بیشتر مردم وقتی از ثروت صحبت میکنند، ذهنشان فوراً به سمت پول، سرمایهگذاری یا شغل میرود. اما واقعیت کمتر گفتهشده این است که ثروت قبل از آنکه در حساب بانکی شکل بگیرد، در ذهن ساخته میشود. ذهن ما همان زمینی است که بذرهای مالی در آن کاشته میشوند؛ اگر زمین آماده نباشد، حتی بهترین بذر هم رشد نمیکند.
در این مقاله، به راههایی میپردازیم که نهتنها افکار شما را تغییر میدهند، بلکه الگوی درونی شما نسبت به پول و فراوانی را بازنویسی میکنند.
بیشتر افراد میگویند: «من پول را دوست دارم» یا «میخواهم ثروتمند شوم». اما باورهای واقعی در لایهای عمیقتر پنهان هستند؛ جایی که جملاتی مثل این زندگی میکنند:
پول آدم را عوض میکند
ثروتمندها خوشبخت نیستند
من لیاقت پول زیاد را ندارم
برای تغییر افکار جذب ثروت، باید باورهای پنهان را شناسایی کنی، نه شعارهای ظاهری.
یک تمرین ساده: هر بار که صحبت پول میشود، اولین احساسی که درونت شکل میگیرد را بنویس؛ ترس، حسادت، اضطراب یا اشتیاق؟ همان احساس، نقشهی ذهن مالی توست.
یکی از اشتباهات رایج این است که افراد سعی میکنند پول را جذب کنند، بدون اینکه هویت مناسب ثروت را بسازند.
ذهن ناخودآگاه همیشه از هویت محافظت میکند. اگر هویت درونی تو «فردی معمولی با درآمد محدود» باشد، حتی اگر پول وارد زندگیات شود، ناخودآگاه راهی برای از دست دادنش پیدا میکنی.
بهجای گفتن:
«میخواهم پولدار شوم»
شروع کن به ساختن این تصویر ذهنی:
«من فردی هستم که تصمیمهای مالی آگاهانه میگیرد»
ثروت، محصول جانبی این هویت است.
ذهن فقیر معمولاً به «کمبود» فکر میکند:
پول کم است
فرصتها محدودند
دیر شده
درحالیکه ذهن ثروتمند به جریان فکر میکند:
پول در حال حرکت است
فرصتها خلق میشوند
همیشه مسیر تازهای وجود دارد
تمرین ذهنی مهم:
بهجای پرسیدن «چرا پول ندارم؟» بپرس:
«پول از چه مسیرهایی میتواند وارد زندگی من شود؟»
این سؤال، مغز را از حالت دفاعی خارج کرده و وارد حالت خلاقیت میکند.
بسیاری از افراد با ذهن خود میجنگند:
باید بیشتر تلاش کنم
نباید اشتباه کنم
مجبورم موفق شوم
این لحن دستوری، ذهن را خسته و مقاوم میکند.
برای جذب ثروت، گفتوگوی درونی باید همکارانه باشد:
چطور میتوانم هوشمندانهتر درآمد بسازم؟
چه مهارتی میتواند ارزش من را بیشتر کند؟
امروز یک قدم کوچک مالی من چیست؟
ذهنی که احساس امنیت کند، راحتتر فرصتهای مالی را میبیند.
انگیزه زودگذر است، اما عادت ذهنی ماندگار.
بهجای جملات انگیزشی تکراری، روی عادتهای فکری کوچک تمرکز کن:
روزانه ۵ دقیقه فکر کردن به ایدههای ارزشآفرین
تحلیل خرجها بدون قضاوت
یادگیری مداوم درباره پول، نه فقط درآمد
این عادتها بهمرور ذهن را به سمت تصمیمهای ثروتساز سوق میدهند.
یکی از موانع پنهان جذب ثروت، احساس گناه ناخودآگاه است؛ مخصوصاً در افرادی که از کودکی شنیدهاند سادهزیستی فضیلت مطلق است.
پذیرفتن این حقیقت مهم است:
ثروت داشتن بهمعنای بیاخلاقی یا بیانصافی نیست.
وقتی ذهن تو ثروت را «مجاز» بداند، راههای سالم رسیدن به آن را هم پیدا میکند.
تغییر افکار برای جذب ثروت، با مثبتاندیشی سطحی اتفاق نمیافتد؛ بلکه با بازسازی عمیق رابطهی ذهن با پول شکل میگیرد.
وقتی باورها، هویت، گفتوگوی درونی و عادتهای فکری همراستا شوند، ثروت دیگر هدفی دوردست نیست؛ بلکه نتیجهای طبیعی خواهد بود.
در این مقاله جامع، با نگاهی علمی و روانشناختی به علل و راههای ترک خودارضایی میپردازیم. از شناخت مغز و دوپامین تا عادتسازی، انگیزش درونی و بازسازی تمرکز ذهنی — بدون قضاوت و با راهکارهای عملی.
در دنیای امروز که دسترسی به محتوای تحریکآمیز بسیار آسان شده است، خودارضایی برای بسیاری از افراد، بهویژه نوجوانان و جوانان، به یک عادت ناخودآگاه تبدیل شده است. این رفتار اگر بهصورت مکرر و اجباری انجام شود، ممکن است تأثیرات روانی، شناختی و حتی جسمی به همراه داشته باشد.
هدف این مقاله قضاوت یا سرزنش نیست، بلکه ارائهی راهکارهای علمی و روانشناختی برای کنترل این عادت و بازگرداندن انرژی ذهنی و جسمی است. در اینجا یاد میگیری که چگونه مغزت کار میکند، چه چیزهایی باعث وابستگی میشوند، و چطور میتوانی با روشهای واقعی از آن عبور کنی.
دوپامین، هورمون پاداش و انگیزش است. زمانی که فرد به تحریک جنسی پاسخ میدهد، سطح دوپامین در مغز افزایش مییابد و احساسی از لذت و آرامش موقت ایجاد میکند. اما وقتی این تحریک بیش از حد تکرار شود، مغز دچار اشباع دوپامین میشود و برای رسیدن به همان حس قبلی، به محرکهای قویتر نیاز دارد.
این سازوکار دقیقاً مانند مکانیزم اعتیاد به بازی، قمار یا شبکههای اجتماعی است. در واقع، خودارضایی مکرر میتواند وابستگی روانی به لذت لحظهای ایجاد کند.
تمایل جنسی بخشی طبیعی از وجود انسان است، اما زمانی که به منبع اصلی تخلیه استرس یا فرار از احساسات منفی تبدیل شود، ماهیت اعتیادی پیدا میکند. در این حالت، فرد بهجای مواجهه با اضطراب، تنهایی یا کسالت، با خودارضایی تلاش میکند موقتاً احساس بهتری پیدا کند.
کاهش تمرکز و حافظه کوتاهمدت
احساس گناه و کاهش عزتنفس
کاهش انگیزه و میل به فعالیتهای اجتماعی
تأخیر در لذت و کمصبری
تغییر در چرخه خواب و سطح انرژی
شناخت این اثرات اولین گام برای ترک است، زیرا تا زمانی که آگاهی نسبت به پیامدها وجود نداشته باشد، انگیزه برای تغییر شکل نمیگیرد.
بسیاری از افراد با خودارضایی میجنگند، خود را سرزنش میکنند و سپس دوباره شکست میخورند. ذهن انسان در برابر سرکوب مقاومت میکند.
راه درست، پذیرش بدون قضاوت است. یعنی بپذیری که این عادت را داری، اما تو آن عادت نیستی. تو میتوانی تغییرش دهی.
ترک خودارضایی زمانی مؤثر است که هدفت مبهم نباشد. بهجای گفتن «دیگر این کار را نمیکنم»، هدف را به شکل مثبت و قابل پیگیری بنویس:
ثبت پیشرفتها در دفتر روزانه یا اپلیکیشن «عادتساز» میتواند به ایجاد حس موفقیت و استمرار کمک کند.
محرکها عواملی هستند که باعث تحریک ذهنی یا جسمی میشوند؛ مثلاً تنهایی، خستگی، اضطراب یا محتوای تصویری.
نوشتن فهرستی از این محرکها و یافتن جایگزینهای سالم برای هر کدام، کلید کنترل رفتار است.
مثلاً:
تنهایی → تماس با دوست یا خانواده
اضطراب → پیادهروی یا تمرین تنفس
بیحوصلگی → ورزش، یادگیری مهارت جدید
رفتارها با حذف صرف از بین نمیروند، بلکه باید جایگزین مناسب پیدا کنند. مغز برای آزادسازی دوپامین به فعالیتی نیاز دارد.
بهجای خودارضایی، فعالیتهایی انجام بده که سطح دوپامین را بهشکل طبیعی و سالم افزایش میدهند:
ورزش منظم (خصوصاً تمرینهای قدرتی و هوازی)
یادگیری مهارت جدید
دوش سرد
مدیتیشن و تمرکز حواس (Mindfulness)
وقتی میل به خودارضایی ایجاد میشود، به خودت بگو فقط ۵ دقیقه صبر کن و کاری دیگر انجام بده (مثلاً بیرون رفتن از اتاق، نوشیدن آب یا شنیدن موسیقی).
در اغلب موارد، پس از گذشت چند دقیقه، موج میل کاهش مییابد.
فضای فیزیکی نقش زیادی در کنترل رفتار دارد. اگر محرکها در اطرافت زیاد باشند، ذهن مقاومتش کمتر میشود.
فیلتر محتوای نامناسب در گوشی و لپتاپ
محدود کردن استفاده از اینترنت در شب
حذف صفحات یا شبکههای اجتماعی تحریکآمیز
خوابیدن در محیط روشن یا با لباس کامل
فرآیند ترک خودارضایی معمولاً بین ۳۰ تا ۹۰ روز طول میکشد تا مسیرهای دوپامینی مغز بازسازی شوند.
در این مدت ممکن است علائمی مانند بیحوصلگی، خستگی یا تحریکپذیری ایجاد شود که طبیعی است.
نکته مهم این است که بدانی مغز در حال ترمیم خود است.
پژوهشها نشان دادهاند که برای شکلگیری یا شکستن یک عادت جدید، معمولاً ۲۱ تا ۴۰ روز زمان نیاز است.
بنابراین انتظار نداشته باش در چند روز تغییر کامل اتفاق بیفتد. ثبات و صبر، مهمتر از شدت تلاش هستند.
سیستم پاداشدهی مغز را به نفع خودت استفاده کن. برای هر هفته موفقیت، پاداش کوچکی در نظر بگیر: خرید کتاب، تفریح سالم یا استراحت خاص.
اگر دوباره لغزش کردی، بهجای ناامیدی، آن را بهعنوان دادهی جدیدی برای شناخت محرکها ببین. سؤال کن:
این طرز فکر «رشد محور» در روانشناسی به Growth Mindset معروف است و یکی از مؤثرترین رویکردها برای تغییر پایدار است.
افرادی که خودارضایی را ترک میکنند، معمولاً متوجه میشوند انرژی، تمرکز و اعتمادبهنفسشان بازمیگردد. این تغییر فقط در رفتار نیست، بلکه در هویت ذهنی اتفاق میافتد.
بهجای فکر کردن به «فردی که با وسوسه میجنگد»، خود را بهعنوان فردی که بر ذهنش مسلط است تصور کن.
انرژی جنسی یکی از قویترین نیروهای روانی انسان است. فروید آن را «لیبیدو» مینامید. اگر این انرژی بهجای تخلیه فوری، به مسیرهای خلاقانه هدایت شود (ورزش، هنر، مطالعه، کار هدفمند)، تبدیل به نیروی محرکهی رشد میشود.
تحقیقات نشان میدهد افرادی که دربارهی عادات خود با شخص مطمئنی صحبت میکنند، احتمال موفقیت بالاتری دارند.
میتوانی یک «همپیمان ترک» پیدا کنی یا در گروههای حمایتی سالم عضو شوی (نه انجمنهای تحریکآمیز اینترنتی).
ورزش نهتنها سطح دوپامین و سروتونین را تنظیم میکند، بلکه اضطراب و میل جنسی مفرط را کاهش میدهد.
بهترین گزینهها: دویدن، شنا، تمرینات بدنسازی، یوگا و پیادهروی سریع.
غذاهای سنگین و پرچرب میتوانند سطح تستوسترون را بالا ببرند و تحریکپذیری را زیاد کنند. در مقابل، رژیمهای سبک شامل سبزیجات، فیبر و پروتئین گیاهی تعادل هورمونی را حفظ میکنند.
از مصرف زیاد کافئین، قند و غذاهای فرآوریشده پرهیز کن.
آب زیاد بنوش.
خواب ناکافی سطح کورتیزول (هورمون استرس) را افزایش میدهد و کنترل نفس را دشوارتر میکند.
