این کتاب به ما اصول کسب سریع مهارت رو یاد میده. جاش کافمن توی این کتاب میگه که با انجام روزانهی بعضی کارها و تمرین مستمر، بعد از یه مدت کوتاه میشه یه مهارت و توانایی رو به دست آورد. کتاب بیست ساعت اول ممکنه یه مقدار هنجار شکن باشه، چرا؟ چون همیشه بهمون گفتن که اگر قراره چیزی رو یاد بگیریم باید دورههای آموزشی متعدد و طولانی ببینیم و غیر این هیچ وقت حرفهای نمیشیم. از این کتاب یاد میگیرید که چطور هر مهارتی رو تو بیست ساعت یاد بگیرید. شاید شنیده باشید که ۱۰ هزار ساعت طول میکشه تا یه مهارت رو یاد بگیریم، ولی اگه نخوایم کاملا به یه مهارتی مسلط بشیم چی؟ اگه فقط بخوایم اونقدر خوب باشیم که بتونیم از این مهارتمون استفاده کنیم و ازش لذت ببریم چی؟ مثلا اینکه ما یاد بگیریم فقط چندتا اهنگ رو با گیتار بزنیم؟
خب بر اساس ۹۰ سال تحقیقات علمی دستیابی به یه سطح قابل قبولی از یه مهارت میتونه خیلی سریعتر از چیزی که ما فکر میکنیم اتفاق بیوفته. کافیهبا یک برنامه مشخص و حساب شده پیش برید و مهارت هایی که میخواید رو تمرین کنید، اینطوری میتونید چرخه یادگیریتون رو بالا ببرید و فقط توی بیست ساعت به نقطه کاملا قابل توجهی از یه مهارت برسید. نویسنده این کتاب میگه از اینکه میتونید هر مهارتی رو فقط تو بیست ساعت بدست بیارید کاملا شگفت زده خواهید شد. در عین حال اگر بدون برنامه مشخص به سمت یادگیری یه مهارت بریم، قطعا بعد از بیست ساعت بجایی نمیرسیم.
این کتاب در یه طرح و سیستم سه قسمتی برای یادگیری هر نوع مهارتی ارائه شده که به ما کمک میکنه فقط بعد از بیست ساعت به یه مرحلهای از این مهارت برسیم که برامون لذت بخش باشه
اولین روش این سیستم اینه که بیایم فاجعهای رو توی کاری که داریم یاد میگیریم تصور کنیم، بدترین اتفاقی که میتونه بیوفته رو تصور کنیم. هممون میدونیم که وقتی که میخوایم یه چیز جدید یاد بگیریم خیلی ممکنه برامون سخت و اذیت کننده باشه. پس برای اینکه اضطراب بهمون غلبه نکنه ما باید یه هدف مشخصی رو برای یاد گرفتن این مهارت جدیدمون مشخص کنیم. حالا میتونیم خودمون رو تو یه سری موقعیت قرار بدیم که تو هفته های آینده از مهارتی که الان داریم یادش میگیریم استفاده کنیم، و تصور کنیم که الان ما توی بدترین وضعیتی که میتونسته برا ما اتفاق بیوفته قرار داریم، یه فاجعه کامل پیش اومده. فرض کنید میخواستید ایتالیایی حرف بزنید و فرض کنید به ایتالیا رفتید و حالا تو یکی از شهر های کوچک ایتالیا هستید که هیچکس انگلیسی صحبت نمیکنه و شما هم به اینترنت دسترسی ندارید.
شما نمیتونید از گوشیتون استفاده کنین و کاملا گم شدین، پس باید خودتون سعی کنید تو شهر بگردید و از یه فرد محلی بپرسید که بهتون آدرس بده. حالا برا اینکه منظور خودتون رو برسونید، میاید از حرکات دست و بدن استفاده میکنید و مجبورید از کلماتی که تو ذهنتون هست اما ممکنه درست نباشه استفاده کنید. برای جمع کردن این فاجعه باید یاد بگیرید که اول خودتون رو معرفی کنید و بعد بدونید که صرفا به یه سری کلمه هایی نیاز دارید که بتونید به سمت مکان های مختلف برید. مثلا هتل، رستوران، موزه یا هرچیز دیگهای. بعد شما نیازه که یه سری فعل و اسم بلد باشید تا بتونید دستو پا شکسته یه جمله رو برای خودتون درست کنید، مثلا فعل خواستن و نیاز داشتن.
شما نیاز دارید که یه سری کلمه مثل کجا؟ کی؟ و چطور؟ بلد باشید تا بتونید یه سری جملات دست و پا شکسته رو بگید. بنابراین، اگر میخواید یه مهارت رو فقط در حد دلخواهتون یاد بگیرید، کافیه یکسری مقدمات و مراحل ابتدایی اون کار رو یاد بگیرید، به مرور زمان مهارت شما کامل میشه.
روش دومی که باید یاد بگیریم اینه که یاد بگیریم کی به خودمون بگیم نه و فقط تا اینجا کافیه! مثلا وقتی که میخوایم فوتبال بازی کنیم و توپ فوتبال رو پرت کنیم نیازی نداریم بریم مسائل فیزیک پرتاب توپ فوتبال رو مطالعه کنیم و فقط یه سری تمرین تو حیاط خونمون ممکنه بهمون کمک کنه تا به بهترین شکلی که میتونیم توپ فوتبالمون رو پرت کنیم. قبل از یادگرفتن هر مهارتی باید به اندازهای دانش داشته باشیم که بدونیم که آیا داریم کارمون رو اشتباه انجام میدیم و اگر داریم اشتباه انجام میدیم بدونیم که چطور درستش کنیم. استیفن کراشن که یکی از استاد های زبانشناسی دانشگاه کالیفرنیای جنوبی هس که به این فرضیه میگه مانیتور. مانیتور یعنی اینکه مطالعه قبل از هر نوع تمرین مهارتی فقط وقتی ارزش داره که به شما یاد بده و به شما اجازه بده که برای تمرین خودتون برنامه ریزی کنید و اگر اتفاقی برای تمرین خودتون افتاد بتونید اصلاحش کنید.
مثلا وقتی که شما میخواید یه توپ فوتبال رو پرت کنید، فقط صرفا چند دقیقه دیدن ویدیو های یوتیوب که حالا داخلشون توپ فوتبال رو پرت میکنن یا فقط چند دقیقه مطالعه کتاب های آموزشی فوتبال میتونه برا ما مفید باشه. استیفن کراشن میگه که به یه منبع بسنده نکنید و فقط از یه منبع استفاده نکنید، چند منبع مختلف رو بخونید و قطعا به یه سری مسائل مشترک میرسید و حالا وقتشه که دست به تمرین ببرید و توپ رو پرت کنید. بخش سوم یادگیری تو بیست ساعت اینه که ما سعی کنیم با مشکلاتمون کنار بیایم و تو یه سری زمان مشخص بخوابیم نویسنده کتاب یه روز تصمیم میگیره که از صفحه کلید QWERT، یه صفحه کلید colemakبسازه و تا بتونه خیلی سریعتر تایپ کنه. زمانی که اولین بار میاد امتحان میکنه، فقط پنج کلمه تو یه دقیقه میتونسته تایپ کنه، در صورتی که با صفحه کلید QWERT میتونسته تو هر دقیقه شصتا کلمه تایپ کنه. کافمن میخواست که تو هر دقیقه شصت کلمه یا بیشتر رو تایپ کنه و بعد از ۱۴ ساعت در حالی که اصلا دلش نمیخواست ادامه بده، تونست فقط ۴۰ کلمه تو هر دقیقه بنویسه و بعد از بیست ساعت احساس میکرد که انگشتاش بدون هیچ زحمتی رو صفحه نمایش حرکت میکنن و از کیبورد کلمک به راحتی میتونست استفاده کنه و بعد از ۲۲ ساعت تونست که شصتا کلمه رو تو یه دقیقه تایپ کنه. این روش تعهد بیست ساعته به اون این امکان رو داد که این ناامیدی رو پشت سر بذاره و بتونه مهارتی رو بدست بیاره که تا اخر عمر بتونه ازش استفاده کنه. جاش کافمن اومد یه سیستمی رو برا خودش مشخص کرد که چرخه های مختلف داشت و بین این چرخه ها یه مدت کوتاه خواب قرار داشت و باعث میشد دوره های تمرین از همدیگه جدا بشن.
کافمن میگه زمانی که اولین بار میخواستم کیبورد colemakرو استفاده کنم در طول روز خیلی خسته میشدم و اولین جلسه تمرینم واقعا وحشتناک بود، هیچکاری رو نمیتونستم درست انجام بدم و مدام اشتباه میکردم و بعد از اینکه یه خواب شبانه کامل داشتم تونستم از رکورد خودم جلوتر بزنم و اشتباهات کمتری رو انجام بدم. دانشمند ها ثابت کردن که اگر چهار ساعت بعد از بیدار شدن ما به تمرین یه سری مهارت ها بپردازیم اون مهارت ها خیلی بهتر تو ذهن ما جا میگیرن جاش اومد یه ارتباط مستقیم بین شدت تمرینش و میزان پیشرفتش بدست اورد و متوجه شد که اگر در طول چند روز یه سری ساعت مشخص رو روی کیبورد colemakکه براش تازگی داشت کار میکرد، سریعتر پیشرفت میکرد و دقت تایپش بالا میرفت. مغز ما کلا فقط وقتی که ما خوابیم، به خودش زحمت میده تا بتونه مهارت هامون رو ارتقا بده. پس برای اینکه ما یه مهارت رو بهتر یاد بگیریم، باید با سختی های کار مقابله کنیم و سر موقع و به اندازه بخوابیم. اگر تمرین های بیشتری داشته باشیم و بیشتر در مقابل نخوابیدن مبارزه کنیم، زمانی که ما خوابیم مغز ما تصمیم میگیره که اون مهارت ها رو بهتر تو خودش جا بده.
نویسنده این کتاب به ما پیشنهاد میکنه مهارت هایی که میخوایم یاد بگیریم رو فقط بیست دقیقه در صبح و بیست دقیقه در شب به مدت یکماه کامل تمرین کنیم. تمرین کردن تو صبح به ما این فرصت رو میده که حواس پرتی کمتری داشته باشیم و تمرین کردن تو شب به ما این فرصت رو میده که بعد از خوابیدن مغز ما چیز هایی که امروز یاد گرفتیم رو تثبیت کنه. اگر در طول ماه به مدت چهل دقیقه هر روز به طور منظم و با یه شدت مشخص تمرین کنید سرِ ماه بیست ساعت تمرین مفید داشتید و باعث میشه که هر مهارتی رو که میخواید یاد بگیرید رو به بهترین شکل یاد بگیرید. اینا پیام های اصلی کتاب بیست ساعت اول نوشته جاش کافمن بود
همه ما توی زندگی برای انجام کارا و رسیدن به هدفامون نیاز به انگیزه داریم و دنیل پینک از یه نگاه متفاوتی این موضوع رو بررسی کرده و درباره نوع جدیدی از انگیزه حرف میزنه که فراتر از پول و جایگاه شغلی خوبه! پینک بعد از سالها تحقیق علمی رو انگیزه انسان، این کتاب رو نوشته و با زبانی ساده تکنیکهای موفقیت رو به ما یاد میده. پس اگه دنبال تغییر بزرگ تو زندگیت هستی، این خلاصه کتاب رو از دست نده!
داستان چماق و هویج رو شنیدی؟!
در واقع تو دنیای واقعی چماق و هویجی وجود نداره و این یک اصطلاحه واسه ی تشویق و تنبیه . اگر شما کار درست رو انجام بدین به عنوان جایزه هویج رو میگیرین و درغیر این صورت چماق بالای سرتونه....حالا من میخوام داستان معلمی رو برات بگم که به دانش اموزای کلاس هشتم، درس نوآوری میده، ولی به یه مشکل بزرگ برخورده و اوضاع خوب پیش نمیره. مشکل اینه که بچه ها به این درس علاقه ای نشون نمیدن . موضوع نواوری ممکنه برای من و شما جالب باشه اما دانش اموزا رو سر ذوق نمیاره و اونها برای یادگیری این موضوع به شدت بی انگیزه ان. معلم راهکاری که به ذهنش میرسه استفاده از سیاست قدیمی چماق و هویجه به بچه ها قول نمره های خوب رو میده در صورتی که به کلاس توجه کنن و جایزه شون همون هویجه اس ، ولی اگه علاقه ای به کلاس نشون ندن چماق منتطرشونه و نمیتونن به کلاس بعدی برن! مشوق چماق و هویج جواب نداد !! چون فقط برای چند دقیقه روی دانش اموزا موثر بود و بهشون انگیزه لازم رو نمیداد پس راهکار مناسب واسه انگیزه دادن به دانش آموزا چیه؟ برای پیدا کردن جواب این سوال باید بریم سراغ کتاب "انگیزه" دنیل پینک دنیل پینک تو این کتاب میگه افرادی که با مشوق های "اگر....آنگاه" کار میکنن: یعنی اگر کار x رو انجام بدی ما با y بهت پاداش میدیم، لذت یادگیری رو از خودشون و دیگران می گیرن و هیچ لذتی از انجام دادن کارها و چالش های سخت زندگی نمیبرن. همون کاری که معلم با دانش آموزای کلاس هشتم انجام داده و در نهایت شکست خورده ، اونها هم هیچ لذتی از کلاس و نواوری نمیبردن و فقط دنبال جایزه گرفتن بودن. به نظر شما مشوق های مالی تا چه اندازه میتونه بهمون انگیزه بده؟ بنظر من خیلی کم...
یه مثال واستون میزنم تا متوجه بشید مشوق های مالی نمیتونه انگیزه ای واسه ادامه راه باشه. یه مربی موج سواری برای لذت و سرگرمی این کار رو انتخاب میکنه اما اگه تمرکزش رو فقط روی پول و درامد بذاره توی زمان کوتاهی از این کار متنفر میشه و به سراغ کار دیگه ای میره . و خودش رو از لذت موج سواری محروم میکنه نویسنده توی این کتاب ، سه تا عامل اصلی رو میگه که می تونه توی ایجاد انگیزه موثر باشه
استقلال – تسلط و هدف
اگه این سه مورد رو توی کار و زندگیمون رعایت کنیم به یک فرد با انگیزه تبدیل میشیم. چطوری؟
پ توی سال 2002 مایک و اسکات از فارغ التحصیلای دانشگاه استرالیا یه شرکت نرم افزاری رو به نام Atlassian راه اندازی کردن و چند سال هم رو شرکت کار کردن و تیم هایی از برنامه نویسای مختلف رو استخدام کردن تا بتونن روش های مدرن رو تجربه کنن. اما در نهایت از نتیجه و محصول راضی نبودن. اونها تصمیم میگیرن که یه آزمایشی رو انجام بدن بلکه بتونن نواوری رو توی محصولشون به وجود بیارن. مایک و اسکات این اختیار رو به برنامه نویسا دادن تا برای یک روز روی هر پروژه ای که دوست دارن کار کنن و توی هر تیمی که دوست دارن باشن.
برنامه نویسا تمام اون روز و حتی شبش رو هم کار کردن. روز بعد توی شرکت جلسه ای برگزار شد تا نتایج کار رو با همدیگه به اشتراک بذارن. این اتفاق به طرز جالبی منجر به نتایج خوبی شد. و اونها به چیزی که میخواستن رسیدن
بنظرتون کدوم از اون سه مورد کتاب دنیل باعث این نتیجه شد؟
استقلال؟ هدف؟ تسلط ؟ یا هر سه موردش
احساس آزادی و تسلط روی کار ،به برنامه نویس ها این امکان رو داد تا طرح های خلاقانه ای ارائه بدن و از طرفی در پایان همه از نتیجه ی کار راضی بودن. حالا برگردیم به مشکل معلم و کلاس هشتم با الهام از این داستان ، راهکاری که می تونه به معلم ما کمک کنه، اینه که هفته ای یک روز دانش اموزا رو آزاد بذاره تا راجب هر موضوعی که دوست دارن صحبت کنن و در موردش نواوری داشته باشن. معلم کلاس، میتونه اطلاعات و ابزار لازم رو در اختیار اون ها بذاره و از طرفی بهشون این آزادی رو بده تا خلاق باشن و هر پروژه ای که دوست دارن رو با هم تیمی های دلخواهشون انجام بدن. و در پایان نتیجه رو توی کلاس به بقیه ارائه بدن.
خودتون چی فکر می کنید؟ بنظرتون بچه ها با این کار به مشارکت توی کلاس ترغیب میشن؟ آزادی و انعطاف پذیری توی یک چارچوب می تونه نتایج خوبی رو به دنبال داشته باشه و منجر به خلاقیت و انگیزه بشه. اکثر شرکت ها نظارت های سفت و سختی رو برای کارمنداشون دارن و به صورت هفتگی یا ماهانه ازشون گزارش عملکرد میگیرن. یکی از مدیرای شرکتی در سوئد بنام استفان توی سال 2003 روشی رو جایگزین نظارت های سفت و سخت کرد. اون هر ماه به صورت حضوری با کارمنداش صحبت میکرد و ازشون بازخورد می گرفت.
اینطوری متوجه میشد که کدوم از کارمندا دچار اضطراب هستن، کدومشون احساس کسالت و خستگی از کار دارن و کدوم گروه شرایط خوبی دارن. این روش پیشنهادی استفان بعد از چند ماه جواب داد و وقتی عملکرد شرکت و کارمندارو بررسی کردن نتایج کاملا مشهود بود، شرکت به سود رسیده بود و اعضای تیم هم راضی بودن. اگه معلم کلاس هشتم هم میخواد مشارکت دانش اموزاش رو افزایش بده باید از این داستان و کار استفان الهام بگیره و زمانی رو به این اختصاص بده که بشینه و با هر کدوم از دانش آموزا تک به تک صحبت کنه و نظر اون ها رو در مورد کلاس و سطح کلاس بپرسه . اگه دانش آموزی سطح کلاس رو خیلی بالا میدونه چندتا از تکلیف ها رو براش حذف کنه و اون ها رو به دانش آموزایی بده که سطح کلاس رو پایین میدونن. با این کار امکان مشارکت توی کلاس به تموم بچه ها داده میشه. در مورد استقلال و تسلط و تاثیرش روی انگیزه صحبت کردیم .
بنظرتون هدف چه تاثیری توی انگیزه داره؟ خیلی مهمه که بدونیم هدف مون از انجام دادن کارها چیه. گاهی اوقات حس خوبی که از انجام دادن کار ها می گیریم باعث میشه تا توی اون کار خوب و موفق عمل کنیم. به عنوان مثال پزشکی که به مناطق محروم میره و با پول کمی کار طبابت رو انجام میده قطعا به خاطر پول این کار رو نمیکنه و هدفی بالاتر از کسب درامد داره. همون هدفی که دنیل تو این کتاب ازش با عنوان محرک انگیزه یاد میکنه.
با توجه به چیزایی که گفتیم می تونیم یه نتیجه گیری کنیم. اگه شما مدیر یه کسب و کارید و با یه تیم کار می کنید این رو بدونید که برای اینکه عملکرد کارکنانتون رو بالا ببرید باید اون ها رو به مشارکت توی کارها تشویق کنید. اجازه بدین خودشون رو به چالش بکشن و از سختی های کارشون لذت ببرن. کم کم باید از سیستم حقوق و مزایا و پاداش برای گرفتن عملکرد بهتر از کارمندا دست بردارین و به جاش به اون ها اختیار و آزادی عمل بدین. اگه می خواید شرکت خلاقی داشته باشین هیچ وقت اعضای تیم تون رو با تهدید و فشار مجبور به کار نکنید. می تونید با اون ها صحبت کنید ، صحبت هاشون رو بشنوید و اون هارو با روش های که گفتیم تشویق به کار کنید. این همون پیام اصلی کتابه که دنیل پینک میگه. اگه می خواید به دیگران یا خودتون انگیزه بیشتری برای کار کردن بدید سعی کنید مواردی که گفته شد رو رعایت کنید و البته خوندن این کتاب رو هم بهتون پیشنهاد میکنم.
امروز با کتابِ رازِ قهرمانی، نوشتهی مک ریوِن، دریاسالار چهارستارهی نیروی دریایی در خدمتتون هستیم که راهورسمِ قهرمان شدنو توی دنیای مدرن نشونتون داده. تجربهی نویسنده توی عرصههای نظامی و غیرنظامی در کنارِ توصیههای انگیزشی و داستانای مهیج و جذاب چیزاییه که توی این کتاب باهاش زیاد سروکار داریم. یاد بگیرین مثلِ یه قهرمان زندگی کنین.
ماها از همون بچگی دوست داریم وقتی بزرگ شدیم قهرمان بشیم. بعضیامون ممکنه از شخصیتای خیالییی مثِ سوپرمن الهام گرفته باشیم، بعضیامونم از قهرمانای واقعی مثلِ سربازا و آتشنشانا. ولی بهرحال خیلیامون از تهِ دل آرزو داریم یه روزی تبدیل به یه آدمِ خارق العاده بشیم، یا به عبارتِ دیگه، قهرمان بشیم.
ولی وقتی بزرگ میشیم اتفاقی که میفته اینه که رفته رفته این آرزو تو وجودمون کمرنگ و کمرنگتر میشه. این همون چیزیه که توی این خلاصهکتاب میخوایم درموردش صحبت کنیم.
نویسندهی کتاب، دریاسالار مکریون، با استفاده از تجربیات و خاطراتِ واقعیِ خودش توی زندگیِ عادی و حرفهایش، پرده از مهمترین ویژگی هایی برمیداره که میتونن انسانو تبدیل به قهرمان کنن.
ضمناً توی این خلاصهکتاب به این چندتا سؤالم جواب میدیم:
چرا سربازای زن وجودشون توی افغانستان اینقدر حیاتی بود؟
چرا شرافتمندی توی پنتاگون اهمیت داره؟
شکست توی عملیاتِ نجات چطور میتونه تبدیل به یه موفقیتِ بزرگ بشه؟ قهرمانها همیشه سعی میکنن انسانهای باشهامتی باشن.
اکتبرِ 2011، دریاسالار ویلیام مکریون توی مقرِ فرماندهیِ عملیاتویژهی تامپای فلوریدا نشسته بود که یهو گزارشِ روزانهی تلفات به دستش رسید. و چه گزارشِ بدی بود!
عملیاتِ شبانهای که توی افغانستان اجرا کرده بودن شکست خورده بود. سه تا از سربازا توی تلهی انفجاریِ طالبان افتاده بودن و یه مینِ قوی منفجر شده بود که باعث شد هرسهتاشون کشته بشن.
کشته شدنِ این سه تا سرباز ضربهی سنگینی به همتیمیاشون که توی افغانستان بودن وارد کرد، خونوادهشون که جای خود. ولی برای مکریون، این مسأله اهمیتِ شخصی هم داشت. چون مسئولیتِ جونِ یکی از سربازای زن به اسمِ اشلی وایت (Ashley White) که اولین بار بود توی افغانستان حضور پیدا میکرد با اون بود. اشلی همیشه الگوی شهامت و شجاعت توی آمریکا بود.
سالِ 2008، دریاسالار مک ریوِن توی استراتژیِ نظامیِ افغانستان یه خلئی احساس کرد. اکثرِ سربازای میدونِ جنگ، مرد بودن و این توی برخورد با بعضی از زنای افغانستانی مشکل ایجاد میکرد.
این زنا معمولاً اطلاعاتِ مهمی دربارهی فعالیتهای طالبان داشتن، ولی معمولاً از درمیونگذاشتنشون با سربازای مرد اکراه داشتن. واسه همین، مکریون تیمهای زنانهای تأسیس کرد که وظیفهشون جمعآوریِ اطلاعاتِ حیاتییی بود که نیروهای مرد به این راحتیا نمیتونستن به دست بیارن.
از همون اول، مک ریون میدنست هر زنی که قراره این وظیفه رو به عهده بگیره باید حسابی شجاع باشه. هرچی باشه اونا قرار بود کارشونو توی شرایطِ جنگیِ واقعی انجام بدن. ستوان وایت، یکی از اولین داوطلبا بود که هم تواناییِ بالایی داشت هم حسابی شجاع بود. اون توی کارولینای شمالی، آموزشای سختِ جسمانی و روانی دید ولی خم به ابرو نیاورد. وقتی زمانِ اعزامش رسید، ذره ای توی شهامتش خلل وارد نشد. شب به شب، زرهش رو تن میکرد، تفنگشو برمیداشت و میزد تو دلِ تاریکی، بدونِ اینکه بدونه این دفعه زنده برمیگرده یا نه.
اکتبرِ 2011، با کشته شدنِ ستوان وایت، آمریکا یکی از مستعدترین سربازاشو از دست داد.
اکثرِ ماها هیچ وقت تو موقعیتش قرار نمیگیریم تا شجاعتمونو به عنوانِ یه قهرمان نشون بدیم، کاری که ستوان وایت کرد. ولی همهی ما بهرحال توی زندگی مون با چالشهایی مواجه میشیم. این چالش، چه مبارزه با رذایلِ اخلاقیمون باشه، چه تهیهی مسکن برای خونواده، و چه اقدام برای کاری که میدونیم درسته، باید سعی کنیم اولین قدمو برداریم. چون اولین قدم معمولاً سختترین قدمه. قهرمانا برای دیگران فداکاری میکنن.
سالِ 1968 بود؛ اواسطِ جنگِ ویتنام؛ زمانی که یه گروهِ کوچیکِ شناساییِ ارتشِ آمریکا، روی تپهی 146 واقع در درهی کوان دوک (Quan Duc) فرود اومده بود. این مکان یه منطقهی استراتژیک بود که ویتکنگ (Vietcong) نمیخواست دستِ دشمنش یعنی ارتشِ آمریکا بیفته.
جبههی ویتکنگ به عنوانِ آخرین تلاشهاش برای دور کردنِ دشمناش، تمامِ قسمتهای باقیمونده از این تپه رو با مین و پونجیپیت (punji pits) پوشش داده بود. پونجی پیت به گودالهای عمیق و مخفییی گفته میشد که تهش پر از نیزههای سمّی بود. البته این تمامِ چیزی نبود که ویتکنگ در چنته داشت. وقتی تیمِ شناساییِ آمریکا پیاده شد، ویتکنگها شروع کردند به حملاتِ بیامان با راکت و موادِ انفجاری و نارنجک.
توی این حملات، یه نارنجک نزدیکِ پای یه تفنگدارِ دریاییِ سیاهپوست به اسمِ سرباز یکم رالف جانسون (Ralph H. Johnson) فرود اومد. جانسون بدونِ لحظهای تردید، خودشو روی نارنجک انداخت و با این کار، خودشو سپرِ بلای همرزماش کرد تا به اونا آسیبِ زیادی نرسه.
بقیهی همرزماش که از این حرکتِ جانسون تحتِ تأثیر قرار گرفته بودن، خودشونو جمعوجور کردن و در برابرِ ویتکنگها مقاومت کردند تا زمانی که نیروهای کمکی سررسیدند.
به خاطرِ این اقدامِ فداکارانه، به جانسون بعد از مرگش مدالِ افتخار اعطا شد، که بالاترین مدالِ نظامی توی آمریکاست. به پاسِ فداکاریهای جانسون، سالِ 2018 آمریکا اسمِ جدیدترین ناوشکنِ خودشو رالف جانسون گذاشت.
مهمتر از اینا اینکه شجاعتِ جانسون تبدیل به یه نمادِ برجسته ی سیاسی شد. آمریکا زمانی که جانسون داشت توی ویتنام میجنگید یه کشورِ چنددسته بود که دستخوشِ تغییر شده بود و هیچ مسألهای تفرقهانگیزتر از سیاستهای نژادی، توش وجود نداشت. ولی رشادت و جانفشانیِ جانسون برای همرزماش کاری کرد تا ده هزار سخنرانی و سرمقاله به این مسأله اختصاص پیدا کنه. کاری که جانسون کرد باعثِ سرافرازیِ تمامِ شهروندای آمریکا شد، صرفِ نظر از اینکه چه رنگِ پوستی دارن.
