کتابِ «شغلِ مناسبِ شما» اولین بار سالِ 1992 چاپ شد و سالِ 2014 متناسب با تغییراتِ جدیدی که دائماً توی بازارِ کار صورت میگیره، بهروزرسانی شد و یه راهنمایی کلاسیک محسوب میشه که میلیونها نفر در سراسرِ دنیا رو با تیپهای شخصیتیِ منحصربهفردشون آشنا کرده و بهشون کمک کرده تا شغل و حرفهی مطلوب و دلخواهِ خودشونو پیدا کنن و همون کاری رو انجام بدن که با طبیعت، علایق، استعدادها و شخصیتشون بیشتر سازگاره. پس برای اینکه بفهمید چه تیپِ شخصیتی دارید و چه جور شغلی مناسبِ شماست، با ما همراه باشید.
تا حالا شده سرِ کار، وظیفهتون رو با کلّی جون کندن انجام بدید
در کمالِ تعجب متوجه بشید که همکارتون همون کارو خیلی راحت انجام میده و تازه یه لبخند هم روی لبش هست؟ احتمالاً اونجاست که متوجه میشید شخصیتِ شما روی شغلِ شما چقدرتأثیرگذاره. واقعیت اینه که هیچ دو نفری توی دنیا، حتی دوقلوها، شخصیتِ یکسانی ندارن. بر همین اساس، کاری که یه نفر از انجامش لذت میبره، ممکنه برای یه نفر دیگه خستهکننده و ملالانگیز باشه.
نکتهی جالب اینه که فهمیدنِ اینکه چه کارهایی رو دوست نداریم خیلی راحتتره تا فهمیدنِ اینکه چه کارایی رو دوست داریم. خوشبختانه، شناختنِ شخصیتتون میتونه بهتون کمک کنه تا همون شغلی رو پیدا کنید که ازش لذت میبرید و از شغلی که متنفرید دوری کنید.
به لطفِ تحقیقاتی که در زمینهی علاقهمندیها و نفرتها و خصلتهای رفتاریِ آدمای دنیا انجام گرفته، همهمون دربارهی تفاوتِ تیپهای شخصیتی کمابیش یه چیزایی میدونیم. درسته که هیچ دو نفری کاملاً مثلِ هم نیستن، اما از نظرِ نحوهی تعامل با دنیا، کسبِ اطلاعاتِ جدید، طرزِ تصمیمگیری و چارچوبهای زندگی، اشتراکاتی بینِ انسانها وجود داره. برای اینکه بفهمید چه تیپِ شخصیتییی دارید و چه جور شغلی مناسبِ شماست، با ما همراه باشید.
مفهومِ "تیپهای شخصیتی" قدمتِ زیادی داره
دلیلِ نارضایتیِ شما از شغلتون هم احتمالاً تیپِ شخصیتیِ شماست.آیا شما هم از اینکه هر روز صبح باید هلک و هلک خودتونو برسونید سرِ کارتون، دلهره دارید؟ آیا احساس میکنید هر روز دارید جون میکَنید و سگدو میزنید و عصر که میرسید خونه مثلِ یه جنازهاید؟ اگه اینطوریه، پس به احتمالِ زیاد شخصیتِ شما با شغلی که دارین سازگار نیست.
فکر نکنید که مفهومِ تیپهای شخصیتی یه حقهی جدید هستش. برعکس، یه مفهومِ سنجیده و صحیح که قدمتش به یونانِ باستان میرسه و شاید یکی از کسایی که بیش از همه بهش پرداخته، روانشناسِ مشهور، کارل یونگ (Carl Jung) باشه.
با فاصلهی کمی بعد از یونگ، یه زنِ پرتلاشِ آمریکایی به اسمِ کاترین بریگز (Katherine Briggs)، با کمکِ دخترش، ایزابل مایرز (Isabel Myers) این مفهوم رو گسترش دادند. این مادر و دختر بعد از سالها تحقیق و آزمایش، توی دههی 1940 بالاخره تستِ شخصیتشناسیِ مایرز-بریگز رو طراحی کردن، که مبتنی بر چهار مقیاسه و شاملِ 16 تیپِ شخصیتیِ مختلف میشه، که در ادامه بیشتر به جزئیاتش میپردازیم.
ممکنه بگید، خوب، این درسای تاریخی چه ربطی به شغلِ من داره؟ببینید، تیپهای شخصیتی نشونگرِ این حقیقتند که هر شخصی برای تعامل با دنیای پیرامونش، اولویتهای مخصوصِ خودشو داره. بنابراین، رضایتبخشترین شغل برای شما اون شغلیه که با اولویتهای شما و شخصیتِ مخصوصتون بیشترین سازگاری رو داشته باشه.
کار کردن توی شغلی که با تیپِ شخصیتیِ شما سازگار نیست مثلِ نوشتن با دستیه که در حالتِ عادی ازش موقعِ نوشتن استفاده نمیکنید. مسلماً اون متنو بالاخره مینویسید، اما برای نوشتنِ هر حرفی حس میکنید جونتون داره درمیاد.
واقعیت اینه که شغل الزاماً نباید خستهکننده و ناخوشایند باشه. وقتی شغلِ شما با شخصیتتون تناسب داشته باشه، برای انجامِ اون لحظهشماری میکنید و حتی از انجامش انرژی میگیرید!
بیاید یه مثال بزنیم. فرض کنیم دو نفر به اسمِ آرتور و جولی توی یه مؤسسهی کاریابی به افرادِ جویای کار مشاوره ارائه میدن. کارشون طبیعتاً یه کارِ رقابتیه؛ باید هر روز به کلّی آدم زنگ بزنن و از اکثرِ اونا جوابِ رد بشنون. آرتور یه شخصِ پرحرف و پرانرژی و پوستکلفته، در حالی که جولی یه شخصیتِ کند داره، از درگیری و یکیبدو بدش میاد و ترجیح میده روی جزئیات تمرکز کنه.
از اونجایی که آرتور دوست داره مدام توی گفتوگو از این شاخه به اون شاخه بپره و جوابهای ردی که از مشتریا میشنوه رو به خودش نمیگیره، توی این شغل پیشرفت میکنه و طولی نمیکشه که جولی استعفا میده. این مثال دقیقاً نشوندهندهی اهمیتِ زیادِ تیپِ شخصیتی تو موفقیت و رضایتِ شغلیه.
برای پیدا کردنِ تیپِ شخصیتیِ خودتون
اول از همه ببینید با دنیا و آدماش چجوری تعامل میکنید و از چه طریقی اطلاعات کسب میکنید.خب، حالا از کجا بفهمیم کدوم یکی از این 16 تا تیپِ شخصیتی به ما بیشتر نزدیکه؟ همونطور که توی بخشِ قبلی گفتیم، شاخصِ امبیتیآی (MBTI) یا همون شخصیتشناسیِ مایرز-بریگز چهار مقیاس یا طیف داره و هر طیف دو سر یا دو جهت داره و این تست از شما میخواد جای خودتونو روی هر کدوم از این چهار طیف یا مقیاس مشخص کنید.
اولین مقیاس، مشخصکنندهی اولویتهای شما در تعامل با دنیاست و از شما میخواد روی طیفِ برونگرایی و درونگرایی، جایِ خودتونو مشخص کنید. حرفِ اختصاریِ برونگرایی E و حرفِ اختصاریِ درونگرایی I هست. به طورِ خلاصه، برونگراها کسایی هستن که به دنیا نگاه میکنن و از خودشون میپرسن: «من چه تأثیری روی دنیا دارم؟»، اما درونگراها به دنیا نگاه میکنن و از خودشون میپرسن: «دنیا چه تأثیری روی من داره؟»
یه وجهِ اشتراکِ اونایی که توی این طیف، به سمتِ برونگرایی تمایل دارن اینه که با حرف زدن فکر میکنن. مثلاً دانشآموزای برونگرا سرِ کلاس، معمولاً قبل از اینکه جوابشون کامل توی ذهنشون شکل بگیره دست بالا میبرن. اگه معلم بهشون اجازه بده، با صدای بلند فکر میکنن و راهی که اونا رو قراره به جواب برسونه به زبون میارن تا برسن به جوابِ نهایی. اما درونگراها معمولاً خوب توی ذهنشون جوابو سبکسنگین میکنن تا به یه نتیجهی قطعی برسن و بعد به زبونش بیارن. ضمناً آدمای درونگرا معمولاً برای اینکه انرژی بگیرن نیاز دارن لحظاتی تنها بمونن، در حالی که آدمای درونگرا از حضور بینِ مردم انرژی میگیرن.
توی همهی این مقیاسها باید به این نکته توجه کنیم که هیچکس به طورِ مطلق فاقدِ ویژگیهایی که گفتیم نیست. منتها هر کسی به یک سرِ این طیف بیشتر گرایش داره، حالا بعضیا این گرایششون شدیدتره و بعضیا خفیفتر. اگه شک دارید که به کدوم مقیاس و سمت بیشتر گرایش دارید، از خودتون بپرسید: «اگه قرار بود تا آخرِ عمرم توی یکی از این وضعیتها زندگی کنم، کدوم رو ترجیح میدادم؟»
مقیاسِ بعدی مقیاسِ حسی-شهودیه، که مربوطه به نحوهی کسبِ اطلاعاتِ جدید
آدمای حسی، با حرفِ اختصاریِ S، به حواسِ پنجگانهشون یعنی لامسه، چشایی، بویایی، بینایی و شنوایی متکیان، و بیشتر به چیزای قابلِ اندازهگیری و چیزایی که اینجا و اکنون اتفاق میفته اهمیت میدن. به علاوه، به تجربههای شخصی اعتماد دارن و توجه و حافظهی خوبی دارن. در مقابل، آدمای شهودی (با حرفِ اختصاریِ N) به حدس و گمان اعتماد دارن و توی دریافتِ ایده ها و الهامات استعداد دارن و میتونن از یه وضعیتِ موجود، تبعاتِ آیندهشو متوجه بشن.
پس حسیها یه وضعیتو میبینن و روی اینکه «چه چیزی هست» تمرکز میکنن، در حالی که شهودیها همون وضعیتو میبینن و روی اینکه «چه چیزی میتونه باشه» متمرکز میشن. شهودیها برای تصور ارزشِ بیشتری قائلن و به جای تمرکز روی ارزشِ ظاهریِ چیزها، تلاش میکنن اطلاعات رو تفسیر کنن تا مفهومِ باطنیِ هرچیزو کشف کنن.
یکی از تفاوتهای ظریف بینِ حسیها و شهودیها نحوهی سرِ هم کردنِ چیزهاست. حسیها به کلِ اجزاء نگاه میکنن و بر اساسِ دستور العمل جلو میرن. اما شهودیها معمولاً شروع میکنن به سرِ هم کردن بر اساسِ شهودِ خودشون.
دو مقیاسِ بعدی، مربوط به نحوهی تصمیمگیریهای شما و چارچوب-محور بودن یا فیالبداهه بودنِ شماست
تا اینجا به خوبی متوجه شدید که درونگرایید یا برونگرا، حسی هستین یا شهودی. حالا بریم سراغِ دو جنبهی دیگه از شخصیتِ شما.مقیاس یا طیفِ بعدی شاملِ دو سبکِ تصمیمگیریه؛ یعنی منطقی و احساسی. حرفِ T نشونگرِ منطقی بودن و حرفِ F نشونگرِ احساسی بودنه.
آدمای منطقی همونجور که از اسمشون برمیاد به منطق و واقعیاتِ عینی و نتیجهگیریهای تحلیلی گرایش دارن و توی تصمیمگیری، احساساتشون رو دخیل نمیکنن. برعکس، آدمای احساسی ارزشهای شخصیشونو هم دخیل میکنن و کاری رو انجام میدن که احساس میکنن درسته. پس، اگه شما یه آدمِ منطقی باشید، ممکنه به خاطرِ اینکه تصمیمگیریهاتون زیادی خشک و بیروحه سرزنش بشید، و اگه یه فردِ احساسی و دلسوز و دلرحم باشید، ممکنه شما رو به خاطرِ اینکه بیش از حد احساساتی هستین سرزنش کنن.
قبل از اینکه مشخص کنید که به کدوم سمتِ این طیف گرایش دارین، اینو به یاد داشته باشین که جامعه معمولاً سوگیریِ جنسیتی داره و مردا رو منطقی و زنا رو احساسی میدونه. پس اگه میخواید بدونید واقعاً به کدوم سمت تعلق دارید، به این نگاه نکنید که مردم از شما چه انتظاری دارن. ببینید خودتون کدوموری هستین.
نمونهی بارزش داستانِ اون دانشجوی سالاولیه که توی خوابگاه در حالِ مصرفِ ماریجوانا مچشو گرفتن. طبقِ قوانینِ اون دانشگاه، هرکس که ماریجوانا مصرف میکرد یک ترم از تحصیل محروم میشد. با این حال، دانشجوی قصهی ما سوابقِ تحصیلیِ درخشانی داشت و هیچ سوءِ سابقهای هم نداشت ولی توی خوابگاه با دو تا دانشجوی ترمبالایی هماتاق شده بود که قبلاً مشکلساز شده بودن و سابقهی خوبی نداشتن. به علاوه، این دانشجوی ما با تمامِ وجود ابرازِ شرمندگی میکرد و از اینکه والدینش بفهمن یه ترم تعلیق شده شدیداً نگران بود.
رئیسِ دانشگاه یه آدمِ منطقی بود و عقیده داشت که قانون قانونه، و طبقِ مقررات باید این دانشجو تعلیق بشه. اما معاونش که مسئولِ تصمیمگیری در موردِ مجازات بود، یه فردِ احساسی بود که عقیده داشت تحصیلِ مشروط برای این دانشجو کافیه. به نظرِ اون، تقصیرِ دانشگاه بود که یه دانشجوی سال اولی رو با دوتا دانشجوی بدسابقه هماتاق کرده بود و احساس میکرد تعلیقِ این فرد اونم همین اولِ کار، میتونه روی آیندهی تحصیلیش تأثیرِ منفی بذاره.
حالا خودتون انتخاب کنین: به نظرِ شما حق با رئیسِ دانشگاه بود که مجازات رو طبقِ مقررات در نظر گرفته بود، یا کارِ معاونش درست بود که تمامِ عواملِ بیرونی رو هم برای تصمیمگیری در این خصوص در نظر گرفته بود؟ اگه جوابتون اولی باشه، احتمالاً آدمِ منطقییی هستین، اگه دومی باشه پس به احتمالِ زیاد احساسی تشریف دارین.
و بالاخره میرسیم به آخرین مقیاس که یه سمتش قضاوتگر بودنه و یه سمتش ادراکی بودن
اولی با حرفِ J مشخص میشه و دومی با حرفِ P. این مقیاس مربوط به اینه که شما چه چارچوب یا ساختاری رو برای زندگیتون میپسندید؟ یه چارچوبِ سفتوسخت و ازپیشتعیینشده یا یه مسیرِ فیالبداهه و بیقیدوبند؟
اگه دوست دارید همیشه همه چیز نظم داشته باشه و از اینکه چیزی حل نشده باقی بمونه نفرت دارید، پس احتمالِ زیاد قضاوتگرید. اما اگه انعطافو دوست دارید و ترجیح میدید تاحدِامکان گزینههاتون نامحدود باشن، پس جزءِ دستهی ادراکی هستید.
اینجوری به قضیه نگاه کنید: آیا ترجیح میدید شرکتتون هر ماه بدونِ در نظر گرفتنِ شرایط حتماً یه نشریه منتشر کنه، یا اینکه ترجیحتون اینه که انعطاف وجود داشته باشه و هروقت محتوای مجله راضیتون نکرد منتشر نشه و به تأخیر بیفته؟ فردِ قضاوتگر شفافیت در زمانبندی رو ترجیح میده، اما شخصِ ادراکی ترجیح میده انعطافپذیر بمونه.
یادتون نره که هیچ تیپی ذاتاً بهتر نیست
با کنارِ هم چیدنِ ویژگیهایی که گفتیم، تیپِ شخصیتیتون به دست میاد و این میتونه به شما نگرشهای مفیدی بدهد.
حالا وقتش رسیده که تمامِ گزینههایی که تا الان توی هر مقیاس انتخاب کردین را کنارِ هم بذارین تا تیپِ شخصیتیتان را پیدا کنین. اگه یادتون باشه هر گزینهای یه حرفِ اختصاری داشت. بنابراین تیپِ شخصیتیِ شما یه ترکیبِ چهارحرفیه. مثلاً ممکنه INFP باشه که نشوندهندهی تیپِ درونگرا-شهودی-احساسی-ادراکیه. یا ممکنه ESTJ باشه که معناش اینه که شما یه شخصیتِ برونگرا-حسی-منطقی-قضاوتگر دارین. در مجموع 16 تا تیپ به دست میاد که میتونه شما رو از نقاطِ ضعف و قوتتون بیشتر آگاه کنه و توی پیدا کردنِ شغلِ مناسب و مطلوبتون بهتون کمک کنه.
برای مثال، شخصیتِ ENFJ یا برونگرا-شهودی-احساسی-قضاوتگر معمولاً فردِ اجتماعی و مردمداریه که یکی از بزرگترین دغدغههاش آسایشِ دیگران و برقرار کردنِ روابطِ قویِه. این باعث میشه این افراد برای رهبری خیلی مناسب باشن، چرا چون معمولاً افرادِ پرجذبه ای هستن و مذاکرهکنندههای خوبیان. با این حال ممکنه زیادی درگیرِ هیجانات بشن و خودشونو غرقِ در مشکلاتی کنن که هم وقتشونو هدر بده هم زحمتشونو.
شخصیتِ ISFP یا درونگرا
حسی-احساسی-ادراکی معمولاً آدمِ صبور، مهربون، خوشاخلاق و منعطفیه که اشتیاقِ زیادی به قدرت یا سلطه نداره. این ویژگیها اونو تبدیل به یه همتیمیِ کارآمد و وفادار میکنه اما در عینِ حال، احتمال داره جروبحثها و درگیریهای شدیدی راه بندازه چون از این راه، میخواد به طورِ غیرمستقیم ابرازِ وجود کنه اما اغلب باعثِ سوء تفاهم میشه.
شخصیتِ INTJ یا درونگرا
شهودی-منطقی-قضاوتگر یه فردِ کمالگرا و نابغهست که میلِ به خودکفایی و استقلال داره، به طرحها و ایدههاش اعتمادِ کامل داره و بعضاً آدمِ آیندهنگر و بابصیرته. از این جهت، شخصیتِ INTJ معمولاً از انتقاد ناراحت نمیشه و تمرکز و انرژی و ارادهش عالیه. با این همه، انتظاراتی که داره معمولاً خیلی سطحِ بالاست و اونقدر اعتمادبهنفسش بالاست که معایبِ ایدههاشو نمیبینه و از دیگران کمک نمیگیره و نظر نمیخواد.
همونطور که میبینید، هر کدوم از تیپهای شخصیتی نقاطِ قوت و نقاطِ ضعفی دارن. اما متأسفانه توی بعضی از فرهنگها اینجوری جا افتاده که برونگرا بودن و اجتماعی بودن بهتر از درونگرا بودنه. برای همین، مردم خیال میکنن افرادِ برونگرا شانسِ موفقیتشون بیشتره در حالی که این تصور بیمعناست.
حقیقت اینه که هیچکدوم از تیپهای شخصیتی بر اونیکی برتری ندارن. برای مثال، تیپِ ESTP یا برونگرا-حسی-منطقی-ادراکی معمولاً اهلِ عمله و توی مذاکره کردن و حلِ مسأله عالی عمل میکنه. اما گاهی اوقات زیادی روی اینجا و اکنون تمرکز میکنه و از برنامهریزیِ درستوحسابی برای آینده عاجز میمونه.
برعکس، تیپِ ENTP معمولاً توی برنامهریزی برای آینده و تفکرِ استراتژیک عالی عمل میکنه، اما اونم گاهی زیادی منعطفه و در برابرِ تعهدات مقاومت میکنه. از همه مهمتر، گاهی اونقدر شتابزده عمل میکنه که اصلاً فرصت نمیکنه به توصیهی دیگران گوش بده یا احساساتِ دیگران رو هم در نظر بگیره.پس مبادا مرتکبِ این باورِ اشتباه بشید که یه تیپ بر بقیه ارجحیت داره.
تیپهای شخصیتی در چهار مزاج اصلی خلاصه میشن
دو مزاجِ اول عبارتن از سنتگرایی و تجربهگری.
درسته که هیچ دو نفری کاملاً شبیهِ هم نیستن، اما به لحاظِ کلی، اونایی که تیپِ شخصیتیِ یکسانی دارن، یا حتی دو یا سهتا از ترجیحاتشون یکسانه، احتمالِ اینکه اشتراکاتِ زیادی داشته باشن خیلی زیاده؛ به خصوص توی حوزهی کاری. بنابراین، درسته که ما 16 تا تیپِ شخصیتی داریم، اما کسایی که ترجیحاتِ مشترکِ خاصی دارن توی یکی از این چهار مزاج دستهبندی میشن.
اولین مزاج، شاملِ سنتگراها میشه، یعنی آدمایی که توی تیپِ شخصیتیشون ویژگیهای حسی بودن و قضاوتگر بودن رو دارن. به عبارتِ دیگه، قضاوتگرهای حسی، جماعتِ سنتگرا رو تشکیل میدن. از این میون، بعضیاشون برونگران و بعضیاشون درونگرا، بنابراین تفاوتهای چشمگیری بینشون وجود داره. اما میشه مزاجهای چهارگانه رو به اجراهای بیکلام توی یه ارکستر تشبیه کرد. ما صداهای متمایزی رو توی این اجراها میشنویم که هر کدوم متعلق به یکی از سازهاست، اما با این حال، همهشون یه نوع اشتراک و هارمونی با هم دارن.
شعارِ بارزِ سنتگراها اینه: زود بخواب تا زود پاشی، چون نظم و انضباط و تبعیت خوراکِ این آدماست. سنتگراها آدمای باثبات و راسخیان و هر وظیفهای که بهشون محول بشه رو به انجام میرسونن. اما از تغییر و سازگاری با شیوههای جدید ناتوانن و به علاوه، از فکر کردنِ طولانیمدت گریزونن.
با توجه به اینکه سنتگراها شیفتهی نظمن، تعجبی نداره که حدودِ 50 درصدِ پلیسها سنتگران. مخلصِ کلام اینکه آدمای سنتگرا جون میدن برای کار توی چارچوبهای سفتوسختِ سازمانی که روشهای اجرایی و انتظاراتشون کاملاً واضحه و صفر تا صدِ دستورالعملها مشخصه. هرچی شفافتر، بهتر.
مزاجِ بعدی تجربهگرهان، یا همون حسی-ادراکیها و همهی کسایی که توی تیپِ شخصیتیشون حروفِ S و P رو دارن. شعارِ این مزاج اینه: «بخورید و بیاشامید و شاد باشید». این افرادْ ماجراجو و خوشمشرب و خیلی هم خوشگذرونن.
تجربهگرها دوست دارن تا توی دنیا تغییری ایجاد کنن، و نقاطِ قوتشون شهامت و تدبیر و بداههپردازی و اشتیاق به تغییره. با شرایطِ جدید سازگاریِ خوبی دارن و اهلِ ریسکن. ضمنِ اینکه دست به ابزارشون هم معمولاً خوبه.
اما نقطهضعفهاشون: تجربهگرها گاهی اونقدر بوالهوسانه و هیجانی عمل میکنن که رفتارشون کودکانه و سهلانگارانه به نظر میرسه. ضمناً توی فهمِ الگوها و همکاری با دیگران هم چندان چنگی به دل نمیزنن.
این دسته از آدما رو هم توی نیروهای پلیس زیاد میبینیم، البته با این تفاوت که هیجان و پیشبینیناپذیربودنشون اونا رو به این شغل سوق داده. آتشنشانی و بقیهی مسئولیتهای اورژانسی هم بابِ میلشونه. این جور شغلها و کلاً هر شغلی که توش تنوع و استقلال و بِداههکاری وجود داره، براشون عالیه.
دو مزاجِ دیگر عبارتند از :کمالگراها و مفهومگراها
مزاجهای مختلف میتوانند یه تیمِ متعادل را تشکیل بدهند.سومین مورد از مزاجهای چهارگانه، کمالگراها یا ایدهآلیستها هستن که همون شهودی-احساسیها باشن، یا همهی تیپهای شخصیتی که حروفِ N و F توی عنوانشون هست.
