آخرین مطالب بلاگ قاب توسط ادمین قاب موفقیت

آخرین مطالب

آخرین دیدگاه ها

خلاصه کتاب شفقت به خود
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 9دقیقه

خلاصه کتاب شفقت به خود

تو چه قصه‌هایی برای خودت تعریف می‌کنی؟ منظور من رویاهای روزانه و برنامه‌های احتمالی اخر هفته نیست، منظورم چیزهایی هست که ما رو نسبت به خودمون اگاه می‌کنه. قصه‌هایی که می‌تونن تم های منفی یا مثبت داشته باشن و بیشتر اونها ترکیبی از هر دو هستن. ممکنه چیزهایی باشه که ما درباره خودمون دوسشون داشته باشیم اما همزمان ویژگی‌های زیادی داریم که ازشون خوشمون نمی‌یاد و معمولا ماجرا رو به خودمون اینجوری نشون می‌دیم: خیلی احمقی! خیلی بدشانسی! دست به طلا بزنی خاک می‌شه! ولی، ریشه اکثر این حرف‌ها درون ما نیست. در واقع بیشتر این ذهنیت‌ها در دوران کودکی از طریق پیام‌‌های افراد نزدیک ما، درون ذهن ما شکل گرفته. به عنوان مثال، ممکنه ما پدر مادر، خواهر، برادر یا معلمی داشتیم که اون زمان به ما گفته: تو یه احمقی! یا تو هیچی نمی شی!

ما به عنوان بچه‌هایی که هنوز شخصیتمون شکل نگرفته این پیام‌ها رو، قبل از اینکه حتی شناخت درستی از خودمون داشته باشیم، درونی سازی می‌کنیم. حتی اگه ما توی کودکی چنین حرف‌هایی رو از نزدیکان نشنیده باشیم، ممکنه رفتارهایی رو درونی سازی کرده باشیم که به همون میزان اسیب رسان هستن. مثلا، ممکنه پدر و مادر ما توی کودکی به طور مرتب و سختگیرانه برای رفتارهای ما چارچوب می‌ذاشتن و دائم کارهای مارو اصلاح می‌کردن.
قطعا اونا بهترین قصد رو داشتن و می خواستن ما از این طریق ادم موفقی بشیم و توی اینده بهترین اتفاق‌ها برای ما بیوفته اما متاسفانه این رفتار اونها موجب تاثیر منفی می‌شه. چرا؟ چون یه بچه کوچیک درک این رو نداره که هدف نهایی اون پدر و مادر رو از این رفتارها که مثلا موفقیتش توی آینده‌ ست درک کنه، در عوض اون چیزی که درونی سازی می‌کنه اینه: هر کاری که من می‌کنم اشتباهه! یا چرا نمی‌تونم هیچ کاری رو درست انجام بدم؟ این موارد توی بزرگسالی تبدیل به الگوهایی می‌شن که زندگی مارو تحت تاثیرخودشون قرار می‌دن، درحالیکه ممکنه حتی ما از اونها با خبر نباشیم. در نتیجه ما ممکنه به شدت نسبت به خودمون و دیگران منتقد بشیم. ممکنه احساس ناکافی یا نا امن بودن بکنیم، ممکنه به شدت احساس رقابت نسبت به دیگران بکنیم در حالیکه خودمون متوجه نباشیم و نتونیم اونها رو به عنوان منبع عدم شادی تشخیص بدیم. خبر بدتر اینه که چنین احساساتی در اثر بالا رفتن سن و به صورت خودبه‌خودی درمان نمی‌شن و فرد به جای اینکه تبدیل به انسانی بالغ و با اعتماد به نفس بشه، احساس می‌کنه که جامعه اطراف اون حتی بیشتر از خودش چنین احساساتی رو بهش منتقل می‌کنه.

برای مثال فقط کافیه یه نگاه کوچیک به اینستاگرام بندازی تا متوجه بشی که چطور شبکه‌های اجتماعی تبدیل به یک میدان رقابت بی پایان و منبع احساس ناکافی بودن بین ادم‌ها شدن. در واقع، فشار و نیاز به خاص بودن، در معرض توجه بودن و به قول معروف از همه بهتر بودن تمام اطراف ما رو احاطه کرده. از اونجایی که شبکه‌های اجتماعی این فشار رو برای ما شخصی می‌کنن، فرار از اون حتی به مراتب سخت‌تر هم میشه و هر فرد شروع می‌کنه که رفتارهای ازاردهنده نسبت به خودش و دیگران رو توی خودش پرورش بده. فشار اجتماعی معمولا از یکی از این دو طریق به ما وارد می‌شه، یکی به شکل یک سرازیری پر شیب که مارو دست بسته به سمت افسردگی می‌بره چون ما دايما حس می‌کنیم که به اندازه کافی خوب نیستیم و یا، شکل دوم، ارزوی اینکه مثل دیگران باشیم. همه‌ی اینها عموما با این احساس تغذیه می‌شن که به خودت می‌گی من باید خاص باشم، نکته کجاست؟ اینکه تنها زمانی موفق می‌شی که افراد اطراف تو شکست بخورن.

همینطور که می‌بینی هر دو این طرز فکر به شدت سمی هستن و نه تنها می‌تونن ما رو ناراحت کنن بلکه می‌تونن از نظر شخصیتی مارو ادم‌هایی دوست نداشتنی کنن. حالا اگه همه‌ی اینها رو کنار بذاریم، اگه فردی از نظر شخصیتی هم، اعتماد به نفس کافی و سالمی نداشته باشه به خاطر فشار اجتماعی‌ای که بهش وارد می‌شه چند برابر بیشتر اسیب می‌بینه. خب، حالا چکار می‌شه کرد؟ چطور می‌شه به این احساسات منفی غلبه کرد و از این چرخه سمی خارج شد؟ کتاب، توی فصل‌های بعدیش به سراغ استراتژی‌هایی می‌ره که برای تغییر مثبت به ما کمک کنن.

بیایم فرض کنیم که تونستی تشخیص بدی که رفتارهات سمی شدن. احتمالا تلاش می‌کنی که چیزهای منفی‌ای که به تو و به طرز فکر تو منتقل شدن رو بررسی کنی و فک کنی که چطور می‌تونی یه راه نجات برای خودت پیدا کنی. اما حتی، توی این مرحله هم ممکنه دچار اشتباه بشی و اون چیزی که از درون بهش فک می‌کنی، فریبت بده.

چیزایی که حتی وقتی که می‌دونی سمی هستن، ممکنه باور کنی که برات مفیدن چون بهت کمک می‌کنن که شخصیت رقابتگری داشته باشی. ممکنه از  خودت بپرسی که چطور می‌تونی موفق بشی وقتی که با حجم زیادی از احساس شکست و باخت اینور و اونور می‌ری، اگه این وضعیت برای تو وجود داره، کریستین نف نویسنده کتاب می‌خواد بدونی که این یه مشکل رایجه و خوشبختانه به سادگی قابل حل شدنه. چون در واقع، انتقاد از خود می‌تونه خیلی از مواقع مفید هم باشه. مثلا وقتی که عملکرد خوبی توی یه کار نداریم، انتقاد از خودمون باعث می‌شه به خودمون بیایم. می‌تونیم تشخیص بدیم تواناییش رو داریم که بهتر کاری رو انجام بدیم. اما زمانی که داریم درباره انتقاد از خود حرف می‌زنیم باید حواسمون باشه که مرز باریکی بین سلامتی و آسیب وجود داره و درون ما، به سختی می‌تونه این مرز رو تشخیص بده. بنابراین اگرچه ممکنه که بعضا نتایج موقتی خوبی از انتقاد از خود دریافت کنیم، واقعیت اینه که بیشتر در معرض این هستیم که به خودمون آسیب بزنیم.

یه راهنمایی: اگه انتقادت از خودت اینجوریه که به خودت می‌گی تو احمقی یا عرضه نداری، این آسیبه و کمکی به تو نمی کنه. در واقع هم، هر چی بیشتر به خودت اسیب بزنی، بیشتر مانع از موفقیت خودت توی کار می‌شی. برای مثال، اگه دائما با خودت تکرار کنی:‌تو هیچ کاری رو نمی‌تونی درست انجام بدی، در نهایت ذهن تو این سیگنال رو باور خواهد کرد و به جای جنگیدن برای اینکه به تو ثابت کنه که اشتباه می‌کنی، یک روز در نهایت تسلیم می‌شه و تو اون رو به شکل افسردگی، به تاخیر انداختن کارها و عدم تلاش برای مقابله با درون خودت می‌بینی.
بنابراین اگه می‌خوای که از این چرخه مضر خارج بشی، نویسنده تمرین‌هایی رو پینشهاد می‌ده که می‌تونن کمک کنن دفعه دیگه که برات پیش اومد که درگیر افکار منفی درباره‌ی خودت بشی، تصور کن که داری با بهترین دوستت حرف می‌زنی، اگه دوست شما کارش رو از دست داده باشه، چی بهش می‌گین؟ حداقل بهش نمی گین که تو یه احمقی و همش تقصیر تو بوده که کارت رو از دست دادی! در عوض قبل از هر چیزی سعی می‌کنید که ارومش کنید و بهش دلداری بدید. بهش می‌گید که کنارشید و ازش می‌پرسید که ایا حالش خوبه یا نه؟ می پرسید که چی شده و چطور می‌تونید کمک کنید و وقتی شروع به صحبت می‌کنید بهش درباره نکات مثبت ماجرا می‌گید و ویژگی‌های خوبش رو بهش یاداوری می‌کنید، حتی اگه بدونید دوستتون اشتباه کرده یا رفتار غلطی رو انجام داده. شما با عشق تلاش می‌کنید به حل شدن مشکلش کمک کنید و بهش بگید چطور توی اینده می‌تونه بهتر باشه. نویسنده کتاب می‌گه که این قدم، نخستین قدم برای شفقت نسبت به خوده و همینطور که از مثال قبل معلومه، این یکی از اساسی ترین نیاز‌های ماست چرا که باعث می‌شه موقع مواجهه با مشکلات توانایی بیشتر و شخصیت قوی‌تری داشته باشیم.

تمرین شفقت به خود، نیازمند دور شدن از عادت‌های و رفتارهای منفیه چرا که شقفت به خود به ندرت پیش میاد که دیفالت وجود کسی باشه. علیرغم اینکه ما ممکنه موجودات به شدت خود محوری باشیم، عموما برای پیدا کردن چیزهای بهتر به دیگران نگاه می‌کنیم و تازه بدترین چیزها رو هم توی خودمون می‌بینیم. بنابراین تمرین برای خروج از این محدوده‌ی مخرب، قدمی برای تمرین شقفت به خوده. نویسنده‌ی کتاب معتقده که شفقت به خود زمانی شروع می‌شه که ما علت رنج خودمون رو پیدا کنیم. کاری که معمولا فراموشش می‌کنیم چون عادت کردیم فقط به سمت جلو بریم و دردهامون رو نادیده بگیریم. یعنی دقیقا مسیر مخالف شقفت به خود. بنابراین قبل از هر چیزی به خودت اجازه بده تا خودت رو بشنوی، حتی اگه مساله خیلی کوچیک باشه. فقط از خودت بپرس که الان حالت چطوره و نترس که با خودت رو راست باشی.
فصل سوم: بررسی خود به شقفت به خود می‌انجامد فصل سوم کتاب درباره جایگزینی احساسات منفی با احساسات مثبته. همونطور که توی مثال درباره دوست صمیمی صحبت کردیم، برای بررسی خود هم لازمه که از همون رویکرد استفاده کنیم. اگه بهت کمک می‌کنه تصور کن به جای خودت داری با صمیمی‌ترین دوستت حرف می‌زنی، کسی که درگیر یه مشکلی شده و داره توش دست و پا می‌زنه. ایا بهش می‌گی که برو با مشکلت بسوز و بساز یا بهش می‌گی که مشکلت رو می‌فهمم و متاسفتم؟ نویسنده کتاب معتقده که قبل از هر چیزی مهربون بودن با خودته که دستت رو می‌گیره چون جامعه ما رو مجبور می‌کنه که همیشه قبل از خودمون به دیگری اهمیت بدیم.

وقتی به خودت فک کنی این حس بهت دست می‌ده که شاید لوس شدی یا حتی ممکنه به خودت بخندی، علت هم این هست که جامعه‌های امروزی بیش از هرچیز مسولیت پذیری رو ترویج می‌کنن و سعی می‌کنن که این حس رو به تو بدن که هر زمان مشکلی هست احتمالا اون مشکل اول از همه تقصیر خودته. چیزی که به سادگی تبدیل به سرزنش کردن خودمون می‌شه.

 این مسیر باعث می‌شه که تو به منتقد خودت تبدیل بشی و توی هر مشکلی اول خودت رو سرزنش کنی: چرا کاری کردم که اخراجم کنن؟ چرا اصلا فک کردی که تو رو دوست داره؟ اما هیچکدوم از این سوالا کمکی به تو نمی‌کنن که بدتر، به توانایی مسولیت‌پذیری تو هم اسیب می‌زنن. کاری که تو باید انجام بدی اینه که خودت رو از این چرخه نجات بدی و به شفقت به خود تکیه کنی، مخصوصا هر زمان که اینکار احمقانه به نظر برسه و بخوای به خودت بخندی. این رویه به تو کمک می‌کنه تا از انتقاد به خود به سمت شفقت به خودت بری و در نتیجه به ارامش ذهنی برسی. حتی ممکنه تصمیم بگیری حرفای منفی‌ای که به خودت می‌زنی رو جایی بنویسی، و اونها رو با عبارت‌های مثبت عوض کنی. مثلا به جای اینکه بگی تو یه احمق بی‌عرضه‌ای، بگی متاسفم که این مشکل درست شده، تو همه تلاشت رو کردی. نویسنده کتاب می‌گه که بخشی از تغییر مثبت، ایجاد فاصله‌ای بین تو و دردهاته. کاری که ما فراموشش می‌کنیم چون افکار منفی از ما می‌خوان که دائما به دردهامون بچسبیم. با تمرین شقفت به خود ما به نگاهی جدید نسبت به خودمون می‌رسیم، نگاهی که مثل یه دوست صمیمیه و باعث می‌شه ما وضعیت حال خودمون رو واضح‌تر ببنیم و ارزیابی کنیم. اینکه بفهمیم ما از مشکلاتمون بزرگ‌تریم و چیزهای بیشتری از دردهای ما توی دنیا برای زندگی کردن وجود داره.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب با چرا شروع کنید
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 9دقیقه

خلاصه کتاب با چرا شروع کنید

سموئل لَنگلی رو نمیشناسید، نه؟ حق دارید! ولی قبل از اینکه داستان زندگیش رو براتون تعریف کنم، بذارید بهتون بگم که سموئل یه آدم معمولی با آرزوهای معمولی نبوده. سموئل آرزو داشت اولین کسی باشه که هواپیما میسازه. حتماً دارید پیش خودتون میگید یارو عجب دیوونه‌ای بوده‌ها...ولی راستش اگه برگردیم به اوایل سال 1900، می‌بینید که اونقدرا هم ازش بعید نبوده همچین آرزویی داشته باشه. سموئل مدیر ارشد یه مرکز تحقیقاتی خیلی بزرگ بود و همزمان توی دانشگاه هاروارد ریاضی درس میداد. همون موقع هم از طرف یه سازمانی، بیشتر از 50 هزار دلار تشویقی بهش دادن. خلاصه که این آقا یه آدم بانفوذ بوده و همیشه به این فکر میکرده: اینکه به اندازه توماس ادیسون معروف بشه! برای رسیدن به این هدف هم به سرش میزنه که یه هواپیما بسازه.
چندین کیلومتر اون طرف‌تر، برداران رایت رو داریم که رویاشون مشابه سموئل بود. منتهی فرقشون این بوده این دوتا هیچ جا نفوذ و رابطه‌ نداشتن. نه پول داشتن، نه دولت حمایتشون میکرد، نه حتی تحصیلات درست حسابی داشتن. اما یه چیزی داشتن که از همه اینا بیشتر می‌ارزید: شور و شوق داشتن.

برادران رایت دانشمند بودن و حاضر بودن هرکاری کنن تا به آرزوشون برسن. اما «چرا» این آرزو رو داشتن؟ هدفشون چی بوده؟ پول؟ جایگاه اجتماعی؟ شهرت؟ نه! اونا میدونستن که موفقیتشون، میتونه دنیا رو دگرگون کنه. و همین «چرایی»، همین «دلیل» بهشون انگیزه میداد. برای همین هم برادران رایت تونستن اولین کسایی باشن که هواپیما رو اختراع میکنن، نه سموئل. سموئل بیچاره هم با شنیدن این خبر کلاً بی‌خیال هواپیما ساختن میشه و اسمشم تو تاریخ گم میشه :) اگر «دلیل» یا همون «چرایی» سموئل هم یه کم عمیق‌تر بود، شاید امروز به عنوان مخترع هواپیما میشناختیمش. این «چرایی» که من هی دارم میگم چیه؟ «چرایی» همون چیزیه که بهتون انگیزه میده هر روز صبح از خواب بیدار شید. «چرایی» همون چیزیه که بهش باور دارید و باعث میشه رو به جلو حرکت کنید. هر تصمیمی که تو زندگیتون میگرید باید دلیلش رو بدونید. چرا میخواید کار خودتون رو راه بندازید؟ چرا میخواید درس بخونید؟ چرا میخواید مهاجرت کنید؟ چرا میخواید سیگار کشیدن رو ترک کنید؟ بیشتر رهبران سیاسی/اجتماعی هم، مسیر خودشون رو با یه «چرایی» بزرگ شروع کردند. وقتی خودشون حسابی انگیزه گرفتن، شروع میکنن با آدمای دیگه حرف زدن و به اونارو هم میارن تو تیم خودشون. یه مثال دیگه، «چرایی» کسب‌وکارها چیه؟ اینکه مشتری ازشون خرید کنه و کارمنداشون به وظایفشون عمل کنن. حالا برای رسیدن به این هدف، 2 تا راه وجود داره. «کنترل کردن» یا «الهام بخش بودن». کنترل کردن یعنی آدمارو یه جورایی مجبور کنیم کارشون رو انجام بدن  مثلاً جایزه تعیین کنیم، به آدما ترفیع درجه بدیم، بترسونیمشون، بهشون حس اینو بدیم که از بقیه عقب موندن و غیره. حالا اینا ممکنه جواب بدنا! اما تاثیرات کوتاه مدت میذارن و اصلاً باعث نمیشن که شما مشتری یا کارمندای وفاداری داشته باشید. نقطه مقابل کنترل کردن، الهام‌بخش بودنه. وقتی برای آدما الهام بخش باشید، از جون و دلشون براتون مایه میذارن. اگر آدما از «چراییِ» کسب و کار شما خوششون بیاد و براشون الهام بخش باشه، ازتون بیشتر خرید میکنن، به بقیه معرفیتون میکنن و حتی اگه اشتباهی ازتون سر بزنه هم، به راحتی میبخشنتون.

حالا بریم سراغ یه سوال مهم دیگه: چطوری با این «چرایی» شروع کنیم؟

میخوام با مفهوم «دایره طلایی» آشناتون کنم. این دایره، ماهیت یک سازمان رو به ما نشون میده. ازتون میخوام همین الان یه دایره بزرگ رو تو ذهنتون بکشید...حالا یه دایره داخلش بکشید...یه دایره دیگه هم داخل این دایره جدیده بکشید. این دایره‌ها هرکدوم نشون‌دهنده یه چیزن. چرایی؟ ، چگونگی؟ چیستی؟ هر بار که میخواید یه تصمیمی بگیرید از مرکز این دایره شروع می‌کنید. یعنی با «چرایی» و بعد یه پله میرید جلوتر و میرید سراغ «چگونه انجام دادنش» و بعد یه قدم میرید جلوتر تا ببینید «با چه وسیله‌ای باید انجامش بدیم». بذارید با یه مثال از کمپانی اپل بهتون توضیح بدم که این دایره طلایی چطوری کار میکنه. اول بیاید بریم داخل کوچکترین دایره، یعنی «چرایی». کمپانی اپل چرا تاسیس شد؟ هدف از تاسیسش چی بود؟ جواب: متفاوت بودن. الان این متفاوت بودن، میشه چراییِ اپل. حالا بیاید بریم داخل دایره دوم وایسیم و ببینیم که اپل «چگونه» به این هدفش رسیده؟ جواب: محصولاتی تولید کرد که کار کردن باهاشون راحته، شیکن و خیلی خوب طراحی شدن. داخل دایره سوم که بزرگ‌ترین دایره هم هست، باید دنبال این بگردیم که اپل «با چه چیزی» تونست به این هدفش برسه؟ جواب: کامپیوترهای خفنی تولید کرد که ویژگی‌های راحتی، شیکی و ... رو داشتن و همزمان به مشتری‌ها احساس متنفاوت بودن رو هم القا می‌کردن. کلاً محصولاتی که اپل تولید میکنه، همشون نتیجه اون «چرایی» هستن که تو مرکز دایره بهش فکر کرده. یعنی متفاوت بودن. مثلاً گوشی آیفون که داره چرایِ کمپانی اپل رو به خوبی به تصویر میکشه و اگر شما ارتباط خوبی با «چرایی» اپل برقرار کرده باشید، آیفون میخرید، مک‌بوک میخرید، آی‌پد، آی‌پاد، ایرپاد و و و ... هرچی اپل تولید کنه می‌خرید. این نشون میده که اکثر آدما در واقع براشون مهم نیست که شما چی تولید می‌کنید. در واقع میخوان بدونن که چرا میخواید تولیدش کنید؟ حالا الان، یه سریاتون حتماً میگید که نه والا من ترجیح میدم لپ‌تاپ مایکروسافت بخرم نه مک‌بوک!

خب بذارید بهتون بگم که اصلاً اهمیتی نداره کدومش رو انتخاب کنید! بحث اصلاً سر این نیست که این بهتره یا اون یکی. تنها چیزی که اهمیت داره اینه که، مطمئن بشید کسایی که با «چرایی» شما حال میکنن، از محصولتون استفاده میکنن. همین.
سوالی که پیش میاد اینه که چرا این دایره طلایی انقدر تو رشد ما تاثیر گذاره؟ سایمون سینِک تو کتابش به یه موضوع خیلی جالب اشاره میکنه. سایمون میگه که دایره طلایی توی DNA ما آدما ریشه داره. انسان‌ها یه میل شدیدی به این دارن که به یه چیزی تعلق داشته باشن. این تمایل انقدر شدیده که حاضریم کلی تلاش کنیم و پول خرج کنیم تا بهش برسیم. حالا وقتی «چرایی» یه کمپانی یا برند با هدف‌ها و ذهنیت شما تو یک راستا قرار میگیره، به اون کمپانی احساس تعلق میکنید و حتی خودتون رو جزئی از اونا میدونید. خرید محصولاتشون هم بهمون این حس رو میدن که ما و تمام کسایی که اون محصولا رو خریدن همه باهم یه جامعه مخصوص به خودمون رو داریم. شما اگر بتونید این حس رو تو آدما ایجاد کنید، محصولتون خیلی براشون جذاب میشه و حسابی طرفدارتون میشن. مثلاً اگر به خودتون و آدمای اطرافتون نگاه کنید میبینید که همه ما یه جورایی دوست داریم که طرفدار یه خواننده خاص باشیم، یا یه برندی تو لباس‌هارو بیشتر از بقیه دوست داریم. همه اینا ریششون به این میرسه که ما آدما عاشق اینیم که عضو یه گروه یا یه جامعه‌ای باشیم. دایره طلایی، فقط وقتی باعث رشد و پیشرفت شما میشه که تمام اجزای دایره (یعنی چرایی، چگونگی و چیستی) به یک توازنی برسند. خب پس بگذارید جزء به جزء این دایره رو باهم دقیق‌تر بررسی کنیم.«چرایی» وقتی شما با چرایی شروع میکنید، یعنی تصمیم گرفتید به جای کنترل آدما، از روش دوم استفاده کنید. یعنی براشون الهام بخش باشید تا انگیزه بگیرن. برای اینکه بتونید این کار رو انجام بدید، این «چرایی» باید اول برای خودتون کاملاً روشن و واضح باشه.
یعنی باید به نقطه‌ای برسید که اگه من نصف شب اومدم بیدارتون کردم و پرسیدم: «چرایی» خودت رو تو یه جمله برام توصیف کن. بتونید همون لحظه بگید! دیگه لازم نباشه اول باید پاشید دوش بگیرید، صبحانه بخورید، 1 ساعت فکر کنید، بعد تازه بهش فکر کنید؟! پس یادتون باشه که مهم‌ترین عامل اینه که چراییتون باید اول برای خودتون و بعد دیگران شفاف باشه.«چگونگی» اینکه چطوری کاراتون رو پیش میبرید خیلی تو موفقیتتون تاثیر گذار و مهمه. مثلاً اگر هدفتون استخدام کارمندای جدیده یا دنبال یه شریک می‌گردین که طرز فکرش و ارزش‌هاش با شما یکی باشه، خیلی باید به چطور انجام دادن این کار توجه کنید و توش نظم داشته باشید.«چیستی»

اگر «چرایی» هدف شما باشه و «چگونگی»، نحوه رسیدن شما به اون هدفه...پس اون وسیله‌ای که میخواید با کمکش به هدفتون برسید، میشه سومین مورد یعنی «چیستی» هرکاری که میکنید، هر کلمه‌ای که میگید، هر محصولی که تولید می‌کنید، همش شامل همین چیستی میشه. حتی بازاریابی و نحوه استخدام کارمندا. اگر میخواید که آدما به برند شما وفادار بمونن، محصولتون باید دقیقاً مطابق با اون هدف اولیه‌ بمونه.
نمیشه که مثلاً شما بخوای مثل اپل باشی؛ یعنی هدفت این باشه که آدما با محصولت احساس متفاوت بودن داشته باشن، اونوقت بری محصولی رو تولید کنید که لنگه بقیه چیزاییه که تو بازار هست! خب حالا که فهمیدیم دایره طلایی چیه و چرا جواب میده... بیاید یه کم بریم جلوتر ببینیم این دایره چطور میتونه زندگیمون رو زیر و رو کنه. همونطور که تا الان گفتیم، «چرایی» هدفه، و «چگونگی» نحوه رسیدن به اون هدفه. ما تو دنیای ایده‌آلی زندگی نمی‌کنیم، برای همین بعضی از آدما، تو بخش اول مهارت بیشتری دارن و بعضیای دیگه تو بخش دوم. یعنی یه سریا ایده پردازای بهتری هستن اما تو اجرای اون ایده خوب نیستن و برعکس. حالا هرکدوم از این آدما میتونن بدون هم هم کار کننا...هیچ مشکلی هم براشون پیش نمیاد. اما وقتی کنار همدیگه قرار بگیرن و باهم کار کنن...حسابی میترکونن. دو تا مثال خیلی معروفم داریم تو این زمینه: استیو جابز (چرایی) و استیو وُزنیاک (چگونگی) / والت دیزنی (چرایی) و روی دیزنی (چگونگی) تا اینجای کتاب فهمیدیم که دایره طلایی توی تصمیمات بزرگ، مثل کسب‌وکار خیلی میتونه کمکمون کنه. اما حالا میخوایم ببینیم که تو تصمیمیا کوچیکتر زندگیمون چطوری باید از این دایره طلایی استفاده کنیم. تصور کنیید که به تازگی یه مغازه باز کردید و هدفتون اینه که فقط مواد غذایی سالم بفروشید. خب خیلی هم عالی، یه شب که میرید مهمونی دو تا از دوستاتون رو میبینید که هر دو آدمای خیلی موفقی هستن. یکیشون پیشنهاد میده که برای مغازتون یه عالمه شکلات نوتلا تهیه کنید، اما اون یکی میگه تو مغازت همیشه آب کرفس تازه داشته باش. خب آیا منطقیه که چون هردو آدمای موفقی هستن، به حرف جفتشون گوش کنید؟ معلومه که نه! شما هربار که میخوای هر تصمیمی برای اون مغازه بگیری، باید از فیلتر «چرایی» ردش کنی. تو هدفت فروش مواد غذایی سالم بوده، پس شکلات نمیخری!