این سیاهپوستِ جوانِ نیروی دریایی، جونشو برای یه آرمانِ بزرگ فدا کرد و اون، محافظت از همخدمتیاش بود. این شوقِ به فداکاری رو همهی ما میتونیم الگوبرداری کنیم. البته نه الزاماً با اون شکل و شمایلِ تأثیرگذار. نه. همین که هرروز یه مقدار ازخودگذشتگی نشون بدین کافیه. همینکه وقتتون و انرژیتونو فدا کنین تا از یکی از بستگانِ بیمارتون مراقبت کنین، یا به دوستایی که نیاز به توجه دارن، توجهِ ویژه نشون بدین کافیه. یادتون باشه که دونهدونهی این فداکاریا شما رو قدم به قدم به قهرمان بودن نزدیکتر میکنه.
یه قهرمان همیشه با راستی و درستی رفتار میکنه. تد گرابوفسکی (Ted Grabowsky)، کاپیتانِ یگانِ ویژهی نیروی دریاییِ آمریکا، یه مردِ عینکی و کوتاهقامت بود که یه مقدارم لَنگ میزد. اون با تصویرِ اکثرِ مردم از یه سلحشورِ آمریکاییِ تمامعیار منطبق نبود. برعکس، دریابان جو متکاف (Joe Metcalf) یه ارتشیِ رُک و خشن و جدی بود که کاملاً با این تصویر مطابقت داشت. وقتی گرابوفسکی یه بودجهی دوسالهی پر و پیمون برای یگانِ ویژهی نیروی دریایی پیشنهاد داد، دریابان متکاف اونو حسابی مؤاخذه کرد. چون بهرحال جنگِ ویتنام تموم شده بود و جنگِ سرد هم در اوجِ خودش بود. یگانِ دریایی به چه درد میخورد آخه؟ متکاف با همون لحنِ مخصوص به خودش، پیشنهادِ گرابوفسکی رو تمسخر کرد و آخرشم با غرغر گفت: «من میخوام کمکت کنم. ولی تو واقعاً این همه پولو لازم داری؟»
نویسنده منتظر بود ببینه گرابوفسکی که اون زمونا رئیسش بود چه جوابی میده. اون میدونست گرابوفسکی از وضعیتِ پنتاگون خبر داره. اونجا، هرکس بودجهشو پیشنهاد میداد، دیگه به هیچ وجه از حرفش کوتاه نمیومد و تا آخر پای حرفش میموند. ولی گرابوفسکی مکث کرد، بعد جواب داد: «خب میتونیم یه مقدار کمترش کنیم.»
گرابوفسکی حقیقتو گفته بود. و این حرفش نویسنده رو شوکه کرده بود. چون کاهشِ بودجه چیزِ مرسومی نبود. اگه شما توی پنتاگون دنبالِ تصویبِ یه بودجهی آبرومندانه بودین، باید با سماجت روش وایمیستادین و جوری رفتار میکردین انگار هر سنت از این بودجه اهمیت داره. ولی گرابوفسکی بنا به دلایلی مایل به این کار نبود.
خودش بعد از این ملاقات، دلیلشو برای نویسنده اینجوری توضیح داده بود که: حسابرسها خودشون یه برآورد از منابعِ موردِ نیازِ افسرای نیروی دریایی انجام دادهن و اگه من، روی منابعِ بیشتر اصرار میکردم، اعتبارِ خودم زیرِ سؤال میرفت.
کاپیتان گرابوفسکی برای موندن توی پنتاگون یه قاعدهی طلایی داشت و اون اینکه: «شما هرگز نباید دروغ بگین یا حقیقتو تحریف کنین.» این قاعده صرفاً یه اصلِ شرافتمندانه نبود، بلکه دستور العملِ رسیدن به موفقیت هم بود. وقتی شما شرافتمند باشی، به دیگران نشون میدی که لایقِ اعتماد کردن هستی. و وقتی مردم بفهمن شما قابلِ اعتمادی، چیزی که نصیبِ شما میشه مسئولیت و عشق و دوستیه.
برای همین، قهرمانها همیشه از خودشون صداقت و شرافت نشون میدن. یعنی نه تنها همیشه حقیقتو میگن، بلکه جوری عمل میکنن که واقعاً بهش اعتقاد دارن. مسلماً شرافتمندی یه حالتِ منفعلانه نیست. بلکه یه سراشیبیِ پردستانداز به سمتِ موفقیته که فردِ شرافتمند اونو به مسیرهای هموار اما نادرست که انسانو وسوسه میکنن ترجیح میده. بعضی وقتا این ترجیح با سختی و اذیت همراهه. بعضی وقتا هم تنها کاری که لازمه انجام بدی اینه که حقیقتو دربارهی بودجه بگی.
قهرمانا عقبنشینی نمیکنن، پایداری میکنن. زمانی که پاتریک الیسون (Patrick Allison) یازده سالش بود، مادرشو به خاطرِ سرطان از دست داد. طولی نکشید که دوتا از عموهاشو هم بابتِ همین بیماری از دست داد. الیسون هم مثلِ هرکسِ دیگهای، غرقِ ماتم شد. ولی به جای اینکه تا آخرِ عمر توی افسردگی فرو بره، یه تصمیمِ بهتر گرفت. تصمیم گرفت درمانِ سرطانو پیدا کنه.
وقتی به سنِ جوانی رسید، واردِ دانشگاهِ تگزاس شد و روی سلولهای تی (T-cells) مطالعه کرد که نوعی از سلولهای درونِ بدنِ انسانن که به عفونتها حمله میکنن و سیستمِ ایمنی رو تنظیم میکنن. اونجا بود که به ذهنش رسید سلولهای تی شاید توی مبارزه با سرطان هم بتونن نقش ایفا کنن.
حق با اون بود. اون بعد از سالها تحقیق موفق شد دارویی بسازه که سلولهای تی رو تحریک میکرد تا سرطانو توی موشها از بین ببرن. این یافتهها اونو به فکر فرو برد که اگه توی حیوانات این تأثیرو داره، توی انسانها تأثیرش چیه؟ برای پاسخ به این سؤال، الیسون نیاز به حمایت داشت. پس باید تمامِ عزمشو جزم میکرد تا از این حمایته برخوردار بشه.
ولی با وجودِ تحقیقاتِ خطشکنِ الیسون، کارخونههای داروسازی نمیخواستن دربارهی این تحقیقات چیزی بشنون. اونا تا حالا میلیونها دلارو صرفِ درمونهای بینتیجهی سرطان کرده بودن و از نظرِ اونا، وعدهوعیدهای جیم الیسون هم یکی دیگه از همون امیدهای واهی بود.
خیلیهای دیگه اگه جای الیسون بودن، دلسرد میشدن و پا پس میکشیدن. ولی الیسون دهها سال از عمرشو توی آزمایشگاه گذرونده بود. بعد از اون همه کار و زحمت، بالاخره یه کشفِ راهگشا کرده بود، ولی هیچکس نمیخواست اینو بفهمه.
خلاصه، الیسون پا پس نکشید. پایداری کرد. اون به تحقیقاتش باور داشت و به رایزنیها ادامه داد، حتی با وجودِ بیاعتناییِ شرکتهای داروسازی. تا بالاخره، یه گوشِ شنوا پیدا شد: بریستول مایرز اسکویب (Bristol Myers Squibb). یه شرکتِ داروسازی که هزینهی آزمایشاتِ انسانی رو تقبل میکرد.
نتیجه دلگرمکننده بود. سازمانِ غذا و داروی آمریکا سالِ 2011 داروی الیسون رو تأیید کرد و از اون موقع، بیش از یک میلیون بیمار این دارو رو دریافت کردهن. این دارو هرچند تکتکِ اونا رو درمان نکرده، اما جونِ صدها هزار انسانو نجات داده.
در نهایت، دکتر الیسون بابت زحماتش برندهی جایزهی نوبلِ پزشکی شد. ولی اگه پشتکار و پایداریهای اون نبود، چه بسا دنیا هیچ وقت از کشفیاتِ پزشکیِ اون باخبر نمیشد.
البته یادتو باشه که، قهرمانها به تنهایی تاریخو نمیسازن. به ازای هر مدالآورِ طلای المپیک، یه دوندهی بااستعداد هم وجود داشته که هیچوقت از آموزشای سخت و طاقتفرسا سربلند بیرون نیومده. و به ازای هر دکتر الیسونی، یه دانشمندِ دیگه وجود داشته که ایمانِ خودشو به تحقیقاتش از دست داده. چیزی که قهرمانها رو از نوابغِ معمولی متمایز میکنه، پافشاری و پایداریه.
قهرمانها همیشه وظایفشون رو تمام و کمال انجام میدن جان مککین، (John McCain) یه سناتورِ جمهوریخواه بود که توی یه خونوادهی نظامی به دنیا اومده بود. هم پدرش هم پدربزرگش از دریاسالارهای عالیرتبهی چهارستاره بودن. با یه همچین زمینهی خانوادگییی، جای تعجبم نبود که مککین از آکادمیِ نیروی دریاییِ ایالاتِ متحده فارغ التحصیل بشه و رهسپارِ جنگِ ویتنام.
منتها چیزی که عجیب بود جدیتی بود که مککینِ جوان توی انجامِ وظایفش به خرج میداد. جولای 1967، یعنی اولین سالِ حضورِ اون توی ویتنام، روی عرشهی ناوِ هواپیمابرش، یه انفجار رخ داد و مککین به خاطرِ نجاتِ جونِ یکی از کمکخلبانها، بدجوری مجروح شد.
به محضِ اینکه جراحتاش خوب شد، دوباره واردِ مأموریت شد. ولی چیزی نگذشت که بدبیاریِ دوم بهش رو کرد. وقتی داشت بیستوسومین عملیاتِ بمبارانشو روی شهرِ هانوی (Hanoi) پیاده میکرد، هواپیماش خاموش شد و دستِ نیروهای دشمن اسیر شد.
این اسارت تازه آغازِ ماجرای مککین بود. توی ماههای بعدی، اون و همبنداش که همه اسرای جنگی بودن، شکنجه شدند و موردِ بازجویی قرار گرفتند، بدونِ هیچ مداوایی. روزهای وحشتناکی بود.
اینجا بود که ویتنامِ شمالی متوجه شد اون پسرِ یه دریاسالارِ آمریکاییه. بلافاصله یه ایده به ذهنشون زد. اگه مککینو به خاطرِ خونوادهش و روابطش آزاد میکردن، باعث دلسردی و تضعیفِ روحیهی سربازای معمولیِ آمریکا میشد.
بندِ سومِ منشورِ اخلاقیِ نیروهای مسلحِ آمریکا میگه: «من هیچ آزادیِ مشروط یا حمایتِ ویژهای رو از دشمن قبول نمیکنم.» و حالا قرار بود مککین مفت و مجانی آزادیشو به دست بیاره.
بنابراین، اون با یه انتخابِ سخت مواجه بود: میتونست مأموریتشو کامل کنه و کیلومترها دور از وطنش، تیرهترین روزهای عمرشو تا مدتِ نامعلومی تحمل کنه. میتونستم راهِ سادهترو انتخاب کنه و زیرِ عهد و پیمانش بزنه. بالاخره، تصمیم گرفت به مأموریتِ خودش ادامه بده. اون یه انتخابِ قهرمانانه کرد و موند. پنج سالِ آزگار طول کشید تا بالاخره خودش و بقیهی اسرای جنگی آزاد شدند.
توی زندگی، هرکدوم از ما رسالت یا وظیفه ای داریم که باید انجامش بدیم. گاهی به عنوانِ دوست، گاهی به عنوانِ عضوِ یه خونواده، گاهی به عنوانِ شاغل و گاهی هم به عنوانِ شهروند. هروقت این وظایف با منافعِ ما در تعارض بودن، بهتره به خودمون یادآوری کنیم که قهرمان شدن منوط به انتخابهای سختتره.
کارِ قهرمانها امید دادن به دیگرانه توی جنگِ ویتنام، بیش از هزار آمریکایی اسیر شدند. رفتارِ ویتنامیها با اونا معمولاً خشونتآمیز بود. این اسرا سالهای سال توی زندانای ویتنام میموندن و کتک و سلولِ انفرادی در انتظارشون بود. بعضی وقتا حتی آب و غذا رو هم ازشون دریغ میکردن.
هرچی بیشتر میگذشت، امیدِ زندانیا کمتر میشد. و این احتمال که به زودی برمیگردن وطنشون، سال به سال تو وجودشون کمرنگتر میشد. تا اینکه نوامبرِ سالِ 1970، یکی از یگانهای نیروهای ویژهی ارتش به اسمِ کلاهسبزها یا گرین برتس (Green Berets) یه عملیاتِ آزادسازی انجام دادن تا 60 تا از اسرای جنگی رو آزاد کنن.
این تیم واردِ یه کمپ به اسمِ سون تای (Son Tay) شد و شروع کرد به تبادلِ آتش با دشمن که در جریانِ اون، 42 تا از سربازای دشمن کشته شدن. ولی بعد از این درگیری، متوجه شدن که دیر رسیدهن و زندانیا رو از اونجا بردهن.
با این حال، این شبیخون به گوشِ زندانیا رسید و هرچند آزادی براشون به ارمغان نیاورده بود، ولی چیزی بهشون داد که تقریباً به همون اندازه مهم بود: امید.
وقتی زندانیا بالاخره آزاد شدن، یه میلیاردرِ تگزاسی به اسمِ راس پیروت (Ross Perot) یه ضیافت ترتیب داد بینِ اونا و خونوادههاشون و یگانِ کلاهسبزا.
توی تمامِ این سالها، این تیمِ نجات مدام خودشونو سرزنش میکردن. اونا عقیده داشتن دیر رسیدنشون باعث شده بود زندانیا مجبور بشن دو سالِ دیگه هم زجر و گرسنگی بکشن. ولی خودِ اسرا و زندانیا نظرِ دیگه ای داشتن. از دیدگاهِ اونا، این شبیخون درسته که نافرجام بود، ولی باعث شده بود نورِ امید دوباره تو دلاشون روشن بشه و بفهمن که هنوز فراموش نشدهن. درسته که در واقعیت همه چیز تیره و دلگیر بود، اما هنوزم همرزمای فداکاری داشتن که جونشونو برای آزادیِ اونا به خطر انداخته بودن، و این خیلی با ارزش بود. همین باعث شده بود بتونن ادامه بدن.
این کاریه که امید میکنه. شاید امید نتونه همین امروز تغییرِ ملموسی توی زندگی ایجاد کنه، ولی یه فردای بهتر رو نوید میده، و همین معمولاً کافیه.
البته برای همهی ما مقدور نیست که نورِ امیدو با همون شیوهی کلاهسبزا توی دلِ دیگران روشن کنیم، ولی همهمون تواناییهای خودمونو داریم. ممکنه شما یه معلمِ انگیزهبخش باشین، یا یه پدرِ فهیم باشین، یا یه پرستارِ سختکوش. در هر حال، از توانمندیهاتون استفاده کنین و حتی شده، کورسوی امیدی توی دلِ هرکی که میتونین ایجاد کنین.
ترس یک احساس طبیعی و غریزی است که در پاسخ به تهدیدات بالقوه یا واقعی در ما ایجاد میشود. ترس میتواند از چیزهای مختلفی ناشی شود، از جمله ترس از ارتفاع، ترس از تاریکی، ترس از مار، یا ترس از ناشناختهها. همچنین، ترس میتواند به صورت یک واکنش طبیعی به موقعیتهای خاصی مانند مواجهه با یک فرد غریبه یا تجربه یک رویداد ناخوشایند باشد.







نویسنده این کتاب یعنی جوهان هاری (Johann Hari) به ما میگه که دلایل اصلی افسردگی تا به امروز هیچوقت به درستی بررسی نشده. چرا؟ چون شرکتهای داروسازی دوست دارن به ما بگن که دلیل اصلی مشکلات ما «عدم تعادل شیمیایی» مغزمون هست و راه درمانش هم داروئه. اما ما توی این خلاصه کتاب میفهمیم که واقعاً دلیل اصلی افسردگی چیزهای دیگهای هستن.
به احتمال زیاد شما یا خودتون تجربه افسردگی رو داشتید، یا حداقل کسی رو میشناسید که با این مساله دست و پنجه نرم کرده. افسردگی، یک اتفاق خیلی عادی توی دنیای مدرنه. دلیلش هم اینه که دنیای ما یه دنیای رقابتی و شلوغه که بین ما و بقیه آدما فاصله میندازه.
نویسنده این کتاب یعنی جوهان هاری (Johann Hari) به ما میگه که دلایل اصلی افسردگی تا به امروز هیچوقت به درستی بررسی نشده. چرا؟ چون شرکتهای داروسازی دوست دارن به ما بگن که دلیل اصلی مشکلات ما «عدم تعادل شیمیایی» مغزمون هست و راه درمانش هم داروئه. اما ما توی این خلاصه کتاب میفهمیم که واقعاً دلیل اصلی افسردگی چیزهای دیگهای هستن.
ضربههای روحی، احساس تنهایی، ارزشگذاری اشتباه روی پول و جایگاه یا حتی یک محیط کاری بد. همه اینها میتونن خیلی راحت تبدیل به دلیلی برای افسردگی ما بشن. اما جای نگرانی نیست... چون برای هر کدوم از این مشکلات میشه راهحل پیدا کرد. ما توی این خلاصه کتاب فقط علتهای افسردگی رو بررسی نمیکنیم. بلکه راهحلهایی هم به شما میدیم تا بتونید امید و خوشحالی رو به زندگیتون برگردونید.
نویسندۀ کتاب، جوهان هاری، با داستان زندگی خودش شروع میکنه. جوهان خوردن داروهای ضد افسردگی رو توی سن 18 سالگی شروع کرد. اما افسردگیش سالها قبل از این شروع شده بوده.
جوهان به خاطر میاره که چطور وقتی هنوز یه بچه بوده، گاهی پیش میومده که توی اتاقی تنها باشه و نتونه گریۀ خودش رو کنترل کنه. بزرگتر که شده، فهمیده که این نشونه افسردگیه. پس برای درمان شدن رفته سراغ یک دکتر. این دکتر هم بهش توضیح داده که افسردگی به دلیل عدم تعادل شیمیایی درون مغز ماست و این موضوع رو میشه با داروهای ضد افسردگی درمان کرد.
از سن 18 سالگی به بعد، جوهان شروع به مصرف قرص پاکسیل (Paxil) میکنه. این یکی از قرصهای «مهارکننده بازجذب سروتونین» هست که به اختصار بهشون قرصهای اس اس آر آی (SSRI) هم میگن. اگر بخوایم ساده توضیح بدیم، این قرصها باعث میشن سطح سروتونین آدمهای افسرده افزایش پیدا کنه تا به میزان طبیعی خودش توی بدن برسه.
درست مثل خیلیهای دیگه، وقتی جوهان مصرف این دارو رو شروع میکنه، اوایل احساس آرامش بیشتری بدست میاره. ولی خیلی زود این تاثیرات کوتاهمدت از بین میرن. پس دکترش دوز دارو رو افزایش میده. جوهان دوباره یک دورۀ کوتاه از آرامش رو تجربه میکنه. ولی باز افسردگی برمیگرده و یک بار دیگه، دکترش دوز دارو رو افزایش میده. و این روند تا مدتها ادامه داشته.
جوهان توی این مدت، فقط از یک چیز مطمئن بود. اینکه پاکسیل باعث شده چاقتر بشه و بیشتر عرق کنه. در نهایت، توی 30 سالگی، یعنی بعد از یک دهه مصرف قرص پاکسیل، به خودش میاد و میبینه که همچنان افسرده است. و وقتی این رو میفهمه، شروع به یه تحقیق گسترده درباره دلایل افسردگی و تاثیر داروهای ضد افسردگی میکنه. و توی این مسیر چیزهایی رو میفهمه که واقعاً شوکهکننده است.
جوهان وقتی سراغ محققهای مختلف میره، متوجه میشه که شواهد خیلی کمی مبنی بر این وجود داره که علت افسردگی، عدم تعادل مواد شیمیایی بدنه و داروهای ضد افسردگی میتونن توی این مساله کمک کنن.
در اواسط دهه 90 میلادی، یه پروفسور هاروارد به اسم ایروینگ کِرش (Irving Kirsch) شروع به بررسی دقیق تحقیقاتی میکنه که درباره قرصهای ضد افسردگی انجام شده. این پروفسور میفهمه که تستهای کلینیکی که شرکتهای داروسازی انتشار میدن، معمولاً خیلی از واقعیتها رو مخفی میکنن. همینجوری هم هست که داروهاشون تائید میشه.
برای مثال، داروی پروزک (Prozac) روی 245 بیمار تست شده. اما توی گزارش این تحقیق، فقط به 27 تا از اونها پرداخته شده که این دارو روشون نتایج مثبتی گذاشته. توی گزارش بدون ویرایشِ داروی پاکسیل هم، گفته شده که بیمارها به دارونما بهتر از خود دارو واکنش نشون دادن. یعنی اونایی که داروی واقعی رو دریافت نکردن، اما فکر میکردن که داروشون واقعی بوده، بیشتر نتیجه گرفتن.
کرش همینطور در مورد این ادعا که بین افسردگی و مادۀ شیمیایی سروتونین توی مغز ارتباطی وجود داره هم تحقیقاتی انجام داده. و فهمیده که این موضوع یک «تصادف تاریخی» بوده. یعنی دانشمندها به اشتباه آزمایشهای خودشون رو تفسیر کردن و بعد هم شرکتهای داروسازی از همین نتیجهگیری اشتباه برای فروختن داروهاشون بهره بردن.
یکی از پروفسورهای دانشگاه لندن به اسم «جوآنا مانکریف (Joanna Moncrieff)، موقع صحبت با نویسنده کتاب، گفته که هیچ مدرکی مبنی بر این وجود نداره که علت افسردگی، عدم تعادل شیمیایی در مغز ما باشه.
هضم این قضیه برای جوهان واقعا سخت بود. هر چی نباشه، 10 سال از عمرش رو به مصرف این داروها گذرونده بود. حالا اما با هر محققی که صحبت میکرد یک حرف ثابت میشنید: شرکتهای داروسازی یک داستان الکی ساختن تا بتونن داروهای خودشون رو بفروشن و تستها نشون داده که این داروها تاثیر زیادی روی افسردگی نمیذارن.
در واقع چیزی که باعث میشه داروهای افسردگی موثر باشن، قدرت داستانه. نه تاثیر واقعی خودشون. وقتی ذهن ما باور کنه که این داروها موثرن، به خودش تلقین میکنه که داره بهتر میشه. و ما خیال میکنیم دلیلش داروهامون هستن.
جامعه پزشکی به خوبی از قدرت تلقین و دارونماها آگاهه. یک داستان معروف هست از آدمی به اسم هنری بیچر (Henry Beecher). پزشکی که در جنگ جهانی دوم خدمت میکرده و وقتی میبینه داروی مورفین تموم شده، تصمیم میگیره این موضوع رو از سربازهای زخمی مخفی کنه. بجاش بهشون محلول آب و شکر میزده، اما میگفته که مورفینه. و به طرز معجزهآسایی، این تزریقها همچنان باعث میشده درد این سربازها کمتر بشه.
یک داستان که حتی از این هم عجیبتره، داستان چوب جادویی هِیگارث (Haygarth) هست. یک چوب که توی سال 1799 به عنوان درمانی جادویی برای بیماریها فروخته میشد. فقط کافی بود این چوب رو روی نقطه درد بکشید و ایمان داشته باشید. احتمالاً بتونید نتیجه رو حدس بزنید. مردمی که این داستانها رو باور کرده بودن، واقعاً اثرات بهبود رو توی خودشون میدیدن – حداقل برای یه دورۀ کوتاه.
همین داستانها به خوبی قدرت باور رو به ما نشون میده.
حالا اگر به داروهای ضد افسردگی زیر ذرهبین نگاه کنیم، متوجه میشیم که دقیقاً مثل چوب جادوی هیگارث کار میکنن. به یه آدم افسرده میگن که سروتونین مغزش کمه و یه دارو میتونه این مساله رو حل کنه. این آدم هم که همۀ این توضیحات رو باور کرده، به خودش تلقین میکنه و در نتیجه توی کوتاهمدت، نتایج مثبتی میگیره.
اینجا ممکنه بگید که پس این داروها یک تاثیر مثبتی دارن و خیلی هم اتفاق بدی نیافتاده. اما عوارض جانبی این داروها چی میشه؟ عوارضی مثل چاقی و مشکلات جنسی. آیا واقعاً مزایای کوتاهمدت این داروها به عوارض بلندمدت اونها میچربن؟
خب دیگه، تا اینجا فهمیدیم که داروسازها تا الان داشتن به ما اطلاعات غلط میدادن. حالا بیاید ببینیم که واقعاً ریشۀ افسردگی چیه.
توی سال 1970، یه محقق به اسم جرج براون (George Brown) این فرضیه رو مطرح کرد که دو چیز میتونه باعث افسردگی شه: یا اتفاقاتی که توی مغز میافته، یا اتفاقاتی که توی زندگی آدم میافته. برای اینکه از این موضوع مطمئن بشه، اومد 166 تا زنی که دکترها تشخیص داده بودن افسردهان و 344 تا زنی که افسردگی نداشتن رو مقایسه کرد. و دقت هم داشت که همۀ این زنها شرایط اقتصادی مشابهی داشته باشن.
اگر دلیل افسردگی فقط سطح سروتونین بدن بود، پس طبیعتاً تجربههای این آدمها توی زندگی، نباید اثری روشون میداشت. اما براون فهمید که 68% از زنای افسرده، به تازگی یه اتفاق ناگوار رو توی زندگیشون تجربه کرده بودن.
براون بعد از این درباره تفاوت بین کسایی که «افسردگی واکنشی» داشتن – یعنی یک رویداد باعث افسردگیشون شده بود – و کسایی که «افسردگی درونی» داشتن – یعنی حالتشون ناشی از مواد شیمیایی بدن بود – تحقیقات بیشتری انجام داد. نتایج این تحقیقات واقعا جالب بود. هر دوی این دو گروه به یک میزان توی گذشتۀ خودشون تجربههای منفی داشتن.
به بیان دیگه، براون شواهد محکمی پیدا کرد که نشون میداد دلایل اصلی افسردگی، دلایل روانی و اجتماعی هستن، نه دلایل بیولوژیک. شواهدی که حتی خودش هم شوکه کرد. براون این نتایج رو توی سال 1978 چاپ کرد و حتی با وجود اینکه بعدها تحقیقات سایر دانشمندها هم همین یافتههای براون رو تائید میکرد، همچنان جامعه پزشکی به لجبازی خودش ادامه داد و اصرار داشت که علت افسردگی به درون مغز ما برمیگرده.
خب، حالا بیاید علتهای دقیق افسردگی رو با هم بشناسیم.
نویسنده کتاب بر اساس تجربه خودش و همینطور صحبت با محققای مختلف، تونسته 9 تا دلیل اصلی برای افسردگی پیدا کنه. دلایلی که همهشون به قطع ارتباط ما با جهان اشاره میکنن. در کنار این موضوع 7 تا روش مختلف هم به ما داده که بتونیم این ارتباط رو دوباره ایجاد کنیم.
اولین دلیل افسردگی، قطع ارتباط ما با کار معناداره.
توی یک نظرسنجی که در سال 2011 و 2012 میلادی انجام شد، فهمیدن که فقط 13 درصد از مردم هستن که خودشون رو واقعا «علاقهمند و درگیر» کارشون میدونن. آماری که شیوع افسردگی توی دنیای ما رو به خوبی توضیح میده.
