تمرکز کنید. کمال گرایی بزرگترین دشمنآرامش و سلامتیه.

شما می تونید بین تمیز کردن کمد لباس ها و ورزش کردن یکی رو انتخاب کنید و غصه انجام ندادن اون یکی رو نخورید. همیشه دنبال راه حل هایی باشید که در دراز مدت پایدارن و در لحظه راضی کننده.

هم در خونه و هم در محل کار. شما باید بدونید هیچ راهی برای داشتن یه زندگی شخصی کامل و یه شغل موفق وجود نداره ، پس راهی رو پیدا کنید که برای شما بهترینه.
یکی از دغذغه های نویسنده حضور کمرنگ خانما در پست های مدیریته

اگه به محیط کار نگاهی بندازیم می بینیم که در پست های رهبری این نابرابری جنسیتی خودش رو بیشتر نشون میده. در زمینه پیشرفت تحصیلی خانما بهتر از آقایون عمل می کنن و تقریبا  57 درصد از کل مدارک کارشناسی و 60 درصد مدارک کارشناسی ارشد رو خانما دریافت می کنن،اما وقتی وارد بازار کار میشیم این درصدها تغییر می کنه و این شکاف بین سمت های مدیریتی زنان و مردان خودش رو نشون میده و درصد پایینی از زنان در پستای مدیریتی مشغول هستن.

یکی از دلایل این اتفاق اینه که مردا جاه‌ طلب ‌تر هستن و بیشتر تمایل دارن تا مدیر اجرایی بشن. البته بخشی از این تمایلات به کلیشه های جنسیتی بر می گرده.

از زنان انتظار نمیره که جاه طلب و حرفه گرا باشن و کسایی که این انتظارات رو زیر پا میذارن می تونن با عنوان های مختلف برچسب بخورن. این کلیشه ها که از دوران کودکی مطرح میشه باعث میشه تا خانما تحت فشار اهداف شغلیشون رو تغییر بدن.

اما شرایط جامعه این طور نشون میده که اکثر مردا تصور می‌ کنن که می ‌تونن هم زندگی شخصی کامل و هم شغل موفقی داشته باشن، در حالی که جامعه و رسانه‌ ها دائماً به زن میگه که در نهایت باید بین شغل و خانواده سازش کنه و یکی رو انتخاب کنه.  

این طرز تفکر باعث میشه که خانما کمتر به حرفه خودشون متعهد باشن و کارشون رو برای مراقبت از فرزند ترک کنن.  

از نظر نویسنده ما باید بتونیم آشکارا در مورد جنسیت و آسیب ‌هایی که زنان با اون روبرو هستن صحبت کنیم، بدون اینکه این موضوع به عنوان شکایت یا نیاز به برخورد خاص تلقی بشه.

این بحثای آزاد، آگاهی رو افزایش میده و افراد بیشتری رو تشویق می کنه تا به این مسائل توجه کنن.

افزایش آگاهی می تونه تغییرات کوچیک اما حیاتی ایجاد کنه که به یکسان شدن زمین بازی برای خانما و آقایون کمک زیادی می کنه. البته خانما هم باید از همدیگه حمایت کنن و نا امید کننده اس که همیشه اینطور نیست.  
در اغلب شرکت ها، فقط یه زن در هر شرکت می تونه به مقام ارشد

در اون شرکت برسه و از طرفی اون زن از سمت خانومای دیگه احساس خطر می کنه و مانع پیشرفت اونها میشه.

و از سمت دیگه مادری که شغل خودش رو رها کرده ممکنه به دلیل حسادت خانمای شاغل و موفق رو دوست نداشته باشه، چون خودش نتونسته به اون جایگاه برسه. عدم اعتماد به نفس خانما می تونه جلوی پیشرفت شغلی اونها رو بگیره.