سایمون سینک، به این فیلتر میگه «فیلتر کرفس». اسم جالبی هم داره...حتماً تو ذهنتون میمونه. سایمون در ادامه میگه، آدما یا رهبرن یا ادای رهبرا رو در میارن. کسایی که ادا در میارن فقط قدرت دستشونه، اما رهبرای واقعی آدمای الهام بخشی هستن. دایره طلایی یا شروع کردن با «چرایی» بهتون کمک میکنه که الهام بخش باشید و به دیگران انگیزه بدید.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب هنر ظریف بی خیالی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 11 دقیقه

خلاصه کتاب هنر ظریف بی خیالی

این رو همه ی ما قبول داریم که ما در حال حاضر رفاه و امکانات بیشتری نسبت به پدربزرگ ها  و مادربزرگامون داریم. یشرفتای علمی‌و پزشکی باعث شدن که امید به زندگی افزایش پیداکنه. پس باید خوش حال باشیم درسته؟ ولی ما بازم در مورد خیلی از جنبه‌های زندگی مون نگرانیم و همش استرس داریم. اما چرا؟ چی باعث این اتفاق شده؟ دلیلش اینه که ما اونقدر باگزینه‌های مختلف احاطه شدیم که وسوسه میشیم همشونو امتحان کنیم. این باعث میشه به جای این که رو یه زمینه تمرکز کنیم،  خودمونو با گزینه‌های مختلف سردرگم کنیم. طبیعتاً با این کار بیش از حد خودمونو تحت فشار قرار میدیم؛ در نتیجه کم کم انرژیمون رو از دست میدیم. راه حل اینه که اول بررسی کنیم چی واقعا برامون اهمیت داره و حیاتیه. بعدش دیگه بیخیال گزینه‌های دیگه بشیم و بهشون اهمیتی ندیم. این کتاب بهتون کمک میکنه تا گزینه‌های مهم زندگیتون رو پیداکنین و فقط رو اونا تمرکز کنین. فرض کنین که بعد از مرگتون قراره دستاورد زندگیتون رو روی سنگ قبرتون بنویسن. اگه بخواین تو یه جمله خودتون و دستاورد زندگیتون رو توصیف کنین، چی میگین؟ جوابتون به این سوال دقیقا همون چیزیه که هدفتونو شکل میده.

میدونم جواب دادن به این سوال اصلاً ساده نیست. شاید بگین ثروت و داشتن یه خانواده شاد تموم اون چیزیه که می‌خواین. اما خب این خواسته تون اصلاً واضح نیست. یعنی اصلاً مشخص نکردین که منظورتون از ثروت دقیقا چه میزان پوله یا این خانواده شادی که گفتین چه ویژگی‌هایی داره. راستش خواسته‌های مبهم براتون مشکل ایجاد می‌کنن، چون به اندازه کافی بهتون انگیزه برای رسیدن نمیدن. اما اگه خیلی واضح و با جزئیات کامل چیزی که میخواین رو بگین اون موقع تلاش و پشتکار بیشتری برای رسیدن بهش از خودتون نشون میدین. نکته مهمی که همینجا باید گوش زد کنم، اینه که هیچ کسی فقط با نوشتن اهدافش و تصویرسازی ذهنی به جایی نرسیده. اگه می‌خواین به اهدافتون برسین، باید سختی بکشین. همه کسایی که الان موفقو ثروتمندن، موفقیت خودشون رو مدیون سال‌ها تلاش و پشتکار زیاد می‌دونن. پس اگه می‌خواین به موفقیت برسین، باید موانع زیادی رو پشت سر بذارین. توی این مسیر شما به اراده و انگیزه زیادی نیاز دارین چون بدون اراده قوی و اشتیاق سوزان نمی‌تونین از سد مشکالتی که براتون پیش میاد عبور کنین و خیلی زود جا می‌زنین. برای مثال فرض کنین که هدفتون اینه که مدیر عامل یه شرکت بزرگ بشین. خب حالا با فکر کردن به قدرتی که یه مدیر عامل داره و پولی که در میاره، اشتیاق و انگیزه پیدا می‌کنین و میگین من باید یه مدیرعامل بشم.

اما رسیدن به این هدف اصلاً ساده نیست. شما میدونین یه مدیرعامل چه قد سختی میکشه چه قد فشرده کار میکنه و چه قد فشار روشه؟ می‌دونین چه تصمیمای سختی باید بگیره؟ باید همیشه آمادگی اینو داشته باشه که اگه الازم بود، بعضیا رو اخراج کنه. اینکارا رو کسی که شخصیت متزلزلی داره نمی‌تونه انجام بده. در نتیجه علاوه بر این که دارین برای رسیدن به سمت مدیرعاملی تلاش می‌کنین، باید روی شخصیت و خصوصیات اخلاقی خودتونم کار کنین. این کاریه که یه شبه نمیشه انجام داد.  شما برای موفقیت توی هرکاری باید سختی زیادی رو تحمل کنین، پس چرا دنبال خواسته‌ای نباشین که ارزش اینهمه سختی کشیدن رو داشته باشه. منظورم اینه که باید ببینین دقیقا از انجام چه کاری لذت می‌برین. وقتی یه کاریو دوست داشته باشین تموم سختیاش رو به جون میخرین و هیچ وقت با اولین مانعی که سر راهتون قرار گرفت، تسلیم نمیشین. برای مثال، مارک منسون فهمید که دوست داره در مورد روابط عاشقانه بنویسه، به خاطر همین تصمیم گرفت یه وبلاگ درست کنه و در مورد روابط عاشقانه نکته‌هایی رو به اشتراک بذاره. این کار اولش براش پر از چالش بود، اما به خاطر عشقش به این کار، همه سختیا رو تحمل میکرد. در نهایت این سختیا جواب داد و اون وبلاگ تونست صدها هزار خواننده جذب کنه. دیگه اونقدر درامد داشت از این وبلاگ که تصمیم گرفت تمام وقتش رو بذاره روش.

اینو یادتون باشه که تنها راهی که میتونین از طریقش توی زندگی تون پیشرفت کنین، پیدا کردن هدفیه که حاضر باشین برای رسیدن بهش سختی بکشین. توی این مسیر خیلی مهمه که به کارایی که خوش حالتون نمیکنن نه بگین. فقط روی کارای کمی ‌تمرکز کنین که باعث خوش حالیتون میشن و به بقیه کارا هیچ اهمیتی ندین. داستانی که یه نکته خیلی مهم تو خودش داره. دیو ماستین یه گیتاریست آمریکایی بود. ماستین درسال 1983 از گروه موسیقی متالیکا بیرون انداخته شد، اونم درست وقتی که متالیکا داشت مشهور میشد. دیو به شدت از این اتفاق عصبانی شد و تصمیم گرفت که به اونا نشون بده که چه اشتباهی کردن. او دو سال بی وقفه تلاش کرد تا مهارتاش رو بهبود بده.

دیو دنبال موزیسین‌هایی بود که بتونه باهاشون یه گروه بهتر از متالیکا تشکیل بده. در نهایت او گروه موسیقی مگادث رو تشکیل داد که به شدت هم محبوب شد و تونست بیش از 52 میلیون نسخه از آثارش رو به فروش برسونه. ماستین با وجود این موفقیت‌ها، اصلاً خوش حال نبود، چون داشت خودش رو باگروه قبلیش یعنی متالیکا مقایسه میکرد. به همین دلیل، با این که تونسته بود بدرخشه، ولی به خودش به چشم یه بازنده نگاه میکرد. این عدم رضایت همیشگی نشون دهنده یه اشتباه رایج در افراده. یعنی اندازه گیری موفقیت خودتون با موفقیت بقیه. با این مقایسه ماستین عملاً وقتی خودش رو موفق میدونست که از گروه متالیکا موفق‌تر میشد. این کار برای ماستین نشدنی بود، چون واقعا نمی‌تونست بیشتر از گروه متالیکا مشهور بشه. در نتیجه محکوم بود به ناامیدی. پس یادتون باشه برای این که خوش حال باشین، باید ارزش‌های سالم‌تری پیدا کنین تا دستاورداتون رو با اونا قضاوت کنین.

بست وقتی دید که گروهش بعد از رفتن اون به موفقیت خیلی بزرگی رسیدن، افسرده شد. اما خیلی زود تصمیم گرفت تا ارزش‌هاش رو تغییر بده. اون فهمید چیزی که واقعا براش مهمه، داشتن یه زندگی خانوادگی شاده. بست یاد گرفت که موفقیت و بدبختی خودشو به بودن یا نبودن موسیقی توی زندگیش نسبت نده. همین طرز فکر باعث شد با اینکه گروه‌های موسیقی که توشون عضو بود موفقیت کمی‌داشتن، ولی با تموم وجودش احساس خوش حالی و رضایت کنه. وقتی صحبت از شاد بودن باشه، ارزش‌هایی که برای خودمون تعیین می‌کنیم خیلی مهم‌تر از موفقیت‌های ظاهرین.

غیر از مقایسه کردن خودمون با بقیه، ارزش‌های بیهوده دیگه‌ای هم هستن که مانع رسیدن ما به شادی واقعین. یکی از این ارزش‌ها، اولویت قرار دادن لذته. این اصلاً درست نیست که ما تو زندگی فقط دنبال لذت باشیم. معتادا، منحرفای جنسی و شکم پرستا نمونه‌های بارزی از کسایی هستن که لذت اولویت اصلی زندگیشونه. جالبه که بر اساس تحقیقاتی که انجام شده، کسایی که لذت رو اولویت اصلی زندگیشون در نظر میگیرن، توی زندگی بیشتر از بقیه مضطرب و افسرده هستن. ارزش بیهوده دیگه ای که وجود داره، اینه که موفقیت‌های مالی خودمون رو به عنوان معیاری برای ارزشمند بودن یا نبودن زندگیمون بدونیم.

خیلی از نویسنده‌ها و هنرمندای آماتور حاضر نیستن آثارشون رو در معرض عموم قرار بدن. اونا از این میترسن که ممکنه بقیه نظرات منفی بدن و خوششون نیاد. اونا یه هویت برای خودشون ساختن. اینکه در آینده به یه هنرمند بزرگ تبدیل میشن. حالا اگه با نشون دادن کاراشون به بقیه شکست بخورن، هویتشون رو از دست میدن. به خاطر همین، هیچ وقت این کار رو امتحان نمی‌کنن. مارک منسن این پدیده رو قانون اجتناب منسن نام گذاری کرده. یعنی تمایل انسان برای فرار از هر چیزی که هویتش رو به خطر میندازه.

یه راه وجود داره برای اینکه از این تمایل دوری کنیم، اونم الهام گرفتن از مکتب بودیسمه. بودیسم یه مکتب فکریه که به افراد کمک میکنه تا از همه توانایی‌های خودشون برای درک ذات واقعی حقیقت استفاده کنن. به اعتقاد بودیسم هویت فقط یه توهمه. تموم برچسبایی که به خودمون می‌زنیم مثل بدشانس، فقیر، پولدار و خیلی چیزای دیگه ساختگین.این برچسبا واقعی نیستن، برای همین نباید بذاریم که روی زندگیمون تاثیر بذارن و ما رو کنترل کنن.

برای مثال ممکنه این هویت رو برای خودتون ساخته باشین که شغلتون مهم‌ترین چیزیه که براتون اهمیت داره

شما اینقدر شغلتون رو پررنگ کردین که حتی اونو از خانواده و سرگرمی ‌هم مهمتر می‌دونین. این هویت فقط باعث میشه از زندگی لذت نبرین و خانوادتون رو از خودتون دورکنین. شما باید این تصویری که از خودتون دارین رو از بین ببرین، چون این فقط شما رو محدود میکنه. یه هویت جدید برای خودتون درست کنین. هویتی که نمیذاره شادیتون رو فدای کارتون کنین. اینجوری از هر کاری که خوش حالتون میکنه، استقبال می‌کنین.

احتمالا تا الان با افراد از خود راضی که فکر میکنن همیشه حق با اوناست برخورد داشتین. اونا فک میکنن که همه چیو میدونن. حتی وقتی کسی بهشون میگه که حق با اونا نیست، اصلاً گوش نمیدن. شاید فک میکنین که ما اینجوری نیستیم. اما متاسفانه ما هم بعضی وقتا دچار این توهم میشیم. برای اینکه از این توهم خالص بشین باید همیشه موقع زدن هر حرفی به خودتون بگین نکنه دارم اشتباه میکنم. اما خب قبول دارم گفتن اینکار خیلی راحت تر از عملکردن بهشه.

خیلی وقتا همین عقاید اشتباه ما نقطه ضعفامون رو پوشش دادن و برامون تبدیل به یه توجیه شدن برای انجام دادن یا ندادن خیلی از کارا. اگه ما همیشه تصمیمات و رفتارامون رو زیر سوال ببریم، به حقایق تلخی در مورد خودمون پی می‌بریم که اصلا خوشمون نمیاد که قبولشون کنیم. اما اگه آمادگی اینو در خودتون ایجاد کنین که عقاید خودتون رو زیر سوال ببرین و با نقاط ضعفتون رو به رو بشین، می‌تونین رفتار سالم‌تر و زندگی شادتری داشته باشین.

داستان عشق رومئو و ژولیت معروف‌ترین داستان عاشقانه دنیاست، اما اصلا داستان شادی نیست. این داستان پره از قتل و تبعید و دشمنی که در نهایت به خودکشی این دو عاشق ختم میشه. این داستان غم انگیز به قدرت مخرب عشق رمانتیک اشاره داره. تحقیقات نشون دادن که رابطه‌های پر شور و شوق و عشق‌های آتشین، تاثیر محرکی مشابه با تاثیر کوکائین روی مغز دارن.

یعنی موقع عاشقی احساس فوق العاده‌ای دارین و در اوج هستین. اما بعد از بحث و اختلاف نظر یا تکراری شدن طرف مقابل، مجدداً این حالت رو از دست میدین و سقوط می‌کنین. بعدش دوباره دنبال اون حس در اوج بودن میگردین و اگه تو طرف مقابلتون پیداش نکنین تو یه آدم دیگه‌ای دنبال این حس میگردین. متاسفانه ته این مسیر درد و رنجه و هیچ شادی پایداری نداره. تا قرن 19 ام اکثر روابط و ازدواجا بر اساس خصوصیات رفتاری افراد و مهارتای اونا بود، نه بر اساس عشق زیاد. اما الان شرایط تغییر کرده.  این روزا عشق و احساسات به عنوان یه ایده آل در نظر گرفته میشه و این میتونه باعث دل شکستگی بشه.

حالا حتما می‌پرسین که باید کلاً بیخیال عشق بشیم؟ خب نه دقیقاً! عشق میتونه هم مفید باشه هم مضر. عشق مضر وقتی اتفاق میوفته که هر کدوم از دو نفر از عشق برای فرار از مشکالتشون استفاده کنن. برای مثال ممکنه از زندگیشون راضی نباشن، به خاطر همین از عشقشون نسبت به هم به عنوان عاملی برای اینکه توجه خودشون رو منحرف کنن استفاده میکنن. خب متاسفانه هیشکی نمی‌تونه مشکالتش رو تا ابد مخفی نگه داره. در نهایت اجتناب از مشکلات که به شکل عشق نمایان شده بود، کم کم از بین میره.

از اون طرف عشق مفید وقتی اتفاق میوفته که دو طرف رابطه به شدت به دوستی بینشون اهمیت بدن و به جای این که از عشق برای منحرف کردن توجه خودشون استفاده کنن، به هم دیگه متعهد میمونن. توی یه عشق حمایت کننده، دو طرف به جای اینکه روی احساسات خودشون تمرکز کنن، از طرف مقابلشون حمایت میکنن. اما توجه کنین که باید طرف مقابل از شما بخواد که حمایتش کنین و این موضوع کاملاً اختیاری باشه. اگه یکی از طرفین بخواد با گذاشتن محدودیت‌های بیشتر روی زندگی شریکش کنترل داشته باشه و به زور مشکالی شریکش رو حل و فصل کنه، اینجاس که چالش بزرگی پیش میاد. اگه یه فرد بخواد بر فرد مقابلش سلطه داشته باشه میشه عشق مضر.

شاید دوست نداشته باشیم بهش فکر کنیم، اما هممون بالاخره یه روز می‌میریم. اینکه چطور بامرگ کنار بیایم، تا حد زیادی بستگی به این داره که همین الان چطوری زندگی می‌کنیم. برای این که کاملاً درک کنین که مرگ تا چهحدزندگیمون رو کنترل میکنه، میتونیم به کتاب «انکار مرگ» نوشته «ارنست بکر» نگاهی بندازیم. بکر تو این کتاب دو ایده کلی رو ارائه میکنه:  ایده اول اینه که انسان‌ها به شدت از مرگ هراس دارن. بر خلاف بقیه حیوانات انسان‌ها این قابلیت رو دارن تا در مورد شرایط فرضی فکر کنن. ما میتونیم تصور کنیم که زندگیمون چجوری میتونست باشه، اگه تو دانشگاه یه رشته دیگه میخوندیم. اما این توانایی ما برای فرضیه سازی یه نکته منفی هم داره. ما می‌تونیم تصور کنیم که بعد از مرگمون چه اتفاقایی برامون میوفته.
 ایده دوم بکر اینه که از اونجایی که می‌دونیم محکوم به مرگیم، سعی می‌کنیم یه هویت ذهنی از خودمون درست کنیم که حتی بعد از مرگمون هم به حیات ادامه بده. یعنی ما زندگی فانی خودمون رو صرف پیدا کردن جاودانگی می‌کنیم. یعنی چیزایی که بعد از مرگمونم جاودانه باشن و به حیات ادامه بدن.

همین آرزو هست که بعضیا رو ترغیب میکنه که دنبال شهرت باشن و بعضیام دنبال این باشن که یه نشونه از خودشون توی دین سیاست یا تجارت باقی بذارن. اما این رویای جاودانگی برای جامعه مشکلاتی رو به وجود میاره. خواسته مردم برای تغییر دنیا مطابق با میلشون باعث جنگ و خرابی شده. این به کنار، این خواستمون که یه نشونه‌ای از خودمون به جا بذاریم برامون استرس و اضطراب به همراه داره. راه حل اینه که بیخیال جاودانگی بشیم. کمترین اهمیت رو به قدرت و شهرت بدیم و در عوض روی زمان حال تمرکز کنیم. در زمان حال زندگی کنیم و شادی و لذت رو به بقیه منتقل کنیم. افکارمون نباید فقط محدود به مرگ باشه. اگه می‌خوایم یه زندگی شاد داشته باشیم، دنبال چیزایی باشین که ازشون لذت می‌برین.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب هنر درخواست کردن
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 15 دقیقه

خلاصه کتاب هنر درخواست کردن

توی این خلاصه کتاب، درباره‌ی فلسفه ی خواستن، بخشیدن و ارتباط گرفتن با هم صحبت می‌کنیم. آماندا پالمر توی این کتاب نگاهِ عمیقتری انداخته به این قبیل مقوله‌ها و درباره‌ی ایجادِ یه پایگاهِ اجتماعیِ صمیمی صحبت کرده که می‌تونیم همیشه و همه‌جا از حمایتهاش استفاده کنیم.
اگه میخواید بدونید خودِ آماندا پالمر چجوری به رؤیاهاش رسیده و چه توصیه‌هایی براتون داره، تا آخرِ این پادکست همراهمون باشید.