توی دهه 1970 توی لندن، روانپزشکی به اسم مارمِت (Michael Marmot)، یکی از جامعترین تحقیقات درباره تاثیر کار روی سلامت روان ما رو انجام داد.
مارمت اومد وضعیت 18 هزار کارمند دولت اروپا رو بررسی کرد و فهمید که بر خلاف تصور عمومی، شانس اینکه مدیرها دچار حمله قلبی بشن – 4 برابر کمتر از بقیه آدماست. پس این فکر که مدیرها احتمال سکتهشون بیشتره، چون به خاطر مسئولیت زیاد تحت فشار هستن، کاملاً غلطه.
مارمت در قدم بعدی میخواست بفهمه که کی بیشترین افسردگی و استرس رو تجربه میکنه. پس آدمایی رو زیر ذرهبین گذاشت که از نظر میزان حقوق، جایگاه و حتی فضای کاری توی یه سطح هستن. نتایج کاملاً مشخص بود: آدمهایی که توی کارشون، کنترل و قدرت کمتری برای تصمیمگیری داشتن، بیشتر افسرده میشدن.
حالا واقعاً نداشتن کنترل چقدر میتونه تاثیر بد بگذاره؟ سالها بعد، از مارمت درخواست میشه به یک سازمان مالیاتی بریتانیا کمک کنه. چرا؟ چون نرخ خودکشی کارمندهای این سازمان به طرز وحشتناکی زیاد بوده.
وقتی مارمت موقعیت رو بررسی میکنه، دلیل این موضوع براش مشخص میشه. توی این سازمان همش کار روی کار اضافه میشده و کارمندها هم مدام از کارشون عقبتر و عقبتر میافتادن. از اون طرف هیچ پاداشی هم برای زحمت بیشتر آدمها وجود نداشته. انگار برای هیچکس مهم نبوده که کارمندها دارن سخت تلاش میکنن یا اینکه وقتشون رو به بطالت میگذرونن. مارمت نتیجه میگیره که این حس ناتوانی در کار برای آدمها انقدر عذابآور میشده که دست به خودکشی میزدن.
خوشبختانه، راههایی هست برای اینکه دوباره اتصال خودمون با کار معنادار رو برقرار کنیم. نویسنده کتاب توی بالتیمور با صاحب یک دوچرخهفروشی آشنا میشه که راهحل این مشکل توی کار رو پیدا کرده بود: یعنی دموکراسی.
این آقا که اسمش هم جاش بوده، روزی تصمیم گرفته که با همسر و دوستای خودش یه فروشگاه دوچرخه بزنه. پس همه از کار قبلی خودشون استعفا دادن و توی این کسب و کار شریک شدن. هر هفته هم یک جلسه برگزار میکنن تا درباره تصمیمهای مهم رای بگیرن و هر کس میتونه راجع به مشکلاتش صحبت کنه.
وقتی که نویسنده با این آدمها صحبت کرد، متوجه شد که همهشون توی این کار جدید، استرس و افسردگی کمتری دارن. مثلاً همسر خود جاش، یعنی مردیث (Meredith) به نویسنده گفته که وقتی کارمند بوده، همیشه ترس و اضطراب داشته و شبها نمیتونسته راحت بخوابه. اما الان دیگه این مشکلات رو نداره.
حالا بریم سراغ دلیل دوم، یعنی قطع ارتباط ما با آدمهای دیگه. مشکلی که با تمرکز روی روابط سودمند میتونه حل بشه.
توی دنیای مدرن خیلی روی فردگرایی تاکید میشه. کتابهای خودیاری به ما میگن که فقط خودمون هستیم که میتونیم مشکلاتمون رو حل کنیم. شبکههای اجتماعی هم پر شده از جملههای انگیزشی مثل این که «خودت بلند شو چون کسی قرار نیست کمکت کنه.» اما متاسفانه این نگاه فردگرایانه معمولاً تاثیر عوامل خارجی روی روح و روان ما رو نادیده میگیره.
روابط ما یکی از تاثیرگذارترین عوامل توی زندگیمون هستن. و وقتی که توی این روابط دچار مشکل بشیم و ارتباط ما با دیگران قطع بشه، خیلی راحت توی سراشیبی افسردگی میافتیم. احساس تنهایی یک نقش اساسی توی اضطراب و افسردگی ما داره.
عصبشناسی به اسم جان کاسیوپو (John Caciopoo) ثابت کرده که تنهایی مستقیما توی افزایش ضربان قلب و سطح بالای کورتیزل که یه هورمون استرسزاست، تاثیر داره. تحقیقاتی که کاسیوپو توی دهه 1990 انجام داد، مشخص کردن که تنهاییِ حاد به اندازه وقتی که یکی مشت میکوبه توی صورتمون، استرس ایجاد میکنه. اونم یه استرس دائمی.
البته تنهایی خطرناکتر از اون چیزیه که فکر میکنید. چون خیلی راحت میتونه هر موقعیت بدی رو بدتر کنه. وقتی شما ناراحت میشید، طبیعیه که به درون خودتون پناه ببرید. پس تنهایی هم به دردهای دیگهتون اضافه میشه و اضطرابتون از قبل بالاتر میره.
حالا راهحل چیه؟ برای اینکه ارتباط خودمون با دیگران رو دوباره بازسازی کنیم، باید به ذات قبیلهای خودمون احترام بگذاریم و تبدیل به عضوی از یک اجتماع بشیم. اجتماعی از آدمها که با هم به اشتراک میگذارن، به هم کمک میکنن و مراقب هم هستن.
برای اینکه بفهمید کنار هم بودن آدمها چقدر اتفاق فوقالعادهای هست، بگذارید یک داستان تعریف کنیم. داستان یه محله توی برلین به اسم کوتی. ماجرا توی سال 2011 شروع شد، یعنی وقتی که اجارۀ خونههای محله بالا رفت. اینجا بود که یک زن مسن ویلچری به اسم نوریه (Nuriye) که از پس اجاره جدید بر نمیومد، یه اعلامیه روی برد ساختمون خودش زد. توی این اعلامیه گفته بود که ترجیح میده خودکشی کنه تا اینکه مجبور بشه خونهاش رو خالی کنه.
همین اعلامیه باعث شد که کمکم اعتراضات شروع بشه. اعتراضاتی که از این آپارتمان شروع شد و کمکم آدمها از هر قشری که فکرش رو بکنید، بهش پیوستن. از بچههای پانک با موهای تیغتیغی گرفته، تا مسلمونای ترکی که به این کشور مهاجرت کرده بودن. اسم این جنبش هم گذاشتن جنبش کوتی و شرکا.
نکته جالب اینجاست که این جنبش کمکم تبدیل به چیزی بزرگتر شد. مردم محله شروع کردن در زمینههای دیگه هم به همدیگه کمک کردن.
مثلاً یه پسر دبیرستانی که به خاطر نمرههاش داشت از مدرسه اخراج میشد، توی همین اعتراض با یه همسایه آشنا میشه که توی درس بهش کمک میکنه و نمرات خودش رو بهتر میکنه. یا وقتی که یه مرد بیخانمان به اسم تونکای (Tuncai) رو به زور میبرن آسایشگاه روانی، بقیه میرن و درش میارن. چون دیده بودن که چطور بخشی از این جنبش بودن، باعث شده حالش بهتر بشه.
سومین دلیل افسردگی، اینه که ما ارتباط خودمون با ارزشهای معنادار رو از دست میدیم و دیگه نمیدونیم چی توی زندگی مهمه.
توی یه کمپین تبلیغاتی، اومدن از عکس یک زن لاغر و خوشاندام استفاده کردن و زیرش نوشتن «آیا برای رفتن به ساحل آمادهای؟» خیلی زود آدما شروع کردن به مفهوم این تبلیغ و انتظاری که از زنها ایجاد میکرد، اعتراض کردن. در نتیجۀ فشار اعتراضها، این تبلیغ متوقف شد. اما همچنان حس بد مردم به تبلیغات باقی موند. به حدی که یه سری شروع کردن با اسپری، زیر پوسترهای تبلیغاتی، این شعار رو نوشتن که «تبلیغات گند میزنه به ذهنتون»
تا الان تحقیقات علمی مختلفی انجام شده که این نظر رو تائید میکنن. اینکه جامعۀ مصرفگرای ما باعث شده که از ارزشهای معنادار زندگی خودمون دور بشیم و در نتیجه، افسردگی بگیریم.
در واقع ما از ارزشهای درونی به سمت ارزشهای بیرونی رفتیم. حالا فرق این 2 تا چیه؟ اگر شما پیانو بنوازید چون خوشحالتون میکنه، پس انگیزۀ شما یک ارزش درونیه. اما اگر پیانو بزنید تا پول گیرتون بیاد، اونوقت انگیزۀ شما یک ارزش بیرونیه.
اهداف ما توی زندگی میتونن تحت تاثیر هر دو نوع ارزش باشن. کلی تحقیق به ما نشون داده که تبلیغات ما رو به سمت ارزشهای بیرونی سوق میده، که ثابت شده برای ما پاداش و حس رضایت کمتری به وجود میارن.
یک روانشناس به اسم تیم کسر (Tim Kasser) چندین برریس انجام داده که نشون میده هر چقدر یک آدم بیشتر ذهنیت مصرفگرا و ارزشهای بیرونی داشته باشه، بیشتر هم افسرده میشه. از اون طرف، وقتی یک آدم روی اهداف درونی تمرکز میکنه، مثلاً اینکه به بقیه کمک کنه یا تبدیل به یک نوازنده بهتر باشه تا بیشتر لذت ببره، حال و هواش به طرز قابل توجهی بهتر میشه.
حالا ممکنه فکر کنید که «صبر کن ببینم، خریدن یک آیفون جدید باعث خوشحالی من میشه!» اما لازمه یک سوال رو از خودت بپرسی «چرا این موضوع منو خوشحال میکنه؟»
وقتی که ما همش حول و ولای خرید جدیدترین دستگاهها و کالاهای دیگه رو داشته باشیم، معمولاً برای اینه که میخوایم آدم خفنی به نظر بیایم و بقیه رو تحت تاثیر قرار بدیم. این یعنی خوشحالی ما وابسته به فاکتورها و نظرات بیرونی هست که یک روش با ثبات و خوشحال کننده برای زندگی نیست.
به همین ترتیب، وقتی که ما همش دنبال ترفیع توی شغلمون و افزایش درآمدمون هستیم، معمولاً بهایی که براش میپردازیم اینه که چیزهای به ذات معناداری مثل روابط و وقت گذروندن با کسایی که دوستشون داریم رو فدا میکنیم.
کلید ارتباط مجدد با ارزشهای معنادار اینه که از انگیزههای خودمون آگاه باشیم و همیشه از خودمون بپرسیم که کجا داریم زمان و پول خودمون رو خرج میکنیم. این کمک روی چیزهایی تمرکز کنیم که واقعاً برامون معنادار هستن.
تیم کسر خودش واقعا این نتایج رو از صمیم قلب قبول کنه و رفته یک زمین توی یک جای خلوت گرفته و با خانواده خودش اونجا زندگی میکنه. زندگیش هم به باغبونی، فعالیتهای مدنی، کار داوطلبانه و چیزهایی میگذره که زندگیشون رو غنی میکنه.
دلیل چهارم افسردگی، قطع ارتباط ما با آسیبهای بچگیمون هست.
در طول سالها، صحبت بسیاری درباره اپیدمی چاقی شده. این صحبتها معمولاً حول فراگیری عادتهای غذایی بهتر و ورزش بیشتره. اما چیزی که اکثرا بهش اشاره نمیشه، نقش افسردگی هست و تاثیری که آسیبهای روحی ما روی چاقی و البته افسردگی مون میذارن.
توی دهه 1980، دکتر وینسنت فِلیتی یک تحقیق بسیار قابل توجه درباره چاقی کرد که نشون داد قطع شدن ارتباط ما با آسیبهای روحی گذشته میتونه به چاقی منجر بشه.
البته هدف دکتر فلیتی چیز دیگهای بود.میخواست ببینه که آیا یک رژیم روزۀ افراطی و شدید میتونه به آدمهای چاق کمک کنه که سریع و امن وزن کم کنن. اول آزمایش، نتایج خیلی خوب بود. زنی به اسم سوزان تونست از 408 پوند به 132 وند برسه. اما وقتی دکتر فلیتی دیدکه سوزان و بقیه آدمها، خیلی سریع دوباره اضافه وزن پیدا کردن، غافلگیر شد.
پس چون حس کرد که ماجرا چیز دیگهای هست، شروع کرد صحبت با شرکتکنندههای آزمایش درباره زندگیشون. شوکه شد وقتی فهمید که 55 درصد از این آدمها توی گذشته خودشون از نظر جنسی سو استفاده قرار گرفتن و دقیقاً بعد از این اتفاق بوده که شروع کردن وزن اضافه کردن. مثلاً سوزان دقیقاً بعد زمانی وزنش بیشتر شد که توسط پدربزرگ خودش مورد تعارض جنسی قرار گرفته بود. اونم فقط توی 11 سالگی.
اما چرا باید این آدمها اضافه وزن پیدا کنن؟ بعضی از شرکتکنندهها دلیل این موضوع رو توضیح دادن: «اضافه وزن باعث میشه نادیدهات بگیرن.» یعنی وقتی چاق هستی، احساس امنیت میکنی چون مردها دیگه خیلی بهت توجه ندارن.
دکتر فلیتی برای اینکه بهتر از ماجرا سر در بیاره، اومد و دایره تحقیق خودش رو بسط داد و 17 هزار نفر از اهالی سان دیِگو رو بررسی کرد. چیز دیگهای که از این تحقیقات فهمید، این بود که هر چقدر کودکی تو پر از تروما باشه، شانس افسردگی تو هم بیشتره. بر اساس این تحقیق، سو استفاده احساسی تاثیرگذارترین عامل هست – حتی بیشتر از سو استفاده جنسی.
این نتایج هم برای ژورنالهای پزشکی و هم آژانسهای سلامت عمومی غافلگیرکننده بود. چرا که یک ضربه دیگه به این باور عمومی بود که افسردگی یک اختلال ذهنی هست.
این تحقیق نشون داد که سوال درستی که باید بپرسیم، این نیست که «مشکل چیه» بلکه باید بپرسیم «در گذشته چی شده؟». وقتی آدمها آسیبهای روحی گذشته رو به رسمیت میشناسن و در موردشون صحبت میکنن، میتونن با این وقایع سخت زندگی خودشون دوباره متصل بشن و بتونن واقعا از اونها عبور کنن.
خود نویسنده کتاب هم توی گذشته ی خودش تروما داشته و میگه توی بچگی با یک کابل برق مورد سو استفاده قرار میگرفته و خفه میشده. وقتی که این موضوع رو قبول کرده، تونسته این حس رو کنار بگذاره که لایق اتفاقهای بدی بوده که براش افتاده و خودش مقصر اونها بوده.
پنجمین عامل افسردگی، قطع ارتباط ما با جایگاه و احترامه و ششمی هم قطع ارتباط ما با طبیعته.
دلیل علاقه دانشمندها به حیوونهایی مثل شامپانزه، فقط جذاب بودن یا هوش اونها نیست. این حیوونها نیاکان ما به حساب میان و با نگاه کردن به اونها میتونیم چیزهای زیادی درباره ذات انسان یاد بگیریم.
مثلاً با نگاه به شامپانزهها ما میتونیم اهمیت جایگاه و احترام رو درک کنیم و بفهمیم که چطور نداشتن اونها میتونه باعث افسردگی ما بشه.
شامپانزهها یک سلسله مراتب سفت و سخت دارن. شامپانزۀ نر آلفا میتونه غذای هر کی خواست رو بگیره. نفر دوم میتونه از نفر سوم غذا بگیره و به همین ترتیب تا میرسی به اون شامپانزه بدبخت آخر.
وقتی که یک محقق به اسم رابرت ساپولسکی (Robert Sapolsky) سطح کورتیزول شانپانزهها رو تست کرد، فهمید که اون بیچارههایی که ته هرم غذایی بودن، استرس و اضطراب وحشتناکی میکشیدن. شانپانزه آلفا هم وقتی توسط یک شانپانزه دیگه به چالش کشیده میشد، استرس زیادی میکشید.
توی ما انسانها هم همینها رو میشه دید. چیزهای مختلف میتونه به ما این حس رو بده که پایینتر از بقیه هستیم – مثلاً تبلیغاتی که به ما میگن بدون پول هیچی نیستیم. چون نمیتونیم بهترین گوشی روز رو بخریم. یا اینکه بدن ما خیلی با بدن ایدهآل فاصله داره.
تحقیقا همچنین نشون داده که هر جا فاصله طبقاتی بیشتر باشه، مثلاً کشوری مثل آمریکا، میزان افسردگی آدمها هم بیشتر از جاهایی هست که آدمها بیشتر به هم نزدیکن، مثلاً نروژ. این ما به عنوان یک جامعه هستیم که تصمیم میگیریم یک محیط پر استرس و افسرده کننده با سلسله مراتب سفت و سخت ایجاد کنیم، یا محیطی که جایگاه و احترام بیشتر به مساوات بین آدم ها پخش شده.
یک مورد دیگه از افسردگی که توی شانپانزهها میشه دید، قطع شدن ارتباط اونها با طبیعته.
محققی به اسم ایزابل بهنکه (Isabel Behncke) حدودا از 20 سالگی روی «طبعیت ذات انسان» تحقیق کرده و دیده که چطور شانپانزهها توی حیات وحش با استرس و اضطراب کنار میان. وقتی که شانپانزهها دیگه به خودشون نمیرسیدن و از بقیه جدا مینشستن، مشخص هست که افسرده شدن. اما وقتی که از طبیعت جدا میشن، شرایط خیلی بدتر میشه: اونقدر خودشون رو میخارونن که خون بیاد، چیغ میکشیدن و همش روی دستهاشون تاب میخورن.
طبیعت برای ما انسانها هم مهمه. تحقیقات نشون داده که کسانی که توی محلههای سرسبزتر هستن، کمتر استرس و ناراحتی میکشن. بودن توی طبیعت میتونه افکار وسواسی ما رو از بین ببره و تمرکز ما رو بیشتر کنه.
توی یک تحقیق اومدن 2 دسته زندانی رو بررسی کردن. کسایی که به طبیعت دید داشتن و کسایی که دیوار آجری دیدشون رو کور کرده بوده. اونایی که طبیعت رو میدیدن، 24 درصد احتمال مریض شدنشون کمتر بوده. هم از لحاظ فیزیکی و هم روحی
هفتمین دلیل افسردگی، قطع ارتباط ما با آینده امیدبخش و امنه
اگر که یک دوره افسردگی توی زندگی داشتی، به احتمال زیاد حس میکردی که قرار نیست تموم بشه. این یکی از ویژگیهایی هست که باعث میشه افسردگی خیلی قدرتمند باشه. چون نمیتونی فرای اون رو ببینی. اینجور ناتوانی برای دیدن آینده ارتباط مستقیم با قطع شدن ارتباط ما با احساس امید و امنیت داره.
یکی از دلایل اصلی که ما احساس ناامیدی درباره آینده میکنیم، اینه که ارتباط ما با حس کنترل داشتن روی سرنوشت خودمون قطع میشه.
توی کانادا، یک اپیدمی خودکشی بین جوامع بومی آمریکایی اتفاق افتاد. وقتی که روانشناسی به اسم مایکل چندلر (Michael Chandler) به بررسی دلیل این موضوع پرداخت، فهمید که این خودکشیها در بین مقیمان محیطهای تحت کنترل دولت بوده - اجتماعهایی که توشون دولت مدرسهها رو کنترل میکرده، قوانین رو زور میکرده و هیچ کنترلی به مقیمان نمیداده.
چندلر همینطور متوجه شد که بعضی از این مقیمان تونستن زمین خودشون رو پس بگیرن. توی این جوامع، خود بومیهای آمریکایی انتخابات، پلیس، خدمات درمانی رو کنترل میکردن و حتی میتونستن زبانهای بومی خودشون رو توی مدرسه درس بدن تا احیا بشن. چندلر متوجه شد که این آدمها کنترل سرنوشت خودشون رو به دست دارن و اپیدمی خودکشی اینجاها اتفاق نمیافتاد.
قطع ارتباط ما از حس امنیت یک فاکتور قدرتمند دیگه است که روی سلامت ما تاثیر میگذاره.
بگذارید یک مثال دیگه از کانادا بزنیم: توی سال 1973، شهر مانیتوبا (Manitoba) از ایالت داوفین (Dauphin) مرکز یک آزمایش بود که به آدمها یک حداقل حقوق برابر با 19 هزار دلار در سال به پول الان میدادن. این آزمایش توی سال 1979 توسط یک دولت محافظه کار جدید متوقف شد که از این ایده خوشش نمیومد. اما 1800 جعبه پر از اطلاعات درباره این آزمایش هنوز موجوده.
این اطلاعات نشون میده که فقط توی 3 سال، آمار کسایی که دنبال کمک پزشکی برای اختلال رفتاریشون بودن، 9 درصد کاهش داشت. مردمی که اون موقع اونجا زندگی میکردن، هنوز یادشونه که چطور این پول برای این شهر کشاورزی، حکم یک بیمه رو داشت. شهری که سرنوشتش بیشتر از همه چیز به محصولش بستگی داشت.
وقتی که این حقوقهای اتوماتیک شروع شدن، مردم دیگه کمتر درباره آینده بچههاشون نگران بودن و میتونستن از این پول برای دسترسی به تحصیلاتی استفاده کنن که در حالت عادی از پسش بر نمیومدن.
به بیان دیگه، این حداقل حقوق اتوماتیک، به مردم کمک کرده بود که دوباره با حس آینده داشتن و کار معنادار خودشون ارتباط بگیرن.
ژنهای ما و تغییرات درون مغزمون، دلیل آخر برای افسردگی هستن، اما تاثیرشون محدوده.
هر چند که شواهد زیادی علیه این داستان وجود داره که افسردگی ما تحت تاثیر عدم تعادل شیمیایی درون مغزمون هست، اما این به معنای اون نیست که هیچ فاکتور بیولوژکی توی افسردگی تاثیر نداره.
مغز شما همش در حال تغییره. توی جهان علمی به این اتفاق به اصطلاح میگیم نوروپلاستیسیتی. گاهی هم ممکنه تغییرات مغز به نحوی باشه که باعث تشدید افسردگی بشه.
ما میتونیم شواهد نوروپلاستیسیتی رو همیشه اطراف خودمون ببینیم. مثلاً، وقتی که شما یک راننده تاکسی باشید که لازمه خیابونهای شهرش رو بشناسه، اون بخش از ذهن که کارش شناخت فضاست قویتر میشه.
به همین ترتیب، اگر شما زمان بیشتری رو با افکاری مثل ترس و افسردگی به جای خوشی و لذت بگذرونید، بخشهایی که مربوط به احساسات مثبت هستن تضعیف میشن و اون بخشهایی که با افکار منفی گره خوردن قوی میشن.
شاید شنیده باشیم که افسردگی توی یک خانواده ارثی هست – که ربط به ژنهای ما داره و محکوم هستیم که مثل اقوام افسرده خودمون، زجر بکشیم. اما این حرف یعنی به طور برجستهای ذات واقعی ژنتیک رو زیادی ببینیم.
تحقیقات نشون میده که ژنها فقط مسئول 37% از موارد افسردگی هستن. برای اینکه دید بهتری پیدا کنید، باید بگیم که قد شما 90% تحت تاثیر ژنهاتون مشخص میشه و وقتی بحث زبان شما باشه، این تاثیر به صفر میرسه. پس وقتی بحث دلایل افسردگی باشه، ژنتیک نقش نسبتاً کوچیکی بازی میکنه.
محققا فکر میکنن که چندین دلیل وجود داره برای اینکه آدمها ممکنه به این ایده بچسبن که دلایل بیولوژیکی برای افسردگی وجود داره. یکی از این دلایل، کسر شانی هست که از بابت افسرده بودن به وجود میاد. پس وقتی که کسی در مورد حالتو ازتون میپرسه، معمولاً راحت تر و ساده تره که این زجر و درد خودتون رو به بیولوژی ربط بدید تا ترکیب چند فاکتوردر زندگی.
تجویز اجتماعیشدن، یک راه حله که آدمها رو به همدیگه و به کار معنادار ربط میده.
تا وقتی که لیزا با دکتر اورینگتون (Everington) آشنا شد، از کارش به عنوان یک پرستار توی بیمارستان لندن استعفا داده بود. بعد از اینکه از بدرفتاری همکارای خودش با مریضهای بخش روانی شکایت کرده بود، همکارهاش علیه اش شده بودن و کاری کرده بودن که شغلش غیر قابل تحمل بشه. لیزا توی یک خانواده بزرگ شده بود که توی به شدت بهش گیر میدادن، پس نمیتونست زورگویی توی محیط کار رو تحمل کنه. پس یک روز دیگه سر کار نرفت.
توی همین موقعها بود که لیزا شروع به مصرف قرص پروزک کرد. قرصی که باعث اضافه وزنش شد. برای 7 سال بعد، لیزا همچنان درباره خودش احساس وحشتناکی داشت و فقط برای خرید هله هوله از خونه بیرون میرفت. بعد یک روز رسید که، جرات این رو توی خودش پیدا کرد که نصیحت دکترش رو گوش کنه و به یک کلینیک توی شرق لندن سر بزنه که توسط دکتر سم اورینگتون اداره میشد.
این دکتر به جای اینکه بهش داروهای بیشتری تجویز کنه، بهش یک تجویز اجتماعی داد که شامل این میشد که با گروههایی کوچکی از آدمهای ارتباط از دست داده دیگه کار کنه تا یک بخش از بیابون لندن رو تبدیل به یک باغ کنه. اوایل همه کمی شک و تردید داشتن و در مقابل همدیگه گارد داشتن. اما همه قبول کردن که این چالش رو قبول کنن و همراه هم اصول پایه باغبونی رو یاد گرفتن و فهمیدن که چطور میشه یک زمین رهاشده رو درست کرد.
توی همین فرآیند، اونها کم کم سفره دلشون رو برای هم باز کردن و متوجه شدن که خیلی چیزهای مشترک دارن. لیزا هیچوقت نمیتونست حدس بزنه که زندگیش مشابه یک مرد مسن آسیایی باشه، اما این مرد هم دقیقاً تجربه زورگویی توی محیط کار رو داشت.
اینکه تونستن کاری کنن که باغشون گل بده و مردم محله ازشون تشکر کردن، حسابی احساس رضایت درونشون ایجاد کرد. در نهایت، لیزا قرص پروزک رو کنار گذاشت، 62 پوند وزن کم کرد و رفت به wales تا برای خودش یک مرکز باغبونی باز کنه. اما همه اینها اتفاق نمیفتاد اگر که این تجویز اجتماعی رو از دکتر لوینگتون دریافت نمیکرد.
بعضی داروهای روانگردان، میتونه به آدمها کمک کنه که ایگو خودشون رو کمرنگ کنن و لذت همدلانه رو تجربه کنن.
یکی از نشونههای افسردگی چیزی هست که روانشناسی به اسم فرد برت (fred Barrett) به اون میگه «اعتیاد به خودمون». ما نمیتونیم راه خروجی پیدا کنیم چون بیش از حد درگیر خودمون هستیم و ایگو ما کورمون کرده. در واقع با این حس که خیلی مهم هستیم، احاطه شدیم.
برای اینکه ایگو رو dissolve کنیم و شروع کنیم چیزها رو متفاوت دیدن، یک نوع دیگه از دارو هست که به خیلی از آدمهای افسرده کمک کرده.
توی دانشگاه جان هاپکینز، روانشناسی به اسم بیل ریچارد (Bill Richards) داشته تاثیرهای سیلوسیبین (Psilocybin) که یه نوع روانگردان هست رو بررسی میکرده که توی خیلی از گونههای قارچ به طور طبیعی پیدا میشه. نتایج آزمایشهای ریچارد خیلی امیدبخش بود.
