لازلو باک معاون ارشد عملیات مردمی گوگله و توی کتاب اسرار کار، از روشهای مدیریت نیروی انسانی توی این شرکت بزرگ حرف میزنه. این کتاب برای مدیران و فعالان حوزه مدیریت منابع انسانی و مدیریت استعداد، مدیران کسب و کارهای نوپا و استارتاپها، علاقهمندان به توسعه فردی و توسعه حرفهای مناسبه!
کار کردن توی شرکت گوگل یه فرصت رویاییه
علاوه بر این که امکانات رفاهی رایگان در اختیار کارکنانش قرار میده، بخشی از سهام با ارزش خودش رو هم به کارکنانش عرضه میکنه. اما اینا دلیل اصلی جذاب بودن کار تو گوگل نیست. دلیل اصلیش شفافیت داشتن و امکان حق اظهار نظر برای همه کارکنانه. میشه گفت رسالت گوگل سازمان دادن به اطلاعات مختلف و قابل دسترس و کاربردی بودن اون برای همه مردم دنیاست. گوگل به ارزش فعالیت کارمندانش در ارائه اطلاعات به کاربران توجه زیادی میکنه. نتیجه اینجور دیدگاهی، به ساماندهی موفق اطلاعات به کاربرانی میشه که دارن از گوگل استفاده میکنن.
از طرف دیگه، این دیدگاه و رسالت هیچ حد و حدودی نداره. یه شرکت با یه رسالت معمولی هدفش میتونه پیشگام شدن تو بازار رقابت باشه، اما وقتی به این هدف دست پیدا کنن، دیگه فعالیت کارکنانش براشون الهام بخش نیست. اما تو گوگل کارکنا همیشه تشویق میشن که راههای جدیدی برای ساماندهی اطلاعات پیدا کنن که این باعث میشه افراد انگیزه تازهای برای کار بیشتر داشته باشن.
گفتیم که اصل کلیدی دیگهای که تو فرهنگ شرکت گوگل هست، شفافیته. توی یه شرکت نرم افزار سنتی یه مهندس تازه وارد فقط برنامه پروژهای که روی اون کار میکنه رو میبینه. اما توی گوگل یه مهندس تازه وارد میتونه به تموم اطلاعات از مراحل اولیه تولید یه محصول گرفته تا گزارش وضعیت هفتگی یه کارمند دیگه دسترسی داشته باشه.
علاوه بر این، هر هفته مدیرعامل گوگل با برگزاری جلسه همه کارمندای شرکت رو در جریان اتفاقات هفته گذشته قرار میده
و 30 دقیقه رو به پرسش و پاسخ اختصاص میده. با ارائه این گزارش هفتگی همه از فعالیت بقیه کارمندا خبر دارن که این باعث میشه دیگه دوباره کاری صورت نگیره و اینو هم مشخص میکنه که در مورد یه پروژه خاص باید به چه کسی مراجعه کنن. گوگل به همه کارمندای خودش حق اظهار نظر داده و برای همه کارمنداش ارزش قائل میشه و در مورد شیوه اداره شرکت ازشون سوال میپرسه.
در سال 2009 یه برنامه سالانه به نام بوروکراسی باسترز تو این شرکت راه اندازی شد تا همه کارکنا بتونن مشکالت خودشونو بیان کنن. بوروکراسی باسترز دقیقا مخالف فرهنگ سلسله مراتبیه. تو فرهنگ سلسله مراتبی، که کارکنا عملاً تو تصمیم گیریها نقشی ندارن که خب این باعث کاهش خلاقیت میشه. مبنای بوروکراسی باسترز، نظرخواهی و دریافت انتقادات و پیشنهادات از کارکنانه.
با دیدن موفقیتهای گوگل این سوال برامون به وجود میاد که راز این فرهنگ و این موفقیتها چیه؟ رازشون چیزی نیست جز استخدام افراد برجسته. گوگل از یه فرایند خاصی برای پیدا کردن بهترین افراد استفاده میکنه.
کلاً دو روش برای داشتن یه کارمند برجسته وجود داره
یا بهترین افراد رو استخدام کنین و یا افراد متوسط رو آموزش بدین. که خب گوگل داره از مورد اول استفاده میکنه. توی مورد دوم اتفاقی که ممکنه بیوفته اینه که بعد از این که یه فرد متوسط رو استخدام کردیم و بعد از این که یه عالمه منابع آموزشی رو صرف اون کردیم، در نهایت اون فرد عملکرد حتی پایین تر از حد متوسط ارائه بده.
چیزی که تو خیلی از شرکتها دیده میشه. به خاطر همین گوگل وقت زیادی رو به پیدا کردن فرد مناسب برای شغل مورد نیازش اختصاص میده. شرکت گوگل هر سال فقط 5000 نفر رو از بین 1 تا 3 میلیون متقاضی استخدام میکنه که یعنی نرخ پذیرش توی گوگل به طور میانگین 0.25 درصده. شاید براتون جالب باشه که این نرخ برای پذیرش دانشگاه هاروارد 6.1 درصده. گوگل در شروع کارش فقط 100 نفر در سال استخدام میکرد. فرد مناسب از دیدگاه گوگل در اون زمان کسی بود که فارغ التحصیل یکی از دانشگاههای گروه آیوی باشه، یعنی دانشگاه کلمبیا، کرنل، هاروارد، پرینستون، ییل، پنسیلوانیا، دارتمث و براون.
اما در طول زمان گوگل متوجه شد که خیلی از بهترین کارمندانش کسایی هستن که تو برترین دانشگاهها تحصیل نکردن. اینجوری شد که گوگل به جای اینکه فقط افرادی که تو دانشگاههای برتر تحصیل کردن رو استخدام کنه، شروع کرد به پیدا کردن کسایی که ذهن انعطاف پذیر و توانایی غلبه بر موانع کاری رو داشتن. اونا فهمیدن که بهترین کار استخدام افرادیه که باهوش تر از خودشونن. برای مثال، «کارن می» که در حال حاضر معاون بخش عملکردهای مردمیه، قبل تر مالک یه شرکت مشاوره در زمینه منابع انسانی بود. اون به مدت 4 سال پیشنهادهای گوگل رو برای کار در گوگل رو رد میکرد. اما گوگل که از ارزشش برای شرکت مطمئن بود، برای جذب کردنش صبر کرد تا این که در نهایت موافقت کرد به گوگل ملحق بشه.
اگه واقعا میخواین که کارمنداتون کار خودشونو به بهترین نحو انجام بدن، از روش گوگل پیروی کنین
و سلسله مراتب اداری رو کاهش بدین. مدیرای ارشد و کارمندای جدید گوگل به میزان یکسانی منابع و بودجه دریافت میکنن. توی شرکت گوگل فقط 4 سطح وجود داره: مدیر ارشد، مدیر بخش، مدیر اجرایی و کارمند.
همچنین به همه کارمندای گوگل آموزش داده شده که با الهام بخشیدن به بقیه تاثیرگذار باشن. اگه میخواین در آینده به عنوان مدیر اجرایی فعالیت کنین اول باید نشون بدین که در زمینه هدایت پروژهها و افراد چه قدر توانایی دارین. اما خب با وجود همه اینا، بازم به یه تصمیم گیرنده نهایی که بتونه بهترین تصمیم رو برای مجموعه بگیره نیاز داریم.
اما خب چجوری میشه بهترین تصمیم رو گرفت؟ به جای اینکه مبنای تصمیم گیری رو سلسله مراتب اداری قرار بدین، اطلاعات رو مبنا قرار بدین. یعنی عنوان مدیر نباید باعث بشه که بدون اطلاعات کافی کسی رو استخدام یا اخراج کنین.
استفاده از اطلاعات باعث میشه که تو تصمیم گیریها شفافیت داشته باشین و بیطرف تصمیم گیری کنین.برای مثال بحث ترفیع تو هر شرکتی یه بحث حساسه که همیشه باعث میشه کارکنا شایعه درست کنن. اما مدیر ارشد گوگل که وظیفه ترفیع افراد رو به عهده داشت با استفاده از اطلاعات خودش ثابت کرد که هیچ جانب داری برای ترفیع رتبه وجود نداره. حتی شایعه شده بود که کار کردن تو اداره مرکزی گوگل باعث میشه سریعتر ترفیع بگیرن اما اطلاعات ثابت کرد که سرعت ترفیع در اون بخش به اندازه هر بخش دیگه گوگله.
در شرکتها بهترین و بدترین کارمندا از لحاظ کارایی در دو سوی منحنی عملکرد قرار دارند
هر دو گروه جزو اقلیت هستند. این در حالیه که بیشتر کارمندا عملکرد متوسطی دارن و در قسمت میانه این منحنی قرار دارن. اکثر شرکتا میان کسایی که عملکرد ضعیفی دارن رو اخراج میکنن و بعد کارمندای جدیدی رو استخدام میکنن که نیازمند آموزش بیشترن و حتی نمی تونن تعهد بدن که عملکردشون عالیه. این شرکتا حتی تمایل دارن از اونایی که بهترین عملکرد رو دارن زیاد استفاده نکنن. اما شرکت گوگل کارمندایی که عملکرد عالی دارن رو زیر ذره بین قرار میده و به کارمندایی که نیاز به بهبود دارن، کمک میکنه.
حالا چطوری میتونین بهترین کارمندا رو مورد بررسی قرار بدین؟ تحقیقات بوریس گرویسبرگ استاد دانشگاه هاروارد نشون میدن که عملکرد بالا به پیش زمینههای فراهم درون شرکت بستگی داره. یعنی به جای اینکه بهترین شیوههای شرکتای دیگه رو بررسی کنین بیاین بهترین روش شرکت خودتون رو بررسی کنین.
گوگل داره همین کار رو میکنه. گوگل با استفاده از یه تیم تحقیقاتی داخلی به نام پی لب PiLab میاد بهترین کارمنداشو بررسی میکنه.این تیم دادهها رو تجزیه و تحلیل میکنه تا روابط بین دادهها رو پیدا کنه. علاوه بر این، پروژهای به اسم اکسیژن رو به وجود آوردن که نشون میده چرا یه مدیر عالی برای عملکرد بالا ضروریه. اونا توجه شدن که کارمندایی که برای مدیرای عالی کار میکردن عملکردشون 5 تا 18 درصد بهتر از کارمندایی بود که مدیرای ضعیفی داشتن.
این تیم اومدن بهترین روشهای مدیریتی رو تعیین کردن تا شرکت بتونه اونا رو به مدیرایی که عملکرد ضعیفی داشتن آموزش بده. شرکت گوگل متوجه شده که در بیشتر مواقع عملکرد پایین تر از متوسط به خاطر کمبود مهارت یا نبودن انگیزه است که به خاطر مشکالت شخصی یا تیمیه.
گوگل به طور مرتب برای کارمندایی که تو 5 درصد انتهایی منحنی عملکرد هستن دورههای آموزشی میذاره یا سعی میکنه وظیفه مناسبتری به اونا بده.
توی سال 2011 شرکتای آمریکایی تقریبا 156 میلیارد دلار صرف برنامههای آموزشی کردن، اما متاسفانه اکثر مخارج شرکتها برای آموزش به هدر میره. میپرسین چرا ؟ 4 تا دلیل داره:
یک اینکه افراد نامناسبی برای تدریس استفاده شدن.
دو اینکه برای طراحی اون آموزش وقت زیادی گذاشته نشده.
سه آموزشا کلی هستن و به جزئیات اصلا پرداخته نمیشه.
چهار اینکه مفید بودن اون آموزشا اصلاً مورد بررسی قرار نمیگیره.
یه باوری که وجود داره اینه که برای خبره شدن تو هر مهارتی به 1000 ساعت زمان نیازه. اما تحقیقی که توسط اندرس اریکسون انجام شده، نشون میده که بهترین روش برای خبره شدن تو هر مهارتی اینه که کار رو به تکلیفهای کوچیکتر تقسیم کنین و با تکرار، بازخورد و اصلاح این تکلیفهای کوچیک، به دنبال پیشرفت مشخصی باشین. یه شرکت مشاوره بینالمللی به نام مک کینزی دقیقا از همین روش استفاده میکنه. این شرکت همه مشاورای سال دوم خودش رو به یه کارگاه رهبری اشتغال میفرسته تا نحوه برخورد با مشتریای عصبانی رو یاد بگیرن.
توی این کارگاه، اول اصول اساسی آموزش داده میشه، بعد مشاورا سناریو رو شبیه سازی میکنن و ویدیو آموزش خودشونو میبینن و در موردش بحث میکنن. این کار تا وقتی که اون رفتار خاص در اون مشاور ایجاد بشه تکرار میشه. این آموزش فشرده و پرهزینه است، اما تضمین میکنه که همه مشاورا میتونن با استفاده از معیارهای عالی به بهترین روش ممکن با مشتریای عصبانی برخورد کنن. این شرکت متوجه شده که بهترین روش برای سنجش آموزش بررسی کردن زمان یا پول مصرف شده نیست، بلکه باید پیشرفت در رفتار مورد بررسی قرار بگیره.
گوگل وقتی به یه آموزش دهنده برای نمایندههای فروشش نیاز داره بهترین مدیر فروشی که بیشترین تعداد فروش رو داره رو انتخاب میکنه
و ازش میخواد تا به به نمایندههای ضعیفتر آموزش بده. این کار نه تنها باعث کاهش هزینهها میشه، بلکه یه گروه صمیمی رو ایجاد میکنه که رابطه نزدیکی با هم دارن.
شاید تا الان براتون سوال شده باشه که گوگل چه رویکردی برای پرداخت حقوق داره؟ راستش شاید یکم رویکرد گوگل غیرمنصفانه به نظر برسه. برای مثال ممکنه یه کارمند به عنوان پاداش سهام شرکت گوگل به ارزش 1000 هزار دلار رو دریافت کنه، اما کارمند دیگه ای تو همون پست فقط یه میلیون دلار بگیره.
یا ممکنه یه کارمند با عملکرد عالی تو یه سمت پایین خیلی بیشتر از یه کارمند متوسط تو سمتهای بالاتر دستمزد بگیره. اما گوگل اعتقاد داره که پیشنهاد فرصتهای ویژه به جای پول راه بهتری برای حفظ کارمنداست.
تو سال 2004 گوگل برای پاداش به عملکرد کارمندای خودش اومد پاداشی به نام جایزه بنیان گذاران در نظر گرفت. گوگل در اون سال به دو تیم 12 میلیون دلار جایزه داد و سال بعدش 45 میلیون دلار بین 11 تیم تقسیم شد.
اما نظرسنجیهایی که انجام شد مشخص کرد که این کار هیج تاثیری روی خوش حالی کارمندا نداشت. این کار فقط باعث شده بود که افراد دنبال شغالی دیگه ای تو شرکت باشن که احتمال برنده شدنشون رو افزایش بده. اشتباه گوگل دقیقا انتخاب پاداش نقدی به جای تجربههایی مثل یه شام دو نفره تو یه رستوران مجلل یا یه سفر بود.
مشخص شد که این فرصتا میتونن خاطرات بیشتری رو خلق کنن و رابطه تیمها رو صمیمی تر کنن. برای مثال تو سال 2009 گوگل ابزار همکاری خودشو به نام گوگل ویو عرضه کرد.یه تیم دو سال روی این نرم افزار کار کردن و قبول کردن که اگه این پروژه موفقیت آمیز بود از پاداششون چشم پوشی کنن و در عوض دستمزد بیشتری در قالب سهام دریافت کنن.
بعضی وقتا همین فرهنگ و عقاید گوگل که بهشون اشاره کردم باعث میشد که مشکالتی هم به وجود بیاد
برای مثال هر سال بخشی از اطلاعات گوگل لو میره. وقتی این اتفاق میوفته کسی که این اطلاعات رو لو داده شناسایی و اخراج میشه. بعدش شرکت به همه اطلاع میده که چی لو رفته بود و چه اتفاقی برای کسی که این کار رو کرده بود افتاده. گوگل میدونه که هزینه لو رفتن برخی اطلاعات در مقایسه با شفافیتی که برای شرکت ارزش افزوده محسوب میشه، ناچیزه.
اینم متوجه شدیم که گوگل دنبال نوآوریه. اما خب مشکلی که به وجود میاد اینه که تعداد زیادی ایده شکل میگیره که نیازمند اینه که گلچین بشن. از سال 2006 تا 2009 بیشتر از 250 محصول عرضه شد و بعدش تولیدشون متوقف شد.
لری پیج مدیرعامل گوگل پایه گذار پاکسازی سالانه در فصل بهاره که تو این مدت تولید محصولاتی که رونقشون کمه و چشم انداز ضعیفی دارن رو متوقف میکنن و محصولات دیگهای رو جایگزین میکنن. در مورد پاداشهایی که گوگل به کارمنداش میده هم صحبت کردیم. اول همه از گرفتن این پاداشا خوشحال میشن، اما یکم که میگذره ممکنه کارمندا این پاداشها رو حق مسلم خودشون بدونن.
برای مثال، یه کارمند وقتی کافه تریای شرکت از بشقابای کوچیکتر برای صرف غذا استفاده کرد، در اعتراض به این کار چنگالشو تو سطل زباله انداخت و یه عده دیگه از کارمندا بشقابای کوچیکتر رو به سمت کارکنای کافه تریا پرتاب کردن.
یا بعد از یه ماه که تو گوگل دوشنبههای بدون گوشت برای حفظ سلامتی کارمندا ایجاد شده بود، یکی از کارمندا تو نظرسنجی ناشناس تهدید کرده بود که به فیسبوک توییتر یا مایکروسافت میره. گوگل هم نتایج این نظرسنجی رو با کارکنانش به اشتراک گذاشت که در نتیجه اون خیلی از کارمندا از کار اون نفر خجالت زده شدن و باعث شد میزان حس مستحق بودن در برابر مزایای شرکت پایین بیاد.
این کتاب کلی راهحل ساده برای مدیریت مالی پیشنهاد میکنه تا کسبوکارهای کوچک بتونن با کمک آن از بحران مالی جلوگیری کنن و به سود برسن. پس اگه کسب و کاری دارین یا میخواین یه بیزینس راه بندازین و در مرحله شروع هستین، گوش دادن به این خلاصه کتاب براتون واجبه!
فک میکنی یه کسب و کار به زمان زیادی نیاز داره تا به سود برسه؟
یه استارت اپ که دیگه هیچی، حالا حالاها نباید به سود فک کنه. درسته؟ نه. درست نیست.
این چیزیه که مایکل میخالوویچ توی کتاب «اول سود» دربارهش حرف میزنه و بهت میگه چطور و چرا رسیدن به سود باید اولویت مسیر کسب و کارت باشه.
پس اگه تو نقطهی شروع یه کسب و کار واستادی، از این کتاب غافل نشو.
داشتن یه ایده، پشتکار زیاد و مجموعهای از مهارتها، برای راهاندازی یک کسب و کار، واسهي اکثر کارآفرینا حسی مثل در اختیار داشتن چوب جادوعه.
اما این چوب جادو، وقتی کسب و کار اونها تبدیل به هیولای هزینهخوری بشه که حسابهای بانکیشون رو تا ته خالی کنه، میتونه برعکس تبدیل به یه کابوس بشه!
اشتباهی که اکثر کارافرینا مرتکب میشن اینه که به محض فروش، سعی میکنن که بخش بزرگی از سودشون رو خرج توسعه کسب و کار کنن و در نتیجه هزینههاشون رو افزایش بدن.
ولی، وقتی همهی درامد مجموعه برای توسعه مصرف بشه، طبیعتا دیگه سودی درمیون نخواهد بود. اما اونا فک میکنن که اشکالی نداره، چرا؟
چون یک روز خواهد رسید که کسب و کارشون انقد بزرگ بشه که چندین برابر سود کنن!
متاسفانه، اون روز هرگز نخواهد رسید؛
چون وقتی فروش به هر دلیلی کم بشه، هزینهها با کاهش اون دیگه پایین نمی یان و اینجاست که سرمایه و دارایی مجموعه مثل خون از بدن یه خرس زخمی سرازیر میشه و اون کسب و کار، سرنوشتی جز مرگ نخواهد داشت.
نکته دقیقا همینجاست که این مسیر لازم نیست به این شکل طی بشه.
درواقع چیزی که اکثر کارافرینا بهش باور ندارن اینه که تو میتونی کسب و کارت رو توسعه بدی، و همزمان از همون روز اول سوددهی داشته باشی.
چطور؟ راهحل اینه که از اون فرمول معروف قدیمی که میگه فروش منهای هزینهها سود رو تعریف میکنه سراغ این فرمول بریم که میگه:
فروش، منهای سود، میشه هزینهها.
یعنی به جای اینکه همهی هزینهها رو از مقدار فروشتون کم کنید و هرچی که موند رو به عنوان سود در نظر بگیرید، اول مقدار مشخصی رو به عنوان سود از فروش بردارید. بعد از هر چیزی که موند، هزینهها رو پرداخت کنید.
گرچه اینکار در ظاهر تغییر بزرگی به حساب نمییاد اما میتونه به طور کلی شکل کسب و کار شما رو عوض کنه و اون رو از یه زامبی هزینهخود، به یه ماشین چاپ پول تغییر بده.
اگه داری با خودت فک میکنی که چون تو فعلا کسب و کاری نداری پس بهتره گوش دادن رو متوقف کنی و بری سراغ یک کتاب دیگه باید بهت بگم که، اصول «اول سود» فقط دربارهکسب و کار نیست و میتونی ازشون توی سرمایهگذاریها و دخل و خرجهای فردی هم استفاده کنی.
سیستم «اول سود» بر پایه چهار اصل بنا شده که شاید براتون جالب باشه،
چون این اصول همون اصولی هستن که میلیونها انسان توی دنیا دارن ازش هر روز پیروی میکنن، البته نه برای مسائل مالی، بلکه برای کاهش وزن و فیت موندن. کدوم اصول؟
1.از بشقاب کوچکتر استفاده کن
2.چند وعده غذا بخور
3. جلوی هوس رو بگیر
4.و استمرار داشته باش
بریم سراغ اصل شمارهی یک «اول سود» : بشقابت رو کوچک کن
وقتی توی یه بشقاب بزرگ غذا میخوری، ناخوداگاه سعی میکنی که اونرو پر کنی، بعدشم خب ترجیح میدی که همهی غذا رو تا ته بخوری حتی اگه سیر شده باشی.
اما اگه از بشقاب کوچکتری استفادی کنی، خودبهخود غذای کمتری بر میداری که این یعنی کالری کمتر. درنتیجه، به مرور زمان، وزن کم میکنی. ربطش به کسب و کار چیه؟
همونطور که کوچک کردن اندازه بشقاب به کم کردن وزن در مرورزمانکمک میکنه، محدود کردن بودجه جاری کسب و کار شما هم باعث کاهش هزینههای کلی شما میشه. پولی که شما از هر فروش جمع میکنید، توی چهار بشقاب سرو میشه.
بشقاب اول بودجه جاری که یعنی همه هزینههایی مثل اجاره، قبضها، دستمزدها، تبلیغات و ... .
بشقاب دوم که حقوق و مزایای صاحب کسب و کار هست
بشقاب سوم مالیات و در نهایت بشقاب چهارم که میشه سود.
به طور معمول بشقاب بودجه جاری، بشقاب که نه یه دیس بزرگه! بعضی از کسب و کارها تا ۸۰ درصد درامدشون رو برای هزینههای جاری پرداخت میکنن.
اگه شما به طور معمول ۸۰ درصد هر فروشتون رو برای پرداخت هزینههای جاری کنار بذارید اما به یه دلیل ناگهانی مجبور بشید که این میزان رو به ۷۰ درصد کاهش بدید چه اتفاقی میافته؟ خودبهخود راهی پیدا می کنید که کارتون رو با هزینه کمتری انجام بدین!
همه ما میتونیم همیشه راهحلهای بهتری پیدا کنیم، منتهی شرطش اینه که تحت فشار قرار بگیریم و نیاز پیدا کنیم. فقط به اخرین باری که خمیر دندونت به اخرش رسید بود فک کن.
روزای اولی که اون خمیر دندون رو خریده بودی احتمالا از اول تا اخر مسواکت رو با یه لایی پر و پیمون ازش پر میکردی ولی وقتی به اخرش میرسه، حاضری با گذاشتن یک دهم اون مقدار روی مسواکت، مسواک بزنی.
قانون پارکینسون میگه که وقتی ما مقدار زیادی از هرچیز داشته باشیم، چه غذا، چه زمان، چه پول یا حتی خمیر دندون! تمایل داریم که بیشتر ازون چیز مصرف کنیم اما وقتی مجبور بشیم که با میزان کمتری کار کنیم به شکلی ناگهانی انسانهایی متفکر و چاره جو میشیم و میفهمیم که خیلی کمتر از چیزی که فک میکردیم نیاز داریم.
توی کسب و کار اگه بخش بیشتری رو به سود اختصاص بدی و هزینههای جاری رو محدود کنی، مجبور میشی که روند کاریت رو بهینهسازی کنی و هزینههای اضافی رو قطع کنی.
مثلا شاید بتونی نرم افزاری رو پیدا کنی که جایگزین بعضی فرایندها توی کارت بشه یا تصمیم بگیری به جای کار توی دفتر، از کارمندهات بخوای از خونههاشون دورکاری کنن.
جایی توی کتاب، کارافرینی از تیمش میپرسه: « چطوری میتونیم کاری که الان داریم انجام میدیم رو با یک سوم همین هزینه جلو ببریم؟»
کم کردن هزینهها تا حدود دو سوم کمی غیر منطقی به نظر میرسه اما اگه این سوال رو هر روز از خودت بپرسی از بینش خلاقانهای که درون خودت شکل میگیره و تاثیرش روی مدیریت کسب و کارت شگفت زده خواهی شد.
اصل شماره دو «اول سود»: وعدهها رو اولویتبندی کن
اگر اولین وعدهی غذایی که میخوری سالادی پر از سبزیجات متنوع و غنی از مواد مغذی باشه، احتمالا توی وعدههای غذایی بعدی دچار پرخوری نخواهی شد.
خب ربطش به کسب و کار چیه؟ اگه با پولی که از فروشت بدست میاری، قبل از هر چیز، بخش مربوط به سود رو جدا و اون روی توی حساب بانکیش بریزی، به طور طبیعی دیگه تمایلی برای ولخرجی و هزینههای اضافی نخواهی داشت.
در واقع سود برای شخصیت کسب و کار تو مثل مواد مغذی برای شکمت میمونه، چون سود کردن از سه طریق به انسان حس لذت میده:
اول از همه سود کردن مثل دریافت پاداش میمونه. آخر روز، وقتی که سود میکنی اون رو بین خودت و تیمت تقسیم میکنی و میتونید اون رو برای هر چیزی که دوست دارید هزینه کنید.
دوم اینکه سود کردن باعت میشه همیشه مقداری پول برای شرایط اضطراری یا بحرانی اماده داشته باشید که مخصوصا برای کسب و کارهایی که شرایط کاری پر استرسی دارن، یه جور آسودگی خاطر به حساب میاد.
سوم اینکه سود کردن بهترین معیار برای سنجش میزان موفقیت و سلامت و کسب و کار شماست. اگه شما موفق بشید که به طور ثابت روند سود کردنتون رو بهبود ببخشید یعنی دارید توی مسیر درست قدم بر میدارید. برعکس، اگه این روند بشکنه یا منفی بشه، کسب و کار شما داره بهتون هشدار میده که حتما مشکلی وجود داره یا باید چیزی تغییری کنه.
حالا اگه هنوز به سود نرسیدی، یا فک میکنی که توقع سریع به سود رسیدن برای یه استارت اپ یا کسب و کار نو پا اشتباهه، پس خیلی کوچیک شروع کن.
هربار، تنها یک درصد از هر فروشت رو به حساب بانکی مربوط به سود خودت بفرست. اون یک درصد تاثیری روی کسب و کار تو نخواهد داشت، حتی به عنوان سود هم رقم قابل توجهی به حساب نخواهد اومد اما، خود این عمل، یعنی قرار دادن بخشی از فروشت توی حساب بانکی مربوط به سود، نمادینه و تاثیری قدرتمندی روی نگاه تو به کسب و کارت میذاره.
این کار باعث میشه تا انگیزه بیشتری داشته باشی تا روی بهترین محصولات و خدماتت کار کنی و با فاصله گرفتن از سطح کاری متوسط، خودت رو به بالاترین سطحی که میتونی نزدیک کنی که این یعنی:سود بیشتر.
به بیان دیگه، به محض اینکه سود کردن رو تو اولویت اول خودت قرار بدی، روی بهترین عملکرد خودت متمرکز میشی و در نتیجه شروع به رشد میکنی.
اصل شماره سه «اول سود»: هوسها رو دور بریز
اگه هله هولههای توی کابینت و یخچال خونه رو دوربریزی، اونوقت وقتی دلت شکلات بخواد، مجبوری تا نزدیکترین فروشگاه بری و یه شکلات برای خودت بخری، اینجوری همه کالریای که اون شکلات وارد بدنت میکنه رو قبلا سوزوندی.
خب، حالا این چطور به کسب و کارت ربط پیدا میکنه؟ اگه حساب بانکی مرتبط با سودها رو از بقیه جدا کنی، یا حتی تبدیل به سپرده یا سرمایه گذاری کنی که نقد شوندگیش هم دیرتر باشه، اینطوری باعث میشه که کمتر وسوسه بشی تا برای سایر هزینههات به حساب مرتبط با سود خودت دست بزنی.
اصل شماره چهار «اول سود»: استمرار داشته باش
اگه بین وعدههای غذاییت بیش از حد فاصله بندازی، احتمالش زیاده که توی وعدهی بعدیت پرخوری کنی و کالری زیادی وارد بدنت کنی، اما، اگه وعدههای غذاییت رو به چند وعدهي کوچیک توی طول روز تقسیم کنی، میتونی گرسنگی تو کنترل و از پرخوری جلوگیری کنی.
ربط این به کسب و کار؟ خب، اگه بین بررسیهای مالی کسب و کارت فاصلهی زیادی بیوفته، ممکنه خودت رو فریب بدی که احتمالا داری عالی جلو میری و بعدش هزینههایی رو برای خودت بتراشی که فک میکنی از پسشون بر میای.
توی سیستم سود اول، اول و نیمهی هر ماه، یه اسکن سریع یک دقیقهای از پنج حساب خودت رو باید انجام بدی:
حساب درامد
حساب بودجه جاری
حساب حقوق و مزایای صاحب کسب و کار
حساب مالیاتت
و حساب مرتبط با سود.
این کار نه تنها باعث میشه که قبضها و بدیهیها رو به موقع پرداخت کنی بلکه بهت کمک میکنه که نسبت به عملکرد کسب و کارت همواره هشیار باشی و بتونی مشکلات رو بر طرف کنی.
حالا که چهار اصل سیستم اول سود رو شناختی، بیا همشون رو کنار هم بذاریم و شروع کنیم.
قدم اول
پنج تا حساب باز کن و اونها رو به ترتیب نامگذاری کن:درامد، جاری، حقوق و مزایای صاحب کسب و کار ، مالیات و سود
قدم دوم
مشخص کن که در حال حاضر چه درصدی از درامد کلی رو به هر کدوم از اونها اختصاص میدی. مثلا بنویس جاری ۴۰ درصد. اگه در حال حاضر هیچ درصدی رو به سود اختصاص ندادی، جلوی سود بنویس یک درصد، و یک درصد از یکی از گزینههای دیگه کم کن.
قدم سوم
هدف گذاریت از درصد مورد نظر برای هرکدوم رو مشخص کن. نویسندهی کتاب، مایکل میخالوویچ، اینجا به کمک تو میاد.
مایک هزاران کسب و کار کوچیک رو بررسی کرده و تونسته میانگین درصدی رو که کسب و کارهای سالم به هر بخش اختصاص دادن دربیاره.
مایک متوجه شده کسب و کارهایی که بین ۰ تا ۲۵۰ هزار دلار در ماه درامد داشتن، ماهانه ۵ درصد به سود، ۱۵ درصد مالیات، ۵۰ درصد هزینههای جاری و ۳۰ درصد به حقوق و مزایای صاحب کسب و کار اختصاص داده بودن اما کسب و کارهایی که بین ۲۵۰ تا ۵۰۰ هزار دلار در ماه درامد داشتن، ۱۰ درصد به سود، ۳۵ درصد به هزینههای جاری، ۱۵ درصد به مالیت و ۴۰ درصد به حقوق و مزایای صاحب کسب و کار اختصاص داده بودن.
قدم چهارم
اول و پونزدهم هر ماه، همه درامدت رو که به حساب اصلی واریز کردی، بین بقیه حسابها، بر اساس درصدهاشون پخش کن. یادت باشه که اول از همه پول مرتبط با بخش سود رو منتقل کنی.
قدم پنجم
هر ماه یک درصد به سود اضافه و از بخش مرتبط با بودجه جاری کم کن تا به هدف گذاری نهاییت برسی.
و قدم ششم،
یه حساب بانکی مجزا توی یه بانک دیگه برای سود و مالیات باز کن و کم کم پولهای اون بخشها رو به اون حسابها منتقل کن تا کاملا از جلوی چشمت دور باشن
اگه از اصول سیستم «اول سود» پیروی کنی، به مرور و اروم اروم هزینههای اضافیتو کم میکنی و در عوض سود بیشتر و فرصت توسعه کسب و کارت رو پیدا میکنی و کسب و کارت به جای یه هیولای هزینهخور، به ماشین چاپ پول تبدیل میشه چون تو سود کردن رو تبدیل به یه عادت کردی نه اتقافی توی اینده. این پیامیه که مایکل میخالوویچ توی کتاب «سود اول» دربارهش حرف میزنه.
تیم هارفورد تو کتاب اقتصاددان مخفی، به شما نشون میده که چطوری مثل یه اقتصاددان فکر کنید و چطور به یه مصرفکننده باهوش تبدیل بشید. با خوندن این کتاب، خیلی زود متوجه میشید که چرا تو هر گوشهای از دنیا یه قهوهفروشی استارباکس وجود داره. هدف تیم هارفورد در کتاب پیش رو اینه که به شما کمک کنه جهان رو مثل یه اقتصاددان ببینید. این کتاب برای علاقهمندان و پژوهشگران حوزه اقتصاد، بسیار مناسبه و خوندنش توصیه میشه. پس از گوش دادن به این پادکست، میتونید طرز فکرتون رو رو به طرز فکر یه اقتصاددان شبیه کنید، تا در نهایت تصمیمات و انتخابای بهتری داشته باشید.
این کتاب دربارهی نگرش اقتصاددانا به جهانه.
در حقیقت، ممکنه یه اقتصاددان، درست همین حالا صندلی بغلی شما نشسته باشه. ممکنه اصلاً بهش توجه نکرده باشید. وقتی یه شخص معمولی به یه اقتصاددان نگاه میکنه، متوجه هیچچیز قابلتوجهی نمیشه.
اما افراد معمولی به چشم اقتصاددان، خیلی هم معمولی نیستن! خب حالا، اصلا دید یک اقتصاددان چجوریه؟
هدف تیم هارفورددر کتاب پیش رو اینه که به شما کمک کنه جهان رو مثل یه اقتصاددان ببینید. البته قرار نیست هارفورد بهتون لگه نرخ ارز یا چرخههای تجاری چیه، اما راز خودروهای دست دوم رو براتون برملا میکنه.
مشکلات بزرگ مثل اینکه چطوری چین در هر ماه یک میلیون نفر رو از فقر خارج میکنه و معضلات کوچکتر مثل اینکه چطوری از پرداخت پول بسیار زیاد به سوپرمارکتها اجتناب کنیم. قصد ما تو این پادکست، بررسی این مسائل و بحث بر روی راه حلاشونه.
این کتاب برای علاقهمندان و پژوهشگران حوزه اقتصاد، بسیار مناسبه و خوندنش توصیه میشه. پس از گوش دادن به این پادکست، میتونید طرز فکرتون رو رو به طرز فکر یه اقتصاددان شبیه کنید، تا در نهایت تصمیمات و انتخابای بهتری داشته باشید.
تا به حال چند بار شده که از بالا بودن رقم فیش خریداتون شاکی باشید؟ چند بار شده که یه جنس رو با دو برابر قیمت بخرید، یا چطور میشه که یه نفر یه کالای نامرغوب و بی کیفیت به شما میفروشه؟ کاملا در جریانیم که این اتفاقا چقدر اذیت کنندست، ولی آیا تا به حال برا خودتون سوال شده که اصلا چرا این اتفاقا میافته و ریشش کجاست؟ چرا ما به خریدن اجناس گرون قیمت ادامه میدیم، با اینکه از کیفیتشونم اطمینان خاطر نداریم؟
در ادامه به کمک این کتاب، میخوایم به این دست سوالا جواب بدیم و حتی سراغ مسائل مهم تر بریم، مثل اینکه چطور اقتصاد، زندگی و تصمیمات مالی ما رو تحت تاثیر قرار میده؟ هدف ما اینه که بهتون آموزش بدیم، چطوری با درک مسائل اقتصادی پشت هر چیز، تصمیمای بهتری تو خریداتون بگیرید و دیگه قربانی سیاستای گول زننده بازاریابا نشید.
این پادکست به شما نشون میده که، چطور کل یه جامعه با اقتصادش تعریف میشه و شکل میگیره. اگه تا به حال براتون سوال پیش اومده که، چرا بعضی کشورا خیلی فقیرن در حالی که یه سری کشورا ثروتمندن، گوش دادن به این پادکست، دیدگاهای جدیدی رو در اختیارتون میزاره.
علاوه بر همه اینا قراره یاد بگیریم که:
چرا تشخیص هلو از لیمو سخته؟!
چرا خرید تو ایستگاه قطار و مترو، میتونه برای پول تو حساب شما یه تهدید محسوب بشه؟
چرا یه کمپانی یا برند، عمدا یکی از محصولاشو با کیفیت پایین درست میکنه و هیچ مانوریم روش نمیده؟
و اینکه چرا وقتی دنبال تخفیفیم، فروشگاهای تخفیف دار همیشه بهترین گزینه نیستن؟
در واقع حقیقت اینه که اقتصاد تاثیر زیادی روی تک تک تصمیما و انتخابای روزانه شما داره.
تابحال شده وقتی صبح دارید کاپوچینوی صبحونتون رو میخورید، به این فکر کنید که اون کاپوچینو، با چه فرایند و مسیری به دست شما رسیده؟ احتمالا نه.
ولی شاید بهتر باشه از این ببعد اینکارو بکنید. چون دیدگاهای مهمی از اقتصاد و تاثیرش بر زندگی رو در اختیارتون میزاره. حتی چیزی به سادگی کاپوچینو، در واقع حاصل توانایی اقتصادی یه جامعه، تو کنار هم قرار دادن چند حرفه مخلفه.
