کتابِ «شغلِ مناسبِ شما» اولین بار سالِ 1992 چاپ شد و سالِ 2014 متناسب با تغییراتِ جدیدی که دائماً توی بازارِ کار صورت میگیره، بهروزرسانی شد و یه راهنمایی کلاسیک محسوب میشه که میلیونها نفر در سراسرِ دنیا رو با تیپهای شخصیتیِ منحصربهفردشون آشنا کرده و بهشون کمک کرده تا شغل و حرفهی مطلوب و دلخواهِ خودشونو پیدا کنن و همون کاری رو انجام بدن که با طبیعت، علایق، استعدادها و شخصیتشون بیشتر سازگاره. پس برای اینکه بفهمید چه تیپِ شخصیتی دارید و چه جور شغلی مناسبِ شماست، با ما همراه باشید.
تا حالا شده سرِ کار، وظیفهتون رو با کلّی جون کندن انجام بدید
در کمالِ تعجب متوجه بشید که همکارتون همون کارو خیلی راحت انجام میده و تازه یه لبخند هم روی لبش هست؟ احتمالاً اونجاست که متوجه میشید شخصیتِ شما روی شغلِ شما چقدرتأثیرگذاره. واقعیت اینه که هیچ دو نفری توی دنیا، حتی دوقلوها، شخصیتِ یکسانی ندارن. بر همین اساس، کاری که یه نفر از انجامش لذت میبره، ممکنه برای یه نفر دیگه خستهکننده و ملالانگیز باشه.
نکتهی جالب اینه که فهمیدنِ اینکه چه کارهایی رو دوست نداریم خیلی راحتتره تا فهمیدنِ اینکه چه کارایی رو دوست داریم. خوشبختانه، شناختنِ شخصیتتون میتونه بهتون کمک کنه تا همون شغلی رو پیدا کنید که ازش لذت میبرید و از شغلی که متنفرید دوری کنید.
به لطفِ تحقیقاتی که در زمینهی علاقهمندیها و نفرتها و خصلتهای رفتاریِ آدمای دنیا انجام گرفته، همهمون دربارهی تفاوتِ تیپهای شخصیتی کمابیش یه چیزایی میدونیم. درسته که هیچ دو نفری کاملاً مثلِ هم نیستن، اما از نظرِ نحوهی تعامل با دنیا، کسبِ اطلاعاتِ جدید، طرزِ تصمیمگیری و چارچوبهای زندگی، اشتراکاتی بینِ انسانها وجود داره. برای اینکه بفهمید چه تیپِ شخصیتییی دارید و چه جور شغلی مناسبِ شماست، با ما همراه باشید.
مفهومِ "تیپهای شخصیتی" قدمتِ زیادی داره
دلیلِ نارضایتیِ شما از شغلتون هم احتمالاً تیپِ شخصیتیِ شماست.آیا شما هم از اینکه هر روز صبح باید هلک و هلک خودتونو برسونید سرِ کارتون، دلهره دارید؟ آیا احساس میکنید هر روز دارید جون میکَنید و سگدو میزنید و عصر که میرسید خونه مثلِ یه جنازهاید؟ اگه اینطوریه، پس به احتمالِ زیاد شخصیتِ شما با شغلی که دارین سازگار نیست.
فکر نکنید که مفهومِ تیپهای شخصیتی یه حقهی جدید هستش. برعکس، یه مفهومِ سنجیده و صحیح که قدمتش به یونانِ باستان میرسه و شاید یکی از کسایی که بیش از همه بهش پرداخته، روانشناسِ مشهور، کارل یونگ (Carl Jung) باشه.
با فاصلهی کمی بعد از یونگ، یه زنِ پرتلاشِ آمریکایی به اسمِ کاترین بریگز (Katherine Briggs)، با کمکِ دخترش، ایزابل مایرز (Isabel Myers) این مفهوم رو گسترش دادند. این مادر و دختر بعد از سالها تحقیق و آزمایش، توی دههی 1940 بالاخره تستِ شخصیتشناسیِ مایرز-بریگز رو طراحی کردن، که مبتنی بر چهار مقیاسه و شاملِ 16 تیپِ شخصیتیِ مختلف میشه، که در ادامه بیشتر به جزئیاتش میپردازیم.
ممکنه بگید، خوب، این درسای تاریخی چه ربطی به شغلِ من داره؟ببینید، تیپهای شخصیتی نشونگرِ این حقیقتند که هر شخصی برای تعامل با دنیای پیرامونش، اولویتهای مخصوصِ خودشو داره. بنابراین، رضایتبخشترین شغل برای شما اون شغلیه که با اولویتهای شما و شخصیتِ مخصوصتون بیشترین سازگاری رو داشته باشه.
کار کردن توی شغلی که با تیپِ شخصیتیِ شما سازگار نیست مثلِ نوشتن با دستیه که در حالتِ عادی ازش موقعِ نوشتن استفاده نمیکنید. مسلماً اون متنو بالاخره مینویسید، اما برای نوشتنِ هر حرفی حس میکنید جونتون داره درمیاد.
واقعیت اینه که شغل الزاماً نباید خستهکننده و ناخوشایند باشه. وقتی شغلِ شما با شخصیتتون تناسب داشته باشه، برای انجامِ اون لحظهشماری میکنید و حتی از انجامش انرژی میگیرید!
بیاید یه مثال بزنیم. فرض کنیم دو نفر به اسمِ آرتور و جولی توی یه مؤسسهی کاریابی به افرادِ جویای کار مشاوره ارائه میدن. کارشون طبیعتاً یه کارِ رقابتیه؛ باید هر روز به کلّی آدم زنگ بزنن و از اکثرِ اونا جوابِ رد بشنون. آرتور یه شخصِ پرحرف و پرانرژی و پوستکلفته، در حالی که جولی یه شخصیتِ کند داره، از درگیری و یکیبدو بدش میاد و ترجیح میده روی جزئیات تمرکز کنه.
از اونجایی که آرتور دوست داره مدام توی گفتوگو از این شاخه به اون شاخه بپره و جوابهای ردی که از مشتریا میشنوه رو به خودش نمیگیره، توی این شغل پیشرفت میکنه و طولی نمیکشه که جولی استعفا میده. این مثال دقیقاً نشوندهندهی اهمیتِ زیادِ تیپِ شخصیتی تو موفقیت و رضایتِ شغلیه.
برای پیدا کردنِ تیپِ شخصیتیِ خودتون
اول از همه ببینید با دنیا و آدماش چجوری تعامل میکنید و از چه طریقی اطلاعات کسب میکنید.خب، حالا از کجا بفهمیم کدوم یکی از این 16 تا تیپِ شخصیتی به ما بیشتر نزدیکه؟ همونطور که توی بخشِ قبلی گفتیم، شاخصِ امبیتیآی (MBTI) یا همون شخصیتشناسیِ مایرز-بریگز چهار مقیاس یا طیف داره و هر طیف دو سر یا دو جهت داره و این تست از شما میخواد جای خودتونو روی هر کدوم از این چهار طیف یا مقیاس مشخص کنید.
اولین مقیاس، مشخصکنندهی اولویتهای شما در تعامل با دنیاست و از شما میخواد روی طیفِ برونگرایی و درونگرایی، جایِ خودتونو مشخص کنید. حرفِ اختصاریِ برونگرایی E و حرفِ اختصاریِ درونگرایی I هست. به طورِ خلاصه، برونگراها کسایی هستن که به دنیا نگاه میکنن و از خودشون میپرسن: «من چه تأثیری روی دنیا دارم؟»، اما درونگراها به دنیا نگاه میکنن و از خودشون میپرسن: «دنیا چه تأثیری روی من داره؟»
یه وجهِ اشتراکِ اونایی که توی این طیف، به سمتِ برونگرایی تمایل دارن اینه که با حرف زدن فکر میکنن. مثلاً دانشآموزای برونگرا سرِ کلاس، معمولاً قبل از اینکه جوابشون کامل توی ذهنشون شکل بگیره دست بالا میبرن. اگه معلم بهشون اجازه بده، با صدای بلند فکر میکنن و راهی که اونا رو قراره به جواب برسونه به زبون میارن تا برسن به جوابِ نهایی. اما درونگراها معمولاً خوب توی ذهنشون جوابو سبکسنگین میکنن تا به یه نتیجهی قطعی برسن و بعد به زبونش بیارن. ضمناً آدمای درونگرا معمولاً برای اینکه انرژی بگیرن نیاز دارن لحظاتی تنها بمونن، در حالی که آدمای درونگرا از حضور بینِ مردم انرژی میگیرن.
توی همهی این مقیاسها باید به این نکته توجه کنیم که هیچکس به طورِ مطلق فاقدِ ویژگیهایی که گفتیم نیست. منتها هر کسی به یک سرِ این طیف بیشتر گرایش داره، حالا بعضیا این گرایششون شدیدتره و بعضیا خفیفتر. اگه شک دارید که به کدوم مقیاس و سمت بیشتر گرایش دارید، از خودتون بپرسید: «اگه قرار بود تا آخرِ عمرم توی یکی از این وضعیتها زندگی کنم، کدوم رو ترجیح میدادم؟»
مقیاسِ بعدی مقیاسِ حسی-شهودیه، که مربوطه به نحوهی کسبِ اطلاعاتِ جدید
آدمای حسی، با حرفِ اختصاریِ S، به حواسِ پنجگانهشون یعنی لامسه، چشایی، بویایی، بینایی و شنوایی متکیان، و بیشتر به چیزای قابلِ اندازهگیری و چیزایی که اینجا و اکنون اتفاق میفته اهمیت میدن. به علاوه، به تجربههای شخصی اعتماد دارن و توجه و حافظهی خوبی دارن. در مقابل، آدمای شهودی (با حرفِ اختصاریِ N) به حدس و گمان اعتماد دارن و توی دریافتِ ایده ها و الهامات استعداد دارن و میتونن از یه وضعیتِ موجود، تبعاتِ آیندهشو متوجه بشن.
پس حسیها یه وضعیتو میبینن و روی اینکه «چه چیزی هست» تمرکز میکنن، در حالی که شهودیها همون وضعیتو میبینن و روی اینکه «چه چیزی میتونه باشه» متمرکز میشن. شهودیها برای تصور ارزشِ بیشتری قائلن و به جای تمرکز روی ارزشِ ظاهریِ چیزها، تلاش میکنن اطلاعات رو تفسیر کنن تا مفهومِ باطنیِ هرچیزو کشف کنن.
یکی از تفاوتهای ظریف بینِ حسیها و شهودیها نحوهی سرِ هم کردنِ چیزهاست. حسیها به کلِ اجزاء نگاه میکنن و بر اساسِ دستور العمل جلو میرن. اما شهودیها معمولاً شروع میکنن به سرِ هم کردن بر اساسِ شهودِ خودشون.
دو مقیاسِ بعدی، مربوط به نحوهی تصمیمگیریهای شما و چارچوب-محور بودن یا فیالبداهه بودنِ شماست
تا اینجا به خوبی متوجه شدید که درونگرایید یا برونگرا، حسی هستین یا شهودی. حالا بریم سراغِ دو جنبهی دیگه از شخصیتِ شما.مقیاس یا طیفِ بعدی شاملِ دو سبکِ تصمیمگیریه؛ یعنی منطقی و احساسی. حرفِ T نشونگرِ منطقی بودن و حرفِ F نشونگرِ احساسی بودنه.
آدمای منطقی همونجور که از اسمشون برمیاد به منطق و واقعیاتِ عینی و نتیجهگیریهای تحلیلی گرایش دارن و توی تصمیمگیری، احساساتشون رو دخیل نمیکنن. برعکس، آدمای احساسی ارزشهای شخصیشونو هم دخیل میکنن و کاری رو انجام میدن که احساس میکنن درسته. پس، اگه شما یه آدمِ منطقی باشید، ممکنه به خاطرِ اینکه تصمیمگیریهاتون زیادی خشک و بیروحه سرزنش بشید، و اگه یه فردِ احساسی و دلسوز و دلرحم باشید، ممکنه شما رو به خاطرِ اینکه بیش از حد احساساتی هستین سرزنش کنن.
قبل از اینکه مشخص کنید که به کدوم سمتِ این طیف گرایش دارین، اینو به یاد داشته باشین که جامعه معمولاً سوگیریِ جنسیتی داره و مردا رو منطقی و زنا رو احساسی میدونه. پس اگه میخواید بدونید واقعاً به کدوم سمت تعلق دارید، به این نگاه نکنید که مردم از شما چه انتظاری دارن. ببینید خودتون کدوموری هستین.
نمونهی بارزش داستانِ اون دانشجوی سالاولیه که توی خوابگاه در حالِ مصرفِ ماریجوانا مچشو گرفتن. طبقِ قوانینِ اون دانشگاه، هرکس که ماریجوانا مصرف میکرد یک ترم از تحصیل محروم میشد. با این حال، دانشجوی قصهی ما سوابقِ تحصیلیِ درخشانی داشت و هیچ سوءِ سابقهای هم نداشت ولی توی خوابگاه با دو تا دانشجوی ترمبالایی هماتاق شده بود که قبلاً مشکلساز شده بودن و سابقهی خوبی نداشتن. به علاوه، این دانشجوی ما با تمامِ وجود ابرازِ شرمندگی میکرد و از اینکه والدینش بفهمن یه ترم تعلیق شده شدیداً نگران بود.
رئیسِ دانشگاه یه آدمِ منطقی بود و عقیده داشت که قانون قانونه، و طبقِ مقررات باید این دانشجو تعلیق بشه. اما معاونش که مسئولِ تصمیمگیری در موردِ مجازات بود، یه فردِ احساسی بود که عقیده داشت تحصیلِ مشروط برای این دانشجو کافیه. به نظرِ اون، تقصیرِ دانشگاه بود که یه دانشجوی سال اولی رو با دوتا دانشجوی بدسابقه هماتاق کرده بود و احساس میکرد تعلیقِ این فرد اونم همین اولِ کار، میتونه روی آیندهی تحصیلیش تأثیرِ منفی بذاره.
حالا خودتون انتخاب کنین: به نظرِ شما حق با رئیسِ دانشگاه بود که مجازات رو طبقِ مقررات در نظر گرفته بود، یا کارِ معاونش درست بود که تمامِ عواملِ بیرونی رو هم برای تصمیمگیری در این خصوص در نظر گرفته بود؟ اگه جوابتون اولی باشه، احتمالاً آدمِ منطقییی هستین، اگه دومی باشه پس به احتمالِ زیاد احساسی تشریف دارین.
و بالاخره میرسیم به آخرین مقیاس که یه سمتش قضاوتگر بودنه و یه سمتش ادراکی بودن
اولی با حرفِ J مشخص میشه و دومی با حرفِ P. این مقیاس مربوط به اینه که شما چه چارچوب یا ساختاری رو برای زندگیتون میپسندید؟ یه چارچوبِ سفتوسخت و ازپیشتعیینشده یا یه مسیرِ فیالبداهه و بیقیدوبند؟
اگه دوست دارید همیشه همه چیز نظم داشته باشه و از اینکه چیزی حل نشده باقی بمونه نفرت دارید، پس احتمالِ زیاد قضاوتگرید. اما اگه انعطافو دوست دارید و ترجیح میدید تاحدِامکان گزینههاتون نامحدود باشن، پس جزءِ دستهی ادراکی هستید.
اینجوری به قضیه نگاه کنید: آیا ترجیح میدید شرکتتون هر ماه بدونِ در نظر گرفتنِ شرایط حتماً یه نشریه منتشر کنه، یا اینکه ترجیحتون اینه که انعطاف وجود داشته باشه و هروقت محتوای مجله راضیتون نکرد منتشر نشه و به تأخیر بیفته؟ فردِ قضاوتگر شفافیت در زمانبندی رو ترجیح میده، اما شخصِ ادراکی ترجیح میده انعطافپذیر بمونه.
یادتون نره که هیچ تیپی ذاتاً بهتر نیست
با کنارِ هم چیدنِ ویژگیهایی که گفتیم، تیپِ شخصیتیتون به دست میاد و این میتونه به شما نگرشهای مفیدی بدهد.
حالا وقتش رسیده که تمامِ گزینههایی که تا الان توی هر مقیاس انتخاب کردین را کنارِ هم بذارین تا تیپِ شخصیتیتان را پیدا کنین. اگه یادتون باشه هر گزینهای یه حرفِ اختصاری داشت. بنابراین تیپِ شخصیتیِ شما یه ترکیبِ چهارحرفیه. مثلاً ممکنه INFP باشه که نشوندهندهی تیپِ درونگرا-شهودی-احساسی-ادراکیه. یا ممکنه ESTJ باشه که معناش اینه که شما یه شخصیتِ برونگرا-حسی-منطقی-قضاوتگر دارین. در مجموع 16 تا تیپ به دست میاد که میتونه شما رو از نقاطِ ضعف و قوتتون بیشتر آگاه کنه و توی پیدا کردنِ شغلِ مناسب و مطلوبتون بهتون کمک کنه.
برای مثال، شخصیتِ ENFJ یا برونگرا-شهودی-احساسی-قضاوتگر معمولاً فردِ اجتماعی و مردمداریه که یکی از بزرگترین دغدغههاش آسایشِ دیگران و برقرار کردنِ روابطِ قویِه. این باعث میشه این افراد برای رهبری خیلی مناسب باشن، چرا چون معمولاً افرادِ پرجذبه ای هستن و مذاکرهکنندههای خوبیان. با این حال ممکنه زیادی درگیرِ هیجانات بشن و خودشونو غرقِ در مشکلاتی کنن که هم وقتشونو هدر بده هم زحمتشونو.
شخصیتِ ISFP یا درونگرا
حسی-احساسی-ادراکی معمولاً آدمِ صبور، مهربون، خوشاخلاق و منعطفیه که اشتیاقِ زیادی به قدرت یا سلطه نداره. این ویژگیها اونو تبدیل به یه همتیمیِ کارآمد و وفادار میکنه اما در عینِ حال، احتمال داره جروبحثها و درگیریهای شدیدی راه بندازه چون از این راه، میخواد به طورِ غیرمستقیم ابرازِ وجود کنه اما اغلب باعثِ سوء تفاهم میشه.
شخصیتِ INTJ یا درونگرا
شهودی-منطقی-قضاوتگر یه فردِ کمالگرا و نابغهست که میلِ به خودکفایی و استقلال داره، به طرحها و ایدههاش اعتمادِ کامل داره و بعضاً آدمِ آیندهنگر و بابصیرته. از این جهت، شخصیتِ INTJ معمولاً از انتقاد ناراحت نمیشه و تمرکز و انرژی و ارادهش عالیه. با این همه، انتظاراتی که داره معمولاً خیلی سطحِ بالاست و اونقدر اعتمادبهنفسش بالاست که معایبِ ایدههاشو نمیبینه و از دیگران کمک نمیگیره و نظر نمیخواد.
همونطور که میبینید، هر کدوم از تیپهای شخصیتی نقاطِ قوت و نقاطِ ضعفی دارن. اما متأسفانه توی بعضی از فرهنگها اینجوری جا افتاده که برونگرا بودن و اجتماعی بودن بهتر از درونگرا بودنه. برای همین، مردم خیال میکنن افرادِ برونگرا شانسِ موفقیتشون بیشتره در حالی که این تصور بیمعناست.
حقیقت اینه که هیچکدوم از تیپهای شخصیتی بر اونیکی برتری ندارن. برای مثال، تیپِ ESTP یا برونگرا-حسی-منطقی-ادراکی معمولاً اهلِ عمله و توی مذاکره کردن و حلِ مسأله عالی عمل میکنه. اما گاهی اوقات زیادی روی اینجا و اکنون تمرکز میکنه و از برنامهریزیِ درستوحسابی برای آینده عاجز میمونه.
برعکس، تیپِ ENTP معمولاً توی برنامهریزی برای آینده و تفکرِ استراتژیک عالی عمل میکنه، اما اونم گاهی زیادی منعطفه و در برابرِ تعهدات مقاومت میکنه. از همه مهمتر، گاهی اونقدر شتابزده عمل میکنه که اصلاً فرصت نمیکنه به توصیهی دیگران گوش بده یا احساساتِ دیگران رو هم در نظر بگیره.پس مبادا مرتکبِ این باورِ اشتباه بشید که یه تیپ بر بقیه ارجحیت داره.
تیپهای شخصیتی در چهار مزاج اصلی خلاصه میشن
دو مزاجِ اول عبارتن از سنتگرایی و تجربهگری.
درسته که هیچ دو نفری کاملاً شبیهِ هم نیستن، اما به لحاظِ کلی، اونایی که تیپِ شخصیتیِ یکسانی دارن، یا حتی دو یا سهتا از ترجیحاتشون یکسانه، احتمالِ اینکه اشتراکاتِ زیادی داشته باشن خیلی زیاده؛ به خصوص توی حوزهی کاری. بنابراین، درسته که ما 16 تا تیپِ شخصیتی داریم، اما کسایی که ترجیحاتِ مشترکِ خاصی دارن توی یکی از این چهار مزاج دستهبندی میشن.
اولین مزاج، شاملِ سنتگراها میشه، یعنی آدمایی که توی تیپِ شخصیتیشون ویژگیهای حسی بودن و قضاوتگر بودن رو دارن. به عبارتِ دیگه، قضاوتگرهای حسی، جماعتِ سنتگرا رو تشکیل میدن. از این میون، بعضیاشون برونگران و بعضیاشون درونگرا، بنابراین تفاوتهای چشمگیری بینشون وجود داره. اما میشه مزاجهای چهارگانه رو به اجراهای بیکلام توی یه ارکستر تشبیه کرد. ما صداهای متمایزی رو توی این اجراها میشنویم که هر کدوم متعلق به یکی از سازهاست، اما با این حال، همهشون یه نوع اشتراک و هارمونی با هم دارن.
شعارِ بارزِ سنتگراها اینه: زود بخواب تا زود پاشی، چون نظم و انضباط و تبعیت خوراکِ این آدماست. سنتگراها آدمای باثبات و راسخیان و هر وظیفهای که بهشون محول بشه رو به انجام میرسونن. اما از تغییر و سازگاری با شیوههای جدید ناتوانن و به علاوه، از فکر کردنِ طولانیمدت گریزونن.
با توجه به اینکه سنتگراها شیفتهی نظمن، تعجبی نداره که حدودِ 50 درصدِ پلیسها سنتگران. مخلصِ کلام اینکه آدمای سنتگرا جون میدن برای کار توی چارچوبهای سفتوسختِ سازمانی که روشهای اجرایی و انتظاراتشون کاملاً واضحه و صفر تا صدِ دستورالعملها مشخصه. هرچی شفافتر، بهتر.
مزاجِ بعدی تجربهگرهان، یا همون حسی-ادراکیها و همهی کسایی که توی تیپِ شخصیتیشون حروفِ S و P رو دارن. شعارِ این مزاج اینه: «بخورید و بیاشامید و شاد باشید». این افرادْ ماجراجو و خوشمشرب و خیلی هم خوشگذرونن.