بعد از 3 جلسه که توی اونها بیل با دقت بیمارهاش رو در مسیر این تجربه هدایت میکرده، 80% گفتن که این یکی از 5 تجربه مهم زندگی اونها بوده. نتایج نشون میده که سیلوسیبین میتونه به آدمها کمک کنه که آسیبهای روحی قدیمی رو به رسمیت بشناسن و از اونها عبور کنن، با طبیعت ارتباط بگیرن، ایگو خودشون رو کنار بگذارن و فرای مشکلات خودشون نگاه کنن و آیندهای پر از امکان رو ببینن.
به نظر عالی میاد، نه؟ اما این مسیر مشکلات خودش هم داره. یک مشکل اینه که مزایای این درمان باید به صورت فعالانه حفظ بشه. وقتی آدمها دوباره به زندگی روزمره خودشون بر میگشتن، ممکن بود که تمام این مزایایی که قبل تر گفتیم یادشون بره.
یک رویکرد کم ریسکی که تاثیرش نشون داده شده، شامل مصرف دارو میشه.
خیلی از بینش و بصیرتی که آدمها طبق گزارشها از طریق تستهای سیلوسیبین به دست آوردن، گروهی تونستن ازطریق مدیتیشن عمیق به دست بیارن. این کار نیاز به نظم و تمرین داره، اما مدیتیشن میتونه به شما کمک کنه که خوشحالی همدلانه رو توی خودتون پرورش بدید که خودش به درمان افسردگی کمک میکنه.
خوشحالی همدلانه یعنی اینکه برای دیگران خوشحال باشیم، درون خودمون رو از حسادت و رشک خالی کنیم و وجودمون رو نسبت به خوشحالی باز کنیم با پرورش احساساتمون درباره آدمهایی که اطرافمون هستن.
شما میتونید این حالت رو با جلسات مرتبط مدیتیشن به دست بیارید، جلساتی که توشون شماهمون خوشی و همدردی که برای کسانی که دوستشون دارید رو نسبت به غریبهها تصویر میکنید. با کمی تمرین و تکرار، میبینید که تونستید یک حس خوشحالی و آرامش بالاتر رو تجربه کنید.
حالا اگر بخوایم یک جمعبندی از حرفای کتاب داشته باشیم.
شرکتهای داروسازی همیشه این داستان رو به خورد ما دادن که افسردگی به خاطر عدم تعادل شیمیایی توی مغزه. اما تحقیقات نشون دهنده مدارک کمی برای پشتیبانی از این ادعاست. 9 دلیل اصلی برای افسردگی وجود داره، از آسیب روحیو تنهایی گرفته تا نبود ارزشهای معنا دار توی زندگی یا عدم ارتباط داشتن با طبیعت. خوشبختانه، ما 7 راه هم برای درمان خودمون داریم، از جمله قبول کردن این قطع ارتباط ها و فکر کردن مجدد به ارزشهامون.
در نهایت پیشنهاد میکنم که شروع به تمرین مدیتیشن برای رسیدن به خوشی همدلانه کنید. چشمهاتون رو ببندید و تصور کنید که یک اتفاق خارق العاده براتون میافته. مثلا اینکه عاشق میشید. بگذارید این خوشی درونتون رو فرا بگیره. بعد، تصور کنید که همین خوشی برای کسی اتفاق میافته که بهش اهمیت میدید و بگذارید خوشی جریان پیدا کنه. بعد، تصور کنید که این اتفاق برای کسی میافته که خیلی نمیشناسیدش. باز هم خوشی بذارید جریان پیدا کنه. حالا تصور کنید همین اتفاق برای کسی میافته که دوستش ندارید و بگذارید خوشی به جریان بیافته.. در نهایت،تصور کنید که همین اتفاق برای کسی میافته که اصلا ازش خوشتون نمیاد، شاید کسی که بهش حسادت میکنید، و بگذارید خوشی به جریان بیافته...
اگر که هر روز 15 دقیقه این کار رو انجام بدید، احساس حسادت شما کم کم محو میشه و یک گنجایش جدید برای احساس خوشی و شادی درون شما ریشه میکنه و رشد میکنه.
توی این خلاصه کتاب قراره در مورد یه ایده ساده اما به شدت کاربردی صحبت کنیم که می تونه کیفیت کارمون رو تا حد زیادی بالا ببره. فرقی هم نمی کنه شاغل باشید یا خونه دار این ایده می تونه ذهنتون آروم کنه و شما رو از فراموشی های لحظه ای نجات بده. ایده استفاده از چک لیست.
وقتی اسم چک لیست میاد خیلیا لیست خرید و وسایل مورد نیاز میاد توی ذهنشون اما این خلاصه کتاب قرار بهمون یاد بده چطور با این روش ساده می تونیم نگرانیها و استرس روزانمون رو به حداقل برسونیم و وقت بیشتری پایان روز برامون باقی بمونه. با پیشرفت تکنولوژی و گذشت زمان پیچیدگی های زندگی بیشتر و بیشتر میشه و ما می مونیم و هزار و یک کار نکرده. بقول معروف ما هزار تا دست برای انجام کارامون نداریم و با افزایش حجم کار و مسئولیت ها، علی رغم تجربه و دانشی که داریم خیلی از کارهامون فراموش می کنیم یا با کیفیت لازم انجامشون نمیدیم.
نویسنده کتاب آتول گوانده یه جراح هندی آمریکاییه که حرفه اصلیش پزشکیه. پزشکی که در حوزه سلامت به شدت پرکار و فعاله و مقالات زیادی نوشته و جوایز زیادی رو برده. این نویسنده به خاطر تاثیرگذاری تحقیقاتش در حوزه سلامت، جایزه ملی مطبوعات در آمریکا رو به خودش اختصاص داده و در سال 2010 در فهرست متفکران پرنفوذ جهان قرار گرفت.
آتول گوانده با توجه به شغلش و خطاهایی که در اون وجود داشته، شاهد مرگ و میرهای زیادی بوده که فقط به دلیل بی توجهی به وجود میومده و ایده کتاب چک لیست هم زمانی به ذهنش میرسه که همکارش به اشتباه دوبار آمپول خاصی رو به بیمار تزریق می کنه و جون اون رو به خطر میندازه. گوانده با تحقیق و بررسی موارد مشابه در جراحی و صنعت های دیگه این ایده ساده رو برا جلوگیری از این خطاها و خساراتش معرفی می کنه. نویسنده بر این باور که ما از نجات جان انسان ها حرف می زنیم اما گاهی با بی توجهی جون اونه ارو به خطر میندازیم.
نویسنده در این کتاب با بیان داستانهایی نشون میده که چک لیستها چه کارهایی می کنن و چطور بدون افزایش مهارت باعث پیشرفت ما میشن و میتونن همزمان جلوی خسارت های مالی و جانی زیادی رو بگیرن. با هم خلاصه این کتاب پرفروش رو بشنویم.
فراموشی و اشتباه در کار اگه کوچیک و جزئی باشه بخشی از کار و اجتناب ناپذیر اما اگه قرار باشه هر روز این اتفاق بیفته کم کم اعتماد اطرافیانمون رو از دست میدیم و تبدیل به یه آدم ناشی و مبتدی میشیم.
چک لیست ها عموما جذاب نیستن و از نظر خیلی از اطرافیانمون میتونه خسته کننده هم باشه. اما این افراد وقتی در موقعیت های حساس قرار می گیرن و قرار کار مهمی رو انجام بدن و چیزای کوچیک رو فراموش می کنن تازه یادشون میفته کاش یه چک لیستی بود که می تونست منو از این شرایط پر استرس نجات بده.
مدیری که از صبح با مشتریای زیادی جلسه داشته، پایان روز با یه ذهن خسته یادش میره به مهم ترین مشتریش زنگ بزنه و از دید اون مشتری یه مدیر نالایق به حساب میاد.
خیلی از آدما ممکنه در برابر استفاده از چک لیست مقاومت کنن و اون رو کاری بیهوده و زمان بر تصور کنن اما گوانده نویسنده این کتاب خلاف این حرف رو ثابت کرده و بهمون میگه اگه درست و سنجیده از یه چک لیست خوب و مفید استفاده کنیم چقدر می تونیم در زمانمون صرفه جویی کنیم و کیفیت کارمون بالا ببریم. اکثر ما هر روز با حجم عظیمی از اطلاعات روبرو هستیم و روز به روز به مسئولیت هامون اضافه میشه.
ممکنه ما در کارمون خیلی باتجربه و حرفه ای باشیم اما بخاطر نداشتن یه چک لیست نهایی و فراموشی بخشی از کار کلا کارمون زیر سوال بره و حتی همکارامون هم به کار ما شک بکنن.
گاهی انجام ندادن کارای کوچیک و بی اهمیت می تونه به قیمت جون آدما تموم بشه. جراحی که قبل از رفتن به اتاق عمل یادش میره دستش بشوره و ضدعفونی کنه می تونه جون یه بیمار رو به خطر بندازه. طبق تحقیقات، این خطاهای کوچیک و قابل اجتناب بیش از 75.000 بار در سال در اتاق های عمل رخ میده و با جون آدما بازی میشه در صورتی که با یه چک کردن ساده قبل از رفتن به اتاق عمل این خطای انسانی می تونه حذف بشه.
گاهی ایده های ساده می تونه کمک بزرگی بهمون کنه و ما رو از خطاهای قابل اجتناب نجات بده. مغز انسان گاهی فراموش کار میشه و متاسفانه ما هم نمیخوایم این ایراد رو بپذیریم. ایده استفاده از چک لیست در مشاغل مختلفی استفاده میشه و خیلی از اشتباهات و خطاهای کوچیک اما حیاتی رو از بین میبره. یکی از این مشاغل صنعت هوانوردیه که سالهاست از این ایده استفاده می کنه و تونسته جلوی خطاهای زیادی رو بگیره. چک لیست ها می تونن از همه ما در شغلمون چه باتجربه باشیم یا بی تجربه محافظت کنن.
همه ما نقص حافظه و دقت داریم اما کمتر پیش میاد این نقص رو بپذیریم و مصرانه روی اعتقاداتمون می مونیم و در مقابل استفاده از چک لیست مقاومت داریم اما نویسنده بهمون پیشنهاد میده برای رسیدن به نتایج عالی در کارمون بهترین راه استفاده از چک لیسته.
آتول گوانده در مورد مقاومت در برابر استفاده از چک لیست ها میگه درک اینکه چک لیست ها واقعا کار می کنن و مفید هستن یه چیز ، اینکه از اونها به صورت واقعی و عملی استفاده کنیم یه چیز دیگه اس. از نظر نویسنده خیلی از افراد استفاده از چک لیستها رو به نوعی مایه شرمساری میدونن و معتقدن افراد با تجربه نیازی به استفاده از چک لیست ندارن.
بعضی از جراحا، مدیرا و خلبان های بزرگ و باتجربه استفاده از چک لیست رو مختص افراد مبتدی و بی تجربه میدونن و حاضرن با بی احتیاطی جون بقیه رو به خظر بندازن اما زیر بار استفاده از اون نرن. اما از دید نویسنده با استفاده از همین چک لیست ساده میشه خیلی از موقعیت های پر خطر و پیچیده رو مدیریت کرد و جسورانه عمل کرد.
گوانده میگه شاید وقتش رسیده باشه تعریف خودمون رو از باتجربه بودن عوض کنیم و به سمتی بریم که خطاهای انسانی رو به حداقل برسونیم. اشتباهای قابل اجتناب در هر شغلی ممکنه پیش بیاد. حسابداری رو در نظر بگیرید که هر ماه باید یکسری وظایف یکسان رو انجام بده و در صورتی که یکی از این وظایف رو انجام نده مشمول جریمه و البته توبیخ شرکت میشه.
از طرفی برای هممون پیش میاد که جزئیات کوچیک رو فراموش کنیم، جزییاتی که می تونه در نظر دیگران مهم و با ارزش به حساب بیاد. شما حتی اگه شاغل هم نباشید و مسئولیت انجام کارهای خونه رو به عهده داشته باشید ممکنه یادتون بره آخر ماه قبض های خونه و مالیات رو پرداخت کنید یا خریدهای جزئی رو فراموش کنید. با یه چک لیست یادآوری می تونید با خیال راحت از زندگی لذت ببرید و نگران فراموشی کارها نباشید. بهترین و ساده ترین راهکاری که این افراد می تونن استفاده کنن ایده چک لیسته.
یه حسابدار با تجربه دو روز قبل از پایان ماه یه نگاهی به چک لیستش میندازه و پایان روز با آرامش خاطر شرکت رو ترک می کنه. برای غلبه بر مقاومت استفاده از چک لیستها، باید چک لیستها رو کارآمدتر و مؤثرتر کنیم. هر چقدر یه چک لیست کارآمدتر باشه، احتمال استفاده از اون بیشتر و از طرفی هر چقدر یه چک لیست موثرتر باشه اشتباهات بیشتری رو متوجه میشیم و بیشتر یاد می گیریم که بهش تکیه کنیم و همیشه بخشی از وظایف روزانمون باشه. طبق تحقیقات زمانی که جراحا و پرستارا قبل از جراحی شروع به استفاده از چک لیست کردن، عوارض عمده جراحی ها تا 36 درصد و مرگ و میر تا 47 درصد کاهش داشته که درصد قابل ملاحظه یه و استفاده از چک لیست رو توجیه می کنه. استفاده از این ایده در صنعت ساخت و ساز هم به شدت موثر بوده و نرخ خرابی ساختمونها رو در آمریکا تا 0.00002٪ (1 در هر 50.000) نگه داشته که در این صنعت هم استفاده از چک لیست کاملا قابل توجیه.
شرکتای بزرگ سرمایه گذاری هم کم کم به این باور رسیدن که برای به حداقل رسوندن ریسک سرمایه گذاری باید از چک لیست استفاده کنن و در نهایت طبق تحقیقی که انجام شد بعد از استفاده از چک لیست 40 درصد کمتر احتمال داره که این شرکت ها افراد ارشد رو اخراج کنن و 45 درصد بازدهی اونها بیشتر شد.
برای تهیه بهترین چک لیست باید به یکسری نکات توجه کنیم تا بتونیم چک لیست بهتری داشته باشیم.
اولین مورد نقطه مکثه. شما باید زمان یا مکانی رو برای خودتون در نظر بگیرید و کمی مکث کنید و چک لیست رو پر کنید. به عنوان مثال ما زمانی که میخوایم یه خلاصه کتاب رو منتشر کنیم قبل از زدن دکمه انتشار چک لیستمون رو یه نگاهی میندازیم تا مطمئن بشیم تموم نکات رو رعایت کردیم. یا کارمندی که قرار گزارش آخر ماهش رو برای مدیرش بفرسته قبل از ارسال ایمیل یه نگاهی به چک لیستش میندازه تا خیالش راحت بشه که تموم نکاتی که مدیرش برای گزارش می خواسته رو رعایت کرده و یه گزارش کامل رو ایمیل می کنه. دومین موردی که برای پر کردن چک لیست به کمکمون میاد سرعت پر کردن چک لیسته.
ما باید چک لیستمون رو طوری طراحی کنیم که هم تموم موارد مهم رو در برداشته باشه و هم اینکه حداقل در عرض یک دقیقه پر بشه. نیازی نیست تموم موارد و جزییات رو داخل چک لیست بگنجونید. تا حد امکان از میانبرها استفاده کنید و خودتون رو درگیر جزییات نکنید. برای سرعت بخشیدن به این کار می تونید 5 تا 9 مورد رو در نظر بگیرید و اونها رو به ترتیب الویت بنویسید. توجهتون بیشتر به آیتم هایی باشه که تاثیر مستقیم رو کیفیت کارتون داره. چک لیست شما یه دفترچه راهنما نیست پس هر مورد در یه چک لیست باید یادآوری کوتاه و مختصری از یه روتین باشه.
یادتون باشه چک لیستها باید عملی و با تکیه بر تجربه های واقعی باشن. شما باید شکست ها و تجربه های قبلی تون رو کنار هم قرار بدین و موردایی که قبلا باعث شده توی کارتون آسیب ببینید رو یادداشت کنید و در چک لیست بگنجونید. چک لیست ها برای اینکه موثر باشن باید به طور مداوم به روز بشن. مشاغلی که با تکنولوژی در حال تغییرن و مدام روند کاریشون تغییر می کنه به این نکته باید اهمیت بیشتری بدن و خودشون رو به روز تر نگه دارن. این ایده می تونه برای هممون موثر و کاربردی باشه فقط کافیه استفاده از چک لیست یاد بگیریم و بهترین چک لیست رو برای هر کاری آماده کنیم. کم کم عادت می کنیم تا قبل از نهایی کردن هر کاری یه نگاهی به چک لیستمون بندازیم. بعد از یه مدتی با استفاده از این چک لیست ها کیفیت کارمون بالا میره و بازدهیمون بیشتر میشه چون مجبور نیستیم ساعت ها بشینیم و فکر کنیم قرار بوده چه کارایی رو انجام بدیم.
فقط کافیه یه دقیقه وقت بذاریم و موردای چک لیست رو تیک بزنیم و با خیال راحت به بقیه کارامون برسیم. یادتون باشه کیفیت و رضایت از کار باید الویتمون باشه و نیازی نیست با ترس و یواشکی چک لیست رو نگاه بندازیم. مشاغل بزرگی در دنیا هست که از این ایده استفاده می کنن. با این ایده می تونید تا حد زیادی برای زمانتون برنامه ریزی کنید. ایده ها و کتاب ها مکمل همدیگه ان، شما با ایده چک لیست می تونید زمان بیشتری در اختیار داشته باشین اما باید بتونید به بهترین شکل از اون استفاده کنید.
ما بهتون پیشنهاد می کنیم خلاصه کتاب "15 راز مدیریت زمان" رو از 365 بوک گوش کنید تا بهتر بتونید از زمانی که دارید استفاده کنید. این خلاصه کتاب رو به خانواده و دوستاتون هم معرفی کنید و این ایده ساده و کاربردی رو با اونها هم به اشتراک بذارید.
هزاران ساله که نوع بشر و فیلسوفاش به مسئله شادی پرداختن. ارسطو گفته که خوشبختی غایت نهایی یا اصلی ترین خیر زندگیه و این هدف اصلی وجود انسان هست. اما خوشبختی چیه و چجوری می تونیم بهش دست پیدا کنیم؟ توی این خلاصه کتاب دربارهش صحبت میکنیم.برای پاسخ به این سوال، «گرچن» شروع به تحقیقات در این زمینه کرد و رفت به سراغ مهمترین متفکران، روانشناسان، نویسندگان، روشنفکران و محققان تا در این زمینه ازشون ایده بگیره. با در نظر گرفتن مجموع تجربیات شخصیش و نتیجه تحقیقاتش، اون به این مفهوم رسید: شادی جنبههای زیادی داره. اما ما می دونیم که چه زمانی خوشحال هستیم و خوشبختانه راه هایی برای افزایش این خوشحالی وجود داره.
گرچن با این ذهنیت، پروژه شادی خودش رو راه اندازی کرد. اون در طول یک دوره یک ساله، هر ماه رو به حوزه متفاوتی از زندگی اختصاص داد و سعی کرد سطح شادی شخصی خودش رو در اون حوزه بالا ببره.
گرچن پتانسیل بالایی برای افزایش شادی در زندگی و افکارش دید:
• روابط اجتماعی (شریک، فرزندان، دوستان)،
• زمان خودسازی (کار، بازی، سرگرمی ها)،
• دیدگاهها / نقطه نظرات / زاویه دید (نگرش اساسی، تعمق در ابدیت)،
• پول و نشاط.
پروژه خوشبختی گرچن از همون روز اول آسون و بدون سختی نبود، اوایل کار اون تونست یه سری جزیره کوچیک خوشبختی برای خودش درست کنه و با قدم های کوچیک و سازنده مثل برنامه منظم ورزشی، سیستم مدیریت زمان بهتر و متعادل کردن برنامه روزانه زندگیش با خانوادش، اون جزایر رو پایه ریزی کنه.
رابین توی این مسیر چیزای جالب زیادی رو درباره خودش تجربه کرد. اون به اصول اولیه ی از پیش تعیین شده ای پایبند بود که اونو قادر می ساخت بیش از همه، احساسات منفی رو کاهش بده. چون همونطور که رابین متوجه شد، معمولاً اشتباه خود ماست که ما رو ناراضی می کنه.
وقتی که رابین دیگه به خودش اجازه نداد که احساسات خودش رو بر اساس کارهایی مثل غر زدن و باور شایعات، شکل بده و توجه بیشتری به سلامتیش داشته باشه، به مرور خوشحالتر شد.
رابین در کتاب خودش توضیح می ده که چه چیزی باعث افزایش شادی شخصیش شده و چجوری ما هم می تونیم اونو در زندگی خودمون اعمال کنیم.
در مسیر خوشبختی: تصمیمات خوبی بگیرید و قدم های کوچک بردارید.
از اونجایی که انسان ها وقتی برای خودشون هدف تعیین میکنن بهتر در مسیر رسیدن بهش تلاش میکنن، رابین تصمیم گرفت برای خودش اهداف و ابزارهایی رو در نظر بگیره که قابل سنجش باشن، رابین اهدافی رو تعیین کرد که به عنوان اصول کلی در تمام فازهای پروژه آزمایشیش بهشون پایبند باشه .
رابین میدونست که چه چیزی به راحتی خلق و خوی اون رو خراب میکنه و سعی میکرد با استفاده از تصمیمهاش از اون چیزها اجتناب کنه. با دادن دستورالعمل هایی مثل "الان این کار رو بکن!" و "گرچن باش!" امیدوار بود که تحت هر شرایطی به احساسات مثبت دست پیدا کنه. چیزی که اون فهمید،یه فرصت اساسی برای تجربه احساس شادی بیشتر بود، مثلاً وظایف خودش رو به محض اینکه بتونه انجام بده (به جای به تعویق انداختن اونا) یا در هر مرحله از مسیر به خوش وفادار بمونه.
رابین در مورد این دستورالعملهای کلی که در طول زندگیش روی هم انباشته شده بودن چندتا نگرانی داشت. پس بارها این ها رو با خودش در طول مدت انجام پروژه تکرار کرد - فارغ از اینکه در حال دست و پنجه نرم کردن با یک چالش کاری باشه یا ایجاد نظم و هماهنگی بیشتر در زندگی خانوادگیش.
برای مثال، عباراتی مانند «مردم معمولا کمتر از اونچه فکر میکنین متوجه اشتباهات شما میشن»، «لازم نیست توی همه چیز خوب باشین» یا «اون کاری که هر روز انجام میدین مهمتر از کاریه که هر چند وقت یکبار انجام میدین» بهش کمک کرد تا زمانی که اوضاع سخت و دشوار میشه، روی مسیر شادی خودش متمرکز بمونه و راهشو برای رسیدن به خوشبختی گم نکنه.
در نهایت، رابین متوجه شد که قدم ها و لحظات کوچیکی از شادی چیزی بود که به معنای واقعی به اون کمک کرد تا به تغییری که مد نظرش بود دست پیدا کنه.اون با شعار"زندگیت رو تغییر بده بدون اینکه نیاز باشه زندگیت رو تغییر بدی" می خواست با استفاده از پیش پا افتاده ترین موقعیت ها به بالاترین سطح از شادی ممکن دست پیدا کنه. اون بهجای ترک جامعه و رفتن به جنگلهای بارانی یا تغییر کامل زندگیش در جستجوی خوشبختی، فقط میخواست یکم شادتر بشه و زندگی رضایت بخش تری نسبت به قبل داشته باشه.
انرژی حیاتی خوتون رو آزاد کنید: فعال باشید و از شر انرژی خواران خلاص بشین.
بر کسی پوشیده نیست که انرژی و نشاط عوامل اساسی در رضایت از خود هستن. احساس آمادگی جسمانی و روانی برای اینکه ما احساس شادی کنیم کفایت میکنه. و احساس انرژی باعث می شه که ما بخوایم در فعالیت های دیگه ای مثل ورزش یا رویدادهای اجتماعی شرکت کنیم که به نوبه خودش باعث ایجاد لحظات شادی بیشتری میشه. به همین دلیله که «انرژی بیشتر» اولویت اصلی پروژه شادی رابین بود.
اما چه چیزی انرژی تولید می کنه؟ ممکنه پیش پا افتاده به نظر برسه، اما حقیقت داره: خواب کافی، رژیم غذایی متعادل و فعالیت بدنی. کمبود خواب سیستم ایمنی و حافظه ی ما رو ضعیف می کنه و متابولیسم ما رو کند می کنه. در مقابل، فعالیت های خارج از منزل، سطح انرژی ما رو بالا می بره و به ما کمک می کنه تا تفکر خودمون رو بهبود ببخشیم. این یک اصل ثابت شده است که نور برای روان مفید هست و تولید سروتونین و دوپامین را تحریک می کنه، دو هورمون مسئول احساس شادی.
تنها ده دقیقه پیاده روی باعث افزایش انرژی شما می شه، اما پیاده روی روزانه 10000 قدم حتی ازاونم موثرتره. برای این منظور، رابین برای خودش یک قدمسنج تهیه کرد و شروع به ثبت میزان فعالیتش کرد، که باعث شد احساس کنه فعالتر از قبلهف چون داشت آگاهانه به خودش انرژی میداد. و هر روز به خودش انگیزه می داد که دوباره سهمیه امروز قدم هاش رو طی کنه.
و چه چیزی انرژی شما رو می خوره؟ رابین متوجه شد که برای اون، بخش بزرگی از انرژیش توسط آشغال هایی جذب می شه که سالهاست انتظارشو میکشیدن تا اونا رو مرتب کنه و در عین حال هرروز بیشتر و بیشتر روی هم انباشته می شدن. یک تحقیق مدعیه که مرتب کردن چیزهای غیر ضروری به شکل منظم تا 40 درصد کارهای خونه داری رو کم میکنه.
بنابراین رابین شروع به خلاص شدن از شر چیزهای بلا استفاده ای کرد که وجودشون برای اون فقط کار اضافه و غیرضروری می تراشید : لباس هایی که نمی پوشید، هدایای بیهوده (تبلیغاتی)، خریدهای بد یا تکراری.
خلاص شدن از شر دغدغه های ذهنی به همان اندازه مهم هست. وقتی کارهای ناتمام برای مدت طولانی به تعویق میافتن، در نهایت ما رو آزار میدن، باعث میشن احساس نارضایتی کنیم و انرژی ما رو از بین میبرن. رابین متوجه شد که انجام دادن چیزهایی از فهرست کارهاش - مثل قرار ملاقات برای یک معاینه عقب افتاده یا راهاندازی یک سیستم پشتیبان برای کامپیوترش - باعث خوشحالی اون میشه و در ضمن به تلاش بسیار کمی هم نیاز داره.
بطور کلی مرتب کردن فوقالعاده رضایتبخشه، چون بهم ریختگی و بینظمی - چه به معنای واقعیش چه به معنای مجازیش - همیشه ما رو خسته میکنه.
برای داشتن یک رابطه هماهنگ، روی خودتون کار کنین: این از تجربیات منفی پیشگیری می کنه.
رابین در تحقیقات خود به این موارد اشاره کرد: روابط افراد شاد بیشتر طول می کشه. و همچنین برعکسشم صادقه، روابط هماهنگ و خوب استاندارد جدیدی رو برای شادی هایی که در زمینه های دیگه زندگیمون احساس می کنیم، تعیین می کنه.
رابین بخشی از پروژه خودش رو که به خوشبختی زناشویی اختصاص داده بود بر اساس دو بینش اساسی روابط قرار داد:
شماره یک: شما نمی تونین شریک زندگی خودتون رو تغییر بدین. شما فقط می تونین روی خودتون کار کنین .