تصور کنید میخواید همون کاپوچینو رو خودتون از صفر تا صد درستش کنید. اصلا میدونید باید از کجا شروع کنید؟ اول باید قهوه بکارید، دونه هاشو برداشت کنید، خشک کنید و بعد آسیابش کنید. تازه یه گاو ماده ام باید پرورش بدید، تا بهتون شیر بده. لیوانتونم باید با خاک رس درست کنید.
کل اینارو بزاریم کنار، شما باید انقد به تکنولوژی و مهندسی مسلط باشید، که یه دستگاه اکسپرسوساز بسازید.
به نظرتون خودتون به تنهایی میتونید همه اینکارا رو انجام بدید؟ اینجور به نظر نمیاد. در واقع شما برای یه لیوان کاپوچینو، به کل سیستم اقتصادی و تقسیم کار تو کل دنیا وابستهاید.
با این وضعیت، شما تصمیم میگیرید که قهوه رو آماده بخرید. حتی پولی که بابت قهوه پرداخت میکنید هم به همون سیستم اقتصادی گره خورده.
به طور کلی، هرچی منابع مورد نیاز برای ساخت یه کالا کمیاب تر باشن، قیمت اون کالا هم بیشتره؛ ولی خب این همیشه هم درست نیست. مثلا شاید فکر کنید، اگه همه کافه ها از یه نوع قهوه استفاده کنن، پس قیمت یه فنجون قهوه تو تمام این کافه ها باید یکسان باشه که خب اینطور نیستش.
تو انگلیس، یه سری قهوهفروشی های زنجیره ای به اسم ATM هست که محل فعالیتشون تو ایستگاهای قطار بین شهری و متروعه. قیمت قهوه تو این کافهها، خیلی بیشتر از جاهای دیگست.
فکر میکنید دلیلش اینه که اونا قهوه مرغوب تری استفاده میکنن؟ خیر، دلیل قیمت بالا محلیه که اونا برای کار انتخاب کردن. ایستگاهای مترو، یه محل کاملا کمیاب و نادره، چون افراد زیادی روزانه برای سرکار رفتن و عبور و مرور از اونجا میگذرن. داشتن این فضای کمیاب با مشتری بالا و نبود رقیب تو همون فضا، باعث بالا رفتن تقاضا برای قهوه های این کافه میشه.
در نتیجه بالا رفتن تقاضا، قیمت هم متناسب با اون بالا میره.
در واقع تو این مثال محل به خصوص و کمیاب اون کافه ها که اجاره بالایی هم داره و همچنین افزایش تقاضا، دلیل بالا رفتن قیمته. این مدل دسته بندی و نگاه به وقایع دور و برتون، باعث میشه شما مثل یه اقتصاددان فکر کنید و جهان اطرافتون رو بهتر درک کنید.
مورد بعدی که باید در نظر بگیرید، اینه که کمپانیا از هر سیاست و ابزاری استفاده میکنن تا ما بیشترین پول ممکن رو بابت محصولشون پرداخت کنیم.
هدف هر کمپانی، بدون توجه به اینکه چقدر خوب به نظر میرسن، اینه که شمارو بدست بیارن. مشتری، این تنها چیزیه که براشون مهمه. نه خود مشتری، بلکه پولی که پرداخت میکنه.
کمپانیا تمام سعیشونو میکنن و از سیستم های قیمتگذاری مختلفی استفاده میکنن، تا شما بیشترین پول ممکن رو بهشون بدید. مسلما اونا نمیتونن مستقیم ازتون بپرسن که توان پرداختی شما چقدره، چون هیچوقت جواب به درد بخوری نمیشنون. به خاطر همین، کمپانیا از روشای زیرکانه تری استفاده میکنن.
یکی از این روشا اینه که به مشتری یه سری کالای مشابه، که هزینه تولید همشون تقریبا یکسانه رو نشون میدن، ولی قیمتای متفاوتی براشون در نظر میگیرن. کمپانیایی مثل استارباکس Starbucks ، از این متد استفاده میکنن. اونا به جای ارائه یه نوع قهوه، چند نوع قهوه تقریبا یکسان با قیمتای مختلف ارائه میدن.
مثلا شما میتونید یه قهوه بزرگ با خامه رو یه دلار بیشتر از یه قهوه کوچیک بدون مخلفات بخرید. این تفاوت یه دلاری شمارو وادار به خرید قهوه بزرگ میکنه؛ چون به نظرتون صرفه اقتصادی داره. در واقع استارباکس با زیاد کردن گزینهها و تفاوت قیمتی، مشتری رو مجبور به خرید میکنه.
با این حال همه افراد توانایی پرداخت اون مبلغ حداکثری رو ندارن. وقتی بین مشتریا تفاوت وجود داشته باشه، شرکتا اکثرا از استراتژی هدفگذاری گروهی استفاده میکنن.
نمونههای این استراتژی، تخفیف بازنشستگان و فروش ویژه دانشجویی برای سینما یا حمل و نقل عمومی هستش. هدف کلی اینه که اون دسته از مشتریا که توان خرید پایینتری دارن هم، از خدمات یا محصول کمپانی استفاده کنن و در عین حال اون مشتریایی که وضع مالی مناسبی دارن، همچنان بیشترین پولی که میتونن خرج بکنن رو بپردازن.
کمپانیا حتی اگه چند نسخه از یه محصول رو ارائه داده باشن، بازم ترغیبتون میکنن که نسخه گرون تر رو بخرید. به عنوان مثال، کمپانی IBM دو نوع پرینتر مختلف رو میفروشه، یکی پرینتر لیزریE و دیگری پرینتر لیزری A. پرینتر اولی ارزون تره ولی تفاوتشون فقط قیمتشون نیست.
IBM داخل پربنتر لیزری Eیه تراشه کار گذاشته که کندتر عمل کنه و کارایی کمتری داشته باشه. با اینکار، مشتری وادار به خرید مدل گرون تر میشه. در کل باید به این موارد گفته شده توجه داشته باشید.
کمپانیا تلاش میکنن که مشتری بیشتر از چیزی که باید پرداخت کنه، بپردازه و آگاهی شما از ترفنداشون، باعث میشه که تو همچین تله هایی نیافتید.
توی مسیر رسیدن به همچین هدفی، کمپانیا از هیچ کاری دریغ نمیکنن و حتی ممکنه نهایت حیلهگری رو بکار ببرن، تا شما فریب بخورید. ولی اینو همیشه به خاطر داشته باشید که هیچوقت به مشتری و پولش رحم نمیکنن.
راههای زیادی هست که پولتون رو از دستشون نجات بدید و موفقیت تو این راهها کاملا بستگی به خودتون داره. باید تمرین کنید که عادتای یه مشتری خوب رو داشته باشید، تا تو انجام این ترفندا موفق ظاهر بشید.
اول از همه حواستون باشه که دارید از کجا خرید میکنید. به عنوان مثال مراقب کمپانیایی که چند محصول تقریبا یکسان رو با توجه به تقاضا و محلکارشون با قیمتای مختلف میفروشن باشید.
تو لندن دوتا فروشگاه غذای آماده Marks & SPENCER مارکس و اسپنسر، به فاصله ۵۰۰ متر از هم وجود داره. اونی که داخل ایستگاه متروئه، محصولاتش ۱۵ درصد گرون تر از اون یکیه.
این گرونی به خاطر اینه که مردم تو مترو، اکثرا وقت کمی برای خرید دارن و وقتی وارد یه مغازه میشن، میخوان خیلی سریع جنس مورد نظرشون رو بردارن، حساب کنن و بیان بیرون و تو بیشتر مواقع، اصلا به قیمت توجهی ندارن. بنابراین با آگاهی از محل خریدتون، میتونید تو خرج پول صرفهجویی کنید.
مورد دوم: هیچوقت فکر نکنید که جنس مدنظرتون تو فروشگاهای تخفیفدار ارزون تر از بقیه جاهاست. شاید ممکن باشه که تو یه خرید کلی از این فروشگاه ها، خریدتون ارزون تر در بیاد؛ ولی وقتی یه محصول به خصوص میخواید، احتمالش خیلی زیاده که قیمتش با بقیه مغازهها یکسان و یا حتی بالاتر باشه.راه حل برخورد با این وضعیت، اینه که برای خرید دنبال فروشگاهای تخفیفدار و ارزون قیمت نباشید، بلکه سعی کنید فروشگاهها رو هوشمندانه و با توجه به محصولی که میخواید انتخاب کنید.
و در آخر هم باید به این توجه داشته باشید که بعضی از مغازهها، دلبخواهی محصولاتشون رو قیمتگذاری میکنن، پس اگه حواستون به تغییرات قیمتی باشه، فریب اینکار رو نمیخورید.
مثلا بعضی از سوپرمارکتها، خیلی اتفاقی قیمت یه محصولشون مثل سبزیجات رو سه برابر میکنن. هدفشون از این کار، اینه که ببینن چه تاثیری رو میزان فروش میزاره. اینجا دو حالت پیش میاد، اون دسته از مشتریا که حواسشون جمعه و تغییر ناگهانی قیمت رو متوجه میشن، از یه نوع سبزی دیگه میخرن.
حالت دومم افرادین که به تغییر قیمت توجهی ندارن و داخل این تله میافتن. این دسته مجبوره پولی بیشتر از اون چیزی که باید بپردازه پرداخت کنه.
در آخر هم همه اینا به خودتون بستگی داره که حواستون به این کارا جمع باشه و مراقب باشید که کمپانیا، از تنبلی شما تو خرید سواستفاده نکنن. حالا که تا حدودی با نحوه عملکرد اقتصاد تو جامعه آشنا شدیم، تو ادامه بحث، میخوایم نشونتون بدین که اگه عملکرد اقتصاد نامناسب و نادرست باشه، ممکنه چه اتفاقایی بیافته. با ما همراه باشید.
مورد کلیدی بعدی که باید بهش توجه بشه، کمبود اطلاعاته. نداشتن اطلاعات کافی، میتونه به شکل جدی باعث ایجاد مشکل تو خرید و بازار بشه.
تو رسانهها، جلسات اقتصادی و دانشگاها دائما از نبوغ و عادلانه بودن سیستم اقتصادی بازار آزاد صحبت میشه و افراد معتقدن این سیستم بیشترین بازدهی رو داره و در اون، افراد با یه قیمت مناسب به اون کالا یا خدماتی که میخوان، میرسن.
مسئله اینه که بازار آزاد یه مشکل اساسی داره. وقتی مردم از اطلاعات پنهان و رازای پشت محصولا با خبر بشن، این بازار به راحتی از بین میره. این وضعیت به شکاف اطلاعاتی معروف شده.
یه مثال خیلی معروفشم تو بازار اجاره ماشینای دست دوم اتفاق افتاده. تو این بازار، وقتی شما یه ماشین اجاره میکردید، یا مثل هلو بود( یعنی عالی کار میکرد و سالم بود) یا مثل لیمو بود (یه چیز کاملا به درد نخور و افتضاح). (هلو و لیمو اینجا اصطلاح خود متن هست)
حتی کسایی هم که آگاهی خوبی نسبت به ماشینا و بازار خودروهای اجارهای داشتن هم، نمیتونستن تشخیص بدن کدوم به درد بخوره، کدوم نیست.
تو نقطه مقابلش، فروشنده دقیقا از این موضوع باخبر بود و میدونست کدوم ماشین خراب و کدوم سالمه. اگه یه خریدار بودجش پایین بود، مثلا ۱۵۰۰ دلار قطعا میدونست که فروشنده یه خودرو خراب و به درد نخور رو بهش پیشنهاد میده.
با این حال حتی اگر شما مبلغ بالاتری در اختیار داشتید، مثلا ۴۰۰۰ دلار بازم شانس اینکه یه خودروسالم نصیبتون بشه، پنجاه پنجاه بود. چون فقط فروشنده از سالم یا خراب بودن خودرو خبر داشت.
تو مواجهه با این وضعیت، که هیچ اطلاعات کافیای از محصول وجود نداره و همه چی به شانس وابستست، یه خریدار عاقل و محتاط هیچ پولی خرج نمیکنه؛ چون هیچ تضمینی وجود نداره که یه محصول با کیفیت و به درد بخور به دستش برسه. وقتی این اتفاق بیافته، باعث از هم پاشیدن بازار اون محصول میشه.
این موقعیت زمانی به وجود میاد که اطلاعات یه طرفه و نامتقارن باشه، یعنی فروشنده از چیزایی خبر داشته باشه که خریدار نداره. ولی اگه هم فروشنده و هم خریدار ندونن که کدوم ماشین سالم و کدوم خرابه، تو این وضعیت خریدار میتونه با قیمت پایین تر، شانس پنجاه پنجاهش رو امتحان کنه.
برای ایجاد یه جو آروم و منصافه تو هر بازاری، لازمه که تبادل اطلاعات متقابل صورت بگیره. بدون تبادل اطلاعات، به هیچ وجه نمیشه یه تجارت خوب و بازار پویا رو متصور شد.
نکته بعدی در نظر گرفتن مضرات و معایب یه محصول، تو قیمت نهاییشه.
به نظر شما آیا بازار همیشه یه کالای پربازده، مفید و بدون ضرر ارائه میده؟ و آیا همیشه هر کس، دقیقا به همون جنسی که میخواد میرسه؟ جواب این سوالا، بستگی به این داره که دقیقا چی میخواید و هدف کلیتون چیه.
اگه برای هوای پاک و حمل نقل عمومی ارزش قائلید، قطعا بهش نمیرسید. اونم وقتی که تو ترافیک سنگین و پر دود خیابونا گیر کردید. پس چجوری میشه رو این قضیه حساب کرد؟ بازار آزاد، پیشنهادش اینه که اگه هر فرد در جامعه به دنبال خواسته های فردی خودش بره، در نهایت همه سود میکنن و به اون چیزی که میخوان میرسن. مشکل اینه که این تئوری عواقب منفی و مضر کارای اشخاص رو در نظر نمیگیره.
به معنای دیگه، مثلا وقتی شما میخواید یه ماشین بخرید، بازار موظف اون چیزی رو که میخواید، با یه قیمت مناسب براتون فراهم کنه که هم شما سود کنید و هم فروشنده به منفعت برسه. ولی این وسط یه سری هزینه های اجتماعی و محیطزیستی هست که پنهانه و تو قیمت لحاظ نمیشه.
هر شهری تو دنیا به دلیل غلظت و حجم زیاد دود ماشینا، داره از مشکل آلودگی هوا رنج میبره. وقتی هوا آلوده باشه، نه تنها به سلامتی افراد آسیب میرسونه، بلکه جلوی استفاده مردم از روشای حمل و نقلی پاک مثل دوچرخه رو میگیره.
به منظور مهار این هزینههای اجتماعی، دولت باید وارد عمل بشه و با تغییر قیمت، هزینه های جانبی رو لحاظ کنه. این مبلغ اضافی، در واقع مالیاتیه که باعث میشه، هزینه مدیریت و رفع اون مشکلات پنهانی که گفتیم، تامین بشه.
به عنوان مثال شهر لندن، یه تعریف جدید به اسم هزینه جمعی رو وارد بازار کرده. معنیش اینه که اگر شخص میخواد حین رانندگی از یه جای به خصوص که شلوغه و ترافیک سنگینی داره، رد بشه؛ باید هزینش رو بپردازه. تاثیری که اینکار گذاشت، فوقالعاده بود و تغییر چشمگیری تو میزان ترافیک و آلودگی هوا به وجود اومد.
وقتی رانندگی هیچ هزینه اضافی ای نداشته باشه، مردم حتی برای مسافتای کوتاه هم از خودرو استفاده میکنن. از وقتی طرح هزینه جمعی اجرا شد، مردم برای مسیرای کوتاه، به استفاده از دوچرخه یا پیادهروی رو آوردن.
با همه این صحبتا، نمیشه برای هرچیزی مالیات در نظر گرفت چون خیلی چیزا صرفا آزار دهندن، ولی ممکنه برای جامعه و محیط زیست مضر نباشن و اصلا عاقلانه نیست که براش مالیات وضع کرد.
موضوع بعدی، جلوگیری از رشد اقتصادی توسط نهادای ناکارآمد و فساد سیستمی هستش.
یکی از سوالای اساسی و مورد بحث اقتصادی اینه که، چرا بعضی کشورا فقیرن، در حالی که یه سری کشورا موفق به توسعه و پیشرفت شدن؟ آیا دلیلش دسترسی به منابع هستش؟ یا به خاطر نوع بازاریه که بهش وارد شدن؟ هیچ کدوم از این جوابا دلیل قطعیش نیست. یکی از اصلی ترین دلایل به وجود اومدن این وضعیت، وجود دولتای نامناسب و ناکارآمده.
عدم وجود آزادی بیان و کنترل دموکراتیک بازار، باعث بی پاسخ موندن تقاضاها میشه که حاصلش یه اقتصاد مریض و ناسالمه. وقتی رهبری یه کشور با یه نفر باشه و دیکتاتوری حکومت کنه، عموما شخصی که تو راس قدرته، به دنبال خواسته های فردی و جمع کردن ثروت برای خودشه.
حتی اگه هزینش رو مردم متحمل بشن، باز هم اینکارو میکنه. تو همچین مواردی، پولی که وارد کشور میشه، نه تو زیرساختای صنعت و بازار و نه تو اجزای تشکیل دهندش، سرمایهگذاری نمیشه. در نتیجش، سیستم اقتصادی به هم میریزه و هیچی سر جای خودش نیست. به عنوان مثال، کامرون یکی از فقیرترین و فاسدترین کشورای دنیاست و توسط یه رهبر مستبد به اسم بیا Biya کنترل میشه. هدف اصلی این شخص فقط و فقط تثبیت قدرت خودش و رسیدن به خواسته های شخصیشه.
مشکلی که به این موارد اضافه میشه، اینه که دیکتاتورا برای حفظ موقعیت و قدرت خودشون، مجبورن اشخاصی که به خودشون وابستن و مثل خودشون فاسدن رو روی کار بیارن.
نتیجش تشکیل یه سیستم کاملا فاسده که رشد اقتصادی رو نابود میکنه و اجازه نفس کشیدن به جامعه و بازار نمیده. مثلا تو همین کامرون، چون به سختی قابل ادارست؛ بیا باید پلیس و ارتش خودش رو راضی نگه داره، چون اونان که دارن کشور رو اداره میکنن. برای همین اجازه فساد و هرگونه کاری رو بهشون میده.
سربازا هم بی چونو چرا ازش حمایت میکنن و تو راس قدرت نگهش میدارن. چون میدونن وضع مالیشون با این سیستم فاسد، خیلی بهتر از وقتیه که یه سیستم دموکرات و سالم حکمفرما باشه.
نتیجه این فساد سیستمی، افول اقتصادیه. چون برای ایجاد یه کسب و کار، شما مجبورید به کل اون سیستم فاسد رشوه بدید، تا بتونید کار کنید.
حتی زیرساختای کشور و سیستم آموزشی هم از این قضیه آسیب میبینن، چون نه حاکمیت درستی تو کشور وجود داره و نه حمایتی ازشون میشه. راه حل بسیار سادست.
شما باید اون لایه اجتماعی که باعث ایجاد فساد هستن رو از بین ببرید، تا پول و ایده های اقتصادی تو جامعه به جریان بیافته. باقی مشکلات رو بازار آزاد حلش میکنه. بعد از این کار یه دولت پاسخگو نیازه و نبود یه همچین دولتی اصلی ترین مشکله.
کشورای فقیر زمانی میتونن پیشرفت کنن، که درهای بازارشون رو به روی بازار جهانی باز کنن.
مثالای زیادی براین مورد وجود داره؛ مثلا کشورایی هستن که یه زمانی فقیر بودن، اما الان به یه کشور ثروتمند تبدیل شدن. تایوان و کره جنوبی برای این مورد مثالای مناسبی هستن.
گذشته این دو کشور نشون میده که دلیل پیشرفت و توسعشون، وصل شدن به بازار جهانی و باز کردن سیستم اقتصادیشون به روی دنیا هستش. رشد اقتصادی این دو کشور، به دلیل اینه که مزایا و بازدهی مشارکت تو تجارت بینالمللی، خیلی بیشتر از تلاش برای خودکفاییه.
یه سری سیاستای حمایتی از صنعت و تجارت، باعث آسیب اقنصادی میشن. چون وقتی واردات برای حمایت از صنایع داخلی متوقف بشه، صادرات هم به تبع اون از کار میافته؛ چون کشورایی که نتونن جنسشون رو به اون کشور وارد کنن، قطعا از ورود کالاهای اون کشور به بازار خودشون جلوگیری میکنن.
اما اگر برعکس این سیاست انجام بشه، کشورا میتونن از گستردگی و تنوع بازار جهانی نهایت استفاده رو ببرن و اقتصاد خودشون رو رشد بدن. برای مثال، کره جنوبی تنها پس از چند دهه بعد از وصل کردن بازارش به تجارت بینالمللی، به یه کشور ثروتمند و توسعه یافته تبدیل شد. در حالی که کره شمالی با اصرار به خودکفایی و انزوای اقتصادی، تبدیل به یه کشور فقیر شد.
به طوری که در حال حاضر هر شهروند کره شمالی، از گرسنگی رنج میبره. با همه این حرفا، صرفا تجارت بینالمللی کافی نیست. وقتی به بازار جهانی وصل شدید، باید تو یه کاری تخصص داشته باشید و روی همون تمرکز کنید.
در واقع چیزی که تو بازار جهانی باعث رشد اقتصاد شما میشه، تمرکز روی کاریه که بیشترین توانایی رو تو انجامش دارید.
چون شانس اینکه تو اون کار در دنیا بهترین باشید، بالا میره و با گذر زمان، میتونید تو اون زمینه به بازار جهانی تسلط پیدا کنید. یه مثال براتون میزنیم تا این مورد کامل جا بیافته. فرض کنید کشور انگلیس، تو ساخت تلویزیون تخصص داره و میتونه یه تلویزیون رو در یک ساعت تولید کنه؛ در کنارش شاید چین بتونه این کار رو تو نیم ساعت انجام بده، ولی تخصص چین تو تولید پخشکنندههای تصویریه.
ممکنه این فکر به ذهنتون برسه که انگلیس برای محافظت از تجارت تلویزیون خودش، باید ارتباط تجاریش رو با چین قطع کنه، ولی در واقع، برعکس اینکار باید انجام بشه.
اگه انگلیس رو تولید تلویزیون تمرکز کنه و بهترین محصول ممکن رو تولید کنه، میتونه تلویزیونهاش رو به چین بفروشه؛ تو نقطه مقابل هم چین میتونه رو تولید بهترین دستگاه های پخش کننده تمرکز کنه و اونارو به انگلیس بفروشه. به این ترتیب تو این تجارت، هردو کشور سود بردن و اقتصادشون رشد کرده.
به رسم همیشگی تو آخر صحبت، یه خلاصه از چیزی که تا الان گفته شد رو بهتون ارائه میدیم:
اگه شما با دید یه اقتصاددان به دنیا نگاه کنید، میتونید خیلی چیزا ازش یاد بگیرید. مزیت این کار اینه که حتی تو زندگی روزمرتون هم تصمیمات بهتر و عاقلانه تری میگیرید.
همچنین داشتن چنین دیدی نسبت به جامعه و دنیا، باعث میشه دلیل وقوع یه سری اتفاقات و رفتارای جوامع مختلف رو متوجه بشید.
در راستای رسیدن به همچین دید و مهارتی، یه سری راهکار بهتون ارائه میدیم:
سعی کنید خرید ارزان قیمت داشته باشید، نه اینکه از جای ارزان قیمت خرید کنید. معنیش اینه که فکر نکنید رفتن به فروشگاهای تخفیفدار، همیشه باعث صرفه جویی تو هزینههاتون میشه.
در واقع خیلی وقتا، فروشگاههای تخفیفی نه از لحاظ نوع محصول و نه از لحاظ قیمتش، با بقیه فروشگاها تفاوتی ندارن. به جای این کار، شما باید به فکر این باشید که چه نوع محصول و با چه کیفیتی خریداری میکنید، نه اینکه از کجا اون محصولو میخرید.
توصیه دوم: هیچوقت بدون اطلاعات و از روی ناآگاهی خرید نکنید. همیشه به خاطر داشته باشید که، ممکنه فروشنده بخواد یه جنس بی کیفیتو به شما بفروشه و رضایت شما اصلا براش اهمیتی نداره و صرفا میخواد به پول شما برسه.
اگه اطلاعات کافی از یه محصول ندارید و بین شما و فروشنده، شفافیت کافی وجود نداره و یا اگه از با کیفیت بودن یه محصول مطمئن نیستید، بهترین کار منصرف شدن از خریده.
در نهایت، امیدواریم تو زندگی تصمیمات و خریداتون عاقلانه و پرسود باشه و از اینکه وقتتون رو صرف شنیدن این مطالب کردید، لذت و استفاده کافی رو برده باشید. خدانگهدارتون.
آدما معمولا به دو دسته تقسیم میشن: یه عده هستن که موفقیت بقیه رو به شانس ربط میدن و هر زمان می شنون یکی توی کارش موفق شده میگن فلانی چقد آدم خوش شانسیه! و معمولا هم هیچ کار مثبتی در زندگی انجام نمیدن. اما دسته دوم اعتقادی به شانس ندارن و میدونن با تلاش و اراده اس که میشه موفق شد و آینده رو ساخت. این خلاصه کتاب برای آدمای دسته دومه، اما ما پیشنهاد می کنیم تا دسته اولیها هم این خلاصه کتاب رو گوش بدن. شاید نظرشون نسبت به شانس و موفقیت تغییر کنه.
در سالهای اخیر افراد زیادی تصمیم گرفتن برای خودشون بیزنسی راه بندازن اما چند درصدشون در این شرایط پرآشوب موفق شدن و هنوز سرپان؟
شرکت هایی که در این جامعه پر از چالش، نه تنها تونستن دووم بیارن بلکه موفق هم شدن و نه تنها موفق شدن، رشد هم کردن.
تا حالا به این فکر کردین که وجه تمایز مدیر این شرکت ها با بقیه شرکت ها چیه؟ بنظرتون اونها چه ویژگی دارن که باعث این تداوم شده؟ تا آخر این خلاصه کتاب همراهمون باش که نویسنده کتاب قراره به همه سوالامون جواب بده.
کالینز و هانسن نویسنده های کتاب، با موشکافی و دقت وسواس گونهای سعی کردن تا پرده از این راز بزرگ بردارن و به این سوالای گنک و مبهم ذهن ما جواب بدن.
نویسنده های کتاب در سال 2002 تصمیم گرفتن این پژوهش رو شروع کنن و البته 9 سال این تحقیقات ادامه داشت و در تمام این سال ها، کسب و کارها و مدیرانشون رو به چالش کشیدن تا تونستن به این کتاب برسن.
مورتن تی هانس یکی از نویسنده های کتاب متولد سال 1963 و در دنیا به دلیل سخنرانی های انگیزشی و همچنین تالیف کتاب های حوزه مدیریت و همکاری با جیم کالینز به شهرت رسید.
جیم کالینز نویسنده دیگه کتاب متولد سال 1958 و فارغ التحصیل رشته ام بی ای از دانشگاه استنفورد. کالینز نویسنده هفت کتاب مدیریتیه و از جمله معروف ترین آثارش که در ایران هم ترجمه شده و با استقبال مخاطبین رو به رو شده، می تونیم به کتاب "ساختن برای ماندن" و از "خوب به عالی" اشاره کنیم .
بیشتر مطالعات کالینز در زمینه ارتقا و پیشرفت شرکت ها و موسسات از طریق بهبود تصمیم گیری های رهبری و مدیریته. با هم خلاصه این کتاب رو بشنویم.
قبل از شروع این نکته رو بگیم که در این کتاب از شرکت های X10 و شرکتهای مقیاس و ویژگی هاش زیاد صحبت میشه
پس بهتره یه توضیح کوچیک در مورد این شرکت ها و معیارهایی که این دو نویسنده برای انتخاب اونها در نظر گرفتن بدیم.
شرکت های X10، شرکت هایی هستن که حداقل 10 مرتبه از میانگین صنعت خودشون بهتر عمل کردن و در شرایط بحرانی تسلیم مرگ نمیشن و همچنان به رشد خودشون ادامه میدن.
سه معیاری که هانس و کالینز برای این شرکت ها در نظر گرفتن این سه مورد:
1- شرکتهایی که برای یه دوره بیشتر از ۱۵ سال نتایج چشمگیری رو نسبت به بازار سهام عمومی و صنعت خودشون حفظ کرده باشن.
2- این شرکتها نتایج رو در زمان پرتلاطم کسب کرده باشن، در محیطی پر از اتفاق های غیر قابل کنترل و شرایط غیر قطعی و آسیب زا ، و مورد سوم شرکت مورد نظر، ترقی خودش رو در جهت عالی شدن در موقعیتی آسیب پذیر شروع کرده باشه و از ابتدای راه، خودش رو به سمت X10 شدن برده باشه.
در تضاد با این گروه، گروه مقیاس قرار دارن که معمولا از رشد و پیشرفت در شرایط بحرانی جا میمونن .حالا که با این دوتا مفهوم آشنا شدیم برگردیم به شانسی که در ابتدا در موردش صحبت کردیم.
اگه شرکتی عالی میشه و شرکتی دیگه با شرایط مشابه نمی تونه رشد کنه، علتش صرفا شرایط یا شانس نیست و شواهد تحقیقات کالینز و هانسن هم این دیدگاه رو رد می کنه.
عالی بودن همیشه وابسته به شرایط نیست، بلکه عالی بودن مهم تر از همه وابسته به انتخاب آگاهانه و انضباطه. اگه بخوایم با یه مثال انتخاب آگاهانه رو توضیح بدیم.
شرایطی رو در نظر بگیرید که سوار کشتی هستید
شما نباید منتظر باشید تا در طوفان غیر منتظره ای گیر بیفتید و بعد به فکر قایق نجات باشید. نباید منتظر باشید تا کشتی شما غرق بشه و بعد ببینید می تونید شنا کنید یا نه.
شما باید در تمام مدت خودتون رو برای شرایط این چنینی آماده کنید تا زمانی که شرایط بر علیه شماست از توانایی هاتون استفاده کنید.
هیچ کدوم از ما نمی تونیم پیچ و خم ها و مشکلاتی که در زندگیمون به وجود میاد رو با قطعیت پیش بینی کنیم چون هیچ قطعیتی در زندگی وجود نداره و آینده نامعلومه.
این ها بحران هایی هستن که ناخواسته زندگی و کسب و کار ما رو تحت تاثیر قرار میدن. یه مدیر موفق باید قبل از هر تهدیدی خودش رو نسبت به تهدیدها ایمن کنه، حتی وقتی که همه چیز خوب پیش میره.
در سال 1911، دو تا تیم برای تبدیل شدن به اولین کاشفانی که به قطب جنوب رسیدن، مسابقه ای رو آغاز کردن.
ابتدا یک تیم به رهبری رولد آموندسن به اونجا رسیدن، پرچم نروژ رو نصب کردن و سالم برگشتن. اما تیم رابرت اسکات 34 روز بعد به قطب رسیدن.
از دست دادن مسابقه خیلی بد بود، اما اوضاع در سفر بازگشت بدتر هم شد. اونها هرگز به خونه نرسیدن. متاسفانه همه اعضای تیم یخ زدن. بنظر شما چرا سرنوشت این دو تا تیم در این سفر اینقدر متفاوت بوده؟ آمادگی برای سفر یه تفاوت عمده بود.
آموندسن در آماده شدن برای این سفر وسواس زیادی داشت و سالها قبل از اون به جستجوی جهان رفته بود. به عنوان مثال، هنر بقای قطبی رو از اسکیموها یاد گرفته بود و همه منابع غذایی، حتی دلفین ها رو هم امتحان کرده بود. اون نمی دونست در قطب جنوب چه اتفاقی میفته اما اون خودش و تیمش رو تا حد امکان آماده کرده بود و هیچ چیز شانسی اتفاق نیفتاد.
اما تیم اسکات در مقایسه با تیم آموندسن، تجهیزات کمتری رو به همراه داشت.
اونها منابع غذایی کمتری داشتن و از وسایلی برای این سفر استفاده کردن که امتحان خودش رو پس نداده بود و همین موضوع باعث شد تا اونها در شرایط سخت شکست بخورن. این عدم آمادگی در کسب دانش و حمل لوازم کافی در نهایت منجر به تاخیر، شکست و مرگ شد.
این داستان، درس های زیادی برای هممون داره.
همونطور که آموندسن و اسکات با شرایط نامطمئن در قطب جنوب مواجه بودن، شرکت ها و مدیرانشون هم با محیط های متلاطم و همیشه در حال تغییر روبرو هستن.
یک مدیر نمی دونه در آینده برای کسب و کارش چه اتفاقایی ممکنه بیفته اما می تونه آمادگی خودش رو بیشتر کنه تا بعدا غاقل گیر نشه.
یه مدیر باید در کارش انظباط داشته باشه، البته این نظم و انضباط به این معنا نیست که همه در شرکت از دستورات اطاعت کنن، بلکه به معنای ثبات در عمله.
وقتی که آموندسن مسیر خودش رو مشخص کرد و برنامه ای برای رسیدن به قطب ایجاد کرد، هرگز از برنامه خودش منصرف نشد
مدیرای شرکت های X10 هم باید اهداف و روش های خودشون رو شناسایی کنن و با جدیت به اونها پایبند باشن. در این مسیر خلاقیت تجربی هم می تونه کمک زیادی به یک مدیر کنه.
مدیرای موفق، علاقه مند به نظرات دیگران یا پیروی از اجتماع نیستن. اونها هدفمند تصمیم می گیرن و کاری رو انجام میدن که قبلاً کسی به اون فکر نکرده.
شرکت ها همیشه در بازار رقابتی کار می کنن، پس باید خودشون رو برای این شرایط رقابتی آماده کنن تا در زمان خطر جون سالم به در ببرن. اونها باید سیاست هایی رو ایجاد کنن تا در شرایط عدم قطعیت هم بتونن رشد کنن و حذف نشن.
روشی که به آموندسن درسفر قطب جنوب کمک زیادی کرد نظمی بود که در سفرش داشت. اون و تیمش هر روز ، بدون توجه به شرایط مسافت تعیین شده ای رو طی می کردن و بعد توقف و استراحت می کردن، حتی زمانی که تیم می تونست جلوتر بره.
این نظم باعث شده بود تا اعضای تیم به اندازه کافی قوی باشن و بتونن در شرایط سخت هم به مسیر ادامه بدن.
این نظم به شرکت کمک زیادی می کنه. مدیری که هدفش رو مشخص کرده باید در مسیر رسیدن به هدف اعضای تیمش رو خسته نکنه و اونها رو پر انرژی نگه داره تا در شرایط سخت اونها بتونن به کمک شرکت بیان.
اگه بیش از حد به اعضای تیم فشار وارد بشه، اونها کم کم توانشون رو از دست میدن و تیمی که نتونه ادامه بده باعث سقوط شرکت میشه.
یکی از شرکت هایی که تونسته در شرایط سخت دووم بیاره شرکت اپل
خیلی از تحلیلگرا رمز این موندگاری رو جسارت در نوآوری میدونن. این موضوع تا حدی درسته اما این موفقیت صرفا به خاطر نوآورانه بودن محصول نیست.
اونها قبل از هر اقدامی شرایط بازار رو سنجیدن و اطلاعات و شواهد جمع آوری کردن و بعد محصول رو روونه بازار کردن.
یک شرکت X10 ابتدا بازار رو با یک سری نوآوری های کم خطر و کم هزینه آزمایش می کنه و وقتی که یک هدف خوب شناسایی شد، اون فرصت رو با قدرت کامل دنبال می کنه.
در سال 2001، اپل با راه اندازی یک پخش کننده MP3 در مقیاس کوچیک که فقط با رایانه های مک سازگار بود، گلوله ای به سمت بازار شلیک کرد.
این گلوله کم خطر، کم هزینه و با حواس پرتی کم بود، به طوری که منابع و زمان شرکت رو از محصول اصلی که رایانه های مک بود، منحرف نمی کرد.
فروش اولیه این محصول، امیدوارکننده بود، پس اپل گلوله بعدی رو شلیک کرد. اپل iTunesرو راه اندازی کرد، یه فروشگاه موسیقی آنلاین که برای استفاده در مک بود.
این محصول هم با استقبال خوبی روبرو شد. اپل با این بررسی ها شرایط بازار رو سنجید و در نهایت تونست محصولات خودش رو به بازار عرضه کنه.
یادتون باشه نوآوری همه چیز نیست. یه تصور غلط و رایج وجود داره که در محیطی که دائماً در حال تغییر ، نوآورترین شرکت ها موفق ترین شرکت ها هستن.
اما نوآوری به تنهایی تضمینی برای موفقیت نیست
البته هر شرکتی باید تا حدی نوآوری داشته باشه اما بدون بررسی و تصمیم های آگاهانه محصولات جدید خیلی زود منسوخ میشن. بنابراین شرکت ها باید دائماً نوآوری کنن تا در بازار رقابتی باقی بمونن.
البته هر شرکت و بازاری هم نمی تونه از این مزیت نوآوری استفاده کنه.
به عنوان مثال، صنعت هواپیمایی دارای آستانه نوآوری پایینه و نیازی نیست هر ماه یک راه جدید برای پرواز ابداع کنه.
در واقع شرکتی که بیش از حد بر نوآوری تمرکز کنه، نامتعادل میشه. یه شرکت X10 باید بدونه از مرحله ایده تا اجرا رو می تونه به بهترین شمل ممکن انجام بده و اطمینان پیدا کنه که تموم زمینه های کسب و کار، مثل تولید، بازاریابی ، حسابداری و .. کار خودشون رو به بهترین شکل ممکن انجام میدن و در مورد هزینه ها و فرآیندهای تولید با وسواس فکر بشه و مدیر باید به این اطمینان برسه که محصول یا خدمات شرکت به موقع و با حداقل هزینه به دست مشتری ها می رسه.
وسواس برای یه مدیر نیاز و باعث میشه دقت بیشتری در کارها داشته باشه و همیشه بدترین شرایط رو تصور کنه. ممکنه هیچ وقت اون بدترین اتفاق نیفته اما این آمادگی خیال اعضای تیم رو راحت نگه میداره.
سوالایی که یک مدیر دائما باید از خودش بپرسه: اگه همه چیز در صنعت ما تغییر کنه چه اتفاقی میفته؟ شرکت چطور با این موضوع کنار میاد؟ رقیب بعدی ما کیه؟ و باید به تموم این سوالا جواب بده و خودش رو آماده نگه داره.
