آخرین مطالب بلاگ قاب

آخرین دیدگاه ها

مراحل تبدیل شدن پسر بچه به مرد واقعی
کلیپ آموزشی

مراحل تبدیل شدن پسر بچه به مرد واقعی

او پسری بود که از همان کودکی در ناز و نعمت قد کشید. همه‌چیز برایش فراهم بود؛ دست‌هایش هیچ‌گاه زخمی از سختی کار ندیده بود، پاهایش در مسیرهای ناهموار قدم نگذاشته بود، و ذهنش هرگز با دغدغه‌های سنگین زندگی درگیر نشده بود. دنیا برایش همانند باغی پر از گل بود، آرام و بی‌خطر. اما زندگی هیچ‌گاه برای همیشه ساده و بی‌دغدغه نمی‌ماند. ناگهان حادثه‌ای پیش آمد که او را از قصر آرامشش جدا کرد و به جایی برد که جز سختی، بی‌رحمی و فشار چیزی نداشت: زندان.

در آن‌جا، دیوارهای سرد و بلند، همه چیز را از او گرفت؛ آزادی، راحتی، امنیت و حتی آرامش خاطر. روزهای نخست، مثل کابوسی بی‌پایان بود. هر ثانیه مانند ساعتی می‌گذشت و هر ساعت، مثل باری سنگین روی شانه‌هایش می‌نشست. اما در همان سیاهی‌ها بود که او با حقیقتی عمیق روبه‌رو شد: برای ادامه دادن، هیچ انتخابی جز قوی شدن ندارد.

زندان برایش مثل کوره‌ای شد که آهن وجودش را در آتش می‌انداخت تا آن را به فولاد بدل کند. هر سختی، هر تحقیر و هر محدودیت، تکه‌ای از ضعف‌های درونی‌اش را می‌سوزاند. او یاد گرفت که چگونه از کمترین امکانات، بیشترین بهره را ببرد؛ یاد گرفت که تحمل، خود نوعی قدرت است؛ فهمید که انسان وقتی همه‌چیزش را از دست می‌دهد، تازه می‌تواند نیروی پنهان درونش را بشناسد.

پسرِ نازپرورده‌ی دیروز، کم‌کم به مردی تبدیل شد که می‌توانست در برابر سخت‌ترین طوفان‌ها بایستد. دیگر دیوارهای سرد زندان برایش زندان نبودند، بلکه مدرسه‌ای بودند برای ساختن روحی شکست‌ناپذیر. او فهمید که زندگی، هدیه‌ای نیست که همیشه بسته‌بندی زیبا داشته باشد؛ گاهی زندگی با سختی و رنج سراغت می‌آید تا به تو نشان دهد چه گنجی در وجودت نهفته است.

اکنون او دیگر همان فرد سابق نیست. زندان برایش پایان نبود، آغاز بود. آغازی برای قدرت، آغازی برای مردانگی و آغازی برای ساختن شخصیتی که هیچ شرایطی نتواند او را از پا درآورد. او آموخت که انسان اگر در آسایش بزرگ شود، شاید آرامش داشته باشد، اما فقط در دل سختی‌هاست که روح واقعی‌اش ساخته می‌شود.

و این‌گونه بود که سرنوشت، پسری را که روزی اسیر راحتی بود، به مردی تبدیل کرد که هیچ زندانی نمی‌تواند او را زندانی کند؛ مردی که حتی اگر زنجیر به پا داشته باشد، روحش آزاد و نیرومند است.

9 ماه پیش
ادامه مطلب
21 درس برای قرن بیست و یکم
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 16 دقیقه

21 درس برای قرن بیست و یکم

کتاب «۲۱ درس برای قرن ۲۱ام» که سال ۲۰۱۸ منتشر شد، یه تحقیق فوق‌العاده جذاب درباره مهم‌ترین مشکلات تمدن‌های بشریه. بشر هر روز بیشتر و بیشتر وارد قلمرو ناشناخته تکنولوژی و اجتماع میشه. این کتاب با استفاده از مثال‌های خیلی خوبی که در حال حاضر توی این زمینه هست به شما نشون میده که توی این قرن که همه چیز دائما در حال تغییره، چجوری می‌تونیم به بهترین شکل ممکن پیش بریم. با ما همراه باشید.
آینده خودتونو توی قرن بیست و یکم تضمین کنید!

توی این عصر که پر از تغییرات مختلفه و آیندش اصلا مشخص نیست، دولت و مردم هم همچنان دارن با مشکلات تکنولوژی، سیاسی و اجتماعی مختص قرن بیست و یکم، دست و پنجه نرم می‌کنن.

 اما چجوری باید با پدیده دنیای مدرن، مثل کامپیوترای هوشمند ترسناک، جهانی شدن همه چیز و همه گیری اخبارای الکی و چرت و پرت کنار بیایم و بهشون واکنش نشون بدیم؟ از طرف دیگه، خطر تروریسم چی؟ باید یه کاری براش بکنیم یا یه نفس عمیق بکشیم و آرامشمونو به هم نریزیم؟

ما امروز توی این کتاب جواب این سوال و خیلی از سوالای دیگه‌ای که ممکنه ذهن شما رو به خودش مشغول کرده باشه بهتون میدیم. شما با این کتاب یاد می‌گیرید که چجوری با تغییر رویکردتون نسبت به آموزش، آینده بچه‌هاتونو توی این قرن تضمین کنید.

 یاد می‌گیرید که ربات‌ها و اتوماتیک‌سازی دقیقا چه معنی میدن و چرا مسئله مهاجرت، اروپای قرن ۲۱ام رو تهدید می‌کنه؟

نویسنده این کتاب، «یوال نوح هراری» چند درس مهم رو توی این کتاب قرار داده که به شما کمک می‌کنه تا به بهترین شیوه ممکن با این عصر جالب، کنار بیاید.

 امروز شش تا از مهم‌ترین نکاتش رو در اختیارتون قرار میدیم. پس میریم که با هم این نکات رو یاد بگیریم:

    چجوری به وجود اومدن اختلال در تکنولوژی منجر به «برگزیت» (Brexit) شد؟
    چرا باید بیشتر از تروریستا از ماشینا بترسیم؟
    چرا باید
    هر چقدر که می‌تونیم اطلاعات کمتری به بچه‌هامون بدیم؟

فناوری کامپیوتر داره سیستمای مالی، اقتصادی و سیاسی ما رو خراب می‌کنه

در طول قرن بیستم، سه ایدئولوژی سیاسی متفاوت راجع به برتری کمونیسم، فاشیسم و لیبرالیسم با هم رقابت می‌کردن. اما بیاید سریع بریم سراغ اواخر قرن بیستم.

اونجا جایی بود که لیبرالیسم که هدفش دموکراسی، کسب و کار آزاد و آزادیای فردیه، برنده واقعی اون رقابت شد. حالا سوال مهم اینجاست که سیستم لیبرال دموکراتیک غرب چجوری از عهده قرن بیست و یکم برمیاد؟

خیلی نگران کننده‌ست اما واقعا این سیستم علائم حیاتی خوبی نداره. مقصر اصلی هم انقلاب تکنولوژی اطلاعاته. از دهه ۱۹۹۰ به بعد، تکنولوژی کامپیوتر به شکل بحث برانگیزی دنیای ما رو بیشتر از هر عامل دیگه‌ای دستخوش تغییر کرده. اما با وجود تأثیر عمده تکنولوژی، به نظر میاد که بیشتر سیاست مدارا به سختی می‌تونن این اختراع جدید بشر رو درک کنن و حتی کمتر از اون قادر به کنترل این تکنولوژی هستن.

فقط یه لحظه جهان امور مالی رو در نظر بگیرید. کامپیوترا خیلی وقته که سیستم مالی ما رو پیچیده کردن. اونقدری که آدمای خیلی کمی در حال حاضر می‌تونن حتی روش کارش رو درک کنن.

 همین طور که قرن بیست و یکم ادامه پیدا می‌کنه و هوش مصنوعی پیشرفته و پیشرفته‌تر میشه، ممکنه به یه مرحله‌ای برسیم که دیگه هیچ آدمی پیدا نشه که چیزی از اطلاعات مالی بفهمه. پیامدای این سناریو برای فرایندای سیاسیمون هم خیلی نگران کننده‌ست.

فقط آینده‌ای رو تصور کنید که توی اون دولت‌ها مجبورن منتظر الگوریتم‌های کامپیوتری مختلفی باشن که برای بودجه یا طرحای اصلاح مالیاتشون بهشون چراغ سبز نشون بده!
متأسفانه، برای خیلی از سیاستمدارای قرن ۲۱، اختلال تکنولوژی توی صدر جدول برنامه‌هاشون نیست

مثلا، در طی انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۶ آمریکا، نه «دونالد ترامپ» (Donald Trump) و نه «هیلاری کلینتون» (Hillary Clinton) هیچکدومشون در مورد تأثیر اتوماتیک سازی و ماشینی کردن چیزای مختلف روی از دست دادن مشاغل، هیچ حرفی نزدن.

در واقع، تکنولوژی مخرب فقط و فقط توی حادثه رسوایی ایمیل «هیلاری کلینتون» واقعا مورد بحث قرار گرفت نه هیچ جای دیگه‌ای.

این دیوار بلند سکوت داره باعث میشه که خیلی از رأی دهنده‌ها ایمان خودشونو به دولت‌های حال حاضر از دست بدن. مردم عادی توی دموکراسی‌های لیبرال سرتاسر جهان غرب دارن هی بیشتر و بیشتر با دنیای یادگیری ماشینی، جهانی شدن و هوش مصنوعی جدید، احساس غریبگی می‌کنن.

همین ترس از غریبگی باعث شده که اونا همین حالا و قبل از اینکه بخواد دیر بشه، از هر قدرت سیاسی که دارن استفاده کنن. هنوز قانع نشدید؟ فقط بیاید یه نگاهی به زلزله سیاسی سال ۲۰۱۶ بندازیم. مردم عادی هم از برگزیت بریتانیا و هم انتخاب «دونالد ترامپ» در ایالات متحده حمایت کردن.

 چرا؟ چون نگران بودن که جهان و سیستم‌های سیاسی لیبرالی که توشون حاکمه، اونا رو پشت سر خودش جا بذاره و اونا عقب بمونن. در طی قرن بیستم، کارگرای عادی نگران بودن که نکنه نخبه‌های اقتصادی، کارشون رو از چنگشون درارن؟ اما این روزا، عمده مردم بیشتر از این می‌ترسن که وضعیت اقتصادیشونو توی یه سیستم پر از تکنولوژی از دست بدن.

 یه سیستمی که انقدر ماشینی شده باشه که دیگه به کار اونا اصلا نیازی نداشته باشه و اونا رو به راحتی دور بندازه.
اکتشافات جدید در زمینه علوم اعصاب داره کاری می‌کنه که کامپیوترا بتونن کارای ما رو انجام بدن

اگرچه بیشتر متخصصین قبول دارن که علم رباتیک و یادگیری ماشینی تقریبا همه کارا و مشاغل رو توی قرن ۲۱ تغییر میده، اما نمی‌تونیم پیش‌بینی کنیم که این تغییر دقیقا قراره چجوری باشه؟ آیا میلیاردها نفر آدم در ۲۰ سال آینده خودشونو با اقتصاد اون دوره غریبه می‌دونن یا اتوماتیک سازی منجر به رفاه خیلی بیشتر میشه و مشاغل جدیدتری برای هممون به وجود میاره؟

وقتی این بحث میاد وسط خیلی از آدمای خوش بین، به انقلاب صنعتی قرن نوزدهم اشاره می‌کنن. اون زمان مردم ترس اینو داشتن که تکنولوژی ماشینی جدید، باعث بی کاری عمده بین جوامع بشه.

اونا به این موضوع اشاره می‌کنن که از روز اول اون انقلاب صنعتی، تکنولوژی جدیدی که روی کار اومد برای هر شغلی که از بین برد، یه شغل جدید به وجود آورد و جایگزین کرد و بخاطر همین هم خوش بینن.

اما الان متأسفانه دلایل خیلی خوبی داریم که انقدر خوشبین نباشیم و بفهمیم که تأثیر تکنولوژی جدید روی شغل بشر توی قرن ۲۱ خیلی خیلی مخرب‌تره.

فقط کافیه این موضوع رو در نظر بگیرید که انسان‌ها دو دسته از توانایی‌ها رو دارن: توانایی‌های شناختی و توانایی‌های فیزیکی. توی انقلاب صنعتی قبلی، آدما رقابت با ماشینا رو عمدتا فقط در زمینه توانایی‌های فیزیکی تجربه کردن.

در حالی که توانایی‌های شناختی ما همچنان برای ماشینای برتر باقی موند. بنابراین، حتی همون طور که اتوماتیک سازی توی مشاغل دستی در زمینه‌های صنعت و کشاورزی رخ داد، اما هم‌زمان شغلای جدیدی هم ظاهر شد که نیازمند مهارت‌های شناختی بود که فقط و فقط مختص انسان بودن؛ مثل تجزیه و تحلیل، ارتباطات و یادگیری.

اما توی قرن ۲۱ام، ماشین‌ها دارن به قدر کافی هوشمند میشن تا بتونن توی این شغل‌های شناختی هم با انسان‌ها رقابت کنن.
اخیرا، علوم اعصاب این موضوع رو کشف کرده که خیلی از انتخابا، ترجیحات و احساسات ما مثل اراده، ناشی از کارخونه جادویی بشر نیستن

به جاش، توانایی‌های شناختی انسان همون توانایی مغز در جمع‌آوری احتمالات مختلف در ظرف کسری از ثانیه‌ست! نه چیزی بیشتر.

این دیدگاه‌های علوم اعصاب یه سوال مهم و نگران کننده رو به وجود میاره: آیا هوش مصنوعی در نهایت آدما رو در حرفه‌ها و مشاغلی مثل حقوق و بانکداری که نیازمند «شهود انسانی» هستن، شکست میده؟ خیلی احتمالش زیاده.

 دانشمندای کامپیوتر حالا می‌دونن شهود انسان که به نظر غیرقابل نفوذ و دست نیافتنی میومده، فقط و فقط شبکه‌های اعصاب ما بوده که الگوهای آشنا رو تشخیص میداده و سریع احتمالات رو محاسبه می‌کرده.

پس در قرن ۲۱ام، کامپیوترها می‌تونن به راحتی تصمیمات بانکداری بگیرن و ببینن که می‌تونن یه پولی رو به یه مشتری قرض بدن یا نه. یا مثلا می‌تونن خیلی درست و قاطع پیش‌بینی کنن که یه وکیل توی یه پرونده دادگاهی داره دروغ میگه یا نه.

بذارید اینجوری بگیم که توی سال‌هایی که در پیشه، حتی شغل‌هایی که خیلی زیاد به مهارت شناختی نیاز دارن هم از دست اتوماتیک سازی در امان نمی‌مونن.
بحث دو قطبی مهاجرت برای اتحادیه اروپا به شدت خطرناکه و ممکنه اونو از هم بپاشونه

دنیا هیچوقت کوچیکتر از الان نبوده! قرن ۲۱ام تونسته یه تغییراتی رو به وجود بیاره که اجداد ما حتی تصورش رو هم نمی‌کردن. مثلا، پدیده جهانی شدن کاری کرده که بتونیم افراد رو از سرتاسر جهان ملاقات کنیم.

 متأسفانه، همین پدیده فرصتای جدیدی رو برای تعارض و کشمکش هم به وجود آورده.

در واقع، هرچی افراد بیشتری توی دنیا از مرزها رد میشن تا بتونن شغل بهتر و امنیت بیشتری پیدا کنن، ما هم بیشتر روی اخراج،‌ مقابله یا جذب اون افراد پافشاری می‌کنیم و همین باعث میشه ایدئولوژی‌های سیاسی و هویت‌های ملی‌مون خیلی زیاد به چالش کشیده بشه.

این چالش مهاجرت مخصوصا مربوط به اروپاست. اتحادیه اروپا توی قرن بیستم با فرض این تأسیس شد که بتونه به نابرابری‌های فرهنگی بین شهروندای فرانسه، آلمان و بقیه کشورهای اروپایی غلبه کنه. اما از قضا این پروژه سیاسی ممکنه حالا کلا از هم بپاشه چون نتونسته اختلافات فرهنگی بین شهروندای اروپایی و مهاجرای تازه آفریقا و خاورمیانه رو حل کنه.

برای نمونه، تعداد روز افزون مهاجرای جدید از این مناطق، بحثای تلخی رو درباره مسائل هویتی بین اروپاییا به وجود آورده.
اگرچه همه پذیرفتن که مهاجرا باید تلاش کنن تا خودشونو با فرهنگ کشور میزبانشون وفق بدن

اما اینکه این وفق دادن تا کجا باید پیش بره، خودش یه موضوع بحث برانگیز دیگه‌ست. بعضی از گروه‌های اروپایی و سیاسی میگن که مهاجرای جدید باید کاملا هویت فرهنگی قبلیشونو دور بندازن.

 حتی باید سبک لباس پوشیدن و ممنوعیتای غذاییشونو هم فراموش کنن. این اروپاییا حرفشون اینه مهاجرایی که از یه فرهنگی که خیلی مردسالارانه و مذهبیه وارد یه جامعه آزاد و لیبرالی مثل اروپا میشن، باید قانونای غیردینی، سکولار و فمنیستی میزبانشون رو بپذیرن.

در مقابل، اروپایی‌هایی که طرفدار مهاجرتن ادعا کردن که چون اروپا همین حالا هم خیلی متنوعه و طیف گسترده‌ای از ارزش‌ها و عادت‌ها رو بین افراد محلی خودش داره، عادلانه نیست از مهاجرا انتظار داشته باشیم که یه سری از هویت‌های جمعی و انتزاعی رو به خودشون بگیرن که حتی بیشتر اروپاییا خودشون هم با این هویت‌ها غریبه‌ان.

 این دسته از اروپاییا میگن که ما نباید از مهاجرای مسلمان انتظار داشته باشیم که مسیحی بشن وقتی اکثر مردم بریتانیا خودشون نمیرن کلیسا.

 اونا این سوال رو مطرح می‌کنن که چرا مهاجرای پنجابی باید خورش کاری سنتی خودشونو به خاطر چیپس و ماهی فراموش کنن وقتی بریتانیایی‌های محلی، خودشون بیشتر دوست دارن برن رستورانایی که خورش کاری دارن تا رستورانای چیپس و ماهی.

در نهایت هم باید بگیم که هنوز مسئله جذب و ادغام مهاجرین تکلیفش مشخص نیست. بنابراین، یکی از درس‌های قرن ۲۱ام اینه که نباید مهاجرت رو توی هیچ چارچوب خاصی قرار بدیم.

چون این بحث هم مثل خیلی از بحثای عادی بین «فاشیست‌های» ضد مهاجر و طرفدارای مهاجرت می‌مونه که بیشتر «مرگ» فرهنگ اروپایی رو ترویج میدن. به جای اینکه این بحثو توی یه چارچوب اشتباه و خاص بذاریم، باید راجع به مهاجرت، منطقی صحبت کنیم چون هر دوی این دیدگاه‌های سیاسی به خودی خودشون درست هستن و جای بحث دارن.
گروهای تروریستی مثل القاعده، استاد دستکاری و فریبن

هیچکس بهتر از تروریستای قرن ۲۱، بلد نیست با ذهن افراد بازی کنه. از حمله ۱۱/۹ در سال ۲۰۰۱، هر سال تقریبا ۵۰ نفر دارن در اتحادیه اروپا به دست تروریست‌ها کشته میشن. توی آمریکا هم حدود ده نفر دارن میمیرن.

حالا تصور کنید که توی اون زمان، ۸۰،۰۰۰ نفر در اروپا و ۴۰،۰۰۰ نفر آمریکایی توی تصادف‌های ترافیک فوت کردن. واضحه که جاده‌هامون خطر بیشتری برای جونمون دارن تا به تروریست‌ها. پس چرا بیشتر غربی‌ها بیشتر از تروریست‌ها می‌ترسن تا رانندگی توی جاده‌ها؟

تروریسم یه استراتژیه که معمولا احزاب ناامید و ضعیف ازش استفاده می‌کنن. این استراتژی هدفش اینه که بیشتر با کاشتن ترس تو دل دشمنا تا ایجاد خسارت مالی، شرایط سیاسی رو تغییر بده.

البته معمولا تروریست‌ها اونقدری قوی نیستن که بتونن خسارت مالی وارد کنن. اگرچه تروریست‌ها به صورت کلی یه تعداد خیلی کمی از افراد رو می‌کشن، اما قرن ۲۱ام بهمون یاد داده که با وجود کشته‌های کم، کمپین‌های تروریستا می‌تونه به شکل بی رحمانه‌ای مؤثر باشه.