شماره دو: کاری که هر روز انجام می دین بیشتر از کاری که هر چند وقت یکبار انجام می دین اهمیت داره
. بنابراین اون تلاش کرد تا عادات بد و منشا بحث و جدل های غیر ضروری رو در یک چارچوب کنترل شده مختص به خودش نگه داره.
اون با درک این موضوع که تمایل اون به نق زدن و تحمل شکایات شوهرش واقعا طاقتفرسا و خسته کننده ست، تصمیم گرفت دیگه این همه احساسات منفی رو به اون منتقل نکنه و در عوض کلا سعی کنه با رضایت بیشتری رفتار کنه.
رابین حرفهای زشت و اتهاماتی که باعث بالا گرفتن دعوا میشد رو، با یکسری از کلماتی که براش معنی خاص نداشتن مثل گاراژ (garage) بجای آشغال (garbage) جابجا کرد و متوجه شد چقدر توی روحیه ش تاثیر گذاشته.
علاوه بر این، اون سخنان نویسنده فرانسوی پیر روردی را بخاطر سپرد، که زمانی گفته بود چیزی به نام عشق وجود نداره، بلکه فقط اثبات عشق وجود داره. گرچن طی یک هفته شروع کرد به تمرین مهربونی بدون اینکه در ازاش چیزی بخواهد.
اون با سورپرایز کردن شوهرش با حرکات کوچیک و کارهایی که نشون دهنده ی قدردانی ازش بود ، بدون اینکه هیچ توقعی از تشکر یا جبران در ازاش داشته باشه، نه تنها شوهرش رو خوشحال کرد، بلکه خودش رو نیز خوشحال کرد.
طبق مطالعات انجام شده، حداقل پنج اقدام مثبت برای جبران یک عمل منفی در یک رابطه لازمه. این به این دلیله که تجربیات و احساسات منفی معمولاً سریعتر و عمیق تر از تجربیات شاد ریشه می گیرن. با در نظر گرفتن این موضوع، باید سعی کنیم موارد منفی روکاهش بدیم تا فضا برای تجربیات مثبت توی روابطمون باز بشه.
برای انجام این کار، ما باید یاد بگیریم که چطوری «درست بجنگیم»، یعنی بطور مثال به خودتون اجازه ندین درگیر بحثهای الکی درباره اشتباهاتی که ظاهراً دیگران انجام دادن بشین. بخش بزرگی از رضایت و خوشحال بودن با همدیگه به این بستگی داره که همدیگه رو جدی بگیرین و همچنین نحوه رفتار با شریک زندگی تون رو مدام زیر نظر داشته باشین.
شادی به دیگران سرایت میکنه: اگه کودکان ما شاد باشن، ما هم شاد خواهیم بود.
بسیاری از مردم میگن که بچه ها بزرگترین منشا شادی زندگی اونا هستن. رابین اونا رونوعی از شادی می دونه که در یک لحظه خاص نمی بینیمش، بلکه در درازمدت اون رو می بینیم. برای تقویت این شادی، اون تصمیم گرفت به عنوان بخشی از پروژه خودش با دو دخترش مهربون تر باشه و بیشتر باهاشون همبازی بشه.
رابین دو راه حل داشت: کنترل چالش های عاطفی که متوجه فرزندانش می شه و خودداری از سرزنش اونا . و اما استراتژی اون چی بود؟ وقتی با شادی رفتار کنیم، خوشحالتریم. کسی که مثل رابین به راحتی عصبانی می شه و از رفتارهای بچگانه حرصش میگیره، مثلا هر روز صبح آواز بخونه و طوری رفتار کنه که انگار در بهترین مود خودشه .
با این کار میتونیم روحیه خودمون رو ارتقا بدیم و روزمون رو به بهترین شکل آغاز کنیم. جا دادن شوخ طبعی در چالش هامون – به عنوان مثال، با شوخی به جای سرزنش – هر روز زندگی مون روشن تر و شادتر میشه.
مثل هر پدر مادری، رابین دلش میخواس به بچه هاش بگه که وقتشه حمام کنن (یک فعالیت شدیداً منفور) یا اینکه درآوردن جوراباشون اونقدرام که فکر میکنن سخت نیست و لازم نیس بابتش گریه کنن! در عوض، رابین تلاش کرد تا احساسات بچه هاش رو جدی بگیره و با گفتن جمله هایی مثل "شاید درآوردن جوراب هاتون یکم سخت باشه" به اونا حق بده یا خواسته هاشونو بنویسه.
همچنین گرچن متوجه شد که انجام فعالیت های زمانبر هنری مثل کاردستی یا بازی های طولانی با بچه هاش - کارایی که قبلاً همیشه از انجام دادنشون طفره می رفت - باعث خوشحالی اون می شه. تدارک جشن تولد برای بچه ها معمولاً برای والدین خیلی سرگرم کننده نیست، اما مهمونی ها باعث خوشحالی بچه هاشون می شه که به نوبه خودش روی روحیه خود والدین هم تأثیر مثبت می ذاره. در همین راستا، رابین اوقات فراغتش با دخترانش رو لحظاتی از خوشبختی می دونست.
شادی مشترک، لذتش دوبرابره: وقت گذروندن با دوستان، شادی رو وارد زندگی پر استرس روزمره مون می کنه.
روابط دوستانه بخش مهم و ضروری ای از یک زندگی شاده.
دوستان خوبی که می تونیم بهشون اعتماد کنیم، باهاشون دردودل کنیم و خوش بگذرونیم به ما کمک میکنن که با لبخند زندگی پر استرس خودمون رو پشت سر بذاریم.
و بنابراین خیلی ناجوره که خیلی از روابط اجتماعی در یک زندگی شاد در معرض خطرن. ما همیشه احساس می کنیم که برای همه دوستامون وقت کافی نداریم. رابین هم اینو تجربه کرد که باعث شد از دست خودش عصبانی بشه و احساس گناه کنه. بنابراین تصمیم گرفت منحصرا برای زندگی اجتماعی خودش وقت بذاره و در این راستا دوستای جدیدی پیدا کنه.
اون با این تصمیم شروع کرد که همیشه روز تولد دوستاش رو به خاطر بسپره، مرتب به اونا زنگ بزنه و بیشتر اوقات باهاشون بیرون بره. دید که یکدفعه همون آشنایان زودگذر تبدیل شدن به بخشی از حلقه دوستاش.
همونطور که در روابط زناشویی، منبع بزرگ شادی در دوستی ها بر اساس بخشش هست. رابین فهمید که مطمئن ترین راه برای شاد بودن، شاد کردن دیگرانه. و مطمئن ترین راه برای خوشحال کردن دیگران اینه که خودتون شاد باشین.
ما مجبور نیستیم دوستامون رو با هدایای گرون قیمت و تجملاتی خوشحال کنیم: انگیزه دادن به دوستامون برای پیشرفت فردیشون، بودن در کنار اونا وقتی که به ما نیاز دارن و گذروندن وقت باهاشون، باعث خوشحالتر شدن اونا می شه. رابین به چندتا از دوستاش کمک کرد تا کمداشون رو تمیز کنن و بنابراین دوبرابر احساس خوشحالی کرد – هم برای دوستاش و هم برای خودش.
با یک شغل مناسب، چالش ها و رشد در مسیر جدید ، ما نسبت به کارمون احساس شادی و خوشبختی می کنیم.
شادی و کار در جامعه ما پیوند ناگسستنی دارن. وقتی کار می کنیم، روابط اجتماعی مون رو حفظ می کنیم و احساس ارزشمندی می کنیم. احساس رشدی که از کار کردن به دست میاریم منبعی تموم نشدنی از اعتماد به نفس و شناخت هست.
رابین از وقتی نویسندگی رو شروع کرد ، حتی وقتی حال خوبی نداشت و روز بدی داشت، خودش رو مجبور به نوشتن میکرد و بعضی اوقات با این که میدونست حس و حال خوبی نداره، از این کارش لذت میبرد.تصمیم شروع نویسندگی به عنوان یک حرفه برای اون قدم بزرگی بود، چون از یک شغل ثابت در زمینه ی حقوقی اومده بود.اما این براش جواب داد.حالا علاقه ی رابین، یعنی نویسندگی، شغل و حرفه ی اونم هست. اون دیگران رو تشویق میکنه که شجاعت ایجاد چنین تغییری رو در زندگیشون، یعنی هر چی که بهش علاقه دارن، به دست بیارن.چون اگه شغل شما، همون چیزی باشه که علاقه دارین انجامش بدین، این میتونه یه منبع عالی واسه حس خوشحالی و خوشبختیتون باشه.
رابین مقابله با چالش ها و درگیر شدن با چیزهای جدید رو معیارهای اصلی در جستجوی خودش برای شادی و خوشبختی می دونست. چالشها مغز ما رو در جهت مثبت تحریک میکنن و برخورد با موقعیتهای جدید اغلب باعث ایجاد یک حس رضایت جدید و غیرمنتظره میشه. به عنوان مثال، رابین هدف بلندپروازانه نوشتن رمانی در 30 روز رو برای خودش تعیین کرد.رسیدن به این هدف بهش حس غرور و اعتماد بنفس فوق العاده ای داد و روحیه و انرژی خیلی خوبی براش ایجاد کرد.
و این تقویت انگیزه باعث شد که اون یک وبلاگ راه اندازی کنه، حتی بااینکه هیچی در مورد وبلاگ نویسی نمی دونست. اول کار، چالش یادگیری یک فناوری جدید رسانه ای براش سخت و خسته کننده بود. اما کم کم یاد گرفت که شکست های زودگذر خودش رو به عنوان بخش ضروری ای از هدفش بپذیره. و احساس شادی ای که پس از مدیریت اولین وبلاگش احساس کرد، تمام دست و پنجه نرم کردنا و سختی کشیدنای مسیری که اومده بود رو جبران کرد. هویت جدید رابین به عنوان یک وبلاگ نویس بازخورد مثبت زیادی داشت که به نوبه خودش باعث افزایش عزت نفس و ایجاد احساس رشدش شد، و در کل سطح خوشحالی و خوشبختی اون ارتقا پیدا کرد.
به عنوان یک قاعده کلی، اگر میخوایم در کارمون احساس شادی و خوشبختی کنیم، نباید فقط منتظر لحظه ای باشیم که هدف نهاییمون محقق میشه، بلکه همین لحظات کوچک موفقیت هستش که ما رو خوشحال می کنه. معمولاً هم کوتاه مدته و باید بعدش نگاه خودمون رو به آینده وهدف بعدی خودمون معطوف کنیم.
تو اوقات فراغتت کارایی رو بکن که واقعا از انجامشون لذت میبری
یکی از عوامل مهم غیرقابل انکار شادی، داشتن اوقات فراغت پر از تفریح و آرامش هست. چون انجام کارهایی که هدفی جز لذت شخصی مون نداره ما رو خوشحال می کنه.
اما "تفریح" برای هر کسی معنای متفاوتی داره. خیلی از افراد من جمله رابین ، بخاطر اینکه تفریحات دیگران رو از تفریحات خودشون جذاب تر و خلاقانه تر میدونن دچار عذاب وجدان میشن. رابین فهمید که حتی اگر وقایع ورزشی، جدول کلمات متقاطع یا بافتنی، فعالیتهای اوقات فراغت خوبی برای دیگران باشه، لزوماً قرار نیست برای خود اونم همین تفریحات لذتبخش باشه! اگر کار خاصی باشه که از سن ده سالگی از انجامش لذت می بردید، این به این معنیه که شما به معنای واقعی انجام اون کارو دوست دارین و ازش لذت می برین.
اون یادش اومد که تو سن ده سالگی، عاشق ساختن کلاژ، چسبوندن تیکه های روزنامه، عکس ها و جمله های بریده شده در دفترهای خالی بود. گرچن بلافاصله این کار رو به عنوان بخشی از پروژه شادی خودش در نظر گرفت. همچنین یک گروه ادبیات خوانی کودکان راه اندازی کرد: جدای از احساس خوشحالی ای که از سر و کله زدن با ژانر ادبی مورد علاقه اش به دست میاورد، در کنارش روابط اجتماعی جدید، لحظات شادی بیشتری روبراش به ارمغان آورد.
اینکه همیشه کلی کار جدید واسه انجام دادن داشته باشیم ما روخوشحال می کنه - پس منطقیه که دنبال سرگرمی های جدید باشیم. علاوه بر اون شما می تونین یک دفترچه خاطرات از کارای جالبی که از دیگران یاد می گیرین داشته باشین تا بعدش ببینین چه کاری برای شما بهتر جواب میده.
به این ترتیب بود که رابین به این فکر افتاد که شروع به جمع آوری یک کلکسیون کنه. اون با خودش فکر کرد که بعنوان یک سرگرمی مشهور،جمع کردن یه کولکسیون اونو خوشحال می کنه.هرکلکسیون یک هدفه، و در نهایت زمانی که کلکسیون کامل بشه، شادی رسیدن به هدف رو بدنبال داره.اما بعد دید که خود پروسه ی جدا کردن، دنبال گشتن و یافتن چیزها در جاهای جدید به تنهایی براش خیلی لذت بخش هست.
جمع آوری کلکسیون از فیگورهای پرنده آبی (پرندگان آبی نماد شادی در ایالات متحده هستند) یکم توی خونه ی رابین هرج و مرج ایجاد کرد که البته درون حدش توی خونه اونا مجاز بود. رابین معتقد بود که در عین حالی که جلوگیری از بهم ریختگی خوبه، اشکالی نداره اگر یک کشو پر از خرت و پرتایی مثل تیکه های یک کلکسیون داشته باشین، ، چون می تونین هر چند وقت یکبار با باز کردن اون کشو خاطرات کوچیک و قشنگی رو به یاد بیارین.
شما نمی تونین شادی رو بخرین - اما می تونین چیزهای ارزشمندی بخرین که شما رو خوشحال می کنه.
همه ی ما قبلاً اینو شنیدیم که پول خوشبختی نمیاره یا با پول نمیشه خوشبختی رو خرید. اما موضوع به این سادگیا به اینجا ختم نمیشه. چون پول مثل سلامتیه: تضمینی برای خوشبختی نیست، اما نگرانی نداشتن در مورد پول، زندگی ما رو خیلی آسون تر می کنه.
اگر پول روعاقلانه خرج کنیم، می تونه به ما کمک کنه شادتر باشیم. همون اول کار، داشتن مقدار کافی پول یک عامل شادی مهم برای بسیاری از مردمیه که دارن برای داشتن امنیت مالی در زندگی شون تلاش می کنن. اما رابین منحصرا به دنبال راه هایی برای استفاده از پول برای تحقق بخشیدن به باقی تصمیماتش در جهت افزایش شادی بود. به عنوان مثال، اون شروع به خرج کردن پول بیشتر برای یک برنامه تناسب اندام خوب، یک رژیم غذایی سالم و روابط اجتماعی کرد.
این باور که رفتار مصرف گرایی صرف، ما روخوشحال نمی کنه بسیار رایج هست. تئوری های شادی می گن که خرید یک ماشین جدید یا یک لباس خوب فقط برای مدت کوتاهی ما رو خوشحال می کنه. به محض اینکه به خرید جدید عادت کنیم، به همون سطح شادی سابق برمی گردیم. مشاهدات مخالف این موضوع هست: رضایت از خرید ممکنه کوتاه مدت باشه، اما واقعیه و همیشه شامل یک احساس مثبت از رشد هست.
برای همین تصمیم گرفت در حدی که ارزشش رو داشته باشه و زیاده روی نباشه، گاها یکسری ولخرجی معمولی رو انجام بده و به خودش سخت نگیره. به عنوان مثال، در طول ماه عسلش، اون برای اولین بار از خودش با سرویس اتاق پذیرایی کرد. یک بار دیگه، اون با بی اعتنایی به قیمت، یک غذاساز گرون قیمت خرید که از اون به بعد هر روز برای خودش و خانواده ش یک کیک میوه ای سالم درست می کرد که بهش انرژی می داد و حالش روخوب می کرد.
با این حال، اگر تعداد زیادی ازین چیزا رو فقط برای هیجانش بخریم، این عمل بی تاثیر میشه و کم کم می تونه به انباشته های جدیدی از خرت و پرت های اضافه منجر بشه. و از اونجایی که فقط خودمون می تونیم تصمیم بگیریم که کدوم خرید ما رو شادتر می کنه، باید آگاهانه انتخاب کنیم که کدام یک ازین خریدها واجبتره و میتونه زندگی ما رو خوشایندتر و لذتبخش تر کنه.
حمایت روحی: از شادی در همینجا و در همین لحظه آگاه بشین.
اگر به تحقیقات در مورد این موضوع اعتقاد داشته باشیم، افراد معنوی شادتر و سالم تر هستن، بهتر می تونن استرسشون رو کنترل کنن و عمر طولانی تری داشته باشن. فکر کردن به ابدیت و مرگ، نگاه دیگه ای به زمان حال و خوشبختی رو ایجاد می کنه. رابین مجذوب این ایده بود که زندگی خودش رو با تفکر درباره ابدیت سرشار از شکرگذاری کنه.
رابین بعد به این بینش رسید: "روزها طولانی هستن، اما سال ها کوتاه." این انگیزه اون رو برانگیخت تا از موجودیت و ناپایدار بودن خودش در طول پروژه ش آگاه بشه.
از یک طرف، اون یک دفتر خاطرات «تک جمله ای» رو برای خودش درست کرد که در اون اتفاق هایی رو که دوست داشت هر روز به خاطر بسپاره، مثل داستان های خنده دار دختراش، یادداشت می کرد. هدف معنوی مواجهه با مرگ، اون رو به فکر به روز رسانی آخرین وصیت نامه خودش و همسرش انداخت.
از اونجایی که تصمیم گرفته بود در پروژهش قدمهای کوچیکی برداره و نمیخواست خود ش رو وقف مراسم مذهبی خاصی بکنه، جلسات مراقبهی کوچیکی رو در زندگی روزمرهاش جا داد مثلا توی ایستگاه اتوبوس یا در صف انتظار در سوپرمارکت. بنابراین تونست با ایجاد مکث های کوتاه برای تأمل بین فعالیت های روزمره ش، وقفه ای آگاهانه ایجاد کنه.
راه حل دیگه در فهرست معنویت این بود که بیشتر شکرگذار باشیم چون شکرگذاری به عنوان کلید شادی شناخته می شه. یکی از ابزارهایی که اون در موردش شنیده بود یک دفترچه شکرگذاری بود. اون شادترین لحظه هر روزش رو در اون دفتر یادداشت می کرد - یا چیزهایی روکه با اینکه بدیهی می دونست اما در عین حال می دونست که خیلی خوش شانسه که اونا رو داره.
روی هم رفته، رابین به این نتیجه رسید که آگاهی از داشتن یک زندگی محدود و کوتاه به ما این امکان رو می ده تا شادی هر لحظه از اون زندگی رو با عمق بیشتری درک کنیم.
مبارزه با احساسات منفی با آگاهی و افزایش هوشیاری
گرچن در جستجو برای پیدا کردن خوشبختی ، مدام به یکی از کتابهای دالایی لاما برخورد میکرد ؛ "هنر خوشبختی". نحوه نگاه بوداییان به زندگی، همیشه براش جالب بود به همین خاطر تصمیم گرفت در طول پروژه ش به طور عمیق تری این نگاه رو بررسی کنه، کتاب، مفهوم کلیدی آگاهی رو بهش معرفی کرد، ایده پشت اون اینه که بجای سپردن هوشیاری و توجه مون به مسائل گذشته یا آینده و غرق شدن در اونا، این هوشیاری و توجه رو به مسائل موجود در همین لحظه و همینجا اختصاص بدیم.
بنابراین، یکی از مراحل پایانی در پروژه خوشبختی رابین آزمایش یکسری تکنیک برای باز کردن هوشیاری فردی بود، با این هدف که نسبت به خیلی از مسائل آگاه بشه.
اول از همه، اون می خواست افکار و اعمال روزمره خودش رو از حالت ناخوداگاه و خودکار دربیاره.
بدلیل رژیم غذایی بدش که تبدیل شده بود به منشا حال بدی ها و عذاب وجدانش، تصمیم گرفت این آگاهی رو از رژیم غذاییش شروع کنه. مصرف لبنیات تازه رو به رژیم غذایی ش اضافه کرد، بعد از این تصمیم متوجه شد بیش از حد فست فود و هله هوله مصرف میکرده، وقتی این عادت رو کنار گذاشت تمامی احساسات بد و عذاب وجدانی که روزانه باهاش درگیر بود از بین رفت.
اولین تجربه ی موفق رابین باعث شد راه های معروف دیگه ای رو هم برای افزایش هوشیاری امتحان کنه، بعد رفتن پیش هیپنوتیست، متوجه شد صحبت با یک هیپنوتیست تاثیرش خیلی بیشتر از گوش دادن نوار هیپنوتیست توی خونه ش هست، انجام این کار باعث شد نسبت به اعمال و رفتارش آگاه تر بشه و اونا رو به نسخه ای بهتر ارتقا بده، با وجود این جلسات، راحت میتونست احساسات منفی و عصبانیتش رو مثلا وقتی کامپیوترش خراب میشد، کنترل کنه.
همچنین در طول یک دوره یوگای خنده - ترکیبی از تمرینات یوگا، آواز خواندن و خندیدن - متوجه شد که برای دیدن اینکه خندیدن با صدای بلند چقدر می تونه باعث خوشحالی ما بشه، به هیچ تکنیک هندی خاصی نیاز نداره. مهم اینه که به فعالیتهای شادیبخش توجه کنین - چه با گذروندن یک دوره آموزشی چه با تنهایی انجام دادنشون.
واژه های «تنهایی»، «خلوت» و «هیچ» همه وصف وضعیت یک جسم بی جانی است که انگار بی حس نیست! به ظاهر حسّی ندارد، ولی دست کم «تنهایی»، «خلوت» و «هیچ» بودن را می فهمد. حتی «بهم زدن دریچه های شعور» یک سرش ازکار افتادنشان است، سر دیگرش جور دیگر کارکردنشان. برای این که این کلام آخراین راه تمام نشدنی را بفهمیم بهتر است دوباره به ابتدای این بخش برگردیم.






اسم سخنران سیاه پوست به نام Thomas Dexter Jakes Sr به فارسی توماس دکستر جیکس است که به جز اینکه یک سخنران است یک کشیش است و در رشته فیلم سازی هم فعالیت می کند.
مشکل خیلی از جوونای امروز پیدا کردن یه پارتنر خوب و آدم حسابیه. کسی که هم ظاهرش خوب باشه، هم موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشه و هم خوش اخلاق و پولدار باشه!
اما یادمون نره اگه دنبال یه آدم همه چی تموم هستیم، در درجه اول باید خودمونو اصلاح کنیم و بعضی رفتارا رو در خودمون تقویت کنیم. قطعا یه دختر موفق و زیبا به پیشنهاد یه پسر بی هدف و بی برنامه جواب مثبت نمیده. مارک منسون این کتاب رو خطاب به آقایون نوشته و در این کتاب بهشون یاد میده چطور دختر مورد علاقشون رو جذب کنن. پیدا کردن دوست یه هنره که هر کسی نداره و آدما معمولا ناامید از نداشتن یه شریک مناسب در زندگی، همیشه ناراحت و افسرده ان.
مارک منسون میگه نیازی نیست با دروغ و روش های جعلی دختر مورد علاقتون رو جذب کنید، باید از راه درستش وارد بشید، اونوقته که خیلی زود خودتونو کنار آدم مورد علاقتون می بینید.
درسته که مارک منسون در این کتاب مخاطبش رو آقایون در نظر گرفته اما شنیدن این خلاصه کتاب رو به همه شما چه پسر و چه دختر پیشنهاد می کنیم چون قطعا بعد از این خلاصه کتاب دلیل خیلی از رفتارهای پارتنرتون رو متوجه میشید.
اگه اسم کتاب های "هنر ظریف بیخیالی"و "شاد بودن کافی نیست" به گوشتون خورده باشه قطعا مارک منسون رو می شناسید. این نویسنده آمریکایی با کتاب هنر ظریف بیخیالی مشهور شد و بعد از معروفیش، کتاب الگوها هم به شهرت رسید.
مارک منسون یکی از نویسنده های معروف در حوزه خودیاری به حساب میاد و کتاب هاش مخاطبای زیادی داره همچنین وبلاگ شخصی این نویسنده ماهانه بیشتر از دو میلیون خواننده داره.
بریم که با هم خلاصه این کتاب جذاب رو بشنویم.
حتما شمام آدمایی رو دوروبرتون دیدین و ناخودآگاه حسرت خوردین که چطور اونها تونستن از دختر مورد علاقه شون جواب مثبت بگیرن. در حالیکه شما دائما در روابطتون با شکست مواجه میشید و معمولا اگه رابطه ای هم شروع کنید، خیلی زود رها میشید یا نمی تونید زندگی خوبی داشته باشید. باید واقع بین باشید و خودتون گول نزنید.
شما در درجه اول باید بدونید دخترا جذب چه مردایی میشن؟
جواب این سوال: موقعیت اجتماعیه
خانما به مردایی تمایل دارن که قدرتمند، موفق و محبوب هستن. و اگه این ویژگی ها رو در شما ببینن یک دل نه صد دل عاشق شما میشن. مهم نیست شما تا چه اندازه به معنای واقعی موفق هستین، مهم اینه خودتون رو قدرتمند و موفق نشون بدین. شک نکنید خیلی زود مورد توجه قرار می گیرید. دخترها از مردای ضعیف و شکننده خوششون نمیاد اما جذب مردایی میشن که در زندگی احساس موفقیت دارن.
این رفتار شماست که موقعیت اجتماعی شما رو نشون میده، نه صرفا اسم و رسمتون...
به همین دلیل هم هست که یه آدم معروف، یه بازیگر یا خواننده طرفدارای زیادی داره. اونها با رفتار اجتماعی و موفقیتشون دخترهارو به سمت خودشون جذب می کنن.
دومین موردی که می تونه به شما کمک زیادی کنه قاطع بودنه. شما باید بدونید اگه مدام نظرتون در مورد موضوعای مختلف تغییر بدین و ثبات شخصیتی نداشته باشید نمی تونید در رابطه تون موفق باشید.
داشتن اعتماد به نفس یکی دیگه از نقاط جذابیت محسوب میشه البته اعتماد به نفس واقعی
شما به عنوان یه مرد باید بدونید مدام دنبال تایید دیگران بودن، شما رو در چشم دخترا، بد و زننده جلوه میده و اگه نسبت به خودتون و شرایط تون اعتماد به نفس کافی نداشته باشید خیلی زود رابطه تون از دست میدید و البته کسی هم جذب شما نمیشه.
دخترای باهوش خیلی زود تشخیص میدن که یه نفر چقدر می تونه روی پاهای خودش وایسه و نظر دیگران در انجام کارها واسش مهم نیست. این نکته خیلی اهمیت داره تا وقت بذارید و روی اعتماد به نفستون کار کنید و سعی کنید مسیری رو برید که انتخاب خودتونه نه مدام گوش به حرفای دیگران بدین و اجازه بدین بقیه برای شما تصمیم بگیرن. این موضوع می تونه در انتخاب دختر دلخواه تون تاثیر زیادی داشته باشه. یادتون باشه شما باید روی خودتون و رفتارتون سرمایه گذاری کنید.
منسون بهمون میگه برای جذب دخترای باهوش و موفق باید شکایت و ناله کردن رو کنار بذاریم و نقص های خودمون رو بپذیریم و اصلاحشون کنیم. دخترا از مردایی که مدام در حال غر زدن و شکایت کردن هستن خوششون نمیاد و این موضوع می تونه آسیب زیادی به شما بزنه.