شعارِ این گروه اینه: «با خودت صادق باش!»، تمامِ هم و غمِ کمالگراها رشدِ فردی و کسبِ دانشه و صداقت و شرافت بهشون احساسِ رضایت میده. کمالگراها شیفتهی کارهاییان که معنا و مفهومی پشتشون باشه و پنجرههای جدیدی جلوی چشمشون باز کنه و با مفاهیمِ فلسفی و معنوی سروکار داشته باشه.
نقطهی قوتِ آدمای کمالگرا یکیش اینه که از همه جور آدمی استقبال میکنن و آغوششون به روی همه بازه. این توانایی بهشون این امکانو میده تا از دیگران به نحوِ احسن استفاده کنن و برای حلِ مشکلات، راهکارهای خلاقانه ارائه بدن. عیبشون هم اینه که ثبات ندارن و بیش از حد احساساتیان و انتقادپذیر نیستن و با نظم و انضباط میونهی خوبی ندارن. و ضمناً بیش از حدْ ایدهآل فکر میکنن و چندان اهلِ عمل نیستن.
اگه شما یه آدمِ کمالگرا هستین و دنبالِ کار میگردین، بهتره از محیطهای رقابتی دور بمونین و دنبالِ کارهایی برین که جوِ همدلانه و مسالمتآمیزی دارن. شغلهایی که باعثِ رضایتِ کمالگراها میشن عبارتن از: شغلهای هنری و کارهایی که به دیگران کمک میکنه، مثلِ معلمی، مشاوره، وکالت، منابعِ انسانی و مددکاریِ اجتماعی.
و بالاخره میرسیم به مزاجِ مفهومگرایی، شاملِ شهودیهای منطقی؛
یعنی همهی کسایی که توی تستِ شخصیتشناسی، هر دو حرفِ N و T رو به دست آوردن
شعارِ مفهومگراها اینه: «توی همه چیز عالی باش». مفهومگراها عاشقِ اینن که همه جا فرصتهای عالی رو ببینن و شکار کنن و برای استفادهی بهینه از اون فرصتها دست به کار بشن.
اما نقاطِ قوتشون: مفهومگراها راهکارهای خلاقانهای رو طراحی میکنن؛ اعتماد به نفس و هوشِ بالایی دارن و از الگوها و جریانهای پیچیده سردرمیارن. در اشاره به نقطهضعفهاشونم باید از غرور و سرکشی و تمرّدشون نام ببریم و اینکه زیادی پیچیدهان و دیگران ازشون سردرنمیارن. ضمنِ اینکه به جزئیاتِ کوچیک بیعلاقهان و به احساساتِ دیگران بیتفاوت.
شغلِ ایدهآلِ آدمای مفهومگرا کاریه که پرچالش باشه و ضمنِ حفظِ استقلالشون، هوش و فراستِ اونا رو درگیر کنه. این جور آدما معمولاً توی پستهای مدیریتی یا توی عرصههایی مثلِ علم و دانش، تکنولوژی، پزشکی و حقوق موفق ظاهر میشن. مشاغلِ دانشگاهی هم میتونه فرصتِ ترقیِ خوبی براشون باشه، چون با همکارای کاربلد سروکار دارن.
این نکته رو هم نباید از یاد برد که با وجودِ تفاوتهایی که بینِ این چهار مزاج وجود داره، وقتی که در کنارِ هم باشن تعادل و هماهنگی ایجاد میشه.
فرض کنید یه بیمارستانِ بزرگ قراره راهاندازی بشه. بخشِ مالیش نیاز به یه شخصِ بسیار دقیق و سنتگرا داره. بخشِ بازاریابی و برنامهریزیش نیاز به یه شخصِ آیندهنگر و مفهومگرا داره. منابعِ انسانیش نیاز به یه کمالگرا داره تا پیشرفتِ فردی رو توی پرسنل محقق کنه. و مدیرِ اجرایی هم باید یه تجربهگر باشه، کسی که روی اینجا و اکنون تمرکز کنه و همیشه گوشبهزنگ باشه تا بحرانها رو مدیریت کنه.
شناختِ نقشِ غالب، شما رو در پیدا کردنِ شغلِ مطلوبتون یاری میکنه
اینکه بدونید تیپِ شخصیتیتون چیه خیلی خوبه، اما تازه اولِ راهه. شما هر تیپِ شخصیتییی که داشته باشید، باید یه چیزای دیگهای رو هم توی وجودتون پیدا کنید، از جمله «نقش غالب»، یعنی قویترین جنبهی شخصیتیتون، و همچنین نقش فرعی، به اضافه ی سومین و چهارمین نقشی که توی زندگیتون به ترتیب تأثیرگذارن.
به نفعتونه که از نقش غالبِ شخصیتتون آگاه باشید، چون وقتی توی شغلتون از این نقش استفاده کنید، کار براتون آسون و لذتبخش میشه. به عبارتِ دیگه، انگار از استعدادها و قریحههای ذاتیِ خودتون آگاه میشید.
اگه تیپِ شخصیتیِ شما ISTJ یا ISFJ یا ESTP یا ESFP باشه، حسی بودن توی شما غالب و حاکمه و به عبارتِ دیگه، شما غالباً حسی هستین. به این معنا که احتمالاً واقعیتهای خشک و بیروح رو ترجیح میدید: هرچی دقیقتر، بهتر. علاوه بر این، احتمالاً از حافظهای برخوردارید که دوستاتون بهش حسادت میکنن. افرادِ غالباً حسی، توی جمعآوریِ اطلاعات، تحلیلِ اونها و به کار بستنشون خوش میدرخشن. شاید مثلاً یه پُستِ تحقیقاتی بتونه همون شغلِ رؤیاییشون باشه.
اگه تیپِ شخصیتیتون INFJ، INTJ، ENFP و یا ENTP باشه، نقشِ غالبتون شهودیه. بنابراین، ترجیح میدید به جای واقعیاتِ خشک و بیروح، روی معانیِ ضمنی تمرکز کنید، یعنی اون معانی تلویحی و پنهانی که پشتِ نقابِ ظاهریِ هرچیز وجود داره و دیگران قادر به دیدنش نیستن. ضمناً به احتمالِ زیاد قوهی خلاقیتتون قویه و از اینکه بتونید قدرتِ تخیل و نوآوریتون رو شکوفا کنید به وجد میاید. شاید بهتر باشه به یه شغلِ تبلیغاتی فکر کنید!
اگه تیپِ شخصیتیتون ISFP یا INFP یا ESFJ یا ENFJ باشه، معناش اینه که احساسی بودن درِتون غالبه و توی شغلهایی خوش میدرخشید که ارزشهای فردیتون رو منعکس کنن. ویژگیهای رایج و مشترک بینِ شما دلسوزی، وفاداری و همدلیه. بنابراین رضایتِ شما وقتی حاصل میشه که یه شغلِ شخصی داشته باشید که روی تجربههای انسانی و انساندوستانه متمرکز باشه. این شغل میتونه یه شغلِ هنری باشه، یا کاری باشه که هدفش حمایت از مشتری یا مردمِ نیازمنده.
و بالاخره میرسیم به گروهِ چهارم شاملِ تیپهای ISTP، INTP، ESTJ و ENTJ که همگی منطقی بودن توشون غالبه. این معناش اینه که این افراد احتمالاً به راحتی میتونن قیدِ مسائلِ احساسی و عاطفی رو بزنن و تصمیماتِ منطقی و سفتوسخت بگیرن. اگه شما هم جزءِ این دسته از آدما هستین، موقعیتهایی بهتون احساسِ رضایت میدن که نیازمندِ فردی باشن که بتونه تصمیماتِ قاطع و سخت بگیره. برای همینه که افرادِ منطقی رهبرای فوق العاده ای میشن.
شما در طولِ زندگی، علاقههاتون تغییر میکنه
مسیرِ شغلیِ خوب اونیه که نسبت به تغییرات شما منعطف باشد،متأسفانه به دلایلِ مختلفی ممکنه شغلِ شما رضایتبخش از آب درنیاد. به خاطرِ انتظاراتی که توی سنینِ پایین به شما تحمیل شده، ممکنه ناخواسته توی یک مسیری قرار گرفته باشین که هیچ علاقه ای بهش ندارین. اما خیلی از مردم به این دلیل توی مسیرِ اشتباه قرار میگیرن که آموزشهای سنتی اونا رو توی سنینِ نوجوونی در جایگاهِ انتخابِ شغل قرار میده.
مهارتها و تواناییهای ما دائماً در حالِ شکلگیری و تکامل و تغییرن، و برای اینکه یه شخصیتِ جامع در ما شکل بگیره و احساسِ رضایت داشته باشیم، باید برای حرفه و شغلی برنامهریزی کنیم که همراه با ما تغییر کنه.بیاید ببینیم اصلاً این تکامل چطور اتفاق میفته.
توی شیش سالِ اولِ زندگی، تیپِ شخصیتیِ شما شروع به شکلگیری میکنه، و بینِ سنینِ 6 تا 12 سالگی، نقش غالبِ شما خودشو نشون میده. اگه احساسی بودن توی شما غالب باشه، علایمِ بارزِ همدلی رو از خودتون بروز میدید. اگه قضاوتگری توی شما غالب باشه، یکی از اولین نشونههاش اینه که با زبانِ منطق، خودتون رو از مجازاتها تبرئه میکنید.
از سنِ 12 تا 25 سالگی، نقش فرعیِ شما، یعنی مهارتِ ثانویهی شما، خودشو یواش یواش بروز میده. اگه شخصیتتون ISTJ یا ESTP باشه، معناش اینه که حسی بودن در شما غالبه و قضاوتگر بودن اولویتِ فرعی و دومِ شماست. برای همینه که رفتهرفته متوجه میشید نه تنها توی جمعآوری و تحلیلِ اطلاعات کارتون درسته، بلکه توی تصمیمگیری هم توانمند ظاهر میشین. توی این بازهی سنی، نقشهای سوم و چهارمتون هم به ظهور میرسن، هرچند شاید هنوز اونقدرا بارز نباشن.
از 25 سالگی تا 50 سالگی، نقش سومتون، یعنی سومین مهارتی که توش از همه بیشتر قدرت دارین، تماموکمال شکل میگیره. این اتفاق معمولاً بعد از تولدِ چهلسالگیتون رخ میده و ممکنه مصادف بشه با بحرانِ میانسالی. اینجاست که شما تمایلِ شدیدی به تغییرِ حرفهتون پیدا میکنید. به هرحال اگه 20 سالِ تمام روی یه مهارت یا علاقهی واحد وقت صرف کرده باشید، طبیعیه که احساس کنید میخواید اولویتهاتون رو تغییر بدید. احساس میکنید چندصباحی رو هم باید صرفِ علاقههای دیگهتون کنید، خواه اون علاقه، نقش فرعیتون باشه یا نقش سوم و یا حتی چهارمتون که معمولاً بعد از پنجاه سالگی شکل میگیره.
یه مثال میزنم: مارتی (Marty) تیپِ شخصیتیش ISFP یه، و این باعث شده احساسی بودن نقشِ غالبش باشه و حسی بودن نقشِ فرعیش. نقشِ سوم و چهارمش هم به ترتیب شهود و منطقه. حسیها معمولاً به ظاهرِ همه چیز توجه میکنن، اما مارتی، وقتی که سی و هشت سالش میشه، نقشِ سومش شروع میکنه به بروز و ظهور و مارتی هم شروع میکنه به کشفِ معنای باطنیِ چیزها.
البته این تغییرِ علایق که در طولِ زندگیِ انسان رخ میده، همیشه به تغییرِ حرفه منجر نمیشه، گاهی وقتا صرفاً یه سرگرمیِ جدید برای آدم ایجاد میکنه. اما به هر حال عقل حکم میکنه که از این تغییرات آگاه باشیم و بدونیم که چرا اتفاق میفتن.
شغلِ دلخواهتون رو متناسب با شخصیتتون انتخاب کنید
زمانی که دنبالِ کار میگردید همه چیزرا در نظر بگیرید.بهترین مسیرِ حرفهای اونیه که دوتا ویژگی رو با هم داشته باشه: هم توش استعداد داشته باشین، هم بهش علاقه داشته باشین. و تنها راه برای جمعِ نقطهقوتها با ارزشها و علایقتون اینه که خودتون رو بشناسید، و لازمهی این خودشناسی، شناختِ تیپِ شخصیتیتون و هرچیزیه که مرتبط با اونه.
مطمئناً احتمالش خیلی کمه که یهو یه نفر بهتون زنگ بزنه و شغلِ ایدهآلتون رو بهتون پیشنهاد بده. این شمایید که باید شغلو شکار کنید. برای این کار باید هراونچه که دربارهی تیپِ شخصیتیِ خودتون یاد گرفتیدو به کار ببندید و با استفاده از این دانش، یه جستوجوی اساسی رو شروع کنید.
مسلماً اولین مرحله شناختِ تیپِ شخصیتیِ چهارحرفیِ خودتونه، که نشوندهندهی نقاطِ قوت و نقاطِ ضعف شماست. تیپِ شخصیتیتون رو که شناختید، باید چهار نقشِ اصلیِ خودتون که پیشتر بهش اشاره کردیم رو هم بفهمید و بر همین اساس، یه فهرست درست کنید از شغلهایی که بیشترین تناسب رو با شما دارن.
مرحلهی بعدی اینه که به این اطلاعات نگاه کنید و ببینید چی برای شما از همه مهمتره. اگه شخصیتتون ENFP یه، یعنی یه آدمِ برونگرا، شهودی، احساسی و ادراکی باشین، پس به احتمالِ زیاد به کارهای چالشبرانگیز و متنوعی علاقه دارین که به شما فرصتِ آشنایی با آدمای جدید و یادگیریِ مهارتهای جدید رو بدن و بابتِ قدرتِ تخیلتون تشویق بشین.
حالا، وقتی که نقاطِ قوت و ضعفتون رو گذاشتید کنارِ علاقههاتون و به شغلهای خلاقانهی متناسب با خودتون نگاه کردید، متوجه میشید که مشاغلی مثلِ مدیرِ هنری یا طراحِ لباس میتونه براتون مناسب باشه. با شایدم علاقهتون شما رو به شغلهای بازاریتر مثلِ کارشناسِ روابط عمومی یا تحلیلگرِ بازار سوق بده. اگه بیشتر به آموزش یا مشاوره علاقه دارید، میتونید پیشنهادهایی مثلِ مشاورِ توانبخشی یا معلمِ مدارسِ استثنائی یا مددکارِ اجتماعی و یا مردمشناسی رو بررسی کنید.
حالا کاری که باید بکنید اینه که اونایی که به نظرتون از همه بهتر میان رو اولویتبندی کنید و از بینِ اونا، روی پنج اولویتِ اول تمرکزِ ویژه ای بکنید. شاید بهتر باشه از خودتون بپرسید: اگه پول مهم نبود و قرار بود مجانی کار کنم، کدوم شغل بیشتر منو خوشحال میکرد؟
وقتی فهرستتون رو تهیه کردید، قدمِ بعدی اینه که از خودتون بپرسید چطور میتونم تواناییها و نقاطِ قوتِ خودمو توی این شغلها به کار بگیرم؟ هر راهی که به ذهنتون رسیدو یادداشت کنید. اینجوری، آماد میشید تا به کارفرما توضیح بدید که چرا گزینهی خوبی برای این کار هستید. ضمناً میتونید فهرستی تهیه کنید از تجربههایی که در گذشته از این نقاطِ قوت و تواناییها به خوبی استفاده کردید، به علاوهی نمونههایی که نقاطِ ضعفتون توشون دخیل بودهن. اینجوری، به کارفرماتون میفهمونید که به نقاطِ ضعفتون هم واقفید.
و بالاخره، دربارهی شغلهای احتمالیتون یه تحقیق انجام بدید. کسی رو پیدا کنید که در حالِ حاضر به این شغل اشتغال داره و ازش دربارهی واقعیتهای این شغل بپرسید. بعضی وقتا تصوراتی که دربارهی شغلِ رؤیاییتون دارید اون چیزی نیست که توی واقعیت وجود داره.
برای تغییرِ شغل و شروعِ یه کارِ جدید و رضایتبخش هیچوقت دیر نیست
آدم هرقدر سنش بالاتر میره و هزینههای درمانی و انتظاراتش از زندگی افزایش پیدا میکنه، بیشتر به شغلی که داره وابسته میشه. جالبه بدونید 40 درصدِ مردمِ آمریکا قصد دارن اونقدر کار کنن تا ازکارافتاده بشن.
اما اگه شما از اون دسته آدمایی هستید که میخوان یه شروعِ تازه رو تجربه کنن، بدونید که برای پیدا کردنِ یه شغلِ جدید که با شخصیتتون سازگاریِ بیشتری داشته باشه هیچوقت دیر نیست.
وقتی که توی سنِ بالا شغلِ جدیدی رو شروع میکنید، هرچند شاید خودتون اسمشو بذارید «سرِ پیری و معرکهگیری»، اما تازه میشید مثلِ متولدینِ 1946 تا 1964 ِ آمریکا معروف به بیبیبومرها (Baby Boomers) که همین وضعو دارن. اگه شما هم یکی از این آدما هستین، مطمئن باشین که شناختِ تیپِ شخصیتی و نقشِ غالبتون باعث میشه این معرکهگیری به بهترین نحو انجام بشه!
فرقی نمیکنه چندسالتونه، تغییرِ شغل و حرفه هوای تازه ای رو واردِ ششهای زندگیتون میکنه، به شرطی که همون کاری رو شروع کنید که براش ساخته شدید.
فرض کنیم جِی (Jay) یه سنتگرا ست که توی دانشگاه، علوم سیاسی خونده و بعد واردِ شغلِ روزنامهنگاری شده و یه مدتی هم مشاورِ روابطعمومی بوده. موقعِ گرفتنِ فوق لیسانس، شغلش تحلیلگریِ مالی بوده اما مدتی بعد واردِ یه تجارتِ خونوادگی میشه و به تولیدِ قطعاتِ چرخخیاطیهای صنعتی مشغول میشه. جی رئیسِ کارخونه میشه اما از این اتفاق چندان خوشحال نیست.
همزمان که مشغولِ این تجارتِ خونوادگیه، مربیگریِ ورزشی رو هم شروع میکنه و اینقدر از این حرفه لذت میبره که توی 46 سالگی تصمیم میگیره کلاً بزنه تو کارِ معلمی و تدریس. حالا جِی توی دبیرستان، تاریخ و مطالعات اجتماعی تدریس میکنه و هرچند این تغییر چالشهایی رو هم به دنبال داشته، اما آرزو میکنه ای کاش زودتر انجامش میداد.
شخصیتِ ISTJ باعث شده که حسی بودن نقشِ غالبِ جِی باشه. بنابراین جای تعجب نداره که به تدریسِ تاریخ علاقهمند باشه، چون این درس پر از وقایع و جزئیاتیه که میتونه با دانشآموزاش درمیون بذاره. سنتگراهایی مثلِ جِی دنبالِ شغلیان که بهش ایمان داشته باشن و نتایجِ زحماتشون رو واضح ببینن. برای همینه که جی بعد از سالها سرگردونی توی عالمِ تجارت، حالا در جایگاهِ مطلوبِ خودش قرار گرفته، چون میتونه نتیجهی زحماتش رو هرروز توی دانشآموزاش به وضوح ببینه.
پس فرقی نمیکنه که شما پشتِ کنکوری باشید یا توی سنینِ بازنشستگی قرار داشته باشید. مهم اینه که از شناختِ شخصیتِ خودتون میتونید نفع ببرید.
تغییر در زندگی به معنای ایجاد دگرگونی در جنبههای مختلف زندگی فرد است؛ این تغییرات میتوانند ناشی از اراده شخصی یا اتفاقات بیرونی باشند. برای شروع تغییر، لازم است که با تعیین اهداف واقعی، تقویت اعتماد به نفس، پرورش خودآگاهی و پذیرش مسئولیت آغاز کنید و با صبر و استمرار، از ایجاد عادتهای مثبت و یادگیری لذت ببرید تا به رشد و زندگی بهتر دست یابید.
ماندن زیاد در خانه میتواند به مشکلات جدی سلامت روان مانند افسردگی، اضطراب و انزوا منجر شود و همچنین بر سلامت جسمی اثرات منفی مانند تضعیف سیستم ایمنی و اختلال در خواب دارد. این وضعیت، که میتواند ناشی از فشارهای اجتماعی، اقتصادی یا مسائل روانی باشد، ممکن است به «سندرم هیکیکوموری» معروف شود و فرد را از جامعه دور کند.
با گوش دادن به این خلاصه کتاب یاد میگیرین که زنستیزی تا کجا ریشهداره و براش چیکار میشه کرد. تو نوامبر 2016، هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) تو رقابت برای برای ریاست جمهوری ایالات متحده شکست خورد. وقتی از رای دهندهها پرسیدن که چرا بهش رای ندادن، اکثرشون گفتن چون اون شبیه یه رییس جمهور نیست. همزمان، مخالفاشم این داستان رو گفتن که وضعیت سلامت اون ضعیفه و از نظر بدنی اونقدر قوی نیست تا بتونه نقش یه رییس جمهور رو بازی کنه.
خیلی ازین نظرا، ناامید کننده و توهین آمیز بود. متأسفانه، همونطورکه مری بیرد نشون میده، همچین تصورایی از زنان و قدرت از دوران باستان تو زندگی بشر وجود داشته.
همونطور که بیرد نشون میده، مشکل فقط این نیست که ما به دیدن زنا تو راس قدرت عادت نداریم، بلکه تعریف ما از معنای مرد یا زن بودن یا قدرت داشتن به چه معنیه. این تعریفا چندین قرنه که بر اساس همون پارامترهای غیر منعطف تعریف شدن.
اما این کتاب نه یه سوگواری برای اتفاقات گذشتهس و نه حمله به مرداست. این یه تشویقه برای اینکه تعریف و درکمون از قدرت رو تغییر بدیم، و از جایگاه زنا تو گفتمان عمومی حمایت کنیم.
با گوش دادن به خلاصه کتاب زنان و قدرت، به این سوال ها جواب میدیم که:
• چرا پوشیدن کت و شلوار بین سیاستمدارای زن اینقدر طرفدار داره؟
• کدوم کمدی کلاسیک یونانی نشون میده که آتن توسط زنا اداره میشد؟
• چه چیزی رئیس جمهور ترامپ رو در مورد وزیر مطبوعاتش ناراحت کرد؟
این ایده که زنا میتونن با موفقیت قدرت رو اداره کنن، برای یونانیها و رومیها خندهدار یا آزاردهنده بود.
با اینکه دنیای یونان و روم کلاسیک به زمان گذشته و خیلی دور برمیگرده، اما بدون شک تأثیرش روی جوامع مدرن غربی فراگیره. اگه سطح ماجرا رو کندوکاو کنین و به عمقش برسین، زیربنای کلاسیک خیلی از نهادها و پیش فرضای فرهنگی رو، به خصوص وقتی صحبت از زنا میشه، میبینین.
نکته قابل توجهی که توی سنت فرهنگی یونان– و به طور خاص درام آتنی –وجود داره اینه که کلی شخصیتای زن قدرتمند تو خودش داره.
با این حال، این شخصیتا معمولا شخصیت مثبتی نیستن. این زنا بهعنوان هیولاهای دورگهای شناخته میشن که ویژگیهای مردانه دارن و قدرتی که معمولا در اختیار مردا بوده رو غصب کردن. بجز این، تصاحب قدرت توسط شخصیتای زن تو این داستانها معمولا عاقبت خوشی نداره و تهش فاجعه به بار میاره که انعکاس برداشت فرهنگی از زنا و «توجیه» حذف اونا از حوزه سیاسیه.
فقط نمایشنامه آگاممنون (Agamemnon) که مال 458 سال قبل از میلاده رو نگاه کنین. داستانش زمان جنگ تروجان اتفاق میافته: شاه آگاممنون به جنگ میره و همسرش کلیتمنسترا (Clytemnestra) رو به عنوان حاکم بجای خودش مینشونه. نشون میده که، قرار دادن یک زن تو راس امور نتیجه خوبی نداره. بعد از اینکه آگاممنون برمیگرده، کلیتمنسترا اونو تو حمام میکشه. نظم "طبیعی" پدرسالارانه فقط وقتی برقرار میشه که بچههای کلیتمنسترا اونو سرنگون کنن و به قتل برسونن.
فقط این نبود که باعث شده بود زنا به عنوان حاکمای نامشروع تلقی بشن، بلکه وقتایی هم که افسار قدرت رو به دست داشتن، یونانیها اونا رو کاملاً غیر زنانه تصور میکردن.
بیایین به کلیتمنسترا برگردیم. وقتی آیسخلوس (Aeschylus) رو با صفت «اندروبولون» (androboulon,) توصیف می کنه، عمداً از زبان مرد محور استفاده میکنه، که تقریباً به معنای چیزی شبیه «با هدف مردانه» یا «مثل یک مرد فکر کردن» ترجمه میشه.
