بیشتر مردم وقتی از ثروت صحبت میکنند، ذهنشان فوراً به سمت پول، سرمایهگذاری یا شغل میرود. اما واقعیت کمتر گفتهشده این است که ثروت قبل از آنکه در حساب بانکی شکل بگیرد، در ذهن ساخته میشود. ذهن ما همان زمینی است که بذرهای مالی در آن کاشته میشوند؛ اگر زمین آماده نباشد، حتی بهترین بذر هم رشد نمیکند.
در این مقاله، به راههایی میپردازیم که نهتنها افکار شما را تغییر میدهند، بلکه الگوی درونی شما نسبت به پول و فراوانی را بازنویسی میکنند.
بیشتر افراد میگویند: «من پول را دوست دارم» یا «میخواهم ثروتمند شوم». اما باورهای واقعی در لایهای عمیقتر پنهان هستند؛ جایی که جملاتی مثل این زندگی میکنند:
پول آدم را عوض میکند
ثروتمندها خوشبخت نیستند
من لیاقت پول زیاد را ندارم
برای تغییر افکار جذب ثروت، باید باورهای پنهان را شناسایی کنی، نه شعارهای ظاهری.
یک تمرین ساده: هر بار که صحبت پول میشود، اولین احساسی که درونت شکل میگیرد را بنویس؛ ترس، حسادت، اضطراب یا اشتیاق؟ همان احساس، نقشهی ذهن مالی توست.
یکی از اشتباهات رایج این است که افراد سعی میکنند پول را جذب کنند، بدون اینکه هویت مناسب ثروت را بسازند.
ذهن ناخودآگاه همیشه از هویت محافظت میکند. اگر هویت درونی تو «فردی معمولی با درآمد محدود» باشد، حتی اگر پول وارد زندگیات شود، ناخودآگاه راهی برای از دست دادنش پیدا میکنی.
بهجای گفتن:
«میخواهم پولدار شوم»
شروع کن به ساختن این تصویر ذهنی:
«من فردی هستم که تصمیمهای مالی آگاهانه میگیرد»
ثروت، محصول جانبی این هویت است.
ذهن فقیر معمولاً به «کمبود» فکر میکند:
پول کم است
فرصتها محدودند
دیر شده
درحالیکه ذهن ثروتمند به جریان فکر میکند:
پول در حال حرکت است
فرصتها خلق میشوند
همیشه مسیر تازهای وجود دارد
تمرین ذهنی مهم:
بهجای پرسیدن «چرا پول ندارم؟» بپرس:
«پول از چه مسیرهایی میتواند وارد زندگی من شود؟»
این سؤال، مغز را از حالت دفاعی خارج کرده و وارد حالت خلاقیت میکند.
بسیاری از افراد با ذهن خود میجنگند:
باید بیشتر تلاش کنم
نباید اشتباه کنم
مجبورم موفق شوم
این لحن دستوری، ذهن را خسته و مقاوم میکند.
برای جذب ثروت، گفتوگوی درونی باید همکارانه باشد:
چطور میتوانم هوشمندانهتر درآمد بسازم؟
چه مهارتی میتواند ارزش من را بیشتر کند؟
امروز یک قدم کوچک مالی من چیست؟
ذهنی که احساس امنیت کند، راحتتر فرصتهای مالی را میبیند.
انگیزه زودگذر است، اما عادت ذهنی ماندگار.
بهجای جملات انگیزشی تکراری، روی عادتهای فکری کوچک تمرکز کن:
روزانه ۵ دقیقه فکر کردن به ایدههای ارزشآفرین
تحلیل خرجها بدون قضاوت
یادگیری مداوم درباره پول، نه فقط درآمد
این عادتها بهمرور ذهن را به سمت تصمیمهای ثروتساز سوق میدهند.
یکی از موانع پنهان جذب ثروت، احساس گناه ناخودآگاه است؛ مخصوصاً در افرادی که از کودکی شنیدهاند سادهزیستی فضیلت مطلق است.
پذیرفتن این حقیقت مهم است:
ثروت داشتن بهمعنای بیاخلاقی یا بیانصافی نیست.
وقتی ذهن تو ثروت را «مجاز» بداند، راههای سالم رسیدن به آن را هم پیدا میکند.
تغییر افکار برای جذب ثروت، با مثبتاندیشی سطحی اتفاق نمیافتد؛ بلکه با بازسازی عمیق رابطهی ذهن با پول شکل میگیرد.
وقتی باورها، هویت، گفتوگوی درونی و عادتهای فکری همراستا شوند، ثروت دیگر هدفی دوردست نیست؛ بلکه نتیجهای طبیعی خواهد بود.
روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب دربارهی خود-انگارهی انسانه، یعنی تصوری که آدم دربارهی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایتبخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشتهتونو توی گذشته رها کنید.
شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتییی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟
همهی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاریتون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.
اگه میخواید بدونید که: چطور همهی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصهکتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم
هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربههای گذشتهمون و پیروزیها و شکستهایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگارهی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکستخورده بدونید، مثلِ شکستخورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.
اصلاً چرا این باورها و خودانگارههای سرنوشتساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکستخورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحتتر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادیشون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانشآموزِ ضعیفی که نمرههای افتضاح میگیری. برای همینه که شکلگیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.
یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسندهی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگارهی منفیِ خودش بود که باعث شده بود اینطور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخهی معیوب شده بود، البته چرخهای که میتونست با کنار گذاشتنِ خودانگارهی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کردهن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.
شاید شما با شنیدنِ کلمهی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همهی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.
قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.
آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره. و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
آدلر با باورِ غلطی که دربارهی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانشآموزای اصطلاحاً تنبله.
ما آدما همهمون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیلهی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیشفرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.
باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربههای شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.
برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ: «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که رانندهش تصوراتِ ماست.
خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.
نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعهی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.
ما با استفاده از نظریهی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافتههای جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافتهها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.
یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربهی قبلییی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظهش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباببازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجهی موفقیتآمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظهش ذخیره میکنه برای استفادههای بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکستهاشو فراموش میکنه.
توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعالسازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوهی تصورمون استفاده کنیم.
سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربههایی که ما تصورشون میکنیم با تجربههایی که واقعاً اتفاق میافتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.
دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دههی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژههایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشییی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.
یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر، توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلفبازها و تیراندازها هم نمونههایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوهی خلاقیتمون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم
در مسیرِ انجامِ پروژههای خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکلهشون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.
این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانهست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقهمند بشیم و راههای برونرفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمعآوری کنیم. بعد وقتی که به اندازهی کافی با مشکل دستپنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزهی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایدههایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.
نمونهش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.
بنابراین زمانی که قوهی خلاقیتمون درست کار نمیکنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عملمون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله دربارهی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:
اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.
اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفیها رو رها کنیم.
اینجا بازم ادیسون نمونهی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاریشو توی آتیشسوزی از دست داد و هیچ بیمهای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.
نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجهی عواملیان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.
هرکدوم از این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:
اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همهی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قلهی دیگه پیش برید.
دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمیان. مردم معمولاً ادراکهای حسیشون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواستههاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفتوگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن دربارهی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.
سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانهست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حسابشده، چون فقط در این صورته که میتونید ایدههاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به هیچ جا نمیرسید.
چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تکتکِ انسانها اهمیت میدن.
پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.
ششمین عامل، اعتمادبهنفسه که از تجربههای موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزیهای گذشتهتون رو به خاطر داشته باشید و شکستهاتونو فراموش کنید، چون خاطرهی شکست اعتمادبهنفستون رو تضعیف میکنه.
و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیبونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.
این هفتتا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفتتا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفتتان:
اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.
عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیتهای شکستخورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.
سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایدهآلِ دستنیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچوقت احساسِ اعتمادبهنفس نمیکنید.
چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.
پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیشفرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجهی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیمگیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون میمونید اما به موفقیت هم نمیرسید.
ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکستهای فردیتونو قابلِهضم و توجیهپذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.
و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالتباره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.
اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید
وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیهی آسیبدیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیبدیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیبِ بیشتر محفوظ بمونه.
آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.
با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.
بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.
بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفیتونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونیتونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعیشونو بروز بدن.
برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.
این یه نمونهی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.
برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کردهن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکتهی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.
تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشیتون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.
توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشیتون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.
از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیطتون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.
به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچهها از غریبهها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم میمونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبهها رو ایجاد میکنه.
غریبهها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.
با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بیخیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.
یکی از راههای آسونِ تمرینِ بیخیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.
یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقهتون. حالا هر وقت که فرصتِ بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.
اگه به مدیریت پول علاقه دارین، این خلاصه کتاب برای شماست!کتاب روانشناسی پول برای کسایی که میخوان تصمیمهای مالی منطقی بگیرن و موقعیت مالی خودشون رو بهبود بدن، خیلی مفیده؛ همچنین برای مدیران مالی و صاحبین کسب و کارها، نکات ارزشمندی برای رشد و پیشرفت مالی داره. این کتاب به ما میگه که چرا تصمیمهای مالی بدی میگیریم و در کنارش کلی راهکار برای گرفتن تصمیمهای درست بهمون میده.
یه آقایی بوده تو آمریکا به اسم رونالد رید
این آقا تو یه فروشگاه زنجیرهای کار میکرده و اونجا سرایدار بوده.
البته یه سرایدار خیّر! داستان خیّر بودن رونالد خیلی جالبه. بذارید براتون تعریف کنم که یه سرایدار چطوری میتونه انقدر پول داشته باشه که به خیر بودن معروف شه.
رونالد رید 25 سال تو یه پمپبنزینی مکانیکی میکرد، بعدشم سرایدار یه فروشگاه زنجیرهای شد. خونه زندگی خیلی سادهای هم داشت.
خیلی از دوستا و آشناهاش میگفتن کار مورد علاقش هیزم شکستن بوده. آقای رید سال 2014 تو سن 92 سالگی به دیار باقی شتافت.
البته بعد از مرگش، تیتر همه روزنامهها شد!
رونالد 2 میلیون دلار ناقابل برای بچههاش به ارث گذاشت و 6 میلیون دلار رو به بیمارستان و کتابخونه شهر خودش اهدا کرد.
کسایی که میشناختنش، مونده بودن که این آدم این همه پول رو از کجا آورده. چون نه بلیط بخت آزمایی برنده شده بود نه ارث و میراثی بهش رسیده بود.
اون فقط تا جایی که میتونسته پولش رو پسانداز کرد، تو بورس سرمایه گذاری کرد... و بعد...فقط صبر کرد.
انقدری صبر کرد تا پساندازهای کوچیکش روی هم به 8 میلیون دلار رسیدن.
درست تو همون سال، اریک ویلیامز، بازیکن بسکتبال که 40 میلیون دلار از بسکتبال در میاورد، بیخانمان شد و هزاران دلار بدهی بالا آورد.
جالب اینجاس که موردهای این شکلی تو دنیای بورس و سرمایه گذاری کم نیستن
اما تو کدوم صنعت دیگهای شما کسی رو پیدا میکنید که بدون هیچ تحصیلات یا پارتی بازی بتونه از یه نفر با بالاترین درجه تحصیلات و ارتباطات، جلو بزنه؟ کجا پیدا میشه؟ هرچی بیشتر فکر کنید، کمتر به نتیجه میرسید. :)
مثلاً شما عمراً سرایداری رو پیدا نمیکنید که بتونه یه عمل جراحی رو بهتر از یه جراح انجام بده.
اما تو دنیای بورس و سرمایهگذاری یا هرچی که به پول مربوط میشه، این مورد زیاد پیش میاد. اما چجوری؟
مورگان هاوسهولد، نویسنده این کتاب، میگه دلیل این اتفاق، ریشه تو روانشناسی داره.
پس امروز، باهم 6 تا ایده برتر کتاب روانشناسی پول رو بررسی میکنیم.
ایده شماره 1
رفتار شما با پول از هوشتون مهم تره
ما تو مدرسه با یه شیوه مکانیکیای درسامون رو یاد گرفتیم.
مثلاً تو ریاضیات و فیزیک بهمون گفتن برای هرچیزی یه قانون وجود داره و همه چیز باید منطقی به نظر بیاد. برای همین وقتی که بزرگ میشیم هم، به مسائل مالی مثل ریاضیات فکر میکنیم.
به خودمون میگیم، اگر بخوایم موقع بازنشستگی، میلیونها دلار تو حسابمون باشه، باید حساب و کتاب کنیم. مثلاً باید هرماه 20 درصد از پولمون رو پسانداز کنیم تا بعد از 25 سال، فلان قدر تو حسابمون باشه!
ما یاد گرفتیم که اعداد رو بذاریم تو فرمول و به اون فرمول اعتماد کنیم که مارو به نتیجه خوبی برسونه.
اشتباه برداشت نکنید! اشکالی نداره که ما جنبه ریاضی قضیه رو هم ببینم اما مشکل اینجاست که بُعد ریاضی قضیه، نمیذاره ما بفهمیم موقعی که واقعاً میخوایم این فرمولارو عملی کنیم، تو مغزمون چی میگذره.
مثلاً، بیشتر آدما میدونن واسه این که لاغر شن باید چیکار کنن، اما انجامش نمیدن.
دلیلشم ربطی به این نداره که آدما چقدر در مورد لاغری اطلاعات داشته باشن.
گفتیم که اتفاقاً اکثر اوقات میدونن باید چیکار کنن. واسه همین باید ببینیم که تو اون لحظه چی تو سرشون میگذره که این کارو نمیکنن؟
مورگان هاوسهولد میگه: ما یاد گرفتیم با پول مثل ریاضی و فیزیک برخورد کنیم و اصلاً به جنبه روانی این مسئله دقت نمیکنیم.
ما هرچقدر هم تلاش کنیم نمیتونم بفهمیم که آدما چرا بدهی بالا میارن، به جاش باید بفهمیم که چی تو ذهن آدما میگذره که باعث میشه انقدر خرج کنن که بدهی بالا بیارن. هاوسهولد میگه که موفقیت مالی اصلاً کار سختی نیست.
فقط یه مهارت نرمه. (اینجا داخل پرانتز توضیح بدم: مهارتهای نرم به مهارتهایی هستن که با درونیات و خلقوخوی شما سر و کار دارن.
مثل: وقتشناسی، خلاقیت، دقت، توانایی ارتباط) مدیریت کردن پول اصلاً به باهوش بودنتون ربطی نداره، اتفاقاً فقط مهمه که چطوری با پولتون رفتار میکنید.
به خاطر همینه که اگه یه آدم پولدار رفتار اقتصادی بلد نباشه، میتونه مثل آب خوردن خودش رو بدبخت کنه.
در حالی که یه نفر با وضع مالیِ معمولی، میتونه بعد یه مدت پولدار بشه. به خاطر این که اولی بلد نیست باید با اون همه پول چیکار کنه ولی دومی خوب بلده.
ایده شماره 2
منطق همیشه جواب نمیده
ببینید، آدم با یه دو دوتا چهارتای ساده ثروتمند نمیشه. شخصیت و رفتار شما خیلی رو این مسئله تاثیر گذاره.
آره، یک سری راحل حلها وجود داره که خیلی منطقی به نظر میان ولی انقدر بهتون استرس میدن که شبا حتی نمیتونید پلک رو هم بذارید.
خیلیها میان از «استراتژی اهرم یا Leverage» استفاده میکنن. به عنوان مثال، شما 1 دلار تو یه صندوق پول میذاری که 2 دلار ازش وام بگیری. بعد میری این 2 دلار رو یه جا سرمایه گذاری میکنی، اما بازار بیثباته و یهو میبنی که کل سرمایهات تو بازار سقوط کرده و حالا یه ورشکستهای که تازه 2 دلارم بدهکاره!
ببینید، هدف اینه که شما قراره تا جایی که میشه تو بازار بمونی و سود کنی.
واسه همینه که مورگان هاوسهولد میگه بهتره که تو مسائل مالی معقول و بهصرفه قدم برداری و صرفاً چون یه کاری منطقی به نظر میاد انجامش نده.
ولی اگه به اندازه کافی ریسکپذیر نیستید و قراره خیلی سریع جا بزنید سراغ این روشها نرید.