بهترین روشها:
خواب در ساعت ثابت
دوری از موبایل ۳۰ دقیقه قبل از خواب
تنفس عمیق قبل از خواب
خودارضایی اغلب راهی برای پر کردن خلأ درونی است — تنهایی، بیهدفی یا استرس. برای ترک پایدار باید بهدنبال معنا و هدف شخصی باشی.
وقتی ذهنت مشغول رشد و هدف باشد، انرژی جنسی به مسیر رشد هدایت میشود.
برای خودت چشماندازی مشخص کن:
«میخواهم فردی شوم که انرژیاش را صرف یادگیری، ارتباط سالم و رشد شخصی میکند.»
این مأموریت ذهن را از وسوسه به سمت رشد پایدار هدایت میکند.
ترک خودارضایی یک فرآیند ذهنی، نه صرفاً فیزیکی است. با درک عملکرد مغز، شناسایی محرکها و جایگزینی رفتارهای سالم، میتوان به مرور عادت قدیمی را کنار گذاشت.
هیچکس از ابتدا کامل نیست؛ اما هر بار مقاومت در برابر وسوسه، یک پیروزی کوچک برای مغز است.
کلید موفقیت در این مسیر، پایداری، آگاهی و خودمهربانی است.
۱. ترک خودارضایی چند روز طول میکشد؟
فرآیند بازسازی مغز معمولاً بین ۳۰ تا ۹۰ روز طول میکشد، بسته به سابقه و شدت رفتار.
۲. آیا خودارضایی باعث ضعف جسمی یا ناباروری میشود؟
در حد طبیعی، خیر. اما وقتی مکرر و اعتیادی انجام شود، میتواند خستگی، بیحوصلگی و کاهش تمرکز ایجاد کند.
۳. اگر بعد از چند روز دوباره تکرار شد چه کنم؟
لغزش بخشی از فرآیند است. مهم این است که تحلیل کنی چه چیزی باعثش شد و دوباره ادامه دهی.
۴. آیا باید با میل جنسی بجنگم؟
نه، باید آن را هدایت کنی. میل جنسی نیرویی خلاق است که اگر درست مدیریت شود، میتواند منبع رشد و انگیزش باشد.
روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب دربارهی خود-انگارهی انسانه، یعنی تصوری که آدم دربارهی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایتبخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشتهتونو توی گذشته رها کنید.
شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتییی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟
همهی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاریتون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.
اگه میخواید بدونید که: چطور همهی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصهکتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم
هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربههای گذشتهمون و پیروزیها و شکستهایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگارهی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکستخورده بدونید، مثلِ شکستخورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.
اصلاً چرا این باورها و خودانگارههای سرنوشتساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکستخورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحتتر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادیشون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانشآموزِ ضعیفی که نمرههای افتضاح میگیری. برای همینه که شکلگیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.
یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسندهی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگارهی منفیِ خودش بود که باعث شده بود اینطور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخهی معیوب شده بود، البته چرخهای که میتونست با کنار گذاشتنِ خودانگارهی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کردهن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.
شاید شما با شنیدنِ کلمهی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همهی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.
قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.
آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره. و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
آدلر با باورِ غلطی که دربارهی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانشآموزای اصطلاحاً تنبله.
ما آدما همهمون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیلهی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیشفرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.
باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربههای شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.
برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ: «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که رانندهش تصوراتِ ماست.
خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.
نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعهی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.
ما با استفاده از نظریهی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافتههای جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافتهها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.
یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربهی قبلییی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظهش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباببازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجهی موفقیتآمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظهش ذخیره میکنه برای استفادههای بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکستهاشو فراموش میکنه.
توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعالسازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوهی تصورمون استفاده کنیم.
سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربههایی که ما تصورشون میکنیم با تجربههایی که واقعاً اتفاق میافتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.
دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دههی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژههایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشییی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.
یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر، توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلفبازها و تیراندازها هم نمونههایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوهی خلاقیتمون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم
در مسیرِ انجامِ پروژههای خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکلهشون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.
این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانهست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقهمند بشیم و راههای برونرفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمعآوری کنیم. بعد وقتی که به اندازهی کافی با مشکل دستپنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزهی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایدههایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.
نمونهش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.
بنابراین زمانی که قوهی خلاقیتمون درست کار نمیکنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عملمون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله دربارهی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:
اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.
اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفیها رو رها کنیم.
اینجا بازم ادیسون نمونهی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاریشو توی آتیشسوزی از دست داد و هیچ بیمهای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.
نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجهی عواملیان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.
هرکدوم از این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:
اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همهی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قلهی دیگه پیش برید.
دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمیان. مردم معمولاً ادراکهای حسیشون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواستههاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفتوگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن دربارهی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.
سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانهست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حسابشده، چون فقط در این صورته که میتونید ایدههاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به هیچ جا نمیرسید.
چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تکتکِ انسانها اهمیت میدن.
پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.
ششمین عامل، اعتمادبهنفسه که از تجربههای موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزیهای گذشتهتون رو به خاطر داشته باشید و شکستهاتونو فراموش کنید، چون خاطرهی شکست اعتمادبهنفستون رو تضعیف میکنه.
و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیبونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.
این هفتتا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفتتا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفتتان:
اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.
عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیتهای شکستخورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.
سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایدهآلِ دستنیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچوقت احساسِ اعتمادبهنفس نمیکنید.
چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.
پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیشفرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجهی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیمگیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون میمونید اما به موفقیت هم نمیرسید.
ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکستهای فردیتونو قابلِهضم و توجیهپذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.
و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالتباره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.
اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید
وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیهی آسیبدیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیبدیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیبِ بیشتر محفوظ بمونه.
آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.
با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.
بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.
بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفیتونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونیتونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعیشونو بروز بدن.
برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.
این یه نمونهی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.
برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کردهن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکتهی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.
تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشیتون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.
توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشیتون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.
از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیطتون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.
به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچهها از غریبهها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم میمونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبهها رو ایجاد میکنه.
غریبهها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.
با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بیخیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.
یکی از راههای آسونِ تمرینِ بیخیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.
یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقهتون. حالا هر وقت که فرصتِ بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.
برای برنامهریزی ذهن به منظور جذب ثروت، ابتدا باید باورهای محدودکننده را شناسایی و در آنها تجدید نظر کنید. سپس، اهداف مالی روشنی تعیین کنید و آنها را به صورت تصویری تصور کنید. روزانه از تأییدهای مثبت و تجسمهای ذهنی استفاده کنید و به خود یادآوری کنید که لیاقت ثروت را دارید.
روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب دربارهی خود-انگارهی انسانه، یعنی تصوری که آدم دربارهی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایتبخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشتهتونو توی گذشته رها کنید
شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتییی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟
همهی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاریتون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.
اگه میخواید بدونید که: چطور همهی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصهکتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم
هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربههای گذشتهمون و پیروزیها و شکستهایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگارهی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکستخورده بدونید، مثلِ شکستخورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.
اصلاً چرا این باورها و خودانگارههای سرنوشتساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکستخورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحتتر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادیشون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانشآموزِ ضعیفی که نمرههای افتضاح میگیری. برای همینه که شکلگیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.
یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسندهی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگارهی منفیِ خودش بود که باعث شده بود اینطور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخهی معیوب شده بود، البته چرخهای که میتونست با کنار گذاشتنِ خودانگارهی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کردهن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.
شاید شما با شنیدنِ کلمهی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همهی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.
قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.
آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره. و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
آدلر با باورِ غلطی که دربارهی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانشآموزای اصطلاحاً تنبله.
ما آدما همهمون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیلهی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیشفرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.
باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربههای شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.
برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ: «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که رانندهش تصوراتِ ماست.
خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.
نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعهی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.
ما با استفاده از نظریهی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافتههای جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافتهها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.
یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربهی قبلییی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظهش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباببازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجهی موفقیتآمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظهش ذخیره میکنه برای استفادههای بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکستهاشو فراموش میکنه.
توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعالسازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوهی تصورمون استفاده کنیم.
سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربههایی که ما تصورشون میکنیم با تجربههایی که واقعاً اتفاق میافتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.
دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دههی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژههایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشییی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.
یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر، توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلفبازها و تیراندازها هم نمونههایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوهی خلاقیتمون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم
در مسیرِ انجامِ پروژههای خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکلهشون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.
این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانهست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقهمند بشیم و راههای برونرفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمعآوری کنیم. بعد وقتی که به اندازهی کافی با مشکل دستپنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزهی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایدههایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.
نمونهش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.
بنابراین زمانی که قوهی خلاقیتمون درست کار نمیکنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عملمون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله دربارهی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:
اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.
اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفیها رو رها کنیم.
اینجا بازم ادیسون نمونهی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاریشو توی آتیشسوزی از دست داد و هیچ بیمهای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.
نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجهی عواملیان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.
هرکدوم از این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:
اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همهی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قلهی دیگه پیش برید.
دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمیان. مردم معمولاً ادراکهای حسیشون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواستههاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفتوگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن دربارهی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.
سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانهست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حسابشده، چون فقط در این صورته که میتونید ایدههاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به هیچ جا نمیرسید.
چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تکتکِ انسانها اهمیت میدن.
پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.
ششمین عامل، اعتمادبهنفسه که از تجربههای موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزیهای گذشتهتون رو به خاطر داشته باشید و شکستهاتونو فراموش کنید، چون خاطرهی شکست اعتمادبهنفستون رو تضعیف میکنه.
و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیبونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.
این هفتتا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفتتا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفتتان:
اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.
عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیتهای شکستخورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.
سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایدهآلِ دستنیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچوقت احساسِ اعتمادبهنفس نمیکنید.
چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.
پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیشفرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجهی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیمگیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون میمونید اما به موفقیت هم نمیرسید.
ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکستهای فردیتونو قابلِهضم و توجیهپذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.
و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالتباره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.
اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید
وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیهی آسیبدیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیبدیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیبِ بیشتر محفوظ بمونه.
آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.
با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.
بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.
بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفیتونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونیتونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعیشونو بروز بدن.
برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.
این یه نمونهی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.
برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کردهن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکتهی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.
تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشیتون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.
توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشیتون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.
از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیطتون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.
به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچهها از غریبهها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم میمونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبهها رو ایجاد میکنه.
غریبهها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.
با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بیخیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.
یکی از راههای آسونِ تمرینِ بیخیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.
یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقهتون. حالا هر وقت که فرصتِ بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.
کتابِ نشخوارِ ذهنی، نوشتهی یه عصبشناس و روانشناسِ معروف به اسمِ اتان کراس، مستقیماً صدای درونیِ ما رو مخاطب قرار داده، همون صدایی که خیلی وقتا تبدیل به سرزنشگرِ درونیِ ما هم میشه. مطالبِ این کتاب که بر اساسِ صدها پژوهش ارائه شده، گنجینهای از استراتژیها رو به ما میده تا با کمکِ اونها بتونیم از شرِ افکارِ منفی که بر زندگیِ ما چنبره زدن، خلاص بشیم. این روزا، خیلیا توصیه میکنن در زمانِ حال زندگی کنیم. ولی واقعیت اینه که ما انسانها بیش از یک سومِ عمرمونو مشغولِ حرف زدن با خودمونیم، حالا یا در حالِ تفکریم، یا خاطراتِ گذشته رو مرور میکنیم یا هم احتمالاتِ آینده رو بررسی میکنیم. صدای درونِ ما یه سازگاریِ تکاملیه که باعث شده انسانها تنها موجوداتِ عالم باشن که تواناییِ ژرفاندیشی رو داشته باشن. هرچند این صدا باعث میشه ما بتونیم مشکلاتمونو حل کنیم و تصمیماتِ عاقلانه بگیریم، ولی تفکرِ بیش از حد هم خیلی خوب نیست. چون معمولاً تفکر از یه جا به بعد تبدیل میشه به نشخوارِ ذهنی و چرخهی افکارِ منفی. خوشبختانه، مغزِ ما این قابلیتو داره که صدای این ذهنِ وراجو کم کنه. توی این خلاصهکتاب بهتون یاد میدیم که چطور میتونین بدترین منتقدِ خودتونو به بهترین رفیقتون تبدیل کنین.اگه میخواین با استراتژیهای مختلفِ فکر برای فاصله گرفتن از نشخوارِ ذهنی آشنا بشین، اگه میخواین بدونین چرا تماس با طبیعت باتریِ شما رو شارژ میکنه، و اگه دوست دارین برای مشکلاتِ خودتون مشاورِ مناسبی پیدا کنین، حتماً تا آخرِ این خلاصهصوتی با ما همراه باشین.