نیازی نیست شما نقص ها و ایراداتتون رو از کسی قایم کنید. برعکس باید صادقانه رفتار کنید و اونهارو به زبون بیارید.
شک نکنید دخترا جذب صمیمیت و صداقت شما میشن اما یادتون باشه این مسائل رو طوری مطرح نکنید تا بر علیه خودتون استفاده بشه. اگه به خودتون باور دارید و از نظرتون رفتارتون درسته و با کسی مواجه شدید که شما رو زیر سوال میبره خیلی با اعتماد به نفس و راحت بیان کنید که برام مهم نیست در مورد چه فکری می کنی من این هستم و مشکلی با خودم ندارم. به خودتون ایمان داشته باشید و اجازه ندین اطرافیان خیلی راحت شمارو زیر سوال ببرن.
البته گاهی لازمه تا حقیقت وجودی خودتون رو بیان کنید.
یه مثال می زنیم تا کمی بهتر با این موارد آشنا بشید
تصور کنید شما از دختری خوشتون اومده و قراره پیش قدم بشید و باهاش صحبت کنید و استرس زیادی دارید و این استرس روی شما و رفتارتون تاثیرگذاره.
بخشی از افراد جامعه احساس می کنن اگه این مساله رو با دختر مطرح کنن یک ضعف محسوب میشه اما منسون این دیدگاه رو رد می کنه و اینطور میگه: گاهی جامعه بعضی رفتارها رو نشونه آسیب پذیری میدونه اما شما با این کار قدرت خودتون رو از دست نمیدید. خیلی راحت پیش قدم بشید و در طول صحبت کردن بگید که استرس زیادی دارید اما چون از اون دختر خوشتون اومده با وجود استرس برای آشنایی قدم برداشتید. چون اگه این عصبی بودن و استرس خودتون رو پنهان کنید برداشتی که طرف مقابل داره احتمالا اینه که شما اعتماد به نفس کافی برای صحبت کردن ندارید.
یکی دیگه از عواملی که در اعتماد به نفس واقعی نقش داره، تعیین حد و مرز. اگه معیارها و استانداردهای شما واضح و مشخص باشه خیلی راحت می تونید از دیگران دل بکنید و خودتون رو وارد یه رابطه سمی نکنید.
اینکه شما بدونید قراره چه آدمی رو برای زندگیتون انتخاب کنید قطعا کمک زیادی بهتون می کنه. و از طرفی اعتماد به نفس شمارو بالا میبره.
مورد بعدی که می تونه شمارو حسابی جذاب کنه ثبات نظرتونه.
فرض کنید شما در رابطه ای که هستید مدام با نظرات پارتنرتون موافقت می کنید چون دوست ندارید اون از دستتون ناراحت بشه و از طرفی فکر می کنید با این رفتار شمارو بیشتر دوست داره. اما سخت در اشتباهید
این رفتار شما، خیلی زود اون رو خسته و دلزده می کنه.
برای اینکه بهتر بتونید خانمای اطرافتون رو بشناسید با این سه دسته آشنا بشید.
دسته اول زنان پذیرا، دسته دوم خنثی و دسته سوم غیرپذیرا
دسته آخر، زنای غیرقابل پذیرش فقط وقت شمارو تلف می کنن.
زنای خنثی خیلی سریع یا پذیرا میشن یا غیر پذیرا. در برخورد با این دسته از دخترا شما یه فرصت دارید که بتونید اون رو پذیرا کنید و اگه اشتباه کنید راه جبرانی وجود نداره. شما می تونید راه هایی رو استفاده کنید تا شرایط به نفع شما پیش بره. می تونید با گفتن جمله های عاشقانه یا درخواست برای بیرون رفتن، نظرش به سمت خودتون جلب کنید. شما باید یکاری انجام بدین در غیر این صورت خیلی سریع اون رو از دست میدین.
شما با رفتاراتون اون رو وادار به تصمیم گیری می کنید و بهتره که از این فرصت استفاده کنید چون احتمال اینکه اون شمارو بپذیره وجود داره. اما دسته اول . اونها از قبل جذب شما شدن و پذیرای شما هستن.
اونها ممکنه خودشون به شما نزدیک بشن، باهاتون ارتباط بگیرن و یا حتی پیش قدم بشن اما در برخورد با اینه دسته باید مراقب باشید چون ممکنه هر رفتار نسنجیده ی شما دردسرساز بشه.
نکته کلیدی برای ارتباط بهتر و سریع تر با دختر مورد علاقه تون اینه که شما رفتار و احساس اون فرد رو بسنجید و در همون راستا قدم بردارید. قطعا اگه شما سبک زندگی بهتری داشته باشید و موقعیت اجتماعی تون رو به یه ثباتی برسونید و ظاهر مناسبی داشته باشید، درصد دخترایی که از شما استقبال می کنن خیلی زود افزایش پیدا می کنه.
نکته بعدی که نویسنده در موردش صحبت می کنه طرد شدنه و البته خیلی مهمه و می تونه پذیرش شمارو بالا ببره. این توهم که شما به هر دختری پیشنهاد بدید سریع قبول می کنه رو از ذهن تون بیرون کنید و بدونید گاهی دخترای اطرافتون شمارو طرد می کنن و اولین قدم برای غلبه بر طرد شدن اینه که بپذیرید طرد خواهید شد. گاهی شرایطی وجود داره که خارج از کنترل شماست و شما هیچ نقشی در اونها ندارید.
همونطور که شما ملاک و معیارهای خودتون رو دارید قطعا دختری که جذبش شدید هم استانداردهایی برای خودش داره و ممکنه جواب منفی به شما بده. شما نیازی نیست خودتون رو شبیه خواسته های فرد مورد علاقتون کنید چون در اون صورت نه اون دختر رو در آینده کنار خودتون دارید نه می تونید با آدمای دیگه ارتباط بگیرید. و میشه حکایت کلاغی که می خواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره، راه رفتن خودش رو هم فراموش کرد.
البته گفتن این نکته ام واجبه که اگه در برخورد اول طرد شدین یک سری موارد رو در نظر بگیرید.
اینکه شاید اون دختر با فرد دیگه ای در رابطه اس و یا ممکنه در اون زمان شرایط روحی خوبی نداشته یا حتی در محل کارش به مشکل خورده باشه. پس اگه قبل از طرد شدن به این پذیرش برسید خیلی راحتتر کنار میاید و البته بدونید بعضی اتفاقا بیرونی هستن و خارج از کنترل ماست. پس نیازی نیست ما خودمون رو مقصر بدونیم.
طرد شدن های موردی مساله ساز نیست اما اگه شما مدام طرد شدن رو تجربه می کنید باید به فکر باشید این مساله طبیعی نیست. نویسنده میگه اگه هربار که به فردی نزدیک میشید طرد شدن رو تجربه می کنید احتمالا شما آدم واقع بینی نیستین و نسبت به شرایط و احساسات و نیازهای خودتون آگاهی ندارید.
اگه شما موقعیت اجتماعی خوبی ندارید اما سمت آدمایی میرید که موفقن و جایگاه خوبی در جامعه دارن قطعا هربار طرد شدن رو تجربه می کنید. اگه به ظاهرتون اهمیتی نمیدین اما دنبال دخترای زیبا هستین بدونید که طرد شدن نصیب شما میشه. طرد شدن های موردی چیزی از ارزش های شما کم نمی کنه اما اگه مدام این تجربه رو دارید بهتره دلایلش رو بررسی کنید و مسیرتون رو تغییر بدین.
اگه موفقیت رو با زنان به روش درست تعریف نکنید، سال ها تلاش خودتون رو هدر میدید.
برای داشتن روابط بهتر در درجه اول روی پیشرفت و موفقیت خودتون وقت بذارید و اخلاق ها و رفتارهای خودتون رو بشناسید و بدونید دنبال چه آدمی هستین. خودتون رو با آدمای سطحی سرگرم نکنید و دنبال آدم خودتون باشید. شما فرصت یکبار زندگی کردن رو دارید پس بهتره خودتون رو درگیر حاشیه نکنید و سعی کنید روی مسائل مهم متمرکز بشید.
مارک منسون در این کتاب سه اصل اساسی رو بیان می کنه که تا حد زیاد کمکمون می کنه حقیقت خودمون رو پیدا کنیم و اعتماد به نفسمون رو بالا ببریم. 1- زندگی صادقانه 2- اقدام صادقانه 3 - ارتباط صادقانه
صداقت همیشه و برای همه جذابه. شما وقتی فردی رو می بینید که صادقانه باهاتون صحبت می کنه براتون جذابیت زیادی داره. پس خودتون هم سعی کنید یه زندگی صادقانه داشته باشید و رابطه رو با دروغ پیش نبرید.
اصل دوم میگه بر ترس و اضطرابتون غلبه کنید و با صداقت وارد یه رابطه بشید و از روز اول بنای یک رابطه رو با دروغ نچینید. به احساسات خودتون مسلط باشید و هیجانی رفتار نکنید.
البته باید با خودتون هم صادق باشید. از خودتون بپرسید: من میخوام با چه زنایی ملاقات کنم و چه نوع رابطه ای رو میخوام؟ باید با خودتون روراست باشید. آدمی که اهل ورزشه قطعا دوست داره با فردی در رابطه باشه که ورزش رو دوست داره پس خودتون رو گول نزنید و وقت خودتون رو تلف نکنید. شناخت علایق خودتون و طرف مقابلتون در پیدا کردن مسیر بهتر کمک زیادی می کنه و این شناخت رو دست کم نگیرید. سن، ظاهر، پول .... همه اینها مهم هستن و اگه کسی به شما میگه اینا اهمیتی ندارن به شما دروغ گفته. اگه دنبال یه پارتنر زیبا و با ظاهر خوب هستین باید حواستون به ظاهر خودتون باشه و اگه دوست دارید با زنی باشید که وضع مالی خوبی داره خودتون هم باید تلاش کنید. شاید همه پذیرای شما نباشن، اما زنان زیادی هستن که جذب رفتار و ظاهر شما میشن پس مهمه که شما سمت چه دخترایی میرید.
منسون راهکارهایی برای جذاب تر به نظر رسیدن داره. ارتباط چشم قوی برقرار کنید. لباس های مناسب شخصیت تون بپوشید. ذوق هنری داشته باشید و چیزای جدید رو امتحان کنید. ورزش کنید و با اعتماد به نفس صحبت کنید و صاحب نظر باشید و در مورد مسائل مختلف نظر خودتون رو داشته باشید و البته ذهن تون رو هم مثبت نگه دارید. اگه دائما تصورتون این باشه که زن ها غیرقابل اعتماد هستن، تنها زنان غیرقابل اعتماد رو جذب می کنید اما اگه دیدتون به اونها مثبت باشه صاحب زنی قابل اعتماد خواهید شد.
پس سعی کنید برای جذب دختر رویاهاتون اول از خودتون شروع کنید. اگه در رابطه با این مساله مشکل دارید بهتره به یک مشاور مراجعه کنید و از یه فرد متخصص کمک بخواید.
تا حالا به این فکر کردین که چه چیزی ما رو خوشحال می کنه؟ در طول تاریخ، مردم همیشه به دنبال شادی بودن. شادی شاید در نگاه اول، داشتن یک زندگی آروم و بدون دغدغه مالی به نظر برسه. اما چند نفر رو در اطرافتون می شناسید که با وجود وضع مالی خوب همچنان شاد نیستن. مفهوم شادی و شاد زیستن، فراتر از داشتن پول و بی دغدغه بودنه. همه ما به نوعی دنبال شادی هستیم، اما هر زمان شاد بودیم و احساس خوشبختی می کردیم، ناگهان شادی مثل یک ماهی از دستمون لیز خورده و احساس غم وجودمون رو گرفته. ممکنه یک نفر شادی رو، بودن کنار خانواده و کسایی که دوسشون داره تعریف کنه. اما سوال اینجاست چطور میشه بدون وابستگی به کسی یا چیزی همچنان خوشبخت بود و شاد زندگی کرد. اگه بتونیم شادی رو درک کنیم و شاد بودن رو یاد بگیریم، می تونیم به اطرافیانمون هم کمک کنیم تا شاد باشن و از شادی اونها شاد بشیم. این خلاصه کتاب رو باهم بشنویم تا کمی شاد زیستن رو یاد بگیریم و بتونیم در کنار تموم مشکلات و چالش هایی که وجود داره کمی احساس خوشبختی کنیم.
جاناتان هایت نویسنده کتاب، دارای دکتری رشته روانشناسی اجتماعی از دانشگاه پنسیلوانیاست و در حوزه روانشناسی اخلاقی، اخلاقیات در مشاغل، تنوع عقاید و سیاست فعالیت داشته. نویسنده اعتقاد به تنوع دیدگاه انسانها رو داره و هدف اصلیش اینه که افراد مختلف با وجود عقاید و نظرات متفاوت، بتونن همدیگه رو بهتر درک کنن. از آثار معروف "هایت"به جز کتاب فرضیه خوشبختی می تونیم به کتاب ذهن درستکار هم اشاره کنیم.
در این کتاب، جاناتان هایت بررسی می کنه که چطور عملکرد ذهن انسان می تونه بر شادی تأثیرگذار باشه. تا حالا اسم فیل و فیل سوار به گوشتون خورده! جاناتان هایت به بخش خودآگاه و استدلالگر ذهن ما میگه فیل سوار و به تموم احساسات و هیجانات ما هم میگه فیل. یک فیل رو در نظر بگیرید که شخصی بر روی اون سوار شده و افسار فیل رو کاملا در دست داره.
اگه از شما بپرسن برای جهت یابی و تعیین مسیر، تصمیم گیری بر عهده کدومشونه؟ احتمالا جواب میدین: شخص سوارکار مسیر رو مشخص می کنه. به نظر می رسه شخص سوار بر فیله که افسار حیوون رو در دستش گرفته و رییس و رهبره، اما کنترل شخص سوارکار بر عهده فیله. تموم دفعاتی که باشگاه ثبت نام کردین اما نرفتید، تموم نصف شب هایی که به افرادی که نباید، پیام دادین، تموم دفعاتی که با شنیدن بوی غذا رژیم خودتون رو شکستین، برای انتخاب مسیر، فیل ذهن شما تصمیم گرفته و شما هیچ نقشی در این تصمیم گیری نداشتید.
حرف اصلی جاناتان هایت در این تشبیه اینه که رفتارهای ما و انتخاب هامون بیش از اینکه به خواست و اراده ی فیل سوار باشه تحت تاثیر فیله. خب فکر کنیم اهمیت موضوع رو متوجه شدین، سوال اینه: آیا میشه فیل رو تربیت کنیم؟
اگه اینجوری باشه که جهت حرکت ما رو فیل درونمون تعیین می کنه و بخش استدلال گرمون نمی تونه اثری روش بذاره پس چه کاری باید انجام بدیم؟ چطور میشه زبون فیل رو یاد گرفت و تربیتش کرد؟ اصلا راهی هست یا باید رها کنیم و ببینیم که این فیل سرکش مارو به کجا میبره! جاناتان هایت میگه تربیت فیل غیر ممکن نیست اما راه و روش خودش رو داره. اگه می خواید کنترل فیل درونتون براتون راحت تر باشه، باید مسیری رو انتخاب کنید که برخلاف میل فیلتون نباشه یا حرکت در اون مسیر براش طاقت فرسا و غیرممکن نباشه. در نهایت، راهکار رسیدن به موفقیت در این مسیر، اینه که همیشه فیل و شخص سوار بر اون رو با هم حرکت بدین. در واقع باید دو بخش احساسی و منطقی رو به تعادل برسونید.
خوشبختی ما حاصل تعادل و هماهنگی بین درون و بیرون، فیل و فیل سوار و ذهن و بدنمونه.
ما نمی تونیم بدن رو با فکر آگاهانه به طور کامل کنترل کنیم. به عنوان مثال، قلب انسان مستقل از ذهن عمل می کنه، ما نمی تونیم ضربان قلب خودمون رو آگاهانه کنترل کنیم. ضربان قلب ما با سرعت دویدن فیل درونی ما تعیین میشه، نه با تصمیم گیری آگاهانه سوارکار منطقی. فیل درون ما تمایل داره از سوارکار قدرتمندتر باشه.
ممکنه ما تصمیم به ورزش بگیریم و باشگاه ثبت نام کنیم، این تصمیم رو با استدلال و منطق گرفتیم و تصمیمی بوده که بر عهده سوار کار بوده. اما ممکنه هیچ وقت منظم به باشگاه نریم و در نهایت ورزش رو کنار بذاریم. این تصمیم رو فیل درون ما گرفته. فیل مسئول غرایز و احساساته و احتمالا این مسیر رو دوست نداشته. فیل درون ما غیرارادی عمل می کنه و در واقع شما باید فیل رو تربیت کنید تا در مسیر درستی قرار بگیره. در واقعیت ما به جای استفاده از عقل در تصمیم گیری معمولا اجازه میدیم تا احساسات ما رو هدایت کنه و احتمالا به مقصدی می رسیم که خیلی خوشایندمون نیست.
حالا چرا تربیت فیل تا این اندازه برای ما مهمه؟ چرا ما به دنبال مسیر درست هستیم؟
همه ما به دنبال شادی و رضایت هستیم، به همین دلیل مسیری که فیل ما رو هدایت میکنه تا این اندازه مهمه و باید برای تربیت این فیل وحشی زمان بذاریم. البته ژن ها تا حد زیادی بر شادی ما تاثیرگذارن، اما تغییر سبک تفکر می تونه ما رو شادتر کنه. هر کسی که تا به حال یکی از کتاب های خود یاری رو خوانده باشه، با این عبارت آشناست: "هیچ چیز ذاتاً خوب یا بد نیست. فقط تفکر ما اون را چنین می کنه ."
آیا واقعاً امکان تغییر طرز تفکر ما وجود داره؟ و اگه هست، برای تغییر اون دقیقاً چه کاری می تونیم انجام بدیم؟
مانع اصلی اینه که فیل درونی ما تمایل داره هر چیزی رو که می بینیم ارزیابی کنه و معمولاً به روشی کاملاً منفی این کار رو انجام میده.
از اونجایی که بقای اجداد ما به توانایی اونها در تشخیص خطر بستگی داشته، ما به گونه ای تکامل یافتیم که به چیزهای بد قوی تر از چیزهای خوب واکنش نشان میدیم.
برای مثال، اگه با یک حیوون وحشی روبرو می شدیم، اضطراب و ترسی رو تجربه می کردیم که ما رو وادار به فرار می کرد. اما احساس شادی نسبت به چیزی که قبلاً به دست آورده بودیم، اضافی بود، چون انگیزه ای برای دریافت بیشتر اون نداشتیم.
فیل درونی ما نسبت به چیزهایی که بعیده به ما صدمه بزنه یا مارو بکشه، بیش از حد با نگرانی و ترس واکنش نشان میده، مثل ناراحتی از ارائه ای که باید در محل کار داشته باشیم. اما ژنتیک هم تا حدی مسئول تمایل ما به داشتن یک دیدگاه بدبینانه یا خوش بینانه ست.
بنابراین به نظر می رسه که فیل ما نمی تونه به میل خودش توسط سوار منطقی کنترل بشه. با این حال، سوارکار می تونه از تکنیک های خاصی برای آموزش شادتر بودن فیل استفاده کنه.
مدیتیشن به صورت روزانه می تونه به طرز چشمگیری تفکر بدبینانه و منفی رو کاهش بده، و نگرش ما به جهان رو به دیدگاهی خوش بینانه تبدیل می کنه. روش دیگر شناخت درمانیه که در دهه 1960 پایه گذاری شد و ثابت شده که افسردگی رو با موفقیت درمان می کنه. شناخت درمانی شامل تلاش برای جایگزینی الگوهای افکار منفی و خود سرزنش کننده با الگوهای مثبت تره.
هایت، همچنین شادی رو در روابط اجتماعی مطرح می کنه.
نویسنده در بخشی از کتاب میگه که عمل متقابل، پایه ایه که ما زندگی اجتماعی خودمون رو بر اون بنا می کنیم.
اگه نگاهی به دوروبرمون بندازیم مثال های زیادی از این رفتار متقابل رو می بینیم. اگه از دوستی هدیه سال نو دریافت کنیم به احتمال زیاد در ازای اون هدیه ای به دوستمون میدیم. معمولا کمک های همکارا و دوستامون رو بی جواب نمیذاریم.
این به این دلیله که انسان ها غریزه ای عمیقاً ریشه دار برای پاسخگویی متقابل دارن. ما به موجوداتی متقابل تبدیل شدیم، چون رفتار متقابل، شانس بقا رو برای کل گروه افزایش میده.
به عنوان مثال، گروه هایی رو در نظر بگیرید که بقای اونها به شکار بستگی داره . اگه یکی از اعضای گروه بیشتر از چیزی که برای خودش نیاز داره در شکار بدست بیاره، می تونه اون رو با یک عضو کمتر خوش شانس تقسیم کنه. اون فرد اگه اینکار نکنه، اضافه شکار از بین میره پس دلیلی برای اشتراک نذاشتن اضافه سهمش نداره و از طرفی می تونه انتظار داشته باشه تا در آینده اون فرد یک کار متقابل انجام بده.
این آزمایش رو در نظر بگیرید: به دو نفر 25 دلار داده میشه. سوژه اول باید تصمیم بگیره که چطور اون رو به اشتراک بذاره، و سوژه دوم فقط می تونه پیشنهاد رو بپذیره یا رد کنه. با این حال، اگه نفر دوم پیشنهاد رو رد کنه ، هر دو نفر چیزی دریافت نمی کنن. به طور منطقی، سوژه اول باید فقط یک دلار به دومی ارائه بده. اما اکثر افرادی که در این آزمایش شرکت می کنن، در واقع نیمی از کل مبلغ رو به نفر دوم میدن. اگه سوژه اول کمتر از 7 دلار بده، اکثر افراد دوم پیشنهاد رو رد می کنن و ترجیح میدن پولی دریافت نکنن. نتیجه این آزمایش جالبه، چون گیرنده به طور منطقی باید ترجیح بده 1 دلار به دست بیاره تا هیچ چیز. اما رفتار اونها چیز دیگه ای رو میگه.
اصل عمل متقابل به قدری قویه که مردم در صورت نقض اون با انتقام، واکنش نشون میدن. و این واکنش اغلب با شایعه درست کردن در مورد شخصه. اگه کسی نیاز ما به یک رابطه متقابل رو برآورده نکنه ، سایر اعضای گروه رو مطلع می کنیم تا شهرت اون فرد رو از بین ببریم.
همه ما این تجربه رو داشتیم که با فردی روبرو شدیم و احساس کردیم که نمی تونه اشتباهات و کاستی های خودش رو ببینه. خب، این احساس متقابله. ناتوانی ما در دیدن عیوب خودمون، مانع بزرگی در بسیاری از روابطه. ما معمولاً متوجه عیب های خودمون نمیشیم چون درک این که خطاپذیر هستیم برای ما بسیار ناخوشاینده. در واقع، به همین دلیل، هم فیل و هم فیل سوار، دوست ندارن این خطاها و اشتباهات رو ببینن و بپذیرن.
مقاومت ما در برابر این خطاها به قدری زیاده که اگه متهم به انجام کار اشتباهی بشیم، واکنش فوری ما و در واقع واکنش فیل درون ما انکار درونیه. و در پاسخ به این واکنش خودکار و فوری فیل، سوار هوشیار به دفاع از اون میره. سوارکار به جای اینکه با آرامش اتهام رو قبول کنه، فقط به دنبال استدلال برای دفاع از فیله.
این به این دلیله که ما اغلب دنیا رو بر حسب خوبی در مقابل بدی درک می کنیم و دوست داریم باور کنیم که طرف خوب ماجرا هستیم و نتیجه اینه که ما اغلب اشتباهات خودمون رو نمی بینیم.
به عنوان مثال، افرادی که فضای زندگی مشترکی دارند رو در نظر بگیرید. دعوا بین هم خونه ها و زوج ها اغلب بر سر اینه که چه کسی بیشتر کارهای خونه رو انجام میده. شاید یکی معتقد که بیشتر پخت و پز می کنه، در حالی که دیگری ادعا می کنه که بیشتر کار تمیز کردن خونه رو انجام میده. این پروسه می تونه اونقدر ادامه دار بشه که در نهایت به طلاق و جدایی منجر بشه.
اگه ما برای یافتن اشتباهاتی که خودمون مرتکب شدیم، آگاهانه تلاش کنیم، می تونیم سوگیری های شناختی رو به حداقل برسونیم. این موضوع می تونه ما رو شادتر کنه و باعث داشتن روابط بهتر بشه.
از طرفی برای اینکه فردی شاد باشیم، به افراد مناسب در زندگی و انجام کارهایی که در اون مهارت داریم، نیاز داریم.
از اونجا که انسان ها حیوانات اجتماعی هستن، روابط اجتماعی سالم برای رفاه ما بسیار مهمه. در واقع، اگه ما فاقد ارتباطات اجتماعی باشیم، می تونیم به شدت ناراضی بشیم. مهم ترین عوامل خارجی برای شادی ما تعداد و شدت روابط ماست. در واقع، افرادی که تعداد دوستان زیادی دارن یا در یک ازدواج شاد هستن، به طور متوسط سطوح بالاتری از شادی رو گزارش میدن. اما تنها ارتباط اجتماعی ما نیست که شادی رو تعیین می کنه . مهمه که ما کارهایی رو انجام بدیم که در اونها خوب هستیم، چون زمانی که کارهامون با نقاط قوت ما مطابقت داشته باشه، به طور قابل توجهی احساس شادی میکنیم.
همه ما نقاط قوتی داریم، یا کارهایی رو انجام میدیم که در اونها مهارت داریم و از انجامشون لذت می بریم. به عنوان مثال، اگه شخصی مهارت های بین فردی خوبی داشته باشه، شغل در روابط عمومی لذت زیادی برای اون به همراه داره. ما در کارهایی که در اونها خوب هستیم و مهارت داریم هیچ وقت پیر نمیشیم و این می تونه سطح شادی ما رو افزایش بده.
مورد بعدی که نویسنده به عنوان یک عامل موثر بر شادی نام میبره عشقه. عشق یکی از پایه های زندگی ماست و می تونه تاثیر زیادی در سطح شادی ما داشته باشه. البته به دلیل ضرورت وجود عشق در زندگی، نباید سعی کنیم نیاز خودمون به عشق رو با عشق پرشور ارضا کنیم. در عوض، ما باید به دنبال توسعه عشق باشیم.
عشق پرشور که در آغاز یک رابطه عاشقانه تجربه میشه، تقریبا همیشه پس از حدود شش ماه محو میشه. در اون مرحله، عشق پرشور رو می تونیم با عشق همراه جایگزین کنیم. وقتی که عشق پرشور در یک رابطه از بین میره، خیلی از مردم اون رابطه رو شکست خورده میدونن. اما باید درک کنیم و بپذیریم عشقی که مارو شاد نگه میداره عشق پرشور نیست.
برای شاد بودن ما نیاز داریم تا رشد کنیم و اغلب می شنویم که رشد شخصی تنها در نتیجه مواجهه با شرایط نامطلوب یا تجربیات آسیب زاست. همون جمله معروفه "چیزی که شما رو نکشه، می تونه شما رو قوی تر و در نتیجه شادتر کنه."
اما این جمله همیشه درست نیست، چون خیلی از افراد بعد از تجربه اتفاقای بد، دچار افسردگی شدید شدن.
البته گاهی این موقعیت ها باعث میشه تا دوستی های عمیقی به وجود بیاد. وقتی در شرایط بد و ناراحت کننده هستیم دوست داریم نزدیک بقیه باشیم و از اونها کمک بخوایم، در نتیجه روابط و دوستی های موجود رو عمیق تر می کنه.
یکی دیگه از مزایای تجربه موقعیت های آسیب زا اینه که باعث میشه در مورد خودمون عمیق تر فکر کنیم و در این مسیر رشد کنیم.