به جاش برید سراغ روشهایی که براتون راحتتره. اینجوری بیشتر هم سود میکنید، چون خیالتون راحته و بدون استرس و نگرانی، تا مدتها دست پولتون نمیزنید.
سودتون ممکنه کمتر باشه ولی عوضش خیالتون راحته و این خیلی مهمتره.
شاید الان این حرف به نظرتون عجیب بیاد، ولی اگر نتونید ریسکش رو بپذیرید، استرس میگیرید.
بعدش تصمیمای احساسی میگرید و اینم بگم که احساسی تصمیم گرفتن تو دنیای سرمایهگذاری، میتونه ورشکستتون کنه. پس سعی کنید خودتون رو خیلی خوب بشناسید تا ببینید چه روشی واستون راحتتره.
ایده شماره 3
هر چیزی قیمتی داره
بازار سهام آمریکا توی 30 سال گذشته، 946 درصد رشد داشته.
فقط کافی بود که 30 سال پیش پولتون رو تو این بازار سرمایهگذاری میکردید تا الان حسابی به سود برسید.
از دور که به این مسئله نگاه کنی، میگی ای بابا کاش منم این کارو کرده بودم...چقدر آسونه! اما شما اون زمانی که بازار سقوط کرده و همه نمودارا قرمز بودن رو که ندیدی...واسه همین فکر میکنی آسونه! یه لحظه به اون شخصی فکر کن که از کار بیکار شده بوده و بعد اومده دار و ندارش رو تو بازار بورس سرمایهگذاری کرده. اون فرد قطعاً روزای سختی رو گذرونده و راحتی الانش رو مدیون اون موقع است.
شما هم اگه دنبال راحتی هستید، باید هزینهاش رو هم بپردازید.
منتهی هزینش به دلار و تومان و اینا نیست دیگه.. مدام حس میکنید بلاتکلیفید، میترسید و خلاصه شما هم با نوسانات بازار بالا پایین میشید.
فکر کن تصمیم گرفتی یه ماشین جدید بخری.
یا باید بری 30 هزار دلار پول بدی یه ماشین نو بگیری، یا میری به ماشین کارکرده میخری که قیمتش پایینتر باشه و در بدترین حالت هم میری یه ماشین میدزدی که برات مجانی تموم شه :)
خب اکثر آدما راه سوم، یعنی دزدی رو انتخاب نمیکنن. چون میدونن که تهش زندانه.
خب الان، من جای شما بودم میگفتم: این الان چه ربطی به سرمایهگذاری و اینا داره؟
آقای هاوسهولد میگه، فکرکن یه مقدار پول سرمایهگذاری کردی و میخوای 20 درصد سود کنی.
شدنیِ ولی آسون به دست نمیاد. درست مثل اون ماشین 30 هزار دلاری. برای رسیدن بهش باید سختیهایی زیادی رو تحمل کنی.
آدمای کمی هستن که حاضر باشن این هزینه رو بپردازن تا به چیزی که میخوان برسن. بیشتر آدما میرن سراغ ماشین کارکرده. یعنی میرن تو اون بازارایی سرمایهگزاری میکنن که نوساناتش کمتره.
اینحوری سود کمتری میگیرن اما خب درآمدشون ثابته.
بعضیها هم تصمیم میگیرن ماشین رو بدزدن.
یعنی رَه صد ساله رو یه شبه برن! میان تو یه موقعیت حساس سرمایشون رو میارن تو بازار و درست زمانی که نمودار سبز شد و رشد کرد، سرمایشون رو میفروشن و میکشن بیرون. اشتباه برداشت نکنیدا...آقای هاوسهولد نمیگه این دسته از آدما دزدن، فقط داره میگه، تعداد خیلی کمی هستن که اینجوری موفق میشن
اصلاً بیشتر سرمایشون رو از دست میدن!
پس شما الان باید انتخاب کنید که جزء کدوم دستهاید؟ سختیهای کدوم دسته براتون قابل تحمله؟
ایده شماره 4
حتی اگه ببازی، بازم شانس برنده شدنت هست
وقتی اسم کمپانی دیزنی میاد به چی فکر میکنید؟ حتماً شما هم یاد انیمیشنها یا دیزنیلند میفتید.
ولی جالبه که بدونید، کمپانی دیزینی همه چیزش رو مدیون کارتون سیندرلا ست.
چون اون موقعها دیزنی حسابی تو قرض بود و خیلی از فیلمایی که ساخته بود هم فروش نرفت. بعدش دیزنی اومد با آمریکا قرارداد بست که یه سری انیمیشن کوتاه بسازه و برای جنگ جهانی دوم تبلیغات منفی کنه.
اما دیزنی قبل از اینکه به این قرارداد عمل کنه، سیندرلا رو میسازه و تو 6 ماه، 8 میلیون دلار میفروشه و نه تنها قرضهاش رو پس میده، بلکه چندتا انیمیشن دیگه هم میسازه و در آخر به کمک همه اینا دیزنیلند و دیزنی ورلد افتتاح میشه.
پیام این داستان اینه: شما قرار نیست همیشه موفق بشید. همه افراد ثروتمند، شکست رو تجربه کردن. در واقع شکست، بخشی از مسیر ثروتمند شدنه.
مارک کوبان، میلیاردر آمریکایی، یه جملهای داره که میگه:
از شکست خوردن نترسید، چون فقط کافیه یکبار برنده بشید. بعدش دیگه همه شکستهاتون رو فراموش میکنید.
ایده شماره 5
ثروت واقعی رو نمیشه دید
وقتی اسم ثروت میاد، همه فکرمون میره سمت تجملات و خونه و ماشین لوکس و این چیزا. اما همونجور که مورگان هاوسهولد میگه، ثروت واقعی رو نمیشه دید.
ما فکر میکنیم، پودار بودن یعنی خونه یا ماشین خفن داشتن...اما در واقع ما هیچی در مورد اون شخصی که صاحب این خونه و ماشینه نمیدونیم.
شاید واقعاً ثروتمند باشه...شایدم داره همه پولشو خرج میکنه، تازه کلی هم قرض بالا آورده. ما چه میدونیم؟
وقتی یه نفر ماشین 200 هزار دلاری سواره، ما تو بهترین حالت فقط میتونیم دو تا حدس بزنیم:
طرف یا 200 هزار دلارش رو خرج کرده یا 200 هزار دلار زیر قرضه.
ثروت واقعی رو نمیشه دید. ثروت دقیقاً اون خونه و ماشینی که نمیخریش! اون سفریه که نمیری! ثروت واقعی رو آدم به چیزایی فیزیکی تبدیل نمیکنه. بعضی از آدما شاید پول داشته باشن، اما ثروتمند نیستن.
کسی که یه ماشین 200 هزار دلاری سوار میشه، فقیر نیستا! بالاخره یه پولی تو حسابش داره که ماه به ماه قسطای ماشینش رو بده دیگه.
پیدا کردن اینجور آدما خیلی هم سخت نیست، چون خودشون خودشون رو تو چشم بقیه میکنن. اما ثروت رو نمیشه دید، چون ثروت اون چیزیه که خودش، خودش رو به سود دهی میرسونه و نمیشه خرجش کرد.
وقتی یه پولی داریم و میخوایم سود کنیم، فعلاً بهش دست نمیزنیم.
میزاریم قشنگ به سود برسه، بعد هرچی خواستیم میخریم. البته خیلی از آدمای ثروتمند هم هستن که با پولشون، خونه و ماشین خفن میخرن، اما بازم این چیزا نشون دهندۀ پولداریشونه نه ثروتمند بودنشون.
شما ماشین رو میبینید، نه میزان سهامی که سرمایه گذاری کردن. شما خونهای رو میبینید که یه بخشی از پولشون خریدن، نه خونهای که میتونستن با همه پولشون بخرن.
خیلیا گول میخورن و دلشون میخواد پولدار شن. چون پولدار که بشن، میتونن پولشون رو به همه نشون بدن.
ولی چیزی که آدما عمیقاً بهش نیاز دارن، احساس رها بودنه! یعنی هروقت دوست داشتن، هرکاری که دوست داشتن رو انجام بدن. راستش، فقط با ثروت به این درجه از راحتی میرسید.
ایده شماره 6
کی راضی میشیم؟
ما تو دنیایی زندگی میکنیم که حد و حدود نداره!