تجربهگرها دوست دارن تا توی دنیا تغییری ایجاد کنن، و نقاطِ قوتشون شهامت و تدبیر و بداههپردازی و اشتیاق به تغییره. با شرایطِ جدید سازگاریِ خوبی دارن و اهلِ ریسکن. ضمنِ اینکه دست به ابزارشون هم معمولاً خوبه.
اما نقطهضعفهاشون: تجربهگرها گاهی اونقدر بوالهوسانه و هیجانی عمل میکنن که رفتارشون کودکانه و سهلانگارانه به نظر میرسه. ضمناً توی فهمِ الگوها و همکاری با دیگران هم چندان چنگی به دل نمیزنن.
این دسته از آدما رو هم توی نیروهای پلیس زیاد میبینیم، البته با این تفاوت که هیجان و پیشبینیناپذیربودنشون اونا رو به این شغل سوق داده. آتشنشانی و بقیهی مسئولیتهای اورژانسی هم بابِ میلشونه. این جور شغلها و کلاً هر شغلی که توش تنوع و استقلال و بِداههکاری وجود داره، براشون عالیه.
دو مزاجِ دیگر عبارتند از :کمالگراها و مفهومگراها
مزاجهای مختلف میتوانند یه تیمِ متعادل را تشکیل بدهند.سومین مورد از مزاجهای چهارگانه، کمالگراها یا ایدهآلیستها هستن که همون شهودی-احساسیها باشن، یا همهی تیپهای شخصیتی که حروفِ N و F توی عنوانشون هست.
شعارِ این گروه اینه: «با خودت صادق باش!»، تمامِ هم و غمِ کمالگراها رشدِ فردی و کسبِ دانشه و صداقت و شرافت بهشون احساسِ رضایت میده. کمالگراها شیفتهی کارهاییان که معنا و مفهومی پشتشون باشه و پنجرههای جدیدی جلوی چشمشون باز کنه و با مفاهیمِ فلسفی و معنوی سروکار داشته باشه.
نقطهی قوتِ آدمای کمالگرا یکیش اینه که از همه جور آدمی استقبال میکنن و آغوششون به روی همه بازه. این توانایی بهشون این امکانو میده تا از دیگران به نحوِ احسن استفاده کنن و برای حلِ مشکلات، راهکارهای خلاقانه ارائه بدن. عیبشون هم اینه که ثبات ندارن و بیش از حد احساساتیان و انتقادپذیر نیستن و با نظم و انضباط میونهی خوبی ندارن. و ضمناً بیش از حدْ ایدهآل فکر میکنن و چندان اهلِ عمل نیستن.
اگه شما یه آدمِ کمالگرا هستین و دنبالِ کار میگردین، بهتره از محیطهای رقابتی دور بمونین و دنبالِ کارهایی برین که جوِ همدلانه و مسالمتآمیزی دارن. شغلهایی که باعثِ رضایتِ کمالگراها میشن عبارتن از: شغلهای هنری و کارهایی که به دیگران کمک میکنه، مثلِ معلمی، مشاوره، وکالت، منابعِ انسانی و مددکاریِ اجتماعی.
و بالاخره میرسیم به مزاجِ مفهومگرایی، شاملِ شهودیهای منطقی؛
یعنی همهی کسایی که توی تستِ شخصیتشناسی، هر دو حرفِ N و T رو به دست آوردن
شعارِ مفهومگراها اینه: «توی همه چیز عالی باش». مفهومگراها عاشقِ اینن که همه جا فرصتهای عالی رو ببینن و شکار کنن و برای استفادهی بهینه از اون فرصتها دست به کار بشن.
اما نقاطِ قوتشون: مفهومگراها راهکارهای خلاقانهای رو طراحی میکنن؛ اعتماد به نفس و هوشِ بالایی دارن و از الگوها و جریانهای پیچیده سردرمیارن. در اشاره به نقطهضعفهاشونم باید از غرور و سرکشی و تمرّدشون نام ببریم و اینکه زیادی پیچیدهان و دیگران ازشون سردرنمیارن. ضمنِ اینکه به جزئیاتِ کوچیک بیعلاقهان و به احساساتِ دیگران بیتفاوت.
شغلِ ایدهآلِ آدمای مفهومگرا کاریه که پرچالش باشه و ضمنِ حفظِ استقلالشون، هوش و فراستِ اونا رو درگیر کنه. این جور آدما معمولاً توی پستهای مدیریتی یا توی عرصههایی مثلِ علم و دانش، تکنولوژی، پزشکی و حقوق موفق ظاهر میشن. مشاغلِ دانشگاهی هم میتونه فرصتِ ترقیِ خوبی براشون باشه، چون با همکارای کاربلد سروکار دارن.
این نکته رو هم نباید از یاد برد که با وجودِ تفاوتهایی که بینِ این چهار مزاج وجود داره، وقتی که در کنارِ هم باشن تعادل و هماهنگی ایجاد میشه.
فرض کنید یه بیمارستانِ بزرگ قراره راهاندازی بشه. بخشِ مالیش نیاز به یه شخصِ بسیار دقیق و سنتگرا داره. بخشِ بازاریابی و برنامهریزیش نیاز به یه شخصِ آیندهنگر و مفهومگرا داره. منابعِ انسانیش نیاز به یه کمالگرا داره تا پیشرفتِ فردی رو توی پرسنل محقق کنه. و مدیرِ اجرایی هم باید یه تجربهگر باشه، کسی که روی اینجا و اکنون تمرکز کنه و همیشه گوشبهزنگ باشه تا بحرانها رو مدیریت کنه.
شناختِ نقشِ غالب، شما رو در پیدا کردنِ شغلِ مطلوبتون یاری میکنه
اینکه بدونید تیپِ شخصیتیتون چیه خیلی خوبه، اما تازه اولِ راهه. شما هر تیپِ شخصیتییی که داشته باشید، باید یه چیزای دیگهای رو هم توی وجودتون پیدا کنید، از جمله «نقش غالب»، یعنی قویترین جنبهی شخصیتیتون، و همچنین نقش فرعی، به اضافه ی سومین و چهارمین نقشی که توی زندگیتون به ترتیب تأثیرگذارن.
به نفعتونه که از نقش غالبِ شخصیتتون آگاه باشید، چون وقتی توی شغلتون از این نقش استفاده کنید، کار براتون آسون و لذتبخش میشه. به عبارتِ دیگه، انگار از استعدادها و قریحههای ذاتیِ خودتون آگاه میشید.
اگه تیپِ شخصیتیِ شما ISTJ یا ISFJ یا ESTP یا ESFP باشه، حسی بودن توی شما غالب و حاکمه و به عبارتِ دیگه، شما غالباً حسی هستین. به این معنا که احتمالاً واقعیتهای خشک و بیروح رو ترجیح میدید: هرچی دقیقتر، بهتر. علاوه بر این، احتمالاً از حافظهای برخوردارید که دوستاتون بهش حسادت میکنن. افرادِ غالباً حسی، توی جمعآوریِ اطلاعات، تحلیلِ اونها و به کار بستنشون خوش میدرخشن. شاید مثلاً یه پُستِ تحقیقاتی بتونه همون شغلِ رؤیاییشون باشه.
اگه تیپِ شخصیتیتون INFJ، INTJ، ENFP و یا ENTP باشه، نقشِ غالبتون شهودیه. بنابراین، ترجیح میدید به جای واقعیاتِ خشک و بیروح، روی معانیِ ضمنی تمرکز کنید، یعنی اون معانی تلویحی و پنهانی که پشتِ نقابِ ظاهریِ هرچیز وجود داره و دیگران قادر به دیدنش نیستن. ضمناً به احتمالِ زیاد قوهی خلاقیتتون قویه و از اینکه بتونید قدرتِ تخیل و نوآوریتون رو شکوفا کنید به وجد میاید. شاید بهتر باشه به یه شغلِ تبلیغاتی فکر کنید!
اگه تیپِ شخصیتیتون ISFP یا INFP یا ESFJ یا ENFJ باشه، معناش اینه که احساسی بودن درِتون غالبه و توی شغلهایی خوش میدرخشید که ارزشهای فردیتون رو منعکس کنن. ویژگیهای رایج و مشترک بینِ شما دلسوزی، وفاداری و همدلیه. بنابراین رضایتِ شما وقتی حاصل میشه که یه شغلِ شخصی داشته باشید که روی تجربههای انسانی و انساندوستانه متمرکز باشه. این شغل میتونه یه شغلِ هنری باشه، یا کاری باشه که هدفش حمایت از مشتری یا مردمِ نیازمنده.
و بالاخره میرسیم به گروهِ چهارم شاملِ تیپهای ISTP، INTP، ESTJ و ENTJ که همگی منطقی بودن توشون غالبه. این معناش اینه که این افراد احتمالاً به راحتی میتونن قیدِ مسائلِ احساسی و عاطفی رو بزنن و تصمیماتِ منطقی و سفتوسخت بگیرن. اگه شما هم جزءِ این دسته از آدما هستین، موقعیتهایی بهتون احساسِ رضایت میدن که نیازمندِ فردی باشن که بتونه تصمیماتِ قاطع و سخت بگیره. برای همینه که افرادِ منطقی رهبرای فوق العاده ای میشن.
شما در طولِ زندگی، علاقههاتون تغییر میکنه
مسیرِ شغلیِ خوب اونیه که نسبت به تغییرات شما منعطف باشد،متأسفانه به دلایلِ مختلفی ممکنه شغلِ شما رضایتبخش از آب درنیاد. به خاطرِ انتظاراتی که توی سنینِ پایین به شما تحمیل شده، ممکنه ناخواسته توی یک مسیری قرار گرفته باشین که هیچ علاقه ای بهش ندارین. اما خیلی از مردم به این دلیل توی مسیرِ اشتباه قرار میگیرن که آموزشهای سنتی اونا رو توی سنینِ نوجوونی در جایگاهِ انتخابِ شغل قرار میده.
مهارتها و تواناییهای ما دائماً در حالِ شکلگیری و تکامل و تغییرن، و برای اینکه یه شخصیتِ جامع در ما شکل بگیره و احساسِ رضایت داشته باشیم، باید برای حرفه و شغلی برنامهریزی کنیم که همراه با ما تغییر کنه.بیاید ببینیم اصلاً این تکامل چطور اتفاق میفته.
توی شیش سالِ اولِ زندگی، تیپِ شخصیتیِ شما شروع به شکلگیری میکنه، و بینِ سنینِ 6 تا 12 سالگی، نقش غالبِ شما خودشو نشون میده. اگه احساسی بودن توی شما غالب باشه، علایمِ بارزِ همدلی رو از خودتون بروز میدید. اگه قضاوتگری توی شما غالب باشه، یکی از اولین نشونههاش اینه که با زبانِ منطق، خودتون رو از مجازاتها تبرئه میکنید.
از سنِ 12 تا 25 سالگی، نقش فرعیِ شما، یعنی مهارتِ ثانویهی شما، خودشو یواش یواش بروز میده. اگه شخصیتتون ISTJ یا ESTP باشه، معناش اینه که حسی بودن در شما غالبه و قضاوتگر بودن اولویتِ فرعی و دومِ شماست. برای همینه که رفتهرفته متوجه میشید نه تنها توی جمعآوری و تحلیلِ اطلاعات کارتون درسته، بلکه توی تصمیمگیری هم توانمند ظاهر میشین. توی این بازهی سنی، نقشهای سوم و چهارمتون هم به ظهور میرسن، هرچند شاید هنوز اونقدرا بارز نباشن.
از 25 سالگی تا 50 سالگی، نقش سومتون، یعنی سومین مهارتی که توش از همه بیشتر قدرت دارین، تماموکمال شکل میگیره. این اتفاق معمولاً بعد از تولدِ چهلسالگیتون رخ میده و ممکنه مصادف بشه با بحرانِ میانسالی. اینجاست که شما تمایلِ شدیدی به تغییرِ حرفهتون پیدا میکنید. به هرحال اگه 20 سالِ تمام روی یه مهارت یا علاقهی واحد وقت صرف کرده باشید، طبیعیه که احساس کنید میخواید اولویتهاتون رو تغییر بدید. احساس میکنید چندصباحی رو هم باید صرفِ علاقههای دیگهتون کنید، خواه اون علاقه، نقش فرعیتون باشه یا نقش سوم و یا حتی چهارمتون که معمولاً بعد از پنجاه سالگی شکل میگیره.
یه مثال میزنم: مارتی (Marty) تیپِ شخصیتیش ISFP یه، و این باعث شده احساسی بودن نقشِ غالبش باشه و حسی بودن نقشِ فرعیش. نقشِ سوم و چهارمش هم به ترتیب شهود و منطقه. حسیها معمولاً به ظاهرِ همه چیز توجه میکنن، اما مارتی، وقتی که سی و هشت سالش میشه، نقشِ سومش شروع میکنه به بروز و ظهور و مارتی هم شروع میکنه به کشفِ معنای باطنیِ چیزها.
البته این تغییرِ علایق که در طولِ زندگیِ انسان رخ میده، همیشه به تغییرِ حرفه منجر نمیشه، گاهی وقتا صرفاً یه سرگرمیِ جدید برای آدم ایجاد میکنه. اما به هر حال عقل حکم میکنه که از این تغییرات آگاه باشیم و بدونیم که چرا اتفاق میفتن.
شغلِ دلخواهتون رو متناسب با شخصیتتون انتخاب کنید
زمانی که دنبالِ کار میگردید همه چیزرا در نظر بگیرید.بهترین مسیرِ حرفهای اونیه که دوتا ویژگی رو با هم داشته باشه: هم توش استعداد داشته باشین، هم بهش علاقه داشته باشین. و تنها راه برای جمعِ نقطهقوتها با ارزشها و علایقتون اینه که خودتون رو بشناسید، و لازمهی این خودشناسی، شناختِ تیپِ شخصیتیتون و هرچیزیه که مرتبط با اونه.
مطمئناً احتمالش خیلی کمه که یهو یه نفر بهتون زنگ بزنه و شغلِ ایدهآلتون رو بهتون پیشنهاد بده. این شمایید که باید شغلو شکار کنید. برای این کار باید هراونچه که دربارهی تیپِ شخصیتیِ خودتون یاد گرفتیدو به کار ببندید و با استفاده از این دانش، یه جستوجوی اساسی رو شروع کنید.
مسلماً اولین مرحله شناختِ تیپِ شخصیتیِ چهارحرفیِ خودتونه، که نشوندهندهی نقاطِ قوت و نقاطِ ضعف شماست. تیپِ شخصیتیتون رو که شناختید، باید چهار نقشِ اصلیِ خودتون که پیشتر بهش اشاره کردیم رو هم بفهمید و بر همین اساس، یه فهرست درست کنید از شغلهایی که بیشترین تناسب رو با شما دارن.
مرحلهی بعدی اینه که به این اطلاعات نگاه کنید و ببینید چی برای شما از همه مهمتره. اگه شخصیتتون ENFP یه، یعنی یه آدمِ برونگرا، شهودی، احساسی و ادراکی باشین، پس به احتمالِ زیاد به کارهای چالشبرانگیز و متنوعی علاقه دارین که به شما فرصتِ آشنایی با آدمای جدید و یادگیریِ مهارتهای جدید رو بدن و بابتِ قدرتِ تخیلتون تشویق بشین.
حالا، وقتی که نقاطِ قوت و ضعفتون رو گذاشتید کنارِ علاقههاتون و به شغلهای خلاقانهی متناسب با خودتون نگاه کردید، متوجه میشید که مشاغلی مثلِ مدیرِ هنری یا طراحِ لباس میتونه براتون مناسب باشه. با شایدم علاقهتون شما رو به شغلهای بازاریتر مثلِ کارشناسِ روابط عمومی یا تحلیلگرِ بازار سوق بده. اگه بیشتر به آموزش یا مشاوره علاقه دارید، میتونید پیشنهادهایی مثلِ مشاورِ توانبخشی یا معلمِ مدارسِ استثنائی یا مددکارِ اجتماعی و یا مردمشناسی رو بررسی کنید.
حالا کاری که باید بکنید اینه که اونایی که به نظرتون از همه بهتر میان رو اولویتبندی کنید و از بینِ اونا، روی پنج اولویتِ اول تمرکزِ ویژه ای بکنید. شاید بهتر باشه از خودتون بپرسید: اگه پول مهم نبود و قرار بود مجانی کار کنم، کدوم شغل بیشتر منو خوشحال میکرد؟
وقتی فهرستتون رو تهیه کردید، قدمِ بعدی اینه که از خودتون بپرسید چطور میتونم تواناییها و نقاطِ قوتِ خودمو توی این شغلها به کار بگیرم؟ هر راهی که به ذهنتون رسیدو یادداشت کنید. اینجوری، آماد میشید تا به کارفرما توضیح بدید که چرا گزینهی خوبی برای این کار هستید. ضمناً میتونید فهرستی تهیه کنید از تجربههایی که در گذشته از این نقاطِ قوت و تواناییها به خوبی استفاده کردید، به علاوهی نمونههایی که نقاطِ ضعفتون توشون دخیل بودهن. اینجوری، به کارفرماتون میفهمونید که به نقاطِ ضعفتون هم واقفید.
و بالاخره، دربارهی شغلهای احتمالیتون یه تحقیق انجام بدید. کسی رو پیدا کنید که در حالِ حاضر به این شغل اشتغال داره و ازش دربارهی واقعیتهای این شغل بپرسید. بعضی وقتا تصوراتی که دربارهی شغلِ رؤیاییتون دارید اون چیزی نیست که توی واقعیت وجود داره.
برای تغییرِ شغل و شروعِ یه کارِ جدید و رضایتبخش هیچوقت دیر نیست
آدم هرقدر سنش بالاتر میره و هزینههای درمانی و انتظاراتش از زندگی افزایش پیدا میکنه، بیشتر به شغلی که داره وابسته میشه. جالبه بدونید 40 درصدِ مردمِ آمریکا قصد دارن اونقدر کار کنن تا ازکارافتاده بشن.
اما اگه شما از اون دسته آدمایی هستید که میخوان یه شروعِ تازه رو تجربه کنن، بدونید که برای پیدا کردنِ یه شغلِ جدید که با شخصیتتون سازگاریِ بیشتری داشته باشه هیچوقت دیر نیست.
وقتی که توی سنِ بالا شغلِ جدیدی رو شروع میکنید، هرچند شاید خودتون اسمشو بذارید «سرِ پیری و معرکهگیری»، اما تازه میشید مثلِ متولدینِ 1946 تا 1964 ِ آمریکا معروف به بیبیبومرها (Baby Boomers) که همین وضعو دارن. اگه شما هم یکی از این آدما هستین، مطمئن باشین که شناختِ تیپِ شخصیتی و نقشِ غالبتون باعث میشه این معرکهگیری به بهترین نحو انجام بشه!
فرقی نمیکنه چندسالتونه، تغییرِ شغل و حرفه هوای تازه ای رو واردِ ششهای زندگیتون میکنه، به شرطی که همون کاری رو شروع کنید که براش ساخته شدید.
فرض کنیم جِی (Jay) یه سنتگرا ست که توی دانشگاه، علوم سیاسی خونده و بعد واردِ شغلِ روزنامهنگاری شده و یه مدتی هم مشاورِ روابطعمومی بوده. موقعِ گرفتنِ فوق لیسانس، شغلش تحلیلگریِ مالی بوده اما مدتی بعد واردِ یه تجارتِ خونوادگی میشه و به تولیدِ قطعاتِ چرخخیاطیهای صنعتی مشغول میشه. جی رئیسِ کارخونه میشه اما از این اتفاق چندان خوشحال نیست.
همزمان که مشغولِ این تجارتِ خونوادگیه، مربیگریِ ورزشی رو هم شروع میکنه و اینقدر از این حرفه لذت میبره که توی 46 سالگی تصمیم میگیره کلاً بزنه تو کارِ معلمی و تدریس. حالا جِی توی دبیرستان، تاریخ و مطالعات اجتماعی تدریس میکنه و هرچند این تغییر چالشهایی رو هم به دنبال داشته، اما آرزو میکنه ای کاش زودتر انجامش میداد.
شخصیتِ ISTJ باعث شده که حسی بودن نقشِ غالبِ جِی باشه. بنابراین جای تعجب نداره که به تدریسِ تاریخ علاقهمند باشه، چون این درس پر از وقایع و جزئیاتیه که میتونه با دانشآموزاش درمیون بذاره. سنتگراهایی مثلِ جِی دنبالِ شغلیان که بهش ایمان داشته باشن و نتایجِ زحماتشون رو واضح ببینن. برای همینه که جی بعد از سالها سرگردونی توی عالمِ تجارت، حالا در جایگاهِ مطلوبِ خودش قرار گرفته، چون میتونه نتیجهی زحماتش رو هرروز توی دانشآموزاش به وضوح ببینه.
پس فرقی نمیکنه که شما پشتِ کنکوری باشید یا توی سنینِ بازنشستگی قرار داشته باشید. مهم اینه که از شناختِ شخصیتِ خودتون میتونید نفع ببرید.
تنها زندگی کردن یک انتخاب سبک زندگی است که مزایایی چون استقلال، حفظ حریم خصوصی و فرصت رشد شخصی را به همراه دارد، اما میتواند چالشبرانگیز نیز باشد. برای موفقیت در این شیوه زندگی، باید از ابتدا بین «تنها بودن» (لذت بردن از خلوت) و «احساس تنهایی» (که نشانه کمبود ارتباطات اجتماعی است) تفاوت قائل شوید.







مقدمه: تنبلی یکی از ویژگیهای رفتاری انسان است که همواره مورد بحث روانشناسان، جامعهشناسان و حتی فیلسوفان بوده است. هرچند این واژه اغلب بار منفی دارد، اما بررسی عمیقتر نشان میدهد که «تنبلی» همیشه به معنای ضعف یا ناتوانی نیست؛ بلکه ریشههای پیچیدهای در زیستشناسی، روان انسان و شرایط اجتماعی دارد. در این مقاله تلاش میکنیم با نگاهی چندبعدی، پدیده تنبلی را واکاوی کنیم.
تعریف تنبلی: تنبلی را میتوان بهطور ساده «گرایش به اجتناب از انجام کار در زمانی که فرد توانایی انجام آن را دارد» تعریف کرد. این حالت با بیحوصلگی، اهمالکاری (Procrastination) و گاهی حتی افسردگی اشتباه گرفته میشود، اما تفاوتهای ظریفی میان آنها وجود دارد:
اهمالکاری یعنی فرد کار را به تعویق میاندازد، اما الزاماً بیانگیزه نیست.
افسردگی کاهش عمومی انرژی و علاقه به زندگی است.
اما تنبلی بیشتر یک انتخاب رفتاری یا الگوی عادتشده است.