برعکس، الهه جنگجو آتنا، خدای حامی آتن، معمولا به عنوان نمونه مثبت یک شخصیت زن قدرتمند تعریف شده. اما تصویر اونم مشکلداره. این به این خاطره که تو فرهنگ یونانی جنگجویی مخصوص مردا بود. علاوه بر این، آتنا به طور سنتی یک باکره بود، به این معنی که اون از نقشی که معمولاً مختص زنا بود، یعنی همون زاییدن شهروندای جدید، خیلی متمایز بود.
در واقع، از دیدگاه یونانی، آتنا اصلاً یک زن نبود!
از دوران باستان،زنایی که تو گفتمان عمومی شرکت میکردن با دشمنی روبرو میشدن.
"خفه شو!" چه تو ملاء عام باشه و چه تو خلوت، این دستورتوهینآمیزهمیشه مثل یه چاقو برنده ست.
و به عنوان وسیلهای برای نشوندن زنا سرجاشون، سابقه طولانیای داره.
در واقع، ادیسه هومر، یکی از بزرگترین و اولین آثار ادبیات کلاسیک، مثالی از زنی رو میزنه که دقیقا همین توهین بهش شده.
موضوع مهم ادیسه، بزرگ شدن تله ماکوس پسر اودیسه و پنه لوپه و تبدیل شدنش از یه بچه به یک مرده. یه روز، یه آوازخوان تو خونه پنه لوپه شروع به آواز خوندن درباره مشکلاتی که اودیسه و ارتش یونان در حال برگشتن از تروا دارن میکنه. پنه لوپه که خیلی مضطرب شده بوده، ازش میخاد یه چیز شادتری اجرا کنه.
این درخواستش باعث میشه که تله ماکوس جوون به مادرش دستوربده که اتاق روترک کنه. اون با گفتن این جمله که "سخنرانی کار مردانه س" با یه لحن انتقادی، بهش میگه که بره سراغ همون کار بافندگیش.
ادیسه یکی از آثار متعدد تو دوران باستان بود که جایگاه زنا رو تحقیر کرد و از سرکوب صدای اونا تو عرصه عمومی حمایت کرد.
بیایین به کمدی اوایل قرن چهارم پیش از میلاد آریستوفان، زنان مجلسی (The Assemblywomen) نگاه کنیم. تو این کمدی، این ایده که زنا به طور گروهی میتونن یه شهر رو بخوبی اداره کنن، تمسخر میشه.
در واقع، طنز نمایشنامه رو این ایده مانور میده که زنا نمیتونن طرز صحبت خودشون رو با الزامات حوزه عمومی تطبیق بدن. و حتی، به نظر میرسه که اونا نمیتونن صحبت در مورد رابطه جنسی رو تموم کنن!
حماسه اساطیری اوید (Ovid) ، که درباره دگردیسیهاست رو در نظر بگیرین. توش چند تا شخصیت زن وجود داره که توانایی صحبت کردنشون ازشون گرفته شده. مثلا، آیو توسط سیاره مشتری به یه گاو تبدیل میشه، و مجازات اکو اینه که محکوم به تکرار حرفای بقیهست.
همه اینا نشون میده که توفرهنگ کلاسیک به زنایی که تو انظار عمومی صحبت میکنن انتقاد میکردن، و حتی اونا رو غیرطبیعی تلقی میکردن.
به همون اندازه که صدای زنا محدود شده بود، مهارت صحبت تو جمع، یه مهارت مردانه تعریف شده بود.
زنا توی دنیای یونانی-رومی از حقوقی که خیلی از مردا ازش برخوردار بودن، مثل رای دادن، محروم بودن. این به این معنیه که اونا انگیزه کمتری برای شرکت تو گفتمان عمومی داشتن. اما این قضیه به همینجا ختم نشد، سخنوری خودش یه جنبه مهم و اساسی از معنای مرد بودن بود.
مثلا، شهروند ایدهآل رومی قرار بود، «یه مرد خوب و توانمند تو صحبت کردن» باشه. علاوه بر این، صداهای مردانه – در مقابل زنانه – خیلی تو نوشتههای اون دوره با اقتدار همراه بود.
یه نظریه علمی معتقد بود که صداهای بلند مردانه به طور ذاتی با شجاعت مرتبطه، در حالی که صداهای بلند زنانه با بزدلی مرتبطه. در واقع، بعضی از نویسندهها حتی ادعا کردن که صدای زنا به سلامت کشور آسیب میرسونه!!
خطیب قرن دوم، دیو کریزوستوم (Dio Chrysostom) ، تو یکی از سخنرانیهای خودش، سناریویی رو مطرح کرد که تو اون مردای یه شهر خاص یکدفعه صداشون تبدیل به صدای زنانه میشه. این به این معنی بود که اونا دیگه قادر به گفتن چیزای مردانه نبودن. دیو حتی اینجوری گفت که تحمل طاعون برای یه شهر آسونتر از همچین مصیبتیه!
به عبارت دیگه، گفتار جدی و سنگین به عنوان چیزی تلقی میشد که فقط مردا می تونستن به درستی بیانش کنن.
بیایین دوباره به اودیسه نگاه کنیم. یادتون میاد که چجوری تله ماکوس با گفتن این که "سخنرانی بهتره که به مردا واگذار بشه چون یه کار مردونهس"، به مادرش گفت که ساکت بشه؟ خوب، کلمه یونانی خاصی که اون استفاده میکنه، موتوس muthos هست.
این کلمه به معنی یه نوع خاصی از سخنرانی عمومیه که مقتدرانه بیان میشه. مثلا با یه گفتار سطحیای مثل شایعات فرق داره. اما مثلا قیل و قال، یه نوع صحبتی بود که فقط کار زنا بود.
به طور خلاصه بخوایم بگیم، از اونجایی که سخنوری یک صفت مردانه تعریف شده بود و صدای مرد پیش نیازش بود، زنی که علنی صحبت میکرد، بنا به تعاریف، واقعاً یک زن نبود.
گهکداری صدای زنا تو نوشتههای کلاسیک به چشم میخورد، اما فقط درباره موضوعات محدودی بود.
شکی نیست که صدای زنا به ندرت تو گفتمان عمومی تو دوران باستان تحمل میشد. استثناهایی وجود داشت، اما درکل، سخنوری یه حوزه منحصراً مردانه باقی موند.
در واقع، والریوس ماکسیموس (Valerius Maximus) ، جنگ نگار رومی قرن اول، حتی تا اونجایی پیش رفت که سه تا زن رو پیدا کرد تا تو مجموعه «اعمال و گفتههای به یادماندنی» ازشون نام ببره. اون ادعا میکرد که اونا زنایی بودن که "شرایط طبیعیشون نتونست اونا رو تو انجمن ساکت نگه داره."
اول از همه، مایسا (Maesia) بود. اون با موفقیت تو دادگاه از خودش دفاع کرد. والریوس این پیروزی رو با این ادعا توجیه میکنه که ماهیت واقعی اون در اصل یه مرد بوده. اون حتی بهش لقب «آندروژن»-ینی یک خنثی، یه بدون جنسیت_ میده.
نفر دومی که ازش نام میبره افرنیا (Afrania) ست. برای والریوس، افرانیا یک «عجیب الخلقه غیرطبیعی» بود که جرأت کرده بود پاشو تو دادگاه بذاره.
آخرین نفر هم هورتنسیا (Hortensia) بود. اون علناً برای مقاومت در برابر مالیات جنگی که از زنا گرفته میشد سخنرانی کرد. اون معمولا اجازه نداشت به نمایندگی از جامعه صحبت کنه. اما این استثنا مجاز بود چون اون صرفاً داشت به عنوان نماینده زنا صحبت میکرد.
گاهی اوقات به زنا اجازه داده میشد که حرفای خودشون رو با صدای بلند بیان کنن. ولی بهاش بالا بود چون معمولا داشتن به عنوان قربانی یا محکوم این کار رو انجام میدادن.
بیایین لوکرتیا (Lucretia) رو در نظر بگیریم، که داستانش توسط خیلی از نویسندههای رومی و یونانی که آغاز تاریخ روم روبازگو میکنن، از جمله لیوی (Livy) ، روایت میشه. اون توسط یه شاهزاده از خانواده سلطنتی حاکم بر رم مورد تجاوز قرار گرفته.
در حالی که هیچ راهی برای دونستن جزئیات دقیق وجود نداره، بعضی از گزارشا اونو درحالی نشون دادن که داشته برای متهم کردن صریح متجاوز به عنفش تلاش میکرده و حتی اعلام کرده که خودشو میکشه.
اما تو این داستان، شاهزاده خانم فیلوملا (Philomela) حتی از این فرصت هم محروم شده بوده. چون متجاوزش زبان اونو بریده بوده تا نتونه اونو محکوم کنه.
این مثالا نشون میده که زنا فقط بهعنوان سخنران «مسائل زنا» یا بهعنوان شاهدهای همدردی یا نمونههای غیرطبیعی تلقی میشدن.
متأسفانه، این استعارهها اینروزا هم برای ما خیلی آشنا بنظر میان.
در روزگار مدرن، صدای زنا بیشتر شنیده میشه، اما فقط به عنوان استثناء قاعده.
شاید اگه بگیم یونان و روم هنوز تو فرهنگ غربی مهم هستن، بنظر بیاد که داریم زیادی بزرگش میکنیم. بااینکه تأثیرات زیادی از جوامع دیگه، غرب رو شکل داده. اما سخنرانی عمومی هنوزم حوزهایه که نمیتونه از تفکر کلاسیک فرار کنه.
فقط به سخنرانیهای تکان دهنده باراک اوباما توجه کنین. شکی نیست که نویسندههای سخنرانیهاش بعضی از ترفندای بلاغی خودشون رو از سخنوران افسانهای رومی مثل سیسرو الگو گرفته بودن.
متأسفانه، سایه بلند دوران باستان به این معنیه که زنایی که تو جمع صحبت می کنن هنوز به عنوان ناهنجاری طلقی میشن.
مثالی رو در نظر بگیرین که به هر دانش آموز بریتانیایی آموزش داده میشه. وقتی که ناوگان اسپانیایی تو سال 1588 تهدید به حمله کردن، الیزابت اول برای سربازای خودش تو تیلبری سخنرانی کرد. اونجا اعلام کرد که "قلب و شکم یک پادشاه، پادشاه انگلستان" رو داره، با وجود داشتن "بدن زنانه ضعیف و ناتوان"!
این موضوع، هم تأییدی بر شکنندگی ذاتی زنا تو عرصه عمومی بود، هم به استثنایی بودن اون اشاره میکرد.
اما حرفای اون فقط نتیجه یه شاهد غیرقابل اعتماده که تقریباً 40 سال بعد از صحبتش نوشته شده. اون الیزابت رو به عنوان آندروژن معرفی کرد تا اینجوری اقتدارش رو توجیه کنه.
بیایین از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه کنیم. گلچین سخنرانیای معروف!
عجیب نیست که این سخنرانیا شامل سخنرانیای زنا هم باشه. اما کم کم متوجه میشیم که موضوعات این سخنرانیا خیلی محدوده. اونا به جای اینکه گستره وسیعی از دانش بشری رو شامل بشن، به مسائل زنا محدود میشدن.
متاسفانه این سخنرانیا معمولا به صورت مصنوعی ساخته میشدن.
جمله معروف سال 1851 سوجورنر تروث (Sojourner Truth)، مخالف و مبارز، تو سخنرانی «و آیا من یک زن نیستم؟» رو در نظر بگیرین.
اون جملههای معروفی که الان به اون نسبت داده میشه از نسخه ایه که نویسنده دیگهای حدود یک دهه بعد نوشته.
همه اینا این موضوع رو ثابت میکنه: اگه صدای زنا فقط تو دسته بندیهای خاصی مجاز باشه، هر گونه تخطی از این هنجارا کاملاً ناهماهنگ تلقی میشه.
سرکوب و تحقیر صدای زنا توسط مردا به دلایل ساختگی همچنان پابرجاست.
ممکنه با خودتون فکر کنین که دیگه تا الان ما عادت کردیم که به زنا اجازه بدیم درباره موضوعات مختلف صحبت کنن. اما دارین اشتباه میکنین. سناتور دموکرات ایالات متحده الیزابت وارن اینو به خوبی نشون میده.
تو سال 2017، وارن (Warren) سعی کرد نامهای رو که فعال کورتا اسکات کینگ (Coretta Scott King) درباره این مناظره نوشته بود، تو صحن مجلس سنا بخونه. اما جمهوری خواها چندبار صحبتشو قطع کردن و ازش خواستن که ساکت بشه، ظاهراً بهونهشون این بودکه اون قوانین سنا رو نقض میکرد.
در نهایت، همکارای مرد وارن ازش حمایت کردن و نامه رو خوندن. اونا دست برنداشتن.
پس میبینیم که حتی وقتی زنا تریبون دارن، بازم ممکنه که طرد بشن. حتی الانم مثل قرن نوزدهم و بیستم، این قضیه کاملا صادقه .
در واقع، واکنش زنا به صحبت کردن تو ملاء عام معمولا شبیه وقتاییه که مبارزا نسبت به استانداردها تو سخنرانی عمومی اعتراض میکنن.
رمان بوستونیها (The Bostonians) اثر هِنری جیمز (Henry James’s) رو که تو اواخر قرن نوزدهم نوشته شده، در نظر بگیرین. این رمان درباره ورنا تارانت (Henry James’s)، مبارز جوان فمینیسته. اون متوجه میشه که وقتی به خواستگارش باسیل رانسوم (Basil Ransom) که اتفاقا خیلی صدای خوبی داره، نزدیک میشه، تواناییش برای صحبت تو جمع ضعیفتر میشه.
مقالههای جیمز ازینم شفافتره. دقیقا مثل رومیها، اونم صدای زنا رو تهدیدی برای جامعه میدونست. از نظر اون، خود زبان تو خطر تبدیل شدن به «غرغر، همهمه، شوریدگی و یا ناله بود».
باقی آدمای قدیمی محافظه کار ویکتوریایی به گروه کر پیوستن. ریچارد گرانت وایت (Richard Grant White) و ویلیام دین هاولز(William Dean Howells) به «تُنهای نازک صدای زنان و «صداهای تودماغی، سوتزدنا، صدای نفس و نالههایشان» اعتراض کردن.
زنا بعد ازینکه به عرصه عمومی ورود پیدا کردن، بارها با تلاشهای مکرر اونا برای ساکت کردنشون مواجه شدن.
قوانین و رویههای مجلس عوام بریتانیا رو در نظر بگیرین. اینا رومردای قرن نوزدهمی که تحصیلکرده و متعصب تو سنتهای کلاسیک بودن، نوشتن. در نتیجه، تا الان، نمایندههای مرد معمولا موقع مناظرهها برای شنیده نشدن صدای نمایندههای زن، هیاهو و همهمه میکنن.
یا مثلا پارلمان افغانستان رو در نظر بگیرین. اونجا میکروفونهای خانمها رو همکارای مردشون هروقت که صلاح بدونن قطع میکنن.
اغلب اوقات، این محتوای سخنرانی زنا نیست که توهین آمیز تلقی میشه، بلکه توهین آمیز اینه که اونا اصلا صحبت نمیکنن.
تو سال 2017، حملات توهین آمیز اینترنتی اشکال مختلف و جدیدی پیدا کرده بود. خود نویسنده هر دفعه که تو رادیو یا تلویزیون صحبت میکرد مورد حمله و سو استفاده آنلاین قرار میگرفت.
شکی تو این نیست که بیشتر زنا هستن که بهشون حمله میشه و مردا عامل اصلی این حملههان. این پرخاشگریا از یه الگوی تثبیت شده پیروی میکنه: زنایی که میخوان تو حوزه «سخنرانی مردانه» صحبت کنن، رو به طرز وحشیانهای ساکت میکنن.
به همه تهدیدهای خشونت آمیز از سمت ترولها و کاربرای ناشناس میشه. اما این زنان که واژههای خاصی براشون استفاده شده. نه فقط بخاطر اینکه این القاب جنسیت دارن، بلکه به این خاطر که تلاش میکنن توانایی زنا تو صحبت کردن رو از بین ببرن. چیزی مثل "خفه شو، هرزه" هر دو کارو انجام میده.
نویسنده تو توییتر تهدیدهایی مثل "سرتو میبرم و بهش تجاوز می کنم" داشته. یا دیده که مردا، زنا رو تهدید میکنن که زبونشون رو میبرن. این انعکاس عجیبی از داستان دگردیسیهای اوید هست که توش، همونطور که قبلا دیدیم، متجاوز فیلوملا زبانش روبریده تا جلوی افشای جنایتی که در حقش شده، رو بگیره.
واکنش توییتر به این قضیه خیلی ضعیف بوده : راه حلی که معمولاً پیشنهاد میشه «نادیده گرفتن سوء استفاده» ست. اما این فقط باعث میشه که سو استفاده کنندهها به چیزی که میخان برسن: سکوت زنان.
تجربه دیگهای که زنا با هر پیشینهای تجربهش کردن، تلاش برای مشارکت تو بحثیه که فقط میخواد نظرات اونا رو نادیده بگیره.
یک کارتون فوق العاده به اسم پانچ (Punch) مربوط به حدود 30 سال پیش هستش که به طور خلاصه همین موضوع روبیان میکنه. یه پنل، یک جلسه کاری رو نشون میده که توش فقط یه زن حضور داره. متن بیانگر سخنان صندلیه: "این یک پیشنهاد عالیه، خانم تریگز. شاید یکی از مردای اینجا بخواد انجامش بده."
نویسنده تاکتیکی رو یادش میاد که برای مقابله با چنین رفتاری ازش استفاده کرده : اون دوست داره برای مصاحبههای دانشگاهی جوراب شلواری آبی بپوشه. اون استدلال میکنه که اگه مصاحبه کنندهش که مرد هم هست اونو بهعنوان یک «جوراب آبی» در نظر بگیره – که یک لغت عامیانه بریتانیایی تحقیرآمیز برای یک زن تحصیلکرده و شلخته است – ممکنه مانعش بشه!
ما یه الگوی اصلی که نشون بده یه زن قدرتمند چه شکلیه، نداریم.
از بعضی نظرا، وضعیت فعلی به وضوح برای زنا بهتر شده: زنا بیش از هر وقت دیگهای تو موقعیتای قدرت حضور دارن. مثلا، درصد نمایندههای زن بریتانیایی از 4 درصد تو دهه 1970 به 30 درصد طبق آخرین آمار منتشر شده رسیده.
اما هنوز اختلافای زیادی بین مردا و زنا وجود داره. زنا فرصت کمتری برای بالا رفتن از این نردبان رو دارن.
تا حدی به این خاطره که تصویر پیش فرض ما از یک ادم قدرتمند تو جامعه ، هنوز تصویر یک مرده. چه یک رئیس باشه، چه یک استاد، اون همیشه مرده. حتی نویسنده هم این کار رو انجام میده، در حالی که خودش یه پروفسور مشهوره!
جستجوی تصویریای که اون برای «پروفسور کارتونی» اخیرا تو گوگل انجام داد، فقط یک شخصیت زن رو تو 100 تای اول نشون داد. اون پروفسور هالی از یک اسپین آف بازی ویدیویی پوکمون بود.
جالب اینجاست که نگاه فرهنگی ضعیفانه به زنا به قدری ریشه دوانده که میشه ازش بعنوان طنز هم استفاده کرد.
وقتی ملیسا مککارتی (Melissa McCarthy)، کمدین، نقش شان اسپایسر(Sean Spicer)، سخنگوی سابق کاخ سفید رو در برنامهی زنده شنبه شب بازی کرد، رئیسجمهور ترامپ خوشش نیومد. ظاهراً اون احساس کرده بود که به تصویر کشیدن اعضای هیئتش توسط زنا اونا رو ضعیف جلوه میده.
ازونجایی که زنا معمولا تو حوزه عمومی تحقیر میشن، زنایی که موفق میشن، معمولا مجبورن خودشون رو بیشتر شبیه تصویر پذیرفته شده از قدرت از دیدگاه مردا جلوه بدن.
تصادفی نیست که زنایی مثل آنگلا مرکل (Angela Merkel) و هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) اینقدر طرفدار پوشیدن کت و شلوارن. مطمئنا، این کار جواب میده، اما تضمین میکنه که اونا شبیه پارادایم مرد قدرتمند هستن. مشهوره که مشاورای مارگارت تاچر، نخستوزیر بریتانیا، حتی بهش پیشنهاد کردن که تو کلاسای آواز شرکت کنه تا بتونه زیر بودن صداشو کمتر کنه. اینجوری وقتی صحبت میکرد، قدرت بیشتری داشت.
به نظر میرسه که حتی الان، زنایی که آرزوی قدرت دارن، باید پیرو مدلها و ساختارهای قدرت باشن، که به طبع اونا رو از زنانگی طبیعیشون دور میکنه.
اگه قدرت ذاتاً زنا رو مستثنی میکنه، پس خود قدرت باید بازتعریف بشه.
جایگاه زنا تو حوزه عمومی بهبود کمی داشته. اما این دلیل نمیشه که به این مقدار راضی بشیم. منتظر تغییرات ناگهانی نباشین. بجاش، ما باید در مورد خود قدرت متفاوت فکر کنیم.
برای شروع، ما نباید مدلهای استانداردمون رو، به سلبریتیها، مدیران اجرایی یا رهبران سیاسی محدود کنیم. اگه قدرت رو تو این پارامترها تعریف کنیم، اساساً داریم دامنه بحث رو محدود میکنیم.
علاوه بر این، موقعیتهای معتبر همیشه اونقدر قدرتمند نیستن. تو شورای ملی عربستان سعودی نسبت زنان نسبت به کنگره آمریکا بیشتره و حدود 60 درصد از قانونگذارا تو مجلس ملی رواندا (Rwandan) زنن، در حالی که این رقم تو بریتانیا 30 درصده. این قضیه نویسنده رو متعجب کرد: اگه تعداد زنای زیادی توی مجلس حضور دارن، شاید این به این معنیه که اونا به خودی خود اونقدر قدرتمند نیستن!
واضحه که عناوین و نمادهای وضعیت، وقتی که مقامات یا کارشناسای زن مجبورن تقلا کنن تا جدی گرفته بشن، بی معنیان. این نویسنده که یک کلاسیک نویس مشهور جهانیه، هنوز هم مورد حمله و تمسخر افراد هوسباز توییتری قرار میگیره که پیش خودشون فکر میکنن که صرفاً بیشتر از یه زن درباره تاریخ روم میدونن. اگه قدرت چیزیه که باید تصاحب یا به کار گرفته بشه، مثل شمشیر یک جنگجوی یونانی، فقط عده کمی می تونن اونو به اهتزاز دربیارن، و مردا همیشه به جلوگیری از مشارکت و پیوستن زنا به مجامع عمومی رای میدن.
پس چرا قدرت رو به شکل متفاوتی تعریف نکنیم؟
ما میتونیم به جای پیوند دادن قدرت با وضعیت، اونو با تاثیرگذاری پیوند بدیم. مثلا، سه زنی که جنبش تأثیرگذار" زندگی سیاهپوستان مهم است" رو پایهگذاری کردن، خیلی شناخته شده نیستن. اما قدرتشون به جای اسمشون، از روی دستاوردهاشون قابل اثباته، بنابراین میشه اونو به عنوان توانایی انجام کارها و حق جدی گرفتنشون در نظر گرفت.
به جای اینکه قدرت رو مثل یک شیئی که باید به چنگش بیاریم، تلقی کنیم، باید اونو به عنوان یک صفت یا یک فعل تصور کنیم.
و اگه این تعریف جدید از قدرت رو دنبال کنیم، فضایی برای تفکر مشارکتی ایجاد میکنیم، جایی که پیروان و رهبران رو هم میشه قدرتمند به حساب آورد. به طور خلاصه، اگه زنا به این خاطر که ساختارهای قدرت به مدل مردانه کدگذاری شدن، نتونن تو این ساختارها قرار بگیرن، پس لازمه که این ساختارها رو در هم بشکنیم.
کتاب جرات بسیار نوشته برنی بروان برای ما توضیح میده که چطور پذیرفتن ضعفها و نواقص، میتونه بهمون کمک کنه زندگی و روابط بهتری داشته باشیم. پذیرش این ضعفها به ما کمک میکنه از پس احساس شرم بر بیاییم و فردی خلاقتر و کارامدتر بشیم. توی این کتاب درباره این که شرم چیه و از کجا میاد صحبت شده. همینطور درباره اینکه چطور شرم به انسان احساس بیارزش بودن میده و مثل یه بیماری واگیر داره، حرف میزنه.