مثلا، با اینکه حمله ۱۱/۹ القاعده، ۳۰۰۰ تا آمریکایی رو کشت و وحشت رو توی خیابون‌های نیویورک به وجود آورد، اونا به عنوان یه قدرت نظامی، خسارت خیلی خیلی کمی به آمریکا وارد کردن.

بعد از این حمله، آمریکا دقیقا همون مقدار سرباز، کشتی و تانکی رو داشت که تا قبلش توی کشورش بود و جاده‌های کشور، سیستم‌های ارتباطاتی و راه آهن‌ها هم هیچ آسیبی ندیده بودن.

اما تأثیرات دیداری و شنیداری سقوط برج‌های دوقلو اونقدری برای این کشور و مردمش زیاد بود که دنبال مجازات و تلافی باشن. تروریست‌ها می‌خواستن که یه طوفان سیاسی و نظامی توی خاورمیانه به وجود بیارن و به هدفشون هم رسیده بودن. فقط چند روز بعد از حمله، «جورج دبلیو بوش» (George W. Bush) در افغانستان بر علیه تروریسم اعلام جنگ کرد که هنوزم پیامدهاش در منطقه دیده میشه.

پس چجوری این گروه تروریستی ضعیف با منابع نظامی خیلی کم، تونست کاری کنه که بزرگ‌ترین قدرت جهان دست به همچین تلافی نادرستی بزنه؟

برای جواب دادن به این سوال، بهتره که به گروه‌های تروریستی مثل القاعده به عنوان یه مگس فکر کنید که داره وز وز کنان اطراف یه مغازه چینی می‌گرده. این مگس می‌خواد که یه چیزی رو بشکنه اما اونقدری زور نداره که حتی بتونه یه فنجون چای رو تکون بده.

 با وجود این، مگس یه فکر بهتر داره. وایسادن توی مغازه چینی بهترین کاره و اگه وایسه و توی گوش مغازه‌دار وز وز کنه و اذیتش کنه، اون ممکنه برای اینکه مگسو بکشه آخر سر همه چیزو خودش بشکنه.

در مورد حادثه ۱۱/۹ و جنگ با تروریسم، مگس این افراطی‌های اسلامی موفق شد و گاو نر ایالات متحده که با خشم و ترسش حرکت می‌کرد، مغازه خاورمیانه رو به کل خراب کرد.

 امروزه هم اصولگراها دارن بین کشت و کشتارایی که به جا میذارن، شکوفا میشن. اینجا درس قرن ۲۱ چیه؟ وقتی دولتای قدرتمند بیش از حد واکنش نشون میدن، تروریستا برنده میشن.
آدمای قرن ۲۱ خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنین، نادونن

قرن‌هاست که جوامع لیبرال اعتماد خیلی زیادی به توانایی افراد برای فکر و عمل منطقی دارن. در حقیقت، جوامع مدرن ما بر پایه این باور ساخته میشن که هر انسان بالغی، یه عامل منطقی و مستقله.

مثلا، دموکراسی یعنی جامعه‌ای که در اون رأی دهنده‌ها می‌دونن کی از همه بهتره. سیستم لیبرال آموزش ما هم به دانش آموزا یاد میده که توی تفکر مستقل دخیل باشن و این نوع تفکر رو یاد بگیرن.

اما توی قرن ۲۱، اگه باور داشته باشیم که تمام کارامون منطقی‌ان، اشتباه خیلی بزرگی کردیم! چرا؟ چون انسان مدرن اطلاعات خیلی کمی راجع به ساز و کار واقعی دنیا داره.

مردم در عصر حجر می‌دونستن که چجوری باید شکار کنن، پوست حیوانات رو به لباس تبدیل کنن و آتیش روشن کنن. انسان مدرن خیلی کمتر از انسان عصر حجر، خودکفاست! مشکل اینه که حتی با اینکه به متخصصا نیاز داریم تا به تمام نیازهامون پاسخ بدن، ما اشتباهی فکر می‌کنیم که در سطح فردی خیلی چیزای بیشتری از اجداد عصر حجر خودمون می‌دونیم.

مثلا، توی یه آزمایش، از شرکت کننده‌ها پرسیده بودن که آیا می‌دونن زیپ چجوری کار می‌کنه؟ با اینکه بیشتر شرکت کننده‌ها با اعتماد به نفس گفته بودن که می‌دونن، وقتی ازشون خواسته بودن که دانششون رو توضیح بدن، معلوم شد که خیلیاشون اصلا نمی‌دونن که این مکانیسم هرروزه دقیقا چجوری کار می‌کنه؟

درس این قسمت برای قرن ۲۱ام چیه؟ انسان مدرن معمولا طعمه یه چیزی میشه که دانشمندا بهش میگن «توهم دانش». توهم دانش اینه که افراد تمایل دارن باور کنن چیزای زیادی رو می‌فهمن چون با دانشی که دانشمندا بهشون میدن، کاراشونو انجام میدن.

مثلا با دانشی که یه نفر برای باز کردن زیپ بهشون داده، هرروز زیپ رو باز می‌کنن. انگار که دانشش رو هم دارن! در صورتی که چیزی راجع بهش نمی‌دونن. عواقب توهم دانش اینه که افرادی مثل رأی دهنده‌ها یا مقامات دولتی، نمی‌تونن بفهمن که دنیا واقعا چقدر پیچیده‌ست و اونا چقدر دانششون از این پیچیدگی، کمه.

بنابراین ما افرادی رو می‌بینیم که با اینکه تقریبا هیچی از هواشناسی نمی‌دونن، سیاست‌های تغییرات اقلیمی رو به وجود میارن. یا مثلا سیاست‌مدارایی که راه حل‌هایی رو برای درگیری‌های اوکراین یا عراق پیشنهاد میدن با اینکه حتی نمی‌تونن این کشورها رو روی نقشه پیدا کنن.

پس دفعه بعد که کسی نظرش رو راجع به چیزی بهتون گفت، یکم بیشتر باهاشون حرف بزنین تا ببینین که واقعا چقدر راجع به این موضوع اطلاعات دارن؟ مطمئنم تعجب می‌کنین.
مدارس قرن ۲۱ باید اطلاعات کمتر و توانایی تفکر نقادانه بیشتری به دانش آموزا یاد بده

یه بچه‌ای که توی سال انتشار این کتاب به دنیا بیاد، توی سال ۲۰۵۰، تقریبا ۳۰ سالشه و خوشبختانه همچنان تا سال ۲۱۰۰ هم زندست. اما چه جور آموزشی می‌تونه به این بچه کمک کنه که توی قرن بعدی هم به سعادت و خوشبختی برسه؟

برای اینکه بچه‌های قرن ۲۱ بتونن شکوفا بشن و والدین توانمندی باشن، ما باید مجددا از پایه و اساس به سیستم مدارسمون فکر کنیم. یا بذارید اینجوری بگیم، مدارسی که ما رو تا اینجای کار رسوندن، قطعا نمی‌تونن تا آینده برسونن و واسه زمان آینده اصلا مناسب نیستن.

در حال حاضر، مدارس تمایل دارن تأکید زیادی روی انباشته کردن اطلاعات توی مغز دانش آموزا داشته باشن. این رویکرد توی قرن نوزدهم خیلی منطقی بود چون اطلاعات کمیاب بودن.

 اون زمان، روزنامه‌ای نبود که هرروز چاپ بشه. رادیو و کتابخونه عمومی و تلویزیون هم هیچکدوم وجود نداشتن. به علاوه، حتی اطلاعاتی هم که وجود داشت، معمولا سانسور می‌شد.

 توی خیلی از کشورا، مطالب خوندنی خیلی کمی به جز متون سیاسی و کتابای رمان در دسترس بود. در نتیجه، وقتی سیستم آموزشی مدرن تازه معرفی شد، بیشتر تمرکزش روی نکات مهم تاریخی، جغرافیایی و زیستی بود. به خاطر همینم موجب پیشرفت افراد عادی خیلی زیادی شد.

اما شرایط زندگی توی قرن ۲۱ خیلی فرق داره و سیستم آموزشی ما در حال حاضر خیلی قدیمیه و به کار نمیاد.
در جهان کنونی، ما توی دریایی از اطلاعات غرق شدیم و جامعه‌مون یا بهتره بگیم بیشترشون، دیگه حتی سعی نمی‌کنن اون اطلاعات رو سانسور کنن

افراد در سرتاسر جهان گوشی‌های هوشمند دارن و می‌تونن تمام روز تو ویکیپدیا بچرخن، صحبت‌های برنامه «تد تاک» (TED talks) رو گوش کنن یا اگه وقتشو داشتن و می‌خواستن، توی دوره‌های آنلاین درس بخونن.

این روزا، مشکل انسان مدرن کمبود اطلاعات نیست بلکه اطلاعات غلطیه که در حال حاضر وجود داره. فقط یه لحظه تمام اخبار جعلی رو در نظر بگیرید که خیلی از ماها وقتی داریم توی شبکه‌های اجتماعیمون می‌گردیم، بهشون برمی‌خوریم.

برای پاسخ به مقدار خیلی زیاد اطلاعات، مدارس نباید دیگه اطلاعات بیشتری رو توی مغز بچه‌ها بچپونن. به جاش، بچه‌های قرن ۲۱ باید یاد بگیرن که چجوری اطلاعات منطقی و مفید رو از بین دریایی از اطلاعات که هرروز باهاش بمبارون میشن، تشخیص بدن.

 اونا باید آموزش ببینن که چطور بین اطلاعات مهم و بی ربط یا خبار الکی، تمایز قائل بشن و فرقشون رو بفهمن. اطلاعات در قرن ۲۱ همیشه در دسترسمون قرار دارن و خیلی راحت میشه پیداشون کرد. اما این حقیقته که پیدا کردنش بین این همه اطلاعات الکی، سخت میشه.

توی این عصر که عصر تحولات سیاسی و تکنولوژیه دائمه، ما می‌تونیم به نادونی خودمون در مواجه با پیچیدگی‌های این عصر که هر روز هم داره بیشتر از قبل میشه آگاه باشیم و با بحث منطقی راجع به موضوعات داغ سیاسی مثل مهاجرت، خودمونو برای آینده آماده کنیم.

 به علاوه می‌تونیم یاد بگیریم که تفاوت بین اخبار واقعی و الکی رو تشخیص بدیم و اینجوری از خودمون در برابر آینده محافظت کنیم. اگرچه که قرن ۲۱ ترس از تروریسم و بیکاری عمده رو با خودش داشت اما باید یادمون باشه که در آخر، کلید رفاه و امنیت ما توی دستای خودمونه.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
اینفلوئنسر
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 14 دقیقه

اینفلوئنسر

 تاثیر گذاشتن روی آدم‌ها کار سختیه. سخت میشه کاری کرد که بقیه نوع نگاه ما رو قبول کنن. فقط کافیه به سیاست‌مدارها فکر کنید تا میزان سختی این موضوع براتون روشن بشه. سیاست‌مدارها همیشه در تلاشن تا نگاه ما به  قضایا رو تغییر بدن. اما در اکثر مواقع شکست میخورن. فقط بعضی از اون‌ها هستن که موفق به اینکار میشن. با اینحال، راهی برای تاثیر گذاشتن هست. شما هم می‌تونید تبدیل به یک اینفلوئنسر یا به زبون خودمون، آدم تاثیرگذار بشید. فقط کافیه بدونید چجوری. و این خلاصه کتاب دقیقاً میخواد همین رو بهتون بگه.
برای اینکه بتونیم آدم تاثیرگذاری باشیم، اول اصلا باید بفهمیم که تاثیرگذار بودن یعنی چی

همه ما دنبال ایجاد تغییر در دنیا هستیم. دنبال اینیم که دنیا رو برای خودمون و بقیه جای بهتری کنیم. اما بهترین راه برای اینکار چیه؟

برای شروع، ما باید مشخص کنیم که دنبال چی هستیم. اکثر ما یک هدف مبهم توی ذهنمون داریم و به خاطر همین ابهام، هیچوقت نمیتونیم یک برنامه منسجم برای رسیدن به این هدف ترسیم کنیم. در نتیجه، شکست میخوریم.

اگر میخواید تاثیر مثبتی روی دنیا داشته باشید، باید یک هدف مشخص داشته باشید – یک هدف محسوس و قابل اندازه‌گیری که توی یک بازه زمانی مشخص قراره بهش برسید. توی کتاب درباره دکتری به اسم دان بِرویک (Don Berwick) صحبت میشه که مدیر سابق موسسقه جهانی IHI هست. یک موسسه که هدفش بهبود خدمات درمانی در دنیاست. دکتر برویک دنبال این بود که نرخ مرگ و میر رو در بیمارستان‌ها کاهش بده و یک هدف مشخص هم برای خودش گذاشته بود: اینکه تا 14 ژوئن سال 2006، جون 100 هزار نفر رو نجات بده. توجه داشته باشید که همین هدف‌گذاری دقیق، یک قدم مهم در راستای شروع تغییره.

حالا بعد از هدفگذاری، باید ببینید انجام چه کارهایی شما رو به این هدف نزدیک میکنه و روی همین کارها تمرکز کنید. اینفلوئنسرهای واقعی خیلی درگیر کارهایی نمیشن که به ایجاد تغییر مد نظرشون کمک نمیکنه. به جاش، تمرکز و انرژی خودشون رو روی 2 یا 3 کاری میذارن که اگر عالی انجام بشن، بیشتر تاثیر رو میذارن.

یک نمونه از این موضوع، دکتر ویوات، وزیر بهداشت کشور تایلند بود. ویوات میخواست میزان بیماری ایدز توی کشور خودش رو کاهش بده. پس وقتی فهمید که 97 درصد از سرایت‌های این بیماری ناشی از همبستری با روسپی‌هاست، فهمید که باید روی رفتار روسپی‌ها تمرکز کنه و مطمئن بشه که از روش‌های پیشگیری استفاده میکنن. پس فقط روی این هدف تمرکز کرد و با موفقیت تونست کاری کنه که تایلند دیگه جزو آلوده‌ترین کشورهای دنیا به بیماری ایدز نباشه.
اگر قرار باشه روی آدم‌ها تاثیر بگذارید، باید متقاعدشون کنید که طرز تفکر شما بهتره

اما بهترین راه برای اینکار چیه؟

وقتی ما حس میکنیم که کسی میخواد به زور ما رو تغییر بده و داره آزادی عمل ما رو میگیره، خود به خود گارد میگیریم و حاضر به تغییر نیستیم. بنابراین بهتره تلاش کنیم آدم‌ها رو بدون هیچ گونه اعمال فشاری متقاعد کنیم. یکی از تکنیک‌هایی که برای رسیدن به این هدف وجود داره، تکنیک «مصاحبه انگیزشی» هست که توسط دکتر ویلیام میلر طراحی شده. توی این روش، شما با پرسیدن سوال‌های مختلف، مخاطب رو به سمتی هدایت میکنید که خودش به رفتار خودش فکر کنه.

مثلاً فرض کنید که یکی مشکل اعتیاد به سیگار داشته باشه و شما بخواید بهش کمک کنید. توی این شرایط میتونید با سوال درباره زندگی روزمره این آدم و میزان خوشحالیش شروع کنید. بعد درباره عادت‌های غذایی‌اش ازش بپرسید و در نهایت جویای تعداد سیگاری بشید که توی روز میکشه. سوالات شما باید اجازه بده که مخاطب کم‌کم خودش به موضوع نزدیک بشه و احساس نکنه از طرف شما تحت فشاره.

اما زمان‌هایی هم میرسه که فقط کلمات کافی نیستن. در این مواقع، باید به فرد مقابل اجازه بدید که خودش تجربه واقعی در زمینه مد نظر شما پیدا کنه. این دقیقاً کاری بود که دکتر دان برویک برای رسیدن به هدف خودش انجام داد. اگر یادتون باشه، دکتر برویک میخواست جون آدم‌ها رو نجات بده و یکی از مشکلاتی که میخواست حل کنه، ایمنی بیمارستان‌ها بود. پس اومد یک سمینار برای مدیران بیمارستان‌ها برگزار کرد و درباره این مساله باهاشون صحبت کرد. سیمنار خوب پیش رفت، اما در عمل اتفاق خاصی نیافتاد. پس دکتر برویک تصمیم گرفت از مدیران بیمارستان‌ها بخواد که خودشون برن و از نزدیک با کسایی که به خاطر عدم ایمنی بیمارستان‌ها صدمه خوردن رو دیدار کنن. این تجربه دست اول باعث شد که این مدیران تعهد بیشتری به این مساله پیدا کنن. نتیجه عالی بود.

ابزار قدرتمندی دیگه‌ای که برای ایجاد تغییرهای ماندگار در اختیار ماست، داستان‌سراییه. سال 1993، مارتا سوای (Martha Swai) تونست رفتار مردم تانزانیا رو به کمک داستان‌سرایی تغییر بده. چجوری؟  اومد توی برنامه رادیویی خودش به اسم «با زمانه پیش بریم»، یک شخصیت خلق کرد، مردی به اسم مکواجو (Mkwaju) که دائم‌الخمر بود و بدون پیشگیری با روسپی‌ها رابطه داشت. خیلی از مردهایی که به این برنامه گوش میدادن، بعدا اعلام کردن که با این شخصیت همذات‌پنداری کردن چون رفتارهای بد خودشون رو بازتاب میداد. این داستان کمک کرد که این آدم‌ها بیشتر به کارهای خودشون فکر کنن و رفتارشون بهتر بشه.

وقتی بحث تاثیر گذاشتن باشه، داستان‌سرایی خیلی ابزار قدرتمندیه. اما فراموش نکنید که تجربه واقعی هم به آدم‌ها ارائه بدید تا واکنش اونها تنها به فکر کردن و تصور شرایط بهتر ختم نشه.
اگر افراد رو نتونستی تحت‌تاثیر قرار بدی، شاید راه‌حل اینه که وضعیت اجتماعی رو عوض کنی

اگر به داستان‌های ما انسان‌ها دقت کنید، میبینید که خیلی از اونها درباره قهرمان‌های شجاعی هست که به تنهایی تمام مشکلات بشریت رو حل میکنن. اما در واقعیت معمولاً قضیه این شکلی نیست. برعکس، اینکه واقعاً آدم تاثیرگذاری باشی به این معنیه که بتونی با بقیه کار کنی و الهام‌بخش اونها باشی تا کنار هم به اهدافتون برسید.

قرار نیست شما دست تنها همه رو نجات بدید. به جاش باید تمرکز خودتون رو روی آدم‌هایی بگذارید که دنبال ایجاد تغییر هستن و کمک کنید اونها به هدف خودشون برسن. وقتی آدم‌ها یک هدف مشترک داشته باشن، معمولاً انگیزه بیشتری درون اونها شکل میگیره. افراد تاثیرگذار هم این رو میدونن و کاری میکنن که این آدم‌ها کنار هم جمع بشن و در جهت هدف مشترک خودشون تلاش کنن.

این کاریه که دکتر محمد یونس بعد از مشاهده فقر مردم بنگلادش کرد. وقتی دکتر یونس وضعیت رو بررسی کرد، متوجه شد که دلیل فقر وحشتناک این آدم‌ها اینه که بانک‌های محلی کوچکترین اعتباری برای اونها در نظر نمیگرفتن. در نتیجه این آدم‌ها نمیتونستن سرمایه‌ای داشته باشن که به کمک اون کسب و کارهای کوچیک راه بندازن و درآمد کسب کنن. برای حل این موضوع، دکتر یونس بانکی به اسم گرامین (Grameen) رو تاسیس کرد که به گروه‌های 5 نفرۀ آدم‌ها اعتبار میداد. اون میدونست که وقتی 5 نفر رو جمع کنی تا با هم کار کنن و از فقر نجات پیدا کنن، باعث میشه یک بلندپروازی دست‌جمعی به وجود بیاد و بهترین ایده‌ها شکل بگیرن. خوشحال میشید بدونید که بانک گرامین تونست با موفقیت به هدفش خودش برسه و در نتیجه، میزان فقر در بنگلادش به طرز قابل توجهی کم شد. الان هم این بانک میلیون‌ها دلار ارزش داره.

کار تیمی به معنی اینه که مشکلات خودمون رو با بقیه به اشتراک بگذاریم و از اونها برای حلشون کمک بگیریم. معمولاً ما حسابی از اقرار به اشتباهات خودمون میترسیم. اما تنها راه‌حل خیلی از این مسائل، به اشتراک گذاشتن اونها و کمک گرفتن از بقیه است.