علاوه بر موانع بیرونی گاهی خود خانما هم به دلیل شک و تردید نسبت به توانایی هاشون خودشون رو دست کم می گیرن، برعکس آقایون که زیادی خودشون رو دست بالا می گیرن و اعتماد به نفس زیادی دارن.

مردا تمایل دارن موفقیت های خودشون رو به مهارت های ذاتی نسبت بدن و عوامل بیرونی رو عامل شکست خودشون میدونن.

 در حالی که خانما موفقیت هاشون رو مدیون عوامل بیرونی و توانایی های ذاتی رو مقصر شکست هاشون می دونن.

در دنیایی که به سرعت در حال حرکته، نمی‌تونیم منتظر باشیم تا موقعیت‌ های مناسبی سر راهمون قرار بگیره در عوض، باید ابتکار عمل رو به دست بگیریم و به جای عقب رفتن و درجا زدن رو به جلو حرکت کنیم.

سند برگ میگه رفتار کردن به صورتی که انگار اعتماد به نفس دارید، اغلب می تونه به اعتماد به نفس واقعی تبدیل بشه. نباید مشاغل رو شبیه نردبون تصور کنیم. امروزه مفهوم نردبان شغلی نادرسته.

 بهتره در مسیرانعطاف پذیر باشیم. تصور پله های نردبون و رسیدن به بالای نردبون میتونه ما رو نا امید و دلزده کنه. همه ما به آرامش نیاز داریم. می تونیم مسیرهای مختلف رو امتحان کنیم و ببینیم کدوم مسیر ما رو به مسیر درست هدایت می کنه.
در این مسیر باید برای بلند مدت و کوتاه مدت برنامه ریزی کنیم

 یه رویای بلند مدت نیازی نیست چیز خاصی باشه، اما باید بهمون کمک کنه تصمیم بگیریم به چه نوع کاری اهمیت میدیم.

نویسنده پیشنهاد میده باید به دنبال تیم ها، پروژه ها و شرکت هایی باشیم که پتانسیل رشد بالایی دارن و در کنار اهداف بلند مدت، باید اهداف کوتاه مدت (مثلاً 18 ماهه) هم تعیین کنیم.  

در جامعه ما از مردان انتظار میره که قاطع و محرک باشن، اما از خانما میخوان که حساس و اجتماعی باشن، به همین دلیلم هست که موفقیت شغلی برای مردا همبستگی مثبت داره اما برای خانما همبستگی منفی داره.  

مردای شايسته و جاه طلب مورد ستايش قرار مي گيرن، در حالي كه با خانما چنین رفتاری نمیشه. این رفتار ناعادلانه اس چون دوست ‌داشتن عامل مهمی برای موفقیت شغلیه.  

برای تقویت ارتباط مؤثر، باید اصالت و مناسب بودن رو تمرین کنیم.  ارتباط معتبر و صادقانه در محل کار ضروریه.

روابط رو تقویت می کنه، اجازه میده تا تصمیم های نامناسب به چالش کشیده بشه و به افراد کمک می کنه تا موضوعات ناراحت کننده رو مطرح کنن.

با این حال، خیلی از مردم، مخصوصا خانما، می‌ترسن که در محل کار صادقانه صحبت کنن چون ترس از قضاوت دارن. به همین دلیل بیشتر اوقات چیزی نمیگن. در حالی که ورودی اونها به شدت مورد نیاز.

 برای برقراری ارتباط موثر، در درجه اول باید سعی کنید مسائل رو از دید طرف مقابل ببینید. سعی کنید با صدای بلند در مورد موضع اونها فکر کنید.

مورد دیگه ای که خیلی کمک کننده س اینه که به جای کلمه "تو اشتباه می کنی" اینطور بگیم: "من احساس می کنم باید ..." جمله اول باعث اختلاف نظر میشه اما دومی به شروع بحث کمک می کنه.