ریشههای زیستی و روانی تنبلی
مغز و صرفهجویی انرژی
مغز انسان به طور طبیعی تمایل دارد انرژی را ذخیره کند. از دید تکاملی، اجداد ما برای بقا نیاز به صرفهجویی در انرژی داشتند. این ویژگی در دنیای مدرن، که کارهای ذهنی و اجتماعی جایگزین فعالیتهای بدنی شدهاند، خود را به صورت تمایل به کمکاری نشان میدهد.
دوپامین و سیستم پاداش
تحقیقات نشان میدهد که سطح پایین دوپامین در مغز میتواند فرد را به سمت بیانگیزگی و بیتحرکی سوق دهد. به همین دلیل، کارهایی که لذت فوری ندارند بیشتر قربانی تنبلی میشوند.
عوامل روانشناختی
ترس از شکست یا موفقیت
کمالگرایی
نداشتن هدف روشن
استرس و اضطراب
جنبههای اجتماعی و فرهنگی
در فرهنگهای مختلف، برداشت متفاوتی از تنبلی وجود دارد. در جوامع صنعتی، تنبلی به شدت نکوهش میشود زیرا بهرهوری و سرعت عمل ارزش بالایی دارد. اما در برخی فرهنگهای سنتی، «آرام بودن» یا «شتاب نکردن» همیشه معادل تنبلی نیست و حتی نشانه خرد و تعادل دانسته میشود.
پیامدهای منفی تنبلی
کاهش کیفیت زندگی و فرصتهای شغلی
احساس گناه و سرزنش درونی
آسیب به روابط خانوادگی و اجتماعی
ضعف جسمانی ناشی از کمتحرکی
افزایش احتمال ابتلا به اضطراب و افسردگی
جنبههای مثبت تنبلی (نگاهی متفاوت)
جالب است بدانیم که برخی محققان معتقدند تنبلی همیشه مضر نیست. در شرایطی، تنبلی میتواند باعث شود:
فرد برای انجام کارها راهحلهای سادهتر و خلاقانهتری بیابد.
بدن فرصت استراحت و بازسازی پیدا کند.
ذهن از مشغلههای بیهوده فاصله بگیرد و به ایدههای نو برسد.
راهکارهای مقابله با تنبلی
تقسیم کارها به بخشهای کوچک: وظایف بزرگ باعث فرار ذهنی میشوند.
استفاده از قانون دو دقیقه: اگر کاری کمتر از دو دقیقه طول میکشد، همان لحظه انجام بده.
ایجاد پاداشهای کوچک: بعد از انجام هر مرحله، خود را تشویق کنید.
مدیریت انرژی به جای زمان: کارهای سخت را زمانی انجام دهید که بیشترین انرژی را دارید.
خودشناسی: گاهی تنبلی علامتی است که نشان میدهد کاری که انجام میدهیم با ارزشها و اهداف واقعیمان همسو نیست.
نتیجهگیری
تنبلی پدیدهای چندوجهی است که نمیتوان آن را تنها یک «عیب شخصیتی» دانست. این رفتار ریشه در زیستشناسی، روانشناسی و شرایط اجتماعی دارد. مهم آن است که فرد بتواند تشخیص دهد تنبلیاش موقتی و ناشی از خستگی است یا به الگویی مخرب در زندگی تبدیل شده است. درک این موضوع میتواند نخستین گام برای مدیریت و تبدیل آن به فرصتی برای بازنگری در سبک زندگی باشد.
تغییر در زندگی به معنای ایجاد دگرگونی در جنبههای مختلف زندگی فرد است؛ این تغییرات میتوانند ناشی از اراده شخصی یا اتفاقات بیرونی باشند. برای شروع تغییر، لازم است که با تعیین اهداف واقعی، تقویت اعتماد به نفس، پرورش خودآگاهی و پذیرش مسئولیت آغاز کنید و با صبر و استمرار، از ایجاد عادتهای مثبت و یادگیری لذت ببرید تا به رشد و زندگی بهتر دست یابید.
ماندن زیاد در خانه میتواند به مشکلات جدی سلامت روان مانند افسردگی، اضطراب و انزوا منجر شود و همچنین بر سلامت جسمی اثرات منفی مانند تضعیف سیستم ایمنی و اختلال در خواب دارد. این وضعیت، که میتواند ناشی از فشارهای اجتماعی، اقتصادی یا مسائل روانی باشد، ممکن است به «سندرم هیکیکوموری» معروف شود و فرد را از جامعه دور کند.
با گوش دادن به این خلاصه کتاب یاد میگیرین که زنستیزی تا کجا ریشهداره و براش چیکار میشه کرد. تو نوامبر 2016، هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) تو رقابت برای برای ریاست جمهوری ایالات متحده شکست خورد. وقتی از رای دهندهها پرسیدن که چرا بهش رای ندادن، اکثرشون گفتن چون اون شبیه یه رییس جمهور نیست. همزمان، مخالفاشم این داستان رو گفتن که وضعیت سلامت اون ضعیفه و از نظر بدنی اونقدر قوی نیست تا بتونه نقش یه رییس جمهور رو بازی کنه.
خیلی ازین نظرا، ناامید کننده و توهین آمیز بود. متأسفانه، همونطورکه مری بیرد نشون میده، همچین تصورایی از زنان و قدرت از دوران باستان تو زندگی بشر وجود داشته.
همونطور که بیرد نشون میده، مشکل فقط این نیست که ما به دیدن زنا تو راس قدرت عادت نداریم، بلکه تعریف ما از معنای مرد یا زن بودن یا قدرت داشتن به چه معنیه. این تعریفا چندین قرنه که بر اساس همون پارامترهای غیر منعطف تعریف شدن.
اما این کتاب نه یه سوگواری برای اتفاقات گذشتهس و نه حمله به مرداست. این یه تشویقه برای اینکه تعریف و درکمون از قدرت رو تغییر بدیم، و از جایگاه زنا تو گفتمان عمومی حمایت کنیم.
با گوش دادن به خلاصه کتاب زنان و قدرت، به این سوال ها جواب میدیم که:
• چرا پوشیدن کت و شلوار بین سیاستمدارای زن اینقدر طرفدار داره؟
• کدوم کمدی کلاسیک یونانی نشون میده که آتن توسط زنا اداره میشد؟
• چه چیزی رئیس جمهور ترامپ رو در مورد وزیر مطبوعاتش ناراحت کرد؟
این ایده که زنا میتونن با موفقیت قدرت رو اداره کنن، برای یونانیها و رومیها خندهدار یا آزاردهنده بود.
با اینکه دنیای یونان و روم کلاسیک به زمان گذشته و خیلی دور برمیگرده، اما بدون شک تأثیرش روی جوامع مدرن غربی فراگیره. اگه سطح ماجرا رو کندوکاو کنین و به عمقش برسین، زیربنای کلاسیک خیلی از نهادها و پیش فرضای فرهنگی رو، به خصوص وقتی صحبت از زنا میشه، میبینین.
نکته قابل توجهی که توی سنت فرهنگی یونان– و به طور خاص درام آتنی –وجود داره اینه که کلی شخصیتای زن قدرتمند تو خودش داره.
با این حال، این شخصیتا معمولا شخصیت مثبتی نیستن. این زنا بهعنوان هیولاهای دورگهای شناخته میشن که ویژگیهای مردانه دارن و قدرتی که معمولا در اختیار مردا بوده رو غصب کردن. بجز این، تصاحب قدرت توسط شخصیتای زن تو این داستانها معمولا عاقبت خوشی نداره و تهش فاجعه به بار میاره که انعکاس برداشت فرهنگی از زنا و «توجیه» حذف اونا از حوزه سیاسیه.
فقط نمایشنامه آگاممنون (Agamemnon) که مال 458 سال قبل از میلاده رو نگاه کنین. داستانش زمان جنگ تروجان اتفاق میافته: شاه آگاممنون به جنگ میره و همسرش کلیتمنسترا (Clytemnestra) رو به عنوان حاکم بجای خودش مینشونه. نشون میده که، قرار دادن یک زن تو راس امور نتیجه خوبی نداره. بعد از اینکه آگاممنون برمیگرده، کلیتمنسترا اونو تو حمام میکشه. نظم "طبیعی" پدرسالارانه فقط وقتی برقرار میشه که بچههای کلیتمنسترا اونو سرنگون کنن و به قتل برسونن.
فقط این نبود که باعث شده بود زنا به عنوان حاکمای نامشروع تلقی بشن، بلکه وقتایی هم که افسار قدرت رو به دست داشتن، یونانیها اونا رو کاملاً غیر زنانه تصور میکردن.
بیایین به کلیتمنسترا برگردیم. وقتی آیسخلوس (Aeschylus) رو با صفت «اندروبولون» (androboulon,) توصیف می کنه، عمداً از زبان مرد محور استفاده میکنه، که تقریباً به معنای چیزی شبیه «با هدف مردانه» یا «مثل یک مرد فکر کردن» ترجمه میشه.
برعکس، الهه جنگجو آتنا، خدای حامی آتن، معمولا به عنوان نمونه مثبت یک شخصیت زن قدرتمند تعریف شده. اما تصویر اونم مشکلداره. این به این خاطره که تو فرهنگ یونانی جنگجویی مخصوص مردا بود. علاوه بر این، آتنا به طور سنتی یک باکره بود، به این معنی که اون از نقشی که معمولاً مختص زنا بود، یعنی همون زاییدن شهروندای جدید، خیلی متمایز بود.
در واقع، از دیدگاه یونانی، آتنا اصلاً یک زن نبود!
از دوران باستان،زنایی که تو گفتمان عمومی شرکت میکردن با دشمنی روبرو میشدن.
"خفه شو!" چه تو ملاء عام باشه و چه تو خلوت، این دستورتوهینآمیزهمیشه مثل یه چاقو برنده ست.
و به عنوان وسیلهای برای نشوندن زنا سرجاشون، سابقه طولانیای داره.
در واقع، ادیسه هومر، یکی از بزرگترین و اولین آثار ادبیات کلاسیک، مثالی از زنی رو میزنه که دقیقا همین توهین بهش شده.
موضوع مهم ادیسه، بزرگ شدن تله ماکوس پسر اودیسه و پنه لوپه و تبدیل شدنش از یه بچه به یک مرده. یه روز، یه آوازخوان تو خونه پنه لوپه شروع به آواز خوندن درباره مشکلاتی که اودیسه و ارتش یونان در حال برگشتن از تروا دارن میکنه. پنه لوپه که خیلی مضطرب شده بوده، ازش میخاد یه چیز شادتری اجرا کنه.
این درخواستش باعث میشه که تله ماکوس جوون به مادرش دستوربده که اتاق روترک کنه. اون با گفتن این جمله که "سخنرانی کار مردانه س" با یه لحن انتقادی، بهش میگه که بره سراغ همون کار بافندگیش.
ادیسه یکی از آثار متعدد تو دوران باستان بود که جایگاه زنا رو تحقیر کرد و از سرکوب صدای اونا تو عرصه عمومی حمایت کرد.
بیایین به کمدی اوایل قرن چهارم پیش از میلاد آریستوفان، زنان مجلسی (The Assemblywomen) نگاه کنیم. تو این کمدی، این ایده که زنا به طور گروهی میتونن یه شهر رو بخوبی اداره کنن، تمسخر میشه.
در واقع، طنز نمایشنامه رو این ایده مانور میده که زنا نمیتونن طرز صحبت خودشون رو با الزامات حوزه عمومی تطبیق بدن. و حتی، به نظر میرسه که اونا نمیتونن صحبت در مورد رابطه جنسی رو تموم کنن!
حماسه اساطیری اوید (Ovid) ، که درباره دگردیسیهاست رو در نظر بگیرین. توش چند تا شخصیت زن وجود داره که توانایی صحبت کردنشون ازشون گرفته شده. مثلا، آیو توسط سیاره مشتری به یه گاو تبدیل میشه، و مجازات اکو اینه که محکوم به تکرار حرفای بقیهست.
همه اینا نشون میده که توفرهنگ کلاسیک به زنایی که تو انظار عمومی صحبت میکنن انتقاد میکردن، و حتی اونا رو غیرطبیعی تلقی میکردن.
به همون اندازه که صدای زنا محدود شده بود، مهارت صحبت تو جمع، یه مهارت مردانه تعریف شده بود.
زنا توی دنیای یونانی-رومی از حقوقی که خیلی از مردا ازش برخوردار بودن، مثل رای دادن، محروم بودن. این به این معنیه که اونا انگیزه کمتری برای شرکت تو گفتمان عمومی داشتن. اما این قضیه به همینجا ختم نشد، سخنوری خودش یه جنبه مهم و اساسی از معنای مرد بودن بود.
مثلا، شهروند ایدهآل رومی قرار بود، «یه مرد خوب و توانمند تو صحبت کردن» باشه. علاوه بر این، صداهای مردانه – در مقابل زنانه – خیلی تو نوشتههای اون دوره با اقتدار همراه بود.
یه نظریه علمی معتقد بود که صداهای بلند مردانه به طور ذاتی با شجاعت مرتبطه، در حالی که صداهای بلند زنانه با بزدلی مرتبطه. در واقع، بعضی از نویسندهها حتی ادعا کردن که صدای زنا به سلامت کشور آسیب میرسونه!!
خطیب قرن دوم، دیو کریزوستوم (Dio Chrysostom) ، تو یکی از سخنرانیهای خودش، سناریویی رو مطرح کرد که تو اون مردای یه شهر خاص یکدفعه صداشون تبدیل به صدای زنانه میشه. این به این معنی بود که اونا دیگه قادر به گفتن چیزای مردانه نبودن. دیو حتی اینجوری گفت که تحمل طاعون برای یه شهر آسونتر از همچین مصیبتیه!
به عبارت دیگه، گفتار جدی و سنگین به عنوان چیزی تلقی میشد که فقط مردا می تونستن به درستی بیانش کنن.
بیایین دوباره به اودیسه نگاه کنیم. یادتون میاد که چجوری تله ماکوس با گفتن این که "سخنرانی بهتره که به مردا واگذار بشه چون یه کار مردونهس"، به مادرش گفت که ساکت بشه؟ خوب، کلمه یونانی خاصی که اون استفاده میکنه، موتوس muthos هست.
این کلمه به معنی یه نوع خاصی از سخنرانی عمومیه که مقتدرانه بیان میشه. مثلا با یه گفتار سطحیای مثل شایعات فرق داره. اما مثلا قیل و قال، یه نوع صحبتی بود که فقط کار زنا بود.
به طور خلاصه بخوایم بگیم، از اونجایی که سخنوری یک صفت مردانه تعریف شده بود و صدای مرد پیش نیازش بود، زنی که علنی صحبت میکرد، بنا به تعاریف، واقعاً یک زن نبود.
گهکداری صدای زنا تو نوشتههای کلاسیک به چشم میخورد، اما فقط درباره موضوعات محدودی بود.
شکی نیست که صدای زنا به ندرت تو گفتمان عمومی تو دوران باستان تحمل میشد. استثناهایی وجود داشت، اما درکل، سخنوری یه حوزه منحصراً مردانه باقی موند.
در واقع، والریوس ماکسیموس (Valerius Maximus) ، جنگ نگار رومی قرن اول، حتی تا اونجایی پیش رفت که سه تا زن رو پیدا کرد تا تو مجموعه «اعمال و گفتههای به یادماندنی» ازشون نام ببره. اون ادعا میکرد که اونا زنایی بودن که "شرایط طبیعیشون نتونست اونا رو تو انجمن ساکت نگه داره."
اول از همه، مایسا (Maesia) بود. اون با موفقیت تو دادگاه از خودش دفاع کرد. والریوس این پیروزی رو با این ادعا توجیه میکنه که ماهیت واقعی اون در اصل یه مرد بوده. اون حتی بهش لقب «آندروژن»-ینی یک خنثی، یه بدون جنسیت_ میده.
نفر دومی که ازش نام میبره افرنیا (Afrania) ست. برای والریوس، افرانیا یک «عجیب الخلقه غیرطبیعی» بود که جرأت کرده بود پاشو تو دادگاه بذاره.
آخرین نفر هم هورتنسیا (Hortensia) بود. اون علناً برای مقاومت در برابر مالیات جنگی که از زنا گرفته میشد سخنرانی کرد. اون معمولا اجازه نداشت به نمایندگی از جامعه صحبت کنه. اما این استثنا مجاز بود چون اون صرفاً داشت به عنوان نماینده زنا صحبت میکرد.
گاهی اوقات به زنا اجازه داده میشد که حرفای خودشون رو با صدای بلند بیان کنن. ولی بهاش بالا بود چون معمولا داشتن به عنوان قربانی یا محکوم این کار رو انجام میدادن.
بیایین لوکرتیا (Lucretia) رو در نظر بگیریم، که داستانش توسط خیلی از نویسندههای رومی و یونانی که آغاز تاریخ روم روبازگو میکنن، از جمله لیوی (Livy) ، روایت میشه. اون توسط یه شاهزاده از خانواده سلطنتی حاکم بر رم مورد تجاوز قرار گرفته.
در حالی که هیچ راهی برای دونستن جزئیات دقیق وجود نداره، بعضی از گزارشا اونو درحالی نشون دادن که داشته برای متهم کردن صریح متجاوز به عنفش تلاش میکرده و حتی اعلام کرده که خودشو میکشه.
اما تو این داستان، شاهزاده خانم فیلوملا (Philomela) حتی از این فرصت هم محروم شده بوده. چون متجاوزش زبان اونو بریده بوده تا نتونه اونو محکوم کنه.
این مثالا نشون میده که زنا فقط بهعنوان سخنران «مسائل زنا» یا بهعنوان شاهدهای همدردی یا نمونههای غیرطبیعی تلقی میشدن.
متأسفانه، این استعارهها اینروزا هم برای ما خیلی آشنا بنظر میان.
در روزگار مدرن، صدای زنا بیشتر شنیده میشه، اما فقط به عنوان استثناء قاعده.
شاید اگه بگیم یونان و روم هنوز تو فرهنگ غربی مهم هستن، بنظر بیاد که داریم زیادی بزرگش میکنیم. بااینکه تأثیرات زیادی از جوامع دیگه، غرب رو شکل داده. اما سخنرانی عمومی هنوزم حوزهایه که نمیتونه از تفکر کلاسیک فرار کنه.
فقط به سخنرانیهای تکان دهنده باراک اوباما توجه کنین. شکی نیست که نویسندههای سخنرانیهاش بعضی از ترفندای بلاغی خودشون رو از سخنوران افسانهای رومی مثل سیسرو الگو گرفته بودن.
متأسفانه، سایه بلند دوران باستان به این معنیه که زنایی که تو جمع صحبت می کنن هنوز به عنوان ناهنجاری طلقی میشن.
مثالی رو در نظر بگیرین که به هر دانش آموز بریتانیایی آموزش داده میشه. وقتی که ناوگان اسپانیایی تو سال 1588 تهدید به حمله کردن، الیزابت اول برای سربازای خودش تو تیلبری سخنرانی کرد. اونجا اعلام کرد که "قلب و شکم یک پادشاه، پادشاه انگلستان" رو داره، با وجود داشتن "بدن زنانه ضعیف و ناتوان"!
این موضوع، هم تأییدی بر شکنندگی ذاتی زنا تو عرصه عمومی بود، هم به استثنایی بودن اون اشاره میکرد.
اما حرفای اون فقط نتیجه یه شاهد غیرقابل اعتماده که تقریباً 40 سال بعد از صحبتش نوشته شده. اون الیزابت رو به عنوان آندروژن معرفی کرد تا اینجوری اقتدارش رو توجیه کنه.
بیایین از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه کنیم. گلچین سخنرانیای معروف!
عجیب نیست که این سخنرانیا شامل سخنرانیای زنا هم باشه. اما کم کم متوجه میشیم که موضوعات این سخنرانیا خیلی محدوده. اونا به جای اینکه گستره وسیعی از دانش بشری رو شامل بشن، به مسائل زنا محدود میشدن.
متاسفانه این سخنرانیا معمولا به صورت مصنوعی ساخته میشدن.
جمله معروف سال 1851 سوجورنر تروث (Sojourner Truth)، مخالف و مبارز، تو سخنرانی «و آیا من یک زن نیستم؟» رو در نظر بگیرین.
اون جملههای معروفی که الان به اون نسبت داده میشه از نسخه ایه که نویسنده دیگهای حدود یک دهه بعد نوشته.
همه اینا این موضوع رو ثابت میکنه: اگه صدای زنا فقط تو دسته بندیهای خاصی مجاز باشه، هر گونه تخطی از این هنجارا کاملاً ناهماهنگ تلقی میشه.
سرکوب و تحقیر صدای زنا توسط مردا به دلایل ساختگی همچنان پابرجاست.
ممکنه با خودتون فکر کنین که دیگه تا الان ما عادت کردیم که به زنا اجازه بدیم درباره موضوعات مختلف صحبت کنن. اما دارین اشتباه میکنین. سناتور دموکرات ایالات متحده الیزابت وارن اینو به خوبی نشون میده.
تو سال 2017، وارن (Warren) سعی کرد نامهای رو که فعال کورتا اسکات کینگ (Coretta Scott King) درباره این مناظره نوشته بود، تو صحن مجلس سنا بخونه. اما جمهوری خواها چندبار صحبتشو قطع کردن و ازش خواستن که ساکت بشه، ظاهراً بهونهشون این بودکه اون قوانین سنا رو نقض میکرد.
در نهایت، همکارای مرد وارن ازش حمایت کردن و نامه رو خوندن. اونا دست برنداشتن.
پس میبینیم که حتی وقتی زنا تریبون دارن، بازم ممکنه که طرد بشن. حتی الانم مثل قرن نوزدهم و بیستم، این قضیه کاملا صادقه .
در واقع، واکنش زنا به صحبت کردن تو ملاء عام معمولا شبیه وقتاییه که مبارزا نسبت به استانداردها تو سخنرانی عمومی اعتراض میکنن.
رمان بوستونیها (The Bostonians) اثر هِنری جیمز (Henry James’s) رو که تو اواخر قرن نوزدهم نوشته شده، در نظر بگیرین. این رمان درباره ورنا تارانت (Henry James’s)، مبارز جوان فمینیسته. اون متوجه میشه که وقتی به خواستگارش باسیل رانسوم (Basil Ransom) که اتفاقا خیلی صدای خوبی داره، نزدیک میشه، تواناییش برای صحبت تو جمع ضعیفتر میشه.
مقالههای جیمز ازینم شفافتره. دقیقا مثل رومیها، اونم صدای زنا رو تهدیدی برای جامعه میدونست. از نظر اون، خود زبان تو خطر تبدیل شدن به «غرغر، همهمه، شوریدگی و یا ناله بود».
باقی آدمای قدیمی محافظه کار ویکتوریایی به گروه کر پیوستن. ریچارد گرانت وایت (Richard Grant White) و ویلیام دین هاولز(William Dean Howells) به «تُنهای نازک صدای زنان و «صداهای تودماغی، سوتزدنا، صدای نفس و نالههایشان» اعتراض کردن.