اگر تجربه کار توی دنیای نرم‌افزار رو داشته باشید، احتمالاً میدونید که برنامه‌نویس‌ها معمولاً توی تخمین زمان اتمام یک پروژه خیلی بد عمل میکنن و اکثر مواقع هم به این موعد مقرر نمیرسن. انقدر این قضیه شایع هست که یک اصطلاح به اسم «مرغ پروژه» براش ساختن. مرغ بودن توی زبان انگلیسی یک جور اصطلاح به معنی ترسو بودنه. توی برنامه‌نویسی، به اولین نفری که توی یک جلسه اقرار میکنه که به موعد مقرر نمیرسن و باید دوباره برنامه‌ریزی کنن، میگن مرغ. درسته که مرغ بودن شاید خیلی جالب به نظر نیاد، اما اتفاقاً به تیم کمک میکنه. چون وقتی بقیه رو در جریان مشکلات بگذاریم، تازه میتونیم به صورت تیمی بررسی اونها بپردازیم و راه‌حل پیدا کنیم.
آدم‌هایی که استاد تاثیرگذاری هستن، از پاداش در جهت ایجاد تغییر استفاده میکنن

یادتون باشه که انجام کار درست معمولاً مساوی با کار آسون نیست. پس وقتی که ما قصد داریم تغییر مثبتی در بقیه ایجاد کنیم، احتمالاً داریم ازشون میخوایم کاری انجام بدن که سخته و دوست ندارن انجام بدن. اینجاست که پاداش – البته به شرطی که به درستی داده بشه – میتونه کمک کنه.

وقتی کسی خودش انگیزه برای انجام یک کار داره، شما میتونید با دادن یک پاداش بهش انرژی مثبت بدید و تعهدش رو به این کار بیشتر کنید. حتی یک پاداش کوچیک هم میتونه روی آدم تاثیر عالی بگذاره و نتایج مثبت غیر منتظره‌ای رو رقم بزنه.

دکتر استفن هیگینس (DR. Stephen Higgins)، کسی بود که به معتادهای کوکائین کمک میکرد. این دکتر متوجه شده بود که اغلب بیمارهاش قبل از تکمیل برنامه ترک خودشون، کمپ اعتیاد رو ترک میکردن و در نتیجه اعتیاد اونها دوباره برمیگشت. پس برای اینکه درصد کسایی که برنامه رو تکمیل میکنن رو بیشتر کنه، اومد و یک سیستم پاداش ایجاد کرد. دکتر هیگینز به تمام بیمارهای خودش یک کوپن داد. بیمارها میتونستن این کوپن رو با کالاهای مختلفی طاق بزنن. اما به یک شرط. اینکه 3 ماه آینده رو سراغ کوکائین نمیرفتن. برای اطمینان از این موضوع هم، هر ماه باید تست میدادن. جالبه بدونید که به کمک این روش، 90% بیمارها موفق شدن برنامه 3 ماهه خودشون رو تکمیل کنن. در صورتی که قبل از این، فقط 65% روند درمان رو کامل میکردن.

البته حواستون باشه که پاداش دادن هر چقدر هم موثر باشه، اما وقتی به درستی استفاده نشه میتونه نتیجه کاملاً عکسی بگذاره. برای اینکه این اتفاق نیافته، شما باید با الگوهای روانی آدم‌ها آشنا باشید.

یک نظریه به اسم «توجیه بیش از حد» وجود داره که دقیقاً درباره تاثیر بد پاداش دادنه. این نظریه میگه که پاداش دادن در خیلی از مواقع میتونه تاثیر عکس بگذاره و بدتر انگیزه ما برای انجام کار درست رو کاهش بده. توی یک تحقیق، از آدم‌ها خواستن که یک پازل رو تکمیل کنن. بعد به یک سری بابت اینکار پاداش دادن و به یک سری ندادن. اما وقتی این پاداش رو حذف کردن، اونایی که پاداش گرفته بودن، تمایل کمتری به حل کردن مجدد پازل داشتن. چرا؟ چون به خاطر پاداش بیرونی، دیگه اونقدر ارزش ذاتی و لذت حل کردن پازل براشون پررنگ نشده بود.

البته دلیل این اتفاق، لزوماً این نیست که ارزش ذاتی یک کار کم میشه. گاهی هم ممکنه ما احساس کنیم که داریم بازی میخوریم و قصد دارن با پاداش ما رو تغییر بدن. توی اینجور مواقع هم در برابر تغییر مقاومت میکنیم. مثلاً یک فرد سیگاری رو در نظر بگیرید که بهش گفتن بابت ترک قراره بهش پاداش بدن. ممکنه این فرد وقتی خودش تصمیم به اینکار نگرفته باشه، دقیقاً این پاداش رو به چشم دلیلی ببینی که باید به سیگار کشیدن ادامه بده و در برابر تغییر مقاومت  کنه.

یادتون باشه که پاداش هیچوقت جایگزینی برای انگیزه نیست. بلکه فقط میتونه در نقش تقویت‌کننده این انگیزه ظاهر بشه. پس هیچ بعید نیست که رفتار یکی فقط به خاطر پاداش تغییر کنه و چون انگیزه واقعی نداشته، این تغییر دائمی نباشه.
تغییر محیط یک آدم هم میتونه راهی ظریف و مخفی باشه برای اینکه روش تاثیر بگذاریم

وقتی ما دچار روزمرگی میشیم، دیگه محیط اطراف اونقدر به چشممون نمیاد و تاثیرش رو حس نمیکنیم. اما واقعیت اینه که همین محیط به شدت روی رفتار ما تاثیر داره. محیط زندگی و کار آدم‌ها، یک ابزار ظریف هست برای اینکه روشون تاثیر بذاریم و تغییر ایجاد کنیم، اونم بدون اینکه مستقیم ازشون چیزی بخوایم و توجهشون رو جلب کنیم. اما چجوری؟

مثلاً فواصل و ابعاد رو در نظر بگیرید. این موارد بدون اینکه متوجه بشیم، شدیدا روی ذهن ما تاثیر میذارن. فاصله زیاد و اتاق‌های بزرگ به ما حس قدرت رو القا میکنن، به خصوص توی محیط کاری. توی کتاب داستان مدیری رو میخونیم که دنبال ایجاد یک رابطه نزدیک‌تر با کارمندهای خودش بود. اما نفهمیده بود که چطور محیط کاری باعث میشه این اتفاق نیافته. برای ملاقات کردن با این مدیر، شما باید 6 تا راهروی طولانی و 4 تا منشی رو پشت سر میگذاشتید. طبیعتاً خود به خود فاصله بیشتری با این مدیر حس میکردید و نمیتونستید بهش نزدیک بشید.

البته فقط اندازه‌ها نیستن که روی رفتار ما تاثیر دارن. کیفیت محیط هم همونقدر موثره. مثلاً حتی اگر ما آدم آرومی هم باشیم، باز هم یک محیط شلوغ، باعث میشه اضطراب پیدا کنیم و عصبی‌تر بشیم. بدتر از اون، شلوغی محیط میتونه توی رفتارها و کیفیت کار ما همتاثیر بگذاره. یک نظریه وجود داره به اسم «پنجره‌های شکسته» که لب کلامش اینه که بی‌نظمی به بی‌نظمی بیشتر منجر میشه. یعنی وقتی محیط ما بی‌نظم هست، آدم‌ها این حس رو میگیرن که هیچ کسی مسئول و ناظر رفتارشون نیست و در نتیجه رفتارهای ناهنجارانۀ بیشتری از خودشون نشون میدن.

برای همینه که توی دفاتر خدمات مشتری که کلی آدم توش رفت و آمد دارن، خیلی مهمه که نظافت همیشه رعایت بشه، صندلی‌ها راحت باشن و نقاشی‌های دلنشین به دیوارها زده بشه. چون وقتی محیط حس نظم و آرامش رو انتقال نده، احتمالاً مشتری‌های ناراضی ما بیشتر تحریک بشن و یک جورایی مهر تائید روی عصبانیت اونها بزنیم.
اشیا و وسایل مختلف هم میتونن روی ما تاثیر بگذارن

از لحظه‌ای که ما بلند میشیم تا لحظه‌ای که دوباره به خواب فرو میریم، با اشیا مختلفی روبرو میشیم که هر کدوم به نحوی روی ما تاثیر میگذارن. اما ما متوجه این تاثیر نمیشیم و در نتیجه مقاومتی هم در برابرش نداریم. در واقع، درست مثل محیط اطراف، اشیا هم تاثیرگذارهای خاموش هستن. وقتی شما قدرت نهفته در اشیا رو درک کنید، میتونید از اونها هم در جهت تاثیرگذاری استفاده کنید.

اگر دقت کرده باشید، وقتی ما با یک شی زیبا روبرو میشیم، کنجکاوی ما برانگیخته میشه و دوست داریم به این شی نگاه کنیم، لمسش کنیم و امتحانش کنیم. این یعنی چی؟ یعنی اگر روزی یک کتاب نوشتید، باید مطمئن بشید که طرح روی جلدش واقعا جذابه و توجه آدم‌ها رو جلب میکنه. اینجوری شانس خونده شدن اون هم بیشتر میشه.

یک تکنیک دیگه هم برای تاثیر گذاشتن روی آدم‌ها، دادن یک هدیه یا محصول رایگان به اونهاست. چرا این تکنیک تاثیرگذاره؟ چون تمایل همه ما به برابری اجتماعی هست. این یعنی چی؟ یک روانشناس به اسم جان استیسی آدام (John Stacey Adam) اومده و نظریه «انصاف» رو مطرح کرده. این نظریه میگه که ما همیشه تلاش میکنیم لطف دیگران رو جبران کنیم، چون دوست داریم که تعادل برقرار باشه و توی دین کسی نباشیم. پس وقتی شما یک هدیه یا محصول رایگان به دیگران بدید، اونها هم میخوان این لطف شما رو جبران کنن.

علاوه بر اینها، نحوه ارائه دادن یک کالا هم میتونه روی آدم‌ها تاثیر بگذاره. نحوه بسته‌بندی یک محصول در انتخاب‌های ما کاملاً موثره، بدون اینکه از این موضوع آگاه باشیم. یک اجتماع‌شناس به اسم برایان وانسینک (Brian Wansink) یک آزمایش در این زمینه انجام داده. توی این آزمایش به افراد حاضر در سینما 2 تا سایز مختلف پاپکورن دادن. تمام افراد یک مقدار اشتها داشتن، اما اونایی که سایز بزرگ‌تر رو گرفته بودن، 50% پاپکورن بیشتری خوردن، بدون اینکه به دلیل پشت این تصمیم خودشون فکر کنن.
یک روش دیگه که روی آدم‌ها تاثیر میگذاره و باعث میشه بهینه‌تر از وسایل استفاده کنن، مشخص کردن مقادیری هست که در نگاه اول ایده‌ای ازشون نداریم.

تا حالا دقت کردید که روی در دهان‌شویه‌ها یک خط وجود داره که مشخص کرده چه مقداری برای یکبار شستشوی دهان کافیه. حالا فرض کنید این خط نبود. احتمالاً مصرف دهان‌شویه شما به صورت خودکار و بدون اینکه متوجه بشید، افزایش پیدا میکرد.

پس وقتی دنبال ایجاد تغییر هستی، اونم بدون اینکه آدم‌ها از خودشون مقاومت نشون بدن، همیشه به این فکر کن که چطور میشه به کمک اشیا و محیط، تاثیر گذاشت.

مثلاً یک فست فود رو در نظر بگیرید که همیشه شلوغه و مدیریت مشتری‌ها کار سختیه. این موضوع کم‌کم باعث نارضایتی خود مشتری‌ها هم شده. اینجاست که میشه با قرار دادن یک دستگاه برای ثبت سفارش یا ارائه یک دستگاه کنترل راه دور برای اعلام آماده شدن سفارش، تا حدی کنترل اوضاع رو به دست گرفت.

خب، ما توی این خلاصه کتاب فهمیدیم که برای تاثیرگذاری بیشتر لازمه توانایی‌های کلامی خودمون رو افزایش بدیم، با الگوهای روانی ذهن انسان آشنا باشیم و همیشه حواسمون به تاثیر محیط اطراف و اشیا روی رفتار آدم‌ها باشه.

مهم‌تر از همه اینها، ما باید داستان‌سرایی رو یاد بگیریم. اینکه بتونیم داستان‌های درگیرکننده و متقاعدکننده بگیم نیاز به تمرین داره. اما قطعا این وقتی که میگذاریم ارزش داره. چون وقتی داستان‌سرایی بلد باشیم، میتونیم تاثیر فوق‌العاده‌ای روی جهان خودمون بگذاریم.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
ظهور ابر انسان
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 9 دقیقه

ظهور ابر انسان

همیشه انجام کارای خار‌ق‌العاده باعث می‌شه که ما افراد خاصی رو تحسین کنیم. مثلا ورزشکاری که رکورد جهان رو می‌زنه. سریع‌تر از بقیه می‌دوئه یا سنگین‌ترین وزنه رو بلند می‌کنه. چه چیزی باعث می‌شه تا بعضی از آدما نسبت به بقیه متمایز شن و چنین توانایی‌های منحصر به فردی پیدا کنن؟ اون لحظه شگفت‌انگیز که رکورد دنیا داره جا‌به‌جا میشه، چه فعل و انفعالی توی جسم و ذهن این آدما جاریه؟ اینا سوالایی که استیون کاتلر توی کتاب  ظهور ابر انسان به سراغشون رفته. پس اگه جواب این سوالا برات جالبه این کتاب باارزش رو از دست نده.
استیون، نویسنده کتاب یه روزنامه‌نگاره که به تفاوت شگفت‌انگیزی بین ورزشکاران رشته‌های ماجراجویی و سایر ورزشکاران حرفه‌ای پی برده. اون متوجه شد که رکوردهای جهانی توی ورزش‌های حرفه‌ای هر چند سال یه بار توسط ورزشکارای حرفه‌ای یا توی مسابقات المپیک شکسته می‌شن اما، توی رشته‌های ماجراجویی این رکوردها هر چند هفته یا هر چند ماه یه بار جابه‌جا میشن و این ورزشکارا به رکودایی می‌رسن که به نظر غیر ممکن میان.

توی ورزش کایاک، پایین رفتن از یه آبشار قبلا خودکشی به حساب میومد تا اینکه توی اواخر دهه ۹۰ میلادی یه کایاک سوار از ابشاری به ارتفاع ۸۰ فوت با موفقیت پایین رفت و از اون به بعد  کایاک سوارا از ابشارهای مختلفی که ارتفاعشون به ۱۸۰ فوت هم می‌رسه پایین رفتن.

توی ورزش صخره نوردی، بالا رفتن از صخره  Dome  توی پارک ملی Yosemite که ارتفاعش بیشتر از ۲۰۰۰ فوته از تیم‌های کوه‌نوردی روزها زمان می‌برد، اما حالا پسری ۲۲ ساله به اسم الکس هانولد می‌تونه تنها توی چند ساعت این کار رو انجامش بده، اونم تازه بدون طناب! صخره نوردی به اسم جیمی چین توی توضیح سختی اینکار میگه:

برای فهمیدن میزان سختی این کار، یه بسکتبالیست حرفه‌ای ان بی ای (NBA) رو در نظر بگیرید که داره توی اخرین بازی فینال فصل و تحت اون فشار بازی می‌کنه. اون باید ۱۰۰۰ تا پرتاب ازاد پنالتی انجام بده، بعد چند قدم بیاد عقب و روی خط سه امتیازی واسته و ۱۰۰ تا هم پرتاب سه امتیازی انجام بده و بعد، بعد از این همه خستگی ذهنی و جسمی بره عقب تر و روی خط نیمه واسته و از اونجا پرتاب کنه! همه شوت‌هاشم باید تبدیل به گل بشن چون هر اشتباهی مجازاتش مرگ خواهد بود.

بعد از مشاهده چندین و چندین قصه مشابه از این کارهای شگفت‌انگیز توی دنیای ورزش‌های ماجراجویی، استیون نتونست این فکر رو از ذهن خودش خارج کنه که چطور این ورزشکارا دارن چنین کارای خارق‌العاده‌ای رو انجام میدن. برای فهمیدن جواب اون شروع کرد که این ورزشکارا رو توی سرتاسر دنیا دنبال کنه و توی این مسیر هم البته یه چنتا استخونی ازش شکسته شد. چیزی که اون از همه ورزشکارای رشته‌های ماجراجویی شنید، توضیحی از تجربه‌ای بود که به نظر افسانه‌ای می‌رسید.

زمانی که اونا برای چنین تجربه‌هایی جونشون رو کف دستشون می‌گرفتن، انگار زمان براشون تغییر می‌کرد، انگار که یا کند شده باشه و یا تند. همه اونا نوعی ارامش خاص داشتن و بر خلاف این واقعیت که داشتن زندگیشون رو به خطر می‌اندختن، لذت می‌بردن و همه شون توانایی‌های فوق‌العاده‌ای داشتن که الگوی ثابتی داشت و البته در کنارش هم توانایی بی نقصی توی تصمیم‌گیری داشتن.


استیون یه نویسنده علمیه و خب طیبعتا کاری با  افسانه و قصه نداره پس اون سراغ منابع علمی رفت تا ببینه می‌تونه برای چیزایی که اون ورزشکارا می‌گفتن توضیحی پیدا کنه یا نه. نکته جالب چی بود؟ اینکه این توصیفات افسانه‌ای از لحظه‌ی اوج عملکرد برای بیشتر از صد سال مورد مطالعه علمی قرار گرفته بودن و به طور ویژه مطالعات دو دهه اخیر یافته‌های واضح و قابل توجهی برای ارائه داشتن. پژوهشگری به نام میهای از دانشگاه شیکاگو بیشترین مطالعات مهم توی این حوزه رو داشته و تونسته کشفیات قابل توجهی داشته باشه.

میهای به این لحظه اوج عملکرد، میگه :«جریان». دلیل اینکه به این لحظه جریان میگه اینه که به نظر میرسه توی اون لحظه برای فرد، هر تصمیم و عملی بدون تلاش مضاعف و به شکلی جاری، پشت سر هم اتفاق میوفته.

در راستای همین تحقیقاتش، استیون به مطالعات علمی مرتبط با یه سری از تک تیراندازها بر خورد که تونسته بودن به واسطه همین لحظه‌ی «جریان» یادگیری خودشون رو تا ۲۳۰ درصد افزایش  بدن. پژوهش دیگه از دانشگاه پنسیلوانیا نشون داده بود که افرادی که لحظه جریان رو تجربه می‌کنن در مقایسه با افراد عادی توانایی بیشتری دارن که توی مواجهه با مشکلات سخت، ایده‌ و راهکارهای خلاقانه پیدا کنن. یه مطالعه ده ساله توی مک‌کنزی، که یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های مشاوره اقتصادی توی دنیا به حساب میاد نشون داد که مدیرانی که لحظه جریان رو تجربه کرده باشن، طبق گزارش‌ها ۵۰۰ برابر بیشتر کارامدی دارن.

بر اساس چنین یافته‌هایی استیون با خودش فک کرد که ایا راهی وجود داره تا بشه به افراد عادی کمک کرد تا به لحظه جریان برسن و بدون اینکه نیاز باشه تا جون خودشون رو به خطر بندازن، بتونن از اون بهره ببرن؟ استیون از توی مطالعات انجام شده درباره لحظه جریان و متد‌های عملی یک سری از ورزشکارها، به یک نقطه مشترک رسید.. این نقطه مشترک یه چرخه چهار مرحله‌ای جریانه که شامل: درگیری، رهایی، جریان و بازیابی میشه.

مرحله اول، درگیریه.

استیون میگه ما نیاز داریم تا تمرکز و هشیاریمون رو افزایش بدیم و هورمون‌های استرسی مثل کورتیزول و ادرنالین  رو توی بدن خومون پمپاژ کنیم. بهترین حالتش اینکه ببینیم مشکلات ما به نظر غیر قابل حل میان و تلاش‌های ما هم فایده‌ای نداره. تحقیقات نشون داده که اگه ما بخوایم به لحظه جریان برسیم باید به صورت خودخواسته سراغ چالش‌هایی بریم که فراتر از توانایی‌های فعلی ما باشن و استیصال و ناامیدیش رو هم تو اغوش بگیریم. بعد از اینکه برهه درگیری تقریبا برامون غیر قابل تحمل شد نیاز داریم که کاملا خودمون رو رها کنیم و همه افکار و احساساتی که مرتبط با اون چیزی که باهاش درگیر هستیم رو قطع کنیم. استیون میگه:

اگه داری سعی می‌کنی که مسیر سختی توی اسکی رو بری، برای استراحت چند دور از مسیر ساده برو. اگه کل تیم نواوری مجموعه برای یه هفته شبانه روزی مشغول کار بودن برای شام بفرستشون بیرون، یا بفرستشون سینما. متد مهم نیست، مهم ریلکس شدنه. لحظه‌ای که ما از نظر ذهنی رها میشیم، ماده‌ای به نام نیتریک اکسید توی بدن ما ترشح میشه که به مواد مرتبط با سیستم اعصاب مثل دوپامین و اندورفین اجازه می‌ده ترشح بشن و مغز ما رو دربر بگیرن و در نتیجه ما رو به وضعیت «جریان» منتقل کنن.