جداً شما نمیتونید بفهمید که یه آدم چقدر میتونه پول در بیاره که خب یه کم قضیه رو سخت میکنه.
چون آدم بالاخره یه جایی از خودش میپرسه: پس کی بسه؟ کی راضی میشم؟
دنیای این روزا، 2 تا کار رو خیلی خوب بلده انجام بده:
ایجاد ثروت
و ایجاد حسادت
ببینید اینکه ما یه شخص موفق رو الگو خودمون قرار بدیم خوبه. اصلاً بهمون انگیزه میده که رویامون میتونه واقعی بشه. اما یه وقتایی ممکنه، این حس به حسرت تبدیل بشه و ما حس کافی نبودن بهمون دست بده. (حالا داریم همه تلاشمون رو میکنیما...ولی بازم حس میکنیم کافی نیستیم!)
اینجارو گوش کنید:
یه نفر واسه اینکه تو آمریکا پولدار به حساب بیاد، باید 500 هزار دلار تو سال دربیاره.
مثال میزنم، جان یه جراحِ که سالی 500 هزار دلار درآمدشه.
جان پولدار به حساب میاد. زندگی خوبی داره، ماشین خوبی سوار میشه، کارگر میگیره که کارای خونش رو انجام بدن مسافراتای خفن میره. کلاً حس میکنه به هرچی میخواسته رسیده دیگه.
اما یه روز وقتی میره مسافرت، تو ساحل یا یه آقایی آشنا میشه به اسم دنیل که مدیرعامل شرکته و درآمدش سالانه 25 میلیون دلاره. دنیل درآمد کل سال جان رو زیر یه هفته در میاره.
حالا شما تصور میکنی که دنیل الان خیلی از درآمدش راضیه ولی کور خوندید!
دنیل یه دوستی داره به اسم جورج لوکاس که کارگردان سینماس و دارایی خالصش 10 میلیارد دلاره و درآمد دنیل کنار اون واقعاً خیلی کمه. این چرخه همینجوری ادامه داره، اگه ایلان ماسک و جف بزوس و اینار و هم بهش اضافه کنیم درامد جان که یه جراح بود واقعاً دیگه هیچی حساب نمیشه.
میبینید؟ همیشه یکی وجود داره که از شما ثروتمندتره. مقایسه تو این چیزا هیج معنایی نداره. شما اصلاً نباید خودتون رو وارد بازی این چرخه کنید. به جاش تمرکزتون رو بذارید رو اینکه چی میخواید؟ چی خوشحالتون میکنه؟
پول فقط یه ابزاره که باعث میشه شما به راحتی برسید. همین. حالا برید ببینید که راحتی از نظر شما چیه؟
آیا تا به حال دقت کردهاید بعضی آدمها خیلی زود شما را آزار میدهند، یا برعکس، برخی بهطرز عجیبی آرامتان میکنند؟ شاید تصور کنید این صرفاً به رفتار آنها مربوط است، اما روانشناسی پدیدهای جذاب به نام "اثر آینهای" را معرفی میکند که میگوید ما در دیگران، خودمان را میبینیم. اثر آینهای چیست؟اثر آینهای (Mirror Effect) یا انعکاس روانی، یکی از پدیدههای مهم در روانشناسی ارتباطات است. به زبان ساده، این اثر بیان میکند که افرادی که با آنها در تعامل هستیم، اغلب احساسات، افکار، یا ویژگیهایی از خود ما را به ما بازمیگردانند. اگر از کسی عصبی میشویم، ممکن است آن ویژگی ناخوشایند، در خود ما نیز وجود داشته باشد اما از آن آگاه نباشیم. شناخت اثر آینهای میتواند: سطح آگاهی ما از خودمان را بالا ببرداز قضاوتهای عجولانه جلوگیری کند ،روابط ما را عمیقتر و شفافتر کند،وقتی از صداقت بیپرده یک دوست ناراحت میشوید، ممکن است خودتان از بیان حقیقت بترسید. اگر رفتار پرخاشگرانهی یک همکار شما را میرنجاند، شاید در ناخودآگاهتان شما هم تمایل به کنترل دیگران داشته باشید.،وقتی عاشق مهربانی کسی میشوید، آن ویژگی میتواند یادآور جنبهی دوستداشتنی خودتان باشد. چطور از اثر آینهای در مسیر رشد فردی استفاده کنیم؟،قبل از قضاوت، به درونتان نگاه کنید: هر واکنشی، میتواند درسی در مورد شما داشته باشد. از دیگران بهعنوان ابزار خودشناسی استفاده کنید: چه چیزی در آنها شما را آزار میدهد یا جذب میکند،تمرین پذیرش و آگاهی: بهجای سرکوب احساسات، آنها را مشاهده و تحلیل کنید.اثر آینهای میگوید «دنیا همان چیزی را به تو نشان میدهد که در درونت جریان دارد». اگر درک کنیم که اطرافیان ما فقط بازتابهایی از درون ما هستند، میتوانیم به جای مقصر دانستن دیگران، قدمی بهسوی خودشناسی، پذیرش و رشد درونی برداریم.
مجموعه ای کاملا رایگان و با کیفیت از فایل های صوتی موفقیتی و انگیزشی در 5 دسته بندی در رادیو انگیزشی برای کاربران عزیز قاب موفقیت آماده گردیده است. در دسته اول نسخه کاملی از بهترین سمینار ها و سخنرانی هایی از روانشناسان انگیزشی کشور گردآوری شده است. دسته دوم گلچینی از بهترین آهنگ های انگیزشی است و دسته سوم تشکیل شده از موزیک های مدیتیشن و مراقبه هایی از مربی های مدیتیشن. دسته چهارم مخصوص آهنگ های تکنو و ورزشی است و دسته پنجم تشکیل شده از بهترین پادکست های انگیزشی که همه فایل ها قابلیت دانلود با اینترنت نیم بها، پخش با پلیر داخلی و ذخیره در گوشی را دارند. همچنین امکان ساخت لیست مورد علاقه برای هر دسته بندی به صورت مجزا وجود دارد. اپلیکیشن رادیو انگیزشی هدیه ما به کاربران قاب موفقیت می باشد و برای استفاده از آن نیازی به فعالسازی اپلیکیشن نمی باشد.
برای دانلود رایگان اپلیکیشن قاب موفقیت روی اینجا بزنید.
نویسنده: مارتا بک
اگه میخواین بدونین مهمترین معلمِ زندگیتون کیه، فرقِ بینِ درد و رنج چیه، و بهترین استراتژیِ خودیاری کدومه، حتماً تا آخرِ این پادکست با ما همراه باشید. کمال یعنی اینکه با عمیقترین و حقیقیترین بخشِ وجودِ خودتون یکی بشین. و این نوشداروی رنجه. دربارهی احساسی که دارین فکر کنین! آیا حسِ اضطراب و معذب بودن و ناامیدی همیشه همراهتونه؟ رو چیزایی پیله کردین که هیچ وقت جواب نمیدن؟ شک دارین رؤیاهای آیندهتون محقق بشن؟ آیا احساسِ ناراحتی و کجخلقی و کرختی میکنین؟ احساس میکنین هیچ انرژییی ندارین؟ نمیتونین رو چیزی تمرکز کنین؟
احتمالاً دلیلش اینه که احساس میکنین میتونین چیزای بیشتری داشته باشین؛ عشقِ بیشتر، معنای بیشتر در زندگی، و رضایتِ بیشتر.
اینجاست که مفهومِ کمال واردِ عمل میشه.
این روزا کلمهی کمال یه بارِ معناییِ عرفانی داره. ولی واقعیت اینه که معناش چیزی جز سالم بودن و بینقص بودن نیست. کمال یعنی تمامیت و یکپارچگی. وقتی یه هواپیما کامل باشه، تمامِ قسمتهاش در هماهنگیِ کامل با هم کار میکنن تا یه حرکتِ نرم توی آسمون داشته باشه. ولی اگه نقص داشته باشه، چه بسا متوقف بشه یا سقوط کنه. این ربطی به عرفان نداره. یه واقعیتِ فیزیکیه.