یه مدیر باید بتونه از محدودیت ها به نفع خودش استفاده کنه و خودش رو در شرایط نامتعادل قوی تر از قبل نگه داره. یه مدیر شرکت X10 مدیریه که کمی جاه طلبی داره و همیشه برای رسیدن به بهترین ها تلاش می کنه.
اونها از هر فرصتی که براشون پیش میاد حداکثر استفاده رو می برن و سعی می کنن بهترین بازدهی رو داشته باشن.
به عنوان مثال بیل گیتس رو در نظر بگیرید: بنیانگذار مایکروسافت
اون ثروت خوبی داشت، به طور خصوصی تحصیل کرده بود و در کالج به رایانه دسترسی داشت.
اما چیزی که بیل گیتس رو بزرگ کرد این ثروت نبود چون خیلی از هم نسل های اون هم این موقعیت رو داشتن. چیزی که بیل گیتس رو موفق کرد سخت کوشی و جاه طلبی بود.
گیتس بعد از خوندن یه مقاله، برنامه های زندگیش رو تغییر داد. اون کالج رو رها کرد و به ایالتی نقل مکان کرد که در اون می تونست هدف خودش رو برای توسعه یه محصول نرم افزاری دنبال کنه.
گیتس ساعت ها کار می کرد، غذا و خواب رو حذف کرده بود.
اون می دونست که می تونه موفق بشه و تا زمانی که به هدفش نرسید کارش رو متوقف نکرد و با سخت کوشی و جاه طلبی در نهایت به بهترین ها رسید.
این کتاب حرفای زیادی برای گفتن داره، ما تموم تلاشمون رو کردیم تا نکات ارزنده کتاب رو در قالب داستان بهتون بگیم تا بتونید بهتر تصمیم گیری کنید، اما باید بدونید این نکات ارزشمند در صورتی جواب میده که دست به کار بشید و دست به انتخاب های آگاهانه بزنید.
یه گوشه نشستن و چشم به شانس و اقبال دوختن رو هر کسی بلد انجام بده. شما باید اونی باشید که دست از این طرز فکر برمیداره و خودش آینده ش رو میسازه.
دنیا پر از هرج و مرجه. پر از اتفاقای پیش بینی نشده. شرایط جامعه هر روز در حال تغییر پس کمی جسورتر باشید و پذیرای ریسک.
ما نمیتونیم آینده رو پیشبینی کنیم؛ اما میتونیم اون را بسازیم، پس همین الان تصمیم بگیرید تا بهترین ها رو برای خودتون رقم بزنید.
اگه این خلاصه کتاب براتون مفید بود با بقیه هم به اشتراک بذارید تا بتونیم در کنار هم آینده ای درخشان داشته باشیم. شاید روزی در کنار هم بتونید اعضای تیمی باشید که به دنبال بهترین هاست.
کتاب «۲۱ درس برای قرن ۲۱ام» که سال ۲۰۱۸ منتشر شد، یه تحقیق فوقالعاده جذاب درباره مهمترین مشکلات تمدنهای بشریه. بشر هر روز بیشتر و بیشتر وارد قلمرو ناشناخته تکنولوژی و اجتماع میشه. این کتاب با استفاده از مثالهای خیلی خوبی که در حال حاضر توی این زمینه هست به شما نشون میده که توی این قرن که همه چیز دائما در حال تغییره، چجوری میتونیم به بهترین شکل ممکن پیش بریم. با ما همراه باشید.
آینده خودتونو توی قرن بیست و یکم تضمین کنید!
توی این عصر که پر از تغییرات مختلفه و آیندش اصلا مشخص نیست، دولت و مردم هم همچنان دارن با مشکلات تکنولوژی، سیاسی و اجتماعی مختص قرن بیست و یکم، دست و پنجه نرم میکنن.
اما چجوری باید با پدیده دنیای مدرن، مثل کامپیوترای هوشمند ترسناک، جهانی شدن همه چیز و همه گیری اخبارای الکی و چرت و پرت کنار بیایم و بهشون واکنش نشون بدیم؟ از طرف دیگه، خطر تروریسم چی؟ باید یه کاری براش بکنیم یا یه نفس عمیق بکشیم و آرامشمونو به هم نریزیم؟
ما امروز توی این کتاب جواب این سوال و خیلی از سوالای دیگهای که ممکنه ذهن شما رو به خودش مشغول کرده باشه بهتون میدیم. شما با این کتاب یاد میگیرید که چجوری با تغییر رویکردتون نسبت به آموزش، آینده بچههاتونو توی این قرن تضمین کنید.
یاد میگیرید که رباتها و اتوماتیکسازی دقیقا چه معنی میدن و چرا مسئله مهاجرت، اروپای قرن ۲۱ام رو تهدید میکنه؟
نویسنده این کتاب، «یوال نوح هراری» چند درس مهم رو توی این کتاب قرار داده که به شما کمک میکنه تا به بهترین شیوه ممکن با این عصر جالب، کنار بیاید.
امروز شش تا از مهمترین نکاتش رو در اختیارتون قرار میدیم. پس میریم که با هم این نکات رو یاد بگیریم:
چجوری به وجود اومدن اختلال در تکنولوژی منجر به «برگزیت» (Brexit) شد؟
چرا باید بیشتر از تروریستا از ماشینا بترسیم؟
چرا باید
هر چقدر که میتونیم اطلاعات کمتری به بچههامون بدیم؟
فناوری کامپیوتر داره سیستمای مالی، اقتصادی و سیاسی ما رو خراب میکنه
در طول قرن بیستم، سه ایدئولوژی سیاسی متفاوت راجع به برتری کمونیسم، فاشیسم و لیبرالیسم با هم رقابت میکردن. اما بیاید سریع بریم سراغ اواخر قرن بیستم.
اونجا جایی بود که لیبرالیسم که هدفش دموکراسی، کسب و کار آزاد و آزادیای فردیه، برنده واقعی اون رقابت شد. حالا سوال مهم اینجاست که سیستم لیبرال دموکراتیک غرب چجوری از عهده قرن بیست و یکم برمیاد؟
خیلی نگران کنندهست اما واقعا این سیستم علائم حیاتی خوبی نداره. مقصر اصلی هم انقلاب تکنولوژی اطلاعاته. از دهه ۱۹۹۰ به بعد، تکنولوژی کامپیوتر به شکل بحث برانگیزی دنیای ما رو بیشتر از هر عامل دیگهای دستخوش تغییر کرده. اما با وجود تأثیر عمده تکنولوژی، به نظر میاد که بیشتر سیاست مدارا به سختی میتونن این اختراع جدید بشر رو درک کنن و حتی کمتر از اون قادر به کنترل این تکنولوژی هستن.
فقط یه لحظه جهان امور مالی رو در نظر بگیرید. کامپیوترا خیلی وقته که سیستم مالی ما رو پیچیده کردن. اونقدری که آدمای خیلی کمی در حال حاضر میتونن حتی روش کارش رو درک کنن.
همین طور که قرن بیست و یکم ادامه پیدا میکنه و هوش مصنوعی پیشرفته و پیشرفتهتر میشه، ممکنه به یه مرحلهای برسیم که دیگه هیچ آدمی پیدا نشه که چیزی از اطلاعات مالی بفهمه. پیامدای این سناریو برای فرایندای سیاسیمون هم خیلی نگران کنندهست.
فقط آیندهای رو تصور کنید که توی اون دولتها مجبورن منتظر الگوریتمهای کامپیوتری مختلفی باشن که برای بودجه یا طرحای اصلاح مالیاتشون بهشون چراغ سبز نشون بده!
متأسفانه، برای خیلی از سیاستمدارای قرن ۲۱، اختلال تکنولوژی توی صدر جدول برنامههاشون نیست
مثلا، در طی انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۶ آمریکا، نه «دونالد ترامپ» (Donald Trump) و نه «هیلاری کلینتون» (Hillary Clinton) هیچکدومشون در مورد تأثیر اتوماتیک سازی و ماشینی کردن چیزای مختلف روی از دست دادن مشاغل، هیچ حرفی نزدن.
در واقع، تکنولوژی مخرب فقط و فقط توی حادثه رسوایی ایمیل «هیلاری کلینتون» واقعا مورد بحث قرار گرفت نه هیچ جای دیگهای.
این دیوار بلند سکوت داره باعث میشه که خیلی از رأی دهندهها ایمان خودشونو به دولتهای حال حاضر از دست بدن. مردم عادی توی دموکراسیهای لیبرال سرتاسر جهان غرب دارن هی بیشتر و بیشتر با دنیای یادگیری ماشینی، جهانی شدن و هوش مصنوعی جدید، احساس غریبگی میکنن.
همین ترس از غریبگی باعث شده که اونا همین حالا و قبل از اینکه بخواد دیر بشه، از هر قدرت سیاسی که دارن استفاده کنن. هنوز قانع نشدید؟ فقط بیاید یه نگاهی به زلزله سیاسی سال ۲۰۱۶ بندازیم. مردم عادی هم از برگزیت بریتانیا و هم انتخاب «دونالد ترامپ» در ایالات متحده حمایت کردن.
چرا؟ چون نگران بودن که جهان و سیستمهای سیاسی لیبرالی که توشون حاکمه، اونا رو پشت سر خودش جا بذاره و اونا عقب بمونن. در طی قرن بیستم، کارگرای عادی نگران بودن که نکنه نخبههای اقتصادی، کارشون رو از چنگشون درارن؟ اما این روزا، عمده مردم بیشتر از این میترسن که وضعیت اقتصادیشونو توی یه سیستم پر از تکنولوژی از دست بدن.
یه سیستمی که انقدر ماشینی شده باشه که دیگه به کار اونا اصلا نیازی نداشته باشه و اونا رو به راحتی دور بندازه.
اکتشافات جدید در زمینه علوم اعصاب داره کاری میکنه که کامپیوترا بتونن کارای ما رو انجام بدن
اگرچه بیشتر متخصصین قبول دارن که علم رباتیک و یادگیری ماشینی تقریبا همه کارا و مشاغل رو توی قرن ۲۱ تغییر میده، اما نمیتونیم پیشبینی کنیم که این تغییر دقیقا قراره چجوری باشه؟ آیا میلیاردها نفر آدم در ۲۰ سال آینده خودشونو با اقتصاد اون دوره غریبه میدونن یا اتوماتیک سازی منجر به رفاه خیلی بیشتر میشه و مشاغل جدیدتری برای هممون به وجود میاره؟
وقتی این بحث میاد وسط خیلی از آدمای خوش بین، به انقلاب صنعتی قرن نوزدهم اشاره میکنن. اون زمان مردم ترس اینو داشتن که تکنولوژی ماشینی جدید، باعث بی کاری عمده بین جوامع بشه.
اونا به این موضوع اشاره میکنن که از روز اول اون انقلاب صنعتی، تکنولوژی جدیدی که روی کار اومد برای هر شغلی که از بین برد، یه شغل جدید به وجود آورد و جایگزین کرد و بخاطر همین هم خوش بینن.
اما الان متأسفانه دلایل خیلی خوبی داریم که انقدر خوشبین نباشیم و بفهمیم که تأثیر تکنولوژی جدید روی شغل بشر توی قرن ۲۱ خیلی خیلی مخربتره.
فقط کافیه این موضوع رو در نظر بگیرید که انسانها دو دسته از تواناییها رو دارن: تواناییهای شناختی و تواناییهای فیزیکی. توی انقلاب صنعتی قبلی، آدما رقابت با ماشینا رو عمدتا فقط در زمینه تواناییهای فیزیکی تجربه کردن.
در حالی که تواناییهای شناختی ما همچنان برای ماشینای برتر باقی موند. بنابراین، حتی همون طور که اتوماتیک سازی توی مشاغل دستی در زمینههای صنعت و کشاورزی رخ داد، اما همزمان شغلای جدیدی هم ظاهر شد که نیازمند مهارتهای شناختی بود که فقط و فقط مختص انسان بودن؛ مثل تجزیه و تحلیل، ارتباطات و یادگیری.
اما توی قرن ۲۱ام، ماشینها دارن به قدر کافی هوشمند میشن تا بتونن توی این شغلهای شناختی هم با انسانها رقابت کنن.
اخیرا، علوم اعصاب این موضوع رو کشف کرده که خیلی از انتخابا، ترجیحات و احساسات ما مثل اراده، ناشی از کارخونه جادویی بشر نیستن
به جاش، تواناییهای شناختی انسان همون توانایی مغز در جمعآوری احتمالات مختلف در ظرف کسری از ثانیهست! نه چیزی بیشتر.
این دیدگاههای علوم اعصاب یه سوال مهم و نگران کننده رو به وجود میاره: آیا هوش مصنوعی در نهایت آدما رو در حرفهها و مشاغلی مثل حقوق و بانکداری که نیازمند «شهود انسانی» هستن، شکست میده؟ خیلی احتمالش زیاده.
دانشمندای کامپیوتر حالا میدونن شهود انسان که به نظر غیرقابل نفوذ و دست نیافتنی میومده، فقط و فقط شبکههای اعصاب ما بوده که الگوهای آشنا رو تشخیص میداده و سریع احتمالات رو محاسبه میکرده.
پس در قرن ۲۱ام، کامپیوترها میتونن به راحتی تصمیمات بانکداری بگیرن و ببینن که میتونن یه پولی رو به یه مشتری قرض بدن یا نه. یا مثلا میتونن خیلی درست و قاطع پیشبینی کنن که یه وکیل توی یه پرونده دادگاهی داره دروغ میگه یا نه.
بذارید اینجوری بگیم که توی سالهایی که در پیشه، حتی شغلهایی که خیلی زیاد به مهارت شناختی نیاز دارن هم از دست اتوماتیک سازی در امان نمیمونن.
بحث دو قطبی مهاجرت برای اتحادیه اروپا به شدت خطرناکه و ممکنه اونو از هم بپاشونه
دنیا هیچوقت کوچیکتر از الان نبوده! قرن ۲۱ام تونسته یه تغییراتی رو به وجود بیاره که اجداد ما حتی تصورش رو هم نمیکردن. مثلا، پدیده جهانی شدن کاری کرده که بتونیم افراد رو از سرتاسر جهان ملاقات کنیم.
متأسفانه، همین پدیده فرصتای جدیدی رو برای تعارض و کشمکش هم به وجود آورده.
در واقع، هرچی افراد بیشتری توی دنیا از مرزها رد میشن تا بتونن شغل بهتر و امنیت بیشتری پیدا کنن، ما هم بیشتر روی اخراج، مقابله یا جذب اون افراد پافشاری میکنیم و همین باعث میشه ایدئولوژیهای سیاسی و هویتهای ملیمون خیلی زیاد به چالش کشیده بشه.
این چالش مهاجرت مخصوصا مربوط به اروپاست. اتحادیه اروپا توی قرن بیستم با فرض این تأسیس شد که بتونه به نابرابریهای فرهنگی بین شهروندای فرانسه، آلمان و بقیه کشورهای اروپایی غلبه کنه. اما از قضا این پروژه سیاسی ممکنه حالا کلا از هم بپاشه چون نتونسته اختلافات فرهنگی بین شهروندای اروپایی و مهاجرای تازه آفریقا و خاورمیانه رو حل کنه.
برای نمونه، تعداد روز افزون مهاجرای جدید از این مناطق، بحثای تلخی رو درباره مسائل هویتی بین اروپاییا به وجود آورده.
اگرچه همه پذیرفتن که مهاجرا باید تلاش کنن تا خودشونو با فرهنگ کشور میزبانشون وفق بدن
اما اینکه این وفق دادن تا کجا باید پیش بره، خودش یه موضوع بحث برانگیز دیگهست. بعضی از گروههای اروپایی و سیاسی میگن که مهاجرای جدید باید کاملا هویت فرهنگی قبلیشونو دور بندازن.
حتی باید سبک لباس پوشیدن و ممنوعیتای غذاییشونو هم فراموش کنن. این اروپاییا حرفشون اینه مهاجرایی که از یه فرهنگی که خیلی مردسالارانه و مذهبیه وارد یه جامعه آزاد و لیبرالی مثل اروپا میشن، باید قانونای غیردینی، سکولار و فمنیستی میزبانشون رو بپذیرن.
در مقابل، اروپاییهایی که طرفدار مهاجرتن ادعا کردن که چون اروپا همین حالا هم خیلی متنوعه و طیف گستردهای از ارزشها و عادتها رو بین افراد محلی خودش داره، عادلانه نیست از مهاجرا انتظار داشته باشیم که یه سری از هویتهای جمعی و انتزاعی رو به خودشون بگیرن که حتی بیشتر اروپاییا خودشون هم با این هویتها غریبهان.
این دسته از اروپاییا میگن که ما نباید از مهاجرای مسلمان انتظار داشته باشیم که مسیحی بشن وقتی اکثر مردم بریتانیا خودشون نمیرن کلیسا.
اونا این سوال رو مطرح میکنن که چرا مهاجرای پنجابی باید خورش کاری سنتی خودشونو به خاطر چیپس و ماهی فراموش کنن وقتی بریتانیاییهای محلی، خودشون بیشتر دوست دارن برن رستورانایی که خورش کاری دارن تا رستورانای چیپس و ماهی.
در نهایت هم باید بگیم که هنوز مسئله جذب و ادغام مهاجرین تکلیفش مشخص نیست. بنابراین، یکی از درسهای قرن ۲۱ام اینه که نباید مهاجرت رو توی هیچ چارچوب خاصی قرار بدیم.
چون این بحث هم مثل خیلی از بحثای عادی بین «فاشیستهای» ضد مهاجر و طرفدارای مهاجرت میمونه که بیشتر «مرگ» فرهنگ اروپایی رو ترویج میدن. به جای اینکه این بحثو توی یه چارچوب اشتباه و خاص بذاریم، باید راجع به مهاجرت، منطقی صحبت کنیم چون هر دوی این دیدگاههای سیاسی به خودی خودشون درست هستن و جای بحث دارن.
گروهای تروریستی مثل القاعده، استاد دستکاری و فریبن
هیچکس بهتر از تروریستای قرن ۲۱، بلد نیست با ذهن افراد بازی کنه. از حمله ۱۱/۹ در سال ۲۰۰۱، هر سال تقریبا ۵۰ نفر دارن در اتحادیه اروپا به دست تروریستها کشته میشن. توی آمریکا هم حدود ده نفر دارن میمیرن.
حالا تصور کنید که توی اون زمان، ۸۰،۰۰۰ نفر در اروپا و ۴۰،۰۰۰ نفر آمریکایی توی تصادفهای ترافیک فوت کردن. واضحه که جادههامون خطر بیشتری برای جونمون دارن تا به تروریستها. پس چرا بیشتر غربیها بیشتر از تروریستها میترسن تا رانندگی توی جادهها؟
تروریسم یه استراتژیه که معمولا احزاب ناامید و ضعیف ازش استفاده میکنن. این استراتژی هدفش اینه که بیشتر با کاشتن ترس تو دل دشمنا تا ایجاد خسارت مالی، شرایط سیاسی رو تغییر بده.
البته معمولا تروریستها اونقدری قوی نیستن که بتونن خسارت مالی وارد کنن. اگرچه تروریستها به صورت کلی یه تعداد خیلی کمی از افراد رو میکشن، اما قرن ۲۱ام بهمون یاد داده که با وجود کشتههای کم، کمپینهای تروریستا میتونه به شکل بی رحمانهای مؤثر باشه.
مثلا، با اینکه حمله ۱۱/۹ القاعده، ۳۰۰۰ تا آمریکایی رو کشت و وحشت رو توی خیابونهای نیویورک به وجود آورد، اونا به عنوان یه قدرت نظامی، خسارت خیلی خیلی کمی به آمریکا وارد کردن.
بعد از این حمله، آمریکا دقیقا همون مقدار سرباز، کشتی و تانکی رو داشت که تا قبلش توی کشورش بود و جادههای کشور، سیستمهای ارتباطاتی و راه آهنها هم هیچ آسیبی ندیده بودن.
اما تأثیرات دیداری و شنیداری سقوط برجهای دوقلو اونقدری برای این کشور و مردمش زیاد بود که دنبال مجازات و تلافی باشن. تروریستها میخواستن که یه طوفان سیاسی و نظامی توی خاورمیانه به وجود بیارن و به هدفشون هم رسیده بودن. فقط چند روز بعد از حمله، «جورج دبلیو بوش» (George W. Bush) در افغانستان بر علیه تروریسم اعلام جنگ کرد که هنوزم پیامدهاش در منطقه دیده میشه.
پس چجوری این گروه تروریستی ضعیف با منابع نظامی خیلی کم، تونست کاری کنه که بزرگترین قدرت جهان دست به همچین تلافی نادرستی بزنه؟
برای جواب دادن به این سوال، بهتره که به گروههای تروریستی مثل القاعده به عنوان یه مگس فکر کنید که داره وز وز کنان اطراف یه مغازه چینی میگرده. این مگس میخواد که یه چیزی رو بشکنه اما اونقدری زور نداره که حتی بتونه یه فنجون چای رو تکون بده.
با وجود این، مگس یه فکر بهتر داره. وایسادن توی مغازه چینی بهترین کاره و اگه وایسه و توی گوش مغازهدار وز وز کنه و اذیتش کنه، اون ممکنه برای اینکه مگسو بکشه آخر سر همه چیزو خودش بشکنه.
در مورد حادثه ۱۱/۹ و جنگ با تروریسم، مگس این افراطیهای اسلامی موفق شد و گاو نر ایالات متحده که با خشم و ترسش حرکت میکرد، مغازه خاورمیانه رو به کل خراب کرد.
امروزه هم اصولگراها دارن بین کشت و کشتارایی که به جا میذارن، شکوفا میشن. اینجا درس قرن ۲۱ چیه؟ وقتی دولتای قدرتمند بیش از حد واکنش نشون میدن، تروریستا برنده میشن.
آدمای قرن ۲۱ خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنین، نادونن
قرنهاست که جوامع لیبرال اعتماد خیلی زیادی به توانایی افراد برای فکر و عمل منطقی دارن. در حقیقت، جوامع مدرن ما بر پایه این باور ساخته میشن که هر انسان بالغی، یه عامل منطقی و مستقله.
مثلا، دموکراسی یعنی جامعهای که در اون رأی دهندهها میدونن کی از همه بهتره. سیستم لیبرال آموزش ما هم به دانش آموزا یاد میده که توی تفکر مستقل دخیل باشن و این نوع تفکر رو یاد بگیرن.
اما توی قرن ۲۱، اگه باور داشته باشیم که تمام کارامون منطقیان، اشتباه خیلی بزرگی کردیم! چرا؟ چون انسان مدرن اطلاعات خیلی کمی راجع به ساز و کار واقعی دنیا داره.
مردم در عصر حجر میدونستن که چجوری باید شکار کنن، پوست حیوانات رو به لباس تبدیل کنن و آتیش روشن کنن. انسان مدرن خیلی کمتر از انسان عصر حجر، خودکفاست! مشکل اینه که حتی با اینکه به متخصصا نیاز داریم تا به تمام نیازهامون پاسخ بدن، ما اشتباهی فکر میکنیم که در سطح فردی خیلی چیزای بیشتری از اجداد عصر حجر خودمون میدونیم.
مثلا، توی یه آزمایش، از شرکت کنندهها پرسیده بودن که آیا میدونن زیپ چجوری کار میکنه؟ با اینکه بیشتر شرکت کنندهها با اعتماد به نفس گفته بودن که میدونن، وقتی ازشون خواسته بودن که دانششون رو توضیح بدن، معلوم شد که خیلیاشون اصلا نمیدونن که این مکانیسم هرروزه دقیقا چجوری کار میکنه؟
درس این قسمت برای قرن ۲۱ام چیه؟ انسان مدرن معمولا طعمه یه چیزی میشه که دانشمندا بهش میگن «توهم دانش». توهم دانش اینه که افراد تمایل دارن باور کنن چیزای زیادی رو میفهمن چون با دانشی که دانشمندا بهشون میدن، کاراشونو انجام میدن.
مثلا با دانشی که یه نفر برای باز کردن زیپ بهشون داده، هرروز زیپ رو باز میکنن. انگار که دانشش رو هم دارن! در صورتی که چیزی راجع بهش نمیدونن. عواقب توهم دانش اینه که افرادی مثل رأی دهندهها یا مقامات دولتی، نمیتونن بفهمن که دنیا واقعا چقدر پیچیدهست و اونا چقدر دانششون از این پیچیدگی، کمه.
بنابراین ما افرادی رو میبینیم که با اینکه تقریبا هیچی از هواشناسی نمیدونن، سیاستهای تغییرات اقلیمی رو به وجود میارن. یا مثلا سیاستمدارایی که راه حلهایی رو برای درگیریهای اوکراین یا عراق پیشنهاد میدن با اینکه حتی نمیتونن این کشورها رو روی نقشه پیدا کنن.
پس دفعه بعد که کسی نظرش رو راجع به چیزی بهتون گفت، یکم بیشتر باهاشون حرف بزنین تا ببینین که واقعا چقدر راجع به این موضوع اطلاعات دارن؟ مطمئنم تعجب میکنین.
مدارس قرن ۲۱ باید اطلاعات کمتر و توانایی تفکر نقادانه بیشتری به دانش آموزا یاد بده
یه بچهای که توی سال انتشار این کتاب به دنیا بیاد، توی سال ۲۰۵۰، تقریبا ۳۰ سالشه و خوشبختانه همچنان تا سال ۲۱۰۰ هم زندست. اما چه جور آموزشی میتونه به این بچه کمک کنه که توی قرن بعدی هم به سعادت و خوشبختی برسه؟
برای اینکه بچههای قرن ۲۱ بتونن شکوفا بشن و والدین توانمندی باشن، ما باید مجددا از پایه و اساس به سیستم مدارسمون فکر کنیم. یا بذارید اینجوری بگیم، مدارسی که ما رو تا اینجای کار رسوندن، قطعا نمیتونن تا آینده برسونن و واسه زمان آینده اصلا مناسب نیستن.
در حال حاضر، مدارس تمایل دارن تأکید زیادی روی انباشته کردن اطلاعات توی مغز دانش آموزا داشته باشن. این رویکرد توی قرن نوزدهم خیلی منطقی بود چون اطلاعات کمیاب بودن.
اون زمان، روزنامهای نبود که هرروز چاپ بشه. رادیو و کتابخونه عمومی و تلویزیون هم هیچکدوم وجود نداشتن. به علاوه، حتی اطلاعاتی هم که وجود داشت، معمولا سانسور میشد.
توی خیلی از کشورا، مطالب خوندنی خیلی کمی به جز متون سیاسی و کتابای رمان در دسترس بود. در نتیجه، وقتی سیستم آموزشی مدرن تازه معرفی شد، بیشتر تمرکزش روی نکات مهم تاریخی، جغرافیایی و زیستی بود. به خاطر همینم موجب پیشرفت افراد عادی خیلی زیادی شد.
اما شرایط زندگی توی قرن ۲۱ خیلی فرق داره و سیستم آموزشی ما در حال حاضر خیلی قدیمیه و به کار نمیاد.
در جهان کنونی، ما توی دریایی از اطلاعات غرق شدیم و جامعهمون یا بهتره بگیم بیشترشون، دیگه حتی سعی نمیکنن اون اطلاعات رو سانسور کنن
افراد در سرتاسر جهان گوشیهای هوشمند دارن و میتونن تمام روز تو ویکیپدیا بچرخن، صحبتهای برنامه «تد تاک» (TED talks) رو گوش کنن یا اگه وقتشو داشتن و میخواستن، توی دورههای آنلاین درس بخونن.
این روزا، مشکل انسان مدرن کمبود اطلاعات نیست بلکه اطلاعات غلطیه که در حال حاضر وجود داره. فقط یه لحظه تمام اخبار جعلی رو در نظر بگیرید که خیلی از ماها وقتی داریم توی شبکههای اجتماعیمون میگردیم، بهشون برمیخوریم.
برای پاسخ به مقدار خیلی زیاد اطلاعات، مدارس نباید دیگه اطلاعات بیشتری رو توی مغز بچهها بچپونن. به جاش، بچههای قرن ۲۱ باید یاد بگیرن که چجوری اطلاعات منطقی و مفید رو از بین دریایی از اطلاعات که هرروز باهاش بمبارون میشن، تشخیص بدن.
اونا باید آموزش ببینن که چطور بین اطلاعات مهم و بی ربط یا خبار الکی، تمایز قائل بشن و فرقشون رو بفهمن. اطلاعات در قرن ۲۱ همیشه در دسترسمون قرار دارن و خیلی راحت میشه پیداشون کرد. اما این حقیقته که پیدا کردنش بین این همه اطلاعات الکی، سخت میشه.
توی این عصر که عصر تحولات سیاسی و تکنولوژیه دائمه، ما میتونیم به نادونی خودمون در مواجه با پیچیدگیهای این عصر که هر روز هم داره بیشتر از قبل میشه آگاه باشیم و با بحث منطقی راجع به موضوعات داغ سیاسی مثل مهاجرت، خودمونو برای آینده آماده کنیم.
به علاوه میتونیم یاد بگیریم که تفاوت بین اخبار واقعی و الکی رو تشخیص بدیم و اینجوری از خودمون در برابر آینده محافظت کنیم. اگرچه که قرن ۲۱ ترس از تروریسم و بیکاری عمده رو با خودش داشت اما باید یادمون باشه که در آخر، کلید رفاه و امنیت ما توی دستای خودمونه.
تاثیر گذاشتن روی آدمها کار سختیه. سخت میشه کاری کرد که بقیه نوع نگاه ما رو قبول کنن. فقط کافیه به سیاستمدارها فکر کنید تا میزان سختی این موضوع براتون روشن بشه. سیاستمدارها همیشه در تلاشن تا نگاه ما به قضایا رو تغییر بدن. اما در اکثر مواقع شکست میخورن. فقط بعضی از اونها هستن که موفق به اینکار میشن. با اینحال، راهی برای تاثیر گذاشتن هست. شما هم میتونید تبدیل به یک اینفلوئنسر یا به زبون خودمون، آدم تاثیرگذار بشید. فقط کافیه بدونید چجوری. و این خلاصه کتاب دقیقاً میخواد همین رو بهتون بگه.
برای اینکه بتونیم آدم تاثیرگذاری باشیم، اول اصلا باید بفهمیم که تاثیرگذار بودن یعنی چی
همه ما دنبال ایجاد تغییر در دنیا هستیم. دنبال اینیم که دنیا رو برای خودمون و بقیه جای بهتری کنیم. اما بهترین راه برای اینکار چیه؟
برای شروع، ما باید مشخص کنیم که دنبال چی هستیم. اکثر ما یک هدف مبهم توی ذهنمون داریم و به خاطر همین ابهام، هیچوقت نمیتونیم یک برنامه منسجم برای رسیدن به این هدف ترسیم کنیم. در نتیجه، شکست میخوریم.
اگر میخواید تاثیر مثبتی روی دنیا داشته باشید، باید یک هدف مشخص داشته باشید – یک هدف محسوس و قابل اندازهگیری که توی یک بازه زمانی مشخص قراره بهش برسید. توی کتاب درباره دکتری به اسم دان بِرویک (Don Berwick) صحبت میشه که مدیر سابق موسسقه جهانی IHI هست. یک موسسه که هدفش بهبود خدمات درمانی در دنیاست. دکتر برویک دنبال این بود که نرخ مرگ و میر رو در بیمارستانها کاهش بده و یک هدف مشخص هم برای خودش گذاشته بود: اینکه تا 14 ژوئن سال 2006، جون 100 هزار نفر رو نجات بده. توجه داشته باشید که همین هدفگذاری دقیق، یک قدم مهم در راستای شروع تغییره.
حالا بعد از هدفگذاری، باید ببینید انجام چه کارهایی شما رو به این هدف نزدیک میکنه و روی همین کارها تمرکز کنید. اینفلوئنسرهای واقعی خیلی درگیر کارهایی نمیشن که به ایجاد تغییر مد نظرشون کمک نمیکنه. به جاش، تمرکز و انرژی خودشون رو روی 2 یا 3 کاری میذارن که اگر عالی انجام بشن، بیشتر تاثیر رو میذارن.
یک نمونه از این موضوع، دکتر ویوات، وزیر بهداشت کشور تایلند بود. ویوات میخواست میزان بیماری ایدز توی کشور خودش رو کاهش بده. پس وقتی فهمید که 97 درصد از سرایتهای این بیماری ناشی از همبستری با روسپیهاست، فهمید که باید روی رفتار روسپیها تمرکز کنه و مطمئن بشه که از روشهای پیشگیری استفاده میکنن. پس فقط روی این هدف تمرکز کرد و با موفقیت تونست کاری کنه که تایلند دیگه جزو آلودهترین کشورهای دنیا به بیماری ایدز نباشه.
اگر قرار باشه روی آدمها تاثیر بگذارید، باید متقاعدشون کنید که طرز تفکر شما بهتره
اما بهترین راه برای اینکار چیه؟
وقتی ما حس میکنیم که کسی میخواد به زور ما رو تغییر بده و داره آزادی عمل ما رو میگیره، خود به خود گارد میگیریم و حاضر به تغییر نیستیم. بنابراین بهتره تلاش کنیم آدمها رو بدون هیچ گونه اعمال فشاری متقاعد کنیم. یکی از تکنیکهایی که برای رسیدن به این هدف وجود داره، تکنیک «مصاحبه انگیزشی» هست که توسط دکتر ویلیام میلر طراحی شده. توی این روش، شما با پرسیدن سوالهای مختلف، مخاطب رو به سمتی هدایت میکنید که خودش به رفتار خودش فکر کنه.
مثلاً فرض کنید که یکی مشکل اعتیاد به سیگار داشته باشه و شما بخواید بهش کمک کنید. توی این شرایط میتونید با سوال درباره زندگی روزمره این آدم و میزان خوشحالیش شروع کنید. بعد درباره عادتهای غذاییاش ازش بپرسید و در نهایت جویای تعداد سیگاری بشید که توی روز میکشه. سوالات شما باید اجازه بده که مخاطب کمکم خودش به موضوع نزدیک بشه و احساس نکنه از طرف شما تحت فشاره.
اما زمانهایی هم میرسه که فقط کلمات کافی نیستن. در این مواقع، باید به فرد مقابل اجازه بدید که خودش تجربه واقعی در زمینه مد نظر شما پیدا کنه. این دقیقاً کاری بود که دکتر دان برویک برای رسیدن به هدف خودش انجام داد. اگر یادتون باشه، دکتر برویک میخواست جون آدمها رو نجات بده و یکی از مشکلاتی که میخواست حل کنه، ایمنی بیمارستانها بود. پس اومد یک سمینار برای مدیران بیمارستانها برگزار کرد و درباره این مساله باهاشون صحبت کرد. سیمنار خوب پیش رفت، اما در عمل اتفاق خاصی نیافتاد. پس دکتر برویک تصمیم گرفت از مدیران بیمارستانها بخواد که خودشون برن و از نزدیک با کسایی که به خاطر عدم ایمنی بیمارستانها صدمه خوردن رو دیدار کنن. این تجربه دست اول باعث شد که این مدیران تعهد بیشتری به این مساله پیدا کنن. نتیجه عالی بود.
ابزار قدرتمندی دیگهای که برای ایجاد تغییرهای ماندگار در اختیار ماست، داستانسراییه. سال 1993، مارتا سوای (Martha Swai) تونست رفتار مردم تانزانیا رو به کمک داستانسرایی تغییر بده. چجوری؟ اومد توی برنامه رادیویی خودش به اسم «با زمانه پیش بریم»، یک شخصیت خلق کرد، مردی به اسم مکواجو (Mkwaju) که دائمالخمر بود و بدون پیشگیری با روسپیها رابطه داشت. خیلی از مردهایی که به این برنامه گوش میدادن، بعدا اعلام کردن که با این شخصیت همذاتپنداری کردن چون رفتارهای بد خودشون رو بازتاب میداد. این داستان کمک کرد که این آدمها بیشتر به کارهای خودشون فکر کنن و رفتارشون بهتر بشه.
وقتی بحث تاثیر گذاشتن باشه، داستانسرایی خیلی ابزار قدرتمندیه. اما فراموش نکنید که تجربه واقعی هم به آدمها ارائه بدید تا واکنش اونها تنها به فکر کردن و تصور شرایط بهتر ختم نشه.
اگر افراد رو نتونستی تحتتاثیر قرار بدی، شاید راهحل اینه که وضعیت اجتماعی رو عوض کنی
اگر به داستانهای ما انسانها دقت کنید، میبینید که خیلی از اونها درباره قهرمانهای شجاعی هست که به تنهایی تمام مشکلات بشریت رو حل میکنن. اما در واقعیت معمولاً قضیه این شکلی نیست. برعکس، اینکه واقعاً آدم تاثیرگذاری باشی به این معنیه که بتونی با بقیه کار کنی و الهامبخش اونها باشی تا کنار هم به اهدافتون برسید.
قرار نیست شما دست تنها همه رو نجات بدید. به جاش باید تمرکز خودتون رو روی آدمهایی بگذارید که دنبال ایجاد تغییر هستن و کمک کنید اونها به هدف خودشون برسن. وقتی آدمها یک هدف مشترک داشته باشن، معمولاً انگیزه بیشتری درون اونها شکل میگیره. افراد تاثیرگذار هم این رو میدونن و کاری میکنن که این آدمها کنار هم جمع بشن و در جهت هدف مشترک خودشون تلاش کنن.
این کاریه که دکتر محمد یونس بعد از مشاهده فقر مردم بنگلادش کرد. وقتی دکتر یونس وضعیت رو بررسی کرد، متوجه شد که دلیل فقر وحشتناک این آدمها اینه که بانکهای محلی کوچکترین اعتباری برای اونها در نظر نمیگرفتن. در نتیجه این آدمها نمیتونستن سرمایهای داشته باشن که به کمک اون کسب و کارهای کوچیک راه بندازن و درآمد کسب کنن. برای حل این موضوع، دکتر یونس بانکی به اسم گرامین (Grameen) رو تاسیس کرد که به گروههای 5 نفرۀ آدمها اعتبار میداد. اون میدونست که وقتی 5 نفر رو جمع کنی تا با هم کار کنن و از فقر نجات پیدا کنن، باعث میشه یک بلندپروازی دستجمعی به وجود بیاد و بهترین ایدهها شکل بگیرن. خوشحال میشید بدونید که بانک گرامین تونست با موفقیت به هدفش خودش برسه و در نتیجه، میزان فقر در بنگلادش به طرز قابل توجهی کم شد. الان هم این بانک میلیونها دلار ارزش داره.
کار تیمی به معنی اینه که مشکلات خودمون رو با بقیه به اشتراک بگذاریم و از اونها برای حلشون کمک بگیریم. معمولاً ما حسابی از اقرار به اشتباهات خودمون میترسیم. اما تنها راهحل خیلی از این مسائل، به اشتراک گذاشتن اونها و کمک گرفتن از بقیه است.