طرفدارای باندِ موسیقیِ درسدن دالز (Dresden Dolls) مطمئناً آماندا پالمر رو میشناسن. اگه شما هم این خواننده‌ی مطرح و جنجالیِ موسیقی رو میشناسید، حتماً دوست دارید بدونید الآن مشغولِ چه کاریه. اون با توئیت‌هاش، اجراهاش و ارتباطاتش با دیگران باعث شده میلیونها نفر طرفدار و حامیش بشن.
البته خودش توی این کتاب توضیح میده که صِرفِ اجرا و توئیت زدن عاملِ این محبوبیت نیست. اینکه بدونی چطوری چیزی رو درخواست بدی و چطوری با بقیه ارتباطِ درست و شبکه‌ای برقرار کنی هم به همون اندازه اهمیت داره. خانمِ پالمر که یه زمانی اجرای خیابونی می‌کرد، حالا یه هنرمندِ جهانیه. اگه میخواید از داستانِ این موفقیت باخبر بشید و خودتون هم برای رسیدن به اهدافتون ازش استفاده کنید، تا آخرِ این خلاصه کتاب با ما باشید.
اگه کمکِ دیگرانو قبول کنید، یه جورایی به خودشون کمک کردین. تا حالا شده از اینکه از دوستا یا همکارا یا اعضای خونواده کمکِ مالی بخواین احساسِ خجالت کرده باشین؟ خب، این احساس خیلی رایجه. اما جالبه بدونید وقتی یکی از یکی کمک میخواد و اون شخص بهش کمک میکنه، این به نفعِ هر دو طرفه. آماندا پالمر یه دوستی داره به اسمِ آنتونی. آنتونی زمانی که آماندا نوجوون بود، یه لطفی در حقش کرد و توصیه‌های لازمو بهش ارائه کرد و در ادامه هم این حمایتها رو ادامه داد.
ولی برخلافِ باورِ عمومی، این کمکها فقط یک طرفه نبود. خودِ آنتونی هم توی بچگی موردِ تعرض قرار گرفته بود و با اینکه دوست نداره درموردِ خودش و مشکلاتش با دیگران حرفی بزنه، اما از اینکه میشنوه دیگران درباره‌ی مشکلاتِ مشابه باهاش حرف میزنن احساسِ خرسندی میکنه. بنابراین حمایتش از خانمِ نویسنده، یه رابطه‌ی برد-برد بود.
بهتره شما هم تجربه‌ش کنید. وقتی شما به عنوانِ هنرمند، کمکهای دیگران رو قبول کنید، از اینکه می‌بینید مردم هم چطور هنرمندِ محبوبشون رو حمایت میکنن شگفت‌زده میشید. قبل از اینکه خانمِ پالمر تبدیل به یه موسیقی‌دانِ حرفه‌ای بشه، توی خیابونا مجسمه میشد و تا ساعتها بی‌حرکت وای‌میستاد. اون با اسمِ مستعارِ «براید» (The Bride) یعنی عروس، یه لباسِ سفیدِ عروسی تنش میکرد و به صورتش رنگِ سفید میزد و یه کلاه‌گیسِ مشکی سرش میکرد. بعد، هر پولی که بهش میدادن، بهشون گل تعارف میکرد. خیلی زود این اجراها اونو تبدیل به یه شخصیتِ شناخته‌شده توی بوستون کرد و هوادارای زیادی رو به خودش جذب کرد.
بعضی از این هوادارا شخصاً از هنری که داشت تحتِ تأثیر قرار میگرفتن، بعضی دیگه هم صرفاً‌ کسایی بودن که دوست داشتن به هنرمندای کوچه و خیابون کمک کنن. یکی از اونا یه بستنی فروش بود که آماندا پیشش نیمه‌وقت کار میکرد. اون به آماندا اجازه داد لباسهاشو داخلِ زیرزمینِ مغازه نگه داره و از اونجا به عنوانِ رختکن هم استفاده کنه. یکی دیگه، یه گل‌فروش بود که تو فروشِ گُل به آماندا تخفیفِ حسابی میداد. یه نمونه دیگه، صاحب‌رستورانی بود که بهش غذا میداد. یکی دیگه‌ش صاحب کافی‌شاپی بود که برای استراحت بهش جا میداد.
هروقت کسی بهتون کمک کرد، شما هم بهش یه هدیه بدید غیر از مجسمه‌ی عروس، آماندا کاراکترای مختلفِ دیگه ای رو هم اجرا کرده بود، از جمله مجسمه‌ی یه رقاصِ باله رو که با یه صورتِ سفید، برای مردمی که بهش پول میدادن می‌رقصید و چندقدم به طورِ تصادفی عقب-جلو می‌پرید و روی یه نقطه ثابت می‌موند.
هر نقطه ای یه هدیه‌ی خاصی رو نشون میداد که قرار بود به اون شخص بده، چیزایی مثلِ شکلات یا اسباب‌بازیهای پلاستیکی. اما مشکل اینجا بود که آماندا فهمید خرجِ این هدیه‌ها خیلی بیشتر از پولیه که از اجراش درمیاره. با این وجود، دوست داشت هدیه بده. برای همین رفت سراغِ گلهای قیمت‌مناسب، و ایده‌ی اهدای گل توی کاراکترِ مجسمه‌ی عروس از همینجا اومد. اما بعضی از مردم گل دوست نداشتن، و اینجا بود که فهمید هدیه الزاماً نباید مادی باشه.
اون از طرفی از اینکه بعضی از مشتریاش گُلاشو قبول نمیکردن دلخور میشد، و از طرفی هم وقتایی که میدید یه بی‌خانمان که کمتر از خودش پول درمیاره، در قبالِ یه دلار پولی که میده، فقط یه شاخه گل دریافت میکنه، ناراحت میشد. اما رفته‌رفته متوجه شد ارزشِ کاری که میکنه بالاتر از این حرفاست. چون وقتی که زل میزد توی عمقِ چشمای تماشاچیا، این احساسو بهشون منتقل میکرد که یکی هست که اونا رو دوست داره. و این برای مشتریای بی‌خانمانش چیزِ کمی نبود چون به اونا حسِ «دیده‌ شدن» میداد، هدیه ی بسیار ارزشمندی که جامعه به ندرت به این افراد داده. اون خودش هم زمانی که به عنوانِ استریپر کار میکرد،‌ حسِ دیده نشدنو تجربه کرده بود و برای همین، ارزشِ نگاه کردن تو چشما رو میدونست و میدونست که به شخصِ مقابل حسِ آدم‌حسابی بودن میده.
یه بار دوستش، آنتونی، بهش گفته بود: درسته که تو نمیتونی هرچی مردم میخوانو بهشون بدی، اما حسِ فهمیده‌شدن و همدردی رو بهشون میدی که خودش خیلیه.
سخاوتِ دیگرانو پذیرا باشین
تاحالا هنرمندایی دیدین که در قبالِ هنرشون پولی مطالبه نمیکنن؟ چرا واقعاً بعضیا براشون سخته این کار؟ دلیلش اینه که از نظرِ خیلی از اونا، اینکه شخصاً‌ بخوان چیزی از کسی قبول کنن سخته، ولی اگه به گروهی که بهش تعلق دارن این کمک بشه، مشکلی نیست.
مثلاً یکی از دوستای خانمِ نویسنده که نوازنده هست، گفته بود: من یه بار بهم پیشنهادِ اجرای موسیقیِ پولی شده بود، اما حسِ خودم این بود که لیاقتشو ندارم. اون چون قرار بود تکنوازی کنه و توی ارکستر نبود، احساس میکرد که پول گرفتن کارِ اشتباهیه. اینجا بود که نویسنده فهمید خودشم یه همچین حسی داره. اون خودشو در جایگاهی نمیدید که پول از کسی بخواد یا بگیره، تا اینکه با برایان ویگلیونی (Brian Viglione) گروهِ موسیقیِ درسدن دالز رو تشکیل دادن.
این دوراهی به خصوص زنها رو گرفتار میکنه. سالِ 2010 امیلی امانت‌الله یه تحقیق انجام داد که نشون میداد زنا موقعِ مذاکره بابتِ حقوقشون معمولاً به مبالغِ کمتر راضی میشن. اما وقتی که به نمایندگی از یکی از دوستاشون مذاکره میکنن، میتونن با خیالِ راحت مثلِ مردا پولِ بیشتری مطالبه کنن.
پس حتماً باید به این احساس غلبه کرد و هر کمکی که بهمون پیشنهاد میدنو قبول کرد. اگه کمکی رو به این دلیل که فلانی میخواد بکنه یا چون خودمون نیازی بهش نداریم قبول نکنیم، پس احتمالاً هنوز مشکلمون اونقدرا جدی نشده.
همین نویسنده، وقتی که دیگران چیزی میخوان بهش بدن بی هیچ مشکلی قبول میکنه و از درخواستِ چیزایی که دیگران معمولاً بابتش احساسِ خجالت میکنن، مثلِ تامپتون، اصلاً خجالت نمیکشه و درخواستشو راحت به زبون میاره. ولی اون اوایل که با نلی گیمن (Neil Gaiman) ازدواج کرده بود داستان فرق میکرد. شوهرش یه رمان‌نویسِ معروف و ثروتمنده و آماندا حاضر بود از دیگران پول قرض بگیره اما پولِ همسرشو خرجِ کارای تولید و اجراش نکنه.
ولی وقتی دید مشکل داره جدی میشه ذهنیتشو تغییر داد. دوستِ خوبش، آنتونی، به یه سرطانِ سخت مبتلا شده بود و آماندا راضی شد از شوهرش پول بگیره تا همکار استخدام کنه و وقتِ خالیِ بیشتری داشته باشه تا با آنتونی سپری کنه.
درخواست کردن یه امرِ دوطرفه ست. پس همیشه احتمالِ اینو بدین که دستِ رد به سینه‌تون بزنن.
زمانی که نویسنده تازه شروع کرده بود به گل دادن در نقشِ «عروس»، بعضیا دوست نداشتن گُلاشو بگیرن. این احساسِ مردود بودن باهاش بود تا وقتی که فهمید هدیه فقط زمانی هدیه است که به دیگران این حقو بده که ردش کنن.
و نکته‌ی مهمتری که فهمید این بود که درخواست کردن یه اقدامِ دوطرفه‌است، و شخصی که ازش چیزی درخواست کردیم حقِ اینو داره که جوابِ مثبت بده یا منفی.
برای همین، اگه میخواین با خیالِ راحت درخواست کنین، از قبل خودتونو برای شنیدنِ جوابِ رد آماده کنین.
بهتره همینجا فرقِ بینِ‌ درخواست و التماس رو توضیح بدیم:
درخواست یه عملِ دوطرفه‌است که فقط وقتی معنا پیدا میکنه که احترامِ متقابل در میون باشه. در صورتی که التماس، خواستنِ چیزی از کسیه، بدونِ اینکه حقِ نه گفتن رو برای اون شخص قائل باشیم. به عبارتی، التماس یه جاده‌ی یه طرفه‌است.
واسه همین، درخواستِ واقعی باید بی‌قیدوشرط باشه. اینو آماندا زمانی متوجهش شد که در قبالِ پول، به مردم گل میداد، اما میدید خیلی از آدما هدایاشو رد میکنن یا پس میدن. ولی از وقتی که مردمو در رد یا قبولِ هدایا آزاد گذاشت و بی‌قیدوشرط اونا رو اهدا کرد، دیگه هر واکنشی که نشون میدادن ناراحت نمیشد.
البته اینکه حقِ نه گفتن رو به دیگران بدیم و این «نه»ی دردناک رو بپذیریم کارِ دشواریه.
خانمِ نویسنده دوستی داشت که مادرش و خاله‌ش سرِ ارث و میراث با هم دعواشون شده بود و سالها بود با هم قهر بودن. تا اینکه مادرش به سرطان مبتلا شد و روز به روز ضعیفتر میشد. این شخص با اینکه میترسید از خاله‌ش بخواد به مادرش تلفن کنه، ولی هرجور بود این کارو کرد. اما جوابِ منفیِ خاله‌ش، اونو به هم ریخت پس از این به بعد هروقت از شنیدنِ جوابِ ردِ کسی دلخور شدین، یادتون باشه که رد کردنِ درخواستِ شما حقِ طبیعیِ اون شخصه.
بهترین درخواست اونیه که دوطرفه باشه تا اینجا فهمیدیم که درخواستِ بی‌قیدوشرط یکی از شرطهای درخواستِ درسته. شرطِ دیگه‌ش اینه که از هم‌مسلک‌هاتون درخواست کنید. چجوری؟
خب، اول از همه مطمئن بشید که از شخصِ مناسبی درخواست میکنید. آماندا وقتِ زیادی رو وقفِ خونواده، دوستان و طرفداران میکنه. اینجوری، تونسته شبکه‌ای از افراد رو دورِ خودش ایجاد کنه که بهش اعتماد دارن و از طریقِ ایمیل و راههای دیگه‌ی ارتباطی باهاش در تماسن.
برا همین، وقتی میخواست اولین آلبومِ درسدِن دالز رو با همکاریِ ویگلیونی ضبط کنه، میدونست که باید از خونواده و هوادارانِ نزدیکش واسه هزینه‌های کار پول قرض بگیره. اون به خاطرِ شبکه‌ی ارتباطیِ صمیمانه‌ای که ایجاد کرده بود، تأمینِ این مخارج براش راحت بود. وقتی که استحقاق و وجدانِ کاری‌شو ثابت کرد، تونست خیلی زود این قرض و قوله‌ها رو که چیزی حدودِ 20 هزار دلار میشد، به هواداراش برگردونه.
اینکه بدونی از چه کسی دقیقاً باید درخواست کنی خیلی مهمه. اما مسأله‌ی مهمِ دیگه اینه که بدونی چطور سخاوتِ دیگرانو جبران کنی.
خانمِ پالمر و ویگلیونی معمولاً بعد از هر اجرا اونقدر زمان صرفِ امضا دادن به هواداراشون میکردن که از خودِ اجرا طولانی تر میشد. اونا علاوه بر اینکه به تک‌تکِ کسایی که درخواستِ امضا داشتن، جوابِ مثبت میدادن، حتی به دردِدلهای هواداراشون هم با ابرازِ همدردی گوش میدادن و سعی میکردن دلداری‌شون بدن یا یک دقیقه درآغوششون بگیرن.
تازه این جبران کردنها محدود به صحنه‌های اجرا هم نبود.
یه بار، آماندا پالمر با اینکه خیلی سرش شلوغ بود، اما به ملاقاتِ یکی از طرفدارای مریضش رفت که تو بیمارستان بستری بود. و از اون به بعد، این دوتا با هم حسابی دوست شدن.
یه بار دیگه، به کمکِ یکی از طرفداراش که افکارِ خودکشی داشت رفت. دائم باهاش مکاتبه انجام میداد و حتی بعدِ یکی از اجراهاش، با این شخص رفت پیاده‌روی. تا جایی خودشو وقفِ کمک به این شخص کرد که حتی از طرفدارای دیگه هم برای حلِ مشکلِ اون کمک گرفت.
همین که تعامل با هواداراشو جزءِ اولویتهاش گذاشته بود باعث شد تا اعتمادِ اونا رو جلب کنه و یه پایگاهِ حمایتیِ قوی برا خودش درست کنه.
شاید براتون جای سؤال باشه که نویسنده چطور توی تشکیلِ هوادارایی به این وفاداری اینقدر موفق بود. یه دلیلش این بود که آماندا بیشتر دنبالِ پیدا کردنِ دوست بود، نه مشتری.
حوالیِ سالِ 2000 که با ویگلیونی در قالبِ گروهِ درسدن دالز شروع به جهانگردی کردند، آماندا با دقتِ تمام شبکه‌سازی‌شو شروع کرد و یه لیستِ طلایی تهیه کرد از تمامِ آدرسای ایمیلِ‌ هواداراش.
اون زمونا ایمیل یه شیوه‌ی ارتباطیِ نسبتاً‌ جدید محسوب میشد، ولی نویسنده از اون بیشترین بهره رو گرفت، هم برای اعلامِ اجراهای زنده‌ش، هم واسه پیدا کردنِ جای خواب، و هم برا اینکه از اجراهای بقیه‌ی هنرمندا و اهالیِ موسیقی حمایت کنه.
برای آماندا، ایمیل زدن به صدها آدم مثلِ این بود که صدها دوستِ مجازی داشته باشه. اونا فقط هوادارش نبودن، بلکه مثلِ اعضای یه خونواده‌ی بزرگ بودن که مدام گسترش پیدا میکنه. هروقت یکی از اعضای این خونواده نیاز به کمک داشت، همیشه کسایی بودن که به دادش برسن، مثلِ‌ همون شخصی که میخواست خودکشی کنه.
رازِ دیگه‌ی موفقیتِ آماندا توی جمع کردنِ هوادار این بود که اون هیچ وقت دوستاشو نمی‌فروخت.
به عنوانِ مثال، یکی از شرکتهای موسیقی که با درسدن دالز قرارداد بسته بود، از آماندا خواسته بود ارتباطش با هواداراشو تجاری‌سازی بکنه و فقط برای اجراهای آینده یا برای تبلیغِ آگهی‌ها باهاشون ارتباط بگیره. هرقدر آماندا سعی کرد به این ناشر بفهمونه که بابا، این آدما فقط هواداراش نیستن، بلکه مثلِ اعضای خونواده و دوستاش می‌مونن و اون نمیتونه ارتباطشو باهاشون محدود کنه، فایده ای نداشت که نداشت.
ناشر تو کَتش نمیرفت که گسترشِ تدریجیِ این خونواده‌ی بزرگ از راهِ برقراریِ ارتباطِ نزدیک، جزءِ رویکردِ کاریِ آمانداست. فقط دنبالِ این بود که آماندا پایگاهِ هواداراشو هرچی زودتر توسعه بده و برای این کار از روشهای ارتباطیِ غیرفردی و انبوه استفاده کنه.
همین باعث شد تا آماندا به این ناشر بی‌اعتماد بشه و به مدیراش اجازه‌ی دسترسی به لیستِ طلایی رو نده، چون میدونست اونا از این لیست برای منافعِ صرفاً تجاری استفاده میکنن.
وقتی همه چیزو به جمعیت می‌سپاریم
اولین باری که آماندا از لیستِ طلاییش استفاده کرد، برای پیدا کردنِ یه جای امن واسه خواب بود. اما از اون زمان خیلی چیزا عوض شده.
اینکه جمعیت، تو رو سرِ دستاشون بالا بیارن خیلی لذت‌بخشه، ولی اینکه توی جمع‌آوریِ کمک و اطلاعات بهت کمک کنن از اون هم عالی‌تر و لذت‌بخش‌تره. به خصوص که فضای مجازی هم این کارو خیلی آسونتر کرده.
بعدها، زمانی که به صورتِ تک‌نفره اجرای موسیقی رو شروع کرد، شوهرش اونو با توئیتر آشنا کرد. این سایت خیلی زود تبدیل شد به یکی از روشهای موردِ علاقه‌‌ش برای ارتباط‌گیری با مردمِ سراسرِ دنیا. علاوه بر این، توئیتر تبدیل شد به اصلیترین ابزارِ آماندا برای انجامِ کارهایی که به مشارکتِ جمعی نیاز داشتن. وقتی که توی جاده‌ست، یه سر به این سایت میزنه و توی هر زمینه‌ای توصیه بخواد بهش میدن. از متنِ ترانه‌ گرفته تا توصیه‌های درمانی. مثلاً یه بار عکسِ جوشِ روی پاشو به اشتراک گذاشت. خودش فکر میکرد جای نیشِ حشره باشه. ولی فالووِرهای توئیترش خوشبختانه بهش اطلاع دادن که یه عفونتِ باکتریاییِ خطرناکه!
البته کمکهای مشارکتی مزایاش محدود به جوشهای خطرناک نیست و اگه هوادارای خوبی برای خودت جمع کرده باشی، به راحتی میتونی ازشون کمکِ مالی بخوای.
بعد از سالها همکاریِ مشترک در زمینه‌ی ساختِ آهنگ و تورهای موسیقی و مدیریتِ گروه، آماندا پالمر و برایان ویگلیونی با هم قطعِ همکاری کردن و درسدن دالز منحل شد.
همون موقع، آماندا تصمیم گرفت دیگه هیچ وقت به هیچ ناشری وابسته نباشه و اولین آلبومِ تک‌‌خوانی‌شو با کمکهای مردمی و حمایتهای شرکتِ کیک‌استارتر تولید کنه. بنابراین، یه کمپین با کمکِ این شرکت راه انداخت و 100 هزار دلار کمک درخواست کرد. اما در کمالِ ناباوری، بالای یک میلیون دلار کمک براش جمع‌ شد!
فکر میکنید کلیدِ موفقیتِ آماندا چی بود؟
اون چون مدام با هواداراش در اتباط بود، چنان پایگاهِ قابلِ اعتماد و صمیمی و محکمی برای خودش ساخته بود که وقتی لب تر میکرد، پول به سمتش روونه میشد. اینکه بعضی هنرمندا توی جمع‌آوریِ کمکهای مردمی توفیقِ چندانی حاصل نمیکنن، الزاماً به این معنی نیست که استعدادِ زیادی ندارن، بلکه احتمالاً از اون تواناییِ اجتماعی‌یی که برای برقراریِ ارتباطِ صمیمی‌تر با مردم ضروریه بی‌بهره‌ان.
اگه میخوای جلبِ اعتماد کنی، صداقت داشته باش
میرسیم به آخرین کلیدِ موفقیتِ شبکه‌ایِ آماندا. اون خوب میدونست که برقراریِ ارتباط با شبکه‌ی هوادارا به تنهایی کافی نیست؛ باید تا حدِ ممکن صادق باشه.
اولین قدم برای صداقت، شفافیته.
آنتونی، دوستِ آماندا رو که یادتون هست؟ گفتیم که بعد از اینکه آماندا تونست کمک‌های مردمیِ هنگفتی جمع کنه، مشخص شد آنتونی سرطان داره. آماندا از یه طرف خودشو ملزم میدونست لطفِ هواداراشو هرچه زودتر جبران کنه، و از طرفی هم میخواست در کنارِ آنتونی باشه. در واقع، بینِ یه دوراهی گرفتار شده بود.
در نهایت، تورهاشو کنسل کرد و با کمالِ صداقت، شرایطی که براش پیش اومده بود و منجر به این تصمیم شده بود رو با هواداراش در میون گذاشت. هواداراش هم شرایطشو درک کردند و حتی بعضیاشون با ارسالِ هدایا و متن‌هایی، از آنتونی حمایت کردن.
اما بعضی از هنرمندا، وقتی که بنا به دلایلِ شخصی نمیتونن کمکهای مردمیِ هواداراشونو بر خلافِ وعده‌هاشون جبران کنن، با اعتراضِ هوادارها مواجه میشن. بنابراین، برای جلبِ اعتمادِ دیگران حتماً لازمه که باهاشون با صداقت برخورد کنیم.
ضمناً باید همه چیزو باهاشون درمیون بذاریم؛ کاری که آماندا کرد. اون، اتفاقاتِ شخصی‌شو، ناراحتی‌هاشو، عشقشو، و حتی عکسِ بعضی از جاهای بدنشو باهاشون در میون گذاشت. حتی ایمیلهای توأم با نفرتی که براش میفرستادن رو هم در میون میذاشت.
با این کارا خودشو بدونِ روتوش به هواداراش نشون میداد و این باعث شده بود فردِ قابل اعتمادتری باشه.
با این همه، بعد از انفجاری که توی مسابقاتِ ماراتنِ بوستون اتفاق افتاد، شعری رو توئیت کرد که باعث شد کلی ترول و بدوبیراه و حتی تهدیدِ جانی به سمتش سرازیر بشه. از طرفی، خیلی ها هم بهش انتقاد کرده بودن که چرا بعد از اون مبلغِ هنگفتی که از مردم جمع‌آوری کردی، به کسایی که داوطلبانه با گروهِ موسیقی‌ت همکاری کردن هیچ پولی ندادی؟ اینا همه‌ش باعث شد حالِ آماندا حسابی خراب بشه.
منتقداش متوجه نبودن پولی که جمع‌آوری شده قراره صرفِ اجراهایی بشه که آماندا قولشو داده بوده. بنابراین، پولی نمی‌موند که بخواد به افرادِ داوطلب بده. با این حال، توی تمامِ اجراها، همیشه برای این افراد، از حضار اَنعام جمع میکرد.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب عادت های اتمی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 14 دقیقه

خلاصه کتاب عادت های اتمی

این کتاب،مناسب افرادیه که میخوان عادت‌های منفی خودشونو کنار بذارن و عادت‌های مثبت رو جایگزین کنن و زندگی بهتری داشته باشن. این کتاب برای مدیران کسب و کارها هم بسیار مفیده و کمکشون میکنه با ایجاد تغییرات کوچیک اما منظم در مدت زمان طولانی به بهره وری مناسب و پایداری برسن. جیمز کلییر یه نویسنده، سخنران انگیزشی و کارآفرینه. تمرکز کلییر در آثارش بر روی عادت‌ها و تاثیر اونا روی رشد و توسعه فردیه. کلییر شهرتش رو مدیون نوشتن همین کتاب یعنی عادات اتمیه که به چندین زبان زنده دنیا ترجمه شده.

تا حالا به این دقت کردین که چه عادتایی دارین؟

احتمالاً از بعضی عادتاتون اطلاعی ندارین چون عادت رفتاریه که بدون فکر و خودکار انجام میدیم. برای همین ممکنه اصلاً به عادتامون دقت نکرده باشیم. باید بدونیم که این عادتامون هستن که زندگی روزانه ما رو شکل میدن. از مسواک زدن قبل از خواب گرفته تا سه بار چای نوشیدن در طول روز. ممکنه ما تا الان متوجه قدرت عادتامون نشده باشیم، اما همین عادت‌های کوچیک مثل مسواک زدن یا کشیدنیه نخ سیگار بعد از مدتی تاثیر زیادی روی زندگی ما میذارن. 

پس اگه بتونیم بفهمیم که عادت‌ها چجوری شکل می‌گیرن و ما چجوری می‌تونیم از عادت‌ها به درستی استفاده کنیم، می‌تونیم کنترل زندگیمونو به دست بگیریم و به سمت پیشرفت قدم برداریم. توی این خلاصه کتاب دقیقا قراره به همین دستاورد برسیم.

حتما اینو شنیدین که اگه هواپیمایی از لس آنجلس به مقصد نیویورک حرکت کنه و خلبان تصمیم بگیره جهت حرکت هواپیما رو فقط 3.5 درجه تغییر بده، در نهایت به جای نیویورک به واشینگتن دی سی میرسه. این تغییر جهت اولش اصلاً ملموس نیست و مشخص نمیشه اما بعد از مدتی مقصد عوض میشه و تازه همه به قدرت همون 3.5 درجه تغییر پی میبرن. این موضوع توی زندگی واقعی مونم هست. بیشترمون متوجه تغییرات کوچیک نمی‌شیم، چون نتیجه لحظه ای شون اصلاً به چشم نمیاد. اگه در حال حاضر اضافه وزن داشته باشین و با خودتون قرار بزارین که 30 دقیقه بدویین، فرداش می‌بینین که هیچی عوض نشده و شما هنوزم اضافه وزن دارین. از اون طرف مثال اگه امشب یه کیک خامه ای بزرگ رو نوش جان کنین فرداش سریعا اضافه وزن پیدا نمی‌کنین.

اما اگه همین کارای کوچیکو هر روز تکرار کنین، بعد از مدتی نتیجه بزرگی روی زندگیتون میذارن. پس اگه میخواین تغییر مثبتی توی زندگیتون ایجاد کنین باید بدونین که این کار زمان بره و نیاز به صبر زیادی داره. وقتی می‌خواین یه عادت مثبت رو به زندگیتون اضافه کنین، به جای تمرکز روی نتیجه لحظه‌ای روی مسیری که درش قرار دارین تمرکز کنین. اگه میخواین توی زندگی اثرگذار باشین و به موفقیت برسین هر روز 20 دقیقه زمان برای شنیدن همین خالصه کتاب‌ها بذارین.

شاید بلافاصله نتیجه ملموسی نگیرین، اما بعد از چند هفته یا چند ماه پیشرفت و تغییر محسوسی رو توی زندگیتون مشاهده می‌کنین. برای اینکه تغییرات بزرگی توی زندگیتون ایجاد کنین نیازی نیست که کارای خیلی بزرگی انجام بدین و یه شبه شیوه زندگی کردنتون رو تغییر بدین، فقط کافیه تغییرات کوچیکی توی رفتار و زندگیتون ایجاد کنین و اون رفتارو برای مدت زمان مشخصی ادامه بدین و تکرارش کنین.

احتمالاً تا الان این سوال توی ذهنتون ایجاد شده که عادت‌ها چجوری شکل میگیرن؟ خب باید بگم که مغزمون با آزمون و خطا یاد میگیره که نسبت به موقعیت‌ها و شرایط جدید باید چه واکنشی نشون بده. بعد از این که راهشو پیدا کرد برای دفه بعدی که اون شرایط پیش اومد، دیگه بدون فکر و به صورت خودکار واکنش نشون میده. ادوراد ثورندایک روانشناس آزمایشی رو روی گربه‌ها انجام داد. اون چند تا گربه رو توی یه جعبه سیاهی قرار داد. 

گربه‌ها بعد از تلاشای زیاد برای بیرون رفتن از جعبه بالاخره اهرمی رو پیدا کردن که با فشار دادن اون در جعبه باز میشد و اونا می‌تونستن از جعبه بیرون برن. این گربه‌هایی که موفق شدن از جعبه بیرون بیان رو دوباره داخل همون جعبه گذاشتن. بعد از چند بار تکرار این آزمایش گربه‌ها راه بیرون رفتن رو یاد گرفتن و مستقیم سراغ اهرم میرفتن و از جعبه خارج میشدن. در حقیقت این فرایند براشون تبدیل به یه عادت شده بود و دیگه به صورت خودکار انجامش میدادن.

ثورندایک از این آزمایش نتیجه گرفت که رفتارایی که نتیجه لذت بخشی دارن اینقدر تکرار میشن تا به صورت خودکار در بیان. درمورد این آزمایش نتیجه لذت بخش برای گربه‌ها، آزادی بود. در حقیقت عملکرد عادت‌ها اینجوریه که اول با یه نشونه یا انگیزه‌ای برای عمل شروع میشه بعدش احساس اشتیاق برای تغییر وضعیت در ما ایجاد میشه و بعد نوبت میرسه به پاسخ یا عمل کردن ما و در آخر هم رسیدن به پاداش. بذارین وارد شدن به یه اتاق تاریک رو مثال بزنم. رفتنمون به یه اتاق تاریک نشونه ایه برای این که یه کاری انجام بدیم. توی این وضعیت ما اشتیاق اینو داریم که بتونیم ببینیم به خاطر همین می خوایم یه کاری انجام بدیم.

کاری که انجام میدیم زدن کلید چراغه و پاداشیم که می‌گیریم اینه که میتونیم اطرافمونو ببینیم و دیگه احساس راحتی می‌کنیم. همه عادت‌ها از این فرایند پیروی می‌کنن؛ یعنی نشونه، اشتیاق، پاسخ و پاداش. اگه عادت دارین که هر روز صبح قهوه میل کنین، بلند شدن از خواب میشه نشونه، حالا شما اشتیاق اینو دارین که سرحال بشین برای همین پاسختون اینه که از تختتون بیرون میاین و یه فنجون قهوه برای خودتون درست می کنین. پاداشتون هم اینه که سر حال میشین و آماده این تا روزتون رو شروع کنین.

در طول روز نشونه‌هایی وجود داره که باعث ایجاد عادت‌های مشخصی در ما میشن

مثال به محض اینکه صدای نوتیفیکیشن تلفن همراهمونو می‌شنویم سریع گوشیمونو برمیداریم تا چک کنیم کی بهمون پیام داده. فهمیدن این موضوع باعث میشه تا بتونیم از این نکته به نفع خودمون استفاده کنیم. دو راه برای تغییر عادت‌ها و ساختن عادت‌های جدید وجود داره. یه راهش اینه که محرک‌ها رو تغییر بدیم. برای این کار محیط زندگی و اونچه که در اطرافتون وجود داره رو بر اساس عادت جدیدی که میخواین در خودتون ایجاد کنین تغییر بدین. بذارین براتون یه مثال بزنم تا کامل این روشو متوجه بشین. آنه ثورندایک پزشکیه که توی یکی از بیمارستانای بوستون کار میکنه. یه روز تصمیم گرفت که عادت‌های غذایی کارکنا و بیمارای اونجا رو بهبود بده بدون اینکه اونا خودشون آگاهانه تصمیم به این کار بگیرن. اون دقت کرد که توی یخچالایی که کنار کافه تریای بیمارستان هستن فقط بطری‌های نوشابه پیدا میشه و افراد دسترسی زیادی به بطری‌های آب ندارن.

ثورندایک اومد در کنار بطری‌های نوشابه بطری‌های آب رو هم قرار داد و توی جاهای مختلف بیمارستان امکانی برای خرید آب معدنی ایجاد کرد. بعد از سه ماه فروش نوشابه 11 درصد کاهش پیدا کرده بود و فروش آب 25 درصد افزایش پیدا کرده بود. همه فقط به خاطر اینکه بطری اب بیشتری در دسترس بود گزینه سالم تر یعنی آب رو انتخاب کرده بودن. پس فقط یه تغییر کوچیک توی محیط اطرافتون میتونه تفاوتای بزرگی ایجاد کنه. می‌خواین بیشتر کتاب بخونین؟ کتاب رو دقیقا جایی قرار بدین که همیشه توی دیدتون باشه. 

می‌خواین کمتر توی فضای مجازی بگردین و گوشی دستتون باشه؟ گوشیتونو جایی بذارین که دسترسی بهش خیلی سخت باشه. یکی دیگه از راه‌هایی که می‌تونیم برای ایجاد عادت‌های مثبت ازش استفاده کنیم اینه که هدفامونو واضح و مشخص بیان کنیم. یعنی مشخص کنیم که کی و کجا قراره اون عادت مورد نظرمونو انجام بدیم. توی یه پژوهش که رای دهنده‌ها در امریکا رو مورد بررسی قرار دادن نتیجه جالبی به دست اومد. توی این پژوهش از یه عده پرسیدن که کی میخوان رای بدن و چجوری به مرکز رای گیری میرن.

از یه گروه دیگه هم فقط پرسیدن که می خوان رای بدن یا نه. نتیجه این شد که افراد گروه اول بیشتر از گروه دوم توی رای گیری شرکت کردن چون وقتی به اون سوال پاسخ دادن یه برنامه واضح رو برای رای دادن مشخص کردن و در نتیجه به اون برنامه پایبند موندن. پس به جای این که بگین می خوام بیشتر کتاب بخونم بگین من هر روز بعد از این که از خواب بیدار شدم می خوام 30 دقیقه کتاب بخونم. بعدش کتابو دقیقا کنار تختتون بذارین تا به محض اینکه بیدار شدین ببینینش. اینجوری از هر دو راه برای ایجاد عادت جدید استفاده کردین و شاهد هستین که به راحتی این عادت در شما شکل گرفته.

در سال 1954 جیمز الدز و پیتر میلنر که عصب شناس بودن، آزمایشی برای عصب شناسی تمایل و اشتیاق روی موش‌ها انجام دادن. اونا به کمک چند الکترود از ترشح هورمون دوپامین در بدن موش‌ها جلوگیری کردن. در نتیجه این کار موش‌ها میل به زندگی رو از دست داده بودن. اونا هیچ میلی به خوردن نوشیدن تولید مثل یا انجام هیچ کار دیگه ای نداشتن. بعد از گذشت چند روز اونا از تشنگی مردن. موش‌ها بدون ترشح دوپامین عمال هیچ میلی به زندگی نداشتن. 