هنر اینکه کاملا بیخیال بشی و خودت رو از درگیری‌ها جدا کنی رو یاد بگیر، چون اگه بتونی این کار رو بکنی به مرحله سوم دسترسی پیدا میکنی که همون جریانه.

وقتی به وضعیت جریان برسی، قسمتی از مغز که مسئول نظارت و اصلاح خودشه غیر فعال میشه. این قسمت همون جاییه که منتقد درونی تو توش می‌شینه، همونجایی که صدای توی سرت که سعی میکنه تو موقعیت های مختلف هدایتت کنه ازش میاد. هر فردی که وارد وضعیت جریان بشه، این قسمت از مغزش رو غیر فعال میکنه. ورزشکارای رشته‌های ماجراجویی استاد این فرایند به حساب میان. اما اون چیزی که ورزشکارای رشته‌های ماجراجویی رو از افراد عادی جدا میکنه، محیطی هست که اونا توش قرار میگیرن؛ این سه تا ویژگی‌های اصلی محیطیه که اونا توش هستن.

اول: عواقب جدی

ورزشکارای رشته‌های ماجراجویی ریسک‌های فوق‌العاده بزرگی رو تجربه میکنن؛ جوری که یه حرکت اشتباه یعنی مرگ. اما از طرف دیگه، انسان ریسک اجتماعی رو هم هم طراز با ریسک فیزیکی برای خودش میدونه به خاطر همینم هست که ترس از سخنرانی توی جمع مشابه ترس از مرگ گزارش شده. بنابراین اگه می‌خوای که سطح مشابهی از عواقب جدی که ورزشکارای ورزش‌های ماجراجویی تجربه می‌کنن رو تجربه کنی لزوما نیاز نیست که خودت رو از بالای یه کوه به پایین پرت کنی کافیه خودت رو در معرض یه ریسک اجتماعی قرار بدی یا به یکی چیزی بگی و قول بدی که زیر حرفت نزنی!

دوم: ورزشکارای ورزش‌های ماجراجویی تجربه حسی غنی‌ای دارن

پریدن از یه ابشار یا پایین اومدن از کوه روی اسنوبرد حجم بالایی از انواع حس رو وارد بدن میکنه و احساس شخصی اونا به کل اب میشه و از بین میره. این به معنی نیست که تو باید سوار یه کایاک از یه ابشار به ارتفاع ۱۸۹ فوت پایین بیای تا تجربه حسی غنی‌ای داشته باشی، می‌تونی به جاش توی جاهای جدید و خاص کار کنی مثلا توی یه کافه.

سوم: این ورزشکارا بلافاصله فیدبک می‌گیرن

هر کاری که اونا می‌کنن بلافاصله با ری‌اکشنی درون بدن اونا همراهه که در نتیجه بهشون اجازه میده در لحظه حرکت بعدی خودشون رو اصلاح کنن. هدف ما باید این باشه که کاری کنیم تا چرخه گرفتن فیدبک تو کمترین زمان ممکن اتفاق بیوفته. ما می‌خوایم که مسیر انجام کار، دیدن نتایج و اصلاح ایرادات سریع‌تر و سریع‌تر بشه.

این به زبون ساده یعنی که به همه کارهامون واقعیت خارجی ببخشیم. همیشه مشغول طراحی کردن، تایپ کردن و ... باشیم و کارمون رو تا جای ممکنه قابل دیدن کنیم. وقتی که تو بتونی نتایج رو ببینی به صورت خودکار چرخه بازخورد هم توی مغزت فعال میشه.

وقتی که بتونی هر سه شرط بالا رو ایجاد کنی، به طور خودکار تو بخشی از مغزت رو که مسوول نظارت کردن به خودته به شکل قابل توجهی غیر فعال میکنی. وقتی که اون قسمت از مغزت از کار بیوفته تو به وضعیت جریان می‌رسی. توی وضعیت جریان بدن تو از حجم بالایی از مواد مرتبط با اعصاب  یعنی دوپامین و سرتونین استفاده میکنه تا تو رو متمرکز نگه‌داره و اجرایمهارت‌های الگومحورت رو افزایش بده. بدون حجم بالایی از این دو ماده تو نمی‌تونی که به وضعیت جریان دست پیدا کنی، پس تو به مرحله چهارم نیاز پیدا خواهی کرد. یعنی مرحله بازیابی.

در طول این مرحله تو نوعی خماری پس از جریان رو تجربه خواهی کرد. برای اینکه مواد شیمیایی مرتبط با اعصاب رو درون بدنت جایگزین کنی می‌تونی از خواب کافی کمک بگیری. یعنی که برای اخر هفته‌هات هیچ برنامه‌ای نچینی و خواب کافی رو اولویت خودت قرار بدی. پس دفه بعد که می‌خواستی یه مقاله یا گزارش برای کار بنویسی سعی کن که خودت رو به وضعیت جریان برسونی.

 اول درگیر شو. حجم بالایی از تحقیق رو انجام بده تا حسابی تحت تاثیر قرار بگیری و مغز خودت رو پر کنی. انقد خودت رو هل بده تا به جایی برسی که حس کنی می‌خوای تسلیم شی و بعد خودت رو رها کن. مثلا برو پیاده روی.

حالا سعی کن خودت رو به وضیعت جریان برسونی، برای خودت عواقب اجتماعی ایجاد کن یا به کسی قول بده که توی یه زمان مشخص یه کار مشخص رو انجام خواهی داد، برای خودت یه محیط غنی ایجاد کن. چنتا لیوان قهوه و موسیقی‌ای که بهت کمک کنه تمرکز کنی. بعد بلافاصله فرایند فیدبک رو استارت بزن. خودکارت رو بردار و روی یه تیکه کاغذ فیدبک مسیری که داری میری رو بنویس یا حتی به صورت شکل بکش.

در اخر خودت رو بازیابی کن. توی یه زمان مشخص از کار دست بکش تا بتونی خواب کافی داشته باشی و بتونی روز بعد دوباره همین فرایند رو طی کنی. انجام دادن این چهار مرحله به ما امکان دسترسی به وضعیت جریان رو میده و ما رو به نقطه اوج عملکرد میرسونه، یعنی همون نقطه‌ای که اتفاق‌های بزرگ رو رقم میزنه و ورزشکارای بزرگ هم تجربه ش می‌کنن. این پیامیه که استیون کاتلر توی کتاب ظهور ابر انسان سعی داره به ما منتقلش کنه.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
موهبت ترس
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 10 دقیقه

موهبت ترس

همه ما موقعیت‌هایی رو تجربه کردیم که احساس امنیت نداشتیم؛ اما تنها یه چیز وجود داشت که ما رو از صدمه دیدن دور میکرد، اون غریزه‌ایه به نام «ترس»! بیشتر چیزهایی که ازشون میترسیم، نشانه‌هایی دارن که به ما نشون میدن باید ازشون دور بشیم. اما برای استفاده واقعی از موهبت ترس، باید یاد بگیریم که چگونه این نشانه‌ها رو با دقت بیشتری شناسایی کنیم و از شهود خودمون استفاده کنیم. توی این خلاصه کتاب قراره این نشانه‌هارو بررسی کنیم تا بفهمیم چطور میتونیم غرایز طبیعیمون رو تقویت کنیم.
شهود شما بهترین محافظ در برابر خطره

بهتره احساس ترس رو نادیده نگیری، چون ترس بخش مهمی از شهود انسانه. برای درک این موضوع بزار یه دستان رو برات تعریف کنم. مایکل کانترل (Michael Cantrell)، یه افسر پلیسه که موضوع شهود و ترس رو تو زندگیش تجربه کرده. یه روز، دیوید پاتریک، شریک گشتی زنی مایکل، بهش گفت که خوابی دیده که تو او خواب تیر خورده.

مایکل به پاتریک توصیه کرد که به این خواب توجه کنه و اون رو هشداری از خطر احتمالی تو آینده بدونه. این توصیه ای بود که دیوید باید به اون توجه میکرد. دیوید اغلب شهود رو نادیده میگرفت. به عنوان مثال، این دو پلیس داستان ما یه بار به ماشینی که سه مرد داخلش بودن، مشکوک شدن. در حالی که مایکل تو این موقعیت احساس خطر کرده بود، دیوید هیچ چیز غیرعادی رو متوجه نشد. مایکل فهمید که دو مرد در صندلی عقب از برقراری تماس چشمی خودداری می‌کنن.

خوشبختانه، زمانی که مایکل از راننده خواست که پیاده بشه، قبل از اینکه هر کدوم از مردان بتونن اسلحه خودشون رو بردارن، او متوجه سلاح اونا تو کف ماشین شد. تو همین حال، دیوید از این نشانه ها غافل موند و آروم کنار ماشین ایستاد و سیگارشو روشن کرد. رفتار دیوید نشون میده که چگونه نادیده گرفتن شهود و علائم هشدار دهنده، می تونن عواقب تهدید کننده ای برای زندگی آدم داشته باشن. با وجود این اتفاق، دیوید هنوز همون آدم قبل بود!

یه زمانی دیوید به تنهایی در حال گشت زنی بود که متوجه دو مرد شد که شبیه سارقان مسلح بودن. او به‌ جای درخواست پشتیبانی از دوستای پلیسش، به تنهایی با سارقان مقابله کرد. ماشین رو کنار کشید و از راننده خواست که پیاده بشه. در حالی که دیوید داشت به یکی از سارقان دستبند میزد، مرد دیگه اسلحه رو بیرون اورد و به دیوید شلیک کرد.خوشبختانه دیوید زنده موند. با این حال، اگر دیوید به شهودش توجه میکرد، ممکن بود کلا حادثه ای ایجاد نشه.
فریب افرادی رو نخور که سعی میکنن با جذابیت و رفتار دوستانشون تو رو اغوا کنن

مجرمان از تکنیک های مشابهی استفاده میکنن، معمولاً قبل از ارتکاب جرم، با شما رفتاری دوستانه برقرار می کنن. به این ترفند رایج، «همکاری اجباری» میگن. جنایتکار وانمود میکنه که با قربانی دوسته اما این کار نوعی فریبه که فقط با شهود میشه به ماهیت اصلیش پی برد.

چنین تکنیک هایی اغلب بسیار ماهرانه انجام میشن. به عنوان مثال، یه روز زنی کیسه مواد غذایی رو به آپارتمانش حمل میکرد که کیسه پاره شد. سپس مردی یدفعه تو پله های پایین قوطی های پخش شده رو جمع کرد و به زن کمک کرد تا اونا رو به آپارتمانش ببره. به طور شهودی، زن احساس ترس وجودش رو گرفت و پیشنهاد مرد رو رد کرد. اما مرد اصرار کرد و گفت: «ما هم یه گربه داریم و معمولاً براش غذای کنسروی میگیریم!» زن بعد از این حرف باید مشکوکتر میشد. مرد از ضمیر «ما» استفاده کرد، تکنیکی که مجرمان برای جلب اعتماد و ایجاد حس مشترک استفاده میکنن. با این وجود، معلوم شد که مرد یه متجاوز و قاتله و زن هم تونست از مهلکه جون سالم به در بیره.

نشانه دیگری که باید به آن توجه کنی، استفاده مجرمان از جذابیت های اغوا کنندس. اغلب اوقات، افراد جذاب نیات شومی ندارن اما جذابیت میتونه ابزار قدرتمندی برای از کار انداختن شهود قربانی باشه.

بنابراین، وقتی با یه فرد جذابی روبرو می‌شی، سعی کن تشخیص بدی که آیا این جذابیت طبیعیه یا آن شخص سعی می‌کنه از جذابیتش برای ارتکاب به جرم استفاده کنه. به مثال خودمون بر می گردیم، مردی که تو راهرو بود، با پیشنهاد کمک به حمل مواد غذایی به زن، بسیار دوستانه و مودب به نظر می رسید. اما شهود زن بهش گفت که اون مرد از جذابیتهای رفتاریش برای منحرف کردنش برای ورود به آپارتمان استفاده میکنه.
با دقت به زبان بدن و پیش بینی رفتار مجرما، از خودت در برابر اونا محافظت کن

افراد مجرم نشانه هایی دارن که میتونی اونارو خیلی راحت تشخیص بدی. با شناخت این نشانه ها میتونی از غافل گیری جلوگیری کنی. یکی از رایج ترین نشانه ها، بیرون زدگی چانه هستش. مردان تمایل دارن هنگام ارتکاب جرم چانه خود را بیرون بدن!

گشاد شدن سوراخ های بینی نشانه دیگه ای از یه خشونت قریب الوقوعه. همچنین مراقب افرادی باش که چشمانی خیره دارن و اصلاً پلک نمیزنن.. همه این علائم به تو امکان میدن تا خطر حمله رو پیش بینی کنی.

برای شناخت خشونت می تونی خودت رو جای فرد مجرم بزاری. برای مثال، فرض کن اخیرا کارمندتو اخراج کردی و او شروع به ارسال ایمیل های تهدیدآمیزی به شما میکنه. اگر از دیدگاه او به مسائل نگاه کنی، می تونی بفهمی هدفش چیه.اگر کارمند اخراج شده بخواد به شغلش برگرده، تو با درک رفتارش میتونی واکنش درستی نشون بدی. حالا که نشانه های خطر رو درک کردی، باید بتونی اونا رو بررسی کنی.
با تشخیص درست از قربانی شدن خودداری کن

اگر در کودکی مورد آزار و اذیت قرار گرفتی و در مورد رفع پیامدهای روانی جسمی اون به دنبال مشاوره بودی، ممکنه به شما گفته بشه که در مقابل فرد قلدر وایسید و مقاومت از خودتون نشون بدین. این روش شاید سخت باشه اما یکی از بهترین راه حل ها برای جلوگری از تبدیل شدن به یه قربانیه!

قلدرها و افراد پرخاشگر از ترس قربانیشون برای اهدافشون استفاده میکنن. ما می تونیم این موردرو تو شرایط تهدید به بمب گذاری ببینیم. هنگامی که یه شرکت تجاری یا سازمان دولتی یه تماس تلفنی تهدیدآمیزی دریافت میکنه که به اونا هشدار میده قراره بمبی در ساختمونشون منفجر بشه، در این حالت همه کارکنان با هراس سعی دارن از ساختمون بیان بیرون.

اما این واکنش مبتنی بر ترس، دقیقاً همون چیزیه که بمب گذار به دنبالشه. با واکنش به تهدید با ترسی کورکورانه، به مجرمان قدرت ایجاد هر کاری رو بعد از برقراری یه تماس تلفنی ساده میدیم. پس خیلی مهمه که بدونی چه زمانی این تهدید رو باید نادیده بگیری.

خوشبختانه، نشانه هایی زیادی وجود دارن که میتونی برای تشخیص تهدیدهای واقعی ازشون استفاده کنی.برای مثال، اگر فردی با استفاده از صدایی خیلی بلند و رعب آور، تهدید به بمب گذاری کنه، نشانه اینه که هدف اصلیش، ایجاد ترس و اضطرابه تا بمب گذاری! از طرفی، تهدیدهای واقعی از جانب جنایتکارانیه که به ندرت کارای نمایشی از خودشون نشون میدن. این افراد خیلی صبور و خونسردن، وگرنه نمیتونستن چیزی به ظریفی یه حمله بمب گذاری رو برنامه ریزی کنن.پس اگر هدف منفجر کردن ساختمون بود، احتمالاً در وهله اول تماسی برقرار نمیشد!
برای تشخیص اینکه چی خطرناکه و چی خطرناک نیس، درک نشانه های خطر خیلی مهمه

همانطور که گفته شد، همیشه همه چیز اونطور که به نظر میرسه نیس. برای مثال، در سال 1980، جان سیرینگ (John Searing)، مردی میانسال که لوازم هنری می فروخت، نامه ای به مجری معروف جانی کارسون (Johnny Carson) فرستاد و ازش پرسید که آیا میتونه تو برنامش معرفیش کنه؟ اما جان سیرینگ فقط یه نامه با عکس امضا شده از جانی کارسون دریافت کرد.

سیرینگ بارها و بارها نامه نوشت و در نهایت 800 نامه به جانی کارسون ارسال کرد. اما هیچ کدوم از این نامه ها حاوی جملات تهدیدآمیزی نبودن. در نهایت، تهیه کنندگان برنامه جانی کارسون به این عقیده رسیدن که سیرینگ هیچ تهدیدی نداره و اون رو به برنامه دعوت کردن. نامه های جان سیرینگ هیچ خطری رو نشون نمیدادن و میشد به راحتی فهمید که این فرد هدفش توجه و دیده شدن بود.

نشانه های واقعی خطر رو نمی توان نادیده گرفت. یه نمونه غم انگیز رو میشه تو تیراندازی کالج بارد در سایمون راک (Bard College at Simon’s Rock) در سال 1992 مشاهده کرد. اولین نشانه زمانی بود که یه بسته مشکوک برای دانش آموزی به اسم وِین لو (Wayne Lo) به مدرسه تحویل داده شد. مسئول پذیرش وقتی متوجه عبارت «اسلحه کلاسیک» روی بسته شد، با احتیاط رفتار کرد.

اما رئیس مدرسه تصمیم گرفت بسته رو باز نکنه تا خطر نقض حریم خصوصی دانش آموزان حفظ بشه. در عوض، او سرپرست خوابگاه، خانم تِرینکا رابینسون (Trinka Robinson) رو فرستاد تا با وِین لو صحبت کنه. رابینسون از وین پرسید که آیا میتونه بسته رو باز کنه اما وین نپذیرفت. زمانی که رابینسون با رئیس مدرسه برگشت، بسته خالی بود و وین به اونا گفت که داخل بسته فقط قطعات ساده اسلحه بود. سپس، همان شب، یه تماس ناشناسی برقرار شد و به مسئولان مدرسه هشدار داده شد که تیراندازی میخواد بشه. با وجود همه این علائم هشدار دهنده، پلیس هرگز در جریان امور قرار نگرفت. در نهایت وین لو به شش نفر شلیک کرد و دو نفرشون رو کشت
قربانیان خشونت خانگی با عادت کردن به آزار، احساس ترسشون رو از دست میدن

مواد مخدر، الکل و غذا تنها چیزایی نیستن که افراد بهشون معتاد میشن. شاید تعجب کنی ولی سوء استفاده هم میتونه به اعتیاد تبدیل بشه. آرامشی که پس از پایان خشونت به دست میاد، به قدری زیاده که یه حالت هیجانی اعتیادآور ایجاد می‌کنه. بنابراین، برای رسیدن به این حالت هیجانی، قربانیان به کسانی که آزارشون میدن متکی میشن. در نهایت، این نوع رابطه، غریزه ترس طبیعی فرد کتک خورده رو از بین میبره.

بزارین یه مثل بزنیم، روزی زنی با سازمان حمایت از قربانیان خشونت خانگی تماس گرفت. وقتی مشاور پرسید که آیا در معرض خطره، زن جواب منفی داد. اما با ادامه گفتگو مشخص شد که زن خودش رو تو اتاق خوابش حبس کرده و شوهرش اون طرف در یه اسلحه دستش گرفته و میخواد زنش رو بکشه!

درواقع، با ادامه آزارهای مکرر، احساس ترس زن به حدی ناپدید شده بود که او موقعیت خطرناک رو تشخیص نمیداد. قربانیان بدرفتاری با زندگی مداوم در موقعیت های خشونت آمیز و تهدید کننده، دیگه شریک زندگیشون رو به عنوان یه تهدید واقعی نمیبینن. اونا غریزه محافظت از خود یا کمک گرفتن از دیگران رو کم کم از دست میدن
گاهی اوقات مسئولان مدرسه محیطی رو ایجاد میکنن که کودکان میتونن از کودکان دیگه سوء استفاده جنسی کنن

دائماً اخباری رو در مورد آزار جنسی کودکان توسط بزرگسالان میشنویم. اما موارد مربوط به آزار جنسی کودکان توسط کودکان دیگه کمتر گزارش میشن. زمانی میشه از این اتفاق  پیشگیری کرد که مسئولان مدرسه به درستی آموزش ببینن.

برای مثال، توی یه مدرسه، دانش آموزی به نام جویی (Joey) در حال تجاوز به یه پسر بچه هفت ساله در حمام دستگیر شد! این اولین تخلف جویی نبود. جویی تو مدرسه قبلیش کارایی مانند آتش ‌سوزی، استفاده از چاقو، تهدید به مرگ خود و دیگران و رفتار جنسی نامناسب با کودکان کوچک‌تر رو انجام داده بود.