آسیب پذیری یعنی اماده بودن برای اعتراف به شکست و ضعف.
چیزی که به شما کمک میکنه از شرم کردن فاصله بگیرید و با هر چیزی که دارید، شاد باشید. اگه بتونید طرز فکر آسیبپذیر بودن رو هر جایی، از محل کار گرفته تا مدرسه و خونه پیاده کنید اون وقت از شر شرم راحت میشید و میبینید که نتیجهش، داشتن خلاقیت بیشتر، دوستیهای بیشر و خانوادهای سالم تر خواهد بود.
شرم، ترس از جدا افتادگی اجتماعیه؛ مشکلی که فقط منحصر به انسانهاست. ما شرم رو تجربه کردیم و میدونیم که اکثرا علتش اینه که از خودمون میپرسیم دیگران درباره ما چه فکری میکنن؟
اما برای اینکه دقیق تر به شرم نگاه کنیم، باید بریم سراغ پایهای ترین نیازهای انسان برای ارتباط، عشق و تعلق. ما، به عنوان حیواناتی اجتماعی، همواره به دنبال معاشرت با دیگرانیم. برای ما تعلق داشتن به یک گروه، از نظر تاریخی امری حیاتی برای بقا محسوب میشده. در عصر هجر، به عنوان مثال، اعضا یک گروه برای مراقبت از همدیگه به هر مهاجمی حمله میبردن.
این نیاز درون ما به حدی جدیه که هر گونه جدا افتادگی اجتماعی برای ما ایجاد درد میکنه، اتفاقی که عصبشناسان نشون دادن ناشی از ساختار شیمیایی مغز ماست. خب، پس پشت این احساس شرم چیه؟ میشه گفت باور به اینکه ما لیاقت عشق، ارتباط و تعلقی که برای بقا به اون نیاز داریم رو نداریم. مادامی هم که ما این حس رو داشته باشیم هر کاری برای موفقیت توی زندگی انجام بدیم کافی به نظر نمیاد.
بین شرم و احساس با ارزش بودن رابطهای وجود داره که به وضوح قابل رویته. مثل وقتیکه ما چیزی خلق میکنیم یا متنی می نویسیم و به دیگران نشونش میدیم تا بهمون نظر بدن. اکثر مواقع ما ارزش خودمون رو به واکنش ادما به اون چیز گره میزنیم. نتیجهش چیه؟ ترس از انتقاد و پس زده شدن توسط اونا. پر واضحه که شرم برای ما مضره. شرم ما رو از تلاش کردن باز میداره و ما رو از بقیه جدا میکنه.
شرم باعث میشه ما از نشون دادن خودمون به دیگران خجالت بکشیم. حالا میتونه نشون دادن کارمون باشه، نشون دادن احساساتمون باشه یا امتحان کردن کاری جدید. اما اگه ما، از این حس ناخوداگاهه ارزشگذاری آگاه باشیم، وقتی بخوایم کار جدیدی رو امتحان کنیم، جرات پیدا میکنیم. نویسنده کتاب در پژوهشش به این پی برده که شرم توانایی و باور ما برای پیشرفت رو ضعیف میکنه. سایر محققان هم نشون دادن که شرم ما رو به سمت رفتارهای منفی و مخرب میکشونه. به طور خلاصه شرم هیچ وجه مثبتی برای ما نداره.
شرم بخشی از فرهنگ معاصر ماست و درون ما مدام ترس از بیارزش بودن رو یاداوری میکنه؛ ترس از کافی نبودن رو!
توی دنیایی که توسط شبکه های اجتماعی تسخیر شده ما دائما داریم خودمون و زندگی مون رو برای همه پرزنت میکنیم. عکس تعطیلاتمون رو تعداد دوستامون رو، موفقیتهای حرفهای مون رو، همه چیز رو برای همه به اشتراک میذاریم تا حسودی کنن. این حسادت منبع همون درماندگیایه که ما ها هر چند وقت یه بار احساس میکنیم. مثلا وقتیکه به خاطره سفر ماجراجویانه یه دوست گوش میدیم یا به چیزایی خیره میشیم که توان خریدشون رو نداریم. این همون فرهنگِ هیچ وقت کافی نبودنه: ما همیشه با این ترس زندگی میکنیم که کافی نیستیم یا به اندازه کافی نداریم.
اتفاقهای وحشتناک سالهای گذشته مثل حادثه ۱۱ سپتامبر، اقدامات خشونت امیز شهری و فاجعههای طبیعی همگی این فرهنگ کافی نبودن رو درون ما تقویت کردن، فرهنگی که تاثیر اون رو نه فقط توی جامعه بلکه توی خانوادهها، محل کار و حتی مدرسهها هم میشه دید. وقتی نتونیم خودمون رو نجات بدیم، حس درماندگی ما رو احاطه میکنه و استرس ناشی از اون توان کار رو از ما میگیره.
ریشه این رفتار ما، این باور غلطه که جمع کردن چیزهای مختلف یا توسعه فردی بی پایان قراره ما رو نجات بده. باوری که ما رو توی یه چرخه بی پایان از مقایسه، شرم و بی انگیزگی زندانی میکنه.
برای مثال، ما خودمون رو با ستارههای هالیوودی، مدلها و میلیونر ها مقایسه میکنیم، حتی با خودمون در گذشته. معیار این مقایسهها هم چیزهایی هست که ما هرگز نمیتونیم بهشون برسیم. مقایسه باعث شرم میشه و ترس ما از کافی نبودن رو نشون میده. شرم هم باعث بی انگیزگی ما میشه و ما رو از تلاش کردن باز میداره چون بهمون القا میکنه که تلاش کردن بی فایده است، ما هیچ وقت به اندازه کافی خوب نخواهیم بود.
احساس شرم و جدا افتادگی توی جوامع ما رایج و البته مضر ند. اما چطور میتونیم از این مسیر مضر رهایی پیدا کنیم؟ در ادامه درباره غلبه بر شرم با کمک گرفتن از حس آسیب پذیری صحبت میکنیم.
آسیب پذیری، هسته مرکزی همه احساساته و به هیچ وجه نشانه ضعف نیست
اگه از ادما بپرسی که درباره آسیب پذیری چی فک میکنن، احتمالا تعداد کمی از اونا نظر مثبتی دربارهش داشته باشن. ما توی جوامعی بزرگ شدیم که آسیب پذیر بودن توش به معنی شکست و نا امیدی بوده و موفقیت و قدرت مهمتر از احساسات ما تلقی میشدن.
اما اگه بررسی کنیم که آسیب پذیری یعنی چی، به نتیجه کاملا متفاوتی میرسیم. اول از همه آسیب پذیر بودن نه خوبه و نه بد، بلکه صرفا به معنی اماده بودن برای تجربه های عاطفیه. از طرفی اگرچه ممکنه اسیب پذیری توی ذهن ما احساسات منفیای مانند ترس، اندوه و غم رو تداعی کنه اما در واقع ریشه بسیاری از احساسات مثبت مثل عشق، شادی، همدردی و ... هم هست.
از نظر نویسنده آسیبپذیر بودن یعنی عدم قطعیت، ریسک کردن و بروز عاطفی. برای مثال ممکنه شما عاشق کسی باشید پس از نظر عاطفی خودتون رو بروز میدین در حالیکه مطمئن نیستید واکنش طرف مقابل مثبت باشه پس یعنی ریسک طرد شدن رو به جون میخرید. مثل همه احساسات دیگه، عشق هم درون خودش نوعی آسیب پذیری داره. دوم اینکه، اگه به خودت اجازه بدی که آسیب پذیر باشی نشانهای از قدرت و جرات توئه نه ضعف.
اگه ما خودمون رو بروز بدیم یعنی خودمون رو آسیب پذیر کردیم. این یعنی که ما جرات کردیم چرا که کار ساده تر این بود که هیچ کار نمی کردیم. وقتی هم که کاری نکنی طبیعتا احتمالی برای شکست وجود نداره. مثلا نویسنده کتاب میگه از اینکه توی جمع درباره پژوهشش سخنرانی کنه وحشت داشت اما با انجام اینکار و استقبال از آسیب پذیریش کار شجاعانهای رو انجام داده.
همه ما توی زندگی هامون دنبال عشق و روابط میگردیم. چیزی که باید بفهمیم اینه که چنین چیزهای مثبتی ریشه در آسیب پذیری ما دارن. اگه ما بتونیم این واقعیت و ضعفهای خودمون رو بپذیریم، میتونیم ازشون به نفع خودمون بهره ببریم.
به جای نادیده گرفتن آسیبپذیریمون باید بپذیریمش تا بتونیم خودمون و روابطمون رو بهتر کنیم
آسیبپذیری توی باور عوام یه ویژگی منفی به حساب میاد، با این وجود برای همه ما ضروریه، بخش از وجود ما و چیزیه که هستیم.
خب حالا ما چطور میتونیم از این آسیبپذیری به شکلی مثبت و سازنده استفاده کنیم؟ خیلی ساده است: بپذیریمش!پذیرش آسیبپذیری به ما کمک میکنه که هم یاد بگیریم هم از نظر حرفه ای و اجتماعی پیشرفت کنیم.
از نظر توسعه اجتماعی، پذیرش آسیبپذیری به ما کمک میکنه تا احساساتمون رو به صورت واقعی تجربه کنیم، با دیگران همدردی داشته باشیم و باهاشون ارتباط برقرار کنیم. همونطور که اگه دیگران سفره دلشون رو برای ما باز کنن و با ما صادق باشن حس خوبی به ما دست میده، این کار از طرف ما هم حس مثبتی برای اونها ایجاد میکنه. در واقع بیشترین احساس نزدیکی با دیگران زمانی به ما دست میده که شروع کنیم با صداقت باهاشون صحبت کنیم. از نظر شغلی هم، تنها از طریق ریسک کردن و جرات داشتن برای ارائه کارها و ایدههامونه که میتونیم پیشرفت کنیم. اگه فقط کاری که توش خوب هستی رو انجام بدی قطعا ریسک شکست رو تجربه نخواهی کرد اما شانس موفقیت رو هم از دست خواهی داد. یادت باشه شکست خوردن یعنی یادگرفتن چیزهای جدید.
اما اگه آسیبپذیریمون رو نپذیریم چی؟
خب اگه نا دیده ش بگیری ازش بی خبر خواهی بود و ممکنه که اون تو همین حال افزایش پیدا کنه. نتایج یه تحقیق نشون داد افرادی که ادعا میکردن درباره قدرت تبلیغات کمترین آسیبپذیری رو دارن، در واقع از همه ضعیف تر بودن. افرادی که میگفتن تبلیغات روی اونا تاثیری نداره اتفاقا بیشتر به حرف همون تبلیغات گوش میدادن!به طور واضح، آسیبپذیری چیزی نیست که ما بخوایم باهاش بجنگیم بلکه بخشی محوری در زندگی عاطفی ماست که اگه ما قبولش کنیم میتونه تبدیل به ابزاری مفید برای ما بشه.
از سوی دیگه، شرم راهیه که ما برای مقابله با آسیبپذیری خودمون انتخاب میکنیم. پس برای پذیرش آسیبپذیریمون، اول از همه باید بدونیم که چطور از شر شرم راحت بشیم.
با فهم و بیان شرممون میتونیم باهاش کنار بیایم و همدردی دیگران رو تجربه کنیم
از اونجایی که شرم، ترس از بیان خوده، پس احساسی نیست که ما به سادگی بخوایم با دیگران در میون بذاریمش.
برای همه ما پیش اومده که دلمون بخواد بدون اینکه قضاوت بشیم یا مورد تمسخر قرار بگیریم درباره چیزهایی حرف بزنیم. احساس شرم، اغلب از خود اون چیزی که بابتش شرمندهایم برامون دردناک تره.
شرم میتونه وحشتناک باشه، اما چطور میشه از شرش خلاص شد؟
صحبت کردن درباره شرم میتونه قدرت اون رو کم کنه، به عبارت دیگه حرف زدن دربارهش کمک میکنه تا باهاش کنار بیایم.علت اینه که شرم، از اینکه نمیشه دربارهش صحبت کرد قدرت میگیره. هر چی کم تر درباره ش حرف بزنیم اون بیشتر کنترل ما رو بدست میگیره.
مشکل اینجاست که ما عادت کردیم شرممون رو برای خودمون نگه داریم. شرم حتی به حضور دیگران هم نیازی نداره. اکثر ما، خودمون به تنهایی سرسخت ترین منتقد برای خودمون هستیم.با این وجود اگه بتونیم به اندازه کافی با خودمون مهربون باشیم، می تونیم از پس تجربه های شرم اور بر بیایم و نه تنها آسیب نبینیم بلکه شجاع تر و جسور بشیم.
به عبارت دیگه از این طریق ما خودمون رو نسبت به شرم مقاوم میکنیم.توی این حالت به جای اینکه احساس شرم کنیم میتونیم حس همدردی اطرافیان رو تجربه کنیم.
از اونجایی که ما از ترس نظرهای دیگران احساس شرم میکنیم، با بیان شرم، میتونیم باهاش کنار بیاییم، اینجوری، دیگران متوجه ترس و احساس بد ما میشن و سعی میکنن که با ما همدردی کنن و ما هم خودبهخود شرم رو با احساس مثبت جدید جایگزین میکنیم.همه ما حس خوب درد و دل کردن با دیگران رو تجربه کردیم؛ وقتی میبینیم کسی ما رو میفهمه مشکلمون شروع به حل شدن میکنه. این قوی ترین سلاح علیه شرمه.
کنار اومدن با شرم اولین قدم برای پذیرش آسیب پذیری و داشتن یه زندگی با انگیزهتر با روابط بیشتره.
وقتی ما نسبت به چیزی که هستیم و چیزهایی که داریم احساس رضایت کنیم، مخفی کردن آسیب پذیریهامون رو متوقف میکنیم
اینکه بخوایم پیشرفت کنیم و چیزهای بیشتری بدست بیاریم کاملا طبیعیه. این خواسته نه تنها از یه رقابتجویی ذاتی تو همه ما ناشی میشه بلکه ریشه در نیاز ما از مراقبت از خودمون هم داره.ما به خودمون میگیم که اگه پولدار، موفق یا معروف بودیم دیگه درد و نا امیدیای نداشتیم. در واقع پشت پرده این بیشتر خواستن ها، امید ما به رهایی از چنگال اسیب پذیری هامونه.ولی اسیب پذیری قابل درمان شدن نیست، تنها میشه اون رو مخفی کرد. بیشتر ادم نسبت به آسیب پذیر بودن خودشون به حدی حساسن که دائم تلاش میکنن از دیگران و حتی از خودشون مخفی ش کنن.
چجوری؟ مثلا از طریق رفتارهایی مثل کمالگرایی یا مصرف بیش از حد الکل.همه ما لحظههای شیرینی رو تجربه کردیم که صرفا به خاطر تصور اتفاق افتادن یه چیز بد خراب شده باشن. این تصورات به خاطر اینه که ما به جای اینکه از شادی لحظه لذت ببریم میخوایم از خودمون در مقابل اتفاقی که هنوز نیوفتاده مراقبت کنیم.کمالگرایی هم دقیقا همینجوری کار میکنه؛ عطش ما برای بی نقص بودن به خاطر اینه که می خوایم از خودمون در مقابل احتمال شکست محافظت کنیم.
اما اگه به جای ترس از ناکافی بودن، قبول کنیم که کافی هستیم، میتونیم ماسک ها مون رو کنار بذاریم و آسیبپذیریهامون رو آشکار کنیم.
مثلا به جای حرکت به سمت مسیر دست نیافتنی کمالگرایی، میتونیم خودمون رو نسبت به شنیدن نقد دیگران یا حتی شکست پذیرا کنیم، بدون اینکه بخوایم خودمون رو به واسطه اون ها تعریف کنیم.همینطور به جای خراب کردن شادی لحظه حال، از ترس اتفاقی در اینده، قبول کنیم که ما مستحق اون شادی هستیم. ما باید بابت اون لحظه شکرگزار باشیم نه اینکه از تراژدی نیومده بترسیم.پس با رضایت از چیزهایی که داریم میتونیم با آسیب پذیری خودمون کنار بیایم و ماسکهامون رو کنار بذاریم.
در ادامه میریم سراغ اینکه چطور فرهنگ آسیب پذیری میتونه به ما تو محیط کار، مدرسه و خونه کمک کنه.
فضای مملو از شرم، برای هر محیط کاری یا آموزشیای مسموم کنندهست
همه ما درباره استراتژیهای مبهم رسیدن به موفقیت توی مدرسه و محیط کار شیندیم. استراتژیهایی که شامل مقایسه عملکرد فرد با یه سری آمار و نمره و البته سرزنش کردن و شرمنده کردن اون در صورت شکست میشن. کارمندهای فروش باید میزان مشخصی بفروشن تا سودشون رو دریافت کنن، توی مدارس معلمها نمره دانش اموزا رو با صدای بلند میخونن و دانشگاهها فقط به نفرات به اصطلاح برتر اجازه میدن که از تسهیلات مقاطع بالاتر استفاده کنن.
این وسط تنها کسی که توی جمع و مقابل همه تحقیر شده میفهمه که چقدر حس بد ناشی از اون، روی خلاقیت و عملکرد یه انسان تاثیر منفی داره.اول از همه شرم، باعث بی انگیزگی میشه.
وقتی مجبور باشیم توی یه محیط شرم محور یادبگیریم یا کار کنیم، یه جایی از نظر انگیزشی کم میاریم چرا که شرم ما رو از محیط جدا میکنه. در نتیجه دیگه سخت کار نمی کنیم، حتی ممکنه کاملا بی انگیزه بشیم.
دوم اینکه، بی انگیزگی قاتل خلاقیت، نو اوری و یادگیریه
چه توی مدرسه چه توی محیط کار اگه بخوای که ایدههای جدیدی داشته باشی یا بتونی راهکار نویی پیشنهاد بدی باید غرق توی کاری که میکنی باشی. اگه شرم باعث بشه که تو بی انگیزه بشی، نتیجه ش بی علاقگی و در نهایت کار نکردن خواهد بود. این اتفاق نه تنها تو رو از کارت دور میکنه بلکه جلوی یادگیری و رشد تو رو هم میگیره.هیچ مدرسه یا محیط کاری بدون خلاقیت نمیتونه درست کار کنه.ایا می تونید مدرسه ای رو بدون خلاقیت تصور کنید؟ اموختن شامل مستقل فکر کردن، پیدا کردن سوال های شخصی و جواب دادن به اونها یا به طور خلاصه، خلاق بودنه.
همینطور کسب و کارها هم نمیتونن که بدون خلاقیت کار کنن. هر روز محصولات نواورانه جای محصولات قبلی رو میگیرن و توی این بازار در حالت تغییر، هیچ شرکتی بدون خلاقیت دووم نمییاره.پس همونطور که میبینید فضای مملو از شرم برای محیط های کاری و آموزشی مضره. بنابراین مدارس و کسب و کارها اگه میخوان که کارامد و پر بازده باشن باید روی استراتژیهای خودشون تجدید نظر کنن. مثلا سراغ تشویق و حمایت از اسیب پذیر بودن برن.
رهبران در حوزه آموزش، کار و به طور کل جامعه، باید از طریق تشویق آسیبپذیری در مقابل شرم، به مقابله با بیانگیزگی برن
تغیرر الگوهای کلی توی یه جامعه نیازمند شروع تغییر توی تکتک اعضای اونه. کارفرماها، مدیرا، معلما و حتی پدر و مادرها میتونن به معرفی فرهنگ آسیبپذیری توی جامعه کمک کنن.توی هر محیط کاری یا اموزشی که برید نشونههای فرهنگ شرم محور رو به وضوح میتونید ببینید. بارها پیش اومده که دیدیم یا شنیدیم توی محیطها چطور افراد رو تحقیر و در مقابل همه شرم زده میکنن.
اما میشه این الگو رفتاری رو تغییر داد و ادم ها رو تشویق کرد تا آسیبپذیری خودشون رو بپذیرن. چنین فرهنگی که مبتنی بر ارزشمند بودن و بروز دادن خود باشه میتونه مشکلات ناشی از شرم رو بر طرف کنه. وقتی ما با آسیبپذیری خودمون کنار بیایم میتونیم ارزش ها و ایدههای زیادی رو هم به محیط کار، مدرسه یا خونه مون ببریم.
قدرت تبلیغ آسیبپذیری توی سطح حرفهای و اجتماعی توی دست مدیرانه. افرادی که توی موقعیتهای مهم و تاثیرگذار هستن و می تونن از این طریق محیطهای کاری و اموزشی رو انسانی تر کنن. مثلا اگه شما رییس یه بخش باشید خیلی بیشتر از کارکنان اون بخش توانایی این کار رو دارید.
از طرفی اگه توی چنین جایگاهی شما شروع کنید به صحبت کردن درباره مشکلاتتون یا درخواست کمک کنید، خود به خود بقیه اعضا هم به شما اعتماد میکنن.کار، خانواده، مدرسه، همه اینا از نشانههای شرم و بی انگیزگی رنج میبرن، رنجی که میتونه به واسطه فرهنگ با ارزش بودن و پذیرفتن آسیبپذیری، از بین بره.
بزرگ کردن بچهها همراه با دادن انگیزه و توجه به اونها توی یه محیط بدون شرم، کمکشون میکنه که حس ارزشمند بودن خودشون رو پرورش بدن
همه ما برای بچه هامون بهترینها رو میخوایم. پس اگه میخوایم کمکشون کنیم زندگی با انگیزه و پر از روابطی داشته باشن باید اصول ارزشمند بودن و آسیبپذیری رو بهشون یاد بدیم.اول از همه باید بدونیم که بچه ها شرم رو به صورت تروما تجربه میکنن. اتفاقات شرم اور تو دوره کودکی نه تنها همون زمان بلکه تا بزرگسالی اونها رو تحت تاثیر قرار یده. به زمانهایی که توی کودکی احساس شرم کردی فک کن، هنوز توی ذهنت واضحن، درسته؟
از طرف دیگه اگه بچه ها از شرم در امان بمونن، احساس ارزش میکنن چرا که بدون قید و شرط دوست داشته میشن. این بچهها احساس تعلق پیدا میکنن. خانواده جاییکه ما می تونیم خود واقعی مون باشیم. برای بچه هامون برای اینکه بتونن با حس ارزشمند بودن بزرگ بشن وظیفه ماست که محیطی عاری از شرم فراهم کنیم. توی محیطی که پر از عشق بی قید و شرط باشه برای بچهها هم راحت تره که یادبگیرن خودشون رو دوست داشته باشن.
به خاطر همینم هست که ما به عنوان والدین باید راه مقابله با شرم رو به بچههامو یاد بدیم. برای اینکار ما باید بهشون توجه کنیم و انگیزه بدیم، همینطور حواسمون به ارزشمند بودن خودمون هم باشه.ایجاد چنین فضایی تو خونه نیازمند اینه که والدین خودشون الگو بچه هاشون باشن و بر اساس ارزش هایی رفتار کنن که دوست دارن بچههاشون اونا رو یاد بگیرن.
اگه بخوایم سادهش کنیم، میشه گفت اگه والدین میخوان که بچههاشون احساس ارزشمندی کنن باید اول ارزشمندی خودشون رو به حساب بیارن. هیچ بچهای نمیتونه از والدینش ویژگیای رو یادبگیره که خود اونا فاقدش باشن. این کار البته تنها بخشی از یک تصویر بزرگتره:
اگه شما بر اساس چنین اصولی زندگی کنید، خودتون و اونهایی که اطراف شما هستن، از دوست و خانواده گرفته تا همکار، همگی از منافعش بهرهمند خواهید شد.
حالا خلاصه برای اینکه بتونیم از شر احساس شرم توی زندگیمون راحت بشیم باید یاد بگیریم که خودمون رو بی قید و شرط دوست داشته باشیم و موقع معاشرت با خانواده، دوستان و همکاران حس ارزشمند بودن خودمون رو گوشه ذهنمون نگه داریم. برای اینکار باید جرات کنیم که آسیبپذیر باشیم چرا که شکستها و طرد شدنها تاثیری روی ارزشمندی ما ندارن. با پذیرش این آسیبپذیری، با بروز دادن خودمونو با انگیزه داشتن میتونیم روابط عمیقتری با دیگران بسازیم و زندگی خصوصی و کاری خودمون رو تغییر بدیم.
