راهنمایی جامع برای تغییر پایدار
مقدمه: زندگی ما چیزی جز مجموعهای از عادتها نیست. بسیاری از تصمیمهایی که روزانه میگیریم، نه نتیجهی فکر کردن آگاهانه، بلکه برآمده از الگوهای رفتاری تکرارشونده هستند. به همین دلیل کیفیت زندگی، موفقیت، سلامت و حتی روابط ما، به شدت وابسته به عادتهایی است که ساختهایم یا اجازه دادهایم در ذهن و رفتارمان ریشه بدوانند.
سؤال اساسی اینجاست: چگونه میتوانیم عادتهای خوب را در زندگی تثبیت کنیم و در مقابل، عادتهای مخرب را از بین ببریم؟
چرایی اهمیت عادتها
صرفهجویی در انرژی ذهنی: مغز تمایل دارد کارها را به صورت خودکار انجام دهد تا از انرژی کمتر استفاده کند.
اثر مرکب: حتی تغییرات کوچک اگر به صورت عادت درآیند، طی زمان اثرات بزرگی ایجاد میکنند.
هویتسازی: عادتها به مرور بخشی از هویت ما میشوند؛ کسی که عادت ورزش دارد، خود را "ورزشکار" میبیند.
سازوکار شکلگیری عادتها
براساس روانشناسی رفتاری، هر عادت از سه مرحله تشکیل میشود:
محرک (Cue): چیزی که شروعکننده رفتار است (مثلاً زنگ ساعت برای بیدار شدن).
رفتار (Routine): عملی که در واکنش به محرک انجام میدهیم.
پاداش (Reward): نتیجهای که باعث میشود دوباره آن رفتار را تکرار کنیم (مثل حس شادابی پس از ورزش).
فهمیدن این چرخه به ما کمک میکند هم عادتهای مفید را بسازیم و هم عادتهای بد را تغییر دهیم.
اصول ایجاد عادتهای مفید
۱. کوچک شروع کنید
بزرگترین اشتباه افراد این است که میخواهند یکباره تغییرات عظیم ایجاد کنند. اما مغز ما در برابر تغییر ناگهانی مقاومت میکند. اگر هدفتان ورزش روزانه است، بهتر است با ۵ دقیقه شروع کنید، نه یک ساعت.
۲. پیوستگی مهمتر از شدت است
قدرت عادت در تکرار نهفته است. حتی اگر کم باشد، تداوم آن مهمتر از انجام کار بزرگ ولی مقطعی است.
۳. طراحی محیط
محیط اطراف شما بیش از آنچه فکر میکنید بر رفتارهایتان اثر دارد. اگر میخواهید کتاب بخوانید، کتاب را روی میز بگذارید، نه در قفسهای دور از دسترس.
۴. پاداشدهی هوشمندانه
مغز نیاز به پاداش دارد تا عادت را تقویت کند. پاداش میتواند درونی باشد (مثل حس رضایت) یا بیرونی (مثل علامت زدن یک تقویم پس از انجام کار).
۵. پیوند عادتها
عادت جدید را به یک عادت قدیمی وصل کنید. مثلاً: «بعد از مسواک زدن، ۵ دقیقه مدیتیشن میکنم.» این تکنیک را «پشتهسازی عادتها» مینامند.
اصول ترک عادتهای بد
۱. شناخت محرکها
هیچ عادتی در خلأ اتفاق نمیافتد. عوامل خاصی آن را تحریک میکنند: زمان، مکان، افراد یا احساسات. اگر عادت سیگار کشیدن دارید، شاید استرس یا بودن در جمعی خاص محرک آن باشد.
۲. جایگزینی بهجای حذف مطلق
مغز بهسختی با حذف کامل یک رفتار کنار میآید. به جای آن، رفتار بد را با رفتاری بهتر جایگزین کنید. مثلاً بهجای پرخوری هنگام استرس، میتوان چند حرکت کششی یا نوشیدن آب را جایگزین کرد.
۳. سخت کردن مسیر عادت بد
اگر میخواهید مصرف شبکههای اجتماعی را کاهش دهید، اپلیکیشنها را از صفحه اصلی گوشی حذف کنید یا برای ورود رمز طولانی بگذارید.
۴. تغییر هویت ذهنی
به جای اینکه فقط بگویید «میخواهم سیگار نکشم»، به خود بگویید: «من فردی هستم که سالم زندگی میکنم.» تغییر هویت، تغییر رفتار را ماندگار میکند.
۵. صبر و انعطاف
ترک عادت بد معمولاً با لغزش همراه است. شکست مقطعی پایان راه نیست؛ بخشی طبیعی از فرایند تغییر است.
ترکیب ایجاد عادتهای خوب و ترک عادتهای بد
بهترین رویکرد این است که این دو را در کنار هم ببینیم. مثلاً:
به جای رها کردن عادت خوردن فستفود، عادت آشپزی ساده و سالم را جایگزین کنید.
به جای حذف کامل استفاده از موبایل، عادت مطالعه یا یادگیری مهارت آنلاین را جایگزین کنید.
نقش خودآگاهی و پیگیری پیشرفت
ژورنال عادتها: نوشتن میزان پیشرفت روزانه کمک میکند مغز حس دستاورد را تجربه کند.
بازخورد: هر هفته پیشرفت خود را مرور کنید و اصلاحات لازم را انجام دهید.
خودآگاهی: توجه به احساسات قبل و بعد از انجام یک عادت، درک شما را از چرایی انجام آن افزایش میدهد.
نتیجهگیری: ایجاد عادتهای مفید و ترک عادتهای بد نه یک تصمیم لحظهای، بلکه یک مسیر تدریجی و هوشمندانه است. موفقیت در این مسیر نیازمند صبر، خودآگاهی و استفاده درست از سازوکار ذهن است. اگر هر روز یک قدم کوچک در مسیر درست برداریم، در بلندمدت میتوانیم هویت و سبک زندگی خود را به طور کامل تغییر دهیم.
جملهی «مرگ تو درست از لحظهای آغاز میشود که در برابر آنچه مهم است سکوت میکنی» به این معناست که زمانی که انسان در مقابل مسائل مهم و ضروری زندگی سکوت اختیار میکند، از نظر روحی و معنوی میمیرد، حتی اگر هنوز زنده باشد. این جمله به اهمیت ایستادگی در برابر ظلم و دفاع از حق و حقیقت اشاره دارد.
این جمله در واقع نقل قولی از مارتین لوتر کینگ است که در سخنرانیها و نوشتههای خود بر این مفهوم تأکید داشته است. او معتقد بود که سکوت در برابر بیعدالتی، خود نوعی همدستی با ظالم است و باعث میشود انسان از درون تهی شود.







روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب دربارهی خود-انگارهی انسانه، یعنی تصوری که آدم دربارهی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایتبخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشتهتونو توی گذشته رها کنید
شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتییی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟
همهی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاریتون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.
اگه میخواید بدونید که: چطور همهی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصهکتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم
هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربههای گذشتهمون و پیروزیها و شکستهایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگارهی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکستخورده بدونید، مثلِ شکستخورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.
اصلاً چرا این باورها و خودانگارههای سرنوشتساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکستخورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحتتر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادیشون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانشآموزِ ضعیفی که نمرههای افتضاح میگیری. برای همینه که شکلگیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.
یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسندهی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگارهی منفیِ خودش بود که باعث شده بود اینطور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخهی معیوب شده بود، البته چرخهای که میتونست با کنار گذاشتنِ خودانگارهی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کردهن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.
شاید شما با شنیدنِ کلمهی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همهی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.
قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.
آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره. و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
آدلر با باورِ غلطی که دربارهی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانشآموزای اصطلاحاً تنبله.
ما آدما همهمون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیلهی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیشفرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.
باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربههای شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.
برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ: «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که رانندهش تصوراتِ ماست.
خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.
نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعهی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.
ما با استفاده از نظریهی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافتههای جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافتهها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.
یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربهی قبلییی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظهش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباببازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجهی موفقیتآمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظهش ذخیره میکنه برای استفادههای بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکستهاشو فراموش میکنه.
توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعالسازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوهی تصورمون استفاده کنیم.
سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربههایی که ما تصورشون میکنیم با تجربههایی که واقعاً اتفاق میافتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.
دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دههی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژههایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشییی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.
یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر، توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلفبازها و تیراندازها هم نمونههایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوهی خلاقیتمون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم
در مسیرِ انجامِ پروژههای خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکلهشون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.
این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانهست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقهمند بشیم و راههای برونرفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمعآوری کنیم. بعد وقتی که به اندازهی کافی با مشکل دستپنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزهی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایدههایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.
نمونهش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.
بنابراین زمانی که قوهی خلاقیتمون درست کار نمیکنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عملمون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله دربارهی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:
اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.
اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفیها رو رها کنیم.
اینجا بازم ادیسون نمونهی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاریشو توی آتیشسوزی از دست داد و هیچ بیمهای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.
نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجهی عواملیان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.
هرکدوم از این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:
اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همهی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قلهی دیگه پیش برید.
دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمیان. مردم معمولاً ادراکهای حسیشون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواستههاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفتوگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن دربارهی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.
سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانهست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حسابشده، چون فقط در این صورته که میتونید ایدههاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به هیچ جا نمیرسید.
چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تکتکِ انسانها اهمیت میدن.
پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.
ششمین عامل، اعتمادبهنفسه که از تجربههای موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزیهای گذشتهتون رو به خاطر داشته باشید و شکستهاتونو فراموش کنید، چون خاطرهی شکست اعتمادبهنفستون رو تضعیف میکنه.
و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیبونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.
این هفتتا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفتتا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفتتان:
اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.
عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیتهای شکستخورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.
سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایدهآلِ دستنیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچوقت احساسِ اعتمادبهنفس نمیکنید.
چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.
پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیشفرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجهی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیمگیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون میمونید اما به موفقیت هم نمیرسید.
ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکستهای فردیتونو قابلِهضم و توجیهپذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.
و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالتباره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.
اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید
وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیهی آسیبدیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیبدیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیبِ بیشتر محفوظ بمونه.
آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.
با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.
بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.
بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفیتونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونیتونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعیشونو بروز بدن.
برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.
این یه نمونهی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.
برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کردهن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکتهی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.
تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشیتون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.
توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشیتون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.
از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیطتون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.
به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچهها از غریبهها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم میمونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبهها رو ایجاد میکنه.
غریبهها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.
با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بیخیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.
یکی از راههای آسونِ تمرینِ بیخیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.
یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقهتون. حالا هر وقت که فرصتِ بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.
به نظرم ما همیشه به خزانه بیکران خداوند وصل هستیم ،چرا که آفریده شده ایم،زنده ایم .رحمانیت الهی،ثروت الهی و….دائم در حال باریدنه این ماییم که بایستی چترمون رو جمع کنیم و ظرفمون رو باز کنیم تا باران رحمت وثروت بریزه داخلش.
گیاهان در حال رشد هستن،حیوانات در حال شکار ،آسمان وزمین مشغول به کاری هستن و ما هم همینطور نیازی نیست جمله ای رو بنویسیم ،نیاز هست که شرکها رو رفع کنیم تا به نور برسیم جایی که همه چیز آماده است و همه چیز به ما خدمت میکند و به ما میرساند.
مقدمه: فقر یکی از چالشهای بنیادین جوامع بشری است که نهتنها زندگی فردی انسانها را تحتتأثیر قرار میدهد، بلکه بر ساختار اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی جوامع نیز سایه میافکند. از دیرباز تا امروز، اندیشمندان علوم اجتماعی، اقتصاددانان، روانشناسان و حتی فلاسفه به دنبال ریشهیابی علل فقر بودهاند. پرسش اساسی این است که چرا برخی افراد یا گروهها در جامعه دچار فقر میشوند و چرا با وجود رشد اقتصادی و پیشرفتهای علمی، همچنان بخش قابل توجهی از جمعیت جهان در چرخهی فقر باقی میمانند؟
برای پاسخ به این پرسش، باید فقر را از ابعاد گوناگون بررسی کرد؛ چرا که این پدیده تنها به کمبود درآمد ختم نمیشود، بلکه شبکهای از عوامل ساختاری، فردی، اجتماعی، فرهنگی و حتی روانی در تداوم آن نقش دارند.
۱. عوامل اقتصادی
۱. بیکاری و کمبود فرصتهای شغلی:
یکی از مهمترین علل فقر، ناتوانی در دسترسی به شغل پایدار است. در بسیاری از کشورها، بهویژه کشورهای در حال توسعه، جمعیت فعال بیش از ظرفیت بازار کار است و همین مسئله به بیکاری گسترده و در نتیجه فقر میانجامد.
۲. تورم و کاهش قدرت خرید:
تورم مزمن باعث میشود که درآمد افراد حتی اگر ثابت بماند، ارزش واقعی خود را از دست بدهد و خانوادهها نتوانند نیازهای اولیه را تأمین کنند.
توزیع ناعادلانه ثروت:
تمرکز سرمایه و منابع در دست گروههای خاص موجب میشود بخش زیادی از مردم جامعه سهمی از ثروت ملی نبرند و شکاف طبقاتی افزایش یابد.
فقدان سرمایهگذاری در زیرساختها:
نبود سرمایهگذاری کافی در صنایع، کشاورزی و خدمات باعث میشود که فرصتهای جدید شغلی ایجاد نشود و چرخهی فقر ادامه یابد.
۲. عوامل آموزشی و فرهنگی
۱. سطح پایین تحصیلات:
آموزش یکی از کلیدیترین راههای خروج از فقر است. فردی که به تحصیلات مناسب دسترسی ندارد، معمولاً مهارتهای لازم برای ورود به بازار کار را پیدا نمیکند و در مشاغل کمدرآمد باقی میماند.
۲. نابرابری در دسترسی به آموزش:
خانوادههای فقیر توان مالی برای فرستادن فرزندان خود به مدارس با کیفیت یا دانشگاهها را ندارند. این مسئله باعث بازتولید فقر در نسلهای بعدی میشود.
۳. باورهای فرهنگی محدودکننده:
برخی فرهنگها یا باورهای سنتی، پیشرفت اقتصادی را بیارزش یا حتی ناپسند میدانند. چنین نگرشهایی مانع از تلاش فرد برای بهبود وضعیت مالی خود میشود.
۳. عوامل اجتماعی و سیاسی
۱. فساد اداری و اقتصادی:
فساد در نهادهای حکومتی مانع از توزیع عادلانهی منابع میشود. رانتخواری، اختلاس و سوءاستفاده از قدرت باعث میشود ثروت ملی به جای توزیع میان مردم، در اختیار گروه کوچکی قرار گیرد.
۲. نبود عدالت اجتماعی:
اگر نظام حقوقی و قضایی در جامعه نتواند از حقوق طبقات ضعیف دفاع کند، آنها همواره در معرض استثمار و ظلم قرار خواهند گرفت و فقرشان تداوم خواهد یافت.
۳. جنگها و بحرانهای سیاسی:
در کشورهایی که با جنگ، بیثباتی سیاسی یا تحریمهای اقتصادی مواجهاند، زیرساختهای اقتصادی تخریب میشود و فرصتهای شغلی از بین میرود.
۴. عوامل فردی و روانشناختی
۱. نبود انگیزه و روحیه تلاش:
گاهی فقر تنها ناشی از شرایط بیرونی نیست، بلکه عدم اعتمادبهنفس، تنبلی یا نبود انگیزه نیز میتواند باعث شود فرد در همان وضعیت فقیرانه باقی بماند.
۲. وابستگی به کمکهای خارجی:
در برخی موارد، دریافت طولانیمدت یارانهها و کمکهای اجتماعی بدون برنامهریزی برای توانمندسازی، موجب وابستگی فردی میشود و انگیزه تلاش را کاهش میدهد.
۳. رفتارهای پرخطر و اعتیاد:
اعتیاد به مواد مخدر یا الکل میتواند نه تنها درآمد فرد را از بین ببرد، بلکه هزینههای زیادی بر خانواده و جامعه تحمیل کند و چرخه فقر را تشدید نماید.
۵. عوامل ساختاری و تاریخی
۱. استعمار و استثمار تاریخی:
بسیاری از کشورهای فقیر امروز، در گذشته مستعمره قدرتهای بزرگ بودهاند. غارت منابع طبیعی و نابودی زیرساختهای بومی آنها باعث شده تا همچنان در فقر ساختاری باقی بمانند.
۲. نابرابری منطقهای:
در داخل یک کشور نیز، مناطق محروم اغلب سرمایهگذاری و توجه کمتری دریافت میکنند. در نتیجه، افراد آن مناطق شانس کمتری برای خروج از فقر دارند.
۶. چرخه فقر
فقر اغلب به صورت چرخهای ادامه مییابد. خانوادههای فقیر توان مالی برای آموزش و بهداشت مناسب ندارند، فرزندانشان در آینده نیز در مشاغل کمدرآمد باقی میمانند و این روند از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. به این ترتیب، فقر نه یک مشکل فردی، بلکه یک مسئله اجتماعی چندلایه است.
نتیجهگیری
فقر نتیجهی مجموعهای از عوامل پیچیده و درهمتنیده است. نمیتوان تنها یک علت را برای آن برشمرد؛ بلکه باید ساختار اقتصادی، نظام آموزشی، سیاستهای اجتماعی، فرهنگ و حتی ویژگیهای فردی را در نظر گرفت. برای کاهش فقر، لازم است سیاستگذاران به جای ارائه راهحلهای موقتی، به اصلاحات ساختاری دست بزنند:
ایجاد فرصتهای شغلی پایدار
توزیع عادلانه منابع
توسعه آموزش و مهارتآموزی
مبارزه با فساد
حمایت از خانوادههای آسیبپذیر
تنها با نگاهی جامع و چندبعدی میتوان چرخهی فقر را شکست و به سمت جامعهای عادلانهتر حرکت کرد.
مقدمه: خودارضایی یکی از رفتارهای جنسی رایج در میان نوجوانان و حتی بزرگسالان است. هرچند بسیاری از منابع علمی آن را رفتاری طبیعی و بدون خطر در حد اعتدال معرفی میکنند، اما برای عدهای این عمل به یک عادت تکراری، وسواسگونه و آسیبزا تبدیل میشود. برخی افراد پس از مدتی احساس میکنند که کنترل ارادهی خود را از دست دادهاند، انرژی روحی و جسمیشان کاهش یافته و حتی روابط اجتماعی یا عاطفیشان تحت تأثیر قرار گرفته است. به همین دلیل، تصمیم به ترک یا کنترل این رفتار میگیرند.
این مقاله قصد دارد با نگاهی جامع، دلایل گرایش به خودارضایی، پیامدهای افراطی آن، و راههای مؤثر برای ترک یا مدیریت آن را بررسی کند.
چرا افراد به خودارضایی روی میآورند؟
برای ترک یک عادت، ابتدا باید دلایل شکلگیری آن را شناخت. مهمترین عوامل عبارتند از:
فشار غریزهی جنسی: بهویژه در دوران نوجوانی و جوانی که هورمونهای جنسی در اوج فعالیت هستند.
تنهایی و نبود رابطهی سالم: افراد وقتی به ارتباط عاطفی و جنسی سالم دسترسی ندارند، ممکن است برای تخلیهی تنش به خودارضایی روی بیاورند.
استرس و اضطراب: برای برخی افراد، خودارضایی نقش یک راه فرار موقت از اضطراب یا افسردگی را دارد.
دسترسی آسان به محرکهای جنسی: اینترنت، فیلمها و محتوای تحریککننده میتواند میل به این کار را شدیدتر کند.
عادت و شرطیسازی ذهن: وقتی این رفتار بهطور مداوم تکرار شود، مغز به آن شرطی میشود و حتی بدون میل شدید جنسی هم فرد به سمت آن کشیده میشود.