زنا بعد ازینکه به عرصه عمومی ورود پیدا کردن، بارها با تلاشهای مکرر اونا برای ساکت کردنشون مواجه شدن.
قوانین و رویههای مجلس عوام بریتانیا رو در نظر بگیرین. اینا رومردای قرن نوزدهمی که تحصیلکرده و متعصب تو سنتهای کلاسیک بودن، نوشتن. در نتیجه، تا الان، نمایندههای مرد معمولا موقع مناظرهها برای شنیده نشدن صدای نمایندههای زن، هیاهو و همهمه میکنن.
یا مثلا پارلمان افغانستان رو در نظر بگیرین. اونجا میکروفونهای خانمها رو همکارای مردشون هروقت که صلاح بدونن قطع میکنن.
اغلب اوقات، این محتوای سخنرانی زنا نیست که توهین آمیز تلقی میشه، بلکه توهین آمیز اینه که اونا اصلا صحبت نمیکنن.
تو سال 2017، حملات توهین آمیز اینترنتی اشکال مختلف و جدیدی پیدا کرده بود. خود نویسنده هر دفعه که تو رادیو یا تلویزیون صحبت میکرد مورد حمله و سو استفاده آنلاین قرار میگرفت.
شکی تو این نیست که بیشتر زنا هستن که بهشون حمله میشه و مردا عامل اصلی این حملههان. این پرخاشگریا از یه الگوی تثبیت شده پیروی میکنه: زنایی که میخوان تو حوزه «سخنرانی مردانه» صحبت کنن، رو به طرز وحشیانهای ساکت میکنن.
به همه تهدیدهای خشونت آمیز از سمت ترولها و کاربرای ناشناس میشه. اما این زنان که واژههای خاصی براشون استفاده شده. نه فقط بخاطر اینکه این القاب جنسیت دارن، بلکه به این خاطر که تلاش میکنن توانایی زنا تو صحبت کردن رو از بین ببرن. چیزی مثل "خفه شو، هرزه" هر دو کارو انجام میده.
نویسنده تو توییتر تهدیدهایی مثل "سرتو میبرم و بهش تجاوز می کنم" داشته. یا دیده که مردا، زنا رو تهدید میکنن که زبونشون رو میبرن. این انعکاس عجیبی از داستان دگردیسیهای اوید هست که توش، همونطور که قبلا دیدیم، متجاوز فیلوملا زبانش روبریده تا جلوی افشای جنایتی که در حقش شده، رو بگیره.
واکنش توییتر به این قضیه خیلی ضعیف بوده : راه حلی که معمولاً پیشنهاد میشه «نادیده گرفتن سوء استفاده» ست. اما این فقط باعث میشه که سو استفاده کنندهها به چیزی که میخان برسن: سکوت زنان.
تجربه دیگهای که زنا با هر پیشینهای تجربهش کردن، تلاش برای مشارکت تو بحثیه که فقط میخواد نظرات اونا رو نادیده بگیره.
یک کارتون فوق العاده به اسم پانچ (Punch) مربوط به حدود 30 سال پیش هستش که به طور خلاصه همین موضوع روبیان میکنه. یه پنل، یک جلسه کاری رو نشون میده که توش فقط یه زن حضور داره. متن بیانگر سخنان صندلیه: "این یک پیشنهاد عالیه، خانم تریگز. شاید یکی از مردای اینجا بخواد انجامش بده."
نویسنده تاکتیکی رو یادش میاد که برای مقابله با چنین رفتاری ازش استفاده کرده : اون دوست داره برای مصاحبههای دانشگاهی جوراب شلواری آبی بپوشه. اون استدلال میکنه که اگه مصاحبه کنندهش که مرد هم هست اونو بهعنوان یک «جوراب آبی» در نظر بگیره – که یک لغت عامیانه بریتانیایی تحقیرآمیز برای یک زن تحصیلکرده و شلخته است – ممکنه مانعش بشه!
ما یه الگوی اصلی که نشون بده یه زن قدرتمند چه شکلیه، نداریم.
از بعضی نظرا، وضعیت فعلی به وضوح برای زنا بهتر شده: زنا بیش از هر وقت دیگهای تو موقعیتای قدرت حضور دارن. مثلا، درصد نمایندههای زن بریتانیایی از 4 درصد تو دهه 1970 به 30 درصد طبق آخرین آمار منتشر شده رسیده.
اما هنوز اختلافای زیادی بین مردا و زنا وجود داره. زنا فرصت کمتری برای بالا رفتن از این نردبان رو دارن.
تا حدی به این خاطره که تصویر پیش فرض ما از یک ادم قدرتمند تو جامعه ، هنوز تصویر یک مرده. چه یک رئیس باشه، چه یک استاد، اون همیشه مرده. حتی نویسنده هم این کار رو انجام میده، در حالی که خودش یه پروفسور مشهوره!
جستجوی تصویریای که اون برای «پروفسور کارتونی» اخیرا تو گوگل انجام داد، فقط یک شخصیت زن رو تو 100 تای اول نشون داد. اون پروفسور هالی از یک اسپین آف بازی ویدیویی پوکمون بود.
جالب اینجاست که نگاه فرهنگی ضعیفانه به زنا به قدری ریشه دوانده که میشه ازش بعنوان طنز هم استفاده کرد.
وقتی ملیسا مککارتی (Melissa McCarthy)، کمدین، نقش شان اسپایسر(Sean Spicer)، سخنگوی سابق کاخ سفید رو در برنامهی زنده شنبه شب بازی کرد، رئیسجمهور ترامپ خوشش نیومد. ظاهراً اون احساس کرده بود که به تصویر کشیدن اعضای هیئتش توسط زنا اونا رو ضعیف جلوه میده.
ازونجایی که زنا معمولا تو حوزه عمومی تحقیر میشن، زنایی که موفق میشن، معمولا مجبورن خودشون رو بیشتر شبیه تصویر پذیرفته شده از قدرت از دیدگاه مردا جلوه بدن.
تصادفی نیست که زنایی مثل آنگلا مرکل (Angela Merkel) و هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) اینقدر طرفدار پوشیدن کت و شلوارن. مطمئنا، این کار جواب میده، اما تضمین میکنه که اونا شبیه پارادایم مرد قدرتمند هستن. مشهوره که مشاورای مارگارت تاچر، نخستوزیر بریتانیا، حتی بهش پیشنهاد کردن که تو کلاسای آواز شرکت کنه تا بتونه زیر بودن صداشو کمتر کنه. اینجوری وقتی صحبت میکرد، قدرت بیشتری داشت.
به نظر میرسه که حتی الان، زنایی که آرزوی قدرت دارن، باید پیرو مدلها و ساختارهای قدرت باشن، که به طبع اونا رو از زنانگی طبیعیشون دور میکنه.
اگه قدرت ذاتاً زنا رو مستثنی میکنه، پس خود قدرت باید بازتعریف بشه.
جایگاه زنا تو حوزه عمومی بهبود کمی داشته. اما این دلیل نمیشه که به این مقدار راضی بشیم. منتظر تغییرات ناگهانی نباشین. بجاش، ما باید در مورد خود قدرت متفاوت فکر کنیم.
برای شروع، ما نباید مدلهای استانداردمون رو، به سلبریتیها، مدیران اجرایی یا رهبران سیاسی محدود کنیم. اگه قدرت رو تو این پارامترها تعریف کنیم، اساساً داریم دامنه بحث رو محدود میکنیم.
علاوه بر این، موقعیتهای معتبر همیشه اونقدر قدرتمند نیستن. تو شورای ملی عربستان سعودی نسبت زنان نسبت به کنگره آمریکا بیشتره و حدود 60 درصد از قانونگذارا تو مجلس ملی رواندا (Rwandan) زنن، در حالی که این رقم تو بریتانیا 30 درصده. این قضیه نویسنده رو متعجب کرد: اگه تعداد زنای زیادی توی مجلس حضور دارن، شاید این به این معنیه که اونا به خودی خود اونقدر قدرتمند نیستن!
واضحه که عناوین و نمادهای وضعیت، وقتی که مقامات یا کارشناسای زن مجبورن تقلا کنن تا جدی گرفته بشن، بی معنیان. این نویسنده که یک کلاسیک نویس مشهور جهانیه، هنوز هم مورد حمله و تمسخر افراد هوسباز توییتری قرار میگیره که پیش خودشون فکر میکنن که صرفاً بیشتر از یه زن درباره تاریخ روم میدونن. اگه قدرت چیزیه که باید تصاحب یا به کار گرفته بشه، مثل شمشیر یک جنگجوی یونانی، فقط عده کمی می تونن اونو به اهتزاز دربیارن، و مردا همیشه به جلوگیری از مشارکت و پیوستن زنا به مجامع عمومی رای میدن.
پس چرا قدرت رو به شکل متفاوتی تعریف نکنیم؟
ما میتونیم به جای پیوند دادن قدرت با وضعیت، اونو با تاثیرگذاری پیوند بدیم. مثلا، سه زنی که جنبش تأثیرگذار" زندگی سیاهپوستان مهم است" رو پایهگذاری کردن، خیلی شناخته شده نیستن. اما قدرتشون به جای اسمشون، از روی دستاوردهاشون قابل اثباته، بنابراین میشه اونو به عنوان توانایی انجام کارها و حق جدی گرفتنشون در نظر گرفت.
به جای اینکه قدرت رو مثل یک شیئی که باید به چنگش بیاریم، تلقی کنیم، باید اونو به عنوان یک صفت یا یک فعل تصور کنیم.
و اگه این تعریف جدید از قدرت رو دنبال کنیم، فضایی برای تفکر مشارکتی ایجاد میکنیم، جایی که پیروان و رهبران رو هم میشه قدرتمند به حساب آورد. به طور خلاصه، اگه زنا به این خاطر که ساختارهای قدرت به مدل مردانه کدگذاری شدن، نتونن تو این ساختارها قرار بگیرن، پس لازمه که این ساختارها رو در هم بشکنیم.
کتاب جرات بسیار نوشته برنی بروان برای ما توضیح میده که چطور پذیرفتن ضعفها و نواقص، میتونه بهمون کمک کنه زندگی و روابط بهتری داشته باشیم. پذیرش این ضعفها به ما کمک میکنه از پس احساس شرم بر بیاییم و فردی خلاقتر و کارامدتر بشیم. توی این کتاب درباره این که شرم چیه و از کجا میاد صحبت شده. همینطور درباره اینکه چطور شرم به انسان احساس بیارزش بودن میده و مثل یه بیماری واگیر داره، حرف میزنه.
آسیب پذیری یعنی اماده بودن برای اعتراف به شکست و ضعف.
چیزی که به شما کمک میکنه از شرم کردن فاصله بگیرید و با هر چیزی که دارید، شاد باشید. اگه بتونید طرز فکر آسیبپذیر بودن رو هر جایی، از محل کار گرفته تا مدرسه و خونه پیاده کنید اون وقت از شر شرم راحت میشید و میبینید که نتیجهش، داشتن خلاقیت بیشتر، دوستیهای بیشر و خانوادهای سالم تر خواهد بود.
شرم، ترس از جدا افتادگی اجتماعیه؛ مشکلی که فقط منحصر به انسانهاست. ما شرم رو تجربه کردیم و میدونیم که اکثرا علتش اینه که از خودمون میپرسیم دیگران درباره ما چه فکری میکنن؟
اما برای اینکه دقیق تر به شرم نگاه کنیم، باید بریم سراغ پایهای ترین نیازهای انسان برای ارتباط، عشق و تعلق. ما، به عنوان حیواناتی اجتماعی، همواره به دنبال معاشرت با دیگرانیم. برای ما تعلق داشتن به یک گروه، از نظر تاریخی امری حیاتی برای بقا محسوب میشده. در عصر هجر، به عنوان مثال، اعضا یک گروه برای مراقبت از همدیگه به هر مهاجمی حمله میبردن.
این نیاز درون ما به حدی جدیه که هر گونه جدا افتادگی اجتماعی برای ما ایجاد درد میکنه، اتفاقی که عصبشناسان نشون دادن ناشی از ساختار شیمیایی مغز ماست. خب، پس پشت این احساس شرم چیه؟ میشه گفت باور به اینکه ما لیاقت عشق، ارتباط و تعلقی که برای بقا به اون نیاز داریم رو نداریم. مادامی هم که ما این حس رو داشته باشیم هر کاری برای موفقیت توی زندگی انجام بدیم کافی به نظر نمیاد.
بین شرم و احساس با ارزش بودن رابطهای وجود داره که به وضوح قابل رویته. مثل وقتیکه ما چیزی خلق میکنیم یا متنی می نویسیم و به دیگران نشونش میدیم تا بهمون نظر بدن. اکثر مواقع ما ارزش خودمون رو به واکنش ادما به اون چیز گره میزنیم. نتیجهش چیه؟ ترس از انتقاد و پس زده شدن توسط اونا. پر واضحه که شرم برای ما مضره. شرم ما رو از تلاش کردن باز میداره و ما رو از بقیه جدا میکنه.
شرم باعث میشه ما از نشون دادن خودمون به دیگران خجالت بکشیم. حالا میتونه نشون دادن کارمون باشه، نشون دادن احساساتمون باشه یا امتحان کردن کاری جدید. اما اگه ما، از این حس ناخوداگاهه ارزشگذاری آگاه باشیم، وقتی بخوایم کار جدیدی رو امتحان کنیم، جرات پیدا میکنیم. نویسنده کتاب در پژوهشش به این پی برده که شرم توانایی و باور ما برای پیشرفت رو ضعیف میکنه. سایر محققان هم نشون دادن که شرم ما رو به سمت رفتارهای منفی و مخرب میکشونه. به طور خلاصه شرم هیچ وجه مثبتی برای ما نداره.
شرم بخشی از فرهنگ معاصر ماست و درون ما مدام ترس از بیارزش بودن رو یاداوری میکنه؛ ترس از کافی نبودن رو!
توی دنیایی که توسط شبکه های اجتماعی تسخیر شده ما دائما داریم خودمون و زندگی مون رو برای همه پرزنت میکنیم. عکس تعطیلاتمون رو تعداد دوستامون رو، موفقیتهای حرفهای مون رو، همه چیز رو برای همه به اشتراک میذاریم تا حسودی کنن. این حسادت منبع همون درماندگیایه که ما ها هر چند وقت یه بار احساس میکنیم. مثلا وقتیکه به خاطره سفر ماجراجویانه یه دوست گوش میدیم یا به چیزایی خیره میشیم که توان خریدشون رو نداریم. این همون فرهنگِ هیچ وقت کافی نبودنه: ما همیشه با این ترس زندگی میکنیم که کافی نیستیم یا به اندازه کافی نداریم.
اتفاقهای وحشتناک سالهای گذشته مثل حادثه ۱۱ سپتامبر، اقدامات خشونت امیز شهری و فاجعههای طبیعی همگی این فرهنگ کافی نبودن رو درون ما تقویت کردن، فرهنگی که تاثیر اون رو نه فقط توی جامعه بلکه توی خانوادهها، محل کار و حتی مدرسهها هم میشه دید. وقتی نتونیم خودمون رو نجات بدیم، حس درماندگی ما رو احاطه میکنه و استرس ناشی از اون توان کار رو از ما میگیره.
ریشه این رفتار ما، این باور غلطه که جمع کردن چیزهای مختلف یا توسعه فردی بی پایان قراره ما رو نجات بده. باوری که ما رو توی یه چرخه بی پایان از مقایسه، شرم و بی انگیزگی زندانی میکنه.
برای مثال، ما خودمون رو با ستارههای هالیوودی، مدلها و میلیونر ها مقایسه میکنیم، حتی با خودمون در گذشته. معیار این مقایسهها هم چیزهایی هست که ما هرگز نمیتونیم بهشون برسیم. مقایسه باعث شرم میشه و ترس ما از کافی نبودن رو نشون میده. شرم هم باعث بی انگیزگی ما میشه و ما رو از تلاش کردن باز میداره چون بهمون القا میکنه که تلاش کردن بی فایده است، ما هیچ وقت به اندازه کافی خوب نخواهیم بود.
احساس شرم و جدا افتادگی توی جوامع ما رایج و البته مضر ند. اما چطور میتونیم از این مسیر مضر رهایی پیدا کنیم؟ در ادامه درباره غلبه بر شرم با کمک گرفتن از حس آسیب پذیری صحبت میکنیم.
آسیب پذیری، هسته مرکزی همه احساساته و به هیچ وجه نشانه ضعف نیست
اگه از ادما بپرسی که درباره آسیب پذیری چی فک میکنن، احتمالا تعداد کمی از اونا نظر مثبتی دربارهش داشته باشن. ما توی جوامعی بزرگ شدیم که آسیب پذیر بودن توش به معنی شکست و نا امیدی بوده و موفقیت و قدرت مهمتر از احساسات ما تلقی میشدن.
اما اگه بررسی کنیم که آسیب پذیری یعنی چی، به نتیجه کاملا متفاوتی میرسیم. اول از همه آسیب پذیر بودن نه خوبه و نه بد، بلکه صرفا به معنی اماده بودن برای تجربه های عاطفیه. از طرفی اگرچه ممکنه اسیب پذیری توی ذهن ما احساسات منفیای مانند ترس، اندوه و غم رو تداعی کنه اما در واقع ریشه بسیاری از احساسات مثبت مثل عشق، شادی، همدردی و ... هم هست.
از نظر نویسنده آسیبپذیر بودن یعنی عدم قطعیت، ریسک کردن و بروز عاطفی. برای مثال ممکنه شما عاشق کسی باشید پس از نظر عاطفی خودتون رو بروز میدین در حالیکه مطمئن نیستید واکنش طرف مقابل مثبت باشه پس یعنی ریسک طرد شدن رو به جون میخرید. مثل همه احساسات دیگه، عشق هم درون خودش نوعی آسیب پذیری داره. دوم اینکه، اگه به خودت اجازه بدی که آسیب پذیر باشی نشانهای از قدرت و جرات توئه نه ضعف.
اگه ما خودمون رو بروز بدیم یعنی خودمون رو آسیب پذیر کردیم. این یعنی که ما جرات کردیم چرا که کار ساده تر این بود که هیچ کار نمی کردیم. وقتی هم که کاری نکنی طبیعتا احتمالی برای شکست وجود نداره. مثلا نویسنده کتاب میگه از اینکه توی جمع درباره پژوهشش سخنرانی کنه وحشت داشت اما با انجام اینکار و استقبال از آسیب پذیریش کار شجاعانهای رو انجام داده.
همه ما توی زندگی هامون دنبال عشق و روابط میگردیم. چیزی که باید بفهمیم اینه که چنین چیزهای مثبتی ریشه در آسیب پذیری ما دارن. اگه ما بتونیم این واقعیت و ضعفهای خودمون رو بپذیریم، میتونیم ازشون به نفع خودمون بهره ببریم.
به جای نادیده گرفتن آسیبپذیریمون باید بپذیریمش تا بتونیم خودمون و روابطمون رو بهتر کنیم
آسیبپذیری توی باور عوام یه ویژگی منفی به حساب میاد، با این وجود برای همه ما ضروریه، بخش از وجود ما و چیزیه که هستیم.
خب حالا ما چطور میتونیم از این آسیبپذیری به شکلی مثبت و سازنده استفاده کنیم؟ خیلی ساده است: بپذیریمش!پذیرش آسیبپذیری به ما کمک میکنه که هم یاد بگیریم هم از نظر حرفه ای و اجتماعی پیشرفت کنیم.
از نظر توسعه اجتماعی، پذیرش آسیبپذیری به ما کمک میکنه تا احساساتمون رو به صورت واقعی تجربه کنیم، با دیگران همدردی داشته باشیم و باهاشون ارتباط برقرار کنیم. همونطور که اگه دیگران سفره دلشون رو برای ما باز کنن و با ما صادق باشن حس خوبی به ما دست میده، این کار از طرف ما هم حس مثبتی برای اونها ایجاد میکنه. در واقع بیشترین احساس نزدیکی با دیگران زمانی به ما دست میده که شروع کنیم با صداقت باهاشون صحبت کنیم. از نظر شغلی هم، تنها از طریق ریسک کردن و جرات داشتن برای ارائه کارها و ایدههامونه که میتونیم پیشرفت کنیم. اگه فقط کاری که توش خوب هستی رو انجام بدی قطعا ریسک شکست رو تجربه نخواهی کرد اما شانس موفقیت رو هم از دست خواهی داد. یادت باشه شکست خوردن یعنی یادگرفتن چیزهای جدید.
اما اگه آسیبپذیریمون رو نپذیریم چی؟
خب اگه نا دیده ش بگیری ازش بی خبر خواهی بود و ممکنه که اون تو همین حال افزایش پیدا کنه. نتایج یه تحقیق نشون داد افرادی که ادعا میکردن درباره قدرت تبلیغات کمترین آسیبپذیری رو دارن، در واقع از همه ضعیف تر بودن. افرادی که میگفتن تبلیغات روی اونا تاثیری نداره اتفاقا بیشتر به حرف همون تبلیغات گوش میدادن!به طور واضح، آسیبپذیری چیزی نیست که ما بخوایم باهاش بجنگیم بلکه بخشی محوری در زندگی عاطفی ماست که اگه ما قبولش کنیم میتونه تبدیل به ابزاری مفید برای ما بشه.
از سوی دیگه، شرم راهیه که ما برای مقابله با آسیبپذیری خودمون انتخاب میکنیم. پس برای پذیرش آسیبپذیریمون، اول از همه باید بدونیم که چطور از شر شرم راحت بشیم.
با فهم و بیان شرممون میتونیم باهاش کنار بیایم و همدردی دیگران رو تجربه کنیم
از اونجایی که شرم، ترس از بیان خوده، پس احساسی نیست که ما به سادگی بخوایم با دیگران در میون بذاریمش.
برای همه ما پیش اومده که دلمون بخواد بدون اینکه قضاوت بشیم یا مورد تمسخر قرار بگیریم درباره چیزهایی حرف بزنیم. احساس شرم، اغلب از خود اون چیزی که بابتش شرمندهایم برامون دردناک تره.
شرم میتونه وحشتناک باشه، اما چطور میشه از شرش خلاص شد؟
صحبت کردن درباره شرم میتونه قدرت اون رو کم کنه، به عبارت دیگه حرف زدن دربارهش کمک میکنه تا باهاش کنار بیایم.علت اینه که شرم، از اینکه نمیشه دربارهش صحبت کرد قدرت میگیره. هر چی کم تر درباره ش حرف بزنیم اون بیشتر کنترل ما رو بدست میگیره.