مغز ما هم دقیقا همینجوریه و با ترشح دوپامین اشتیاق انجام کارای مختلف رو در ما به وجود میاره. تازه حتی وقتی که به انجام کارای خوشایند فکر می‌کنیم و اونارو پیش بینی می‌کنیم هم دوپامین ترشح میشه. در حقیقت توی سیستم پاداش دهی مغز خواستن یه چیز با داشتن اون مساویه. به خاطر همینه که وقتی داریم توی ذهنمون درمورد سفری که قراره بریم رویا پردازی می‌کنیم خیلی لذت می‌بریم.

ما میتونیم از این روش برای ایجاد عادتای جدید استفاده کنیم

برای این کار باید عادتامونو اینقد جذاب کنیم تا توی بدنمون دوپامین ترشح بشه.برای جذاب کردن عادتامون می‌تونیم یه عادتی که مهمه اما زیاد دوستش نداریمو به یه رفتاری ربط بدیم که برامون جذابه. برای مثال یه دانشجوی مهندسی می‌دونست که باید بیشتر ورزش کنه، اما اصلاً از ورزش کردن لذت نمی‌برد و در عوض، عاشق تماشای نتفلیکس بود. به خاطر همین دوچرخه ثابت رو جوری به لپ تاپش متصل کرد و کدی نوشت که فقط وقتی می‌تونست برنامه‌های نتفلیکس رو ببینه که با سرعت معینی رکاب می زد.

اون با ربط دادن ورزش کردن به دیدن برنامه‌های نتفلیکس تونست یه کار ناخوشایند رو به عادتی لذت بخش تبدیل کنه. شما هم مثال اگه به دیدن یه سریال عالقه مندین و باید یه پروژه مهم رو به اتمام برسونین با خودتون قرار بذارین که بعد از این که پروژه رو به اتمام رسوندین می تونین اون سریال رو ببینین.

معموال ما زمانای بیشتری رو صرف انجام کارای ساده می‌کنیم تا کارای سخت. مثلاً گشتن تو شبکه‌های اجتماعی کار خیلی راحتیه و زمان زیادی هم براش میذاریم. اما کارایی مثل یاد گرفتن یه زبان جدید سخته و نیاز به تلاش زیادی داره؛ به خاطر همین تکرار این کار و تبدیل اون به یه عادت خیلی سخته. پس برای اینکه یه رفتار رو به عادت تبدیل کنین باید تا جایی که میشه اونو ساده کنین. یکی از کارایی که برای ساده کردن عادت‌ها می‌تونین انجام بدین کم کردن موانعه. جیمز کلیر میگه من هیچ وقت حوصله فرستادن کارتای تبریک و تسلیت رو ندارم. اما همسرم همیشه توی مناسبتای مختلف برای دوستا و آشناها کارت می‌فرسته.

اون از قبل کارت‌های مختلفی رو تهیه میکنه اونا رو برا اساس مناسب مرتب میکنه و توی جعبه‌ای نگه میداره. اینجوری توی زمان مناسب کارت مناسب هر رویدادی رو بدون زحمت میفرسته. اون این کار رو برای خودش خیلی آسون کرده و دیگه نیاز نیست هر بار که مناسبتی میشه از خونه خارج بشه و بره کارت بخره. عملاً کاری کرده که هیچ مانعی سر راهش قرار نداشته باشه. شما از این راه به صورت معکوس برای عادت‌های بدتون می تونین استفاده کنین.

مثالاً اگه میخواین کمتر تو فضای مجازی باشین، گوشیتونو داخل یه کشو قرار بدین درشو قفل کنین و کلید رو جایی دور از دسترس قرار بدین. اینجوری فقط زمانی که واقعا به گوشیتون نیاز دارین ازش استفاده می کنین و وقتتون تلف نمیشه. یه راه دیگه هم برای ساده کردن عادت‌ها وجود داره. اونم استفاده از قانون دو دقیقه‌ هست. بر اساس اسن قانون هر فعالیتی میتونه به یه عادت کوچیک تبدیل بشه که تو دو دقیقه بشه انجامش داد. 

برای مثال اگه می‌خواین بیشتر کتاب بخونین، به خودتون قول بدین که هر شب فقط یه صفحه کتاب بخونین که خیلی سریع انجام میشه. اینجوری بعد از خوندن یه صفحه کتاب احتمالاً به خوندن بیشتر ترغیب میشین. در حقیقت این قانون میخواد بهمون بگه که شروع یه کار اولین و مهم ترین قدم برای به اتمام رسوندن اون کاره.

توی دهه 90 میلادی استفن لوبی که محقق حوزه سالمت بود به شهر کراچی در پاکستان رفت. توی اون زمان وضع بهداشت و سالمت مردم اونجا اصلاً خوب نبود. لوبی می‌دونست که شستن دست‌ها و رعایت موارد ابتدایی بهداشت برای کاهش بیماری بین مردم ضروریه. مردم کراچی هم اینو میدونستن، اما اونا عادت نداشتن که دستاشونو بشورن. لوبی از شرکت پراکتور اند گمبل کمک خواست. اونا یه صابون مخصوص برای مردم کراچی تولید کردن و رایگان در اختیار مردم قرار دادن.

این صابون خیلی راحت و سریع کف میکرد و بوی خوبی داشت. به خاطر همین شستن دست برایمردملذت بخش شد و این کار تبدیل به یه عادت شد. با این کار خیلی از بیماری‌ها به میزان زیادی کاهش پیدا کرد. لذت بخش کردن عادت‌ها یه راه موثر برای ایجاد عادتای جدیده. اما خب این کار سخت از اون چیزیه که فکرشو می‌کنین. ما توی محیطی زندگی می کنیم که نتیجه کارامونو بلافاصله نمی‌بینیم. اما بشر اولیه فقط به دغدغه‌هایفوری فکر می‌کردن، مثل پیدا کردن غذا و نتیجه شو هم همون موقع میدیدن.

حالا ذهن ما هم دقیقا همونجوری مونده و دنبال نتیجه و لذت فوری هستش

اما متاسفانه محیطمون تغییر کرده و نتیجه کارامونو ممکنه دیر ببینیم. عادتای خوب توی بلند مدت نتایج فوق العاده‌ای دارن، اما چون زمان میبره تا به این نتیجه برسیم، ناامید میشیم و دیگه انجامشون نمی‌دیم.از اون طرف عادت‌های بد با این که در دراز مدت آثار مخربی دارن، اما چون باعث لذت آنی میشن گرفتارشون میشیم. مثال با کشیدن سیگار تا چند سال دیگه احتمالاً به سرطان ریه دچار میشین، اما چون در همون لحظه استرستون رو کاهش میده، شما اون تاثیر بلندمدتش رو نادیده میگیرین. 

پس اگه می‌خواین یه عادتی رو در خودتون ایجاد کنین که نتیجه آنی نداره، سعی کنین یه لذت آنی بهش اضافه کنین. برای مثال زوجی رو در نظر بگیرین که می خواستن کمتر بیرون غذا بخورن تا هم سالم‌تر باشن و هم پول بیشتری پس انداز کنن. به خاطر همین اونا یه حساب بانکی به نام سفر اروپا باز کردن و هر وقت که به رستوران نمی‌رفتن و تو خونه غذا می خوردن 50 دلار به اون حساب منتقل می‌کردن. افزایش پول توی این حساب برای اونا لذت آنی ایجاد می‌کرد و به اونا انگیزه میداد که به این عادت پایبند بمونن.

چه بخواین عادت کتاب خوندن رو در خودتون ایجاد کنین و چه بخواین عادت سیگار کشیدن رو کنار بذارین، مدیریت رفتاراتون کار ساده‌ای نیست. برای مدیریت عادتاتون دو روش رو می تونین امتحان کنین. روش اول پیگیری عادت‌هاست. بنجامین فرانکلین، نویسنده کتاب موفق و پر فروش «انسان در جستجوی معنا» از 20 سالگی از این روش استفاده می کرد. اون هر جایی که میرفت یه دفترچه به همراه خودش داشت. فرانکلین برای خودش 13 فضلیت شخصی رو تعیین کرده بود که باید هر روز به اونا پایبند می بود. دوری کردن از گفت و گو‌های بیهوده و همیشه به کار مفیدی مشغول بودن نمونه‌هایی از این 13 تاست. اون هر شب میزان موفقیتش در پایبندی به این فضلیت‌ها رو یادداشت می‌کرد. 

شما هم می‌تونین از یه تقویم ساده برای پیگیری کارهاتون استفاده کنین و روزایی که به اون عادت خاص پایبند بودین و در تقویم علامت بزنین. این کار بهتون انگیزه میده که به اون عادت پایبند بمونین. روش دوم برای مدیریت عادت‌هاتون استفاده از قرارداد عادته. توی این قرار داد باید برای خودتون یه تنبیه یا جریمه مشخص کنین برای وقتی که اون عادت رو انجامندادین.

برایان هریس یه کارآفرینه که تصمیم گرفت برای کاهش وزنش یه قرارداد عادت بنویسه. توی این قرار داد متعهد شد که وزنش رو به 90 کیلوگرم برسونه. بعدش عادتایی رو که به کاهش وزنش کمک میکردن رو یادداشت کرد. مدیریت کالری دریافتی روزانه و اندازه گیری هفتگی وزنش از جمله این عادت‌ها بود. او برای عدم پایبندی به عادتاش جریمه‌هایی رو در نظر گرفت. 

برای مثال اگه میزان کالری دریافتی روزانه اش رو اندازه گیری نمی‌کرد باید 100 دلار به مربی شخصیش میداد یا اگه فراموش می‌کرد که وزنش رو اندازه گیری کنه باید 500 دلار به همسرش میداد. این قرارداد رو خودش همسرش و مربیش امضا کردن. هریس نمی‌خواست پولی از دست بده و از طرفی هم دوست نداشت که پیش همسر و مربیش خجالت زده بشه، برای همین به این عادت اینقدر پایبند موند تا بالاخره به وزن دلخواهش رسید. اگه ما بدونیم که کسی مواظب رفتار ما هست و همش ما رو ارزیابی میکنه انگیزه میگیریم و برای رسیدن به هدفمون تلاش می‌کنیم. شما هم از این روش استفاده کنین.

به همسرتون یا به بهترین دوستتون قول بدین که به عادتتون پایبند می‌مونین. اگه جریمه هم تعیین کنین، انگیزه بیشتری می‌گیرین. 

همیشه اینو یادتون باشه که برای این که بتونین عادت‌های مثبتی ایجاد کنین باید تا جای ممکن اونو جذاب آسون و لذت بخش کنین برای مدیریت اون هم از پیگیری عادت و قرارداد عادت استفاده کنین.

1 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب خودِ دیگر
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 17 دقیقه

خلاصه کتاب خودِ دیگر

کتابِ خودِ دیگر، راهنمای شما برای رسیدن به اهداف‌تون از طریقِ به‌کارگیریِ خودهای دیگره. این کتاب، کلی افرادِ‌ موفق رو مثال زده که تونسته‌ن خودِ برترشون رو بیافرینن. ضمناً برای موفقیت توی تمامِ ابعادِ زندگی، دستورالعملهای شفاف و عملی ارائه داده. این خلاصه‌کتاب راهنمای شما برای کشفِ هویتِ پنهانتونه.فرض کنین قراره به ضرورتِ شغلی جلوی جمع سخنرانی کنین. کفِ دستاتون عرق کرده. در حالی که نشستید، سعی میکنین سرفصلهای ارائه‌تونو یادداشت کنین، ولی ذهنتون خالیه. روی سن یا توی اتاق میرین و همونجا خشکتون میزنه. یه صدایی توی سرتون میگه: من از پسش برنمیام.واقعیت اینه که خودِ هرروزه‌تون با این کارا مشکل داره. ولی یه خودِ دیگه هم دارین که کاملاً آماده‌ست. اسمش خودِ دیگر، یا دیگرخود یا آلتر ایگو هست.
موقعِ انجامِ یک عمل، موقعِ مواجهه با ترسها و هنگامِ دنبال کردنِ اهداف، این دیگرخود میتونه مثلِ یه اسلحه‌ی مخفی عمل کنه. شاید هنوز به هویتِ دقیقِ خودِ دیگرتون پی نبرده باشین. این دیگرخود میتونه سوپرمن یا محمدعلی کلی باشه، یا حتی یه جانورِ قدرتمند. اما همینکه این موجود رو شناسایی کردین و بهش مجالِ ظهور دادین، اونجاست که از نهایتِ ظرفیتِ خودتون بهره‌برداری میکنین. ضمناً اگه میخواین بدونین چرا افرادِ موفقی مثلِ بیانسه از دیگرخود استفاده میکنن، یه عینک چقدر میتونه قدرتمند باشه، و چطور میشه صدای منفیِ درون رو به راحتی ساکت کرد، حتماً تا آخرِ این پادکست با ما همراه باشین.
آدمای موفق از دیگرخود برای بهبودِ عملکردشون استفاده میکنن.بو جکسون (Bo Jackson) یکی از موفقترین قهرمانهای طولِ تاریخه. ولی یه رازِ عجیب داره. خودش اذعان میکنه که شیفته‌ی جیسون وورهیزه (Jason Voorhees)، یعنی همون قاتلِ بی‌رحمِ نقاب‌دارِ مجموعه‌فیلمِ جمعه‌، سیزدهم. به عبارتِ دیگه، زمانی که جکسون واردِ زمینِ فوتبال میشه، تبدیل به جیسون میشه.یعنی، جکسون تبدیل به خودِ دیگرش میشه. وقتی جکسون شخصیتِ یه قاتلِ خونسرد و زیرک رو به خودش میگیره، میتونه توی شرایطِ پرفشار، آروم و خونسرد بمونه.ولی این فقط جکسون نیست که یه هویتِ مخفیانه داره.
یه روز و روزگاری، یه دخترِ بااستعداد توی یه خونواده‌ی مسیحی به دنیا اومد که عاشقِ خوندنِ آوازهای مذهبی بود. برای همین واردِ یه گروهِ دخترانه شد و به دنبالِ شهرت رفت. ولی یه دوراهی سرِ راهش بود. ترانه‌ها و حرکاتِ‌ رقصی که بهش پیشنهاد میدادن و میتونست باعثِ شهرتش بشه، با هویتِ مذهبی‌ش در تضاد بود. این خواننده برای اینکه خودشو آزادانه ابراز کنه، یه دیگرخودِ پرشروشور و برونگرا خلق کرد به اسمِ ساشا فیِرس (Sasha Fierce). این خواننده کسی نبود جز: بیانسه.
هم بو جکسون و هم بیانسه از دیگرخود برای بهبودِ خیره‌کننده‌ی عملکردشون کمک میگیرن. ممکنه از نظرِ شما اینجور شخصیتِ جدید به خود گرفتن یه خرده عجیب به نظر بیاد، ولی جواب میده. حتی علمِ امروزی هم تأثیرشو قبول داره.
توی یه پژوهشِ جدید که دانشگاهِ مینه‌سوتا انجام داد، بچه‌های کم‌سن‌وسال به چند گروهِ مختلف تقسیم شدند و بهشون یه اسباب‌بازی داده شد که توی یه جعبه‌ی شیشه‌ایِ دربسته قرار داشت. چندتا کلیدم کنارش بود ولی هیچکدوم درِ این جعبه رو باز نمیکرد. یکی از این گروهها، به قفسه‌ی لباسها و زیورآلات دسترسی داشت. به این معنی که بچه‌های اون گروه میتونستن مثلاً شنل بپوشن و تبدیل به بتمن بشن.
بچه‌هایی که خودشونو جای شخصیتهای دیگه میذاشتن، پشتکار و انعطافِ بیشتری در باز کردنِ درِ این قفل از خودشون نشون دادن. اونا ویژگی‌های اون شخصیتو به خودشون میگرفتن و قدرتِ خودِ دیگرشونو به نمایش میذاشتن. به قولِ یکی از این بچه‌ها که دست از تلاش برنمیداشت، «بتمن هیچوقت ناامید نمیشه.»
شمای شنونده هم میتونین هروقت توی مشکل یا دردسر افتادین از بتمنِ درون‌تون کمک بخواین. لازم نیست حتماً بچه باشین. همه میتونن برای رسیدن به موفقیت در تمامِ زمینه‌ها، خودِ دیگرشونو به کار بگیرن. توی بخشهای بعدی، بهتون میگیم چجوری. برای فرار از این دنیای معمولی و ایجادِ تغییرِ واقعی در زندگی، از خودِ دیگرتون استفاده کنین.یه نویسنده‌ی مشهور بود که دچارِ قفلِ نویسندگی شده بود و هروقت جلوی کامپیوتر مینشست به اون نشانگرِ چشمک‌زن خیره می‌موند و همون صدای همیشگی میومد تو سرش و میگفت: تو نمی‌تونی. از پسش برنمیای! ذهنش هنگ میکرد.
شما هم هروقت احساس کردین که توی یه همچین چاله‌ای گیر کردین یا به توانایی‌هاتون شک کردین، باید فوراً دنبالِ راه‌حل باشین.
در حالتِ عادی، تصوراتِ ما آدما مربوط به دنیای معمولیه و ماها خیلی راحت توی باتلاقش گیر میفتیم. حتی موفق‌ترین انسانها هم از این باتلاق در امون نیستن. ما یهو بدونِ هیچ هشدارِ قبلی‌یی احساسِ درموندگی میکنیم. احساس میکنیم نمیتونیم خودمونو کامل شکوفا کنیم یا آرزوها و اهدافِ بلندمون رو محقق کنیم. ولی خوشبختانه، راه‌حلش وجود داره.
اول از همه، ببینید توی کدوم حوزه‌های زندگی‌تون احساسِ نارضایتی میکنین. ممکنه توی شغلتون باشه، یا توی روابطِ فردی‌تون، یا حتی توی سرگرمیها و فعالیتهای هنری‌تون.
بعدش، خیلی شفاف و واضح، تغییراتی که دنبالش هستینو مشخص کنین. تغییرات پنج نوعن: ترک کردن، شروع کردن، ادامه دادن، کمتر کردن، بیشتر کردن. مثلاً میتونین بگین: من میخوام سیگارو ترک کنم. یا میخوام کتابای خوب بیشتر بخونم.
با استفاده از این پنج مقوله، یه لیستِ کامل از همه‌ی تغییراتِ دلخواهتون تهیه کنین. انجامِ این تمرین سبب میشه درخصوصِ نحوه‌ی زندگیِ فعلی‌تون با خودتون صادق باشین و یک قدم شما رو به ایجادِ دیگرخودِ مطلوبتون نزدیکتر میکنه.
خب، بالاخره اون نویسنده چطور بر قفلِ نویسندگیش تونست غلبه کنه؟ به عبارتِ دیگه، چطور تونست از دنیای معمولیش فرار کنه؟ راهِ حل ساده‌تر از اون چیزیه که فکر میکنین. اون بعد از اینکه فهمید توی کدومیکی از جنبه‌های زندگیش احساسِ ناکامی میکنه و متوجه شد که خلاقیتِ خودشو دستِ کم گرفته، شروع کرد به جست‌وجوی خودِ دیگرش.
کمی بعد، این نویسنده به یه نقلِ قول از ویکتور هوگو برخورد کرد که گفته بود: «هیچ چیزی در دنیا قدرتمندتر از ایده‌ای نیست که وقتش رسیده باشد.» اون اینقدر از این جمله به وجد اومده بود که تصمیم گرفت ویکتور هوگو رو به عنوانِ دیگرخودش توی نویسندگی انتخاب کنه. دوباره، کلماتش روی صفحه جاری شد. قبل از اینکه خودِ دیگرتون رو خلق کنین، جا داره یه کم بیشتر توی خودتون تأمل کنین.
لحظاتِ چالش‌آفرینِ زندگی‌تون رو شناسایی کنید، نیروهای منفی‌یی که سدِ راهتون شده‌ن رو پیدا کنید.زمانی که قراره جلوی جمع سخنرانی کنید چه حسی بهتون دست میده؟ آیا به عملکردِ عالیِ خودتون ایمان دارین؟ یا اینکه لکنت میگیرین و عرق میکنین؟
معمولاً زمانی که باید بدرخشیم، اضطرابِ عملکرد سروکله‌ش پیدا میشه. ولی قبل از اینکه عملکردتونو بهبود ببخشین، لازمه مشخص کنین توی کدوم موقعیتها معمولاً به مشکل میخورین.
توی محلِ کار ممکنه با سخنرانی و ملاقات با ارباب‌رجوع و انعقادِ قراردادِ فروش مشکل داشته باشین. رفتارها و انتخابهای خودتونو با دقت بررسی کنین. کجای کارتون اشتباهه؟ چه چیزایی شما رو از رسیدن به اهدافتون باز داشته؟
همه‌ی ما خصلتهای منفی داریم. بدونِ اونا، ما انسان نیستیم. بیاین به این خصلتهای منفی یه هویت بدیم، هویتِ «دشمن».
دشمنِ شما میتونه سندرومِ ایمپاستر باشه، میتونه یه آسیبِ روانیِ شخصی باشه، یا حتی یه روایتِ منفی که درباره‌ی خودتون دارین. هرچی که هست، به احتمالِ زیاد همونه که نمیذاره شما به تمامِ ظرفیتتون دست پیدا کنین.
این اون اتفاقی بود که برای یه ستاره‌ی تنیس به اسمِ والریا (Valeria) افتاد. اون به این نتیجه رسیده بود که گفت‌وگوهای درونیِ منفیش در حینِ بازی مانعش میشن. این صدای درونی به شدت منتقد بود و مدام میگفت: اینقدر احمق نباش. و همین باعثِ مزاحمت و نگرانیش شده بود و توی عملکردش اختلال ایجاد کرده بود.
والریا یه هویت برای دشمنش تعیین کرد. اسمِ این صدای درونی رو «ایگور» گذاشت که نمادِ تمامِ پسربچه‌هایی بود که توی بچگی بهش زور میگفتن. وقتی این دشمنو توی ذهنش یه پسربچه‌ی هشت ساله تصور کرد، متوجه شد چقدر راحت میتونه بهش بی‌اعتنا بمونه و به اوضاع مسلط بشه.
وقتی به دشمنتون هویت بدین، میتونین نادیده بگیرینش، تحقیرش کنین و در نهایت، شکستش بدین.
کشفِ خودانگاره و شناساییِ انگیزه‌های برتر، مرحله‌ی بعدیِ کارِ شماست. امی (Amy) یه کارآفرینه. اون تا مدتها توی اتمامِ پروژه‌ها مشکل داشت. مدام به خودش میگفت: تو توی همه‌ی کارها ناتمام و کم‌همتی. همین گفت‌وگوها باعث میشد در عمل هم مدام توی تکمیلِ پروژه‌هاش شکست بخوره. تازه بعد از کشفِ مفهومِ دیگرخود بود که فهمید میتونه انگاره و تصوری که از خودش داره رو تغییر بده.
انسانها عادت دارن برای همه چیز یه تعمیمِ کلی بسازن. لیزا کرون (Lisa Cron) توی کتابی که درباره‌ی شناختِ مغز نوشته، میگه ما انسانها سخت‌افزارمون به گونه ای طراحی شده که احکامِ کلی صادر کنیم. این روشیه که مغز برای فهمِ دنیای پیچیده و پرآشوبِ خارجی ازش استفاده میکنه.
زمانی که ما درباره‌ی هویتِ خودمون یه سری تصورات و احکامِ کلی داشته باشیم، این تصورات روی افکار و احساساتِ ناخودآگاهمون و در نتیجه روی اعمال و رفتارمون تأثیر میذارن. اگه تصوراتمون منفی باشه، مثلاً خودمونو کم‌همت و سست‌اراده یا کمرو بدونیم، میتونه سدِ راهمون بشه.
وقتی شما از دیگرخودتون استفاده میکنین، تصوراتِ جدیدی برای خودتون خلق میکنین که رهایی‌بخش و دلگرم‌کننده ان. این تصورات بهتون کمک میکنن تا از باتلاقِ دنیای معمولی و کسالت‌باری که توش گیر افتادین رها بشین و یه دنیای خارق العاده رو کشف کنین؛ قلروِ شگفت‌انگیزی که میتونین به اوجِ عملکردِ خودتون برسین.
لازمه‌ی رسیدن به این قلمرو، رسیدن به حالتیه که اصطلاحاً بهش غرقگی میگن.
قبل از اینکه به این حالت برسین، باید حسابی درباره‌ی اینکه چی میخواین فکر کنین. با یه هدفِ ملموس شروع کنین. مثلاً اگه رؤیای هنرمند شدن دارین، هدفتون میتونه مثلاً این باشه که آثارِ هنری‌تون در معرضِ دیدِ عموم قرار بگیره.
بعدش درباره‌ی گامهای مشخصی که برای رسیدن به این هدف میتونین بردارین فکر کنین، مثلِ بیشتر نقاشی کردن. و بالاخره، ببینین برای تحققِ این هدف به چه باورهایی نیاز دارین. مثلاً این باور که: من شایستگی و تواناییِ کافی دارم.
درسته که داشتنِ یه هدفِ مشخص و دقیق خیلی مهمه، ولی یه قدمِ دیگه هم باید بردارین. از خودتون بپرسین چرا اصلاً دنبالِ این چیزا هستین؟ این «چرایی»ها کاملاً شخصیه و میتونه هم خودخواهانه باشه هم خیرخواهانه. ولی برای اینکه شما رو به حرکت وادار کنه، باید توأم با احساساتِ قوی باشه.
احساس، کلیدِ تحققِ اهدافه، چون انگیزاننده‌ی قوی‌ایه. مثلاً اگه احساس میکنین توی زندگی‌تون موردِ تبعیض قرار گرفتین، همین میتونه به هدفِ شما شکل بده. حسِ بی‌عدالتی میتونه شما رو به جلو هل بده.
بعد از اینکه با دقت اهداف و انگیزه‌هاتونو مشخص کردین، وقتشه که واردِ قسمتِ جذابِ ماجرا بشین. برای ایجادِ دیگرخودتون آماده‌این؟ دیگرخودِ تأثیرگذار اونیه که هویت و داستانِ کاملاً مشخصی داشته باشه. کنترل کردنِ خود به اندازه‌ی کافی سخت هست. حالا اگه قرار باشه روی یه مخلوقِ دیگه هم کنترل داشته باشین کار از این هم سخت‌تر میشه. این همون مشکلی بود که لیزا باهاش مواجه بود. لیزا قرار بود توی مسابقاتِ سوارکاری شرکت کنه. اون به شدت توی مسابقات دچارِ استرس میشد. متأسفانه اسبش هم خیلی زیرک بود و متوجهِ اضطرابش میشد. لیزا برای اینکه توی مسابقه عملکردِ بهتری داشته باشه، باید علاوه بر خودش، اسبش رو هم کنترل میکرد.
لیزا دنبالِ یه شخصیت بود که نمادِ بارزِ کنترل و اعتماد به نفس و خونسردی باشه. اون در نهایت به شخصیتِ واندر وومن (Wonder Woman) رسید که یه ابرقهرمانِ افسانه‌ایه که توی جنگها سوارِ اسب میشه. این شخصیت حسابی احساساتِ لیزا رو درگیر میکرد و یه دیگرخودِ عالی برای اون محسوب میشد.
راههای خیلی زیادی برای ایجادِ دیگرخود وجود داره. میتونین با یه ویژگی مثلِ «قاطعیت» شروع کنین و بعد، شخص یا حیوونی رو که نمادِ این صفت هست انتخاب کنین. یا هم میتونین مثلِ لیزا کسی رو انتخاب کنین که از قبل بهش علاقه‌مند بودین، خواه یه شخصیتِ خیالی باشه یا یه شخصیتِ تاریخی یا یه هنرپیشه. حتی میتونید کسی رو انتخاب کنین که شخصاً میشناسینش و با شخصیتش ارتباطِ عمیقی برقرار میکنین.
بعد از اینکه دیگرخودتون هویتش مشخص شد، یه اسم براش بذارین. بعد، یه قدم جلوتر برین و ظاهر، سبک، رفتار و شکل و شمایلشو مشخص کنین. بعد، از این هم جلوتر برین و باورها، ارزشها و انتظاراتشو تعیین کنین. به عبارتِ دیگه، اونو از نو خلق کنین.
ضمناً از اهمیتِ زندگی‌نامه‌ها هم غافل نشین. بله، زندگی‌نامه‌ی دیگرخودتون خیلی مهمه! زندگی‌نامه ها کمک میکنن تا به لحاظِ احساسی هم با شخصیتها ارتباط برقرار کنین و باعث میشن تأثیرگذاریِ دیگرخودتون بیشتر بشه. چون به هر حال این صرفاً یه تمرینِ فکری نیست، روشیه برای ایجادِ تغییراتِ واقعی در زندگیِ روزمره‌تون.
زندگیِ دیگرخودتون لزوماً نباید داستانِ پیچیده‌ای داشته باشه. حتی اگه ساده باشه احتمالاً نتیجه‌ی بهتری هم بده. فقط باید به لحاظِ احساسی و عاطفی با شما همسو باشه. مثلاً شخصیتِ جی کی رولینگ (J.K. Rowling) رو در نظر بگیرین! خانمِ رولینگ از یه مادرِ تک‌والدِ پرمشکل تبدیل به یه نویسنده‌ی مشهور شد. اگه شما هم یه شخصِ تک‌والد هستین و توی شغلتون با چالش مواجهین، مطمئناً زندگیِ رولینگ براتون انگیزه‌بخش و الهام‌بخش خواهد بود.
بسیار خوب،‌ تا اینجا دیگرخودتون رو انتخاب کردین و یه هویتِ کامل هم براش تعریف کردین. قدمِ بعدی اینه که دیگرخودتون رو از توی ذهنتون واردِ دنیای واقعی کنین!
با یه شیءِ فیزیکی خودِ دیگرتون رو بیدار کنین. سالِ 1940 بود. دنیا در مقطعِ تاریخیِ حساسی به سر میبرد و کشورها پاشون به جنگِ جهانیِ دوم باز شده بود. وینستون چرچیل که قرار بود به زودی نخست وزیرِ بریتانیای کبیر بشه،‌ روزهای خیلی پرچالشی رو سپری میکرد. وقتی که داشت آماده‌ی رفتن به لندن میشد تا این سِمت رو قبول کنه، به کلکسیونِ کلاه‌هاش نگاهی انداخت و از خودش پرسید: امروز بهتره کدوم خودم باشم؟
ذهن میتونه هر شیئی رو تبدیل به نماد کنه. برای چرچیل، هر کلاه نمادِ یه خودِ متفاوت بود. عینک هم میتونه یه نماد باشه. برای خیلی از سلبریتی‌ها، زدنِ عینک نمادِ جابجایی از زندگیِ رسانه‌ای به زندگیِ شخصیه. ولی برای بعضی آدما عینک ممکنه نمادِ هوش، اعتماد به نفس یا خوش‌صحبتی باشه. پس یه چیزِ کاملاً شخصیه.
استفاده از اشیاءِ نمادین یه راهِ ساده و سریع و ظریفه برای اینکه به خودِ دیگرتون تبدیل بشین. برای این تغییر، به یه شیءِ فیزیکی نیاز دارین.
بذارین اسمِ این شیءِ نمادین رو توتِم بذاریم. اشیائی که میتونین انتخاب کنین انواع و اقسامِ زیادی دارن. توتمِ شما میتونه یه تیکه لباس یا پارچه باشه. یا زیورآلاتی مثلِ کلاه یا حلقه. میتونه یه عکس یا یه خودکار یا یه قلوه‌سنگ باشه. حتی میتونه یه عملِ خاص باشه، مثلِ پا گذاشتن روی سن یا ورود به اتاقِ هیأت‌مدیره.
توتم‌تون رو با دقت انتخاب کنین، چون حتماً باید برای شما سمبل و نمادِ چیزی باشه. باید چیزی باشه که همیشه بتونین ازش استفاده کنین و بتونین به سرعت فعالش کنین.
برای فعال کردنِ توتِم، میتونین اونو بپوشین یا توی دستتون بگیرینش. میل با خودتونه، ولی راهی رو انتخاب کنین که ساده و راحت باشه و در هر موقعیتی بتونین انجامش بدین. ضمناً زیاد از حد ازش استفاده نکنین. استفاده از توتم باید آگاهانه و در شرایطِ خاص باشه تا بتونه توی لحظاتِ دشوار به کمکتون بیاد. میتونین از مارتین لوترکینگ الهام بگیرین که با اینکه به عینک نیازی نداشت اما برای اینکه توی جمع خاص و متمایز باشه عینک میزد.
توی بخشِ بعدی، یه تعداد راهکارِ دیگه بهتون میدیم تا توی شرایطِ واقعاً دشوار بتونید روی پای خودتون بایستید.
وقتی کم مونده تسلیم بشین، از قدرتِ صدای درون‌تون استفاده کنین و به مبارزه ادامه بدین.
توی تمامِ فیلمای اکشن، لحظه ای هست که قهرمان به چندقدمیِ شکست میرسه. مثلاً راکی با بازیِ سیلوستر استالونه داشت مبارزه رو میباخت که یهو... توی لحظه‌ی آخر حریفشو ضربه فنی کرد.
ولی همه‌ی ما میدونیم که زندگیِ واقعی شبیهِ فیلما نیست. وقتی از پا افتادیم، خیلی سخته که بلندشیم و مبارزه کنیم. چطور ممکنه در عینِ ضعف و ناتوانی، به حرکتِ روبه‌جلومون ادامه بدیم؟
رِیچل (Rachel) یه تنیس‌بازِ درجه‌یک بود که اغلب توی زمینِ بازی دچارِ تردید میشد. اون توی زندگیِ عادیش خودشو انسانِ جوانمردی میدونست. برای همین، از شکست دادنِ رقیبش احساسِ گناه میکرد. این احساسِ گناه، توی مسابقه بدجوری به علمکردش لطمه میزد.
اون برای اینکه بر این لحظاتِ مشکل غلبه کنه، با اون صدای منفیِ توی سرش یه گفت‌وگوی ذهنیِ سریع انجام میداد. اون، اسمِ این صدا رو که دشمنِ خودش میدونست، سوزی گذاشته بود و خطاب بهش میگفت: این زمینِ منه سوزی! برو بیرون. ریچل این مکالمه رو برای این انجام میداد تا بتونه به مسابقه ادامه بده و دشمنشو سرِ جاش بنشونه. این روش یه راهِ مؤثره برای اینکه توی افکارِ منفی گیر نیفتیم.
یه تکنیکِ دیگه هم وجود داره که به دردِ وقتایی میخوره که دچارِ خود‌کم‌بینی یا خودانتقادی میشین و صدای منفیِ داخلِ ذهنتون یا همون دشمنِ‌ شما، بهتون حرفای دلسردکننده میزنه، مثلاً میپرسه: فکر کردی کی هستی؟ اینجا نیاز به یه جوابِ دندان‌شکن و قاطع دارین.
برای مهیا کردنِ این پاسخ، باید با دقت به زندگی و حرفه و دستاوردهای خودتون فکر کنین. یا هم میتونین از زندگی‌نامه‌ی خودِ دیگرتون استفاده کنین تا ازش الهام بگیرین. در هر صورت نیاز به داستانی دارین که روایتگرِ اراده و موفقیت باشه.
حالا وقتی دشمنتون پرسید «فکر میکنی کی هستی؟»، میتونید با حاضرجوابی بهش بگین: «من کی‌ام؟ من همون آدمی‌ام که شغلشو ول کرد و یه حرفه‌ی دیگه رو از صفر شروع کرد، و سخت کار کرد و تبدیل به آدمِ موفقی شد که امروز هستم. پس اگه فکر میکنی داری با کسی حرف میزنی که نمیتونه خودشو از نو بسازه، بهتره راهتو بکشی بری!» داشتنِ یه چنین مهرِتأییدهای قدرتمندی بر موفقیت‌هاتون ، صدای منفیِ داخلِ سرتونو خاموش میکنه و اعتماد به نفستونو بالا میبره.
حالا دیگه آماده‌ی ورود به دنیا در کنارِ دیگرخودتون هستین. ولی قبل از اینکه از این سلاحِ مخفی رونمایی کنین، یکی دوتا نکته‌ی دیگه هست که برای موفقیتِ بیشتر باید بدونین.
شهامتِ محک زدنِ خودِ دیگرتون رو داشته باشین
سالِ 1955، یه زنِ جوون مشغولِ قدم زدن تو خیابونای نیویورک بود. هیچ کس بهش توجه نمیکرد. اونم یکی مثلِ بقیه‌ی مردم بود. بعد یه دفعه رو کرد به سمتِ عکاسی که دنبالش میومد و ازش پرسید: میخوای ببینیش؟ زن کتشو درآورد، موهای مجعدشو افشون کرد و ژست گرفت. در عرضِ چندثانیه، سیلِ جمعیت دورش جمع شدند. اینجا بود که نورما جین (Norma Jean) تبدیل شد به خودِ دیگرش،‌ یعنی مرلین مونرو (Marilyn Monroe).
شما هم مثلِ نورما جین میتونین با خودِ دیگرتون خوش بگذرونین و توی یه سری لحظاتِ خاص، اونو رو کنین.
با یه چالشِ ساده شروع کنین. مثلاً‌ برین توی یه کافی‌شاپ. سعی کنین راه رفتنتون، سفارش دادنتون و قهوه خوردنتون درست شبیهِ خودِ دیگرتون باشه. یا مثلاً دفعه‌ی بعد که با دوستان یا اعضای خانواده خواستین بازی کنین، در قالبِ خودِ دیگرتون باهاشون مسابقه بدین. از دیدنِ اینکه چقدر این کار میتونه تفاوت ایجاد کنه شگفت‌زده خواهید شد.
این تمرینهای ساده باعث میشن تا توی موقعیتهای کم‌ریسک، با خودِ دیگرتون آشنا بشین و قدرتشو محک بزنین. هروقت به اندازه‌ی کافی باهاش مأنوس شدین، دیگه توی مواقعی که واقعاً بهش احتیاج داشتین خیلی راحت‌تر میتونین به این منبعِ قدرت وصل بشین.
داشتنِ ذهنیتِ درست هم خیلی مهمه. اگه برای ورود به دنیای خارق‌العاده‌تون آمادگی دارین، یه چندتا نکته هست که باید به خاطر داشته باشین.
از چالشها استقبال کنین، همینطور از خلاقیتِ خودتون. منعطف و بازیگوش و کنجکاو باشین. یادتون باشه که شما همیشه میتونین تغییر کنین. میتونین رشد کنین. این نکته‌ی آخر اهمیتِ ویژه ای داره. برای اینکه با موفقیت از خودِ دیگرتون استفاده کنین، باید باور داشته باشین که میتونین تغییر کنین. این باور بهتون کمک میکنه نتایجِ کاملاً‌ جدیدی خلق کنین.
حالا وقتشه که با خودِ دیگرتون از مرزهای محدودیت عبور کنین. زندگی که تموم شد نه از افکارِ ما چیزی می‌مونه نه از نیتهای ما. تنها چیزی که ازمون می‌مونه عملِ ماست. پس عمل کنید.