توی زندگیِ روزمره هم همینه. ما برای اینکه خودمونو با معیارهای جامعه وفق بدیم اغلب احساساتِ واقعیِ خودمونو نادیده میگیریم یا انکار میکنیم و در نتیجه، حسِ نارضایتی و بیخاصیتی میکنیم و بیمار میشیم. وقتی تو زندگی به گونه ای رفتار میکنیم که با واقعیتِ وجودیمون همسو نیست، رنج میبریم، چون از تعادل و هماهنگی با خودمون خارج میشیم. به عبارتِ دیگه، از حالتِ کمال خارج میشیم.
برعکس، زمانی که بدن و ذهن و دل و روحتون کاملاً با هم همسو باشن، کارای روزمرهتون براتون جذاب میشن. از بودن در کنارِ دوستاتون نهایتِ لذتو میبرین و خوابتون فوق العاده دلچسب میشه. بیدار شدن هم براتون شگفتانگیز به نظر میرسه چون برای تجربهی یه روزِ جدید لحظهشماری میکنین. زندگی مثلِ همون هواپیمای بینقصی که گفتیم، خیلی نرم و روان به جریان میفته.
ممکنه با شنیدنِ این حرفا نیشخند بزنین و بگین: این چرت و پرتا چیه؟ شایدم متعجب بشین و بگین: آیا واقعاً یه همچین زندگیِ رضایتبخشی میتونه وجود داشته باشه؟ شایدم دوست داشته باشین اون شادی و هدفمندیِ وصفناپذیری که گفتیمو تجربه کنین.
این خلاصهکتاب با الهام از کمدیِ الهیِ دانته، از مراحلِ مختلفِ سفرِ خیالیِ دانته عبور میکنه تا راهِ رهایی از رنجها رو به شما نشون بده. نظرِ نویسندهی کتاب، خانمِ مارتا بِک اینه که کمدیِ الهی مجموعهای از دستورالعملهای قدرتمنده برای شفای جراحتهای روانی و پیدا کردنِ گوهرِ گمشدهی کمال. از اولین مرحلهی این سفر شروع میکنیم، یعنی جنگلِ تاریکِ لغزش.
برای نجات از جنگلِ تاریکِ لغزش، باید بپذیرید که گم شدید و از استادِ درونتون پیروی کنید.
دانته توی کتابش مینویسه: «در میانهی سفرِ زندگی، خود را در جنگلی تاریک یافتم، چرا که راهِ راست گم شده بود.» شما هم ممکنه مثلِ دانته یهو احساس کنین تو زندگی تنها و سرگردونین. و چه بسا حتی ندونین دقیقاً مشکل کجاست و اصلاً چجوری سر از اینجا در آوردین.
چیزی که از نظرِ جامعه صحیحه معمولاً با حقیقتِ ذاتِ ما همسو نیست. و جنگلِ تاریکِ لغزش استعاره از مِهِ درونِ ما انسانهاست که از همین تعارضها سرچشمه گرفته. اولین مرحله توی ارتباط برقرار کردن با خودتون و درپیش گرفتنِ مسیرِ کمال پذیرشِ این حقیقته که شما گم شدین. وقتی اینو پذیرفتین، احتمالاً با چند جانورِ سرسخت مواجه خواهید شد که همون حالتهای روانیِ ناگوارن، از جمله یه پلنگِ حریص به اسمِ نیازمندی، یه شیرِ ترسناک به اسمِ وحشت، و یه گرگِ غمگین به اسمِ افسردگی.
ممکنه چندتا تلاشِ بیثمر هم ازتون سر بزنه، درست مثلِ دانته که داشت از کوهِ لذتجویی بالا میرفت ولی یهو اون جونورا دنبالش کردن. این کوه میتونه نمادِ مسیرِ وسوسهانگیز ولی مخربی باشه که جامعه با مقایسه کردنهاش پیشِ پای شما گذاشته.
خوشبختانه، یه راهنماییِ کوچیک میتونه بهتون کمک کنه مسیرِ حقیقیِ خودتونو ترسیم کنین.
وقتی که دانته از کوهِ لذتجویی پایین میاد، روحِ ویرژیل (Virgil) شاعرِ معروفو ملاقات میکنه که از لای درختا بیرون میاد. این همون راهنمای روحیِ دانته هست که اومده تا اونو از سرگردونی نجات بده.
راهنمای روحیِ شما ممکنه از لای یه کتاب یا پادکست بیرون بیاد، شایدم توی جلساتِ رواندرمانی یا یوگا خودشو نشون بده.
منتظرِ یه نگرشِ جدید و یه تلنگرِ بیدارگر باشید. توی مناسکِ شرقی، اساتیدِ معنوی معمولاً برای اینکه به شاگرداشون شوک وارد کنن تا از خوابِ غفلت بیدار بشن، از آبِ سرد و چوبِ بامبو استفاده میکنن. هدفِ راهنما این نیست که بذاره با توهماتتون خوش باشید. هدف، رهاییِ شماست.
البته وجودِ استادِ خارجی فقط اولِ راهه. اگه میخواین واقعاً چیزی بیاموزین، به درونتون مراجعه کنین. استادِ درونتون همون کمال و تمامیتِ شماست. اون میتونه شما رو هم به لحاظِ فیزیکی و هم از نظرِ ذهنی راهنمایی کنه. شما وقتی حقیقت رو بشنوین یا به زبون بیارین، بدنتون خودبخود به آرامش میرسه و ذهنتون هم احساسِ رهایی میکنه. گوش سپردن به این بخش از خودتون مهمترین مهارتیه که شما برای کسبِ شادی و رضایتِ حقیقی بهش نیاز دارین.
برای رسیدن به این مرحله، ویرژیل اول دانته رو به یه دروازه برد که روش نوشته بود: «ای کسانی که به اینجا درآمده اید؛ از تمامِ امیدهای خود دست بشویید.» منظور اینه که باید از ترسی که شما رو از مواجهه با حقیقت دور نگه داشته دست بشورین.
یکی از راههاش اینه که به لحظهی حال توجه کنین و اطمینان کنین که همه چیز همونطور که هست خوبه. اگه در مواجهه با ترسها یا ناملایماتِ زندگی این کارو مدام تکرار کنین کشف میکنین بخشی از وجودتون هست که همیشه میتونه با شرایط کنار بیاد.
توی دوزخ، بخشهایی از وجودتون رو که دارن رنج میکشن مشخص کنین و رهاشون کنین.
دانته بعد از اینکه از دروازه عبور میکنه، واردِ یه درهی هولناک میشه که گناهکارا به شیوههای مختلفی دارن توش عذاب میشن و اسمش دوزخه. همهی ما یه دوزخ در درونِ خودمون داریم به اسمِ رنجهای روانی، که منشأش جداییِ ما از خودمونه.
باید بدونین که رنجْ اختیاریه. درد از حوادث و رویدادها ناشی میشه، ولی رنج از نوعِ نگرشِ شما به این حوادث نشأت میگیره. روانشناسیِ زرد معمولاً ادعا میکنه که افکارِ مثبت حالتونو خوب میکنه و افکارِ منفی حالتونو بد؛ در صورتی که گفتنِ یه جملهی مثبتِ زورکی، مثلاً «من شغلمو دوست دارم»، مثلِ یه خنجر تو قلبِ ما فرو میره. از اونطرف، یه جملهی منفی که با باورِ قلبیِ ما همخونی داشته باشه، مثلاً «شغلِ من افتضاحه»، یه حسِ شیرینِ رهایی به ارمغان میاره.
توی تمامِ دوزخ ویرژیل به دانته تأکید میکنه سه تا کارو انجام بده: شیاطین رو مشاهده کنه، ازشون سؤال بپرسه، و حرکتشو ادامه بده. این به این معناست که باید باورهایی رو که باعثِ رنجِ شما میشن شناسایی کنین و از خودتون بپرسین: آیا میتونم صددرصد مطمئن باشم که این باور درسته؟ هرجا استادِ درونِ شما متوجه شد که شما در اشتباهین، باورهای سفتوسختتونو رها کنین و در عوض آزاداندیش باشین.