مشکل اینجاست که ما عادت کردیم شرممون رو برای خودمون نگه داریم. شرم حتی به حضور دیگران هم نیازی نداره. اکثر ما، خودمون به تنهایی سرسخت ترین منتقد برای خودمون هستیم.با این وجود اگه بتونیم به اندازه کافی با خودمون مهربون باشیم، می تونیم از پس تجربه های شرم اور بر بیایم و نه تنها آسیب نبینیم بلکه شجاع تر و جسور بشیم.
به عبارت دیگه از این طریق ما خودمون رو نسبت به شرم مقاوم میکنیم.توی این حالت به جای اینکه احساس شرم کنیم میتونیم حس همدردی اطرافیان رو تجربه کنیم.
از اونجایی که ما از ترس نظرهای دیگران احساس شرم میکنیم، با بیان شرم، میتونیم باهاش کنار بیاییم، اینجوری، دیگران متوجه ترس و احساس بد ما میشن و سعی میکنن که با ما همدردی کنن و ما هم خودبهخود شرم رو با احساس مثبت جدید جایگزین میکنیم.همه ما حس خوب درد و دل کردن با دیگران رو تجربه کردیم؛ وقتی میبینیم کسی ما رو میفهمه مشکلمون شروع به حل شدن میکنه. این قوی ترین سلاح علیه شرمه.
کنار اومدن با شرم اولین قدم برای پذیرش آسیب پذیری و داشتن یه زندگی با انگیزهتر با روابط بیشتره.
وقتی ما نسبت به چیزی که هستیم و چیزهایی که داریم احساس رضایت کنیم، مخفی کردن آسیب پذیریهامون رو متوقف میکنیم
اینکه بخوایم پیشرفت کنیم و چیزهای بیشتری بدست بیاریم کاملا طبیعیه. این خواسته نه تنها از یه رقابتجویی ذاتی تو همه ما ناشی میشه بلکه ریشه در نیاز ما از مراقبت از خودمون هم داره.ما به خودمون میگیم که اگه پولدار، موفق یا معروف بودیم دیگه درد و نا امیدیای نداشتیم. در واقع پشت پرده این بیشتر خواستن ها، امید ما به رهایی از چنگال اسیب پذیری هامونه.ولی اسیب پذیری قابل درمان شدن نیست، تنها میشه اون رو مخفی کرد. بیشتر ادم نسبت به آسیب پذیر بودن خودشون به حدی حساسن که دائم تلاش میکنن از دیگران و حتی از خودشون مخفی ش کنن.
چجوری؟ مثلا از طریق رفتارهایی مثل کمالگرایی یا مصرف بیش از حد الکل.همه ما لحظههای شیرینی رو تجربه کردیم که صرفا به خاطر تصور اتفاق افتادن یه چیز بد خراب شده باشن. این تصورات به خاطر اینه که ما به جای اینکه از شادی لحظه لذت ببریم میخوایم از خودمون در مقابل اتفاقی که هنوز نیوفتاده مراقبت کنیم.کمالگرایی هم دقیقا همینجوری کار میکنه؛ عطش ما برای بی نقص بودن به خاطر اینه که می خوایم از خودمون در مقابل احتمال شکست محافظت کنیم.
اما اگه به جای ترس از ناکافی بودن، قبول کنیم که کافی هستیم، میتونیم ماسک ها مون رو کنار بذاریم و آسیبپذیریهامون رو آشکار کنیم.
مثلا به جای حرکت به سمت مسیر دست نیافتنی کمالگرایی، میتونیم خودمون رو نسبت به شنیدن نقد دیگران یا حتی شکست پذیرا کنیم، بدون اینکه بخوایم خودمون رو به واسطه اون ها تعریف کنیم.همینطور به جای خراب کردن شادی لحظه حال، از ترس اتفاقی در اینده، قبول کنیم که ما مستحق اون شادی هستیم. ما باید بابت اون لحظه شکرگزار باشیم نه اینکه از تراژدی نیومده بترسیم.پس با رضایت از چیزهایی که داریم میتونیم با آسیب پذیری خودمون کنار بیایم و ماسکهامون رو کنار بذاریم.
در ادامه میریم سراغ اینکه چطور فرهنگ آسیب پذیری میتونه به ما تو محیط کار، مدرسه و خونه کمک کنه.
فضای مملو از شرم، برای هر محیط کاری یا آموزشیای مسموم کنندهست
همه ما درباره استراتژیهای مبهم رسیدن به موفقیت توی مدرسه و محیط کار شیندیم. استراتژیهایی که شامل مقایسه عملکرد فرد با یه سری آمار و نمره و البته سرزنش کردن و شرمنده کردن اون در صورت شکست میشن. کارمندهای فروش باید میزان مشخصی بفروشن تا سودشون رو دریافت کنن، توی مدارس معلمها نمره دانش اموزا رو با صدای بلند میخونن و دانشگاهها فقط به نفرات به اصطلاح برتر اجازه میدن که از تسهیلات مقاطع بالاتر استفاده کنن.
این وسط تنها کسی که توی جمع و مقابل همه تحقیر شده میفهمه که چقدر حس بد ناشی از اون، روی خلاقیت و عملکرد یه انسان تاثیر منفی داره.اول از همه شرم، باعث بی انگیزگی میشه.
وقتی مجبور باشیم توی یه محیط شرم محور یادبگیریم یا کار کنیم، یه جایی از نظر انگیزشی کم میاریم چرا که شرم ما رو از محیط جدا میکنه. در نتیجه دیگه سخت کار نمی کنیم، حتی ممکنه کاملا بی انگیزه بشیم.
دوم اینکه، بی انگیزگی قاتل خلاقیت، نو اوری و یادگیریه
چه توی مدرسه چه توی محیط کار اگه بخوای که ایدههای جدیدی داشته باشی یا بتونی راهکار نویی پیشنهاد بدی باید غرق توی کاری که میکنی باشی. اگه شرم باعث بشه که تو بی انگیزه بشی، نتیجه ش بی علاقگی و در نهایت کار نکردن خواهد بود. این اتفاق نه تنها تو رو از کارت دور میکنه بلکه جلوی یادگیری و رشد تو رو هم میگیره.هیچ مدرسه یا محیط کاری بدون خلاقیت نمیتونه درست کار کنه.ایا می تونید مدرسه ای رو بدون خلاقیت تصور کنید؟ اموختن شامل مستقل فکر کردن، پیدا کردن سوال های شخصی و جواب دادن به اونها یا به طور خلاصه، خلاق بودنه.
همینطور کسب و کارها هم نمیتونن که بدون خلاقیت کار کنن. هر روز محصولات نواورانه جای محصولات قبلی رو میگیرن و توی این بازار در حالت تغییر، هیچ شرکتی بدون خلاقیت دووم نمییاره.پس همونطور که میبینید فضای مملو از شرم برای محیط های کاری و آموزشی مضره. بنابراین مدارس و کسب و کارها اگه میخوان که کارامد و پر بازده باشن باید روی استراتژیهای خودشون تجدید نظر کنن. مثلا سراغ تشویق و حمایت از اسیب پذیر بودن برن.
رهبران در حوزه آموزش، کار و به طور کل جامعه، باید از طریق تشویق آسیبپذیری در مقابل شرم، به مقابله با بیانگیزگی برن
تغیرر الگوهای کلی توی یه جامعه نیازمند شروع تغییر توی تکتک اعضای اونه. کارفرماها، مدیرا، معلما و حتی پدر و مادرها میتونن به معرفی فرهنگ آسیبپذیری توی جامعه کمک کنن.توی هر محیط کاری یا اموزشی که برید نشونههای فرهنگ شرم محور رو به وضوح میتونید ببینید. بارها پیش اومده که دیدیم یا شنیدیم توی محیطها چطور افراد رو تحقیر و در مقابل همه شرم زده میکنن.
اما میشه این الگو رفتاری رو تغییر داد و ادم ها رو تشویق کرد تا آسیبپذیری خودشون رو بپذیرن. چنین فرهنگی که مبتنی بر ارزشمند بودن و بروز دادن خود باشه میتونه مشکلات ناشی از شرم رو بر طرف کنه. وقتی ما با آسیبپذیری خودمون کنار بیایم میتونیم ارزش ها و ایدههای زیادی رو هم به محیط کار، مدرسه یا خونه مون ببریم.
قدرت تبلیغ آسیبپذیری توی سطح حرفهای و اجتماعی توی دست مدیرانه. افرادی که توی موقعیتهای مهم و تاثیرگذار هستن و می تونن از این طریق محیطهای کاری و اموزشی رو انسانی تر کنن. مثلا اگه شما رییس یه بخش باشید خیلی بیشتر از کارکنان اون بخش توانایی این کار رو دارید.
از طرفی اگه توی چنین جایگاهی شما شروع کنید به صحبت کردن درباره مشکلاتتون یا درخواست کمک کنید، خود به خود بقیه اعضا هم به شما اعتماد میکنن.کار، خانواده، مدرسه، همه اینا از نشانههای شرم و بی انگیزگی رنج میبرن، رنجی که میتونه به واسطه فرهنگ با ارزش بودن و پذیرفتن آسیبپذیری، از بین بره.
بزرگ کردن بچهها همراه با دادن انگیزه و توجه به اونها توی یه محیط بدون شرم، کمکشون میکنه که حس ارزشمند بودن خودشون رو پرورش بدن
همه ما برای بچه هامون بهترینها رو میخوایم. پس اگه میخوایم کمکشون کنیم زندگی با انگیزه و پر از روابطی داشته باشن باید اصول ارزشمند بودن و آسیبپذیری رو بهشون یاد بدیم.اول از همه باید بدونیم که بچه ها شرم رو به صورت تروما تجربه میکنن. اتفاقات شرم اور تو دوره کودکی نه تنها همون زمان بلکه تا بزرگسالی اونها رو تحت تاثیر قرار یده. به زمانهایی که توی کودکی احساس شرم کردی فک کن، هنوز توی ذهنت واضحن، درسته؟
از طرف دیگه اگه بچه ها از شرم در امان بمونن، احساس ارزش میکنن چرا که بدون قید و شرط دوست داشته میشن. این بچهها احساس تعلق پیدا میکنن. خانواده جاییکه ما می تونیم خود واقعی مون باشیم. برای بچه هامون برای اینکه بتونن با حس ارزشمند بودن بزرگ بشن وظیفه ماست که محیطی عاری از شرم فراهم کنیم. توی محیطی که پر از عشق بی قید و شرط باشه برای بچهها هم راحت تره که یادبگیرن خودشون رو دوست داشته باشن.
به خاطر همینم هست که ما به عنوان والدین باید راه مقابله با شرم رو به بچههامو یاد بدیم. برای اینکار ما باید بهشون توجه کنیم و انگیزه بدیم، همینطور حواسمون به ارزشمند بودن خودمون هم باشه.ایجاد چنین فضایی تو خونه نیازمند اینه که والدین خودشون الگو بچه هاشون باشن و بر اساس ارزش هایی رفتار کنن که دوست دارن بچههاشون اونا رو یاد بگیرن.
اگه بخوایم سادهش کنیم، میشه گفت اگه والدین میخوان که بچههاشون احساس ارزشمندی کنن باید اول ارزشمندی خودشون رو به حساب بیارن. هیچ بچهای نمیتونه از والدینش ویژگیای رو یادبگیره که خود اونا فاقدش باشن. این کار البته تنها بخشی از یک تصویر بزرگتره:
اگه شما بر اساس چنین اصولی زندگی کنید، خودتون و اونهایی که اطراف شما هستن، از دوست و خانواده گرفته تا همکار، همگی از منافعش بهرهمند خواهید شد.
حالا خلاصه برای اینکه بتونیم از شر احساس شرم توی زندگیمون راحت بشیم باید یاد بگیریم که خودمون رو بی قید و شرط دوست داشته باشیم و موقع معاشرت با خانواده، دوستان و همکاران حس ارزشمند بودن خودمون رو گوشه ذهنمون نگه داریم. برای اینکار باید جرات کنیم که آسیبپذیر باشیم چرا که شکستها و طرد شدنها تاثیری روی ارزشمندی ما ندارن. با پذیرش این آسیبپذیری، با بروز دادن خودمونو با انگیزه داشتن میتونیم روابط عمیقتری با دیگران بسازیم و زندگی خصوصی و کاری خودمون رو تغییر بدیم.
اگه به مدیریت پول علاقه دارین، این خلاصه کتاب برای شماست!کتاب روانشناسی پول برای کسایی که میخوان تصمیمهای مالی منطقی بگیرن و موقعیت مالی خودشون رو بهبود بدن، خیلی مفیده؛ همچنین برای مدیران مالی و صاحبین کسب و کارها، نکات ارزشمندی برای رشد و پیشرفت مالی داره. این کتاب به ما میگه که چرا تصمیمهای مالی بدی میگیریم و در کنارش کلی راهکار برای گرفتن تصمیمهای درست بهمون میده.
یه آقایی بوده تو آمریکا به اسم رونالد رید
این آقا تو یه فروشگاه زنجیرهای کار میکرده و اونجا سرایدار بوده.
البته یه سرایدار خیّر! داستان خیّر بودن رونالد خیلی جالبه. بذارید براتون تعریف کنم که یه سرایدار چطوری میتونه انقدر پول داشته باشه که به خیر بودن معروف شه.
رونالد رید 25 سال تو یه پمپبنزینی مکانیکی میکرد، بعدشم سرایدار یه فروشگاه زنجیرهای شد. خونه زندگی خیلی سادهای هم داشت.
خیلی از دوستا و آشناهاش میگفتن کار مورد علاقش هیزم شکستن بوده. آقای رید سال 2014 تو سن 92 سالگی به دیار باقی شتافت.
البته بعد از مرگش، تیتر همه روزنامهها شد!
رونالد 2 میلیون دلار ناقابل برای بچههاش به ارث گذاشت و 6 میلیون دلار رو به بیمارستان و کتابخونه شهر خودش اهدا کرد.
کسایی که میشناختنش، مونده بودن که این آدم این همه پول رو از کجا آورده. چون نه بلیط بخت آزمایی برنده شده بود نه ارث و میراثی بهش رسیده بود.
اون فقط تا جایی که میتونسته پولش رو پسانداز کرد، تو بورس سرمایه گذاری کرد... و بعد...فقط صبر کرد.
انقدری صبر کرد تا پساندازهای کوچیکش روی هم به 8 میلیون دلار رسیدن.
درست تو همون سال، اریک ویلیامز، بازیکن بسکتبال که 40 میلیون دلار از بسکتبال در میاورد، بیخانمان شد و هزاران دلار بدهی بالا آورد.
جالب اینجاس که موردهای این شکلی تو دنیای بورس و سرمایه گذاری کم نیستن
اما تو کدوم صنعت دیگهای شما کسی رو پیدا میکنید که بدون هیچ تحصیلات یا پارتی بازی بتونه از یه نفر با بالاترین درجه تحصیلات و ارتباطات، جلو بزنه؟ کجا پیدا میشه؟ هرچی بیشتر فکر کنید، کمتر به نتیجه میرسید. :)
مثلاً شما عمراً سرایداری رو پیدا نمیکنید که بتونه یه عمل جراحی رو بهتر از یه جراح انجام بده.
اما تو دنیای بورس و سرمایهگذاری یا هرچی که به پول مربوط میشه، این مورد زیاد پیش میاد. اما چجوری؟
مورگان هاوسهولد، نویسنده این کتاب، میگه دلیل این اتفاق، ریشه تو روانشناسی داره.
پس امروز، باهم 6 تا ایده برتر کتاب روانشناسی پول رو بررسی میکنیم.
ایده شماره 1
رفتار شما با پول از هوشتون مهم تره
ما تو مدرسه با یه شیوه مکانیکیای درسامون رو یاد گرفتیم.
مثلاً تو ریاضیات و فیزیک بهمون گفتن برای هرچیزی یه قانون وجود داره و همه چیز باید منطقی به نظر بیاد. برای همین وقتی که بزرگ میشیم هم، به مسائل مالی مثل ریاضیات فکر میکنیم.
به خودمون میگیم، اگر بخوایم موقع بازنشستگی، میلیونها دلار تو حسابمون باشه، باید حساب و کتاب کنیم. مثلاً باید هرماه 20 درصد از پولمون رو پسانداز کنیم تا بعد از 25 سال، فلان قدر تو حسابمون باشه!
ما یاد گرفتیم که اعداد رو بذاریم تو فرمول و به اون فرمول اعتماد کنیم که مارو به نتیجه خوبی برسونه.
اشتباه برداشت نکنید! اشکالی نداره که ما جنبه ریاضی قضیه رو هم ببینم اما مشکل اینجاست که بُعد ریاضی قضیه، نمیذاره ما بفهمیم موقعی که واقعاً میخوایم این فرمولارو عملی کنیم، تو مغزمون چی میگذره.
مثلاً، بیشتر آدما میدونن واسه این که لاغر شن باید چیکار کنن، اما انجامش نمیدن.
دلیلشم ربطی به این نداره که آدما چقدر در مورد لاغری اطلاعات داشته باشن.
گفتیم که اتفاقاً اکثر اوقات میدونن باید چیکار کنن. واسه همین باید ببینیم که تو اون لحظه چی تو سرشون میگذره که این کارو نمیکنن؟
مورگان هاوسهولد میگه: ما یاد گرفتیم با پول مثل ریاضی و فیزیک برخورد کنیم و اصلاً به جنبه روانی این مسئله دقت نمیکنیم.
ما هرچقدر هم تلاش کنیم نمیتونم بفهمیم که آدما چرا بدهی بالا میارن، به جاش باید بفهمیم که چی تو ذهن آدما میگذره که باعث میشه انقدر خرج کنن که بدهی بالا بیارن. هاوسهولد میگه که موفقیت مالی اصلاً کار سختی نیست.
فقط یه مهارت نرمه. (اینجا داخل پرانتز توضیح بدم: مهارتهای نرم به مهارتهایی هستن که با درونیات و خلقوخوی شما سر و کار دارن.
مثل: وقتشناسی، خلاقیت، دقت، توانایی ارتباط) مدیریت کردن پول اصلاً به باهوش بودنتون ربطی نداره، اتفاقاً فقط مهمه که چطوری با پولتون رفتار میکنید.
به خاطر همینه که اگه یه آدم پولدار رفتار اقتصادی بلد نباشه، میتونه مثل آب خوردن خودش رو بدبخت کنه.
در حالی که یه نفر با وضع مالیِ معمولی، میتونه بعد یه مدت پولدار بشه. به خاطر این که اولی بلد نیست باید با اون همه پول چیکار کنه ولی دومی خوب بلده.
ایده شماره 2
منطق همیشه جواب نمیده
ببینید، آدم با یه دو دوتا چهارتای ساده ثروتمند نمیشه. شخصیت و رفتار شما خیلی رو این مسئله تاثیر گذاره.
آره، یک سری راحل حلها وجود داره که خیلی منطقی به نظر میان ولی انقدر بهتون استرس میدن که شبا حتی نمیتونید پلک رو هم بذارید.
خیلیها میان از «استراتژی اهرم یا Leverage» استفاده میکنن. به عنوان مثال، شما 1 دلار تو یه صندوق پول میذاری که 2 دلار ازش وام بگیری. بعد میری این 2 دلار رو یه جا سرمایه گذاری میکنی، اما بازار بیثباته و یهو میبنی که کل سرمایهات تو بازار سقوط کرده و حالا یه ورشکستهای که تازه 2 دلارم بدهکاره!
ببینید، هدف اینه که شما قراره تا جایی که میشه تو بازار بمونی و سود کنی.
واسه همینه که مورگان هاوسهولد میگه بهتره که تو مسائل مالی معقول و بهصرفه قدم برداری و صرفاً چون یه کاری منطقی به نظر میاد انجامش نده.
ولی اگه به اندازه کافی ریسکپذیر نیستید و قراره خیلی سریع جا بزنید سراغ این روشها نرید.
به جاش برید سراغ روشهایی که براتون راحتتره. اینجوری بیشتر هم سود میکنید، چون خیالتون راحته و بدون استرس و نگرانی، تا مدتها دست پولتون نمیزنید.
سودتون ممکنه کمتر باشه ولی عوضش خیالتون راحته و این خیلی مهمتره.
شاید الان این حرف به نظرتون عجیب بیاد، ولی اگر نتونید ریسکش رو بپذیرید، استرس میگیرید.
بعدش تصمیمای احساسی میگرید و اینم بگم که احساسی تصمیم گرفتن تو دنیای سرمایهگذاری، میتونه ورشکستتون کنه. پس سعی کنید خودتون رو خیلی خوب بشناسید تا ببینید چه روشی واستون راحتتره.
ایده شماره 3
هر چیزی قیمتی داره
بازار سهام آمریکا توی 30 سال گذشته، 946 درصد رشد داشته.
فقط کافی بود که 30 سال پیش پولتون رو تو این بازار سرمایهگذاری میکردید تا الان حسابی به سود برسید.
از دور که به این مسئله نگاه کنی، میگی ای بابا کاش منم این کارو کرده بودم...چقدر آسونه! اما شما اون زمانی که بازار سقوط کرده و همه نمودارا قرمز بودن رو که ندیدی...واسه همین فکر میکنی آسونه! یه لحظه به اون شخصی فکر کن که از کار بیکار شده بوده و بعد اومده دار و ندارش رو تو بازار بورس سرمایهگذاری کرده. اون فرد قطعاً روزای سختی رو گذرونده و راحتی الانش رو مدیون اون موقع است.
شما هم اگه دنبال راحتی هستید، باید هزینهاش رو هم بپردازید.
منتهی هزینش به دلار و تومان و اینا نیست دیگه.. مدام حس میکنید بلاتکلیفید، میترسید و خلاصه شما هم با نوسانات بازار بالا پایین میشید.
فکر کن تصمیم گرفتی یه ماشین جدید بخری.
یا باید بری 30 هزار دلار پول بدی یه ماشین نو بگیری، یا میری به ماشین کارکرده میخری که قیمتش پایینتر باشه و در بدترین حالت هم میری یه ماشین میدزدی که برات مجانی تموم شه :)
خب اکثر آدما راه سوم، یعنی دزدی رو انتخاب نمیکنن. چون میدونن که تهش زندانه.
خب الان، من جای شما بودم میگفتم: این الان چه ربطی به سرمایهگذاری و اینا داره؟
آقای هاوسهولد میگه، فکرکن یه مقدار پول سرمایهگذاری کردی و میخوای 20 درصد سود کنی.
شدنیِ ولی آسون به دست نمیاد. درست مثل اون ماشین 30 هزار دلاری. برای رسیدن بهش باید سختیهایی زیادی رو تحمل کنی.
آدمای کمی هستن که حاضر باشن این هزینه رو بپردازن تا به چیزی که میخوان برسن. بیشتر آدما میرن سراغ ماشین کارکرده. یعنی میرن تو اون بازارایی سرمایهگزاری میکنن که نوساناتش کمتره.
اینحوری سود کمتری میگیرن اما خب درآمدشون ثابته.
بعضیها هم تصمیم میگیرن ماشین رو بدزدن.