اگه به مدیریت پول علاقه دارین، این خلاصه کتاب برای شماست!کتاب روانشناسی پول برای کسایی که میخوان تصمیمهای مالی منطقی بگیرن و موقعیت مالی خودشون رو بهبود بدن، خیلی مفیده؛ همچنین برای مدیران مالی و صاحبین کسب و کارها، نکات ارزشمندی برای رشد و پیشرفت مالی داره. این کتاب به ما میگه که چرا تصمیمهای مالی بدی میگیریم و در کنارش کلی راهکار برای گرفتن تصمیمهای درست بهمون میده.
یه آقایی بوده تو آمریکا به اسم رونالد رید
این آقا تو یه فروشگاه زنجیرهای کار میکرده و اونجا سرایدار بوده.
البته یه سرایدار خیّر! داستان خیّر بودن رونالد خیلی جالبه. بذارید براتون تعریف کنم که یه سرایدار چطوری میتونه انقدر پول داشته باشه که به خیر بودن معروف شه.
رونالد رید 25 سال تو یه پمپبنزینی مکانیکی میکرد، بعدشم سرایدار یه فروشگاه زنجیرهای شد. خونه زندگی خیلی سادهای هم داشت.
خیلی از دوستا و آشناهاش میگفتن کار مورد علاقش هیزم شکستن بوده. آقای رید سال 2014 تو سن 92 سالگی به دیار باقی شتافت.
البته بعد از مرگش، تیتر همه روزنامهها شد!
رونالد 2 میلیون دلار ناقابل برای بچههاش به ارث گذاشت و 6 میلیون دلار رو به بیمارستان و کتابخونه شهر خودش اهدا کرد.
کسایی که میشناختنش، مونده بودن که این آدم این همه پول رو از کجا آورده. چون نه بلیط بخت آزمایی برنده شده بود نه ارث و میراثی بهش رسیده بود.
اون فقط تا جایی که میتونسته پولش رو پسانداز کرد، تو بورس سرمایه گذاری کرد... و بعد...فقط صبر کرد.
انقدری صبر کرد تا پساندازهای کوچیکش روی هم به 8 میلیون دلار رسیدن.
درست تو همون سال، اریک ویلیامز، بازیکن بسکتبال که 40 میلیون دلار از بسکتبال در میاورد، بیخانمان شد و هزاران دلار بدهی بالا آورد.
جالب اینجاس که موردهای این شکلی تو دنیای بورس و سرمایه گذاری کم نیستن
اما تو کدوم صنعت دیگهای شما کسی رو پیدا میکنید که بدون هیچ تحصیلات یا پارتی بازی بتونه از یه نفر با بالاترین درجه تحصیلات و ارتباطات، جلو بزنه؟ کجا پیدا میشه؟ هرچی بیشتر فکر کنید، کمتر به نتیجه میرسید. :)
مثلاً شما عمراً سرایداری رو پیدا نمیکنید که بتونه یه عمل جراحی رو بهتر از یه جراح انجام بده.
اما تو دنیای بورس و سرمایهگذاری یا هرچی که به پول مربوط میشه، این مورد زیاد پیش میاد. اما چجوری؟
مورگان هاوسهولد، نویسنده این کتاب، میگه دلیل این اتفاق، ریشه تو روانشناسی داره.
پس امروز، باهم 6 تا ایده برتر کتاب روانشناسی پول رو بررسی میکنیم.
ایده شماره 1
رفتار شما با پول از هوشتون مهم تره
ما تو مدرسه با یه شیوه مکانیکیای درسامون رو یاد گرفتیم.
مثلاً تو ریاضیات و فیزیک بهمون گفتن برای هرچیزی یه قانون وجود داره و همه چیز باید منطقی به نظر بیاد. برای همین وقتی که بزرگ میشیم هم، به مسائل مالی مثل ریاضیات فکر میکنیم.
به خودمون میگیم، اگر بخوایم موقع بازنشستگی، میلیونها دلار تو حسابمون باشه، باید حساب و کتاب کنیم. مثلاً باید هرماه 20 درصد از پولمون رو پسانداز کنیم تا بعد از 25 سال، فلان قدر تو حسابمون باشه!
ما یاد گرفتیم که اعداد رو بذاریم تو فرمول و به اون فرمول اعتماد کنیم که مارو به نتیجه خوبی برسونه.
اشتباه برداشت نکنید! اشکالی نداره که ما جنبه ریاضی قضیه رو هم ببینم اما مشکل اینجاست که بُعد ریاضی قضیه، نمیذاره ما بفهمیم موقعی که واقعاً میخوایم این فرمولارو عملی کنیم، تو مغزمون چی میگذره.
مثلاً، بیشتر آدما میدونن واسه این که لاغر شن باید چیکار کنن، اما انجامش نمیدن.
دلیلشم ربطی به این نداره که آدما چقدر در مورد لاغری اطلاعات داشته باشن.
گفتیم که اتفاقاً اکثر اوقات میدونن باید چیکار کنن. واسه همین باید ببینیم که تو اون لحظه چی تو سرشون میگذره که این کارو نمیکنن؟
مورگان هاوسهولد میگه: ما یاد گرفتیم با پول مثل ریاضی و فیزیک برخورد کنیم و اصلاً به جنبه روانی این مسئله دقت نمیکنیم.
ما هرچقدر هم تلاش کنیم نمیتونم بفهمیم که آدما چرا بدهی بالا میارن، به جاش باید بفهمیم که چی تو ذهن آدما میگذره که باعث میشه انقدر خرج کنن که بدهی بالا بیارن. هاوسهولد میگه که موفقیت مالی اصلاً کار سختی نیست.
فقط یه مهارت نرمه. (اینجا داخل پرانتز توضیح بدم: مهارتهای نرم به مهارتهایی هستن که با درونیات و خلقوخوی شما سر و کار دارن.
مثل: وقتشناسی، خلاقیت، دقت، توانایی ارتباط) مدیریت کردن پول اصلاً به باهوش بودنتون ربطی نداره، اتفاقاً فقط مهمه که چطوری با پولتون رفتار میکنید.
به خاطر همینه که اگه یه آدم پولدار رفتار اقتصادی بلد نباشه، میتونه مثل آب خوردن خودش رو بدبخت کنه.
در حالی که یه نفر با وضع مالیِ معمولی، میتونه بعد یه مدت پولدار بشه. به خاطر این که اولی بلد نیست باید با اون همه پول چیکار کنه ولی دومی خوب بلده.
ایده شماره 2
منطق همیشه جواب نمیده
ببینید، آدم با یه دو دوتا چهارتای ساده ثروتمند نمیشه. شخصیت و رفتار شما خیلی رو این مسئله تاثیر گذاره.
آره، یک سری راحل حلها وجود داره که خیلی منطقی به نظر میان ولی انقدر بهتون استرس میدن که شبا حتی نمیتونید پلک رو هم بذارید.
خیلیها میان از «استراتژی اهرم یا Leverage» استفاده میکنن. به عنوان مثال، شما 1 دلار تو یه صندوق پول میذاری که 2 دلار ازش وام بگیری. بعد میری این 2 دلار رو یه جا سرمایه گذاری میکنی، اما بازار بیثباته و یهو میبنی که کل سرمایهات تو بازار سقوط کرده و حالا یه ورشکستهای که تازه 2 دلارم بدهکاره!
ببینید، هدف اینه که شما قراره تا جایی که میشه تو بازار بمونی و سود کنی.
واسه همینه که مورگان هاوسهولد میگه بهتره که تو مسائل مالی معقول و بهصرفه قدم برداری و صرفاً چون یه کاری منطقی به نظر میاد انجامش نده.
ولی اگه به اندازه کافی ریسکپذیر نیستید و قراره خیلی سریع جا بزنید سراغ این روشها نرید.
به جاش برید سراغ روشهایی که براتون راحتتره. اینجوری بیشتر هم سود میکنید، چون خیالتون راحته و بدون استرس و نگرانی، تا مدتها دست پولتون نمیزنید.
سودتون ممکنه کمتر باشه ولی عوضش خیالتون راحته و این خیلی مهمتره.
شاید الان این حرف به نظرتون عجیب بیاد، ولی اگر نتونید ریسکش رو بپذیرید، استرس میگیرید.
بعدش تصمیمای احساسی میگرید و اینم بگم که احساسی تصمیم گرفتن تو دنیای سرمایهگذاری، میتونه ورشکستتون کنه. پس سعی کنید خودتون رو خیلی خوب بشناسید تا ببینید چه روشی واستون راحتتره.
ایده شماره 3
هر چیزی قیمتی داره
بازار سهام آمریکا توی 30 سال گذشته، 946 درصد رشد داشته.
فقط کافی بود که 30 سال پیش پولتون رو تو این بازار سرمایهگذاری میکردید تا الان حسابی به سود برسید.
از دور که به این مسئله نگاه کنی، میگی ای بابا کاش منم این کارو کرده بودم...چقدر آسونه! اما شما اون زمانی که بازار سقوط کرده و همه نمودارا قرمز بودن رو که ندیدی...واسه همین فکر میکنی آسونه! یه لحظه به اون شخصی فکر کن که از کار بیکار شده بوده و بعد اومده دار و ندارش رو تو بازار بورس سرمایهگذاری کرده. اون فرد قطعاً روزای سختی رو گذرونده و راحتی الانش رو مدیون اون موقع است.
شما هم اگه دنبال راحتی هستید، باید هزینهاش رو هم بپردازید.
منتهی هزینش به دلار و تومان و اینا نیست دیگه.. مدام حس میکنید بلاتکلیفید، میترسید و خلاصه شما هم با نوسانات بازار بالا پایین میشید.
فکر کن تصمیم گرفتی یه ماشین جدید بخری.
یا باید بری 30 هزار دلار پول بدی یه ماشین نو بگیری، یا میری به ماشین کارکرده میخری که قیمتش پایینتر باشه و در بدترین حالت هم میری یه ماشین میدزدی که برات مجانی تموم شه :)
خب اکثر آدما راه سوم، یعنی دزدی رو انتخاب نمیکنن. چون میدونن که تهش زندانه.
خب الان، من جای شما بودم میگفتم: این الان چه ربطی به سرمایهگذاری و اینا داره؟
آقای هاوسهولد میگه، فکرکن یه مقدار پول سرمایهگذاری کردی و میخوای 20 درصد سود کنی.
شدنیِ ولی آسون به دست نمیاد. درست مثل اون ماشین 30 هزار دلاری. برای رسیدن بهش باید سختیهایی زیادی رو تحمل کنی.
آدمای کمی هستن که حاضر باشن این هزینه رو بپردازن تا به چیزی که میخوان برسن. بیشتر آدما میرن سراغ ماشین کارکرده. یعنی میرن تو اون بازارایی سرمایهگزاری میکنن که نوساناتش کمتره.
اینحوری سود کمتری میگیرن اما خب درآمدشون ثابته.
بعضیها هم تصمیم میگیرن ماشین رو بدزدن.
یعنی رَه صد ساله رو یه شبه برن! میان تو یه موقعیت حساس سرمایشون رو میارن تو بازار و درست زمانی که نمودار سبز شد و رشد کرد، سرمایشون رو میفروشن و میکشن بیرون. اشتباه برداشت نکنیدا...آقای هاوسهولد نمیگه این دسته از آدما دزدن، فقط داره میگه، تعداد خیلی کمی هستن که اینجوری موفق میشن
اصلاً بیشتر سرمایشون رو از دست میدن!
پس شما الان باید انتخاب کنید که جزء کدوم دستهاید؟ سختیهای کدوم دسته براتون قابل تحمله؟
ایده شماره 4
حتی اگه ببازی، بازم شانس برنده شدنت هست
وقتی اسم کمپانی دیزنی میاد به چی فکر میکنید؟ حتماً شما هم یاد انیمیشنها یا دیزنیلند میفتید.
ولی جالبه که بدونید، کمپانی دیزینی همه چیزش رو مدیون کارتون سیندرلا ست.
چون اون موقعها دیزنی حسابی تو قرض بود و خیلی از فیلمایی که ساخته بود هم فروش نرفت. بعدش دیزنی اومد با آمریکا قرارداد بست که یه سری انیمیشن کوتاه بسازه و برای جنگ جهانی دوم تبلیغات منفی کنه.
اما دیزنی قبل از اینکه به این قرارداد عمل کنه، سیندرلا رو میسازه و تو 6 ماه، 8 میلیون دلار میفروشه و نه تنها قرضهاش رو پس میده، بلکه چندتا انیمیشن دیگه هم میسازه و در آخر به کمک همه اینا دیزنیلند و دیزنی ورلد افتتاح میشه.
پیام این داستان اینه: شما قرار نیست همیشه موفق بشید. همه افراد ثروتمند، شکست رو تجربه کردن. در واقع شکست، بخشی از مسیر ثروتمند شدنه.
مارک کوبان، میلیاردر آمریکایی، یه جملهای داره که میگه:
از شکست خوردن نترسید، چون فقط کافیه یکبار برنده بشید. بعدش دیگه همه شکستهاتون رو فراموش میکنید.
ایده شماره 5
ثروت واقعی رو نمیشه دید
وقتی اسم ثروت میاد، همه فکرمون میره سمت تجملات و خونه و ماشین لوکس و این چیزا. اما همونجور که مورگان هاوسهولد میگه، ثروت واقعی رو نمیشه دید.
ما فکر میکنیم، پودار بودن یعنی خونه یا ماشین خفن داشتن...اما در واقع ما هیچی در مورد اون شخصی که صاحب این خونه و ماشینه نمیدونیم.
شاید واقعاً ثروتمند باشه...شایدم داره همه پولشو خرج میکنه، تازه کلی هم قرض بالا آورده. ما چه میدونیم؟
وقتی یه نفر ماشین 200 هزار دلاری سواره، ما تو بهترین حالت فقط میتونیم دو تا حدس بزنیم:
طرف یا 200 هزار دلارش رو خرج کرده یا 200 هزار دلار زیر قرضه.
ثروت واقعی رو نمیشه دید. ثروت دقیقاً اون خونه و ماشینی که نمیخریش! اون سفریه که نمیری! ثروت واقعی رو آدم به چیزایی فیزیکی تبدیل نمیکنه. بعضی از آدما شاید پول داشته باشن، اما ثروتمند نیستن.
کسی که یه ماشین 200 هزار دلاری سوار میشه، فقیر نیستا! بالاخره یه پولی تو حسابش داره که ماه به ماه قسطای ماشینش رو بده دیگه.
پیدا کردن اینجور آدما خیلی هم سخت نیست، چون خودشون خودشون رو تو چشم بقیه میکنن. اما ثروت رو نمیشه دید، چون ثروت اون چیزیه که خودش، خودش رو به سود دهی میرسونه و نمیشه خرجش کرد.
وقتی یه پولی داریم و میخوایم سود کنیم، فعلاً بهش دست نمیزنیم.
میزاریم قشنگ به سود برسه، بعد هرچی خواستیم میخریم. البته خیلی از آدمای ثروتمند هم هستن که با پولشون، خونه و ماشین خفن میخرن، اما بازم این چیزا نشون دهندۀ پولداریشونه نه ثروتمند بودنشون.
شما ماشین رو میبینید، نه میزان سهامی که سرمایه گذاری کردن. شما خونهای رو میبینید که یه بخشی از پولشون خریدن، نه خونهای که میتونستن با همه پولشون بخرن.
خیلیا گول میخورن و دلشون میخواد پولدار شن. چون پولدار که بشن، میتونن پولشون رو به همه نشون بدن.
ولی چیزی که آدما عمیقاً بهش نیاز دارن، احساس رها بودنه! یعنی هروقت دوست داشتن، هرکاری که دوست داشتن رو انجام بدن. راستش، فقط با ثروت به این درجه از راحتی میرسید.
ایده شماره 6
کی راضی میشیم؟
ما تو دنیایی زندگی میکنیم که حد و حدود نداره!
جداً شما نمیتونید بفهمید که یه آدم چقدر میتونه پول در بیاره که خب یه کم قضیه رو سخت میکنه.
چون آدم بالاخره یه جایی از خودش میپرسه: پس کی بسه؟ کی راضی میشم؟
دنیای این روزا، 2 تا کار رو خیلی خوب بلده انجام بده:
ایجاد ثروت
و ایجاد حسادت
ببینید اینکه ما یه شخص موفق رو الگو خودمون قرار بدیم خوبه. اصلاً بهمون انگیزه میده که رویامون میتونه واقعی بشه. اما یه وقتایی ممکنه، این حس به حسرت تبدیل بشه و ما حس کافی نبودن بهمون دست بده. (حالا داریم همه تلاشمون رو میکنیما...ولی بازم حس میکنیم کافی نیستیم!)
اینجارو گوش کنید:
یه نفر واسه اینکه تو آمریکا پولدار به حساب بیاد، باید 500 هزار دلار تو سال دربیاره.
مثال میزنم، جان یه جراحِ که سالی 500 هزار دلار درآمدشه.
جان پولدار به حساب میاد. زندگی خوبی داره، ماشین خوبی سوار میشه، کارگر میگیره که کارای خونش رو انجام بدن مسافراتای خفن میره. کلاً حس میکنه به هرچی میخواسته رسیده دیگه.
اما یه روز وقتی میره مسافرت، تو ساحل یا یه آقایی آشنا میشه به اسم دنیل که مدیرعامل شرکته و درآمدش سالانه 25 میلیون دلاره. دنیل درآمد کل سال جان رو زیر یه هفته در میاره.
حالا شما تصور میکنی که دنیل الان خیلی از درآمدش راضیه ولی کور خوندید!
دنیل یه دوستی داره به اسم جورج لوکاس که کارگردان سینماس و دارایی خالصش 10 میلیارد دلاره و درآمد دنیل کنار اون واقعاً خیلی کمه. این چرخه همینجوری ادامه داره، اگه ایلان ماسک و جف بزوس و اینار و هم بهش اضافه کنیم درامد جان که یه جراح بود واقعاً دیگه هیچی حساب نمیشه.
میبینید؟ همیشه یکی وجود داره که از شما ثروتمندتره. مقایسه تو این چیزا هیج معنایی نداره. شما اصلاً نباید خودتون رو وارد بازی این چرخه کنید. به جاش تمرکزتون رو بذارید رو اینکه چی میخواید؟ چی خوشحالتون میکنه؟
پول فقط یه ابزاره که باعث میشه شما به راحتی برسید. همین. حالا برید ببینید که راحتی از نظر شما چیه؟
برای جذب دیگران، اعتماد به نفس خود را افزایش دهید، بهداشت فردی و ظاهر خود را رعایت کنید، ارتباط چشمی برقرار کنید، لبخند بزنید، به دیگران علاقه نشان دهید و به حرفهایشان گوش دهید، در محیطهای اجتماعی حضور فعال داشته باشید، و با اشتراکگذاری مثبت و کنترل احساسات، محیطی شاد و جذاب برای اطرافیان ایجاد کنید.
راز موفقیت رونالدو از ترکیب چند عامل بهعنوان تعهد بسیار بالا به تمرین و بهبود، اعتماد به نفس قوی، رقابتپذیری و اصرار بر پیشرفت شخصی در زمینهی فوتبال است. او با داشتن استعداد، هوش احساسی، و تعهد به کار سخت، توانست به یکی از موفقترین ورزشکاران تاریخ تبدیل شود.







جملهی «مرگ تو درست از لحظهای آغاز میشود که در برابر آنچه مهم است سکوت میکنی» به این معناست که زمانی که انسان در مقابل مسائل مهم و ضروری زندگی سکوت اختیار میکند، از نظر روحی و معنوی میمیرد، حتی اگر هنوز زنده باشد. این جمله به اهمیت ایستادگی در برابر ظلم و دفاع از حق و حقیقت اشاره دارد.
این جمله در واقع نقل قولی از مارتین لوتر کینگ است که در سخنرانیها و نوشتههای خود بر این مفهوم تأکید داشته است. او معتقد بود که سکوت در برابر بیعدالتی، خود نوعی همدستی با ظالم است و باعث میشود انسان از درون تهی شود.







به نظرم ما همیشه به خزانه بیکران خداوند وصل هستیم ،چرا که آفریده شده ایم،زنده ایم .رحمانیت الهی،ثروت الهی و….دائم در حال باریدنه این ماییم که بایستی چترمون رو جمع کنیم و ظرفمون رو باز کنیم تا باران رحمت وثروت بریزه داخلش.
گیاهان در حال رشد هستن،حیوانات در حال شکار ،آسمان وزمین مشغول به کاری هستن و ما هم همینطور نیازی نیست جمله ای رو بنویسیم ،نیاز هست که شرکها رو رفع کنیم تا به نور برسیم جایی که همه چیز آماده است و همه چیز به ما خدمت میکند و به ما میرساند.
کتاب جنس دوم، نوشته سیمون دوبوار، یکی از معروفترین کتابها با موضوع فمنیسم و حقوق زنانه، که توضیح میده زنان چطور به "دیگری" و "جنس دوم" تبدیل شدن. نویسنده این کتاب سعی کرده با بررسی تاریخ، افسانه ها، زیست شناسی و تجربیات زندگی زنان، تصویری واضح از چگونگی تحت سلطه دراومدن زنان ارائه بده و در انتها میگه که زنان برای مبارزه با این وضعیت باید چیکار کنن؟
سیمون دوبوار میگه: آدم زن به دنیا نمیاد! بلکه تبدیل میشه به زن!
شاید الان که تو قرن 21 هستیم، این تفکر که "زنانگی و مفهوم زن بودن ماحصل فرهنگه"، خیلی بدیهی به نظر برسه اما وقتی کتاب جنس دوم منتشر شد، سال 1949 میلادی بود و اون زمان چنین ادعایی خیلی بحث برانگیز و جنجالی محسوب میشده. حالا درسته که الان وضعیت زنان در بسیاری از کشورها نسبت به 60 سال قبل بهتر شده اما ایدههایی که اون زمان دوبوار مطرح کرد همچنان مورد توجه قرار میگیره.
توی این خلاصه کتاب سیمون دوبوار از تاریخ نقش زن در جوامع بشری از دوران ماقبل تاریخ تا زمان خودش رو بررسی میکنه و توضیح میده که مفهوم زن چطور شکل گرفته و چطور باعث شده زنان یه زندگی منفعلانه داشته باشن و زیر سایه مردان زندگی کنن.
قبل از شروع، بیایید یه نگاهی بندازیم به تعریف چندتا از مفاهیمی که نویسنده ازش برای استدلالهای خودش توی این کتاب استفاده کرده:
-مفهوم اول دیگریه: یا همون “the Other”. برای اینکه درک درستی از مفهوم دیگری توی این کتاب به دست بیارین به ادامه جملات توجه کنین:
هر چیزی یا هر تِزی، متضاد خودش رو داره که بهش میگن آنتیتز. بدون تز هیچ آنتیتزی وجود نخواد داشت یا برعکس. مثلا بدون برده، ارباب وجود نداره و بدون ارباب هم بردهای. بردگان همون "دیگری" هستن که باعث به وجود اومدن اربابها میشن. به همین ترتیب، زن برای مرد "دیگری" حساب میشه؛ چون بدون وجود زن که مرد روش اعمال قدرت کنه، هیچ مردی وجود نخواهد داشت.
-مفهوم بعدی تعالیه که به وضعیت قلمرو مردان در دنیا اشاره میکنه، خلاق، فعال، مولد، قدرتمند و در حال گسترش به جهان بیرونی.
-سومین مفهوم، انفعال یا ایستاییه: که در مقابل تعالی قرار میگیره و مفهومیه که وضعیت زنان رو توصیف میکنه: یه قلمرو منزوی که توش زنان منفعل، وابسته، ایستا و غرق در خودشون هستن.
حالا که با این مفاهیم آشنا شدین، بریم سراغ کتاب.
در بین همه گونه های جانوری، مادهها با نرها تفاوتهایی دارن اما این تفاوت، وضیعیت زندگیشونو تحت تاثیر قرار نمیده.
این تفاوتهای نر و ماده در مورد انسانها هم صدق میکنه. ولی خیلیا همین تفاوت رو به عنوان عاملی میدونن برای اینکه زنها و مردها شرایط و موقعیت اجتماعی متفاوتی رو داشته باشن. اما این استدلال قابل قبول نیست. درسته که تفاوتهای بیولوژیکی بین زن و مرد وجود داره، ولی با این حال، این تفاوتها، قوانین تبعیض آمیز و تحت سلطه بودن زن رو توجیه نمیکنه!
مردها اغلب از نظر جسمی قویتر هستند، توده عضلانی بیشتر، گلبولهای قرمز بیشتر و ظرفیت ریه بیشتری دارن. اما این ویژگی های مردانه فقط در جامعهای مهمه که توش زور بازو ارزشمنده!