2 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب لاین سبقت میلیونرها
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 7 دقیقه

خلاصه کتاب لاین سبقت میلیونرها

نوشته: ام. جی. دیمارکو
کتاب لاین سبقت میلیونرها یکی از جالب‌ترین کتاب‌هایی که می‌تونه باعث شه مسیر زندگی‌تون رو عوض کنین. دیمارکو مسیر زندگی آدم‌هارو به خیابون تشبیه می‌کنه و سه دسته‌ی لاین پیاده‌رو، لاین آهسته و لاین سبقت رو براشون در نظر میگیره! این خلاصه کتاب رو گوش کن تا بدونی تو توی کدوم لاین داری حرکت می‌کنی!

خلاصه کتابی که قراره بشنویم نوشته ام جی دی مارکوعه

 این کتاب درباره سریعترین مسیر به سمت میلیونر شدن میگه و اینکه چیکار کنیم که بجای ثروتمند شدن توی دوران پیری و بازنشستگی بتونیم زودتر به این هدف برسیم.

 نویسنده معتقده اکثر مشاورهای مالی مغز ما رو شستشو میدن و تفکر آهسته ثروتمند شوید رو به ما القا میکنن. مثلاً وارد شدن به بازار سهام و سایر بازارهای شغلی که نهایتا شما رو در دوران پیری ثروتمند میکنه.

ام جی معتقده باید لاین خودتون رو عوض کنید و در لاین سرعت حرکت کنید تا زودتر بتونید به رویاهاتون برسید. بریم ببینیم این لاین سرعت چیه و چه جوری باید توش حرکت کرد.
آدمای مختلف برای پول درآوردن سه تا مسیر رو انتخاب میکنن

 پیاده‌رو، لاین سرعت آهسته و لاین سبقت.

عابرهای پیاده، آدمای عادی‌ان که هر ماه حقوق میگیرن و خرجشونو با درآمدشون هماهنگ میکنن. شاید درآمدشون بالا هم باشه ولی اگه شغلشون رو از دست بدن، اگه دیگه بهشون نیاز نباشه، نابود میشن.

لاین سرعت آهسته یه زندگی استاندارده؛ تحصیل میکنی، یه کار مناسب پیدا میکنی، یه مقدار از درآمدتو پس‌انداز می‌کنی، وقتی 65 سالت شد، میلیونر میشی.

خب کسی دوست نداره توی دوران پیری ماشین موردعلاقشو سوار شه، همه دوست دارن تا جوونن پولدار بشن ولی بیشتر آدما این استراتژی رو انتخاب می‌کنن.

لاین سبقت اینجوریه که شما باید یه ارزشی رو ارائه بدین و از ارائه این ارزش پول دربیارین. هر چه این ارزش رو به آدمای بیشتری ارائه بدین، پول بیشتری هم درمیارین.

ازینجا به بعد میخوایم بریم سراغ دستورات لاین سرعت میلیونرها تا ببینیم چه چیزی باعث میشه که یک نفر میلیونر بشه.
چه جوری یک کسب و کار راه بندازیم که خیالمون از بابت پرداخت قبض‌های کل عمرمون راحت باشه

 نه اینکه فقط باهاش بتونیم قبض‌های یه ماه رو پرداخت کنیم. حالا این درآمده چه از طریق یک سود تصاعدی باشه، چه یک واریز به حساب چند میلیون دلاری از یک سرمایه‌گذاری!

اگه داستان موفقیت کسب‌و‌کار هر میلیونر یا میلیاردری رو مهندسی معکوس کنید، از هر ده مورد توی نه موردش، «پنج مولفه اثربخشی» رو پیدا می‌کنید، این مولفه‌ها کمکتون میکنه که اگه خواستید کسب و کاری بسازید، احتمال موفقیت و تغییر زندگیتون بیشتر بشه.

اول از همه حرف «c» که مولفه «control» (کنترل) است.

مولفه control مثل زمینی میمونه که شما کسب و کارتون رو توش میسازین. آیا شما مالک اون زمینید؟ یا اینکه اجاره کردین؟ یا شایدم یکی دیگه روش کنترل داره؟

میتونه فلان شخص، فلان نهاد، فلان شرکت یا یه نفر خیلی یهویی و خودسرانه کاسه کوزه شما و کسب و کارتون رو بهم بریزه و باعث یه فاجعه ناگهانی تجاری براتون بشه؟ اینجوری یه روز 5 هزار دلار درامد داری و یه روز دیگه هیچی درنمیاری.

اگر 100 درصد مشتریای شما از جستجوی رایگان توی گوگل میان، شما توی گوگل رتبه خوبی دارین ولی مولفه «کنترل» رو نقض کردید. چون یک تغییر الگوریتم گوگل می‌تونه کسب و کار شما رو نابود کنه. تا حالا چندبار شنیدید که این اتفاق برای کسی بیفته!؟

به همین ترتیب، اگر 99 درصد از فروش محصول شما از یک کانال باشه، مثلا  از طریق «والمارت» یا «آمازون»، باز هم مولفه «کنترل» رو نقض کردید؛ چون آمازون میتونه بدون هیچ توضیحی شما رو از پلتفرمش پرت کنه بیرون، و شما یک شبه از قهرمان تبدیل میشید به هیچکاره، اونم بدون اینکه کار اشتباهی کرده باشین.

به همین دلیله که بازاریابی شبکه‌ای، افلیت مارکتینگ (affiliate marketing) یا هر ساختار تجارتی که مجبورید برای رعایت توافقاتش به شخص ثالثی تکیه کنید، رو انجام ندید.
اگر اون شخص ثالث یا مجموعه‌ای که باهاش کار می‌کنین،

 سیاستی رو تغییر بده، ورشکست بشه یا کلا هر تغییری ایجاد کنه، کل مسئولیت و تاوانش روی دوش شما میفته.

البته این توصیه‌ها فقط به این دلیله که روی کارتون کنترل داشته باشید و مولفه کنترل نقض نشه، ولی معنیش این نیست که این کارها سودآور یا ارزشمند نباشن.

 شما می‌تونید از این سرمایه‌گذاریها یاد بگیرید و خب بله خیلی از مردم باهاش ثروتمند هم میشن اما نکته‌ای که اینجاست میزان ریسک و احتمال پیشرفته.

دومین مورد، حرف «E» که مولفه «Entry» (ورود) است.

مولفه «E» میپرسه چقدر آسون یا چقدر سخته که وارد کسب و کار شما بشن؟یا اصطلاحاً در شرکت شما چقدر محکمه؟ اگه هرکسی از راه برسه و بتونه مثل کسب و کار شما رو راه بندازه، شما مولفه «ورود» رو نقض کردید.

یکبار دیگه این جمله رو گوش کنید، اگه ورود به این کسب و کار به سادگی پر کردن چنتا فرم آنلاین یا جوین شدن به یه سری برنامه باشه، پس مولفه «ورود» رو نقض کردید.

کسب و کاری که موانع ورود بهش صفر باشه، یک کسب و کار همه کسیه و خیلی راحت اشباع میشه.

ماهیت کارآفرینی حل کردن یک مشکل یا مسئله است، و مشکلی که شما قراره حلش کنید باید یه اثری از دشواری و سختی توش باشه، اگه نه همه میتونن حلش کنن. سختی و مشکل در حقیقت یک فرصته.

اگر شما یکی ازین کارافرینایی هستید که دنبال ایده‌های ناب میگردن و در عین حال با خودتون میگید: «اوه چقدر سخته»، چیزی که دارید میگید به این معنیه که شما علاقه‌ای به حل یک مشکل واقعی ندارید و بجاش دنبال یه راه آسون برای پول درآوردنید.

 اولی از تو یک میلیونر میسازه، اما دومی تبدیلت میکنه به کسی که همش دنبال پوله و مدام تو مسیر رسیدن بهش زمین میخوره. پس اگر اون کسب و کاری که میخوای راهش بندازی کسب و کار آسونیه، اون یک نقض مولفه «ورود» محسوب میشه.

سومین مورد حرف «N» که در راس همه مولفه‌هاس. مولفه «Need» یا نیاز
تنها دلیل وجود یک کسب و کار اینه که یک مشکلی رو حل کنه

 جایی که یک مشکلی حل بشه، بابتش پول رد و بدل میشه. اگه شما مشکلات رو حل کنید، کارها رو آسونتر کنید، دردسرها رو ریشه کن کنید، خدمات بهتری ارائه بدید و در کل نیازها و خواسته‌های افراد رو برآورده کنید، شما به مولفه «نیاز» عمل کردید.

 شما فکر می‎کنید این چیزهای ساده خیلی بدیهی‌ان، اما متاسفانه اینطور نیست.

این روزا کارآفرینای بزرگ به همدیگه میگن هر کاری که دوستش داری انجام بده یا علاقتو دنبال کن، انگار بازار براش مهمه که علاقه تو چیه. نه! بازار به این حرفا اهمیتی نمیده.

اگه تو چیزی رو که من دنبالشم داشته باشی، من بابتش بهت پول میدم. چیزایی که دوست داری، چیزایی که عاشقشونی و رویاهات برای داشتن یک لامبورگینی، کاملا به این بحث بی‌ربطه.

شما با عشق و اشتیاق ممکنه یک مسیر بهتر و یک محصول بهتر رو بسازید، اما محصول بهتر معمولاً بین خواسته‌ها علاقه مندی‌های افراد گم میشه. خیلیا همینکارو انجام میدن و خب بازار یه چیز دیگه میخواد.

 فرض کنید  10000 تا مربی شخصی وجود داشته باشه که علاقشون رو دنبال کرده باشن و چیزی رو آموزش بدن که واقعا دوسش دارن، اما فقط 10 نفر به اون آموزشی که اونا ارائه میدن نیاز داشته باشن، فکر می‌کنین اون عشق و علاقه برای پرداخت قبض‌ها و صورتحسابای اون مربی‌ها کافیه؟
گول این حرفارو نخورین که رشته یا زمینه مورد علاقتو پیدا کن،

 بعدش یه مدت سخت کار کن تا مجبور نباشی تا اخر عمرت کار کنی. همش درسته ولی فقط زمانی که استخدام کسی یا جایی نشده باشی یعنی برای خودت کار کنی نه دیگران.

چهارمین مولفه حرف «T» که مربوط به «Time» یا زمانه. در نهایت محصول یا خدمات شما باید به موقع ارائه بشه و بدون اینکه نیاز باشه شما حتماً حضور داشته باشی و ارتباط مستقیم داشته باشی، باید کار کنه.

آیا وقتی شما دورید یا دارید یک کار دیگه انجام میدید، بازم کسب و کارتون سر پاست و داره به فعالیت خودش ادامه میده؟

یه چیز دیگه که نشون میده ماهیت مولفه «زمان» توی کسب و کارتون هست یا نه، اینه که بتونید از بدترین رابطه‌ای که تا حالا خلق شده، یعنی «زمان در برابر پول» خلاص بشید.

کسب و کارهای معتبر و باسابقه، معمولاً مشغول خلق و تولید محصول هستن؛ تولید محصولات غذایی، ساخت اپلیکیشن‌های موبایل، نرم‌افزارهای تحت وب، بازی، کتاب و کلا هر چیزی که مستقل از وجود شما هم میتونه وجود داشته باشه.
توجه داشته باشید هر زمانی که یک محصول و خروجی مستقل از شما وجود داشته باشه

 بدون نیاز به شما هم به فروش میره و دیگه لازم نیست برای رسیدن به پول، از زمان خودتون هزینه کنید.

آخرین مولفه حرف «s» یا «scale» که مولفه‌ها رو کامل میکنه، «مقیاس» بر اساس زمان ساخته میشه. زمانی که شما دیگه درگیر فرآیند ساخت و تولید نباشید و نیاز نباشه زمان زیادی بذارید، کارتون به راحتی میتونه توسعه پیدا کنه.

لطفاً اینو با مولفه «ورود» اشتباه نگیرین؛ اون برای اولین ورود به کسب و کارتونه؛ مقیاس و توسعه دادن یعنی اینکه شما یه مشکلی رو حل کردید، حالا باید تکرارش کنید.

 برای مثال اگر شما یک سرویس«SAS» رو بخواین که مشکلی رو در حیطه دندونپزشکی حل کنه، ممکنه پیدا کردن راه‌حلش سه ماه طول بکشه؛ اما راه حلی که ده تا مشتری رو ساپورت میکنه با راه‌حلی که هزارتا مشتری رو ساپورت میکنه، تفاوتش در عدم ارتباط مستقیمه.

 یعنی نیاز نباشه شما با تک تکشون ارتباط مستقیم داشته باشید یا برای اجرای هرکدوم حضور داشته باشید. اینجوری شما 100 برابر سود می کنید، اما 100 برابر کار نمی‌کنید!محصولات و خدمات شما ممتد و ادامه داره درحالی که تایم کاریتون تموم شده.

رسیدیم به آخر داستان کتاب لاین سبقت میلیونرها؛ به مولفه‌های «کنترل»، «ورود»، «نیاز» و «توسعه» بها بدید تا کسب و کارتون با نتایج متحول کننده رو به رو بشه.

8 ماه پیش
ادامه مطلب
 خلاصه کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 8 دقیقه

خلاصه کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول

نوشته: رابرت کیوساکی
کیوساکی یکی از 25 نویسنده برتر جهان در تالار مشاهیر آمازونه که توی این کتاب درباره‌ی روش‌های پولدار شدن آدما حرف میزنه. کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول به افرادی که می‌خوان روی آینده مالی خودشون کنترل داشته باشن به شدت پیشنهاد میشه!
خلاصه متنی رایگان کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول
می‌دونین تو دنیای پول دوندگی یعنی چی؟

 اصلاً دوندگی خوبه یا بد؟ رابرت کیوساکی روزمرگی تموم نشدنی در جهت کار کردن برای هر کسی به جز خودمونو دوندگی میدونه. توی این حالت ما بیشترین تلاش و می‌کنیم و بیشترین زحمتو می‌کشیم، اما بیشترین سود اون کارو رئیس و کارفرما میبره. مشخصا ما از دوندگی بدمون میاد، اما بیشترمون تو دامش افتادیم. حالا سوال اینجاست چرا با این که بدمون میاد، اما بازم داریم به این کار ادامه میدیم؟ کیوساکی میگه ترس از مخالفت و رد شدن توسط اجتماع دلیل اصلی این اتفاقه. مثلا بیشتر خانواده‌ها به فرزنداشون میگن که به مدرسه و دانشگاه برن و خوب درس بخونن تا شغل خوبی پیدا کنن و موفق بشن. اما خب دیگه این طرز فکر قدیمی‌شده.

قدیم بود که افراد می‌تونستن بعد از تموم کردن دانشگاهشون کار پیدا کنن و بعد از چند سال بازنشست بشن و حقوق بازنشستگی‌شون براشون کافی بود. اما الان هیچ تضمینی برای هیچ کدوم از اینا نیست. در حال حاضر گرفتن مدرک ضامن رشد مالی نیست. با وجود همه اینا ما بازم از ترس این که نکنه خالف عرف جامعه رفتار کنیم بازم وارد همین مسیر میشیم. تا وقتی که با این طرز فکر زندگی کنیم و تو این مسیر جلو بریم هیچ وقت ثروتمند نمیشیم.

وقتی صحبت از پول میشه، ما معمولاً دو تا حس رو تجربه می‌کنیم. ترس و نگرانی و طمع. اگه پول داشته باشین روی تموم چیزایی که میتونین بخرین تمرکز می‌کنین که میشه طمع. اگه هم پول نداشته باشین، نگرانین که نکنه هیچ وقت به اندازه کافی پول به دست نیارین. کسایی که نسبت به کنترل پولشون بی اهمیتن، در مقابل این حس‌ها ضعیف‌ترن و اجازه میدن که این احساساتشون روی تصمیم گیریاشون تاثیر بذارن.

برای مثال تصور کنین که جدیدا ارتقای شغلی پیدا کردین و حقوقتون افزایش پیدا کرده. حالا می‌تونین با این پول توی بورس سرمایه گذاری کنین و پول بیشتری در بیارین یا هم میتونین ماشین یا خونه جدید بخرین. توی این شرایط اگه اجازه بدین تا احساساتتون شما رو کنترل کنن، مطمئن باشین که به بیراهه میرین و سرمایه تونو از دست میدین. ترس از خطر و مشکلات احتمالی یکی از چیزاییه که باعث میشه شما ریسک نکنین.
شما سرمایه گذاری نمی‌کنین چون میترسین پولتونو از دست بدین.