مسئولان مدرسه به علائم هشدار دهنده توجهی نکردن و اقدامات لازم رو برای محافظت از دانش آموزان انجام ندادن.حتی پس از حادثه تجاوز، مدیر مدرسه به معلمان یا متولیان مدرسه در مورد کاری که جویی انجام داده بود اطلاع نداد. بدتر از اون، زمانی که جویی نشون داد تو یادگیری مشکل داره، مدیر مدرسه موافقت کرد که اونو به کلاس پایین تر منتقل کنن.

مسئولان مدرسه کارای دیگه ای هم برای جویی انجام دادن. جویی دیگه اجازه نداشت بدون نظارت از حموم استفاده کنه! به طرز تکان ‌دهنده‌ای، یه آدم بزرگسال تو حموم جویی رو زیر نظر داشت. یه ماه بعد، جویی به همکلاسی دیگش تو همون حمام تجاوز کرد. حتی اگر یه مدرسه به خوبی توسط نگهبانان نظارت بشه، وجود اونا لزوماً به معنای این نیس که امنیت زیاده. اگر مسئولان مدرسه نتونن به نگهبانا در مورد دانش آموزان خطرناک آموزش بدن، کمک چندانی در جلوگیری از خشونت و سوء استفاده نکردن.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
یاروسنای، پلی میان فرهنگ ژاپنی و هوش هیجانی
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 4 دقیقه

یاروسنای، پلی میان فرهنگ ژاپنی و هوش هیجانی

مقدمه: فرهنگ ژاپن همواره در مرکز توجه پژوهشگران روان‌شناسی و فلسفه‌ی زندگی قرار داشته است. واژگان ژاپنی اغلب بار معنایی عمیقی دارند که نه‌تنها به تجربه‌های فردی بلکه به لایه‌های جمعی و اجتماعی نیز اشاره می‌کنند. یکی از این واژگان «یاروسنای» (やるせない / Yarusenai) است؛ مفهومی که به شکلی خاص با رشد هوش هیجانی، درک احساسات پیچیده و پذیرش موقعیت‌های انسانی پیوند خورده است.

در فارسی می‌توان یاروسنای را چیزی میان «اندوهِ بی‌تسکین»، «احساس بی‌پناهی در برابر شرایط»، یا «ناراحتی‌ای که راهی برای بیان و رهایی ندارد» ترجمه کرد. اما معنای آن بسیار فراتر از یک واژه‌ی غمگین است؛ یاروسنای در واقع فرصتی است برای بازشناسی و پرورش ظرفیت هیجانی انسان.

ریشه‌شناسی و بار فرهنگی یاروسنای

واژه‌ی یاروسنای از دو بخش ساخته شده است:

«یارو» (やる) به معنای «انجام دادن، حرکت کردن یا کنش داشتن».

«سنای» (せない) شکلی منفی که در ترکیب به معنای «ناتوان بودن یا امکان‌ناپذیر بودن» است.

ترکیب این دو، نوعی احساس ناتوانی از عمل را به تصویر می‌کشد؛ یعنی وضعیتی که فرد حس می‌کند نمی‌تواند واکنش مؤثری نشان دهد، حتی اگر میل شدیدی برای تغییر داشته باشد.

در ادبیات کلاسیک ژاپن، یاروسنای معمولاً در موقعیت‌هایی به کار می‌رفته که فرد با ناعدالتی، جدایی یا فقدانی عمیق مواجه می‌شود. این واژه حالتی را بیان می‌کند که در آن غم یا دلخوری به‌قدری پیچیده است که نمی‌توان آن را به راحتی تخلیه یا بیان کرد.

یاروسنای و هوش هیجانی

 

هوش هیجانی شامل چهار مهارت اصلی است:

خودآگاهی هیجانی

خودمدیریتی

آگاهی اجتماعی

مدیریت روابط

یاروسنای می‌تواند پلی برای رشد هر یک از این مهارت‌ها باشد:

۱. خودآگاهی هیجانی

وقتی فرد با یاروسنای روبه‌رو می‌شود، نخستین واکنش، شناسایی و پذیرش این احساس است. به جای سرکوب یا نادیده‌گرفتن اندوه، فرد یاد می‌گیرد آن را بخشی از تجربه‌ی انسانی بداند. این آگاهی اولین قدم در رشد هوش هیجانی است.

۲. خودمدیریتی

یاروسنای می‌آموزد که همیشه راه‌حل فوری وجود ندارد. در چنین حالتی، صبر و «بودن با احساس» اهمیت می‌یابد. این مهارت به فرد کمک می‌کند تا هیجانات منفی را بدون تخریب خویشتن یا دیگران مدیریت کند.

۳. آگاهی اجتماعی

درک یاروسنای به انسان اجازه می‌دهد رنج دیگران را نیز بفهمد. وقتی کسی می‌گوید «یاروسنای دارم»، او در حقیقت می‌خواهد بگوید که در موقعیتی دشوار و بی‌پایان گرفتار است. این آگاهی اجتماعی، همدلی را تقویت می‌کند.

۴. مدیریت روابط

پذیرش وجود یاروسنای در روابط، باعث می‌شود افراد با ملایمت بیشتری به هم نزدیک شوند. این درک مشترک از «بی‌پناهی انسانی» می‌تواند پیوندهای عاطفی را عمیق‌تر کند.

 

یاروسنای در زندگی روزمره

کار و شغل: در محیط‌های پر استرس، کارمندان گاهی با احساس یاروسنای مواجه می‌شوند؛ وقتی سختی‌ها پایان ندارد و پاداش کافی دریافت نمی‌کنند. بازشناسی این احساس می‌تواند به سازمان‌ها کمک کند تا سیاست‌های انسانی‌تر طراحی کنند.

روابط شخصی: در جدایی‌ها یا تعارض‌های خانوادگی، یاروسنای به شکل حس بی‌پناهی ظاهر می‌شود. فردی که این احساس را بشناسد، راحت‌تر می‌تواند مرزهای هیجانی خود را مدیریت کند.

هنر و ادبیات: بسیاری از نقاشی‌ها، اشعار و حتی انیمه‌های ژاپنی، فضایی یاروسنایی دارند؛ جایی که شخصیت‌ها با اندوهی زیبا و حل‌ناشدنی زندگی می‌کنند. این جنبه نشان می‌دهد که حتی غم نیز می‌تواند به منبع معنا تبدیل شود.

پیوند یاروسنای با فلسفه‌های ژاپنی

یاروسنای تنها یک احساس شخصی نیست؛ بلکه ریشه در نگاه ژاپنی به جهان دارد:

مونو نو آواره (Mono no aware): غم شیرین از گذرا بودن همه چیز. یاروسنای با این فلسفه هم‌سوست، زیرا اندوه حل‌ناشدنی نشانه‌ی ناپایداری زندگی است.

وابی-سابی (Wabi-Sabi): زیبایی در ناتمامی و نقص. یاروسنای در واقع پذیرش همین نقص‌ها در عرصه‌ی هیجانات است.

گامان (Gaman): توانایی تحمل شرایط دشوار با آرامش. یاروسنای می‌تواند پیش‌زمینه‌ای برای پرورش گامان باشد.

یاروسنای به‌عنوان فرصت رشد شخصی

برخلاف تصور، یاروسنای صرفاً حالتی منفی نیست؛ بلکه فرصتی است برای پرورش ظرفیت روانی:

تمرین پذیرش: می‌آموزیم همه چیز قابل حل سریع نیست.

تقویت تاب‌آوری: مواجهه با یاروسنای قدرت درونی را افزایش می‌دهد.

عمق‌بخشی به روابط انسانی: چون تجربه‌ای مشترک و جهان‌شمول است.

رشد خلاقیت: بسیاری از هنرمندان بزرگ آثار خود را در بستر یاروسنای خلق کرده‌اند.

 

نتیجه‌گیری

یاروسنای یکی از مفاهیم کمتر شناخته‌شده اما بسیار پرمعنا در فرهنگ ژاپنی است که می‌تواند نقش مهمی در درک و توسعه‌ی هوش هیجانی ایفا کند. این واژه ما را به یاد می‌آورد که غم‌ها و احساسات حل‌ناشدنی بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌اند. شناخت و پذیرش یاروسنای نه‌تنها به خودآگاهی فردی کمک می‌کند، بلکه همدلی و پیوندهای انسانی را نیز تقویت می‌سازد. در نهایت، یاروسنای به ما می‌آموزد که حتی در لحظات بی‌پناهی و اندوه بی‌پایان، می‌توانیم به سوی رشد درونی و ارتباط عمیق‌تر با دیگران حرکت کنیم.

 

10 ماه پیش
ادامه مطلب
کفش باز
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 8 دقیقه

کفش باز

کتاب کفش‌باز خاطرات فیل نایت، بنیان‌گذار برند نایکیه که در زمینه مدیریت حرف می‌زنه. این کتاب میگه: «فارغ از اینکه چه کسب‌وکاری داشته باشید یا اینکه در چه رشته‌ای درس خوانده باشید، این کتاب داستان رسیدن به خواسته‌ها و آرزوهاست، راهنمای از هیچ به همه چیز رسیدن، راهنمای گوش‌دادن به صدای قلب و دویدن دنبال آرزوهاست، داستان شکست‌خوردن و برگشتن از عمق تاریکی شکست، داستان هدر ندادن استعداد.» سال 1962 بود که فیل نایت از دانشگاه فارغ التحصیل شد. در اون زمان، یه فروشنده خجالتی و ضعیف بود. اما یه رویا داشت: می‌خواست کفشای دو ژاپنی رو وارد بازار آمریکا کنه. فیل برند تایگر که شرکت اونیتسوکا تولید می‌کرد رو برای این کار در نظر داشت. این ایده اولین بار وقتی توی دانشگاه استنفورد مشغول به تحصیل بود به ذهنش رسید. توی اون زمان هیچ کس حتی پدرش اونو حمایت نمی‌کردن.

اما فیل از رویاش دست بر نداشت. اون به سراسر اقیانوس آرام سفر کرد تا پیشنهادش رو به صاحبان کسب و کار‌های ژاپنی ارائه بده. مدیر عامل اونیتسوکا دقیقا توی زمانی که اصلاً انتظارشو نداشت، با ایده‌اش موافقت کرد و ازش خواست تا یه اسم برای شرکت انتخاب کنه و سریع تر شروع کنه. فیل اصلاً به اسم شرکت فکر نکرده بود و همونجا اسم بلو ریبون رو انتخاب کرد. مدیر عامل اونیتسوکا تصمیم گرفت 300 جفت کفش رو برای فیل کنار بذاره که فیل ظرف چند ماه آینده باید این کفشا رو در صندوق عقب ماشینش به مردم میفروخت. بعد از این که این معامله انجام شد فیل به دور دنیا سفر کرد و از دیده‌ها و تجربیاتش انگیزه و الهامای زیادی گرفت.

فیل فرهنگ‌های مختلف رو مطالعه میکرد و می‌دونست که این اطلاعات یه روز به دردش میخورن. فیل بیشتر از همه تحت تاثیر آکروپولیس قرار گرفته بود، جوری که یه بار متوجه شد ساعت‌هاست که جلوی معبد «نایک»، خدای پیروزی واستاده. سال‌ها بعد فیل با یه نمایش‌نامه به اسم شوالیه‌ها  The Knights  برخورد. نویسنده این نمایش نامه یه نمایش نامه نویس یونان باستان به نام آریستوفانز بود. توی این نمایشنامه یکی از سربازا در معبد نایک یه جفت کفش نو به پادشاه هدیه میداد.
توی زندگی اکثرمون کسی هست که بهمون انگیزه میده و توی سختی‌ها بهمون کمک میکنه

برای فیل، بیل بوورمن مربی دو بود که الهام بخشش بود  بوورمن یک کفش باز بود. کفش باز یعنی کسی که به شدت به کفش علاقه داره و اهمیت زیادی به کفش میده. تعداد کفش‌های زیادی داره و تموم ویژگی‌های یه کفش رو میدونه. مثل کسایی که به اشیاء قدیمی‌ علاقه دارن. بوورمن همیشه دنبال این بود که ببینه کوچکترین تغییرات توی کفش شاگرداش چجوری و چقدر روی عملکرد اونا تاثیر میذاره.  اون همیشه در حال آزمایش کردن کفش‌ها بود. از مواد اولیه مختلفی استفاده میکرد و طراحی‌های جدیدی رو امتحان می‌کرد. وقتی فیل برای فروش کفش‌هاش به بیل مراجعه کرد، دوست داشت که این کفش‌ها رو هم آزمایش کنه. اولین هدفی که بوورمن داشت، این بود که کفشای براق بسازه. اون برای اجرا کردن این ایده از هر چیز عجیب و غریبی استفاده می‌کرد.

حتی از پوست ماهی! وقتی فیل از ژاپن برگشت، برای شراکت پیش بوورمن رفت. بوورمن هم پیشنهادشو قبول کرد. همکاری این دو نفر واقعا موفقیت آمیز بود. بلو ریبون در آستانه شکوفایی بود و بوورمن هم اسم و رسمی ‌برای خودش دست و پا کرده بود، تا حدی که دیگه داشت ورزشکارای المپیکی رو تمرین میداد. بیل با معرفی کفش‌های بلو ریبون به ورزشکارایی که بهشون آموزش میداد باعث شد کفش‌ها بیشتر دیده بشن و در نتیجه به فروش بیشتر کفش‌ها کمک کرد.  فیل کورتز نمونه اولیه کفش‌های طراحی شده بیل رو برای اونیتسوکا فرستاد و پیشنهاد داد که شرکت این کفشای جدید و آزمایش شده رو وارد خط تولید کنه. اینجوری بود که کورتز شد اولین محصول بلو ریبون.
با رشد بلو ریبون فیل شروع کرد به جمع کردن تیمی ‌که ارزش اعتماد کردنو داشته باشن و اونا هم بهش اعتماد کنن اعضای این تیم مثل کارمندای شرکتای معمولی نبودن. اونا استعداد بالایی داشتن، اما متفاوت بودن. به خاطر همین متفاوت بودن به خوبی با هم کار می‌کردن. هیشکی تو شرکت حس نمی‌کرد که باید خوددار و گوشه گیر باشه. کارمندای بلو ریبون از همون اول به چشم انداز و نگرش فیل ایمان داشتن. اولین کارمند فیل جف جانسون بود. اون در کنار بوورمن به طراحی خالقانه کفش‌ها مشغول شد. به خاطر حفظ قدرت تیم فیل چند بار در سال جلساتی برای تشکیل تیم به روش خودش برگزار میکرد که اسم این جلسات رو ایکبیری‌ها یا Butt Faces گذاشته بود.

توی این جلسات افراد میتونستن قبل از مصرف نوشیدنی‌های الکلی هر چه قدر می‌خواستن سر همدیگه فریاد بکشن. این کار برای این بود که همه بدونن هیچ کس اونقدر مهم نیست که بخوان ازش تقلید کنن. فیل کارمنداشو تو تصمیم گیری‌ها شرکت میداد. فیل از این جمله ژنرال پتون پیروی میکرد: به افراد نگین که چجوری یه کاری رو انجام بدن، فقط بگین که چه کاری باید انجام بدن و بعد بهشون اجازه بدین با نتایج کارشون شما رو غافلگیر کنن.

سال 1971 شرکت میخواست تصمیم بگیره که فروش کفش‌های اونیتسوکا رو متوقف کنه و محصوالت خودشو تولید کنه. برند بلو ریبون مناسب این حرکت نبود و لازم بود یه شرکت دیگه تاسیس بشه. فیل برای انتخاب اسم شرکت و برند از کارمنداش خواست تا پیشنهاداشونو ارائه بدن. جالبه بدونین که جف جانسون تو خواب اسم نایک به ذهنش رسید. فیل با شنیدن این نام یاد معبد نایک که قبال تو آتن دیده بود و تاثیری که روش گذاشته بود افتاد. و به این ترتیب نایک انتخاب شد.
در ادامه مسیر فیل با دو تا مشکل مواجه شد

اولی توی سال 1973 اتفاق افتاد. وقتی که اونیتسوکا ازش شکایت کرد. این شکایت خواهان رسیدگی به ضررهای مالی بود که بلو ریبون به خاطر نقض قرارداد به اونا وارد کرده بود. اونیتسوکا معتقد بود این نقض قرارداد وقتی اتفاق افتاده بود که بلو ریبون شروع به تولید و توزیع کفش‌های نایک تو ژاپن کرده بود.

بلو ریبون هم برای دفاع از خودش از اونیتسوکا به خاطر نقض قوانین علامت تجاری در آمریکا شکایت کرد. بلو ریبون قرارداد انحصاری فروش کفش‌های دو و میدانی در آمریکا رو داشت. این در حالی بود که فیل از یه خبرچین متوجه شده بود که اونیتسوکا میخواد یه توزیع کننده دیگه رو توی آمریکا جایگزین کنه. در آخر نتیجه پرونده به نفع بلو ریبون تموم شد و اونیتسوکا ملزم به پرداخت خسارت شد.  

دومین مشکل 4 سال بعد یعنی در سال 1977 اتفاق افتاد. وقتی که به نایک اعلام شد که 25 میلیون دلار به دولت بدهکاره. مشکل از جایی شروع شد که رقیبای نایک توی آمریکا یعنی کدز و کانورس با هم متحد شدن تا از یه قانون مبهم گمرکی به نام قیمت فروش آمریکا علیه نایک استفاده کنن. طبق این قانون انواع خاصی از کفش‌ها هزینه‌های گمرکی خیلی زیادی رو تحمیل می‌کنن. این دو شرکت هم مدعی بودن که نایک این قانون رو زیر پا گذاشته.

فیل تلاش کرد تا دولت از ادعای خودش عقب نشینی کنه، اما در نهایت به توصیه یکی از مشاورای قابل اعتمادش با پرداخت 6 میلیون دلار به این مشکل هم خاتمه داد. فیل حس کرد که اگه اینجا با دولت وارد جنگ بشه، به اون پیشرفتی که تو ذهنشه در آینده نمیرسه.
فیل بعضی وقتا نسبت به این که پیروزی دقیقا براش چه معنایی داره مطمئن نبود،

اون فقط میدونست که نمیخواد بازنده باشه. این دیدگاه تا حدی به خاطر ترسی بود که از نا امید کردن پدرش داشت، تا حدی هم به خاطر اعتقادش به این بود که کار باید سرگرم کننده و معنادار باشه. بنابراین با وجود اینکه میدونست اگه سهام نایک رو در بورس عمومی ‌ارائه بده، میتونه بعضی از مشکلات مالی رو حل کنه، علاقه‌اش به سرگرم کننده نگه داشتن کارش باعث شد یکم تردید کنه. فیل کسب و کار خودشو با تکیه به شعار رشد کن یا بمیر جلو می‌برد. یعنی به جز یه حقوق متوسطی که برای کارمندا و خودش هزینه میشد بقیه سود دوباره در خود کسب و کار سرمایه گذاری میشد تا رشدش تضمین بشه.

این استراتژی باعث استقلال فیل از بانک‌ها شد. بانک‌هایی که درخواست‌های فیل رو برای وام رد می‌کردن. اما در عوض شرکت ژاپنی نیشو توی زمینه مالی به فیل خیلی کمک کرد. اما آخرشم به خاطر همون ادعای بدهی 25 میلیون دلاری نایک به دولت فیل مجبور شد سهام نایک رو عمومی ‌کنه و عرضه اولیه سهام اونو انجام بده. فیل بازم نگران بود عمومی‌ شدن سهام شرکتش فرهنگ خاص و قوانین رفتاری و اخلاقی شرکت رو تغییر بده و نایک رو به یکی دیگه از شرکتای ماشینی تبدیل کنه.  

اما یکی از همکارای فیل ایده جالبی برای چگونگی طراحی ساختار سهام شرکت ارائه کرد تا از این اتفاق جلوگیری بشه. تا همین الان شرکت نایک به این پایبندی‌هاش افتخار کرده، چون همین پایبندی‌ها باعث شدن که به خیلی از موفقیت‌های جهانی برسه.
توی دهه 90 بود که گزارشی از شرایط کاری خیلی سخت در سوت شاپ‌های آسیا افکار عمومی ‌رو متوجه نایک کرد

توی پرانتز بگم که سوت شاپ‌ها یکسری کارگاه‌های تولیدی پوشاک بودن که کارگران با حقوق خیلی کم و ساعت کاری بالا و شرایط خیلی سخت کار میکردن. نایک هم مثل خیلی از شرکت‌های دیگه این سوت شاپ‌ها رو اجاره می‌کرد.