بعضی از فرهنگها خشونت رو ممنوع کردن و به همین دلیل، مردها صرفا بخاطر داشتن قدرت عضلانی بیشتر نسبت به زنان، ارزشمندتر محسوب نمیشن. در واقع مردها تنها زمانی میتونن به واسطه نیروی بدنیشون اعمال قدرت کنن که این باور برتری، بین مردم وجود داشته باشه.
علاوه بر بحثهای زیست شناختی، یه سری توضیحات روانکاوانه هم برای نابرابری زن و مرد ارائه شده که خب خیلی اظهار نظرهای قدرتمندی هم نیستن. مثلا زیگموند فروید مرحله بلوغ جسمانی و تناسلی بدن رو، آغاز ایجاد تفاوت بین زن و مرد میدونه، یعنی وقتی که انسان در زمان بلوغ بخشی از لذت های خودش رو با شخص دیگری و معمولا با جنس مخالف پیوند میزنه.
فروید همچنین معتقده که آلت تولید مثل مردانه از ابتدا ابزار لذت مردان بوده و در زنان این موضوع از کلیتوریس به واژن تغییر کرده و لذت رو برای زنان با دخول همراه کرده. اینجا فروید مفهومی به اسم "حسادت آلت تناسلی" رو بیان میکنه و میگه همین قضیه به تدریج باعث شده که زنان در برابر مردان احساس ناقص بودن و حقارت داشته باشن.
اما نظریه فروید یه نقص اساسی داره، اونم اینه که این نظریه به صورت پیشفرض، اندام تناسلی مردانه رو نرمال در نظر گرفته و اندام تناسلی زنانه مفهوم "فاقد چیزی بودن" یا "نداشتن" رو تداعی میکنه.
حالا اگه زیستشناسی یا روانشناسی باعث تفاوت وضعیت زن و مردها نیست پس چیه؟ بریم که در ادامه دربارش حرف بزنیم.
بشر در طول حیات خودش از یه سیستم زن سالارانه رسید به یه سیستم مرد سالارانه که توش زن در درجه دوم قرار میگیره.
اکثر جوامع امروزی مردسالار هستن، یعنی اکثر مناصب قدرت در اختیار مرداست. همین الان رهبران، سیاستمداران و سرمایهدارای بزرگ دنیا رو ببینید! اکثرا مرد هستن! هرچند که به نظر میرسه همیشه به همین شکل بوده اما باید بدونین که نه! اینطور نیست. شاید جالب باشه بدونین که یه زمانی مخصوصا توی جوامع ماقبل تاریخ، زنها قدرت بیشتری نسبت به مردا داشتن و به اصطلاح زن سالاری توشون حاکم بوده. اقتصاد این جوامع عمدتا بر پایه کشاورزی بود و مردم دارایی های خودشون رو با هم به اشتراک میذاشتن. توی این جوامع، کودکان به عنوان دارایی ارزشمند و وسیله ای برای تداوم و بقا جامعه به حساب میومدن و از اونجایی که زنان قدرت باروری داشتن، مقدس شمرده میشدن. در واقع به خاطر همین ارزشی که به زن داده میشد، بچه ها معمولا نام خاندان مادر رو میگرفتن. بر خلاف امروز که نام خانوادگی پدر به فرزند داده میشه.
این تقدس زنان و اهمیتی که جوامع، برای باروری قائل بودن، بعدا خودش رو در قالب پرستش خدایان زن نشون داد، مثل الهه ایشتار در بابل و گایا الهه زمین یونان که توسط مردم به عنوان نمادهایی از زایش و زندگی پرستش میشدن. تمام این مدت، مردان از زنان میترسیدن و بهشون احترام میذاشتن و همین شرایط باعث شد که مردان زن رو به عنوان یک "دیگری" بشناسن. این "دیگری" قلمداد شدن زن، زمانی که پدرسالاری ظهور پیدا کرد، تشدید هم شد.
در کنار این موضوع، گسترش برده داری هم بیشتر باعث به حاشیه راندن زنها شد و از اونجایی که بازارکار دیگه به زنان احتیاج نداشت، کم کم زنان از کارها کنار گذاشته میشدن.
کم کم مردها به مشاغل و اندیشههای دنیا مسلط شدن و سرانجام دیگه زن یه آفرینندهی اسرارآمیز و عرفانی به حساب نمیاومد و صرفا به گیرندهی منفعل نطفهی زندگیبخش مردان تنزل پیدا کرد.
ارسطو، فیلسوف یونانی بعدتر اومد این تفکر رو رواج داد که مردان نیروی محرکهی اصلی آفرینش جهان هستن. همین اصل مردانه کم کم باعث گسترش تفکری شد که میگه: جنس مونث یه موجود منفعله که فقط دریافت میکنه و خلق نمیکنه.
پدرسالاری نمیتونست الهههای زن رو به طور کامل حذف کنه، اما جایگاه اونا رو به خدایان منفعل تنزل داد. به عنوان مثال، الهه گایا به یه خدای منفعل تبدیل شد، درحالی که خدایان مذکر مانند زئوس نمادی از اراده متعالی و قدرت برتر بودن.
وقتی مرد دنیا رو تسخیر کرد، زن قدرت خودش رو از دست داد و زن به موجود ایستا، منفعل و غوطهور در خودش تبدیل شد. قدرت مرد روزبه روز بیشتر میشد و هرچه بیشتر میگذشت، دنیا رو بیشتر به تسخیر خودش درمیاورد.
در طول تاریخ، ساختارهایی مثل قوانین ارث و ازدواج، مردسالاری رو تشدید میکرد.
از زمانی که مردها به عنوان نیروی فعال جامعه در نظر گرفته شدن، قوانین جامعه هم به نفع قدرت گرفتن اونها تغییر کرد. یکی از این تغییرات بزرگ، تغییر قوانین مالکیت خصوصی و ارث خانوادگی بود که با قوانین جوامع اولیه که همه دارایی ها به صورت اشتراکی در اختیار همه قرار میگرفت در تضاد بود.
اما جوامع مردسالار و فرهنگ مردانه، مالکیت خصوصی رو باب کردن و طی اون امکان انباشت سرمایه در یک خانواده فراهم میشد. از اونجایی که مرد عهدهدار خانواده و داراییهاش محسوب میشه، زن از هرگونه ارث محروم شد. برای زنان هیچ حق تملک بر اموالی قائل نبودن و به جای انسان دارای اختیار، خودش به یه دارایی و یک "شی" تبدیل شد. این گذار از مالکیت مشترک به خصوصی و مالکیت مردانه، نه تنها زن رو با مرد بیگانه کرد بلکه اون رو با کل جامعه بیگانه کرد و باعث به حاشیه رفتنش شد.
ازدواج یکی از راههایی بود که باعث میشد که مردها میراث خانوادگی رو در کنترل خودشون دربیارن. و همین ازدواج نه تنها واقعا برای کنترل میراث کارساز بود بلکه کلا باعث شد که جایگاه زن از انسانیت خارج بشه و زن تبدیل بشه به یه دارایی! برای مثال، وضعیتی رو تصور کنین که دختران جوان در یک خونواده، به شدت توسط پدر یا بزرگِ خاندانشون کنترل میشن و بعد از ازدواج، این کنترل کردن توسط شوهراشون انجام میشه.
حتی بعضی جاها قوانین ازدواجشون اینجوریه که زن از حق مالکیت بعد از فوت شوهرش هم محروم میشه. مثلا اصول حقوقی یونان باستان، زن بیوه رو مجبور میکرد که بعد از مرگ همسر، با اقوام خانواده شوهرش ازدواج کنه تا اموال و میراث در دست همون طایفه باقی بمونه!
یا حتی یه مثال فاجعه تر! توی یکی از متون رومی گفته شده که توی تاریخ بریتانیای صغیر یه قانونی بوده که اون موقع خیلی رواج هم داشته. اونم اینکه مردان یک خانواده، زنان رو به عنوان دارایی با هم اشتراک میگذاشتن و اگر هم مردی میمرد، زن از دارایی اون مرد ارث نمیبُرد.
همه این نمونه ها مربوط به دوران باستانه و مطمئنا امروزه خیلی چیزا عوض شده! مگه نه؟!! بیاید ببینیم در ادامه چی میشه!
هرچی تاریخ جلو میره، نقش و جایگاه زن بهتر میشه ولی همچنان زن مقهور قدرت مرده!
ما فکر میکنیم تاریخ همیشه یه روند پیشرفت ثابت داره و مجموعهای از پیشرفتهاست که باعث میشه شرایط بهتر بشه و زندگی روز به روز شادتر شه! اما آیا این قضیه درمورد شرایط زنان هم صدق میکنه؟ نه! قطعا نه! هرچند که به نظر میرسه جایگاه زنان کمی بهبود پیدا کرده.
از قرن پانزدهم به بعد، زنان نقش مهمتری توی زندگی و فرهنگ جوامع ایفا کردن. زندگی زنان همچنان تحت سلطه ی قوانین مردانه و ازدواج بود اما با این حال بعضی از زنان کم کم راه هایی پیدا کردن که وارد قلمرو مردان بشن.
به عنوان مثال، در قرن هفدهم زنان در فرانسه، بحث در مورد فلسفه، ادبیات و هنر رو در سالن های ادبی شروع کردن. توی همین وضعیت، با اینکه زنان اجازه رفتن به دانشگاه نداشتن، نویسندگانی مثل ماری دو گورنای (Marie de Gournay) و مادام دو لا فایِت (Madame de La Fayette) ظهور کردن و از همسران خودشون هم مشهورتر شدن. اونم در حالی که تحصیلات رسمی نداشتن.
علاوه بر اون زنان حتی تونستن پای خودشون رو به سیاست هم باز کنن. دوشس داگویلون (Duchesse d’Aiguillon) به خاطر نفوذ و اعمال قدرتی که بر کاردینال ریشیلیو (Cardinal Richelieu) داشت معروف شد و از اونجایی که وزیر ارشد لویی سیزدهم بود، از سوی خیلیها به عنوان فرمانروای واقعی فرانسه شناخته میشد. زنان دیگری هم در اون تاریخ بودن، مثل الیزابت اول، ملکه انگلستان و ایرلند و یا کریستینا (Christina) ملکه سوئد که تونستن بالاترین مقام کشورشون رو از آن خودشون بکنن.
اونها با مجرد موندن، مطیع اراده و خواست شوهر نبودن و چون پدرانشون هم فوت کرده بودن، قدرتی نبود که محدودشون کنه و تونستن به اوج آزادی دست پیدا کنن. آزادی ای که قبلا دست قدرتمندترین مردان بود!
ولی با وجود این تحولات، اکثریت زنان دنیا همچنان تحت سلطه و مطیع باقی موندن. تا جایی که حتی توی اوایل قرن بیستم میلادی، جایگاه زن از مرد پایینتره. در سال 1918 در ایالات متحده، دستمزد زنها کمتر از نصف دستمزد مردها بود! جالبه بدونین همزمان در آلمان، کارگران زن معادن، با حجم کار یکسان با مردها، یک چهارم کمتر از اونا درآمد داشتن. علاوه بر این، زنهایی که به جای کارکردنِ بیرون از خانه، بچه دار شدن و خواستن که تو خونه بمونن، جایگاه اجتماعیشون در مقابل مردانی که شاغل بودن پایینتر رفت. در ادامهی این شرایط، از اونجایی که به خونهداری دستمزدی تعلق نمیگرفت، زنان خانهدار از نظر مالی به شوهراشون وابسته شدن؛ میشه گفت یه نوع اسارت دو طرفه!
دین نقش مهمی توی "دیگری" قلمداد شدن زن ایفا کرد.
در طول تاریخ بشر، دین همیشه روی تفکر و عمل آدما تاثیر داشته. به خصوص روی نحوه نگرش به زن. در واقع بسیاری از ادیان از همون اول زن رو در جایگاه پایینتری نسبت به مرد قرار میده.
به ریشه ی دین مسیحیت و یهود نگاه کنین؛ مخصوصا ماجرای آدم و حوا. همونطور که می دونیم، آدم برای لذت بردنِ آزادانه از نعمتهای باغ عدن آفریده شد اما چون تنها بود، خداوند برای آدم همدمی خلق میکنه و از دنده چپ مرد، زنی به نام حوا رو میسازه.
بعداً حوا آدم رو متقاعد می کنه که از میوه درخت ممنوعه بخوره و به خاطر ترغیب آدم به خوردن میوه سرزنش میشه. پس این حوا ست که مسئول سقوط انسان و اخراجش از بهشت بوده!
اینجا میبینیم که زن به "دیگری" تبدیل میشه و در مقابل مرد که صاحب روح آزاد و خلاقه، به عنوان یه جسم و مایه گناه شناخته میشه!
در مسیحیت، این جسم گناهکار همواره گناه اصلی رو بازتولید می کنه و هر نوزادی را حتی قبل از تولد میتونه گناهکار کنه. اما این دیدگاه فقط توی دین مسیحیت نیست! به عنوان مثال در امپراطوری روم اینکه سربازا قبل از رفتن به جنگ با همسرانشون رابطه داشته باشن، کاری تابو و زشت محسوب میشد! رومی ها معتقد بودن که نیروی سرباز توسط جسم مونث تخلیه میشه و این جسم ماده، اون انرژی رو میبلعه! حالا جالبه که این نگاه درباره همه ی زنان صدق نمیکرد! مثلا دختران نابالغ یا پیرزن ها و افرادی که از نظر زناشویی فعال محسوب نمیشدن، توی این دایره قرار نمیگرفتن!
یکی دیگه از چیزهایی که باعث شد زن نقش "دیگری" داشته باشه، افسانههاییه که درباره زنها وجود داره.
اگه فکر میکنین که دین تنها چیزیه که عقاید ما رو نسبت به زنان شکل داده، اشتباه میکنین. چون که کلی افسانهی غیرمذهبی هم وجود داره که باعث شده جایگاه زن تنرل پیدا کنه.
افسانههای زیادی درباره پریود زنان وجود داره، چیزی که فقط زنان تجربه ش میکنن. مثلا اواخر دهه 1940 بسیاری از مردم جنوب فرانسه معتقد بودن که اگر یه زن در دوران پریودش به خوک ها غذا بده، گوشت اون خوک ها برای ژامبون یا بیکن بد میشه!
یا مثلا الان برای ما خیلی پوچ و بیمعنی به نظر میرسه، ولی زنها بارها براشون پیش اومده که وقتی عصبانی میشن، بهشون میگن که "عه پریودی؟!" یا " وقت پریودته!" و این باور رو القا میکنن که پریود باعث میشه زنان نتونن رفتارشون رو کنترل کنن!
این افسانه های به ظاهر خیرخواهانه درباره زنان، به طور نامحسوس باعث شده زن "بیگانه" یا "دیگری" به حساب بیاد.
الهههای زن اساطیر یونانی رو در نظر بگیرید؛ زنان اغلب توی این اساطیر صرفا موجوداتی الهام بخش هستن نه خلق کننده! زن منفعله و صرفا وجود داره تا الهامبخش قدرت و اراده متعالی مردها باشه.
و اکثرا الههها و نمادهای زن در افسانهها، ماهیت مرموز و مبهمی دارن که باعث میشه مردها نتونن زن رو در زندگی واقعی درک کنن. همین موضوع هم به "دیگری" محسوب کردن زنان دامن میزنه. حالا این نمادها میتونن یه نماد مثبت باشن، مثل مادر باکرهی عیسی مسیح، یا حتی منفی باشن مثل اون حشرهای که جفت مذکر خودش رو بعد از رابطه، میبلعه!
این نمادهای بیش از حد ساده، باعث میشه مردها پیچیدگیهای انسانی زن رو نادیده بگیرن. بعد چه اتفاقی میافته؟ مرد به جای اینکه بخواد بفهمه که چی باعث شده زن آزار ببینه، خشم و عصبانیت زن رو با این توجیه که "زنها معمولا موجودات غیرقابل درکی هستن"، نادیده میگیره.
پروسه ی "زن شدن" از کودکی شروع میشه.
اگه این عقیده درست باشه که: زن بودن در طول تاریخ و با مذهب و اسطورهها تعریف شده، پس چه چیزی باعث میشه که در زمان حال، یه انسان، به زن تبدیل بشه؟
برای جواب دادن به این سوال باید بگیم که این روند درست بعد از تولد شروع میشه. بچهها وقتی به دنیا میان، ذهنشون یکسانه، اما وقتی جامعه اونا رو به دو دستهی دختر و پسر تقسیم میکنه، دو روش برای حضور در دنیا رو پیش روشون میذاره.
نوزادها رفتار یکسانی دارن، جفتشون از سینه مادرشون تغذیه میشن، از پوشک استفاده میکنن و زیاد میخوابن. اما درست وقتی که تایم شیردهی مادرا به نوزادا تموم میشه، همه چیز شروع میکنه به عوض شدن! به پسرا گفته میشه که مرد باشید و مستقل و قوی! در حالی که با دخترا برای مدت بیشتری مثل نوزادا رفتار میکنن و تا چند سال ناز و نوازش بیشتری بهشون میدن و مثل یه حیوون خونگی دائما بهش محبت میکنن.
حالا این تمایز بین دختر و پسر زمانی به بیشترین حد خودش میرسه که بچهها نسبت به اندام تناسلی خودشون آگاه میشن. پسرها اجازه دارن - و حتی تشویقم می شن – که با خودشون بازی کنن و توانایی ادرار کردن در حالت ایستاده بهشون حس اختیار میده. از یه طرف دیگه، دخترا باید بشینن یا چمباتمه بزنن، و معمولا بهشون گفته میشه که موقع ادرار کردن احتیاط کنن. اینا همه باعث میشه که دخترا باور کنن اندام تناسلیشون تابو و مایه شرمه. و همین مسئله احساس شرم از بدن خودشون رو تو دخترا ایجاد میکنه.
همین شکافی که ایجاد میشه، تو کل دوران کودکی رو دخترها تاثیرشو میذاره و اونها رو سمت منفعل شدن سوق میده. مثلا در حالی که پسر چیزی به اسم آلت تناسلی "داره" و باهاش بازی میکنه، دختر اون رو "نداره" و به جاش یه عروسک میدن دستش تا بازی کنه! این عروسک یه جور التیامه روی زخم روانی اون بچه.
داشتن یه عروسک توی اون سنین به دختر این پیام رو القا میکنه که نقش تو توی زندگی اینه که برای مراقبت از بچههای آینده آماده بشی و از مادرت الگوبرداری کنی. ولی بیاین در ادامه ببینیم این روند چطوری شکل میگیره؟
دخترا با ورود دخترا به دوران نوجوانی، بیشتر به "زن" یا "دیگری" تبدیل میشن.
وقتی دخترا بزرگتر میشن چه اتفاقی می افته؟ با افزایش سن، هرچی تمایز بین دختر و پسر بیشتر خودش رو نشون میده، زن ها بیشتر توی موقعیتی که جنسیتشون براشون ایجاب میکنه، غرق میشن.
بعد فکر میکنن که بچه دار شدن چیز خوبیه چون از بچگی دارن تاثیر مثبت مراقبت مادر از فرزند رو میبینن. ولی وقتی که بزرگتر میشن و وابستگیشون به مادرشون کم میشه، محدود شدن توی خونه رو دوس ندارن و به نقشی که پدرها دارن علاقهمند میشن. پدر همیشه دارای قدرت و اختیاره!
یه آمار عجیب و غریب در این باره وجود داره: یه پزشک انگلیسی به اسم هاولاک الیس (Havelock Ellis) طی تحقیقاتش به این نتیجه رسید که بیش از 75 درصد دخترا دوس دارن پسر باشن درحالی که تنها یه درصد از پسرا دوست داشتن دختر باشن. این میل به زن نبودن، با تغییر بدن دختر و ظهور نمادهای فیزیکی زنانه همواره بدتر میشه.
مثلا وقتی سینه های زن شروع به شکل گرفتن میکنه، این جسمشه که بیشتر مورد توجه قرار میگیره و اونو چیزی به جز یه جسم نمیبینن! این ویژگی های فیزیکی زنانه بیش از پیش اونو از پسران متمایز میکنه و توی نقش "دیگری" فرو میبره!
با شروع عادت ماهانه، این تغییر بیشتر خودشو نشون میده، اولین پریود یه دختر معمولا یه تجربه دردناکه. حالا این تجربه دردناک وقتی با حس و حال شرم و تابویی که از دوران کودکی اندام تناسلی دختر رو احاطه کرده، ترکیب میشه، شرایط رو بدتر میکنه.
علاوه بر این، شروع عادت ماهانه این موضوع رو به دختر یادآوری میکنه که سرنوشتش مثل سرنوشت مادرش خواهد بود: اینکه اون به صورت بالقوه یه دستگاه فرزندآوریه و باید سنگینی عواقب رابطه رو به دوش بکشه.
تمایلات و رابطه زناشویی جزو آخرین مراحل ورود کامل یک زن به نقش "زن" محسوب میشه.
اولین رابطه زناشویی برای زن ها و مردها، آغاز ورودشون به دنیای بزرگسالی محسوب میشه. اما برای زنان، این اتفاق یک نشونه برای قرار گرفتن در سمت مسیر دردناک بلوغ هم هست.
زن جوان در ابتدا تصور وحشتناکی از این قضیه داره: اینکه اون با مردها رابطه زناشویی خواهد داشت!
فکر کردن به این موضوع وجودشو پر از نفرت میکنه. چرا؟ چون اندام های زنانهش مثل سینهها، باسن و در کل بدنش، نمادهایی از تحت سلطهی مردان بودنه!
جالب اینجاست که خیلی از دخترا این نفرت رو با آسیب زدن به خودشون ابراز میکنن. اینطوری هم خودشون رو تنبیه میکنن و روی بدن خودشون اعمال قدرت میکنن.
این تصور که توی روابط زناشویی، مردها همیشه فاعلن و زن منفعل، در باور عموم به شدت رایجه. ادبیاتی که برای تمایلات مردانه استفاده میشه، اکثرا به صورت فعال و پیش رونده هستن: این مرده که زن رو تسخیر میکنه. مثلا به این جملات گوش کنین:
-مرد مایع منی خودش رو "تخلیه" میکنه.
-دختر رو به رختخواب "میکشونه"
و جملاتی از این دست...
زن، اول تسخیرِ نگاهِ مرد روی بدن خودش میشه و بعد تحت تسلط اندام تناسلی مرد قرار میگیره. اما برخلاف تصور عامه مردم، خیلی از زنها از رابطه زناشویی لذت نمیبرن و حتی برای خیلی از زنها دردناکه. با اینکه خیلی از زنها تمایل دارن رابطه کلیتورال داشته باشن، اما در هر صورت رابطهی واژینال زمانی اتفاق میافته که مرد روی زن تسلط داشته باشه. این موضوع یعنی اینکه جسم زن با ماهیتی منفعل، فقط وقتی میتونه از رابطه واژینال لذت ببره که مرد از نظر زناشویی قوی باشه و روی جسم زن تسلط داشته باشه.
مادر شدن، مرحله نهایی "تبدیل شدن به یک "زن"ه اما میتونه رهایی بخش هم باشه
همه مون میدونیم که وقتی زن و مرد همدیگه رو خیلی دوس دارن چه اتفاقی می افته: بچه به وجود میاد.
و این موضوع برای انسان های مونث، گذر به مرحله نهایی زن شدن محسوب میشه. توی یه جامعه مردسالار، حاملگی و فرزندآوری نماد قدرت بی چون و چرای مرد در کاشت نطفه انسان در بدن زن به حساب میاد.
اما بارداری، انفعال و ایستایی زن رو بدتر میکنه چون باعث میشه نیازهای زن تابع نیازهای جنین داخل شکمش بشه. حتی قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد، نیازهای جنین در اولویت قرار داره. توی این شرایط هر احساس تعالی یا حس خلق کردنی که باید تو وجود زن باشه، بلافاصله جای خودش رو به ویار، حالت تهوع و درد سینه میده!
در این باره، روانشناسی به اسم ویلهلم استکل (Wilhelm Stekel) تا اونجا پیش رفته که کلا تهوع صبحگاهی در بارداری رو "تجلی اراده ناخودآگاه زن برای بیرون کردن جنین، مثل یه غذای بدهضمشده" توصیف کرده!
بسیاری از زن ها توی دوران بارداری، با بچهشون احساس یکی شدن میکنن و این حس، بعد از به دنیا اومدن بچه میتونه باعث منزویتر شدن مادر بشه. تازه مادر به این نتیجه میرسه که کودک مثل قبل دیگه فقط به اون تعلق نداره؛ ولی مادر به بچه تعلق داره و باید تسلیم نیازهای بچه بشه و تمامِ وقتِ خودش رو صرف پرورش و تغذیه اون بکنه.