پیامدهای افراط در خودارضایی
خودارضایی در حد کم ممکن است آسیبزا نباشد، اما زمانی که به یک اعتیاد رفتاری تبدیل شود، مشکلاتی بهوجود میآورد:
کاهش تمرکز و انرژی ذهنی
احساس گناه، شرم و کاهش عزت نفس
کاهش انگیزه برای روابط واقعی
اختلال در لذت جنسی در رابطهی زناشویی (در آینده)
وابستگی روانی و کاهش قدرت اراده
راههای علمی و عملی ترک خودارضایی
۱. شناخت و پذیرش مشکل
اولین قدم این است که فرد بپذیرد این عادت در زندگیاش مشکل ایجاد کرده است. انکار یا سرزنش مداوم خود، فقط چرخه را تکرار میکند. پذیرش، آغاز تغییر است.
۲. شناسایی محرکها
هر فرد باید محرکهای شخصی خود را شناسایی کند:
چه زمانهایی بیشتر دچار میل به خودارضایی میشود؟ (شبها، هنگام تنهایی، بعد از دیدن فیلمها و …)
چه احساساتی زمینهساز این رفتار هستند؟ (استرس، تنهایی، کسالت و …)
با شناخت محرکها، میتوان آنها را کنترل یا جایگزین کرد.
۳. جایگزینی عادت
یکی از اصول روانشناسی این است که هیچ عادتی با «ترک ساده» از بین نمیرود، بلکه باید جایگزین شود. راهکارهای جایگزین:
ورزشهای هوازی مثل دویدن یا شنا برای تخلیه انرژی
تمرینات قدرتی برای افزایش تستوسترون و اعتماد به نفس
یادگیری مهارتهای جدید (موسیقی، زبان، هنر) برای مشغولسازی ذهن
مدیتیشن و تمرین تنفس عمیق برای مدیریت استرس
۴. مدیریت محرکهای بیرونی
حذف یا کاهش دسترسی به محتوای جنسی
استفاده از فیلترها یا برنامههای محدودکننده اینترنت
تنظیم برنامه خواب و اجتناب از بیداریهای طولانی شبانه
حضور بیشتر در جمعهای خانوادگی و دوستانه
۵. اصلاح سبک زندگی
خواب کافی و منظم
تغذیه سالم (کاهش مصرف غذاهای چرب و پرادویه که تحریکزا هستند)
کاهش مصرف کافئین و محرکها
داشتن برنامهی روزانهی هدفمند
۶. افزایش کنترل ذهنی و معنوی
تمرین مدیتیشن و ذهنآگاهی (Mindfulness)
دعا، نماز یا مراقبه برای کسانی که زمینهی معنوی دارند
نوشتن افکار و احساسات برای تخلیه ذهنی
افزایش مطالعه و تمرکز بر ارزشهای شخصی
۷. تعیین هدف و انگیزه
باید روشن باشد که چرا میخواهید خودارضایی را ترک کنید. دلایل میتواند شامل این موارد باشد:
افزایش اعتماد به نفس
موفقیت تحصیلی یا شغلی
ساختن رابطهی سالم عاطفی و زناشویی
ارتقای معنوی و آرامش درونی
نوشتن اهداف و مرور روزانه آنها، انگیزه را تقویت میکند.
۸. تکنیکهای عملی برای کنترل میل لحظهای
تأخیر انداختن: وقتی میل شدید آمد، ۱۰ دقیقه صبر کنید و کاری دیگر انجام دهید. اغلب میل کاهش مییابد.
دوش آب سرد: تغییر فیزیولوژی بدن میل را کاهش میدهد.
ورزش سریع: حتی چند حرکت شنا یا درازنشست ذهن را منحرف میکند.
تنفس عمیق: پنج دم و بازدم آرام برای کاهش هیجان.
۹. حمایت اجتماعی و مشاوره
صحبت با مشاور روانشناس میتواند بسیار مؤثر باشد.
اگر اعتیاد شدید است، درمان شناختی–رفتاری (CBT) توصیه میشود.
یافتن یک دوست یا گروه حمایتی برای ترک عادت نیز کمککننده است.
۱۰. صبر و استمرار
ترک یک عادت اعتیادی زمانبر است. شکستهای مقطعی طبیعی هستند. مهم این است که فرد دوباره ادامه دهد و ناامید نشود.
جمعبندی
ترک خودارضایی یک مسیر تدریجی است، نه یک تغییر ناگهانی. با شناخت محرکها، جایگزینی رفتارها، اصلاح سبک زندگی و تقویت اراده میتوان این عادت را کنترل کرد. باید به خود فرصت داد، شکستهای کوچک را بخشید و بر موفقیتهای کوچک تمرکز کرد.
خودارضایی افراطی، اگرچه میتواند مشکلساز باشد، اما ترک آن با برنامهریزی، تمرین ذهنی و کمک گرفتن از متخصصان کاملاً ممکن است. آنچه بیش از همه اهمیت دارد، عزت نفس و نگاه مهربانانه به خود است؛ زیرا احساس گناه و سرزنش تنها مانع تغییر واقعی میشوند.
کتاب جنس دوم، نوشته سیمون دوبوار، یکی از معروفترین کتابها با موضوع فمنیسم و حقوق زنانه، که توضیح میده زنان چطور به "دیگری" و "جنس دوم" تبدیل شدن. نویسنده این کتاب سعی کرده با بررسی تاریخ، افسانه ها، زیست شناسی و تجربیات زندگی زنان، تصویری واضح از چگونگی تحت سلطه دراومدن زنان ارائه بده و در انتها میگه که زنان برای مبارزه با این وضعیت باید چیکار کنن؟
سیمون دوبوار میگه: آدم زن به دنیا نمیاد! بلکه تبدیل میشه به زن!
شاید الان که تو قرن 21 هستیم، این تفکر که "زنانگی و مفهوم زن بودن ماحصل فرهنگه"، خیلی بدیهی به نظر برسه اما وقتی کتاب جنس دوم منتشر شد، سال 1949 میلادی بود و اون زمان چنین ادعایی خیلی بحث برانگیز و جنجالی محسوب میشده. حالا درسته که الان وضعیت زنان در بسیاری از کشورها نسبت به 60 سال قبل بهتر شده اما ایدههایی که اون زمان دوبوار مطرح کرد همچنان مورد توجه قرار میگیره.
توی این خلاصه کتاب سیمون دوبوار از تاریخ نقش زن در جوامع بشری از دوران ماقبل تاریخ تا زمان خودش رو بررسی میکنه و توضیح میده که مفهوم زن چطور شکل گرفته و چطور باعث شده زنان یه زندگی منفعلانه داشته باشن و زیر سایه مردان زندگی کنن.
قبل از شروع، بیایید یه نگاهی بندازیم به تعریف چندتا از مفاهیمی که نویسنده ازش برای استدلالهای خودش توی این کتاب استفاده کرده:
-مفهوم اول دیگریه: یا همون “the Other”. برای اینکه درک درستی از مفهوم دیگری توی این کتاب به دست بیارین به ادامه جملات توجه کنین:
هر چیزی یا هر تِزی، متضاد خودش رو داره که بهش میگن آنتیتز. بدون تز هیچ آنتیتزی وجود نخواد داشت یا برعکس. مثلا بدون برده، ارباب وجود نداره و بدون ارباب هم بردهای. بردگان همون "دیگری" هستن که باعث به وجود اومدن اربابها میشن. به همین ترتیب، زن برای مرد "دیگری" حساب میشه؛ چون بدون وجود زن که مرد روش اعمال قدرت کنه، هیچ مردی وجود نخواهد داشت.
-مفهوم بعدی تعالیه که به وضعیت قلمرو مردان در دنیا اشاره میکنه، خلاق، فعال، مولد، قدرتمند و در حال گسترش به جهان بیرونی.
-سومین مفهوم، انفعال یا ایستاییه: که در مقابل تعالی قرار میگیره و مفهومیه که وضعیت زنان رو توصیف میکنه: یه قلمرو منزوی که توش زنان منفعل، وابسته، ایستا و غرق در خودشون هستن.
حالا که با این مفاهیم آشنا شدین، بریم سراغ کتاب.
در بین همه گونه های جانوری، مادهها با نرها تفاوتهایی دارن اما این تفاوت، وضیعیت زندگیشونو تحت تاثیر قرار نمیده.
این تفاوتهای نر و ماده در مورد انسانها هم صدق میکنه. ولی خیلیا همین تفاوت رو به عنوان عاملی میدونن برای اینکه زنها و مردها شرایط و موقعیت اجتماعی متفاوتی رو داشته باشن. اما این استدلال قابل قبول نیست. درسته که تفاوتهای بیولوژیکی بین زن و مرد وجود داره، ولی با این حال، این تفاوتها، قوانین تبعیض آمیز و تحت سلطه بودن زن رو توجیه نمیکنه!
مردها اغلب از نظر جسمی قویتر هستند، توده عضلانی بیشتر، گلبولهای قرمز بیشتر و ظرفیت ریه بیشتری دارن. اما این ویژگی های مردانه فقط در جامعهای مهمه که توش زور بازو ارزشمنده!
بعضی از فرهنگها خشونت رو ممنوع کردن و به همین دلیل، مردها صرفا بخاطر داشتن قدرت عضلانی بیشتر نسبت به زنان، ارزشمندتر محسوب نمیشن. در واقع مردها تنها زمانی میتونن به واسطه نیروی بدنیشون اعمال قدرت کنن که این باور برتری، بین مردم وجود داشته باشه.
علاوه بر بحثهای زیست شناختی، یه سری توضیحات روانکاوانه هم برای نابرابری زن و مرد ارائه شده که خب خیلی اظهار نظرهای قدرتمندی هم نیستن. مثلا زیگموند فروید مرحله بلوغ جسمانی و تناسلی بدن رو، آغاز ایجاد تفاوت بین زن و مرد میدونه، یعنی وقتی که انسان در زمان بلوغ بخشی از لذت های خودش رو با شخص دیگری و معمولا با جنس مخالف پیوند میزنه.
فروید همچنین معتقده که آلت تولید مثل مردانه از ابتدا ابزار لذت مردان بوده و در زنان این موضوع از کلیتوریس به واژن تغییر کرده و لذت رو برای زنان با دخول همراه کرده. اینجا فروید مفهومی به اسم "حسادت آلت تناسلی" رو بیان میکنه و میگه همین قضیه به تدریج باعث شده که زنان در برابر مردان احساس ناقص بودن و حقارت داشته باشن.
اما نظریه فروید یه نقص اساسی داره، اونم اینه که این نظریه به صورت پیشفرض، اندام تناسلی مردانه رو نرمال در نظر گرفته و اندام تناسلی زنانه مفهوم "فاقد چیزی بودن" یا "نداشتن" رو تداعی میکنه.
حالا اگه زیستشناسی یا روانشناسی باعث تفاوت وضعیت زن و مردها نیست پس چیه؟ بریم که در ادامه دربارش حرف بزنیم.
بشر در طول حیات خودش از یه سیستم زن سالارانه رسید به یه سیستم مرد سالارانه که توش زن در درجه دوم قرار میگیره.
اکثر جوامع امروزی مردسالار هستن، یعنی اکثر مناصب قدرت در اختیار مرداست. همین الان رهبران، سیاستمداران و سرمایهدارای بزرگ دنیا رو ببینید! اکثرا مرد هستن! هرچند که به نظر میرسه همیشه به همین شکل بوده اما باید بدونین که نه! اینطور نیست. شاید جالب باشه بدونین که یه زمانی مخصوصا توی جوامع ماقبل تاریخ، زنها قدرت بیشتری نسبت به مردا داشتن و به اصطلاح زن سالاری توشون حاکم بوده. اقتصاد این جوامع عمدتا بر پایه کشاورزی بود و مردم دارایی های خودشون رو با هم به اشتراک میذاشتن. توی این جوامع، کودکان به عنوان دارایی ارزشمند و وسیله ای برای تداوم و بقا جامعه به حساب میومدن و از اونجایی که زنان قدرت باروری داشتن، مقدس شمرده میشدن. در واقع به خاطر همین ارزشی که به زن داده میشد، بچه ها معمولا نام خاندان مادر رو میگرفتن. بر خلاف امروز که نام خانوادگی پدر به فرزند داده میشه.
این تقدس زنان و اهمیتی که جوامع، برای باروری قائل بودن، بعدا خودش رو در قالب پرستش خدایان زن نشون داد، مثل الهه ایشتار در بابل و گایا الهه زمین یونان که توسط مردم به عنوان نمادهایی از زایش و زندگی پرستش میشدن. تمام این مدت، مردان از زنان میترسیدن و بهشون احترام میذاشتن و همین شرایط باعث شد که مردان زن رو به عنوان یک "دیگری" بشناسن. این "دیگری" قلمداد شدن زن، زمانی که پدرسالاری ظهور پیدا کرد، تشدید هم شد.
در کنار این موضوع، گسترش برده داری هم بیشتر باعث به حاشیه راندن زنها شد و از اونجایی که بازارکار دیگه به زنان احتیاج نداشت، کم کم زنان از کارها کنار گذاشته میشدن.
کم کم مردها به مشاغل و اندیشههای دنیا مسلط شدن و سرانجام دیگه زن یه آفرینندهی اسرارآمیز و عرفانی به حساب نمیاومد و صرفا به گیرندهی منفعل نطفهی زندگیبخش مردان تنزل پیدا کرد.
ارسطو، فیلسوف یونانی بعدتر اومد این تفکر رو رواج داد که مردان نیروی محرکهی اصلی آفرینش جهان هستن. همین اصل مردانه کم کم باعث گسترش تفکری شد که میگه: جنس مونث یه موجود منفعله که فقط دریافت میکنه و خلق نمیکنه.
پدرسالاری نمیتونست الهههای زن رو به طور کامل حذف کنه، اما جایگاه اونا رو به خدایان منفعل تنزل داد. به عنوان مثال، الهه گایا به یه خدای منفعل تبدیل شد، درحالی که خدایان مذکر مانند زئوس نمادی از اراده متعالی و قدرت برتر بودن.
وقتی مرد دنیا رو تسخیر کرد، زن قدرت خودش رو از دست داد و زن به موجود ایستا، منفعل و غوطهور در خودش تبدیل شد. قدرت مرد روزبه روز بیشتر میشد و هرچه بیشتر میگذشت، دنیا رو بیشتر به تسخیر خودش درمیاورد.
در طول تاریخ، ساختارهایی مثل قوانین ارث و ازدواج، مردسالاری رو تشدید میکرد.
از زمانی که مردها به عنوان نیروی فعال جامعه در نظر گرفته شدن، قوانین جامعه هم به نفع قدرت گرفتن اونها تغییر کرد. یکی از این تغییرات بزرگ، تغییر قوانین مالکیت خصوصی و ارث خانوادگی بود که با قوانین جوامع اولیه که همه دارایی ها به صورت اشتراکی در اختیار همه قرار میگرفت در تضاد بود.
اما جوامع مردسالار و فرهنگ مردانه، مالکیت خصوصی رو باب کردن و طی اون امکان انباشت سرمایه در یک خانواده فراهم میشد. از اونجایی که مرد عهدهدار خانواده و داراییهاش محسوب میشه، زن از هرگونه ارث محروم شد. برای زنان هیچ حق تملک بر اموالی قائل نبودن و به جای انسان دارای اختیار، خودش به یه دارایی و یک "شی" تبدیل شد. این گذار از مالکیت مشترک به خصوصی و مالکیت مردانه، نه تنها زن رو با مرد بیگانه کرد بلکه اون رو با کل جامعه بیگانه کرد و باعث به حاشیه رفتنش شد.
ازدواج یکی از راههایی بود که باعث میشد که مردها میراث خانوادگی رو در کنترل خودشون دربیارن. و همین ازدواج نه تنها واقعا برای کنترل میراث کارساز بود بلکه کلا باعث شد که جایگاه زن از انسانیت خارج بشه و زن تبدیل بشه به یه دارایی! برای مثال، وضعیتی رو تصور کنین که دختران جوان در یک خونواده، به شدت توسط پدر یا بزرگِ خاندانشون کنترل میشن و بعد از ازدواج، این کنترل کردن توسط شوهراشون انجام میشه.
حتی بعضی جاها قوانین ازدواجشون اینجوریه که زن از حق مالکیت بعد از فوت شوهرش هم محروم میشه. مثلا اصول حقوقی یونان باستان، زن بیوه رو مجبور میکرد که بعد از مرگ همسر، با اقوام خانواده شوهرش ازدواج کنه تا اموال و میراث در دست همون طایفه باقی بمونه!
یا حتی یه مثال فاجعه تر! توی یکی از متون رومی گفته شده که توی تاریخ بریتانیای صغیر یه قانونی بوده که اون موقع خیلی رواج هم داشته. اونم اینکه مردان یک خانواده، زنان رو به عنوان دارایی با هم اشتراک میگذاشتن و اگر هم مردی میمرد، زن از دارایی اون مرد ارث نمیبُرد.
همه این نمونه ها مربوط به دوران باستانه و مطمئنا امروزه خیلی چیزا عوض شده! مگه نه؟!! بیاید ببینیم در ادامه چی میشه!
هرچی تاریخ جلو میره، نقش و جایگاه زن بهتر میشه ولی همچنان زن مقهور قدرت مرده!
ما فکر میکنیم تاریخ همیشه یه روند پیشرفت ثابت داره و مجموعهای از پیشرفتهاست که باعث میشه شرایط بهتر بشه و زندگی روز به روز شادتر شه! اما آیا این قضیه درمورد شرایط زنان هم صدق میکنه؟ نه! قطعا نه! هرچند که به نظر میرسه جایگاه زنان کمی بهبود پیدا کرده.
از قرن پانزدهم به بعد، زنان نقش مهمتری توی زندگی و فرهنگ جوامع ایفا کردن. زندگی زنان همچنان تحت سلطه ی قوانین مردانه و ازدواج بود اما با این حال بعضی از زنان کم کم راه هایی پیدا کردن که وارد قلمرو مردان بشن.
به عنوان مثال، در قرن هفدهم زنان در فرانسه، بحث در مورد فلسفه، ادبیات و هنر رو در سالن های ادبی شروع کردن. توی همین وضعیت، با اینکه زنان اجازه رفتن به دانشگاه نداشتن، نویسندگانی مثل ماری دو گورنای (Marie de Gournay) و مادام دو لا فایِت (Madame de La Fayette) ظهور کردن و از همسران خودشون هم مشهورتر شدن. اونم در حالی که تحصیلات رسمی نداشتن.
علاوه بر اون زنان حتی تونستن پای خودشون رو به سیاست هم باز کنن. دوشس داگویلون (Duchesse d’Aiguillon) به خاطر نفوذ و اعمال قدرتی که بر کاردینال ریشیلیو (Cardinal Richelieu) داشت معروف شد و از اونجایی که وزیر ارشد لویی سیزدهم بود، از سوی خیلیها به عنوان فرمانروای واقعی فرانسه شناخته میشد. زنان دیگری هم در اون تاریخ بودن، مثل الیزابت اول، ملکه انگلستان و ایرلند و یا کریستینا (Christina) ملکه سوئد که تونستن بالاترین مقام کشورشون رو از آن خودشون بکنن.
اونها با مجرد موندن، مطیع اراده و خواست شوهر نبودن و چون پدرانشون هم فوت کرده بودن، قدرتی نبود که محدودشون کنه و تونستن به اوج آزادی دست پیدا کنن. آزادی ای که قبلا دست قدرتمندترین مردان بود!