رها کردنِ باورها کارِ ترسناکیه، و دیگران ممکنه این آزادیِ تازهبهدستاومدهی شما رو نپسندن. ولی نگران نباشین. این معناش اینه که شما در مسیرِ درست هستید. ماها معمولاً وقتی که با قضاوت مواجه میشیم، وسوسه میشیم موضعِ حمله به خودمون بگیریم. ولی مواظب باشین به مغزِ خزندهتون خوراک ندین. به جاش روی ایجادِ راهکارهای مثبت تمرکز کنین. مثلاً کتاب بخونین تا چیزای بیشتری یاد بگیرین، یا یه درخت بکارین. یه راهِ دیگهش اینه که روی ارزشهای حقیقیتون متمرکز بشین، چون تحقیقات نشون داده این کار میتونه استرسو کم کنه و هضمِ اطلاعاتِ ناگوار رو برای شما راحتتر کنه.
دانته توی پایینترین طبقاتِ جهنم، با گناهکارترین آدما ملاقات میکنه؛ یعنی دروغگوها. دروغ، شبیهِ یه پشهی ریز و خطرناکه. و چون خیلی رایج و تقریباً غیرقابلِ رؤیته، موذیانه عمل میکنه. تمامِ دروغها، چه مصلحتی چه منفعتی، ویرانی به بار میارن. از نظرِ دانته، فریبکاری مثلِ منجمد شدن داخلِ یخه. زمانی که شما به خودتون دروغ میگین، به هیچ چیزی اعتماد نمیکنین، چون به خودتون اعتماد نکردین. اونوقته که زندگی سرد و بیروح و غریبانه میشه.
تهِ جهنم، یه هیولای غولپیکر به اسمِ لوسیفر یا همون شیطان، وسطِ یه دریاچهی یخی داره دستوپا میزنه. ویرژیل که وحشت رو توی چهرهی دانته میبینه، بهش میگه بیا نزدیکتر. اونا به لوسیفر نزدیک میشن. و بعد، از سطحِ یخیِ دریاچه عبور میکنن و پایین میرن. همینطور میرن و میرن تا اینکه دانته به خودش میاد و متوجه میشه که دارن رو به بالا حرکت میکنن.
عبور از مرکزِ زمین به معنای ارتباط برقرار کردن با دروغِ اصلیه، یعنی این احساس که «من تنها هستم». ولی همینطور که بیشتر به عمقِ رنجهاتون میرین، به یه جایی میرسین که دیگه پایین رفتن متوقف میشه و بالا رفتن شروع میشه. این پایانِ خودفریبیه. توی این نقطه، تصورِ اینکه همه چیز علیهِ منه متوقف میشه و شما میپذیرین که یه وجودِ بینهایت ارزشمند، دوستداشتنی و عزیز هستید.
برای عبور از برزخ، رفتارِ بیرونیتونو با حقیقتِ درونیتون که تازه بهش رسیدین همراستا کنین.
دانته و ویرژیل دمدمای صبح از دوزخ بیرون میان و دوباره چشمشون به ستارهها روشن میشه. اونا پای یه کوهِ خیلی بزرگ میایستن که دقیقاً نقطهی مقابلِ دوزخه. اسمش برزخه، یعنی عالمِ پالایش و تطهیر، جایی که ارواحِ پشیمان با انجامِ وظایفِ مختلف در بالای کوه، خودشونو از گناهان پاک میکنن تا به بهشت برن.
شاید تفکراتِ جدیدی که به دست آوردین باعثِ تخفیفِ عذابِ درونیتون باشه. پس این گوی و این میدون. آخرین نقطهی دوزخ خودفریبی بود. پس اولین گامهای عبور از برزخ هم از همینجا شروع میشه. مهمترین و اولین قدم اینه که دروغ نگین. این توصیه به نظر ساده میاد، ولی بهترین استراتژیِ خودیاری در مسیرِ رسیدن به رضایت و شادیه.
دانته به یه دروازهی دیگه میرسه، این بار یه فرشته به استقبالش میاد و بهش میگه فقط درصورتی میتونی از اینجا عبور کنی که هرگز به عقب نگاه نکنی. به عبارتِ دیگه، باید متعهد بشی همونجور که واقعاً هستی زندگی کنی. سعی کنین از همین الآن، علاوه بر افکار، گفتار و رفتارتون رو هم تغییر بدین تا در مسیرِ کمال قرار بگیرین. مثلاً میتونین تصمیم بگیرین که دیگه به جوکهای بیادبانهی همکارتون نخندین.
زمانی که ایجادِ تغییراتِ اساسی توی هویتتون رو شروع کردین، ممکنه احساس کنین دلتون برای زندگیِ گذشتهتون تنگ شده. به خودتون برای افسوسِ گذشتهها رو خوردن زمان و فرصت بدین، و بعد، مجدداً به جلو حرکت کنین.
توی مرحلهی بعد، باید یاد بگیرین که با آدمای بدرفتار چجوری برخورد کنین. اینکه در برابرِ بیعدالتی و نفرت با عدالت و مهربانی واکنش نشون بدیم خیلی سخته. پس حتماً و حتماً به این حقیقت توجه داشته باشین که شما همیشه میتونین واکنشهاتونو انتخاب کنین.
رهاییِ نهاییِ شما در گروِ جهانبینیهای جدیده. مثلاً ممکنه تا قبل از این، زندگی رو یه نمایش میدیدین که آدما فقط سه تا نقش ممکنه داشته باشن: نقشِ ظالم، نقشِ مظلوم و نقشِ منجی. ولی بر اساسِ جهانبینیِ جدیدی که اتخاذ کردین، آدمای ظالم ظالم نیستن، چالشن. آدمای منجی منجی نیستن، مربیان، و آدمای مظلوم هم مظلوم نیستن، آفرینشگرن.
توی این مرحله، تمامِ باورهاتون بر اساسِ یقینن، تمامِ احساساتتون واقعیان، تمامِ حرفاتون از روی صداقته، و کارایی رو انجام میدین که واقعاً خودتون میخواین. تحقیقات نشون داده که هرقدر شما یه عملو بیشتر تکرار کنین، نقشِش روی مدارِ عصبیتون پررنگتر میشه. برای اینکه الگوهای رفتاریِ موردِ قبولِ جامعه رو که با حقیقتِ شما همسویی نداره تغییر بدین، خودتون مغزتونو جراحی کنین، به این معنی که آگاهانه و از روی اختیار، فعالیتهای جدیدو انجام بدین و تکرارشون کنین. این کار باعث میشه اون فعالیت در شما نهادینه و ماندگار بشه.
به جای گرفتنِ ژستهای بلندپروازانه، سعی کنین هربار با یک درجه چرخش، به سمتِ زندگیِ ایدهآلتون حرکت کنین. وقتی به صورتِ پیوسته برای چیزایی که دوست دارین، یه ذره بیشتر وقت بذارین و برای چیزایی که دوست ندارین یه ذره کمتر زمان صرف کنین، یواش یواش با کمالِ وجودیتون همسو میشین.
وقتی زندگیِ درون و بیرونتون به کمال نزدیک شد، دروازههای بهشت براتون باز میشه.
زمانی که دانته به قلهی کوهِ برزخ میرسه، سه تا اتفاق میفته. اول اینکه خودشو توی یه جنگلِ زیبا به اسمِ باغِ عدن میبینه. دوم اینکه با بئاتریس، معشوقِ قدیمیش ملاقات میکنه که از دانته میخواد دست از رؤیاپردازی برداره. سومین اتفاق اینه که دانته توی دوتا رود غوطهور میشه. اولیش باعث میشه تمامِ اعمالِ اشتباهش رو فراموش کنه. دومیش هم باعث میشه تمامِ کارای درستی که کرده به یادش بیاد.
اون بعد از عبور از این دوتا رود، قبراق و با نشاط و در حالی که به کمال رسیده از آب بیرون میاد. حالا مثلِ یه هواپیمای بیعیبونقص میتونه پرواز کنه، پروازِ واقعی.
اون بی هیچ زحمتی، به سمتِ بهشت پرمیکشه و در میانِ ستارگان شروع میکنه به زندگی کردن.
هرچند شما احتمالاً به رودهای جادویی دسترسی نداشته باشین، ولی بازم میتونین معصومیتِ خودتونو به دست بیارین و به بهشتِ درونِ خودتون پا بذارین. اول از همه، خودتونو به خاطرِ تمامِ خیانتهایی که به کمالِ وجودیتون کردین ببخشین. بعد، مسئولیتِ هرکاری رو که تا حالا به نفعِ حقیقتِ وجودیتون انجام دادین بپذیرین و براش ارزش قائل باشین.