صدای درونی یا ذهنی به این دلیل توی ما به وجود اومده که بتونیم گذشتهمونو ارزیابی کنیم و برای آینده آماده بشیم. بذارین یه اعترافی بکنم: همهی ما با خودمون حرف میزنیم. البته نفسِ این کار عجیب نیست، سرعتشه که اعجابآوره. تحقیقاتی که سالِ1990 برای تحلیلِ سرعتِ گفتوگوی درونیِ آدما انجام شد نشون داد که ما در هر دقیقه تقریباً چهارهزار کلمه با خودمون حرف میزنیم! همین مقدار کلمه رو اگه بخوایم به زبون بیاریم، یک ساعت وقت لازمه!
این صدای درونی از قدیمالأیام آدما رو عاصی کرده. هم عرفای مسیحی و هم بودیستهای چینی از اینکه این صدای درونی مدام توی مراقبههاشون وقفه ایجاد میکنه به ستوه اومده بودن. جالبیش اینجاست که حتی کسایی که لکنتزبون دارن هم میگن صدای ذهنیشون مثِ بلبل حرف میزنه. افرادِ ناشنوا هم میگن ما با زبونِ اشاره با خودمون حرف میزنیم.
صدای درونیِ ما یه بخشِ جداییناپذیر از ذهنمونه. ولی چرا؟ طبقِ اصلِ انتخابِ طبیعی، قطعاً تفکر مزایایِ تکاملی داشته.
ما بر عکسِ موجوداتِ دیگه، توی تجربههامون دنبالِ معنا هستیم. در واقع، صدای درونیِ ما به ما تواناییِ تفکر میده، و این تفکر باعث میشه از اشتباهاتمون درس بگیریم و برای آینده برنامهریزی کنیم.
ما از دورانِ نوزادی، همینطور که حرف زدنو یادمیگیریم، این صدا رو هم تو خودمون به وجود آوردیم، که بهمون توی خویشتنداری کمک میکنه. لو ویگوتسکی (Lev Vygotsky) روانشناسِ معروفِ روسی بعد از مطالعه روی بچههای نوپا، این فرضیه رو مطرح کرد که بچه ها با دستورالعملهایی که به صورتِ تقلیدی از والدین دریافت میکنن، یاد میگیرن که احساساتشونو مدیریت کنن. بعد که بزرگتر شدن، یواش یواش از کلماتِ خودشون برای خویشتنداری استفاده میکنن.
ما بزرگسالا از صدای درونیمون برای دنبال کردنِ اهدافمون استفاده میکنیم. این هدف ممکنه یه اختراع باشه یا دل بردن از کسی که دوسش داریم. افکارِ کلامی تو سرمون میان تا هدفمونو بهمون یادآوری میکنن. ما حتی میتونیم آینده رو توی ذهنمون شبیهسازی کنیم. مثلاً پیامهای مختلفی که میتونیم واسه عشقمون بفرستیمو بررسی میکنیم و تأثیرِ احتمالیِ هرکدومو تصور میکنیم.
و بالاخره، صدای درونیِ ما توی شکل دادن به هویتِ ما نقشِ مهمی داره. چون ماها به وسیلهی تفکر و ژرفاندیشی روایتهای قابلِ توجهی دربارهی خودمون میسازیم. داشتنِ تعریف و هویتِ ثابت از خود باعث میشه پخته بشیم، ارزشهای خودمونو بشناسیم، و لحظاتِ دشوارو تحمل کنیم.
نشخوارِ ذهنی مانعِ عملکردِ مغزِ ماست
به این عباراتِ عددی دقت کنید:
هشتصد.
پونصد و بیست،
شیش هزار و هفتصد و پنجاه و پنج.
حالا اینو گوش کنین:
هشت میلیارد و پنج میلیون و دویست و شیش هزار و هفتصد و پنجاه و پنج!
مجموعهی اول حفظ کردنش آسونتره یا دومی؟ معلومه. اولی. دلیلش اینه که یه اطلاعاتِ سه بخشیه. ولی عبارتِ دوم یه عددِ طولانی و ده رقمیه. این یه مثالِ رایجه که نشون میده ذهنِ ما در هر لحظه فقط سه الی پنج واحد اطلاعاتو میتونه توی خودش نگه داره، تازه اگه شرایط مساعد باشه. اگه صداهای داخلِ سرمون بیش از اندازه باشه، ذهنِ ما فعالیتش به طورِ قابلِ توجهی کند میشه.
کارکردهای اجراییِ مغزِ ما تا حدی مثِ کامپیوترن که با عملکردِ خودشون ما رو قادر میکنن روی چیزایی که مهمن تمرکز کنیم، به افکارِ مزاحم بیتوجه باشیم و انرژیمونو معطوف به کاری کنیم که جلومونه، میخواد نوشتنِ ایمیل باشه، یا پختنِ یه غذای پرمخلفات. این کارکردهای مغزی زمانی واردِ عمل میشن که غریزهی ما به تنهایی نتونه ما رو به انجامِ کاری مجاب کنه. وقتی ما اطلاعاتِ زیادی رو نشخوار میکنیم، نورونهایی که برای عملکردِ مغز لازمنو از رمق میندازیم. اگه بعد از مشاجره با شریکِ عاطفیتون بخواین روی یه کتاب تمرکز کنین، این حالتو تجربه میکنین. و در مواقعی که خطر جدیتره، نشخوارِ ذهنی واقعاً مانعمون میشه.
نشخوارِ ذهنی علاوه بر اینکه کارکردهای اجرایی و فعالیتهای شناختیِ مغزمونو تضعیف میکنه، توی روابطِ اجتماعیمونم مانع ایجاد میکنه. دههی 1980، یه روانشناس به اسمِ برنارد رایم (Bernard Rimé) کشف کرد که ما کلاً تمایل داریم دربارهی افکارِ منفیمون حرف بزنیم. به عبارتِ دیگه، وقتی نشخوارهای ذهنی بیش از حد میشه، مجبوریم یه جوری بریزیمشون بیرون. ولی اشکالِ کار اینجاست که هرقدر بیشتر افکارِ منفیمونو با دوستامون درمیون میذاریم، اونا رو بیشتر از خودمون میرونیم، چون اقتضای هر رابطهای اینه که شنونده هم باشیم. ولی اونایی که افکار و احساساتِ به شدت منفی دارن، معمولاً نمی فهمن کی باید ترمزِ زبونشونو بکشن.
از این بدتر اینکه نشخوارِ ذهنی در بلندمدت میتونه روی سلامتیِ ما هم تأثیرِ منفی بذاره.
سالِ 2007، آقای کراس، نویسندهی این کتاب، با استفاده از آزمایشِ ام.آر.آی متوجه شد که دردهای جسمی و عاطفی نواحیِ یکسانی از مغزو درگیر میکنن. البته وجهِ اشتراکِ این دو نوع درد همین یکی نبود. چون دردهای عاطفی درست مثلِ دردهای جسمی ایجادِ استرس میکنن. استرس یه واکنشِ طبیعیه که به ما کمک میکنه شرایطِ بحرانی رو پشتِ سر بذاریم، ولی نشخوارِ ذهن اونو به صورتِ مزمن درمیاره. کلی تحقیقات وجود داره که نشون میده استرسِ مزمن میتونه منجر به مشکلاتِ قلبی-عروقی و سرطان بشه.
خلاصه اینکه نشخوارِ ذهنیِ بیش از حد تبعاتِ منفیِ جدییی داره. هرقدر این وراجیهای ذهنی ما رو بیشتر تحلیل ببره و هرقدر ما بیشتر بهشون مجالِ بروز بدیم، توی زندگی منزویتر و رنجورتر میشیم.
سریعترین راه برای خاموش کردنِ وراجیهای ذهن اینه که قدری فاصله بگیریم.
سالِ 1841، آبراهام لینکُلن دچارِ یه سری مشکلاتِ عاطفی شد. با اینکه خودش نامزد داشت، عاشقِ یه زنِ دیگه شد. یه سال بعد، لینکلن شاد و خوشحال ازدواج کرد و تشکیلِ خونواده داد. ولی این بار دوستش به اسمِ جاشوا اسپید ( Speed Joshua) تو همچین مخمصه ای افتاد. لینکلن که قدری از مشکلاتِ گذشتهش فاصله گرفته بود، حالا راحت میتونست به اسپید مشاوره بده.
وقتی ما از گفتوگوهای ذهنیمون فاصله میگیریم راحتتر میتونیم از بیرون مشاهدهشون کنیم. موقعِ نشخوارِ ذهنی، ما خودمونم بخشی از این گفتوگو هستیم و هیجانات و احساساتمون درگیره و از نزدیک روی مشکلات متمرکز میشیم. این ما رو حسابی از پا در میاره و راهو برای ورودِ افسردگی و اضطراب باز میکنه. دچارِ استرس میشیم، دنبالِ راهِ حلِ بحران میگردیم و هی بیشتر و بیشتر روی مشکل زوم میشیم. طولی نمیکشه که تمامِ اِشرافمون به مسأله رو از دست میدیم.
یکی از خاطراتِ منفیتونو جوری توی ذهنتون تصور کنین که انگار دارین داخلِ گوشی فیلمشو میبینین. حالا تصور کنین این اتفاق برای یکی دیگه افتاده و شما فقط یه تماشاچی هستین. نویسنده اسمِ این روشو «زاویهی سَرَککشی» گذاشته، چون انگار ما فردی هستیم که از بالای دیوار داریم اون حادثه رو تماشا میکنیم. توی آزمایشهای مختلف، سوژههایی که از این تکنیک استفاده کرده بودن دیدِ واضحتری نسبت به مشکلشون پیدا کردن، ضمنِ اینکه استرس و واکنشهای هیجانیِ داخلِ مغزشونم کاهش پیدا کرده بود.
توی یه پژوهش که نویسنده قبل از انتخاباتِ 2008 ِ آمریکا انجام داد، از شرکتکنندهها خواست تصور کنن که توی یه کشورِ دیگه زندگی میکنن و متوجه میشن که کاندیدای منتخبشون باخته. چه حسی پیدا میکنن؟ شرکتکنندهها بعد از این تصویرسازی گفتن تمایلِ بیشتری به همکاری با طرفدارای کاندیدای مخالف پیدا کردن. توی یه تحقیقاتِ دیگه، که دربارهی خیانت در روابط بود، مشخص شد که شرکتکنندهایی که تصور کردند این اتفاق برای یکی از دوستاشون افتاده، اکثراً حاضر شدند به دوستشون پیشنهادِ گفتوگو و سازش با طرفِ خیانتکننده رو بدن.
یه تکنیکِ کاربردیِ دیگه برای مشاهدهگری، فاصلهگیریِ موقته. فرض کنیم کارفرماتون به شما یه ضربالاجلِ کاریِ نگرانکننده داده. اگه ده سال دیگه رو تصور کنین و از زاویهی ده سالِ آینده بهش نگاه کنین، میبینین که این مشکل چقدر کوچیک بوده. نویسنده به این نتیجه رسیده که فاصلهگیریِ موقت برای تمامِ استرسها از خفیف تا شدید کاربرد داره. مثلاً اگه تصور کنین که کرونا یه بیماریِ همهگیر بوده که توی دوره ای از تاریخ اومده و رفته، متوجه میشین که کرونا هم میگذره و باز همه چیز به حالتِ عادی برمیگرده.
در طولِ زمان یاد میگیرین که به خودتون از یه فاصلهی بیشتر نگاه کنین، درست همونجور که دیگرانو میبینین. این بصیرتِ شما رو افزایش میده. چون بصیرت یعنی تواناییِ از بالا دیدنِ چیزها و اذعان به محدود بودنِ دانشمون.
اگه خودتونو به چشمِ یه نفرِ دیگه نگاه کنین میتونین از نشخوارِ ذهنی فاصله بگیرین.
سالِ 1979 بود که یه مجریِ برنامهی کودک به اسمِ فرد راجرز (Fred Rogers) به خودش یه نامه نوشت. نامه اینجوری شروع میشد: «آیا دارم خودم را گول میزنم؟» راجرز از اول تا آخرِ این نامه نسبت به تواناییِ خودش در ساختِ برنامهی تلویزیونی تردید کرده بود و به خودش سرکوفت زده بود. اما آخرای نامه که رسید یه اتفاقِ جالب رخ داد. اون نوشته بود: «زمان در گذر است... باید بسازمش. دست بجنبان فرِدِ عزیز.»
چرا آقای راجرز توی آخرین جمله از زاویهی دومشخص به خودش نگاه کرده بود؟
اون در واقع به طورِ ناخودآگاه از خودش فاصله گرفته بود و اونو مخاطب قرار داده بود. این یه تکنیکه که بارها و بارها تأثیرش توی کاهشِ حسِ خجالت و شرمندگی و استرس و همینطور تقویتِ قدرتِ استدلال ثابت شده. برای شروعِ این تکنیک، فقط کافیه خودتونو به اسم صدا بزنین.