ولی با وجود این تحولات، اکثریت زنان دنیا همچنان تحت سلطه و مطیع باقی موندن. تا جایی که حتی توی اوایل قرن بیستم میلادی، جایگاه زن از مرد پایینتره. در سال 1918 در ایالات متحده، دستمزد زنها کمتر از نصف دستمزد مردها بود! جالبه بدونین همزمان در آلمان، کارگران زن معادن، با حجم کار یکسان با مردها، یک چهارم کمتر از اونا درآمد داشتن. علاوه بر این، زنهایی که به جای کارکردنِ بیرون از خانه، بچه دار شدن و خواستن که تو خونه بمونن، جایگاه اجتماعیشون در مقابل مردانی که شاغل بودن پایینتر رفت. در ادامهی این شرایط، از اونجایی که به خونهداری دستمزدی تعلق نمیگرفت، زنان خانهدار از نظر مالی به شوهراشون وابسته شدن؛ میشه گفت یه نوع اسارت دو طرفه!
دین نقش مهمی توی "دیگری" قلمداد شدن زن ایفا کرد.
در طول تاریخ بشر، دین همیشه روی تفکر و عمل آدما تاثیر داشته. به خصوص روی نحوه نگرش به زن. در واقع بسیاری از ادیان از همون اول زن رو در جایگاه پایینتری نسبت به مرد قرار میده.
به ریشه ی دین مسیحیت و یهود نگاه کنین؛ مخصوصا ماجرای آدم و حوا. همونطور که می دونیم، آدم برای لذت بردنِ آزادانه از نعمتهای باغ عدن آفریده شد اما چون تنها بود، خداوند برای آدم همدمی خلق میکنه و از دنده چپ مرد، زنی به نام حوا رو میسازه.
بعداً حوا آدم رو متقاعد می کنه که از میوه درخت ممنوعه بخوره و به خاطر ترغیب آدم به خوردن میوه سرزنش میشه. پس این حوا ست که مسئول سقوط انسان و اخراجش از بهشت بوده!
اینجا میبینیم که زن به "دیگری" تبدیل میشه و در مقابل مرد که صاحب روح آزاد و خلاقه، به عنوان یه جسم و مایه گناه شناخته میشه!
در مسیحیت، این جسم گناهکار همواره گناه اصلی رو بازتولید می کنه و هر نوزادی را حتی قبل از تولد میتونه گناهکار کنه. اما این دیدگاه فقط توی دین مسیحیت نیست! به عنوان مثال در امپراطوری روم اینکه سربازا قبل از رفتن به جنگ با همسرانشون رابطه داشته باشن، کاری تابو و زشت محسوب میشد! رومی ها معتقد بودن که نیروی سرباز توسط جسم مونث تخلیه میشه و این جسم ماده، اون انرژی رو میبلعه! حالا جالبه که این نگاه درباره همه ی زنان صدق نمیکرد! مثلا دختران نابالغ یا پیرزن ها و افرادی که از نظر زناشویی فعال محسوب نمیشدن، توی این دایره قرار نمیگرفتن!
یکی دیگه از چیزهایی که باعث شد زن نقش "دیگری" داشته باشه، افسانههاییه که درباره زنها وجود داره.
اگه فکر میکنین که دین تنها چیزیه که عقاید ما رو نسبت به زنان شکل داده، اشتباه میکنین. چون که کلی افسانهی غیرمذهبی هم وجود داره که باعث شده جایگاه زن تنرل پیدا کنه.
افسانههای زیادی درباره پریود زنان وجود داره، چیزی که فقط زنان تجربه ش میکنن. مثلا اواخر دهه 1940 بسیاری از مردم جنوب فرانسه معتقد بودن که اگر یه زن در دوران پریودش به خوک ها غذا بده، گوشت اون خوک ها برای ژامبون یا بیکن بد میشه!
یا مثلا الان برای ما خیلی پوچ و بیمعنی به نظر میرسه، ولی زنها بارها براشون پیش اومده که وقتی عصبانی میشن، بهشون میگن که "عه پریودی؟!" یا " وقت پریودته!" و این باور رو القا میکنن که پریود باعث میشه زنان نتونن رفتارشون رو کنترل کنن!
این افسانه های به ظاهر خیرخواهانه درباره زنان، به طور نامحسوس باعث شده زن "بیگانه" یا "دیگری" به حساب بیاد.
الهههای زن اساطیر یونانی رو در نظر بگیرید؛ زنان اغلب توی این اساطیر صرفا موجوداتی الهام بخش هستن نه خلق کننده! زن منفعله و صرفا وجود داره تا الهامبخش قدرت و اراده متعالی مردها باشه.
و اکثرا الههها و نمادهای زن در افسانهها، ماهیت مرموز و مبهمی دارن که باعث میشه مردها نتونن زن رو در زندگی واقعی درک کنن. همین موضوع هم به "دیگری" محسوب کردن زنان دامن میزنه. حالا این نمادها میتونن یه نماد مثبت باشن، مثل مادر باکرهی عیسی مسیح، یا حتی منفی باشن مثل اون حشرهای که جفت مذکر خودش رو بعد از رابطه، میبلعه!
این نمادهای بیش از حد ساده، باعث میشه مردها پیچیدگیهای انسانی زن رو نادیده بگیرن. بعد چه اتفاقی میافته؟ مرد به جای اینکه بخواد بفهمه که چی باعث شده زن آزار ببینه، خشم و عصبانیت زن رو با این توجیه که "زنها معمولا موجودات غیرقابل درکی هستن"، نادیده میگیره.
پروسه ی "زن شدن" از کودکی شروع میشه.
اگه این عقیده درست باشه که: زن بودن در طول تاریخ و با مذهب و اسطورهها تعریف شده، پس چه چیزی باعث میشه که در زمان حال، یه انسان، به زن تبدیل بشه؟
برای جواب دادن به این سوال باید بگیم که این روند درست بعد از تولد شروع میشه. بچهها وقتی به دنیا میان، ذهنشون یکسانه، اما وقتی جامعه اونا رو به دو دستهی دختر و پسر تقسیم میکنه، دو روش برای حضور در دنیا رو پیش روشون میذاره.
نوزادها رفتار یکسانی دارن، جفتشون از سینه مادرشون تغذیه میشن، از پوشک استفاده میکنن و زیاد میخوابن. اما درست وقتی که تایم شیردهی مادرا به نوزادا تموم میشه، همه چیز شروع میکنه به عوض شدن! به پسرا گفته میشه که مرد باشید و مستقل و قوی! در حالی که با دخترا برای مدت بیشتری مثل نوزادا رفتار میکنن و تا چند سال ناز و نوازش بیشتری بهشون میدن و مثل یه حیوون خونگی دائما بهش محبت میکنن.
حالا این تمایز بین دختر و پسر زمانی به بیشترین حد خودش میرسه که بچهها نسبت به اندام تناسلی خودشون آگاه میشن. پسرها اجازه دارن - و حتی تشویقم می شن – که با خودشون بازی کنن و توانایی ادرار کردن در حالت ایستاده بهشون حس اختیار میده. از یه طرف دیگه، دخترا باید بشینن یا چمباتمه بزنن، و معمولا بهشون گفته میشه که موقع ادرار کردن احتیاط کنن. اینا همه باعث میشه که دخترا باور کنن اندام تناسلیشون تابو و مایه شرمه. و همین مسئله احساس شرم از بدن خودشون رو تو دخترا ایجاد میکنه.
همین شکافی که ایجاد میشه، تو کل دوران کودکی رو دخترها تاثیرشو میذاره و اونها رو سمت منفعل شدن سوق میده. مثلا در حالی که پسر چیزی به اسم آلت تناسلی "داره" و باهاش بازی میکنه، دختر اون رو "نداره" و به جاش یه عروسک میدن دستش تا بازی کنه! این عروسک یه جور التیامه روی زخم روانی اون بچه.
داشتن یه عروسک توی اون سنین به دختر این پیام رو القا میکنه که نقش تو توی زندگی اینه که برای مراقبت از بچههای آینده آماده بشی و از مادرت الگوبرداری کنی. ولی بیاین در ادامه ببینیم این روند چطوری شکل میگیره؟
دخترا با ورود دخترا به دوران نوجوانی، بیشتر به "زن" یا "دیگری" تبدیل میشن.
وقتی دخترا بزرگتر میشن چه اتفاقی می افته؟ با افزایش سن، هرچی تمایز بین دختر و پسر بیشتر خودش رو نشون میده، زن ها بیشتر توی موقعیتی که جنسیتشون براشون ایجاب میکنه، غرق میشن.
بعد فکر میکنن که بچه دار شدن چیز خوبیه چون از بچگی دارن تاثیر مثبت مراقبت مادر از فرزند رو میبینن. ولی وقتی که بزرگتر میشن و وابستگیشون به مادرشون کم میشه، محدود شدن توی خونه رو دوس ندارن و به نقشی که پدرها دارن علاقهمند میشن. پدر همیشه دارای قدرت و اختیاره!
یه آمار عجیب و غریب در این باره وجود داره: یه پزشک انگلیسی به اسم هاولاک الیس (Havelock Ellis) طی تحقیقاتش به این نتیجه رسید که بیش از 75 درصد دخترا دوس دارن پسر باشن درحالی که تنها یه درصد از پسرا دوست داشتن دختر باشن. این میل به زن نبودن، با تغییر بدن دختر و ظهور نمادهای فیزیکی زنانه همواره بدتر میشه.
مثلا وقتی سینه های زن شروع به شکل گرفتن میکنه، این جسمشه که بیشتر مورد توجه قرار میگیره و اونو چیزی به جز یه جسم نمیبینن! این ویژگی های فیزیکی زنانه بیش از پیش اونو از پسران متمایز میکنه و توی نقش "دیگری" فرو میبره!
با شروع عادت ماهانه، این تغییر بیشتر خودشو نشون میده، اولین پریود یه دختر معمولا یه تجربه دردناکه. حالا این تجربه دردناک وقتی با حس و حال شرم و تابویی که از دوران کودکی اندام تناسلی دختر رو احاطه کرده، ترکیب میشه، شرایط رو بدتر میکنه.
علاوه بر این، شروع عادت ماهانه این موضوع رو به دختر یادآوری میکنه که سرنوشتش مثل سرنوشت مادرش خواهد بود: اینکه اون به صورت بالقوه یه دستگاه فرزندآوریه و باید سنگینی عواقب رابطه رو به دوش بکشه.
تمایلات و رابطه زناشویی جزو آخرین مراحل ورود کامل یک زن به نقش "زن" محسوب میشه.
اولین رابطه زناشویی برای زن ها و مردها، آغاز ورودشون به دنیای بزرگسالی محسوب میشه. اما برای زنان، این اتفاق یک نشونه برای قرار گرفتن در سمت مسیر دردناک بلوغ هم هست.
زن جوان در ابتدا تصور وحشتناکی از این قضیه داره: اینکه اون با مردها رابطه زناشویی خواهد داشت!
فکر کردن به این موضوع وجودشو پر از نفرت میکنه. چرا؟ چون اندام های زنانهش مثل سینهها، باسن و در کل بدنش، نمادهایی از تحت سلطهی مردان بودنه!
جالب اینجاست که خیلی از دخترا این نفرت رو با آسیب زدن به خودشون ابراز میکنن. اینطوری هم خودشون رو تنبیه میکنن و روی بدن خودشون اعمال قدرت میکنن.
این تصور که توی روابط زناشویی، مردها همیشه فاعلن و زن منفعل، در باور عموم به شدت رایجه. ادبیاتی که برای تمایلات مردانه استفاده میشه، اکثرا به صورت فعال و پیش رونده هستن: این مرده که زن رو تسخیر میکنه. مثلا به این جملات گوش کنین:
-مرد مایع منی خودش رو "تخلیه" میکنه.
-دختر رو به رختخواب "میکشونه"
و جملاتی از این دست...
زن، اول تسخیرِ نگاهِ مرد روی بدن خودش میشه و بعد تحت تسلط اندام تناسلی مرد قرار میگیره. اما برخلاف تصور عامه مردم، خیلی از زنها از رابطه زناشویی لذت نمیبرن و حتی برای خیلی از زنها دردناکه. با اینکه خیلی از زنها تمایل دارن رابطه کلیتورال داشته باشن، اما در هر صورت رابطهی واژینال زمانی اتفاق میافته که مرد روی زن تسلط داشته باشه. این موضوع یعنی اینکه جسم زن با ماهیتی منفعل، فقط وقتی میتونه از رابطه واژینال لذت ببره که مرد از نظر زناشویی قوی باشه و روی جسم زن تسلط داشته باشه.
مادر شدن، مرحله نهایی "تبدیل شدن به یک "زن"ه اما میتونه رهایی بخش هم باشه
همه مون میدونیم که وقتی زن و مرد همدیگه رو خیلی دوس دارن چه اتفاقی می افته: بچه به وجود میاد.
و این موضوع برای انسان های مونث، گذر به مرحله نهایی زن شدن محسوب میشه. توی یه جامعه مردسالار، حاملگی و فرزندآوری نماد قدرت بی چون و چرای مرد در کاشت نطفه انسان در بدن زن به حساب میاد.
اما بارداری، انفعال و ایستایی زن رو بدتر میکنه چون باعث میشه نیازهای زن تابع نیازهای جنین داخل شکمش بشه. حتی قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد، نیازهای جنین در اولویت قرار داره. توی این شرایط هر احساس تعالی یا حس خلق کردنی که باید تو وجود زن باشه، بلافاصله جای خودش رو به ویار، حالت تهوع و درد سینه میده!
در این باره، روانشناسی به اسم ویلهلم استکل (Wilhelm Stekel) تا اونجا پیش رفته که کلا تهوع صبحگاهی در بارداری رو "تجلی اراده ناخودآگاه زن برای بیرون کردن جنین، مثل یه غذای بدهضمشده" توصیف کرده!
بسیاری از زن ها توی دوران بارداری، با بچهشون احساس یکی شدن میکنن و این حس، بعد از به دنیا اومدن بچه میتونه باعث منزویتر شدن مادر بشه. تازه مادر به این نتیجه میرسه که کودک مثل قبل دیگه فقط به اون تعلق نداره؛ ولی مادر به بچه تعلق داره و باید تسلیم نیازهای بچه بشه و تمامِ وقتِ خودش رو صرف پرورش و تغذیه اون بکنه.
با این حال مادر شدن میتونه زن رو از بند یه کالای زناشویی بودن برای مرد تا مدتی رها کنه. این وضعیت خودش رو با تغییر در عملکرد سینه زن نشون میده. تا قبل از به دنیا اومدن بچه، سینه زن یه عضو مربوط به رابطه زناشویی بود ولی با اومدن بچه به ابزاری برای مراقبت و غذا دادن و آسایش بچه تبدیل میشه. حالا توی این شرایط که دیگه سینه کارکرد زناشویی نداره، باعث میشه که زن بخاطر شیر دادن به بچه خودش در ملا عام از بدن خودش احساس شرم نداشته باشه.
سنت ازدواج در حالی که امنیت مالی به زن میده، اون رو در اسارت نگه میداره.
ما در طول تاریخ دیدیم که ازدواج چطور باعث به بند کشیدن زنان شده. اما ازدواج در دوران معاصر چه تاثیراتی توی وضعیت زنان گذاشته؟ درسته که کمی تغییر توی این وضعیت ایجاد شده اما همچنان ازدواج باعث میشه زن توی جامعه به حالت انفعال دربیاد و در همون وضعیت باقی بمونه. هنوزم مثل گذشته، مردها معمولا به عنوان سرپرست خانوار در نظر گرفته میشن و توی بسیاری از کشورها نام و دین شوهر به زن بهش تحمیل میشه.
یه آمار تکان دهنده میگه که تا اواخر سال 1942 فرانسه هنوز قوانینی داشت که زن رو ملزم به اطاعت از شوهر خودش میکرد! درحالی که در خیلی از کشورهای دنیا دیگه این قانون منسوخ شده و تغییر کرده. ولی هنوز کشورهایی هستن که توشون زن باید مطیع اختیارات شوهرش باشه. حتی در خیلی از جوامع لیبرال که ازدواج چندان مطرح نیست هم، تشکیل نهاد خانواده همچنان زن رو توی قفس انفعال میندازه.
هنوز از زن انتظار میره که اکثر کارهای خونه رو انجام بده و انجام میده! در سال 1947 نتایج تحقیقات نشون میداد که زنان در هفته 30 ساعت رو صرف کارای خونه میکنن. با اینکه الان وضعیت بهتر شده اما همچنان این زنان هستن که بیشترین زمانشون رو برای انجام این کار اون هم بدون دستمزد انجام میدن. همین بدون دستمزد بودن کارهای منزل یکی از دلایل ایجاد شکاف جنسیتی درآمد محسوب میشه. چرا زنان درآمد کمتری دارن؟ چون وقتی اکثر وقتشون صرف کارهای خونه میشه، طبیعتا زمان کمتری به کار بیرون از منزل میتونن اختصاص بدن. توی این شرایط وقتی زن میبینه درآمدش کمه، پس تصمیم میگیره کنار مردی زندگی کنه که درآمد زیاد داشته باشه و بتونه امنیت اقتصادی خونواده رو تامین کنه!
حالا زنی که توی این شرایط گیر کرده، یه زندگی منفعلانه، وابسته و یکنواخت رو میگذرونه. این زن وقت نداره برای خودش چیزی بسازه، در عوض باید همیشه از شوهر و بچه هاش مراقبت کنه؛ همچنین از جامعه، کار و دنیای بیرون جدا میشه. مراقبت از خانواده ممکنه باعث شه که خیلی از خلاءهای درونیش پر بشه اما زنی رو تصور کنین که همه ی زندگیش رو صرف خونوادش کرده ولی وقتی متوجه میشه که شوهر و بچه هاش میتونن بدون اون زندگی کنن، احساس رهاشدگی و تنهایی بهش دست میده.
پوشش زنان یکی دیگه چیزاییه که باعث میشه محدود بشن و این قضیه تا زمانی که پیر بشن ادامه داره!
محبوس شدن و در بند بودن و محدود شدن فقط توی پول و مسائل مالی خلاصه نمیشه، بلکه شکلهای دیگهای هم داره. مثلا زن برای اینکه لباسش خوشآیند مرد باشه، از طرف جامعه تحت فشار قرار میگیره و مجبور میشه طوری لباس بپوشه که نگاه مرد رو راضی کنه، حتی اگه خودش با اون لباس احساس راحتی نکنه. دامنهای کوتاه نسبت به شلوار آزادی حرکت کمتری به زن میدن و کفش های پاشنه بلند باعث تاول زدن پا و فشار اومدن به کمر میشن. لباس زیر های باریک و کوچیک هیچ کاربردی ندارن و کرستها تنفس رو دشوار میکنن. اما گاهی تاثیر نگاه جامعه به زنان ها اونقدر قویه که زنا فکر میکنن خوب لباس پوشیدن بهشون حس خوبی میده! در صورتی که این نوع نگاه مردها و جامعهست که وادارشون میکنه تا خواستنی باشن و احساس دلخواه بودن بکنن!
هرچی زن بزرگتر میشه این فشار هم قوی تر میشه چون زن تلاش میکنه تا خواستنی بودن خودش رو در طول زمان حفظ کنه. معیارهای مردانه ای به اسم قوهی مردانگی، با افزایش سن مردان همچنان پابرجاست و حتی افزایش هم پیدا میکنه اما معیارهای زنانه مثل جوانی و باروری که معیار مطلوبیت و خواستنی بودن زنها برای مرداست، با افزایش سن در زنان کاهش پیدا میکنه. در نتیجه خیلی از زنان چون میخوان در برابر این شرایط مقاومت کنن و تسلیمش نشن، هر کاری با ظاهرشون میکنن تا دیرتر به مرحله ی پیری برسن! مثلا زنان سالخوردهای که مثل جوونترها لباس میپوشن. اونا اینکارو میکنن چون میخوان هنور خواستنی بمونن و مهر تاییدی بزنن به اینکه زمانی خاستنی بودهن. این مبارزه درونی تا زمان مرگ ادامه داره مگه اینکه زنی خودش بخواد تسلیم اثرات پیری بشه.