تفکر و تأملِ مدام هم مثلِ چیزی که دربارهی تکرارِ عمل گفتیم، میتونه حسِ موقتیِ اتصال و عشق رو تبدیل به یه احساسِ موندگار کنه. از طریقِ تمرکز روی کمال، وحدت و مهربانی، میتونین شادی و رضایتمندی رو در خودتون تثبیت کنین.
وقتی به حقیقتِ خودتون نزدیکتر بشین، رفتهرفته حالتهایی از اشراق و مکاشفهی ناگهانی براتون رخ میده. در این لحظات، احساس میکنین کلِ دنیا تغییر کرده. توی زندگیِ بعضی انسانهای معدود، مثلِ بودا یا مسیح، اشراق یه اتفاقِ عظیم و تأثیرگذاره. ولی به احتمالِ زیاد برای شما، همون پیشرفتهای کوچیکی که هر بار توی آگاهیتون رخ میده به تدریج جهانبینیِ جدیدتون رو خواهد ساخت.
دانته در خلالِ این سیرِ صعودی، دو تا مکاشفهی ناگهانی براش رقم میخوره: یکی اینکه کلِ دنیا یه حقیقتِ واحده، و دیگه اینکه همه چیز زادهی عشقه.
برای اینکه بتونین بفهمین همهی ما با هم یکی هستیم، میتونین وجودِ خودتونو مثلِ یک ذره از کلِ کیهان در نظر بگیرین که دقیقاً همون شکل و مختصاتِ کیهان رو داره. نحوهی زندگیِ شما و گفتار و رفتارتون، روی کلِ انسانها و محیطِ اطرافِ شما تأثیر میذاره. و وقتی شما تغییر کنین، اونها هم تغییر میکنن.
شاید بعد از شنیدنِ این پادکست، به چیزی که برای شاد بودن واقعاً بهش نیاز دارین پی برده باشین. شاید به این نتیجه رسیده باشین که بهتره توی محیطِ کار با قاطعیتِ بیشتری برخورد کنین، و در نتیجه، همکارای شما هم جنبه و پذیرشِ بیشتری پیدا کنن.
هربار که شما یکی از اشتباهاتتون رو رها میکنین و بر اساسِ کمالِ وجودیتون زندگی میکنین، یکی از جنبههای وجودیتونو غبارروبی میکنین. هم با درخشندگیِ بیشتری میتابید و هم زیباییِ بیشتری از جهان به خودتون جذب میکنید.
یه زمانی میرسه که مثلِ دانته متوجه میشین که همه چیز زادهی عشقه. و زمانی که به بالاترین سطحِ کمال برسین، حسِ وحدت و عشقی که در وجودتون هست، شما رو به سمتِ کمک به دیگران سوق میده. آخرین جملهای که میخوایم بگیم شاید کلیشهای به نظر بیاد اما واقعیت داره: «اون تغییری که آرزو دارید در جهان اتفاق بیفته، از خودِ شما شروع میشه.»
نویسنده: مارتا بک
یکی از مهمترین موانع بر سر راه موفقیت و در واقع عامل بزرگ بدبختی بشر، بهانه تراشی است. ما بهانه می آوریم تا از قدم گذاشتن در مسیر ناشناخته ها امتناع کنیم. از شنبه شروع می کنم! همیشه راهی هست که از زیر بار مسئولیتی که زندگی آینده ما را می سازد شانه خالی کنیم پس بهتر است بهانه های خود را بشناسیم و برای رسیدن به هدف هایمان بهانه ها را خط بزنیم. همیشه بهترین راه برای حل یک مشکل بررسی تمام ابعاد آن مشکل و شناخت آن است. بهترین راه مواجهه با بیماری بهانه تراشی این است که علت های آن را در درون خود ریشه یابی کنیم.
چرا بهانه می آوریم؟
رایج ترین ریشه های بهانه تراشی عبارتند از:
شناخت صحیح از اختلالات شخصیتی و روانشناسی و انواع آن ها می تواند مهمترین کلید برای تنظیم چگونگی رفتار و واکنش با افراد دارای این اختلالات باشد. آگاهی به موقع از بروز این اختلالات می تواند تاثیر به سزایی در کنترل و درمان این اختلالات باشد. اختلال شخصیت را می توان به شیوه زیر تعریف کرد: الگوی پایداری از رفتار که با شرایط فرهنگی مورد انتظار از فرد متفاوت است و شروع این رفتار غیر قابل انعطاف از اوایل بلوغ و نوجوانی آغاز و در طول زمان پایدار و به آسیب روحی فرد منجر میشود.
علت بروز اختلال شخصیت در افراد چیست؟
عده ای بروز اختلال شخصیت را تاثیرات بیولوژیکی یا ژنیتیکی و عده ای آن را ناشی از تجربیات اولیه ای که مانع رشد عادی الگوی فکری و رفتاری شده اند می دانند. با وجود اختلاف نظر بر سر عوامل بروز اختلال شخصیت این احتمال وجود دارد که علت شکل گیری اختلال شخصیت ترکیبی از عوامل ژنتیکی و متغیرهای محیطی باشد.
چطور می توان اختلال شخصیتی را تشخیص داد؟
تشخیص اختلال شخصیتی دارای نشانه های کلی است: الگوی رفتاری مزمن و فراگیر، تاثیر بر جنبه های مختلف زندگی فرد مانند روابط اجتماعی و کاری و...، پایداری در الگوهای رفتاری، بروز از اوایل نوجوانی و بلوغ، تاثیر بر افکار، هیجانات و کنترل امیال.
انواع اختلال شخصيت:
پارانویید یا بدبین: ویژگی اصلی این اختلال بی اعتمادی و وجود شک غیر منطقی و حساسیت بیش از اندازه به دیگران است.
اسکیزوئید یا منزوی: گوشه گیر، خجالتی، منزوی و در برقراری ارتباط با دیگران مشکل دارند و گاها سرد مزاج هستند.
وسواسي: در رفع نیازهای طبیعی خود سخت گیر هستند، دارای عادت خشک، کمال گرا و مردد هستند.
هیستریک یا نمایشی: افراد دارای این اختلال افرادی به دنبال جلب توجه، زود رنج، عاطل و باطل، به دنبال تشویق، فاقد استقلال شخصیتی و بلوغ فکری هستند.
افراد نارسیستیک یا خود شیفته: خواستار توجه دیگران هستند و خود را شایسته این توجه می دانند و دارای حس خود باوری بیش از اندازه و قدرت طلب هستند.
اجتنابی یا دوری گزین: وابسته و گوشه گیر و دارای اعتماد به نفس پایین، افراد دارای این اختلال ترس شدیدی از رد شدن توسط دیگران دارند.
وابسته: این افراد فاقد اطمینان، بی تفاوت، اهل قهر، بدخلق، سهل انگار و ترس از قبول مسئولیت، ناتوان در تصمیم گیری و پذیرای نظرا دیگران، دارای شخصیت استدلالی هستند.
آنتی سوشیال یا ضداجتماع: افراد دارای این اختلال افراد بی نظم، بی عاطفه، بی اهمیت نسبت به ارزش های اجتماع، خود پسند.
شخصیت بینابینی: افرادی هستند که ثبات شخصیتی ندارند، احساسات خود را در زمان مناسب بروز نمی دهند، اختلال هویتی دارند و دچار مازوخیسم یا خودآزاری هستندو ممکن است اقدام به خودکشی یا خود زنی کنند.
چاپ پنجم کتاب لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید منتشر شد. در این نسخه طرح روی جلد مجددا طراحی گردیده و همچنین کیفیت چاپ افزایش پیدا کرد. همچنین چند مورد غلط املایی برطرف گردید. امیدواریم با تهیه این کتاب و انجام تمرینات آن هر چه سریعتر به موفقیت نامحدود دست پیدا کنید. با خوندن کتاب لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید، یاد میگیرید که چطوری بدون رفتن به همایش های پرهزینه، زندگیتون رو تغییر بدید، به هدفتون برسید ، موفق بشید واز نتایجی که بدست میارید شگفت زده میشید. این کتاب بر خلاف کتابهای روانشناسی دیگه، خیلی ساده و روان نوشته شده و در پایان هر فصل تمرینات عملی داره که این تمرینات، ماندگاری مطالب رو در ذهن خواننده چندین برابر بیشتر میکنه و باعث ایجاد روحیه عملگرایی میشه.جهت کسب اطلاعات بیشتر درباره کتاب روی اینجا بزنید.