نشخوارهای ذهنیِ ما معمولاً به صورتِ اولشخص و با ضمیرِ «من» بروز میکنن. مثلاً با خودمون میگیم: «چرا من زود عصبانی شدم؟ چرا من اینقدر حماقت کردم؟» همین مَن مَن کردنها ما رو توی هزارتوی افکارِ منفی گیر میندازه. توی یکی از تحقیقات ثابت شد که با استفاده از جملاتِ اولشخصی که افراد توی پستهای فیسبوکشون مینویسن، میشه حملاتِ افسردگی رو در اونا پیشبینی کرد.
از طرفی، تحقیقاتی که نویسندهی کتاب انجام داد نشون میده که وقتی آدما از فاصله با خودشون حرف میزنن، مثلاً خودشونو با اسم خطاب قرار میدن یا از ضمایرِ دومشخص یا سومشخص برای اشاره به خودشون استفاده میکنن، تشویشهای عاطفی و روحی کاهش پیدا میکنه. نویسنده این فرضیه رو با استفاده از دستگاهِ نوارِ مغز آزمایش کرد و وقتی دید چقدر سریع جواب میده شگفتزده شد. فقط در عرضِ یک ثانیه که افراد از فاصله با خودشون حرف زدن، فعالیتِ هیجانی-عاطفیِ مغزشون فروکش کرد.
حالا برگردیم سراغِ آقای راجرز. ایشون وقتی که از فاصله با خودش حرف زد، در واقع داشت تهدیدِ شکست رو به چالش تبدیل میکرد. چالش برعکسِ تهدید قابلِ حلوفصله. این کار، نه تنها نشخوارِ ذهنی رو کم میکنه، بلکه طبقِ تحقیقات، توی سیستمِ گردشِ خونِ آدم هم تغییر ایجاد میکنه. زمانی که آدما استرس داشته باشن، سرخرگها منقبض میشن، ولی توی کسی که ذهنیتِ چالش داشته باشه، انبساط پیدا میکنن.
و نکتهی آخر اینکه از ضمیرِ «تو» غافل نشین. این ضمیرِ «تو»ئه که از اولیتهای شخصی فراتر میره و بایدها و نبایدها رو تعیین میکنه. مثلاً میگیم «تو باید کنار بکشی» یا «تو باید خونسرد باشی». اینو ما همهجا میشنویم. نمونهش متنِ آهنگها یا مصاحبهی قهرمانها بعد از بازیه. مثلاً میگن: «تو باید اینجوری بازی کنی، تو باید اونجوری بازی کنی». استفاده از ضمیرِ «تو» باعث میشه یه قدم عقب بریم و خودمونو مشاهده کنیم. همین که این کارو کردیم، گفتوگوهای ذهنیمون ساکت میشن.
برای کم کردنِ وراجیهای ذهن باید به نیازهای احساسی و شناختیمون پاسخ بدیم.
سالِ 2008، بعد از تیراندازییی که توی دانشگاهای ایلینوی شمالی و ویرجینیا تِک اتفاق افتاد، محققای دانشگاهِ ایلینوی دانشجوها رو تحتِ مشاهده قرار دادن تا ببینن چطور با این ماتم کنار میان. اونا متوجه شدن اکثرِ دانشجوها عضوِ گروههای فیسبوک شدهن و احساساتشونو آنلاین با بقیه درمیون گذاشتهن. هرچند با این کار دانشجوها احساس میکردن آرومتر میشن، ولی عملاً چیزی از افسردگیِ بلندمدت و علائمِ اختلالِ استرسِ پس از سانحهشون کم نشد.
چرا اینجوریه؟ مگه همیشه به ما نمیگن درمیون گذاشتنِ احساسات به سلامتی کمک میکنه؟ ارسطو و فروید هردوشون همین اعتقادو داشتن، و اصرار داشتن که آدما خودشونو باید از دردهای درونی پاکسازی و تخلیه کنن. خودمونم از بچگی اینجوری بار اومدیم که وقتی گریه کنیم و جیغ بزنیم، پدرومادرمون میان و نیازهامونو برآورده میکنن.
پس چرا در عمل، درمیون گذاشتنِ احساسات به ما حسِ بد میده؟
وقتی حالمون خرابه، دوست داریم یکی باشه بهمون دلداری بده، چون این کار بهمون حسِ امنیت میده. ما نیازهای احساسیِ خودمونو اینجوری برطرف میکنیم. و وقتی این نیازها برطرف شدند، مغزِ ما انواع و اقسامِ موادِ شیمیاییِ نشاطانگیزو ترشح میکنه. ولی مشکل اینجاست که توی نشخوارِ ذهنی، ما علاوه بر حمایت و شنیدهشدن، به یکی هم نیاز داریم که بتونه بینشِ جدیدی درموردِ مشکل به ما بده.
متأسفانه ماها وقتی دردی داریم معمولاً همدردی رو به بینش ترجیح میدیم. کسایی که ازشون کمک میگیریم هم معمولاً همینطورن. یعنی اونا هم توی نشخوارِ ذهنیمون شریک میشن. اونا ازمون میخوان از وضعیتی که توش قرار داریم گزارشِ لحظه به لحظه بدیم، بعد باهامون همدردی میکنن و بهمون دلداری میدن. ولی همینکه ماجرا رو تعریف کردیم، همون احساسات و اتفاقاتِ منفی، مجدداً سراغِ روحمون میان، این بار شدیدتر. اونا هم هی سؤالای بیشتری میپرسن و الی آخر.
راهش اینه که از کسایی کمک بگیریم که علاوه بر اینکه حمایتگرن و بهمون گوش میدن، بهمون راهنمایی و راهِ حلم بدن. نمونهی بارزِ این تعادل راهکاریه که افبیآی برای مذاکره با گروگانگیرها ابداع کرده. بر اساسِ این راهکار، اولاً باید شنوندهی فعالی باشیم و همدردی کنیم تا به تفاهم برسیم، ثانیاً باید منجر به تغییرِ رفتار بشیم.
به عبارتِ دیگه، وقتی میخواین برای دردِدل پیشِ عزیزانتون برین، پیشِ اونایی برین که شما رو به سمتِ راهِ حل هدایت میکنن، نه اونایی که تشویقتون میکنن همچنان روی مشکلتون متمرکز بمونین. ضمناً یادتون باشه که هرچند برادرتون گزینهی خوبی برای صحبت کردن در موردِ مشکلاتِ خونوادگیه، ولی درموردِ مشکلاتِ کاری الزاماً بهترین گزینه نیست. بنابراین سعی کنین ترکیبِ متتوعی از مشاورین برا خودتون داشته باشین تا توی بخشای مختلفِ زندگی، به کمکتون بیان.
----------------------------------------
تماس با دنیای بیرون نشخوارِ ذهنی رو کم میکنه.
دههی 1990، یه محقق به اسمِ مینگ کو (Ming Kuo) از دانشگاهِ ایلینوی، متوجه شد کسایی که توی مجتمعهای مسکونیِ شیکاگو زندگی میکنن وقتی پنجرهی خونهشون رو به فضای سبز باز میشه، قدرتِ تمرکزشون بیشتر میشه. و این تمرکزِ بیشتر منجر به مثبتاندیشی میشه. بعدها هم توی انگلیس و کانادا تحقیقاتی انجام شد که این یافتهها رو تأیید میکرد و نشون میداد که قرار گرفتن در معرضِ فضای سبز باعثِ نشاطِ بیشتر میشه.
چرا؟ چون طبیعت توجهِ ما رو یه جورِ خیلی خاصی جلب میکنه و این، ما رو از نشخوارِ ذهنی دور میکنه و باتریِ درونمونو شارژ میکنه.
البته ما دو جور توجه داریم: توجهِ ناخواسته و توجهِ خودخواسته. توجهِ خودخواسته یعنی شما با اختیارِ خودتون به چیزی توجه کنین، مثِ زمانی که دارین جدولِ متقاطع حل میکنین یا مشغولِ رانندگی هستین. این نوع توجه از شما انرژی میگیره. حتی میتونه خستهتون کنه.
ولی توجهِ ناخواسته زمانی اتفاق می افته که یه چیزی، مثلاً غروبِ زیبای آفتاب، شما رو ناخواسته جذب میکنه و حالتونو خوب میکنه. دههی 1970 ِ میلادی، دو تا روانشناس به اسمِ استفن و ریچل کاپلان (Stephen and Rachel Kaplan) این فرضیه رو مطرح کردند که حضور در طبیعت قدرتِ تمرکزِ آدما رو ریکاوری میکنه. طبیعت توجهِ ناخواستهی شما رو جلب میکنه و شما رو از حسِ ابهت سرشار میکنه. یه حسِ قدرتمند و متعالی بهتون میده که با بیرون از خودتون تماس پیدا میکنین. و این باعث میشه توجه و تمرکزِ خودخواستهی شما هم ریکاوری بشه.
تحقیقاتِ زیادی تا حالا فرضیهی کاپلانو تأیید کردهن و نشون دادهن که افراد بعد از یه پیادهرویِ مختصر تو طبیعت تستهای شناختی رو بهتر جواب میدن. این به بحثِ ما کاملاً مربوطه. چون اگه شما قدرتِ کافی برای حفظِ تمرکز نداشته باشین، نمیتونین هیچکدوم از تکنیکهایی که برای کنترلِ نشخوارِ ذهنی گفته میشه رو تمام و کمال انجام بدین.
البته حسِ ابهت فقط توی طبیعت به دست نمیاد. تماشای یه کنسرتِ باشکوه یا بچهای که تازه میخواد روی پای خودش راه بره هم همین حسو به آدم میده. برای اینکه با خارج از خودتون تماس بگیرین راههای دیگه ای هم هست. یکیش اینه که توی کاراتون نظم به خرج بدین. مثلاً رافائل نادال، قهرمانِ تنیس، موقعِ بازی، یه سری عادتای همیشگی داره، از جمله اینکه همیشه بطریهای آبشو توی یه ردیفِ منظم قرار میده. اون با نظمی که توی محیطِ بیرونی برقرار میکنه، میتونه صداهای داخلِ سرشو خاموش کنه.
البته کاربردِ نظموترتیب محدود به موقعیتهای مهم و حساس نیست. وقتی احساس کنین همه چیز تحتِ کنترلِ شماست اهدافتون رو قابلِ دستیابی میبینید و برای رسیدن به اونا تلاشِ بیشتری میکنین. و یکی از سادهترین و مؤثرترین راهها برای برقراریِ نظم، مرتب کردنِ محیطِ اطرافتونه. پس دفعهی بعد که خواستین نظافتِ منزلو پشتِ گوش بندازین، به این نکته توجه کنین.
اگه باور داشته باشین که چیزی میتونه حالتونو بهتر کنه، حتماً میتونه.
سالِ 1777 فرانتس مسمر (Franz Mesmer)، کاشفِ نظریهی مغناطیسِ حیوانی، نظریهی خودشو آزمایش کرد. اون با استفاده از چند آهنربا و کلی حرفای زیرِ لب تلاش کرد پیانیستِ معروف، ماریا ترزیا فون پارادیس (Maria Theresia von Paradis ) رو که نابینا بود شفا بده. و ظاهراً موفقم شد. مسمر نهایتاً متهم به کلاهبرداری شد. تنها چیزی که توی این تکنیک واقعاً مؤثر بود، قدرتِ تلقین و دارونماها بود.
البته دارونماها عموماً توی تحقیقاتِ پزشکی استفاده میشن، ولی انسان از دیرباز برای بعضی اشیاء قدرتهای خاصی قائل بوده. توی قرونِ وسطی مردم عقیده داشتند که علامتِ مُهرِ سلیمان که یه جور ستارهی شیشپره، شیاطینو دور میکنه. همین امروزم مردم به خوشیمنی و بدیُمنی باور دارن. مثلاً مایکل جردن همیشه شُرتِ دورانِ دانشجوییشو زیرِ لباسِ مسابقهش میپوشه چون اعتقاد داره خوششانسی میاره.
بر اساسِ تحقیقات، دارونما، چه به شکلِ قرص باشه چه شیءِ خاص، میتونه دردهای جسمی و روحی رو تسکین بده. چرا؟ چون ذهنِ انسان عاشقِ پیشبینیه. حتی برای درست قدم زدن هم باید پیشبینی کنین کجاها پاتونو بذارین که امن باشه. وقتی که فرضاً برای سردرد قرص میخورین، به خودتون میگین این قرص دردتونو آروم میکنه. دقیقاً همینجاست که صدای درونتون عوض میشه.