اگر تجربه کار توی دنیای نرمافزار رو داشته باشید، احتمالاً میدونید که برنامهنویسها معمولاً توی تخمین زمان اتمام یک پروژه خیلی بد عمل میکنن و اکثر مواقع هم به این موعد مقرر نمیرسن. انقدر این قضیه شایع هست که یک اصطلاح به اسم «مرغ پروژه» براش ساختن. مرغ بودن توی زبان انگلیسی یک جور اصطلاح به معنی ترسو بودنه. توی برنامهنویسی، به اولین نفری که توی یک جلسه اقرار میکنه که به موعد مقرر نمیرسن و باید دوباره برنامهریزی کنن، میگن مرغ. درسته که مرغ بودن شاید خیلی جالب به نظر نیاد، اما اتفاقاً به تیم کمک میکنه. چون وقتی بقیه رو در جریان مشکلات بگذاریم، تازه میتونیم به صورت تیمی بررسی اونها بپردازیم و راهحل پیدا کنیم.
آدمهایی که استاد تاثیرگذاری هستن، از پاداش در جهت ایجاد تغییر استفاده میکنن
یادتون باشه که انجام کار درست معمولاً مساوی با کار آسون نیست. پس وقتی که ما قصد داریم تغییر مثبتی در بقیه ایجاد کنیم، احتمالاً داریم ازشون میخوایم کاری انجام بدن که سخته و دوست ندارن انجام بدن. اینجاست که پاداش – البته به شرطی که به درستی داده بشه – میتونه کمک کنه.
وقتی کسی خودش انگیزه برای انجام یک کار داره، شما میتونید با دادن یک پاداش بهش انرژی مثبت بدید و تعهدش رو به این کار بیشتر کنید. حتی یک پاداش کوچیک هم میتونه روی آدم تاثیر عالی بگذاره و نتایج مثبت غیر منتظرهای رو رقم بزنه.
دکتر استفن هیگینس (DR. Stephen Higgins)، کسی بود که به معتادهای کوکائین کمک میکرد. این دکتر متوجه شده بود که اغلب بیمارهاش قبل از تکمیل برنامه ترک خودشون، کمپ اعتیاد رو ترک میکردن و در نتیجه اعتیاد اونها دوباره برمیگشت. پس برای اینکه درصد کسایی که برنامه رو تکمیل میکنن رو بیشتر کنه، اومد و یک سیستم پاداش ایجاد کرد. دکتر هیگینز به تمام بیمارهای خودش یک کوپن داد. بیمارها میتونستن این کوپن رو با کالاهای مختلفی طاق بزنن. اما به یک شرط. اینکه 3 ماه آینده رو سراغ کوکائین نمیرفتن. برای اطمینان از این موضوع هم، هر ماه باید تست میدادن. جالبه بدونید که به کمک این روش، 90% بیمارها موفق شدن برنامه 3 ماهه خودشون رو تکمیل کنن. در صورتی که قبل از این، فقط 65% روند درمان رو کامل میکردن.
البته حواستون باشه که پاداش دادن هر چقدر هم موثر باشه، اما وقتی به درستی استفاده نشه میتونه نتیجه کاملاً عکسی بگذاره. برای اینکه این اتفاق نیافته، شما باید با الگوهای روانی آدمها آشنا باشید.
یک نظریه به اسم «توجیه بیش از حد» وجود داره که دقیقاً درباره تاثیر بد پاداش دادنه. این نظریه میگه که پاداش دادن در خیلی از مواقع میتونه تاثیر عکس بگذاره و بدتر انگیزه ما برای انجام کار درست رو کاهش بده. توی یک تحقیق، از آدمها خواستن که یک پازل رو تکمیل کنن. بعد به یک سری بابت اینکار پاداش دادن و به یک سری ندادن. اما وقتی این پاداش رو حذف کردن، اونایی که پاداش گرفته بودن، تمایل کمتری به حل کردن مجدد پازل داشتن. چرا؟ چون به خاطر پاداش بیرونی، دیگه اونقدر ارزش ذاتی و لذت حل کردن پازل براشون پررنگ نشده بود.
البته دلیل این اتفاق، لزوماً این نیست که ارزش ذاتی یک کار کم میشه. گاهی هم ممکنه ما احساس کنیم که داریم بازی میخوریم و قصد دارن با پاداش ما رو تغییر بدن. توی اینجور مواقع هم در برابر تغییر مقاومت میکنیم. مثلاً یک فرد سیگاری رو در نظر بگیرید که بهش گفتن بابت ترک قراره بهش پاداش بدن. ممکنه این فرد وقتی خودش تصمیم به اینکار نگرفته باشه، دقیقاً این پاداش رو به چشم دلیلی ببینی که باید به سیگار کشیدن ادامه بده و در برابر تغییر مقاومت کنه.
یادتون باشه که پاداش هیچوقت جایگزینی برای انگیزه نیست. بلکه فقط میتونه در نقش تقویتکننده این انگیزه ظاهر بشه. پس هیچ بعید نیست که رفتار یکی فقط به خاطر پاداش تغییر کنه و چون انگیزه واقعی نداشته، این تغییر دائمی نباشه.
تغییر محیط یک آدم هم میتونه راهی ظریف و مخفی باشه برای اینکه روش تاثیر بگذاریم
وقتی ما دچار روزمرگی میشیم، دیگه محیط اطراف اونقدر به چشممون نمیاد و تاثیرش رو حس نمیکنیم. اما واقعیت اینه که همین محیط به شدت روی رفتار ما تاثیر داره. محیط زندگی و کار آدمها، یک ابزار ظریف هست برای اینکه روشون تاثیر بذاریم و تغییر ایجاد کنیم، اونم بدون اینکه مستقیم ازشون چیزی بخوایم و توجهشون رو جلب کنیم. اما چجوری؟
مثلاً فواصل و ابعاد رو در نظر بگیرید. این موارد بدون اینکه متوجه بشیم، شدیدا روی ذهن ما تاثیر میذارن. فاصله زیاد و اتاقهای بزرگ به ما حس قدرت رو القا میکنن، به خصوص توی محیط کاری. توی کتاب داستان مدیری رو میخونیم که دنبال ایجاد یک رابطه نزدیکتر با کارمندهای خودش بود. اما نفهمیده بود که چطور محیط کاری باعث میشه این اتفاق نیافته. برای ملاقات کردن با این مدیر، شما باید 6 تا راهروی طولانی و 4 تا منشی رو پشت سر میگذاشتید. طبیعتاً خود به خود فاصله بیشتری با این مدیر حس میکردید و نمیتونستید بهش نزدیک بشید.
البته فقط اندازهها نیستن که روی رفتار ما تاثیر دارن. کیفیت محیط هم همونقدر موثره. مثلاً حتی اگر ما آدم آرومی هم باشیم، باز هم یک محیط شلوغ، باعث میشه اضطراب پیدا کنیم و عصبیتر بشیم. بدتر از اون، شلوغی محیط میتونه توی رفتارها و کیفیت کار ما همتاثیر بگذاره. یک نظریه وجود داره به اسم «پنجرههای شکسته» که لب کلامش اینه که بینظمی به بینظمی بیشتر منجر میشه. یعنی وقتی محیط ما بینظم هست، آدمها این حس رو میگیرن که هیچ کسی مسئول و ناظر رفتارشون نیست و در نتیجه رفتارهای ناهنجارانۀ بیشتری از خودشون نشون میدن.
برای همینه که توی دفاتر خدمات مشتری که کلی آدم توش رفت و آمد دارن، خیلی مهمه که نظافت همیشه رعایت بشه، صندلیها راحت باشن و نقاشیهای دلنشین به دیوارها زده بشه. چون وقتی محیط حس نظم و آرامش رو انتقال نده، احتمالاً مشتریهای ناراضی ما بیشتر تحریک بشن و یک جورایی مهر تائید روی عصبانیت اونها بزنیم.
اشیا و وسایل مختلف هم میتونن روی ما تاثیر بگذارن
از لحظهای که ما بلند میشیم تا لحظهای که دوباره به خواب فرو میریم، با اشیا مختلفی روبرو میشیم که هر کدوم به نحوی روی ما تاثیر میگذارن. اما ما متوجه این تاثیر نمیشیم و در نتیجه مقاومتی هم در برابرش نداریم. در واقع، درست مثل محیط اطراف، اشیا هم تاثیرگذارهای خاموش هستن. وقتی شما قدرت نهفته در اشیا رو درک کنید، میتونید از اونها هم در جهت تاثیرگذاری استفاده کنید.
اگر دقت کرده باشید، وقتی ما با یک شی زیبا روبرو میشیم، کنجکاوی ما برانگیخته میشه و دوست داریم به این شی نگاه کنیم، لمسش کنیم و امتحانش کنیم. این یعنی چی؟ یعنی اگر روزی یک کتاب نوشتید، باید مطمئن بشید که طرح روی جلدش واقعا جذابه و توجه آدمها رو جلب میکنه. اینجوری شانس خونده شدن اون هم بیشتر میشه.
یک تکنیک دیگه هم برای تاثیر گذاشتن روی آدمها، دادن یک هدیه یا محصول رایگان به اونهاست. چرا این تکنیک تاثیرگذاره؟ چون تمایل همه ما به برابری اجتماعی هست. این یعنی چی؟ یک روانشناس به اسم جان استیسی آدام (John Stacey Adam) اومده و نظریه «انصاف» رو مطرح کرده. این نظریه میگه که ما همیشه تلاش میکنیم لطف دیگران رو جبران کنیم، چون دوست داریم که تعادل برقرار باشه و توی دین کسی نباشیم. پس وقتی شما یک هدیه یا محصول رایگان به دیگران بدید، اونها هم میخوان این لطف شما رو جبران کنن.
علاوه بر اینها، نحوه ارائه دادن یک کالا هم میتونه روی آدمها تاثیر بگذاره. نحوه بستهبندی یک محصول در انتخابهای ما کاملاً موثره، بدون اینکه از این موضوع آگاه باشیم. یک اجتماعشناس به اسم برایان وانسینک (Brian Wansink) یک آزمایش در این زمینه انجام داده. توی این آزمایش به افراد حاضر در سینما 2 تا سایز مختلف پاپکورن دادن. تمام افراد یک مقدار اشتها داشتن، اما اونایی که سایز بزرگتر رو گرفته بودن، 50% پاپکورن بیشتری خوردن، بدون اینکه به دلیل پشت این تصمیم خودشون فکر کنن.
یک روش دیگه که روی آدمها تاثیر میگذاره و باعث میشه بهینهتر از وسایل استفاده کنن، مشخص کردن مقادیری هست که در نگاه اول ایدهای ازشون نداریم.
تا حالا دقت کردید که روی در دهانشویهها یک خط وجود داره که مشخص کرده چه مقداری برای یکبار شستشوی دهان کافیه. حالا فرض کنید این خط نبود. احتمالاً مصرف دهانشویه شما به صورت خودکار و بدون اینکه متوجه بشید، افزایش پیدا میکرد.
پس وقتی دنبال ایجاد تغییر هستی، اونم بدون اینکه آدمها از خودشون مقاومت نشون بدن، همیشه به این فکر کن که چطور میشه به کمک اشیا و محیط، تاثیر گذاشت.
مثلاً یک فست فود رو در نظر بگیرید که همیشه شلوغه و مدیریت مشتریها کار سختیه. این موضوع کمکم باعث نارضایتی خود مشتریها هم شده. اینجاست که میشه با قرار دادن یک دستگاه برای ثبت سفارش یا ارائه یک دستگاه کنترل راه دور برای اعلام آماده شدن سفارش، تا حدی کنترل اوضاع رو به دست گرفت.
خب، ما توی این خلاصه کتاب فهمیدیم که برای تاثیرگذاری بیشتر لازمه تواناییهای کلامی خودمون رو افزایش بدیم، با الگوهای روانی ذهن انسان آشنا باشیم و همیشه حواسمون به تاثیر محیط اطراف و اشیا روی رفتار آدمها باشه.
مهمتر از همه اینها، ما باید داستانسرایی رو یاد بگیریم. اینکه بتونیم داستانهای درگیرکننده و متقاعدکننده بگیم نیاز به تمرین داره. اما قطعا این وقتی که میگذاریم ارزش داره. چون وقتی داستانسرایی بلد باشیم، میتونیم تاثیر فوقالعادهای روی جهان خودمون بگذاریم.
همیشه انجام کارای خارقالعاده باعث میشه که ما افراد خاصی رو تحسین کنیم. مثلا ورزشکاری که رکورد جهان رو میزنه. سریعتر از بقیه میدوئه یا سنگینترین وزنه رو بلند میکنه. چه چیزی باعث میشه تا بعضی از آدما نسبت به بقیه متمایز شن و چنین تواناییهای منحصر به فردی پیدا کنن؟ اون لحظه شگفتانگیز که رکورد دنیا داره جابهجا میشه، چه فعل و انفعالی توی جسم و ذهن این آدما جاریه؟ اینا سوالایی که استیون کاتلر توی کتاب ظهور ابر انسان به سراغشون رفته. پس اگه جواب این سوالا برات جالبه این کتاب باارزش رو از دست نده.
استیون، نویسنده کتاب یه روزنامهنگاره که به تفاوت شگفتانگیزی بین ورزشکاران رشتههای ماجراجویی و سایر ورزشکاران حرفهای پی برده. اون متوجه شد که رکوردهای جهانی توی ورزشهای حرفهای هر چند سال یه بار توسط ورزشکارای حرفهای یا توی مسابقات المپیک شکسته میشن اما، توی رشتههای ماجراجویی این رکوردها هر چند هفته یا هر چند ماه یه بار جابهجا میشن و این ورزشکارا به رکودایی میرسن که به نظر غیر ممکن میان.
توی ورزش کایاک، پایین رفتن از یه آبشار قبلا خودکشی به حساب میومد تا اینکه توی اواخر دهه ۹۰ میلادی یه کایاک سوار از ابشاری به ارتفاع ۸۰ فوت با موفقیت پایین رفت و از اون به بعد کایاک سوارا از ابشارهای مختلفی که ارتفاعشون به ۱۸۰ فوت هم میرسه پایین رفتن.
توی ورزش صخره نوردی، بالا رفتن از صخره Dome توی پارک ملی Yosemite که ارتفاعش بیشتر از ۲۰۰۰ فوته از تیمهای کوهنوردی روزها زمان میبرد، اما حالا پسری ۲۲ ساله به اسم الکس هانولد میتونه تنها توی چند ساعت این کار رو انجامش بده، اونم تازه بدون طناب! صخره نوردی به اسم جیمی چین توی توضیح سختی اینکار میگه:
برای فهمیدن میزان سختی این کار، یه بسکتبالیست حرفهای ان بی ای (NBA) رو در نظر بگیرید که داره توی اخرین بازی فینال فصل و تحت اون فشار بازی میکنه. اون باید ۱۰۰۰ تا پرتاب ازاد پنالتی انجام بده، بعد چند قدم بیاد عقب و روی خط سه امتیازی واسته و ۱۰۰ تا هم پرتاب سه امتیازی انجام بده و بعد، بعد از این همه خستگی ذهنی و جسمی بره عقب تر و روی خط نیمه واسته و از اونجا پرتاب کنه! همه شوتهاشم باید تبدیل به گل بشن چون هر اشتباهی مجازاتش مرگ خواهد بود.
بعد از مشاهده چندین و چندین قصه مشابه از این کارهای شگفتانگیز توی دنیای ورزشهای ماجراجویی، استیون نتونست این فکر رو از ذهن خودش خارج کنه که چطور این ورزشکارا دارن چنین کارای خارقالعادهای رو انجام میدن. برای فهمیدن جواب اون شروع کرد که این ورزشکارا رو توی سرتاسر دنیا دنبال کنه و توی این مسیر هم البته یه چنتا استخونی ازش شکسته شد. چیزی که اون از همه ورزشکارای رشتههای ماجراجویی شنید، توضیحی از تجربهای بود که به نظر افسانهای میرسید.
زمانی که اونا برای چنین تجربههایی جونشون رو کف دستشون میگرفتن، انگار زمان براشون تغییر میکرد، انگار که یا کند شده باشه و یا تند. همه اونا نوعی ارامش خاص داشتن و بر خلاف این واقعیت که داشتن زندگیشون رو به خطر میاندختن، لذت میبردن و همه شون تواناییهای فوقالعادهای داشتن که الگوی ثابتی داشت و البته در کنارش هم توانایی بی نقصی توی تصمیمگیری داشتن.
استیون یه نویسنده علمیه و خب طیبعتا کاری با افسانه و قصه نداره پس اون سراغ منابع علمی رفت تا ببینه میتونه برای چیزایی که اون ورزشکارا میگفتن توضیحی پیدا کنه یا نه. نکته جالب چی بود؟ اینکه این توصیفات افسانهای از لحظهی اوج عملکرد برای بیشتر از صد سال مورد مطالعه علمی قرار گرفته بودن و به طور ویژه مطالعات دو دهه اخیر یافتههای واضح و قابل توجهی برای ارائه داشتن. پژوهشگری به نام میهای از دانشگاه شیکاگو بیشترین مطالعات مهم توی این حوزه رو داشته و تونسته کشفیات قابل توجهی داشته باشه.
میهای به این لحظه اوج عملکرد، میگه :«جریان». دلیل اینکه به این لحظه جریان میگه اینه که به نظر میرسه توی اون لحظه برای فرد، هر تصمیم و عملی بدون تلاش مضاعف و به شکلی جاری، پشت سر هم اتفاق میوفته.
در راستای همین تحقیقاتش، استیون به مطالعات علمی مرتبط با یه سری از تک تیراندازها بر خورد که تونسته بودن به واسطه همین لحظهی «جریان» یادگیری خودشون رو تا ۲۳۰ درصد افزایش بدن. پژوهش دیگه از دانشگاه پنسیلوانیا نشون داده بود که افرادی که لحظه جریان رو تجربه میکنن در مقایسه با افراد عادی توانایی بیشتری دارن که توی مواجهه با مشکلات سخت، ایده و راهکارهای خلاقانه پیدا کنن. یه مطالعه ده ساله توی مککنزی، که یکی از بزرگترین شرکتهای مشاوره اقتصادی توی دنیا به حساب میاد نشون داد که مدیرانی که لحظه جریان رو تجربه کرده باشن، طبق گزارشها ۵۰۰ برابر بیشتر کارامدی دارن.
بر اساس چنین یافتههایی استیون با خودش فک کرد که ایا راهی وجود داره تا بشه به افراد عادی کمک کرد تا به لحظه جریان برسن و بدون اینکه نیاز باشه تا جون خودشون رو به خطر بندازن، بتونن از اون بهره ببرن؟ استیون از توی مطالعات انجام شده درباره لحظه جریان و متدهای عملی یک سری از ورزشکارها، به یک نقطه مشترک رسید.. این نقطه مشترک یه چرخه چهار مرحلهای جریانه که شامل: درگیری، رهایی، جریان و بازیابی میشه.
مرحله اول، درگیریه.
استیون میگه ما نیاز داریم تا تمرکز و هشیاریمون رو افزایش بدیم و هورمونهای استرسی مثل کورتیزول و ادرنالین رو توی بدن خومون پمپاژ کنیم. بهترین حالتش اینکه ببینیم مشکلات ما به نظر غیر قابل حل میان و تلاشهای ما هم فایدهای نداره. تحقیقات نشون داده که اگه ما بخوایم به لحظه جریان برسیم باید به صورت خودخواسته سراغ چالشهایی بریم که فراتر از تواناییهای فعلی ما باشن و استیصال و ناامیدیش رو هم تو اغوش بگیریم. بعد از اینکه برهه درگیری تقریبا برامون غیر قابل تحمل شد نیاز داریم که کاملا خودمون رو رها کنیم و همه افکار و احساساتی که مرتبط با اون چیزی که باهاش درگیر هستیم رو قطع کنیم. استیون میگه:
اگه داری سعی میکنی که مسیر سختی توی اسکی رو بری، برای استراحت چند دور از مسیر ساده برو. اگه کل تیم نواوری مجموعه برای یه هفته شبانه روزی مشغول کار بودن برای شام بفرستشون بیرون، یا بفرستشون سینما. متد مهم نیست، مهم ریلکس شدنه. لحظهای که ما از نظر ذهنی رها میشیم، مادهای به نام نیتریک اکسید توی بدن ما ترشح میشه که به مواد مرتبط با سیستم اعصاب مثل دوپامین و اندورفین اجازه میده ترشح بشن و مغز ما رو دربر بگیرن و در نتیجه ما رو به وضعیت «جریان» منتقل کنن.
هنر اینکه کاملا بیخیال بشی و خودت رو از درگیریها جدا کنی رو یاد بگیر، چون اگه بتونی این کار رو بکنی به مرحله سوم دسترسی پیدا میکنی که همون جریانه.
وقتی به وضعیت جریان برسی، قسمتی از مغز که مسئول نظارت و اصلاح خودشه غیر فعال میشه. این قسمت همون جاییه که منتقد درونی تو توش میشینه، همونجایی که صدای توی سرت که سعی میکنه تو موقعیت های مختلف هدایتت کنه ازش میاد. هر فردی که وارد وضعیت جریان بشه، این قسمت از مغزش رو غیر فعال میکنه. ورزشکارای رشتههای ماجراجویی استاد این فرایند به حساب میان. اما اون چیزی که ورزشکارای رشتههای ماجراجویی رو از افراد عادی جدا میکنه، محیطی هست که اونا توش قرار میگیرن؛ این سه تا ویژگیهای اصلی محیطیه که اونا توش هستن.
اول: عواقب جدی
ورزشکارای رشتههای ماجراجویی ریسکهای فوقالعاده بزرگی رو تجربه میکنن؛ جوری که یه حرکت اشتباه یعنی مرگ. اما از طرف دیگه، انسان ریسک اجتماعی رو هم هم طراز با ریسک فیزیکی برای خودش میدونه به خاطر همینم هست که ترس از سخنرانی توی جمع مشابه ترس از مرگ گزارش شده. بنابراین اگه میخوای که سطح مشابهی از عواقب جدی که ورزشکارای ورزشهای ماجراجویی تجربه میکنن رو تجربه کنی لزوما نیاز نیست که خودت رو از بالای یه کوه به پایین پرت کنی کافیه خودت رو در معرض یه ریسک اجتماعی قرار بدی یا به یکی چیزی بگی و قول بدی که زیر حرفت نزنی!
دوم: ورزشکارای ورزشهای ماجراجویی تجربه حسی غنیای دارن
پریدن از یه ابشار یا پایین اومدن از کوه روی اسنوبرد حجم بالایی از انواع حس رو وارد بدن میکنه و احساس شخصی اونا به کل اب میشه و از بین میره. این به معنی نیست که تو باید سوار یه کایاک از یه ابشار به ارتفاع ۱۸۹ فوت پایین بیای تا تجربه حسی غنیای داشته باشی، میتونی به جاش توی جاهای جدید و خاص کار کنی مثلا توی یه کافه.
سوم: این ورزشکارا بلافاصله فیدبک میگیرن
هر کاری که اونا میکنن بلافاصله با ریاکشنی درون بدن اونا همراهه که در نتیجه بهشون اجازه میده در لحظه حرکت بعدی خودشون رو اصلاح کنن. هدف ما باید این باشه که کاری کنیم تا چرخه گرفتن فیدبک تو کمترین زمان ممکن اتفاق بیوفته. ما میخوایم که مسیر انجام کار، دیدن نتایج و اصلاح ایرادات سریعتر و سریعتر بشه.
این به زبون ساده یعنی که به همه کارهامون واقعیت خارجی ببخشیم. همیشه مشغول طراحی کردن، تایپ کردن و ... باشیم و کارمون رو تا جای ممکنه قابل دیدن کنیم. وقتی که تو بتونی نتایج رو ببینی به صورت خودکار چرخه بازخورد هم توی مغزت فعال میشه.
وقتی که بتونی هر سه شرط بالا رو ایجاد کنی، به طور خودکار تو بخشی از مغزت رو که مسوول نظارت کردن به خودته به شکل قابل توجهی غیر فعال میکنی. وقتی که اون قسمت از مغزت از کار بیوفته تو به وضعیت جریان میرسی. توی وضعیت جریان بدن تو از حجم بالایی از مواد مرتبط با اعصاب یعنی دوپامین و سرتونین استفاده میکنه تا تو رو متمرکز نگهداره و اجرایمهارتهای الگومحورت رو افزایش بده. بدون حجم بالایی از این دو ماده تو نمیتونی که به وضعیت جریان دست پیدا کنی، پس تو به مرحله چهارم نیاز پیدا خواهی کرد. یعنی مرحله بازیابی.
در طول این مرحله تو نوعی خماری پس از جریان رو تجربه خواهی کرد. برای اینکه مواد شیمیایی مرتبط با اعصاب رو درون بدنت جایگزین کنی میتونی از خواب کافی کمک بگیری. یعنی که برای اخر هفتههات هیچ برنامهای نچینی و خواب کافی رو اولویت خودت قرار بدی. پس دفه بعد که میخواستی یه مقاله یا گزارش برای کار بنویسی سعی کن که خودت رو به وضعیت جریان برسونی.
اول درگیر شو. حجم بالایی از تحقیق رو انجام بده تا حسابی تحت تاثیر قرار بگیری و مغز خودت رو پر کنی. انقد خودت رو هل بده تا به جایی برسی که حس کنی میخوای تسلیم شی و بعد خودت رو رها کن. مثلا برو پیاده روی.
حالا سعی کن خودت رو به وضیعت جریان برسونی، برای خودت عواقب اجتماعی ایجاد کن یا به کسی قول بده که توی یه زمان مشخص یه کار مشخص رو انجام خواهی داد، برای خودت یه محیط غنی ایجاد کن. چنتا لیوان قهوه و موسیقیای که بهت کمک کنه تمرکز کنی. بعد بلافاصله فرایند فیدبک رو استارت بزن. خودکارت رو بردار و روی یه تیکه کاغذ فیدبک مسیری که داری میری رو بنویس یا حتی به صورت شکل بکش.
در اخر خودت رو بازیابی کن. توی یه زمان مشخص از کار دست بکش تا بتونی خواب کافی داشته باشی و بتونی روز بعد دوباره همین فرایند رو طی کنی. انجام دادن این چهار مرحله به ما امکان دسترسی به وضعیت جریان رو میده و ما رو به نقطه اوج عملکرد میرسونه، یعنی همون نقطهای که اتفاقهای بزرگ رو رقم میزنه و ورزشکارای بزرگ هم تجربه ش میکنن. این پیامیه که استیون کاتلر توی کتاب ظهور ابر انسان سعی داره به ما منتقلش کنه.
همه ما موقعیتهایی رو تجربه کردیم که احساس امنیت نداشتیم؛ اما تنها یه چیز وجود داشت که ما رو از صدمه دیدن دور میکرد، اون غریزهایه به نام «ترس»! بیشتر چیزهایی که ازشون میترسیم، نشانههایی دارن که به ما نشون میدن باید ازشون دور بشیم. اما برای استفاده واقعی از موهبت ترس، باید یاد بگیریم که چگونه این نشانهها رو با دقت بیشتری شناسایی کنیم و از شهود خودمون استفاده کنیم. توی این خلاصه کتاب قراره این نشانههارو بررسی کنیم تا بفهمیم چطور میتونیم غرایز طبیعیمون رو تقویت کنیم.
شهود شما بهترین محافظ در برابر خطره
بهتره احساس ترس رو نادیده نگیری، چون ترس بخش مهمی از شهود انسانه. برای درک این موضوع بزار یه دستان رو برات تعریف کنم. مایکل کانترل (Michael Cantrell)، یه افسر پلیسه که موضوع شهود و ترس رو تو زندگیش تجربه کرده. یه روز، دیوید پاتریک، شریک گشتی زنی مایکل، بهش گفت که خوابی دیده که تو او خواب تیر خورده.
مایکل به پاتریک توصیه کرد که به این خواب توجه کنه و اون رو هشداری از خطر احتمالی تو آینده بدونه. این توصیه ای بود که دیوید باید به اون توجه میکرد. دیوید اغلب شهود رو نادیده میگرفت. به عنوان مثال، این دو پلیس داستان ما یه بار به ماشینی که سه مرد داخلش بودن، مشکوک شدن. در حالی که مایکل تو این موقعیت احساس خطر کرده بود، دیوید هیچ چیز غیرعادی رو متوجه نشد. مایکل فهمید که دو مرد در صندلی عقب از برقراری تماس چشمی خودداری میکنن.
خوشبختانه، زمانی که مایکل از راننده خواست که پیاده بشه، قبل از اینکه هر کدوم از مردان بتونن اسلحه خودشون رو بردارن، او متوجه سلاح اونا تو کف ماشین شد. تو همین حال، دیوید از این نشانه ها غافل موند و آروم کنار ماشین ایستاد و سیگارشو روشن کرد. رفتار دیوید نشون میده که چگونه نادیده گرفتن شهود و علائم هشدار دهنده، می تونن عواقب تهدید کننده ای برای زندگی آدم داشته باشن. با وجود این اتفاق، دیوید هنوز همون آدم قبل بود!
یه زمانی دیوید به تنهایی در حال گشت زنی بود که متوجه دو مرد شد که شبیه سارقان مسلح بودن. او به جای درخواست پشتیبانی از دوستای پلیسش، به تنهایی با سارقان مقابله کرد. ماشین رو کنار کشید و از راننده خواست که پیاده بشه. در حالی که دیوید داشت به یکی از سارقان دستبند میزد، مرد دیگه اسلحه رو بیرون اورد و به دیوید شلیک کرد.خوشبختانه دیوید زنده موند. با این حال، اگر دیوید به شهودش توجه میکرد، ممکن بود کلا حادثه ای ایجاد نشه.
فریب افرادی رو نخور که سعی میکنن با جذابیت و رفتار دوستانشون تو رو اغوا کنن
مجرمان از تکنیک های مشابهی استفاده میکنن، معمولاً قبل از ارتکاب جرم، با شما رفتاری دوستانه برقرار می کنن. به این ترفند رایج، «همکاری اجباری» میگن. جنایتکار وانمود میکنه که با قربانی دوسته اما این کار نوعی فریبه که فقط با شهود میشه به ماهیت اصلیش پی برد.
چنین تکنیک هایی اغلب بسیار ماهرانه انجام میشن. به عنوان مثال، یه روز زنی کیسه مواد غذایی رو به آپارتمانش حمل میکرد که کیسه پاره شد. سپس مردی یدفعه تو پله های پایین قوطی های پخش شده رو جمع کرد و به زن کمک کرد تا اونا رو به آپارتمانش ببره. به طور شهودی، زن احساس ترس وجودش رو گرفت و پیشنهاد مرد رو رد کرد. اما مرد اصرار کرد و گفت: «ما هم یه گربه داریم و معمولاً براش غذای کنسروی میگیریم!» زن بعد از این حرف باید مشکوکتر میشد. مرد از ضمیر «ما» استفاده کرد، تکنیکی که مجرمان برای جلب اعتماد و ایجاد حس مشترک استفاده میکنن. با این وجود، معلوم شد که مرد یه متجاوز و قاتله و زن هم تونست از مهلکه جون سالم به در بیره.
نشانه دیگری که باید به آن توجه کنی، استفاده مجرمان از جذابیت های اغوا کنندس. اغلب اوقات، افراد جذاب نیات شومی ندارن اما جذابیت میتونه ابزار قدرتمندی برای از کار انداختن شهود قربانی باشه.
بنابراین، وقتی با یه فرد جذابی روبرو میشی، سعی کن تشخیص بدی که آیا این جذابیت طبیعیه یا آن شخص سعی میکنه از جذابیتش برای ارتکاب به جرم استفاده کنه. به مثال خودمون بر می گردیم، مردی که تو راهرو بود، با پیشنهاد کمک به حمل مواد غذایی به زن، بسیار دوستانه و مودب به نظر می رسید. اما شهود زن بهش گفت که اون مرد از جذابیتهای رفتاریش برای منحرف کردنش برای ورود به آپارتمان استفاده میکنه.
با دقت به زبان بدن و پیش بینی رفتار مجرما، از خودت در برابر اونا محافظت کن
افراد مجرم نشانه هایی دارن که میتونی اونارو خیلی راحت تشخیص بدی. با شناخت این نشانه ها میتونی از غافل گیری جلوگیری کنی. یکی از رایج ترین نشانه ها، بیرون زدگی چانه هستش. مردان تمایل دارن هنگام ارتکاب جرم چانه خود را بیرون بدن!
گشاد شدن سوراخ های بینی نشانه دیگه ای از یه خشونت قریب الوقوعه. همچنین مراقب افرادی باش که چشمانی خیره دارن و اصلاً پلک نمیزنن.. همه این علائم به تو امکان میدن تا خطر حمله رو پیش بینی کنی.
برای شناخت خشونت می تونی خودت رو جای فرد مجرم بزاری. برای مثال، فرض کن اخیرا کارمندتو اخراج کردی و او شروع به ارسال ایمیل های تهدیدآمیزی به شما میکنه. اگر از دیدگاه او به مسائل نگاه کنی، می تونی بفهمی هدفش چیه.اگر کارمند اخراج شده بخواد به شغلش برگرده، تو با درک رفتارش میتونی واکنش درستی نشون بدی. حالا که نشانه های خطر رو درک کردی، باید بتونی اونا رو بررسی کنی.
با تشخیص درست از قربانی شدن خودداری کن
اگر در کودکی مورد آزار و اذیت قرار گرفتی و در مورد رفع پیامدهای روانی جسمی اون به دنبال مشاوره بودی، ممکنه به شما گفته بشه که در مقابل فرد قلدر وایسید و مقاومت از خودتون نشون بدین. این روش شاید سخت باشه اما یکی از بهترین راه حل ها برای جلوگری از تبدیل شدن به یه قربانیه!
قلدرها و افراد پرخاشگر از ترس قربانیشون برای اهدافشون استفاده میکنن. ما می تونیم این موردرو تو شرایط تهدید به بمب گذاری ببینیم. هنگامی که یه شرکت تجاری یا سازمان دولتی یه تماس تلفنی تهدیدآمیزی دریافت میکنه که به اونا هشدار میده قراره بمبی در ساختمونشون منفجر بشه، در این حالت همه کارکنان با هراس سعی دارن از ساختمون بیان بیرون.
اما این واکنش مبتنی بر ترس، دقیقاً همون چیزیه که بمب گذار به دنبالشه. با واکنش به تهدید با ترسی کورکورانه، به مجرمان قدرت ایجاد هر کاری رو بعد از برقراری یه تماس تلفنی ساده میدیم. پس خیلی مهمه که بدونی چه زمانی این تهدید رو باید نادیده بگیری.
خوشبختانه، نشانه هایی زیادی وجود دارن که میتونی برای تشخیص تهدیدهای واقعی ازشون استفاده کنی.برای مثال، اگر فردی با استفاده از صدایی خیلی بلند و رعب آور، تهدید به بمب گذاری کنه، نشانه اینه که هدف اصلیش، ایجاد ترس و اضطرابه تا بمب گذاری! از طرفی، تهدیدهای واقعی از جانب جنایتکارانیه که به ندرت کارای نمایشی از خودشون نشون میدن. این افراد خیلی صبور و خونسردن، وگرنه نمیتونستن چیزی به ظریفی یه حمله بمب گذاری رو برنامه ریزی کنن.پس اگر هدف منفجر کردن ساختمون بود، احتمالاً در وهله اول تماسی برقرار نمیشد!
برای تشخیص اینکه چی خطرناکه و چی خطرناک نیس، درک نشانه های خطر خیلی مهمه
همانطور که گفته شد، همیشه همه چیز اونطور که به نظر میرسه نیس. برای مثال، در سال 1980، جان سیرینگ (John Searing)، مردی میانسال که لوازم هنری می فروخت، نامه ای به مجری معروف جانی کارسون (Johnny Carson) فرستاد و ازش پرسید که آیا میتونه تو برنامش معرفیش کنه؟ اما جان سیرینگ فقط یه نامه با عکس امضا شده از جانی کارسون دریافت کرد.
سیرینگ بارها و بارها نامه نوشت و در نهایت 800 نامه به جانی کارسون ارسال کرد. اما هیچ کدوم از این نامه ها حاوی جملات تهدیدآمیزی نبودن. در نهایت، تهیه کنندگان برنامه جانی کارسون به این عقیده رسیدن که سیرینگ هیچ تهدیدی نداره و اون رو به برنامه دعوت کردن. نامه های جان سیرینگ هیچ خطری رو نشون نمیدادن و میشد به راحتی فهمید که این فرد هدفش توجه و دیده شدن بود.
نشانه های واقعی خطر رو نمی توان نادیده گرفت. یه نمونه غم انگیز رو میشه تو تیراندازی کالج بارد در سایمون راک (Bard College at Simon’s Rock) در سال 1992 مشاهده کرد. اولین نشانه زمانی بود که یه بسته مشکوک برای دانش آموزی به اسم وِین لو (Wayne Lo) به مدرسه تحویل داده شد. مسئول پذیرش وقتی متوجه عبارت «اسلحه کلاسیک» روی بسته شد، با احتیاط رفتار کرد.
اما رئیس مدرسه تصمیم گرفت بسته رو باز نکنه تا خطر نقض حریم خصوصی دانش آموزان حفظ بشه. در عوض، او سرپرست خوابگاه، خانم تِرینکا رابینسون (Trinka Robinson) رو فرستاد تا با وِین لو صحبت کنه. رابینسون از وین پرسید که آیا میتونه بسته رو باز کنه اما وین نپذیرفت. زمانی که رابینسون با رئیس مدرسه برگشت، بسته خالی بود و وین به اونا گفت که داخل بسته فقط قطعات ساده اسلحه بود. سپس، همان شب، یه تماس ناشناسی برقرار شد و به مسئولان مدرسه هشدار داده شد که تیراندازی میخواد بشه. با وجود همه این علائم هشدار دهنده، پلیس هرگز در جریان امور قرار نگرفت. در نهایت وین لو به شش نفر شلیک کرد و دو نفرشون رو کشت
قربانیان خشونت خانگی با عادت کردن به آزار، احساس ترسشون رو از دست میدن
مواد مخدر، الکل و غذا تنها چیزایی نیستن که افراد بهشون معتاد میشن. شاید تعجب کنی ولی سوء استفاده هم میتونه به اعتیاد تبدیل بشه. آرامشی که پس از پایان خشونت به دست میاد، به قدری زیاده که یه حالت هیجانی اعتیادآور ایجاد میکنه. بنابراین، برای رسیدن به این حالت هیجانی، قربانیان به کسانی که آزارشون میدن متکی میشن. در نهایت، این نوع رابطه، غریزه ترس طبیعی فرد کتک خورده رو از بین میبره.