یعنی رَه صد ساله رو یه شبه برن! میان تو یه موقعیت حساس سرمایشون رو میارن تو بازار و درست زمانی که نمودار سبز شد و رشد کرد، سرمایشون رو میفروشن و میکشن بیرون. اشتباه برداشت نکنیدا...آقای هاوسهولد نمیگه این دسته از آدما دزدن، فقط داره میگه، تعداد خیلی کمی هستن که اینجوری موفق میشن
اصلاً بیشتر سرمایشون رو از دست میدن!
پس شما الان باید انتخاب کنید که جزء کدوم دستهاید؟ سختیهای کدوم دسته براتون قابل تحمله؟
ایده شماره 4
حتی اگه ببازی، بازم شانس برنده شدنت هست
وقتی اسم کمپانی دیزنی میاد به چی فکر میکنید؟ حتماً شما هم یاد انیمیشنها یا دیزنیلند میفتید.
ولی جالبه که بدونید، کمپانی دیزینی همه چیزش رو مدیون کارتون سیندرلا ست.
چون اون موقعها دیزنی حسابی تو قرض بود و خیلی از فیلمایی که ساخته بود هم فروش نرفت. بعدش دیزنی اومد با آمریکا قرارداد بست که یه سری انیمیشن کوتاه بسازه و برای جنگ جهانی دوم تبلیغات منفی کنه.
اما دیزنی قبل از اینکه به این قرارداد عمل کنه، سیندرلا رو میسازه و تو 6 ماه، 8 میلیون دلار میفروشه و نه تنها قرضهاش رو پس میده، بلکه چندتا انیمیشن دیگه هم میسازه و در آخر به کمک همه اینا دیزنیلند و دیزنی ورلد افتتاح میشه.
پیام این داستان اینه: شما قرار نیست همیشه موفق بشید. همه افراد ثروتمند، شکست رو تجربه کردن. در واقع شکست، بخشی از مسیر ثروتمند شدنه.
مارک کوبان، میلیاردر آمریکایی، یه جملهای داره که میگه:
از شکست خوردن نترسید، چون فقط کافیه یکبار برنده بشید. بعدش دیگه همه شکستهاتون رو فراموش میکنید.
ایده شماره 5
ثروت واقعی رو نمیشه دید
وقتی اسم ثروت میاد، همه فکرمون میره سمت تجملات و خونه و ماشین لوکس و این چیزا. اما همونجور که مورگان هاوسهولد میگه، ثروت واقعی رو نمیشه دید.
ما فکر میکنیم، پودار بودن یعنی خونه یا ماشین خفن داشتن...اما در واقع ما هیچی در مورد اون شخصی که صاحب این خونه و ماشینه نمیدونیم.
شاید واقعاً ثروتمند باشه...شایدم داره همه پولشو خرج میکنه، تازه کلی هم قرض بالا آورده. ما چه میدونیم؟
وقتی یه نفر ماشین 200 هزار دلاری سواره، ما تو بهترین حالت فقط میتونیم دو تا حدس بزنیم:
طرف یا 200 هزار دلارش رو خرج کرده یا 200 هزار دلار زیر قرضه.
ثروت واقعی رو نمیشه دید. ثروت دقیقاً اون خونه و ماشینی که نمیخریش! اون سفریه که نمیری! ثروت واقعی رو آدم به چیزایی فیزیکی تبدیل نمیکنه. بعضی از آدما شاید پول داشته باشن، اما ثروتمند نیستن.
کسی که یه ماشین 200 هزار دلاری سوار میشه، فقیر نیستا! بالاخره یه پولی تو حسابش داره که ماه به ماه قسطای ماشینش رو بده دیگه.
پیدا کردن اینجور آدما خیلی هم سخت نیست، چون خودشون خودشون رو تو چشم بقیه میکنن. اما ثروت رو نمیشه دید، چون ثروت اون چیزیه که خودش، خودش رو به سود دهی میرسونه و نمیشه خرجش کرد.
وقتی یه پولی داریم و میخوایم سود کنیم، فعلاً بهش دست نمیزنیم.
میزاریم قشنگ به سود برسه، بعد هرچی خواستیم میخریم. البته خیلی از آدمای ثروتمند هم هستن که با پولشون، خونه و ماشین خفن میخرن، اما بازم این چیزا نشون دهندۀ پولداریشونه نه ثروتمند بودنشون.
شما ماشین رو میبینید، نه میزان سهامی که سرمایه گذاری کردن. شما خونهای رو میبینید که یه بخشی از پولشون خریدن، نه خونهای که میتونستن با همه پولشون بخرن.
خیلیا گول میخورن و دلشون میخواد پولدار شن. چون پولدار که بشن، میتونن پولشون رو به همه نشون بدن.
ولی چیزی که آدما عمیقاً بهش نیاز دارن، احساس رها بودنه! یعنی هروقت دوست داشتن، هرکاری که دوست داشتن رو انجام بدن. راستش، فقط با ثروت به این درجه از راحتی میرسید.
ایده شماره 6
کی راضی میشیم؟
ما تو دنیایی زندگی میکنیم که حد و حدود نداره!
جداً شما نمیتونید بفهمید که یه آدم چقدر میتونه پول در بیاره که خب یه کم قضیه رو سخت میکنه.
چون آدم بالاخره یه جایی از خودش میپرسه: پس کی بسه؟ کی راضی میشم؟
دنیای این روزا، 2 تا کار رو خیلی خوب بلده انجام بده:
ایجاد ثروت
و ایجاد حسادت
ببینید اینکه ما یه شخص موفق رو الگو خودمون قرار بدیم خوبه. اصلاً بهمون انگیزه میده که رویامون میتونه واقعی بشه. اما یه وقتایی ممکنه، این حس به حسرت تبدیل بشه و ما حس کافی نبودن بهمون دست بده. (حالا داریم همه تلاشمون رو میکنیما...ولی بازم حس میکنیم کافی نیستیم!)
اینجارو گوش کنید:
یه نفر واسه اینکه تو آمریکا پولدار به حساب بیاد، باید 500 هزار دلار تو سال دربیاره.
مثال میزنم، جان یه جراحِ که سالی 500 هزار دلار درآمدشه.
جان پولدار به حساب میاد. زندگی خوبی داره، ماشین خوبی سوار میشه، کارگر میگیره که کارای خونش رو انجام بدن مسافراتای خفن میره. کلاً حس میکنه به هرچی میخواسته رسیده دیگه.
اما یه روز وقتی میره مسافرت، تو ساحل یا یه آقایی آشنا میشه به اسم دنیل که مدیرعامل شرکته و درآمدش سالانه 25 میلیون دلاره. دنیل درآمد کل سال جان رو زیر یه هفته در میاره.
حالا شما تصور میکنی که دنیل الان خیلی از درآمدش راضیه ولی کور خوندید!
دنیل یه دوستی داره به اسم جورج لوکاس که کارگردان سینماس و دارایی خالصش 10 میلیارد دلاره و درآمد دنیل کنار اون واقعاً خیلی کمه. این چرخه همینجوری ادامه داره، اگه ایلان ماسک و جف بزوس و اینار و هم بهش اضافه کنیم درامد جان که یه جراح بود واقعاً دیگه هیچی حساب نمیشه.
میبینید؟ همیشه یکی وجود داره که از شما ثروتمندتره. مقایسه تو این چیزا هیج معنایی نداره. شما اصلاً نباید خودتون رو وارد بازی این چرخه کنید. به جاش تمرکزتون رو بذارید رو اینکه چی میخواید؟ چی خوشحالتون میکنه؟
پول فقط یه ابزاره که باعث میشه شما به راحتی برسید. همین. حالا برید ببینید که راحتی از نظر شما چیه؟
برای جذب دیگران، اعتماد به نفس خود را افزایش دهید، بهداشت فردی و ظاهر خود را رعایت کنید، ارتباط چشمی برقرار کنید، لبخند بزنید، به دیگران علاقه نشان دهید و به حرفهایشان گوش دهید، در محیطهای اجتماعی حضور فعال داشته باشید، و با اشتراکگذاری مثبت و کنترل احساسات، محیطی شاد و جذاب برای اطرافیان ایجاد کنید.
انگیزه نیرویی است که ما را به سوی اهدافمان حرکت میدهد، ما را در مسیر پرچالش زندگی مقاوم و پایدار نگه میدارد و در نهایت باعث میشود که به آرزوها و موفقیتهای بزرگ دست پیدا کنیم. اما گاهی اوقات، حفظ و ایجاد انگیزه دشوار میشود و افراد دچار سردرگمی و بیانگیزگی میگردند. در این مقاله، قصد داریم به طور کامل و عمیق به چگونگی ایجاد انگیزه بپردازیم، تکنیکها و روشهایی را معرفی کنیم که میتوانند این نیروی محرکه را در وجود شما روشن نگه دارند.
انگیزه چیست و چرا اهمیت دارد؟
انگیزه را میتوان نیروی درونی یا بیرونی تعریف کرد که فرد را به اقدام و تلاش وامیدارد. انگیزه بدون شک مهمترین عامل در حرکت به سمت اهداف است. بدون انگیزه، حتی بهترین برنامهها و اهداف هم بیفایده خواهند بود، چرا که نیروی محرکهی اجرای آنها را نخواهید داشت.
انگیزه دو نوع است:
انگیزه درونی: از درون فرد میآید؛ علاقه، ارزشها، رضایت شخصی و حس معنا.
انگیزه بیرونی: ناشی از عوامل خارجی مثل پاداشها، تحسین دیگران یا اجتناب از تنبیه.
شناخت این دو نوع انگیزه به ما کمک میکند تا بهتر متوجه شویم چگونه میتوانیم خود را در مسیر اهداف نگه داریم.
عوامل موثر در ایجاد انگیزه
1. تعیین هدف واضح و مشخص
داشتن هدف واضح، اولین گام برای ایجاد انگیزه است. اهداف مبهم و کلی نمیتوانند نیروی محرکه خوبی باشند. اگر میخواهید انگیزه داشته باشید، هدفتان باید دقیق، قابل اندازهگیری و دستیافتنی باشد. به جای گفتن «میخواهم ورزش کنم»، بگویید «هر هفته سه بار، هر بار ۴۵ دقیقه ورزش کنم».
2. پیدا کردن دلیل واقعی هدف
هر هدف باید دلیل واقعی و شخصی داشته باشد. اگر هدفتان را فقط برای رضایت دیگران انتخاب کنید، انگیزهی درونی شکل نمیگیرد. سوال کنید: چرا این هدف برای من مهم است؟ پاسخ این سوال، سوخت اصلی انگیزهی شما خواهد بود.
3. شکستن هدف به بخشهای کوچک
اهداف بزرگ معمولاً دلهرهآور و دشوار به نظر میرسند. با تقسیم آن به گامهای کوچک و قابل انجام، به راحتی میتوانید پیشرفت را حس کنید و انگیزهتان حفظ شود.
4. ایجاد برنامه عملی و زمانبندی مشخص
یک برنامه روزانه یا هفتگی داشته باشید که فعالیتهای لازم برای رسیدن به هدف در آن مشخص شده باشد. برنامهریزی منظم، باعث نظم ذهنی میشود و از اتلاف وقت جلوگیری میکند.
5. پایش و ثبت پیشرفت
ثبت موفقیتها، حتی کوچکترین آنها، باعث ایجاد حس رضایت و ادامه مسیر میشود. میتوانید از دفترچه، اپلیکیشن یا نمودار برای این کار استفاده کنید.
تکنیکهای ایجاد و حفظ انگیزه
تکنیک 1: تصویرسازی ذهنی موفقیت
تصور کنید که به هدفتان رسیدهاید، چه احساسی دارید؟ این تصویرسازی باعث افزایش انگیزه و کاهش اضطراب میشود.
تکنیک 2: خودگویی مثبت
کلمات و جملات مثبت به خود بگویید مثل «من توانمندم»، «هر روز بهتر میشوم» یا «میتوانم این کار را انجام دهم». این کار مغز را به سمت موفقیت هدایت میکند.
تکنیک 3: ایجاد محیط حمایتی
اطراف خود را با افراد مثبت و حمایتگر پر کنید. این افراد میتوانند انرژی مثبت و انگیزه لازم را به شما منتقل کنند.
تکنیک 4: پاداشدهی به خود
برای هر موفقیت کوچک به خود پاداش دهید؛ این پاداش میتواند استراحت کوتاه، خوراکی مورد علاقه یا هر چیز دلخواه دیگر باشد.
تکنیک 5: استفاده از عادتسازی
انگیزه ممکن است ناپایدار باشد، اما عادتها پایداری بیشتری دارند. با تکرار کارها به صورت منظم، انگیزه به عادت تبدیل میشود و انجام کارها آسانتر میشود.
مقابله با موانع و بیانگیزگی
گاهی مسیر انگیزه با موانع و دلزدگی روبرو میشود. نکات زیر به شما کمک میکند:
شناسایی دلیل بیانگیزگی: خستگی، ترس، نداشتن هدف مشخص یا شکستهای قبلی میتواند دلیل باشد.
بازنگری هدف: اگر هدفتان دیگر جذاب نیست، آن را بازتعریف کنید.
استراحت کافی: گاهی بدن و ذهن به استراحت نیاز دارند.
درخواست کمک: با دوستان، مربی یا مشاور صحبت کنید.
تنظیم مجدد برنامه: انعطاف در برنامهها باعث میشود انگیزه حفظ شود.
نتیجهگیری: ایجاد انگیزه فرایندی پیچیده ولی قابل مدیریت است. با تعیین هدف روشن، شناخت دلیل آن، برنامهریزی دقیق و استفاده از تکنیکهای موثر، میتوانید نیروی محرکه درونی خود را به طور مستمر فعال نگه دارید. یادتان باشد که انگیزه مثل یک عضله است که با تمرین و مراقبت رشد میکند و به شما قدرت میدهد تا در مسیر زندگی خود موفق باشید.
مقدمه: ثروت برای بسیاری از انسانها یک هدف بزرگ و جذاب است. تقریباً همهی افراد آرزو دارند در کوتاهترین زمان ممکن به رفاه مالی دست پیدا کنند؛ اما کمتر کسی میداند که «سریع ثروتمند شدن» نه به معنای جادو و میانبرهای خیالی، بلکه نتیجهی ترکیب سه عنصر اصلی است: ذهنیت درست، فرصتسازی و اقدام هوشمندانه.
در این مقاله، بدون اغراق یا وعدههای توخالی، به بررسی مسیرهایی میپردازیم که میتوانند دستیابی به ثروت را با سرعت بیشتری ممکن کنند.
۱. تغییر ذهنیت: نقطهی آغاز ثروت
قبل از ورود به مسیرهای عملی، باید به یک حقیقت توجه کنیم: هیچ ثروتی پایدار نخواهد بود مگر آنکه ذهنیت فرد تغییر کند.
تفکر فراوانی (Abundance Mindset): افراد ثروتمند باور دارند که فرصتها بینهایت هستند و محدودیتها بیشتر ساختهی ذهن انساناند.
باور به شایستگی شخصی: اگر خودت را لایق ثروت ندانی، ناخودآگاه آن را از دست خواهی داد.
انضباط ذهنی: یادگیری تمرکز بر اهداف مشخص، بهجای پراکندگی در صدها ایده، شتابدهندهی واقعی ثروت است.
۲. اصل شتابدهندهها در ثروتمند شدن
مسیر سنتی ثروت (تحصیل، شغل ثابت، پسانداز تدریجی) معمولاً کند است. اما در عصر امروز شتابدهندههایی وجود دارند که میتوانند این روند را چندین برابر سریعتر کنند:
دیجیتالیسازی مهارتها:
اینترنت باعث شده است که یک مهارت فردی (مثل آموزش، مشاوره، طراحی یا تولید محتوا) در عرض چند ماه به منبع درآمدی جهانی تبدیل شود.
سرمایهگذاری هوشمند:
ورود به بازارهای مالی (بورس، ارزهای دیجیتال، استارتاپها) با دانش و تحلیل درست میتواند در زمان کوتاه جهش بزرگی ایجاد کند.
اهرمسازی (Leverage):
استفاده از سرمایه دیگران (سرمایهگذاران، وام، یا حتی زمان و مهارت تیمی) به جای تلاش فردی، سرعت دستیابی به ثروت را چندین برابر میکند.
سیستمسازی:
هر کسبوکاری که صرفاً به حضور مستقیم تو وابسته باشد، رشد کندی خواهد داشت. سیستمسازی یعنی ساخت ساختارهایی که حتی در غیاب تو کار کنند.
۳. خطرات میانبرهای توخالی
خیلیها در جستجوی ثروت سریع به دام پیشنهادهای فریبنده میافتند:
طرحهای هرمی یا پانزی
سرمایهگذاریهای بدون پشتوانه
وعدههای "یکشبه پولدار شو"
این روشها نهتنها مسیر ثروت نیستند، بلکه باعث از دست دادن سرمایه و زمان میشوند. ثروت سریع وجود دارد، اما تنها در قالب فرصتهای واقعی، مهارتهای کمیاب و اقدام حسابشده.
۴. فرمول سادهی ثروت سریع
اگر بخواهیم دسترسی سریع به ثروت را در یک معادله خلاصه کنیم:
ثروت سریع = (مهارت کمیاب × تقاضای بالا) + اهرمسازی + سیستمسازی – اتلاف زمان
یعنی اگر مهارت یا محصولی داری که در بازار خواهان زیادی دارد و آن را با کمک ابزارهای دیجیتال و تیمی توسعه دهی، در زمانی کوتاه میتوانی جهش مالی بزرگی تجربه کنی.
۵. نمونههای واقعی
افرادی که از طریق فروش دورههای آموزشی آنلاین در چند ماه به درآمدهای میلیاردی رسیدهاند.
استارتاپهای کوچک که با یک ایده خلاقانه و جذب سرمایهگذار، طی دو سال به ارزشهای چند ده میلیاردی رسیدهاند.
سرمایهگذاران ارز دیجیتال که با تحلیل و ورود به موقع، در عرض ماهها سرمایهشان چندین برابر شده است.
۶. گامهای عملی برای تو
اگر تو هم به دنبال دستیابی سریعتر به ثروت هستی، این گامها را اجرا کن:
شناسایی یک مهارت یا علاقه که بازار نیاز فوری به آن دارد.
ساخت برند شخصی یا تجاری حول آن مهارت.
استفاده از ابزارهای دیجیتال برای مقیاسپذیری (شبکههای اجتماعی، وبسایت، تبلیغات آنلاین).
سرمایهگذاری بخشی از درآمد در حوزههای پرپتانسیل.
تمرکز بر شبکهسازی و جذب افراد هممسیر.
نتیجهگیری: دستیابی سریع به ثروت رؤیایی دستنیافتنی نیست؛ اما مسیر آن از میان باورهای اشتباه، میانبرهای فریبنده و ذهنیتهای محدودکننده نمیگذرد. سرعت در ثروتمند شدن یعنی شناسایی فرصتهای ناب، بهکارگیری مهارتهای کمیاب و استفاده از اهرمهایی که رشدت را چند برابر میکنند.
ثروت واقعی زمانی پایدار خواهد بود که همراه با دانش، ارزشآفرینی و انضباط مالی باشد. بنابراین اگر به دنبال ثروت سریع هستی، به جای «جادو» به «دانش و اقدام درست» فکر کن.
راز موفقیت رونالدو از ترکیب چند عامل بهعنوان تعهد بسیار بالا به تمرین و بهبود، اعتماد به نفس قوی، رقابتپذیری و اصرار بر پیشرفت شخصی در زمینهی فوتبال است. او با داشتن استعداد، هوش احساسی، و تعهد به کار سخت، توانست به یکی از موفقترین ورزشکاران تاریخ تبدیل شود.







همه ما تو زندگیمون به نوعی با خلاقیت سر و کار داشتیم. گاهی برای خودمون شعر گفتیم، آهنگی نواختیم، چیزی نوشتیم. اما خلاقیت، چیزی بیشتر از یک سری فعالیتهای هنریه. خلاقیت یعنی پیدا کردن الهامی که در دنیا وجود داره، یعنی طوری زندگی کنیم که ترسمون، مانعی برای دریافت الهاماتی که تو دنیا هست نباشه، یعنی کنجکاو بمونیم. تو این پادکست، میخوایم ببینیم الیزابت گیلبرت که کتابهاش تو سالهای اخیر حسابی سر و صدا کرده، در مورد جادوی بزرگ خلاقیت، ایدهها و الهام گرفتن از دنیای اطرافمون چی فکر میکنه.
میلیونها آدم خلاق در سراسر جهان با این ایده بزرگ شدن که «آموزش خوب» و پیدا کردن «شغل جدی» تنها مسیریه که به خوشبختی میرسه
خیلیها شکست رو تجربه کردن و برای خلق هنرهاشون سختی کشیدن. نتیجه؟ بیشمار آدمی که روح خلاقیت از بدنشون پر کشیده و به چیزی که تو زندگیشون میخواستن نرسیدن.
تو دنیای دیدنی ما، اینکه انتخاب کنیم که به دنبال خلاقیت خودمون بریم، یکی از ترسناکترین تصمیمهاییه که میتونیم بگیریم. اما لزوما قرار نیست اینطوری باشه. داشتن یه زندگی خلاقانه به معنای وقف کردن ذهن، بدن و روح برای هنری که داریم نیست، مسئله خیلی سادهتر از این حرفاست. خلاقانه زندگی کردن یعنی به جای ترس، فرمان زندگیمون رو بدیم به کنجکاوی.
علاوه بر این، خلاقیت میتونه در هر چیزی باشه. یعنی هیچ چارچوب قطعی و دقیقی وجود نداره که تعیین کنه یه چیز خلاقانه هست یا نه. شاید دیگران کار خلاقانه شما رو دیوانگی بدونن، اما مهم اینه که این کار بتونه بهتون شجاعت بده؛ بهتون بال پرواز بده.
فرقی نداره کارتون نقاشیه، نوشتن شعره، صخره نوردیه یا حتی آشپزی. کافیه اون چیز خاصی باشه که کنجکاوی رو در شما به جریان میندازه.
آیا مسیر خلاقانه زندگیتون رو پیدا کردید، اما همچنان تردید دارید؟ خب، باید از ترسهاتون تشکر کنید! اگه نگران هستید که به اندازه کافی مهارت ندارید، برای شروع کردن خیلی دیره، هیچ کسی به کاری که میخواید بکنید یا چیزی که میخواید بگید اهمیتی نمیده، یا حتی پول و زمانی کافی براتون نمونده، میتونید به مغزتون تبریک بگید که خیلی خوب تونسته جلوی شما رو بگیره و اجازه نده کاری که عاشقش هستید رو انجام بدید!