اما نویسنده اون گزارش میدونست که چون نایک تو جهان مشهوره اگه گزارشی از این شرکت بنویسه میتونه توجه رسانه‌ها رو به خودش جلب کنه. نایک سعی کرده بود تا جای ممکن حقوق این کارگرا رو افزایش بده، اما دولت جلوشو گرفته بود. توجیح دولت این بود که اگه تو یه کشوری کارگر از دکتر حقوق بیشتری بگیره به اقتصاد جامعه ضربه وارد میشه. به خاطر همین نایک رفت دنبال یه راه حل دیگه.  دستگاه آبی اتصال کفه رویی کفش به ته کفش یکی از ابزارایی بود که نایک برای بهبود شرایط کارگرا تولید کرد.

این کار یعنی اتصال کفه رویی کفش به ته کفش قبل از این در اتاق پلاستیک زنی انجام میشد، که سمی‌ترین و سرطان زا ترین بخش کارخونه بود. با تولید این دستگاه 97 درصد از سموم سرطان زا کاهش پیدا کردن. نایک این تکنولوژی رو به رقیبای خودشم داد تا اونا هم توی کارخونه‌هاشون ازش استفاده کنن.  

نایک به اسپانسرهای ورزشی خودش به چشم یه ماشین فروش محصوالت نگاه نمی‌کرد و به اونا احترام زیادی میذاشت. به خاطر همین رفتار دوستانه خیلی از اسپانسرا به دوستای نزدیک فیل تبدیل شدن.  برای مثال وقتی پسر فیل تو یه حادثه غواصی کشته شد، تک تک حامیای ورزشی نایک از طریق نامه یا تلفن به فیل تسلیت گفتن. واقعا کمتر شرکتی توی جهان وجود داره که این پایبندی‌های اخلاقی رو داشته باشه.

 

10 ماه پیش
ادامه مطلب
غرور مثبت، نیرویی برای رشد و عزت نفس
عکس نوشته
تعداد 7 عکس نوشته

غرور مثبت، نیرویی برای رشد و عزت نفس

غرور در نگاه نخست، واژه‌ای دوپهلو به نظر می‌رسد. بسیاری آن را به‌عنوان یک صفت منفی و نشانه‌ی خودخواهی می‌شناسند، اما حقیقت آن است که غرور، اگر به‌درستی هدایت شود، می‌تواند نیرویی مثبت و سازنده در زندگی انسان باشد. غرور مثبت به معنای احساس ارزشمندی، عزت‌نفس و احترام به خود است. فردی که دارای غرور مثبت است، خود را کوچک نمی‌شمارد و برای توانایی‌ها و تلاش‌هایش ارزش قائل است. چنین فردی با اعتمادبه‌نفس در مسیر اهدافش گام برمی‌دارد، اما در عین حال دچار خودبزرگ‌بینی یا تحقیر دیگران نمی‌شود. یکی از ویژگی‌های غرور مثبت این است که به انگیزه و پشتکار تبدیل می‌شود. وقتی انسان به دستاوردهای خود افتخار کند، برای رسیدن به موفقیت‌های بیشتر تلاش می‌کند. این نوع غرور، رابطه‌ای مستقیم با احساس رضایت درونی دارد و باعث می‌شود فرد در برابر سختی‌ها مقاوم‌تر باشد. در مقابل، غرور منفی همراه با تکبر و خودخواهی است و فاصله‌ای عمیق میان فرد و دیگران ایجاد می‌کند. اما غرور مثبت، نه‌تنها مانعی برای روابط انسانی نیست، بلکه موجب احترام متقابل و الگو شدن برای دیگران نیز می‌شود. به‌طور خلاصه، غرور مثبت هنر متعادل بودن میان عزت‌نفس و فروتنی است؛ یعنی انسان به ارزش خود آگاه باشد، بدون آنکه ارزش دیگران را نادیده بگیرد. چنین نگرشی می‌تواند زمینه‌ساز پیشرفت فردی، اجتماعی و حتی اخلاقی شود.

عکس نوشته مغرور بودن

 

راز موفقیت

 

عکس نوشته قوی بودن

 

عکس نوشته متن زیبا

 

سخن بزرگان متن زیبا

 

سخن بزرگان متن زیبا

 

 

10 ماه پیش
ادامه مطلب
سخنرانی آرنولد شوارتزنگر در مورد موفقیت
کلیپ آموزشی
15:19 دقیقه

سخنرانی آرنولد شوارتزنگر در مورد موفقیت

آرنولد شوارتزنگر در سال ۱۹۴۷ در روستایی کوچک در اتریش به دنیا آمد؛ جایی که زندگی سخت، انضباط خانوادگی و محدودیت امکانات بخشی از روزمره‌اش بود. او خیلی زود فهمید که دنیای بزرگ‌تری بیرون از مرزهای کشورش وجود دارد و کلید رسیدن به آن، بدن‌سازی و قدرت اراده است. در نوجوانی با علاقه‌ای وسواس‌گونه به باشگاه رفت و با تمرین‌های طاقت‌فرسا به سرعت در دنیای پرورش اندام مطرح شد. تنها با دو دهه زندگی پشت سرش، به قهرمانی‌های جهانی رسید و لقب "آقای المپیا" را بارها کسب کرد. او پرورش اندام را فقط ورزش ندید؛ آن را سکوی پرتابی برای ساختن آینده‌اش در آمریکا کرد.

مهاجرت به ایالات متحده نقطه‌ی عطف زندگی‌اش بود. آرنولد در کشوری تازه نه فقط زبان یاد گرفت، بلکه با تلاش شبانه‌روزی، از یک مهاجر ناآشنا تبدیل به ستاره‌ی سینمای اکشن شد. فیلم‌هایی مثل ترمیناتور او را به نمادی جهانی تبدیل کردند. اما مسیرش فقط به سینما محدود نشد. او با سرمایه‌گذاری‌های هوشمندانه در املاک ثروت قابل‌توجهی ساخت و بعدها وارد سیاست شد.

در آغاز قرن بیست‌ویکم، به‌عنوان فرماندار کالیفرنیا انتخاب شد و تلاش کرد میان محبوبیت هالیوودی و مسئولیت سیاسی تعادل برقرار کند. آنچه زندگی آرنولد را خاص می‌کند، جمع شدن چند نقش متضاد در یک نفر است: قهرمان ورزشی، ستاره‌ی سینما، تاجر موفق و سیاستمداری که همیشه به رؤیای «بزرگ‌تر شدن از شرایطش» وفادار ماند. او بارها گفته که زندگی‌اش نتیجه‌ی رویاپردازی و پشتکار بی‌امان است، نه شانس.

 

10 ماه پیش
ادامه مطلب
مدیتیشن، پلی میان آرامش درون و شکوفایی بیرون
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 4 دقیقه

مدیتیشن، پلی میان آرامش درون و شکوفایی بیرون

مدیتیشن یا همان مراقبه، امروزه تنها یک تمرین معنوی یا سنتی شرقی نیست؛ بلکه به‌عنوان ابزاری علمی و کاربردی برای مدیریت ذهن، ارتقای سلامت روان و حتی افزایش کارایی جسم و مغز شناخته می‌شود. برخلاف تصور رایج، مدیتیشن به معنای خاموش کردن افکار یا خالی کردن ذهن نیست، بلکه هنر مشاهده‌ی آگاهانه‌ی ذهن و بدن است؛ نوعی بازگشت به لحظه‌ی حال.

در این مقاله به بررسی تأثیرات مثبت مدیتیشن در ابعاد مختلف زندگی می‌پردازیم؛ از تغییرات زیستی و عصبی گرفته تا رشد شخصیتی، اجتماعی و معنوی

 

۱. اثرات زیستی و جسمانی مدیتیشن

کاهش هورمون‌های استرس

یکی از تأثیرات ثابت‌شده‌ی مدیتیشن، کاهش سطح کورتیزول است. این هورمون وقتی زیاد ترشح شود، باعث تضعیف سیستم ایمنی، افزایش فشار خون و حتی پیری زودرس می‌گردد. مدیتیشن با فعال کردن سیستم عصبی پاراسمپاتیک، بدن را وارد حالت "استراحت و ترمیم" می‌کند.

بهبود عملکرد قلب و عروق

تمرین‌های تنفسی در مدیتیشن ضربان قلب را آرام‌تر می‌سازد و فشار خون را کاهش می‌دهد. در نتیجه خطر بیماری‌های قلبی و عروقی به‌طور چشمگیری پایین می‌آید.

تقویت سیستم ایمنی

مطالعات نشان می‌دهد افرادی که به‌طور منظم مدیتیشن می‌کنند، میزان بیشتری از سلول‌های کشنده‌ی طبیعی (NK cells) در خون دارند؛ این سلول‌ها نقش مهمی در مقابله با ویروس‌ها و سلول‌های سرطانی دارند.

بهبود خواب

مدیتیشن به ویژه تکنیک‌های مبتنی بر آگاهی (Mindfulness) می‌تواند بی‌خوابی و کابوس‌های شبانه را کاهش دهد. آرام‌سازی بدن و ذهن پیش از خواب، چرخه‌ی طبیعی خواب را بازمی‌گرداند.

 

۲. اثرات روانی و ذهنی مدیتیشن

کاهش اضطراب و افسردگی

مدیتیشن به افراد می‌آموزد که افکار منفی و نگرانی‌ها را تنها به‌عنوان "گذران‌های ذهنی" مشاهده کنند، نه حقیقت مطلق. این تغییر دیدگاه، شدت اضطراب و افسردگی را کاهش می‌دهد.

افزایش تمرکز و حافظه

تمرکز روی تنفس یا مانترا در مدیتیشن، مانند تمرین عضله برای مغز است. این کار باعث افزایش انعطاف‌پذیری شناختی و قدرت توجه می‌شود. همچنین نواحی مغزی مرتبط با حافظه فعال‌تر عمل می‌کنند.

خودآگاهی و شناخت بهتر از خویشتن

مدیتیشن نوعی آینه‌ی درونی است. با نشستن در سکوت، انسان متوجه می‌شود که بسیاری از واکنش‌ها و احساساتش ناشی از الگوهای ناخودآگاه است. این شناخت، آزادی بیشتری برای انتخاب واکنش‌های سالم فراهم می‌کند.

تقویت خلاقیت

ذهنی که آرام شده و از تلاطم افکار رهاست، فضای بیشتری برای ایده‌پردازی و خلاقیت پیدا می‌کند. به همین دلیل بسیاری از نویسندگان، هنرمندان و کارآفرینان مدیتیشن را بخشی از برنامه‌ی روزانه‌ی خود قرار می‌دهند.

 

۳. اثرات اجتماعی و ارتباطی مدیتیشن

افزایش همدلی و مهربانی

مدیتیشن‌های محبت‌آمیز (Loving-kindness meditation) توانایی افراد را در همدلی با دیگران تقویت می‌کند. این تمرین‌ها سطح هورمون اکسی‌توسین (هورمون پیوند و محبت) را بالا می‌برند.

کاهش پرخاشگری

افرادی که مدیتیشن می‌کنند کمتر دچار واکنش‌های تند و خشونت‌آمیز می‌شوند، زیرا توانایی بیشتری در کنترل تکانه‌ها دارند.

کیفیت بهتر ارتباطات

مدیتیشن با افزایش حضور ذهن، باعث می‌شود فرد در تعاملات اجتماعی بیشتر گوش کند و کمتر قضاوت یا عجولانه پاسخ دهد. این امر روابط کاری، خانوادگی و عاطفی را عمیق‌تر می‌کند.

 

۴. اثرات معنوی و فلسفی مدیتیشن

تجربه‌ی آرامش وجودی

مدیتیشن به انسان کمک می‌کند تا از سطحی‌ترین لایه‌های ذهنی فراتر رفته و به احساس یگانگی با هستی دست یابد. این تجربه نه وابسته به دین خاصی است و نه نیازمند اعتقاد ویژه‌ای؛ بلکه حاصل سکوت درونی است.

رهایی از دلبستگی‌های مخرب

با مشاهده‌ی بی‌طرفانه‌ی افکار و احساسات، فرد درمی‌یابد که هویت واقعی‌اش فراتر از این پدیده‌های گذراست. این درک عمیق، او را از اسارت نگرانی‌ها، قضاوت‌ها و ترس‌ها آزاد می‌سازد.

 

۵. مدیتیشن در زندگی مدرن

بسیاری تصور می‌کنند مدیتیشن نیازمند ساعت‌ها نشستن در سکوت مطلق است، اما حقیقت این است که حتی ۵ تا ۱۰ دقیقه در روز می‌تواند اثرات مثبت قابل‌توجهی داشته باشد. اپلیکیشن‌ها، کلاس‌های آنلاین و حتی جلسات کوتاه در محل کار، راه‌هایی هستند که مدیتیشن را به بخشی از زندگی مدرن تبدیل می‌کنند.

مدیتیشن در عین سادگی، اثری شگرف دارد:

  • به کارمندان کمک می‌کند تمرکز بیشتری روی وظایف داشته باشند.

  • برای دانش‌آموزان و دانشجویان ابزاری برای مدیریت استرس امتحان است.

  • در محیط‌های درمانی به‌عنوان مکمل روان‌درمانی یا حتی برای کاهش درد استفاده می‌شود.

 

نتیجه‌گیری

مدیتیشن تنها یک تکنیک آرام‌سازی نیست، بلکه روشی جامع برای سلامت جسم، ذهن، روح و روابط اجتماعی است. این تمرین، انسان را از دنیای پرهیاهوی بیرونی به عمق آرامش درونی می‌برد و از همان‌جا کیفیت زندگی بیرونی را متحول می‌سازد.

به بیان ساده، مدیتیشن پلی است میان درون و بیرون؛ پلی که اگر روزانه حتی چند دقیقه روی آن قدم بزنیم، آرام‌آرام مسیر زندگی‌مان را تغییر خواهد داد.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
ساختن عادات خوب
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 4 دقیقه

ساختن عادات خوب

مقدمه: زندگی انسان بر پایه‌ی تکرار شکل می‌گیرد. بیشتر تصمیم‌هایی که روزانه می‌گیریم، نتیجه‌ی عادت‌هایی است که آگاهانه یا ناخودآگاه ساخته‌ایم. کسی که عادت مطالعه دارد، ناخودآگاه به‌سمت کتاب کشیده می‌شود. فردی که عادت به ورزش دارد، بدون زور زدن به خود، به سمت فعالیت جسمی می‌رود. برعکس، کسی که عادت‌های ناسالم دارد، حتی اگر بارها تصمیم به تغییر بگیرد، باز هم به همان مسیر پیشین برمی‌گردد.

بنابراین، عادت‌ها همان زیرساخت‌های زندگی ما هستند. تغییر زندگی، در واقع یعنی تغییر عادت‌ها. در این مقاله به‌طور عمیق بررسی می‌کنیم که عادات چگونه ساخته می‌شوند، چه عواملی باعث پایداری یا شکست آن‌ها می‌شود و چگونه می‌توانیم گام‌به‌گام عادت‌های خوب و پایدار بسازیم.

عادت چیست؟

عادت، رفتاری است که به‌طور خودکار و بدون نیاز به تصمیم‌گیری آگاهانه تکرار می‌شود. وقتی عملی بارها تکرار شود، مغز برای صرفه‌جویی در انرژی آن را به‌صورت خودکار ذخیره می‌کند. به همین دلیل است که عادت‌ها اغلب بدون فکر کردن اجرا می‌شوند.

عادت‌ها دو دسته هستند:

عادت‌های مفید: مانند خواب منظم، تغذیه سالم، ورزش، مطالعه، صرفه‌جویی در پول.

عادت‌های مضر: مانند پرخوری، اهمال‌کاری، مصرف دخانیات، یا استفاده افراطی از شبکه‌های اجتماعی.

کلید تغییر، جایگزینی عادت‌های بد با عادت‌های خوب است، نه صرفاً حذف کردنشان.

چرخه‌ی شکل‌گیری عادت

دانشمندان علوم رفتاری نشان داده‌اند که عادت‌ها در یک چرخه‌ی ساده اما قدرتمند شکل می‌گیرند:

محرک (Cue): چیزی که آغازگر رفتار است (مثلاً دیدن کفش‌های ورزشی، شنیدن زنگ ساعت).

روال (Routine): همان رفتار یا عملی که انجام می‌دهیم (دویدن، مسواک زدن، چک کردن گوشی).

پاداش (Reward): نتیجه یا احساسی که بعد از انجام رفتار به دست می‌آید (احساس نشاط، تمیزی، سرگرمی).

اگر این چرخه بارها تکرار شود، مغز رفتار را در حافظه‌ی بلندمدت ذخیره می‌کند. برای ساخت عادت‌های خوب، باید این چرخه را به‌درستی طراحی کنیم.

چرا ساختن عادت‌های خوب سخت است؟

بسیاری از افراد بارها تلاش کرده‌اند عادات مثبت ایجاد کنند اما شکست خورده‌اند. دلایل اصلی عبارت‌اند از:

شروع با اهداف بزرگ و غیرواقعی (مثلاً روزی دو ساعت ورزش برای کسی که هیچ‌وقت ورزش نکرده).

نداشتن انگیزه‌ی درونی و تکیه بر هیجان‌های زودگذر.

نبود برنامه و پیگیری.

تمرکز بر «حذف» عادت بد به‌جای «جایگزینی» آن.

عدم توجه به محیط و محرک‌های اطراف.

اصول طلایی برای ساخت عادات خوب
۱. کوچک شروع کنید

بزرگ‌ترین اشتباه این است که با تغییرات عظیم آغاز کنیم. عادت‌های کوچک و ساده شانس بیشتری برای پایدار شدن دارند.

به‌جای یک ساعت مطالعه، روزی ۵ دقیقه بخوانید.

به‌جای ۵ کیلومتر دویدن، روزی ۵ دقیقه پیاده‌روی کنید.

مغز به‌تدریج این رفتار را می‌پذیرد و بعد می‌توان شدت یا مدت آن را افزایش داد.

۲. استمرار مهم‌تر از شدت است

عادت‌ها محصول تکرار هستند، نه شدت. کاری که هر روز به‌طور منظم انجام شود، حتی اگر کوچک باشد، تأثیر بسیار بیشتری دارد.

۳. محیط را هوشمندانه طراحی کنید

محیط اطراف بزرگ‌ترین عامل شکل‌گیری عادت‌هاست. اگر می‌خواهید کمتر شیرینی بخورید، شیرینی را در خانه نگه ندارید. اگر می‌خواهید بیشتر کتاب بخوانید، کتاب‌ها را جلوی چشم قرار دهید.

۴. از «قانون دو دقیقه» استفاده کنید

هر عادت را می‌توان به نسخه‌ای بسیار ساده‌تر کاهش داد که کمتر از دو دقیقه زمان می‌برد.

شروع کتاب‌خواندن = باز کردن کتاب و خواندن یک صفحه.

شروع ورزش = پوشیدن لباس ورزشی.

این تکنیک مقاومت اولیه‌ی ذهن را کاهش می‌دهد.

۵. پاداش فوری در نظر بگیرید

مغز انسان به پاداش سریع واکنش نشان می‌دهد. اگر عادت شما پاداش فوری نداشته باشد، احتمال تداومش کم می‌شود. مثلاً بعد از ورزش، می‌توانید یک دوش آرامش‌بخش بگیرید یا موزیک موردعلاقه‌تان را گوش دهید.

۶. پیگیری و ثبت پیشرفت

نوشتن و ثبت عادت‌ها باعث تقویت انگیزه می‌شود. وقتی می‌بینید که چند روز متوالی به یک عادت پایبند مانده‌اید، تمایل دارید زنجیره را نشکنید.

۷. از قدرت هویت استفاده کنید

به‌جای تمرکز بر نتیجه، بر «هویت» خود تمرکز کنید. مثلاً به‌جای گفتن «می‌خواهم ۱۰ کیلو وزن کم کنم»، بگویید: «من فردی هستم که زندگی سالم دارد.» وقتی هویت شما تغییر کند، رفتارهایتان نیز خودبه‌خود تغییر می‌کند.

چگونه عادت‌های بد را با خوب جایگزین کنیم؟

شناسایی محرک‌ها: ببینید چه چیز باعث شروع عادت بد شما می‌شود (خستگی، استرس، محیط).

جایگزین کردن روال: به‌جای حذف کامل، رفتار سالم‌تری جایگزین کنید. مثلاً به‌جای خوردن فست‌فود هنگام استرس، یک لیوان آب یا یک پیاده‌روی کوتاه.

کاهش اصطکاک: برای عادت خوب مسیر را ساده کنید (کتاب دم دست)، و برای عادت بد مسیر را سخت کنید (حذف اپلیکیشن‌های اعتیادآور از گوشی).