بزارین یه مثل بزنیم، روزی زنی با سازمان حمایت از قربانیان خشونت خانگی تماس گرفت. وقتی مشاور پرسید که آیا در معرض خطره، زن جواب منفی داد. اما با ادامه گفتگو مشخص شد که زن خودش رو تو اتاق خوابش حبس کرده و شوهرش اون طرف در یه اسلحه دستش گرفته و میخواد زنش رو بکشه!
درواقع، با ادامه آزارهای مکرر، احساس ترس زن به حدی ناپدید شده بود که او موقعیت خطرناک رو تشخیص نمیداد. قربانیان بدرفتاری با زندگی مداوم در موقعیت های خشونت آمیز و تهدید کننده، دیگه شریک زندگیشون رو به عنوان یه تهدید واقعی نمیبینن. اونا غریزه محافظت از خود یا کمک گرفتن از دیگران رو کم کم از دست میدن
گاهی اوقات مسئولان مدرسه محیطی رو ایجاد میکنن که کودکان میتونن از کودکان دیگه سوء استفاده جنسی کنن
دائماً اخباری رو در مورد آزار جنسی کودکان توسط بزرگسالان میشنویم. اما موارد مربوط به آزار جنسی کودکان توسط کودکان دیگه کمتر گزارش میشن. زمانی میشه از این اتفاق پیشگیری کرد که مسئولان مدرسه به درستی آموزش ببینن.
برای مثال، توی یه مدرسه، دانش آموزی به نام جویی (Joey) در حال تجاوز به یه پسر بچه هفت ساله در حمام دستگیر شد! این اولین تخلف جویی نبود. جویی تو مدرسه قبلیش کارایی مانند آتش سوزی، استفاده از چاقو، تهدید به مرگ خود و دیگران و رفتار جنسی نامناسب با کودکان کوچکتر رو انجام داده بود.
مسئولان مدرسه به علائم هشدار دهنده توجهی نکردن و اقدامات لازم رو برای محافظت از دانش آموزان انجام ندادن.حتی پس از حادثه تجاوز، مدیر مدرسه به معلمان یا متولیان مدرسه در مورد کاری که جویی انجام داده بود اطلاع نداد. بدتر از اون، زمانی که جویی نشون داد تو یادگیری مشکل داره، مدیر مدرسه موافقت کرد که اونو به کلاس پایین تر منتقل کنن.
مسئولان مدرسه کارای دیگه ای هم برای جویی انجام دادن. جویی دیگه اجازه نداشت بدون نظارت از حموم استفاده کنه! به طرز تکان دهندهای، یه آدم بزرگسال تو حموم جویی رو زیر نظر داشت. یه ماه بعد، جویی به همکلاسی دیگش تو همون حمام تجاوز کرد. حتی اگر یه مدرسه به خوبی توسط نگهبانان نظارت بشه، وجود اونا لزوماً به معنای این نیس که امنیت زیاده. اگر مسئولان مدرسه نتونن به نگهبانا در مورد دانش آموزان خطرناک آموزش بدن، کمک چندانی در جلوگیری از خشونت و سوء استفاده نکردن.
کتاب کفشباز خاطرات فیل نایت، بنیانگذار برند نایکیه که در زمینه مدیریت حرف میزنه. این کتاب میگه: «فارغ از اینکه چه کسبوکاری داشته باشید یا اینکه در چه رشتهای درس خوانده باشید، این کتاب داستان رسیدن به خواستهها و آرزوهاست، راهنمای از هیچ به همه چیز رسیدن، راهنمای گوشدادن به صدای قلب و دویدن دنبال آرزوهاست، داستان شکستخوردن و برگشتن از عمق تاریکی شکست، داستان هدر ندادن استعداد.» سال 1962 بود که فیل نایت از دانشگاه فارغ التحصیل شد. در اون زمان، یه فروشنده خجالتی و ضعیف بود. اما یه رویا داشت: میخواست کفشای دو ژاپنی رو وارد بازار آمریکا کنه. فیل برند تایگر که شرکت اونیتسوکا تولید میکرد رو برای این کار در نظر داشت. این ایده اولین بار وقتی توی دانشگاه استنفورد مشغول به تحصیل بود به ذهنش رسید. توی اون زمان هیچ کس حتی پدرش اونو حمایت نمیکردن.
اما فیل از رویاش دست بر نداشت. اون به سراسر اقیانوس آرام سفر کرد تا پیشنهادش رو به صاحبان کسب و کارهای ژاپنی ارائه بده. مدیر عامل اونیتسوکا دقیقا توی زمانی که اصلاً انتظارشو نداشت، با ایدهاش موافقت کرد و ازش خواست تا یه اسم برای شرکت انتخاب کنه و سریع تر شروع کنه. فیل اصلاً به اسم شرکت فکر نکرده بود و همونجا اسم بلو ریبون رو انتخاب کرد. مدیر عامل اونیتسوکا تصمیم گرفت 300 جفت کفش رو برای فیل کنار بذاره که فیل ظرف چند ماه آینده باید این کفشا رو در صندوق عقب ماشینش به مردم میفروخت. بعد از این که این معامله انجام شد فیل به دور دنیا سفر کرد و از دیدهها و تجربیاتش انگیزه و الهامای زیادی گرفت.
فیل فرهنگهای مختلف رو مطالعه میکرد و میدونست که این اطلاعات یه روز به دردش میخورن. فیل بیشتر از همه تحت تاثیر آکروپولیس قرار گرفته بود، جوری که یه بار متوجه شد ساعتهاست که جلوی معبد «نایک»، خدای پیروزی واستاده. سالها بعد فیل با یه نمایشنامه به اسم شوالیهها The Knights برخورد. نویسنده این نمایش نامه یه نمایش نامه نویس یونان باستان به نام آریستوفانز بود. توی این نمایشنامه یکی از سربازا در معبد نایک یه جفت کفش نو به پادشاه هدیه میداد.
توی زندگی اکثرمون کسی هست که بهمون انگیزه میده و توی سختیها بهمون کمک میکنه
برای فیل، بیل بوورمن مربی دو بود که الهام بخشش بود بوورمن یک کفش باز بود. کفش باز یعنی کسی که به شدت به کفش علاقه داره و اهمیت زیادی به کفش میده. تعداد کفشهای زیادی داره و تموم ویژگیهای یه کفش رو میدونه. مثل کسایی که به اشیاء قدیمی علاقه دارن. بوورمن همیشه دنبال این بود که ببینه کوچکترین تغییرات توی کفش شاگرداش چجوری و چقدر روی عملکرد اونا تاثیر میذاره. اون همیشه در حال آزمایش کردن کفشها بود. از مواد اولیه مختلفی استفاده میکرد و طراحیهای جدیدی رو امتحان میکرد. وقتی فیل برای فروش کفشهاش به بیل مراجعه کرد، دوست داشت که این کفشها رو هم آزمایش کنه. اولین هدفی که بوورمن داشت، این بود که کفشای براق بسازه. اون برای اجرا کردن این ایده از هر چیز عجیب و غریبی استفاده میکرد.
حتی از پوست ماهی! وقتی فیل از ژاپن برگشت، برای شراکت پیش بوورمن رفت. بوورمن هم پیشنهادشو قبول کرد. همکاری این دو نفر واقعا موفقیت آمیز بود. بلو ریبون در آستانه شکوفایی بود و بوورمن هم اسم و رسمی برای خودش دست و پا کرده بود، تا حدی که دیگه داشت ورزشکارای المپیکی رو تمرین میداد. بیل با معرفی کفشهای بلو ریبون به ورزشکارایی که بهشون آموزش میداد باعث شد کفشها بیشتر دیده بشن و در نتیجه به فروش بیشتر کفشها کمک کرد. فیل کورتز نمونه اولیه کفشهای طراحی شده بیل رو برای اونیتسوکا فرستاد و پیشنهاد داد که شرکت این کفشای جدید و آزمایش شده رو وارد خط تولید کنه. اینجوری بود که کورتز شد اولین محصول بلو ریبون.
با رشد بلو ریبون فیل شروع کرد به جمع کردن تیمی که ارزش اعتماد کردنو داشته باشن و اونا هم بهش اعتماد کنن اعضای این تیم مثل کارمندای شرکتای معمولی نبودن. اونا استعداد بالایی داشتن، اما متفاوت بودن. به خاطر همین متفاوت بودن به خوبی با هم کار میکردن. هیشکی تو شرکت حس نمیکرد که باید خوددار و گوشه گیر باشه. کارمندای بلو ریبون از همون اول به چشم انداز و نگرش فیل ایمان داشتن. اولین کارمند فیل جف جانسون بود. اون در کنار بوورمن به طراحی خالقانه کفشها مشغول شد. به خاطر حفظ قدرت تیم فیل چند بار در سال جلساتی برای تشکیل تیم به روش خودش برگزار میکرد که اسم این جلسات رو ایکبیریها یا Butt Faces گذاشته بود.
توی این جلسات افراد میتونستن قبل از مصرف نوشیدنیهای الکلی هر چه قدر میخواستن سر همدیگه فریاد بکشن. این کار برای این بود که همه بدونن هیچ کس اونقدر مهم نیست که بخوان ازش تقلید کنن. فیل کارمنداشو تو تصمیم گیریها شرکت میداد. فیل از این جمله ژنرال پتون پیروی میکرد: به افراد نگین که چجوری یه کاری رو انجام بدن، فقط بگین که چه کاری باید انجام بدن و بعد بهشون اجازه بدین با نتایج کارشون شما رو غافلگیر کنن.
سال 1971 شرکت میخواست تصمیم بگیره که فروش کفشهای اونیتسوکا رو متوقف کنه و محصوالت خودشو تولید کنه. برند بلو ریبون مناسب این حرکت نبود و لازم بود یه شرکت دیگه تاسیس بشه. فیل برای انتخاب اسم شرکت و برند از کارمنداش خواست تا پیشنهاداشونو ارائه بدن. جالبه بدونین که جف جانسون تو خواب اسم نایک به ذهنش رسید. فیل با شنیدن این نام یاد معبد نایک که قبال تو آتن دیده بود و تاثیری که روش گذاشته بود افتاد. و به این ترتیب نایک انتخاب شد.
در ادامه مسیر فیل با دو تا مشکل مواجه شد
اولی توی سال 1973 اتفاق افتاد. وقتی که اونیتسوکا ازش شکایت کرد. این شکایت خواهان رسیدگی به ضررهای مالی بود که بلو ریبون به خاطر نقض قرارداد به اونا وارد کرده بود. اونیتسوکا معتقد بود این نقض قرارداد وقتی اتفاق افتاده بود که بلو ریبون شروع به تولید و توزیع کفشهای نایک تو ژاپن کرده بود.
بلو ریبون هم برای دفاع از خودش از اونیتسوکا به خاطر نقض قوانین علامت تجاری در آمریکا شکایت کرد. بلو ریبون قرارداد انحصاری فروش کفشهای دو و میدانی در آمریکا رو داشت. این در حالی بود که فیل از یه خبرچین متوجه شده بود که اونیتسوکا میخواد یه توزیع کننده دیگه رو توی آمریکا جایگزین کنه. در آخر نتیجه پرونده به نفع بلو ریبون تموم شد و اونیتسوکا ملزم به پرداخت خسارت شد.
دومین مشکل 4 سال بعد یعنی در سال 1977 اتفاق افتاد. وقتی که به نایک اعلام شد که 25 میلیون دلار به دولت بدهکاره. مشکل از جایی شروع شد که رقیبای نایک توی آمریکا یعنی کدز و کانورس با هم متحد شدن تا از یه قانون مبهم گمرکی به نام قیمت فروش آمریکا علیه نایک استفاده کنن. طبق این قانون انواع خاصی از کفشها هزینههای گمرکی خیلی زیادی رو تحمیل میکنن. این دو شرکت هم مدعی بودن که نایک این قانون رو زیر پا گذاشته.
فیل تلاش کرد تا دولت از ادعای خودش عقب نشینی کنه، اما در نهایت به توصیه یکی از مشاورای قابل اعتمادش با پرداخت 6 میلیون دلار به این مشکل هم خاتمه داد. فیل حس کرد که اگه اینجا با دولت وارد جنگ بشه، به اون پیشرفتی که تو ذهنشه در آینده نمیرسه.
فیل بعضی وقتا نسبت به این که پیروزی دقیقا براش چه معنایی داره مطمئن نبود،
اون فقط میدونست که نمیخواد بازنده باشه. این دیدگاه تا حدی به خاطر ترسی بود که از نا امید کردن پدرش داشت، تا حدی هم به خاطر اعتقادش به این بود که کار باید سرگرم کننده و معنادار باشه. بنابراین با وجود اینکه میدونست اگه سهام نایک رو در بورس عمومی ارائه بده، میتونه بعضی از مشکلات مالی رو حل کنه، علاقهاش به سرگرم کننده نگه داشتن کارش باعث شد یکم تردید کنه. فیل کسب و کار خودشو با تکیه به شعار رشد کن یا بمیر جلو میبرد. یعنی به جز یه حقوق متوسطی که برای کارمندا و خودش هزینه میشد بقیه سود دوباره در خود کسب و کار سرمایه گذاری میشد تا رشدش تضمین بشه.
این استراتژی باعث استقلال فیل از بانکها شد. بانکهایی که درخواستهای فیل رو برای وام رد میکردن. اما در عوض شرکت ژاپنی نیشو توی زمینه مالی به فیل خیلی کمک کرد. اما آخرشم به خاطر همون ادعای بدهی 25 میلیون دلاری نایک به دولت فیل مجبور شد سهام نایک رو عمومی کنه و عرضه اولیه سهام اونو انجام بده. فیل بازم نگران بود عمومی شدن سهام شرکتش فرهنگ خاص و قوانین رفتاری و اخلاقی شرکت رو تغییر بده و نایک رو به یکی دیگه از شرکتای ماشینی تبدیل کنه.
اما یکی از همکارای فیل ایده جالبی برای چگونگی طراحی ساختار سهام شرکت ارائه کرد تا از این اتفاق جلوگیری بشه. تا همین الان شرکت نایک به این پایبندیهاش افتخار کرده، چون همین پایبندیها باعث شدن که به خیلی از موفقیتهای جهانی برسه.
توی دهه 90 بود که گزارشی از شرایط کاری خیلی سخت در سوت شاپهای آسیا افکار عمومی رو متوجه نایک کرد
توی پرانتز بگم که سوت شاپها یکسری کارگاههای تولیدی پوشاک بودن که کارگران با حقوق خیلی کم و ساعت کاری بالا و شرایط خیلی سخت کار میکردن. نایک هم مثل خیلی از شرکتهای دیگه این سوت شاپها رو اجاره میکرد.
اما نویسنده اون گزارش میدونست که چون نایک تو جهان مشهوره اگه گزارشی از این شرکت بنویسه میتونه توجه رسانهها رو به خودش جلب کنه. نایک سعی کرده بود تا جای ممکن حقوق این کارگرا رو افزایش بده، اما دولت جلوشو گرفته بود. توجیح دولت این بود که اگه تو یه کشوری کارگر از دکتر حقوق بیشتری بگیره به اقتصاد جامعه ضربه وارد میشه. به خاطر همین نایک رفت دنبال یه راه حل دیگه. دستگاه آبی اتصال کفه رویی کفش به ته کفش یکی از ابزارایی بود که نایک برای بهبود شرایط کارگرا تولید کرد.
این کار یعنی اتصال کفه رویی کفش به ته کفش قبل از این در اتاق پلاستیک زنی انجام میشد، که سمیترین و سرطان زا ترین بخش کارخونه بود. با تولید این دستگاه 97 درصد از سموم سرطان زا کاهش پیدا کردن. نایک این تکنولوژی رو به رقیبای خودشم داد تا اونا هم توی کارخونههاشون ازش استفاده کنن.
نایک به اسپانسرهای ورزشی خودش به چشم یه ماشین فروش محصوالت نگاه نمیکرد و به اونا احترام زیادی میذاشت. به خاطر همین رفتار دوستانه خیلی از اسپانسرا به دوستای نزدیک فیل تبدیل شدن. برای مثال وقتی پسر فیل تو یه حادثه غواصی کشته شد، تک تک حامیای ورزشی نایک از طریق نامه یا تلفن به فیل تسلیت گفتن. واقعا کمتر شرکتی توی جهان وجود داره که این پایبندیهای اخلاقی رو داشته باشه.
روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب دربارهی خود-انگارهی انسانه، یعنی تصوری که آدم دربارهی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایتبخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشتهتونو توی گذشته رها کنید.
شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتییی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟
همهی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاریتون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.
اگه میخواید بدونید که: چطور همهی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصهکتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم
هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربههای گذشتهمون و پیروزیها و شکستهایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگارهی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکستخورده بدونید، مثلِ شکستخورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.
اصلاً چرا این باورها و خودانگارههای سرنوشتساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکستخورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحتتر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادیشون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانشآموزِ ضعیفی که نمرههای افتضاح میگیری. برای همینه که شکلگیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.
یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسندهی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگارهی منفیِ خودش بود که باعث شده بود اینطور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخهی معیوب شده بود، البته چرخهای که میتونست با کنار گذاشتنِ خودانگارهی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کردهن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.
شاید شما با شنیدنِ کلمهی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همهی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.
قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.
آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره. و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
آدلر با باورِ غلطی که دربارهی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانشآموزای اصطلاحاً تنبله.
ما آدما همهمون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیلهی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیشفرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.
باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربههای شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.
برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ: «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که رانندهش تصوراتِ ماست.
خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.
نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعهی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.
ما با استفاده از نظریهی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافتههای جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافتهها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.
یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربهی قبلییی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظهش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباببازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجهی موفقیتآمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظهش ذخیره میکنه برای استفادههای بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکستهاشو فراموش میکنه.
توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعالسازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوهی تصورمون استفاده کنیم.
سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربههایی که ما تصورشون میکنیم با تجربههایی که واقعاً اتفاق میافتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.
دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دههی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژههایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشییی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.
یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر، توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلفبازها و تیراندازها هم نمونههایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوهی خلاقیتمون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم
در مسیرِ انجامِ پروژههای خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکلهشون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.
این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانهست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقهمند بشیم و راههای برونرفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمعآوری کنیم. بعد وقتی که به اندازهی کافی با مشکل دستپنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزهی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایدههایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.
نمونهش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.
بنابراین زمانی که قوهی خلاقیتمون درست کار نمیکنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عملمون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله دربارهی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:
اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.
اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفیها رو رها کنیم.
اینجا بازم ادیسون نمونهی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاریشو توی آتیشسوزی از دست داد و هیچ بیمهای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.
نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجهی عواملیان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.
هرکدوم از این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:
اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همهی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قلهی دیگه پیش برید.
دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمیان. مردم معمولاً ادراکهای حسیشون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواستههاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفتوگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن دربارهی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.
سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانهست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حسابشده، چون فقط در این صورته که میتونید ایدههاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به هیچ جا نمیرسید.
چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تکتکِ انسانها اهمیت میدن.
پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.
ششمین عامل، اعتمادبهنفسه که از تجربههای موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزیهای گذشتهتون رو به خاطر داشته باشید و شکستهاتونو فراموش کنید، چون خاطرهی شکست اعتمادبهنفستون رو تضعیف میکنه.
و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیبونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.
این هفتتا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفتتا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفتتان:
اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.
عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیتهای شکستخورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.
سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایدهآلِ دستنیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچوقت احساسِ اعتمادبهنفس نمیکنید.
چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.
پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیشفرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجهی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیمگیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون میمونید اما به موفقیت هم نمیرسید.
ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکستهای فردیتونو قابلِهضم و توجیهپذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.
و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالتباره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.
اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید
وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیهی آسیبدیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیبدیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیبِ بیشتر محفوظ بمونه.
آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.
با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.
بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.
بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفیتونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونیتونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعیشونو بروز بدن.
برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.
این یه نمونهی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.
برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کردهن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکتهی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.
تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشیتون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.
توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشیتون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.
از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیطتون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.
به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچهها از غریبهها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم میمونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبهها رو ایجاد میکنه.
غریبهها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.
با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بیخیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.
یکی از راههای آسونِ تمرینِ بیخیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.
یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقهتون. حالا هر وقت که فرصتِ بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.
در طول دهههای گذشته، سلامت روانی به یکی از بحثهای مهم در دنیا تبدیل شده. آدمها هر چقدر بیشتر فهمیدن که نبود سلامت روانی چه اثرات مخربی روی جامعه داره، بیشتر این موضوع رو زیر ذرهبین گذاشتن. با اینحال توی کشور خود ما، هنوز به اندازه کافی به این موضوع اهمیت داده نمیشه.
توی این خلاصه کتاب، ما قراره نگاه متفاوتی به بحث سلامت روانی داشته باشیم و از نگاه مرسوم به بحث روانشناسی فاصله بگیریم. ما قراره بریم سراغ نظریات یک روانشناس به اسم آلفرد اَدلر (Alfred Adler) که اوایل قرن بیستم، ایدههای خودش رو مطرح کرد. کسی که دیدگاهش به بحث سلامت روانی، با نگاه فروید که پدر روانشناسی محسوب میشه، متفاوت بود و تازه داره محبوبیت پیدا میکنه.
ما قراره با هم یاد بگیریم از نظریات ادلر برای زندگی بهتر استفاده کنیم. درسته که یک قرن از این نظریات میگذره، اما وقتی یک روانشناسی بر این اساس شکل گرفته باشه که ما باید کنترل زندگی خودمون رو بدست بگیریم، هیچوقت اهمیتش از بین نمیره.
اگر یک آدم گوشهگیر توی ساختمون شما زندگی میکرد که هیچوقت از خونه بیرون نمیومد، در موردش چه فکری میکردید؟ احتمالاً توی ذهن خودتون یک داستان درباره زندگی این آدم میساختید. اینکه چطور اتفاقهای ناگوار زندگی باعث آسیب روحیش شدن و همین تبدیلش کرده به یک آدم گوشهگیر و تنها.
همچین فکرهایی طبیعیه. همه ما این جمله رو بارها شنیدیم که «رفتارهای ما ریشه توی بچگیمون دارن.» حتی گاهی به شوخی از این جمله استفاده میکنیم. تصور عمومی ما درباره روان انسان، بر اساس همین کلیشه شکل گرفته. ما فرض میگیریم که رفتارهای آدمها به خاطر آسیبهایی هست که در گذشته خوردن.
مثال کلیشهای این موضوع، بچهای هست که توی مدرسه بهش زور میگن. وقتی هم میاد خونه باید دعوای بابا مامانش رو ببینه. این بچه قراره تمام این آسیبهای روحی رو توی زندگی با خودش حمل کنه و یک زندگی وحشتناک داشته باشه. از اون طرف، اگر یک بچهای هم زیادی لوس بشه، نمیتونه توانایی لازم برای مواجهه با دنیای واقعی رو پیدا کنه و توی زندگی به مشکل میخوره.
حالا بیاید یکم واقعیتر به قضیه نگاه کنیم. این نگاه یک مشکل داره. اونم اینکه ما رو محکوم میکنه به منعفل بودن و صرفاً واکنش نشون دادن به اتفاقهای جهان. انگار که ما هیچ ارادهای از خودمون نداریم و این اتفاقها هستن که شخصیت ما رو شکل میدن. اما ما که پرنده نیستیم. ما انسان هستیم و انسان آزاده تا هر کاری بخواد انجام بده. و این دقیقا چیزی بود که روانشناس اطریشی قرن بیستم، آلفرد ادلر میگفت. اینکه ما مجبور نیستم با آسیبهای روحی خودمون تعریف بشیم.
وقتی از یکی توی بچگی سو استفاده میشه، احتمال این هست که بعدها سرخوردگی اجتماعی پیدا کنه. اما آیا تمام این بچهها با این مشکل روبرو میشن؟ اگر نه، پس این توضیح ما کافی نیست و حتماً یک توضیح دیگه وجود داره.
یا مثلاً اون آدم گوشهگیری که ابتدای صحبت مثال زدیم. واقعاً هیچ توضیح دیگهای برای شرایط این آدم وجود نداره؟ شاید خودش این زندگی رو انتخاب کرده و این حالت رو ترجیح میداده. حتی ممکنه برعکس چیزی که اول گفتیم هم اتفاق بیافته. یعنی این آدم تصمیم گرفته باشه از خونه بیرون نره، بعد یک اضطراب ساختگی رو ایجاد کرده باشه تا این تصمیم رو توجیه کنه.
حرف ما مشخصه: همیشه نمیشه با یک چوب آدمها رو زد. تصمیمهای آدمها هم به اندازه اتفاقهایی که براشون میافته، توی شکلگیری شخصیت اونها موثره. به قول خود کتاب، «هیچ تجربهای به ذات خودش، منشا شکست یا موفقیت ما نیست.» و مهمتر از همه اینها، تکتک ما آزاد هستیم و میتونیم هر موقع بخوایم تغییر کنیم.
اطراف ما پر از آدمهای مختلفه. آدمهایی که میتونیم اونها رو بر اساس تیپیکهای شخصیت دستهبندی کنیم. سادهترین نوع دستهبندی هم اینه که بگیم آدمها یا خوشبین هستن، یا بدبین. اگر همین الان فکر کنید، حتماً میتونید از اطرافیان خودتون، چند تا آدم خوشبین و چند تا آدم بدبین رو اسم ببرید. احتمالاً هم فکر میکنید که این ویژگی بخشی جدانشدنی از شخصیت این آدمهاست و اصلاً عوضبشو نیستن.
روانشناسی سنتی به ما یاد داده که اینجوری فکر کنیم. یک سری دستهبندی وجود داره و شخصیت هر کسی توی چند تا دستۀ خاص قرار میگیره. یکی ممکنه آدم خوشحال و بشاشی باشه، یکی هم ممکنه آدم بدخلق یا دمدمیمزاجی به حساب بیاد.
اما توی روانشناسی اَدلری، ما این رویکرد رو کنار میذاریم. اون چیزی که روانشناسی سنتی بهش میگه شخصیت یا کاراکتر، توی روانشناسی اَدلری با اصطلاح «سبک زندگی» یا لایف استایل شناخته میشه. یعنی بدبین بودن یا خوشبین بودن یک آدم، بخشی از شخصیت اون آدم نیست، بلکه بخشی از لایف استایل امروزشه.
همین تغییر واژه، خیلی خوب حرف ادلر رو مشخص میکنه. حالتهای آدما ناشی از یه سرشت عمیق و ثابت نیست. حالتهای یک فرد بازتابی هست از نگاه اون آدم به زندگی، در اون لحظه. وقتی که دیدِ امروز شما به زندگی منفی باشه، پس طبیعتاً رفتارهای بدبینانه از خودتون نشون میدید و برعکس.
ادلر معتقد بود که ما توی سن 10 سالگی، خودمون به صورت فعالانه درباره سبک زندگی و جهانبینیمون تصمیم میگیریم. و تجربههای مثبت و منفی زندگیمون تا قبل اون لحظه، نقش یک پایه و اساس برای این تصمیمگیری رو ایفا میکنن.
تا اینجا ما حسابی درباره امکان تغییر حرف زدیم و گفتیم که شما هر موقع بخواید میتونید خودتون رو عوض کنید. اما اینجا یک سوال مطرح میشه. اگر واقعاً اینجوریه، پس چرا آدمها هیچوقت تغییر نمیکنن؟
دلیلش اینه که ما سفت و سخت چسبیدیم که این اتفاق نیافته.
چند بار تا حالا شده که یکی به شما بگه از زندگیش راضی نیست و احساس خوشحالی نمیکنه؟ بگه میخواد یک زندگی متفاوت داشته باشه؟ شاید شما فکر کنید که این آدم واقعاً میخواد تغییر کنه. اما دقیقاً عکس این قضیه درسته. اگر واقعا دنبال تغییر بود، احتمالاً تا الان کاری براش کرده بود.
شاید این آدم از وضع فعلی خودش راضی نباشه، اما این وضعیت براش آشناست، تا الان باهاش زندگی کرده و همین آشنا بودن باعث میشه احساس امنیت و راحتی کنه. اما اگر بخواد تغییر کنه، مجبوره با چیزهای ناشناخته روبرو بشه و احتمال شکست خوردنش هم وجود داره. تغییر کردن، دل و جرات میخواد.
بیاید دوباره یه مثال کلیشهای بزنیم: یک آدم تنها که اصلاً از زندگیش راضی نیست. این آدم سالهاست که تنها زندگی میکنه و هیچوقت شریکی برای زندگیش پیدا نکرده. اما چرا؟ مشخصه: چون هیچوقت جرات کافی نداشته تا از خونه بره بیرون و با آدمهای جدید آشنا بشه. حتی فکر اجتماعی بودن و ارتباط گرفتن با بقیه برای این آدم سخته، دیگه چه برسه به اینکه بخواد با یکی بره سر قرار.
حالا چرا تغییر نمیکنه؟ چون به این سبک زندگی متکی شده. این آدم به تنهایی و ناراحتی خودش عادت کرده و باهاش خو گرفته. هر چی نباشه، بودن با شیطانی که خوب میشناسیش، بهتر از رفتن به جهانیه که نمیشناسیش و ممکنه بهت صدمه بزنه.
خود کتاب واقعاً قاطع و محکم این واقعیت تلخ رو به ما میگه. اینکه اگر از زندگی ناراضی هستیم، دلیلش اینه که جرات کافی برای خوشحال بودن نداریم.
حالا بریم راجع به موانع ذهنی خودمون صحبت کنیم. موانعی که نمیگذارن ما اونجور که دوست داریم زندگی کنیم. اولین مانع ذهنی ما هم چیزی نیست جز نواقص ما.
همۀ ما یک سری نقطه ضعف و کمبود داریم. خیلی هم دوست داریم که بهشون توجه کنیم و به خودمون یا حتی بقیه در موردشون غر بزنیم. واقعاً کی رو میشه پیدا کرد که وقتی به آینه نگاه میکنه، همۀ ویژگیهای خودش رو دوست داشته باشه و هیچچیزی اذیتش نکنه؟
مشکل اما از وقتی شروع میشه که ما تمام تمرکزمون رو بگذاریم روی همین نگرانیهای کوچیک و به جایی برسیم که همین نقصهای کوچیک تبدیل بشن به بزرگترین مشکلات زندگی ما.
یکی از نویسندههای کتاب، ایچیرو کیشیمی، برای جا انداختن این موضوع یک داستان تعریف میکنه. بعد یکی از کلاسهای کیشیمی، یکی از دانشجوها میاد پیشش و اعتراف میکنه که از خودش متنفره. کیشیمی هم دلیل این موضوع رو میپرسه و متوجه میشه دلیل این موضوع، آگاهی و تمرکز بیش از حد این دانشجو روی عیب و نقصهای خودشه. همین هم باعث شده اعتماد به نفس نداشته باشه، یک دید منفی نسبت به زندگی پیدا کنه و توی موقعیتهای اجتماعی، انقدر خودش رو قضاوت کنه که نتونه رفتار طبیعی داشته باشه.
خود این دانشجو باور داشت که اگر ویژگیهای منفی شخصیت خودش رو اصلاح کنه، شانس این رو داره که از این وضعیت نجات پیدا کنه. برای همین هم تصمیم گرفته بود توی یک کلاس اعتماد به نفس شرکت کنه.
اما کیشیمی که همچنان توضیحات این دانشجو براش راضیکننده نبود، به سوال پرسیدن ادامه داد. ازش پرسید که الان، بعد از بیان احساساتش، چه حسی داره. دانشجو هم گفت که بعد از گفتن این حرفها، حتی از قبل هم احساس بدتری داره. حتی باعث شده براش واضحتر بشه که چرا هیچ کی نمیخواد باهاش وقت بگذرونه.
اگر واقعاً دوست دارید دلیل تنفر آدمها نسبت به خودشون رو بفهمید، دقیقاً باید به همین حرفهای آخر دانشجو دقت کنید. این دانشجو منحصراً روی جنبههای منفی شخصیت خودش تمرکز کرده بود و اونا رو تبدیل کرده بود به دلایل ظاهراً منطقی برای اینکه خودش رو منزوی کنه.
اینکه یکی همش خودش رو قضاوت کنه، باعث میشه به درون خودش پناه ببره و با بقیۀ آدمها ارتباط نگیره. حتی ممکنه این ترس درونش به وجود بیاد که بقیه قراره قضاوتش کنن و بهش آسیب بزنن. قسمت طعنهآمیز ماجرا اینجاست که همین رفتار باعث میشه بقیه این آدم رو قضاوت کنن و فکر کنن که یک آدم مغرور و گوشهگیره. پس نمیشه باهاش ارتباط گرفت. در نتیجه یک دور باطل ایجاد میشه.
اگر شما هم توی این شرایط هستید، بدونید که میشه تغییرش داد. کافیه قبول کنید که درد کشیدن و طرد شدن درست مثل خوشی و گنجونده شدن، بخشی از زندگیه و نمیشه ازش فرار کرد. تاکتیک عقبنشینی قرار نیست هیچ مشکلی رو حل کنه. شما یک راهحل اشتباه برای مشکل خودتون پیدا کردید، چون نتونستید این مشکل رو به درستی تشخیص بدید.
مساله دومی که میخوایم راجع بهش صحبت کنیم، بحث رقابته.
جامعه ما برای رقابت ارزش زیادی قائل هست. چون باور داریم که رقابت باعث میشه پیشرفت کنیم. اما متاسفانه هیچکدوم حواسمون به جنبۀ منفی این موضوع نیست. این نوع نگاه یک تاثیر وحشتناک روی سلامت ذهنی ما میگذاره.
نگاه رقبتی به ما یاد داده که آدمها رو به دو دستۀ برنده و بازنده تقسیم کنیم. هیچکی دوست نداره توی دستۀ بازندهها باشه. اما همۀ ما که نمیتونیم برنده بشیم. پس شروع میکنیم بقیه رو به چشم رقیب، تهدید و مانع دیدن. لازم به گفتن نیست که زندگی توی همچین دنیای، چقدر استرس داره. اکثر شما خودتون خوب اینو درک میکنید.
هر کی که توی این سیستم تبدیل به یک بازنده بشه، شروع به قضاوت خودش میکنه، در نتیجه عزت نفسش کم میشه و توی یک جهنم خودساخته زجر میکشه. حالا برندهها چطور؟ شاید فکر کنید که اونها حتماً خوشحال هستن. اما واقعیت اینه که اونا هم دارن از همین سیستم ضربه میخورن. چون باید یک فشار بیپایان رو تحمل کنن. اونا همیشه باید موفق باقی بمونن و هیچوقت نباید جایگاه خودشون رو به عنوان یک برنده از دست بدن. اگر آدمای موفق رو دیده باشید، خوب میدونید که چی میگیم. این آدمها با وجود زندگی خوب و بازدهی بالا، هنوز هم نمیتونن عمیقاً خوشحال باشن.
وقتی ما خودمون رو از زنجیر این نگاه رقابتی آزاد کنیم، یک اتفاق فوقالعاده برامون میافته: دیگه حس نمیکنیم که کسی جلوی ما رو گرفته و مانع موفقیت ما شده. نگران هم نیستیم که از بقیه بهتر یا بدتر باشیم. روی موفقیت خودمون تمرکز میکنیم و اینکه هر روز بهتر از دیروز بشیم.
ما آدما به شدت از قضاوت بقیه میترسیم. همش به این فکر میکنیم که بقیه در مورد ما چه فکری میکنن. آیا فکر میکنن من آدم موفق، باهوش و جذابی هستم؟ یا من رو به چشم یک آدم ضعیف، خنگ و حوصلهسربر میبینن؟
بیاید یک مساله کوچیک مثل ظاهر رو در نظر بگیریم. کافیه این فکر سراغ شما بیاد که وقتی بقیه بهتون نگاه میکنن، چی میبینن. همین فکر میتونه جرقهای بشه برای اینکه آرامش و امنیت ذهنی خودتون رو از دست بدید. انقدر هم میتونه جدی بشه که حتی قدم زدن توی خیابون هم براتون سخت بشه. چون همش دارید آدمهایی رو میبینید که شما رو برانداز میکنید و در سکوت خودشون قضاوتتون میکنن. حتما شما هم تجربههایی اینجوری داشتید و میدونید که اگر به این فکرها اجازه رشد بدیم، چه جهنمی برامون ساخته میشه.
این فکرها با واقعیت همخونی ندارن و واقعاً پوچ و بیاساس هستن. آدمهای توی خیابون واقعاً اهمیت زیادی به ظاهر بقیه نمیدن و کلاً خیلی به شما توجه نمیکنن. اونها هم مثل شما هستن. درگیریهای درونی خودشون رو دارن و حتی ممکنه توی جهنم خاص خودشون زندگی کنن.
ساختن یک جهان فانتزی پر از چهرههای قضاوتگر و تحقیرکننده، هیچ کاری نداره. همه ما میتونیم جهان خودمون رو تبدیل به همچین جایی کنیم. اما یادتون نره که این فقط یک فانتزیه. از لحظهای که بفهمیم هیچکسی اونقدر به ظاهر، انتخابها و زندگی ما اهمیت نمیتونه، فرصت این رو بدست میاریم که آزادی خودمون رو کشف کنیم. بعد از این دیگه هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه جلوی شما رو بگیره. شما کاری رو میکنید که خودتون انتخاب کردید. تنها مانع آزادی ما، رویکرد خودمونه.
وقتی که برات تائید دیگران مهم باشه، حاضر میشی دست به کارهای وحشتناک بزنی. دلیل مشکل زورگویی توی مدرسهها دقیقاً همینه. اون کسایی که به بچه درسخونها گیر میدن، در واقعیت دنبال تائید دیگران هستن. دارن میگن «به من نگاه کنید. من خیلی از همه اینها بهترم. روی من مهر تائید بزنید.»
اما ما مجبور نیستیم اینجوری زندگی کنیم. ما هیچ نیازی نداریم که توسط بقیه آدمها دیده بشیم و تائید اونها رو دریافت کنیم.
فرض کنیم که یکی از همکارهای شما در محیط کار، به تمیزی دفتر خیلی اهمیت میده و حواسش هست که آشغال اینور اونور ریخته نشه. به نظرتون اگر هیچکی بهش توجه نکنه و ازش تشکر نکنه، چقدر احتمالش هست که این رفتار ادامه پیدا کنه؟ احتمالاً خیلی کم.
نیاز به تایید توی روان ما ریشه دوونده. برای اینکه عمق مساله رو بفهمید، کافیه به سیستم آموزشی خودمون فکر کنیم. سیستمی که کاملاً بر اساس ایدۀ پاداش و مجازات شکل گرفته. از وقتی که ما جوون بودیم، بهمون یاد دادن که اگر کار خوبی کنی، مستحق پاداش هستی. اگر هم کار بدی کردی، پس باید تنبیه بشی.