حالا، احتمالا براتون سوال شده که چطوری میتونید با این ترسها مقابله کنید. خیلیها بهمون گفتن که کافیه ترس هامون رو کنار بذاریم، اما صادقانه بگیم، همیشه نمیشه این کارو کرد، چون قضیه به این سادگیها نیست. اصلا قرار نیست ترسی رو کنار بذاریم یا نادیده بگیریم، در عوض، بهترین کاری که میتونیم بکنیم اینه که با ترسهامون راحت باشیم! باهاشون کنار بیایم و به این فکر کنیم که ترسها بخشی از طبیعت ما هستن.
تو یه زندگی خلاقانه، شور و اشتیاق با ترس همزیستی داره. هیچ اشکالی نداره که ترسهاتون رو سوار ماشینتون کنید و بهشون توجه کنید، مسئله مهم اینه که اجازه ندید فرمون رو از دست شما بگیرن و دور بزنن یا چرخ شما رو قفل کنن. ترسها چیزی بیش از مسافران صندلی عقب ماشینتون نیستن، مسافرانی که شما رو همراهی میکنن و بهتون یادآوری میکنن که چه چیزهایی براتون اهمیت داره.
انسانها، گیاهان و حیوانات تنها موجوداتی نیستن که تو این سیاره زندگی میکنن
ایدهها هم موجودات زندهای هستن که در اطراف ما نفس میکشن و رشد میکنن! ایدهها به خالصترین شکل ممکن در کنارمون وجود دارن و منتظرن تا بفهمیمشون.
این حس رو تجربه کردید که یه فکری به سرتون میزنه و دیگه رهاتون نمیکنه؟ اگه این فکره همیشه و همه جا تو ذهنتون هست و تو لحظاتی که ارام هستید، قلقلکتون میده، میشه گفت که شما یه ایده فوقالعاده دارید. اجازه ندید خرید کردن، تلویزیون یا هر چیزی دیگهای شما رو از این ایده منحرف کنه. اینکه ایدهای رو بپذیرید و روش کار کنید، کاملا بر عهده شماست.
در غیر این صورت، این ایده در هوا معلق میمونه، تا زمانی که فرد دیگهای پیداش کنه و عملیش کنه. احتمالا براتون پیش اومده که مدتها قبل ایدهای داشتید، اما یه روز میبینید که ایده شما توسط فرد دیگهای پیاده شده و به خودتون میگید: عه، من این ایده رو داشتم...
نویسنده کتاب الیزابت گیلبرت، این تجربه رو با یکی از دوستاش داشته. یه روز ایده نوشتن یه مجموعه رمان تو جنگل آمازون به سر گیلبرت میزنه. البته این ایده رو از همسر برزیلیش الهام گرفته بود. بنا به دلایلی، این ایده هیچ وقت به نتیجه نرسید و گیلبرت مجبور شد رمان رو رها کنه و رو سایر پروژههاش وقت بذاره.
تو همین حین گیلبرت با یک رمان نویس به نام آنا پاچت (Anna Patchett) دوست شد. باورنکردنی بود اما پاچت نوشتن یه مجموعه رمان تو آمازون رو شروع کرده بود! درست همون ایدهای که گیلبرت تو ذهنش داشت. هر دو نویسنده شوکه شده بودن که چطور یه ایدهای که تا این حد خاص هست، به ذهن هر دوشون خطور کرده. امروز هر دوتاشون عمیقاً معتقد هستن که اون ایده در هوا معلق موند تا در نهایت یه نفر پیداش کنه و بهش زندگی بده.
منابع الهام بخش همه جا در اطراف شما هستن و شما به اندازه کافی استعداد برای عملی کردنشون دارید
با این حال، همیشه نصفه کاره رهاش میکنید یا حتی هیچ وقت شروعش نمیکنید. مشکل کجاست؟
واقعیت اینه که اکثر آدمای خلاق، بزرگترین مانع بر سر راه خودشون هستن. دنبال کردن کار هنری و خلاقانه شجاعت و جسارت میخواد و ما معمولا به خودمون میگیم که از پس این چالشها بر نمیایم. وقتی به خلق چیزای منحصر به فرد فکر میکنیم یا میخوایم ایدههامون رو به واقعیت تبدیل کنیم، صداهایی در درونمون هست که مسخرمون میکنن.
اگه میخواید مانعی که بر سر راه خلاقیتتون وجود دارد رو بردارید، لازمه در برابر صداهای درونتون بایستید. شما شایسته خلق کردن هستید، پس به خودتون اجازش رو بدید! با صدای بلند به خودتون بگید: «من یک نویسنده هستم»، یا «من بازیگرم»، یا «من عکاسم». اینطوری به گوش خودتون و عالم هستی میرسونید که دارید علاقه خودتون رو دنبال میکنید و هیچ چیزی نمیتونه شما رو متوقف کنه. هیچ چیزی، حتی پذیرفته نشدن هم نمیتونه مانع راهتون بشه.
بله، عدم پذیرش مثل یه قرص بزرگیه که قورت دادنش سخته، اما نباید قضیه رو شخصی کنید. باید بپذیرید اونایی که کار شما رو قضاوت میکنن انسان هستن. قبل از اینکه نویسنده کتابی رو به نام خودش چاپ کنه، یه مقاله برای مجله استوری (Story) فرستاد که توسط سردبیر مجله رد شد. نویسنده میدونست داستانی که نوشته خوبه، اما کوتاه اومد و چیزی نگفت.
سالها بعد، وقتی چندین کتاب پرفروش داشت و حسابی معروف شده بود، مدیر برنامههاش دقیقاً همون داستان رو برای همون مجله فرستاد. این بار همون سردبیر مجله گفت که این داستان بینظیره! همون نوشتهای که بار اول ردش کرده بود.
در نهایت، قرار نیست هنر شما در خدمت ویراستار یا حتی مخاطباتون باشه. بلکه کاملا برای شماست و قراره بهتون آرامش و انرژی بده. اگه داستانهایی که کشف میکنید بهتون کمک میکنن تا با مشکلاتتون کنار بیاید، دیگه اهمیتی نداره که جدید یا بدیع باشن. به صدها نویسندهای فکر کنید که در 500 سال گذشته از شکسپیر (Shakespeare) پیروی کردن.
بین اصیل بودن و معتبر بودن تفاوت وجود داره. معتبر بودن در نهایت ارزشمندتره. بنا بر این، شور و شوق داشته باشید و هرچی که واقعا دلتون میخواد رو با بقیه به اشتراک بذارید.
آدمای خلاق معمولا با احساس «جدی گرفته شدن» درگیرن
معمولا هنرمندا از سمت دوستا، والدین، پارتنرها یا فامیلهاشون احساس فشار میکنن، چون میخوان تعهدی که نسبت به علاقشون دارن رو به حق و منطقی نشون بدن. خیلی از آدمای خلاق حتی سالهای زیادی رو صرف تحصیلات آکادمیک میکنن تا اینطوری در نظر بقیه اعتبار پیدا کنن. اما واقعا چنین کارهایی لازمه؟
واقعیت اینه که شما برای انجام کاری که عاشقش هستید، به هیچ مدرکی نیاز ندارید. این تجربیات زندگیه که دانش لازم برای دنبال کردن علاقتون رو در اختیارتون قرار میده. کتاب پرفروش نویسنده با نام «بخور، عبادت کن، عشق بورز» نتیجه تلاش نویسنده برای پیدا کردن لذت در زندگیه، اونم بعد از طلاق دشواری که تجربه کرده بود.
میشه گفت تجربیات و درسهایی که نویسنده یاد گرفته بود رو در هیچ کلاسی جز زندگی بهش یاد نمیدادن.
علاوه بر این، همین تجربیات بودن که بهش قدرت دادن تا اولین کتاب پرفروشش رو بنویسه. درسی که اینجا میگیریم اینه که خلاقیت تو دنیای واقعی متولد میشه. کافیه درهای ذهنتون رو برای پذیرشش باز کنید.
به جای اینکه تلاش کنید تا ثابت کنید که یه هنرمند جدی و حرفهای هستید، بازیگوش و پر انرژی بمونید. تام ویتس (Tom Waits) آهنگش رو مثل جواهری بر گوش شنوندههاش توصیف میکنه. شما میتونید هنری خلق کنید که عجیبه، آرامش بخشه، سرگرم کنندست یا حتی خشم رو برانگیخته میکنه. بالاخره آدمایی پیدا میشن که دوستش دارن و خب تعدادی هم ممکنه ازش متنفر باشن. و این کاملا اوکیه.
هممون هنرمندای کلیشهای رو میشناسیم که از زندگی بی قید و بند لذت میبرن و دائما در حال جشن گرفتن و هیچ کار درست و حسابی ندارن
با این وجود، خیلی از هنرمندایی که خارج از این کلیشهها هستن، برای پرداخت اجازه و هزینههاشون از راه هنر مجبورن خلاقیتشون رو خفه کنن. با این وجود، یه راه بهتری هم هست.
به جای اینکه صرفا یه فروشنده بشید، میتونید همزمان با اینکه خلاقیت خودتون رو پرورش میدید، کار روزانه هم داشته باشید. شاید فکر کنید که اینطوری نمیتونید صفر تا صد رو علاقه خودتون متمرکز بشید. اما نکته اینه که اگه بتونید کار روزانه خودتون رو با علاقه هنریتون به تعادل برسونید، اتفاقا الهامات بیشتری هم دریافت میکنید: کافیه تصور کنید که یه رابطه پنهانی با هنرتون دارید!
قبل از اینکه تونی موریسون (Tony Morrison) و جی کی رولینگ (J. K. Rowling) تو دنیای ادبیات کار دائمی پیدا کنن، با نویسندگیشون به شدت در رابطه بودن. اینطوری که چند ساعت از روز رو به هر ترفندی که بود کنار میذاشتن و برای خودشون فرصت و فضای نوشتن رو فراهم میکردن. چنین برنامهای میتونه بخشی از سبک زندگی ما بشه و بهمون کمک کنه تا وقتی کارهای روزانه خستمون کرد، بتونیم به مسیر هنریمون ادامه بدیم.
علاوه بر این، حفظ کردن یه شغل روزانه، میتونه بهتون احساس امنیت بده، چون خاطرتون جمع میشه که بیش از حد درگیر دخل و خرجتون نیستید و میتونید برای خلاق بودن زمان بذارید.
برای موفقیت تو هنر، هیچ تضمینی وجود نداره، پس چرا به هنرتون فشار بیارید تا بتونید ازش پول در بیارید یا به شهرت برسید؟ انتظارات بیش از حد میتونه شیره لذت بخشی که تو خلاقیت وجود داره رو کامل بمکه. اگه میخواید آزادانه خلق کنید و از نا امید شدن نترسید، یه شغل ثابت پیدا کنید تا احساس امنیت داشته باشید و بتونید امورات زومره خودتون رو باهاش بگذرونید.
اسکار وایلد (Oscar Wilde) زندگی یه هنرمند رو اینطوری توصیف میکنه: «یک خودشکی طولانی و دوست داشتنی»
به نظر میرسه که وایلد اعتقاد داشت که زندگی خلاقانه یه رنج خود خواسته هست. هنرمندای بیشماری امروز داریم که خودشون رو فدای پیشه و هنر خودشون میکنن.
با این حال، یه راه دیگه هم هست که بتونید روح خلاقانه خودتون رو تغذیه کنید، بدون اینکه مجبور باشید به مرز جنون برسید. اینجا نویسنده از اصطلاح «زیرکی» استفاده میکنه و میگه به جای فدا شدن برای هنر، چرا زیرک نباشیم؟ فرقشون چیه؟ یه فدایی حاضره به هر قیمتی که شده، با هر هزینهای که ممکنه، بر سر اصول خودش بمونه. اما یه هنرمند زیرک کمتر به خودش سخت میگیره.
زیرکها به راحتی حرکت و تغییر میکنن و با انعطافی که از خودشون نشون میدن، میتونن از لحظات سخت، جان سالم به در ببرن. چرا؟ خب، تصور کنید یه هنرمند زیرک مثل خرگوش معروف کارتونی، باگز بانیه (Bugs Bunny). باگز بانی همیشه خونسرده و تو هر شرایطی که باشه، یه کار بامزه برای انجام دادن پیدا میکنه. باگز بانی میدونه که نمیتونه از گلوله شکارچی فرار کنه، اما مطمئنه که گلوله شکارچی به خطا میره.
وقتی به فرایند پر از چالش یه کار خلاقانه نگاه میکنیم، به راحتی متوجه میشیم که چرا افراد زیرک جون سالم به در میبرن. دوست نویسنده، برن براون (Brene Brown) با ترکیب کردن اعتماد تو فرایند نوشتنش، ارزش زیرکی رو فهمید.
داستان گفتن همیشه کار آسونی برای براون بوده، اما تولید یه رمان براش سخت و طاقت فرسا بود. به خصوص که مجبور بود یه طرح نامه خیلی خوب براش در بیاره. در نهایت نا امیدی، برن خواست یه فرصت دوباره به خودش بده و حقه بازی کنه.
چطوری؟ اومد و از دو نفر از همکاراش خواست که وقتی داستانهایی که قراره تو کتابش چاپ بشن رو براشون تعریف میکنه، بهش گوش بدن. همکاراش از داستانهایی که تعریف میکرد، نکته برداری کردن. بعد براون رفت پشت کامپیوترش نشست تا نوشتهها رو به داستانش تبدیل کنه.
اینجا براون به همکاراش اعتماد کرد که نکات و جزئیات مهم داستانهاش رو یادداشت کردن. اینطوری، خودش رو از شر سختیهای طرح نامه نویسی بی عیب و نقص راحت کرد و خیلی راحت تونست برای داستانهای خودش چارچوب ایجاد کنه. در نهایت براون تونست خیلی سریعتر بنویسه و با موانع کمتری سر راشه مواجه بشه. در عین حال که از کارش هم لذت میبرد.
به عنوان جمع بندی، یادتون باشه که برای شروع خلاقیت هیچ وقت دیر نیست. کافیه با ترسهاتون کنار بیاید و انتظارات دیگران از خودتون رو فراموش کنید. شما اجازه دارید که به خودتون آزادی بدید و به دنبال هنری که همشیه دنبالش بودید برید. کنجکاوانه زندگی کنید، مسائل رو بیش از حد لازم جدی نگیرید و اینطوری، میبینید که خلق هنر هیچ وقت ساده تر از این نمیشه.
به خلاقیت خودتون فضا بدید، بذارید در شما رشد کنه و به بلوغ برسه، هرچیزی که هست، میتونه دنیا رو برای همه ما جای قشنگتر و دوست داشتنیتری بکنه. امیدواریم از این پادکست لذت برده باشید.
توی این خلاصه کتاب، ما با روشی آشنا میشیم که مت هِیگ برای درمان خودش ابداع کرد. روشی که به ما یاد میده با ترس به جنگ ترس بریم و از مخفی شدن توی دایره امن خودمون دست برداریم. در ضمن، میبینیم که چطور کتابها تبدیل به طناب نجات مت شدن و کمک کردن که توی تنهاترین روزهای خودش، دوستی داشته باشه که زبونش رو میفهمه.
چی میشد اگر توی یک لحظه، کاملاً ناگهانی، بدون هیچ اخطار قبلی، به خودت میومدی
و میدیدی ذهنت نمیتونه جهان اطراف رو درک کنه؟ انگار که افکارت ناگهان تموم شدن و دیگه حتی توانایی فکر کردن هم نداری؟
این دقیقاً اتفاقی هست که برای نویسنده افتاد. مت هِیگ وقتی که هنوز 24 سال سن داشت، دچار یک پنیک اتک یا همون حمله عصبی وحشتاک میشه. اونقدر وحشتناک که دیگه حتی نمیتونسته خونه رو ترک کنه. نویسندۀ ما در نهایت چیکار میکنه؟ به جای اینکه توی دایره امن خودش مخفی بشه یا خودش رو با الکل و مواد آروم کنه، برای اولین بار توی زندگی به احساسات درونش اجازه میده که کامل بروز پیدا کنن و اینجوری کمکم با مشکلش کنار میاد.
توی یک صبح آفتابی و گرم توی شهر ایبیزا (Ibiza)، واقع در کشور اسپانیا
نویسنده داستان ما یعنی مت هِیگ، دچار یک حملۀ عصبی میشه. این حمله انقدر شدیده که حتی نمیتونه از تخت خودش بیرون بیاد. مت تازه 24 سالش شده بود و توی یک ویلای زیبا با دوستدختر خودش زندگی میکرد. یک شغل هم توی یک کلوب شبانه برای خودش دست و پا کرده بود و شبهای تابستون رو اینجوری سپری میکرد.
درسته که مت زیاد الکل میخورد و گاهی هم نگرانی درباره آینده به سراغش میومد و از خودش میپرسید که میخواد با زندگیش چیکار کنه، اما تا الان هیچوقت احساس افسردگی جدی نکرده بود. اما با اینحال، به دلیلی نامشخص، امروز دچار حمله عصبی شده بود.
برای 3 روز، مت نه میتونست بخوابه، نه میتونست از تخت بیرون بیاد. حملههای عصبی به صورت مداوم ادامه داشت و ولش نمیکرد. قلبش انقدر سخت میزد که همش حس میکرد الانه که بمیره.
حتی یکبار درد انقدر زیاد شد که حس کرد دیگه نمیتونه این فشار رو تحمل کنه و اینجا بود که یک فکر خیلی جدی به سراغش اومد. اینکه خودش رو بکشه و از شر این وضع خلاص بشه. به هر زوری بود خودش رو به لبۀ یک صخره در نزدیکی ویلا رسوند و سعی کرد جرات پریدن رو توی خودش پیدا کنه. اما فکر کردن به دردی که این مرگ برای عزیزانش به جا میگذاشت، کمک کرد که جلوی خودش رو بگیره.
آندریا (Andrea)، دوست دختر مت، توی این مدت کنارش بود و حسابی هم نگرانش شده بود. پس اصرار کرد که حتما پیش یک دکتر برن و این دکتر هم برای قرصهای آرامبخش تجویز کرد. این قرصها خیلی فایده نداشتن. اما حداقل باعث شدن مت برای مدتی نسبت به درد بیحس بشه. به لطف همین قرصها بود که مت تونست به کشور خودش یعنی انگلیس برگرده. جایی که پدر و مادرش با اضطراب منتظرش بودن.
برای یکی که از بیرون ماجرا رو نگاه میکرد، احتمالاً زندگی مت خیلی آروم به نظر میومد. روی یک مبل دراز میکشید، روزنامه میخوند و آشپزی میکرد. توی ذهن مت اما... آشوبی به پا بود. ذهنش درست وسط یک ترکیب سمی از افسردگی و اضطراب گیر کرده بود. افسردگی ذهنش رو پر از افکار تاریک و مسموم میکرد، بهش احساس بیارزش بودن میداد و امیدش رو از بین میبرد. از اون طرف اضطراب باعث میشد مدام حملههای عصبی بهش دست بده.
حتی اینکه بخواد تا سر خیابون هم بره، براش بیش از حد سخت بود. مت گهگاه برای مقابله با ترسی که داشت، برای خودش یک هدف ساده میذاشت. میگفت میرم بیرون یک شیشه شیر میخرم. اما به محض اینکه پای خودش رو از خونه بیرون میذاشت، نفسهاش تند میشد. توهم میزد که شیاطین دارن نگاهش میکنن یا احساس میکرد که قراره یک اتفاق خیلی بد بیافته.
اگر هم به این احساسات غلبه میکرد، شروع به قدم زدن میکرد و وارد مغازه میشد، باز اضطراب بدتر از قبل به سراغش میومد. دیدن کلی محصول و کالای مختلف با برچسبهای رنگی و متنوع، براش مثل یک کابوس بود. انقدر گیجش میکرد که باید کلی زور میزد تا شیشه شیر رو بین این همه جنس تشخیص بده. و بدتر اینکه کابوس اینجا تموم نمیشد. بعد از این باید با یک صندوقدار ارتباط برقرار میکرد و تظاهر میکرد که حالش کاملاً خوبه.
آیا واقعا اضطراب و افسردگی شدید میتونه ناگهان مثل یک صاعقه بزنه وسط زندگی ما؟
ظاهرا که اینجور بود. مثل این میموند که یکی رفته باشه داخل مغزش، یک دکمه رو زده باشه و ناگهان همهچیز از کار افتاده باشه. اما این واقعیت ماجرا نبود. مت میگه بعداً که درست به گذشته نگاه کرد، فهمید که اضطراب خیلی قبلتر از این حملههای عصبی به سراغش اومده بوده.
اولین خاطره مت از اضطراب، مربوط میشه به 10 سالگیش. تصویری توی ذهنش هست از شبی که بابا مامانش برای شام بیرون رفتن، اون هم نشسته توی خونه، با اضطراب منتظره که برگردن و مدام بدترین فکرها سراغش میان. نکنه تصادف کرده باشن؟ نکنه سگهای وحشی بهشون حمله کرده باشن؟ واقعاً از وقتایی که پدر و مادرش شب ها بیرون میرفتن، متنفر بود.
هر چقدر مت بزرگتر شد، ترسش از تنهایی هم بدتر شد. مثلاً وقتی که 13 سالش بود، مدرسه براشون یک اردو برگذار کرد. همه بچهها با هم به یک مزرعه رفتن و شب رو توی انبار کاه گذروندن. این وضعیت انقدر مت رو مضطرب کرده بود که شب توی خواب شروع به فریاد زدن کرد، بلند شد رفت کنار پنجره و با مشت شیشهاش رو شکست.
حتی وقتی که به دانشگاه هم رفت، اضطراب همچنان باهاش باقی مونده بود. درسته که الان دیگه به کمک الکل کمی کنترلش میکرد. اما وقتی قرار میشد یک ارائه 20 دققهای در مورد تاثیر کوبیسم در تاریخ هنر بده، اینجا بود که دیگه حتی چندین و چند پیک نوشیدنی هم فایده نداشت و اضطراب کار خودش رو میکرد. مت از ترسِ خودش دقیقاً قبل شروع کلاس به دستشویی پناه میبرد و با انگشتای لرزان نوشتههایی که آماده کرده بود رو بالا پایین میکرد.
در نهایت همین فشار وحشتناک هم کار خودش رو کرد. مت برای اولین بار از واقعیت فاصله گرفت. احساس کرد که کاملاً از بدن خودش جدا شده، انگار که داره از بیرون خودش رو تماشا میکنه. این واکنش طبیعی ذهن ما به اضطراب زیاده. شاید این اتفاق در ظاهر خوب باشه و کمک کنه استرس خودمون رو کنترل کنیم. اما باعث میشه از خودمون فاصله بگیریم و زندگی رو درست تجربه نکنیم.