اگه زن به خودش اجازه بده که پیر بشه، میتونه خودش رو از این نگاه مردانه که بهش تسلط پیدا کرده، رها کنه. این رهایی اتفاق میافته چون اون نگاه کالا انگارانه از زن برداشته میشه و دیگه زن به چشم یه شیء دیده نمیشه. از طرفی هم زنی که پیر شده وظیفه مراقبت از شوهر و فرزندان رو نداره. در نتیجه اگه پیری خودش رو بپذیره و در برابر گذر زمان مقاومت نکنه، میتونه خودش رواز یوغ "زن بودن" رها کنه. اما خب متاسفانه این موضوع اینقدر دیر توی زندگی بیشتر زنا اتفاق می افته که دیگه فرصت چندانی برای استفاده از آزادی ندارن.
فاحشگی، به ازدواج مشروعیت میبخشه اما شکل دیگری از انقیاد زنان محسوب میشه.
گفتیم که ازدواج و مادر شدن دخترها رو وارد دنیای "زنها" میکنه ولی زنان مجرد چی؟ به نظرتون پس مجردا الان از دام فرهنگ مردانه آزادن؟ قطعا نه!
بسیاری از زن هایی که به نظر میرسه آزادن، در واقع در بند یه غل و زنجیر نامرئی هستن. مثلا زنان روسپی رو در نظر بگیرید، خیلیا فکر میکنن که روسپی ها مظهر نوعی از آزادی جسمی هستن اما فحشا خودش شکل دیگری از بردگیه که استثمار زنان رو در پی داره. در واقع فحشا راهی برای جداسازی زنان از هم محسوب میشه، تا غلبه بهشون آسونتر باشه. زن هایی که مجبورند از بدنشون به عنوان سرمایه برای کسب درآمد استفاده کنن، مورد اهانت و استثمار قرار میگیرن. توهین هایی که بخاطر رابطه داشتن با چندین نفر بهشون میشه، یه جورایی ازدواج تک همسری رو مطلوبتر نشون میده. بعضی ها فکر میکنن که روسپی ها خودشون این شغل رو انتخاب کردن در حالی که این کار بیشتر نشون دهندهی ناامیدی و سرکوبه.
ضمنا خیلی وقتا افراد از روی فقر و برای زنده ماندن حاضرن هرکاری بکنن. سال 1836 یه پزشک فرانسوی به نام پارنت دوشالته (Parent-Duchâtelet) توی کتاب "روسپی گری در شهر پاریس" در این باره مینویسه: " از بین دلایل فحشا، هیچ کدومشون از بیکاری و فقر و فلاکت، قویتر نیست." با وجود اینکه حدود 200 سال از تحقیقات این پزشک میگذره، اما هنوز "فقر" نیروی محرکه اصلی برای روسپیگری محسوب میشه. توی دوره ای که نویسنده زندگی میکرد، بسیاری از زنهایی که به روسپیگری رو میاوردن، خدمتگذار طبقه اشراف و طبقه متوسط بودن. دلیلش اینه که از وقتی که دیگه مسئولیت نگهداری از خدمتکار از دوش طبقه اشراف و متوسط برداشته شد، هزاران زن، بی سرپناه و بیکار شدن! اواخر قرن نوزدهم، 50 درصد از زن هایی که روسپیگری رو انتخاب کردن، قبلا به عنوان خدمتکار کار میکردن.
موقعیتی که زن ها توش زندگی میکنن، شرایط رو برای اعتراض زنان سختتر میکنه.
برای خیلیا سوال پیش میاد که اگه وضعیت زنان تا این حد بده، پس چرا زنا اعتراض نمیکنن؟
زمانی که سیمون دوبوار مشغول نوشتن این کتاب بود، بحث حقوق زنان هنوز تبدیل به یه جنبش مردمی نشده بود. حتی امروزه هم با وجود اینکه زنان بسیاری برای احقاق حقوق خودشون مبارزه میکنن، اکثریت زنان همچنان در شرایطی زندگی میکنن که حتی نمیتونن برای موقعیتی که توش گیر کردن احساس مسئولیت کنن و از طرفی این باور بهشون قبولونده شده که هیچ قدرتی برای تغییر دادن شرایط ندارن.
زن ها واقعا باور کردن که قدرتی ندارن. چونکه از سنین جوانی بهشون اینو القا کردن که نمیتونن زندگی خودشون رو، خودشون تعیین کنن و همیشه یه نیروی خارجی باید وجود داشته باشه. مثلا اینکه یه عمر تو گوش زنا خوندن که برای خوشحال بودن به یه مرد نیاز دارن! حالا با وجود این باور، چطوری زن ها رو قانع کنیم که خودشون مسئول ناراحتی خودشونن؟ باوری که معتقده مرد فعال و زن منفعله، در نهایت به یه حقیقت روزمره برای زنان بدل میشه.
هنوز کشورهای زیادی وجود دارن که زن ها توشون حق رای محدود دارن یا اجازه راه اندازی یه کسب و کار بهشون داده نمیشه!
یکی دیگه از عواملی که از رسیدن زن ها به آزادی جلوگیری میکنه، وضعیت اقتصادی اوناست. تا وقتی که زنان از لحاظ مالی به شوهراشون وابسته ان، اعتراض و قیام علیه اونها، مساویه با از دست دادن زندگیشون. به همین دلیل خیلی مهمه که زن ها به وضعیت اقتصادی همه ی زنان تمرکز کنن و روی این موضوع به همبستگی برسن. تنها راه رسیدن به آزادی اینه که به کنشهای جمعی روی بیارن و فقط به فکر آزادیهای فردی نباشن.
بعضی از زنا فکر میکنن که با جا پای مردها گذاشتن و رسیدن به موفقیتهای مردا و رشد در زمینه تجارت و سیاست، به اندازه کافی مبارزه کردن! اما یادتون باشه اگر هم این اتفاق بیوفته، زن ها همچنان دارن توی دنیایی زندگی میکنن که توسط مردها اداره میشه.
خودشیفتگی و عشق راههاییه که زنان با استفاده اونها خودشون رو برای به بند کشیده شدن در برابر مرد توجیه میکنن.
چندتا فیلم تو سبک رمانتیک-کمدی دیدین که توش یه دختر، رابطهی خودشو با یه پسر با جمله ی "ولی من دوسش دارم" توجیه میکنه؟
اصلا چرا این کارو میکنه؟ در جواب باید بگیم که عشق نیروی قدرتمندیه که به زن اجازه میده در بند بودن خودش رو توجیه کنه. وقتی دختر به این نتیحه میرسه که از پسرا متفاوته و هیچوقت به جایگاه ارزشمندی که متعلق به اوناست نمیرسه، آرزونه میکنه که حداقل از طرف اونا دوست داشته بشه. از طرفی هم زن میبینه که هر کدوم از نقشهای تعریف شده برای زن مثل مادر شدن یا همسر بودن، تنها در صورتی به دست میاد که زن بتونه یه مردی رو پیدا کنه. اگه بخوایم عوامل دیگه رو بذاریم کنار، میتونیم بگیم که زن از احساس قدرتمندی به اسم عشق استفاده میکنه تا خودشو متقاعد کنه قفسی که داخلش قرار میگیره ارزش اینهمه رنج رو داره.
توی حالت دیگه، وقتی زن خودشو به هدف یه مرد تبدیل میکنه، ممکنه همه چیز به طور وحشتناکی اشتباه پیش بره. بعضی وقتا زن ها خودشیفته میشن و در بند بودن خودشون رو با پرداختن بیش از حد به خودشون توجیه میکنن. چطوری؟ تو این حالت، زنان به نوع نگاه مردانه به زن اعتبار میدن، به طوری که خودشون رو به چشم یه شی و یه جسم میبینن. پس عاشق خودشون میشن و تماما از زیبایی و جسم خودشون لذت میبرن. مثلا یه مجسمه ساز اوکراینی به اسم ماری باشکرتسف Marie Bashkirtseff جوری عاشق خودش بود که میخواست زیبایی خودش رو در تمام مجسمه هایی که از مرغوبترین سنگ مرمرها میساخت، نشون بده. زندگی ماری هم نشون داد که این ذهنیت خودشیفته، میتونه زن رو به مرد وصل کنه. چطوری؟: ماری برای اینکه بتونه سنگ مرمر و امکانات کافی برای ساخت مجسمه هاش فراهم کنه، مجبور شد با یه مرد ثروتمند ازدواج کنه.
تا زمانی که زن و مرد همدیگر رو هم شان و رفیق و همدل ندونن، برابری جنسیتی هرگز اتفاق نمی افته.
تا اینجا فهمیدیم که چه نیروهایی طی یه فرایند تلخ، نقش زن رو به زنان تحمیل میکنن. اما آینده چی؟ آیا به برابری میرسیم؟
برای رسیدن به برابری واقعی، زن و مرد باید همدیگر رو همشان بدونن و برای رسیدن به این نقطه، زن و مرد متقابلا باید از هم شناخت پیدا کنن. نه مرد میتونه به زن هویت ببخشه و نه زن به مرد. مثلا یه تبلیغ لباس زیر رو در نظر بگیرید که توش از بدن مرد برای جذب زنان استفاده شده. این تغییرِ جایگاهِ قدرت، شاید برای زنان لذت بخش باشه اما نه تنها هیچ کمکی نمیکنه بلکه به این تضاد و شکاف بین جنسیت تداوم میبخشه.
زن همچنین باید یاد بگیره که متعلقاتی که بهش چسبیده رو رها کنه تا به تعالی برسه و جایگاه واقعی خودش رو پیدا کنه. بعضی از زنان میخوان اون امنیتی که منفعل بودن براشون ایجاد میکنه رو حفظ کنن. اما اگه زن بخواد که از این بند "جنس دوم بودن" فراتر بره، باید این حاشیه امنیت رو رها کنه و موضع شجاعانه تر، جدید و فعالی رو برای خودش انتخاب کنه.
مهمتر از همه اینه که، هم زن و همه جامعه به این درک برسه که این نقش تعریف شده برای زنان، صرفا یه نوع ساختار اجتماعیه و زن بودن به معنای امروز، یه هویت ذاتی نیست بلکه چیزیه که جامعه ما رو به اون تبدیل میکنه. اگه قراره به برابری برسیم، لازمه که این ساختار منفعلانه رو درک کنه و نسبت بهش آگاه بشه تا بتونه ازش گذر کنه. برای انجام این کار، زن باید همون اخلاق کاری و شجاعتی که از مرد انتظار داره رو از خودش بخواد.
ولی اینم در نظر داشته باشید که زن به تنهایی نمیتونه تمام این ساختارهارو تغییر بده، کل جامعه باید تغییر کنه تا آزادی زن محقق بشه. یعنی چی؟ یعنی قانون باید از حقوق زنان حمایت کنه. مثلا باید دسترسی قانونی به اقلام کنترل بارداری به زن داده بشه و در صورت لزومِ سقط جنین، این امکان رو بهش بده. بدن زن مال خودشه و تنها خودش میدونه که چی براش بهتره.
خدمات رایگان مراقبت از کودک و مرخصی استحقاقی هم باید برای زنان در دسترس باشه تا اون دسته از زنانی که قصد بچه دار شدن دارن، مجبور نباشن به خاطر تداوم نسل بشر، رایگان کار کنن. در آخر، برای اینکه جامعه به برابری جنسیتی برسه، هم زن و هم مرد باید عمیقا به این برابری باور داشته باشند.
هیچ کسی زن به دنیا نمیاد. زن بودن چیزیه که شما بهش تبدیل میشید. زن بودن قبل از اینکه یه مقوله ی بیولوژیکی و زیستی باشه، زاده ی تاریخ و مذهب و اسطوره هاییه که دائما توسط نیروی اجتماعی مردانه بازتولید میشه. برای آزاد شدن زنان بند تمام نابرابری ها، همه ما باید بدونیم که زن بودن، چیزی بیشتر از یه ساختار اجتماعی نیست!
خیانت در زبان فارسی به معنای نقض عهد، پیمان شکنی، بی وفایی و بی دیانتی است. در روابط عاطفی، خیانت به معنای زیر پا گذاشتن تعهد و وفاداری به یک شریک عاطفی است و می تواند شامل خیانت جنسی، عاطفی یا مجازی باشد.





ایجاد روابط سالم با دیگران نیازمند توجه به چند اصل کلیدی است. این اصول شامل برقراری ارتباط موثر، احترام متقابل، همدلی، و اعتماد است. با رعایت این اصول، میتوانیم روابطی قوی، پایدار و رضایتبخش با دیگران ایجاد کنیم.
راهکارهای ایجاد روابط سالم:
ارتباط موثر:
شنیدن فعال: به دقت به صحبتهای دیگران گوش دهید و سعی کنید نیازها و احساسات آنها را درک کنید.
بیان واضح: نظرات و احساسات خود را به طور صریح و مودبانه بیان کنید.
انتخاب کلمات مناسب: در هر موقعیتی از کلمات و لحن مناسب استفاده کنید.
پرهیز از قضاوت: از قضاوت زودهنگام در مورد دیگران خودداری کنید.
احترام متقابل:
پذیرش تفاوتها: به تفاوتهای فردی و فرهنگی احترام بگذارید.
ارزشگذاری به دیگران: به نظرات و احساسات دیگران احترام بگذارید و آنها را محترم بشمارید.
حد و مرزها: به مرزهای شخصی خود و دیگران احترام بگذارید.
همدلی:
درک احساسات: سعی کنید احساسات دیگران را درک کنید و با آنها همدردی کنید.
حمایت عاطفی: در مواقع نیاز، از دیگران حمایت عاطفی کنید.
اعتماد:
صداقت: در روابط خود صادق و روراست باشید.
وفای به عهد: به قول و قرارهایی که با دیگران میگذارید، پایبند باشید.
حفظ حریم شخصی: حریم شخصی دیگران را محترم بشمارید.
مهارتهای اجتماعی:
شروع گفتگو: جرأت شروع گفتگو با دیگران را داشته باشید.
شرکت در فعالیتهای اجتماعی: در فعالیتهای گروهی شرکت کنید و با افراد جدید آشنا شوید.
حل تعارض: مهارتهای لازم برای حل تعارضات را بیاموزید.
نکات تکمیلی:
ارتباط غیرکلامی:
به زبان بدن و حالات چهره خود در هنگام برقراری ارتباط توجه کنید.
صبوری:
ایجاد روابط سالم زمان میبرد، پس صبور باشید و به تدریج پیش بروید.
خودآگاهی:
به نقاط قوت و ضعف خود در روابط آگاه باشید و برای بهبود آنها تلاش کنید.
پذیرش اشتباهات:
اگر اشتباهی مرتکب شدید، عذرخواهی کنید و از آن درس بگیرید.
تقویت خود:
روی خودباوری و اعتماد به نفس خود کار کنید تا بتوانید روابط سالمتری ایجاد کنید.
همه ما توی کار یا زندگیمون کلی ایده به ذهنمون میرسه که ممکنه در نگاه اول جذاب نباشن اما جالب اینجاست که میتونیم جذابشون کنیم!کتاب ایده عالی مستدام، میگه که چطور به صورت تاثیرگذار، ایدهمون رو بیان کنیم، توجه مخاطب رو بهش جلب کنیم و در مسیر اجرا شدن قرارش بدیم. این کتاب همچنین با لحن ساده و روانش، پیامهایی برامون داره که بتونیم مدیر، کارافرین یا کارمند بهتری باشیم.
چرا بعضی ایدهها موفق میشن و بعضی از اونها شکست میخورن؟
همین سوال کافیه تا ما به اهمیت کار برادران هیث، یعنی چیپ هیث و دُن هیث پی ببریم. پس اگر کلی ایده تو سرت داری و میخوای طوری اونا رو ارائه بدی که نظر کارفرما، همکار یا دوستت رو جلب کنی و ایدههات رو ماندگار کنی، این کتاب رو از دست نده.
به عبارتی دیگه، میشه حتی کلیتر به قضیه نگاه کرد و گفت «ایدهي عالی مستدام» یکی از بهترین کتابها برای برقراری ارتباطتاثیرگذار با دیگرانه.
تصور کن امروز غروب با یه دوست برای خوردن شام توی یه رستوران قرار گذاشتی. موقع شام، از دوستت میپرسی که «میخوای یه ایده رو امتحان کنی؟» دوستت میپرسه که «خب اون ایده چیه؟» و تو بهش میگی که میخوای برای ده ثانیه، یکی از آهنگهای خیلی معروف رو با زدن انگشتهات روی میز اجرا کنی و اون باید بتونه حدسش بزنه.
بعد تو شروع میکنی ملودی یا ریتم آهنگ «تولدت مبارک» رو با زدن انگشتهات روی میز اجرا کنی. (اینجا گوینده میتونه همین کار رو با زدن انگشت روی میز و ملودی تولدت مبارک بکنه: هوم هو هوم هوم هوم ...).
حالا فک میکنی، اگر این بازی رو با ده تا از دوستات انجام بدی، چند نفر از اونها میتونن که آهنگها رو به درستی حدس بزنن؟ یکی از هر ده تاشون؟ ۵ تا از هر ده تاشون؟
تو سال ۱۹۹۰، روانشناسی به نام الیزابت نیوتن، این کار رو روی دانشجوهای دانشگاه استنفورد آزمایش کرد
نتیجه اینکه از هر ۴۰ دانشجو تنها یک نفر قادر بود موسیقی معروفی که داشت با ضربهي انگشت روی میز اجرا میشد به درستی حدس بزنه! عجیبه نه؟ اما چرا؟
اونهایی که داشتن موسیقی رو با ضربههای انگشت روی میز اجرا میکردن، فک میکردن حداقل نیمی از شنوندهها باید بتونن موسیقی رو تشخیص بدن، چون خودشون موسیقی رو میشناختن و توی اون لحظه، اون موسیقی داشت توی ذهنشون اجرا میشد! بنابراین انتظار داشتن که دیگران هم بتونن با ریتم و ملودی ضربهها ارتباط برقرار کنن. این چیزی هست که روانشناسا به اون میگن:
«طلسم دانش!»
اکثر مواقع، وقتی ما ایدههامون رو با دیگران به اشتراک میذاریم، در واقع خودمون رو به عنوان مخاطب فرض میکنیم و این رو در نظر نمی گیریم که شنوندهی ما، دانشی که درون ذهن ما هست رو نداره. به همین خاطر، ممکنه حرفهامون برای اون گیج کننده یا حوصله سربر بشن.
طلسم دانش در واقع همون چیزیه که باعث میشه مردم نوشتهها و حرفهای دانشمندان بزرگ رو درست متوجه نشن، چون به ندرت کسی با سطح دانش اونها پیدا میشه. طلسم دانش چیزیه که باعث میشه وقتی به یه همکار، دستورالعمل واضحی برای انجام یه کار میدیم، اون دستورالعمل براش گیج کننده به نظر بیاد. همون چیزی که باعث میشه کنفرانس جذابی که ساعتها براش وقت گذاشتیم تا توی کلاس ارائه بدیم، برای دیگران کسالتاور باشه.
اگه نتونی ایدههات رو به وضوح با دیگران به اشتراک بذاری، زمان و انرژیای که بابت پرورش اون ایدهها گذاشتی به کل هدر خواهد رفت. چیپ هیت و دن هیت لیستی از تکنیکهای غلبه بر طلسم دانش جمعاوری کردن که کمک میکنن ایدههات رو به بقیه بچسبونی! درست شنیدی! بچسبونی!