نقش صبر و انعطاف

هیچ عادتی یک‌شبه ساخته نمی‌شود. تحقیقات نشان می‌دهد به‌طور متوسط ۶۶ روز طول می‌کشد تا یک رفتار به عادت تبدیل شود. البته بسته به فرد و نوع عادت، این زمان می‌تواند کمتر یا بیشتر باشد. مهم این است که اگر چند روز شکست خوردید، آن را پایان راه ندانید. بازگشت به مسیر بخشی طبیعی از فرایند است.

نتیجه‌گیری

زندگی مجموعه‌ای از عادت‌های کوچک است. آینده‌ی ما نه با تصمیم‌های بزرگ، بلکه با تکرارهای کوچک هر روز ساخته می‌شود. اگر یاد بگیریم عادت‌های خوب را طراحی و تقویت کنیم، به‌تدریج مسیر زندگی‌مان دگرگون خواهد شد. نکته‌ی کلیدی این است:

کوچک شروع کنیم. استمرار داشته باشیم. محیط و هویت را با عادت هماهنگ کنیم. صبور باشیم و به فرایند اعتماد کنیم. ساختن عادت‌های خوب، نه یک پروژه‌ی موقت، بلکه یک سبک زندگی است.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
ترفند های دیوید گاگینز برای شکست تنبلی
کلیپ آموزشی
08:47 دقیقه

ترفند های دیوید گاگینز برای شکست تنبلی

زندگی‌نامه کامل و تحلیلی دیوید گاگینز: کودکی؛ در دل تاریکی: دیوید گاگینز در ۱۷ فوریهٔ ۱۹۷۵ در بافالو، نیویورک به دنیا آمد. کودکی‌اش نه شبیه قهرمانان فیلم‌های الهام‌بخش، بلکه شبیه داستان‌های تلخ و خاموش محله‌های فراموش‌شدهٔ آمریکا بود. پدرش، ترونیس گاگینز، مردی سختگیر، خشونت‌ورز و صاحب یک پیست اسکیت بود. ظاهر زندگی خانوادگی شاید برای بیرونی‌ها عادی جلوه می‌کرد، اما در پشت پرده، دیوید و مادرش در معرض ضرب و جرح، تحقیر و فشار روانی قرار داشتند. این سال‌ها، به قول خودش، "مدرسهٔ زخم‌خوردگی" بود؛ جایی که او یاد گرفت چه‌طور ترس را درونش ذخیره کند و بعدها آن را به نیرویی تبدیل نماید. دیوید در دوران ابتدایی با مشکلات یادگیری و لکنت زبان هم دست‌وپنجه نرم می‌کرد. همین شرایط، از او پسری خجالتی، مضطرب و منزوی ساخت که بیشتر وقتش را در ترس و فرار می‌گذراند.

نوجوانی، فرار به سمت آینده: وقتی خانواده‌اش از دست پدر خشونت‌گر فرار کردند، دیوید همراه مادرش به برزیل، ایندیانا رفت. زندگی در این شهر کوچک به جای آرامش، او را با نژادپرستی و تنهایی تازه‌ای روبه‌رو کرد. او چاق، ناامید و بی‌هدف بود. در دبیرستان، وزنش از ۱۳۰ کیلو هم گذشت و رؤیاهایش محدود به کارگری ساده شده بود. اما در دل این تاریکی، جرقه‌ای زد: او با تماشای مستندهای ارتش و شنیدن داستان‌های نیروهای ویژه، در دلش آرزوی تبدیل شدن به فردی شکست‌ناپذیر را کاشت. این آرزو هنوز کوچک بود، ولی بذرش در وجود او باقی ماند.

ارتش؛ شکنجه‌ای برای تولد دوباره: ابتدا به نیروی هوایی آمریکا پیوست. در همان‌جا فهمید که جسم و روحش بسیار ضعیف‌تر از آن چیزی است که باید باشد. بیماری قلبی‌ (نقص دریچه‌ای) هم مانعی جدی برایش شد. بعد از ترک نیروی هوایی، مدت‌ها در کارهای خدماتی و سم‌پاشی رستوران‌ها کار کرد؛ شغلی که او را تحقیر می‌کرد و هر روز از رؤیاهایش دورتر می‌ساخت. اما نقطهٔ عطف زمانی بود که یک شب پس از کار، در حالی‌که عرق چربی و مواد شیمیایی از لباس‌هایش می‌چکید، به آینه نگاه کرد و تصمیم گرفت:
یا همین‌جا تمام می‌شود، یا دوباره زاده خواهد شد. او با رژیم غذایی سخت، بیداری‌های سحرگاهی و تمرین‌های طاقت‌فرسا، خودش را از یک مرد ۱۳۵ کیلویی به یک ماشین جنگی بدل کرد. پس از چند بار شکست و رد شدن، سرانجام به نیروی دریایی (Navy SEALs) پیوست؛ جایی که فقط قوی‌ترین‌ها دوام می‌آوردند. گاگینز تنها کسی است که نه‌تنها دورهٔ جهنمی BUD/S (آموزش نیروی ویژه دریایی) را سه بار گذراند، بلکه در سه شاخهٔ سخت ارتش آمریکا خدمت کرده است:

نیروی هوایی (Tactical Air Control)

نیروی دریایی (SEAL Team 5)

ارتش زمینی (Ranger School – جایی که با افتخار فارغ‌التحصیل شد)

تبدیل به "مرد غیرممکن‌ها": دیوید بعد از ارتش، وارد دنیای ورزش‌های استقامتی افراطی شد. او ماراتن‌ها و اولترا ماراتن‌هایی را دوید که حتی تصور پایان دادن به آن‌ها برای بیشتر ورزشکاران غیرممکن است. از جمله:

دویدن ۱۰۰ مایل در کمتر از ۱۹ ساعت بدون آمادگی قبلی.

شرکت در مسابقهٔ معروف Badwater 135 (یکی از سخت‌ترین مسابقات جهان در بیابان مرگ کالیفرنیا).

رکورد جهانی برای بیشترین بارفیکس در ۲۴ ساعت (۴۰۳۰ بار).

او این کارها را نه برای مدال و شهرت، بلکه برای جمع‌آوری پول جهت حمایت از خانواده‌های کشته‌شدگان نظامی و بنیادهای خیریه انجام می‌داد.

نویسنده و سخنران انگیزشی: دیوید داستان زندگی‌اش را در کتاب "Can’t Hurt Me" منتشر کرد؛ کتابی که نه یک اتوبیوگرافی عادی، بلکه نوعی "کتاب بقا" برای ذهن است. او در آن از چیزی صحبت می‌کند که خودش "۴۰٪ Rule" می‌نامد:

وقتی فکر می‌کنی به آخر خط رسیده‌ای، در واقع فقط ۴۰٪ از توانت را استفاده کرده‌ای. او بعدها کتاب دومش، "Never Finished" را منتشر کرد که بیشتر شبیه راهنمای عملی برای ساختن ذهن ضدشکست است.

فلسفهٔ زندگی: زندگی گاگینز حول یک ایده می‌چرخد: سختی را انتخاب کن. او معتقد است اگر انسان خود را عمداً در معرض دشواری‌ها قرار ندهد، زندگی او را نابود خواهد کرد. به همین دلیل، هنوز هم هر روز خودش را با تمرین‌های طاقت‌فرسا، دویدن‌های طولانی، و یادآوری گذشته‌اش به چالش می‌کشد.

نتیجه؛ از قربانی تا الهام‌بخش: داستان دیوید گاگینز نه فقط دربارهٔ موفقیت‌های ورزشی یا نظامی است، بلکه دربارهٔ تحول درونی انسان است. او از پسری چاق، لکنت‌دار، ترسیده و کتک‌خورده، به مردی تبدیل شد که میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا او را نماد ذهن شکست‌ناپذیر می‌دانند.

به قول خودش: "من بهترین استعدادها را نداشتم؛ من فقط یاد گرفتم درد را رام کنم و با آن برقصم."

 

10 ماه پیش
ادامه مطلب
روانشناسی تصویر ذهنی
خلاصه کتاب
مدت زمان مطالعه 16 دقیقه

روانشناسی تصویر ذهنی

روانشناسیِ تصویرِ ذهنی با اسمِ اصلیِ «سایکو سایبرنتیک» کتابیه که ماکسوِل مالتز، جراحِ پلاستیک و روانشناسِ قرنِ بیستم در سالِ 1960 منتشر کرد. این کتاب درباره‌ی خود-انگاره‌ی انسانه، یعنی تصوری که آدم درباره‌ی خودش داره. این تصور چطوری ایجاد میشه و چه تأثیراتِ عمیقی بر شادی و موفقیتِ شخص داره؟ چطوری میتونیم با استفاده از یه سری اصولِ ماشینی ذهنمون رو با اطلاعاتِ مناسب تغذیه کنیم و به سمتِ یه زندگیِ رضایت‌بخش قدم برداریم؟ برای دونستنِ جوابِ این سؤالا با ما همراه باشید.
خودِ گذشته‌تونو توی گذشته رها کنید.

شما خودتون رو چجور آدمی میدونید؟ چه تیپِ شخصیتی‌یی دارین؟ چه نقاطِ ضعفی دارین؟ این باورها از کجا نشأت میگیره؟ از قضاوتِ معلما؟ از جمعِ دوستانی که به شما برچسب میزنن؟ یا شایدم از خودتون؟

همه‌ی ما تصویری از خودمون و شخصیتِ خودمون داریم. بعضی از این تصورات مثبتن و بعضی منفی. بعضیاشون ما رو به سمتِ جلو هُل میدن و بعضی دیگه مانعِ پیشرفت و تغییرمون میشن. ما برای فهمِ جهان، از داستانها و روایتها استفاده میکنیم. گاهی اوقات توی این روایتها خودمون رو شخصیتِ منفیِ داستان فرض میکنیم بدونِ اینکه به تبعاتِ این انگاره فکر کنیم. حالا وقتش رسیده که خودکارِ ویراستاری‌تون رو بردارید و توی داستانِ خودتون تغییرات و اصلاحاتی ایجاد کنید.

اگه میخواید بدونید که: چطور همه‌ی ما هیپنوتیزم شدیم؛ چطور میتونیم توی ذهنمون پیانو تمرین کنیم؛ و چرا من و شما توی ریاضی اونقدرا هم که فکر میکنیم ضعیف نیستیم، این خلاصه‌کتابو تا آخر گوش کنید.
ما بر اساسِ تصویری که از خودمون ساختیم رفتار میکنیم

هر انسانی یه خود-انگاره داره؛ یعنی توی ذهنش، از خودش و اینکه چجور آدمی هست یه تصویرِ کلی داره. ما بر اساسِ تجربه‌های گذشته‌مون و پیروزی‌ها و شکست‌هایی که در گذشته داشتیم، باورهایی نسبت به خودمون پیدا میکنیم که این باورها مجموعاً خودانگاره‌ی ما رو شکل میدن و بسیار بسیار تأثیرگذارن. بسیار بسیار مهمن. چرا؟ چون آدما درست مثلِ کسی رفتار میکنن که فکر میکنن هستن. اگه شما خودتون رو یه آدمِ شکست‌خورده بدونید، مثلِ شکست‌خورده ها رفتار میکنید و مدام شکست میخورید. و اگه خودتون رو شخصِ موفقی بدونید، همیشه راههایی برای موفقیت پیدا میکنید.

اصلاً چرا این باورها و خودانگاره‌های سرنوشت‌ساز توی وجودِ ما شکل گرفتن؟ خب، یه دلیلِ منطقی پشتش هست. مثلاً ممکنه شخصی بعد از طلاقِ پدر و مادرش، توی مدرسه افتِ تحصیلی کرده باشه و برای همین خودشو یه آدمِ شکست‌خورده بدونه. شاید بعضیا با این دست اتفاقات راحت‌تر کنار بیان و خیلی زود به زندگیِ عادی‌شون برگردن. اما بعضیای دیگه اسیرِ دامِ یه خودانگاره میشن که مدام بهشون یادآوری میکنه: تو یه دانش‌آموزِ ضعیفی که نمره‌های افتضاح میگیری. برای همینه که شکل‌گیریِ خودانگاره، خوب یا بد، توی سرنوشتِ زندگیِ ما آدما فوق العاده مهم و تأثیرگذاره.

یه مثالِ دیگه بزنیم: نویسنده‌ی این کتاب، آقای مالتز مردی رو میشناخته که از ظاهرِ زشتِ خودش شرمنده بوده. این مرد دماغِ خودشو زیادی بزرگ میدونسته و احساس میکرده گوشاش شبیهِ بادبزنه. علتِ نگرانیِ این شخص این بوده که احساس میکرده دیگران دارن اونو به خاطرِ ظاهرِ خاصش قضاوت میکنن؛ در حالی که توی واقعیت، مردم اونو به خاطرِ ظاهرش قضاوت نمیکردن. این صرفاً خودانگاره‌ی منفیِ خودش بود که باعث شده بود این‌طور احساسِ ناامنی و بدبختی و درموندگی بکنه. تصورِ این شخص از اینکه دیگران دشمنش هستن، باعث شده بود خودش هم متقابلاً دشمنِ دیگران بشه. به عبارتِ دیگه گرفتارِ یه چرخه‌ی معیوب شده بود، البته چرخه‌ای که میتونست با کنار گذاشتنِ خود‌انگاره‌ی منفیش، اونو درهم بشکنه.
باورهای منفی ما رو هیپنوتیزم کرده‌ن، تفکرِ منطقی میتونه این باورها رو نقشِ برآب کنه.

شاید شما با شنیدنِ کلمه‌ی هیپنوتیزم یادِ یه نمایشِ عجیب و غریب جلوی جمع بیفتید. اما همه‌ی انسانها به نوعی در حالتِ هیپنوتیزم هستن.

قدرتِ هیپنوتیزم از باورهای انسان نشأت میگیره و شما تا الان فهمیدید که باورهای قدرتمند چه تأثیری روی انسان و زندگیِ انسان دارن. یکی از دوستای نویسنده به اسمِ دکتر آلفرد آدلر (Dr. Alfred Adler) توی مدرسه ریاضیش ضعیف بود و این باعث شده بود معلمش به این باور برسه که اون هیچ استعدادی توی این درس نداره.

آدلر هم این رو به عنوانِ یه حقیقتِ مسلم پذیرفته بود و نمراتی که میگرفت هم ثابت میکرد که حق با معلمشه. اما یه روز، آدلر یهویی راهِ حلِ یه مسأله ی پیچیده رو پیدا کرد. وقتی که راهِ حلو به معلمش نشون داد، معلم متوجه شد که شاگردش مشکلی توی درکِ ریاضیات نداره.  و این باعث شد که اعتماد به نفسِ آدلر خیلی زود بالا بره و توی ریاضی روز به روز بهتر بشه.

چه چیزی تغییر کرده بود؟

آدلر با باورِ غلطی که درباره‌ی خودش داشت هیپنوتیزم شده بود. تحقیقات ثابت کرده که ماجرای آدلر وصفِ حالِ بسیاری از دانش‌آموزای اصطلاحاً تنبله.

ما آدما همه‌مون باورهای منفی و مثبتی داریم که به وسیله‌ی اونها هیپنوتیزم شدیم. پس باید عزممون رو جزم کنیم و بر این پیش‌فرضهای ذهنی که ما رو عقب نگه داشتن غلبه کنیم. برای این کار، فقط کافیه از قدرتِ تفکرِ منطقی استفاده کنیم.

باورهای منفیِ شما محصولِ واقعیتها یا تجربه‌های شما نیستن، بلکه نتایجی هستن که شما از اونا گرفتین. بنابراین، برای کنترلِ ذهنِ ناخودآگاهتون میتونید از تفکرِ منطقی و آگاهانه بهره بگیرید.

برای از ریشه درآوردنِ باورهایی که به شما حسِ حقارت میدن، از خودتون بپرسید: «چرا». این کار کمکتون میکنه به برداشتهای غلط و غیرمنطقی‌ غلبه کنید، برداشتهایی مثلِ:‌ «من دیروز شکست خوردم، پس امروزم شکست میخورم.» به جای این فکر، میتونید هر روزِ خدا رو یه فرصت ببینید برای یادگیری از گذشته.
بدنِ انسان یه ماشینِ موفقیته که راننده‌ش تصوراتِ ماست.

خیلیا بدنِ انسانو به ماشین تشبیه میکنن. البته این تشبیه چندان هم دور از حقیقت نیست. درسته که انسان به خودیِ خود ماشین نیست، اما هرکدوم از ما ماشینی داریم که میتونیم در صورتِ نیاز ازش استفاده کنیم.

نویسنده اسمِ این پدیده رو سایکو-سایبرنتیک گذاشته؛ به این معنا که مغزِ انسان و دستگاهِ عصبیِ اون یه سازوکارِ خودکار و اتوماتیک داره که با پردازشِ نتایجِ نامطلوب، مسیرِ حرکتشو پیدا میکنه. این نظریه بر اساسِ اصولِ سایبرنتیک طراحی شده. سایبرنتیک علمِ مطالعه‌ی ماشینها و طرزِ کارِ اونهاست.

ما با استفاده از نظریه‌ی سایکو-سایبرنتیک میتونیم به یافته‌های جدیدی برسیم و از علت و چگونگیِ رفتارِ آدما سردربیاریم. یکی از این یافته‌ها اینه که آدما یه سازوکارِ ذاتی و درونی برای موفقیت دارن.

یه نوزادو تصور کنید که داره تقلا میکنه جغجغه رو بگیره. اون چون تجربه‌ی قبلی‌یی نداشته، نمیتونه به اطلاعاتی که از اون تجربه در حافظه‌ش هست متوسل بشه. برای همین، دستشو خود به خود جلو و عقب میبره تا زمانی که بهش برسه. وقتی که موفق شد این اسباب‌بازی رو بگیره، یا به عبارتِ دیگه به نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز دست پیدا کرد، این موفقیتو توی حافظه‌ش ذخیره میکنه برای استفاده‌های بعدی. به مرورِ زمان، مهارتِ گرفتنِ اشیاء رو توی ذهنش پالایش میکنه، به این معنا که به تدریج موفقیتهاشو به خاطر میسپاره و شکست‌هاشو فراموش میکنه.

توی ما آدم بزرگا هم نظیرِ همین سازوکارِ موفقیت عیناً وجود داره و ما وقتی تلاش میکنیم به اهدافمون برسیم همین فرایند درحالِ اجراست. اصولاً، فعال‌سازیِ این سازوکار به نفعِ ماست. برای این کار باید از قوه‌ی تصورمون استفاده کنیم.

سیستمِ عصبیِ بدنِ انسان نمیتونه بینِ تجربه‌هایی که ما تصورشون میکنیم با تجربه‌هایی که واقعاً اتفاق می‌افتن فرق بذاره. در نتیجه، به اون چیزایی که تصور یا باور میکنیم هم به همون اندازه واکنش نشون میده.

دکتر تئودور زنوفون باربر (Theodore Xenophon Barber) استادِ دانشگاهِ واشینگتن دهه‌ی 1950 آزمایشهایی انجام داد که توی اونا، سوژه‌هایی که هیپنوتیزم شده بودن، بدونِ هیچ بیهوشی‌یی و فقط با شنیدنِ این جمله که «شما هیچ دردی رو احساس نمیکنید»، به راحتی عملِ جراحی رو پشتِ سر گذروندند.

یا مثلاً آرتور اشنابل (Artur Schnabel)، پیانونوازِ معروف، کسی بود که به ندرت تمرینِ عملی داشت و بیشتر،‌ توی ذهنِ خودش تمرین میکرد. توی گلف‌بازها و تیراندازها هم نمونه‌هایی مشابهِ این داریم.
ما میتونیم قوه‌ی خلاقیت‌مون رو شکوفا کنیم و به احساسِ رضایت برسیم

در مسیرِ انجامِ پروژه‌های خلاقانه مثلِ نویسندگی، برخوردن به موانع اتفاقِ طبیعی و رایجیه. مثلاً ممکنه یه نویسنده وسطِ کار ذهنش قفل بشه و ندونه دیگه چی باید بنویسه. اکثرِ کسایی که کارای خلاقانه انجام میدن، میدونن که وقتی این سدها سروکله‌شون پیدا شد تنها کاری که میتونن بکن اینه که آروم بگیرن و منتظر بمونن تا الهاماتِ خلاقانه دوباره بیاد سراغشون.

این نگرش کاملاً عقلانی و خردمندانه‌ست. چون آدما مکانیزمِ خلاقیتشون خیلی خاصه. این مکانیزم زمانی فعال میشه که به حلِ یه مشکلِ خاص علاقه‌مند بشیم و راههای برون‌رفت از اون معضل رو آگاهانه بررسی کنیم و هر اطلاعاتی که مربوط به حلِ این معضل میشه رو جمع‌آوری کنیم. بعد وقتی که به اندازه‌ی کافی با مشکل دست‌پنجه نرم کردیم، به نقطه ای میرسیم که هرچی بیشتر فکر کنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اینجاست که غریزه‌ی خلاقیتِ ما یهو ظاهر میشه. و بعد این ماییم و بهترین ایده‌هایی که به سرمون میاد، اونم درست زمانی که دست از تقلا برداشتیم.