 از اون طرف طمع باعث میشه برای زندگی بهتر این پول اضافی رو خرج کنین. مثلا خرید یه خونه بزرگتر به نظرتون بی خطر تر از خرید سهام یه شرکته. ولی با خرید یه خونه بزرگتر شما باید بیشتر هم خرج کنین و عامل این افزایش حقوق خنثی میشه. خب پس باید چی کار کنیم؟ چجوری تو دام این احساسات نیوفتیم؟ اگه دانش اقتصادی خودمونو افزایش بدیم و سرمایه گذاری درست و اصولی رو یاد بگیریم، دیگه اسیر احساساتمون نمیشیم و میتونیم تصمیمای منطقی و سودآوری بگیریم.  گفتیم که اگه میخوایم به موفقیت مالی برسیم، باید دانش و هوش اقتصادی مونو افزایش بدیم.  هوش اقتصادی یعنی داشتن دانش و استعداد در مورد حسابداری، سرمایه گذاری و موضوعات مالی دیگه. متاسفانه به ما این چیزا رو از بچگی یاد ندادن. مدرسه و حتی دانشگاه هم عملا هیچ چیزی در مورد مدیریت پول بهمون یاد نمیدن.

ما از بچگی اصلاً پس انداز کردن و سرمایه گذاری رو یاد نگرفتیم. شاید برامون قلک خریدن و ما رو تشویق کردن که پولامونو نگه داریم، اما در آخر نمی‌دونستیم که چجوری باید خرجشون کنیم. این مشکل حتی توی بیشتر سیاست مدارا هم دیده میشه. کسایی که دیگه ما اونا رو تحصیل کرده‌ترین افراد جامعه میدونیم. این همه بدهی‌های بین‌المللی که برای کشورها ایجاد میشه همشون به خاطر وجود سیاست مداراییه که اصلاً هوش اقتصادی ندارن. اما حالا که مدرسه و دانشگاه و خانوادمون به ما هوش اقتصادی رو یاد ندادن باید خودمون دست به کار بشیم و اونو یاد بگیریم.

توی هر سن و سالی که هستین، می‌تونین شروع کنین برای قدم گذاشتن توی مسیر ثروتمند شدن، اما خب هر چی زودتر این کارو انجام بدین بهتره. یعنی اگه تو سن 20 سالگی شروع به این کار کنین، احتمال موفقیتتون بیشتر میشه تا تو سن 30 سالگی. بهترین راه برای شروع اینه که اول درآمدتون رو ارزیابی کنین، بعد هدفتونو تعیین کنین و بعدش برین سراغ کسب تجربیاتی که تو این مسیر به شما کمک کنن.

با خودتون صادق باشین و ببینین که وضعیت مالی تون در حال حاظر چجوریه. شغلی که دارینو در نظر بگیرین و از خودتون بپرسین که توی چند سال آینده انتظار چه درامدی رو دارین؟ اینجوری میتونین اهداف مالی واقع گرایانه ای برای خودتون تعیین کنین. مثال میفهمین که خرید یه ماشین جدید رو تو اهداف 5 ساله تون در نظر بگیرین. حالا وقتشه که برین سراغ یاد گرفتن مسائل مالی. توی کلاسا و سمینارهای مالی ثبت نام کنین، کتاب‌های این حوزه رو مطالعه کنین، به پادکست‌هایی که درمورد سرمایه گذاری و مدیریت مالی هستن گوش بدین و با افراد باتجربه و کارشناسای این حوزه در ارتباط باشین. با این اقدام‌ها شانس زیادی برای ثروتمند شدن در آینده خواهید داشت.
کیوساکی به کسی میگه دیوونه که همش داره کارای تکراری انجام میده و انتظار داره نتایج متفاوتی دریافت کنه.

باید دست از کارای تکراری بردارین تا بتونین نتیجه متفاوتی بگیرین. بزرگترین تغییری که باید ایجاد کنین ریسک کردنه. همه کسایی که به موفقیتای بزرگی تو زمینه مالی رسیدن ریسک کردن.  وقتی پولتونو تو بانک میذارین، عملاً هیچ ریسکی رو قبول نکردین. به جای این کار اون پولو تو بازارهایی مثل بورس سرمایه گذاری کنین.  

درسته که ریسک بالاتری داره، اما سودش حتی تو کوتاه مدت خیلی بیشتر از بانکه. حتی می‌تونین سرمایه گذاری توی ملک رو امتحان کنین یا روی شرکتای کوچیک و استارتاپ‌ها سرمایه گذاری کنین.  امتحان کردن شانسای بزرگتر و کنترل کردن ریسکی که به همراه دارن برای ثروتمند شدن ضروریه. هر بازاری که سودش بیشتر باشه ریسک بیشتریم داره. ممکنه با سرمایه گذاری تو بورس پولتونو از دست بدین اما اگه این ریسکو نپذیرین اصلاً سودی نمی‌کنین.

ثروتمند شدن یه راه طولانیه. اینکه با کاهش قیمت سهامی‌ که خریدین وحشت کنین و خودتونو ببازین طبیعیه؛ ولی اگه میخواین به هدفاتون برسین نباید وقتی به مشکلی برمیخورین انگیزتون رو از دست بدین. کیوساکی توی این کتاب سه راه رو پیشنهاد میده برای اینکه بتونین انگیزتونو حفظ کنین. راه اول اینه که یه لیست از چیزایی که میخواین و چیزایی که نمیخواین تهیه کنین. برای مثال می‌خوام فلان ماشینو بخرم یا میخوام تا سه سال آینده از شر بدهیام خلاص بشم. حالا هر وقت بی انگیزه شدین این لیستو دوباره مرور کنین. وقتی این خواسته‌هایی که نوشتین رو دوباره بخونین انگیزتون شارژ میشه.

راه دوم اینه که قبل از این که قبض‌ها و بدهیاتون رو پرداخت کنین، بیاین یه مقدار پولو برای خودتون خرج کنین. این کار باعث میشه که بفهمین هر ماه چه قد پول بیشتری لازم دارین تا بتونین هم قرضاتونو بدین و هم چیزی که دوست دارین رو بخرین. اینجوری راه‌های خلاقانه‌ای برای به دست آوردن پول بیشتر به ذهنتون میرسه. راه سوم هم اینه که داستان زندگی افراد ثروتمند رو بخونین. با خوندن داستان زندگی این افراد متوجه میشین که اونا چجوری با مشکلات کنار اومدن و حلشون کردن. با این کار ایده‌ها و نکته‌های جدیدی هم برای موفق شدن یاد میگیرین. پس از این به بعد هر وقت بی انگیزه شدین از یکی از اینا استفاده کنین و نتیجه شو ببنین.

تنبلی و غرور دو تا ار مشکالت شخصیتی هستن که کیوساکی وجود اونا رو تهدیدی برای سرمایه تون میدونه. ما تصور می‌کنیم که تنبلی فقط یعنی نشستن و هیچ کاری نکردن، اما تنبلی میتونه خودداری از انجام کارایی باشه که باید انجام بشن. اگه یه نفر در هفته 60 ساعت کار کنه، از نظر بقیه اصلاً آدم تنبلی محسوب نمیشه. اما کار کردن تا دیر وقت بین اونو خانواده اش فاصله انداخته و اون با این که این مشکلو کاملا حس میکنه، اما خودشو بیشتر با کار مشغول میکنه.  اون داره از انجام کاری که باید انجام بده طفره میره. در حقیقت داره تنبلی میکنه و اگه هر چه سریع‌تر این مشکلو برطرف نکنه، مشکلش با خانواده اش بزرگتر و بزرگتر میشه و در نهایت به خاطر این تنبلی ممکنه زندگیش از هم بپاشه.

کیوساکی غرور رو جهل به عالوه خودخواهی معنا میکنه. یعنی علاوه بر این که به فرد دانش اقتصادی کافی نداره، به خاطر اینکه خودخواهه نداشتنشو انکار میکنه. این خصوصیت میتونه خیلی بهتون ضربه بزنه و باعث بشه سرتون کلاه بذارن. دلالای ماشینای دست دوم از همین خصوصیت استفاده میکنن. اونقدر از نکات مثبت ماشین تعریف میکنن و شما رو درگیر می‌کنن که دیگه اصلاً نکات منفی ماشین رو نمی‌بینین. حالا که با این دو خصوصیت آشنا شدین همیشه آگاه باشین و ازشون دوری کنین.
شما تفاوت بین دارایی و بدهی رو می‌دونین؟

فقط با درک کردن همین دو تا مفهوم میتونین تصمیمای اقتصادی بهتری بگیرین. دارایی یعنی هر چیزی که براتون پول به همراه داشته باشه. بدهیم یعنی هر چیزی که هزینه به همراه داشته باشه. با این وجود چیزی که مشخصه اینه که با سرمایه گذاری روی دارایی‌ها می‌تونین ثروتمند بشین. کسب و کار، سهام ملک و هر چیز باارزش دیگه‌ای که در طول زمان رشد کرده و سودآوره نمونه‌هایی از دارایی هستن. دارایی تون باید قابلیت فروش و نقدشوندگی هم داشته باشه.

وقتی روی دارایی‌ها سرمایه گذاری می‌کنین، اون موقع اسکناس‌هاتون تبدیل به کارمندایی میشن برای سود رسوندن به شما کار می‌کنن. هر چی کارمندای بیشتری داشته باشین، مسلما بهتره. هدف از سرمایه گذاری بالا بردن هر چه بیشتر درآمد‌ها نسبت به هزینه‌هاست. متاسفانه خیلی از افراد بعضی بدهی‌های خاص رو با دارایی اشتباه میگیرن. برای مثال خرید یه خونه ممکنه به این معنا باشه که تا 30 سال کار کنین و قسطای وام مسکن رو بدین و تازه مالیاتم پرداخت کنین. بنابراین درک کردن این دو مفهوم میتونه در سرمایه گذاری‌هاتون کمک زیادی بهتون بکنه.

شاید ندونین که شغل با کسب و کار یکی نیست. به عقیده کیوساکی شغل اونیه که برای پرداخت قبض و اجاره خونه، خرید مواد غذایی و بقیه هزینه‌های زندگی 40 ساعت از هفته رو به خودش اختصاص میده. اما کسب و کار چیزیه که زمان و پولتون رو روش سرمایه گذاری می‌کنین تا به رشد دارایی‌هاتون کمک کنه. شغلتون فقط میتونه هزینه‌هاتونو پوشش بده، پس بعیده که بتونه به تنهایی شمارو ثروتمند کنه. برای این که ثروتمند بشین باید در کنارش یه کسب و کار خوبم ایجاد کنین. برای مثال یه آشپز حرفه ای رو در نظر بگیرین. با این که به اندازه کافی برای هزینه ای زندگیش پول درمیاره ولی هنوز ثروتمند نیست.

اون اگه بیاد رو یه کسب وکاری مثل املاک سرمایه گذاری کنه و از سودی که میکنه بیاد آپارتمان بخره و اونو اجاره بده میتونه سود خیلی زیادی به دست بیاره. شغلتون میتونه تقریبا سرمایه کافی برای شروع یه کسب و کار رو فراهم کنه. پس تا وقتی که کسب و کارتون به یه رشد پایدار برسه بهتره که شغلتون رو نگه دارین. وقتی کسب وکارتون به رشد پایداری برسه، اون موقع دارایی‌هاتون براتون درامد ایجاد می‌کنن و شما به استقلال مالی میرسین.

خب تا اینجا یکسری نکات رو یاد گرفتین اما این نکات وقتی نتیجه میدن که بهشون عمل کنین. خودتون رو محدود به همین نکات نکنین، دنبال نکات دیگه بگردین که بتونن دانش مالی تونو افزایش بدن. سراغ کتابای بیشتری برین به سایتایی که تو این زمینه فعالیت می‌کنن سر بزنین افرادی رو پیدا کنین که تو این زمینه تجربه دارن و ازشون کمک بخواین تا راهنمایی تون کنن. اطلاع داشتن از خبرای روز اقتصادی هم می‌تونن تو این زمینه بهتون کمک کنن. پس از همین الان شروع کنین به قدم گذاشتن تو مسیر ثروت.

 

 

8 ماه پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب ایلان ماسک
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 15 دقیقه

خلاصه کتاب ایلان ماسک

نوشته: اشلی ونس
این روزها کمتر کسی رو میشه پیدا کرد که اسم ایلان ماسک رو نشنیده باشه یا از کارهای اون بی‌خبر باشه. اما ایلان ماسک کیه که تونسته تا این لحظه ثروت‌مند ترین فرد دنیا بشه و چنین رویاهای متفاوتی رو دنبال کنه؟ کتاب ایلان ماسک نوشته اشلی ونس درباره زندگی، شخصیت، رویاها و ابعاد مختلف زندگی ماسک نوشته شده که اون رو از بقیه آدم‌ها متفاوت میکنه.

توی دنیا افراد فعال توی کسب‌و‌کار اندکی رو میشه پیدا کرد که به اندازه ماسک معروف شده باشن

موفقیت اون توی حوزه‌های مختلف از ماشین‌های برقی گرفته تا سفر به فضا، اسمش رو توی تاریخ تثبیت کرده.

اما چه چیزی ماسک رو انقد خاص کرده؟ این خلاصه درباره علایق و احساسات ماسک صحبت میکنه؛ درباره نیروهایی که اون رو به این ادم امروزی تبدیل کردن. مثل علاقه اون به نجات بشر از نابودی که انگیزه‌ش برای کارکردن روی نیروهای خورشیدی، ماشین‌های برقی و سفر به فضا بوده و در نهایت اون رو به این میزان از موفقیت رسونده.

تو این خلاصه صوتی، علاوه بر بررسی زندگی و تجربیات ایلان ماسک، این موارد جالب رو هم بررسی می‌کنیم:

    چرا ماسک ازدواج کرد، طلاق گرفت، دوباره ازدواج کرد و باز از زن دومش جدا شد
    چطور روابط به خانم‌ها نقطه شروع سفر اون به مریخ شد
    چطور ایلان ماسک خودرو‌های برقی رو انقد جذاب می‌سازه

نجات بشریت چیزیه که به ماسک انگیزه میده

رسیدن به موفقیت تو صنعت انرژي‌های تجدیدپذیر کار سختیه، کما اینکه خیلی‌ها تلاش کردن و شکست خوردن. با این وجود، ایلان ماسک، بنیانگذار تسلا موتورز و سولارسیتی (SolarCity) تونسته نه یکبار بلکه دوبار موفق بشه. چطوری؟

موضوع جوری هست که اون به دنیا نگاه می‌کنه. ماسک از اون دسته کارافرین‌های شیفته پول سیلیکون ولی نیست؛ بلکه نوعی حس همدردی جهانی توی خودش داره که باعث میشه به انسان‌ها اهمیت بده. اون یه هدف ساده داره: اینکه بتونه انسان‌ها رو توسط انتقال به مریخ نجات بده. از نظر اون زمینی که در معرض خطر شهاب سنگ‌هاست و منابعش رو به پایان می‌رن، خونه قابل اعتمادی به حساب نمیاد.

این نگرانی از ذهن ماسک بیرون نمیره و به خاطر همین تبدیل به هدفی شده که می‌خواد به انجام برسونتش. البته ماسک به خاطر هدف‌های غیرواقعی، حجم زیاد کار و توهین کردن به کارمندهاش هم معروفه.

ماسک یکبار یکی از کارمندهاش رو که به جای جلسه شرکت به تولد بچه‌ش رفته بود حسابی گوشمالی داد چراکه می‌خواست اون ادم مشخص کنه اولویتش چی هست. از نظر ماسک شما یا موفق میشید ۱۰۰ درصد تاریخ جهان رو تغییر بدید یا اصلا موفق نمیشید.

چه ازش خوشتون بیاد چه بدتون بیاد، اون پیش کارمندهاش به خاطر تعهدی کاری‌ای که داره بسیار محبوبه. اونا می‌دونن که همین باعث موفقیت میشه.

 ماسک ادم دورو و ریاکاری نیست، حس هدفمندی اون به سادگی توی برنامه‌های هفتگیش مشخصه. دوشنبه‌هاش  تو اسپیس ایکس تو لوس انجلس شروع میشه، جایی که تا سه شنبه شب کار میکنه.

بعد اون به سیلیکون ولی پرواز میکنه و چهارشنبه و پنجشبنه  توی تلسا مشغول به کار میشه و دوباره با پرواز به لس انجلس برمیگرده. هیچکس نمیتونه چنین سبک زندگی ای داشته باشه مگه به کاری که توی زندگیش میکنه باور داشته باشه.
کودکی غمگین ماسک شخصیت نواور و زیاده‌خواه اون رو شکل داده

ایلان ماسک به واسطه حس ویژه و قدرتمندی که نسبت به هدف‌ش داره، یکی از موفق‌ترین کارافرین‌های جامعه امروزه. اما چطور به این نگاه رسید؟ همه چیز به کودکی سخت ایلان تو افریقای جنوبی برمیگرده.

ایلان ماسک جوان و تقریبا بدون دوست، رابطه خوبی با پدرشErrol  نداشت. با این وجود، زمانی که پدر و مادرش از هم جدا شدن، ماسک انتخاب کرد که با پدرش بمونه.

 زندگی ماسک با پدرش ساده نبود. علاوه بر مشکلات توی خونه، ایلان معمولا توسط همکلاسی هاش زورگیری می‌شد، تا جایی که یه بار جوری کتک خورد که تا یک هفته نمیتونست به مدرسه بره.

ماسک برای فرار از این مشکلات، به درس خوندن و مطالعه پناه برد. به لطف حافظه تصویری قدرتنمدش، می‌تونست دو تا دانشنامه رو بخونه و همه رو به یاد بیاره.

کتاب «راهنمای هیچهایک کردن به سمت کهکشان» یکی از کتاب‌هایی بود که عمیقا اون رو تحت تاثیر قرار دارد و باعث شد بفهمه که جواب دادن به یه سوال ساده‌ست، اما پرسیدن سوال درست کار سختیه.

توی همین سن ماسک با خودش به سوال‌هایی فک میکرد که می‌تونست تمدن بشری رو گسترش و توسعه بده. قبل از اینکه وارد دبیرستان بشه کلی ایده درباره انرژی خورشیدی، شکست دادن سایر سیاره‌ها، بانکداری بدون کاغذ و راکت‌های فضایی توی سرش داشت.

همچنین برای خودش یه کارافرین بود که بازی ویدیو‌یی‌ای که ساخته بود رو به بقیه می‌فروخت. ۵۰۰ دلار وقتی تنها ۱۲ سال سن داشت!
اعتماد به نفس و اراده ماسک توی دوران کالج بیشتر شد

در سال ۱۹۹۸ ایلان ماسک تصمیم گرفت که به سربازی اجباری تو افریقای جنوبی نره، پس اونجا رو ترک کرد. هرچند ماسک می‌خواست به آمریکا بره، اما مقصد اولش کانادا شد. سال اول براش سخت بود. پیش اعضای مختلف خانواده جابه‌جا میشد و شغل‌های عجیبی داشت.

تو همین اوضاع بود که تو دانشگاه Queen ثبت نام کرد، جایی که اعتماد به نفسش بیشتر شد و شخصیتش شکل مشخص‌تری پیدا کرد.

توی دوران کالج نسبت به زمان مدرسه زیاده‌خواه تر بود. توی دوره‌های صحبت کردن برای جمعیت شرکت کرد، اقتصاد خوند و تونست دختر مورد علاقه‌ش یعنی جاستین ویلسون که بعدها همسر اول و مادر ۶ تا پسرش شد رو به دست بیاره.

رابطه اونا رمانتیک و کمی هم رقابتی بود. البته ویلسون اوایل علاقه‌ای به ماسک نداشت، اما بهش نه هم نمی‌گفت. برای قرار اول، اونا به یه بستنی فروشی رفتن.

 ایلان از قبل فهمیده بود ویلسون چی‌ میخونه و از یکی از همکلاسی هاش پرسیده بود که چه  بستنی‌ای دوست داره، پس با دوتا بستنی شکلاتی پیداش شد. این تکنیک رسیدن به موفقیت تو همه ابعاد زندگی ماسک به وضوح دیده میشه.

بعد از دو سال درس خوندن توی دانشگاه کویین، ماسک به دانشگاه پنسیلوانیا رفت و اونجا تونست دوستای بیشتری پیدا کنه، دوستایی که نشون دادن نه فقط از نظر شخصیتی بلکه از نظر مالی‌ هم ادم‌های با ارزش توی زندگی اون هستن.

 ماسک و یکی از دوستای خوبش Adeo Ressi ، تو یه ساختمون بزرگ که اجاره کرده بودن، مهمونی میگرفتن. ورودی مهمونی ۵ دلار بود و ماسک تونست سود بزرگی از این کار بدست بیاره. حتی یکشب انقد سود کردن که کل اجاره یک ماه رو میشد باهاش بدن.
اولین استارت‌اپ ماسک اون رو به یه کارافرین ثروتمند تبدیل کرد

به محض اینکه کالج تموم شد، ماسک مشتاق بود وارد قطار کسب و کارهای اینترنتی بشه و اینجا بود که اولین شرکت خودش رو راه‌اندازی کرد.

در سال ۱۹۹۵، به همراه برادرش شرکت Global Link Information Network رو راه‌اندازی کردن که بعدها به Zip2 تغییر نام داد. هدف اونها این بود که به کسب و کارهایی که ایده‌ای نداشتن کمک کنن تا برای اولین بار انلاین بشن.

اون زمان کسب و کارهای کمی اینده اینترنت رو درک میکردن و ایده‌ای نداشتن که چطور واردش بشن، همینطور ارزش زیادی برای انلاین کردن و اوردن کسب و کارشون توی صفحات وب قائل نبودن.

اوایل این کار خیلی سخت بود، ماسک و برادرش تمام وقت کار میکردن، اما خب سودی نداشتن. خیلی از افرادی که کسب و کار سنتی داشتن دست رد به سینه‌شون میزدن و محترمانه‌ترین نظری که میدادن این بود که: اینترنت احمقانه‌ترین چیزیه که درباره‌ش شنیدن!

اما زمانیکه مور داویدو ونچرز (Mohr Davidow Ventures) تصمیم گرفت توی استارت اپ اونا سرمایه‌گذاری کنه، همه چیز شروع به تغییر کرد.

پشتکار و انگیزه ماسک اونا رو بابت سرمایه‌گذاری ترغیب کرده بود، ولی اونا ماسک رو کنار گذاشتن و فردی به نام Rich Sorkin رو به عنوان مدیر انتخاب کردن، همچنین مهندسانی رو استخدام کردن تا کدهای نوشته شده توی سایت رو اصلاح کنن، اینکار حسابی روی اعصاب ماسک رفت، چون به هر حال خودش رو یه کدنویس میدونست.

با این وجود ساختار بهتر و هدف‌های واقعی تری به همراه سرمایه‌گذار جدید وارد کار شد.Jim Ambras نایب رییس بخش مهندسی Zip2 میدونست برای کاری که ماسک میگفت باید توی یک ساعت انجام بشه، در واقع یک تا دو روز زمان لازم بود.

وقتی میگفت کاری باید تو یک روز انجام بشه، در واقع اونکار یک هفته زمان نیاز داشت.

سرانجام توی فوریه ۱۹۹۹، شرکت PC-maker Compaq Computer پیشنهاد داد تا Zip2 رو در ازای ۳۰۷ میلیون دلار پول نقد بخره. ماسک هم علاقه‌ای نداشت که به همکاری با اونا ادامه بده و داشت به شروع پروژه‌های جدید فک میکرد، ایلان می‌خواست که یه مدیر موفق بشه.
شکست سر Paypal ماسک رو به میلیون‌ها دلار رسوند

ماسک با پولی که بدست اورده بود، عضو کلوب بیگ بویز شد. با بخشی از پولی که از Compaq گرفته بود، یه بنز مک لارن، یه آپارتمان و یه هواپیمای کوچیک خرید. با باقی مانده پولش هم مستقیما وارد کار جدیدش شد، یعنی: X.com

اون روزها مردم حتی نسبت به خرید ای بوک‌ها بی توجه بودن، چه برسه به حساب‌های بانکی اشتراکی. اما با مشارکت Barclays، ماسک موفقیت شد که X.com رو به عنوان یکی از اولین بانک‌های انلاین جهان راه‌اندازی کنه، که هم بیمه داشت، هم گزینه‌های خوبی برای سرمایه‌گذاری ارائه می‌داد.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه چندتا رقیب اصلی سر و کله شون پیدا شد. مکس لِوچین (Max Levchin) و پیتر تِیل (Peter Theil) داشتن تو شرکت کانفینیتی (Confinity) روی اولین سیستم پرداخت خودشون قبل رونمایی از اولین نسخه Paypal کار میکردن.

بعد از یه جنگ کوچیک، دو تا شرکت توی مارس ۲۰۰۰، تصمیم گرفتن که با هم ادغام بشن. Confinity محصول جذاب‌تری داشت و X.com پول بیشتر و محصولات بانکی بهتر، بنابراین با هم ترکیب شدن.

اما ماسک دوباره خیلی زود توی شرکت خودش کنار گذاشته شد. دو ماه بعد از ادغام، تیل استفا داد، لوچین هم تهدید به استفا کرد و ماسک خودش رو در استانه یه شرکت از هم پاشیده دید.

 علیرغم اینکه اکثر همکارای ماسک پی پل رو ترجیح می‌دادن، اما ماسک پافشاری میکرد که روی برند ایکس دات کام کار بشه. یه مشکل دیگه ماسک این بود که سیستم‌های کامپیوتری دائما به مشکل می‌خوردن و سایت هم هر هفته پایین میومد.

سر انجام تو یکی از کثیف‌ترین کودتاهای تاریخ سیلیکون ولی (Silicon Valley) در حالیکه ماسک به همراه همسرش جاستین به سفر رفته بودن، مدیران شرکت از تیل خواستن که به عنوان مدیر برگرده و ماسک رو عزل و اونو به عنوان مشاور ابقا کردن.


شرکت اسمش رو از X.com   به Paypal تغییر داد و در نهایت در جولای ۲۰۰۲ به ازای ۱.۵ میلیارد دلار به eBay فروخته شد. ۲۵۰ میلیون دلار به ماسک رسید که برای شروع رویاهای دیوانه‌وارش کافی بود.
اراده ماسک، زندگیش رو به سمت دیگه‌ای برد: ‌صنعت فضایی

بعد از تولد ۳۰ سالگیش در سال ۲۰۰۱، ماسک تصمیم گرفت که به خورده کاری هاش پایان بده. ماسک خانواده خودش رو به لس انجلس برد، یعنی نزدیک به مرکز صنایع فضایی تو امریکا.

ماسک همیشه ذوق اینو داشت که وارد صنعت فضایی بشه. همزمان، انجمن مریخ داشت روی بررسی امکان زندگی روی مریخ با فرستادن موش به مدار مریخ کار میکرد. به نظر ماسک این ایده خوب بود، اما میشد بهتر از اینم باشه، یعنی اینکه بشه موش رو مستقیما روی مریخ فرستاد.

ایده ماسک توسط انجمن مریخ رد شد، ولی این اتفاق دلسرد و منصرفش نکرد. ماسک تصمیم گرفت  که ایده خودش رو با جستجو برای ساخت راکت های ارزون قیمت دنبال کنه.

 در جون ۲۰۰۲، شرکت Space Exploration Technologies  یا همون SpaceX متولد شد و هدف اون تبدیل شدن به خطوط هوایی برای حمل و نقل به فضا بود. در حالیکه اون زمان برای فرستادن ۵۰۰ پوند بار به حدود ۳۰ میلیون دلار هزینه لازم بود، راکت فالکون ۱، ۱۴۰۰ پوند رو میتونست با هزینه تنها ۶.۹ میلیون دلار به فضا بفرسته.

البته همونطور که می‌دونید، انتظارات ماسک غیرواقعی بودن. زمان بندی اولیه ماسک اینطور بود که اولین موتور باید تا می ۲۰۰۳ اماده شه، موتور دوم تا ژوئن و بدنه راکت تا جولای و همه چیز تا سپتامبر سر هم بشه و اولین پرتاب هم تو ماه نوامبر اتفاق بیوفته، یعنی تقریبا ۱۵ ماه بعد از راه اندازی شرکت!