یکی دیگه از عوامل شاد بودن، نوع دوستیه. نوع دوستی نیاز به تمرین داره نه آموزش. در دنیای امروز به کودکان آموزش داده میشه که به جای انجام رفتار اخلاقی، مثلاً از طریق خدمات اجتماعی اجباری، به اخلاق فکر کنن اما صرفاً فکر کردن به اخلاق روی فیل ما تأثیری نداره.
برای تبدیل شدن به یک فرد واقعا اخلاقی و با فضیلت، باید فیل خودمون رو تربیت کنیم. یکی از راه های انجام این کار، تمرین نوع دوستیه. رفتار نوع دوستانه به زندگی ما معنا می بخشه و ما رو با افراد دیگه مرتبط می کنه، که هر دو برای خوشبختی ما مفید. به عنوان مثال، یک مطالعه نشون داده که سالمندانی که به دیگران کمک می کنن، نسبت به سالمندانی که صرفاً چنین کمکی رو دریافت کردن، زندگی طولانی تر و شادتری داشتن.
راه دیگه برای تربیت فیل ما برای تمرین اخلاقی، ایجاد مجموعه ای ثابت از ارزش ها در یک جامعه ست، به عنوان مثال، محیطی که در اون به هر فرد آموزش داده میشه که از مجموعه قوانین یکسانی پیروی کنن. چنین محیطی که بر اساس قوانین اداره میشه، انسجام بیشتری رو بین سوارکار و فیل برقرار می کنه .
در کنار نوع دوستی مذهب و الهیات هم میتونه به بخشی از نیازهای ما پاسخگو باشه. در مقایسه با جوامع گذشته، دین نقش نسبتا کمی در دنیای مدرن غرب ایفا می کنه. در حالی که دین می تونه تجربیات الهام بخشی برای ما داشته باشه. چه مذهبی باشیم چه نباشیم، ذهن ما دارای یک مقیاسه که بر اساس اون چیزها رو کم و بیش مقدس می دونیم. چنین تجربیات الهام بخشی می تونه به ما کمک کنه تا افراد بهتر و شادتری باشیم. در نهایت، ایجاد رابطه بین ما و چیزی بالاتر از خودمون برای یک زندگی معنا دار حیاتیه. در واقع، دین به شکلی ما رو به خدا که بالاتر از ماست متصل می کنه. امروزه مدیتیشن راهی رو فراهم می کنه تا به چیزی بزرگتر و عرفانی مثل طبیعت یا کل بشریت متصل بشیم.
چه منطقی پشتِ هر انگیزه وجود داره و چطور میشه ازش استفاده کرد؟ توی این خلاصهکتاب، در قالبِ چند بخش، انگیزههای مختلفِ مردم برای رسیدن به هدفو بررسی کردیم و به مهمترین انگیزه یعنی معنا رسیدیم.
برای رسیدن به هدفهای بزرگِ زندگی باید انگیزهشو پیدا کنین.
این روزا خیلی از کارگرا و کارمندای ما بیانگیزهان. کارشونو نمیخوان اما به خاطرِ نیازی که به پولش دارن مجبورن برن سرِ کار. کاری که فقط با انگیزهی مالی انجام بشه، خستهکننده ست واقعاً.
توی این کتاب، شما میفهمین که چی باعث شده شاغلینِ ما بیانگیزه باشن. علتِ اصلیش معمولاً باورهای غلطه. اکثرِ ما فکر میکنیم حقوق و مزایای بالا به تنهایی برای داشتنِ انگیزهی کارکردن کافیه. ولی دیر یا زود میفهمیم که معیارهای دیگهای در کارن که خیلی مهمترن، از جمله معنای کاری که انجام میدیم. به نظرِ شما، چطور ممکنه کسی 18 ساعت در روز کار کنه بدونِ اینکه ناامید بشه؟ بینِ ساختِ روباتِ اسباببازی و پروژههای واقعیِ زندگی چه شباهتی وجود داره؟ و چرا هر پروژهای که درگیرشین ارزشِ تلاش کردنو داره؟ تا آخرِ این پادکست همراهمون باشین تا جوابِ این سؤالا رو بگیرین.
انگیزه، نتیجهی چندین عاملِ مختلفه، ولی مهمترینش حسِ هدفمند بودنه آدما هرروز صبح از خواب پا میشن، بچههاشونو برای رفتن به مدرسه آماده میکنن، صبحونه حاضر میکنن و بعد میرن سرِ کار. و این روتینِ تکراری و فشرده رو هر هفته، هر ماه و هر سال تکرار میکنن، که البته کارِ دشواریه. احتمالاً تا الان خیلیا فهمیدهن که انگیزه کلیدِ ادامهی این وضعیته.
ولی بیایم ببینیم اصلاً این انگیزه چی هست؟ خب، یه شخصِ بدبین ممکنه بگه تنها انگیزهی هر انسانی برای انجامِ هر کاری، پوله. اما مگه حرف از این الکیترم داریم؟ به این مثال توجه کنین:
مامانه به دخترش میگه: «اگه هرشب آشغالو رو ببری بیرون، من هر هفته پنج دلار بهت میدم.» آیا فقط این پنج دلار به تنهایی میتونه این دختربچهرو مجاب کنه آشغالای خونه رو ببره بیرون؟ بعید میدونم.
توی واقعیت، انگیزه یه فرایندِ پیچیدهست که از چیزای مختلفی ناشی میشه، مثلِ شادی، موفقیت، غرور، رضایت و بیشمار عواملِ دیگه. برای اینکه بفهمین چقدر این فرایند پیچیدهست، کافیه ببینین چرا شغلی که دارینو انجام میدین؟ آیا واقعاً فقط به خاطرِ پوله؟ اگه اینطوره، پس بهتره یه تجدیدِ نظر توی شغلتون بکنین! واقعیت اینه که انگیزهی آدما خیلی متعدده، ولی در رأسِ همهی اونا «معنا» قرار داره. یه طراحلباسِ جوون و پرتلاشو در نظر بگیرین که همهی کارا رو خودش انجام میده، از طراحیِ لباس، تا طراحیِ الگو تا دوخت و دوزِ اون. این شخص 18 ساعت در روز کار میکنه و بهش فوق العاده فشار میاد. ولی میچسبه به کارش چون این کارو معنادار میدونه.
خب، پس فهمیدیم که معنا داشتن ضروریه. ولی باید بدونیم که با شاد بودن فرق میکنه. آدما اغلب این دوتا رو با هم اشتباه میگیرن و این اشتباه باعث میشه نتایجِ غلطی هم بگیرن. کارِ معنادار ممکنه در عینِ حال عذابآور باشه. آدمایی که به مشاغلِ به شدت سخت و زیانبار اشتغال دارن، مسلماً اون شغلو به خاطرِ شاد بودنش انجام نمیدن. انجامش میدن چون برای اونا، این شغل معنا داره. پس تصور نکنین شاد بودن تنهاعاملِ انگیزهبخشه.
یه مثال میزنم: خوردنِ یه نوشیدنیِ خنک و ملس لبِ ساحل خیلی لذتبخش به نظر میاد، و شاید شمام همین الآن میلتون بکشه، ولی آیا انجام دادنِ هرروزهی این کارم باز براتون لذتبخشه؟ خیلی زود براتون تکراری میشه، چون یه کارِ بیمعناست.
پس اگه شادی معنا ایجاد نمیکنه، اون دقیقاً چیه که کارو معنادار میکنه؟ برای اکثرِ آدما، معنا یعنی مشارکت تو یه چیزِ بزرگتر. توی بخشای بعدی یاد میگیرین که چطور از این بینش برای انگیزه دادن به خودتون استفاده کنین.
کار کردن برای هدفی که میتونیم بهش برسیم به شدت انگیزهبخشه. تا حالا افسانهی یونانیِ سیزیف (Sisyphus) رو شنیدین؟ سیزیف یه پادشاهِ متکبر و مکار بود، و خدایان که از فریبکاریش به ستوه اومده بودن، تصمیم گرفتن مجازاتش کنن. اونا یه مجازاتِ طاقتفرسا و تکراری و ابدی براش تعیین کردن: اون مجبور بود یه سنگِ بزرگو تا بالای کوه هل بده، اما این سنگ جوری بود که همین که به قلهی کوه میرسید، دوباره قل میخورد میومد پایین و باز روز از نو روزی از نو.
خوشبختانه، ماها به یه همچین سرنوشتِ تکرارییی محکوم نیستیم. توی زندگیِ واقعی، مجبور نیستیم برای رسیدن به اهدافِ دستنیافتنی خودمونو هلاک کنیم. بعد از چندبار تلاش، وقتی دیدیم کارمون به نتیجهای نمیرسه، اکثرِ ما میتونیم بیخیالش شیم، به همین راحتی.
نویسندهی این کتاب، آقای آریلی، یه آزمایش روی مهندسا انجام داد. از این مهندسا خواسته بودن با استفاده از قطعاتِ بیونیکِل یه چیزی بسازن. بیونیکل یه نوع جورچینه که باهاش روبات میسازن، روباتهایی که هرکدوم شخصیت و سرگذشتی دارن، یه چیزی تو مایههای شخصیتهای کتابهای کُمیک. نصفِ این مهندسا به این فعالیت علاقهی زیاد نشون دادن، ولی بقیهشون هیچ رغبتی به این کار نداشتن.
وقتی مهندسا کاراشونو تکمیل کردن، نویسنده تمامِ این رباتها رو ازشون گرفت و جلو چشمِ خودشون اوراقشون کرد. بعد ازشون خواست یه رباتِ دیگه بسازن. بعد از چند دور که این داستان تکرار شد، هردو گروهِ مهندسا، چه اونایی که این پروژه رو دوست داشتن و چه اونایی که ازش متنفر بودن، از ادامهی کار انصراف دادن. چرا؟ چون این فعالیت براشون هیچ معنایی نداشت.
در عوض، اگه کاری که انجام میدیم حسِ دستیابی و پیروزی به آدم بده، به شدت انگیزهبخش میشه. نویسنده برای اثباتِ این واقعیت، همون آزمایشو با یه گروهِ دیگه انجام داد که اونام دو دسته بودن: کسایی که کار با جورچینها رو دوست داشتن و اونایی که بهش بیعلاقه بودن.
این بار، نویسنده روباتها رو اوراق نکرد. در عوض، از شرکتکننده ها خواست به جز اون چیزی که ساختن یه چیزِ دیگه هم بسازن. اون گروهی از مهندسا که کار با جورچینو دوست نداشتن، بعد از چند دور، انصراف دادن، ولی گروهی که علاقهمند به این کار بودن، مدتِ زیادی به کارشون ادامه دادن، ولی بالاخره همونام بیخیالش شدن. این نشون میده که مهم نیست چقدر شما چیزی رو دوست داشته باشین، اگه حسِ پیروزی و هدفمندی رو از کارتون بگیرن، بالاخره رهاش میکنین.
بنابراین هدفمندی کلیدِ انگیزهست. با این حال، انگیزه عواملِ دیگه ای هم داره. توی بخشِ بعدی دوتا از عواملِ مهمِ دیگهی انگیزه رو بررسی کردیم، یعنی مالکیت و تلاش.
به نظرِ شما کدوم کار لذتبخش تره؟ پختنِ کیک و تزئینِ اون؟ یا پختنِ کیکهای نیمهآماده؟ اکثرِ آدما بلافاصله میگن اولی. کلِ لذتِ کار به اینه که خودت تمامِ مراحلِ پختِ کیکو انجام بدی. چون تلاش ایجادِ معنا میکنه. این توی همهی کارا صادقه. هرقدر تلاشِ بیشتری به خرج بدین، معنا و در نتیجه انگیزهی بیشتری از اون کار میگیرین. توی یه آزمایش، از دو گروه از شرکتکنندهها خواستن با تا کردنِ کاغذ، اوریگامی بسازن. به یه گروه، دستورالعملهای خیلی شفاف دادند و با عکس و نوشته، اونا رو قدم به قدم توی ساختِ طرحهای موردِ نظر راهنمایی کردند. اما به اون یکی گروه یه سری راهنماییهای کلی و گیجکننده دادن. وقتی ساختِ اوریگامی تموم شد، از شرکتکننده ها پرسیدند: اگه قرار باشه دستسازههای خودتونو بخرین چند میخرین. شرکتکنندههایی که دستورالعملهاشون مشکلتر بود، حاضر بودن قیمتای خیلی بالاتری برای کاردستیاشون بدن، هرچند خیلی از سازههاشون چنگی هم به دل نمیزد. این نشون میده که ما هرقدر توی کاری تلاشِ بیشتری به خرج بدیم، ارزشِ بیشتری برای اون کار قائلیم.
پس فهمیدیم که تلاش نقشِ بزرگی داره. حسِ مالکیت نسبت به کاری که انجام میدیم هم همونقدر انگیزهبخشه. بعد از آزمایشِ اوریگامی، این سازهها رو به کسایی نشون دادن که اونا رو نساخته بودن.
این افراد گفتن که حاضرن برای یه اوریگامیِ تمامعیار، نهایتاً 15 دلار پول بدن. ولی کسایی که سازندهشون بودن، حاضر بودن سازههای خودشونو 30، 40 دلار بخرن. از اینجا میفهمیم که وقتی آدما چیزی رو مالِ خودشون بدونن، باهاش ارتباطِ بیشتری برقرار میکنن و در نتیجه ارزشِ بیشتری براش قائل میشن.
حالا وقتشه که نگاهی بندازیم به تفاوتِ انگیزههای بیرونی و درونی.
بهترین انگیزهها اوناییان که از درونِ شما بجوشن. تا حالا فکر کردین چرا دلتون یه شغلِ خوب میخواد؟ دنبالِ درآمدِ خوبشین؟ یا دوست دارین برای خونوادهتون یه زندگیِ خوب فراهم کنین؟
شایدم یه دلیلِ اساسیتری پشتِ همهی اینا وجود داره: خوشبختی! رسیدن به خوشبختی یکی از انگیزههای اصلیه. ولی مسیرهایی که ما فکر میکنیم به خوشبختی ختم میشن، مثِ مادیات و پولِ بیشتر، معمولاً به بنبست میخورن. واقعیتش اینه که حقوقِ چرب و چیلی یا داشتنِ پورشه خوشبختیِ شما رو تضمین نمیکنه. برای همین، نباید به عواملِ بیرونییی مثِ پول تکیه کنیم، چون اینا انگیزهی بلندمدت ایجاد نمیکنن.
مثلاً تصور کنین کارفرماتون بهتون میگه: اگه امروز 15 تا ایمیل بیشتر از همیشه بنویسی، یه پاداشِ400 دلاری بهت میدم، البته فقط همین امروز. پیشنهادشو قبول میکنین و پولتونو میگیرین. ولی آیا روزِ بعد هم بدونِ انگیزهی پولِ نقد حاضرین مثِ دیروز جون بکّنین؟
این دقیقاً همون چیزیه که نویسندهی این کتاب آزمایشش کرد. اون سالِ 2013 به کارکنای شرکتِ اینتل که مسئولِ مونتاژِ تراشهها بودن، پولِ بیشتری پیشنهاد کرد. فقط کافی بود قول بدن به تعدادِ مشخصشده، تراشه سرِ هم کنن. همون ابتدای روز پولشونو میگرفتن.
این انگیزه جواب داد. ولی فرداش و پسفرداش، تولیدِ اونا به همون میزانِ سابق برگشت. چرا؟ چون دیگه برای روزای بعدی پولِ بیشتری نمیگرفتن که بخوان بیشتر و سریعتر کار کنن.
انگیزههای بیرونی موندگار نیستن. ما فقط وقتی میتونیم تا مدتهای طولانی سخت کار کنیم که انگیزه از درونمون بجوشه و از اون کار، لذتِ درونی ببریم.
مثلاً توی همین آزمایش، اینو هم به کارکنای اینتل گفته بودن که اگه توی یه روز بتونن از یه حدِ مشخص کار بیشتر بزنن، یه کارتِ آفرینِ ساده گیرشون میاد. همین تشویق، باعث شد شرکتکنندهها انگیزه پیدا کنن و تراشههای بیشتری بسازن.
توی دو روزِ بعدی، میزانِ تولیدشون یه ذره نسبت به قبل کمتر شد، ولی بازم نسبت به روزِ دوم و سومِ بعد از اون تشویقِ مادی، بیشتر بود. دلیلش این بود که تشویقِ «آفرین» بهشون حسِ انگیزهی درونی میداد، انگیزهای که با هدفشون و بهبودِ تولید در ارتباط بود.
کرونوتایپ حالت طبیعی بدن شما برای بیدار بودن یا خوابیدن در زمان های خاص است. کرونوتایپ شما ارتباط نزدیکی با ریتم شبانه روزی بدن شما دارد که چرخه خواب و بیداری بدن و تولید ملاتونین را کنترل می کند. ریتم شبانه روزی ما عمدتاً تحت تأثیر قرار گرفتن در معرض نور است و با خورشید تمایل به طلوع و غروب دارد. این بدان معناست که ملاتونین کمتری در صبح برای کمک به بیدار شدن شما تولید میشود و در طول عصر بیشتر برای کمک به خوابیدن شما تولید میشود. بر خلاف ریتم شبانه روزی ما، کرونوتایپ خاص ما تحت تأثیر هیچ نیروی بیرونی قرار نمی گیرد، به جز ژنتیک. به همین دلیل است که اگر میخواهید تا حد امکان آرام و سازنده باشید، بسیار مهم است که با کرونوتایپ خود کار کنید تا در مقابل آن.
تا حالا شده به یکی از دوستا یا اعضای خونوادهتون جوابِ رد بدین و بعدش عذاب وجدان بگیرین؟ آیا این عذاب وجدان کارِ ذهنتون بوده یا واقعاً اون شخص چیزی بهتون گفته؟ اگه گزینهی دومه، به احتمالِ زیاد ازتون باجِ عاطفی گرفتهن. باجِ عاطفی دیگه چیه؟ مگه توی جامعه همچین چیزی هم داریم؟
بله که داریم. اکثرِ ما توی برهههایی از زندگیمون قربانیِ باجِ عاطفی میشیم. منتها یه وقتایی ملموسه، یه وقتایی نه. چیزی که مشخصه اینه که در اینجور مواقع احساسِ حقارت میکنیم. توی این خلاصهکتاب، با سازوکارهای باجگیریِعاطفی آشنا میشیم و یاد میگیریم چطور ازش پرهیز کنیم.
باجگیریِ عاطفی یه جور سوءِ استفادهی نامحسوسه که حتی توی صمیمیترین روابطمون هم ممکنه بروز کنه.
شاید با شنیدنِ کلمهی باجگیری، اولین چیزی که به ذهنتون میاد درزِ اسرارِ حکومتی یا جرایمِ سازمانیافته باشه. ولی توی زندگیِ شخصیِ ماها هم باجگیری اتفاق میفته. شاید باجگیری از نوعِ عاطفیش، همین الآنم در کمینِ صمیمیترین روابطتون باشه.
مثلِ بقیهی باجگیری ها، باجگیریِ عاطفی هم اساسش تهدیده. یعنی یکی به یکی دیگه میگه: اگه فلان کارو برام نکنی، من میدونم و تو.
متداولترین حالتِ باجگیریِ عاطفی اینه که یکی از طرفینِ رابطه، طرفِ مقابلو تهدید به قطعِ رابطه میکنه چون میدونه اون شخص زیادی به این رابطه وابستهست و هرکاری از دستش بربیاد برای حفظِ این رابطه انجام میده. اساساً هروقت یکی شما رو تهدید کنه که اگه فلان کارو براشون انجام ندین به ضررِ خودتونه، درواقع داره ازتون باجگیریِ عاطفی میکنه. احتمالاً شما هم بارها و بارها توی زندگیتون باجِ عاطفی به این و اون دادین.
واقعاً چرا ماها میذاریم ازمون باج بگیرن؟ دلیلش اینه که افتادن توی تلهی نامحسوسِ افرادِ باجگیر خیلی راحته. باجگیری عاطفی توی روابطِ نزدیک یه امرِ رایجه، چون فردِ باجگیرنده شما و نقطهضعفِ شما رو کاملاً میشناسه. مثلاً فرض کنین یه نفر به سخاوت و مهربونی و وفاداریِ خودش مینازه. فردِ باجگیرنده هم میاد با حریص و بیاحساس و غیرقابلِ اعتماد نامیدنِ این فرد، نهایتِ بهره رو ازش میبره. چون بندهخدا برای اینکه به این صفتها محکوم نشه، هرچی باجگیرنده ازش میخواد بهش میده.
با اینکه این رفتارها رنجِ عاطفیِ زیادی رو به انسان تحمیل میکنه، اما همچنان باجگیریِ عاطفی تشخیصش سخته؛ چون دیده نمیشه. بیاین با خودمون صادق باشیم. برای ما هضمش سخته که عزیزترین کسامون بخوان از ما سوء استفاده کنن، واسه همین، خیلی از ما ترجیح میدیم نادیده بگیریمش. ولی اگه عزمتونو جزم کردین که زندگیتونو از روابطِ سمی پاکسازی کنین، با بخشِ بعدیِ این پادکست همراه باشین.
باجگیریِ عاطفی شیش نشونهی اصلی داره.
گفتیم که تشخیصِ باجگیریِ عاطفی سخته، با این حال میتونیم با استفاده از شیش نشونهی اصلییی که داره اونو شناسایی کنیم. اون شیش تا اینان: درخواست، مقاومت، فشار، تهدید، تسلیم و در نهایت، تکرار.
باجگیریِ عاطفی اولش با یه درخواستِ شخصی شروع میشه که با مقاومت از جانبِ شما همراهه. آنا و آرتی یه زوج بودن که برای مشاوره سراغِ نویسندهی کتاب رفته بودن. آرتی میخواست با آنا همخونه بشه. این میشه درخواست. ولی آنا با اینکه خیلی آرتی رو دوست داشت، هنوز آمادهی زندگیِ مشترک نبود. توجهیش این بود که داشتنِ یه مکانِ مستقل براش اهمیتِ زیادی داره. این همون مقاومته که در برابرِ درخواستِ آرتی داشت.
مرحلهی بعدیِ باجگیریِ عاطفی دوتا نشونهی بارز داره: فشار و تهدید. آرتی به نیازِ آنا برای داشتنِ مکانِ مستقل احترام نمیذاشت و شروع کرد به فشار آوردن به آنا به این امید که رأیشو بزنه. اون میگفت من میخوام رابطهمون واردِ مرحلهی جدیدی بشه چون بهت متعهدم. حتی از آنا پرسید: تو واقعاً دوستم داری؟ چقدر برای این رابطه ارزش قائلی؟
مشکل اینجا بود که هرچند آرتی از آنا انتظار داشت که درکش کنه و به درخواستش احترام بذاره، ولی خودش نه آنا رو درک میکرد نه احترامی به خواستهش میذاشت. این اصرارها و فشارها تا جایی پیش رفت که حالتِ تهدیدِ عاطفی به خودش گرفت و به آنا گفت: اگه حاضر نیستی با هم زندگی کنیم بهتره این رابطه رو تمومش کنیم.
ولی ماجرا به همینجا ختم نمیشه. باجگیریِ عاطفی دوتا نشونهی دیگه هم داره که معمولاً به جاهای باریک ختم میشن: تسلیم و تکرار. آرتی به خواستهش رسید و آنا تسلیمش شد. این تسلیم به خاطرِ ترسی بود که آنا از ازدست دادنِ آرتی و آسیب رسوندن بهش داشت. بدتر از همه اینکه این تسلیم سرآغازِ یک دومینوی منفی بود. وقتی آرتی فهمید که میتونه برای رسیدن به خواستههاش آنا رو در معذوریت قرار بده، ترغیب شد که این استراتژی رو بازم تکرار کنه، و اینجوریه که یه چرخهی باطل از باجگیریِ عاطفی به وجود میاد.
سه تا چیز چشمِ ما رو روی باجگیریِ عاطفی میبنده: ترس، تعهد، احساسِ گناه
توی بخشِ اول گفتیم که باجگیریِ عاطفی رو خیلی راحت میشه ندید. حالا میخوایم ببینیم ترس و تعهد و احساسِ گناه چطور میتونن ما رو توی رابطه کر و کور کنن.
ترس خوراکِ باجگیریِ عاطفیه. فردِ باجگیرنده از ترس به عنوانِ سلاحی علیهِ طرفِ مقابل استفاده میکنه. کسایی که در معرضِ رفتارهای سوءاستفادهگرانه هستن، معمولاً ترسِ شدیدی از ترک شدن دارن که ریشه در تجربههای منفیِ کودکیشون داره. این ترسِ عمیق از ترک شدن، میتونه باعث بشه آدما از کسایی که دوستشون دارن سوء استفاده کنن، به خصوص وقتی که بترسن مبادا طرف واقعاً دوستشون نداشته باشه.
یه زن و شوهر به اسمِ مارگارت و مارک رو در نظر بگیرین. مارگارت سرپرست و نانآورِ خونواده بود. مارک از این میترسید که نکنه زنش اونو ترک کنه و بره سراغِ یکی که از لحاظِ درآمدی و شغلی از اون بهتره. پس چیکار کرد؟ به مارگارت یادآوری کرد که یادته وقتی مجرد بودی چقدر افسرده بودی؟ اگه از هم جدا بشیم مطمئن باش هیچ مردی نمیاد سراغت. اون درواقع از مارگارت باجگیری کرده بود تا کنارش بمونه. مارگارت از این کار رنجیده میشد، ولی از اینکه مارک ترکش کنه اونقدر میترسید که جرأت نمیکرد چیزی بگه.
تعهد و احساسِ گناه دوتا سلاحِ دیگه برای باجگیریان که دوشادوشِ هم حرکت میکنن. در حالتِ طبیعی دوتا احساسِ عادیان. ولی توی باجگیریِ عاطفی هم تعهد و هم احساسِ گناه باعث میشه ما احساس کنیم بازنده و بیپناهیم.
مادری که عادت به باجگیری داره، از این دوتا حس سوء استفاده میکنه تا بچههای بزرگسالشو مجاب کنه ببرنش مسافرت. اون ممکنه بهشون زحماتی رو یادآور بشه که برای بزرگ کردنشون کشیده و اینکه یه مسافرت بردن کمترین کاریه که اونا میتونن درقبالِ این زحمات براش انجام بدن. یا ممکنه فقط بگه: شما اگه مادرتون براتون مهم باشه این کارو انجام میدین. البته اگه بچههاش به مادرشون واقعاً بیاعتنا باشن و هیچ سراغی ازش نگیرن این حرفها بجاست. ولی اگه بچههاش دائم براش وقت میذارن و بهش توجه میکنن، مصداقِ بارزِ باجگیریِ عاطفیه.
رابطهها با هم فرق میکنن، ولی وقتی توی روابط از ترس و تعهد و احساسِ گناه سوء استفاده بشه، باجگیریِ عاطفی اتفاق میفته. توی بخشِ بعدی، بهتون یاد میدیم چطور روابطتونو ارزیابی کنین.
برای پیدا کردنِ راهِ حلِ مناسب، باید باجگیریِ عاطفی رو از باقیِ کشمکشها تشخیص بدیم
هر کشمکشی توی رابطه الزاماً باجگیریِ عاطفی نیست. چطور میشه اینو تشخیص داد؟ تفاوتِ اصلیش اینه که توی باجگیری، طرفِ مقابل فقط دنبالِ امتیاز گرفتنه، نه پیدا کردنِ راهِ حل.
کسایی که واقعاً سعی دارن کشمکشها رو حل کنن، دربارهی خواستههاشون رک و پوستکنده صحبت میکنن و همزمان، احساسات و خواستههای طرفِ مقابلشون رو هم در نظر میگیرن. اونا صادقانه سعی میکنن توی پیدا کردنِ منشأِ تنشها همکاری کنن و سهمِ خودشون رو هم توی این تنشها میفهمن و قبول دارن.