اما هیچکی متوجه خطر بزرگ این سیستم نیست. وقتی ما به این سیستم پاداش و مجازات عادت کنیم، انگیزۀ درونی خودمون رو از دست میدیم. یعنی دیگه فقط در صورتی کار درست رو انجام میدیم که دیده بشیم و در ازاش یک پاداش بگیریم. در نهایت هم به جایی میرسیم، که کلاً داریم بر اساس انتظارات دیگران زندگی میکنیم و هیچ کاری رو برای خاطر خودمون انجام نمیدیم. یک روز به خودمون میایم و میبینیم همهچیز ما رو بقیه برامون انتخاب کردن. اینکه چه درسی بخونیم، کارمون چی باشه و با کی ازدواج کنیم.
خیلی از پدر و مادرها روی بچۀ خودشون این فشار رو میذارن که حتماً سراغ شغل مشخصی برن. حالا این شغل ممکنه یک شغل خانوادگی باشه یا بر اساس ارزشها و انتظارات جامعه مشخص بشه. حالا اگر جوونها زیر بار این فشار خم بشن و این مسیر رو قبول کنن، چی میشه؟ در نهایت شغلهایی گیرشون میاد که اصلا دوست ندارن و حس نمیکنن براشون مهمه. در نتیجه هیچوقت طعم خوشحالی رو نمیچشن. کم نیستن دکترهایی که به کار خودشون علاقه ندارن و فقط به زور خانواده وارد این مسیر شدن.
حالا چجوری میتونیم از این چرخه بیرون بیایم؟ کافیه بفهمیم که کسی ما رو مجبور نکرده بر اساس انتظارات بقیه رفتار کنیم. اما باید قبول کنیم که این تصمیم ما عواقبی هم داره. قراره خیلیها رو از خودمون ناامید کنیم، خصوصاً خانوادهمون رو. اما در عوض داریم تصمیمهایی میگیریم که برای زندگی خودمون بهترین تصمیمهای ممکن هستن.
پس اگر شما از نجاری لذت میبرید و به عمل قلب باز ترجیحش میدید، به نظرات دیگران توجه نکنید و بذارید همین علاقه مسیر زندگی شما رو مشخص کنید.
اگر یک بچه مدرسهای نمراتش کم بشه، بابا مامانش چیکار میکنن؟ احتمالاً سختگیری خودشون رو بیشتر میکنن، چون معتقد هستن که دیسیپلین و نظم باعث پیشرفت یه آدم میشه.
اما این تصمیم در واقعیت غلطه و نتایج مخرب زیادی به بار میاره. دخالت کردن توی زندگی آدمهای دیگه هیچوقت شما رو به جایی نمیرسونه. شما باید به آدمها فضایی بدید که بتونن مسئولیت زندگی و تصمیمهای خودشون رو به عهده بگیرن. نه اینکه اونها رو مجبور به کاری کنید.
وقتی یک بچه به زور درس میخونه، دیگه فرصت پیدا نمیکنه که لذت یادگیری رو کشف کنه. یادگیری براش تبدیل میشه به یک کار سخت که مجبوره انجام بده.
اگر از ما بپرسی که چرا توی زندگی بقیه مداخله میکنیم و سعی در کنترل اونها داریم، احتمالاً میگیم که چون بهشون اهمیت میدیم و به فکر زندگیشون هستیم. اما واقعیت این نیست. ما داریم خواستهها و آرزوهای خودمون رو به اونها تحمیل میکنیم و دنبال منافع شخصی خودمون هستیم. پدر و مادری که به بچه خودشون فشار میارن تا بیشتر درس بخونه، احتمالاً دنبال این هستن که یک مهر تایید روی تربیت درست خودشون بزنن و به اطرافیان نشون بدن که چه بچۀ خوبی بزرگ کردن.
حالا اگر این رفتار غلطه، به جاش چیکار کنیم؟ بهترین راه اینه که آدمها رو آزاد بگذاریم، اما بهشون نشون بدیم که میتونن روی کمک و حمایت ما حساب کنن. اگر یک پدر و مادر با بچه خودشون اینجوری رفتار کنن، این بچه مستقل و بالغ بار میاد و شانس این رو داره که عشق به یادگیری رو تجربه کنه.
البته هر چقدر هم که فکر کنیم این حرفها درسته، باز هم سخته قبول کنیم که داریم توی زندگی بقیه مداخله میکنیم و لازمه که نحوه رفتار خودمون رو تغییر بدیم. ما عادت کردیم آدمهای اطراف خودمون رو مثل بخشی از وجود خودمون ببینیم و چیزی که برای خودمون درست میدونیم رو به اونها تحمیل کنیم. شاید حتی پیش خودمون فکر کنیم که رفتار ما یک نوع حمایت هم محسوب میشه. اما اگر دقیق بشیم، متوجه میشیم که دنبال منافع شخصی خودمون هستیم.
ما باید یاد بگیریم که با دیگران همدردی کنیم و اونها رو با وجود نقصهایی که دارن، دوست داشته باشیم.
توی دنیای امروز ما، خیلیها احساس تنهایی میکنن. حس میکنن که از ارتباطشون با جامعه قطع شده و از بقیه جدا افتادن. اما این موضوع واقعیت نداره. تمام انسانها ذاتاً بخشی از یک اجتماع بزرگتر هستن.
روانشناسی ادلری به ما میگه که اجتماع برای ما انسانها یک اهمیّت مرکزی داره. البته این حرف خیلی عجیب غریب نیست. اما ادلر یک قدم جلوتر میره. از نظر ادلر، اجتماع فقط شامل آدمهایی نمیشه که ما بیشترین وقت رو باهاشون میگذرونیم. به معنی اعضای یک محله، شهر یا کشور هم نیست.
ادلر یک مفهوم رو تعریف میکنه به اسم اجتماع جهانی. هر کس و هر چیزی که میشناسیم و نمیشناسیم داخل این اجتماع قرار میگیره. تمام آدمها، حیوانات، گیاهان، سنگهای معدنی و هر چیز دیگهای که در جهان وجود داره.
زمانی ما میتونیم احساس رضایت و مفید بودن کنیم که خودمون رو به عنوان عضوی از این جامعه جهانی ببینیم و در جهت اون گام برداریم. وقتی که این اتفاق بیافته، خود به خود رفتار ما تغییر میکنه. ما یاد میگیریم به دور و بر خودمون بیشتر توجه کنیم و به همهچیز بیشتر اهمیت بدیم.
این نگاه به ما کمک میکنه که خودمون رو به عنوان مرکز جهان نبینیم و فکر نکنیم که همهچیز حول ما میچرخه.
طبیعیه که هر آدمی خودش رو به عنوان قهرمان داستانِ زندگی ببینه. اما مشکل وقتی شروع میشه که ما توی این طرز فکر زیادهروی کنیم و فکر کنیم که ما حاکم بلامنازع کیهان هستیم. پس فقط این مهمه که بقیه برای ما چه سودی دارن و قرار نیست لطف اونها رو جبران کنیم.
همچین نگاهی فقط باعث میشه زندگی سختی داشته باشیم، سردرگم بشیم و نتونیم روابط خوبی داشته باشیم. وقتی آدم یک ایگو یا منیّت بزرگ داشته باشیم، هیچوقت سیراب نمیشه. یادتون نره که هیچکدوم از ما اونقدرها مهم نیستیم.
پس لطفاً همین الان زاویه نگاه خودتون رو عوض کنید. نگید که دنیا چی میتونه به شما بدید. وقتی اینجوری طلبکار باشی، به هیچجا نمیرسی. به جاش فکر کنید که شما چی میتونید به دنیا بدید.
آدمهایی که بیش از حد درگیر خودشون میشن، نمیتونن درک درستی از مسائل داشته باشن و دچار مشکلات زیادی مثل اعتیاد به کار میشن.
بذارید برای جا افتادن موضوع، دربارۀ یک تلۀ ذهنی صحبت کنیم که برای همۀ ما آشناست. اینکه یکی بیاد و خودش رو به عنوان یک قربانی ستمدیده معرفی کنه. آیا واقعاً این آدم قربانیه؟ یا چون بیش از حد درگیر خودش هست، داره بزرگنمایی میکنه؟ شاید توی زندگی چند تا آدم پیدا بشن که واقعاً در حق ما بدی کنن، اما خوبیهای اکثر آدمها معمولاً به بدیهاشون میچربه.
وقتی که ما خوددرگیری داشته باشیم، قدرت تشخیص خودمون رو از دست میدیم. انگار وارد دنیایی شده باشیم که واقعیت رو وارونه نشون میده، هر اتفاقی که میافته به ما مربوطه و همهچیز منفی و تاریک به نظر میاد.
تا حالا چند بار شنیدید که یکی بگه «هیچکی من رو دوست نداره» یا «من همیشه بازنده هستم». به وضوح این جملات بیپایه و اساس هستن. اما وقتی یک آدم فقط روی یک اتفاق بد تمرکز کنه و اون رو به تمام زندگیش بسط بده، همچین جملهای براش واقعی میشه.
توی روانشناسی ادلری، زیاد در مورد مشکل لکنت زبون صحبت میشه. از نظر ادلر، دلیل اینکه آدمها دچار لکنت میشن اینه که بیش از حد روی نحوه صحبت خودشون تمرکز میکنن و حس میکنن که خوب نیست. حالا کافیه یکی هم این موضوع رو به روشون بیاره و لکنت اونها رو مورد تمسخر قرار بده. دیگه اوضاع از کنترل خارج میشه. چون از همین یک مورد ساده به این نتیجه میرسن که همیشه در خطر انتقاد هستن و همین باعث میشه لکنت اونها حتی بدتر از قبل بشه.
همچین آدمی ممکنه پیش خودش فکر کنه که اگر آدمها باهاش مهربونتر بودن، شانس این رو داشت که بهتر بشه. ولی متوجه نمیشه که واقعاً اکثر آدمها مهربون هستن و دنبال این نیستن که اذیتش کنن. در واقع، سازنده مشکل این آدمها خودشون هستن و راهحل هم دست خودشون هست. کافیه انقدر روی خودشون و ترسهاشون وقت نگذارن و به جاش توجه خودشون رو به آدمهای دیگه معطوف کنن.
البته خوددرگیری میتونه تاثیرات منفی دیگهای هم داشته باشه. مثلاً اعتیاد به کار. بهش یک لحظ فکر کنید. کار کردن برای ما، راهی هست که بتونیم توجه، تائید و احترام آدمهای دیگه رو بدست بیاریم. پس وقتی که آدمی کار رو اولیت اصلی زندگیش قرار میده و برای خانواده و دوستاش ارزش کمتری قائل هست، احتمالاً بیشتر دوست داره تائید بگیره تا اینکه ارتباطهای واقعی شکل بده. واقعاً بهتره که انقدر درگیر خودمون نباشیم.
حالا بیاید یک جمعبندی از حرفای خودمون داشته باشیم.
مهمترین نکته اینه که همۀ ما میتونیم تغییر کنیم. کسی ما رو مجبور نکرده که آخر عمر به همین روند ادامه بدیم. این فقط غل و زنجیری هست که خود ما به پامون بستیم. تک تک ما کاملاً آزاد هستیم که انتخاب کنیم. اما باید مسئولیت این انتخابها و عواقب اونها رو هم بپذیریم. وقتی من انتخاب کنم که کار مورد علاقه خودم رو انجام بدم، باید قبول کنم که قراره بعضی آدمها از این تصمیم من ناراحت بشن.
قبول کنید که برای زندگی بهتر، راهی جز این ندارید که آزادی خودتون رو به رسمیت بشناسید و موانع ذهنیتون رو از بین ببرید. شما باید یاد بگیرید مستقل باشید، دنیا رو به چشم یک رقابت نبینید و کمتر دنبال تائید دیگران باشید. حواستون هم باشه که خودتون رو در مرکز همهچیز قرار ندید و به جاش روی آدمهای دیگه تمرکز کنید. به جای اینکه فقط به خودتون فکر کنید، ببینید که چطور میتونید برای دنیا مفید باشید.
شاید به نظر بیاد که انجام همه این کارها، اونم با هم، یکم سخت باشه. اما مطمئن باشید شدنیه!
در نهایت یادتون باشه که همیشه در لحظه زندگی کنید. بعضیها فکر میکنن که فقط برنامهریزی و تلاش کردن هست که مهمه. اما واقعاً بهترین نوع زندگی، زندگی از لحظهای به لحظۀ بعدیه. قرار نیست شما تا رسیدن به رویاهاتون زندگی رو تعطیل کنید. اینجوری فقط زجر میکشید. به جاش یاد بگیرید که در لحظه زندگی کنید. پس با ذهنی آزاد برای زندگی خودتون برنامه بریزید و تلاش کنید، از مسیر لذت ببرید و آگاه باشید که شکست پایان دنیا نیست.
کتاب ابزارهای بزرگان شامل نکاتی درباری سلامتی، ثروت و ذکاوت از افراد بزرگ و موفقه که راه های داشتن یه زندگی بهتر رو بهتون نشون میده. تصور کنید که این فرصت رو داشتید تا جلوی موفق ترین ادمهایی که توی فیلد خودتون می شناسید بشینید و رو در رو باهاشون صحبت کنید. از اونا چی می پرسیدید؟ اگه می تونستید سوالهای خوبی بپرسید، حتما فرصت پیشرفت زیادی براتون فراهم میشد، درسته؟ این همون کاری بود که تیم فریس توی مجموعه پادکست های خودش به اسم تیم فریس شو ( The Tim Ferriss Show ) سراغش رفت.
توی این خلاصه کتاب، ما توصیه هایی که افراد موفق درباره سلامتی، ثروت و ذکاوت کردن رو بررسی میکنیم. افرادی مثل ورزشکاران حرفه ای، کارتونیست ها، کار افرین ها، کمدین ها که توی حوزه خودشون دانش و تجربه فوق العاده ای دارن.
همچنین قراره توی این خلاصه درباره:
-فواید ۳۰ تا ۶۰ ثانیه دوش اب سرد،
-اینکه گرفتن یه شغل بد، بهترین راه برای پیدا کردنه یه شغل خوبه و
-چطور زندگی کسالت اور ست راگن (Seth Rogen ) و ایوان گلدبرگ ( Evan Goldberg ) اونا رو تبدیل به کمدین هایی بزرگ کرد، صحبت کنیم.
چند توصیه عالی در رابطه با سلامتی از ورزشکاران حرفهای
تا حالا درباره دو با مانع چیزی شنیدین؟ شکل جدیدی از مسابقه دویدن با مانع اخیرا پرطرفدار شده که توی اون ورزشکاران حین دویدن با موانع مختلفی مثل دیوارها، آب یا حتی آتش مواجه میشن.
اگرچه این رشته ورزشی به نوبه خودش جدیده اما برای خودش ستاره هایی رو هم داره. مثل امیلیا بون (Amelia Boone) که حسابی هم موفق بوده.
بون تا امروز توی ۳۰ مسابقه مقام اول رو بدست اورده. امیلیا تو سال ۲۰۱۲ توی سخت ترین رقابت دو با مانع شرکت کرد؛ مسابقه ای به مدت زمان ۲۴ ساعت، با طول ۹۰ مایل و با بیش از ۳۰۰ مانع. پس همونطور که حتما می تونید تصور کنید، امیلیا می تونه نکات مهمی در رابطه با ریکاوری بعد از فعالیتهای خیلی سنگین برای گفتن داشته باشه.
اون قبل از هر مسابقه یا جلسه تمرینی نوشیدنی مخصوصی بر پایه پروتئین درست میکنه و مینوشه تا به ریکاوری بافت بدنش کمک کنه.
کار دیگه ای که امیلیا انجام میده، سر دادن پاش روی یه توپ گلفه که باعث میشه همسترینگها، که عضلاتی بسیار مهم هستن و نقشی حیاتی در توان کلی بدن دارن، تحریک بشن.
توصیه بعدی از ورزشکاری به اسم ویم هوف (Wim Hof) هستش که علاقه ش به سرمای شدید براش لقب مرد یخی رو به همراه آورده. ویم موفق شده تا امروز بیش از ۲۰ رکورد توی اب و هوای بد، مثل صعود به اورست در سال ۲۰۰۷ رو جا به جا کنه، اونم درحالیکه هیچی به جز شلوارک و کتونی به تن نداشته.
ویم برای اینکه خودش رو برای چنین شرایط سختی اماده کنه تو حموم یخ میشینه. البته اینکار کار جدیدی نیست و در گذشته برای مصارف درمانی توصیه می شده و ورزشکارای حرفه زیادی توی رشته های مختلف از حموم یخ برای افزایش عملکرد سیستم ایمنی بدنشون و البته کاهش وزن و مقابله با افسردگی استفاده میکنن.
اما ویم این کار رو توی سطح دیگه ای انجام میده. چطوری؟ مثلا اینکه یکبار عرض یه رودخونه نیمه یخ زده رو شنا کرد. در طول این کار سرما به حدی بود که انگشت های ویم عملا یخ زدن و فقط شانس اورد که اسیبی بهش نرسید.
البته به طور طبیعی چنین کارهایی به درد ما نمی خوره اما یه دوش اب سرد کوتاه ۳۰ تا ۶۰ ثانیه ای در اخر روز چرا!
هیچ فرمولی برای حفظ سلامت شخصی وجود نداره
شاید توجه کرده باشید که مردم عموما دوست دارن به سوالات مرتبط به سلامتی پاسخ های ساده ای بدن. مثلا اگه کلسترول بالا بده چی خوبی؟ لابد کلسترول پایین.
اما واقعیت اینه که همه چیز انقد ساده نیست. پزشکی به نام جاستین مگر ( Justin Mager ) که پزشک ورزشکاران المپیکه متوجه شد که توی یه سری از موارد به خصوص، کلسترول بالا می تونه به انسان ها کمک کنه تا حجم عضلانی خودشون رو توی کوتاه مدت بازیابی کنن. به عبارت دیگه راهکارهای مرتبط با سلامتی فرمول پذیر نیستن. مثلا اگه یه کارمند اداری باید سعی کنه رژیم غذایی کم کلسترولی داشته باشه یه ورزشکار برعکس باید کلسترول بالایی دریافت کنه.
به خاطر همین مشخص کردن اینکه چه چیزی برای سلامت ما مناسبه باید از طریق تجربه مشخص بشه نه بر اساس قواعد و فرمول های ثابت. این حرف چرا مهمه؟ چونکه خیلی از توصیه های امروزی صفر و صدی شدن، مثلا اینکه میگن لب به گوشت نزنید یا شکر هرگز نخورید و توصیه های اینچنینی.
متخصص دیگه ای به اسم جیمز فادیمن ( James Fadiman ) هم اصلا از اساس همین شیوه تجربی رو بهترین راهکار می دونه و میگه بهترین کار اینه که چیزهای مختلف رو امتحان کنیم.
البته شاید برای همه ما مقدور نباشه که بدون یه مشاور و متخصص بخوایم سراغ امتحان چیزهای مختلف بریم، در واقع نکته مهم بیشتر اینه که طرز فکر فرمولاسیون شده برای سلامتی رو کنار بذاریم. حالا اجازه بدید کمی از سلامتی فاصله بگیریم و درباره ثروت صحبت کنیم.
داشتن یک شغل سخت به شما بینش میده و به سمت موفقیت هدایتتون میکنه
اکثر ادما باور دارن که کار سخت به موفقیت می انجامه. اما طرف دیگه ماجرا اینه که هیچ چیز مثل یه کار سخت نمی تونه شما رو تشنه رسیدن به موفقیت کنه.
برای مثال سرمایه گذار معروف کریس ساکا ( Chris Sacca ) رو توی ذهن بیارید. برای کریس توی کودکی تابستون ها به دو نیم تقسیم می شد. نیمه اول تابستون پدر و مادرش اون رو پیش پدربزرگش می بردن که ادم فوق العاده پر نفوذی بود و به همراه اون حتی توی جلسات کنگره هم شرکت میکرد و می دید چطور اعضا کنگره با ادما تعامل میکنن، اما نیمه دوم تابستون اون باید به یه کار با موقعیت اجتماعی خیلی پایین مشغول میشد که برای کریس این کار نظافت ساختمون ها بود.
اما چرا انجام چنین کارهایی مفیده؟ چون شما حین انجام اون کار به این باور می رسید که هدف شما از زندگی و چیزی که می خوایند مثلا طی کشیدن کف یه ساختمون نیست به همین خاطر تلاش می کنید تا مسیر درست رو برای زندگی خودتون پیدا کنید.
البته چنین قدم هایی اول کار به حساب میان، کاری که شما باید انجام بدین اینه که توصیه ست گودین ( Seth Godin) معروف رو هیچ وقت فراموش نکنید:
"اینکه هر چیز خوبی که اتفاق افتاد، پیاش رو بگیرید."
اکثر ادما بیشتر وقتشون رو صرف فک کردن به چیزای الکی میکن. از پیدا کردن چتری که توی شلوغ ترین نقطه شهر جا گذاشتن تا رابطه ای که با کلی خشم و دعوا به پایان رسوندن. مشکل اینجاست که این مقدار فک کردن درباره شکست ها باعث میشه شما افسرده و بازنده بشین.
بنابراین کار درست اینه که فقط روی زمان هایی که موفق، شجاع و مفید بودین تمرکز کنید. دیدن وجه مثبتتون به شما کمک میکنه تا جرات پیدا کنید سراغ چیزهای بزرگ تر برید.
موفقیت از کار کردن با سیستم های بلند مدت ناشی میشه نه هدف های کوتاه مدت
کمیک استریپ معروف، دیلبرت ( Dilbert )، قصه یه کارمند خیلی عادی رو روایت میکنه که در اصل یه ضد قهرمانه. اما ضد قهرمان بودن به این معنی نیست که ادمه موفقی نیست چون همونطور که اسکات ادامز خالق کمیک میگه، ضد قهرمان ها هم می تونن موفق باشن چون موفقیت به معنی رسیدن به یه هدف نیست بلکه به معنی ساختن یک سیستمه.
حالا تمرکز کردن روی سیستم به چه معناست؟
خب، یه راه ش اینه که روی پروژه هایی کار کنید که در ظاهر محکوم به شکست هستن. مثلا اگه شما به عکاسی علاقه دارید، ممکنه پروژه ای رو برای عکاسی از برگ ها خشک شده شروع کنید.
به احتمال زیاد عکس های شما موفقیت خاصی کسب نخواهند کرد. مثلا توی هیچ نمایشگاهی نمی رن یا روی دیوار خونه افراد ثروتمند نصب نمیشن. خب از بیرون اینطور به نظر می رسه که کار شما موفقیت امیز نبوده اما در واقعیت این کار برای شما یه مهارت جدید ساخته، مهارتی که ممکنه در اینده به کار شما بیاد، مثلا یه نفر از شما بخواد که برای سایتش عکس بگیرید.
نکته اینه که ادما اغلب روی اهداف کوتاه مدت تمرکز می کنن، مثلا ساختن و بازاریابی کردن یه محصول جدید، وقتی که به هدفشون تو زمان تعیین شده نرسن بیخیالش میشن و کلا اون ایده رو ول می کنن بر میگردن همون جایی که بودن.
این کار یه اشتباه بزرگه. به جای این کار روی مهارت ها و ارتباطاتی که می تونید بسازید تمرکز کنید. مثلا خود اسکات، خالق کمیک دیلبرت، اون کارش رو با نوشتن بلاگ شروع کرد، جایی که نه خیلی دیده میشد نه درامد خوبی براش داشت.
اما اون می دونست که این کار براش ثمره خواهد داشت، چرا؟ چون داشت توی یه سیستم جلو می رفت. هدف برای اون بلاگ ها نبود، بلکه تمرین نوشتن داشت اونو به یه نویسنده ماهرتر تبدیل میکرد. همین سیستم هم به موقع ش جواب داد و اسکات رو بعد از چند سال به یکی از موفق ترین نویسنده ها بدل کرد.
فشار اطرافیان رو نادیده گرفتن و ریسک های بزرگ کردن، دو کلیدهای موفقیت هستن
تا حالا شده دوستی رو مسخره کنید صرفا چون دیگران داشتن مسخره ش میکردن؟ خب اگه توی این تله افتادین باید مراقب باشید چرا که یعنی ظرفیت کافی برای موفق شدن رو ندارین.
برای موفق شدن قبل از هر چیز باید بتونید از فشار و تاثیر دیگران خارج بشید. برای مثال، برنده اسنوبرد المپیک، شان وایت ( Shaun White ) رو توی ذهن بیارید. وقتی شان ۱۵ سالش پدر و مادرش بهش کمک مالی کردن تا برای مسابقات قهرمانی اسنوبرد به ژاپن بره، در حالیکه سایر رقبا بزرگتر بودن و تمام هزینه هاشون رو هم اسپانسر مسابقات میداد.
روز قبل مسابقه، بقیه ورزشکارا به مهمونی رفتن. روز مسابقه انقد هنوز تو حال و هوای مهمونی مونده بودن که تصمیم گرفتن زیاد مسابقه رو جدی نگرین، به جاش حرکت های نمایشی انجام بدن و جایزه رو هم بین همه شرکت کننده ها تو مسابقه تقسیم کنن.
علیرغم اینکه همه با این تصمیم موافق بودن، شان با وجود سن کمش مخالفت کرد و خواست که مسابقه برگزار بشه. نتیجه؟ اون نفر اول شد و جایزه ۵۰ هزار دلاری رو هم برد.
این حرکت شجاعانه شان همیشه یاداوره اینه که کسب و کارهای نوپا هم برای موفقیت نیازمند ریسک کردن هستن.
یه مثال دیگه پیتر دیامندیز ( Peter Diamandis ) بنیانگذار ایکسپرایز XPRIZE هست؛ جایزه ای که برای طراحی بهترین راه حل ها برای سفر فضایی در نظر گرفته شده.
اون تصمیم گرفت که مقدار جایزه حداقل ۱۰ میلیون دلار باشه. ۵ میلیونش رو خودش با کمک دوستانش فراهم کرد اما برای نصف باقی مونده هیچ تضمینی نداشت. قاعدتا باید تو این مرحله مثل خیلی از ادما بیخیال طرحش میشد اما اون به جای بیخیال شدن یه ریسک بزرگ کرد. در ماه می سال ۱۹۹۶ اون با پولش توی یه رویداد بزرگ جمع اوری کمک مالی سرمایه گذاری کرد.
ریسک پیتر جواب داد و سرمایه گذارا با دیدن عظمت رویداد بهش اعتماد کردن و اون تونست پولی که لازم داشت رو از این رویداد تهیه کنه.
حالا که شما با اینکه چطور یه سری از ادما تونستن پول بدست بیارن اشنا شدید بیاین بریم سراغ یه سوال دیگه: به نظر شما پول بدون ذکاوت به چه دردی می خوره؟ با ادامه خلاصه کتاب همراه باشید.
ست روگن ( Seth Rogen ) و ایوان گلدبرگ ( Evan Goldberg ) دو نابغه کمیک با دستورالعمل خلاقیت هستن
اگه فک میکنید منظور از ذکاوت اینه که ساعت ها مشغول مدیتیشن و شکرگزاری و این حرفا باشید باید بگم که بهتره با ست روگن و ایوان گلدبرگ اشنا بشید، چون این دو نفر نشون دادن که انسان می تونه از راه طنز و شیطنت به ذکاوت برسه. این دو نفر بر خلاف جامعه اخلاقگرای امریکا موفق شدن فیلم های طنز موفقی درباره تابوهای مختلف بسازن.
اولین موفقیت اونا فیلم «خیلی بد» ( Superbad ) تو سال ۲۰۰۷ بود که توی اون دو تا نوجوون با مشکلات دوران بلوغ دست و پنجه نرم می کردن. اخرین فیلم اونا هم، سوسیس پارتی تو سال ۲۰۱۶ ساخته شد که توی اون غذاهای توی سوپرمارکت مثل سوسیس و کالباس و انواع سس ها، به شکل انیمیت شده قصه ای رو دنبال میکردن.
اما ست و ایوان چه چیزی برای اشتراک گذاری با ما دارن؟
خب، این دو نفر سه تا دستورالعمل ساده برای زندگی و خلاقیت دارن:
اول اینکه با چیزی که می شناسید کار کنید. این مسئله برای خودشون، موضوعات مرتبط با سن و سال خودشون بود. درست مثل همون موضوعاتی که توی فیلم خیلی بد بهش پرداخته بودن.
دومی، داشتن استراتژی از سمت یه منتوره. منتوری که اونا داشتن یعنی جاد اپاتو ( Judd Apatow ) بهشون توصیه کرد که علیه کلیشه مرد بی احساس فیلم بسازن چرا که چه توی زندگی، چه توی خلاقیت مهم ترین چیز احساسه و احساس به ادم کمک میکنه که ساده تر با دیگران ارتباط بگیره.
سومیش خوردنی هاییه که به خلاقیت شما کمک میکنه. البته باید مراقب باشید که این خوردنی ها رژیم غذایی شما رو به شکلی تغییر نده که موجب اسیب بهتون بشه.
خلاق بودن نیازمند اینه که زندگی کنید و در کنارش ترس و ناراحتی رو بپذیرید
تا حالا شده بعد یه تعطیلات حس کنید دلتون می خواد با شوق به کار برگردین؟ این اتفاق که بعضا برای بعضی ادما پیش میاد ربطی به استراحت خوب توی تعطیلات نداره بلکه ناشی از تجربه های جدید و الهام بخشه.
به عبارت دیگه برای اینکه شما خلاق باشید قبل از هر چیز نیاز دارید که زندگی کنید و این زندگی کردن کلید اصلی رسیدن به خلاقیته اما نکته اینجاست که زندگی همیشه لذت و خوشی نیست و هر کسی هر لحظه ممکنه که با سختی و ترس و ناراحتی روبه رو بشه.
برای فهم بهتر این موضوع جامعه شناس معروف، برنی براون ( Brené Brown ) رو توی ذهن بیارید. براون باور داره که این ایده که یه سری ادما شجاعن و بقیه ترسو از اساس غلطه. به عقیده اون اکثر ادما همزمان ترسو و شجاع اند و شجاعت واقعی از مقابله با ترس ناشی میشه.
این باور به این معنیه که هر کسی باید با ترس چشم تو چشم بشه و هیچ موضوعی ترسناکی نیست که به سادگی و بدون درگیر شدن باهاش برطرف بشه، برای اینکار هم باید با ادم های مختلف با زمینه ها و باورهای مختلف مواجه شد.
خود براون توی سخنرانی TED ای که داشت توضیح داد این که چطور تونسته اسیب پذیری شخصیش از یه موضوع رو برطرف کنه و این کار چقد براش با ارزش بوده. این سخنرانی بیش از ۳۱ میلیون بازدید کننده داشت و با این همه مخاطب حتی خود سخنرانی هم برای بروان تبدیل به کار دشواری شده بود. بنابراین هر روز که از خواب بیدار میشید اول از خودتون بپرسید ایا از منطقه امن خودتون خارج شدید یا نه و مطمين باشید که ترس، اضطراب و ناراحتی نشونه های رشد و پیشرفت هستن.
این کتاب تصویری روشن و عملی از استراتژی ارائه میده و به شما کمک میکنه تا برای دست یابی به اهدافتون استراتژیهای قابل اجرا طراحی کنین. کتاب استراتژی خوب استراتژی بد به سه دسته از آدما پیشنهاد میشه: اول دانشجوهای رشتههای مدیریت و علاقمندان به مباحث مدیریتی؛ دوم مدیران سازمانها و سوم، کسایی که میخوان یه رویکرد استراتژیک رو تو زندگی خودشون پیش بگیرن. امیدواریم تا آخر پادکست همراهمون باشین.
ه عاملی استراتژیهای موفق رو از ناموفقها جدا میکنه؟
همه استراتژیها برای رسیدن به یه هدف مشترک تنظیم شدن اما نتیجهشون با هم خیلی متفاوته. یه بخشی از این تفاوت به تعریف ما از استراتژی بستگی داره. به عبارت دیگه، حتی گاهی میشه گفت که یه استراتژی ناموفق، اصلا استراتژی به حساب نمیاد. توی این پادکست نکات کلیدیای رو دربارهی تفکر استراتژیک با کمک گرفتن از تجربههای آدمای موفق و گاهی هم ناموفق یاد میگیرین.
با کنار هم گذاشتن نتایج مثالهایی که بیان میشه، میتونین ساز و کار یه استراتژی موفق رو کشف کنین، اون رو تو زندگی و کسب و کارتون پیاده کنین و یاد بگیرین که چطور میشه به یه متفکر موثر استراتژیک تبدیل شد.
استراتژی دقیقا چیه؟
این رو در نظر بگیرین که تو سال ۲۰۰۵، استراتژی کلیدی یه شرکت بزرگ هنرهای گرافیکی ۲۰ درصد افزایش درامد و ۲۰ درصد حاشیهی سود بود. نظر شما راجع به این استراتژی چیه؟ به نظرتون جواب میده؟ پاسخ کوتاهش میشه نه. درواقع اینها فقط اهدافی هستن که بدون توجه به میزان کار در نظر گرفته میشن. به عبارت دیگه، هدف یا چشم انداز فقط یه ایدهی مستقله، اما استراتژی مجموعهای از ایدههای مختلفیه که شامل نقشههایی واسه رسیدن به این اهداف میشن. معمولا یه هدف یا چشمانداز میتونه واسه شروع یه استراتژی نقطهی مناسبی باشه.
اگرچه که خود استراتژی باید شامل اطلاعات دقیقی باشه که بهمون بگه چطور به هدفمون برسیم. مثلا اگه یه مربی فوتبال به تیمش بگه شما باید بازی بعد رو ببرین، در واقع هیچ اطلاعات مفیدی رو بهشون نگفته، مگه اینکه راه و روش برنده شدنو بهشون یاد بده.
در نتیجه یه مربی باید یه نقشهی درست از یه استراتژی عملی رو تدارک ببینه. این فقط اهداف نیستن که با استراتژی اشتباه گرفته میشن. گاهی وقتا ما شعارها و جملههای انگیزشی رو هم با استراتژی قاطی میکنیم. توی جملات انگیزشی، کلمات ساده و واضحی بیان نمیشن و صرفا چیزهای بدیهی با یه حالت محکم و روشنفکرانهای گفته میشن تا به سمت هدف جذب بشین و حرکت کنین.
استراتژی محوری یکی از بانکهای بزرگ، «واسطه گری مشتری محور» بود که میتونه مثال خوبی برای این قضیه باشه. حالا منظور چیه؟ واسطه گری که یعنی سپردهی مشتری رو بگیرن و به بقیه قرض بدن. مشتری محور بودن هم که مشخصه؛ یعنی تمرکزشون باید روی مشتری باشه. با زدن شاخ و برگ این استراتژی و معنی کردنش به این نتیجه میرسیم که استراتژی محوری اونها در واقع تعریف یه بانکه! چیزی که تو دو مثالی که زدیم مشترکه، نبود یه برنامه و نقشهی عملیه. اساسا اگه شما نقشهای واسه فعالیتهاتون نداشته باشین، عملا استراتژیای هم ندارین.
از اونجایی که هر استراتژیای واسه رسیدن به هدف مشخصی ایجاد میشه، طبیعیه که استراتژیهای مختلف کاملا از هم متمایز باشن
البته یه جزء اساسی تو همه استراتژیهای موفق وجود داره و اون هستهی مرکزیشونه. هسته از سه بخش تشکیل شده. اول، تشخیص. دوم، خط مشی. سومی هم باشه طلبتون. تشخیص به طور کلی یعنی تجزیه و تحلیل شرایط موجود. خط مشی هم رویکرد ما نسبت به این شناختیه که به دست میاریم. یه مثال با هم بررسی کنیم. شرکت آی بی ام ( IBM ) که معرف حضورتون هست. شرکت بینالمللی ماشینهای کسب و کار. طی سال ۱۹۹۳ این شرکت رو به افول بود.
استراتژی موفق قبلیشون که کامپیوتر رو به صورت کامل میفروختن دیگه کار نمیکرد، چون بیشتر کمپانیها اون رو به صورت بخش بخش عرضه میکردن. درحالی که خیلیا باور داشتن که این شرکت هم باید با این بازار خودش رو وقف بده، مدیر عامل شرکت؛ جناب لو گرستنر (Lou Gerstner) یه فکر دیگه به سرش زد.
این که به جای جداسازی بخشهای مختلف شرکت واسه تولید قطعات مجزا، بیان و شرکت رو یکپارچه و مرکزیش کنن و تبدیل به رهبرای بازار جدید تو مشاورهی فناوری اطلاعات بشن. واسه انجام این کار، اونها خط مشی جدیدی ایجاد کردن که طبق اون، منابع شرکت روی حل مشکل مشتری متمرکز بشه. بخش سوم هستهی استراتژی، اقداماتی هستن که موثر بودن خط مشی رو تضمین میکنن.
به عبارت دیگه، فعالیتهای موردنیاز واسه رسیدن به هدف، نمیتونن با هم دیگه تناقض داشته باشن. یه مثال خوب واسه شکست تو انجام اقدامات منسجم، میتونه شرکت فورد موتور ( Ford Motor Company ) باشه. این شرکت، با در نظر گرفتن چندتا شرکت مطرح دیگه تو اون زمان مثل ولوو ( Volvo )، جگوار ( Jaguar )، و استون مارتین ( Aston Martin ) قصد داشت که از طراحی و ساختشون بهره برداری کنه و همزمان به سود برسه. درواقع اونا قصد داشتن که تو طراحی ماشینهاشون یه ترکیبی از همهی این برندهای ( brand ) موفق رو به کار بگیرن. اما این کار یه تناقضی توش داشت.
هر کدوم از این برندها ویژگیهای منحصر به فرد خودشونو داشتن. مشتریهای ولوو نیازی به امنیت بیشتر ماشینهای جگوار نداشتن. از اون طرف مشتریهای جگوار هم ماشین اسپورتتری مثل ولوو مدنظرشون نبود. این قضیه باعث یه مشکل بزرگ تو استراتژی برند فورد شد.
بیشتر آدما دوست ندارن که بین دوتا چیز یه دونه رو انتخاب کنن
تمایل بیشترشون اینه که هردوتا رو داشته باشن. متاسفانه اکثر اوقات این امکان وجود نداره. توی تشکیل یه استراتژی هم معمولا باید بین دو روش، یکی رو انتخاب کرد. توی یه استراتژی خوب، باید چیزی که مهمتره و بیشتر با اهدافتون جوره رو تو ارجحیت قرار بدین. تلاش برای انتخاب دو یا همهی گزینهها فقط باعث انحراف بیشتر خودتون میشه. مثلا تو سال ۱۹۸۸، شرکت تولید کامپیوتر دیجیتال اکوییپمنت کورپوریشن ( Digital Equipment Corporation ) یا به اختصار دی ای سی ( DEC )، در حال تلاش بود تا نسل جدیدی از رایانههای شخصی رو تولید کنه.