و البته باز همونطور که می‌دونید تقریبا ۴ سال طول کشید تا اسپیس ایکس اولین پرتاب موفق خودش رو انجام بده. اگرچه ماسک از اینکه برنامه بهم بریزه بدش میاد، اما اینو هم خوب میدونه که قرار نیست همیشه کارها همون بار اول جواب بدن و شکست هم بخشی از فراینده.

واقعیت اینه که اکثر پرتاب ها با شکست رو به رو میشن. اون می‌دونست از هر ۲۰ پرتاب شرکت اتلس، تنها ۹ تاش موفق میشه، پس شکست عادیه، اما ماسک به هر قیمتی به دنبال موفقیت توی اسپیس ایکس بود.

تلاش و اراده ماسک جواب داد و اسپیس ایکس تبدیل به اولین شرکت تجاری ای  شد که تونست کپسول‌های Dragon رو به فضا ببره و اونا رو با امنیت به زمین برگردونه و روی اقیانوس فرود بیاره.

شرکت ایلان تونست به موفقیت خودش به شکل فوق‌العاده‌ای ادامه بده که در ادامه بهشون اشاره خواهیم کرد.
با مدیریت ماسک،  تسلا موتورز آینده روشنی رو پیش پای ماشین‌های برقی گذاشت

ماشین‌های برقی چندان طرفداری نداشتن و در مقابل برندهایی مثل جگوار و فراری یه شوخی به حساب میومدن. اما اگه یکی از ماشین‌های فرمول ای رو از نزدیک دیده باشید حتما نظرتون اینه که اوضاع داره تغییر میکنه.

 یه نفر این وسط بیش تر از همه تلاش کرده تا ماشین‌های برقی رو جذاب و خواستنی کنه، ایلان ماسک.

ماسک کمک کرد که جهان، تکنولوژی ماشین‌های برقی رو همونجوری که هستن بشناسه، یعنی جذاب و همواره در حال پیشرفت.

ماجرا وقتی شروع شد که جی.بی استراوبل (J.B Straubel) و مارتین ابرهارد (Martin Eberhard) به همراه مارک تارپنینگ (Marc Tarpenning) داشتن روی ماشین‌های برقی با باتری‌های لیتیومی کار میکردن.

روز اول جولای ۲۰۰۳ Eberhard و Tarpenningتسلا موتورز رو تاسیس کردن و Straubel هم بعدا بهشون ملحق شد.

ایده اونا این بود که از تکنولوژی‌ای استفاده کنن که ماشین‌هاشون سریع‌تر از فراری بره و بدنه منحصر به فردی داشته باشه، اما نتونستن براش سرمایه‌گذاری پیدا کنن. ماسک حاضر شد که ۶ و نیم میلیون دلار سرمایه‌گذاری کنه و تنها سهامدار و رییس شرکت بشه.

 اون باور داشت که این پروژه میتونه صنعت خودروهای برقی رو زیر و رو کنه و اونا رو محبوب تر و کارامدتر و زمین رو پاک تر کنه.

علیرغم شروع کند و بی تشریفاتش، تسلا تبدیل به موفقیتی بزرگ شد. اواسط سال ۲۰۱۲ سدان مدل اس تسلا کیفیت حمل و نقل رو برای همیشه تغییر داد. با دسترسی دائمی به اینترنت و بدون نیاز به حتی فشردن یک دکمه برای روشن شدن موتور، این ماشین به کامپیوتر چرخدار معروف شد.

در نوامبر ۲۰۱۲، Motor Trend این ماشین رو ماشین سال معرفی کرد و کمی بعدتر گزارش کاربران این ماشین، بالاترین میزان رضایت یعنی ۹۹ از ۱۰۰ رو ثبت کرد که اون رو به عنوان بهترین ماشین تاریخ معرفی میکرد.

 امریکا از زمان کرایسلر تو سال ۱۹۲۵ تا اون زمان چنین کمپانی خودرو موفقی به خودش ندیده بود.

اهمیت این موفقیت از اونجاست که سیلیکون ولی چندان درگیر صنعت ماشین نیست و ماسک هم قبلا تجربه‌ای تو صنعت خودرو نداشت، ولی وقتی اراده اون رو در نظر میگیریم این موفقیت اونقدا هم بزرگ به نظر نمی‌یاد.

ثروت ماسک از سه منبع تامین میشه: اسپیس ایکس، تسلا و سولار سیتی و همه اونا کمکش می‌کنن تا هدف نهایی خودش یعنی نجات بشر رو دنبال کنه!

ماسک همیشه دلش می‌خواست که به سمت انرژی خورشیدی بره، اما تا پیش از ساخت اسپیس ایکس فک میکرد که سودی توش وجود نداره. با این حال وقتی که پسر عموهاش داشتن درباره سرمایه‌گذاری‌های جدید فک میکردن، ماسک انرژی خورشیدی رو پیشنهاد داد.

پسر عموهای ماسک دو سال قبل از این ایده به مطالعه صنعت انرژی خورشیدی پرداخته بودن. اگر چه خود پنل‌ها توی این مدت اقتصادی تر شده بودن، اما همچنان هزینه‌های جانبی اونا خیلی از مشتری‌ها رو منصرف میکرد.

پس اونا تصمیم گرفتن که به مشتری‌ها دقیقا همون چیزی که نیاز داشتن رو بدن، یعنی سرویسی که توی اون یه نفر از اول پروسه خرید تا نصب و بعد نگه‌داری کنارشون باشه.

ماسک به پسر عموهاش کمک کرد و تبدیل به رییس و بزرگ‌ترین سهام دار شرکت شد. ۶ سال بعد سولار سیتی تبدیل به بزرگترین نصاب پنل‌های انرژی خورشیدی در امریکا شد و به هدف خودش یعنی نصب راحت و بی‌دردسر پنل‌های خورشیدی ادامه داد.

سولار سیتی از ارائه سرویس‌های شخصی، به سرویس شرکت‌هایی مثل والمارت و اینتل رسید و توی سال ۲۰۱۴ ارزشش تا ۷ میلیارد دلار بالا رفت.

بیزنس های ماسک هم به تنهایی موفق هستن و هم اینکه همدیگه رو کامل میکنن. تسلا پکیج باتری‌هایی میسازه که سولار سیتی اونا رو به مشتری‌هاش میفروشه و سولار سیتی ایستگاه‌های شارژ برق خودروهای تسلا رو میسازه.

همه اینا هم به خاطر هدفیه که باعث شده ماسک به ماشین‌ها و پنل‌های خورشیدی و باتری‌ها علاثه پیدا کنه. هدف نهایی ماسک اینه که بقای بشر رو تامین کنه و مطمئن بشه که اینده ای هست؛ به خاطر همین همه تلاش‌هاش در راستای این هدف بزرگه.
ماسک همیشه دنبال پروژه‌های بزرگه؛ اونقد بزرگ که مردم بگن شدنی نیست

در اگوست سال ۲۰۱۳ ماسک این ادعا رو در کنار سایر پیشرفت‌های تسلا و اسپیس ایکس ثابت کرد: رونمایی از هایپر لوپ (Hyperloop)

هایپر لوپ نوعی حمل و نقل برای مسافت‌های کوتاهه و از لوله‌های بزرگی تشکیل شده که مثل سیستم‌های قدیمی انتقال نامه توی دفترها، انسان‌ها رو داخل محفظه‌های مخصوص جابه‌جا میکنه.

ایده‌های مشابهی قبلا وجود داشتن، اما ایده ماسک فرق داره. طراحی ماسک با فشار کم کار میکنه، در حالیکه محفظه‌ها روی تختی از هوا معلق می‌مونن. هر محفظه توسط نیروی الکترمغناطیس به حرکت در میاد و در سرتاسر مسیر توسط موتورهای مخصوص نیروش حفظ میشه.

این مکانیزم که بر اساس انرژی خورشیدی کار میکنه، می‌تونه سرعت حرکت رو تا 1287 کیلومتر بر ساعت برسونه. با این سرعت جابه‌جایی از تهران تا مشهد حدودا 40 دقیقه طول می‌کشه.

برای تسلا و اسپیس ایکس هم ماسک یه سری نقشه تو سرش داره. هدف تسلا تو سال ۲۰۱۵ وارد کردن خودروهای SUV برقی به بازاره. تا سال ۲۰۱۷ هم مدل پیشرفته اونا قراره به بازار بیان که حدود ۳۵۰۰۰ دلار قیمتشونه.

همچنین سال ۲۰۱۴ ماسک اعلام کرد که می‌خواد گیگا فکتوری (Gigafactory) رو بسازه که بزرگ‌ترین مجتمع تولید کننده لیتیوم یون (Lithium Ion) در جهان خواهد بود. با این کار، باتری‌های موجود در بازار بیشتر میشه که برای تبدیل کردن ماشین‌های تسلا به وسیله‌هایی برای مسافت‌های دور بدون شارژ مجدد ضروریه.

در اینده نزدیک، اسپیس ایسک قراره برای حمل و نقل انسان به فضا اقدام کنه. همچنین احتمالش هست که اسپیس ایکس اقدام به ساخت و فروش ماهواره کنه که صنعت پر سودی به حساب میاد. حتی میگن ماسک درباره این رویاپردازی میکنه که اولین مردی باشه که پاش رو روی مریخ می‌ذاره.
در طول این خلاصه حتما متوجه شدین که کنار اومدن با ادمی مثل ماسک خیلی هم ساده نیست، ازدواج‌های اون هم گواه همین موضوع هستن

ماسک سه بار ازدواج کرده که دوبارش با یه نفر بوده. ایلان ادم رومانتیک و پر جنب و جوشیه. ازدواج اول ماسک کاملا از روی احساس و علاقه بود، با این حال، خیلی وقتا همسر و همراه خوبی نبوده. جاستین تعریف میکنه که یکبار چطور به ماسک یاد اوری کرد که همسرشه و نه کارمندش و ماسک هم در جواب گفته که اگه کارمندش بود، همون لحظه اخراجش میکرد.

جاستین میگه که توی جون ۲۰۰۸ ماسک بهش اولتیماتوم داد که یا همون روز مشکلاتشون رو حل کنن یا اینکه درخواست طلاق میده. صبح روز بعد جاستین بهش میگه که یه هفته دیگه صبر کنیم، اما ماسک سرش رو میندازه و میره و درخواست طلاق میده.

بعد از طلاق، ماسک از نظر روحی اسیب دید. دوستش بیل لی برای کمک بهش ایلان رو به تعطیلاتی توی لندن برد. ماسک اونجا با هنرپیشه‌ای ۲۲ ساله به نام تالوا رایلی (Talulah Riley) آشنا شد و باهاش ازدواج کرد.

سال ۲۰۱۲ ماسک از رایلی هم طلاق گرفت. اون زمان ماسک میگفت که همیشه رایلی رو دوست خواهد داشت، ولی فعلا عاشقش نیست، البته خیلی زود دوباره ازدواج کردن، چون ماسک فهمید به خاطر گرفتاری‌های شدید کاریش فرصت رابطه برقرار کردن با آدمای جدید رو نداره. سال ۲۰۱۴ اونا دوباره طلاق گرفتن!

بعضی‌ها فک میکنن که ماسک ادم غیر قابل تحمل و مغروریه. بعضی‌های میگن که اون هیچ حس همدردی‌ای نسبت به بقیه نداره و نمونه‌ش کاریه که با دستیار وفادار خودشMary Beth Brown کرد. مری سال‌ها همه کارهای اون رو انجام میداد، اما وقتی که از ماسک خواست تا به اندازه بقیه مدیرهای اسپیس ایکس حقوق بگیره، بهش گفت که برای دو هفته به مرخصی بره تا در این باره تصمیم بگیره، وقتی برگشت ماسک بهش گفت که دیگه بهش احتیاجی نداره.

با وجود همه این شکست‌های فردی، افراد نزدیک به ماسک می‌گن که اون قلب مهربونی داره و به بقیه اهمیت میده. رایلی میگه علیرغم برنامه کاری فشرده ش اون همیشه سعی میکنه برای شام پیش خانواده بیاد و با بچه‌ها بازی کنه.
در پایان، به صورت خلاصه میشه گفت که ایلان ماسک یه مرد خیلی خاصیه. جاه‌طلب، احساساتی و با انگیزه، مردی که هیچوقت به یه سوال جواب نه نمیده. نگرانی ماسک برای اینده بشر با یه ایگوی عمیق و یه شخصیت پیچیده همراه شده. مهم نیست بقیه درباره‌ش چی فک می‌کنن، ماسک تکنولوژی‌های تجدیدپذیر رو تا حد قابل توجهی توسعه داده و  به این کار هم ادامه میده. ایلان این کار رو به عنوان یکی از رهبران حمل و نقل فضایی، خودروهای برقی و صنعت خورشیدی انجام میده، البته اگه نخوایم بگیم به عنوان رهبر اصلی!

8 ماه پیش
ادامه مطلب
مجموعه اپلیکیشن های قاب موفقیت
اپلیکیشن قاب موفقیت

مجموعه اپلیکیشن های قاب موفقیت

قاب موفقیت اولین بسته کاربردی موفقیت در کشور می باشد که با تلاش تیم روانشناسی و برنامه نویسی طی مدت زمان دو سال و بر اساس جدیدترین متد روانشناسی دنیا طراحی و تدوین گردیده و هر ماه امکانات جدیدی به آن افزوده خواهد شد. قاب موفقیت تشکیل شده از 12 اپلیکیشن کاربردی که 4 اپلیکیشن آن کاملا رایگان می باشد. بخش اصلی اپلیکیشن، کتاب صوتی و متنی "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید" نوشته مهندس امیر بهادر بهاری می باشد که سایر اپلیکیشن ها انجام تمرینات عملی این کتاب می باشند. کتاب با نثر ساده و روان به کلیه مباحث موفقیت پرداخته و در انتهای هر فصل آن تمرینات عملی آورده شده که این تمرینات علاوه بر اینکه باعث ایجاد روحیه عملگرایی در خواننده می شود، مانع فراموشی مطالب نیز میگردد. کتاب مورد تایید و تحسین بزرگترین روانشناسان کشور از جمله دکتر احمد حلت، پوریا مظفریان و.. می باشد که به محض انتشار با استقبال زیادی مواجه شد و به سرعت به چاپ هفتم رسید. هر یک از اپلیکیشن ها در جهت تقویت قدرت تفکر، تغییر باورها و جذب موفقیت به صورت هوشمندانه در ضمیر ناخود آگاه کاربر تاثیر گذاشته و تاثیر شگفت آوری در زندگی وی ایجاد می نماید.

برای دانلود رایگان اپلیکیشن قاب موفقیت روی اینجا بزنید.

 

9 ماه پیش
ادامه مطلب
اپلیکیشن رادیو انگیزشی
اپلیکیشن قاب موفقیت

اپلیکیشن رادیو انگیزشی

مجموعه ای کاملا رایگان و با کیفیت از فایل های صوتی موفقیتی و انگیزشی در 5 دسته بندی در رادیو انگیزشی برای کاربران عزیز قاب موفقیت آماده گردیده است. در دسته اول نسخه کاملی از بهترین سمینار ها و سخنرانی هایی از روانشناسان انگیزشی کشور گردآوری شده است. دسته دوم گلچینی از بهترین آهنگ های انگیزشی است و دسته سوم تشکیل شده از موزیک های مدیتیشن و مراقبه هایی از مربی های مدیتیشن. دسته چهارم مخصوص آهنگ های تکنو و ورزشی است و دسته پنجم تشکیل شده از بهترین پادکست های انگیزشی که همه فایل ها قابلیت دانلود با اینترنت نیم بها، پخش با پلیر داخلی و ذخیره در گوشی را دارند. همچنین امکان ساخت لیست مورد علاقه برای هر دسته بندی به صورت مجزا وجود دارد. اپلیکیشن رادیو انگیزشی هدیه ما به کاربران قاب موفقیت می باشد و برای استفاده از آن نیازی به فعالسازی اپلیکیشن نمی باشد.

برای دانلود رایگان اپلیکیشن قاب موفقیت روی اینجا بزنید.

11 ماه پیش
ادامه مطلب
عکس نوشته بخش ششم
عکس نوشته
تعداد 10 عکس نوشته

عکس نوشته بخش ششم

بخش ششم عکس نوشته های زیبا شامل ده عنوان تقدیم کاربران عزیز قاب موفقیت. برای دیدن عکس نوشته های بیشتر می توانید وارد دسته بندی عکس نوشته در بلاگ شوید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

11 ماه پیش
ادامه مطلب
 کتاب من به شما یاد می‌دهم ثروتمند شوید
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 8 دقیقه

کتاب من به شما یاد می‌دهم ثروتمند شوید

نوشته: رمیت ستی
این کتاب به ما راهکارهای عملی میده که به کمک اون‌ها بتونیم هزینه‌هامون رو کم کنیم و با استفاده از قدرت مذاکره، شانس پیروزی توی مذاکرات و انجام معاملات بزرگ رو به دست بیاریم. کتاب من به شما یاد می دهم تا ثروتمند شوید یه کتاب غیر داستانی توی ژانر کتاب‌های انگیزشی و موفقیته که توی سال ۲۰۰۹ بر اساس تجربه های بلاگر و کارآفرین معروف رامیت ستی منتشر شده. رامیت مشاور مالی و کارآفرین ۳۸ ساله آمریکاییه که از سال ۲۰۰۵ بلاگری رو شروع کرده و بعد از سال‌ها بلاگر بودن، تونسته آموخته های خودش رو در زمینه اقتصاد و سرمایه‌داری توی این کتاب گردآوری و به خواننده‌هاش عرضه کنه.

 علاوه بر اون رامیت صاحب یه وبسایت به اسم همین کتابه که ماهانه بیشتر از ۱۷۵ هزار خواننده داره. کتاب 'من به شما یاد می‌دهم تا ثروتمند شوید' با فروش بیشتر از ۵۰۰ هزار نسخه ، توی لیست کتاب‌های پرفروش نیویورک تایمز ( New York Times‌ ) و وال استریت ژورنال ( Wallstreet journal ) قرار گرفته و به یکی از محبوب ترین کتاب‌ها برای علاقه مندان علم اقتصاد و سرمایه‌داری تبدیل شد.

این کتاب توی سال ۲۰۱۹ بروزرسانی و یه نسخه جدید ازش منتشر شده. خود ستی درباره کتابش این طور مینویسه : سریع ترین راه ثروتمند شدن، گرفتن پول از راه ارثیه اس. دومین راه خوب برای پولدار شدن ، دانش و نظمه. اگه اون قدر شهامت دارین که کار درست رو انجام بدین من راه رو به شما نشون میدم.

 خوندن این کتاب رو به همه عاشقان پول و سرمایه و کسایی که میخوان مسیر زندگیشون رو تغییر بدن پیشنهاد میکنم. در ادامه توی هفت درس حرف اصلی کتاب رو براتون روشن میکنیم. امیدوارم تا آخر پادکست همراهمون باشین.
درس اول : میزان درآمدتون رو نادیده بگیرید

این که چطوری دخل و خرجتونو مدیریت کنین محل بحث خیلی از نویسنده‌های کتاب با موضوع اقتصاد و داراییه. تقریبا همه اون ها سعی میکنن یه راهکار ثابت رو به همه بقبولونن: خرجاتونو مو به مو رصد کنین. تازه ادعاشونم میشه که این کار خیلی ساده اس. جالب این جاست که هیشکی هم این کار رو انجام نمیده.

توی کتاب گفته که به جای این کارا بیاین واسه خرج کردن درآمدتون برنامه ریزی کنین. اول یه کاغذ و قلم بردارین.

هروقت برداشتین ادامه شو میگم... .

حالا کاغذ رو به چهار قسمت تقسیم کنین. درواقع درآمدتون باید به چهار دسته تقسیم بشه: پنجاه تا شصت درصد صرف مخارج روزانه مثل پرداخت قبض‌ها ، خوراک، مالیات بدهی و غیره ؛ ده درصد صرف سرمایه گذاری های بلندمدتتون؛ پنج تا ده درصد برای پس انداز اهداف آیندتون مثل ازدواج یا مسافرت تعطیلات و بیست تا سی و پنج درصد برای خرج شخصی.

اگه واقعا میخواین زندگیتون رو عوض کنین، پس این دستورالعمل رو یادتون نره. همچنین تلاش کنین به جای این که بیشتر پس انداز کنین پول بیشتری دربیارین.

 چطوری؟

 میتونین درخواست اضافه حقوق بدین، شغل پردرآمدتری انتخاب کنین یا علاوه بر شغل اصلیتون دورکاری انجام بدین. نکته طلایی اینه که به جای خسیس بودن صرفه جو باشین. این دوتا رو اشتباه نگیرین.

آدمای صرفه‌جو به ارزش چیزها اهمیت میدن و این اولویت اولشونه. اونها بلندمدت فکر میکنن و آینده نگرن. سعی میکنن کمترین قیمت رو پیدا کنن اما به چیزهایی که نیاز دارن واقعا اهمیت میدن و واسش خرج میکنن. درمقابل آدمای خسیس فقط به قیمت نگاه میکنن و ارزونی به راحتی میتونه گولشون بزنه.

 اون ها کوتاه مدت فکر میکنن و به قول معروف فقط جلو پاشونو میبینن. اگه بهشون برنخوره یه‌کم بی منطقن و سعی میکنن تا جایی که میشه همه چی رو مجانی به دست بیارن. در نهایت یه آمار جالب بگم؛ تحقیقات نشون دادن که پنجاه درصد از حدود هزار میلیونر دنیا هیچ وقت برای کت و شلوارشون بیشتر از چهارصد دلار و برای ساعتشون بیشتر از دویست و سی و پنج دلار پرداخت نکردن.
درس دوم : کاری کنین که حساب هاتون به صورت خودکار با هم مچ بشن

با این چند ساعت میتونین در دراز مدت زمان زیادی رو ذخیره کنین. این روشیه که میشه باهاش آگاهانه زمان رو مدیریت کرد. نویسنده عقیده داره که هر ماه فقط سه ساعت زمان نیازه که بتونین دخل و خرجتونو مدیریت کنین.

شما به دستمزد، حساب جاری، حساب پس انداز و یه کارت بانکی احتیاج دارین. بیاین با دستمزدتون شروع کنیم.

فرض کنین ماهیانه صدهزار تومن حقوق میگیرین. قبل از اینکه دستمزد تو جیبتون جاری بشه پنج درصد به عنوان مالیات از دست میره که راجع به اون می تونید با صاحب کارتون صحبت مفصلی بکنین! باقی مونده پول میره توی حساب جاری شما.

روز پنجم هر ماه پنج درصد از حقوقتون باید صرف سرمایه گذاری بشه که حالا این سرمایه گذاری میتونه طلا، سکه، صندوق سرمایه گذاری یا هر چیز دیگه‌ای باشه. علاوه بر این پنج درصد هم باید به پس اندازتون اختصاص بدین. باقی مونده پول باید صرف هزینه های روزمره‌تون مثل قبض و بدهی و از این جور چیزا بشه.

مسئله دیگه اینه که باید کارت بانکی تهیه کنین که از حساب جاریتون پول برداشت کنه.

 بنابراین شما از مقدار پولی استفاده میکنین که برای خرج شدن برنامه ریزی شده. همه این فرایند رو میتونید از طریق صفحه آنلاین حساب بانکیتون هم محاسبه کنین. معمولا یه مقدار پول هم از قبل توی حسابتون هست؛ فرض کنین ۵۰ هزار تومن که باید توی حسابتون بمونه.

 ممکنه تو نگاه اول این کار پیچیده و سخت به نظر بیاد ولی شک نکنین اگه انجام بدین سخت نیست. لطفا نتیجه رو برامون تو کامنت‌ها بنویسین و ما رو از جزئیات کار بی بهره نذارین.
درس سوم : شش قانون کارت‌های اعتباری

قانون اول : بدهی خودتون رو به طور منظم پرداخت کنین. اگه یه قسط رو از دست بدین اعتبار شما کم میشه و حتی امکان داره طلبکار محترم مبلغ بدهی رو با عنوان سود افزایش بده که در اون صورت اتفاقات بدی در انتظارتونه.

قانون دوم : تمام هزینه‌های اضافی که روی کارتتون اعمال میشه رو حذف کنین. تلفن رو بردارین و به بانکتون زنگ بزنین. بگین که شما برای سالیان طولانی توی بانکشون حساب داشتین و دوست دارین که هزینه‌های اضافه رو حذف کنین.

اینطوری نگین که آیا میشه این هزینه‌ها رو حذف کرد. بگین دوست دارم این هزینه‌ها حذف بشن. میدونم راحت نیست، ولی از دید بانک، قیمت از دست دادن مشتری‌ای مثل شما خیلی بالاس پس این برای خودشون بهتره که با درخواست شما موافقت کنن.

قانون سوم : از بانکتون بخواین که نرخ سود سالانه‌تون رو کاهش بده.  اگه ازتون پرسیدن چرا، بهشون بگین که شما همه قسط هاتون رو تو چند ماه گذشته سرموقع پرداخت کردین و بانک‌های بهتری رو میشناسین که نرخ بهره بهتری از اون‌ها دارن. بر اساس تجربه رامیت این کار تو نود درصد مواقع موفقیت آمیزه.

قانون چهارم : کارت‌هاتون رو به طور مداوم فعال نگه دارین. وام دهنده‌ها این فعالیت رو دوست دارن. هر چی بیشتر یه حساب رو فعال نگه دارین اعتبارتون بالاتر میره و و سر کیسه وام‌ دهنده‌ها رو شل‌تر میکنه.

قانون پنجم : اعتبار بیشتری کسب کنین. این توصیه برای خوش حساباییه که بدهی ندارن و قبض هاشون رو هر ماه پرداخت میکنن.

 اگه وام دهنده ها ببینن که رقباشون به شما وام دادن و شما قسطاشون رو دقیقه نودی پرداخت نکردین و خون‌شونو به جوش نیاوردین، اونا با خیال راحت‌تری پولشون رو دست شما میدن و این اعتبار به شما کمک میکنه که مبالغ بالاتری درخواست کنین.

قانون ششم : از جایزه‌هاتون استفاده کنین. منظور از جایزه تخفیف‌ها و پاداش‌های کاری میشن که گاه و بیگاه به چنگتون میاد.
درس چهارم : چطوری بدهی‌های لعنتی رو پرداخت کنیم

 ۷۰ درصد آمریکایی ها میتونن تو این مسئله تعادل ایجاد کنن. و کم تر از پنجاه درصد اونها از دوستهاشون کمک میگیرن. این آمار نشون میده که معمولا کسایی که زیر بار بدهی هستن نمیتونن کمر راست کنن و از این وضعیت بیرون بیان.

 فقط نصف امریکایی‌ها حداقل بدهی‌هاشون رو به صورت ماهانه پرداخت میکنن. رامیت تنها راه نجات رو بهمون نشون میده. اون معتقده نکته طلایی برای رهایی از این وضعیت اینه که بدهی‌های و قبض‌های خودمون رو ماهانه به صورت کامل پرداخت کنیم. در ادامه پنج گام رو برای خلاص شدن از قسط‌های عقب افتاده باهم بررسی میکنیم :

گام اول : کل مبلغ بدهی‌هاتون رو حساب کنین.

گام دوم : تصمیم بگیرین که کدوم بدهی رو میخواین اول پرداخت کنین.

گام سوم : سعی کنین سود سالانه رو با مذاکره کاهش بدین.

گام چهارم : تصمیم بگیرین که منبع پرداخت بدهی‌هاتون از کدوم پول باشه. ممکنه این پول از کم کردن خرج‌هاتون و اولویت بندی اونها حاصل بشه. البته شاید این راه حل چندان باب دلتون نباشه ولی مطمئن باشین تاثیرگذاره.