ما خیلی از این باورها رو از خونواده و فرهنگمون وام میگیریم. این باورها معمولاً خودشونو در قالبِ آیینها و مراسم نشون میدن. مثلاً یه نگاه به مراسمِ مفصلِ خاکسپاری بندازین. مراسمِ ختم، مراسمِ یادبود و آیینهای این شکلی همه به بازماندگان کمک میکنه تا بتونن این غمو تحمل کنن. بعضی آدما هم از خودشون رسم اختراع میکنن. استیو جابز رسمش این بود که هرروز جلوی آیینه با خودش صحبت کنه.
نویسنده اسمِ آیینها و رسمها رو «معجونِ ضدِنشخوار» گذاشته. چون به طرقِ مختلف باعثِ کاهشِ گفتوگوهای ذهنی میشن. برای تازهکارا، شرکت توی مراسمِ مختلف باعث میشه حواسشون از مشکل پرت بشه و در نتیجه اضطرابشون کاهش پیدا کنه. و از اونجا که این مراسم در کنترلِ خودمون هستن، حسِ نظم رو به ما القا میکنن. و نکتهی آخر اینکه مراسم و آیینهای مختلف ما رو با ارزشهای درونیمون و مردمِ اطرافمون متصل میکننو باعث میشن کمتر احساسِ انزوا کنیم.
ابداعشون هم سادهست. مثلاً وقتی نویسنده مشغولِ کاره و احساسِ درموندگی میکنه، مراسمِ ظرفشویی راه میندازه؛ یه راهکارِ ساده برای جاخالی دادن از استرس و نشخوارِ ذهنی.
حرفِ آخر اینکه تمامِ این تکنیکها هدفشون اینه که بینِ شما و وراجیهای ذهنتون فاصله بندازن. درسته که نشخوارِ ذهنی بعضی وقتا اجتنابناپذیر به نظر میاد، ولی این به اون معنا نیست که اجازه بدین زندگیتونو مختل کنه.
هوش هیجانی، توانایی فرد برای شناخت، درک، مدیریت و بیان مؤثر هیجانات خود و دیگران است. اصطلاح EI اولین بار در دهه ۹۰ میلادی توسط دانیل گلمن روانشناس مشهور مطرح شد.هوش هیجانی از ۵ مؤلفه اصلی تشکیل شده است:
خودآگاهی (Self-Awareness): شناخت دقیق احساسات و تأثیر آنها بر رفتار. خودمدیریتی (Self-Regulation): توانایی کنترل واکنشهای هیجانی و رفتارهای تکانشی ،انگیزش درونی (Motivation): میل به دستیابی به اهداف، بدون نیاز به عوامل بیرونی.همدلی (Empathy): توانایی درک احساسات دیگران. مهارتهای اجتماعی (Social Skills): برقراری ارتباط مؤثر و مدیریت تعارضات.
چرا هوش هیجانی مهم است؟ در روابط شخصی:افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند، بهتر گوش میدهند، با دیگران همدلی میکنند و کمتر دچار سوءتفاهم میشوند. این افراد روابط عمیقتری دارند و تعارضات را با گفتوگو حل میکنند.در محیط کار: رهبران با هوش هیجانی بالا الهامبخشاند، تعارضات تیمی را کاهش میدهند و محیط کاری مثبتتری ایجاد میکنند. کارمندان نیز با مدیریت بهتر احساسات، عملکرد حرفهایتری نشان میدهند.
در سلامت روان: افراد با EI بالا کمتر دچار اضطراب، افسردگی و پرخاشگری میشوند. آنها درک عمیقتری از نیازهای درونیشان دارند و بهتر از پس بحرانها برمیآیند.
در موفقیت بلندمدت: مطالعات نشان دادهاند که بیش از ۸۰٪ از ویژگیهای افراد موفق، مرتبط با هوش هیجانی است نه صرفاً IQ.
چگونه هوش هیجانی خود را تقویت کنیم؟ هر روز از خودت بپرس: “الان چه احساسی دارم؟ چرا؟” احساسات را نامگذاری کن تا بهتر درکشان کنی.مدیریت احساسات: یاد بگیر به جای واکنش سریع، کمی مکث کنی. تمرین تنفس، نوشتن و گفتوگو با خود میتواند کمک کند.تقویت همدلی: سعی کن از زاویه دید دیگران به مسائل نگاه کنی. پرسیدن سؤالات باز و با دقت گوش دادن، راهی برای رشد همدلی است.بهبود مهارتهای ارتباطی: دربارهی شنیدن فعال، زبان بدن، و ارتباط مؤثر مطالعه کن یا در دورههایی شرکت کن. بازخورد بپذیر: از اطرافیان خود بخواه صادقانه دربارهی نحوه ارتباط و کنترل احساساتت بازخورد دهند.نتیجهگیری :در دنیایی که ارتباطات انسانی نقشی حیاتی ایفا میکند، هوش هیجانی نه یک گزینه، بلکه یک ضرورت است.
چه در خانه، چه در محیط کار و چه در رابطه با خودمان، این مهارت میتواند ما را از فردی واکنشی، به انسانی آگاه، مؤثر و موفق تبدیل کند.اگر به دنبال رشد فردی و حرفهای هستی، به جای فقط کار کردن روی مهارتهای فنی، روی احساساتت کار کن؛ جایی که بازی واقعی زندگی شکل میگیرد.
اضطراب همیشه نشانه ضعف یا ناتوانی نیست. گاهی بدن و ذهن ما از طریق اضطراب تلاش میکنند پیامی مهم را منتقل کنند، یک نیاز نادیده گرفته شده،یک ترس سرکوبشده یا حتی نیاز به توقف و نفس کشیدن
در دنیای پرسرعت امروز، اضطراب طبیعی است. اما ماندگار شدن آن، کیفیت زندگی را کاهش میدهد و باید به آن توجه کرد.








در دنیایی پر از رقابت و تغییر، بسیاری از ما به دنبال راهی هستیم تا عملکرد خود را در زندگی شخصی و حرفهای ارتقا دهیم. یکی از مفاهیم تأثیرگذار در روانشناسی که میتواند نگاه ما را به تواناییها و چالشها متحول کند، ذهنیت رشد است؛ مفهومی علمی که توسط روانشناس مشهور، کارول دوک مطرح شده و امروزه پایه بسیاری از آموزشها، کارگاههای موفقیت و تربیت فرزند است.
ذهنیت رشد چیست؟ ذهنیت رشد یعنی باور به اینکه قابلیتهای انسان قابل توسعه هستند. هوش، استعداد یا مهارتها ویژگیهای ثابت نیستند، بلکه میتوان آنها را از طریق یادگیری، تمرین و پشتکار ارتقا داد.
در مقابل، ذهنیت ثابت ،بر این باور استوار است که ویژگیهای فردی مانند هوش یا خلاقیت، ذاتیاند و قابل تغییر نیستند. افراد با ذهنیت ثابت معمولاً از شکست میترسند، اما افراد با ذهنیت رشد، شکست را بخشی از مسیر یادگیری میدانند.
چرا ذهنیت رشد اهمیت دارد؟
1.عملکرد بهتر در تحصیل و شغل: افرادی با ذهنیت رشد، در مواجهه با چالشها عقبنشینی نمیکنند. آنها با هر اشتباه، یک فرصت یادگیری میبینند. این رویکرد باعث افزایش عملکرد در کار، تحصیل و حتی روابط شخصی میشود.
۲. افزایش تابآوری: زندگی همیشه مطابق خواسته ما پیش نمیرود. ذهنیت رشد کمک میکند در برابر شکستها مقاوم باشیم و سریعتر دوباره بلند شویم.
انگیزه بیشتر برای یادگیری :اگر باور داشته باشید که میتوانید پیشرفت کنید،برای یادگیری و تجربههای جدید هیجانزده میشوید، نه ترسان یا نگران.
چطور ذهنیت رشد را در خود تقویت کنیم؟ بهجای گفتن «من بلد نیستم»، بگویید «من هنوز یاد نگرفتهام». این تغییر ساده، ذهن شما را باز نگه میدارد.فرایند را تحسین کنید، نه فقط نتیجه را: تمرکز بر تلاش، پشتکار و رشد فردی بسیار اثرگذارتر از توجه به نتیجه نهایی است.
اشتباهات را بهعنوان فرصت ببینید: هیچ موفقیتی بدون اشتباه حاصل نمیشود. اشتباهات شما، آموزگار واقعی شما هستند. یادگیری مادامالعمر را بپذیرید: هر روز فرصتی است برای یادگیری چیز جدید. ذهن باز، به معنای زندگی رشدمحور است.
ذهنیت رشد به ما میآموزد که موفقیت نه نتیجه هوش ذاتی، بلکه حاصل باور به یادگیری و تلاش مستمر است. اگر میخواهید در زندگی، شغل، روابط یا تربیت فرزند موفقتر باشید، لازم است ابتدا نگاه خود را به تواناییها تغییر دهید.فراموش نکنید: شما در حال رشد هستید، نه در حال ایستادن.
اعتماد به نفس نوعی اعتماد به تواناییها و افتخار کردن به خود میباشد. بیشتر مردم فکر میکنند که اعتماد به نفس یعنی ایمان و اعتقاد نسبت به موفّقیتهایی که در کارها به دست میآورند، ولی در واقع میزان اعتماد شما به خود و تواناییهای شما میزان اعتماد به نفس شما را مشخص میکند. اعتماد به نفس یعنی دیدن خود به عنوان فردی با کفایت و توانمند و منحصر به فرد. یعنی فردی که توانایی لازم برای تسلّط بر امور زندگی خود را داشته باشد. آیا شما نظر مساعدی نسبت به خود دارید؟ خود را چگونه انسانی میدانید؟ آیا به خود احترام میگذارید؟ اگر پاسخ شما مثبت است شما سطح خوبی از اعتماد به نفس در خود دارید. اطرافیانتان در مورد شما چه توصیفی دارند؟ آیا شما را انسانی سست و بیاراده میدانند یا قوی و بااراده؟ شما ممکن است در یک زمینه ضعف داشته باشید و در زمینهای دیگر به تواناییهای خود ایمان داشته باشید. پس قبل از هر کاری باید بدانید در کل در چه سطحی قرار دارید.
موانع رسیدن به اعتماد به نفس
موانع رسیدن به اعتماد به نفس بیشتر درونیاند تا بیرونی. موانع بیرونی شامل اطرافیان، محیط خانواده و اجتماع هستند. افرادی که به نوعی آیهی یأس میخوانند و انرژی منفی متصاعد میکنند یا تاوان شکستهایشان را از شما میگیرند و هر لحظه در گوش شما زمزمه میکنند که تو نمیتوانی و در حد توان تو نیست و ...
تغییر در این گونه افراد بسیار دشوار است و بهترین راه کم کردن ارتباط با این افراد و برقراری ارتباط با افراد موفّق و مثبتاندیش میباشد.
ولی موانع درونی که تأثیر بیشتری در اعتماد به نفس افراد دارند مربوط به باورها و طرز تفکر هر شخص میشود که کاملاً قابل تغییر و در حیطه اختیار خود شخص هستند.
راههای افزایش اعتماد با نفس
1. تصویر ذهنی: سعی کنید تصویر ذهنی خوبی از خودتان بسازید. به نکات مثبت خود فکر کنید. موفّقیتها و دستاوردهایی که تاکنون داشتهاید را به خود یادآوری کنید. با خودتان مهربان باشید و خود را با صفات مثبت و خوب تفسیر کنید. هر بار که باور منفی در خودتان یافتید فوراً با صدای بلند خصوصیتی مثبت از خود را به زبان بیاورید تا اثر این تصور را در خود کمرنگ کنید.
2. میزان عزت نفس را در خودتان افزایش دهید: چقدر برای خودتان ارزش قائل هستید. وقتی تنها هستید چه غذایی میخورید؟ در چه ظرفی غذا میخورید؟ چه لباسی میپوشید؟ آیا خود را لایق پوشیدن لباس تمیز و آراسته میدانید؟ آیا ظروف چینی شیک فقط برای مهمان است؟ غذای خوب چطور؟ خودتان را عزیز بدانید. وقتی خود شما برای خودتان ارزشی قائل نباشید چگونه انتظار دارید که دیگران برای شما ارزش قائل باشند. هرگز قدر و منزلت خودتان را در زمان تنهایی پایین نیاورید. شما لایق بهترینها هستید. پس:
• خودتان را از داشتن هیچ چیز محروم نکنید.
• با هر کسی رفت و آمد نکنید.
• هر غذایی را نخورید.
• هر لباسی را نپوشید.
• هر رفتاری را تحمل نکنید.
• هر کسی را دعوت نکنید.
• هر دعوتی را قبول نکنید.
3. ناکامیهای زندگی خود را بپذیرید: آگاهی و شناخت واقعیتها و محدودیتهای موجود در زندگی شما، میتواند تصویری واقعبینانه از شرایط به شما ارائه کند. شکستهای خود را مخفی نکنید آنها را هوشمندانه بپذیرید و از تجربیاتی که به دست آوردهاید به عنوان یک گنج و آموخته استفاده کنید.