با این حال مادر شدن میتونه زن رو از بند یه کالای زناشویی بودن برای مرد تا مدتی رها کنه. این وضعیت خودش رو با تغییر در عملکرد سینه زن نشون میده. تا قبل از به دنیا اومدن بچه، سینه زن یه عضو مربوط به رابطه زناشویی بود ولی با اومدن بچه به ابزاری برای مراقبت و غذا دادن و آسایش بچه تبدیل میشه. حالا توی این شرایط که دیگه سینه کارکرد زناشویی نداره، باعث میشه که زن بخاطر شیر دادن به بچه خودش در ملا عام از بدن خودش احساس شرم نداشته باشه.
سنت ازدواج در حالی که امنیت مالی به زن میده، اون رو در اسارت نگه میداره.
ما در طول تاریخ دیدیم که ازدواج چطور باعث به بند کشیدن زنان شده. اما ازدواج در دوران معاصر چه تاثیراتی توی وضعیت زنان گذاشته؟ درسته که کمی تغییر توی این وضعیت ایجاد شده اما همچنان ازدواج باعث میشه زن توی جامعه به حالت انفعال دربیاد و در همون وضعیت باقی بمونه. هنوزم مثل گذشته، مردها معمولا به عنوان سرپرست خانوار در نظر گرفته میشن و توی بسیاری از کشورها نام و دین شوهر به زن بهش تحمیل میشه.
یه آمار تکان دهنده میگه که تا اواخر سال 1942 فرانسه هنوز قوانینی داشت که زن رو ملزم به اطاعت از شوهر خودش میکرد! درحالی که در خیلی از کشورهای دنیا دیگه این قانون منسوخ شده و تغییر کرده. ولی هنوز کشورهایی هستن که توشون زن باید مطیع اختیارات شوهرش باشه. حتی در خیلی از جوامع لیبرال که ازدواج چندان مطرح نیست هم، تشکیل نهاد خانواده همچنان زن رو توی قفس انفعال میندازه.
هنوز از زن انتظار میره که اکثر کارهای خونه رو انجام بده و انجام میده! در سال 1947 نتایج تحقیقات نشون میداد که زنان در هفته 30 ساعت رو صرف کارای خونه میکنن. با اینکه الان وضعیت بهتر شده اما همچنان این زنان هستن که بیشترین زمانشون رو برای انجام این کار اون هم بدون دستمزد انجام میدن. همین بدون دستمزد بودن کارهای منزل یکی از دلایل ایجاد شکاف جنسیتی درآمد محسوب میشه. چرا زنان درآمد کمتری دارن؟ چون وقتی اکثر وقتشون صرف کارهای خونه میشه، طبیعتا زمان کمتری به کار بیرون از منزل میتونن اختصاص بدن. توی این شرایط وقتی زن میبینه درآمدش کمه، پس تصمیم میگیره کنار مردی زندگی کنه که درآمد زیاد داشته باشه و بتونه امنیت اقتصادی خونواده رو تامین کنه!
حالا زنی که توی این شرایط گیر کرده، یه زندگی منفعلانه، وابسته و یکنواخت رو میگذرونه. این زن وقت نداره برای خودش چیزی بسازه، در عوض باید همیشه از شوهر و بچه هاش مراقبت کنه؛ همچنین از جامعه، کار و دنیای بیرون جدا میشه. مراقبت از خانواده ممکنه باعث شه که خیلی از خلاءهای درونیش پر بشه اما زنی رو تصور کنین که همه ی زندگیش رو صرف خونوادش کرده ولی وقتی متوجه میشه که شوهر و بچه هاش میتونن بدون اون زندگی کنن، احساس رهاشدگی و تنهایی بهش دست میده.
پوشش زنان یکی دیگه چیزاییه که باعث میشه محدود بشن و این قضیه تا زمانی که پیر بشن ادامه داره!
محبوس شدن و در بند بودن و محدود شدن فقط توی پول و مسائل مالی خلاصه نمیشه، بلکه شکلهای دیگهای هم داره. مثلا زن برای اینکه لباسش خوشآیند مرد باشه، از طرف جامعه تحت فشار قرار میگیره و مجبور میشه طوری لباس بپوشه که نگاه مرد رو راضی کنه، حتی اگه خودش با اون لباس احساس راحتی نکنه. دامنهای کوتاه نسبت به شلوار آزادی حرکت کمتری به زن میدن و کفش های پاشنه بلند باعث تاول زدن پا و فشار اومدن به کمر میشن. لباس زیر های باریک و کوچیک هیچ کاربردی ندارن و کرستها تنفس رو دشوار میکنن. اما گاهی تاثیر نگاه جامعه به زنان ها اونقدر قویه که زنا فکر میکنن خوب لباس پوشیدن بهشون حس خوبی میده! در صورتی که این نوع نگاه مردها و جامعهست که وادارشون میکنه تا خواستنی باشن و احساس دلخواه بودن بکنن!
هرچی زن بزرگتر میشه این فشار هم قوی تر میشه چون زن تلاش میکنه تا خواستنی بودن خودش رو در طول زمان حفظ کنه. معیارهای مردانه ای به اسم قوهی مردانگی، با افزایش سن مردان همچنان پابرجاست و حتی افزایش هم پیدا میکنه اما معیارهای زنانه مثل جوانی و باروری که معیار مطلوبیت و خواستنی بودن زنها برای مرداست، با افزایش سن در زنان کاهش پیدا میکنه. در نتیجه خیلی از زنان چون میخوان در برابر این شرایط مقاومت کنن و تسلیمش نشن، هر کاری با ظاهرشون میکنن تا دیرتر به مرحله ی پیری برسن! مثلا زنان سالخوردهای که مثل جوونترها لباس میپوشن. اونا اینکارو میکنن چون میخوان هنور خواستنی بمونن و مهر تاییدی بزنن به اینکه زمانی خاستنی بودهن. این مبارزه درونی تا زمان مرگ ادامه داره مگه اینکه زنی خودش بخواد تسلیم اثرات پیری بشه.
اگه زن به خودش اجازه بده که پیر بشه، میتونه خودش رو از این نگاه مردانه که بهش تسلط پیدا کرده، رها کنه. این رهایی اتفاق میافته چون اون نگاه کالا انگارانه از زن برداشته میشه و دیگه زن به چشم یه شیء دیده نمیشه. از طرفی هم زنی که پیر شده وظیفه مراقبت از شوهر و فرزندان رو نداره. در نتیجه اگه پیری خودش رو بپذیره و در برابر گذر زمان مقاومت نکنه، میتونه خودش رواز یوغ "زن بودن" رها کنه. اما خب متاسفانه این موضوع اینقدر دیر توی زندگی بیشتر زنا اتفاق می افته که دیگه فرصت چندانی برای استفاده از آزادی ندارن.
فاحشگی، به ازدواج مشروعیت میبخشه اما شکل دیگری از انقیاد زنان محسوب میشه.
گفتیم که ازدواج و مادر شدن دخترها رو وارد دنیای "زنها" میکنه ولی زنان مجرد چی؟ به نظرتون پس مجردا الان از دام فرهنگ مردانه آزادن؟ قطعا نه!
بسیاری از زن هایی که به نظر میرسه آزادن، در واقع در بند یه غل و زنجیر نامرئی هستن. مثلا زنان روسپی رو در نظر بگیرید، خیلیا فکر میکنن که روسپی ها مظهر نوعی از آزادی جسمی هستن اما فحشا خودش شکل دیگری از بردگیه که استثمار زنان رو در پی داره. در واقع فحشا راهی برای جداسازی زنان از هم محسوب میشه، تا غلبه بهشون آسونتر باشه. زن هایی که مجبورند از بدنشون به عنوان سرمایه برای کسب درآمد استفاده کنن، مورد اهانت و استثمار قرار میگیرن. توهین هایی که بخاطر رابطه داشتن با چندین نفر بهشون میشه، یه جورایی ازدواج تک همسری رو مطلوبتر نشون میده. بعضی ها فکر میکنن که روسپی ها خودشون این شغل رو انتخاب کردن در حالی که این کار بیشتر نشون دهندهی ناامیدی و سرکوبه.
ضمنا خیلی وقتا افراد از روی فقر و برای زنده ماندن حاضرن هرکاری بکنن. سال 1836 یه پزشک فرانسوی به نام پارنت دوشالته (Parent-Duchâtelet) توی کتاب "روسپی گری در شهر پاریس" در این باره مینویسه: " از بین دلایل فحشا، هیچ کدومشون از بیکاری و فقر و فلاکت، قویتر نیست." با وجود اینکه حدود 200 سال از تحقیقات این پزشک میگذره، اما هنوز "فقر" نیروی محرکه اصلی برای روسپیگری محسوب میشه. توی دوره ای که نویسنده زندگی میکرد، بسیاری از زنهایی که به روسپیگری رو میاوردن، خدمتگذار طبقه اشراف و طبقه متوسط بودن. دلیلش اینه که از وقتی که دیگه مسئولیت نگهداری از خدمتکار از دوش طبقه اشراف و متوسط برداشته شد، هزاران زن، بی سرپناه و بیکار شدن! اواخر قرن نوزدهم، 50 درصد از زن هایی که روسپیگری رو انتخاب کردن، قبلا به عنوان خدمتکار کار میکردن.
موقعیتی که زن ها توش زندگی میکنن، شرایط رو برای اعتراض زنان سختتر میکنه.
برای خیلیا سوال پیش میاد که اگه وضعیت زنان تا این حد بده، پس چرا زنا اعتراض نمیکنن؟
زمانی که سیمون دوبوار مشغول نوشتن این کتاب بود، بحث حقوق زنان هنوز تبدیل به یه جنبش مردمی نشده بود. حتی امروزه هم با وجود اینکه زنان بسیاری برای احقاق حقوق خودشون مبارزه میکنن، اکثریت زنان همچنان در شرایطی زندگی میکنن که حتی نمیتونن برای موقعیتی که توش گیر کردن احساس مسئولیت کنن و از طرفی این باور بهشون قبولونده شده که هیچ قدرتی برای تغییر دادن شرایط ندارن.
زن ها واقعا باور کردن که قدرتی ندارن. چونکه از سنین جوانی بهشون اینو القا کردن که نمیتونن زندگی خودشون رو، خودشون تعیین کنن و همیشه یه نیروی خارجی باید وجود داشته باشه. مثلا اینکه یه عمر تو گوش زنا خوندن که برای خوشحال بودن به یه مرد نیاز دارن! حالا با وجود این باور، چطوری زن ها رو قانع کنیم که خودشون مسئول ناراحتی خودشونن؟ باوری که معتقده مرد فعال و زن منفعله، در نهایت به یه حقیقت روزمره برای زنان بدل میشه.
هنوز کشورهای زیادی وجود دارن که زن ها توشون حق رای محدود دارن یا اجازه راه اندازی یه کسب و کار بهشون داده نمیشه!
یکی دیگه از عواملی که از رسیدن زن ها به آزادی جلوگیری میکنه، وضعیت اقتصادی اوناست. تا وقتی که زنان از لحاظ مالی به شوهراشون وابسته ان، اعتراض و قیام علیه اونها، مساویه با از دست دادن زندگیشون. به همین دلیل خیلی مهمه که زن ها به وضعیت اقتصادی همه ی زنان تمرکز کنن و روی این موضوع به همبستگی برسن. تنها راه رسیدن به آزادی اینه که به کنشهای جمعی روی بیارن و فقط به فکر آزادیهای فردی نباشن.
بعضی از زنا فکر میکنن که با جا پای مردها گذاشتن و رسیدن به موفقیتهای مردا و رشد در زمینه تجارت و سیاست، به اندازه کافی مبارزه کردن! اما یادتون باشه اگر هم این اتفاق بیوفته، زن ها همچنان دارن توی دنیایی زندگی میکنن که توسط مردها اداره میشه.
خودشیفتگی و عشق راههاییه که زنان با استفاده اونها خودشون رو برای به بند کشیده شدن در برابر مرد توجیه میکنن.
چندتا فیلم تو سبک رمانتیک-کمدی دیدین که توش یه دختر، رابطهی خودشو با یه پسر با جمله ی "ولی من دوسش دارم" توجیه میکنه؟
اصلا چرا این کارو میکنه؟ در جواب باید بگیم که عشق نیروی قدرتمندیه که به زن اجازه میده در بند بودن خودش رو توجیه کنه. وقتی دختر به این نتیحه میرسه که از پسرا متفاوته و هیچوقت به جایگاه ارزشمندی که متعلق به اوناست نمیرسه، آرزونه میکنه که حداقل از طرف اونا دوست داشته بشه. از طرفی هم زن میبینه که هر کدوم از نقشهای تعریف شده برای زن مثل مادر شدن یا همسر بودن، تنها در صورتی به دست میاد که زن بتونه یه مردی رو پیدا کنه. اگه بخوایم عوامل دیگه رو بذاریم کنار، میتونیم بگیم که زن از احساس قدرتمندی به اسم عشق استفاده میکنه تا خودشو متقاعد کنه قفسی که داخلش قرار میگیره ارزش اینهمه رنج رو داره.
توی حالت دیگه، وقتی زن خودشو به هدف یه مرد تبدیل میکنه، ممکنه همه چیز به طور وحشتناکی اشتباه پیش بره. بعضی وقتا زن ها خودشیفته میشن و در بند بودن خودشون رو با پرداختن بیش از حد به خودشون توجیه میکنن. چطوری؟ تو این حالت، زنان به نوع نگاه مردانه به زن اعتبار میدن، به طوری که خودشون رو به چشم یه شی و یه جسم میبینن. پس عاشق خودشون میشن و تماما از زیبایی و جسم خودشون لذت میبرن. مثلا یه مجسمه ساز اوکراینی به اسم ماری باشکرتسف Marie Bashkirtseff جوری عاشق خودش بود که میخواست زیبایی خودش رو در تمام مجسمه هایی که از مرغوبترین سنگ مرمرها میساخت، نشون بده. زندگی ماری هم نشون داد که این ذهنیت خودشیفته، میتونه زن رو به مرد وصل کنه. چطوری؟: ماری برای اینکه بتونه سنگ مرمر و امکانات کافی برای ساخت مجسمه هاش فراهم کنه، مجبور شد با یه مرد ثروتمند ازدواج کنه.
تا زمانی که زن و مرد همدیگر رو هم شان و رفیق و همدل ندونن، برابری جنسیتی هرگز اتفاق نمی افته.
تا اینجا فهمیدیم که چه نیروهایی طی یه فرایند تلخ، نقش زن رو به زنان تحمیل میکنن. اما آینده چی؟ آیا به برابری میرسیم؟
برای رسیدن به برابری واقعی، زن و مرد باید همدیگر رو همشان بدونن و برای رسیدن به این نقطه، زن و مرد متقابلا باید از هم شناخت پیدا کنن. نه مرد میتونه به زن هویت ببخشه و نه زن به مرد. مثلا یه تبلیغ لباس زیر رو در نظر بگیرید که توش از بدن مرد برای جذب زنان استفاده شده. این تغییرِ جایگاهِ قدرت، شاید برای زنان لذت بخش باشه اما نه تنها هیچ کمکی نمیکنه بلکه به این تضاد و شکاف بین جنسیت تداوم میبخشه.
زن همچنین باید یاد بگیره که متعلقاتی که بهش چسبیده رو رها کنه تا به تعالی برسه و جایگاه واقعی خودش رو پیدا کنه. بعضی از زنان میخوان اون امنیتی که منفعل بودن براشون ایجاد میکنه رو حفظ کنن. اما اگه زن بخواد که از این بند "جنس دوم بودن" فراتر بره، باید این حاشیه امنیت رو رها کنه و موضع شجاعانه تر، جدید و فعالی رو برای خودش انتخاب کنه.
مهمتر از همه اینه که، هم زن و همه جامعه به این درک برسه که این نقش تعریف شده برای زنان، صرفا یه نوع ساختار اجتماعیه و زن بودن به معنای امروز، یه هویت ذاتی نیست بلکه چیزیه که جامعه ما رو به اون تبدیل میکنه. اگه قراره به برابری برسیم، لازمه که این ساختار منفعلانه رو درک کنه و نسبت بهش آگاه بشه تا بتونه ازش گذر کنه. برای انجام این کار، زن باید همون اخلاق کاری و شجاعتی که از مرد انتظار داره رو از خودش بخواد.
ولی اینم در نظر داشته باشید که زن به تنهایی نمیتونه تمام این ساختارهارو تغییر بده، کل جامعه باید تغییر کنه تا آزادی زن محقق بشه. یعنی چی؟ یعنی قانون باید از حقوق زنان حمایت کنه. مثلا باید دسترسی قانونی به اقلام کنترل بارداری به زن داده بشه و در صورت لزومِ سقط جنین، این امکان رو بهش بده. بدن زن مال خودشه و تنها خودش میدونه که چی براش بهتره.
خدمات رایگان مراقبت از کودک و مرخصی استحقاقی هم باید برای زنان در دسترس باشه تا اون دسته از زنانی که قصد بچه دار شدن دارن، مجبور نباشن به خاطر تداوم نسل بشر، رایگان کار کنن. در آخر، برای اینکه جامعه به برابری جنسیتی برسه، هم زن و هم مرد باید عمیقا به این برابری باور داشته باشند.
هیچ کسی زن به دنیا نمیاد. زن بودن چیزیه که شما بهش تبدیل میشید. زن بودن قبل از اینکه یه مقوله ی بیولوژیکی و زیستی باشه، زاده ی تاریخ و مذهب و اسطوره هاییه که دائما توسط نیروی اجتماعی مردانه بازتولید میشه. برای آزاد شدن زنان بند تمام نابرابری ها، همه ما باید بدونیم که زن بودن، چیزی بیشتر از یه ساختار اجتماعی نیست!
خیانت در زبان فارسی به معنای نقض عهد، پیمان شکنی، بی وفایی و بی دیانتی است. در روابط عاطفی، خیانت به معنای زیر پا گذاشتن تعهد و وفاداری به یک شریک عاطفی است و می تواند شامل خیانت جنسی، عاطفی یا مجازی باشد.





دنیای عجیبی است. شاید این جمله را شما برای موضوعات مختلفی بارها و بارها تکرار کرده باشید. پس با این اصطلاح غریبه نیستید.امروز دو تا شخص با یکدیگر خوش و خرم هستند ولی فردا مانند کارد و پنیر میماند. عامل جدایی دوستان میتواند علت های مختلفی داشته باشد؛ گاهی وجود سرمایه باعث دوری افراد از یکدیگر میشود، گاهی هم زن و فرزندان باعث دور شدن دوستان از هم میشود، گاهی اوقات رفتارهای که از شما صادر میشود عاملی برای این جدایی ها و دور شدن ها است. امام علی(علیهالسلام) فرمودند: عاجزترین مردم کسی است که از بدست آوردن دوست عاجز بماند و از او عاجزتر کسی است که دوستان بدست آورده را از دست بدهد.







کتابِ نشخوارِ ذهنی، نوشتهی یه عصبشناس و روانشناسِ معروف به اسمِ اتان کراس، مستقیماً صدای درونیِ ما رو مخاطب قرار داده، همون صدایی که خیلی وقتا تبدیل به سرزنشگرِ درونیِ ما هم میشه. مطالبِ این کتاب که بر اساسِ صدها پژوهش ارائه شده، گنجینهای از استراتژیها رو به ما میده تا با کمکِ اونها بتونیم از شرِ افکارِ منفی که بر زندگیِ ما چنبره زدن، خلاص بشیم. این روزا، خیلیا توصیه میکنن در زمانِ حال زندگی کنیم. ولی واقعیت اینه که ما انسانها بیش از یک سومِ عمرمونو مشغولِ حرف زدن با خودمونیم، حالا یا در حالِ تفکریم، یا خاطراتِ گذشته رو مرور میکنیم یا هم احتمالاتِ آینده رو بررسی میکنیم. صدای درونِ ما یه سازگاریِ تکاملیه که باعث شده انسانها تنها موجوداتِ عالم باشن که تواناییِ ژرفاندیشی رو داشته باشن. هرچند این صدا باعث میشه ما بتونیم مشکلاتمونو حل کنیم و تصمیماتِ عاقلانه بگیریم، ولی تفکرِ بیش از حد هم خیلی خوب نیست. چون معمولاً تفکر از یه جا به بعد تبدیل میشه به نشخوارِ ذهنی و چرخهی افکارِ منفی. خوشبختانه، مغزِ ما این قابلیتو داره که صدای این ذهنِ وراجو کم کنه. توی این خلاصهکتاب بهتون یاد میدیم که چطور میتونین بدترین منتقدِ خودتونو به بهترین رفیقتون تبدیل کنین.اگه میخواین با استراتژیهای مختلفِ فکر برای فاصله گرفتن از نشخوارِ ذهنی آشنا بشین، اگه میخواین بدونین چرا تماس با طبیعت باتریِ شما رو شارژ میکنه، و اگه دوست دارین برای مشکلاتِ خودتون مشاورِ مناسبی پیدا کنین، حتماً تا آخرِ این خلاصهصوتی با ما همراه باشین.
صدای درونی یا ذهنی به این دلیل توی ما به وجود اومده که بتونیم گذشتهمونو ارزیابی کنیم و برای آینده آماده بشیم. بذارین یه اعترافی بکنم: همهی ما با خودمون حرف میزنیم. البته نفسِ این کار عجیب نیست، سرعتشه که اعجابآوره. تحقیقاتی که سالِ1990 برای تحلیلِ سرعتِ گفتوگوی درونیِ آدما انجام شد نشون داد که ما در هر دقیقه تقریباً چهارهزار کلمه با خودمون حرف میزنیم! همین مقدار کلمه رو اگه بخوایم به زبون بیاریم، یک ساعت وقت لازمه!
این صدای درونی از قدیمالأیام آدما رو عاصی کرده. هم عرفای مسیحی و هم بودیستهای چینی از اینکه این صدای درونی مدام توی مراقبههاشون وقفه ایجاد میکنه به ستوه اومده بودن. جالبیش اینجاست که حتی کسایی که لکنتزبون دارن هم میگن صدای ذهنیشون مثِ بلبل حرف میزنه. افرادِ ناشنوا هم میگن ما با زبونِ اشاره با خودمون حرف میزنیم.
صدای درونیِ ما یه بخشِ جداییناپذیر از ذهنمونه. ولی چرا؟ طبقِ اصلِ انتخابِ طبیعی، قطعاً تفکر مزایایِ تکاملی داشته.
ما بر عکسِ موجوداتِ دیگه، توی تجربههامون دنبالِ معنا هستیم. در واقع، صدای درونیِ ما به ما تواناییِ تفکر میده، و این تفکر باعث میشه از اشتباهاتمون درس بگیریم و برای آینده برنامهریزی کنیم.
ما از دورانِ نوزادی، همینطور که حرف زدنو یادمیگیریم، این صدا رو هم تو خودمون به وجود آوردیم، که بهمون توی خویشتنداری کمک میکنه. لو ویگوتسکی (Lev Vygotsky) روانشناسِ معروفِ روسی بعد از مطالعه روی بچههای نوپا، این فرضیه رو مطرح کرد که بچه ها با دستورالعملهایی که به صورتِ تقلیدی از والدین دریافت میکنن، یاد میگیرن که احساساتشونو مدیریت کنن. بعد که بزرگتر شدن، یواش یواش از کلماتِ خودشون برای خویشتنداری استفاده میکنن.
ما بزرگسالا از صدای درونیمون برای دنبال کردنِ اهدافمون استفاده میکنیم. این هدف ممکنه یه اختراع باشه یا دل بردن از کسی که دوسش داریم. افکارِ کلامی تو سرمون میان تا هدفمونو بهمون یادآوری میکنن. ما حتی میتونیم آینده رو توی ذهنمون شبیهسازی کنیم. مثلاً پیامهای مختلفی که میتونیم واسه عشقمون بفرستیمو بررسی میکنیم و تأثیرِ احتمالیِ هرکدومو تصور میکنیم.
و بالاخره، صدای درونیِ ما توی شکل دادن به هویتِ ما نقشِ مهمی داره. چون ماها به وسیلهی تفکر و ژرفاندیشی روایتهای قابلِ توجهی دربارهی خودمون میسازیم. داشتنِ تعریف و هویتِ ثابت از خود باعث میشه پخته بشیم، ارزشهای خودمونو بشناسیم، و لحظاتِ دشوارو تحمل کنیم.
نشخوارِ ذهنی مانعِ عملکردِ مغزِ ماست
به این عباراتِ عددی دقت کنید:
هشتصد.
پونصد و بیست،
شیش هزار و هفتصد و پنجاه و پنج.