قاب موفقیت اولین بسته کاربردی موفقیت در کشور می باشد که با تلاش تیم روانشناسی و برنامه نویسی طی مدت زمان دو سال و بر اساس جدیدترین متد روانشناسی دنیا طراحی و تدوین گردیده و هر ماه امکانات جدیدی به آن افزوده خواهد شد. قاب موفقیت تشکیل شده از 12 اپلیکیشن کاربردی که 4 اپلیکیشن آن کاملا رایگان می باشد. بخش اصلی اپلیکیشن، کتاب صوتی و متنی "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید" نوشته مهندس امیر بهادر بهاری می باشد که سایر اپلیکیشن ها انجام تمرینات عملی این کتاب می باشند. کتاب با نثر ساده و روان به کلیه مباحث موفقیت پرداخته و در انتهای هر فصل آن تمرینات عملی آورده شده که این تمرینات علاوه بر اینکه باعث ایجاد روحیه عملگرایی در خواننده می شود، مانع فراموشی مطالب نیز میگردد. کتاب مورد تایید و تحسین بزرگترین روانشناسان کشور از جمله دکتر احمد حلت، پوریا مظفریان و.. می باشد که به محض انتشار با استقبال زیادی مواجه شد و به سرعت به چاپ هفتم رسید. هر یک از اپلیکیشن ها در جهت تقویت قدرت تفکر، تغییر باورها و جذب موفقیت به صورت هوشمندانه در ضمیر ناخود آگاه کاربر تاثیر گذاشته و تاثیر شگفت آوری در زندگی وی ایجاد می نماید.
برای دانلود رایگان اپلیکیشن قاب موفقیت روی اینجا بزنید.
هدف نویس، اپلیکیشنی جهت ثبت و مدیریت اهداف شما در زندگی می باشد. همانطور که میدانیم مهمترین عامل در موفقیت و جذب آرزو ها نوشتن اهداف و تعیین زمان رسیدن برای آنها می باشد. می توانید در هدف نویس اهداف خود را در سه دسته بندی کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت ثبت کنید و برای هر یک آلبوم عکس بسازید و متن نامحدود بنویسید. به این صورت همیشه با خود یک تابلو تجسم همراه دارید که در هر فرصتی می توانید اهداف خود را مدیریت کنید. اپلیکیشن زمان باقیمانده تا رسیدن به هر هدف را به صورت تعداد روز باقیمانده و با نمودار به شما نمایش می دهد و همچنین با امکان ثبت میزان درصد پیشرفت اپلیکیشن در صورتی که از برنامه رسیدن به هدف عقب باشید به شما هشدار خواهد تا تلاش خود را بیشتر کنید. در انتها با رسیدن به هر هدف می توانید آن هدف را آرشیو و نگهداری کنید. همراه داشتن تابلو آرزو های هوشمند باعث می شود تا در هر فرصتی بتوانید روی اهداف خود تمرکز و برنامه ریزی کنید که قطعا منجر به دستیابی به اهداف خواهد شد.
برای دانلود رایگان اپلیکیشن قاب موفقیت روی اینجا بزنید.
دانشمندان و روانشناسان معتقدند که اگر انسان هر شب کارهای روز بعد خود را بنویسد، زمانی که در خواب است مغز انسان کارهای فردا را بررسی و تحلیل میکند که این امر باعث می شود در زمان اجرا کارها با دقت و سرعت بالاتری انجام شود. لیست کارها اپلیکیشنی جهت ثبت و مدیریت کارهای روزانه با امکان ایجاد اولویت ABCD برای هر کار می باشد. بعد از ثبت کار اپلیکیشن کارهای شما را به ترتیب اولویت به شما نشان خواهد داد و بعد از انجام هر کار و خط زدن، آن را به انتهای لیست منتقل می کند. ثبت، حذف و ویرایش کارها در اپلیکیشن به راحتی و با سرعت انجام می شود. استفاده از این اپلیکیشن بازدهی شما را در انجام کارهای روزانه به شدت افزایش خواهد داد.
برای دانلود رایگان اپلیکیشن قاب موفقیت روی اینجا بزنید.
یادآور اولین و تنها اپلیکیشن حرفه ای مدیریت زمان با تقویم شمسی می باشد. شما می توانید کلیه قرار های ملاقات، سالگردها و تولد ها را با دوره های تکرار سالانه، ماهانه، هفتگی، روزانه، ساعتی و یا حتی با امکان انتخاب روزهای زوج یا فرد را وارد کنید تا اپلیکیشن در موعد مقرر یا چند روز قبل به شما اطلاع بدهد. علاوه بر این می توانید موعد چک، قسط، ساعت کلاس یا تمرین ورزشی و یا حتی مصرف ساعتی دارو را وارد آن کنید. یادآور نمی گذارد هرگز چیزی را فراموش کنید، به این ترتیب با مدیریت زمان، بازدهی شما در کار و زندگی چندین برابر بیشتر خواهد شد.
برای دانلود رایگان اپلیکیشن قاب موفقیت روی اینجا بزنید.
کتاب "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید" از بهترین، جذابترین و کاربردی ترین قسمت های اپلیکیشن قاب موفقیت است که در رسته روانشناسی و موفقیت به قلم مهندس امیر بهادر بهاری تالیف شده است. این کتاب شامل 21 رکن اساسی برای دستیابی به موفقیت است که در انتهای هر فصل از آن تمرینات عملی آمده است که علاوه بر اینکه مطالب را در ذهن خواننده تثبیت می کند، تعهد کاربر در قبال انجام روش های بیان شده در هر فصل را چندین برابر افزایش می دهد.
کتاب "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید" علاوه بر نسخه چاپی در قالب کتاب صوتی با بالاترین سطح کیفیت، صدای دلنشین گوینده حرفه ای، گرافیک جذاب، تصاویر زیبا و محرک، مناسب با عنوان هر فصل و امکانات بسیار کارآمدی است که در این مقاله به تفصیل به آنها می پردازیم.
از امکانات کتاب صوتی "لطفاجلوی موفقیت خود را نگیرید" می توان به:
برای سفارش کتاب و دریافت درب منزل روی اینجا بزنید.
تا به حال به این فکر کرده اید که بهترین هدیه برای عزیزانتان چه چیزی است؟ هدیه ای که قابل استفاده باشد، همیشه دلچسب باشد، کارایی داشته باشد و دور انداختنی نباشد. قاب موفقیت این امکان را به کاربران می دهد که بتوانند کاربردی ترین ابزار موفقیت را به دوستان و نزدیکان خود هدیه کنند. هدیه ای که راهگشای مسیر موفقیت برای همه اقشار و همه سنین است. کاربران می توانند از طریق گزینه هدیه به دوست کتاب صوتی و متنی "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید" که کتابی کارگشا به همراه مجموعه ای از تمرینات عملی در زمینه موفقیت است را به دوستان و نزدیکان خود هدیه کنند.همچنین در کنار کتاب صوتی و متنی مجموعه اپلیکیشن های کاربردی قاب موفقیت وجود دارد که همگی در زمینه روانشناسی و موفقیت و بر اساس جدیدترین متدهای علم روانشناسی روز دنیا طراحی شده اند.
برای هدیه کردن کتاب، کافیست کاربر به صفحه هدیه به دوست رفته و پس از خرید کد هدیه، کد دریافتی را به همراه لینک دانلود اپلیکیشن برای دوستی که قصد هدیه دادن به او را دارد ارسال نماید. دریافت کننده کد علاوه بر اینکه می تواند از مجموعه اپلیکیشن های قابل موفقیت استفاده کند، این امکان را دارد تا با وارد کردن کد در قسمت فعالسازی، به سادگی کتاب را فعال کرده و از شنیدن آن لذت ببرد.
بهترین هدیه به عزیزانمان روشن کردن مسیر موفقیت برای آنان است، پس بیایید چراغ راه موفقیت باشیم.
آخرین دیدگاه ها