مدیران اجرایی این شرکت نمیدونستن که چطور باید به اوضاع جدید واکنش نشون بدن. اونها بین تمرکز روی ساخت کامپیوتر و فناوری ریز تراشه گیر کرده بودن. به اونها توصیه شد که یه راه سازشی پیدا کنن ولی اونا نتونستن. در نهایت، بدون انتخاب یه راه و پیش گرفتن اون، شکست خوردن. سرآخر، سال ۱۹۹۲، مدیرعامل جدید تصمیم گرفت که روی چیپها تمرکز کنن ولی این اقدام خیلی دیر انجام شد. بعد از اون، شرکت بازار رو از دست داد و رقبا ازشون پیشی گرفتن. آخرشم یکی از رقبا، شرکت رو واسه خودش خرید. متاسفانه، انتخابهای سخت به بقیهی حوزههای کسب و کار آسیب میرسونن و به این ترتیب، با مخالفت شدید رو به رو میشن.
مثلا شرکت اینتل (Intel) بعد از اینکه خیلی از شرکت های ژاپنی حوزهی تولید، رقابترو واسشون سخت کردن، باید انتخابهای سختی رو به جون میخریدن. مدیرعامل اونا، اندی گروو (Andy Grove) باید تصمیم میگرفت و تولید شرکت رو به سمت ریزپردازندهها متمرکز میکرد. این حرکت باعث مخالفتهای زیادی از طرف بخشهای مختلف شرکت شد. این مخالفتها شامل فروشنده ها و محققینی که به تولیدات قبلی دل بسته بودن هم میشد. اگرچه که تسلیمشدن در برابر مخالفتها شاید تو نگاه اول باعث تنش کمتری بشه، اما گروو به جاش، تصمیم خودش رو عملی کرد. نتیجهاش هم خوشبختانه عالی بود.
تا سال ۱۹۹۲، اینتل به یکی از بزرگترین تولیدکنندههای مواد نیمهرسانا تبدیل شد. حالا که دربارهی اجزاء یه استراتژی خوب یاد گرفتین، بیاین بررسی کنیم که این استراتژیها چطور میتونن واسه رسیدن به حداکثر بازدهی به کار گرفته بشن.
وقتی یه استراتژی تو چنته دارین، چطور اون رو رو رقباتون اجرا میکنین؟
به طور خلاصه شما نیاز دارین که مطمئن بشین استراتژیتون باعث برتری شما نسبت به رقباتون میشه. یعنی شرایطی براتون ایجاد بشه که شما قبل از رقباتون فرصتها رو پیش بینی و ازشون استفاده کنین. پیش بینی البته به این معنی نیست که آینده رو حدس بزنین. این یعنی زمان حال رو با دقت مشاهده کنین و با توجه به اون، همهی جوانب رو واسه قدمهای بعدی در نظر بگیرین. شرکت ماشین سازی تویوتا ( Toyota ) رو در نظر بگیرین.
حتی در حالی که این شرکت با فروش مدل SUV داشت از پول منفجر میشد، بازم بیشتر از یک میلیارد دلار از سرمایهاش رو صرف مهندسی تکنولوژیهای هیبریدی الکتریکی کرد. حتما میپرسین چرا. چون اونها به این نتیجه رسیدن که سوختهای فسیلی بالاخره یه روزی تموم میشه. پس ماشینهایی هم که ازش استفاده میکنن تو اون روزگار دیگه به کار نمیان. خب چه بهتر که ما تمرکزمون رو، رو خودروهای هیبرید بزاریم و اولین شرکتی باشیم که به این فناوری دست پیدا کرده.
با این کار یه اسم و رسمی هم در میکنیم. به عبارت دیگه، اونا سعی کردن که یه قدم از رقباشون جلوتر باشن. واسه پیش بینی یه فرصت، شما باید بازارتون و بهترین راه موفق شدن تو اون رو بشناسین. فروشگاههای زنجیرهای هفت یازده، این مسئله رو تو ژاپن به کار گرفتن. اونا متوجه شدن که مشتریّهای ژاپنیشون با انتخاب یه نوع نوشیدنی غیرالکلی کلافه می شن. واسه حل این مشکل، اونا محور مرکزی بازار رو شناسایی کردن و اون تنوع بود.
واسه ایجاد تنوع، اونها استراتژیای رو حول محور بازار پیاده کردن. فروشگاه فقط میتونست روی ۵۰ تا از ۲۰۰ برند موجود نوشیدنی توی ژاپن سرمایهگذاری کنه. بنابراین، شرکت سیستمی رو ایجاد کرد تا مشتریها بتونن هر بار یه سری برندهای نوشابه رو تست کنن. درواقع تو شعبههای مختلف فروشگاه هفت یازده، برندهای متفاوتی از نوشیدنی فروخته میشد و بسته به سلیقه مشتری، برندها تغییر میکردن.
بنابراین فروشگاه تونست به مرور زمان تنوع عظیمی از نوشیدنی رو تو محصولاتش به وجود بیاره و سودش رو به حداکثر برسونه. با شناسایی و تمرکز روی محوریت بازار، فروشگاه هفت یازده تونست از رقبایی که نمیدونستن بازار ژاپن دقیقا چی میخواد سبقت بگیره.
تا حالا شاید فکر کنین که یه استراتژی خوب رو واسه کسب و کارتون انتخاب کردین
ولی هنوز یه کار مهمی هست که باید انجام بدین. باید از خودتون بپرسین ایا منابع کافی رو واسه این استراتژی دارم و ایا این استراتژی شرایط فعلی من رو در نظر میگیره؟ یه استراتژی خوب از اقداماتی تشکیل شده که بر اساس وضعیت فعلیتون تنظیم شدهان و همهشون با هم جوری تعامل میکنن که شما رو به حداکثر سود برسونن. یه مثال از یه استراتژی بکر قدیمی رو میتونیم توی مانورهای نظامی ژنرال کارتاژی (Carthaginian)، هانیبال (Hannibal) ببینیم.
وقتی سال ۲۱۶ قبل از میلاد، ایشون به امپراتوری روم حمله کرد با یه مشکل بزرگ رو به رو شد. توی جنگ با غنا ( Cannae )، یهو با نیروهای رومیای برخورد کرد که ۵۵ تا ۸۵ هزار نفر از تعداد سربازای خودش بیشتر بودن. خب چی کار کرد؟ اون با توجه به منابع محدود و موقعیتی که توش قرار گرفته بود، استراتژیش رو تشکیل داد. اول اینکه اون چینش سربازاش رو به شکل قوسی تغییر داد. قسمت میانی این قوس بعدا به عقب کشیده شد تا وقتی نیروهای رومی رسیدن، یه عقب نشینی سوری انجام بده. در نتیجه سربازای رومی هم دنبال اونها عقب نشینی کردن و تو تله گیر افتادن.
همونطور که سربازای رومی بیشتری اضافه میشدن، فضا واسشون تنگ تر و تنگتر میشد تا جایی که دیگه نمی تونستن اسلحهشون رو بچرخونن. در نهایت نیروهای هانیبال، رومیها رو دور زدن و از پشت سلاخیشون کردن. توی اون روز بیشتر از پنجاه هزار رومی عمرشونو به شما دادن. در حالی که تلفات هانیبال پنج هزار نفر یا کمتر بود. خب حالا ما از این داستان ترسناک چه نتیجهای میتونیم بگیریم؟ هانیبال همهی حرکاتش رو از قبل توی استراتژیش در نظر گرفته بود.
در نتیجه برخلاف دشواریها، اون تونست به یه پیروزی دلچسب برسه. بهترین استراتژیها مثل همین استراتژی هانیبال، همیشه منابع و اقدامات قابل انجام رو با هم در نظر میگیرن. شما هم مثل هانیبال باید با توجه به میزان منابعمحدودتون، موثرترین راهکار رو واسه رسیدن به برد در نظر بگیرین.
دنیای کسب و کار مدام در حال تغییره. این دنیا واسه کسایی سود داره که بتونن با استراتژی مناسب از تغییراتش استفاده کنن
اما شما چطور باید این کار رو انجام بدین؟ توی خیلی از موارد، تاثیرات این تغییرها انقدر آشکاره که نمیتونن بهتون هیچ سودی برسونن. ولی همراه با این تاثیرات، میتونین خیلی فرصتهای دیگه هم پیدا کنین. مثلا وقتی تلویزیون برای اولین بار به دنیا معرفی شد، این نکته خیلی واضح بود که دسترسی آسون و رایگان به تلویزیون، سینما و تئاتر رو به چالش میکشه. البته تاثیرات ثانویهای هم علاوه بر این بودن که پیشبینیشون سخت تر بود.
یکی از این تاثیرات متوجه سازماندهی استودیوهای هالیوود ( Hollywood ) بود. در گذشته این استودیوها مخاطبای زیادی داشتن. ولی اون مخاطبا کم کم با جون گرفتن تلویزیون ناپدید شدن. بنابراین استودیوها باید این مخاطب یا بهتر بگیم درآمد از دست رفته رو با ایفای نقش توی فیلمای مستقلی که بتونن مخاطبا رو به سینما بکشونن جبران کنن. بنابراین کارگردانها و نویسندههای مستقل هم از بودجهی اصلی استودیو واسه تولید فیلمهاشون استفاده کردن و در نتیجه از تاثیر ثانویهی پنهان معرفی تلویزیون لذت بردن. اما توی بعضی از بازارها، تغییر به ندرت رخ میده.
چون هزینهی پیشرفت تکنولوژیهای موجود خیلی بالاست. توی این شرایط شما میتونین از طریق نوآوری تغییر ایجاد کنین. مثلا توی دهه ۱۹۶۰، فیلمای سیاه و سفید خیلی روشون سرمایه گذاری میشد و از طرف دیگه نمیتونستن پیشرفتی رو هم واسش متصور بشن. در نتیجه شرکت هایی که از قبل جا افتاده بودن، دیگه رقیبی رو واسه خودشون نمیدیدن. البته که این قضیه وقتی تموم شد، که شرکتهای کوچیکی مثل کوداک ( Kodak ) و فوجی ( Fuji ) تونستن فیلمهای رنگی درست کنن و بازار رو دستشون بگیرن. با این کار اونا تونستن علاوه بر پیشرفت تکنولوژی، یه تکونی هم به بازار بدن.
حالا که با چم و خم استراتژی آشنا شدین، وقتشه که از خودتون بپرسین چطور یه استراتژی میتونه رویاها رو به واقعیت تبدیل کنه؟
جواب اینه: با به حداکثر رسوندن مزیت رقابتی. یعنی تولید محصول بیشتر با هزینهی کمتر نسبت به رقبا. خب شما چطور میتونین استراتژیای دست و پا کنین که این کار رو انجام بده؟ یه راهش اینه که از ساز و کارهای جداسازی استفاده کنین که با محدود کردن فرصتهای رقباتون، برای شما مزیت رقابتی به وجود میاره.
مثلا آیفون ( iPhone ) کمپانی اپل ( Apple ) با تعداد زیادی از مکانیسمهای جداسازی که با هم کار میکنن، محافظت میشه. مکانیسمهایی مثل نام برند، شهرت شرکت و حجم دادهی عظیم موجود تو کمپانی. این عوامل، کار رو واسه رقبا سخت میکنه. چون هرکس میخواد باهاشون رقابت کنه، علاوه بر محصول، باید با برند و شهرت شرکت هم دست و پنجه نرم کنه. بنابراین واسه رقابت با اپل، تولید محصولی با کارایی بیشتر و قیمت پایینتر فقط قدم اوله.
یه راه دیگه واسه رسیدن به سود، ایجاد حجم عظیم تقاضا برای محصول تولیدیتونه. یه مثال خوب، شیوه بازاریابی شرکت آبمیوهی واندرفول پی او ام هست (Wonderful POM). در حالی که انار در اصل فقط یه محصول جزئی تو باغهای میوهشون بود، صاحبان شرکت متوجه شدن که پول بیشتری رو نسبت به محصولات دیگه از هر هکتار انار به دست میارن. بعد از این، اونها روی تحقیق دربارهی خواص ناشناختهی انار بر سلامتی سرمایهگذاری کردن و ۶۰۰۰ هکتار زمین واسه کشت انار خریدن. در نتیجه، میزان تولید انار توی ایالات متحده شش برابر شد. شرکت بعد از اون، آب انارش رو با تاکید روی خواص اون روی سلامتی میفروخت و چون اونها بزرگترین تولیدکنندهی انار بودن، میتونستن همهی سود حاصل از تقاضایی که به وجود آورده بودن رو بدون مزاحمت هیچ رقیبی درو کنن. حالا که یاد گرفتین چطور استراتژیتون رو پیادهسازی کنین، در ادامه شیوهی تبدیل شدن به یه استراتژیست موفق رو با هم بررسی میکنیم.
خب حالا شما دربارهی اجزای یه استراتژی خوب میدونین و از این هم اطلاع دارین که چطور میشه اون رو تو زندگی واقعی پیاده کرد
اما چطور میتونین به یه استراتژیست موثر تبدیل بشین؟ اول اینکه باید فرضیههای استراتژیک بسازین. سعی کنین پیش بینیهای حساب شدهای از این داشته باشین که یه موقعیت چطور تغییر میکنه یا میتونه تغییر کنه. این توی فکر کردن دربارهی استراتژی بهتون کمک میکنه. مثلا این فرضیه رو که توسط هاوارد شولتز ( Howard Schultz ) بعد از سفر به ایتالیا توی سال ۱۹۸۳ بیان شده در نظر بگیرین.
ایشون میگن: اسپرسو ایتالیایی میتونه به آمریکا هم راه پیدا کنه و توسط عموم تحسین بشه. شولتز از جلال و جبروت کافههای ایتالیایی شگفت زده شده بود. جایی که قهوههای گرون قیمت توی یه محیط عمومی آروم سرو میشدن. اما بر خلاف اون، فرهنگ قهوهنوشی آمریکاییها کاملا برعکس بود. اونها قهوههای ارزون قیمت و نامطلوب سرو میکردن. شولتز فرضیهاش رو گسترش داد و تصمیم گرفت کارفرماش رو تو سیاتل ( Seattle ) راضی کنه که توی کافیشاپش، یه محیط کوچیکی رو به اسپرسو اختصاص بده. نتیجهاش چی شد؟
کمپانی مطرح استارباکس ( Starbucks ). شما هم باید مثل شولتز فرضیههاتون رو آزمایش کنین تا بتونین اطلاعات جدیدی رو کنار هم بزارین و براساس نتایج اونا، فرضیههای جدید خلق کنین. شولتز اولاش کاملا از نمونهی اصلی ایتالیایی تقلید کرد. ولی یه کم بعدش نتیجه گرفت که آمریکاییها ترجیح میدن موقع خوردن قهوه بشینن. بنابراین، شولتز اومد و از میز و صندلی استفاده کرد. درست چیزی که امروز تو کافیشاپهای خودمون میبینیم. بعد، متوجه شد که خیلی از مشتریهای آمریکاییش میخوان قهوه رو با خودشون ببرن. بنابراین به فکر استفاده از لیوانهای یکبار مصرف افتاد. ما از این موفقیت چی یاد میگیریم؟ آقای شولتز فرضیهاش رو که امتحان کردن اسپرسو ایتالیایی تو آمریکا بود ازمایش کرد اما واسه نتیجهی بهتر یه سری تغییرات رو واسه منطبق کردنش با ذائقهی آمریکایی ایجاد کرد.
شرکت ایشون توی سال ۲۰۰۱ تونست ۲.۶ میلیارد دلار درآمد کسب کنه. در واقع استراتژی بیشتر شبیه یه علمه. ما باید تا جایی که میتونیم دربارهاش مطالعه کنیم یا فرضیه ابداع کنیم و مدام پیشرفتش بدیم.
طبق آمار، احتمال تصادف موقع صحبت با تلفن همراه پنج برابر بیشتره
این عدد مثل رانندگی موقع مستیه. اما با این که خیلی از آدما از این واقعیت خبر دارن، باز وقتی موقع تصمیم گیری میرسه میگن این چیزا واسه من اتفاق نمیفته. من رانندهی خوبیم. به این پدیده میگن نمای داخلی. پدیدهای که توش تمایل داریم درسهایی که بقیه توی تجربهی مشابهی گرفتن رو رد کنیم و این رو باور کنیم که شرایط ما خاصه و با بقیه یه جورایی فرق داریم. خیلی از ما پدیدهی نمای داخلی رو دنبال میکنیم و متاسفانه نتیجهاش هم معمولا خوب نیست.
بحران مالی سال ۲۰۰۸ یه مثال کامله. طی سالهایی که زمزمههایی از این بحران میشد، خیلیها باورشون این بود که اتفاقاتی که تو بقیهی جاهای دنیا افتاده هیچ ربطی به آمریکای مدرن امروزی نداره و دولت فدرال ( Federal ) همه چی رو کنترل میکنه و از این جور حرفا. طرز فکر نمای داخلی باعث میشد که آدما مشکلات داخل سیستم رو نادیده بگیرن و یکی از بزرگترین بحرانهای مالی تاریخ رخ بده. واسه دوری از این طرز فکر مخرب، ما باید دنبال چشماندازی باشیم که شرایط رو موشکافانه بررسی کنه و اون رو از نمای بیرونی ببینه.
یه استراتژی خوب، این کار رو با پرسیدن این که چرا آدمای تو شرایط مشابه من پیروز شدن یا شکست خوردن انجام میده. به علاوه، یه استراتژی خوب این رو در نظر میگیره که توی بیشتر موارد شرایط ما بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم شبیه بقیهی آدماست. بحران مالی ۲۰۰۸ ممکن بود رخ نده اگه تحلیلگرها به تاریخ از بیرون نگاه میکردن و این رو در نظر میگرفتن که بحران همیشه رخ میده. به طور مشابه شما فکر میکنین اگه مردم به آمار از نمای بیرون نگاه میکردن، چندتا حادثه ممکن بود رخ نده؟ استراتژیهای خوب از توجه ویژه به تجربههای بقیه و درسهایی که اونا یاد گرفتن به آدم سود میرسونه.
خوشبختانه همهی ما میتونیم یاد بگیریم که چطور یه استراتژیست خوب باشیم
با فهمیدن اینکه چه چیزی یه استراتژی خوب رو میسازه و با درک شرایط حال میتونین منابعتون رو به حداکثر برسونین و تغییر رو پیش بینی کنین. تو این وضعیته که میتونین یه استراتژیست موثر باشین. سعی کنین اولویتهاتون رو طبقه بندی کنین. تلاش برای رسیدن همزمان به همهی اهداف باعث تشکیل یه استراتژی ناکارامد میشه.
به جای این کار، یه لیستی از مهمترین چیزهایی که میتونین روشون کار کنین و با اونها شروع کنین بنویسین. با تهیهی این لیست، مطمئن میشین که اهداف مختلفتون تو یه مسیر قرار دارن و تداخلی بینشون ایجاد نمیشه. از گذشته درس بگیرین. اگه تو وضعیتی هستین که بقیه هم قبلا اون رو تجربه کردن، به این توجه کنین که اونها چطور با این شرایط کنار اومدن. مثل یه دانشمند فکر کنین.
اگه نسبت به عوامل تصمیم گیری تو شرایطی که دارید مطمئن نیستین، واسه خودتون فرضیه بسازین و اون رو آزمایش کنین. این آزمایش بهتون دیدگاهی رو میده که بتونین درک بهتری از شرایطتون داشته باشین و استراتژی موثرتری رو شکل بدین. چیزی که شنیدین، لب مطلب کتاب استراتژی خوب، استراتژی بد اثر ریچارد روملت بود. امیدواریم از این پادکست لذت برده باشین.
اکثر آدما با تست سیگار و آبجو توی دوران مدرسه و نوجوونیشون مواد مخدر رو شروع کردن، که در نگاه اول عواقب جدیای هم براشون نداشته. اما برای خیلی از آدما مواد مخدر غیرقانونی با دوز بالاتر مثل کوکائین یا مواد مخدر افیونی جذابیت خیلی زیادی داره. حقیقتش خیلی مهم نیست که اون ماده مخدر غیرقانونی باشه یا نه. همه این مواد کارشون اینه که با یه فرآیند شیمیایی روی مغز تاثیر بذارن. اگه ندونین که این مواد تاثیرشون روی مغز چجوریه، ممکنه خیلی راحت بهشون معتاد بشین. توی این کتاب، ما به عمق مغزمون سفر میکنیم و میفهمیم که چرا مواد مخدر حس خوبی توی آدم بوجود میاره. با فهمیدن اینکه اعتیاد چجوری عمل میکنه، میشه عادتای اعتیادآورو کنار گذاشت.خب در کنارش اینم میفهمیم که چرا باعث اعتیاد و نابودی میشه. کتاب«هیچوقت کافی نیست» که سال 2019 چاپ شده، درباره مواد مخدر و اعتیاده. توی این کتاب نویسنده علم پشت تمام مواد مخدرها از الکل گرفته تا کوکائین رو بررسی میکنه و میگه چرا بعضی آدما بیشتر مستعد اعتیادن.
توی این کتاب یاد میگیری که:
•چرا علف همه چیزو بهتر میکنه.
•چجوری ممکنه اینکه یک ببر بزنه لت و پارت کنه اما حس آرامش بهت بده.
•چرا مصرف کنندههای آرامبخش همش حس میکنن باید دوز مصرفشونو بالا ببرن.
اعتیاد از واکنش هسته اکومبنس (accumbens) به مواد مخدر ناشی میشه.
تو سال 1954 بود که دانشمندا فهمیدن اعتیاد چه جوری پدیدهایه. یعنی زمانی که روانشناسای کانادایی «جیمز اولدز:( James Olds) و "پیتر میلنر"( Peter Milner) داشتن روی موشها آزمایشایی انجام میدادن تا بفهمن مغز چجوری به محرکا پاسخ میده.
اونا اومدن یک موش رو بیهوش کردن و توی مغزش الکترود کاشتن. وقتی که موش به هوش اومد، با یک جریان الکتریکی ملایم هسته اکومبس مغزش، همون قسمتی از مغز که نزدیک قسمت تحتانی لوب فرونتال(frontal lobe) قرار داره رو تحریک کردن. اونا جریان الکتریکی رو بصورت تصادفی خاموش و روشن نمیکردن، بلکه وقتی موش میرفت یه گوشه خاصی از قفسش یه شوک کوچیک الکتریکی بهش میدادن. بعد یه مدت دیدن موش هی میره همون گوشه خاص قفس تا اون شوک دوباره به مغزش وارد بشه. انگار موش دیگه به اون شوک الکتریکی نیاز داشت.
نتیجه واضح بود: هسته اکومبنس همون مرکز پاداش مغزه. این یه آزمایش خیلی ساده به نظر میاد، اما برای اولدر و میلنر یه کشف عمیق تو زمینه مواد مخدر و اعتیاد بود.
طی تحقیقات گستردهتر، آزمایشای اونا در نهایت نشون داد که مواد مخدر همون کاری رو با مغز انسان میکنه که شوک الکترود با مغز اون موش آزمایشگاهی میکرد. مخدرها هم هسته اکومبنس رو تحریک میکنن. این کار باعث ترشح دوپامین میشه؛ یک انتقال دهنده عصبی که احساس لذت بوجود میاره. نتیجهش اینه که آدما مثل همون موش آزمایشگاهی برای تجربه دوباره اون حس لذت دوباره و دوباره برمیگردن بهش.
اما سلسله اعصاب مغز فقط یه بخش اعتیادآور بودن مواد مخدرو ثابت میکنه. همینجور که یک مصرف کننده مواد کم کم درگیر میشه، فرآیند دیگهای هم این وسط داره اتفاق میفته به اسم «عادت» و عادت چیزیه که زندگی رو برای یک معتاد خیلی سخت میکنه.
مغز در پاسخ به مصرف مواد، فقط دوپامین ترشح نمیکنه، درکنارش هورمونا و کانکشنای عصبیای ایجاد میکنه که اثرشون دقیقا برعکس اثر مواد مخدره. این یه تلاش از طرف بدن انسانه، برای متعادل کردن سیستمای داخلی و حفظ تعادلشون. اگر صبحا اهل نوشیدن قهوه هستین، پس حتما میدونید که با عادت آشنایین. اولین فنجونی که در روز مصرف میکنین، فعالیت مغزتون رو تحریک میکنه. اما این این واکنش انفجاری مغز به مرور کم و کمتر میشه.
بنابراین اگر هر روز به طور مرتب قهوه بخورین، و یک روز نخورین اون واکنش اولیه مغزتون کم میشه و دیگه بیدار کردنش سخته. و مجبورین اون فنجون روزانه قهوه رو بخورین تا مغزتونو بیدار کنه.
عادت کردن یک عنصر اصلی تو اعتیاده. وقتی بدن به یک ماده مخدر خاص عادت کنه، کنار گذاشتنش خیلی سخت میشه.
حالا در نگاه کلی قهوه یک اعتیاد قوی محسوب نمیشه، پس بیاین یه نگاهی به مخدرای قویتر بندازیم.
THC کل مغز رو تحریک میکنه و باعث میشه احساس کنیم همه چیز یکم خاصه.
تک تک ما منحصر به فردیم، و به نوبه خودمون خاصیم. ولی واقعاً هر آدمی به معنای واقعی کلمه از نظر شیمیایی منحصربه فرده. معنیش اینه که هرکسی به یک مخدر خاص یه پاسخ شیمیایی متفاوت میده. برای همینه که بعضی آدما مشروبات الکلی دوست دارن و بعضیام ازش متنفرن!
یا مثلاً ماری جوانا!
توی ماری جوانا ماده به اسم “THC” هست. THC به تنهایی توانایی اینو داره که تمام قسمتهای مغز رو تحریک کنه. این باعث شده که خیلیا ماری جوانا رو به سایر مواد ترجیح بدن.
سایر مواد مخدر، مثلا کوکائین اینجوری نیستن. اونا فقط روی یه بخش خاصی از مغز یا مثلا روی یک نوع از گیرندههای مغز تاثیر میذارن، برای همین تاثیرشون توی طیف محدودیه. برای مثال ممکنه بعد از مصرفش بیشترین چیزی که نصیبتون میشه فقط یه حس سرخوشی زیاد باشه، نه بیشتر.
اما در عوض THC تمام ورودیهای که ما دریافت میکنیم رو بولد میکنه. مثلا موسیقی، جوک و غذا همهشون به شکل تقویت شده دریافت میشن. یا مثلا ممکنه بفهمید دارید خیلی بی دلیل و بی وقفه میخندید یا راجع به هرچی که اطرافتونه شعر و غزل میگین.
مایلز هرکنهام (Miles Herkenham)، عصبشناس آمریکایی تو سال 1990 اثرات THC روی مغزو بررسی کرد.
THC اینجوریه که میاد به گیرندههایی که توسط انتقال دهندههای آناندامید (anandamide) و آراشیدونول گلیسرول2(2-arachidonoylglycerol) تحریک میشن، متصل میشه و اونا رو فعال میکنه، گیرندههایی که در غیر این حالت، مغز بصورت طبیعی تولیدشون میکنه. همین اثر THC رو توضیح میده.
هنوز جا داره که خیلی بیشتر درباره عملکرد دقیق انتقال دهندههای عصبی مثل آناندامید تحقیق بشه اما تا اینجای کار بنظر میاد که این انتقال دهندهها به ما نشون میدن که چی اطرافمون مهمه یا بهم مرتبطه!
منطقیه، وقتی در جهان قدم میزنیم، یه روش لازم داریم تا بتونیم بین ورودیهای حسیمون تمایز قایل بشیم. پس میایم روی اونایی تمرکز میکنیم که از دید ما برا بقامون مهمه. این میتونه شامل هر چیزی باشه. از غذا یا دوستامون گرفته تا حتی یک همسر احتمالی.
بنابراین، به نظر میرسه که آناندامید و انتقالدهندههای عصبی مشابه، سه قسمتهایی از مغز ما رو تحریک میکنن تا مطمئن بشه که تجربیات خاص و مثبت رو مشاهده میکنیم و تشخیص میدیم.
THC هم از همون رفتار آناندامید تقلید میکنه و خودش رو به همون گیرندهها متصل میکنه. در نتیجه، مغز فکر میکنه که همه چیز، حتی پیش پا افتاده ترین محرکا، شگفت انگیز و فوق العادهن.
البته این مشکل ماری جوانا رو سایر مخدرها هم دارن. اونا وضعیت غم انگیز و ناامیدی رو به یه حجم بزرگی از شعر و شور تبدیل میکنن. اما خیلی زود باعث مصرف مکرر و اعتیاد میشن.
مواد افیونی، مثل مسکنهای بدن عمل میکنن، اما مصرف دائمیشون میتونه خیلی خطرناک باشه.
وقتی میخواین به یه تراژدی فک کنین، ممکنه اولین تراژدیای که به ذهنتون میرسه رومئو و ژولیت یا ادیپ رکس (Oedipus Rex) باشه. اما تو دنیای واقعی، تراژدی میتونه همین دور و اطراف ما هم اتفاق بیفته. راه دور نریم، مثلا همین مواد مخدریان که اثرشون تو زندگی آدم مث تراژدی میمونه.
مواد افیونی مدل اثرگذاریشون خیلی بیرحمانهس. اینجوری عمل میکنن که اولش بهت کلی حس امنیت و عشق میدن، اما بعد یهویی تاثیرشون از بین میره. میشید مثل کسی که تو کره ماه به حال خودش رها شده و هیچ اکسیژنی هم برای تنفس نداره. اما چجوری؟
خب، اونا خیلی با مسکنهای دارویی بدن فرق ندارن. مواد افیونی مثل هروئین، فنتلانیل (fentanyl) و اکسی کدون (oxycodone)، همهشون از اندورفینها (endorphins) تولید میشن، و اندورفین چیه؟ همون هورمونهای مسکن طبیعیای که مغز تولید میکنه.
تو قرن نوزدهم یه محقق اسکاتلندی به نام دیوید لیوینگستون (David Livingstone)، یه نمونه بزرگ از اثر اندورفین رو تجربه کرد. وقتی که دیوید درحال سفر کردن به آفریقا بود، یک شیر بهش حمله کرد، و دندونای تیزشو خیلی عمیق توی بازوش فرو کرد و مثل یک عروسک پارچهای پرتش کرد.
لیوینگستون بعداً نوشت که به جای احساس یک درد و عذاب شدید - همونطور که هممون انتظارشو داشتیم – یک حالت رویایی رو تجربه کرد!
درواقع ترشح اندورفین توی بدنش هم دردشو ساکت کرده بود هم وحشت و اضطرابی که بخاطر اون حمله بهش دست داده بود. تو این حالت آرامشی که داشت تجربه میکرد، سعی کرد یه راه فراری پیدا کنه.
با وجود تاثیر زیاد مسکنها، اونا یک جنبه خطرناکم دارن که هیچ راه گریزی ازش نیس.
بعد از یک حجم زیاد سرخوشی مخدر، بلافاصله تاثیرش از بین میره و بعد بدن شروع میکنه به تولید مواد ضد افیونی، که این مواد هر رنج و دردی رو که دارید، بزرگ و پررنگ میکنن.
البته این فرآیند توی شرایط عادی منطقی و حیاتیه. مثلا اگه شما از یک حمله جون سالم به در بردین و تونستین ازون موقعیت فرار کنین، باید بعدش دقیقا بدونین که چقدر صدمه دیدین تا بتونین یه کاری براش انجام بدین یا از دیگران کمک بگیرین. علاوه بر اون، این درد باعث میشه که سری بعدی که توی همچین موقعیت مشابهی قرار گرفتین، محتاطتر باشین و بیشتر مواظب خودتون باشین.
این قضیه درباره مواد افیونی هم صدق میکنه. وقتی که اثرات این مواد از بین بره، فرد معتاد میمونه و کلی مواد ضد افیونی تو بدنش و یه احساس پوچی گنده. ولی فرقش با شرایط عادی اینه که فردی که اعتیاد داره تو این موقعیت فقط یه راه نجات برای تسکین درداش میمونه: مصرف مواد بیشتر!!
برا همینه که معتادای مواد مخدر کارای اسفباری از قبیل کشیدن دوندوناشون برای گرفتن یک نسخه دیگه ازین مواد انجام میدن.
بعضی از آدما بیشتر از دیگران در معرض ابتلا به اعتیاد به الکل هستن.
داروهای رایج، معمولا همه جا قانونیان؛ الکل و نوشیدن مشروبات الکلی هم در بسیاری از کشورا اونقدر عادیه که اکثر مردمشون تو دورهمیها و معاشرتاشون یکی دو لیوانی لااقل با هم مینوشن.
میشه اینطور گفت که اینا دقیقا افرادی ان که از همه بیشتر در معرض معتاد شدن به الکلن.
تو سال 1996 یه تحقیقی توسط کریستینا جیانولاکیس (Christina Gianoulakis) از دانشگاه مک گیل (McGill University’s) انجام شد، که رابطه بین موقعیتای اجتماعی، اعتیاد به الکل و هورمونهای مرموزی به نام بتا اندورفین (beta-endorphins) رو نشون داد.
بتا اندورفینها خیلی رایجن و به طور طبیعی تو بدن انسان تولید میشن. اونا باعث میشن تو موقعیتای اجتماعی احساس خوب، آرامش و ارتباط خوبی با دیگران داشته باشین.
یکی از اثرای نوشیدن الکل افزایش سطح بتا اندورفینه که باعث میشه در موقعیتای اجتماعی وقتی که میخوای با دیگران ارتباط برقرار کنی، احساس راحتی و خوشحالی بیشتری بکنی.
دکتر جیانولاکیس ( Dr. Gianoulakis) معتقده افرادی که به طور طبیعی سطوح بتا اندورفینشون پایینه، خیلی بیشتر مستعد اعتیاد به الکلن. دلیلشم اینه که این آدما تو موقعیتهای اجتماعیشون برای داشتن حس راحتی و شادی بیشتر مدام الکل مصرف میکنن.
خبر بد اینه که، همین روند میتونه باعث ایجاد اعتیاد و عواقب جدیتری براشون بشه.
مصرف بیش از حد الکل باعث بیماری قلبی، سکته و فشار خون بالا میشه. کبد هم تحت فشار قرار میگیره و میتونه باعث بیماری کبد چرب و سیروز هم بشه. در نهایت، ثابت شده که نوشیدن الکل احتمال ابتلا به سرطانهای مختلف رو افزایش میده.
حتی اگه یه مصرف کننده متوسط الکل باشین بازم از عوارض بدش در امان نیستین. یک مطالعه گسترده که دکتر آنجلا ام وودز (Dr. Angela M. Woods) تو سال 2018 انجام داد، نشون داد که فقط یک بار مصرف در روز می تونه خطر ابتلا به بیماریهایی مثل سرطان یا بیماریهای قلبی رو افزایش بده. و هرچقدم که بیشتر بنوشی، این عوارض بدتر و بدتر میشه. فقط دو بار نوشیدن تو روز امید به زندگی رو تا دو سال کاهش میده!
جدای از همه اینا باید بگیم که الکل میتونه آدما رو به انجام کارای غیرقابل توجیه، مثل تجاوز جنسی، سوق بده.
تو ایالات متحده، هرسال به طور متوسط 700000 دانش آموز بین 18 تا 24 سال توسط دانش آموزایی که مشروب خوردن، مورد تعرض قرار میگیرن.
مصرف الکل ممکنه توی بعضی از جوامع از نظر اجتماعی پذیرفته شده باشه، اما خطراتش رو نباید دست کم گرفت.
کوکائین با یه روش جالب روی سلسله اعصاب تاثیر میذاره و در عین حال بشدت اعتیادآوره.
نویسنده این کتاب گفته که مدتهاست دیگه مشروب نخورده و حتی سیگارم مصرف نکرده. اما اون موقعی که کوکائینو کنار گذاشت خیلی براش سخت بود، ولی بهرحال ارزششو داشت، چون الان پر از حس آرامشه، ازون آرامشها که وقتی یک پارتنر بد رفتارو ترک میکنی، تجربهش میکنی.
برای فهمیدن اینکه کوکائین یک مخدر بشدت مخربه، حتما لازم نیس داستان نویسنده رو درباره مصرف کوکایین بشنوی. برای اینکه بدونیم چی کوکائینو تا این حد مخرب میکنه بیاین به نحوه عملکردش یه نگاهی بندازیم.
وقتی که کوکائین مصرف میکنین، احساس خوبی دارین، چون این ماده تأثیر مستقیمی روی ارتباطات عصبی بدن داره. دو سلول عصبی از طریق یک اتصال سیناپسی (synaptic connection) با همدیگه ارتباط برقرار میکنن - به عبارت دیگه، یک شکاف بین اونا وجود داره.
انتقالدهندههای عصبی مثل دوپامین، نوراپینفرین (norepinephrine) و آدرنالین توسط سلول اول در این شکاف آزاد میشن. بعدش به گیرندههای سلول بعدی میچسبن و پیامی رو تو این فرآیند ارسال میکنن.
برای مثال، وقتی دوپامین آزاد شده به گیرندههای عصبی متصل میشه، پیامی از لذت یا پاداش رو از طریق مدار عصبی منتقل میکنه.
در شرایط عادی، وقتی که دوپامین وظیفه خودش رو انجام داد، به سلول اول برگردونده میشه، جایی که میشه اونو بازیافتش کرد و مجددا استفادهش کرد.
اما کوکائین توی این فرآیند اختلال ایجاد میکنه. اینجوری که میاد انتقال دهندهای که دوپامین رو برای بازیافت برمیگردونه رو، متوقف میکنه.
دوپامین به جای اینکه به سلول اولیه برگرده، برای مدت طولانیتری توی شکاف سیناپسی باقی میمونه. بعدش بارها گیرندههای لذت سلول دوم رو تحریک میکنه و احساس لذت شدیدی ایجاد میشه.
البته، این حس لذت شدید برای همیشه دووم نمیارن و نتیجهش میشه اعتیاد.
به گفته فارماکولوژیستها، اثرات لذت بخش کوکائین حدودا 30 دقیقه باقی میمونن. با این حال، طبق تجربه نویسنده، اوج واقعیش حدودا سه دقیقه بیشتر نیست.
بعدش خیلی زود، احساس اضطراب و غم جای این لذت شدیدو میگیره، و فرد مصرف کننده مجبور میشه، تمام انرژی و سرمایه خودش رو صرف تامین یک منبع منظم مواد کنه.
آرامبخشها با تأثیر بر گیرندههای سلولی خاصی، آدم رو آروم میکنن، اما اونا هم به نوبه خودشون بسیار اعتیادآورن.