البته، راحته که بعد یک اتفاق مثل حمله عصبی، به گذشته خودت نگاه کنی و بفهمی نشونههای این حمله خیلی قبلتر از خودش نمایان شده بودن. اما توی خود اون لحظهای که با یک نشونه روبرو میشی، احتمالاً اهمیتش رو درک نمیکنی. تمام اتفاقهایی که تا اینجا گفتیم، در زمان خودشون برای مت کاملاً طبیعی بودن. اصلاً حس نمیکرد که اتفاق خیلی عجیبی داره براش میافته. برای ما هم احتمالاً طبیعی باشن. همه ما اضطراب رو توی زندگی تجربه میکنیم. اما لزوماً این اضطرابها باعث یک حمله عصبی و فلجکننده نمیشن.
اصلاً چی میشه که اضطرابها تبدیل به فروپاشی تمام عیار آدم میشن؟ مت معتقده که اضطرابش به این دلیل بدتر شد که همش تلاش میکرد سرکوبش کنه. دلیلش هم این بود که میخواست اطرافیان قبولش کنن. پس فکر میکرده لازمه این اضطراب رو مخفی کنه و الکل توی این کار بهش کمک میکرد.
علم پزشکی تونسته برای بیماریهایی درمان پیدا کنه، که همین یکی دو دهه پیش فکر میکردیم درمانی ندارن
بیماری ایدز الان دیگه حکم مرگ قطعی رو نداره. زایمان هم میتونه خیلی راحتتر انجام بشه. خلاصه ما دیگه عادت کردیم که علم بیاد و جواب تمام مشکلات ما رو پیدا کنه.
اما متاسفانه، تحقیقات علمی هنوز در مورد افسردگی خیلی به قطعیت نرسیدن. چی باعث افسردگی میشه؟ چطور میشه درمانش کرد؟ واقعاً جواب مشخص نیست. کلی نظریه در این مورد وجود داره که با هم جور در نمیان.
تا مدتها، دانشمندها فکر میکردن که افسردگی به دلیل عدم تعادل شیمیایی توی مغز ما اتفاق میافته. میگفتن که دلیل افسردگی اینه که سطح سروتونین مغز کاهش پیدا میکنه. سروتونین یک انتقالدهنده عصبی هست که دانشمندها معتقدن کارش مدیریت حس و حال ما هست. همین تصور بوده که یک بازار 6 میلیارد دلاری از داروهای ضدافسردگی ایجاد کرده.
اما قضیه به همین سادگی نیست. شاید این داروها تونسته باشن به آدمهای زیادی کمک کنن. اما کلی آدم دیگه هم هستن که این داروها هیچ کمکی بهشون نکردن. حتی کسایی هم هستن که وقتی به سراغ داروهای دیگه رفتن، داروهایی که روی بخش دیگهای از فعل و انفعالات مغز تاثیر میگذارن، بیشتر براشون موثر بوده.
یک سری از دانشمندهای دیگه هستن که باور دارن سطح سروتونین هیچ ربطی به افسردگی نداره. این دسته میگن که افسردگی به خاطر درست عمل نکردن یک بخش از مغز به اسم «نوکلئوس آکامبنس» (Nucleus Accumbens) اتفاق میافته. یک بخش کوچیک در وسط مغز که حدس میزنیم مسئول دو حس لذت و اعتیاد باشه.
انتقادی که به هر دوی این نظریهها وارده، اینه که مغز رو جدا از بدن میبینن. فقط کافیه به برخی از علائم افسردگی و اضطراب نگاه کنیم تا بفهمیم این دو تا اصلا از هم جدا نیستن. خیلی از علائم نویسنده، یعنی مت هاگ، فیزیکی بودن. اضطراب خودش رو به شکلهای مختلف نشون میداد. مثلاً حس سوزن سوزن شدن روی پوست یا نفس نفس زدن مت. افسردگی یک درد فیزیکی بود که روی قفسه سینه مت سنگینی میکرد.
اگر باز هم به کاوش خودمون ادامه بدیم، با یک واقعیت دیگه هم روبرو میشیم. اینکه بدنهای ما از جهان اطراف هم جدا نیستن. یک روانشناس تکاملی به اسم جاناتان راتنبرگ (Johnathan Rottenberg) معتقده که محیط جامعۀ ما هم به اندازه مواد شیمیایی داخل ذهنمون، روی سلامت روانی ما تاثیر داره.
همه اینها رو گفتیم که بفهمید شناسایی ریشۀ افسردگی واقعا کار سختیه. هیچ راهکاری وجود نداره که برای همه آدمها جواب بده. خبری هم از یک داروی جادویی نیست که افسردگی رو یک شبه خوب کنه. اما شما هم میتونید مثل نویسنده کتاب، راه خروج از دنیای تاریک افسردگی رو پیدا کنید. اما قبلش لازمه که پیچیدگی ذاتی این وضعیت رو قبول کنید و حاضر باشید وقت بگذارید و به دنبال ابزارهای مناسب بگردید.
اگر پای شما بشکنه، میرید گچش میگیرید
آدمهای دیگه هم با دیدن این گچ، سریع متوجه موضوع میشن و به شما کمک میکنن. وقتی سوار اتوبوس میشید، غریبهها صندلی خودشون رو به شما میدن و دوستهای شما میرن خریداتون رو انجام میدن. درسته که این وضعیت راحت نیست، اما حداقل دیگران حواسشون به شما هست.
افسردگی و اضطراب اما ماجراشون فرق میکنه. نه تنها کنار اومدن باهاشون سخته. بلکه نامرئی هم هستن. وقتی که مت دچار حمله عصبی میشده، از بیرون که نگاه میکردی، فقط به نظرت میومد که یکم کند شده و انگار حواسش پرته. حالا اگر خیلی آدم حواسجمعی بودی، شاید این هم میفهمیدی که مردمک چشمهاش بزرگ شده. اما هیچکی درست نمیفهمید که درونش چی میگذره.
مت توی یکی از بدترین روزهایی که بعد از فروپاشی ذهنش داشت، ناگهان توی اتاق پدر و مادرش میزنه زیر گریه. پدرش که صدا رو میشنوه، میاد توی اتاق و محکم بغلش میکنه. برای یک لحظه مت احساس آرامش و راحتی میکنه. اما بعد پدرش زمزمه میکنه که «خودت رو جمع و جور کن.»
البته که پدر مت فقط قصد کمک کردن داشته. واقعاً هم میخواسته که حال پسرش خوب بشه. اما اینکه از یک آدم افسرده بخوای خودش رو جمع و جور کنه، واقعاً شدنی نیست. اینجا مت احساس میکنه که ذهنش داره از هم میپاشه. کنترل کافی هم برای جلوگیری از این احساس نداشته. مت نیاز داشته آدمها بهش اجازه بدن خودش رو خالی کنه و ازش حمایت کنن، نه اینکه بهش بگن خودش رو جمع و جور کنه.
متاسفانه توی جامعه ما، به مردها فضای کافی برای صحبت درباره احساساتشون داده نمیشه. و این موضوع میتونه عواقب وحشتناکی به بار بیاره. درسته که زنها دو برابر بیشتر از مردها دچار افسردگی میشن، اما احتمال اینکه مردها توی این حالت دست به خودکشی بزنن بیشتره. توی بریتانیا، مردها سه برابر بیشتر از زنها دست به خودکشی میزنن. توی یونان، وضع از این هم خرابتره. مردها 6 برابر بیشتر از زنها خودکشی میکنن.
این آمار واقعاً نگرانکننده است. ظاهرا خیلی از مردها باور دارن که خودکشی تنها راه خلاص شدن از وضعشونه. مت معتقده که تا وقتی ما یاد نگیریم درباره افسردگی صحبت کنیم، اوضاع قرار نیست عوض بشه. برای خودش 10 سال طول کشید تا بتونه راحت با همه در مورد اتفاقی که افتاده صحبت کنه. اما توی این مدت همیشه با آندریا میتونسته صحبت کنه و باور داره که همین زندگیش رو نجات داده.
صحبت درباره افسردگی و اضطراب نباید برای ما مثل یک لکۀ ننگ باشه. درست مثل صحبت درباره یک پای شکسته میمونه. ما باید بفهمیم که این مشکلات کاملاً طبیعی هستن و نباید ازشون خجالت بکشیم. واقعاً هر کسی ممکنه دچارشون بشه، پس نباید خودمون رو به خاطرشون قضاوت کنیم. وقتی هم با کسی روبرو میشیم که دچار افسردگی و اضطرابه، باید ازش حمایت کنیم و حواسمون بهش باشه.
فرض کنیم که شما با یک دوست خوبتون دور یک میز نشستید و دارید سعی میکنید چیزی رو براش توضیح بدید
شما دهن خودتون رو باز میکنید و کلمات رو شکل میدید. اما دوست شما حرفتون رو نمیفهمه. شما دوباره و دوباره تلاش میکنید. اما انگار که فقط یک مشت صدای بیمعنی تولید میکنید، چون دوست شما فقط با بهت و سردرگمی بهتون خیره شده.
این حسی بود که نویسندۀ کتاب بعد از بحران روحی خودش داشت. احساس میکرد که اصلاً نمیتونه برای خانواده و دوستاش حسش رو توضیح بده. جهانِ این آدمها انقدر با جهان خودش فرق داشت که انگار بخواد درباره زمین برای فضاییها توضیح بده. بدتر اینکه خودش هم درست نمیتونست این تجربه رو در قالب کلمات بیان کنه. انقدر توی منجلاب افسردگی و اضطراب گیر کرده بود که اصلاً نمیتونست دید درستی نسبت به وضعیتش داشته باشه.
وسط این همه فشار بود که یک طناب نجات پیدا کرد: یعنی کتاب. کتاب خوندن معمولاً به عنوان راهی برای فرار از واقعیت دیده میشه. اما برای مت دقیقاً برعکس بود. کتابها راهی بودن تا خودش رو دوباره پیدا کنه.
وقتی که کتاب «ناطور دشت» رو میخوند و با بدبینی شخصیت اصلی کتاب یعنی هولدن کالفیلد روبرو میشد، یا وقتی که کتاب بیگانۀ کامو رو میخوند و قهرمان جدا افتادۀ اون رو میدید، برای اولین بار کمتر حس تنهایی میکرد. براش مشخص بود که نویسندۀ این کتابها خوب میدونن جدا افتادن از جامعه و درد کشیدن یعنی چی.
زبان ادبی میتونه عجیب باشه. نویسندهها ممکنه برای ضرورت شعری به دنیا رنگ و بوی متفاوتی بدن. اما همین زبان بود که به مت کمک میکرد تجربههای خودش رو درک کنه. هر چی نباشه، نگاه مت به دنیا الان خیلی با نگاه آدمهای «عادی» فرق داشت. زبان شاعرانه راهی بود برای اینکه بتونه تجربه خودش رو به خودش توضیح بده.
کتابها کار دیگهای هم برای مت کردن: بهش اجازه دادن که حس هدف داشتن رو تجربه کنه. درسته که زندگی خودش الان مسیرش رو گم کرده بود و معلوم نبود چه اتفاقی قراره براش بیافته. اما قهرمانهای کتابها یک زندگی هیجانانگیز و پر حادثه داشتن. اونا به سرزمینهای دور سفر میکردن، به جنگ میرفتن و عشقهای زیبا رو تجربه میکردن. افسردگی عمیق مت باعث شده بود حس کنه آینده نداره، پس وقتی درباره آدمهایی میخوند که آینده داشتن، احساس آرامش میکرد.
مت چهارده سال بعد از بحران روحی خودش، بالاخره کلمات مناسب رو برای توضیح اضطراب و افسردگیاش پیدا کرد. کلماتی که تبدیل به این کتاب شدن. کتابی که خودش تبدیل شده به یک راهنما که دیگران میتونن برای نجات از افسردگی ازش استفاده کنن. کتابی که در واقع مدرکی هست از اینکه آدمهای افسرده هم میتونن آیندۀ روشنی داشته باشن، حتی اگر این آینده رو توی لحظات تاریک افسردگی نبینن.
چند ماه بعد از ماجرای بحران روانی، یک روز مت از خواب بیدار شد و خیلی عادی به روزی که در پیش داشت فکر کرد
در کمال ناباوری متوجه شد که این افکار باعث نشده احساس اضطراب کنه. فکرهاش کاملاً خنثی بودن. این اولین بار بود که در طول این ماهها، احساس آرامش میکرد.
چند روز بعد، متوجه شد که داره از گرمای تابش خورشید روی صورت خودش لذت میبره. این هم یک تجربه جدید بود. مدتها بود که نتونسته بود هیچ لذتی رو تجربه کنه. این لحظات کوتاه آرامش و خوشی باعث شدن کمی امیدوار بشه. انگار نشونههای کوچیک اما امیدبخشی بودن درباره اینکه قراره کمکم حالش بهتر بشه.
ولی مساله اینجا بود که این لحظات خیلی خیلی کم بودن و همین دوباره تبدیل به بهونهای برای افکار تاریک شد. مت همش نگران بود که افسردگی و اضطراب باعث بشه عقلش رو کامل از دست بده. اسم این حالت «فرا اضطرابه». یعنی ما از نگران بودن خودمون هم نگران میشیم. فرا اضطراب میتونه آدمها رو توی یک دور باطل گیر بندازه. برای مت هم همینطور شد. حداقل تا وقتی که راهی پیدا کرد تا از همین فرا اضطراب برای بهتر شدن حال خودش استفاده کنه.
مت از تنها بودن، بیرون رفتن یا ارتباط با بقیه آدمها واقعاً وحشت داشت. به مرور زمان، دنیاش داشت کوچیک و کوچیکتر میشد.
تقریباً 4 سال بعد از شروع بحران بود که دوستدخترش، آندریا، با یک هدیه تولد متفاوت غافلگیرش کرد: یک سفر به پاریس. حتی فکر به این موضوع هم حسابی مت رو میترسوند. وقتی تو با راه رفتن توی خیابون هم دچار حمله عصبی میشی، چطور قراره به یک کشور دیگه سفر کنی؟
اما بعد به این فکر کرد که نرفتنش چه معنایی میتونه داشته باشه. یک صدای وحشتزده بهش گفت که اگر به این سفر نره، یعنی قبول کرده که یک آدم روانیه. پس، از ترس اینکه یک فروپاشی کامل ذهنی رو تجربه کنه، تصمیم گرفت با ترس خودش از فضاهای عمومی روبرو بشه و به این سفر بره.
درسته که در تمام طول مدت سفرش، احساس اضطراب میکرد. اما اینبار دچار حملۀ عصبی نشد. بهتر از چیزی که فکرش رو میکرد، از پس این سفر بر اومد. و بودن توی یک جای جدید، کمک کرد که از یک زاویه جدید به زندگیش نگاه کنه. واقعاً باعث شد که جهانش بزرگتر بشه و بهش اجازه داد که فکرهای خودش رو یکم کمتر جدی بگیره.
روبرو شدن مت با ترسهاش، باعث شد کم کم بفهمه که باورهاش لزوماً درست نبودن. اشکالی نداشت اگر توی یک مغازه از خودش رفتار عجیبی نشون میداد. دنیا اینجوری تموم نمیشد. چیزی نمیشد اگر وسط یک قطار بهش حمله عصبی دست میداد. هیچکی قرار نبود دربارهاش فکر عجیب غریبی کنه. کم کم داشت میفهمید که واقعاً خیلی سرسختتر از چیزی هست که فکر میکرده.
احتمالاً براتون عجیب باشه وقتی بفهمید که حتی آبراهام لینکلن هم توی زندگیش دچار افسردگی شده
وینستون چرچیل هم همینطور. هر دوی این آدمها به شدت جاهطلب بودن و کارهای بزرگی کردن. با اینحال توی بخشهای زیادی از زندگیشون، دچار اضطراب و افسردگی بودن.
بعضیها دوست دارن اینجوری بگن که این آدمها، با وجود افسردگی خودشون، تونستن کارهای بزرگی کنن. اما میشه یک جور دیگه هم قضیه رو دید. شاید همین افسردگی و اضطراب باعث شده که این آدمها بتونن کارهای بزرگ کنن.
حالا شاید این حرف به نظرتون متناقض بیاد. ما این همه وقت گذاشتیم که بگیم افسردگی باعث میشه فلج بشید و ذهنتون پر از افکار منفی بشه. آخه همچین چیزی چطور میتونه به یه آدم توی ادارۀ کشور کمک کنه؟
افسردگی شما رو به شدت نسبت به زجر و درد زندگی آگاه میکنه. شاید همدردی عمیق لینکلن با بردههای سیاهپوست، به لطف همین تجربه افسردگی ایجاد شده. چرچیل هم یکی از اولین رهبران اروپا بود که خطر نازیها رو حس کرد. واقعاً احتمالش هست که شناخت جنبههای تاریکتر زندگی بهش درکی رو داده باشه که بقیه رهبرها نداشتن.
تجربۀ افسردگی و اضطراب میتونه شما رو پوست-نازک کنه و همین باعث میشه همیشه حواستون به دنیای اطراف باشه. این موضوع فقط برای سیاستمدارها مفید نیست. خیلی از نویسندههای بزرگ هم تونستن درک حساس خودشون از دنیا رو تبدیل به هنر کنن. اگر نقاشی معروف جیغ اثر ادوارد مانچ (Edvard Munch) خلق شده، به خاطر اینه که این نقاش موقع پیاده روی در غروب خورشید، ناگهان دچار حمله عصبی میشه.
مت تا مدتها در مقابل عمقِ احساسات خودش مقاومت میکرد. از اینکه انقدر حساس باشه و انقدر راحت گریه کنه، متنفر بود. اما بعد از حمله عصبی، کم کم یاد گرفت با این پوست-نازک بودن خودش کنار بیاد. درسته که حساسیت بالاش اذیتش میکرد، اما همین حساسیت هم بود که کمک کرد تبدیل به یک نویسنده بشه. همین حساسیت بود که باعث شد بتونه انقدر کامل توی لحظۀ حال زندگی کنه و از بودنش لذت ببره.
پوست-نازک بودن مت باعث میشد احساسات خیلی روش اثر بذارن. در طول بحرانش، این احساسات اغلب منفی بودن. اما بعدها تونست احساسات شدیدا مثبتی هم تجربه کنه. احساساتی مثل یک شادی عمیق موقع بازی کردن با بچهها، یا اشک ریختن موقع خوندن یک کتاب خوب.
در واقع اینکه مت اضطراب و افسردگی رو تجربه کرده، باعث شده که از لحظات زندگی سرسری نگذره. نه از خوبیها، نه از بدیهاش – نه از تاریکیهاش، نه از روشناییهاش.
اغلب مردم فکر میکنن که مسیر بهبودی یک مسیر خطیه
شما قراره خیلی آروم از استرس ذهنی به سمت سلامت ذهنی حرکت کنید و در نهایت خوب بشید.
اما واقعیت خیلی در هم بر هم تره. 14 سال بعد از حمله عصبی ، مت دیگه از خیر درمان کامل گذشت. چون فهمید که قراره مدام حس و حالش بالا و پایین بشه و خوب و بد رو تجربه کنه. قرار نیست که همیشۀ خدا حالش خوب باشه. اما اینم فهمیده که استرس و اضطراب گذراست. و اینکه زندگی میتونه خیلی غنیتر و لذتبخشتر از اون چیزی باشه که توی تاریکترین لحظات زندگیش فکر میکرده.
مت به جای اینکه دنبال یک درمان جادویی بره، روزانه از یک سری ابزار استفاده میکنه تا حال خودش رو بهتر کنه. بعضی از این ابزارها خیلی سادهان. مثلاً اینکه غذای سالم بخوری، به اندازۀ کافی بخوابی و لباسهای تمیز بپوشی.
مت میدونه که وقتی حواس به بدنش هست، ذهنش هم احساس خوبی داره. پس هر روز صبح برای دویدن بیرون میره. و بعد از یک دوی طولانی چی میشه؟ دیگه نفسش بالا نمیاد، حسابی عرق کرده و مهم تر اینکه خیلی احساس آرامش بیشتری داره.
مت برای اینکه ذهن مضطرب خودش رو آروم کنه، شروع کرده به تمرین یوگا و مدیتیشن. چون وقتی که حرکات بدن و تنفسش رو آروم میکنه، افکارش هم آروم میشن.
زمانی هم که توی شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام و توئیتر میگذرونه رو محدود کرده. به جاش، سعی میکنه وقت بیشتری رو با کسایی بگذرونه که دوستشون داره. یعنی با آندریا که الان باهاش ازدواج کرده و دو تا بچهای که دارن.
البته مت هنوز هم بزرگترین اعتیاد خودش رو هم حفظ کرده: یعنی مطالعه کردن. مطالعه و سفر دو تا چیزی هست که بهش اجازه میده از ذهن خودش بیرون بیاد و بره توی ذهن آدمهای دیگه. مهارتی که توی نویسندگی هم حسابی کمکش کرده.
اما احتمالاً مهمتر از همه اینها، اینه که مت نسبت به خودش خیلی صبور و بخشنده است. یک بار توی یک مهمونی که کلی نویسنده دیگه هم توی اون حضور داشتن، متن دچار یک حمله عصبی میشه و پا به فرار میذاره. اما خیلی خودش رو بابت این موضوع سرزنش نمیکنه. به جاش، خودش رو تحسین میکنه از اینکه اصلاً جرات رفتن به این مهمونی رو داشته، یعنی کاری که در گذشته از نظرش کاملاً غیر ممکن بوده.
درسته که یک درمان قطعی و یکسان برای افسردگی تمام آدمها وجود نداره. اما مت تونسته راهکارهایی پیدا کنه که زندگی رو با وجود اضطراب و افسردگی براش راحتتر کردن و دلایل زیادی هم برای زنده موندن کشف کرده.
بذارید صحبتمون رو با یک پیشنهاد عملی از دل کتاب تموم کنیم:
دنبال چیزایی باشید که باعث میشن شما حالتون بهتر بشه. هر آدمی از چیزای متفاوتی خوشحال یا ناراحت میشه. یکی ممکنه از رقصیدن وسط جمعیت لذت ببره. یکی هم ممکنه عاشق مدیتیشن و سکوت باشه. پس حتماً یک لیست از کارهایی درست کنید که باعث حال خوبتون میشن و هر روز حداقل یکی از اونها رو انجام بدید.
نیروی درون، به قدرت و انرژی بالقوهای که در هر فرد وجود دارد اشاره دارد و میتواند شامل تواناییهای فکری، احساسی، روحی و جسمی باشد. این نیرو، در واقع همان توانمندیهای نهفته و استعدادهایی است که با پرورش و تقویت آنها میتوان به موفقیتها و اهداف بزرگ دست یافت.
نیروهای درونی انسان به مجموعهای از تواناییها، استعدادها و پتانسیلهایی اشاره دارد که در درون هر فرد وجود دارد و میتواند برای دستیابی به اهداف و موفقیتها به کار گرفته شود. این نیروها شامل ابعاد مختلفی مانند قدرت اراده، خلاقیت، اعتماد به نفس، تابآوری و معنویت هستند. فعالسازی و تقویت این نیروها میتواند به بهبود کیفیت زندگی و ارتقای سطح عملکرد فردی و اجتماعی منجر شود.
آخرین دیدگاه ها