4. مسئولیتپذیری: جاخالی ندهید اگر شرایط برای تجربه کردن هست، به دست بیاورید. اگر سختی هست، تحمل کنید و اگر دانشی لازم است بیاموزید. فرد با اعتماد به نفس، مسئولیتهای فردی و اجتماعی خود را با اطمینان میپذیرد و از هر گونه تنبلی و سستی دوری میکند.
5. افزایش اطلاعات: تا میتوانید در زمینههای مختلف شغلی، حرفهای و هر کار دیگری که در صدد انجام آن هستید اطلاعات به دست بیاورید. هر روز چیزی به آموختههای خود بیافزایید و بدانید که ضعف علمی و اطلاعاتی، یکی از بزرگترین عوامل تضعیف اعتماد به نفس میباشد.
6. ارتباط با خدا: ارتباط با خدا و توکل به او مهمترین عامل در افزایش اعتماد به نفس در هر فردی میباشد. اتکال به خدا، باعث بینیازی از غیر و استقلال در شخصیت شما میشود و باعث افزایش اعتماد به نفس در شما می شود. این ارتباط روحی نوعی حمایت از جانب پروردگار در شما ایجاد میکند که به تنهایی میتواند اعتماد به نفس را در شما تا حد بسیار زیادی افزایش دهد.
7. مقابله با ترس: دربارهی چیزهایی که از آنها میترسید فکر نکنید و بیدرنگ شروع به عمل کنید و به ترستان با قدرت حمله کنید. خواهید دید که مشکل خیلی کوچکتر از تصورتان بوده و ترستان به سرعت از بین خواهد رفت.
8. حذف جملات منفی: جملات و پرسشهایی که بیانگر بدشانسی و یا بیکفایتی شماست را به کلمات و جملات مثبت بدل کنید. هیچ وقت نگویید من شانس ندارم و یا چرا همیشه برای من این اتّفاق میافتدو ... همیشه از الفاظ مثبت در شروع هر کاری استفاده کنید و بدانید تکرار الفاظ مثبت، تصویر ذهنی شما را نسبت به خودتان بسیار مثبتتر خواهد کرد.
9. شکرگزار باشید: نعمتهایی که خدا به شما ارزانی داشته را ببینید و قدردان باشید. وجود روحیه شکرگزاری در ضمیر ناخودآگاه شما ایجاد حس موفّقیت میکند. چرا که حتماً دستاوردی دارید که خدا را برای داشتن آن سپاس میگوئید.
10. تجسم هدف: هر نتیجهای را که میخواهید به دست بیاورید تجسم کنید. این کار به شما کمک میکند تا همهی تلاش و انرژی خود را روی آن کار متمرکز کنید و تمرکز روی هر کاری نیروی شما را دو چندان میکند.
11. دست از سرزنش خود بردارید: غصهی گذشته را خوردن و دائماً به یاد اشتباهات بودن، میزان اعتماد به نفس شما را کاهش میدهد. خودتان را سرزنش نکنید افسوس خوردن باعث میشود که شما دیگر خودتان را باور نداشته باشید.
12. خودتان را با دیگران مقایسه نکنید: شرایط زندگی دیگران، میزان هوش، تحصیلات، سن و سال و ... در انسانها متفاوت است. هیچگاه خودتان را با دیگران مقایسه نکنید و بدانید شاید اگر آنها جای شما بودند به اندازهی شما موفّق نبودند. هر کسی در زمینهای موفّقتر است. همیشه خودتان را با گذشته تان مقایسه کنید و یا کسی که می خواهید بشوید.
یادتان نرود که در زندگی باید به "یک چیز" ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، به زندگیتان و یا هر چیز دیگری...
"استیو جابز"
تمرین عملی:
لیستی از موفّقیتها و دستاوردهایی که تاکنون به دست آورده اید بنویسید. مهم نیست که چقدر کوچک یا بزرگ باشند. لیستی دیگر از تواناییهایی که خداوند در وجود شما قرار داده بنویسید. لیست را محدود نکنید با دقت هر نکته مثبتی که در وجود شماست را یادداشت کنید و چیزی را از قلم نیاندازید. این لیست را در کنار لیست اهداف خود قرار دهید و هر از چندگاهی آن را مطالعه کنید. شاید در انتها باور نکنید که چقدر نکات مثبت در شما وجود دارد که اطلاع از وجود این نکات مثبت در کنار هم میتواند به افزایش سطح اعتماد به نفس شما کمک کند.
برگرفته از کتاب "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید" نوشته: مهندس امیر بهادر بهاری
یکی از الزامات رسیدن به اهداف در زندگی و مقابله با ترس ها و غلبه بر مشکلات زندگی، داشتن تصویر ذهنی درست و واقع بینانه از خود است. تصویر ذهنی صحیح، تصویری مثبت است که اعتماد به نفس شما را بشدت تقویت می کند و نجات بخش شما در مشکلات به ظاهر غیر قابل حل زندگی است. آنچه مانع غلبه اضطراب و استرس در مواقع بروز مشکلات می شود داشتن تصویر مثبت از خود است که سبب می شود به توانایی خود در غلبه بر موانع ایمان داشته باشید.
چگونه یک تصویر مثبت از خود خلق کنیم؟
ایجاد و تقویت تصور ذهنی مثبت از خود می تواند گره گشتی بسیاری از مشکلاتی باشد که به ظاهر غیر قابل حل هستند، کافیست با قدرت باور درونی خود را تقویت کنید و در مقابل مشکلات قد خم نکنید.
حال چگونه می توان باور مثبت درونی خود را تقویت کرد؟ در این مقاله به شما راهکارهایی ارائه می شود که از طریق آن تصویر ذهنی خود و نهایتا عزت نفس خود را تقویت کنید. پس با ما همراه باشید:
در درون همه ما دو گفتگوی درونی دائما در جریان است که از صبح تا موقع به خواب رفتن جریان درونی ذهن ما را هدایت می کنند. صدای درونی ای که دائما در حال تخریب و انتقاد از ماست و صدای دیگری که توانایی های مثبت مارا یادآور می شود.
اولین ندای درونی را ندای منتقد درون می نامیم که مدام در حال هشدار دادن، دیدن ایرادها و بزرگنمایی موقعیت های استرس زا و کوچک گردن توانایی های بالقوه شماست تا مانع از بالفعل آن ها شود.
صدای دیگر مربی درون شماست که دائما در حال تشویق و آرمان گرایی در زمینه توانایی های شماست.
منطقی ترین برخورد در مقابل نداهای درونی این است که در واقع هر دو صدا را ساکت کنیم و تصویری واقع بینانه از مسائل و توانایی های خود داشته و بر اساس آن عمل کنیم. اما این راهکار عملا غیر قابل اجراست چون ندای های درونی ما ساکت نمی شوند و در پس زمینه ذهن ما در جریان هستند، راه حل این است که هر وقت احساس کردید منتقد درون شما در حال یکه تازی است آگاهانه صدای او را ساکت کرده و مربی درون خود را به یاری بخوانید. پس از گذشت مدت زمانی ذهن شما تربیت شده و به سمت ایجاد تصویر سازنده از شما می شود.
همه انسان ها در خود نقاط ضعفی دارند که تمرکز روی آن ها می تواند تصور مخربی از خود را به آنها القا کند. برای حل این مشکل راه حل درست این است که با خود به گفتگو بنشینیم و بپذیریم که هیچ انسانی نسخه کامل از کمال نیست و همه انسانها دارای ضعف هستند. پس از برداشتن این گام می توانید ضعف های خود را دسته بندی کنید، ضعف های قابل برطرف کردن در مدت زمان مشخص و ضعف هایی که برای بر طرف کردن آنها نیاز به همپوشانی است. برای از بین بردن ضعف های غیر قابل حل در کنار کسانی قرار بگیرید که نقاط ضعف در شما، نقاط قوت در آنهاست. مثلا اگر مدیر موفقی هستید ولی در زمینه فروش از توانایی خاصی برخوردار نیستید می توانید یک بازاریاب حرفه ای استخدام کنید.
مسلما جریان زندگی شما سراسر شکست نبوده و مانند تمامی افراد دنیا در زندگی خود دستاوردهای مثبتی هم داشته اید. بیایید به جای تکیه بر شکست های خود بر دستاورد های مثبت خود هرچند کوچک باشند تکیه کنید. اگر یکبار موفق شده اید که کاری را به نحو احسن به سرانجام برسانید مسلما دوباره قادر خواهید بود که به موفقیت دست یابید.
با افرادی معاشرت کنید که مثبت نگر هستند، بعد از گذر مدت کوتاهی خواهید دید که منتقد درون شما آرام می شود و نگرش مثبت شما به زندگی رخدادهای مثبت را برای شما رقم خواهد زد.
بزرگترین بهانه برای یاس و از جا بر نخاستن برای رسیدن به موفقیت این است که ودتان را دوست ندارید. خودتان را دوست ندارید و خود را لایق زندگی بهتر نمی دانید. مدام در حال سرزنش خود هستید و موقعیتی که در آن قرار دارید را لیاقت خود می دانید. همه انسانها در روی زمین مرتکب اشتباه می شوند، اما اینکه خود را بخاطر اشتباهات گذشته خود لایق موفق شدن نبینید اشتباهی است که بخاطر دوست نداشتن خود رخ می دهد. بیایید اشتباهات خود را بپذیرید و خود را دوست داشته باشید، عاشق خود شوید. به نظر خنده دار است اما برای خود بدون دلیل پاداش قائل شوید، با خودتان وقت بگذرانید و خودتان را محکوم به غوطه ور شدن در شرایط نا به سامان ندانید.
نکته های گفته شده در این مقاله نکاتی بسیار کاربردی هستند که بدون صرف زمان و هزینه مهمترین زمینه را برای رسیدن شما به زندگی ایده آل ایجاد می کنند.
برگرفته از کتاب "لطفا جلوی موفقیت خود را نگیرید"
نوشته: سیلویا نسار
دانشمندا و فلاسفه بزرگی مثل رنه دکارت، لودویگ ویتگنشتاین، امانوئل کانت، تورستین وبلن، آیزاک نیوتون و آلبرت انیشتین (Albert Einstein) شخصیتهای منزوی و عجیب و غریبی داشتن.اما جان نش (John Nash)، برنده جایزه نوبل در اقتصاد، شخصیتی داشت که روی شغل و زندگیش بیش از همه این دانشمندا موثر بود. در واقع، امکان نداره بتونیم عشق بی پایان پروفسور نش به ریاضیات رو از اختلال اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی پارانوئید (Paranoid Schizophernia) جدا کنیم. اختلالی که تو فارسی به «از هم گسیختگی روان» یا «روان گسیختگی» هم ترجمه میشه.شاید خیلیهامون با زندگی جان نش به واسطه فیلم سینمایی «ذهن زیبا» با بازی تماشایی راسل کرو (Russell Crowe) که برنده 4 جایزه اسکار هم شده، تا حدودی آشنا باشیم. اما زندگی جان نش جزئیات و فراز و نشیبهای جالب بیشتری هم داره که تو این فیلم بهش پرداخته نشده. تو پادکست امروز، وارد عمق بیشتری از زندگی شگفت انگیز پروفسور جان فوربز نش جونیور (John Forbes Nash Jr) میشیم.
بی اغراق میشه گفت که جان نش یکی از بزرگترین ریاضی دانای قرن بیستمه
نش تو بلوفید (Bluefield) در ویرجینیای غربی (West Virginia) در 13 ژوئن سال 1928 متولد شد. پدر نش به مهندس الکتریک و مادرش، مارگارت (Margaret)، یه معلم بود.
اطلاعات چندانی درباره دوران کودکی جان نش نداریم، اما به نظر میاد که خانوادش به شدت دوستش داشتن و زندگی نسبتا مرفهی رو سپری میکردن.
اما ویژگیهای شخصیتی نش خیلی زود اون رو از بقیه متمایز کرد. تو دوران ابتدایی، نش به شدت منزوی بود و همیشه کتابها رو به آدما ترجیح میداد.
پدر و مادر نش به شدت نسبت به مهارتهای ارتباطیو اجتماعیش ابراز نگرانی میکردن و همه تلاششون رو میکردن تا نش بیشتر با فعالیتهای اجتماعی درگیر بشه. البته این اقدامات چندان هم موثر نبود.
وقتی نش به سن 13 یا 14 سالگی رسید، نشانههایی از نبوغ ریاضیاتش رو میشد تو رفتارش دید. علاقه و اشتیاق شدید نش به ریاضیات تو کتاب «مردان ریاضیات» از ای تی بل (E. T. Bell) به خوبی نشون داده شده.