مرلین مونرو، جیمی هندریکس و مایکل جکسون همگی بر اثر اوردوز جون خودشون رو از دست دادن. با اینکه مرگشون غمانگیز بود و مطبوعات هم در سطح وسیعی پوششش داده بود، اما به عنوان یه رسوایی مطرح نشدن. دلیلشم اینه که اونا از داروهای آرامبخش استفاده کرده بودن: داروهایی مثل نمبوتال (Nembutal)، وسپاراکس (Vesparax) یا پروپوفول (Propofol).
داروهای مسکن که به عنوان آرامبخش نیز شناخته میشن، اعتبار خاصی دارن. اما باید بهشون نگاه دقیقتری بشه. البته اگه بخوایم یکم مکانیسم اثر آرام بخشها رو باز کنیم یکم تخصصی میشه ولی شاید برای خیلیها جذاب باشه؛ برای همین براتون میگیم.
آرام بخشها با تقلید از انتقال دهنده عصبی گاما آمینو بوتیریک اسید (gamma-aminobutyric acid )- یا به اختصار گابا (GABA)، سیستم عصبی رو کند و آرام میکنن.
دو دسته از گیرندهها به گابا پاسخ میدن: GABA-A و GABA-B.
آرامبخشها معمولاً گیرنده GABA-A رو که در غشای نورون قرار داره، هدف قرار میدن. گاباها از پنج پروتئین توی یک حلقه تشکیل شدن. این پروتئینها دروازهای رو تشکیل میدن که باز و بسته میشه.
انتقال دهنده عصبی GABA گیرنده رو فعال میکنه و در نتیجه دروازه باز میشه. وقتی که دروازه باز شد، یونهای کلرید به داخل سلول نفوذ میکنن. بار منفی این یونهای کلرید سلولها رو مهار میکنه و انتقال عصبی بین اونا رو کند میکنه و حس آرامش القا میکنه.
از اونجایی که گیرندههای GABA-A به آرام بخشها مثل گابا پاسخ میدن، آرام بخشها هم کاربردهای خاص خودشون رو دارن. مثلا، برای درمان صرع، اضطراب و بیخوابی استفاده میشن.
متأسفانه، آرام بخشها هم مثل خیلی از مخدرها، بسیار اعتیادآورن. به این خاطره که بدن به زودی با کاهش تعداد گیرندههای GABA-A مواجه میشه. از اونجایی که حالا جاهای کمتری وجود داره که آرامکننده میتونه بهشون بچسبه، برای رسیدن به اثر مطلوب باید دوز بیشتری از هر آرامبخش رو مصرف کنن. در بهترین حالت، این منجر به اعتیاد میشه و در بدترین حالت هم باعث اوردوز!
چیزی که اوضاعو بدتر میکنه اینه که مصرف آرامبخش باعث میشه بیمارا بدون کمک این داروها اصلاً نتونن بخوابن. خب ترک مسکن برای کسی که گرفتار بیخوابی شده خیلی سخته.
شاید پیش خودتون فکر کنین که پزشکای آمریکایی این موضوعو میدونن و موقع تجویز چنین داروهای خطرناکی حتما مراقب این عواقب هستن. اما تجربه میگه اینجوری نیست! طبق مطالعهای که در سال 2016 توسط مارکوس بوخهابر(Markus Buchhaber)، محقق پزشکی آمریکایی انجام شد، نسخههای بنزودیازپین (benzodiazepine) بین سالهای 1996 تا 2013 به میزان 67 درصد افزایش داشتن.
اعتیاد یک مؤلفه ژنتیکی داره و اپی ژنتیک هم میتونه در اون نقش داشته باشه.
افتادن تو دام اعتیاد اصلا خوشایند نیست. برای همین خیلی از مصرفکنندهها با خودشون فکر میکنن که چقدر بدشانس بودن که این اتفاق براشون افتاده. شاید اینجوری راحتتره که فکر کنیم این یک موضوع شخصیتیه و افرادی که قویترن می تونن از اعتیاد اجتناب کنن. ولی خیلی این قضیه درست نیست.
بعضیا به خاطر شخصیتی که دارن، بیشتر در معرض خطر معتاد شدن هستن. یعنی یک عنصر ژنتیکی تو اعتیاد وجود داره.
در سال 1999، گروهی از دانشمندا مطالعهای در مورد اعتیاد به الکل و اعتیاد در دوقلوهای همسان انجام دادن. چرا دوقلو؟ خب، چون اونا تقریباً همشون ساختار ژنتیکی مشترکی دارن.
یکی از یافتههای این مطالعه این بودش که دوقلوها در مقایسه با خواهر و برادرهای معمولی که حدود 50 درصد از ساختار ژنتیکیشون مشترکه، دو برابر بیشتر احتمال داره که هر دو عادات اعتیادآور داشته باشن. یعنی اگر یکی میل به اعتیاد داشته باشه، اون یکی هم شبیهش میشه.
این نشان دهنده ارتباط بین ساختار ژنتیکی و میل به اعتیاده.
تحقیقات بعدی این نتیجه رو تأیید کرده: مطالعه دیگهای نشون داده که کودکانی که در خانوادههایی با سابقه اعتیاد به دنیا میان در معرض خطر بیشتری برای معتاد شدن هستن. حتی اگه در بدو تولدشون تو خانوادههایی بدون سابقه اعتیاد به فرزندخواندگی گرفته بشن.
تا اینجا، واضحه که: ژنتیک روی اعتیاد تأثیر داره. اما چیزی که حتی جذابتره اینه که اپی ژنتیک هم ممکنه تأثیر مشابهی داشته باشه.
حالا اپی ژنتیک چیه؟ اپی ژنتیک یک رشته جدیده. به بیان سادهتر، یک فرد با توجه به شرایط زندگیش و در پاسخ به چالشهاش، یکسری صفات و ویژگیها درش شکل میگیره. و بعد این صفات و ویژگیها از نسلی به نسل دیگه منتقل میشه.
بذارید یک مثال بزنیم.
طبق مطالعهای که در سال 2014 توسط المار دبلیو توبی (Elmar W. Tobi) انجام شد، وقتی که یک نسل والدین، قحطی رو تجربه میکنن، متابولیسمشون با اون شرایط سازگار میشه. یعنی زنده موندن تو اون شرایط سختو یاد میگیرن. بعد این سازگاری محیطی خاص به عنوان یک نشانگر اپی ژنتیک از DNA نسل والد به نسل بعدی منتقل میشه. نتیجه اینه که کودکان این والدین هم میتونن با غذای بسیار کم زندگی کنن و در عین حال به راحتی هم وزن اضافه کنن!
مطالعهای در سال 2015 که توسط هنریتا زوتوریس (Henrietta Szutorisz) انجام شد، نشون داد که همین فرآیند ممکنه در مصرف مواد مخدر هم اتفاق بیفته. در این مطالعه، موشهای نسل والدین به طور منظم در معرض THC قرار گرفتن.
و جالب اینجا بود که بچههای اونا بیشتر احتمال داشت که اختلالات خلقی نشون بدن و مواد افیونی که درو و برشون هست رو مصرف کنن.
مواجهه زود هنگام با مواد مخدر خطرناکه و نوجوونا در معرض خطرن.
تا اینجا دیدیم که هر دو ویژگی ژنتیکی و اپی ژنتیکی ارثی، رفتارهای اعتیادآور رو به وجود میارن. اما همهش این نیست.
وقتی صحبت از مواد مخدر میشه، خیلی مهمه که تربیت و محیط اطراف رو هم در نظر بگیریم، یعنی چیزایی که میتونه بچهها و نوجوونا رو در معرض خطر سوء مصرف مواد مخدر قراربده.
مواجهه زودهنگام با مواد مخدر خیلی خطرناکه.
این قضیه تو یک نظرسنجی در سال 2015 توسط محقق پزشکی آمریکایی موشه زیف (Moshe Szyf) بررسی شد. تو این نظرسنجی بنظر میرسید که جنینها، بچهها و نوجوونایی که در معرض مواد مخدری مانند THC قرار گرفتن، در بزرگسالی نسبت به احساسات پاداشدهنده، از جمله احساسات تحریکشده توسط مواد مخدر، حساسیت کمتری نشون میدن.
نتیجه اینه که چنین افرادی در صورت شروع مصرف، احتمال بیشتری برای مصرف دوزهای بالاتر از مخدرها رو دارن.
علاوه بر این، یک عامل محیطی دیگه هم وجود داره که باید در نظر گرفته بشه: اثر دروازه. ایده پشت این اصطلاح اینه که اگر شروع به مصرف یک دارو کنین، میتونین تسلیم انواع دیگهش هم بشین.
به عنوان مثال، دیوید ام. فرگوسن (David M. Fergusson)، روانشناس نیوزلندی، در یک مطالعه در سال 2014 اثرات قرار گرفتن زودهنگام در معرض حشیش رو بررسی کرد.
اون فهمید که مصرف حشیش قبل از بزرگسالی، به طور کلی باعث افزایش خطر اعتیاد به مواد مخدر در بزرگسالی میشه.
اما فرگوسن فراتر از این مشاهدات رفت. برای اون، نوروپلاستیسیته (neuroplasticity)، توانایی مغز برای تغییر و توسعه در طول زندگی، هم یک مولفه کلیدی بود. مغزهای جوون به طور ویژهای پلاستیکی و انعطافپذیر هستن. این چیزیه که باعث توسعه اجتماعی و هویتی فرد میشه.
این انعطاف پذیری جوون، همچنین به این معنیه که ورودیهای عصبی قوی مثل ورودیهای تولید شده توسط مخدرها اثر خیلی عمیقتری از خودشون به جای میذارن. به طور خلاصه، هر چی جوونتر باشین، در برابر اثرات مواد مخدر آسیب پذیرترین.
این انعطاف پذیری مغز متوقف نمیشه. قشر جلوی مغز آخرین قسمتیه که توی مغز رشد میکنه و فقط وقتی که بالغ میشین کاملاً فعال میشه.
این قسمت خیلی مهمه چون این قشر جلوی مغزه که رفتار تکانشی و استدلال انتزاعی رو کنترل می کنه. در واقع میشه گفت، این همون چیزیه که شما برای سنجش عواقب یک اقدام در برابر مزایای درک شده فوریش استفاده می کنین.
از اونجایی که نوجوونا فاقد این تواناییها هستن، خیلی بیشتر از بقیه در معرض خطر مصرف مواد مخدر و در نهایت افراط در مصرفشون قرار دارن.
نتیجه اصلی کاملا واضح و شفافه. اگر دارین از یک یا چند نوجوون مراقبت میکنین، حتما اونا رو از اثرات و خطرات مصرف مواد مخدر آگاه کنین، به خصوص وقتی در سنین مستعد و حساس هستن.
مخدرها اثرات مختلفی دارن، اما یک ویژگیشون مشترکه: هر واکنش سرگرم کننده یا لذت بخشی که اولش ایجاد میکنن، مرحله بعدی برعکسش اتفاق میفته و لذت تبدیل میشه به غم و اضطراب. این دوره از اضطراب، افسردگی یا درد باعث میشه مصرف کننده مواد دوز بیشتری از موادو مصرف کنه. با این حال، از اونجایی که بدن اونا با اثرات مواد مقابله میکنه و نسبت بهش حساسیت کمتری داره، مصرف کنندهها برای رسیدن به آرامش دوباره نیاز به دوزهای بالاتری دارن. این چرخه اعتیاده و شکستنش خیلی کار سختیه. اما دانش درست درباره مواد مخدر و اثراتش و همچنین درک نحوه رشد مغز انسان، میتونه به معتادا کمک کنه تا از این چرخه نجات پیدا کنن.
کتابِ «چرا اینقدر خستهام؟» برای کساییه که میخوان بر خستگیهای مفرط و مزمنشون غلبه کنن. راهِ این کار برقراریِ رابطه بینِ سیستمِ گوارش، سیستمِ ایمنی و هورمونهاست، که بهشون سهراهیِ انرژی هم میگن. این کتاب بهمون نشون میده که چطور با تغییر توی سبکِ زندگی و رژیمِ غذایی و مدیریتِ استرس سطحِ انرژیمونو بالا ببریم.
اگه میخوای سطحِ انرژیتو متحول کنی رژیمِ غذایی و سبکِ زندگیتو تغییر بده.
آیا شما هم معمولاً بیش از حد احساسِ خستگی و استرس میکنین؟ اگه دائماً بیانرژی هستین و راهی برای این معضل پیدا نمیکنین، بدونین که تنها نیستین.
کاشف به عمل اومده که سطحِ انرژیِ شما بستگی به رابطهای داره که بینِ هورمونها و سیستمِ ایمنی و دستگاهِ گوارشتون برقراره، که اصطلاحاً بهش سهراهیِ انرژی هم میگن. ازاونجا که این سه تا سیستم شدیداً به هم مرتبطن، زیاد پیش میاد که از تعادل خارج بشن. وقتی این اتفاق افتاد، سطحِ انرژیِ شما یهو افت میکنه.
خوشبختانه میشه با ایجادِ تغییراتی توی سبکِ زندگی، با ضعف و خستگیِ مزمن مبارزه کرد. توی بخشای بعدی علتِ دقیقِ اینکه چرا انرژیتون تخلیه میشه رو میفهمین، و یاد میگیرین که چطور با رژیمهای غذاییِ عملی و مدیریتِ استرس، انرژیِ ازدسترفته رو برگردونین.
در ادامه، به این سه تا سؤالم جواب میدیم:
چرا 18 ساعت رژیم فستینگ در روز برای شما مفیده؟
کدوم برنامهی غذاییِ پنج ساله تونست سلامتیِ شرکتکنندههای یه آزمایشو ارتقا بده؟
و چرا قدم زدن توی طبیعت از ورزشهای سنگین انرژیبخشتره؟
داشتنِ انرژیِ زیاد مستلزمِ تعادل بینِ هورمونها، سیستمِ ایمنی و سیستمِ گوارشه.
شاید برای شما هم پیش اومده باشه که صبحها با خستگی از خواب بیدار شده باشین. هرقدر هم که قهوه میخورین، بازم نمیتونین انرژیتونو بالا ببرین. در طولِ روز تمرکز روی کار براتون سخت میشه. وقتی یکی از همکاراتون یه سؤالِ ساده ازتون میپرسه، بهش میتوپین، بلافاصله بعدشم احساسِ عذاب وجدان میکنین. چرا اینجوری میشین؟ جریان چیه؟
اگه کارای روزانه شما رو هم کامل از پا در میارن، بدونین که تنها نیستین. طبقِ تحقیقاتی که اخیراً مرکزِ کنترل و پیشگیری از بیماری انجام داده، 15 درصدِ زنا و 10 درصدِ مردا دائماً احساسِ بیانرژی بودن میکنن. البته خداروشکر مجبور نیستین به این وضعیت تن بدین.
خب پس چیکار کنم که انرژی داشته باشم؟ نویسندهی این کتاب که خودش پزشک و متخصصِ تغذیهست، کشف کرده که اگه ما رابطهی تنگاتنگی که بینِ هورمونها و سیستمِ ایمنی و دستگاهِ گوارشمون برقراره رو درست بشناسیم و ازش به درستی استفاده کنیم، میتونیم سطحِ انرژیمونو تقویت کنیم.
زمانی که شما احساسِ بیرمقی میکنین، دلیلش اینه که این سهراهیِ انرژی از تعادل خارج شده. زنا خیلی بیشتر در معرضِ این بیتعادلی قرار دارن، که دلیلِ اصلیش عادتای ماهانهشونه. عادتِ ماهانه باعثِ نوساناتِ هورمونی میشه. نوساناتِ هورمونی هم باعثِ پایین اومدنِ سطحِ انرژی میشه. شاید اسمِ هورمونهایی مثِ استروژن یا کورتیزول رو شنیده باشین، ولی هورمونا خیلی بیشتر از اینان و هرکدومشون نقشِ مهمی توی پرانرژی بودن و حسِ خوبِ ما دارن.
زمانی که مدام احساسِ خستگی و ضعف و استرس میکنین، منابعی که باعث میشن سیستمِ هورمونیِ شما با نهایتِ گنجایشش کار کنه تخلیه میشن، و این شما رو در برابرِ بیماریها آسیبپذیرتر میکنه. این حقیقت نشوندهندهی رابطهایه که بینِ نوساناتِ هورمونی و بیماریها و انرژی وجود داره.
در همین حال، 100 تریلیون میکروب توی بدنتون وجود داره که بخشِ عمدهشون توی رودهی شما زندگی میکنن. به این مجموعه اصطلاحاً میکروبیوم میگن. زمانی که میکروبیومِ شما متعادل باشه، سطحِ ایمنی و هورمونیِ شما هم تقویت میشه. همه چیز به هم مرتبطه، پس بهبودِ یه سیستم، به نفعِ بقیه هم هست و باعثِ بالا رفتنِ انرژیتون میشه.
تا اینجای کار دونستین که تعادل توی سهراهیِ انرژی باعث میشه از خستگیِ مفرط و بیماری و عفونت در امون بمونین... ولی سؤال اینه که چجوری به این تعادل دست پیدا کنیم؟
نویسندهی این کتاب با مطالعهی تحقیقاتی که دربارهی هورمونها و التهابها و دستگاهِ گوارش وجود داشت، به یه استراتژیِ دو هفتهای رسیده که هدفش غلبه بر خستگی از طریقِ تعادل توی سهراهیِ انرژیه. اسمِ این برنامه دبلیو.تی.افه (WTF) و مهمترین ویژگیش، تغییریه که توی سبکِ غذاییِ شما ایجاد میکنه.
تغییر تو سبکِ غذایی، تعادلِ هورمونی و سیستمِ گوارشیِ شما رو به شدت تقویت میکنه.
سیلویا (Sylvia) یکی از بیمارای نویسنده بود که اصلاً نمیدونست خسته نبودن چه حسی داره. اون هرشب بعد از یه شامِ دیرهنگام میخوابید و هنوز ساعت سهی صبح نشده بیدار میشد. وقتی با هر زحمتی دوباره میخوابید، دیگه صبح شده بود و وقتِ رفتن به سرِ کار. در طولِ روز، به شدت میلش به شیرینیجات میکشید، به خصوص عصرا. این چرخهی معیوب هرروز تکرار میشد و درست قبل از عادتِ ماهانهش تشدید میشد.
هرچند علایمِ بیماریِ سیلویا در ظاهر با هم نمیخوندن، ولی همهشون حاکی از یه منشأ بودن: عدمِ تعادلِ هورمونی.
بیاین به مشکلاتِ سیلویا از دریچهی فعالیتهای هورمونی نگاه کنیم. اون شبا با شکمِ پر میخوابید که باعث افزایشِ غیرعادیِ هورمونِ کورتیزول تو بدنش میشد و همین باعث میشد چند ساعت بعد از خواب بپره. تا عصرِ روزِ بعد سطحِ کورتیزولش فروکش میکرد و منجر به ضعفِ شدید میشد. اونم چون مجبور بود سرِ کار هوشیار بمونه، دست به دامنِ شیرینیجات میشد. در عینِ حال، این نوساناتِ هورمونی که توی اختلالِ پیش از قاعدگیش هم دخیل بود باعثِ تشدیدِ این علایم میشد.
هورمونها چراغهای راهنمای بدنن. اونا روی بیشترِ عملکردهای اساسیِ بدن نظارت دارن. سیستمِ هورمونی علیرغمِ پیچیده بودنش، خیلی هم حساسه. حتی کوچیکترین اختلالی توی محورِ هورمونی، حالا چه به خاطرِ رژیمِ غذاییِ نامناسب باشه یا خوابِ ناکافی یا هرچیزِ دیگه، میتونه بدنو نامیزون کنه. متعادل نبودنِ هورمونها اگه درمون نشه، میتونه انواعِ مشکلاتِ ناخوشایندو به بار بیاره، از بیثباتیِ خلقوخو گرفته تا افزایشِ وزن تا بیماریهای مزمن.
متأسفانه در حالِ حاضر آزمایشی وجود نداره که به طورِ قطع نامتعادلبودنِ هورمونا رو نشون بده. البته برای چک کردنِ سطحِ هورمونها آزمایش وجود داره ولی سیستمِ هورمونی به دلیلِ پیچیدگیهایی که ذاتاً داره عیبیابیِ دقیقش کماکان غیرممکنه. بنابراین بهترین راه برای امتحانِ اینکه محورِ هورمونیِ شما میزونه یا نه، اینه که ببینین سطحِ انرژیتون چقده. یکی از نشونههای متعادل نبودنِ هورمونها اینه که آدم احساسِ بیرمق بودن یا سردرگمی میکنه یا اینکه مدام استرس داره.
هرقدر تشخیصِ نامتعادل بودنِ هورمونا سخته، اصلاحش کارِ آسونیه. طبقِ گفتهی خانمِ نویسنده، تنها کاری که باید بکنین اینه که یه سری تغییرات توی سبکِ زندگیتون ایجاد کنین. اولیش و مهمترینش اینه که باید توی تغذیهتون دقت کنین. تو خیلی آدما غذاهای خاصی باعثِ التهاب میشه. یادتون هست گفتیم سیلویا هرروز عصر سراغِ شیرینیجات میرفت؟ واقعیتش اینه که این کار ریشهی مشکلاتشو حل نمیکرد، چون شکر خودش باعثِ عدمِ تعادلِ هورمونهای استروژن و پروژسترون میشه. ولی خوشبختانه از اونجا که سیستمِ هورمونی و سیستمِ گوارش کاملاً با هم درارتباطن، اون تونست صرفاً با تغییرِ رژیمِ غذاییش باعثِ تعادل در هورمونهاش بشه. شما هم میتونین.
برای بهبودِ سطحِ انرژی مقدارِ زیادی سبزیجات و غذاهای فیبردار بخورین. قندم فقط قندِ طبیعی مصرف کنین.
تا حالا اسمِ آزمایشِ تحقیقاتیِ پرِدایمد (PREDIMED) رو شنیدین؟ این آزمایش پنج سال طول کشید و 7 هزار شرکتکننده داشت که همهشون آدمای 55 تا 80 ساله ای بودن که شدیداً در معرضِ بیماریای قلبی قرار داشتن. یه دسته از این شرکتکنندهها از یه رژیمِ غذاییِ خاص پیروی میکردن که سرشار از میوهجات و سبزیجات و فیبر و قندِ طبیعی بود. اونا هیچنوع غذای فرآوری شده ای مثِ شکرِ تصفیهشده یا گوشتِ قرمز مصرف نمیکردن.
در پایانِ آزمایش، محققا شروع کردن به ارزیابیِ سلامتیِ شرکتکنندهها. نتایج خیرهکننده بود. کسایی که از اون رژیمِ غذایی پیروی کرده بودن، 30 درصد کمتر از دیگران در معرضِ حملات و سکتههای قلبی قرار داشتن.
برنامهی WTF هم یه برنامهی غذاییِ مشابهه که تغذیهی مبتنی بر گیاهخواری رو توصیه میکنه، که ثابت شده هم ریسکِ بیماریای قلبی رو کاهش میده و هم کلسترول رو پایین میاره، در عینِ حال انرژیِ شما رو هم بالا میبره.
توصیهی برنامهی غذاییِ WTF مصرفِ زیادِ سبزیجاته، یعنی 6 تا 8 وعده در روز. چرا؟ چون سبزیجات صدها مادهی مغذیِ گیاهی یا هورمونِ گیاهی تو خودشون دارن. این مواد توی بدنِ انسان باعثِ تعادلِ هورمونی میشن. ضمناً گیاهان بهترین منبعِ فیبرن، که ثابت شده عاملِ کاهشِ بیماریهای قلبی و پایین اومدنِ کلستروله.
یکی از چیزایی که توی برنامهی WTF توصیه میشه، اینه که تا میتونین غذاهای حاویِ فیبرو توی رژیمِ روزانهتون بگنجونید. فیبر سرشار از پریبیوتیکه (prebiotic) که برای سلامتِ روده و دستگاهِ گوارش حیاتیان، با این حال اکثرِ مردمِ آمریکا در روز فقط 10 تا 15 گرم فیبر مصرف میکنن، در حالی که میزانِ موردِ نیازِ فیبر برای زنا 25 گرم و برای مردا 35 گرمه! این سبزیجاتی که اسم میبریم فیبرِ زیادی دارن:کلمِ بروکلی، مارچوبه به خصوص انتهاش، ساقههای کلمبرگ، سیبزمینی شیرین، تره فرنگی و حبوبات.
توصیهی دیگهی برنامهی WTF کاهش یا حذفِ غذاهایی مثلِ لبنیات و گوشت و شکرِ فرآوریشدهست که باعثِ التهاب میشن. اگه نمیخواین این غذاها رو کلاً حذف کنین، لااقل محدودشون کنین و فقط 10 تا 15 درصدِ تغذیهتونو به اونا اختصاص بدین. مثلاً میتونین یک یا دوبار در هفته تخم مرغ یا همبرگرِ ارگانیک بخورین. مصرفِ قندتون رو هم میتونین به خوردنِ یک تا دو تیکهی کوچیکِ شکلات در روز محدود کنین. به جای قندِ فرآوری شده، بهتره از قندِ طبیعییی که توی آجیلها و میوهجات هست استفاده کنین.
وقتی رژیمِ غذاییتونو از یه برنامهی پر از شکر به یه برنامهی پر از فیبر تغییر بدین، خیلی زود بهبود رو توی انرژی و الگوی خوابتون خواهین دید. البته همونطور که در ادامه خواهیم گفت، فقط مهم نیست که چی بخوریم، اینکه کِی بخوریم هم مهمه.
با روزهی متناوب انرژیتونو افزایش بدین
شاید شمام تاحالا اسمِ روزهی متناوبو شنیده باشین. توی این روزهداری که یکی از محبوبترین سبکهای غذاییِ دههی اخیره، شما کلِ غذایی که در طولِ روز میخورینو محدود به یه بازهی زمانیِ خاص میکنین که معمولاً یه بازهی 8 یا 10 ساعتهست، مثلاً از ساعتِ 12 ظهر تا 8 شب، و خارج از این بازه هیچ غذایی مصرف نمیکنین به جز آب. نویسندهی کتاب با الهام از روزهی متناوب، روزهی شبانهروزی رو پیشنهاد میکنه که اساسِ برنامهی WTF رو تشکیل میده.
تکتکِ سلولهای بدنِ شما بر اساسِ ریتمِ شبانهروزیِ طبیعیشون کار میکنن. مشکل وقتی به وجود میاد که ما با خوردنها و خوابیدنهای وقتوبیوقت و بیموقع این ریتمِ طبیعی رو به هم بزنیم. ثابت شده که روزهداری ساعتِ طبیعیِ بدنو بازتنظیم میکنه و ریتمِ سلامتی رو به جریان میندازه. یکی از دلیلاش اینه که روزهداری به سیستمِ گوارشِ شما هرروز استراحت میده، استراحتی که گوارشِ ما خیلی بهش نیاز داره، و در نتیجه تواناییِ این سیستم برای دور زدنِ استرس و بیماریا بالا میره.
برای اینکه یه نمونهی عملی از روزهی شبانهروزی به دست داده باشیم، برنامهی روزانهی خودِ نویسنده رو مثال میزنیم. ایشون در هفته سه روزشو روزههای 16 ساعته میگیره و بقیهی روزا رو هم روزهی 12 ساعته میگیره. به علاوه، اون رژیمِ غذاییِ مبتنی بر گیاهخواری رو که قبلاً گفتیم هم رعایت میکنه. در مجموع، برنامهی غذاییِ نویسنده در طولِ روز به این صورته:
ساعتِ 10 صبح یه صبحونهی مختصر میخوره شاملِ یه بسته پسته و یه فنجون نوشیدنیِ کامبوجا که سرشار از پروبیوتیکه. ظهر که شد یه کاسهی بزرگ عدس، یه مقدار دوغِ گیاهی و یه خرده سیبزمینیِ شیرینو با اسفناج میخوره. ساعتِ 5 و نیمِ عصرم شام میخوره که شاملِ یه کاسه لوبیا سیاهِ مکزیکی و یه آووکادوی کامل و یه مقدار برنجِ گلکلمه. برا دسر هم خودشو با چند تیکه شکلات یا چند تیکهی کوچیک شکلاتِ تلخ مهمون میکنه. دیگه بعدش هیچی نمیخوره تا ساعتِ 10 صبحِ روزِ بعد.
البته ممکنه رژیمی که برای نویسنده جواب میده برای ریتمِ شما مناسب نباشه. یادتون باشه، کلیدِ روزهی شبانهروزی اینه که برای شما جواب بده. به مدتِ دو هفته تواناییِ بدنتونو محک بزنین. این کارو خیلی آهسته انجام بدین تا از پا در نیاین. با روزههای 12 ساعته شروع کنین. مثلاً میتونین از ساعتِ 7 شب تا 7 صبحِ فرداش روزه بگیرین. آروم آروم زمانشو زیاد کنین، تا جایی که به 15 تا 18 ساعت در روز برسه. هرچی بیشتر برین جلو، براتون آسونتر میشه.
برای حفظِ سلامتی و انرژی، استراحتم به اندازهی ورزش مهمه.
سارا یه خانم دکترِ 45 سالهست که سه تا بچه داره. اون میبینه در طولِ روز انرژیِ لازم برای انجامِ وظایفِ روزمرهشو نداره. توی یه مجله میخونه که ورزش سطحِ انرژی رو بالا میاره. برای همین شروع به ورزش میکنه.
تنها وقتی که برا ورزش داره صبحِ زود قبل از رفتن به سرِ کاره. برای همین، ساعتشو روی 4 و نیمِ صبح کوک میکنه و سرِ ساعت پا میشه میره کلاسِ تناسب اندام. اون این کارو شیش روز در هفته انجام میده. آخرِ هفتهها هم توی خونه وزنه میزنه یا حرکاتِ ایروبیک انجام میده. فکر میکنه با این کارا تغییراتِ مثبتی توی زندگیش داره ایجاد میکنه، اما در نهایت دچارِ خستگیِ مفرط میشه و دست به دامنِ نویسندهی کتاب.
ورزش برای عملکردِ درستِ بدن ضروریه. و اگه صبحا قبل از اینکه روزهتونو باز کنین انجامش بدین فایدهش چندین برابر میشه، چون تمریناتِ ورزشی دستگاهِ متابولیکِ بدنو روشن میکنه و این کار منابعِ سوختِ بدنو تبدیل به مولکولهای چربیسوز میکنه. ولی همونقدر که ورزش کردن مهمه، از نقش و اهمیتِ استراحتم به هیچ وجه نباید غافل شد.
هربار که ورزش میکنین، بدنتونو برای حرکاتِ ورزشیِ بعدی قویتر میکنین. به عبارتِ دیگه، بدنتونو برای تحملِ فشارهای بیشتر آموزش میدین. ولی این وسط بدن به فرصتِ تجدیدِ قوا هم نیاز داره. توی همین فرصتهای استراحته که ماهیچههاتون قویتر میشن. اگه فرصتِ تجدیدِ قوا به خودتون ندین، بدنتونو از فوایدِ ورزش محروم کردین. حتی در مواردِ حاد ممکنه باعثِ ضعفِ شدید و آسیب به بدن بشه.
خانمِ نویسنده برای اینکه مشکلِ ضعف و خستگیِ سارا رو حل کنه بهش پیشنهاد میکنه ورزشِ صبحگاهیشو به دو روز در هفته کاهش بده، و چهار روزِ دیگه رو تو رختخواب بخوابه. ضمناً روزانه بیست دقیقه پیادهروی توی طبیعتو بهش توصیه میکنه تا فعال بمونه، ولی نه در حدی که خودشو از پا دربیاره. برنامهی WTF هم توصیهش اینه که ورزشای سنگینی مثلِ بدنسازی و تناسب اندام رو به سه بار در هفته محدود کنیم.
برای بقیهی هفته، برداشتنِ 8 هزار تا 12 هزار قدم در روز یه راهِ واقعاً سادهست تا ورزشو توی برنامهی روزانهمون گنجونده باشیم. به خصوص مواقعی که روزههای طولانی میگیرین، سعی کنین ورزشهاتون از یه ساعت بیشتر نشه، به جاش فعالیتهای سبکتری مثلِ حرکاتِ ملایمِ یوگا انجام بدین. همیشه بهترین راه برای تنظیمِ هورمونها اینه که به بدنتون آسون بگیرین.
استرستونو کم کنین و شبا حداقل هشت ساعت بخوابین تا به سلامتیِ مطلوب دست پیدا کنین.
نویسنده قبل از اینکه برنامهی WTF رو طراحی کنه دائم احساسِ ضعف و بیرمقی میکرد. به عبارتِ علمیش، سطحِ کورتیزولش از تعادل خارج شده بود و خوابِ کم و استرسهای سرِ کار و توی خونه اوضاعو بدتر میکرد. تا اینکه تصمیم گرفت خوابِ درست و مدیتیشن و یوگا رو توی برنامهی روزانهش بگنجونه. تازه اینجا بود که احساس کرد سهراهیِ انرژیش داره یواش یواش به تعادلِ کامل میرسه.
برای اینکه بدنِ شما همیشه درست کار کنه، مدیریتِ استرس ضروریه. استرسِ بیش از حد کورتیزولِ خیلی زیادی ترشح میکنه که نهایتاً باعث میشه انرژیِ شما تخلیه بشه. حتی اگه همهی چیزای دیگهتون درست باشه، باز سطحِ بالای کورتیزول در بلندمدت میتونه انرژیتونو تحلیل ببره.
خوشبختانه با یه سری تغییراتِ کوچیک میتونین این بیتعادلیِ هورمونی رو تنظیم کنین. همونطور که دیدیم، علاجِ التهابات بیشتر به تغذیهی مناسب مربوطه، اما کاهشِ آگاهانهی استرس و داشتنِ استراحتِ کافی هم نقشِ مهمی داره.
رفتن تو طبیعت و تنفسِ هوای تازه فقط برای روح خوب نیست، ثابت شده که ضدِ کورتیزول هم هست، و به عبارتِ دیگه، هم استرسو کم میکنه هم خوابو بهتر میکنه. یکی دیگه از کارایی که میتونه موادِ شیمیاییِ حالخوبکن تولید کنه و کورتیزولِ ما رو تنظیم کنه، فعالیتهای خلاقانهست، مثلِ نوشتن، کارهای داوطلبانه و تدریس.
در کنارِ اینا، باید تصمیم بگیرین عواملِ استرسزا رو هم تا جایی که میتونین توی زندگیتون کم کنین. مثلاً نویسندهی این کتاب قبلنا یه باشگاه میرفت که خیلی از محلِ زندگیش دور بود. ولی بالاخره فهمید ورزش کردن به استرسِ رفتوبرگشتش نمیارزه. شمام باید سبک سنگین کنین ببینین چه کارایی ارزشِ حرص و جوش خوردنو داره، و تا جایی که ممکنه استرسهای منفی رو از زندگیتون حذف کنین، به خصوص که استرس قندِ خونو هم بالا میبره.
بالاخره، برای اینکه سهراهیِ انرژیتونو کامل پاکسازی کنین، باید خوابِ کافی داشته باشین. ثابت شده که داشتنِ حداقل هشت ساعت خواب در شب، انسدادهای هورمونی و نامیزونیِ هورمونها رو به میزانِ قابلِ توجهی برطرف میکنه. سالِ 2010 دانشگاهِ پزشکیِ اِموری (Emory) یه آزمایش کرد که نشون داد کسایی که در شبانهروز کمتر از شیش ساعت میخوابیدن بالاترین میزانِ هورمونهای مضرو داشتن.
بنابراین اگه میتونین، شبا به جای 6 الی 8 ساعت، 9 الی 10 ساعت بخوابین و بعد از یه مدت ببینین چه احساسی دارین. ضمناً وقتی بیشتر بخوابین، روزهداری هم یه کوچولو سریعتر میگذره!
به این برنامهی غذایی و ورزشیِ جدید به چشمِ یه سبکِ زندگیِ جدید نگاه کنین، نه یه تغییرِ آنی.
دوهفتهی اولِ برنامهی WTF خیلی مهمه. بعد از دو هفته روزهداریِ شبانهروزی و خوردنِ غذاهای عمدتاً گیاهی و پرفیبر و کمشکر، و بعد از اینکه برنامهی سالمِ خواب و ورزشتون روی غلتک افتاد، به احتمالِ زیاد متوجهِ بهبودیِ چشمگیری توی سطحِ انرژی و روحیه و گوارشتون خواهید شد.
ولی نیازی به توقف نیست. وقتی میشه تا آخرِ عمر انرژی رو اینطوری بالا نگه داشت، چرا که نه؟
وقتی دو هفتهی اولِ برنامهی WTF رو به پایان رسوندین، به توصیهی نویسنده سه ماهِ دیگه هم ادامهش بدین و بعد دوباره سطحِ انرژیتونو ارزیابی کنین. اگه چیزی که میبینین و احساس میکنینو دوست داشتین، سه ماهِ دیگه هم انجامش بدین، و همینطور برین تا آخر.
برنامهی سهماهه ی شما بسته به سبکِ زندگی و برنامهی ورزشیتون میتونه متفاوت باشه. مثلاً ممکنه بخواین چار روز در هفته روزههای 12 تا 16 ساعته بگیرین، و دو روزِ دیگه رو روزههای 16 تا 18 ساعته. اینجوری یه روز کلاً آفین. البته برنامهی مادام العمرتون ممکنه کاملاً فرق کنه. همونطور که هدفِ روزهداریِ شبانهروزی دستیابی به سلامتیِ کامله، هدفِ برنامهی WTF هم اینه که در خدمتِ سلامت و آرامشِ شما باشه. بنابراین اگه استرسِ روزهداری رو به خودتون راه بدین، نقضِ غرض میشه.
یادتون باشه، اینکه هر از گاهی برنامهی روزهداریتونو تغییر بدین تا با شما سازگاریِ بهتری داشته باشه هیچ اشکالی نداره. مثلاً اگه قراره جمعهشب مهمونی برین، میتونین زمانِ روزهتونو یه ساعت عقب بندازین، و صبحِ روزِ بعد هم یه ساعت دیرتر افطار کنین. یا اگه یه شب شامو قراره بیرون بخورین، میتونین بر همون اساس زمانِ صبحانهی فرداتونو هم تنظیم کنین.
درسته که توی کوتاه مدت یه سری نتایجِ مثبتو تجربه میکنین، ولی تمامِ تغییراتِ این سبکِ زندگی یه شبه حاصل نمیشن. تحقیقات نشون داده تغییراتِ اصلی توی وضعِ سلامتِ شما از جمله کاهشِ سطحِ کولسترول، کاهشِ فشارِ خون و کاهشِ وزن فقط وقتی ایجاد میشه که روزهی متناوبو توی بلندمدت تمرین کنین. پس یادتون نره: هرقدر بیشتر توی مسیر بمونین، بیشتر ازش سود میبرین.
آخرین دیدگاه ها