مصداقِ بارزش، داستانِ جک و جیله (Jill). این زن و شوهر مدتها بود با هم ازدواج کرده بودن. تا اینکه یه روز جک اعتراف میکنه خیانت کرده.
خب، طبیعتاً جیل ناراحت میشه و دلش میشکنه. مدتی طول میکشه تا با احساساتش کنار بیاد. بعد، از جک میخواد قول بده تا آخر بهش وفادار بمونه و پیشِ مشاورِ خونواده بره تا زندگیِ زناشوییشون پابرجا بمونه. جیل ضمناً قول میده که هیچوقت ماجرای خیانتِ جک رو علیهِ خودش استفاده نکنه و باهاش امتیاز نگیره. با اینکه اینجور مشکلات ذاتاً پیچیده و دلخراشن، ولی یه جور فرصتم هستن تا رابطه رو از قبل محکمتر کنن، به شرطِ اینکه هردوطرف به هم احترام بذارن، با هم روراست باشن و حدومرزا رو مشخص کنن، همون کاری که جیل کرد.
ران و راری هم توی زندگیِ زناشوییشون مشکلِ مشابهی داشتن. ران اعتراف به خیانت میکنه. ولی اینبار داستان قدری متفاوت پیش میره. راری برعکسِ جیل، از خیانتِ ران آتو درست میکنه و هروقت ازش چیزی میخواد، از این آتو استفاده میکنه. خواه اون چیز توجهِ محض باشه یا هدایای گرانقیمت. و تنها چیزی که این وسط بهش توجه نمیشه دلایلِ خیانتِ ران و مسیرِ سازشه. راری هروقت بتونه ران رو دچارِ احساسِ گناه میکنه و از این طریق باجِ عاطفی میگیره.
قربانیای باجگیریِ عاطفی به هیچ وجه نباید باج بدن
همهی ما در معرضِ باجگیریِ عاطفی قرار داریم، بعضیامون کمتر بعضیامون بیشتر. یه سری خصلتها هست که باعث میشه بعضی آدما راحتتر باجِ عاطفی بدن، از جمله نیاز به تأییدِ دیگران داشتن، ناتوانی در مشاجره، عزتِ نفسِ پایین و علاقه به نجاتِ دیگران. کسایی که این خصلتها رو داشته باشن معمولاً نیازای فردِ باجگیرنده رو به نیازهای خودشون ترجیح میدن.
به عنوانِ مثال، الیوت و ایو (Eve) یه زوجِ هنرمندن. الیوت یه هنرمندِ موفقه، ولی ایو تازهکاره. ایو برای اینکه پولاشو بتونه پس انداز کنه، از همون اوایلِ رابطه با الیوت همخونه میشه. یه مدت که میگذره، ایو میگه دوست داره توی کلاسای طراحی گرافیک شرکت کنه، ولی الیوت به شدت مخالفت میکنه.
اون احساس میکنه اگه ایو حرفهی جدیدی یاد بگیره و مستقل بشه، میذارتش میره، حتی باهاش رقابتم میکنه. صبحِ روزِ اولین کلاس، الیوت باهاش جروبحث میکنه و میگه: چرا اینقدر اصرار داری منو داغون کنی؟ ایو تهِ دلش میدونه که رفتن به این کلاسا حقشه. ولی چون نمیتونه از پسِ مشاجرههای شدید بربیاد، به خودش شک میکنه. تو خونه میمونه و از خیرِ کلاسا میگذره.
همونطور که میدونیم، باجگیری محدود به دفعهی اول نمیمونه و تبدیل به چرخه میشه. زمانی که ما تسلیم میشیم و باج میدیم، احساسِ شرمندگی میکنیم، چون عزت و ارزشمون خدشه دار شده. برا همین، دفعهی بعد که ازمون باج خاستن، ارادهمون برای مقاومت حتی از قبلم ضعیفتر میشه. درست مثلِ ایو.
اون بعد از اینکه از کلاس رفتن منصرف میشه، از خودش بدش میاد و نسبت به مسئولیتی که در قبالِ راضی کردنِ الیوت داره دچارِ سردرگمی و ترس میشه. از طرفی، الیوت هم دستش میاد چطور ایو رو وادار به اطاعت کنه و ایو، هر بار راحتتر تسلیم میشه. درسی که از این داستان میگیریم اینه که هرچند اصلِ باجگیریها تقصیرِ قربانیا نیست، ولی بهرحال ازشون انتظار میره در برابرِ باجگیرنده ها مقاومت کنن. اگه شما هم جزءِ اونایی هستین که به قدرتِ مقاومتِ خودتون در برابرِ این باجگیریها شک دارین و نمیخواین عزتتون خدشه دار بشه، بخشِ بعدی رو از دست ندین.
باجگیری رو در نطفه خفه کنین
چطور میتونیم طعمهی باجگیریِ عاطفی نشیم؟ یه چندتا قدمِ ساده وجود داره که باید طی کنین.
اول از همه باید جوسازیهای فردِ باجگیرنده رو بیپاسخ بذارین. آدمای باجگیر معمولاً دنبالِ ایجادِ جوِ تنشان تا قربانی احساس کنه یا باید بلافاصله اطاعت کنه یا همچنان رنج بکشه. برای اجتناب از همچین جوی، محکم باشین و یه کم زمان بخرین.
جملههایی مثِ «فعلاً جوابی ندارم، بذار یه کم فکر کنم» یا «الآن برای تصمیمگیری آماده نیستم، بیا بعداً دربارهش حرف بزنیم» جوابای عالیئیان که باید همیشه تو آستین داشته باشین. حالا اومدیم و فردِ باجگیرنده واکنشِ دوستانهای به این جوابا نداد، بازم مواظب باشین تحریک نشین. آروم باشین و همون جوابا رو دوباره تکرار کنین.
یادتون باشه، ضرب الاجلهای اونا برای شما تکلیف ایجاد نمیکنه. شما اولویتهای خودتونو دارین که به همون اندازه مهمن. پس هرقدر لازم دارین برای واکنش به مشاجرهها مهلت بگیرین. اینجوری ابتکارِ عملو برای شکستنِ چرخهی سوءاستفاده به دست میگیرین.
کارِ بعدی که لازمه انجام بدین اینه که از اوضاعِ پرتنش فاصله بگیرین. فاصله گرفتن باعث میشه آدم اشرافِ بیشتری به اوضاع داشته باشه. اگه براتون سخته که از بیرون به چیزی نگاه کنین، یه چندتا سؤال از خودتون بپرسین: «طرفِ مقابلم چی میخواد؟ اینو چجوری ازم خواست؟ وقتی باهاش مخالفت کردم چجوری واکنش نشون داد؟»
قدمِ بعدی اینه که به احساساتتون فکر کنین. آیا پایه و اساسی دارن؟ احساساتی مثل اینکه «من مسئولِ خوشبختیِ اون هستم؛ اون به من نیاز داره؛ من تنها کسیام که اون داره؛ اگه همین یه بارو تسلیم بشم دیگه هیچوقت بهم فشار نمیاره؛ و من خیلی خودخواهم که در برابرِ خواستههاش مقاومت میکنم» در حکمِ زنگِ خطرن. اگه احساس میکنین گیر افتادین، ترسیدین، ناامیدین، خستهاین، عصبانی یا گناهکارین، فکر کنین ببینین چی باعث میشه این احساسات در شما به وجود بیاد؟ آیا طرفِ مقابلتون بهتون بیاعتنایی میکنه؟ طاقچهبالا میندازه؟ گریه میکنه؟ داد میزنه؟
به عنوانِ آخرین مرحله، این افکارو یادداشت کنین و بینِ کنشها و واکنشهاش ارتباط برقرار کنین. حالا که به جزئیاتِ اوضاع واقف شدین، وقتشه که به این چرخهی باجگیریِ عاطفی برای همیشه خاتمه بدین.
برای اینکه به چرخهی باجگیریِ عاطفی خاتمه بدین باید حدومرزها رو مشخص کنین و حرفِ دلتونو بزنین
اگه تا اینجای پادکست به این نتیجه رسیدین که شما قربانیِ باجگیریِ عاطفی هستین و میخواین تمومش کنین، چندتا توصیهی نهایی هست که نجاتتون میده.
اول از همه، باید خطِ قرمزای خودتونو بشناسین. بعد از اینکه کنشهای طرفِ مقابلتون و واکنشهای خودتونو با دقت یادداشت کردین، ببینین آیا رفتارهای زیادهخواهانهش شما رو معذب میکنه یا نه. اگه اینطوریه، نادیده نگیرینش. برعکس، بیشتر تو بحرش برین و ببینین چه وقتایی از خطِ قرمزاتون عبور میکنه. اینجوری هروقت این شخص از حد و حدود خارج شد متوجه میشین. ضمنِ اینکه راحتتر میتونین مرزها و خطِ قرمزاتونو به زبون بیارین تا طرفِ مقابلتون بدونه دقیقاً چیا براتون قابلِ تحمله و چیا غیرقابلِ تحمل.
تو این مرحله، نحوهی صحبت کردن با طرفِ مقابل خیلی مهمه. بهش حمله یا توهین نکنین. رک باشین، اما با حفظِ آرامش و درکِ متقابل. نشون بدین که از ناراحتیش ناراحتین. بهش بگین: من درک میکنم چرا این احساسو داری. بذارین بفهمه واسه نظرش احترام قائلین ولی برای خودتونم حقِ انتخاب قائلین.
صراحت داشته باشین و بهش بگین: من هیچ کاری رو از سرِ احساسِ گناه انجام نمیدم. بگین من اگه خواستهی متفاوتی داشته باشم دنیا به آخر نمیرسه که. این جملات مانع از شدت گرفتنِ مناقشاتتون میشه و در عینِ حال خیالتونو راحت میکنه که محکم پای اولویتهاتون وایستادین.
و حرفِ آخر اینکه یادتون باشه تغییرِ عادتهای فردِ باجگیرنده زمان میبره. گفتوگوی صحیح، تعیینِ مرزها، و تحلیلِ دقیق بهتون کمک میکنه دیگه قربانیِ باجگیریِ عاطفی نباشین. شایدم وقتش رسیده باشه که از این رابطه بیرون بیاین. همه چیز بستگی به این داره که شما و پارتنرتون چقدر حاضرین برای ایجادِ تغییر تلاش کنین.
اگه میخواین دوباره زندگیتون معنا پیدا کنه، بیداری در لحظهی حالو تجربه کنین. ما هر روز توی اخبار، خبر از یه بحرانِ جدید میشنویم. هیچ وقت اوضاعِ دنیا مثلِ الآن فاجعهبار نبوده.
چطور میشه تو دلِ این همه بحران و آشوب، به این باور رسید که زندگی هدف داره؟ چطور میتونیم به آیندهی بچهها و نوههامون امیدوار باشیم؟
از نظرِ آن لاموت، نویسندهی این کتاب، امید فقط توی زمانِ حال شکوفا میشه. خانمِ لاموت یه کم بعد از ازدواج، با شوهرش جنگ و دعوا داشت. اما عجیب اینجاست که اکثرِ این جنگ و جدلها فقط توی ذهنِ خودش به وقوع میپیوست.
یعنی صِرفِ اینکه شوهرش به پیاماش جواب نمیداد، مدام داخلِ ذهنش باهاش بگومگو میکرد و این صداهای آزاردهندهی ذهنی رهاش نمیکرد. ولی بعد از اینکه با یکی از دوستای موردِ اعتمادش تلفنی صحبت کرد، به لحظهی حال برگشت و یادش اومد که شوهرش هرچی باشه، بهترین دوستشه و زندگیِ مشترک همیشه قرار نیست گل و بلبل باشه. اون با عشق و رضایت ازدواج کرده بود، و درکِ این مسأله، باعث شد تشویشهایی که روزشو خراب میکرد تسکین پیدا کنه.
مشابهِ همین احساسو، یکی دو دهه قبل که میخواست اعتیاد به الکلو ترک کنه هم تجربه کرد. هرچند بدنش خیلی زود ریکاوری شد، ولی هنوز نوعی احساسِ ازخودبیگانگی و جدایی از خودِ واقعیش همراهش بود. خودش این حالتو نتیجهی بیگانگی از روحش میدونه.
آن لاموت اون روزا آیینهی روحشو با کمالگرایی و ازخودبیزاری و خودخواهی لکهدار کرده بود. خودش اسمِ این سه تا رو «سه سَمِّ مقدس» میذاره. ولی روح حتی زمانی که مسموم و دربوداغون میشه، باز همچنان با کورسوی خوشبینی روشن میمونه و همیشه آمادهست تا با امید شعلهور بشه.
این همون اتفاقی بود که برای روحِ خانمِ لاموت افتاد. اون شروع کرد به پاکسازیِ ویرانهی زندگیِ گذشتهش، اونم با انجامِ چندتا کارِ ساده، مثلِ پرداختِ قبضها و شستنِ ظرفها. این کارا بهش کمک کرد تا محکم به لحظهی حال بچسبه و رفتهرفته، به خودش عشق بورزه.
اگه شما هم یه همچین مشکلی دارین، سعی کنین صدای روحتونو بشنوین. اگه یه جور حسِ خیرخواهی و حضور در درونتون احساس میکنین، معلومه که روحتون داره میزنه رو شونهتون و میخواد توجهِ شما رو به خودش جلب کنه. با هرچی که جلوتونه شروع کنین، شاید یه کاسه آلبالو باشه، شایدم یه صبحِ زیبا. لحظه به لحظهشو مزمزه کنین.
صمیمیتِ واقعی یعنی دیدن و دیدهشدن
آیا شما هم گاهی اوقات حس میکنین سرتاپاتون پر از عیب و ایراده؟ خب، شما تنها نیستین. خیلی از ماها وقتی به خودمون نگاه میکنیم با یه بدنِ رو به پیری مواجه میشیم که داره روز به روز شکستهتر و فرسودهتر میشه.
آن لاموت توی این کتاب شرایطِ مشابهی رو توصیف میکنه که توی اون، هر زمان که آغوششو برای شوهرش باز میکرد، ترسِ اینو داشت که همسرش بازوهای چروکیده و آفتابسوختهشو پس بزنه. ولی در عمل، شوهرش بدونِ توجه به این چیزا، یه جملهی محبتآمیز بهش میگفت و باعثِ تعجبِ زنش میشد که مگه ممکنه همسرش اینقدر دوستش داشته باشه؟
این همون دیدهشدنه. و یه رابطهی دوطرفهست.
لاموت مینویسه: وقتی من شوهرمو میبینم عیبونقصهاشو نادیده میگیرم و دنبالِ محاسنش میگردم. دیدن، یه چیزی فراتر از نگاه کردنه. وقتی ما کسی رو واقعاً میبینیم، از قسمتهایی که دوست ندارن دیده بشه عبور میکنیم و به ذاتِ شخص نگاه میکنیم.
متأسفانه، اکثرِ افراد با «دیده شدن» مشکل دارن.
مثلاً شوهرِ لاموت یه مقدار ادعای علامه دهر بودن داره. یه بار داشت واسه لاموت توضیح میداد که منظور از سوسنهای دشت که توی انجیل بهش اشاره شده، گلِ آنمونِ تاجداره (crown anemones). این تفسیرِ تحت اللفظی دیدگاهِ شاعرانهی همسرش رو نسبت به این عبارتِ انجیل خراب کرد و همون اوایلِ ازدواجشون، متوجهِ این نکته درموردِ شوهرش شد. و وقتی که مطرحش کرد، شوهرش زد زیرِ گریه. اظهارِ فضلهای اون درباره همه چیز باعث شده بود روابطِ قبلیشم از هم بپاشه و اون از اینکه اینقدر واضح دیده شده بود احساسِ ترس کرده بود.
ترس از دیده شدن احتمالاً ریشه در خونوادهی ما داشته باشه. شاید خونوادهی شخص رفتارهای نادرستی داشتهن. مثلاً ممکنه مادرش مدام دور و برش میپلکیده یا برعکس، آدمِ بیتوجهی بوده. ممکنه پدرِ شخص زیاد با خونواده وقت نمیذاشته یا شبا مست میومده خونه. طبیعیه که چنین شخصی ترجیح میده یه گوشه وایسته و دیده نشه و کسی رو هم نبینه.
صمیمیت ترسناکه به این دلیل که احتمالِ از دست دادن و طرد شدن توش هست. صمیمیتِ واقعی از خصلتهای خوب و موردِ پسندِ ما عبور میکنه، خصومتها و خودشیفتگیها رو پشتِ سر میذاره و به سراغِ درونیترین بخشهامون میره، بخشهایی که دوست نداریم کسی چیزی دربارهش بدونه. مثلاً خیلی وقتا از شکستِ دیگران خوشحال میشیم، خیلی وقتا حقبهجانب میشیم، یا از دیگران قصدِ بهرهکشی داریم.
مسأله اینه که کسایی که شما رو دوست دارن بهرحال این چیزا رو میبینن. اونا دیر یا زود با بدیهای شما مواجه میشن و از اون بدتر اینکه شما رو در نهایتِ خستگی و تنبلیتون میبینن، همون حالتی که روی مبل لم دادین و یه پاکت چیپسم جلوتونه. ولی این صمیمیت یه موهبتِ عالی هم هست، چون وقتی شما خودِ واقعیتونو نشون بدین و بذارین همونجور که هستین دوستتون بدارن، رازِ دوستداشتنی بودنو یاد میگیرین، که چیزی نیست جز دوست داشتنِ خودتون همونطور که هستین.
وقتی موضوعِ توجهتونو تغییر بدین، قلبتون تغییر میکنه.
یه بار که آن لاموت داشت معایناتِ پزشکیِ سالانهشو انجام میداد، دکترش بهش گفت سرطانِ پوست میتونه بعضی وقتا زیرِ ناخنِ پا رشد کنه. متأسفانه، در اون لحظه خانمِ لاموت انگشتای پاشو رنگ زده بود و دکتر نتونست بررسیشون کنه.
از اون بدتر اینکه پدرش به خاطرِ سرطانِ پوست مرده بود. برای همین، اونم به این نتیجه رسیده بود که قراره با سرطان بمیره.
بعدها، یه روز که توی پارکینگ نشسته بود به این فکر کرد که بیشترِ لحظاتِ عمرشو توی ترسهای مسخره سپری کرده و چقدر ذهنشو با افکارِ احمقانهای مشغول کرده. وقتی بچه بود هم همینطوری بود؛ از مردها میترسید. از نمرهی بد میترسید. حتی از اسبهای مصنوعیِ شهرِ بازی هم میترسید.
واقعاً کی قرار بود از شرِ این ترسها خلاص بشه؟
اینجا بود که جملهی دوستش، پدر تری (Father Terry) یادش اومد که گفته بود: «ماها اینجا به ندرت از شرِ چیزی خلاص میشیم.»
پدر تری عقیده داشت آدم به جای اینکه سعی کنه از شرِ چیزی خلاص بشه، باید به سمتِ خوبیها بره و برای بیداریِ روحی تلاش کنه. منظورِ پدر تِری به زبونِ خودمونی این میشه که سعی کن عوضی نباشی.
اگه بتونین به سمتِ خوبیها برین، یا به عبارتِ دیگه، اگه از اعماقِ قلبتون بخواین که عوضی نباشین، توی توجه و تمرکزتون تغییری به وجود آوردین که میتونه یه تحولِ عمیق و اساسی در شما ایجاد کنه.
خوب بودن صرفاً به خاطرِ فرار از جهنم کافی نیست. واقعاً باید دنبالِ خوبی باشین. فقط در این صورته که یه تغییرِ واقعی توی بینشِ شما اتفاق میفته. و وقتی اتفاق افتاد، زندگی خیلی زیباتر به نظر میرسه. چشمتون شروع میکنه به دیدنِ چیزای جدید. و در نهایت به سطحی از تعالی میرسین که میتونین خودتونو ببخشین.
احساسِ گناه و شرمساری توی همهی ما ها هست؛ شرمساری بابتِ چیزایی که توی خودمون عیب و نقص میدونیم، حتی اگه سالها جلساتِ رواندرمانی رفته باشیم. متأسفانه اکثرِ این شرمها دستِ خودمون نیست. وقتی بچه بودیم، بزرگسالای ما با اظهارِ نظرهای نسنجیده، این احساسات رو توی ما نهادینه کردهن.
به دوش کشیدنِ این آسیبهای قدیمی آدمو از پا میندازه. ولی اگه روی انجامِ کارای خوب تمرکز کنین، مثلاً سعی کنین درکِ متقابلِ بهتری داشته باشین، یا اهلِ صبر و شکیبایی باشین، فرایندِ بخشش خود به خود اتفاق میفته. و با هر بخشش، در درونِ خودتون آرامشی احساس میکنین که باعث میشه به زیباییهای پیرامونتون آگاهتر بشین.
فرقی نمیکنه چقدر اوضاع بد باشه، شما همیشه برای ادامهی مسیر به اندازهی کافی تحمل دارین.
شما هم احتمالاً مثلِ خیلی از آدما احساس میکنین که زندگی این روزا یه ذره زیادی سخت شده. از مشکلاتِ شخصی و روزمره که بگذریم، بحرانِ قریب الوقوعِ آبوهوایی رو داریم. دموکراسی توی کلِ دنیا با تهدید مواجهه، و از همه بدتر هم این بیماریهای همهگیر.
چه شما از اون آدمایی باشین که عمرتونو صرفِ رسیدن به هدفتون کردین و هنوز نتونستین بهش برسین و چه کسی باشین که زندگیتون دچارِ یه ریتمِ کند و یکنواختِ غمبار شده، در هر صورت همهی ما گویا با نوعی بحرانِ وجودی مواجهیم.
ولی خب، الزاماً نباید اینجوری زندگی کنیم. بعضی از آدما، مثلِ یکی از دوستای آن لاموت، که پسرِ 22 سالهش مبتلا به سرطانِ مغزِ لاعلاجه، راههایی رو پیدا کردهن برای حفظِ امید حتی در بدترین شرایط.
زمانی که خانمِ لاموت از دوستش پرسید چطوری تونسته خودشو نبازه، دوستش گفت یه چیزی در درونش هست که نمیذاره تسلیم بشه و زندگی هرقدر هم که سخت باشه، اون باز عاشقِ زندگیه. به عبارتِ دیگه، این شخص با یه کورسوی امید زندگیشو سر میکنه. همین کورسو برای ادلمهی مسیر کافیه.
ولی در اکثرِ مواقع، حسِ تسلیم نشدن فقط یه قدم ما رو از شرایطِ بد دور نگه میداره. اینجور وقتا، با سری افکنده و دلی پر از اضطراب، تقلا میکنیم که به روی خودمون نیاریم و ادامه بدیم. اما دیر یا زود اون شرایطِ بد خودشو به ما میرسونه. مثلاً سرطان میگیریم یا دچارِ حملهی قلبی میشیم. اینجاست که از سرعتمون کم میکنیم و توجه نشون میدیم.
داستانِ ایلیا که توی انجیل اومده مثالِ خوبیه. ایلیا فکر میکرد به آخرِ خط رسیده. وسطِ بیابون روی زمین افتاده بود و داشت از خداوند طلبِ مرگ میکرد. ولی به جای اینکه بمیره، به خواب فرو رفت. تا اینکه بیدار شد و متوجه شد یه فرشته داره بهش آب و غذا میده. خوب که تجدیدِ قوا کرد، راهیِ کوهِ سینا شد تا در اونجا با خدا ملاقات کنه. خدا ازش پرسید: «اینجا چکار میکنی؟»
لاموت میگه شما هم میتونین انگیزهی ادامهی مسیر رو با یه مقدار خوراکِ خوب و ارتباط برقرار کردن با خداوند پیدا کنین. البته دعا و مناجاتتون هرچی ساده تر باشه بهتره. از خدا بپرسین: خدایا هستی؟ صدامو میشنوی؟ و بعد منتظرِ شنیدنِ نجوای حضورش باشین. شنیدنِ صدای خدا یه تصمیمِ آگاهانه ست.
فرقی نمیکنه که پشتِ ترافیک گیر کرده باشین یا توی یه خیابونِ شلوغ باشین یا در حالِ بالا رفتن از کوه. مهم اینه که گوش به زنگِ شنیدنِ این نجوا باشین. در این صورت، از صداهای داخلِ سرتون فراتر میرین و با عالمِ هستی یکی میشین.
تاریکی آرامشبخشه چون باعث میشه نور رو ببینین
با اینکه به نظر میاد توی یه دورانِ تاریک داریم زندگی میکنیم، ولی تاریکی تا ابد پایدار نمیمونه. نویسندهی این کتاب دوست داره شما هم اینو بدونین که دورانِ تاریک میتونه چیزِ خوبی باشه.
چند سالِ پیش، توی آتشسوزیِ جنگلهای کالیفرنیا، برقِ محلِ سکونتِ نویسنده چندین شب قطع شد و اون چهار شبِ متوالی رو توی تاریکی سپری کرد. نه نوری، نه برقی، نه اینترنتی. تا اینکه تصمیم گرفت شمع روشن کنه و این شمعها سایههای زیبایی روی دیوارِ خونهش مینداختن و باعث میشدن زیباییِ این کنتراست به چشمش بیاد. اون متوجه شد که هم نور و هم تاریکی ارزشمندن.
همون روزا، توی یه مراسمِ نیایشِ دستهجمعی که نه از میکروفون خبری بود نه از سیستمِ گرمایش، از اینکه این گردهمایی چقدر زیبا بود به وجد اومد. دیگه از هیچ صدا یا هشدارِ مزاحمی خبری نبود و اون در کنارِ بقیهی شرکتکنندهها میتونستن به صدای جریانِ زندگی گوش فرا بدن.
درسته که نور تداعیگرِ خرد و معنویت و اشراقه، اما در دلِ تاریکی هم حقایقِ زیبای زیادی نهفتهست. کافیه یه بار به آسمونِ پرستارهی شب یا شفقهای قطبی خیره شده باشین یا زیباییِ سپیدهدمان رو بعد از یه شبِ طولانی تجربه کرده باشین. و از اونجایی که میدونین تاریکی تا ابد ماندگار نیست، میتونین بهش به چشمِ یه وقفهی کوتاه نگاه کنین و خودتونو به آرامشِ شباهنگام بسپارین.
اون مدتی که برقا قطع بود، خانمِ لاموت یه بار برای قدم زدن رفت بیرون و متوجهِ یه درختِ غولپیکر شد که از ریشه دراومده و جاش یه گودالِ بزرگ تو زمین باقی مونده. این منظره لاموت رو همونجا میخکوب کرد. اون تمامِ پیچیدگی و زیباییِ زندگی رو توی معماریِ ریشههای درخت دید و به این درک رسید که ما آدما همهمون به هم متصلیم و ریشه در زمین داریم. سیارهی زمین مثلِ یک مادر از ما نگهداری میکنه و بهمون غذا میده.
منبعِ دیگه ای که ما ازش تغذیه میکنیم و پشتمون بهش گرمه، اون عشق و محبتِ نسبیئیه که بینِ ما و عزیزانمون متقابلاً وجود داره. توی شرایطِ سخت، وقتی همه جا تاریکه، محبت و شفقتِ انسانها به اوجِ خودش میرسه و رنجشها و کدورتها کنار میره و دوستی و خدمترسانی جاشو میگیره. اینها همه از مزایای تاریکیه. تاریکیه که باعث میشه روشنایی ها رو ببینیم. باعث میشه شمعها، کیکها، دوستیها و محبتها به چشممون بیان. محبت خالقِ زیباییهای دنیای ماست، چه توی خونه، چه توی محله و چه توی جامعه.
و بالاخره به قولِ آن لاموت، محبت آیینه ایه که زیباییهای خودمونو به سوی خودمون منعکس میکنه.
آخرین دیدگاه ها