البته نشانههای نبوغ نش بر خلاف انتظار، تو نمراتش دیده نمیشد. مثلا تو ریاضی کلاس چهارم، نمره B منفی گرفته بود. اما خب این نمرات پایین رو میشه به حساب این گذاشت که نش دوست نداشت خودی نشون بده. این مسئله تا دبیرستانش هم ادامه پیدا کرده بود و نش معمولا سوالات ریاضی رو تو ذهنش حل میکرد و به روشهای متعارفی که بقیه سوالات امتحانی رو حل میکنن، اعتقادی نداشت.
بعد از ورود به دانشگاه بود که نش تصمیم گرفت ریاضی رو جدی دنبال کنه و یه ریاضی دان بشه. البته هدف اولیهش این بود که مثل پدرش مهندس برق بشه. به همین دلیل تمام تمرکزش رو تو دانشگاه کارنگی ملون (Carnegie Mellon) گذاشت روی رشته مهندسی الکترونیک. اما خیلی زود از کارهای آزمایشگاهی خسته شد. ریاضیات تنها چیزی بود که همیشه قلب نش رو به تپش مینداخت.
اساتید ریاضی نش وقتی دیدن که چطوری میتونه مسائل پیچیده ریاضی رو به سادگی حل کنه، حیرت زده شدن و متقاعدش کردن که از سال دوم تحصیلش رشته ریاضیات رو ادامه بده. اینجا بود که سرنوشت نش رقم خورد. ریاضی!
نش انتخابهای زیادی برای ادامه تحصیلاتش داشت
پرینستون (Princeton)، هاروارد (Harvard)، شیکاگو (Chicago) و میشیگان (Michigan) گزینههایی بودن که نش میتونست از بینشون انتخاب کنه و خب گزینه اولش هم هاروارد بود. اما دانشگاه پرینستون در نهایت پیشنهاد بهتری بهش داد و اینطوری بود که نزدیک به 6 دهه همکاری نش با این دانشگاه شروع شد.
مزیت پیشنهاد پرینستون نسبت به سایر دانشگاهها این بود که دانش آموزاش میتونستن با آزادی عمل زیادی در هر حوزهای از ریاضیات که دوست داشتن کار کنن و این چیزی بود که نظر نش رو جلب کرد.
از زمان جنگ جهانی دوم، شهرت دانشگاه پرینستون به عنوان قطب ریاضیات هر روز بیشتر و بیشتر میشد. اسمهای بزرگی مثل آلبرت انیشتین در سالنهای این دانشگاه سخنرانی کرده بودن و مهمتر از همه، کادر مدیریتی پرینستون آزادی عمل خیلی بالایی به دانشجوهاشون میدادن.
به عنوان مثال، تو همون اولین روز دانشگاه، به دانشجوها میگفتن که نمرات و حضور و غیاب در کلاسها اهمیتی ندارن. تنها کاری که باید بکنن اینه که بیان دانشگاه، برای خودشون چای بریزن و آزادانه با اساتیدشون گفت و گو کنن و ایدههای خودشون رو به اشتراک بذارن.
نش خیلی خوب از این آزادی عملش بهره برد: هیچ وقت سر هیچ کلاسی حاضر نشد!
در عوض، در سالن قدم میزد و مسائل ریاضی رو تو ذهنش نشخوار میکرد. گاهی هم چیزی یادداشت میکرد و گاهی هم حین کارش، قطعه «هنر فوگ» (Fuge) از باخ رو مینواخت و باعث میشد همکلاسیهاش دورش جمع بشن.
میشه گفت که حداقل در اوایل حضورش در پرینستون، نش محبوبیتی نداشت. تو پرینستون معمولا دانشجوهای جوان با سر و وضع نامناسب وارد میشدن، اما خیلی زود تو گروههای اساتید مختلف عضو میشدن و معمولا باهاشون به کافه میرفتن.
اما نش یک تنهای به تمام معنا بود و هیچ وقت توسط هیچ کسی دعوت نمیشد. در واقع، سبک زندگی نش اینطوری بود و خیلی دوست نداشت به هیچ استادی نزدیک بشه، چون فکر میکرد که ممکنه اساتیدش روی ایدههاش تاصیر منفی بذارن.
همکلاسیهای نش رفتارهاش رو ضد اجتماعی میدونستن و تعداد خیلی کمی ازشون حاضر بودن باهاش وقت بگذرونن.
البته وقتی نش یه بورد گیم یا همون بازی فکری جالب طراحی کرد، ورق تا حدود زیادی برگشت و محبوبیشت زیاد شد. طولی نکشید که بازی نش که اسمش هم «نش» بود، تو اکثر اتاقهای دانشجوها بازی میشد.
البته این اختراع تصادفی نبود. این بازی بعدها با نام هگز (Hex) وارد بازار شد و نقطه شروعی بود برای فعالیت نش تو زمینه مورد علاقش از ریاضیات، یعنی: تئوری بازی.
نش تو دانشگاه پرینستون تحت نظر جان فون نویمان (John von Neumann)، پدر تئوری بازیها به تحصیلاتش ادامه داد
تئوری بازیها به دنبال اینه که از تصمیمگیریهای منطقی انسانها، یه مدل ریاضی بسازه. به طور خاص، این تصمیمگیریها تو بازیهایی اتفاق میوفتن که توشون نوعی درگیری یا همکاری وجود داره، مثل شطرنج و پوکر.
فون نویمان تحقیقات اولیه رو در این زمینه انجام داده بود، اما هنوز نتونسته بود تو عمل تئوری رو به نمایش بذاره. این نش بود که تونست تئوری بازیها رو پرورش بده.
یه مشکل بزرگ تئوری نویمان این بود که اثبات ریاضیش صرفاً به بازیهای دو نفره و مجموع-صفر محدود میشد. مجموع-صفر یعنی میزان برنده شدن بازیکن اول، معادل میزان بازنده شدن بازیکن دومه. به عبارتی دیگه، سود یا زیان یک شرکت کننده، دقیقاً متعادل با زیانها یا سودهای شرکتکننده های دیگه هست. علاوه بر این، تو بازیهای مجموع-صفر، همکاری بین دو بازیکن، هیچ سودی نداره و مسئله صرفاً تضاد و درگیری دو طرف هست. بازی پوکر یه مثال خوب از یه بازی مجموع-صفر هست.
مشکل فون نویمان هم این بود که نمیتونست تئوری بازیهای خودش رو برای بازیهای مجموع-ناصفر با دو یا چند بازیکن تعمیم بده. نش این مشکل و شکاف رو برای خودش به عنوان یک چالش در نظر گرفت و تو رساله دکترای خودش به حل این مسئله پرداخت. رساله 27 صفحهای نش تونست یک اثبات ریاضی برای بازیهای مجموع-ناصفر ارائه بده.
این دستاورد نش، یه قدم بزرگ برای مرتبط کردن تئوری بازیها با دنیای واقعی و به ویژه زمینههایی مثل اقتصاد بود. چون تو اقتصاد ما بیشتر از اینکه به درگیری نیاز داشته باشیم، همکاری لازم داریم.
در نهایت، میشه گفت که هرچند کار نویمان در اثبات ریاضی بازیهای دو نفره و مجموع-صفر مفید بود، اما تو دنیای واقعی نمیشد از این مدل خیلی استفاده کرد. چون حتی در جنگ هم اینطور نیست که فقط تضاد و درگیری وجود داشته باشه و خیلی وقتها، همکاری و سود دو طرف باید در نظر گرفته بشه.
دستاورد نش این بود که تونست بین بازیهایی که توشون همکاری مهمه و بازیهایی که همکاری توشون جایی نداره، تمایز ایجاد کنه. این دستاورد نشون میده که میشه به صورت ریاضی، رفتارهای منطقی آدما رو بر اساس منافع مشترکشون پیش بینی کرد.
به عبارت دیگه، تو یه بازی مجموع-ناصفر، یه بازیکن میتونه مستقلاً پرسودترین واکنش رو نسبت به پرسودترین استراتژی رقیبش نشون بده و همچنان هر دو طرف نتیجه بگیرن و یه معامله دو سر برد داشته باشن. همین معادله که به تعادل نش معروف شده، تضمین کننده جایزه نوبلی بود که 50 سال بعد بهش رسید.
رساله نش به قدری حیرت انگیز بود که خیلی زود تونست تو دنیا سری از سرا در بیاره
البته همچنان چنین دستاوردی برای به دست آوردن شغل رویایی نش، یعنی کرسی استادی دانشگاه پرینستون کافی نبود. اما خب چنین مسئلهای با توجه به ویژگیهای شخصیتی عجیب و غریب نش مثل مردم گریزی، خیلی هم دور از انتظار نبود.
البته نش تونسته بود تو دانشگاه MIT یه فرصت شغلی به دست بیاره. به همین دلیل در سال 1951 رفت به شهر بوستون (Boston) تا به عنوان یه استاد در زمینه دلخواهش فعالیت کنه.
اما، باز هم ویژگیهای شخصیتی و انزواطلبی بیش از حدش به چشم همه اومد و باعث شد اونجا هم محبوبیت چندانی پیدا نکنه. سخرانیهای نش پیچیده بود و نمیشد به راحتی حرفاش رو دنبال کرد. اما مسئله فقط این نبود، نش امتحانای خیلی سخت با کلی نکات انحرافی میگرفت و در نهایت هم به شدت بد نمره بود. یه روز تعدادی از دانشجوهاش تا حدی از دستش شاکی شده بودن که روی همه تخته سیاهها در دانشگاه نوشتن: «امروز، روز تنفر از جان نشه».
با وجود همه اینها، جان نش در نهایت سعی کرد تا زندگی اجتماعی خودش رو در بوستون بسازه. برای اولین بار، نش به طور مرتب با آدمای دیگه به کافه یا رستوران میرفت.
نزدیکترین دوست نش، دونالد نیومن (Donald Newman)، فارغ تحصیل رشته ریاضیات از دانشگاه هاروارد بود. بوستون جایی بود که نش اولین تمایلاتش به جنس مخالف رو از خودش نشون داد.
نش با الینور استیر (Eleanor Stier) در دوران نقاهتش به خاطر یه جراحی کوچک آشنا شد. استیر یه پرستار بود و به صورت پنهانی با نش رابطه برقرار کرد و نتیجه این رابطه شد اولین فرزند نش. با این حال، هرچند نش به استیر علاقه نشون میداد، اما وقتی فهمید که ازش بارداره و تصور کرد که چه انتظاراتی قراره رو سرش خراب بشه، پیشنهاد ازدواج بهش نداد. این احتمال هم وجود داشت که شاید نش سطح هوش استیر رو خیلی پایینتر از خودش میدید و اینطور تصور میکرد که مناسب همدیگه نیستن.
استیر وضع مالی چندان خوبی نداشت و نش هم برای حمایت مالی از بچه همکاری نمیکرد. به همین دلیل، جان دیوید استیر (John David Stier) پسر اول نش، سالهای ابتدایی زندگیش رو تو پرورشگاه سپری کرد.
با این وجود، نش گه گداری به ملاقات استیر و فرزندش میرفت و استیر همیشه به این امید بود که یه روزی محبتی که بینشون هست باعث بشه نش بهش درخواست ازدواج بده.
خیلی مشخص نبود که نش تو رابطه با الینور و پسرش، دنبال چی بود و چرا با دست پس میزد و با پا پیش میکشید
این وسط، یکی از دانشجوهای فیزیک نش به نام آلیشیا لارده (Alicia Larde) هم روی نش کراش داشت و روابط نش رو مبهم تر کرده بود.
در اون زمان، تعداد خانمهایی که تو MIT دانشجوی فیزیک بودن کم بود و تو این محیط، هیچ بعید نبود که یه استاد جوان، جذاب و نابغه ریاضیات مثل نش مورد توجه قرار بگیره. در نهایت تو بهار 1955 نش از لارده خواست که با هم بیرون برن و از اون موقع مرتباً همدیگه رو میدیدن.
برای نش، لارده دو برتری نسبت به استیر داشت. اول اینکه از جایگاه اجتماعی و مالی بالاتری برخوردار بود و دوم، که برای نش خیلی مهمتر بود، سطح تحصیلات بالایی داشت.
در هر صورت، نش درباره رابطهای که با لارده داشت، خیلی با استیر صادق نبود. در بهار 1956، حدودا یک سال بعد از زمانی که نش و لارده رابطه خودشون رو شروع کرده بودن، استیر تصمیم گرفت که بره بوستون و با نش دیدار کنه. اونجا بود که نش و لارده رو با هم رو تخت خواب دید.
اینجا بود که دیگه طاقت استیر تمام شد و کاری رو کرد که هیچ وقت جرات انجامش رو نداشت. استیر به پدر و مادر نش اطلاع داد که از نش یه پسر داره و یه وکیل هم گرفت تا از نش برای پسرش کمک خرجی بگیره. همچنین نش رو تهدید کرد که به MIT میگه که با لارده رابطه داره؛ این مسئله میتونست به قیمت نابود شدن موقعیت شغلی نش تمام بشه.