راهکار دیگه ای که کتاب بهمون یاد میده پیدا کردن یه مربی و رهبر خوب و کاربلد. مربی که بتونیم یه رابطه طبیعی و متقابل در کنارش ایجاد کنیم و از مشاوره هاش استفاده کنیم.
مدیرای ارشدی که مشاوره میدن صرف نظر از جنسیت برای پیشرفت شغلی مهم هستن

 البته پیدا کردن روابط این چنینی در جامعه ما برای خانما کمی سخت و پرچالشه. چون اکثر رهبرای ارشد شرکت ها مرد هستن و قضاوت ها همیشه وجود داره.

اما اگه تونستید یه مدیر و راهنمای خوب پیدا کنید برای زمان و تخصصش اررزش قائل باشید و به رفتارش احترام بذارید.

از طرفی نقش همسر برای یه خانم شاغل خیلی با اهمیته. شریکی که حمایتش کنه و در کارهای خونه همراهش باشه.

مطالعه ‌ای در سال 2007 روی زنان تحصیل‌ کرده ‌ای که کارشون رو ترک کردن، نشون داد که 60 درصد از اونها، شوهران خودشون رو به عنوان عاملی اصلی در این تصمیم گیری نام بردن و به عدم مشارکت همسرشون در مراقبت از بچه ها اشاره کردن.

بر اساس داده ‌های اخیر، در خانواده‌ های ایالات متحده که هر دو والدین به طور تمام وقت مشغول به کار هستن، مادر هنوز 40 درصد بیشتر از پدر برای مراقبت از کودک و 30 درصد زمان بیشتری رو برای کارهای خانه صرف می ‌کنه.  

البته نباید این موضوع رو فراموش کنیم که گاهی این خود مادر هست که هر وقت پدر از بچه مراقبت می کنه یا کارای خونه رو انجام میده با انتقاد از اون، این وظیفه رو خودش گردن می گیره.

 به عنوان مثال: اینطوری پوشک عوض نمی کنن یا میوه ها رو خوب نمیشوری یا جمله های که در نهایت خودش رو همچنان درگیر کارای خونه می کنه.

نتیجه نهایی این رفتار اینه که پدر کمتر و کمتر درگیر میشه و بیشتر کارها رو به مادر واگذار می کنه.

 برای برابری واقعی، مادرا باید با پدرا به‌ عنوان یه فرد توانمند رفتار کنن و مسئولیت ‌ها رو به اشتراک بذارن تا هردو نفر مسئولیت ها رو به عهده بگیرن.

البته شرکت ها و قوانین هم این برابری رو از خانما می گیره و زمانی که به اونها مرخصی زایمان میده عملا اونها رو درگیر می کنه و در سمت دیگه ماجرا آقایون رو دخیل نمی کنه و برای اونها یا مرخصی در نظر نمی گیره یا برای مدت کوتاهی بهشون مرخصی میده.

عوامل زیادی سر راهمون وجود داره که باعث میشه این نابرابری شکل بگیره:  تعصبات جنسیتی، کلیشه های طولانی مدت، فشارهای درونی مثل عدم اعتماد به نفس و اضطراب، فرهنگ و خیلی از موارد دیگه که تنهایی نمیشه باهاشون جنگید اما میشه اگاه تر باشیم و بقیه رو هم آگاه کنیم.

ترس هاتون کنار بذارید و بقول نویسنده هر زمان در موقعیت بدی قرار گرفتین از خودتون بپرسید: اگه نمی ‌ترسیدم چه کاری رو انجام می ‌دادم؟ و همون کار رو انجام بدین. امیدواریم در زندگی بهترین تصمیم هارو بگیرید و هیچ وقت خودتون رو در دوراهی انتخاب قرار ندین.
این خلاصه کتابرو به دوستان و خانواده هم معرفی کنید تا آدمای بیشتری آگاه بشن و جامعه به سمت برابری جنسیتی بره.

 

9 ماه پیش
ادامه مطلب
  • 1
  • 2 (فعلی)
feature