حالا اینو گوش کنین:
هشت میلیارد و پنج میلیون و دویست و شیش هزار و هفتصد و پنجاه و پنج!
مجموعهی اول حفظ کردنش آسونتره یا دومی؟ معلومه. اولی. دلیلش اینه که یه اطلاعاتِ سه بخشیه. ولی عبارتِ دوم یه عددِ طولانی و ده رقمیه. این یه مثالِ رایجه که نشون میده ذهنِ ما در هر لحظه فقط سه الی پنج واحد اطلاعاتو میتونه توی خودش نگه داره، تازه اگه شرایط مساعد باشه. اگه صداهای داخلِ سرمون بیش از اندازه باشه، ذهنِ ما فعالیتش به طورِ قابلِ توجهی کند میشه.
کارکردهای اجراییِ مغزِ ما تا حدی مثِ کامپیوترن که با عملکردِ خودشون ما رو قادر میکنن روی چیزایی که مهمن تمرکز کنیم، به افکارِ مزاحم بیتوجه باشیم و انرژیمونو معطوف به کاری کنیم که جلومونه، میخواد نوشتنِ ایمیل باشه، یا پختنِ یه غذای پرمخلفات. این کارکردهای مغزی زمانی واردِ عمل میشن که غریزهی ما به تنهایی نتونه ما رو به انجامِ کاری مجاب کنه. وقتی ما اطلاعاتِ زیادی رو نشخوار میکنیم، نورونهایی که برای عملکردِ مغز لازمنو از رمق میندازیم. اگه بعد از مشاجره با شریکِ عاطفیتون بخواین روی یه کتاب تمرکز کنین، این حالتو تجربه میکنین. و در مواقعی که خطر جدیتره، نشخوارِ ذهنی واقعاً مانعمون میشه.
نشخوارِ ذهنی علاوه بر اینکه کارکردهای اجرایی و فعالیتهای شناختیِ مغزمونو تضعیف میکنه، توی روابطِ اجتماعیمونم مانع ایجاد میکنه. دههی 1980، یه روانشناس به اسمِ برنارد رایم (Bernard Rimé) کشف کرد که ما کلاً تمایل داریم دربارهی افکارِ منفیمون حرف بزنیم. به عبارتِ دیگه، وقتی نشخوارهای ذهنی بیش از حد میشه، مجبوریم یه جوری بریزیمشون بیرون. ولی اشکالِ کار اینجاست که هرقدر بیشتر افکارِ منفیمونو با دوستامون درمیون میذاریم، اونا رو بیشتر از خودمون میرونیم، چون اقتضای هر رابطهای اینه که شنونده هم باشیم. ولی اونایی که افکار و احساساتِ به شدت منفی دارن، معمولاً نمی فهمن کی باید ترمزِ زبونشونو بکشن.
از این بدتر اینکه نشخوارِ ذهنی در بلندمدت میتونه روی سلامتیِ ما هم تأثیرِ منفی بذاره.
سالِ 2007، آقای کراس، نویسندهی این کتاب، با استفاده از آزمایشِ ام.آر.آی متوجه شد که دردهای جسمی و عاطفی نواحیِ یکسانی از مغزو درگیر میکنن. البته وجهِ اشتراکِ این دو نوع درد همین یکی نبود. چون دردهای عاطفی درست مثلِ دردهای جسمی ایجادِ استرس میکنن. استرس یه واکنشِ طبیعیه که به ما کمک میکنه شرایطِ بحرانی رو پشتِ سر بذاریم، ولی نشخوارِ ذهن اونو به صورتِ مزمن درمیاره. کلی تحقیقات وجود داره که نشون میده استرسِ مزمن میتونه منجر به مشکلاتِ قلبی-عروقی و سرطان بشه.
خلاصه اینکه نشخوارِ ذهنیِ بیش از حد تبعاتِ منفیِ جدییی داره. هرقدر این وراجیهای ذهنی ما رو بیشتر تحلیل ببره و هرقدر ما بیشتر بهشون مجالِ بروز بدیم، توی زندگی منزویتر و رنجورتر میشیم.
سریعترین راه برای خاموش کردنِ وراجیهای ذهن اینه که قدری فاصله بگیریم.
سالِ 1841، آبراهام لینکُلن دچارِ یه سری مشکلاتِ عاطفی شد. با اینکه خودش نامزد داشت، عاشقِ یه زنِ دیگه شد. یه سال بعد، لینکلن شاد و خوشحال ازدواج کرد و تشکیلِ خونواده داد. ولی این بار دوستش به اسمِ جاشوا اسپید ( Speed Joshua) تو همچین مخمصه ای افتاد. لینکلن که قدری از مشکلاتِ گذشتهش فاصله گرفته بود، حالا راحت میتونست به اسپید مشاوره بده.
وقتی ما از گفتوگوهای ذهنیمون فاصله میگیریم راحتتر میتونیم از بیرون مشاهدهشون کنیم. موقعِ نشخوارِ ذهنی، ما خودمونم بخشی از این گفتوگو هستیم و هیجانات و احساساتمون درگیره و از نزدیک روی مشکلات متمرکز میشیم. این ما رو حسابی از پا در میاره و راهو برای ورودِ افسردگی و اضطراب باز میکنه. دچارِ استرس میشیم، دنبالِ راهِ حلِ بحران میگردیم و هی بیشتر و بیشتر روی مشکل زوم میشیم. طولی نمیکشه که تمامِ اِشرافمون به مسأله رو از دست میدیم.
یکی از خاطراتِ منفیتونو جوری توی ذهنتون تصور کنین که انگار دارین داخلِ گوشی فیلمشو میبینین. حالا تصور کنین این اتفاق برای یکی دیگه افتاده و شما فقط یه تماشاچی هستین. نویسنده اسمِ این روشو «زاویهی سَرَککشی» گذاشته، چون انگار ما فردی هستیم که از بالای دیوار داریم اون حادثه رو تماشا میکنیم. توی آزمایشهای مختلف، سوژههایی که از این تکنیک استفاده کرده بودن دیدِ واضحتری نسبت به مشکلشون پیدا کردن، ضمنِ اینکه استرس و واکنشهای هیجانیِ داخلِ مغزشونم کاهش پیدا کرده بود.
توی یه پژوهش که نویسنده قبل از انتخاباتِ 2008 ِ آمریکا انجام داد، از شرکتکنندهها خواست تصور کنن که توی یه کشورِ دیگه زندگی میکنن و متوجه میشن که کاندیدای منتخبشون باخته. چه حسی پیدا میکنن؟ شرکتکنندهها بعد از این تصویرسازی گفتن تمایلِ بیشتری به همکاری با طرفدارای کاندیدای مخالف پیدا کردن. توی یه تحقیقاتِ دیگه، که دربارهی خیانت در روابط بود، مشخص شد که شرکتکنندهایی که تصور کردند این اتفاق برای یکی از دوستاشون افتاده، اکثراً حاضر شدند به دوستشون پیشنهادِ گفتوگو و سازش با طرفِ خیانتکننده رو بدن.
یه تکنیکِ کاربردیِ دیگه برای مشاهدهگری، فاصلهگیریِ موقته. فرض کنیم کارفرماتون به شما یه ضربالاجلِ کاریِ نگرانکننده داده. اگه ده سال دیگه رو تصور کنین و از زاویهی ده سالِ آینده بهش نگاه کنین، میبینین که این مشکل چقدر کوچیک بوده. نویسنده به این نتیجه رسیده که فاصلهگیریِ موقت برای تمامِ استرسها از خفیف تا شدید کاربرد داره. مثلاً اگه تصور کنین که کرونا یه بیماریِ همهگیر بوده که توی دوره ای از تاریخ اومده و رفته، متوجه میشین که کرونا هم میگذره و باز همه چیز به حالتِ عادی برمیگرده.
در طولِ زمان یاد میگیرین که به خودتون از یه فاصلهی بیشتر نگاه کنین، درست همونجور که دیگرانو میبینین. این بصیرتِ شما رو افزایش میده. چون بصیرت یعنی تواناییِ از بالا دیدنِ چیزها و اذعان به محدود بودنِ دانشمون.
اگه خودتونو به چشمِ یه نفرِ دیگه نگاه کنین میتونین از نشخوارِ ذهنی فاصله بگیرین.
سالِ 1979 بود که یه مجریِ برنامهی کودک به اسمِ فرد راجرز (Fred Rogers) به خودش یه نامه نوشت. نامه اینجوری شروع میشد: «آیا دارم خودم را گول میزنم؟» راجرز از اول تا آخرِ این نامه نسبت به تواناییِ خودش در ساختِ برنامهی تلویزیونی تردید کرده بود و به خودش سرکوفت زده بود. اما آخرای نامه که رسید یه اتفاقِ جالب رخ داد. اون نوشته بود: «زمان در گذر است... باید بسازمش. دست بجنبان فرِدِ عزیز.»
چرا آقای راجرز توی آخرین جمله از زاویهی دومشخص به خودش نگاه کرده بود؟
اون در واقع به طورِ ناخودآگاه از خودش فاصله گرفته بود و اونو مخاطب قرار داده بود. این یه تکنیکه که بارها و بارها تأثیرش توی کاهشِ حسِ خجالت و شرمندگی و استرس و همینطور تقویتِ قدرتِ استدلال ثابت شده. برای شروعِ این تکنیک، فقط کافیه خودتونو به اسم صدا بزنین.
نشخوارهای ذهنیِ ما معمولاً به صورتِ اولشخص و با ضمیرِ «من» بروز میکنن. مثلاً با خودمون میگیم: «چرا من زود عصبانی شدم؟ چرا من اینقدر حماقت کردم؟» همین مَن مَن کردنها ما رو توی هزارتوی افکارِ منفی گیر میندازه. توی یکی از تحقیقات ثابت شد که با استفاده از جملاتِ اولشخصی که افراد توی پستهای فیسبوکشون مینویسن، میشه حملاتِ افسردگی رو در اونا پیشبینی کرد.
از طرفی، تحقیقاتی که نویسندهی کتاب انجام داد نشون میده که وقتی آدما از فاصله با خودشون حرف میزنن، مثلاً خودشونو با اسم خطاب قرار میدن یا از ضمایرِ دومشخص یا سومشخص برای اشاره به خودشون استفاده میکنن، تشویشهای عاطفی و روحی کاهش پیدا میکنه. نویسنده این فرضیه رو با استفاده از دستگاهِ نوارِ مغز آزمایش کرد و وقتی دید چقدر سریع جواب میده شگفتزده شد. فقط در عرضِ یک ثانیه که افراد از فاصله با خودشون حرف زدن، فعالیتِ هیجانی-عاطفیِ مغزشون فروکش کرد.
حالا برگردیم سراغِ آقای راجرز. ایشون وقتی که از فاصله با خودش حرف زد، در واقع داشت تهدیدِ شکست رو به چالش تبدیل میکرد. چالش برعکسِ تهدید قابلِ حلوفصله. این کار، نه تنها نشخوارِ ذهنی رو کم میکنه، بلکه طبقِ تحقیقات، توی سیستمِ گردشِ خونِ آدم هم تغییر ایجاد میکنه. زمانی که آدما استرس داشته باشن، سرخرگها منقبض میشن، ولی توی کسی که ذهنیتِ چالش داشته باشه، انبساط پیدا میکنن.
و نکتهی آخر اینکه از ضمیرِ «تو» غافل نشین. این ضمیرِ «تو»ئه که از اولیتهای شخصی فراتر میره و بایدها و نبایدها رو تعیین میکنه. مثلاً میگیم «تو باید کنار بکشی» یا «تو باید خونسرد باشی». اینو ما همهجا میشنویم. نمونهش متنِ آهنگها یا مصاحبهی قهرمانها بعد از بازیه. مثلاً میگن: «تو باید اینجوری بازی کنی، تو باید اونجوری بازی کنی». استفاده از ضمیرِ «تو» باعث میشه یه قدم عقب بریم و خودمونو مشاهده کنیم. همین که این کارو کردیم، گفتوگوهای ذهنیمون ساکت میشن.
برای کم کردنِ وراجیهای ذهن باید به نیازهای احساسی و شناختیمون پاسخ بدیم.
سالِ 2008، بعد از تیراندازییی که توی دانشگاهای ایلینوی شمالی و ویرجینیا تِک اتفاق افتاد، محققای دانشگاهِ ایلینوی دانشجوها رو تحتِ مشاهده قرار دادن تا ببینن چطور با این ماتم کنار میان. اونا متوجه شدن اکثرِ دانشجوها عضوِ گروههای فیسبوک شدهن و احساساتشونو آنلاین با بقیه درمیون گذاشتهن. هرچند با این کار دانشجوها احساس میکردن آرومتر میشن، ولی عملاً چیزی از افسردگیِ بلندمدت و علائمِ اختلالِ استرسِ پس از سانحهشون کم نشد.
چرا اینجوریه؟ مگه همیشه به ما نمیگن درمیون گذاشتنِ احساسات به سلامتی کمک میکنه؟ ارسطو و فروید هردوشون همین اعتقادو داشتن، و اصرار داشتن که آدما خودشونو باید از دردهای درونی پاکسازی و تخلیه کنن. خودمونم از بچگی اینجوری بار اومدیم که وقتی گریه کنیم و جیغ بزنیم، پدرومادرمون میان و نیازهامونو برآورده میکنن.
پس چرا در عمل، درمیون گذاشتنِ احساسات به ما حسِ بد میده؟
وقتی حالمون خرابه، دوست داریم یکی باشه بهمون دلداری بده، چون این کار بهمون حسِ امنیت میده. ما نیازهای احساسیِ خودمونو اینجوری برطرف میکنیم. و وقتی این نیازها برطرف شدند، مغزِ ما انواع و اقسامِ موادِ شیمیاییِ نشاطانگیزو ترشح میکنه. ولی مشکل اینجاست که توی نشخوارِ ذهنی، ما علاوه بر حمایت و شنیدهشدن، به یکی هم نیاز داریم که بتونه بینشِ جدیدی درموردِ مشکل به ما بده.
متأسفانه ماها وقتی دردی داریم معمولاً همدردی رو به بینش ترجیح میدیم. کسایی که ازشون کمک میگیریم هم معمولاً همینطورن. یعنی اونا هم توی نشخوارِ ذهنیمون شریک میشن. اونا ازمون میخوان از وضعیتی که توش قرار داریم گزارشِ لحظه به لحظه بدیم، بعد باهامون همدردی میکنن و بهمون دلداری میدن. ولی همینکه ماجرا رو تعریف کردیم، همون احساسات و اتفاقاتِ منفی، مجدداً سراغِ روحمون میان، این بار شدیدتر. اونا هم هی سؤالای بیشتری میپرسن و الی آخر.
راهش اینه که از کسایی کمک بگیریم که علاوه بر اینکه حمایتگرن و بهمون گوش میدن، بهمون راهنمایی و راهِ حلم بدن. نمونهی بارزِ این تعادل راهکاریه که افبیآی برای مذاکره با گروگانگیرها ابداع کرده. بر اساسِ این راهکار، اولاً باید شنوندهی فعالی باشیم و همدردی کنیم تا به تفاهم برسیم، ثانیاً باید منجر به تغییرِ رفتار بشیم.
به عبارتِ دیگه، وقتی میخواین برای دردِدل پیشِ عزیزانتون برین، پیشِ اونایی برین که شما رو به سمتِ راهِ حل هدایت میکنن، نه اونایی که تشویقتون میکنن همچنان روی مشکلتون متمرکز بمونین. ضمناً یادتون باشه که هرچند برادرتون گزینهی خوبی برای صحبت کردن در موردِ مشکلاتِ خونوادگیه، ولی درموردِ مشکلاتِ کاری الزاماً بهترین گزینه نیست. بنابراین سعی کنین ترکیبِ متتوعی از مشاورین برا خودتون داشته باشین تا توی بخشای مختلفِ زندگی، به کمکتون بیان.
----------------------------------------
تماس با دنیای بیرون نشخوارِ ذهنی رو کم میکنه.
دههی 1990، یه محقق به اسمِ مینگ کو (Ming Kuo) از دانشگاهِ ایلینوی، متوجه شد کسایی که توی مجتمعهای مسکونیِ شیکاگو زندگی میکنن وقتی پنجرهی خونهشون رو به فضای سبز باز میشه، قدرتِ تمرکزشون بیشتر میشه. و این تمرکزِ بیشتر منجر به مثبتاندیشی میشه. بعدها هم توی انگلیس و کانادا تحقیقاتی انجام شد که این یافتهها رو تأیید میکرد و نشون میداد که قرار گرفتن در معرضِ فضای سبز باعثِ نشاطِ بیشتر میشه.
چرا؟ چون طبیعت توجهِ ما رو یه جورِ خیلی خاصی جلب میکنه و این، ما رو از نشخوارِ ذهنی دور میکنه و باتریِ درونمونو شارژ میکنه.
البته ما دو جور توجه داریم: توجهِ ناخواسته و توجهِ خودخواسته. توجهِ خودخواسته یعنی شما با اختیارِ خودتون به چیزی توجه کنین، مثِ زمانی که دارین جدولِ متقاطع حل میکنین یا مشغولِ رانندگی هستین. این نوع توجه از شما انرژی میگیره. حتی میتونه خستهتون کنه.
ولی توجهِ ناخواسته زمانی اتفاق می افته که یه چیزی، مثلاً غروبِ زیبای آفتاب، شما رو ناخواسته جذب میکنه و حالتونو خوب میکنه. دههی 1970 ِ میلادی، دو تا روانشناس به اسمِ استفن و ریچل کاپلان (Stephen and Rachel Kaplan) این فرضیه رو مطرح کردند که حضور در طبیعت قدرتِ تمرکزِ آدما رو ریکاوری میکنه. طبیعت توجهِ ناخواستهی شما رو جلب میکنه و شما رو از حسِ ابهت سرشار میکنه. یه حسِ قدرتمند و متعالی بهتون میده که با بیرون از خودتون تماس پیدا میکنین. و این باعث میشه توجه و تمرکزِ خودخواستهی شما هم ریکاوری بشه.
تحقیقاتِ زیادی تا حالا فرضیهی کاپلانو تأیید کردهن و نشون دادهن که افراد بعد از یه پیادهرویِ مختصر تو طبیعت تستهای شناختی رو بهتر جواب میدن. این به بحثِ ما کاملاً مربوطه. چون اگه شما قدرتِ کافی برای حفظِ تمرکز نداشته باشین، نمیتونین هیچکدوم از تکنیکهایی که برای کنترلِ نشخوارِ ذهنی گفته میشه رو تمام و کمال انجام بدین.
البته حسِ ابهت فقط توی طبیعت به دست نمیاد. تماشای یه کنسرتِ باشکوه یا بچهای که تازه میخواد روی پای خودش راه بره هم همین حسو به آدم میده. برای اینکه با خارج از خودتون تماس بگیرین راههای دیگه ای هم هست. یکیش اینه که توی کاراتون نظم به خرج بدین. مثلاً رافائل نادال، قهرمانِ تنیس، موقعِ بازی، یه سری عادتای همیشگی داره، از جمله اینکه همیشه بطریهای آبشو توی یه ردیفِ منظم قرار میده. اون با نظمی که توی محیطِ بیرونی برقرار میکنه، میتونه صداهای داخلِ سرشو خاموش کنه.
البته کاربردِ نظموترتیب محدود به موقعیتهای مهم و حساس نیست. وقتی احساس کنین همه چیز تحتِ کنترلِ شماست اهدافتون رو قابلِ دستیابی میبینید و برای رسیدن به اونا تلاشِ بیشتری میکنین. و یکی از سادهترین و مؤثرترین راهها برای برقراریِ نظم، مرتب کردنِ محیطِ اطرافتونه. پس دفعهی بعد که خواستین نظافتِ منزلو پشتِ گوش بندازین، به این نکته توجه کنین.
اگه باور داشته باشین که چیزی میتونه حالتونو بهتر کنه، حتماً میتونه.
سالِ 1777 فرانتس مسمر (Franz Mesmer)، کاشفِ نظریهی مغناطیسِ حیوانی، نظریهی خودشو آزمایش کرد. اون با استفاده از چند آهنربا و کلی حرفای زیرِ لب تلاش کرد پیانیستِ معروف، ماریا ترزیا فون پارادیس (Maria Theresia von Paradis ) رو که نابینا بود شفا بده. و ظاهراً موفقم شد. مسمر نهایتاً متهم به کلاهبرداری شد. تنها چیزی که توی این تکنیک واقعاً مؤثر بود، قدرتِ تلقین و دارونماها بود.
البته دارونماها عموماً توی تحقیقاتِ پزشکی استفاده میشن، ولی انسان از دیرباز برای بعضی اشیاء قدرتهای خاصی قائل بوده. توی قرونِ وسطی مردم عقیده داشتند که علامتِ مُهرِ سلیمان که یه جور ستارهی شیشپره، شیاطینو دور میکنه. همین امروزم مردم به خوشیمنی و بدیُمنی باور دارن. مثلاً مایکل جردن همیشه شُرتِ دورانِ دانشجوییشو زیرِ لباسِ مسابقهش میپوشه چون اعتقاد داره خوششانسی میاره.
بر اساسِ تحقیقات، دارونما، چه به شکلِ قرص باشه چه شیءِ خاص، میتونه دردهای جسمی و روحی رو تسکین بده. چرا؟ چون ذهنِ انسان عاشقِ پیشبینیه. حتی برای درست قدم زدن هم باید پیشبینی کنین کجاها پاتونو بذارین که امن باشه. وقتی که فرضاً برای سردرد قرص میخورین، به خودتون میگین این قرص دردتونو آروم میکنه. دقیقاً همینجاست که صدای درونتون عوض میشه.
ما خیلی از این باورها رو از خونواده و فرهنگمون وام میگیریم. این باورها معمولاً خودشونو در قالبِ آیینها و مراسم نشون میدن. مثلاً یه نگاه به مراسمِ مفصلِ خاکسپاری بندازین. مراسمِ ختم، مراسمِ یادبود و آیینهای این شکلی همه به بازماندگان کمک میکنه تا بتونن این غمو تحمل کنن. بعضی آدما هم از خودشون رسم اختراع میکنن. استیو جابز رسمش این بود که هرروز جلوی آیینه با خودش صحبت کنه.
نویسنده اسمِ آیینها و رسمها رو «معجونِ ضدِنشخوار» گذاشته. چون به طرقِ مختلف باعثِ کاهشِ گفتوگوهای ذهنی میشن. برای تازهکارا، شرکت توی مراسمِ مختلف باعث میشه حواسشون از مشکل پرت بشه و در نتیجه اضطرابشون کاهش پیدا کنه. و از اونجا که این مراسم در کنترلِ خودمون هستن، حسِ نظم رو به ما القا میکنن. و نکتهی آخر اینکه مراسم و آیینهای مختلف ما رو با ارزشهای درونیمون و مردمِ اطرافمون متصل میکننو باعث میشن کمتر احساسِ انزوا کنیم.
ابداعشون هم سادهست. مثلاً وقتی نویسنده مشغولِ کاره و احساسِ درموندگی میکنه، مراسمِ ظرفشویی راه میندازه؛ یه راهکارِ ساده برای جاخالی دادن از استرس و نشخوارِ ذهنی.
حرفِ آخر اینکه تمامِ این تکنیکها هدفشون اینه که بینِ شما و وراجیهای ذهنتون فاصله بندازن. درسته که نشخوارِ ذهنی بعضی وقتا اجتنابناپذیر به نظر میاد، ولی این به اون معنا نیست که اجازه بدین زندگیتونو مختل کنه.
ویدیوی دوبله شده از دکتر جو دیسپنزا: احساسات ما تاثیر مستقیم بر بیولوژی بدن مان را دارند❗️این احساسات ما هستند که ژن هایی را انتخاب میکنند تا جسم ما شروع به تغییر کند. هربار که ما تجربه ایی را در زندگی از سر میگذرانیم و احساس خاص آن تجربه باعث تشکیل یک مسیر عصبی خاص مربوط به آن تجربه و احساس را در مغز میکند و وقتی ما مدام به گذشته برمیگردیم و آن تجربه و احساس را بیاد می آوریم مجدد همان رشته های عصبی شکل می یابند و حالا این بار این سیم کشی جدید نه تنها در مغز مجدد شکل میگیرد بلکه در بدن ما نیز توسط فعال شدن ژن مربوطه تاثیر میگذارد. حال اگر ما یک احساسی را که دارای قدرت مثبت بالایی باشد را در خود فعال کنیم آن جای حس آن تجربه بدی را مثل خشم و ترس و حسادت را که باعث بیماری گشته را میگیرد و بهبودی حاصل می گردد.
آخرین دیدگاه ها