نش همه تلاشش رو کرده بود که بتونه به صورت موازی دو تا زندگی رو پیش ببره، اما همه چیز به هم ریخت. در نهایت، نش مجبور شد یه تصمیم بگیره. اینکه از بچه حمایت مالی میکنه. اما ازدواج با استیر به هیچ وجه جزو گزینههاش نبود.
در همین زمان، نش به یه فرصت مطالعاتی در نیویورک (New York) رفت
لارده هم برای پیدا کردن کار، رفت پیش نش. اطلاع دقیقی نداریم که نش قبل از اینکه لارده بره پیشش بهش درخواست ازدواج داده بود یا بعدش. در هر صورت، در اکتبر 1956، لارده در شام شکرگزاری (Thanksgiving) به عنوان نامزدنش حضور پیدا کرد و اینطوری ازدواجشون رو عمومی کردن. در فوریه 1957، نش و لارده به صورت رسمی با هم ازدواج کردن.
تو سال 1958 و در آستانه سی سالگی، نش احساس کرد که اضطراب و تشویش ذهنیش به شدت در حال افزایشه. دلیل اصلی نگرانی نش این بود که هنوز نتونسته بود کرسی دائمی تو MIT پیدا کنه و بعد از رساله دکتراش، دستاورد قابل ملاحظهای تو ریاضیات ارائه نکرده بود.
همه اینها باعث شد تا نش تصمیم بگیره روی فرضیه ریمان (Riemann) کار کنه. یه مسئله بسیار دشوار و حل نشده ریاضی که مرتبط با بحث توزیع اعداد اول بود.
درست وقتی نش همه توان و استعدادش رو متمرکز رو حل این مسئله کرده بود، همسرش بهش خبر داد که ازش بارداره. این خبر فقط باعث شد اضطراب نش بیشتر بشه.
تو همین زمانها بود که مردم متوجه تغییراتی تو رفتارهای نش شدن. رفتارهایی که تا همون موقع هم به اندازه کافی عجیب و غریب بود. مسئله، از تمرکز و سرگرم شدن با فرضیه ریمان گذشته بود.
تا اون زمان، نش تو مسائل اقتصادی به شدت محتاط بود، اما دوستاش متوجه شدن که نش بدجوری درگیر خرید سهام تو بورس شده و همه پس اندازهای مادرش رو تو بورس سرمایه گذاری کرده و حسابی از این مسئله شگفت زده شدن.
اضطراب و تشویش ذهنی نش تا جایی پیش رفت که همکاراش رو متهم میکرد که اونو به شدت تحت نظر دارن و میخوان سر از کارهاش رو فرضیه ریمان در بیارن. تو ژانویه 1959، نش وارد سالن تجمعات عمومی MIT شد و بدون اینکه کسی رو خطاب قرار بده، اعلام کرد که آدم فضاییها با پیامهایی رمزگذاری شده در روزنامه نیویورک تایمز (New York Times)، باهاش ارتباط برقرار میکنن و فقط خودش میتونه بفهمه که چی میگن!
همه چیز داشت عجیبتر میشد. تو فوریه همون سال، دوست قدیمی و هممدرسهای نش یه نامه عجیب ازش دریافت کرد. نش تو این نامه که با چهار رنگ مختلف نوشته بود، ادعا کرد که آدم فضاییها میخوان موقعیت شغلیش رو از بین ببرن.
اوایل این ماجراها، همه فکر میکردن که این ادعاها ناشی از جامعه گریزی و ناتوانایی نش تو شوخی کردنه. اما خیلی زود مشخص شد نه، خبری از شوخی نیست و قضیه خیلی هم جدیه و این قضیه داره روز به روز جدیتر میشه.
همه این اتفاقات، در بدترین زمان برای نش افتاده بود
درست زمانی که MIT میخواست بهش کرسی استادی دائمی بده و علاوه بر اون، دانشگاه شیکاگو (Chicago) هم میخواست به عنوان پروفسور از حضورش بهره ببره.
با این وجود، مودبانه درخواست دانشگاه شیکاگو رو رد کرد. البته مودبانه که چه عرض کنیم؛ نش تو یه نامه اعلام کرد که نمیتونه پیشنهاد شیکاگو رو قبول کنه، چون امپراتور قطب جنوب شده!
آلیشیا اونجایی متوجه حال وخیم نش شد که دید نش نصفه شب میخواد بره واشنگتن تا نامه اعلام مدیریت جهانی خودش رو به چندتا از سفارتها برسونه. آلیشیا فهمید که نش به کمک پزشکی فوری نیاز داره. به همین دلیل علی رغم میل نش، از یه بیمارستان روانپزشکی خواست تا نش رو تحت نظر داشته باشه.
در آوریل 1959، بعد از سه هفته مشاهده و بررسی توسط بیمارستان، پزشکان بیمارستان هارواردز مک لین (Harvard’s McLean) تشخیص دادن که نش دچار اختلال روانگسیختگی یا اسکیزوفرنی شده است.
این بیماری که گاهی بهش سرطان مغز هم گفته میشه، در فرد مبتلا توهم ایجاد میکنه و تفکرات و احساساتش رو به هم میریزه. این بیماری در نش خودش رو به صورت اعتقاد به وجود موجودات بیگانه، مشکوک شدن به آدمایی که اطرافش بودن و انزوا طلبی افراطی نشون داده بود. بعد از تشخیص، نش بر خلاف خواسته خودش تو بیمارستان مک لین تحت درمان قرار گرفت و علاوه بر جلسات تراپی، داروهای ضد روان پریشی دریافت کرد.
پس از 50 روز تعهد به برنامه درمانی، بیمارستان اعلام کرد که نش دیگه مشکلی نداره و میتونه ترخیص بشه. هرچند که همه اینها ساختگی بود! در واقع نش بهبودی خودش رو تظاهر میکرد تا صرفا از وضعیتی که داره خلاص بشه و کادر درمان دست از سرش بردارن.
بعد از این ماجراها، نش تصمیم گرفت که هر طور شده به اروپا مهاجرت کنه. با این وجود، آلیشیا نسبت به بهبودی نش تردید داشت و تصمیم گرفت همراهش به اروپا بره تا وضعیتش رو تحت نظر داشته باشه. آلیشیا فرزند تازه متولد شده خودش رو هم به اروپا برد.
شک و تردیدهای آلیشیا کاملا به جا بود. مشخص شد که نش داره با سفارتها و کنسولگریهای آمریکا در سراسر اروپا دیدار میکنه و در تلاشه تا پاسپورت آمریکایی خودش رو باطل کنه و به عنوان یک شهروند جهانی معرفی بشه و در نهایت بتونه رهبری دنیا رو بر عهده بگیره.
تقریبا یک سالی طول کشید تا نش به سفارتهای آمریکا در کشورهای مختلف اروپایی سفر کنه
اما در نهایت دیپورت شد و به آمریکا برگشت. وضعیت نش بهبودی نداشت. تقریبا در اکثر سالهای دهه 1960، نش تو یک دور باطل افتاده بود. به این صورت که بستری میشد، دارو دریافت میکرد و به ظاهر حالش بهتر میشد، در صورتی که بهتر شدنش همیشه ساختگی بوده تا باز هم بتونه فرصتی پیدا کنه و بره اروپا.
بعد از چند بار طی کردن فرایندهای درمانی، الیشیا دیگه نمیتونست به این وضعیت ادامه بده و در اوایل سال 1963 درخواست طلاق داد و نهایتا در ماه می همون سال، تونست از نش جدا بشه.
با رفتن آلیشیا، نش دیگه درآمدی نداشت و مجبور شد برای امرار معاش و ادامه زندگیش به سراغ دوستا و اعضای خانوادش بره. سال 1967، به ویرجینیای غربی (West Virginia) نقل مکان کرد تا پیش مادر و خواهرش زندگی کنه. اما تحمل وضعیت روانی نش برای خواهرش هم قابل تحمل نبود. اینجا بود که خواهرش از نش خواست به درمان متعهد باشه و یک بار برای همیشه از شر این اختلال روانی خلاص بشه.
نش یک بار دیگه بستری و نهایتا در فوریه 1970 ترخیص شد. نش بین سالهای 1970 تا 1980 رو در راهروهای اتاق خودش در پرینستون (Princeton) سپری کرد. این اتاق تنها جایی بود که نش میتونست کمی خلوت داشته باشه و در تنهایی اوقات خودش رو سپری کنه.
در پرینستون و در دپارتمان ریاضیات، نش پیامهای عجیب و غریبی روی تختههای سیاه مینوشت. دانشجوهای جدید کاملا گیج شده بودن و نمیدونستن قضیه از چه قراره، تا زمانی که فهمیدن همه این پیامها، کار این آقای ساکته که همیشه راهروها رو بالا و پایین میکنه. این کار نش باعث شد تا بهش لقب «شبح راهرو» رو بدن. خیلیها اعتقاد داشتن که نش مثال بارزی از اتفاقیه که وقتی یه ریاضی دان بیش از حد رو یه مسئله حل نشدنی تمرکز میکنه و اصطلاحا بیش از اندازه به خورشید نزدیک میشه، براش میوفته.
ظاهرا همه چیز از دست رفته بود
اما به طرز معجزه آسایی، نش روند بهبودش از این بیماری رو شروع کرده بود. بهبودی نش در چندین مرحله اتفاق افتاد و نمیشه مطمئن بود که دقیقا چه زمانی اختلالات شیزوفرنی در نش فروکش کرد. تقریبا چند سال زمان برد تا بقیه بفهمن که حال نش داره بهتر میشه.
به عنوان مثال، در اواخر دهه 1980، ریاضی دانان پرینستون متوجه شدن که نش تحقیقات عجیب و غریبش رو کنار گذاشته و دیگه خبری از اعداد مبهم و نامعلوم نیست. در واقع، نش به ریاضیات برگشته بود.
در سال 1992، یکی از دوستان نش که هم کلاسی دوران تحصیلش در پرینستون هم بود، متوجه شد که مکالماتش با نش واقعی و شفاف شده. بعدها خود نش رهایی از بیماریش رو توصیف کرد. نش فهمید که هرچند افکار پارانویدی و متوهمانه همچنان اذیتش میکنن، اما به مرحلهای رسیده که میتونه از وجودشون آگاه بشه و پسشون بزنه.
اخبار خوب دیگهای هم نشون میداد که حال نش رو به بهبوده. این مرحله از مبارزاتی که نش با شیزوفرنی داشت، همراه شد با اولین باری که نش نهایتا به خاطر کارهایی که روی تئوری بازیها انجام داده بود، در سطح جهان شناخته میشد. نه تنها ژورنالهای اقتصادی بارها از نظریات نش نقل قول میکردن، بلکه نش به عنوان یکی از نامزدهای دریافت نوبل مطرح شده بود.
نهایتا، در سال 1994، نزدیکترین دوست نش در دانشگاه، هارولد کیون (Harold Kuhn)، از نش خواست تا با هم قدمی در جنگل بزنن. اونجا بود که نش خبردار شد. قرار بود غروب اون روز از آکادمی سوئدی علوم باهاش تماس گرفته بشه. نش، برنده جایزه نوبل در اقتصاد شده بود.
برنده شدن جایزه نوبل به طرز شگفت آوری، آغازکننده مرحله جدیدی در زندگی شغلی نش بود. پس از حدود 30 سال غیبت از امورات آکادمیک، نش که دیگه درمانش هم کامل شده بود، به عنوان یه پروفسور در دانشگاه پرینستون پذیرفته شد. علاوه بر این، نش این فرصت رو داشت تا یک بار دیگه با همه دوستان و افراد خانوداش که به خاطر بیماری ازشون دور شده بود، ارتباط برقرار کنه.
در نهایت، نقطه عطف قضیه در سال 2001 اتفاق افتاد. بعد از گذشت 40 سال از طلاق، نش و آلیشیا یک بار دیگه با هم زندگیشون رو شروع کردن. پرینستون خانه نش و آلیشیا بود و باقی عمرشون رو هم اونجا با همدیگه سپری کردن.
تو این خلاصه صوتی، داستان زندگی جان نش و مراحل مختلفش رو بررسی کردیم. از نبوغ گرفته تا شیزوفرنی و نهایتا درمانش. جان نش بعد از کارهایی که روی تئوری بازیها انجام داد و دستاوردهایی که داشت، به شهرت جهانی رسید. در همین دوران بود که نش به اختلال شیزوفرنی دچار شد و حدود 30 سال با این بیماری دست و پنجه نرم کرد. پس از یه بهبود معجزه آسا، نش تونست جایزه نوبل اقتصاد رو ببره. امیدواریم از شنیدن این پادکست و تعریف زندگی یکی از برترین نوابغ ریاضی در قرن بیستم، لذت برده باشید.
نوشته: سیلویا نسار
آخرین دیدگاه ها