ایدهها برای چسبناک شدن به سه ویژگی نیاز دارن:
جالب باشن
قابل اجرا باشن
و به یادموندنی باشن
حالا بریم سراغ سه تا داستان از کتاب «ایدهی عالی مستدام» که به شما کمک میکنن ایدههاتون رو چسبناکتر کنید:
۱.یک روز بعد از ظهر، روانشناسی به نام رابرت چیالدینی به کتابخونهی دانشگاهی رفت تا اونجا، کتابی علمی برای تدریس به دانشجوهاش پیدا کنه. اما همهی کتابهایی که برمیداشت به شکل غیرقابل تصوری کسالتاور بودن تا اینکه درنهایت، یک کتاب دربارهی نجوم نظرش رو جلب کرد. کتابی که با یک سوال آغاز میشد:
«چطور میتوان منحصر به فردترین شیء تو منظومهی شمسی، یعنی حلقهی زحل رو توضیح داد؟»
واقعا حلقهي زحل از چه چیزی تشکیل شده؟ و چطور ممکنه که سه گروه از معتبرترین دانشمندان دنیا، یعنی دانشمندان کمبریج، ام آی تی و کال تِک سه جواب کاملا متفاوت برای این سوال داده باشن؟ جواب داشت به ارامی و مثل یه رمان معمایی برای چیالدینی مشخص میشد. چیالدینی قبل از برداشتن اون کتاب، هیچ علاقهای به حلقهي زحل نداشت اما حالا، با سرعت صفحات اون کتاب رو ورق میزد. دلیلی که اون، کتاب رو پایین نمیذاشت دقیقا همون دلیلی بود که باعث میشه ما یک فیلم بد رو تا انتها ببینیم: اینکه میخوایم بدونیم تهش چی میشه!
اگه میخوای که ایدهات چسبناک بشه، نباید همه چیز دربارهی اون رو یکجا مطرح کنی، به جاش باید از نوعی حس معمایی استفاده کنی. چیپ و دن هیت توی کتاب ایدهی عالی مستدام میگن که هدف اینه که مخاطبتون رو مجبور کنید با خودش فکر کنه:
بعدش چی میشه؟
و: چطور قراره به پایان برسه؟
با کمک این دو سوال میتونی مخاطبترو درگیر کنی و اینجوری شانس بیشتری داری که ایدهت رو به اون بچسبونی. اوه، راستی، جواب سوال دربارهی حلقهی زحل داشت یادم میرفت: گرد و خاک! درسته گرد و خاک! حلقهی زحل از یخهای پوشیده شده با گرد و خاک تشکیل شده.
۲. در سال ۲۰۰۱، یک آگهی تبلیغاتی تلویزیونی برای معرفی مدل جدیدی از یک مینیون توی آمریکا پخش شد. توی آگهی، دوربین نماهایی از جاده، عبور مینی ون از مسیر و ویژگیهای جدید ماشین مثل درهای کشویی اتوماتیک و سقف تماما شیشهای که میشد آسمون رو از اون نگاه کرد نشون میداد. مینی ون درون جاده حرکت میکرد و یک خانوادهی ۵ نفرهی خوشحال توی اون مشغول خنده و شادی بودن. بعد مینی ون توی یه تقاطع متوقف میشد و دوربین روی صورت پسر بچهای که روی صندلی عقب نشسته بود و به بیرون پنجره خیره شده بود، به آروی زوم میکرد و ناگهان ... : بوم!
ماشینی با سرعت از طرف دیگر تقاطع میامد و به شدت به مینیون برخورد میکرد. مینیون پرتاب و خرده شیشهها همهجا پخش میشدند. سپس صفحه به ارامی سیاه میشد و پیامی روی ان میامد:
«اون ماشین رو ندیدی که داشت میومد، درسته؟ هیچ کس دیگهام ندید. پس کمربند ایمنیت رو ببند.»
این تبلیغ برای یه ماشین نبود، در واقع تبلیغی برای بستن کمربند ایمنی توسط پلیس راهنمایی و رانندگی امریکا بود. تبلیغی که توجه میلیونها نفر رو تو اون سال به خودش جلب کرد و تونست به شکلی کاملا موثر، پیام بستن کمربند ایمنی رو که برای اکثر ادمها صحبت کردن دربارهش کسالتاور به نظر میرسید، منتقل کنه. این تبلیغ به شدت تاثیرگذار بود، چون به شدت غیر منتظره بود! هیچکس انتظار این رو نداشت که توی یه تبلیغ تلویزیونی برای یه ماشین، سرنشینهای اون ماشین کشته بشن!
قبل از اینکه بخوای ایدهت رو برای کسی بگی، باید تلاش کنی توجه اون رو از طریق غیر منتظره کردن بخشی از پیامت جلب کنی
البته لازم نیست این تلاش به اندازهی کشته شدن سرنشینها تو تبلیغ ماشین غیر منتظره باشه، میتونه مثل همین اتفاقی باشه که چند دقیقه پیش برای خودت افتاد. من ازت پرسیدم که فک میکنی چند نفر بتونن اون اهنگ اشنا رو حدس بزن؟یکی از ۵ نفر؟ یکی از ده نفر؟ و یه دفعه جواب درست که میگفت: یکی از هر ۴۰ نفر!
بهترین راه برای غیر منتظره کردن پیام ایدهت اینه که عنوان رو مشخص کنی و بعد از خودت بپرسی که خب، مخاطبهای من انتظار دارن چه چیزی دربارهی این عنوان بشنون؟ و بعد از خودت بپرسی، چه چیزی دربارهی این عنوان میتونه اونها رو غافلگیر یا متعجب کنه؟ با کمک این سوالا میتونی از تلهي این تصور که همه از ایدهی من خوششون میاد چون خودم از اون ایده خوشم میاد، فرار کنی.
۳. تصور کن کسی پشت در ایستاده و در میزنه. در رو باز میکنی و یه خانم جوون رو میبینی که با یونیفرم قرمز ایستاده و یه سطل هم تو دستشه. خودش رو معرفی میکنه: اون برای حمایت از کودکان کار میکنه و تلاش داره برای کودکان گرسنه توی آفریقا پول جمع کنه. حالا با شنیدن کدوم یک از دو پیام زیر حاضری مبلغی رو به عنوان کمک بهش پرداخت کنی؟
- کمبود غذا و گرسنگی نزدیک به سه میلیون کودک رو تو افریقا با خطر مواجه کرده، لطفا کمک کن تا بتونیم این ۳ میلیون نفر رو نجات بریم.
یا هر مبلغی که بتونی به ما کمک کنی، به دختری به نام روکیا داده خواهدشد. یه دختر ۷ ساله توی کشور مالی. روکیا با سؤهاضمه دست و پنجه نرم میکنه و توی وضعیت خیلی بدیه. کمک شما قطعا باعث میشه که اون شانس زندگی بهتری پیدا کنه.
در سال ۲۰۰۴، ریچارد جوزف، استاد دانشگاه، دقیقا همین سناریو رو مورد بررسی قرار داد
افرادی که به اونها اطلاعات کلی دربارهی کمبود غذا و گرسنگی توی افریقا داده شده بود، به طور میانگین یک دلار و ۱۴ سنت کمک کرده بودن. اما افرادی که به اونها اطلاعات شخصی و قصهي افراد نیازمند مثل روکیا و طریقهي کمک بهشون داده شده بود به طور میانگین ۲ دلار و ۳۸ سنت کمک کرده بودند، یعنی چیزی بیشتر از دوبرابر!
اغلب مواقع که شما موضوعی رو با دیگران در میون میذارین انتظار دارید که اونها هم به همون میزان که شما اهمیت میدین به اون موضوع اهمیت بدن، اما اونها اینکار رو نمیکنن مگه اینکه شما یه داستان شخصی رو براشون تعریف کنید.
قصههای شخصی برای ذهن انسان مثل دستگاه شبیهساز پرواز عمل میکنن. قصههای شخصی به مخاطب این امکان رو میدن تا خودش رو مو به مو به جای شخصیت قصه تصور کنه و چیزی که اون شخصیت احساس میکرده رو احساس کنه. به همین دلیل افرادی که قصهی شخصی روکیا رو میشنیدن حاضر بودن که مبلغ بیشتری کمک کنن. اونها رنج روکیا رو احساس میکردن پس حاضر میشدن که بهش کمک کنن.
اگه میخوای که دیگران به ایدههات گوش کنن و به اونا اهمیت بدن، برای گفتن اون ایدهها از قصههای شخصی استفاده کن. یه قصههای شخصی خوب باید این ویژگیها رو داشتهباشه:
- جایی که اون قصه اتفاق افتاده
- یه شخصیت اصلی
- چالشی که اون شخصیت درگیرش بوده
- و یه روند منطقی برای رویدادهایی که اون شخصیت، برای غلبه به مشکلات پشت سر گذاشته.
هدف شما باید این باشه که ایدهتون رو به عنوان راهحلی که شخصیت قصه برای غلبه به مشکلش از اون استفاده کرده جا بزنید. این شخصیت میتونه خود شما، کسی که شما میشناسید یا کسی که جایی دربارهش شنیدید یا خوندید باشه.
در نهایت، برای اینکه ارتباط ما با دیگران موثرتر باشه و بتونیم ایدههامون رو به دیگران بچسبونیم، برادران هیت ۶ اصل رو پیشنهاد میدن:
اصل اول: سادگی
سادگی به معنی این نیست که ایدهمون رو تا حد احمقانهای پایین بیاریم، بلکه به معنی اولویتبندی تو بیان اونهاست. اگه چیزی که میخوای بگی ۱۰ بخش داره، نباید انتظار داشته باشی که مخاطبت همهی اون ده بخش به یادش بمونه.
اصل دوم: غافلگیری
چطور توجه مخاطبمون رو به ایدهای که میخوایم باهاش در میون بذاریم جلب کنیم؟ خب اول یه شکاف توی دانش اون ایجاد میکنیم و بعد به صورت غافلگیر کنندهای اون شکاف رو پر میکنیم. ماجرای کشته شدن سرنشینها توی تبلیغ مینی ون رو که هنوز یادته؟ به همین سادگی.
اصل سوم: قابل لمس بودن
چطور ایدههامون رو به صورت واضح بیان کنیم؟ باید تلاش کنیم اونها رو ملموس کنیم. چیزهای قابل لمس و قابل تصور سادهتر به مغز انسان میچسبند تا مفاهیم انتزاعی که مثالی ازشون تو دنیای واقعی نداریم.
اصل چهارم: اعتبار بخشیدن
ایدههای شما زمانی شروع به گسترش میکنن که از نظر مخاطب شما، معتبر باشن؛ قابل باور بودن اون ایده و قابل اعتماد بودن شما عواملی هستن که به ایدهی شما اعتبار میبخشن.
اصل پنجم: استفاده از احساسات
چطور انتظار داشته باشیم که دیگران ایدهی ما رو به خاطر بسپارن؟ باید کاری کنیم که اونها چیزی رو احساس کنن! خوشحالی، غم، نفرت، شرمندگی، نوعدوستی. به یاد داشته باشین که انسانها، به انسانها اهمیت میدن نه عدد و رقمها و دادههای علمی و آماری.
اصل ششم: داستانها
همونطور که دربارهی گرسنگی و زندگی سخت روکیا توی آفریقا گفتیم، استفاده از داستان باعث میشه که مخاطب خودش رو جای شخصیت داستان تصور کنه و هر چیزی رو با تصور خودش لمس کنه.
در پایان، باید اشاره کنم که منظور برادران هیت از چسبندگی اینه که ایدهی شما فهمیده بشه، توی ذهن بمونه و اثر طولانی مدتی داشته باشه. خب، حالا ایدهای دارین که بخواین اون رو به کسی بچسبونید؟
توی کتابِ گذرانِ زمستانهای زندگی، نویسنده یعنی خانمِ کاترین مِی با لحنی جذاب و درسآموز، راویِ یکی از فصلهای غمبار و پرمشتقتِ زندگیِ شخصیِ خودش شده و اون رو به زمستون تشبیه کرده. پدیدههایی مثلِ حمامِ بخار، شنای آبِ سرد، گرگها و انقلابِ زمستانی، خانمِ می رو به این فکر فرو برد که حیوانات، گیاهان و فرهنگها در طولِ تاریخ چطور تونستن از پسِ تاریکترین ایامِ سال بربیان و حتی رشد کنن.
اگه میخواین بدونین زمستونو چطور میشه سپری کرد، به طبیعت نگاه کنین.
بعد از هر پاییزی، خواه ناخواه زمستونی درکاره، همونطور که بعد از هر بهار تابستون میاد. توی طبیعت، زمستون فصلِ استراحته. توی اون سرما و تاریکی، گیاهان و حیوانات ترجیح میدن انرژیشونو ذخیره کنن، و به استراحت و تجدیدِ قوا بپردازن. ظاهراً فقط انسانها هستن که در برابرِ این مقتضیاتِ زمستون مقاومت میکنن.
توی زندگی هم یه روزای زمستونییی میاد که مثلِ زمستون اجتنابناپذیره، منظورم همون روزای سرد و غمزده و خالی از امیده. بیماریها، مرگِ عزیزان، بیکاری، شکستهای عاطفی و هر چیزی از این دست، همون زمستانهای زندگیِ شخصیِ ماست که مجبوریم تحملشون کنیم.
فصلِ زمستون درسهای زیادی برای تحملِ روزهای تاریکِ زندگی به ما میده. وقتی بینِ مشکلاتِ خودمون با ریتمهای جهانِ طبیعت ارتباط برقرار کنیم، به راهکارهای مؤثری میرسیم که ما رو تا فصلِ بهار سرِ پا نگه میدارن.
توی این خلاصهکتاب منتظرِ جوابِ این چندتا سؤالم باشید:
چرا آمادگی برای روزای زمستونی ضروریه؟
شنای آبِ سرد چطور میتونه آغوشِ ما رو به روی زمستون باز کنه؟
مورچه ها و زنبورهای عسل چه درسی دربارهی دووم آوردن تو زمستون به ما میدن؟
دورههای سختِ زندگی هم درست مثلِ زمستون، طبیعی و اجتنابناپذیرن.
شوهرِ کاترین می، نویسندهی این کتاب، یه هفته قبل از تولدِ 40 سالگیِ نویسنده، از حسِ بیماری شکایت داشت. اولش هیچکدومشون جدی نگرفتنش، ولی در طولِ روز، رفتهرفته بیماریش شدت گرفت.
بعدازظهرِ اون روز، ایشونو به بخشِ اورژانسِ بیمارستان منتقل کردن. دکترا گفتن مشکوک به آپاندیسه. درمانش به صبحِ فردا موکول شد اما در طولِ شب، آپاندیسش ترکید. تا یه هفتهی تمام، زندگیش به مویی بند بود. فرایندِ ریکاوریش هم همونقدر کند و دردناک بود.
ولی برای نویسنده، این تازه شروعِ یه فصلِ سخت و مشقتبار بود.
اون همینجوری هم زندگیش پرافتوخیز بود. همین چند روز پیش بود که روزنهی امیدی برای بیرون اومدن از شغلِ روتینش و گرفتنِ یه شغلِ فرهنگی پیدا کرده بود. یه کم بعد از بیماریِ شوهرش، خودشم با علایمِ بیماری مواجه شد. بعد از چندماه انجامِ آزمایشهای طاقتفرسا و تحملِ علایمِ جانفرسا، مشخص شد که بیماریِ کرون داره، که یه جور سندرومِ ورمِ رودهست. چون کاراییِ قبلو نداشت، هم شغلِ فعلیشو از دست داد و هم امیدِ رسیدن به شغلِ موردِ علاقهشو.
پسرِ 6 سالهش هم، از یه طرف توی درساش به مشکل خورده بود و از طرفی توی مدرسه همکلاسیاش بهش زور میگفتن، و برای همین، تحتِ فشار و آسیبِ روانی قرار داشت. بنابراین نویسنده یه تصمیمِ سخت گرفت و بچهشو از مدرسه بیرون آورد تا خودش بهش درس بده.
بیماری، اضطراب و رنج، زندگیِ خانمِ می رو از حالتِ روتین خارج کرد. اون شروع کرد به استراحت. سرعتشو کند کرد. به خودش فرصت داد تا غم و ناراحتی رو احساس کنه. به دنیای اطرافش توجهِ بیشتری نشون داد. حتی رفتهرفته متوجه شد که از این سبکِ جدیدِ زندگی داره لذت میبره.
اون همیشه به طبیعت و ریتمِ خاصش علاقهمند بود. برای همین، درست در روزهایی که مثلِ زمستون سرد و سخت و غمزده بود، شروع کرد به درس گرفتن از این فصلِ طبیعت. اون متوجه شد که گیاهان و حیوانات، برخلافِ انسانها، در برابرِ زمستون مقاومت نمیکنن. اونا میدونن که زمستون با تابستون خیلی فرق میکنه. برای همین خودشونو با این فصل وفق میدن و به خوابِ زمستونی میرن. اونا بعد از ذخیرهی منابعِ موردِ نیاز، شروع به استراحت و تجدیدِ قوا میکنن. وقتی زمستون تموم میشه، اونا هم با یه تحولِ جدید، به استقبالِ بهار میرن.
اون به این نتیجه رسید که زمستون برای انسانها هم درست مثلِ حیوانات و گیاهان میتونه ضروری باشه.
وقتی زمستون داره از راه میرسه، خودتونو آماده کنید
توی زبانِ فنلاندی یه کلمه هست به اسمِ تالویتلات (talvitelat) که معادلِ دقیقی توی زبانهای دیگه نداره. معنیش میشه آمادهشدنِ فنلاندیها برای زمستون. زمستون توی فنلاند سخت و سریع از راه میرسه، و میتونه فصلِ طولانی و دشواری برای فنلاندیها باشه. برا همین، فنلاندی ها با شنیدنِ صدای اولین قدمهای سرما، خودشونو آماده میکنن. اونا لباسای تابستونیشونو توی گنجه میذارن و ژاکتها و چکمههای زمستونیشونو بیرون میارن. هیزم جمع میکنن. برای ماشیناشون لاستیکهای زمستونی میخرن و از استحکامِ سقفِ خونههاشون مطمئن میشن تا زیرِ بارِ برفهای سنگین پایین نیاد.
بعضی وقتا این آمادهسازیها از همون ماهِ آگوست یعنی اوجِ تابستون شروع میشه.
اگه شما جایی مثلِ فنلاند با اون زمستونای سخت زندگی نمیکنین، ممکنه فکر کنین این آمادهسازیها چندان ضرورتی نداره. ولی حتی توی مناطقِ معتدل هم ایدهی تالویتلات جواب میده.
توی پاییز شروع کنین به آماده کردنِ خودتون. مثلاً میتونین نون و کیک بپزین و توی فریزر نگهداری کنین. یا با شمع و ریسه، گرما رو به خونههاتون بیارین، یا میتونین میوهها و سبزیجاتِ تابستونو ترشی بندازین و نگهداری کنین.
البته اینم بگم که ذخیرهی موادِ غذایی به این معنی نیست که همه چیزو یکجا از آمازون سفارش بدین. نه. هدف اصلاً اینه که خودتون با آگاهی و طمأنینه، کاراتونو انجام بدین و فرصتی برای تأمل و تفکر ایجاد کنین. کارایی مثلِ ورز دادنِ خمیر یا باز کردنِ ریسهها این فرصتو براتون ایجاد میکنه.
ضمناً اینجور کارا که هم نیاز به تلاشِ جسمی دارن هم تمرکزِ ذهنی، باعث میشن تغییراتِ فصلی به زندگیِ روزمرهی ماها برگرده. چون زندگیهای امروزیِ ما دچارِ یه جور بیفصلی شده، به خصوص از نظرِ کاری و استراحت. شغلهای امروزی، ریتمشون هیچ افت و خیزی نداره. کارفرما ازمون انتظار داره با یه ریتمِ مداوم و طاقتفرسا کار کنیم و حتی توی ساعتهای استراحت هم دردسترس باشیم. ولی این فعالیتهای کند و آرامی که گفتیم، میتونه مثلِ یه مراقبهی تأثیرگذار، به شما این سیگنالو بده که زمان، زمانِ آرام گرفتن و استراحته.
البته دقت داشته باشین که آماده شدن برای زمستون به این معنا نیستش که سایهی سرما رو با تیر بزنین. سرما خواصِ درمانی داره، مثلِ یخ روی جای سوختگی. فنلاندیها با اینکه این همه برای اومدنِ زمستون آمادگی کسب میکنن، ولی خودشون با آغوشِ باز زمستانو میپذیرن. یکی از سنتهای محبوبِ زمستونی اینه که بعد از گرفتنِ یه حمامِ بخارِ حسابی، با بدنِ برهنه توی برفها غلت بزنن، یا شیرجه بزنن وسطِ یه دریاچهی یخزده.