گام پنجم : شروع کنین. نه از ماه دیگه؛ نه از هفته دیگه؛ نه از شنبه؛ از همین حالا. بلند شین دیگه.
درس پنجم : وام دانشجویی رو چطوری پرداخت کنیم

رامیت شوخی نمیکنه؛ بازپرداخت وام دانشجویی سخته. رامیت میگه اگه بتونین ماهانه کمی بیشتر از مبلغ قسط مثلا پنجاه تومن بیشتر پرداخت کنین، این باعث یه تصور پیروزی توی ذهن شما میشه و این به شما کمک میکنه که بهتر و بیشتر روی بازپرداخت وام تمرکز کنین.

 میتونین با وام دهنده تماس بگیرین و ازش بخواین که شرایطی رو فراهم کنه که بتونین راحت تر قسط‌هاتون رو پرداخت کنین. شاید با یه تماس بشه مقدار زیادی پول ذخیره کرد.
درس ششم : افسانه تخصص مالی!

توی سال ۲۰۰۱ ، فردریک بروشت ( Frederick Brochet  ) از دانشگاه بوردکس ( ‌Bordeaux ) تحقیقی انجام داد که صنعت مشروب رو شوکه کرد. فردریک ۵۷ متخصص رو دعوت کرد تا دو شراب مختلف رو ارزیابی کنن.

یکی قرمز، یکی سفید. بعد از تست شراب‌ها متخصص‌ها شراب قرمز رو قوی، ژرف و تند توصیف کردن و به شراب سفید لقب‌های سرزنده، تازه و لطیف رو دادن.

ولی هیچ کدوم از اونها متوجه نشدن که هر دو اون شراب‌ها در اصل سفید بودن و شراب قرمز از قبل با رنگ مصنوعی ترکیب شده بود! یه لحظه بهش فکر کنین. ۵۷ تا دانشمند نتونستن متوجه بشن که داشتن دو تا شراب یکسان با رنگ‌های مختلف میخوردن.

همیشه به ما توصیه میکنن که به حرفای متخصص‌ها گوش کنیم و از اون ها کمک بگیریم ولی درنهایت به این نتیجه میرسیم که تخصص در گرو دستاورده. شما میتونین بهترین مدارک از بهترین دانشگاه‌ها رو داشته باشین اما اگر نتونین دستاورد خوبی داشته باشین تخصصتون به هیچ دردی نمی‌خوره.

متخصص مالی‌ای که تلاش میکنه بازار رو پیش‌بینی کنه لزوما بهتر از یه فرد تازه‌کار نیست. حقیق اینه که شما نمیتونین آینده رو پیش بینی کنین. فقط این که یه مدیر مالی امسال باعث سود ۸۰ درصدی شما شده باعث نمیشه که سال بعد همه همین نتیجه رو تکرار کنه. متخصص‌ها میتونن دستاورد خوبی به ارمغان بیارن ولی از اون طرف شکست هاشون رو پنهان میکنن. به این اصل میگن اصل تعصب بقا و به خاطر همین مسئله شما به یه متخصص دستمزد بالاتری رو پرداخت میکنین.
درس هفتم : زندگی خوب فقط به پول نیست

رامیت پیشنهاد میکنه که از خودتون دو تا سوال مهم رو بپرسین : چرا میخواین پولدار شین و پولدار بودن برای شما چه معنایی داره؟ رامیت میگه برای من آزادی‌ای که پول به همراه میاره اهمیت داره.

یه زندگی غنی برای من زندگی‌ایه که توش بتونم پول کافی برای برآوردن نیازهای اصلی خودم رو داشته باشم و یه مقدار پول اضافه تر که بتونم دور دنیا رو بگردم و همه جا مثل خونه‌ام باشه.

 من زیاد مادی نیستم. در نتیجه چیزهای زیادی نمیخوام؛ به جز کتاب، که از اون هم نمیشه خیلی زیاد داشت. این سوال‌ها رو از خودتون بپرسین و بهشون جواب بدین. پاسخ هاتون رو تو کامنت‌ها برامون بنویسین.    
خلاصه صوتی کتاب من به شما یاد می‌دهم ثروتمند شوید
برای دسترسی دائمی به خلاصه صوتی کتاب من به شما یاد می‌دهم ثروتمند شوید و تمام 365 کتاب‌ (از طریق اپلیکیشن و کانال تلگرام)، کافیه یک بار اشتراک 365 بوک رو دریافت کنید. این کتاب‌ها به شما کمک میکنن در تمام زمینه‌های زندگی، اطلاعات و مهارت کسب کنید و روز به روز پیشرفت کنید.
پیشنهاد ما اینه که از زمان‌های مرده (موقع رانندگی، آشپزی و ...) استفاده کنید و روزی به یک خلاصه کتاب گوش کنید.
راستی، ما برای خلاصه صوتی مجموعه 365 کتاب‌ خودمون، یک مبلغ کوچیک دریافت می‌کنیم که صرف هزینه‌های 365 بوک میشه و به معنای حمایت شما از این پروژه هست.

نوشته: رمیت ستی

 

2 روز پیش
ادامه مطلب
اپلیکیشن تلویزیون انگیزشی
اپلیکیشن قاب موفقیت

اپلیکیشن تلویزیون انگیزشی

مجموعه ای کاملا رایگان و با کیفیت از فایل های تصویری موفقیتی و انگیزشی در چهار دسته بندی در تلویزیون انگیزشی گردآوری شده است. در دسته اول بهترین فیلم های انگیزشی تاریخ سینما با دوبله فارسی جمع آوری گردیده است. دسته دوم مخصوص موزیک ویدئو های انگیزشی می باشد. در دسته سوم نسخه کاملی از بهترین سمینارها و سخنرانی های موفقیتی روانشناسان زبده و مربی های انگیزشی برای شما گلچین گردیده است و دسته آخر مخصوص پادکست های تصویری میباشد که همه این فایل ها با اینترنت نیم بها قابل مشاهده و دانلود در گوشی هستند. همچنین امکان ساخت لیست مورد علاقه برای هر دسته بندی به صورت مجزا وجود دارد. اپلیکیشن تلویزیون انگیزشی هدیه ما به کاربران قاب موفقیت می باشد و برای استفاده از آن نیازی به فعالسازی اپلیکیشن نمی باشد.

برای دانلود رایگان اپلیکیشن قاب موفقیت روی اینجا بزنید.

 

 

4 روز پیش
ادامه مطلب
خلاصه کتاب مسیر کمال
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 11 دقیقه

خلاصه کتاب مسیر کمال

 نویسنده: مارتا بک
اگه میخواین بدونین مهمترین معلمِ زندگی‌تون کیه، فرقِ بینِ درد و رنج چیه، و بهترین استراتژیِ خودیاری کدومه، حتماً تا آخرِ این پادکست با ما همراه باشید. کمال یعنی اینکه با عمیقترین و حقیقی‌ترین بخشِ وجودِ خودتون یکی بشین. و این نوشداروی رنجه. درباره‌ی احساسی که دارین فکر کنین! آیا حسِ اضطراب و معذب بودن و ناامیدی همیشه همراهتونه؟ رو چیزایی پیله کردین که هیچ وقت جواب نمیدن؟ شک دارین رؤیاهای آینده‌تون محقق بشن؟ آیا احساسِ ناراحتی و کج‌خلقی و کرختی می‌کنین؟ احساس میکنین هیچ انرژی‌یی ندارین؟ نمیتونین رو چیزی تمرکز کنین؟
احتمالاً دلیلش اینه که احساس میکنین میتونین چیزای بیشتری داشته باشین؛ عشقِ بیشتر، معنای بیشتر در زندگی، و رضایتِ بیشتر.
اینجاست که مفهومِ کمال واردِ عمل میشه.


این روزا کلمه‌ی کمال یه بارِ معناییِ عرفانی داره. ولی واقعیت اینه که معناش چیزی جز سالم بودن و بی‌نقص بودن نیست. کمال یعنی تمامیت و یکپارچگی. وقتی یه هواپیما کامل باشه، تمامِ قسمتهاش در هماهنگیِ کامل با هم کار میکنن تا یه حرکتِ نرم توی آسمون داشته باشه. ولی اگه نقص داشته باشه، چه بسا متوقف بشه یا سقوط کنه. این ربطی به عرفان نداره. یه واقعیتِ فیزیکیه.
توی زندگیِ روزمره هم همینه. ما برای اینکه خودمونو با معیارهای جامعه وفق بدیم اغلب احساساتِ واقعیِ خودمونو نادیده میگیریم یا انکار میکنیم و در نتیجه، حسِ نارضایتی و بی‌خاصیتی میکنیم و بیمار میشیم. وقتی تو زندگی به گونه ای رفتار میکنیم که با واقعیتِ وجودی‌مون همسو نیست، رنج میبریم، چون از تعادل و هماهنگی با خودمون خارج میشیم. به عبارتِ دیگه، از حالتِ کمال خارج میشیم.


برعکس، زمانی که بدن و ذهن و دل و روحتون کاملاً با هم همسو باشن، کارای روزمره‌تون براتون جذاب میشن. از بودن در کنارِ دوستاتون نهایتِ لذتو میبرین و خوابتون فوق العاده دلچسب میشه. بیدار شدن هم براتون شگفت‌انگیز به نظر میرسه چون برای تجربه‌ی یه روزِ جدید لحظه‌شماری میکنین. زندگی مثلِ‌ همون هواپیمای بی‌نقصی که گفتیم، خیلی نرم و روان به جریان میفته.
ممکنه با شنیدنِ این حرفا نیشخند بزنین و بگین: این چرت و پرتا چیه؟ شایدم متعجب بشین و بگین: آیا واقعاً یه همچین زندگیِ رضایت‌بخشی میتونه وجود داشته باشه؟ شایدم دوست داشته باشین اون شادی و هدفمندیِ وصف‌ناپذیری که گفتیمو تجربه کنین.
این خلاصه‌کتاب با الهام از کمدیِ الهیِ دانته، از مراحلِ مختلفِ سفرِ خیالیِ دانته عبور میکنه تا راهِ رهایی از رنجها رو به شما نشون بده. نظرِ نویسنده‌ی کتاب، خانمِ مارتا بِک اینه که کمدیِ الهی مجموعه‌ای از دستورالعملهای قدرتمنده برای شفای جراحتهای روانی و پیدا کردنِ گوهرِ گمشده‌ی کمال. از اولین مرحله‌ی این سفر شروع میکنیم، یعنی جنگلِ تاریکِ لغزش.


برای نجات از جنگلِ تاریکِ لغزش، باید بپذیرید که گم شدید و از استادِ درونتون پیروی کنید.
دانته توی کتابش مینویسه: «در میانه‌‌ی سفرِ زندگی، خود را در جنگلی تاریک یافتم، چرا که راهِ راست گم شده بود.» شما هم ممکنه مثلِ دانته یهو احساس کنین تو زندگی تنها و سرگردونین. و چه بسا حتی ندونین دقیقاً مشکل کجاست و اصلاً چجوری سر از اینجا در آوردین.
چیزی که از نظرِ جامعه صحیحه معمولاً با حقیقتِ ذاتِ ما همسو نیست. و جنگلِ تاریکِ لغزش استعاره از مِهِ درونِ ما انسانهاست که از همین تعارضها سرچشمه گرفته. اولین مرحله توی ارتباط برقرار کردن با خودتون و درپیش گرفتنِ مسیرِ کمال پذیرشِ این حقیقته که شما گم شدین. وقتی اینو پذیرفتین، احتمالاً با چند جانورِ سرسخت مواجه خواهید شد که همون حالتهای روانیِ ناگوارن، از جمله یه پلنگِ حریص به اسمِ نیازمندی، یه شیرِ ترسناک به اسمِ وحشت، و یه گرگِ غمگین به اسمِ افسردگی.
ممکنه چندتا تلاشِ بی‌ثمر هم ازتون سر بزنه، درست مثلِ دانته که داشت از کوهِ لذت‌جویی بالا میرفت ولی یهو اون جونورا دنبالش کردن. این کوه میتونه نمادِ مسیرِ وسوسه‌انگیز ولی مخربی باشه که جامعه با مقایسه کردنهاش پیشِ پای شما گذاشته.
خوشبختانه، یه راهنماییِ کوچیک میتونه بهتون کمک کنه مسیرِ حقیقیِ خودتونو ترسیم کنین.
وقتی که دانته از کوهِ لذت‌جویی پایین میاد، روحِ ویرژیل (Virgil) شاعرِ معروفو ملاقات میکنه که از لای درختا بیرون میاد. این همون راهنمای روحیِ دانته هست که اومده تا اونو از سرگردونی نجات بده.
راهنمای روحیِ شما ممکنه از لای یه کتاب یا پادکست بیرون بیاد، شایدم توی جلساتِ روان‌درمانی یا یوگا خودشو نشون بده.


منتظرِ یه نگرشِ جدید و یه تلنگرِ بیدارگر باشید. توی مناسکِ شرقی، اساتیدِ معنوی معمولاً برای اینکه به شاگرداشون شوک وارد کنن تا از خوابِ غفلت بیدار بشن، از آبِ سرد و چوبِ بامبو استفاده میکنن. هدفِ راهنما این نیست که بذاره با توهماتتون خوش باشید. هدف، رهاییِ شماست.
البته وجودِ استادِ خارجی فقط اولِ راهه. اگه میخواین واقعاً چیزی بیاموزین، به درونتون مراجعه کنین. استادِ درون‌تون همون کمال و تمامیتِ‌ شماست. اون میتونه شما رو هم به لحاظِ فیزیکی و هم از نظرِ ذهنی راهنمایی کنه. شما وقتی حقیقت رو بشنوین یا به زبون بیارین، بدنتون خودبخود به آرامش میرسه و ذهنتون هم احساسِ رهایی میکنه. گوش سپردن به این بخش از خودتون مهمترین مهارتیه که شما برای کسبِ شادی و رضایتِ حقیقی بهش نیاز دارین.
برای رسیدن به این مرحله، ویرژیل اول دانته رو به یه دروازه برد که روش نوشته بود: «ای کسانی که به اینجا درآمده اید؛ از تمامِ امیدهای خود دست‌ بشویید.» منظور اینه که باید از ترسی که شما رو از مواجهه با حقیقت دور نگه داشته دست بشورین.
یکی از راههاش اینه که به لحظه‌ی حال توجه کنین و اطمینان کنین که همه چیز همونطور که هست خوبه. اگه در مواجهه با ترسها یا ناملایماتِ زندگی این کارو مدام تکرار کنین کشف میکنین بخشی از وجودتون هست که همیشه میتونه با شرایط کنار بیاد.
توی دوزخ، بخشهایی از وجودتون رو که دارن رنج میکشن مشخص کنین و رهاشون کنین.


دانته بعد از اینکه از دروازه عبور میکنه، واردِ یه دره‌ی هولناک میشه که گناهکارا به شیوه‌های مختلفی دارن توش عذاب میشن و اسمش دوزخه. همه‌ی ما یه دوزخ در درونِ خودمون داریم به اسمِ رنجهای روانی، که منشأش جداییِ ما از خودمونه.
باید بدونین که رنجْ اختیاریه. درد از حوادث و رویدادها ناشی میشه، ولی رنج از نوعِ نگرشِ شما به این حوادث نشأت میگیره. روانشناسیِ زرد معمولاً ادعا میکنه که افکارِ مثبت حالتونو خوب میکنه و افکارِ منفی حالتونو بد؛ در صورتی که گفتنِ یه جمله‌ی مثبتِ زورکی، مثلاً «من شغلمو دوست دارم»، مثلِ یه خنجر تو قلبِ ما فرو میره. از اونطرف، یه جمله‌ی منفی که با باورِ قلبیِ ما همخونی داشته باشه، مثلاً «شغلِ من افتضاحه»، یه حسِ شیرینِ رهایی به ارمغان میاره.
توی تمامِ دوزخ ویرژیل به دانته تأکید میکنه سه تا کارو انجام بده: شیاطین رو مشاهده کنه، ازشون سؤال بپرسه، و حرکتشو ادامه بده. این به این معناست که باید باورهایی رو که باعثِ رنجِ‌ شما میشن شناسایی کنین و از خودتون بپرسین: آیا میتونم صددرصد مطمئن باشم که این باور درسته؟ هرجا استادِ درونِ شما متوجه شد که شما در اشتباهین، باورهای سفت‌وسختتونو رها کنین و در عوض آزاداندیش باشین.


رها کردنِ باورها کارِ ترسناکیه، و دیگران ممکنه این آزادیِ تازه‌به‌دست‌اومده‌ی شما رو نپسندن. ولی نگران نباشین. این معناش اینه که شما در مسیرِ درست هستید. ماها معمولاً وقتی که با قضاوت مواجه میشیم، وسوسه میشیم موضعِ حمله به خودمون بگیریم. ولی مواظب باشین به مغزِ خزنده‌تون خوراک ندین. به جاش روی ایجادِ راهکارهای مثبت تمرکز کنین. مثلاً‌ کتاب بخونین تا چیزای بیشتری یاد بگیرین، یا یه درخت بکارین. یه راهِ دیگه‌ش اینه که روی ارزشهای حقیقی‌تون متمرکز بشین، چون تحقیقات نشون داده این کار میتونه استرسو کم کنه و هضمِ اطلاعاتِ ناگوار  رو برای شما راحت‌تر کنه.
دانته توی پایین‌ترین طبقاتِ جهنم، با گناهکارترین آدما ملاقات میکنه؛ یعنی دروغگوها. دروغ، شبیهِ یه پشه‌ی ریز و خطرناکه. و چون خیلی رایج و تقریباً غیرقابلِ رؤیته، موذیانه عمل میکنه. تمامِ دروغها، چه مصلحتی چه منفعتی، ویرانی به بار میارن. از نظرِ دانته، فریبکاری مثلِ منجمد شدن داخلِ یخه. زمانی که شما به خودتون دروغ میگین، به هیچ چیزی اعتماد نمیکنین، چون به خودتون اعتماد نکردین. اون‌وقته که زندگی سرد و بی‌روح و غریبانه میشه.
تهِ جهنم، یه هیولای غول‌پیکر به اسمِ لوسیفر  یا همون شیطان، وسطِ یه دریاچه‌ی یخی داره دست‌وپا میزنه. ویرژیل که وحشت رو توی چهره‌ی دانته میبینه، بهش میگه بیا نزدیکتر. اونا به لوسیفر نزدیک میشن. و بعد، از سطحِ یخیِ دریاچه عبور میکنن و پایین میرن. همینطور میرن و میرن تا اینکه دانته به خودش میاد و متوجه میشه که دارن رو به بالا حرکت میکنن.


عبور از مرکزِ زمین به معنای ارتباط برقرار کردن با دروغِ اصلیه، یعنی این احساس که «من تنها هستم». ولی همینطور که بیشتر به عمقِ رنجهاتون میرین، به یه جایی میرسین که دیگه پایین رفتن متوقف میشه و بالا رفتن شروع میشه. این پایانِ خودفریبیه. توی این نقطه، تصورِ اینکه همه چیز علیهِ منه متوقف میشه و شما میپذیرین که یه وجودِ بی‌نهایت ارزشمند، دوست‌داشتنی و عزیز هستید.
برای عبور از برزخ، رفتارِ بیرونی‌تونو با حقیقتِ درونی‌تون که تازه بهش رسیدین همراستا کنین.
دانته و ویرژیل دمدمای صبح از دوزخ بیرون میان و دوباره چشمشون به ستاره‌ها روشن میشه. اونا پای یه کوهِ خیلی بزرگ می‌ایستن که دقیقاً نقطه‌ی مقابلِ دوزخه. اسمش برزخه، یعنی عالمِ پالایش و تطهیر، جایی که ارواحِ پشیمان با انجامِ وظایفِ مختلف در بالای کوه، خودشونو از گناهان پاک میکنن تا به بهشت برن.
شاید تفکراتِ جدیدی که به دست آوردین باعثِ تخفیفِ عذابِ درونی‌تون باشه. پس این گوی و این میدون. آخرین نقطه‌ی دوزخ خودفریبی بود. پس اولین گامهای عبور از برزخ هم از همینجا شروع میشه. مهمترین و اولین قدم اینه که دروغ نگین. این توصیه به نظر ساده میاد، ولی بهترین استراتژیِ خودیاری در مسیرِ رسیدن به رضایت و شادیه.
دانته به یه دروازه‌ی دیگه میرسه، این بار یه فرشته به استقبالش میاد و بهش میگه فقط درصورتی میتونی از اینجا عبور کنی که هرگز به عقب نگاه نکنی. به عبارتِ دیگه، باید متعهد بشی همونجور که واقعاً هستی زندگی کنی. سعی کنین از همین الآن، علاوه بر افکار، گفتار و رفتارتون رو هم تغییر بدین تا در مسیرِ کمال قرار بگیرین. مثلاً میتونین تصمیم بگیرین که دیگه به جوکهای بی‌ادبانه‌ی همکارتون نخندین.
زمانی که ایجادِ تغییراتِ اساسی توی هویت‌تون رو شروع کردین، ممکنه احساس کنین دلتون برای زندگیِ گذشته‌تون تنگ شده. به خودتون برای افسوسِ گذشته‌ها رو خوردن زمان و فرصت بدین، و بعد، مجدداً به جلو حرکت کنین.
توی مرحله‌ی بعد، باید یاد بگیرین که با آدمای بدرفتار چجوری برخورد کنین. اینکه در برابرِ بی‌عدالتی و نفرت با عدالت و مهربانی واکنش نشون بدیم خیلی سخته. پس حتماً و حتماً به این حقیقت توجه داشته باشین که شما همیشه میتونین واکنش‌هاتونو انتخاب کنین.
رهاییِ نهاییِ شما در گروِ جهان‌بینی‌های جدیده. مثلاً ممکنه تا قبل از این، زندگی رو یه نمایش میدیدین که آدما فقط سه تا نقش ممکنه داشته باشن: نقشِ ظالم، نقشِ مظلوم و نقشِ منجی. ولی بر اساسِ جهان‌بینیِ جدیدی که اتخاذ کردین، آدمای ظالم ظالم نیستن، چالشن. آدمای منجی منجی نیستن، مربی‌ان، و آدمای مظلوم هم مظلوم نیستن، آفرینشگرن.


توی این مرحله، تمامِ باورهاتون بر اساسِ یقینن، تمامِ احساساتتون واقعی‌ان، تمامِ حرفاتون از روی صداقته، و کارایی رو انجام میدین که واقعاً خودتون میخواین. تحقیقات نشون داده که هرقدر شما یه عملو بیشتر تکرار کنین، نقشِش روی مدارِ عصبی‌تون پررنگ‌تر میشه. برای اینکه الگوهای رفتاریِ موردِ قبولِ جامعه رو که با حقیقتِ شما همسویی نداره تغییر بدین، خودتون مغزتونو جراحی کنین، به این معنی که آگاهانه و از روی اختیار، فعالیتهای جدیدو انجام بدین و تکرارشون کنین. این کار باعث میشه اون فعالیت در شما نهادینه و ماندگار بشه.
به جای گرفتنِ ژست‌های بلندپروازانه، سعی کنین هربار با یک درجه چرخش، به سمتِ زندگیِ ایده‌آلتون حرکت کنین. وقتی به صورتِ پیوسته برای چیزایی که دوست دارین، یه ذره بیشتر وقت بذارین و برای چیزایی که دوست ندارین یه ذره کمتر زمان صرف کنین، یواش یواش با کمالِ وجودی‌تون همسو میشین.
وقتی زندگیِ درون و بیرونتون به کمال نزدیک شد، دروازه‌های بهشت براتون باز میشه.
زمانی که دانته به قله‌ی کوهِ برزخ میرسه، سه تا اتفاق میفته. اول اینکه خودشو توی یه جنگلِ زیبا به اسمِ باغِ عدن میبینه. دوم اینکه با بئاتریس، معشوقِ قدیمیش ملاقات میکنه که از دانته میخواد دست از رؤیاپردازی برداره. سومین اتفاق اینه که دانته توی دوتا رود غوطه‌ور میشه. اولیش باعث میشه تمامِ اعمالِ اشتباهش رو فراموش کنه. دومیش هم باعث میشه تمامِ کارای درستی که کرده به یادش بیاد.


اون بعد از عبور از این دوتا رود، قبراق و با نشاط و در حالی که به کمال رسیده از آب بیرون میاد. حالا مثلِ یه هواپیمای بی‌عیب‌ونقص میتونه پرواز کنه، پروازِ واقعی.
اون بی هیچ زحمتی، به سمتِ بهشت پرمیکشه و در میانِ ستارگان شروع میکنه به زندگی کردن.
هرچند شما احتمالاً به رودهای جادویی دسترسی نداشته باشین، ولی بازم میتونین معصومیتِ خودتونو به دست بیارین و به بهشتِ درونِ خودتون پا بذارین. اول از همه، خودتونو به خاطرِ تمامِ خیانت‌هایی که به کمالِ وجودی‌تون کردین ببخشین. بعد، مسئولیتِ هرکاری رو که تا حالا به نفعِ حقیقتِ وجودی‌تون انجام دادین بپذیرین و براش ارزش قائل باشین.
تفکر و تأملِ مدام هم مثلِ چیزی که درباره‌ی تکرارِ عمل گفتیم، میتونه حسِ موقتیِ اتصال و عشق رو تبدیل به یه احساسِ موندگار کنه. از طریقِ تمرکز روی کمال، وحدت و مهربانی، میتونین شادی و رضایت‌مندی رو در خودتون تثبیت کنین.
وقتی به حقیقتِ خودتون نزدیکتر بشین، رفته‌رفته حالتهایی از اشراق و مکاشفه‌ی ناگهانی براتون رخ میده. در این لحظات، احساس میکنین کلِ دنیا تغییر کرده. توی زندگیِ بعضی انسانهای معدود، مثلِ بودا یا مسیح، اشراق یه اتفاقِ عظیم و تأثیرگذاره. ولی به احتمالِ زیاد برای شما، همون پیشرفتهای کوچیکی که هر بار توی آگاهی‌تون رخ میده به تدریج جهان‌بینیِ جدید‌تون رو خواهد ساخت.


دانته در خلالِ این سیرِ صعودی، دو تا مکاشفه‌ی ناگهانی براش رقم میخوره: یکی اینکه کلِ دنیا یه حقیقتِ واحده، و دیگه اینکه همه چیز زاده‌ی عشقه.
برای اینکه بتونین بفهمین همه‌‌ی ما با هم یکی هستیم، میتونین وجودِ خودتونو مثلِ یک ذره از کلِ کیهان در نظر بگیرین که دقیقاً همون شکل و مختصاتِ کیهان رو داره. نحوه‌ی زندگیِ شما و گفتار و رفتارتون، روی کلِ انسانها و محیطِ اطرافِ شما تأثیر میذاره.  و وقتی شما تغییر کنین، اونها هم تغییر میکنن.
شاید بعد از شنیدنِ این پادکست، به چیزی که برای شاد بودن واقعاً بهش نیاز دارین پی برده باشین. شاید به این نتیجه رسیده باشین که بهتره توی محیطِ کار با قاطعیتِ بیشتری برخورد کنین، و در نتیجه، همکارای شما هم جنبه و پذیرشِ بیشتری پیدا کنن.
هربار که شما یکی از اشتباهاتتون رو رها میکنین و بر اساسِ کمالِ وجودی‌تون زندگی میکنین، یکی از جنبه‌های وجودی‌تونو غبارروبی میکنین. هم با درخشندگیِ بیشتری می‌تابید و هم زیباییِ بیشتری از جهان به خودتون جذب میکنید.
یه زمانی میرسه که مثلِ دانته متوجه میشین که همه چیز زاده‌ی عشقه. و زمانی که به بالاترین سطحِ کمال برسین، حسِ وحدت و عشقی که در وجودتون هست، شما رو به سمتِ کمک به دیگران سوق میده. آخرین جمله‌ای که میخوایم بگیم شاید کلیشه‌ای به نظر بیاد اما واقعیت داره: «اون تغییری که آرزو دارید در جهان اتفاق بیفته، از خودِ شما شروع میشه.»

نویسنده: مارتا بک

 

 

1 هفته پیش
ادامه مطلب
feature