نمونه‌ش توماس ادیسونه، این مخترعِ مشهور. اون هروقت که به یه مسأله ای میرسید که نمیتونست حلش کنه، یه چرتِ کوتاه میزد. بعد از این تنفسِ مختصر، معمولاً راهِ حلی رو که دنبالش بود پیدا میکرد.

بنابراین زمانی که قوه‌ی خلاقیت‌مون درست کار نمی‌کنه، بهتره اون رو یه خاموش-روشن بکنیم. یعنی توجه و عمل‌مون رو به یه سمتِ دیگه معطوف کنیم. این مسأله درباره‌ی احساسِ شادی هم صادقه. چطوری؟ الآن بهتون میگیم:

اکثرِ آدما شادی رو توی آینده میبینن. ما فکر میکنیم زمانی به شادی میرسیم که ازدواج کنیم، یا یه شغلِ بهتر پیدا کنیم. اما شادی باید توی زمانِ حال به دست بیاد. اول از همه باید اینو بفهمیم که شادی یه احساسِ کاملاً درونیه و محصولِ افکارِ ما و نگرشیه که به اون افکار داریم.

اگه ما زمانی که یه راننده پشتِ سرمون بوق میزنه ناراحت بشیم، دلیلش اینه که خودمون انتخاب کردیم که با ناراحتی و رنجش واکنش نشون بدیم، و این، شادی رو از ما میگیره. ما میتونیم عادتِ شادی رو در خودمون به وجود بیاریم. به این صورت که روی نقاطِ مثبت متمرکز بمونیم و منفی‌ها رو رها کنیم.

اینجا بازم ادیسون نمونه‌ی خوبیه. اون یه بار آزمایشگاهِ چندین میلیون دلاری‌شو توی آتیش‌سوزی از دست داد و هیچ بیمه‌ای هم نداشت که بهش غرامت بپردازه. با این حال، تصمیم گرفت از غم و نارضایتی دوری کنه و به جاش، فردای همون روز شروع کرد به بازسازیِ آزمایشگاه.
حالا میخوایم درباره هفت عاملی که شخصیتِ موفق رو شکل میدن صحبت کنیم.

نه موفقیت چیزیه که بشه پیداش کرد و نه شکست چیزیه که یهو سرِ راهمون سبز بشه. به عبارتِ دیگه، هم شکست و هم موفقیت نتیجه‌ی عواملی‌ان که در اعماقِ شخصیتِ شما پنهانن.

هرکدوم از  این دوتا، عوامل و دلایلِ مختص به خودشونو دارن. بیاین اول با موفقیت شروع کنیم:

اولین عاملِ اصلی برای موفقیت مسیر و مقصدِ مشخصه: همه‌ی انسانها بالاخره دنبالِ یه هدفی هستن، و درست مثلِ یه کوهنورد، باید هدفی داشته باشن تا دنبالش کنن. وقتی یه قله رو فتح کردید، باید به سمتِ یه قله‌ی دیگه پیش برید.

دومین عاملِ موفقیت، فهم و درکِ درسته. اکثرِ شکستها ناشی از بدفهمی‌ان. مردم معمولاً ادراکهای حسی‌شون رو بر اساسِ ترسها، اضطرابها و یا خواسته‌هاشون تعبیر میکنن. مثلاً فرض کنید دو تا از همکاراتون دارن با هم گفت‌وگو میکنن و همینکه شما وارد میشین، حرفشونو قطع میکنن. شما باشید چه برداشتی میکنید؟ احتمالِ زیاد نتیجه میگیرید که دارن درباره‌ی شما حرف میزنن، در حالی که احتمالش خیلی کمه. این یه نمونه بود برای اینکه بفهمیم احساساتمون چطور ادراکهای ما رو تحتِ تأثیر قرار میدن.

سومین عاملِ ضروری توی موفقیت شهامته. فقط با اقداماتِ جسورانه‌ست که میتونید به رؤیاهاتون تحقق ببخشید. باید دل و جرأتِ ریسک کردن رو داشته باشید، البته ریسکهای حساب‌شده، چون فقط در این صورته که میتونید ایده‌هاتونو عملی کنید. اگه برای اقدام کردن دست رو دست بذارید تا وقتی که صددرصد از همه چیز مطمئن بشید، هیچ وقت به  هیچ جا نمیرسید.

چهارمین ویژگیِ افرادِ موفق خیرخواهیه. چون آدمای موفق به مشکلات و نیازها و عزت و آبروی تک‌تکِ انسانها اهمیت میدن.

پنجمین عامل، عزت نفسه، چون تا وقتی که فکر کنید که "نمیتونید کاری رو انجام بدید" امکان نداره که موفق بشید. عزت نفس پایین نه تنها یه فضیلت نیست، بلکه تهدیدی برای موفقیت شما هم هست.

ششمین عامل، اعتماد‌به‌نفسه که از تجربه‌های موفقِ قبلی به دست میاد. بنابراین خیلی مهمه که پیروزی‌های گذشته‌تون رو به خاطر داشته باشید و شکست‌هاتونو فراموش کنید، چون خاطره‌ی شکست اعتماد‌به‌نفستون رو تضعیف میکنه.

و آخرین رکنِ موفقیت هم عبارته از پذیرشِ خود. اگه با خودتون و با عیب‌‌ونقصاتون کنار نیاید، هیچوقت نمیتونید به چیزی که آرزوشو دارید برسید.

این هفت‌تا عامل شخصیتِ موفق رو در انسان شکل میدن. حالا میخوایم بریم سراغِ هفت‌تا خصلتی که باعث میشه انسانها شکست بخورن.
عواملی که منجر به شکست میشن هفت‌تان:

اول از همه، ناامیدیه. ناامیدی وقتی به وجود میاد که شما احساس کنید نمیتونید به یه هدفِ مهم دست پیدا کنید. خب، مسلماً وقتی خودتون رو پیشاپیش از رسیدن به هدف ناتوان بدونید، هیچ وقت  بهش نمیرسید یا لااقل خیلی بعیده که بهش برسید.

عاملِ بعدی گستاخیه. البته گستاخ بودن گاهی میتونه به شما توی رسیدن به هدف کمک کنه، اما توی شخصیت‌های شکست‌خورده، تمامِ انرژیِ انسان صرفِ احساساتِ ویرانگری مثلِ نگرانی و پرخاشگری میشه، نه صرفِ یه هدفِ ارزشمند.

سومین خصلت، احساسِ ناامنیه، به این معنا که شما احساس میکنی شرایطِ لازم برای موفقیتو نداری. جالب اینجاست که منشأِ احساسِ ناامنی معمولاً ناتوانیِ عملیِ انسان نیست. بلکه محاسباتِ نادرسته. به این معنا که اگه شما برای خودتون یه ایده‌آلِ دست‌نیافتنی بسازید و مدام خودتونو با اون بسنجید، هیچ‌وقت احساسِ اعتماد‌به‌نفس نمیکنید.

چهارمین عامل تنهاییه، یعنی احساسِ بیگانگی از دیگران. آدمای تنها خودشونو از محیطهای اجتماعیِ سالم محروم میکنن و در نتیجه نمیتونن برای رسیدن به موفقیت گامی بردارن و تقلایی بکنن.

پنجمین عاملِ شکست، عدمِ قطعیت یا اجتناب از اشتباه کردنه که باعث میشه انسان به طور کل هیچ تصمیمی نگیره. این پیش‌فرضِ غلط که «تازمانی که از نتیجه‌ی کار صددرصد مطمئن نشدم، نباید اقدام کنم»، شما رو از پیشرفت و تحققِ هدف روز به روز دورتر میکنه. از اونجا که هیچ مسیرِ صددرصد مطمئنی وجود نداره، شما با یه همچین ذهنیتی هیچ وقت دست به تصمیم‌گیری نمیزنید. البته اینجوری از شکست مصون می‌مونید اما به موفقیت هم نمی‌رسید.

ششمین عامل سرزنش کردنه، یعنی برای اینکه شکست‌های فردی‌تونو قابلِ‌هضم و توجیه‌پذیر کنید، شروع کنید به سرزنشِ این و اون.

و بالاخره، آخرین عامل هم احساسِ پوچیه، که یکی از عوارضِ شکست هم هست. احساسِ پوچی از این حس ناشی میشه که زندگی کسالت‌باره و هیچ فعالیتی ارزشِ انجام دادن نداره.

اگه یک یا چندتا از این هفت ویژگی رو توی خودتون تشخیص میدین، وقتشه که تغییر کنید. توی بخشِ بعدی دقیقاً بهتون میگیم چطوری باید تغییر کرد.
به احساساتتون توجه کنید و شخصیتِ واقعیِ خودتونو بروز بدید

وقتی یه جراحتِ فیزیکی برمیدارید، بدنتون روی اون قسمت، یه جای زخم درست میکنه تا از ناحیه‌ی آسیب‌دیده محافظت کنه. بافتی که به طورِ طبیعی روی قسمتِ آسیب‌دیده ایجاد میشه، باعث میشه تا اون قسمت از آسیب‌ِ بیشتر محفوظ بمونه.

آدما هم معمولاً تمایل دارن روی احساساتی که جریحه دار شده جای زخم درست کنن تا از آسیبهای بیشتر در امون بمونن. منتها این جای زخمها شما رو فقط از اون شخصی که بهتون آسیب زده مصون نگه نمیدارن، بلکه ممکنه از کلِ آدما جداتون کنن. چون این آسیبها یه سدِ احساسی مقابلتون درست میکنن که شما رو از دوست و دشمن به یه اندازه دور نگه میداره.

با این وجود، شما میتونید از طریقِ جراحیِ احساسات، بر این سد غلبه کنید. البته توی جراحیِ احساسات، به جای  چاقوی جراحی، از ابزاری به اسمِ بخشش استفاده میکنید.

بخششِ واقعی، درست مثلِ یه چاقوی تیزِ جراحی عمل میکنه و میتونه دردهای کهنه رو از وجودتون قطع کنه و باعثِ التیامِ شما بشه. منتها برای بخششِ واقعی، باید این احساس که بهتون ظلم شده رو فراموش کنید و حتی خودِ عملِ بخشش رو هم فراموش کنید.

بعد از اینکه جای زخمهای احساسی یا همون سدهای عاطفی‌‌تونو از میون برداشتید، میتونید شخصیتِ واقعیِ درونی‌تونو بروز بدید. خیلی از مردم از شخصیتِ توداری برخوردارن و این، مانع از اون میشه که خلاقیتِ خودشونو شکوفا کنن و خودِ واقعی‌شونو بروز بدن.

برای مثال، تپق زدن موقعِ صحبت یکی از علایمِ تودار بودنه. این لغزشِ کلامی بیشتر توی کسایی دیده میشه که شدیداً سعی دارن روی کلامشون نظارت و مراقبت داشته باشن، و این باعثِ کلی تبعاتِ منفی میشه.

این یه نمونه‌ی بارزه تا بفهمید اهمیت دادن به طرزِ تفکرِ دیگران و انتظاراتِ اونا از شما چقدر میتونه بازدارنده باشه.

برای اینکه از این احساسِ مخرب راحت بشید، باید حتماً تودار نبودن رو تمرین کنید. همیشه به ما توصیه کرده‌ن قبل از حرف زدن فکر کنیم. اما نکته‌ی جالب اینه که دقیقاً باید برعکسِ اینو انجام بدید. وقتی قبل از فکر کردن حرف بزنید، دیگه مدام با خودتون حساب و کتاب نمیکنید که: آیا اون حرفی که زدم یا اون کاری که کردم درست بود؟ این اولین قدم برای باز کردنِ قفلِ خلاقیته.
با استفاده از این دو تا تکنیکِ ساده میتونید توی دنیای پر از مزاحمت، به آرامشِ روحی برسید.

تصور کنید توی خونه نشستید و توی سکوت دارید واسه خودتون رمان میخونید. گوشی‌تون زنگ میخوره و شما ناخودآگاه از صندلیِ نرم و راحتتون بیرون میپرید و باعجله به سمتِ گوشی میرید.

توی یه چشم به هم زدن، شما از وضعیتِ آرامشِ روحی و ذهنی به یه وضعیتِ ناآرام و پرشتاب میرسید. و عذرتون هم موجهه. زنگِ گوشی یه علامته که شما یاد گرفتید ازش اطاعت کنید. اما حقیقت اینه که مجبور نیستید به گوشی‌تون جواب بدید. میتونید خیلی راحت نادیده بگیریدش.

از همین مثال، اولین تکنیکِ رسیدن به آرامشِ روحی به دست میاد: یاد بگیرید از زنگهای مختلفی که دور و برِ شما به صدا درمیان دوری کنید. منظور از زنگهای مختلف، هر محرّکِ مزاحمیه که محیط‌تون رو اشغال کرده. شما شرطی شدید و عادت کردید که به زنگهای اطرافتون جواب بدید.

به عنوانِ مثال، هشدارهای پدر و مادر باعث میشه اکثرِ بچه‌ها از غریبه‌ها بترسن. با اینکه این ترس میتونه تا حدودی معقول و مفید باشه، اما تا بزرگسالی هم همراهِ آدم می‌مونه و توی خیلی از آدما حسِ معذب بودن در کنارِ غریبه‌ها رو ایجاد میکنه.

غریبه‌ها همون زنگن و ترس و دوریِ ما از اونا همون واکنشیه که یاد گرفتیم نسبت بهشون داشته باشیم.

با این همه، ما میتونیم بر این واکنشهای شرطی و از روی عادت غلبه کنیم. چطور؟ با تمرینِ بی‌خیالی. به عبارتِ دیگه، میتونیم یاد بگیریم که با شنیدنِ زنگها خودمونو نبازیم و بذاریم برای خودشون صدا کنن.

یکی از راههای آسونِ تمرینِ بی‌خیالی اینه که با تأخیر واکنش نشون بدیم. مثلاً قبل از اینکه به گوشی جواب بدیم، تا سه بشماریم. آروم آروم این زمان رو میتونیم افزایش بدیم تا وقتی که کلاً زنگو نادیده یا بهتر بگم، ناشنیده بگیریم.

یکی دیگه از راههای رسیدن به آرامشِ ذهن اینه که توی ذهنتون یه اتاقِ ساکت برای خودتون بسازید که مثلِ یه کنجِ خلوت، شما رو از دنیای بیرون فارغ کنه. میتونید برای چینشِ این اتاق، از هر چیزی که فکر میکنید باعثِ آرامشتون میشه، استفاده کنید؛ مثلاً یه تابلوی زیبا، یا آثارِ هنریِ موردِ علاقه‌تون. حالا هر وقت که فرصتِ  بیکاری پیدا کردید، مثلاً زمانی که سوارِ اتوبوس هستید، واردِ این اتاقِ ذهنی بشید و به آرامش برسید.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
عجول بودن، دشمن آرامش و تصمیم‌گیری درست
مقاله کاربردی
مدت زمان مطالعه 3 دقیقه

عجول بودن، دشمن آرامش و تصمیم‌گیری درست

عجول بودن یعنی چه؟ عجله داشتن یا عجول بودن یک ویژگی رفتاری است که در آن فرد بدون بررسی شرایط، بدون صبر و گاهی بدون فکر کافی، تصمیم می‌گیرد یا عملی را انجام می‌دهد. بسیاری از ما گاهی در موقعیت‌های مختلف عجله می‌کنیم؛ مثلاً هنگام رانندگی، خرید، یا حتی در انتخاب‌های مهم زندگی مثل شغل و ازدواج. عجله در برخی شرایط می‌تواند مثبت باشد (مثلاً وقتی باید به‌سرعت واکنش نشان دهیم)، اما وقتی به یک عادت همیشگی تبدیل شود، آرامش، کیفیت زندگی و حتی روابط انسانی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

چرا انسان‌ها عجول می‌شوند؟

دلایل عجول بودن ریشه‌های مختلفی دارد:

فشار زمان: بسیاری از افراد احساس می‌کنند وقت کافی ندارند.

ترس از دست دادن فرصت: نگرانی از اینکه «اگر سریع عمل نکنم، چیزی را از دست می‌دهم.»

سبک زندگی مدرن: سرعت بالای تکنولوژی و زندگی امروزی، ناخودآگاه انسان را به عجله سوق می‌دهد.

کمبود صبر و تمرکز: ناتوانی در مدیریت احساسات و انتظار کشیدن.

تجربه‌های گذشته: بعضی افراد یاد گرفته‌اند که با عجله می‌توانند زودتر به نتیجه برسند، حتی اگر نتیجه کیفیت پایینی داشته باشد.

پیامدهای منفی عجول بودن

عجله اگر به شکل افراطی در زندگی روزمره حضور داشته باشد، مشکلات متعددی ایجاد می‌کند:

اشتباه در تصمیم‌گیری
وقتی فرد بدون تحقیق کافی دست به انتخاب می‌زند، احتمال خطا بالا می‌رود.

افزایش استرس و اضطراب
عجله باعث می‌شود فرد همیشه در حال دویدن باشد و ذهن او آرامش نداشته باشد.

آسیب به روابط انسانی
فرد عجول ممکن است دیگران را تحت فشار بگذارد یا صبورانه به حرفشان گوش ندهد.

کاهش کیفیت کار
انجام کارها با عجله معمولاً کیفیت را فدای سرعت می‌کند.

خطرات جسمی و روانی
رانندگی با عجله، تصمیم‌های هیجانی یا حتی خوردن سریع غذا، سلامت جسمی و روانی را تهدید می‌کند.

نمونه‌های رایج عجله در زندگی روزمره

راننده‌ای که برای رسیدن به مقصد با سرعت غیرمجاز حرکت می‌کند.

فردی که بدون تحقیق، سرمایه‌گذاری بزرگ انجام می‌دهد.

خریدن محصولی تنها به دلیل تخفیف، بدون بررسی کیفیت یا نیاز واقعی.

جواب دادن سریع در بحث‌ها، بدون فکر کردن به نتیجه‌ی حرف‌ها.

چگونه عجله را کنترل کنیم؟

خبر خوب این است که عجول بودن قابل کنترل و مدیریت است. چند راهکار عملی:

تنفس عمیق و مکث کردن
پیش از هر تصمیم مهم، چند لحظه مکث کنید و عمیق نفس بکشید.

برنامه‌ریزی و اولویت‌بندی
وقتی برای کارهایتان زمان‌بندی داشته باشید، کمتر نیاز به عجله حس می‌کنید.

تمرین صبر
خودتان را آگاهانه در موقعیت‌هایی قرار دهید که نیازمند صبر هستند؛ مثل ایستادن در صف یا گوش دادن بدون قطع کردن حرف دیگران.

مدیریت استرس
ورزش، مدیتیشن و خواب کافی، ذهن را آرام کرده و میل به عجله را کاهش می‌دهد.

یادگیری از تجربه‌ها
به گذشته فکر کنید؛ چند بار عجله باعث پشیمانی شما شده است؟ این آگاهی می‌تواند انگیزه‌ای برای تغییر باشد.

نتیجه‌گیری:

عجله داشتن همیشه بد نیست، اما عجول بودن به‌عنوان یک عادت می‌تواند کیفیت زندگی را کاهش دهد و حتی فرصت‌های بزرگ را از ما بگیرد. برای موفقیت، لازم است بین سرعت و دقت تعادل ایجاد کنیم. گاهی یک مکث کوتاه، آینده‌ای متفاوت رقم می‌زند.

10 ماه پیش
ادامه مطلب
میزان وفاداری انسانها
عکس نوشته
تعداد 7 عکس نوشته

میزان وفاداری انسانها

اومدم بنویسم بعضی از آدمها خیلی شبیه حیوونها هستند اما…..وقتی یاد نجابت_اسب افتادم… وقتی یاد وفاداری سگ و اون نگاه مهربونش افتادم… وقتی یاد نهنگ افتادم که به جفتش تا آخر عمرش وفادار می مونه….. وقتی یاد شیر افتادم که اگر گرسنه نباشه ، شکار نمی کنه …وقتی یاد قو افتادم که غرورش رو خیلی دوست داره… وقتی یاد مرغ عشق افتادم که بدون جفتش میمیره…به خودم گفتم خیلی نامردیه بعضی آدما رو به حیوون تشبیه کنم!!!

متن وفای سگ

 

عکس نوشته پولدار شدن

 

متن راجع به سکوت

 

متن پشیمونی

 

متن راجع به شعور انسانها

 

اگه خدا بخواد

 

قلب صاف و مهربان

 

 

10 ماه پیش
ادامه مطلب
feature