پس آمادگی به معنای دوری کردن از زمستون نیست، بلکه به معنای جمعآوریِ منابع برای مواجهه با اونه.
زمستون زمانِ استراحت و تفکره.
برای آدما، سرما و تاریکی مایهی عذابه و انسان با پوشیدنِ لباسای گرم و استفاده از وسایلِ گرمایشی و لامپهای برقی و نورهای مصنوعی، با این دو پدیده مقابله میکنه.
ولی حیواناتی مثلِ موشِ زمستانخواب، در طولِ فصلِ زمستون، توی لونههایی که از خزه و پوستِ درخت ساخته شده، به خواب میرن. بعضی حیواناتِ دیگه مثلِ گورکَنها یا قورباغهها، هرچند خوابِ زمستانیشون این همه طولانی نیست، ولی توی روزای سرد واردِ یه جور حالتِ خمودگی و رِخوت میشن که باعث میشه دمای بدنشون پایین بیاد و ضربانِ قلبشون کند بشه.
برای این جانورا، زمستونِ سرد و تاریک مایهی عذاب نیست، علامتِ استراحته. شاید ما هم باید به این پدیده از همین زاویه نگاه کنیم.
زمستون فرصتیه برای خوابِ بیشتر. هوای سردِ بیرون، خوابِ زیرِ پتو رو وسوسهانگیز میکنه و تاریکیهای سرِ صبح هم جون میده برای موندن تو رختخوابِ گرم و نرمِ خودمون. ولی متأسفانه اغلبِ اوقات ما در برابرِ این حسِ شیرین مقاومت میکنیم. به واسطهی لامپهای برقی و ساعتهای هشدارِ الایدی دار که توی دلِ تاریکی با نورهای مصنوعی روشن میشن و ما رو هوشیار میکنن، دیگه نیازی به تغییرِ الگوی خوابمون توی زمستون نمیبینیم.
ولی همیشه اینجوریا نبوده.
اونطور که یه مورخ به اسمِ ای. راجر اِکِرچ (A. Roger Ekirch) میگه، قبل از انقلابِ صنعتی، ما آدما توی شبهای طولانی و تاریک در دو نوبت میخوابیدیم. یعنی بعد از غروبِ آفتاب میخوابیدیم و توی ساعتهای اولیهی صبح دوباره بیدار میشدیم. دستشویی میرفتیم، زغالها و هیزمهای شومینه رو بررسی میکردیم، با هم حرف میزدیم، و عبادت و تفکر میکردیم. بعد از این وقفه، دوباره میخوابیدیم تا طلوعِ خورشید.
به نظر میرسه که این خوابهای طولانی که با وقفههایی از بیداری همراه بود، هم موافق با ساختارِ زیستی و بدنیِ ماست، و هم برای سلامتیمون مفیده. سالِ 1996 عده ای از دانشمندا خواستن شرایطِ خوابِ زمستانیِ دورانِ ماقبلِ تاریخو شبیهسازی کنن. اونا طیِ یک آزمایش، شرکتکنندهها رو در طولِ شب به مدتِ 14 ساعت از نور محروم کردند. بعد از چند روز، شرکتکنندهها خودبخود وسطِ خواب بیدار میشدند تا بعد از یه وقفه، دوباره بخوابن. جالبیش اینجاست که توی این وقفه، اونا در آرامش و تفکر به سر میبردند.
حالا اگه الگوهای خوابِ اجدادمون رو نادیده بگیریم و در مقابلِ نیازِ طبیعیِ بدنمون به خوابِ بیشتر توی زمستون، مقاومت کنیم، چی رو از دست میدیم؟ معلومه، فرصتِ استراحت رو! غیر از این، خودمونو از عالمِ شیرینِ رؤیا هم محروم کردیم، همونجا که آدم وقتی واردش میشه، از تمامِ نگرانیها و غمها جدا میشه. ضمناً بینِ خواب و بیداری یه حالتِ مراقبه و خلسه به آدم دست میده که هرچی استراحتمون بیشتر باشه، این حالتها بیشتر رخ میده، و ما خودمونو ازش محروم کردیم.
آداب و رسومِ مختلف، نیازِ ما به همبستگی و دورِهمی رو توی روزای تاریک برطرف میکنه.
توی تقویمِ جامعهی سکولارِ غرب به نظرتون چه مناسبتای مهمی وجود داره؟ یکیش عیدِ کریسمسه، یکیشم شبِ سالِ نو. توی تابستونم اکثرِ مردم ترجیح میدن یکی دوهفته مسافرت برن. همین.
حالا اینو مقایسه کنین با تقویمِ قومِ دروئید (Druidic) که هر شیش هفته، یه مراسم دارن که به گذرِ زمان و فصل مربوط میشه. مثلاً اوایلِ ماهِ فوریه مناسبتی دارن به اسمِ ایمبولک (Imbolc) که نشونهی شروعِ بهاره. مناسبتِ بعدیشون آلبان ایلیره (Alban Eilir) که مصادف با اعتدالِ بهاریه، و بعدش هم بلتِین (Beltane) رو دارن، یعنی همون روزِ اولِ ماهِ می.
توی چلهی زمستون، درویدها مراسمِ آلبان آرتان (Alban Arthan) رو دارن که با انقلابِ زمستانی منطبقه و شبیهِ یلدای ایرانیاست، یعنی کوتاهترین روز و طولانیترین شبِ ساله.
در طولِ تاریخ، توی فرهنگها و مذاهبِ مختلف، انقلابِ زمستانی با جشنهای مهمی همراه بوده. مثلاً توی اسکاندیناوی، خیلی از مردم روزِ سَنت لوسی (St. Lucy’s day) رو در اواسطِ دسامبر جشن میگیرن. طبقِ افسانهها، توی روم یه دخترِ جوون به اسمِ لوسی بود که میرفت دیدنِ مسیحیای ستمدیده ای که توی دخمههای شهر مخفی شده بودن، و یه تاج پر از شمع روی سرش میذاشت تا جلوی پاش روشن باشه. توی مراسمِ سَنت لوسی که امروزه برگزار میشه، دخترا هم تاجهای مشابهی میپوشن. این تاجها علاوه بر اینکه یادآورِ داستانِ اصلیِ لوسی هستن، نمادِ گذر از تاریکی به روشنایی هم هستند که با انقلابِ زمستانی شروع میشه.
چه روزِ سنت لوسی، چه شبِ یلدا، چه آلبان آرتان، و چه کریسمس، همهشون بیانگرِ اهمیتِ انقلابِ زمستانی هستند. کلاً تمامِ مراسمی که با مناسبتهای خاصی توی تقویم در ارتباطه، فرصتِ مناسبیه برای ما تا هم گذرِ زمان رو متوجه بشیم و هم کمی درنگ کنیم. مراسمِ تابستانی بیشتر جنبهی جشن و گرامیداشت دارن، ولی مراسمِ زمستانی بیشتر روی همبستگی و همنشینی متمرکزن، و این نشون میده که زمستون فصلِ سخت و بیرحمیه، و اگه میخوایم از پسش بربیایم، باید دست به دستِ هم بدیم و راهی برای روشن کردنِ تاریکیها پیدا کنیم.
نیازی نیست حتماً متعلق به یه قومِ خاص یا حتی مذهبِ خاصی باشید تا توی مراسمِ زمستونی شرکت کنید. گاهی وقتا، مهمترین مراسم اوناییان که شما خودتون اختراعشون میکنین. میتونین زمستونا توی طبیعتِ خلوت، پیادهرویهای دستهجمعی برگزار کنین. یا میتونین خونواده و دوستاتونو دعوت کنین و توی شبای سردِ زمستون، شامو دورِ هم باشین و همه با هم غذا درست کنین و غذا بخورین. نکتهی کلیدی اینه که ارتباطتونو با دنیا حفظ کنین و تاریکترین لحظاتِ سالو به تنهایی نظارهگر نباشین.
گرگها به عنوانِ درندگانِ زمستونی اسمشون بد در رفته.
توی فرهنگِ عامه، گرگها رو معمولاً با زمستون تداعی میکنن، و این تداعی، تداعیِ مثبتی هم نیست. نمونهشو توی ادبیات زیاد داریم. مثلاً توی کتابِ ماجراهای نارنیا اثرِ سی.اس لوئیس (C. S. Lewis) گرگها پیادهنظامهای شرورِ جادوگرِ سفیدن، کسی که با قدرتِ شیطانیش، سرزمینِ نارنیا رو به زمستانِ ابدی فروبرده. یا توی مجموعهکتابِ «نغمهی آتش و یخ»، نوشتهی جورج آر. آر. مارتین (George R. R. Martin) ، داستان با حضورِ پنجتا تولهگرگِ ترسناک شروع میشه. بزرگ شدنِ این گرگها نشونهی شومیه از فرارسیدنِ یه زمستونِ مصیبتبار که قراره کلِ سرزمین رو نابود کنه.
توی اروپای معاصر، گرگها رو بیشتر توی داستانها میبینید تا توی واقعیت. ولی قبلاً اینجوریا نبوده.
در حالِ حاضر، جمعیتِ گرگهای جهان حدودِ 300 هزار قلادهست که حدودِ دوازده هزارتای اونا توی اروپا ول میچرخن. ولی توی دورانِ پیشاصنعتی، گرگها همهجای بریتانیا و قارهی اروپا پراکنده بودن. توی انگلستانِ عهدِ انگلوساکسونها (Anglo-Saxon)، اولین قرصِ کاملِ ماه که توی برجِ ژانویه دیده میشد، به ماهِ گرگ یا Wolf Moon معروف بود، و این زمانی بود که گرگها، به دلیلِ گرسنگی و کمبودِ شکار، به صورتِ گلهای از جنگلها بیرون میومدن تا گاو و گوسفندای روستاها رو شکار کنن.
این رفتارِ اونا باعث شد همه جا منفور باشن. شکارِ گرگ توی قرونِ وسطی یه تفریحِ رایج بود. حتی مستأجرها به جای کرایهخونه، میتونستن پوستِ گرگ به صاحبخونهشون بدن. یکی از جریمههایی که افرادِ مجرم باید پرداخت میکردن، زبونِ بریدهی گرگها بود. تا اینکه بالاخره سالِ 1272، شاه ادوارد دستور داد گرگهای انگلستان رو قلعوقمع کنن، جوری که تا سالِ 1509، نسلِ گرگهای انگلستان تقریباً منقرض شد.
با این حال، همچنان گرگ نمادِ زمستان و درندهخویی و حریص بودنه. البته این کلیشه که گرگها ذاتاً وحشی و پستفطرتن غلطه. اونا برای خونوادهشون به شدت فداکارن و همیشه با خانوادهشون زندگی و سفر میکنن. گرگها عاشقِ همسر و بچههاشونن. و معمولاً فقط زمانی به دامها حمله میکنن که غذا به شدت کمیاب باشه.
پس چی باعث میشه ما از گرگها بترسیم؟ یه طبیعیدان به اسمِ بری لوپز (Barry Lopez) متوجه شد که گرگها همیشه یا در حالِ ریاضتن یا در حالِ ضیافت. برای همینه که بیشتر از حدِ نیازشون میکُشن و تلف میکنن، چون همیشه به قحطیِ بعدی نظر دارن.
به جز گرگ، فقط "یه" حیوونِ دیگه هست که بیشتر از نیازش میکُشه: انسان!
ماها تصور میکنیم که پول خرج کردن خواستههامونو برطرف میکنه، و وقتی برطرف نمیشن، پولِ بیشتری خرج میکنیم. تأثیری که ما روی محیطِ زیستمون گذاشتیم، به معنای واقعی فاجعه بوده.
شاید تنفرِ ما از گرگها ریشه در این حقیقت داشته باشه که ما بازتابِ حرص و طمعِ خودمونو توی اونها میبینیم. به جای اینکه تمامِ زمستونو توی ترس از گرگها سپری کنیم، میتونیم این بار با گرگِ درونِ خودمون روبهرو بشیم.
آبوهوای سرد و سخت به نفعِ ماست.
برف، با اینکه زیباست، ولی از نظرِ خیلیا مایهی زحمته. و وقتی روی هم انباشته میشه کلِ سیستمو به هم میزنه، البته بگذریم از اینکه توی خیلی از نقاطِ دنیا دیگه به ندرت شاهدِ انباشته شدنِ برف هستیم. بهرحال، توی دنیایی که تقریباً همهی کارها با یک کلیکِ سادهی موس یا کشیدنِ کارت انجام میشه، مواجهه با آبوهوایی که همه چیزو تعطیل میکنه بهمون احساسِ ناتوانی میده.
برفِ سنگین میتونه راهها رو ببنده، جلوی ترددِ قطارها رو بگیره، و راهِ ارتباطیِ روستاها رو با دنیای خارج مسدود کنه. ولی از طرفی، همین برف باعث میشه حتی افرادِ عبوس و بزرگسال هم کودکِ درونشون زنده بشه؛ شاید دلیلش این باشه که برف ما رو به آرامش و کُندی و توجهِ بیشتر به اطرافمون وادار میکنه. یه چیزی توی برف هست که حتی آدمبزرگا رو هم وسوسه میکنه روی برفا دراز بکشن، شکل بکشن و آدمبرفی بسازن.
سرمای شدیدِ دریاها و دریاچهها هم مثلِ برف، به ما درسِ کندی و آهستگی میدن. خیلی از ماها شنا توی دریا و آببازی توی دریاچهها رو مخصوصِ روزای تابستون میدونیم. توی زمستون، سرمای منجمدکنندهی این آبها ما رو فراری میده. ولی شنا توی آبای سرد هم یه جور فعالیته که نباید از ارزشش غافل شد.
فوایدِ جسمیِ زیادی برای شنا در آبِ سرد ذکر شده. غوطه خوردن توی آبِ سرد دوپامینِ بدنِ ما رو 25 درصد افزایش میده، و همونطور که میدونیم، دوپامین هورمونِ لذته. تحقیقاتی که سالِ 2000 انجام شد نشون داد که شنای آبِ سرد تنشها و خستگیها رو به اندازهی قابلِ توجهی کاهش میده و روحیهمونو عوض میکنه.
به علاوه، کسایی که توی آبِ سرد شنا میکنن میگن در حینِ شنا شدیداً احساسِ حضور در لحظهی حال و آگاهی میکنن. توی آب، حسرتها و نگرانیهایی که دربارهی آینده دارن از بین میره؛ چون دمای شدیداً پایین ما رو مجبور میکنه روی لحظهی حال توجه کنیم و فقط بر تأثیرِ سرما روی بدن متمرکز بشیم. از این نظر، شنای آبِ سرد یه تمرینِ خوب برای ذهنآگاهیه، ضمنِ اینکه مقاومت و استقامتِ انسانو افزایش میده، چون خودِ این کار یه فعالیتِ استقامتیه. بنابراین، شنای مداوم توی آبِ سرد اعتماد به نفسِ ما رو بالا میبره و باعث میشه خودمونو آدمِ مقاومی بدونیم.
کُند بودن، شوخ و شنگ بودن، آگاه بودن و مقاوم بودن نه تنها زحمت نیست، بلکه رحمتیه که آبوهوای سختِ زمستون برای ما به ارمغان میاره تا بدونیم همچین قابلیتهایی هم توی خودمون داریم.
زمستون ما رو اجتماعی میکنه.
اِزوپ (Aesop)، داستانسرای معروفِ یونانِ باستان، توی یکی از حکایتهاش، داستانِ مورچه و ملخ رو نقل میکنه. ملخ، تنبله و عاشقِ فصلِ تابستون و روزای آفتابیه. از طرفی، مورچه توی تابستون سخت تلاش میکنه تا برای زمستون دونه و آذوقه جمعآوری کنه.
وقتی روزای سرد از راه میرسن، ملخ که هیچی برای خوردن نداشته، به ناچار از مورچه میخواد از غذاهاش به اونم بده. ولی مورچه با تمسخر بهش میگه: ملخی که توی تابستون کار نمیکنه، لیاقتِ زنده موندن توی زمستونو نداره.
پندی که ازوپ میخواد به ما بده اینه که ما هم مورچهی آیندهنگر رو الگوی خودمون قرار بدیم. اما این داستان هرچی باشه، یه داستانِ خشنه. توی بعضی از فصلهای زندگیمون، ما هم خواه ناخواه مثلِ ملخ رفتار میکنیم و به خوشی و راحتطلبی میگذرونیم و فکرِ فردا رو نمیکنیم. یه وقتایی هم با اینکه خیلی دلمون میخواد پسانداز کنیم، ولی چیزی نداریم که پسانداز کنیم.
ولی وقتی متوجه باشیم که همهی ما یه ملخِ درون توی خودمون داریم، میتونیم از مورچه هم درس بگیریم. مورچهها زندگیشون بر اساسِ همکاری پیش میره و با هم یه اجتماعِ بزرگ رو تشکیل میدن. زنبورهای عسل هم همینن.
زنبورهای عسل به خصوص توی تابستون خیلی آفتابی میشن، چون میخوان شهدِ گلها رو جمع کنن. ولی بخشِ عمدهی کارشون آمادهسازی برای زمستونه، که از اکتبر تا آوریل طول میکشه و توی کندوهاشون انجام میشه. شهدی که از گلها جمعآوری کردهن، با یه آنزیم که داخلِ شکمشون ترشح میشه ترکیب میشه و به شکلِ عسل توی شبکههای شیشضلعیِ کندو ذخیره میشه. حالا اگه یه زنبور با شکمِ پر از شهد به کندو برگرده و ببینه هیچ حفرهی خالییی توی این شبکهها باقی نمونده، یه واکنشِ شیمیایی توی بدنش اتفاق میفته که باعث میشه شهد تبدیل به موم بشه و از این موم برای ساختِ شبکههای بیشتر استفاده کنه.
وقتی زنبورها حسابی برای زمستونشون عسل ذخیره کردن، حالا وقتِ اونه که خودشونو گرم کنن. برای این کار، بالهاشونو از قسمتِ ماهیچه جدا میکنن، چفتِ هم میرن و اون ماهیچهها رو به کار میگیرن تا دمای بدنشون بالابره. وقتی زنبورهای گرمکننده که وسطِ جمعن، خسته شدن، جاشونو با زنبورهای دیگه عوض میکنن. اینجوری، حتی توی سوزناکترین سرماها هم این حشراتِ خونسرد توی کندوهاشون در دمای 35 درجهی سانتیگراد زندگی میکنن.
یه زیستشناس به اسمِ ای. اُ. ویلسون (E. O. Wilson) زنبورها و مورچه ها رو جزءِ موجوداتِ فرا-اجتماعی میدونه که نوعِ پیشرفتهای از همکاری رو برای رسیدن به یک هدفِ مشترک از خودشون نشون میدن. به عقیدهی ویلسون، انسانها هم ذاتاً فرا-اجتماعیان، ولی مجموعهای از عواملِ سیاسی و اقتصادی باعث شده از ذاتِ خودشون فاصله بگیرن.
بزرگترین درسی که میتونیم از این موردِ اخیر بگیریم اینه که ما انسانها هم میتونیم توی زمستونهای سرد و سخت زندگیمون، به شرطِ همکاری با هم، دووم بیاریم.
برای تحملِ زمستونهای زندگیِ شخصیمون باید از طبیعت درس بگیریم
نویسندهی این کتاب بعد از اینکه دربارهی فصلِ زمستون توی طبیعت تحقیق کرد و یاد گرفت که چطور فرهنگهای مختلف و جاندارانِ گوناگون خودشونو با این فصل وفق میدن، برای دستوپنجه نرم کردن با دورانِ سخت و تاریکِ زندگیِ شخصیش هم به یه رویکردِ جدید رسید.
بیماری، تغییرِ شغل، و تنشهای خانوادگی، اونو به این نتیجه رسوند که باید درسهایی که از این فصلِ سال گرفته رو روی زندگیِ فردیش هم اعمال کنه.
در ادامه، به چندتا از درسهایی اشاره میکنیم که نویسنده از زمستون یاد گرفته و اعتقاد داره توی زندگیِ شخصیِ همهی ما به کار میاد.
اولین درس اینه که زندگیِ انسان، مثلِ همهی زندگیهای طبیعی، فصلبندیه. ولی ماها یادگرفتیم که این حقیقتِ ساده رو انکار کنیم و حتی توی بدترین شرایطِ زندگی هم ژستِ مثبت به خودمون بگیریم. خلاصه اینکه به ما اینجوری القا شده که باید در برابرِ زمستون مقاومت کنیم و جوری رفتار کنیم که انگار زندگیمون فقط یک فصل داره و اون تابستونه.
توی شبکه های اجتماعی، با سِیلی از جملات و نقلقولهای انگیزشی مواجه میشیم که ما رو به «همیشه مثبت بودن» تشویق میکنن، مثبت بودنی که چه بسا سمّی باشه. تمامِ تمرکزِ جامعه روی اینه که چطوری در مواجهه با چالشها دووم بیاره و پیشرفت کنه. پیامِ این دیدگاه چیزی نیست جز اینکه ما باید به هر قیمتی که شده از پسِ مشکلاتمون بربیایم.
ولی توی طبعیت، بعد از فصلِ برداشت، زمینها باید یک سال اصطلاحاً آیِش بشن و بدونِ کاشت بمونن تا قوتِ زمین تحلیل نره و حاصلخیزیشو از دست نده. ما هم درست مثلِ زمینِ کشاورزی نیاز به آیِش داریم. زمستونهای زندگیِ ما هم فرصتیه برای اینکه توی لاکِ خودمون فرو بریم، یه مقدار به خودمون بیایم و روی سلامتی و بقای خودمون تمرکز کنیم.
زمستونهای زندگیهم درست مثلِ زمستونهای طبیعت، چیزی نیستن که بخوایم بهشون به یکباره غلبه کنیم یا فراموششون کنیم. فصلهای سرد و گرمِ زندگی مثلِ یک چرخهی بیپایانِ بازگشتپذیر میمونن. برای اونی که توی چلهی یه زمستونِ سخت گیر کرده، شنیدنِ این جمله شاید سخت باشه. ولی این حقیقت جنبههای مثبتی هم داره. گذرانِ زمستون یه مهارتِ اکتسابیه. هربار که شما از پسش بربیاین، برای زمستونهای بعدی آمادهتر میشین.
با تمرین و تکرار، یاد میگیرین که از قبل خودتونو برای اومدنِ زمستون آماده کنین. بدنِ شما و ریتمهای اون به طورِ خودکار شروع به کند شدن میکنه و شما یاد میگیرین که از این فصل هم در سکوت و سکون، لذت ببرین. حتی ممکنه خودتون به استقبالش برین. درست همونطور که یه پیادهرویِ طولانیِ زمستونی یا شیرجه زدن توی دریاچهی منجمد آغوشِ شما رو به روی لذتهای زمستون باز میکنه، استقبالِ شما از دورههای آیِشِ زندگی هم میتونه آغوشِ شما رو به روی موهبتهای نیروبخشِ این دورهها باز کنه.
یادتون باشه که چالشهای سختِ مخصوصِ زمستون چیزی از لذتهای منحصربهفردِ اون کم نمیکنه. و مواقعی که زمستونِ زندگیِ شما دیگه غیرقابلِ تحمل میشه، به یاد داشته باشید که سختیهای زمستون، شما رو برای تولدِ دوبارهی بهار آماده میکنه.
بدترین قسمت قوی بودن اینه که هیچکس نمیفهمه جدی جدی داری درد میکشی جدی جدی خسته شدی بریدی جدی جدی کم اوردی و نمی دونی باید چیکار کنی؟







آنتونی رابینز (Tony Robbins) در 29 فوریهی سال 1960 در آمریکا به دنیا آمد. آنتونی رابینز در کودکی و جوانی، زندگی سختی را تجربه کرد. وضعیت خانوادهی او از نظر اقتصادی بد بود و او در 20سالگی در خانهای 40متری زندگی میکرد و از اضافهوزن رنج میبرد. هر چند وضع زندگی او چندان مناسب نبود، آنتونی رابینز در خیال خود زندگی بهتر و راحتتری را تصور میکرد و همین موضوع باعث میشد که سختیها را تحمل کند.
آنتونی رابینز در قدم اول برای اصلاح زندگی خود به سلامتیاش پرداخت. او تصمیم گرفت که وزن خود را کم کند، اما مطالعهی کتابهای مختلف به او کمکی نمیکرد. آنتونی رابینز رژیم غذایی ورزشکاران پرورش اندام را الگوی خود قرار داد و از آن پیروی کرد و بهزودی توانست به وزن مطلوب برسد. سپس با اعتمادبهنفس بیشتری، دیگر اهداف خود را دنبال کرد.
آنتونی رابینز در جوانی متوجه شد که سخنران بسیار خوبی است و میتواند بهسرعت توجه دیگران را به سخنان خود جلب کند. او تحصیلات خود را نیمهتمام رها و در کنار جیم ران، برای برگزاری سمینارهای انگیزشی کار کرد. او در این برهه، به موفقیت و باورهای مثبت علاقهمند شد. همچنین آنتونی رابینز مدتی را در کنار جان گریندر، زبانشناس آمریکایی، به کارآموزی پرداخت.
مقدمه: خیانت یکی از پدیدههای پیچیده و چندبعدی در روابط انسانی است که همواره توجه پژوهشگران، روانشناسان و جامعهشناسان را به خود جلب کرده است. در طول تاریخ، روایتهای فرهنگی بیشتر بر خیانت مردان تمرکز داشتهاند، اما مطالعات جدید نشان میدهد که زنان نیز به دلایل خاص خود وارد روابط موازی یا پنهانی میشوند. شناخت دلایل خیانت زنان نه برای قضاوت یا سرزنش، بلکه برای درک بهتر نیازهای روانی، عاطفی و اجتماعی آنان اهمیت دارد. این شناخت میتواند راهگشای بهبود روابط زناشویی، کاهش آسیبهای خانوادگی و ارتقای کیفیت زندگی مشترک باشد.
۱. دلایل روانشناختی
۱-۱. خلأ عاطفی
بسیاری از زنان خیانت را نه از سر لذت جنسی، بلکه برای پر کردن شکافهای عاطفی تجربه میکنند. وقتی زنی احساس کند در رابطهاش نادیده گرفته میشود، نیازهایش شنیده نمیشود یا محبت کافی دریافت نمیکند، ممکن است به فرد دیگری پناه ببرد که این کمبودها را جبران کند.
۱-۲. نیاز به توجه و دیدهشدن
زنان اغلب ارزش خود را از میزان توجهی که دریافت میکنند بازتاب میدهند. اگر همسرشان به مرور بیتفاوت یا مشغول شود، دریافت تحسین یا توجه از سوی فرد دیگری میتواند بهعنوان منبعی برای بازیابی عزتنفس عمل کند.
۱-۳. بحران هویت و خودشناسی
برخی زنان در میانه زندگی (بهویژه در دوران میانسالی) با بحران هویت مواجه میشوند. این بحران میتواند آنها را به سمت تجربه روابطی ببرد که در ظاهر حس تازگی، جوانی یا آزادی به آنها میدهد.
۱-۴. انتقام یا واکنش متقابل
گاهی خیانت زنان پاسخی به خیانت یا بیوفایی همسرشان است. در این حالت، خیانت نه از روی میل، بلکه از سر خشم، رنجش و احساس بیعدالتی شکل میگیرد.
۲. دلایل اجتماعی
۲-۱. تغییر ارزشها و هنجارهای فرهنگی
در جوامع سنتی، محدودیتهای سنگینی بر زنان تحمیل میشد. اما با تغییر هنجارهای اجتماعی و افزایش آزادیهای فردی، زنان امروز بیش از گذشته امکان ورود به روابط خارج از ازدواج را دارند.
۲-۲. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی
امروزه ارتباطات آنلاین زمینهای فراهم کرده که زنان میتوانند بدون محدودیت جغرافیایی یا زمانی با افراد جدید آشنا شوند. این فضا غالباً احساس صمیمیت و امنیت کاذب ایجاد میکند و میتواند جرقه آغاز روابط پنهانی باشد.
۲-۳. فشارهای اقتصادی و اجتماعی
در برخی موارد، زنان برای فرار از فشار مالی یا اجتماعی ممکن است وارد روابطی شوند که در ابتدا جنبه مادی دارد، اما به مرور به خیانت عاطفی یا جنسی تبدیل میشود.
۳. دلایل زیستی و جنسی
۳-۱. نارضایتی جنسی
یکی از عوامل اصلی خیانت زنان، عدم رضایت از رابطه جنسی در زندگی زناشویی است. زنانی که نیازهای جنسیشان نادیده گرفته میشود، گاهی به دنبال تجربهای متفاوت و ارضاکنندهتر میروند.
۳-۲. تفاوت در میل جنسی
میل جنسی زنان در طول زندگی تحت تأثیر چرخههای هورمونی، بارداری، شیردهی و یائسگی قرار دارد. در مواقعی که همسر نتواند این تغییرات را درک کند، احتمال بروز فاصله و در نتیجه خیانت افزایش مییابد.
۳-۳. جستجوی تنوع و هیجان
هرچند این ویژگی بیشتر به مردان نسبت داده میشود، اما زنان نیز ممکن است به دلیل یکنواختی زندگی مشترک و نیاز به هیجان، به روابط خارج از ازدواج گرایش پیدا کنند.
۴. دلایل فردی و شخصیتی
۴-۱. کمبود عزتنفس
زنانی که اعتمادبهنفس پایینی دارند، ممکن است از طریق رابطه با فرد دیگری به دنبال تأیید و ارزشمندی باشند.
۴-۲. اختلالات روانی یا شخصیتی
اختلالاتی مانند اختلال شخصیت مرزی، هیستریونیک یا خودشیفته میتواند زنان را به سمت رفتارهای پرخطر و خیانت سوق دهد.
۴-۳. ماجراجویی و نیاز به تجربههای جدید
برخی زنان ذاتاً جستجوگر هستند و برای شکستن قواعد یا تجربه ناشناختهها، وارد روابط خارج از چارچوب میشوند.
۵. پیامدهای خیانت زنان
خیانت، فارغ از جنسیت، تبعات گستردهای دارد:
آسیب روانی به همسر و خانواده
تأثیر منفی بر فرزندان (اضطراب، بیاعتمادی و مشکلات هویتی)
ازهمپاشیدگی ساختار خانواده
احساس گناه و عذاب وجدان در خود فرد
۶. راهکارهای پیشگیری
شناخت دلایل خیانت باید مقدمهای برای یافتن راهحل باشد. برخی راهکارهای کلیدی عبارتاند از:
تقویت گفتوگو و صمیمیت زوجین
توجه به نیازهای عاطفی و جنسی زن
مشاوره خانوادگی و درمانی در زمان بحران
افزایش آگاهی مردان از تغییرات روانی و زیستی زنان
تقویت عزتنفس فردی و آموزش مهارتهای زندگی
جمعبندی
خیانت زنان پدیدهای چندعلتی است که نمیتوان آن را به یک عامل واحد تقلیل داد. ترکیب خلأهای عاطفی، فشارهای اجتماعی، نیازهای زیستی و ویژگیهای شخصیتی میتواند زمینهساز این رفتار شود. قضاوت اخلاقی درباره این موضوع ساده است، اما راهکار واقعی درک عمیق، همدلی و تلاش برای ترمیم روابط است. تنها با شناخت ریشهها میتوان از تکرار این چرخه جلوگیری کرد و کیفیت زندگی مشترک را ارتقا داد.
کتاب استادی در عشق یک راهنمای کاربردی برای برقراری ارتباطه و به بهبود روابطتون کمک میکنه. دونمیگوئل روئیز توی این کتاب درباره این گفته که چطور دوست داشتن خودمون، میتونه روی درست دوست داشتن اطرافیانمون تاثیر بذاره. این کتاب به ما یاد میده که چطور دنیا رو از زاویهی عشق ببینیم و زخمهای احساسمون رو با عشق و بخشش و دعا التیانم ببخشیم. چطور از معیارها و قضاوتهای ذهنی نادرست که باعث رنجش خاطر ما میشه اجتناب کنیم و خودمون رو همینطور که هستیم بپذیریم و دوست داشته باشیم.
در واقع این کتاب یک راهنما برای هدایت رابطه در زندگی شماست
تالتکها (toltecs) از اقوام باستانی در قاره آمریکا بودن، مردمی که باور داشتن کل جهان رویایی بیش نیست. اونا باور داشتن که تک تک ما رویای شخصی خودمون رو داریم، و اکثر مردم در چیزی زندگی میکنن که تالتکها بهش میگفتن رویای جهنم، با شاخصههای ترس، رنج، خشونت و بی عدالتی. این رویا به ما یاد میده که چطور احساسات منفیمون رو مدیریت کنیم. شاید درکودکی یاد بگیریم که خشم به ما کمک میکنه به چیزی میخوایم برسیم. بعد اون کار رو بارها و بارها تکرار می کنیم تا وقتی که توش حرفهای بشیم.
به همین ترتیب توی حسادت، ناراحتی و... هم استاد میشیم، بنابراین این احساسات، زندگی و روابط ما رو کنترل می کنن. اما این بهترین رویایی که میتونیم داشته باشیم نیست، بجاش ما باید توی عشق حرفهای بشیم. بذار این اصول راهنمای تو باشه.
اینها اصولیه که توی این کتاب بهتون یاد میده تا راهنماتون باشه:
چطوری یک سم عاطفی روی همه ما تاثیر میذاره؟
چرا سگت، میتونه در سگ بودن بهترین باشه؟
برای التیام زخمهای عاطفی خودت به چه ابزاری نیاز داری؟
ما در کودکی شروع به انباشته شدن از زخمهای عاطفی میکنیم
تصور کنید شما روی یک سیارهای زندگی میکنید که در اون یک بیماری یکسان شایع شده. مردم پوستهاشون پر از زخمهای باز عفونی و دردناک شده. این بیماری از سن سه یا چهارسالگی شروع میشه و همه باور دارن که داشتن این بیماری کاملا نرمال و عادیه.
خیلی بد و وحشتناک بنظر میاد؟ نه؟
خب. این موقعیت در واقع وضعیت فعلی بشریته. البته که پوست آدما پر از زخم نیست. اما همونطور که «دان میگل» در کتاب احساسات بدن میگه، ذهن آدما پر از زخمه. و اون زخمها با یک سم عاطفی که بهش میگیم «ترس» آلوده شدن. بقیه احساسات منفی، حسادت و ...از ترس انشعاب میگیرن.
زمانی که بچهها به دنیا میان، هیچ سم عاطفیای ندارن، اما خیلی طول نمیکشه که شروع به انباشته شدن از سم عاطفی میکنن. زمانی که ما سه یا چهار سال سن داریم، زخمهای عاطفی ما شروع به پدیدار شدن میکنند. قبل ازون ما کاملاً سالمیم. بچههای دو و سه ساله در ابراز عشق نترسن، اغلب وقتشون رو به خندیدن و بازی کردن میگذرونن. البته زمانی که اونا درد رو تجربه کنن یا چیزای بدی براشون اتفاق بیفته، واکنش نشون میدن. اما این معمولاً فقط تا وقتی طول میکشه که دوباره به بازیشون برگردن.
این وضعیت نرمال و سالم ذهن انسانه. اما به محض اینکه بچهها بزرگتر میشن، شروع میکنن به یاد گرفتن از بزرگسالایی که مدت زیادیه به سم عاطفی آلوده شدن. اونا یاد میگیرن که از تنبیه بترسن و بدنبال پاداشن باشن. اونا میترسن پذیرفته نشن، اونا میترسن اونی که هستن به اندازه کافی خوب نباشه. همهاینها سمهای عاطفیاند.
در نتیجه این احساسات، بچهها از خودشون یه تصویری میسازن که دقیقا چیزیه که فکر میکنن دیگران ازشون میخوان. اونا تصویری خلق میکنند برای ارائه در مدرسه، توی خونه و وقتی بزرگ شدن سر کارشون. بعد وقتی که یکی ازین تصاویر به ناچار به چالش کشیده بشه، بیاندازه احساس درد میکنن.
برای مثال پسر نوجوونی رو تصور کنین که تصورش از خودش اینه که خیلی باهوشه. یک روز اون در یک مناظره شرکت میکنه و یه دانش آموز دیگهای برنده اون مناظره میشه. اون پسر شروع میکنه به احساس احمق و بیارزش بودن. اون احساس درد می کنه چون حالا بین تصور ذهنی از خودش و تصویری که سعی داره از خودش ارائه بده اختلاف وجود داره. تک تک ما این روابط بین خودمون و جهان رو در کودکی گسترش میدیم، و سپس باقی عمرمون توسط اونها اداره میشه و در نتیجه باعث رنج ما میشه.
سم عاطفی باعث میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن
یه لحظه به عقب برگردید و به دوران کودکی تون فکر کنید. شما دو یا سه سال دارید، دارید توی اتاق پذیرایی خونه تون بازی می کنید، شما چشمتون میفته به گیتار پدرتون، بنابراین اونو برمیدارید و مشغول بازی کردن باهاش میشید. بعد پدرتون میاد خونه و شما رو می بینه. اون روز بدی رو سر کارش گذرونده و بخاطر اینکه به گیتارش دست زدید از دست شما عصبانی میشه. اون حتی شما رو کتک می زنه.
از زاویه دید شما، گیتار فقط یک اسباب بازی بود، و پدرتون در حق شما یک بی عدالتی بزرگ انجام داده. اون کسی بود که شما بهش اعتماد داشتید و ازش انتظار داشتید که مراقبتون باشه. اما الان شما می بینید که اون می تونه به شما آسیب بزنه. بدون اینکه متوجه بشید، شما کمی از پدرتون می ترسید. در طول زمان، شما یاد می گیرید که خیلی امن و مطمعن نیست که خودتون و تمایلاتتون رو بطور کامل ابراز کنید و کم کم خجالتی میشید.
اینجا یک پیام اصلی وجود داره: سم عاطفی باعث این میشه که مردم روابط ضعیف و آسیب زا داشته باشن. زمانی که ما بزرگتر میشیم، همینطوربه انباشتن سم عاطفی در پاسخ به چیزهایی که بی عدالتی تلقی می کنیم ادامه میدیم. سپس ما، یکبار که پر از اون سم عاطفی هستیم، احساس نیاز به تخلیه کردنش رو می کنیم. و ما چطور این کارو انجام میدیم؟ اغلب با تلاش برای تخلیه سم عاطفی مون روی شخص دیگه!
یک زن و شوهر رو در نظر بگیرید.زن مقدار زیادی سم عاطفی رو از یک بی عدالتی که حس میکنه شوهرش در حقش اعمال کرده، حمل میکنه. زمانی که اون دوباره با شوهرش مواجه میشه، بلافاصله شروع میکنه به حمله به اون. زن فریاد میزنه که اون آدم مزخرف، احمق و بی انصافیه. مرد عصبانی میشه و زن احساس بهتری پیدا می کنه، چون تونسته سم عاطفیش رو تخلیه کنه. اما الان شوهر علاوه بر سم عاطفی خودش سم عاطفی زنش روهم در خودش انباشته داره. هر دو این انباشتن و تخلیه کردن رو تا وقتی که میزان سم عاطفی شون زیاد بشه، انجام میدن.
گاهی اوقات این تمایل به تخلیه سم عاطفی منجر به روابط آسیب زا میشه. ممکنه یک شخص سم عاطفیش رو از شخصی گرفته باشه که از خودش یک سر و گردنقدرتمندتره. بنابراین نمیتونه به این راحتیا این سم عاطفی رو به اون شخص برگردونه. بنابراین اون میگرده به دنبال شخصی که بتونه سم عاطفیش رو روش تخلیه کنه، شخصی ضعیف تر یا بی دفاع تر.
بدن عاطفی افراد بد رفتار و سواستفاده گر، بیمار هست. آلوده به سم عاطفی ست، که موجب خشونتشون میشه. ما نمیتونیم مردم دیگرو از شر سم عاطفی شون خلاص کنیم، ولی می تونیم با آگاهی ازین مشکل شروع کنیم به غلبه بر سم عاطفی خودمون. اذعان به وجود این سم درون شما و تمام محیط اطرافتون،تمام اون چیزیه که لازمه.
خوشبختی شما نمی تونه به افراد دیگه بستگی داشته باشه
زمانی مردی بود که به عشق اعتقاد نداشت. اون در اطراف خودش این دیدگاه رو تبلیغ کرد که عشق چیزی بیش از یک ماده مخدر نیست، می تونه در شما احساس شگفت انگیزی ایجاد کنه، اما در عین حال اعتیاد آورهم هست. شما برای اطمینان از دوزهای روزانه خودتون، نسبت به فردی که اونها رو برای شما تامین می کنه کنترلگر میشید و حس مالکیت پیدا می کنید.
روزی اون مردی که به عشق اعتقاد نداشت داشت توی پارک قدم می زد. با زنی روبرو شد که نشسته بود و گریه می کرد. اون زن بهش گفت ازین ناراحته که فهمیده عشق وجود نداره. مرد مشکلات اونو کاملا درک کرد و شروع به دلداری دادنش کرد. اونا به سرعت تبدیل شدن به بهترین دوستان همدیگه. اون مرد و زن هر وقت که با هم بودن کاملا خوشحال بودن. اونا هیچوقت نسبت به هم حسادت نمی کردن. هیچ بدبینی ای بینشون وجود نداشت، و همچنین هیچکدومشون در قبال دیگری احساس مسئولیت نمی کرد.
یک شب مرد چیزی رو تجربه کرد که تصور میکرد یک معجزه ی خارق العاده س. اون به ستاره ها زل زده بود، زمانی که ناگهان یکی از زیباترین ستاره ها اومد پایین و افتاد توی دستش، همونطور که اونو نگه داشته بود، ستاره با بدن اون یکی و ادغام شد. بلافاصله، اون رفت پیش زن و ستاره رو گذاشت توی دست اون تا عشقش رو به اون ثابت کنه. اما زن لحظه ای شک کرد. اون ستاره رو انداخت، ستاره افتاد و تکه تکه شد. حالا دیگه هم زن و هم مرد از همدیگه فاصله دارن. مرد یکبار دیگه قسم خورد که عشق وجود نداره، و زن به حال ستاره ای که از دستش افتاد گریه کرد.
درباره اتفاقی که برای این زوج افتاد فکر کنید. واقعا کدومشون مرتکب اشتباه شده؟ این اشتباه زن نبود، بلکه اشتباه مرد بود، کسی که معتقد بود میتونه ستاره اش رو به زن بده. ستاره نماد و نشانگر خوشبختی اونه و دادن اون به زن به معنای تلاش او برای مسئول دونستن زن برای خوشبختی خود بود.
در زندگی واقعی، ما به هم ستاره ها رو نمیدیم. اما حلقه ازدواج رد و بدل می کنیم. با انجام این کار، انتظارمون ازینکه پارتنرمون ما رو خوشبخت میکنه و برعکس رو نشون میدیم. اما این یک رویای غیر ممکنه چون ما هیچوقت بطور کامل نمیتونیم ذهن، نتظارات، یا رویاهای پارتنرمون رو بشناسیم. و این به این معنیه که دیر یا زود، پارتنرمون ما رو ناامید میکنه و خوشبختیمون رو درهم میشکنه. در واقعیت، فقط شما می تونید مسئول خوشبختی خودتون باشید. اجازه بدید این ایده رو در نکته ی بعدی کمی بیشتر بررسی کنیم.
همه روابط در طول یکی از این دو مسیر جلو میرن، عشق یا ترس
تمامی روابط شما بین شما و یک فرد دیگه ست، و هرکدوم از شما مسئول نیمه ی رابطه ی خودتون هستین.
گرچه اغلب اوقات مردم طوری رفتار می کنن که علاوه بر نیمه ی خودشون مسئول نیمه ی دیگران هم هستن. اونا سعی می کنن رفتار پارتنرشون رو کنترل کنن. بهش بگن چیکار بکنه یا چیکار نکنه. اما اگر شما توی این جنگ کنترلگری شرکت می کنین، این به این معنیه که شما پارتنرتون رو دوس ندارین، شما فقط خودخواه هستین و این ترسه که تصمیمات شما روکنترل میکنه. در واقع ما میتونیم روابطمون رو به سفر کردن در طول این دو مسیر تشبیه کنیم. مسیر عشق یا مسیر ترس. بیشتر افراد روابطشون بر اساس مسیر ترس جلو میره و ما باید مسیر عشق رو انتخاب کنیم.
خصوصیت مسیر ترس چیه؟ دو چیز اصلی، تعهدات و انتظارات. در مسیر ترس همه چیز بر اساس حس تعهد انجام میشه، اما هر وقت ما احساس می کنیم مجبوریم کاری رو انجام بدیم، شروع به مقاومت و عقب نشینی می کنیم. در نهایت این باعث رنج ما میشه و ما سعی می کنیم ازش فرار کنیم.
همزمان وقتی ما در مسیر ترس رابطه رو جلو می بریم، از طرف مقابلمون انتظاراتی داریم. بعد وقتی که فرد مقابلمون تعهدات خودش رو انجام نمیده، ما احساس درد می کنیم، احساس می کنیم ناعادلانه ست و شروع می کنیم به سرزنش طرف مقابل. بنابراین همونطور که می بینین انتظارات فقط می تونه به رنج کشیدن ختم بشه.
از طرفی دیگه در مسیر عشق چیزی به اسم انتظارات و تعهدات وجود نداره، ما کاری رو می کنیم که خودمون دوس داریم انجامش بدیم و همین مساله برای طرف مقابل هم صدق می کنه. شما اعمال یا کرده ها و نکرده های طرف مقابلتون رو مثل حمله ای برای خودتون نمی بینید و در نتیجه هیچ دردی رو متحمل نمیشین. برای حرفه ای شدن در هر رابطه ای شما باید ازین دو مسیر آگاه باشین، آگاه باشین که کی دارین در مسیر ترس قدم میذارین و خودتون رو تو مسیر عشق قرار بدین.
با تمرین و تکرار این تغییر مسیر شما در هر رابطه ای به نیمه ی خودتون مسلط میشید. دیگه نیازی نیست رفتارهای پارتنرتون رو کنترل کنید چون متوجهین که شما فقط مسئول نیمه ی خودتون هستین و در انتها به راحتی با همدیگه همه چی رو به اشتراک میذارین، از زندگی لذت میبرین و رابطه تون رو میسازین.
پارتنرت رو طوری انتخاب کن که نیازی به تغییرش نداشته باشی
شما ممکنه سگ داشته باشی یا گربه یا شایدم یک حیوون خونگی دیگه. اگر داری رابطه ت رو با اون تصور کن. حیوون خونگیت مثلا سگت ممکنه هرروز خونه منتظرت باشه. وقتی میای خونه پارس میکنه، دمشو برات تکون میده. اون نیمه ی مربوط به خودش توی رابطه رو که همون سگ بودنه بطور بی نقصی انجام میده و تو هم سگت رو بدون هیچ قید و شرطی دوس داری و معتقدی یک سگ بی عیب و نقص و پرفکته و هیچ نیازی به تغییرش به یک حیون دیگه نمیبینی. پس چرا وقتی وارد رابطه با یک انسان دیگه ای میشی، دوس داری تبدیلش کنی به کسی که نیستش؟ مثل سگت، هرکسی برای خودش پرفکت و بدون عیب و نقصه. نکته ی اساسی اینه که بعضی از مردم ممکنه برای تو بی عیب و نقص نباشن، و هیچ مشکلی توی این قضیه نیست.
همیشه پیدا کردن کسی که از نظر تو نیازی به تغییر نداشته باشه ساده نیست ولی انجام این امر خیلی مهمه. پیدا کردن فرد مناسب برای تو نیازمند آگاهی کامل در مورد ذهن و بدنت هست.نیازمنده اینه که تو با خودت درباره اون نیازها کاملا صادق باشی.
فکر کن تو توی بازاری و میخوای خودت رو بفروشی، برای انجام این کار تو باید خود واقعیت رو به مردم نشون بدی. همزمان توی اون بازار میخای یک نفر دیگه رو هم بخری. اگر اون فردی که تو قراره بخری اون چیزی نیست که تو میخای، نخرش. از دروغ گفتن به خودت بر حذر باش. خیلی از مردم وانمود میکنن کالاها نیازهاشون رو برآورده می کنن، ولی در اعماق وجود خودشون میدونن چنین چیزی درست نیست. حالا تصور کنین که شما توی یک رابطه سرمایه گذاری کردین و هستین، اگر مشکل شما اذیت و آزار نیست و انتخاب کردین که توی این رابطه بمونین چطورمیشه این کارو کرد؟
اول با قبول کردن و دوست داشتن خودت همونطور که هستی که در نتیجه باعث میشه خودتو همونجور که هستی نشون بدی، بعد ازون شما میتونی پارتنرت رو همونجوری که هست قبول کنی و دوست داشته باشی. اگر رابطه راهی به جایی نمیبره، رفتن از اون رابطه لطفیه به خودت و پارتنرت. موندن توی یک رابطه ناکارآمد جز از روی خودخواهی نیست، چون باعث میشه نه تو نه پارتنرت با کسی که شما رو همونطوری که هستین بخواد، آشنا نشید.
برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین
تصور کنید شما با زن رویاهاتون سرقرار هستین و قراره بهش بگین که عاشقشین، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودتون بالاخره این حرف رو میزنین، ولی اون به بدترین شکل ممکن به این ابراز احساساتتون پاسخ میده و میگه: خیله خب، ولی من اصلا تو رو دوست ندارم.
جواب اون باعث ناراحتی شما میشه، اون شما رو پس زده و شما شروع به پس زدن خودتون می کنین، ولی آیا این منطقیه؟ فقط چون اون فرد شما رو دوست نداره دلیل براین نیست که هیچکس دیگه ای هم دوستون نداشته باشه. شما نباید ارزش خودتون رو بر اساس احساسات بقیه نسبت به خودتون،بسنجین. بجاش روی جذابترین و جالبترین رابطه ای که می تونین داشته باشین تمرکز کنین،رابطه تون با خودتون.
پیام اصلی اینه که: برای داشتن یک رابطه ی سالم با دیگران، اول باید خودتون رو دوست داشته باشین.
اعتقادات ما مانع دوست داشتن خودمون میشه، برای مثال زیبایی رو در نظر بگیرید. زیبایی درباره ی اعتقاد به کیفیت چیزیه. ولی باطن طبیعی اونو تشریح نمی کنه. فقط یک مفهومه که یک نفر به شما داده که بعضی چیزا خوبن و بعضی چیزا بد. در واقع هر چیزی که وجود داره بطور ذاتی بدون نقص و زیباست. شاید شما یکسری باورها و نقدهایی رو به زیبایی خودتون دارین که این باور و نقدها باعث رنجش خاطر زیادی در شما شده، بطور مثال تصور می کنیم که شما فکر می کنید زیبا نیستید. شما بخاطر این اعتقاد حاضرین هر نوع درد و رنجی رو از طرف کسی که به شما میگه زیبایین تحمل کنین، فقط بخاطر اینکه نیازمند شنیدن اون کلمه هستین. درحالی که شما نیازی ندارین! تمام چیزی که شما نیاز دارین دوست داشتن خودتونه. شما در حال حاضرهم زیبا هستین.
یکی از بهترین راه هایی که میتونین برای تمرین دوست داشتن خودتون انجام بدین انجام مراسم روزانه پوجاست. پوجا یک مراسم مذهبی توی هند هست که در اون مردم هند برای الاهه هاشون گل و غذا میذارن تا اونا رو پرستش کنن. شما میتونین همین پوجا رو هرروز برای بدنتون اجرا کنین.
دوست داشتن خودمون و قبول کردن خودمون خیلی مهمه، چون شما وقتی این دوتا رو داشته باشین، زندگی تون رو به سبک دیگه ای جلو می برین. شما دیگه هیچ اذیت و آزاری رو از طرف خودتون یا دیگران قبول نمی کنین و افراد دیگه ای رو که مثل شما با خودشون رفتار می کنن رو به خودتون جذب میکنین.
ما برای پذیرفتن جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم.
بدن انسان ها یک اورگانیسم زنده است و برای سکس طراحی شده، در حالی که ذهن ما توسط باورهای بسیار غلط و اشتباه در این مورد احاطه شده. ما یکسری اعتقادات اشتباه درمورد رفتارهای جنسی زن و مرد داریم. بدنشون باید به چه شکلی باشه یا چه کاری باید انجام بدن که مردونه بنظر بیان یا زنونه. بخاطر تمام این دروغ ها ما نمی تونیم از سکس لذت ببریم. فکر میکنیم سکس شیطانیه و گناهه یا از نیازهای جنسیمون خجالت می کشیم، برای این که متوجه بشیم تمام این باورها اشتباهه و درست نیست، نیاز داریم که فرق بین نیازهای عقلانی و جسمانی مون رو متوجه بشیم و بفهمیم. وقتی که این نیازها با همدیگه همخوانی نداشته باشن، جنگ درونی انسان با خودش شروع میشه.
پیام اصلی اینه که: ما برای پذیرش جنسیتمون، احتیاج داریم بین نیازهای جسمانی و نیازهای عقلانیمون تمایز قائل بشیم. فرض کنید شما یه کاتولیک بزرگ شدید، در طول زمان بزرگ شدنتون به شما یاد دادن که قبل از سکس حتما باید با اون شخص ازدواج کرده باشین. شما ازدواج می کنید ولی یک روز وقتی دارین توی خیابون راه میرین یک مرد جذاب و خوشتیپ رو میبینین، حس جنسی بهش پیدا می کنین ولی همون لحظه خودتون رو بخاطر احساسی که داشتین قضاوت میکنین. فکر میکنین یک ادم بد و گناهکارین و سعی می کنین این احساسات رو سرکوب کنین، اما این کار باعث میشه این احساسات قوی و قوی تر بشنو در انتها شما به همسرتون خیانت می کنین.
حالا چی میشه اگر شما خودتون رو بابت این احساسات قضاوت نکنین. اگر این قضاوتها رو رها کنین و متوجه بشین که این فقط یک نیاز جسمانیه ،شاید خیلی سریعتر حستون نسبت به اون مرد جذاب رو از دست بدین. و مشکل همینه. بدن شما یکسری نیازها داره. اما این ذهنتونه که داره نحوه ی پاسخ به اون نیازها رو کنترل میکنه.
بذارین یک مثال دیگه بزنیم. شما نیاز دارین بدنتون رو بپوشونین، از بدنتون در مقابل گرما، باد و سرما محافظت کنین. ممکنه یک کمد پر از لباس هم توی خونه داشته باشین، ولی با خودتون فکر کنین: من که هیچی ندارم بپوشم. این ذهن شماست که این نیازها رو درست می کنه و شما هیچوقت نمیتونین پاسخگوی این نیازها باشین.
برای جلوگیری از این اتفاق چه کاری می تونیم بکنیم؟ نیازهای بدنتون رو با نیازهای عقلانی تون قاطی نکنین. اونها رو بشناسین. بطور مثال وقتی بدنتون سکس میخاد، بفهمید این نیاز شیطانی نیست. کاملا نرمال و طبیعیه. در انتها شما کم کم متوجه میشین که شما نه بدتونین نه ذهنتون. شما زندگی هستین، نیرویی که با تمامی کائنات به اشتراک گذاشته میشه.
زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین
دکتر چطور زخم های عفونی رو درمان می کنه؟ احتمالا اول روی زخم رو باز می کنه، تمیزش می کنه، یکم دارو و پماد بهش میزنه و از شما می خواد که زخم رو تا موقعی که درمان نشده تمیز نگه دارین. روند درمان زخم های احساسی مون فرقی با روند درمان زخم های فیزیکی مون نداره. برای این کار ما از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم استفاده می کنیم تا دروغ ها بر ملا بشه، بعد عفونت ها و چرک ها رو به وسیله ی بخشش پاک می کنیم، و در انتها تا زمانی که زخم خوب بشه اونو بوسیله عشق تمیز نگه می داریم.
نکته کلیدی اینه که: زخم های احساستون رو با حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودتون درمان کنین.
دنیا پر از دروغ و سرابه که میتونه پیدا کردن حقیقت رو خیلی سخت کنه. علاوه بر اون حقیقت اغلب اوقات تلخه. بطور مثال میشه گفت ده سال پیش به شما تجاوز شده، این واقعیتیه که برای شما اتفاق افتاده ولی دیگه در حال حاضر این واقعیت نیست. احتمالا شما هنوز دارین بابتش رنج می کشین، و ممکنه سال ها درمان نیاز باشه تا به این رنج غلبه کنین. در هر صورت مساله ای که در حال حاضر باعث رنجش شما میشه دیگه صحت نداره و در گذشته ی شما اتفاق افتاده.
اینطوریه که شما می تونین از حقیقت به عنوان ابزاری برای باز کردن زخم های احساساتتون استفاده کنین و اونا رو از یک زاویه ی دیگه ببینین. وقتی این کارو کردین از بخشش استفاده کنین و عفونت های داخل اون زخم رو پاک کنین. بخشش کار آسونی نیست ولی لازمه. نیاز داره شما همه ی کسایی که توی زندگی به شما ضربه زدن رو ببخشین. نه به خاطر اینکه اونا لیاقت بخشیده شدن رو دارن، بلکه به این خاطر که شما سزاوار این نیستین تا بابت کاری که اونا در حق شما کردن همچنان عذاب بکشین.
خب اول یه لیست از افرادی که باید ازشون طلب بخشش کنین، درست کنین. بهشون زنگ بزنین و ازشون معذرت خواهی کنین، اگر بهشون دسترسی ندارین تو دعاهاتون این بخشش رو طلب کنین. بعد یه لیست از افرادی که به شما آسیب زدن و شما می خواین که اونا رو ببخشین درست کنین. این ممکنه براتون سخت و زمانبر باشه، ولی همیشه بخاطر داشته باشین افرادی که به شما ضربه زدن و شما رو اذیت کردن، خودشون مقصر نیستن، بلکه این یه ری اکشنی از سم احساسی اوناست. و در انتها زخم هاتون رو به وسیله عشق تمیز نگه دارین، تمرین کنین دنیا رو از دریچه عشق ببینین. زیبایی رو در هر چیز پیدا کنین. این کارها شما رو در مقوله ی عشق حرفه ای میکنه و کم کم اطرافیان شما رو هم به حرفه ای تر شدن در عشق ترغیب میکنه.
در پایان میشه کتاب رو اینطوری خلاصه کرد:
همه توی این دنیا به زخم های عاطفی ای دچارن که با سم عاطفی آلوده شده. این زخم ها باعث میشه که ما از راههای دردناکی با همدیگه ارتباط بگیریم و روابطمون سرشار از نیازمندی، حسادت و حس مالیکت باشه. ما مسئول درمان این زخم ها هستیم، با دارویی تشکیل شده از حقیقت، بخشش و دوست داشتن خودمون. وقتی این کارو بکنیم می تونیم رابطه ای رو تشکیل بدیم که توش شخص مقابلمون رو بدون هیچ قید و شرطی دوست بداریم.
آخرین دیدگاه ها